زندگی بسیار طولانی‌ست*

صبح جمعه که بیدار شدم گلویم درد می‌کرد. از روز قبلش هم متورم و خشک بود اما امیدواری احمقانه‌ای داشتم که به سرماخوردگی تبدیل نشود. اما جمعه صبح دیگر انکار کردن بیماری ممکن نبود. بدنم کوفته بود، شکم و پهلوهایم درد می‌کردند. خوابیدنم به شکلی‌ست که لباسم می‌رود بالا، شکمم لخت می‌شود. سر شب هم معمولاً تی‌شرت و بولیزی که پوشیده‌ام را محکم زیر کش شورت و پیژامه‌ام چفت می‌کنم اما فایده ندارد. باز هم دم صبح می‌بینم لباسم رفته بالا و شکمم لخت افتاده بیرون. گردنم هم از چند روز قبلش گرفته بود، چون که سرم را دم پنجره گذاشته بودم. دوست دارم جوری در تخت بخوابم که سرم دم دیوار باشد. چون در غیر این صورت نیمه‌های شب بالشم سُر می‌خورد و می‌افتد زمین. اما چون اتاقم پرده نداره اگر سرم را دم پنجره بگذارم خطرناک است، به خاطر سرما. گردنم هم برای همین گرفته. چند شبی که هوا سرد بود و سرم را دم پنجره گذاشتم کار خودش را کرد. حالا چرا اتاقم پرده ندارد؟ چون اتاقم را بازسازی کردم اما هنوز بازسازی‌ام تمام نشده، هنوز لوستر و پرده مانده‌اند. یعنی در حقیقت اتاق مادرم را بازسازی کردم، و چوبش را هم خوردم. تا هفته‌ها هنوز اینجا غریبی می‌کردم و هنوز هم به اتاق جدید عادت نکرده‌ام، دیگر آن بوی سابق رفته، بوی اکالیپتوسش و کرمهایش و بوی محوی از گرد و غبار. این اتاق جدید هویت ندارد و حتی رشته‌ی جدید از کابوسهایی که می‌بینم انگار به نوعی به همین ماجرا اشاره می‌کنند: بستر همه‌شان اکباتان است، یعنی آپارتمانی که مادرم از پدرش به ارث برده بود و حالا ما گذاشته‌ایمش برای فروش، انگار می‌خواهیم گذشته را بفروشیم و البته توانایی ساخت آینده‌ای هم نداریم. بازسازی اتاق مادرم یعنی تخریب اتاق قدیمش با همه‌ی آن وسایل درب و داغان و سوراخ سمبه‌هایی که پر از گرد و غبار و آشغال بودند و ساخت اتاقی جدید روی آن؛ انگار روانم هنوز آماده نیست برای این عبور و به تبعش رویا و کابوس نازل می‌شود.

اولش فقط می‌خواستم دیوارها را رنگ کنم. اما وقتی اتاق را خالی کردم و موکتِ کف نمایان شد دیدم هیچ رقمه نمی‌شود عوضش نکرد. موکتی نمدی مال ۲۰ سال پیش که همان ۲۰ سال پیش هم جزو بی‌کیفیت‌ترین موکتها بوده. پدرم چون متخصص نساجی‌ست مجبور بودیم انتخاب این جور چیزها را بسپریم دستش. او هم بی‌برو برگرد همه را آشغال خریده، یا بهتر است بگویم ارزان‌ترین گزینه‌های موجود در بازار. موکتها، ملافه‌ها، پرده‌ها. ملافه‌ها زبرند. پرده‌ها زشتند. طرحهای گل‌درشت دهاتی. (بیا تیربارانم کن چون گفتم دهاتی). بهش می‌گفتیم این ملافه‌ها زبرند، پوست را خراش می‌دهند، می‌گفت چون صد در صد پنبه‌س، ناخالصی نداره. بعدها متوجه شدم آنهایی که کمی ناخالصی دارند از قضا خیلی نرمترند و با پوست انسان سازگارتر. سرِ بازسازی اتاق وقتی اسباب و اثاث را تخلیه کردم بعد از سالها چشمم به تمامیت آن موکت کریه افتاد. با کف پایم رویش می‌کشیدم. توده‌ای از کُرک و چرک جمع می‌شد. انگار کثافات کل این ۲۰ سال به خوردش رفته بود و با جاروبرقی هم در نیامده بود و این هم البته به خاطر کیفیت نازلش بود. دیدم حیف است حالا که اتاق خالی‌ست عوضش نکنم و رفتم سراغ پیدا کردن نصاب پارکت. می‌خواستم کف را پارکت چوب بلوط دست دوم کار کنم. چند نفر نصاب پیدا کردم. آخر سر با آقای خلیلی توافق کردم. کلی هم ازآقای خلیلی معذرت‌خواهی کردم که فقط یک اتاق را می‌خواهم پارکت کنم. این روش برخوردم با مردم است: مدام از همه معذرت می‌خواهم. از آقا جبرئیل هم کلی معذرت خواستم. آقا جبرئیل نقاش ساختمان است. تیز کرده بود که کل خانه را رنگ کند. بهش توضیح دادم که کل خانه نیست، فقط همین یک دانه اتاق. با اکراه قبول کرد. نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌اند. اشتهایشان زیاد شده. قیمتها هم اصلاً ارزان نیست. پارکت دست دوم متری ۶۵ تومان. با اضافاتی که خودشان بلدند و می‌کنند توی پاچه‌ی آدم برای پارکت یک اتاق خواب یک و دویست پیاده شدم. اما با اینحال باز بایستی از آقای خلیلی معذرت‌خواهی می‌کردم بابت کوچک بودن کار. انگار تا ۱۰-۱۵ تومان نریزی توی حلقوم‌شان آرام نمی‌گیرند. تازه حتی یک بار چایی‌شان یخ کرده بودند و در اتاقم را زدند که آقا لطفاً اینو گرمش کنین. درست است که گفتند «لطفاً» اما با اینحال به نظرم کمی زیاده‌روی بود.

حداقل خوبی پارکتی‌ها این بود که نهارشان را می‌آوردند. آقا جبرئیل که حتی نهارش را هم نمی‌آورد و این را روز دوم فهمیدم. روز اول نان خشک خورده بود و من عذاب وجدان گرفتم بابت ظلم به طبقه‌ی فرودست. مشکل این نیست که نهار بهش یک بشقاب غذا بدهی، مشکلم این است که نمی‌دانم الآن بهش بر می‌خورد؟ بر نمی‌خورد؟ ندانستن مناسبات بیشتر آزارم می‌دهد. مردم هم خیلی حساس شده‌اندو حساسیت‌ها در مناسبات «بین طبقه‌ای» شدیدتر هم شده. همه زودی رگ‌گردنی می‌شوند و احساس می‌کنند تحقیر شده‌اند. مشکل دیگر این بود که من خودم هم حالا آن‌چنان نهاری نمی‌خورم. یعنی باشد می‌خورم نباشد هم نمی‌خورم. حاضری می‌خورم. تخم‌مرغ آب‌پز، نان و پنیر، ارده و عسل. از همین چیزها. می‌ترسیدم اینها را ببرم برای آقا جبرئیل بزند زیر سینی. فکر کند خودم توی آشپزخانه کباب بره می‌خورم و برای او تخم‌مرغ آب‌پز آورده‌ام. بگوید برو از تهیه غذاهای بیرون برایم زرشک پلو با مرغ بگیر. و بعد وسط این افکار مچ خودم را می‌گیرم که چقدر همه چیز سخت است، چقدر باید فکر کنم، خیر سرم خواستم در و دیوار اتاق را رنگ کنم و حالا گیر افتاده‌ام در کلافی از فکر و خیال در مورد آزردگی‌های احتمالی آقا جبرئیل. هم به پارکتیه و هم به آقا جبرئیل قول دادم که در «پروژه‌های» بعدی‌ام ازشان استفاده کنم. گفتم مهندس ساختمانم و زیاد پروژه دست می‌گیرم. اینها را که می‌گفتم عینک زده بودم اما پیژامه‌ی زرشکی چهارخانه‌ام همه چیز را لو می‌داد. گربه‌ی پشمالویم را هم بغل کرده بودم، دستهایش را انداخته بود روی شانه‌ي چپم و خب این تصویر با تصویر یک بساز بفروش خبره خیلی فاصله داشت. حتی یک لحظه هم حرفهایم را باور نکردند و هر چی می‌گفتم توی پروژه‌های بعدی جبران می‌کنم کمتر بهم توجه می‌کردند. بهشان گفته بودم اتاقی که بازسازی می‌کنم قرار است بشود دفتر کارم. این را هم باور نکردند. با یک نگاه به سر تا پایم فهمیده بودند وضعیتم چیست: میانسال علاف و گربه‌بازی که فعلاً در خانه‌ی پدری اتراق کرده و شغل به‌خصوصی هم ندارد. این متاسفانه تصویری‌ست که به آدمها القا می‌کنم. مثلاً همین پریروزها پدرم داشت با خواهرم تلفنی حرف می‌زد. آنها کانادا، ما تهران. من که صحبتهای آن‌ور خط را نمی‌شنیدم، اما خب از جنس مکالمه متوجه شدم که گویا خواهرم احوال مرا از پدرم پرسیده و شنیدم که پدرم می‌گفت اونم خوبه، هست همین‌جا، راه می‌ره تو خونه، الآن توی آشپزخونه‌س. به نظرم حرفش منصفانه نبود. بالاخره من هم برای خودم زندگی‌ای دارم گرچه کمی غیرمتعارف و اصطلاحاً کمی کم‌فشار. اما خب می‌فهمم که انتقال تصویر واقعی از خودم به دیگران سخت است، شاید حتی غیر ممکن.

هفته پیش نسرین زنگ زده بود. دوست قدیمی مادرم که البته ازگل است. زنی چاق و چادری، چیزی شبیه یک بادمجان دلمه‌ای؛ یادم است چند سری خواستگار برای خواهرم جور کرد که هیچکدام‌شان به سرانجام نرسید. اوایل ایده‌ی غلطی داشتم: می‌گفتم اینها بخشی از «تاریخ» مادرم هستند و باید خوب باهاشان برخورد کنیم و مودبانه جوابشان را بدهیم و از این حرفها. یواش یواش دیدم نمی‌شود. خود مادرم هم از نسرین فراری بود. همه‌مان دوستانی داریم که ازشان عبور می‌کنیم ولی آنها عین زالو می‌چسبند به بدنمان، خونمان را می‌مکند، همیشه چیزی می‌خواهند و همیشه گله دارند که چرا معاشرت نمی‌کنیم. نسرین هم از همینها بود. به نظرم نسرین زنگ زده بود آمار بگیرد. هی می‌پرسید الآن چجوری زندگی می‌کنین؟ سئوال عجیبی بود. چجوری؟ عین بقیه. نفس می‌کشم و می‌خورم و دستشویی می‌روم. بعد پرسید تویی و بابات؟ زنک فضول می‌خواست سر از روابطم در بیاورد. گفتم آره، من و بابام و گربه و بعد جور جنون‌واری زدم زیر خنده. علاوه بر آمارگیری هدفش دزدی هم بود. پرسید کتابای مامانت رو چیکار کردین؟ امروز هستین بیام اونجا رو جمع و جور کنم بدم به خیریه؟ گفتم کتابهاش رو به هیچ کس نمی‌دم. زن زرنگی بود چون این را که شنید کمی خودش را جمع کرد. کتابهایش، کتابهای خودش، آنهایی که نوشته و ترجمه کرده و کلاً کتابخانه‌اش نماد تمایزش با این ازگل‌هاست. یکی دیگر از نفرات فامیل هم چند هفته پیش سراغ کتابها را می‌گرفت. می‌خواست بیاید و «پاکسازی» کند. به او هم جواب لازم را دادم. برایم مبرهن است که رقابتها حتی با مردن هم تمام نمی‌شوند. دور و بری‌هایش هنوز خودشان را در مسابقه با مادرم می‌بینند. هنوز لازم دارند به خودشان بقبولانند که از فلانی بهترند. اگر هم چیزی باشد که نشان از حقارت گذشته‌شان باشد، مثلاً کتابخانه‌ی مادرم که مثل خار توی چشمشان رفته، دقیقاً قصد می‌کنند که همان نشانه‌ها را از بین ببرند. حتی فکر می‌کنم شاید این احساسات و تمایلات‌شان ناخودآگاه باشد. یعنی خودشان هم بعضاً عزادارند اما در لایه‌ای زیرین‌تر از عزاداری هنوز مشغول رقابت هم هستند. حالا منظورم چیز دیگری بود: آمارگیری نسرین. بعد از توصیف زندگی با پدرم و گربه و خنده‌ی زننده‌ام احساس کردم باید کمی بیشتر توضیح بدهم: بله نسرین جون، کار می‌کنم، وقت سر خاروندن ندارم.
نسرین هم چندان حرفم را باور نکرد. تعجبی نیست که آقا جبرئیل و آقا پارکتیه هم حرفم را باور نکردند. مشکل این است که خودم هم حرف خودم را باور نمی‌کنم. مثلاً واقعاً در مقاطعی می‌خواستم کار بساز بفروشی کنم. می‌خواستم ورامین زمین بخرم و یک پنج طبقه‌ی تر و تمیز بسازم و متری یک تومان بفروشم. چند روزی هم راجع بهش فکر کردم اما در نهایت ولش کردم. ساخت یک ساختمان اقلاً پنج سال طول می‌کشد. پنج سال دیگر من یحتمل هم کچل شده‌ام و هم سفید کرده‌ام و هی دچار یک بیماری لاعلاج شده‌ام. پس عاقلانه نیست که پنج سال از زندگی‌ام را فقط در عوض پول تاخت بزنم. بعدش هم بایستی با خودم صادق باشم. خروج از خانه برایم سخت است. هم ترافیک، هم آلودگی هوا، هم این حیوانات درنده‌ای که در خیابان منتظرم هستند. ساخت و ساز بهرحال نیاز به سرکشی به پروژه دارد. باید از خانه خارج شد. سوار ماشین شد. گاز داد و ترمز گرفت. توی ترافیک سر مردم داد کشید. نه. نمی‌توانم. و از آن‌طرف می‌بینم شکل زندگی فعلی‌ام نسبتاً کم‌خرج است. زندگی مسکینانه‌ای دارم. تشکیل خانواده هم که منتفی‌ست و خب برای ادامه‌ی این زندگی فعلی‌ام به پول زیادی نیاز ندارم. حتی شاید اگر کمی مراعات کنم بتوانم سفر خارج هم بروم. یعنی واقعیت این است که وقتی می‌روم اینستا و عکسهای سفر مردم را می‌بینم وسوسه می‌شوم. الآن دوست دارم بروم ایتالیا، تونس، یونان، استانبول، دوبی، تفلیس، باکو، کیش، قشم، هنگام و هزار جای دیگر. البته همین که گربه دارم هم کمی دایره‌ی حرکاتم را محدود کرده. تا به سفر فکر می‌کنم مشکل گربه یادم می‌افتد؛ باید بسپرمش به کسی که خب کار سختی‌ست. خود گربه هم زیادی بهم وابسته شده. دلم نمی‌آید چندین روز تنها بگذارمش پیش غریبه و البته می‌دانم گربه‌ام اینقدر آدم‌فروش است که پیش همان صاحب موقتی‌اش هم دلبری می‌کند و خوش می‌گذراند اما در نهایت از من هم اخاذی عاطفی می‌کند؛ با نگاههای معنی‌دارش، با ناز و عشوه‌اش، با قهر کردنش و همان کارهایی که نمی‌دانم چطور با مغز محقر گربه‌ایش به ذهنش می‌رسد. گاهی وقتها هم فکر می‌کنم اساساً برای همین گربه‌باز شدم، برای همین که دلیل موجهی برای سکونم پیدا کنم: نگهداری از گربه. چند وقت اخیر را ورق می‌زنم: همین معدود مسافرتهایم هم برای فرار از آلودگی بودند. وگرنه کدام احمقی تک و تنها در آذر ماه می‌رود چالوس؟ متنفرم از این ذهن نامنظمم. اگر جوانتر بودم می‌گفتم اینها جریان سیال ذهن است اما الآن می‌دانم که نیست، صرفاً علائم ناتوانی در تمرکز است. اگر قرار است درختی را توصیف کنی و به جایش می‌بینی یک توالت را توصیف کردی این اسمش جریان سیال ذهن نیست.

