کوکو سبزی، نوشته‌ای در هفت بند‎

۱- صبحِ دگرگون

الف صبح زود باید بیدار می‌شد. من طرف‌های هفت از خواب بیدار شدم. ساعت موبایلش را چک کردم. هنوز یک ربع وقت داشت که بخوابد. موبایل را از لبه‌ی پنجره برداشتم و گذاشتم روی مبل، انگار لب پنجره زنگ بزند نمی‌شنویم ولی نیم متر این طرف‌تر باشد بیدارش می‌کند. بعد هم خزیدم بغلش. دوباره خوابم برد و احتمالاً یک ربع بعدش با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. خاموشش کرد و برگشت سرجایش. ولی داشت زیر لب غر می‌زد. از شب قبلش ناراحت بود و می‌گفت نمی‌خواهد سر تمرین برود. من که چیز زیادی نمی‌فهمیدم، می‌گفتم «خب نرو» اما می‌گفت نمی‌شود، توضیح هم می‌داد و من باز هم چانه‌ام را می‌خاراندم و می‌گفتم «خب بهشون زنگ بزن بگو عمه‌ت فوت کرده یا کتفت در رفته.» اما انگار مناسبات اینها فرق می‌کند و من نمی‌فهمم. بیدار هم که شد غر می‌زد و من همان‌طور نیمه‌خواب بغل گردنش را بوسیدم و بعد دوباره خوابم برد.

۲- تجربه‌ی بی‌زمانی

فکر کنم صبحانه نخورد. به آژانس زنگ زد و نشانی داد؛ کوچه هشتم، زنگ دوم از پایین. بعد هم رفت. من موقع موقعش که بیدار و هشیارم گذر زمان را درست نمی‌فهمم، زمان برایم زیادی کشسان است، بعضی وقتها کش می‌آید و بعضی وقتها دو سال گذشته و من هنوز توی قدیم مانده‌ام. دم صبح لای لحاف که دیگر اصلاً نمی‌فهمم چقدر گذشته و ساعت چند است. اما لابد چند دقیقه بعد بود که آیفون زنگ زد. فکر کردم یا الف است یا راننده آژانس، اما توی مانیتور آیفون هیچ کس نبود، یک تصویر سیاه و سفید کروی بود از کوچه و درخت‌های خمیده‌اش. نتوانستم از رختخواب بلند شوم و آیفون را جواب بدهم و به جایش خوابم برد. دوباره که بیدار شدم احساس کردم چه خوب، چه صبح زود و مرغوبی است. فکر می‌کردم نُه یا ده باشد. تازه ده هم نه. جنس نور خانه به ده و کلاً ساعت‌های دو رقمی نمی‌خورد. ساعت مچی‌ام را نگاه کردم. شش و نیم بود. خوشحال شدم و فکر کردم کل روز «مقابلم» است. بعد یادم افتاد ساعت مدت‌هاست که رو به «جلو» حرکت می‌کند. ساعت را برعکس کردم. دوازده و نیم بود. یادم افتاد اینجا نور ندارد. یعنی ضلع جنوبی آپارتمان یک پنجره‌ی سرتاسری بزرگ دارد اما نور از نورگیر می‌آید؛ سر ظهر شانس بیاوری پنج دقیقه آفتاب می‌تابد و بعد گم و گور می‌شود تا فردایش. خانه مادربزرگم هم همین‌طور است. خواب تا لنگ ظهر توی این جور جاها نزدیک‌ترین تجربه به بی‌زمانی است.

۳- کتاب‌های توالتی

آلن دو باتن را از بغل رختخواب برداشتم و رفتم دستشویی. دو باتن داشت تلاش می‌کرد بهم توضیح بدهد چطور مطالعه‌ی پروست می‌تواند زندگی‌ام را دگرگون کند. دو باتن خیلی زرنگ است. زرنگی‌اش را دوست دارم. دنبال خر مرده می‌گردد و پوستش را به ما می‌فروشد، دنبال لقمه‌ی راحت است و پیدایش هم می‌کند چون بیزنس‌من است و این را از عناوین پنیری کتاب‌هایش هم می‌شود فهمید. عناوینش این حس را می‌دهند که این مرد دانا جوهر زندگی را فهمیده و حالا آمده به ما نادان‌ها هم یاد بدهد، آمده سیر و سفر یادمان بدهد، آمده مذهبی نوین به ما لامذهب‌ها یاد بدهد، آمده کل زندگی‌مان را «دگرگون» کند. در بهترین لحظه‌هایش روانشناسی پاپ و مثبت‌اندیشی و «نیمه‌ی پر لیوان» است. در بقیه مواقع بدیهیات پیش پا افتاده را با چسباندن دو تا اسم و ایجاد شائبه‌ای از «عمق» قالب ما می‌کند. مثلاً بهمان یادآوری می‌کند که پروست آدم جزییات است، به جزییات دقت کنیم و دنیا را جور دیگری ببینیم. انگار خود پروست لال بوده و نمی‌توانسته این دو خط خامه‌ی حکمت را به ما بگوید و به جایش جلد پشت جلد توضیح از جزییات زندگی روزمره نوشته. آلن دو باتن نوعی پائولو کوئیلیوی در استتار است. پائولو برای آدم‌های سطحی‌تر و آلن برای آنهایی که دوست دارند «عمیق» باشند. پائولو را هم دوست دارم. پارسال زندگی‌نامه‌اش را خواندم. قبل از نوشتن رمان‌های عرفانی توی برزیل لیریکس‌های پاپ می‌نوشته و از همین راه میلیونر هم شده، شش تا آپارتمان توی ریو خریده و اجاره داده و زندگی مرتبی به هم زده. بعدترش خب جهانی شد و برزیل برایش کوچک بود، رفت جایی که همه‌ی بزرگان می‌روند: سوییس کنار دریاچه‌ی ژنو، دو تا خانه آن‌طرف‌تر از خانه‌ی سابق بورخس. از دستشویی که برگشتم متوجه شدم کتاب را کنار توالت جا گذاشته‌ام. کمی ورزش کردم.