داشتم صبح جمعه را می‌گفتم. مریض از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخانه. پدرم پای تلویزیون نشسته بود. صدا بلند. با خودم فکر کردم آن یک هفته‌ای که سفر بود چقدر آرام بود همه جا. همان‌طور که پای تلویزیون نشسته بود داد زد دیشب کِی اومدی؟ وانمود کردم نشنیدم. نمی‌فهمم این سوال مسخره‌اش یعنی چی. پایم را از خانه می‌گذارم بیرون می‌پرسد کی بر می‌گردی؟ با یک حالت ظاهراً بی‌خیالی، ولی من می‌فهمم تهش نگرانی پدرانه دارد. که خب چیز مسخره‌ایست در این سن و سال و مناسباتی که داریم. شاید بد نباشد بهش بگویم با این سوال و این رفتارها فقط باعث رنجش من می‌شوی، علی‌الخصوص الآن که مریض هم هستم. منتظر بودم دوباره سوالش را با فریاد بپرسد. فکر کنم خوش‌شانسی جفتمان بود که نپرسید چون احتمالش بود که بلغزم و چیز درشتی بارش کنم. پیتزاهای باقیمانده از دیشب را توی تابه‌ای روحی گرم کردم. با شعله‌ی کم تا خمیرشان نسوزد. می‌خواستم صبحانه چای شیرین و پیتزا بخورم. پیتزایش مال رستوران «جو گریل» بود. این رستوران را از صفحه‌ی اینستاگرام «پیاده» یاد گرفته بودم. چند روز پیش هم آنفالویشان کردم. می‌گویند صفحه مال رسول‌اف است. از کار و کسب فرهنگی و دلالی فرهنگی متنفرم. از اینکه کسب و کار حجابی از فرهنگ و هنر داشته باشد اما ته تهش مثل هر کسب و کار دیگری هدفش پول باشد. البته دلیل آنفالو کردنم شخص رسول‌اف نبود، دلیلش آن لحن کثافت و یکدستی بود که نویسندگان «پیاده» همه چیز را با آن توصیف می‌کردند. همه چیز که نه؛ کلاً یک سری کافه و رستوران و کتابفروشی ژنریک را توصیف و توصیه می‌کردند. ظاهراً اماکن «متفاوتی» را توصیه می‌کنند اما تهران هم مثل بقیه دنیاست، سرمایه و پول ریخت و قیافه‌ی شهر را عوض می‌کند، یکدست می‌کند، و الآن همان متفاوتها تبدیل به متعارفها شده‌اند و همین است که همه جا شبیه هم شده‌. لحن همه‌ی نویسندگان صفحه‌ی «پیاده» لحن آدمی بود که متوسط است و خوشحال است و پولش را صرف کالای فرهنگی «خوب» و اغذیه‌ی «خوب» می‌کند. خب من مشخصاً این آدم نیستم و از این‌جور آدمها هم بدم می‌آید. از پول هم بدم می‌آید و برای همین مدام بهش فکر می‌کنم. هر روز می‌روم بانک پارسیان سر کوچه و در مورد حسابم و نرخ سودش پرس و جو می‌کنم. مدام به «آخرش» فکر می‌کنم. آیا با همین رویه می‌توانم تا آخرش سر کنم؟ و بعد بمیرم؟

پیتزاهایم که خوب داغ شدند گذاشتم‌شان توی بشقاب و داشتم صبحانه می‌خوردم که پدرم آمد به آشپزخانه. متنفرم از اینکه حین غذا خوردن یکی که غذا نمی‌خورد دور و برم بپلکد، البته به استثنای گربه. پدرم هم سریع به بشقابم نگاه کرد و گفت عه چه خوب که اینا رو خوردی، چون من نمی‌خوردم. باورم نمی‌شد. این ماجرای مسخره‌ی غذای تازه و سلامتش را نیم قرن است که چپانده به ما. منظورش این است که من غذای مانده نمی‌خورم. به هر طریقی هم بوده اصولش را جا انداخته. قابلمه‌ی نهار را می‌گذاریم روی کتری، زیرش سه تا شعله‌پخش‌کن روی شعله‌کم. این اقلام روی هم شبیه یک ستون می‌شوند، «ستون حماقت» که هدفش گرم نگه یک بشقاب عدس‌پلو به مدت ۸ ساعت است، تا وقتی که شب پدرم بیاید. ممکن است در این مدت شعله‌ی اجاق خاموش شود، ممکن است کل ساختمان چپه شود و مورد هم بوده که شده، اما بهرحال در طی این همه سال این مناسک احمقانه‌ی گرم نگه داشتن غذا را داشته‌ایم. اما همین هم کافی نیست، انگار در هر موقعیتی باید یادآوری شود که پدرم غذای مانده نمی‌خورد و سپس همگی برایش کف مرتب بزنیم. انگار همه‌ی عالم و آدم باید نگران تازه بودن غذای پدرم باشند. نکته اینکه اصلاً پیتزاها را برای پدرم نیاورده بودم. همان دیشب که داشتم به گارسون می‌گفتم پیتزاهایم را بگذارد توی جعبه ببرم مردد بودم، از اینکه پدرم یک کلفتی خواهد انداخت. چرا همه چیز این‌قدر سخت است؟ اینکه من بروم تا تجریش قدمی بزنم و بعد پیتزا بخورم و برگردم چرا بایستی به معضل تبدیل شود؟ زیر لب گفتم پیتزاها رو برای تو نیاورده بودم اما نشنید. بهتر. دلم نمی‌آید بد باهاش حرف بزنم و در عین حال او کوچکترین مراعاتی نمی‌کند. رابطه‌ای یکطرفه که حفظش هم انگار مسئولیت یکی از طرفین است: من. فقط من بایستی بشنوم و به روی خودم نیاورم. پدرم نه، او به زعم خودش همان آدم شیرین‌زبانی‌ست که مدام باید متلک بیندازد و کلفت بار این و آن بکند. نکته‌ی بدش این است که قریحه‌ای در فن بیان ندارد و لذا متلک‌هایش زیادی زمخت‌اند، زیادی آزار‌دهنده، زیادی به دور از ادب. گاهی فکر می‌کنم از اینجا بروم و مثلاً هفته‌ای یکی-دو شب بهش سر بزنم. شاید هم آخر سر همین کار را بکنم،‌ اما مثلاً سال دیگر. چه می‌دانم، مثلاً بگذارم یک سال از مرگ زنش بگذرد. تحمل خودش، صدای تلویزیونش، ادرارش که شتک می‌شود دور کاسه توالت و کلاً رفتار بی‌مبالاتش سخت است. و بعد البته بحث سرگرم کردنش هم هست. اوقاتی که سر کار نیست مدام باید به سرگرم کردنش فکر کنم.

الآن مدتی‌ست گیر داده که چرا به مادربزرگم سر نمی‌زنم. منظورش مادرِ مادرم است. پاسخ: به تو چه؟ مگه ننه‌ی توئه؟ مدام نق می‌زند که مامانجون مریضه. پریشب می‌گفت مامانجون آی‌سی‌یو بوده. پرسیدم چرا؟ گفت بخاطر همون آنفولانزایی که از کربلا گرفته. با آن پیرزن هم مشکل دارم. او هم هدفش جلب ترحم بقیه است. با نود سال سن عصازنان خودش را می‌کشد کربلا، همه ازش بی‌خبر، همه از نگرانی در حال تهوع. سالی ده بار برنامه‌اش همین است. مدام زیارت. خب زن، نرو. بتمرگ خانه. همه چیزت هم که روبراه است. ۳۰۰ متر خانه حیاط‌دار در شمیران داری خب بنشین زندگی‌ات را بکن. بچه‌ها و نوه‌ها و نتیجه‌هایت که دور و برت هستن، حالا به استثنای مادر من که شانس آورد زود مُرد و از این سیرک فرار کرد. پدرم هی غر می‌زند که مادربزرگت مریضه بریم بهش سر بزنیم. نمی‌فهمم چطور بعد از مرگ زنش این‌قدر به قوم زنش علاقمند شده. راستش من هم خیلی به این مریضی‌ها وقعی نمی‌گذارم. منطقم ساده است، یعنی همان منطق مادرْطبیعت است: آنهایی که واقعاً مریضند می‌میرند، اگر کسی نمرده یعنی آنقدرها هم مریض نیست. روی همین حساب پریشب‌ها که پدرم گفت مادربزرگت آی‌سی‌یو بوده، تندی پرسیدم در حاله؟ منظورم را نفهمید. گفت ینی چی در حاله؟ گفتم ینی داره می‌میره؟ آماده شم برای بهش زهرا؟ گفت نه نه، خدا رو شکر بهتره برگشته خونه. تعجب نکردم و البته کمی خوشحال شدم چون هر جور که فکرش را می‌کنم توانایی یک سری مراسم دیگر را ندارم و خب البته من در مرتبه‌ی دوم عزاداری خواهم بود، پسرش که نیستم و لازم نیست بپرم توی قبر، نوه‌اش هستم، اما خب نوه‌ی بزرگش هستم و البته عین روز برایم روشن است که سر قبرش مداح می‌خواهد به مادرم هم اشاره کند، حتی پیشاپیش جملاتش را می‌توانم حدس بزنم: حاج خانوم طاقت نیاورد رفت پیش دخترش اوهو اوهو اوهو و بعد همه‌ی حضار می‌خواهند عر بزنند و با چشمهای گریان به من نگاه کنند، به منی که آن گوشه ایستاده‌ام، دراز و لاق لاقو با ریشهای تُنکم. هیوغ. از اینکه مردم برایم دل بسوزانند، از آن ترحمهای آبکی‌شان بیزارم. حالا خوشبختانه آی‌سی‌یو جدی نبود و حاج خانم سالم و سلامت کنار خانه‌اش نشسته در حال ناشکری‌ست.

با همه‌ی این اوصاف شکی ندارم که پدرم خیلی دوستم دارد و کاملاً هم واقف است که دارم از خودم مایه می‌گذارم برای زندگی با او، اما محبتش تبدیل به لطافت رفتاری نمی‌شود، تبدیل به ملاحظه‌ی حساسیت‌های طرف مقابل نمی‌شود؛ نهایتاً تبدیل می‌شود به اینکه وقتی انار می‌خورد یک کاسه هم برای من دانه می‌کند، یا مثلاً می‌پرسد قهوه می‌خواهم یا نه، همین. طبیعی هم هست. ۸۰ سال همین‌طوری زندگی کرده، سر زنش داد زده، بابچه‌هایش بدخلقی کرده، روزی ۱۵ ساعت سر کار بوده، رفته ماموریت و چرک برگشته خانه، پول در آورده، نان‌آور خانه بوده، بطور خلاصه یک مرد کلاسیک، و حالا دیگر خیلی دیر است که منش‌اش را عوض کند و مرا در نقش جدیدم بپذیرد. آدم خنگی نیست منتها نمی‌دانم چرا نمی‌فهمد که من زنش نیستم، بچه‌ی کوچکش نیستم که وابستگی اقتصادی بهش داشته باشم، هیچ عاملی، چه فیزیکی و چه ساختار قدرت رابطه‌ی والد-فرزند باعث نمی‌شود که تحملش کنم و تنها دلیل ماندنم، مهر و مودتی بسیار بدوی‌ست که بین‌مان هست. کسی هم نمانده که بتواند اینها را بهش تذکر بدهد. سالخوردگی موقعیتش را این‌قدر بالا برده که فقط کسی هم‌وزن خودش می‌تواند بهش امر و نهی کند و چنین کسی وجود ندارد. به اهدافم فکر می‌کنم: اگر واقعاً نیتم این است که تنهایش نگذارم، خب بایستی به سلامت روان خودم هم فکر کنم. اگر بخواهم فیزیکی در این خانه وجود داشته باشم بایستی مغزم هم آرام باشد و الآن نیست. الآن متشنجم و لب آن مرزی هستم که ممکن است بترکم. این حرفها را با خودم و گربه‌ام مرور می‌کنم. شاید چاره‌اش مثلاً یک سفر نسبتاً طولانی باشد. یا اگر پولش را داشتم توی همین مجتمع یک آپارتمان برای خودم می‌گرفتم، جوری که نزدیکش باشم، با یک آسانسور به هم برسیم و در عین حال استقلال داشته باشیم اما خب می‌دانم این گزینه هم ممکن نیست، به خاطر پول. گربه کجکی نگاهم می‌کند. منظورش این است که تب داری و به هذیان‌گویی افتاده‌ای اما گربه همه‌ی معضلات مناسبات انسانی را نمی‌فهمد. موهای نرم کله‌اش را نوازش می‌کنم و این را بهش می‌گویم. جوابی نمی‌دهد. به نوازشش ادامه می‌دهم و نفسهای عمیق می‌کشم.

*ایلی آقا

تناظر هوش و موفقیت

این هم مشکل دیگرم است: توانایی ذهنی‌ام کم شده. اغراق نمی‌کنم و دنبال جلب ترحم هم نیستم. اما واقعاً خیلی چیزها را نمی‌فهمم. علم به این موضوع هیچ کمکی هم نمی‌کند. تنها کمکش زیر سوال بردن یکی از کیفیاتم است: فلانی باهوش است. وقتی آدمها این را می‌گویند خوشحال می‌شوم و البته فوق‌العاده تلاش می‌کنم که چیزی بروز ندهم. معمولاً خیلی سریع می‌گویم که نه، حافظه‌ام خوب است و بعد همان مثال نخ‌نما از دکترایم را می‌زنم، همانی که پایان‌نامه‌ام دویست و خرده‌ای مرجع داشته و من اینها را منظم فایل کرده بودم و سراغ هر کدام را که می‌گرفتم خیلی سریع و راحت از لای آن همه کتاب و مقاله پیدایش می‌کردم. می‌دانستم مقاله‌ای که فلان مطلب را گفته چه سالی چاپ شده، در کدام مجله چاپ شده، نویسندگان چه کسانی بودند. باز هم برای بار هزارم مثال منقضی‌ام را تعریف کردم. قائد می‌گوید این خصیصه‌ی پیرهاست. این کیفیت در آنها به حد اعلی می‌رسد، سر جمع دو-سه تا خاطره دارند که طوطی‌وار تکرارش می‌کنند و البته همان تعداد اندک به مرور زمان کیفیتی فرازمینی پیدا می‌کنند، یعنی یا جور غیر قابل‌باوری خنده‌دارند یا دراماتیک یا هر چی. به غیر از این دو-سه تا خاطره‌ی اغراق شده، بقیه‌ی خاطراتشان، بقیه‌ی زندگی‌شان تبدیل به بخارات بی‌رنگی شده که دیگر موجود نیستند، از بین رفته‌اند. حالا بماند. کی بدش می‌آید که باهوش باشد؟ من هم یکی مثل همه. زمانی همین ماجرا را به صورت یک سوال عمیق هم از خودم می‌پرسیدم: اینکه چرا آدمی با هوش مکفی نمی‌تواند پولدار هم باشد؟ در نهایت هم جوابش را نفهمیدم. اما خب این را می‌خواستم بگویم که توانایی ذهنی‌ام کم شده. چیزها را نمی‌فهمم. به وضوح می‌بینم که در همین بحثهای روزمره مثلاً خواهر و برادرم ایده‌های بهتری از من دارند. من یک سری ایده‌ی ثابت دارم. مثل پدرم. تکان نمی‌خورم. منجمد و ساکنم. یک کار تکراری را انجام می‌دهم. در مواجهه با موقعیتهای جدید همان حقه‌ی قدیمی به ذهنم می‌رسد. و خب مشخص است که خیلی وقتها روشهای جدیدتری لازم است. شاید این علاقه‌ام به «قدما» هم ریشه‌اش همین است. ته ته‌اش می خواهم بگویم مخ‌هایمان را تعطیل کنیم و بچسبیم به همان چیزی که آنها گفته‌اند. شاید هم همه‌ی این حرفها صرفاً تعریف دوباره و کسل‌کننده‌ای از میانسالی است. وقوف به ارزشهای کهن، گنده کردنشان، کوبیدن علم روز، همه‌ی اینها در حقیقت علائم تنبلی ذهنی‌ست. علامت کسی که دیگر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با چیزی «مواجه» شود. من جمله‌هایی به ذهنم می‌رسند. به ذهن همه می‌رسد. تازه، از این طرف و آن طرف هم می‌دزدم. این یکی احتمالاً نیمه دزدی و نیمه تالیفی‌ست: علاقه‌ای به «موضوعات روز» ندارم. همه‌ی اینها گفتن یک موضوع است از جهات مختلف. بس است. خلاصه: خیلی دوست دارم که باهوش باشم ولی از چند ماه پیش مشخصاً دارم افولم را می‌بینم. و بعد، مشکل دیگری هم هست. شاید اصلاً مشکل اصلی این باشد: محصول باهوش بودن چیست؟ رضایت از زندگی؟ من از زندگی‌ام راضی نیستم. و کسی هم غیر از خودم زندگی‌ام را طراحی نکرده. پس این چیز مزخرفی که ازش ناراضی‌ام انتخاب خودم است. شبیه این است که کسی توانایی نقاشی دارد اما در نهایت نتواند چیزی تولید کند. آیا این ناتوانی در تولید اصل فرض را زیر سوال نمی‌برد؟ یعنی طرف از اول توانایی به خصوصی نداشته. یا بدتر، شاید نشانه‌ی فرصت‌سوزی باشد. من هم موضعم همین است. احساس می‌کنم زندگی‌ام را سوزانده‌ام. اگر باهوش بوده‌ام و تهش شده این، خب یعنی گند زدم به هوشی که زمانی داشته‌ام. هوشم به پول یا موفقیت یا نوبل فیزیک هم که تبدیل نشده، حداقل کارکردش می توانست این باشد که از دور و بری‌هایم که از من کم‌هوشترند زندگی بهتری داشته باشم. اما ندارم. زندگی آنها از من بهتر است و من هم از تک تک‌شان متنفرم. این ناراحتم می‌کند. و به سنی رسیده‌ام که نمی‌توانم ناراحتی و شکست را تبدیل کنم به پل پیروزی. مُردم اینقدر پل پیروز طراحی کردم و باز وسط دره، حین عبور از روی پل، سقوط کردم به ته دره. پس این نوع ناراحتی انجامی هم ندارد. سنجاب تپل می‌گفت احساسات منفی باید کانالیزه بشوند و بستر کار مثبتی را فراهم کنند. مثلاً خشم. حالا بیا، این هم یک احساس منفی دیگر: ناراحتی. سُر و مُر و گنده آنجا نشسته و قابلیت «کانالیزه» شدن هم ندارد: یک توده‌ی قهوه‌ای رنگ زشت که رویش نوشته «ناراحتی». پشتش هم نوشته «نارضایتی». هیچ کدامشان هم بستر و مولد چیزهای خوب نمی‌شوند. تا ابد همینطور جلوی چشمان من تمرگیده‌اند. از هر طرف هم که نگاهشان می‌کنی همینند. زشت و حجیم و پابرجا.

دو نفره

از وقتی برادرم رفته من و پدرم مانده‌ایم. گربه هم هست اما خب گربه که آدم نیست. یک دغدغه‌ی تقریباً دائمی درم شکل گرفته که پدرم را تنها نگذارم. پدرم مسن است و اتفاقات اخیر، یعنی از دست دادن همسرش برایش یک جورهایی مصادف شده با بازنشستگی‌اش. هنوز خوشبحتانه کار می‌کند و رانندگی می‌کند اما بعید نیست که در آینده‌ی نزدیک بی‌خیالش بشود. خود من اینقدر احمق بودم که تا ۲-۳ سال پیش تشویقش می‌کردم که بازنشست شود و به «زندگی و واقعی» و استراحت بپردازد. اما وقتی ۶۰ سال است که یک نفس کار کرده‌ای زندگی واقعی‌ات چیزی نیست جز همان شغلت. قبولش سخت است، قبول اینکه آدم خودش را در حرفه‌اش خلاصه کند اما این اتفاق می‌افتد. اصلاً آدمها با عنوان شغلی‌شان خودشان را معرفی می‌کنند. حتی وقتی بازنشسته می‌شوند هنوز آن عنوان را یدک می‌کشند؛ بازنشسته‌ی ارتشند یا بانک یا شهربانی یا یک قبرستان دیگر.

پدرم یک مرد قدیمی‌ست. دوست و رفیق ندارد. با فامیل‌های خودش هم ارتباطی معنادار ندارد. تحصیلکرده و دانشگاهی‌ست و با خواهر و برادرهای امی‌اش حرفی برای گفتن ندارد. کل زندگی‌اش بوده کار و خانواده‌اش. بیشتر هم کار. یاد این که می‌افتم، همین که شغل و کارش دغدغه‌ی اصلی پدرم بود دو تا فحش هم بهش می‌دهم و جای مادرم نک و نال می‌کنم: این مرد که بالا سر زن و بچه‌ش نبود، همه‌ش کار و ماموریت به این ده‌کوره و اون شهرستان. دلم برای مادرم می‌سوزد که چطور این لشکر بچه را دست تنها بزرگ کرد، کنارش کار هم کرد و این مرد هم که دنبال ماجراجویی‌های خودش بود. البته این سالهای آخر، آن هم به واسطه‌ی سنش بیشتر از قبل خانه بود ولی خب اگر جانش را داشت مطمئنم ترجیح می‌داد برود سر کار. توی خانه کلافه می‌شود. تلویزیون نگاه می‌کند. قدیم‌ترها مطالعه می‌کرد. حتی سالهای دوری را یادم است که کتاب هم می‌خواند. اما الآن اگر خانه باشد بی‌بروبرگرد پای ماهواره است.

خلاصه‌اش این است که پدرم بدون اخطار قبلی جفت ستونهای زندگی‌اش به لرزه‌ی جدی افتاده‌اند. این مودبانه‌اش است. واقعیتش این است که ستون خانواده‌اش را که از دست داده؛ این ساختار فعلی، زندگی با پسر بزرگش و گربه‌ای پشمالو در حالی که زنش مرده و بقیه‌ی بچه‌هایش خارجند اسمش خانواده نیست. باهوش‌تر از این است که نفهمد حضور من هم کمی جنبه‌ی کار خیریه دارد. آن یکی ستون، منظورم شغلش است، آن یکی هم بالاخره تمام می‌شود. تا الآنش هم خوش‌شانس بوده. کم سن و سال‌تر از او زیر بار این ترافیک کثافت تهران هلاک می‌شوند. خودش هم چارستون بدنش درد می‌کند. لنگ می‌زند. کمرش درد می‌کند، دیسک قدیمی‌اش بدقلقی می‌کند. اما هنوز رانندگی می‌کند. هفته‌ای یکی-دو جلسه می‌رود فیزیوتراپی و جدیداً هم یک جایی پیدا کرده که مشت و مال ژاپنی می‌دهند و به نظر می‌رسد که جواب می‌دهد چون کمتر از قبل شَل می‌زند. اما خب با طبیعت و با شهر وحشی تهران که نمی‌شود مبارزه کرد.

گاهی به سرم می‌زند اینجا را اجاره بدهیم یا بفروشیم و برویم مرکز شهر نزدیک محل کارش یک آپارتمان اجاره کنیم. گاهی فکر می‌کنم برایش یک راننده بگیرم. اینها گزینه‌هایی هستند برای تسهیل شرایط. اما من خودم آدم منفعلی هستم و درنهایت همه‌ی اینها در حد گزینه باقی می‌مانند. همین هم می‌ترساندم، همین که چند سال بعد به خودم بگویم اگر می‌رفتین کریم‌خان زندگی می‌کردین همه چیز خیلی راحتتر می‌شد. اما از آن طرف می‌گویم من که نمی‌توانم همه‌ی زندگیم را بچینم برای تطویل عمر پدرم. اینها یعنی فکر و خیال. فکر و خیال هم ربطی به عمل ندارد، یعنی پس از چند هفته فکر و خیال آدم تکان نمی‌خورد، بلکه چند هفته یا چند ماه دیگر هم به فکر و خیال ادامه می‌دهد. فکر و خیال ابزار انفعال است.