۴- بالا، بالا و بالاتر

ساعت نزدیک یک بود. گفتم صبحانه بخورم. توی آینه مرد میانسال علافی را دیدم با پیژامه‌ی سرخابی و بالاتنه‌ی لخت که تا لنگ ظهر می‌خوابد و بعد از نرمش‌های کششی، اوایل بعد از ظهر صبحانه می‌خورد. از خودم خجالت کشیدم اما بعد یادم افتاد هیچ کسی مرا نمی‌بیند پس کتری را گذاشتم روی گاز. یک قاشق چایی و یک مشت بهار نارنج ریختم توی قوری. آب که جوش آمد یک کم ریختم توی قوری، قدر یک بند انگشت. این را از الف یاد گرفتم. خودم تا گردن قوری آب می‌ریختم تا چایی برکت کند و برای همین چایی‌هایم مزه‌ی ادرار گاو می‌داد. اولین بار که چایی‌های الف را خوردم گریه‌ام گرفت. پرسیدم چایی‌اش چیست، گفت چایی جهان اما حتی قبل از پرسش هم می‌دانستم مرضم آب بستن زیادی بوده، مرضم گداصفتی بوده و نه نوع چایی. اینها را که به الف نگفتم، به جایش سریع لِم ماجرا را یاد گرفتم و الآن جوری رفتار می‌کنم انگار دویست سال است این‌طوری چایی دم می‌کنم. کلاً این روزها این‌طوری هستم، انگار زندگی بوته نقد من است و من ثانیه به ثانیه دارم یاد می‌گیرم، حک و اصلاح می‌شوم و همین است که این‌قدر فوق‌العاده هستم، این‌قدر در حال حرکت هستم، رو به جلو، به سمت بالا به همراه یک فوج شاهین و عقاب که بی‌صدا پشت سرم بال می‌زنند و بالا می‌آیند.

۵- مردی که صبح‌ها سالاد می‌خورد

توی یخچال دنبال پنیر گشتم. چشمم به جعبه پلاستیکی سالاد افتاد. شب قبلش عقل کردم و حواسم بود با این وضعیت بحرانی شهوت عمراً وقت خوردن این‌همه سالاد نمی‌شود؛ برداشتم نصفش را قایم کردم برای فردایش. یادم افتاد شاید الف برای نهار بیاید و بهتر است صبحانه نخورم و برایش صبر کنم نهار باهم بخوریم. گفتم زنگ بزنم بپرسم کی می‌آید؟ زنگ نزنم؟ می‌دانستم مشغول است، دوست نداشتم زنگ بزنم. برای پانزده دقیقه به نظرم بزرگترین تصمیم دنیا زنگ زدن یا نزدن بود. آخرش هم که هیچی، پانزده دقیقه گذشته بود و من هنوز داشتم به بخارهایی که از لوله کتری بیرون می‌آمد نگاه می‌کردم. زنگ زدم و سر بوق سوم قطع کردم. فکر کردم که دگرگون کردن زندگی‌ام پیشکش‌اش، دو باتن بیاید همین گره گوره‌های بی‌معنی زندگیم را باز کند، بهم بگوید تلفن بزنم یا نه و من راضی‌ام. احساس کردم قند خونم افتاده. سرم گیج می‌رفت. چایی ریختم و شیرینش کردم. گفتم صبحانه را سبک می‌خورم که اگر احیاناً الف آمد جا داشته باشم. اما نمی‌شود که، یعنی هیچ وقت نشده، جلوی وساوس شکمی من همیشه بازنده‌ام، همیشه. روغن زیتون رودبار را «ول» دادم روی کاهوها و خیارها و گوجه‌ها، صیفی‌جاتم زنده شدند، گوجه‌ها بهم صبح بخیر گفتند وکاهوها یک صدا سرود «مرا بخور و قوی شو» را می‌خواندند. یک کم نعناع خشک و یک قطره سرکه هم زدم. قلق سالاد صبح این است: سرکه صفر، یا پُر پُرش یک قطره، ولی به جایش مغروق در روغن زیتون. تافتونم هم با اتاق هم دما شده بود و فنجان چایی شیرینم در آن نور تقریباً ناموجود آپارتمان الف مثل یاقوت مذاب می‌درخشید. با هر لقمه‌ی نان و پنیری که فرو می‌دادم بیشتر متقاعد می‌شدم که خوردن این صبحانه درست‌ترین تصمیم روزم بوده. اما هنوز نمی‌دانستم کی سر صبحی آیفون زده بود و نمی‌دانم چرا برایم به معمای مهمی تبدیل شده بود.

۶- حمله‌ی موج سرد و سنگینْ‌گذرِ ناامیدی پای فریزری سفید

اواخر صبحانه‌ام الف زنگ زد. خسته‌تر از این بود که پیشنهادی در مورد «نهار چی بپزم؟» بدهد. گفت از بیرون بگیرم. گفتم نه، محکم و بدون مکث. مادرم از بچگی کاری با ما کرده که شنیدن نام غذای بیرون و