وقت گذراندن با پدرم هم سخت است. نهایتاً همت کنم و نیم ساعت باهاش تلویزیون تماشا کنم. اخبار را که می‌بینیم ازش در مورد دخالتهای ایران و سپاه در شلوغی‌های خاورمیانه می‌پرسم تا سر ذوق بیاید و چیزی بگوید. اما بیشتر از این چندان ارتباطی نداریم. در مورد غذا هم حرف می‌زنیم. می‌پرسد ترشی این مرغ با چیست؟ می‌گویم با سرکه‌ی طبیعی. تعجب می‌کند چون از سرکه متنفر است و بعد من کلی از بوعلی در مورد خواص سرکه برایش نقل قول می‌کنم. وقتی خودش اولویه درست می‌کند من ازش سوال می‌کنم: مرغها رو چقدر پختی؟ سینه‌س؟ یا رون هم هست؟ بارها توضیح داده که اولویه‌ی صحیح هم گوشت سفید دارد و هم گوشت قهوه‌ای و بعد توضیح می‌دهد که منظورش از گوشت قهوه‌ای ران و کتف و بال و اینهاست. اولویه ویار جدیدش است. هفته‌ای چند بار اولویه درست می‌کند. خوردنش سخت است. بی‌مزه است. با گوشتکوب برقی کهنه‌مان اولویه را چرخ می‌کند. خمیر بدرنگی حاصل می‌شود که انگار قبلاً یک بار جویده شده. اما اصرار هم دارد که بخوریم و در موردش حرف بزنیم. فکر می‌کردم بعد از خالی شدن خانه و ماندن خودمان دو تا بساط آشپزی جمع شود. به من باشد که اینقدر آشپزی نمی‌کنم. اگر سر ذوق باشم چرا اما برای رفع جوع انتخابهای ساده‌تری مثل نان و پنیر و حلوارده هم هست. این غذاها با روحیات این روزهایم هم بیشتر جور در می‌آیند؛ نمی‌توانم تمام زندگیم به غذا فکر کنم. اما بعد از ماندن خودمان دو تا هم مناسک آشپزی ادامه یافت. پدرم کماکان صبحها چیزی بار می‌گذارد و بعد می‌رود. دوست دارد قبل از اینکه برود سر کار، من بیدار شوم و بهم توضیح دهد نهار چی بار گذاشته و بعد توضیحات تکمیلی را بدهد: اینکه خورشت آبدار است برای اینکه نسوزد و نمک هم خیلی کم زده. برای خودش هم باید روی کتری غذا را گرم نگه دارم تا عصر که می‌رسد بخورد. غذای سرد و مانده نمی‌خورد چون خیال می‌کند معده‌اش به هم می‌ریزد. نزدیک یک قرن است که اینطوری زندگی کرده و ما اطرافیانش هم یاد گرفته‌ایم که این مقررات سفت و سخت و مسخره را بپذیریم. خودش هم این مقررات را خیلی جدی گرفته؛ خاطره‌ی غم‌انگیزی دارم از هفته‌ای اول بعد از مرگ مادرم، دور و برمان پر از آدم بود، پدرم گریه می‌کرد و می‌گفت این زن توی این ۴۰ سال یه بار غذای سرد و مونده بهم نداد، اوهو اوهو اوهو. چی می‌گفتم؟ شانه‌هایش را تکان می‌دادم و می‌گفتم پیرمرد، آخرش همین؟ اون مُرد و تو هنوز گیر اون معده‌ی صاب‌مرده‌ت هستی؟

چند هفته پیش فامیل میلیاردر و کم‌فرهنگ مادرم در رستورانی مهمانی خداحافظی‌اش را گرفته بود. داشت می‌رفت کانادا. من نمی‌خواستم بروم مهمانی. چون کلاس ورزش داشتم و علاوه بر این از بیشتر مردم بدم می‌آید. پدرم با لحن نازی که تازگی‌ها یاد گرفته پرسید نمی‌شه یه جلسه ورزش رو نری؟ لبخند زدم و گفتم چرا می‌شه. چی می‌گفتم؟ خیلی از پرسش‌ها هستند که جواب ندارند. پرسیده نمی‌شوند تا بهشان فکر کنی. جواب مشخص است. ما اولین مهمانها بودیم. نان داغ و کره محلی و ماست خوردیم. پدرم با انگشتش ماست بورانی را نشان داد و برایش از آن سر میز ماست بورانی آوردم. انگار توجهات این مدلی را دوست دارد؛ اینکه کسی پیشکار یا ندیمش باشد. بعد کبابها را آوردند. شیشلیک. سیخ‌های دراز و نسبتاً پهن. تکه‌های راسته‌ی گوشت که ماهرانه برش خورده‌اند و استخوانی بهش وصل است که حکم دسته‌اش را پیدا کرده. انگار آشپزشان موقع کباب کردن روی گوشتها را با قلم‌مو کره می‌مالد. سالن رستوران پر بود از آدم. خارجی و چینی هم زیاد بود. یکی می‌گفت تهران پر از چینی شده و گویا چینی‌ها شیشلیک هم خیلی دوست دارند. پدرم یک لقمه چلوکباب خورد. بعد دیدم صورتش را گرفته توی دستش. گفتم نکند هول برش داشته و کباب را جوری گاز زده که یک تکه استخوان رفته لای دندانش. سرم را بردم دم گوشش و پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. بعد صندلی‌اش را کشید عقب. من یک کم غذا خوردم. دوباره برگشتم سمتش، پرسیدم می‌خوای بریم دم در یه سیگار بکشی؟ گفت نه هیچی نیست. بعدش هم که معلوم است چی شد. زد زیر گریه. آبروریزی. چه می‌دانم. شاید هم نه. اگر آبرو با این چیزها بریزد که مال من و ما خیلی وقت است ریخته، بخار شده، ابر شده، باران شده، باریده پای درختهای کج و کوله‌ی تهران و رفته توی دل خاک. دیدم داستانش ادامه دارد. صورتش را گرفته توی دستانش. بعد هم بلند شد از میزبان خداحافظی کرد و رفت. توی دلم می‌گویم آخه مرد، تو که وضعت اینه چه اصراریه که حالا بیای کباب پارتی؟ ورِ بدبینم هم می‌گفت که پیرمرد دلش توجه می‌خواد، دنبال اینه که نمایش بده به همه، ببینین من چه عزادارم، ببینین من چه ناراحتم. وسط این ماجرا، وسط سالنی که سنگهای سفیدِ در و دیوارش بوی کباب به خوردشان رفته و بیخ تا بیخش آدم نشسته من چه کار باید می‌کردم؟ کنارم یک صندلی خالی بود و نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم صندلی خالی و بشقاب چلوکباب دست نخورده‌ای که یک قاشق و چنگال کجکی کنارش افتاده‌اند خیلی ناجور توی چشم می‌زند. میزبان کماکان با سیخ‌های دراز دور میز راه می‌رفت و نمی‌شد که نخوری. من هم خوردم. خوردن راحت‌ترین راه بود که نشان بدهی همه چیز عادی‌ست. نمی‌دانم چرا، اما دوست داشتم وانمود کنم که همه چیز عادیست. اما خب همه می‌دانند که هیچ چیزی عادی نیست. از ریخت پک و پاره‌ی من بگیر تا تی‌شرت سیاهم که با اصراری مثال‌زدنی به پوشیدنش ادامه می‌دهم. ۲-۳ دقیقه بعد خودم هم پاشدم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون. دم در پدرم منتظر بود. ازم معذرت‌خواهی کرد. بهش می‌گویم چرا آخه، من خودم هم غذام تموم شده بود. ناراحتی‌اش از این بود که نگذاشته من شامم را کامل بخورم.

اما عادی بودن، این موضوع قلق دارد و من قلقش را بلدم. شما به من نگاه می‌کنید و یک آدم موجه می‌بینید. من هم واقعاً یک آدم موجه و عادی هستم که کار می‌کند و ورزش می‌کند و معاشرت می‌کند. ولی حفظ این حال انگار یک تلاش دائمی می‌خواهد و خب بعضی روزها البته سخت است یا بهتر است بگویم اصلاً شدنی نیست. مثلاً همین امروز. صبح ساعت نه و نیم بیدار شدم و تندی آمدم توی هال. پدرم هم تازه آمده بود. صبحش رفته بود بیرون. می‌گوید می‌رود شاه‌عبدالعظیم اما این اسم رمزش است برای بهشت زهرا. نمی‌دانم چرا. اصراری هم ندارد که بهشت زهرا رفتنش را پنهان کند اما ماجرا را چسبانده به شاه‌عبدالعظیم و البته مدعی است به «سید الکریم» ارادت قلبی دارد. البته من اینها را می‌شنوم و می‌گذرم، سکوت می‌کنم، چون می‌دانم همه‌ی این حرفها تتمه‌ی تسلط فکری مادرم است. همین ماجرای ایمان و اینها. البته مادرم باهوش‌تر از آن بود که در مذهب قشری و طواف و حج و امامزاده گیر کند. آن دورانش را هم داشت و به طبعش دهان ماها را هم آسفالت کرد و همه‌مان دم‌مان را گذاشتیم روی کول‌مان و از دستش فرار کردیم، مهاجرت کردیم. شاید هم این حرف ساده‌انگارانه باشد. مهاجر بالاخره دنبال موضوعی‌ست تا از دستش فرار کند و خب روایت فعلی ما هم این است که ما از دست مادرمان فرار کردیم. دلیلش که فرقی زیادی هم نمی‌کند. اما قطعاً دوران متاخر ایمان مادرم چیز بسیار لطیف‌تر و شاعرانه‌تری بود. برای ما که بچه‌هایش بودیم هم ایمان دوره‌ی متاخرش اصلاً مثل سابق اذیت‌مان نمی‌کرد. آدم دیگری شده بود و انگار یک جورهایی فهمیده بود چقدر آزار و اذیتمان کرده. تازگی‌ها لای کتابهایش یک وصیت‌نامه‌ی پاره پوره‌ای ازش پیدا کردم و خب محتویاتش که مهم نیست اما آخرش یک جمله‌ای داشت، که آن هم اصلاً مهم نیست و کلیشه‌ای و بی‌معنی‌ست اما خب برای من نه، چون با خواندنش فقط دنبال یک چیز تیز بودم که توی قلبم فرو کنم؛ جمله هم این بود: «مرا ببخشید بعلت کاستی‌هایم». دو خط قبلش هم خواهر و برادر کوچکم را به خدا سپرده و بعد از پدرشان و برادر بزرگشان، یعنی من، تقاضا کرده که تمام هم و غم‌شان را صرف آنها کنند. اما من برای هیچ کسی هیچ کاری نمی‌کنم. من صرفاً توی این خانه قدم می‌زنم، لای گلدانهای نیمه گندیده و پنجره‌های خاک گرفته. کل وصیت‌نامه را هم با مداد پشت کاغذ باطله نوشته و لای مثنوی‌اش گذاشته بود. تاریخ: اسفند هشتاد و هشت. بهرحال، این آدم آن آدم سابق نبود، همانی که دنیا برایش مهم نبود و می‌خواست بچه‌ها و شوهر را ول کند و برود عارف شود. انگار پس از این تغییر مسلکش خوی مادرانگی‌اش دوباره بیدار شده بود و هر کاری می‌کرد که بچه‌هایش را داشته باشد. حالا که آن کاغذ پاره را پیدا کرده‌ام برای این روایتم از تغییر و تحولات مادرم تاریخ هم پیدا کرده‌ام: می‌شود گفت دوره‌ی متاخرش از ۸۸ شروع شد.

پدرم صرفاً نسخه‌ای قراضه از ایمان مادرم را برای خودش ضبط کرده و البته نمی‌شود به رویش آورد. برای کفترهای پشت پنجره نان خشک می‌ریزد و مدام نگران است برنج زیادی بار نگذاریم تا اسراف نشود و از این حرفها. دلش را ندارم که بهش یادآوری کنم زور نزند و ادا در نیاورد اما گاهی که امانم را می‌بُرد دوست دارم انگشتم قلمی ‌می‌بود و به سمتش نشانه می‌گرفتم و می‌گفتم تو مثل اون نمی‌شی، زور نزن. حالا بهرحال، صبح که پدرم از شاه‌عبدالعظیم برگشت من هم به دو از تخت آمدم بیرون و خودی نشان دادم. چرا؟ چون گویا روز قبلش به زعم او زیادی خوابیدم و با لحن نگرانی ازم پرسیده بود چرا اینقدر دیر پاشدی؟ و خب هر خری می‌فهمد که نگرانی‌اش یک معنی بیشتر نداشت: پسرم، تو معتادی؟ نه؟ عصر هم که آمد خانه باز هم خواب بودم. حالا خواب طولانی هم نبود، برای یک ربع این پلک‌های وامانده را روی هم گذاشتم، یک چرت کوچولو، منتها از شانس بدم پدرم همان موقع از راه رسید. پسرش صبح که تا لنگ ظهر خواب است و عصر هم خواب است، اگر معتاد نیست پس چیست؟

با این پس‌زمینه امروز صبح تا صدای کلیدش را شنیدم از تخت پریدم بیرون. بعد گفت دارد می‌رود چالوس و همین جا بود که من کمی حالم بد شد. دوست نداشتم تنها برود. می‌فهمیدم که ترسیده توی این تعطیلات محرم جلوی تلویزیون کپک بزند و دارد می‌رود. از آن طرف مطلقاً توانایی‌اش را نداشتم که همراهی‌اش کنم. فقط افسوس خوردم و بهش گفتم کاشکی زودتر می‌گفتی منم باهات می‌اومدم، ولی خب خیلی کار دارم. گفت آره حدس زدم کار داری و البته معلوم بود که باور ندارد. بعد فکر کردم حالا که دارد می‌رود پس کمی دور و برش بپلکم. توی آشپزخانه با هم کار کردیم. او تق و توق می‌کرد و جوجه سیخ می‌زد، من سالاد درست کردم و برنج را بار گذاشتم و خب از آن روزهای بغض‌آلود بود، از آنهایی که آدم هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. بیرون چیزی برای تماشا نیست، منتها نمی‌شود داخل خانه را نگاه، چون اشیا جان گرفته بودند. زعفران آسیاب کردم با قند. همان آسیاب مولینکس که بدنه‌اش نارنجی‌ست هم جان گرفته بود. این را هم خودم سالها قبل از جمهوری برای مادرم خریده بودم و نمی‌دانم چطور توی خانه‌ای که همه چیزش کبره بسته این یکی نونوار مانده. تا همین اواخر هر وقت آسیاب مولینکس را در می‌آورد اشاره می‌کرد به اینکه پسرش فقط جنس خوب می‌خرد. من چی؟ خوشحال می‌شدم، فکر نمی‌کردم که دو سال بعد همین مکالمات بی‌ارزش مادر و فرزند و پز دادنهای حال بهم زن می‌شوند اسباب خاطره و غصه. با فین فین از پدرم پرسیدم چند تا قند بریزم قاطی زعفرونا؟ گفت دو تا. مکالمات‌مان اینطوری شده‌اند، هم حرفی نداریم و در عین حال دو تا آدمی که با هم زندگی می‌کنند بایستی با هم حرف هم بزنند.

بهش گفتم حالا بی‌خیال جوجه کباب بشود، ذغال و منقل دردسر است، من مرغها را توی تابه سرخ می‌کنم. گفت که کاری ندارد، سرش گرم می‌شود. این کُنه مطلب است. همه می‌دانند که کل زندگی تلاش برای فرار از حوصله‌سررفتگی‌ست اما خب نباید این را به زبان آورد. گفتنش بد است. آدم باید فکر کند و باور کند واقعاً علاقه‌ی قلبی به جوجه و منقل و اینها دارد، نه اینکه صرفاً دارد خالی‌ها و پوچی‌های زندگی‌اش را پر می‌کند. اما پدرم بی‌ملاحظه‌ست و چیزی را که نباید می‌گفت گفت. بالاخره ساعت ۱۲ شد. بهم گفته بود صبحانه نخورم و یک‌راست نهار بخورم، تا بتوانیم با هم بخوریم و بعد او برود شمال. میل به غذا نداشتم. اما چاره‌ای نبود. دو سیخ جوجه درست کرده بود و مقابل هم نشسته بودیم و نمی‌شد با غذایم بازی بازی کنم چون داشت دستها و حرکات قاشق و چنگال و آرواره‌هایم را رصد می‌کرد. حتی استخوانهای جوجه‌ها را هم بازرسی می‌کرد چون وسطش پرسید اونا خام بودن که نخوردی؟ و بعد با چنگالش به دو تا تکه استخوانی که گوشه بشقابم رانده بودم اشاره کرد. گفتم نه، خیلی عالی مغزپخت شدن. دروغ می‌گفتم. وسط‌شان صورتی بود و مزه‌ی گند مرغ خام می‌دادند. یکی از استخوانها را برداشتم دوباره به نیش کشیدم منتها علاوه بر اینکه خام بودند، کلاً از «پاک» کردن کامل استخوانهای مرغ با دندان بدم می‌آید. خوشبختانه آخر غذایم بود و پا شدم و ته بشقابم را توی سطل خالی کردم. بعد بردم و رساندمش ترمینال غرب. از آنجا هم رفتم سر خاک، با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت، چون راندن سریعتر از این به هیچ وجه برایم ممکن نبود.

قلق عادی بودن را بلدم اما گاهی اینطوری به نظر می‌رسد که انگار دارم روی یک لبه راه می‌روم. تعادل ناپایدار: اگر اندکی به چپ یا راست منحرف شوم می‌افتم پایین. توانایی‌اش را دارم که نیفتم، قلق‌اش را بلدم، این را هم خودم می‌دانم و هم دور و بری‌هایم، امتحانم را پس داده‌ام، اما مشکلم این است که تا کی؟ تا کی باید زور بزنم و روی این لبه راه بروم و هی حواسم را جمع کنم که نیفتم، هی از فنون و مهارتهای بقا استفاده کنم؟ این خسته‌کننده است. صرف اینکه بقا را بلد باشی آن را به کاری خواستنی و لذت‌بخش تبدیل نمی‌کند.

اهمیت حفظ آثار تاریخی

به سنی رسیده‌ام که نوشتن در وبلاگ، یعنی این مدلی که من می‌نوشتم سخت شده. اینکه از زندگی شخصی‌ام بنویسم اذیتم می‌کند. فکر کنم محافظه‌کار شده‌ام. حتی نوشتن در مورد مرگ مادرم هم تصمیم سختی بود. یا شاید بهتر است بگویم تصمیم مهمی بود. اهمیتش هم به این خاطر نبود که چیزی شخصی را می‌نویسم، فکر کنم اهمیتش بیشتر این بود که حال خودم قبل و بعد از نوشتنش عوض شد. حالم بهتر یا بدتر نشد. بیشتر بحث این است که موضوعی، هر موضوعی، تا وقتی درون ذهن آدم باشد یک چیز است، یک چیزی که شاید کمی گنگ باشد و بعد تلاش برای بیانش، برای استفاده از کلمات و توصیفش باعث می‌شود آن موضوع کمی عوض بشود، تبدیل به چیز دیگری بشود. بیانش لزوماً هم کار ساده‌ای نیست. آدم فکر می‌کند خیلی موضوعات را می‌داند، اما وقتی می‌خواهد در موردشان حرف بزند وا می‌ماند. چون کلماتش را ندارد. پیدا کردن کلمات برای بیانش همان فرایندی است که باعث فهم و هضمش هم می‌شود. تا قبل از آن موضوع آنجاست، ابری بی‌شکل در ذهن آدم، چیزی غیر قابل بیان. با بیان شدنش انگار تازه شکل می‌گیرد و بوجود هم می‌آید.
درمان محافظه‌کاری چیست؟ شاید باید با خودم تکرار کنم که کسی دیگر وبلاگ نمی‌خواند. شاید هم خاطره‌نویسی درمانش باشد. شاید تاسیس یک وبلاگ دیگر. ولی این یکی گزینه‌ی مردودی‌ست. از آن طرف فکر می‌کنم محافظه‌کاری شاید فقط بهانه است. ایراد اصلی این است که از زندگیم راضی نیستم. از اینجایی که هستم. از نقشی که دارم. از سنم که اینقدر زیاد است. از اینکه با این سن زیاد هیچ گهی نخوردم. شاید ۴۰ سالم که بشود این بیقراری فروکش کند. آدم وقتی ۴۰ سالش بشود احتمالاً با تقریب خوبی می‌فهمد همین است که است. مسیرش مشخص است. آینده‌اش مشخص است. البته الآن هم مشخص است. منتها آدم به امید زنده است. من دوست ندارم که فکر کنم تا ابد مجبورم با پیرمرد زندگی کنم. با پیرمرد و گربه. تنها. بدون بچه. این زندگی مورد علاقه‌ام نیست ولی کاری برای عوض کردنش هم نمی‌توانم بکنم. مدام به مرگ پیرمرد هم فکر می‌کنم. چیزی که واضح است این است که من توانایی تحمل یک مراسم خاکسپاری دیگر را ندارم. خاکسپاری زیادی شدید است. آدم را نابود می‌کند. البته دقیقاً به همین منظور طراحی شده. سنت در طول سالها آن را اینطوری ساخته. بهش فکر شده، به جزئیاتش فکر شده. قدما و علما به این نتیجه رسیده‌اند که اینطوری بهتر است. فرد عزادار در مراسم خاکسپاری و عزاداری با چنان موج سهمگینی مواجه می‌شود که تنها هدفش -ناخودآگاه- می‌شود بقای خودش. این چیز بدی نیست، چون در غیر این صورت غم و غصه آدم را نابود می‌کرد. همینطوری هم فکر و خیال کم اذیت نمی‌کند اما اگر مراسم خاکسپاری و عزاداری کمی کمرنگ‌تر از ماجرای فعلی می‌بود آن وقت فکر خیال حسابی مجال جولان داشتند. زیر بار و شدت این مناسک فعلی آدم نفسش می‌برد. اینها را گفتم که یعنی این آیین عزاداری را قبول دارم، کارکرد مثبت و درمانی‌اش را می‌فهمم اما خب این را هم می‌دانم که توانایی یکی دیگرش را ندارم. در عین حال می‌دانم که باید آمادگی‌اش را داشته باشم، آمادگی بعدی را داشته باشم. این چیزی‌ست که به آن فکر می‌کنم. حتی برای همین می‌روم ورزش. برای اینکه قوی شوم. برای اینکه قلبم قوی شود. عضلاتم قوی شوند. مفاصلم قرص و محکم شوند. چون لازم است. من همانی هستم که مانده اینجا. توی این سگدونی. منظورم ایران است. بقیه رفته‌اند. من همانی هستم که باید مرگ بعدی را به اطلاع بقیه برسانم. من و پیرمرد با هم زندگی می‌کنیم اما در واقع انگار من و یک بمب ساعتی با همدیگر زندگی می‌کنیم. هر لحظه ممکن است بترکد. قسمت ناراحت کننده‌اش این است که گاهی حتی انتظارش را می‌کشم. می‌گویم تمام شود برود پی کارش. نمی‌توانم تا ته عمرم از شدت ترس، فلج بیفتم گوشه‌ای و انتظار بکشم. بالاخره اتفاق خواهد افتاد، این را طبیعت می‌گوید، این را شناسنامه‌ها می‌گویند، و خب چه بهتر که غیرمترقبه نباشد. شاید اینها افکار آدم خوبی نباشند. خودم هم ادعایی ندارم که آدم خوبی هستم. (حتی دیگر این روزها وقوف کامل دارم که بدمردم.) می‌دانم چندین نفر هم هستند که به خونم تشنه‌اند. اما در کل اینقدر هم موجود شریری نیستم. از من بدتر هم زیاد است. پس اگر آنقدرها هم آدم بدی نباشم واقعاً سهمم نباید این باشد. منظورم مرگهای غیرمترقبه است. خب، ماجرا می‌تواند جوری پیش برود که این دومی آرام و حساب شده و از روی برنامه باشد. اینجوری برای همه بهتر است.
موضوع دیگر این است که پدرم پیر است. پیر شده. تحمل پیرها سخت است. گاهی فکر می‌کنم پاشم بروم خانه‌ای برای خودم بگیرم. زندگی خودم را داشته باشم. من و گربه. بعد هفته‌ای یک بار به پدرم سر بزنم. بعد می‌بینم نمی‌شود. شاید هم بشود اما من دلش را ندارم. من هیچ وقت نتوانستم از والدینم عبور کنم. برایم زیادی گنده بودند و هستند. چه مرده چه زنده زیادی گنده‌اند. حتی همانی که مرده هم از عالم رویا انگولک‌هایش را می‌کند. مشکلات همان قدیمی‌ها هستند. هنوز که هنوز است خواب می‌بینم که دست زنی را گرفته‌ام و برده‌ام پیش مادرم. دارم معرفی‌اش می‌کنم؛ جوری که نشان دهم عجب زن با صفت و باکمالاتی‌ست. توی رویا آمده‌ام برای انتخابم مهر تایید مادرم را بگیرم. او هم تایید نمی‌کند. حق هم دارد. تاریخ نشان داده که حق داشته. با توجه به اینکه الآن یک مرد میانسال عزب و گربه‌باز و بیکار هستم واضح است که انتخاب‌هایم در زندگی و کلیت زندگی‌ام اشتباه بوده و عدم تایید مادرم چندان هم بیراه نیست. اما بهرحال، چرا من، منی که سن خر پیره هستم، مادرم هم که مرده، اما هنوز توی خواب لنگ این هستم که تایید این زن را داشته باشم؟ چون از اینها عبور نکرده‌ام. از مادرم و از پدرم. تا وقتی هم که عبور نکرده باشم فقط عدد سنم زیاد می‌شود اما سکناتم با نوجوانان فرق ندارد. اینها را هم بعنوان غر غر نمی‌گویم، بیشتر بحث این است که هی توی سایت دیوار دنبال خرید یا اجاره‌ی خانه نباشم. خانه‌ی من مشخص است که کجاست: همان جای همیشگی، با دیوارهای دودگرفته‌ی همیشگی‌اش، با گربه که صبحها زیر آفتاب خودش را لیس می‌زند، با صدای بلند تلویزیون، با پدرم که شلوار کوتاه پایش کرده و تبدیل به بخشی از مبل جلوی تلویزیون شده. حتی دیگر فکر بازسازی اینجا هم نیستم. چند وقت پیش می‌خواستم کاشی‌های دستشویی را عوض کنم. خانه را رنگ بزنم و حتی بحث رنگ که شد یکی از فامیلها گفت بابا رنگ چیه، کاغذ دیواری کنین و این را که گفت با هیجان تاییدش کردم، آره آره کاغذ دیواری، روی کاغذها هم طرحهای شاخه‌های خمیده گیاهان داشته باشد، برویم سهروردی، رنگهای ملایم و شیک انتخاب کنیم، کرم، صورتی چرک، استخوانی، پوست‌پیازی، خلاصه برنامه داشتم اما بعد دیدم سخت است. پولش زیاد می‌شود. و بعد، انگار، نمی‌دانم چطور بگویم ولی انگار کلش اداست. انگار دارم ادا در می‌آورم که وای مردم ببینید چه پوست‌اندازی موفقیت‌آمیزی داشتم، در حالی که خودم می‌دانم هیچ پوست‌اندازیی نداشته‌ام، محبوس در همان پوست سابقم و دوست دارم در همان پوست سابقم بپوسم. خلاصه اینکه ماجرای بازسازی منتفی شد. نگاه فعلی: حفظ آثار تاریخی. این خانه و اتاقهایش بخشی از تاریخ محقر وجود من هستند. هر گونه انگولکی در سازمان و ساختمان اینجا جنایت است. این به معنی این نیست که زندگی توی این مخروبه راحت است، نه، اصلاً نیست، اما راحتی در حال حاضر اولویت سوم یا شاید هم چهارمم باشد. با همین نگاه، حفظ این وبلاگ هم یکی دیگر از اهدافم است. منفعتی ندارد. انگیزه‌ای هم برای نوشتن درش ندارم. ایده‌ای از اینکه خوانده می‌شود یا نه هم ندارم. اما این هم بخشی از تاریخم است. باید با هر بدبختیی شده نگهش دارم. با روزمره‌نویسی، همان کاری که دوستش دارم، با شرح جزییات بی‌ارزش از سفر به بقالی و بازار، چه می‌دانم، از همین کارها.
مسیر مقابل، مثل همیشه، روشن است (زیادی روشن، آنقدر روشن که چشم را می‌زند و آدم دلش می‌خواهد چشمهایش را در بیاورد تا کلاً راحت شود).

صحبتهایی با سنگ سبز

دیگر کسی نمانده که باهاش صحبت کنم. با تو هم که صحبت نمی‌کردم. یعنی خیلی حرف می‌زدیم اما همیشه حواسم به ماهیت رابطه‌مان بود. مادر و پسر. ولی خب انگار ته ذهنم برنامه‌هایی داشتم برای اینکه روزی، یا شاید به تدریج، همه‌ی چیزهایی که لازم باشد را برایت بگویم. شاید هم لازم نبود چون تو خودت همه چیز را می‌فهمیدی. به من نگاه می‌کردی و همه چیز را می‌فهمیدی. آخرین باری که حرف زدیم، در آرامش و بدون ترس، فکر کنم سه‌شنبه یا چهارشنبه شب بود. چند روز قبل از مرگت. توی راهروی بیمارستان راه می‌رفتیم. پیاده‌روی. تو همیشه عاشق پیاده‌روی بودی. عاشق مداواهای طبیعی و گیاهی. بهت گفته بودند پیاده‌روی تب را پایین می‌آورد. با هم دو تایی طول ۲۰ متری راهروی بیمارستان را هی می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. سرم‌هایت به آن پایه‌ی فلزی چرخدار وصل بودند و من پایه را هل می‌دادم. مدام حواسم بودم شلنگها گیر نکنند، گره نخورند، کنده نشوند. گاهی مجبور بودم پشت سرت راه بروم. گاهی کنارت. نگران پیرمرده بودی. نگران بازنشستگی‌اش. می‌گفتی می‌ماند خانه و حوصله‌اش سر می‌رود و گند می‌زند به آشپزخانه. راست می‌گفتی. الآن هم همین است اما خوشبختانه هنوز می‌رود سر کار. وقتی خانه است مدام باید چیزی را انگولک کند. صدای تلویزیونش دو برابر همیشه است. پنجشنبه و جمعه ها که خانه است از صبح تا شب با صدای بلند تلویزیون نگاه می‌کند. توی آشپزخانه سر و صدا می‌کند، قابلمه‌ها را بی‌دلیل به همدیگر می‌کوبد. آشپزی می‌کند. غذاهایش مرا مسموم کرده‌اند. حالم به هم می‌خورد از غذاهایش. کم نمک و آبکی. بدون رعایت اصول. ترکیبات ناجور. اسامی بی‌مسما. آشپز نیست، قریحه‌اش را ندارد. اما نمی‌دانم چرا تاریخ را جعل کرده و می‌گوید جدش یا شاید پدرش آشپز دربار بوده‌اند. مزخرف می‌گوید. اما بهرحال الآن زنده است و تو مردی. ترتیب جابجا شد. همین است که آدم فراموش نمی‌کند. مثل وقتی که توی زمستان هوا گرم بشود. طبیعت به هم می‌ریزد و عوض شدن روال طبیعت آدم را مریض می‌کند. وضعیت مردن تو هم همینطور بود: خارج از روال طبیعت و بی‌موقع. وضعیت من هم همان است که یادت بود. بهتر که نمی‌شود. همه چیز سیر نزولی خودش را دارد. رابطه‌ام ترکید. هیچ کسی دیگر تعجب هم نمی‌کند. اگر تو بودی شاید اینطور نمی‌شد. رفته آمریکا. رفته کالیفرنیا. همه دارند می‌روند. آن یکی پسرت هم دارد می‌رود. چند هفته‌ی دیگر. بعدش دیگر فقط من می‌مانم و پیرمرده و گربه. من و گربه آمده‌ایم توی اتاقت. روی تختت مستقر شده‌ایم. تصمیم اشتباهی بود اما چاره‌ی دیگری نبود. جا نیست. پیرمرده که از همان روز اول رفت توی اتاق کوچکه، همانی که شبیه انباری‌ست مستقر شد. حق هم دارد. پایش را هم اینجا، توی این اتاق سابق‌تان نمی‌گذارد. اتاقت را که تمییز می‌کردم لای کاغذهایت فکر کن چی پیدا کردم؟ وصیت‌نامه‌ی برادرت. در عنوان وصیت‌نامه خودش را «مرحوم فلانی» معرفی می‌کند. پک و پاره شدم از خنده. اما واقعیت این است که او هم نمرده. مرحوم فلانی هم نمرده. زنده است. بیشتر آدمها زنده هستند و بنظر نمی‌رسد به این زودی‌ها بمیرند. دو دستی چسبیده‌اند به دنیا. اتاقت را کلی تر و تمییز کردم. خاکهای چند ساله را گرفتم. لباسهایت. اینها را ریختم دور. توی سطل زباله‌ی سر کوچه. پرت کردم آن تو و بعد رفتم باشگاه، کلاس ورزش. انگار دارم یک کیسه زباله می‌اندازم دور. اما چاره‌ای نبود. نمی‌دانم شاید باید می‌دادم به خیریه یا مستمندان. اما نگاه کردن بهشان سخت بود. چند قلمشان را خودم برایت آورده بودم. تی‌شرت راه‌راهی که از کانادا آورده بودم. ژاکت موهر که طرح گربه داشت و از انگلیس آورده بودم. همه‌شان بودند. همه را ریختم دور. فقط دو تا از تسبیح‌هایت را نگه داشتم. دو تا شاه‌مقصود سبز رنگ. بجای گردنبند می‌اندازمشان. آویزانشان کرده‌ام به آینه‌ی عقدت و بعضی روزها، مناسبتی، می‌اندازمشان. مناسبت چی؟ نمی دانم ولی بعضی روزها بدنم پر از کثافت می‌شود. بی‌قرار می‌شوم و دوست دارم بخوابم اما خوابم هم نمی‌برد. وقتی احوالم این شکلی بشود یکی از تسبیح‌ها را انتخاب می‌کنم و می‌اندازم گردنم. خود آینه‌ات هم مانده. لایش حفره‌های قابش پر از گرد و خاک بود. تمییزش کردم. یک دستمال نمدار را لوله کرده بودم و از لای قاب برنزکاری شده‌اش رد می‌کردم. دستمال سیاه می‌شد، می‌شستمس و می‌رفتم سراغ سوراخهای دیگر. میز توالتت را هم جمع کردیم. هیچی رویش نمانده. رویش اودکلن من است و یک ناخنگیر و پرزگیر گربه. قالیچه‌هایت را هم پهن کردم. آبیه را انداختم کف هال. بعد از ظهرها گاهی نور عجیب و غریبی رویش می‌تابد و تماشا کردنش سخت می‌شود، از بس که زیباست، از بس که تویی. حواسم هست از کنارش راه بروم، رویش راه نروم. به بقیه هم خواسته‌ام تذکر بدهم که رویش پا نگذارند اما خب نگفتم، نمی‌شود، می گویند این دیوانه است و خب با توجه به شکستهای مکرری که در زندگی خورده‌ام این برچسبها را راحت به آدم می‌زنند. مثل برادرت. همان مرحوم فلانی که مرحوم نشده. آن طفلکی هم چند وقت پیش می‌گفت حالا چون دو تا زن طلاق دادم دیگه اجازه حرف زدن هم ندارم، می‌گن این که خله، این که وضعیتش معلومه. من می‌خندیدم وقتی اینها را می‌گفت. اما بهرحال چیزی نگفتم راجع به ممنوعیت راه رفتن روی قالی آبیه. آن یکی قالی شیرازی که مخصوص کف اتاقت بود را هم بالاخره از توی کمد در آوردم. شبها دومینیک را رویش برس می‌کشم و خودت می‌دانی که چقدر موهایش می‌ریزد. برای همین یک روز در میان مجبورم قالی شیرازی را دست بکشم و موها را جمع کنم. آن یکی میز کنار اتاق را هم جمع و جور کردم. روغن چوب بهش مالیدم. با پنبه. حالا رویش یک گلدان گذاشته‌ام. چند شاخه برگ سبز قلمه زده‌ام و ریشه هم داده‌اند. نهالهای انجیر را هم از خانه‌ی بی‌خیر و برکت اجاره‌ایم آوردم همینجا، خانه‌ی خودت، گذاشتمشان توی بالکن، ردیف، هر سه تا کنار هم. اجاره‌ی آن خانه‌ام تمام شد. پسش دادم. تو دیگر اینجاهایش را ندیدی. همیشه بدت می‌آمد که من آنجا اجاره‌نشینی می‌کنم. لابد الآن خوشحالی که پسش دادم. الآن خانه‌ای ندارم. گفتم که، توی اتاق خودت زندگی می‌کنم. با گربه، که آن هم تعجبی نیست چون گربه به من وصل است. هر جا بروم می‌آید. بد هم نیست. اگر گربه نبود تا حالا مرده بودم. نمی‌دانم، شاید هم نه. اینها اغراق است. ما، همه مان سُر و مُر و گنده مشغول زندگی‌مان هستیم. سالم و سلامت. هیچکس نمرده و هیچ‌کس هم نخواهد مرد. اما سخت است. گاهی فکر می‌کنم که تو یک بار مردی، من چند بار. اما خب واقعیت این است که تو جدی جدی مردی و من فقط کلامی. فقط نمایشی. فقط تقلبی. مثل همه‌ی زندگیم که نمایشی‌ست. نمی‌دانم. باید اوضاعم را روبراه کنم. حتی گاهی فکر می‌کنم برگردم انگلیس. برگردم همان شرکتی که بودم. بعد گزینه‌ها را بالا و پایین می‌کنم. مزایا؟ معایب؟ منافع؟ خوبها؟ بدها؟ اینها را بالا و پایین می‌کنم، بررسی می‌کنم. می‌سنجم. با دیگران در موردشان بحث می‌کنم. ساعتها. اما اتفاقی که می‌افتد این است که یکهو آدم منصرف می‌شود. مثلاً همین جمعه‌ای با پیرمرده راه افتادیم آمدیم سر خاک. عصر بود. بهشت زهرا خیلی دور است. ترافیک هم که وحشتناک. تهران یک میلیارد نفر جمعیت دارد و همه‌شان مشغول کاری هستند، مشغول رفتن به جایی، مشغول بستنی خوردن، لقمه کردن جگر و دل و قلوه، به نیش کشیدن برشهای مثلثی پیتزا، پارک رفتن. کارهایشان تمامی ندارد . شهر پر از مردم است. حتی بهشت زهرا هم شلوغ است. حالا اینها که فرعیات است اما سر خاک، سر سنگ قبر سبزت که حالا دیگر برق روز اول را ندارد، یکهو متوجه این شدم که فهرست مثبتها و منفی‌ها هر چی می‌خواهد باشد اما در نهایت تو اینجا خاک شده‌ای و خب ما چاره‌ای جز اینجا ماندن نداریم. خیلی ساده‌ست. ما، یعنی من، نمی‌توانم جایی زندگی کنم که تو زیر خاکش نباشی. اینجا حداقل آدم خیالش راحت است که مادرش این زیر خوابیده و یک گاز بدهد می‌رود سر خاکش. وضعیت پیرمرده هم همین است. او هم جایی غیر از اینجا ندارد. حالا انجام منطقی تمام این افکار چی شد؟ این شد که تصمیم گرفتم آن سه تا نهال انجیر را بیارم سر خاکت بکارم. مطمئن نیستم که بگیرند. نه من و نه تو هیچوقت به اصطلاح «سبز انگشتی» نبودیم. اما خب احساس می‌کنم این کار درستی‌ست. نمی‌دانم هر سه تا نهال را بیاورم یا فقط یکی‌شان. به پیرمرده هم ایده‌ام را گفتم و اول چشمهایش برق زد منتها بعد گفت بیل و بیلچه نداریم. راست می‌گفت. موقعیت را تصور کردم. باید بیفتیم روی چهار دست و پایمان و خاکها را چنگ بزنیم و بعد از مدتی چنگ زدن و خونریزی از سر انگشتان بالاخره گودال مناسبی درست می‌شود و می‌شود نهالها را تویش غرس کرد. فعلاً برنامه‌ام این است. نهال انجیر نماد زندگی‌ست و اگر فعلاً خود زندگیم کمی پنچر است ایده‌ی بدی نیست که در عوض نمادهای زندگی را بکاریم، شاید که بگیرند و قد بکشند و عوض ما هم زندگی کنند.

قصور پزشکی

همان هفته‌های اول بعد از مرگ مادرم به قصور پزشکی و شکایت از پزشکش فکر کردیم. مادرم برای مشکل سنگ صفرا بستری شده بود. مشکل ساده‌ایست و درمانهای پیشرفته‌ای هم برایش موجود است. درمانهایی که در آنها حتی نیازی به عمل جراحی باز هم نیست. پزشک مادرم هم از چنین روشی استفاده کرده بود. روشی بنام «ای-آر-سی-پی*» که در آن بوسیله‌ی اندوسکوپ به کیسه‌ی صفرا و مجاری صفراوی دسترسی پیدا می‌کنند. اندوسکوپ می‌تواند مجاری و کیسه را از خرده سنگها و لجن‌های صفراوی تمیز کند. عکسها نشان می‌داد که مادرم یک سنگ صفرای ۱۲ میلیمتری دارد. سنگها و لجنها مجاری صفراوی را مسدود کرده بودند. مادرم را در بیمارستان تهران کلینیک بستری کردیم. پزشک معالجش دکتر سیامک خالقی بود. روش درمانش هم این بود که با همین تکنیک «ای-آر-سی-پی» یک استنت داخل مجاری صفراوی مادرم کار گذاشت. استنت لوله‌ای مشبک است که مجرا را باز نگه می‌دارد. چند تا از سنگریزه‌ها را حین عمل خارج کرد اما گویا سنگ بزرگ را نتوانسته بود خارج کند. وجود استنت باعث می‌شد که امکان خروج سنگ به خودی خود باشد. بعد از این عمل حال مادرم عالی شد. دردش تمام شد و رنگ زرد صورتش رفت و چهره‌اش به رنگ عادی خودش در آمد. ۲-۳ روز هم در بیمارستان ماند برای نقاهت. این همان دورانی‌ست که همه چیز خوب بود. فردای عمل حتی سر ذوق آمده بود و داشت داستانهای فامیلی‌اش را تعریف می‌کرد. پشتی تختش را بالا داده بودم. پایش را روی پایش انداخته بود. من روی مبل همراه اتاق نشسته بودم و نمی‌دانم چرا ازش فیلم گرفتم. تقریباً ۲-۳ دقیقه است. جاهایی که مکث می‌کند چیزی می‌گویم تا ترغیبش کنم بیشتر حرف بزند. این آخرین تصویر ضبط شده از مادرم است.

خودش هم از پزشکش و از فرایند درمانش راضی بود. چون پزشکش بدون جراحی داشت ماجرا را پیش می‌برد. مادرم تقریباً ۲۰ سال قبلش سرطان پستان داشت و طی درمان آن ۳۳ تا از غده‌های لنفاوی‌اش را برداشته بودند. بقول خودش چینی بند خورده بود. علائم فیزیکی «بند خوردگی» هم موجود بود: مثلاً دست و سینه‌ی چپش که جور ناجوری آب رفته بود، گویا بخاطر برداشتن همان غدد لنفاوی. پای تلویزیون که می‌نشست با دست چپش دمبل می‌زد. این توصیه‌ی پزشکی بود برای اینکه عضلات دستش آب نروند. اما خب دستش آب رفته بود. یعنی من می‌فهمیدم که بازوی چپش انگار خشکیده؛ نصف بازوی راستش بود. همان شب اولی که اورژانس تهران کلینیک بستری‌اش کردیم چشمم به پستان چپش هم افتاد. آن شب هنوز نمی‌دانستیم مشکلش صفراست. پرستار اورژانس می‌خواست نوار قلبش را بگیرد و مادرم هم از درد بخودش می‌پیچید و دست مرا محکم گرفته بود. دردش جوری بود که تقریباً هذیان می‌گفت و وقتی درد کمی کم می‌شد دستم را محکم می‌گرفت و می‌گفت یه کم دیگه بمون، الآن نرو. بهش اطمینان می دادم که همانجا هستم اما انگار حملات درد ذهنش را پاک می‌کرد. همانجا بود که پرستار لباس مادرم باز کرد و من بعد از مدتها پستان چپش را دیدم. انگار گرگ گازش گرفته باشد. یک تکه گوشت کج و کوله، بدون گوچکترین شباهتی به پستان. همانجا با خودم فکر کردم آخه چرا من باید این چیزا رو ببینم؟ البته نمی‌دانستم تا چند هفته بعدش قرار است چیزهایی ببینم که این یکی جلویش شهربازیست.

تکنیک قدیمی درمان سنگ صفرای بزرگ این است که با جراحی باز کل کیسه‌ی صفرا و سنگ‌ها و لجن‌های درونش را می‌برند و بر می‌دارند. زندگی بدون کیسه‌ی صفرا تبعات خاصی هم ندارد. فقط باید کمی در رژیم غذایی مراعات کرد و غذاهای چرب نخورد. اما بهرحال جراحی‌ست و مادرم بخاطر سابقه‌ی سرطانش خوشحال بود که دکترش بدون جراحی مشکل صفرا را حل می‌کند. سلامتی و مرض چیزهایی‌اند که آدم خودش می‌فهمد. ممکن است آزمایشهای پزشکی هر کدام از این دو حالت را تایید کنند یا نه اما خیلی وقتها آدم خودش با قطعیت می‌فهمد که مریض است یا سالم. مادرم هم بعد از «ای-آر-سی-پی» مشخصاً حالش خوب شده بود. می‌فهمید مرضی درونش بوده که دیگر نیست. این همان مایع صفراویی بوده که درونش تلنبار شده بود. دکتر با سمبه، با اندوسکوپ راه تخلیه‌ی اینها را باز کرده بود. اما کارکرد مایع صفرا چیست؟ گویا مایعی‌ست که صفرا ترشحش می‌کند و باعث هضم غذاهای چرب می‌شود. مادرم از سالها پیش می‌گفت که نمی‌تواند غذاهای چرب بخورد. حتی روغن لطیفی مثل روغن زیتون هم گویا برایش ثقیل بوده. هضم نمی‌شده. ترش می‌کرده. از آن طرف به شدت دنبال سلامتی و لاغری بود و ماها فکر می‌کردیم این ماجرای ناتوانی در خوردن غذاهای چرب چیزی ساختگی‌ست. یعنی ذهنش این را ساخته و خودش هم باورش شده که بدنش غذای چرب را «پس می‌زند». تازه وقتی فهمیدیم مشکل صفرا دارد معمای این چند سالش هم حل شد. و خب فهمیدیم که این سنگ گنده‌ای که گویا اندازه‌اش ۱۲ میلیمتر است ذره ذره طی این چند سال از رسوبات تشکیل شده. اینها البته نظرات و جمع‌بندی‌مان از اطلاعات اینترنتی بود، چون دکتر معالجش از این تیپهایی بود که به سختی حرف می‌زنند و اطلاعات نمی‌دهند. البته ایرادی نداشت چون بنظر می‌رسید فرایند درمانی پیشنهادی‌اش جواب می‌داد. رییس بیمارستان هم آشنای دوری در آمده بود تبحر دکتر خالقی را تایید کرده بود.

بعد از مرخص شدن از تهران کلینیک مادرم مثل روز اولش شده بود. کاملاً سالم و روبراه. آدمها هم برای عیادت می‌آمدند اما هر عیادتی تبدیل به محفلی برای بگو و بخند می‌شد چون می‌دیدند بیمار اصلاً هم بدحال نیست. یادم است عمه‌ام که آمده بود مادرم برایشان دوغ آورد. کسی به مهمان عصر دوغ تعارف نمی‌کند اما مادرم نسبت به اسراف بیماری ذهنی داشت و ماستهای محلی که برای پدرم می‌آوردند را دوغ می‌کرد تا مصرف شوند و نگندند. مهمانها دوغ نخوردند اما خود مادرم یک لیوان پر از دوغ سرکشید. دوغی که با ماست گاومیش سراب ساخته بود. چیز کثافتی که اینقدر ثقیل است که هر یک لیوانش در حکم یک وعده غذاست. بهش گفتم تو که صفرا داری خب نخور اینو اما خندید و یادم نیست چی جوابم را داد. ولی خب حالش واقعاً خوب بود و انگار دلیلی برای نگرانی نبود. تنها بخشی که از فرایند درمان باقی مانده بود همان استنتی بود که مجاری صفراوی را باز نگه داشته بودند. برای برداشتن این هم نیاز به یک «ای-آر-سی-پی» دیگر بود. دکترش هم عجله‌ای نداشت که استنت را بر دارد. اما خود مادرم نگران بود که مبادا اگر زیاد تحرک کند استنت از جایش در برود. بنظرم ترس مهملی بود. ولی خب در کل همین که چیزی خارجی و اضافی درون بدنش بود انگار ذهنش را اذیت می‌کرد. دو تا دلیل دیگر هم بود: یکی اینکه خواهر کوچکم برای تعطیلات نوروز از خارج می‌آمد و نمی‌دانم چرا، اما مادرم چیزی در مورد بیماری و بیمارستان بهش نگفته بود؛ یک دلیل دیگر هم اینکه می‌ترسید در تعطیلات حالش بهر دلیل اورژانسی بشود و پیدا کردن دکترش سخت باشد. دکترش هم موافق بود که همان اواخر اسفند فرایند درمان را کامل کنند، استنت را بردارند و تمام. برای این مرحله‌ی پایانی مادرم در بیمارستان جم بستری شد. دکترش چیزی در مورد امکانات بهتر بیمارستان جم گفت، یا شاید هم کمبود امکانات تهران کلینیک. من کمی مشکوک بودم؛ اگر امکانات تهران کلینیک ناکافی یا نامناسب بوده چرا «ای-آر-سی-پی» اول را آنجا انجام داده بود؟ خود مادرم که چندان نگران نبود و روحیه داشت. حتی فکر می‌کرد ماجرا سرپایی تمام می‌شود و لازم نیست شب بیمارستان بماند. می‌گفت سری قبل که آن قدر درد داشته و نهایتاً کارش به اورژانس کشیده بوده گربه از نگرانی چند ساعتی رفته زیر تخت مادرم. اما این سری گربه این کار را نکرده پس حتماً می‌دانسته که زود برمی‌گردم خانه. کمی که پرس و جو کردیم گفتند که حداقل یک شب باید بماند چون بیهوشی کامل دارد. مادرم این را که شنید کمی پکر شد اما نه خیلی. بعد از ظهر که نوبت عملش بود خودم کنار تختش تا دم اتاق عمل رفتم. دستم را گرفته بود و می‌گفت تو پسر بزرگی، اگه اینا چیزی گفتن نباید ناراحت شی، باید مراقبشون باشی. منظورم از اینا خواهر و برادرم بود. من می‌خندیدم و نمی‌فهمیدم چرا اینطوری وصیت می‌کند. بهش گفتم نیم ساعت دیگه برمی‌گردی و بقیه صحبتها رو با هم می‌کنیم. دستش را فشار دادم و رفت توی اتاق.

عمل «ای-آر-سی-پی» که تمام شد اولین کار تسویه حساب با شرکتی بود که وسایل پزشکی را اجاره می‌دهد. یعنی حتی هنوز دکتر را ندیده باید می‌رفتیم عابربانک دم بیمارستان و با تکنیسین شرکت تسویه حساب می‌کردیم. دکترش را خیلی کوتاه دیدم و گفت همه چیز خوب بوده، استنت را برداشته‌اند، از مجاری بالن رد کرده‌اند و ردی از سنگ و لجن نمانده. همه خوشحال بودیم. اما حال مادرم بعد از عمل خوب نمی‌شد. چند ساعتی خوب می‌شد و بعد تب می‌کرد. تب کم درجه که به تدریج فهمیدیم تب صفراوی است. پزشکش اطلاعات به خصوصی نمی‌داد. فقط هر بار می‌گفت چون هنوز تب دارد بهتر است که یک روز دیگر هم بماند. امروز و فردا می‌کرد و چیزی نمی‌گفت از علت اینکه چرا مادرم خوب نمی‌شد. مادرم کمی نگران شده بود. خاله‌ام نگران شده بود. حتی خاله‌ام یکبار آستین دکتر را گرفته بود، گریه و التماس کرده بود که آقای دکتر تو رو خدا راستش رو به من بگین، خواهرم چش شده؟ دکتر هم اطمینان می‌داد که چیزی نیست، تب قطع می‌شود و بعد مرخص است. پنج روز طول کشید و تب قطع نشد. می‌گرفت و ول می‌کرد اما قطع نمی‌شد. بیمارستان هم طبق روال خودش مرتب آزمایشهای لازم را انجام می‌داد. یعنی پزشکش می‌دانسته که چیزی غلط است، می‌فهمیده که دوباره مایع صفراوی تخلیه نمی‌شود و باعث تب می‌شود. اما به ما چیزی نمی‌گفت. ما هم اگر عاقلتر بودیم باید می‌دیدیم که مادرم دوباره رنگ و رویش زرد شده پس حتماً چیزی ایراد دادر. اما پزشکی مدرن اینطوری است که باید اعتماد کنی. وقتی دکتری که بخاطر تبختر یا هر چی حتی زورش می‌آید کامل توضیح بدهد و فقط تکرار می‌کند که همه چیز طبیعی‌ست چاره‌ای نیست جز اعتماد کردن. اما روز پنجم دکترش گفت که باید دوباره استنت بگذاریم. یعنی دوباره برگشت به روز اول. این خبر بدی بود. فکر کنم همین جا مادرم اعتمادش را به پزشکش از دست داد. ترسیده بود شاید دوباره سرطان است. ترسش را به پزشکش هم گفت. فرستادندش به آزمایشگاه مسعود در امیرآباد برای انجام آزمایشهای دقیق‌تر. خود آزمایش فکر کنم چند دقیقه طول کشید اما فرایند نوبت گرفتن و صف و دریافت جواب یک روز تمام، یعنی از صبح تا غروب طول کشید. جوابش هم ساده بود: سرطان نیست، اما تصاویر یک سنگ صفرای گنده نشان می‌داد، احتمالاً همان سنگ قدیمی، و به سرعت بایستی کل کیسه‌ي صفرا با جراحی برداشته می‌شد. اینها را پای تلفن به دکترش گفتم. پرستارها هم جواب آزمایش را برایش خواندند. پزشکش هم تایید کرد که باید فردا صبح جراحی شود، البته با محافظه‌کاری معمول خودش و گفتن چند تا اما و اگر. اما فردا صبحش قبل از عمل مادرم بعلت ایست قلبی مرد. کمی قبل از اینکه بفرستندش به اتاق عمل. مطمئن نیستم که فرایند درمان اشتباه بوده. شاید بوده و شاید نبوده. تنها چیزی که بهش مطمئن هستم این است که پزشک به بیمار و همراهانش که ما بودیم اطلاعات کافی نمی‌داد. بعد از برداشتن استنت دوباره تجمع صفرا شروع شد. مادرم تب می‌کرد و نه تنها بهبود و نقاهتی در کار نبود بلکه روز به روز حالش بدتر می‌شد. این را با چشمهایمان می‌دیدیم، پزشکش هم قطعاً می‌دید و البته مستندات پزشکی و آزمایشها هم حتماً همین را نشان می‌دادند. همان آزمایش خون ساده که روزی دو-سه نوبت می‌گرفتند مقدار «بیلی روبین» خون را نشان می‌داد، نشان می داد که صفرا دفع نمی‌شود. ولی پزشکش صرفاً امروز و فردا می‌کرد و چیزی از اینها به ما نمی‌گفت. این حق بیمار و همراهانش است که بدانند درمان چطور پیش می‌رود. ۱۵ سال پیش هم پسرخاله‌ام در شرایط مشابهی مرد. توی آی‌سی‌یو بود دکترش مدام می‌گفت حالش خوب است، ما فکر می‌کردیم رو به بهبود است و بعد ناگهان مرد. احتمالاً چنین ایرادی، منظورم همین اطلاع‌رسانی غیر شفاف از وضعیت بیمار بعنوان قصور پزشکی طبقه‌بندی نمی‌شود. شاید حتی اگر به ما گفته می‌شد که وضعیت مادرتان چندان مساعد نیست و شاید مجبور شویم کل کیسه‌ی صفرا را برداریم باز هم فرقی در انتهای داستان نمی‌کرد، یعنی مادرم با ایست قلبی می‌مرد. اینها را نمی‌دانم. اما مطمئنم آن بی‌اطلاعی از وضعیتش در آن چند روز نکبتی برای خودش خیلی بد بود. برای اطرافیانش هم افتضاح بود. یکی از همان روزهایی که قرار بود مادرم مرخص شود و بعد نشد، یک سه‌شنبه‌ای بود که پدرم برای نهار فسنجان درست کرده بود، چون فکر می‌کرد برای نهار مادرم هم برمی‌گردد.

من چند روزی به شکایت فکر کردم. حتی یک بار به همین شماره تلفن چهار رقمی که مخصوص شکایات پزشکی است زنگ زدم. اما سریع گوشی را قطع کردم. آخرش چی؟ چه فرقی می‌کند؟ پروانه پزشکی آن دکتر ملعون را باطل می‌کنند؟ چند میلیون دیه بابت مرگ مادرم به ما می‌دهند؟ با آن پول چه کار کنیم؟ برویم تور مالدیو؟ یک هیوندای شاسی‌بلند بخریم؟ خانه‌مان را بازسازی کنیم؟ نمی‌شود که. مگر می‌شود به پول دیه دست زد؟ حتی فکرش هم حال بهم زن است. مضاف بر اینکه ته دلم دوست دارم پزشک مادرم مقصر نباشد. دوست ندارم، باورم این است که مقصر نبوده. چون اگر چیزی غیر از این ثابت شود من از غصه دق می‌کنم. چون قصور پزشکی یعنی چی؟ یعنی ما می‌توانستیم با کمی فکر و کمی تغییر کارهایی که آن روزها کردیم از آن سرنوشت وحشتناک جلوگیری کنیم. من نمی‌توانم اینطوری فکر کنم. باید فکر کنم که هر کاری توانستیم کردیم و فکر کردن به هر گزینه‌ای غیر از این باعث می‌شود روانم جر وا جر شود. نمی‌دانم چرا، ولی اثبات قصور پزشکی به نظرم باعث عذاب وجدان پزشک معالجش نمی‌شود، او همانی‌ست که دماغش یک زگیل گنده داشت، ژاکت سبز تامی هیلفیگر تنش کرده بود، کلاً زشت و بدلباس بود و دم در اتاق مادرم بعد از شکست عملیات احیا بهم گفت «متاسفم»، همین، او عذاب وجدانی ندارد، مطمئنم، اما اگر ثابت شود که تقصیر آن ازگل بوده من بالکل نابود می‌شوم. فرض کنیم ثابت شود اگر بجای دکتر خالقی معالج مادرم دکتر کلاغی بود الآن مادرم زنده بود، خب این چیزی نیست که بشود باهاش کنار آمد، چون این امکانی‌ست که در دسترس ما بوده و ما انجامش نداده‌ایم و بعد حالا اینطور به خاک سیاه نشسته‌ایم. همان باری که تلفن به واحد شکایات پزشکی را سریع قطع کردم، همان بار مطمئن شدم که هیچ وقت پرونده پزشکی مادرم را پیگیری نخواهم کرد. چاره‌ای جز این ندارم. جوابهای آزمایشهایش هنوز ته کمدم هستند. هنوز آنها را دور نریخته‌ام. اما احتمالاً همانجا باقی بمانند، ته کمد، زیر لحافها و تشکها. شاید روزی دلش را داشتم و آنها را هم دور ریختم، اما پیگیری، هرگز.

*ERCP

همانجایی که تمام می‌شوی

به آن مرحله‌ای رسیده‌ام که خوشم، یعنی حواسم نیست، حواسم نیست به اینکه مادرم مرده، دارم می‌چرم، و بعد یادم می‌افتد. عذاب وجدان. نه، نباید خوش باشم. حربه: اگر بود خودش هم تایید می‌کرد که بایستی خوش باشی. چون در کل می‌شود گفت طرفدار زندگی بود. حالا، این روزها، برایم مهم شده که اگر در این شرایط به خصوص مادرم بود چی فکر می‌کرد. اگر اینجا بود غذا چی سفارش می‌داد. اگر بود می‌گفت این مسیر را تاکسی نگیریم و پیاده راه برویم. اگر بود نمی‌گذاشت فلانی دور بردارد. اگر بود الآن فلانی را مسخره می‌کرد و اولین نفر خودش ریسه می‌رفت از خنده.
کارهایی در پیش رویم است و ممکن است مهم باشند یا نامهم اما حالا عامل جدیدی در تصمیم‌گیری‌ها دخیل شده: اگر مادرم بود چه کار می‌کرد، چطوری تصمیم می‌گرفت، گزینه‌ی الف یا ب؟ و خب معلوم است، اگر من یا دور و بری‌هایم به این نتیجه برسیم که تصمیم مادرم فلان جور می‌بود، طبعاً بی‌برو برگرد انتخاب ما هم همان خواهد بود. نوعی احترام به مرده‌ها. انگار هنوز هستند و هنوز تصمیم می‌گیرند. در چین یا شاید هم ژاپن رسمشان است برای اجداد مرده‌شان هم غذا می‌گذارند سر طاقچه. معلوم است که غذا دست نخورده باقی می‌ماند اما مرگر فرقی دارد؟ غذای مانده را بر می‌دازند و باز دوباره سر وعده‌ی بعدی همین کار را می‌کنند. آدمها وقتی زنده‌اند چنین شأن و مقامی ندارند. حتی برعکس. در مورد من که برعکسش خیلی صدق می‌کند. در سنینی منتظر بودم که ببینم مادرم چی می‌گوید و من دقیقاً برعکسش را انجام دهم. واضح است: اصالت با او بود. من صرفاً واکنشی بودم به او. حقیرتر از این بودم که کنش‌گر باشم، که نظر داشته باشم، که عمل بکنم و حرف بزنم و حرکت کنم. صرفاً ساز مخالف می‌زدم. نه. نو. اینطوری نیست. غلط است. متحجری. مزخرف می‌گویی. قدیمی و منسوخی. اما حالا، فکر می‌کنم هر چقدر هم که قدیمی و منسوخ، اما حداقل جوهر این را داشت که کنش‌گر باشد. ما چی هستیم؟ من چی هستم؟ موجودات نق نقو. غر غرو. همیشه ناراضی. بدون هیچ ایده‌ای. ایده‌هایمان در بهترین حالت معکوس ایده‌های آنها هستند، آنهایی که ایده دارند. ما بی‌اصالت. سست و ضعیف. بی‌پایه و اساس. شالوده‌ها شل.
نباید بیراهه بروم. واضح است: به زودی فراموشش خواهم کرد. همه‌ی ماجرا را فراموش خواهم کرد. ناراحت‌کننده است اما اینطور است. مثلاً، تا دو هفته پیش مطمئن بودم که باید کچل کنم اما خب منصرف شدم. نمره چهار. باید بی‌مو بشوم. احتمالاً زشت. می‌دانستم که باید این کار را بکنم و بعد گربه را بیندازم توی جعبه‌اش، گازش را بگیرم و بروم چالوس. شمال. لب دریا. و البته مطمئنم که با رسیدن به لب دریا آن سوال آزار دهنده با شدتی جدید حمله‌ور می‌شد: این کارها یعنی چی؟ برای چی، برای کی این کارها را می‌کنی؟ اما کاری بود که باید انجام می‌دادم و تنها دلیل اینکه انجامش ندادم احساس وظیفه بود. یا شاید نوعی ترس. در قبال پدرم، در قبال برادرم و خواهرانم. انگار باید به همدیگر جواب پس بدهیم. باید در راه بهبودی باشیم و کچل کردن و رفتن به شمال با گربه مشخصاً بعنوان مسیر بهبودی شناخته نمی‌شود. تا زمانی این محدودیت ناراحتم می‌کرد. احساس می‌کردم به خاطر «شرایط» نمی‌توانم آنطوری که دوست دارم عزاداری کنم. اما عزاداری واقعی چیست؟ نهایت عزاداری چیست؟ دیوانه‌بازی؟ ادای خلها را در آوردن؟ انجام کارهای عجیب؟ منظورم از «شرایط» پدر پیرم است. اما یادم می‌آید همان روزهای اول پدر پیرم هم همین را گفت. اینکه اگر به خاطر ما، به خاطر بچه‌هایش نبود تا حالا خودش را گم و گور کرده بود. حتی فکر کنم او هم در مورد فرار به شمال حرف زده بود.
شمال. چه چیزی آنجاست؟ دریا؟ گاهی فکر می‌کنم که اگر مُردم دوست دارم خاکسترم روی دریا پخش شود. قبر زیادی برایم ثقیل است. دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند و پخش کنند روی دریا و اصلاً هم منظوری شاعرانه ندارم، صرفاً از قبر می‌ترسم. از آنهمه خاک. از آن عمق زیادی که قبرها دارند. البته نمی‌دانم چرا هی باید پرانتز باز کنم، هی باید تذکر بدهم: منظورم از عمق زیاد قبرها هم تعبیری دراماتیک نیست، واقعاً قبرها عمیقند، چون زمین در بهشت زهرا گران قیمت است و نمی‌دانم می‌دانید یا نه اما قبرها را چند طبقه می‌سازند. قبر مادرم دو طبقه بود و مادرم اولین مشتری بود و طبعاً در طبقه‌ی منفی دو خواباندنش. روز خاکسپاری همین نکته مرا اذیت می‌کرد و حتی یادم است از اطرافیانم هم پرسیدم: چرا این گودال اینقدر عمیقه؟ حتی حین پریدن داخل قبر -یا شاید هم حین بیرون آمدن، مطمئن نیستم- شلوارم پاره شد. احتمالاً به یک قلوه سنگ تیز گیر کرد و پاره شد، و خب اگر قبرش اینقدر عمیق نبود این اتفاق نمی‌افتاد. نمی‌دانم نکته‌ی مهمی است یا نه، اما این همان کت و شلوار مشکیی بود که برای عقدم خریده بودم . خب از این جور نشانه‌ها زیاد هستند و من هم متوجه شدم مرض نشانه‌یابی دارم. واقعیتش این است که تلاش می‌کنم خیلی به ماجرا پر و بال ندهم ولی حالا که حرفش به میان آمده و فقط همین یکی را هم می‌گویم و بعد زیپم را می‌کشم: مادرم در همان بیمارستانی مرد که اولین بچه‌اش را هم به دنیا آورد. دختر بزرگش. همان روزی که رفتیم بیمارستان پدرم این را بهم گفت. با خنده بهم گفت و منطقاً من باید خوشحال می‌شدم، بهرحال نشانه‌ی خوبی بود، تولد=زندگی، و حالا و هم برای درمان از اینجا سر در آورده بودیم، از همین جایی که سالها قبل یک زندگی دیگری شروع شده بود و خب من شاید کلمات را نتوانم خوب پشت هم ردیف کنم اما آنهایی که بلدند می‌توانند همین‌ها اطلاعات را جوری در پی هم بچینند که آدم مفهوم را می‌گیرد، با خودش می‌گوید آهان، اینکه مادرم در آن بیمارستان بستری شده، در همان بیمارستانی که اولین بچه‌اش را به دنیا آورده، این نشانه‌ی خوبی‌ست، خیر است، اما متاسفانه، متاسفانه، شاید بگویید خرافاتی هستم که البته شاید باشم اما متاسفانه، آن روز صبح، همان روز اولی که تازه داشتیم کارهای پذیرش مادرم را انجام می‌دادیم، ساعت هفت صبح که با پدر و مادرم توی بیمارستان بودیم و پدرم این نکته را یادآوری کرد من اصلاً حس خوبی بهم دست نداد. مطلقاً. البته به روی خودم نیاوردم. حتی خندیدم و به پدرم گفتم عه چه خوب، چه جالب. حتی چند ساعت بعدش ماجرا را به مادرم هم یادآوری کردم و خیلی عجیب بود اما برای مادرم هم اصلاً مهم نبود. یعنی وقتی بهش گفتم و منتظر قاه‌قاه خنده‌اش بودم با سکوتش مواجه شدم و دیدم انگشتانش را دور میله‌ی فلزی تختش محکم مشت کرد و خب حالا که همه چیز تمام شده فکر می‌کنم این معنیی دارد. معنی‌اش معکوس آن چیزی است که می‌توانست باشد. معنی‌اش این است که اینجا همانجایی‌ست که شروع کردی و همانجایی‌ست که تمام می‌شوی.


KHERS’s Twitter

  • چرا هرچى سنم ميره بالا فاشيست تر ميشم؟ 8 hours ago
  • از اول پاييز تا حالا در مجموع ٣٠ روز مريض بودم. 17 hours ago
  • RT @baharanegh: پوست پشت لبم به طور کامل از بین رفته ولی یه تعداد از سبیل‌ها هنوز به قوت خودشون باقین 17 hours ago
  • @AidaAhadiany همسر اونجورى هم خوبياى خودشو داره :ي 20 hours ago
  • گربه م رفت تعطيلات پاييزه به منطقه اى خوش آب و هوا، طبق روال هر سال. 20 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,013,539 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: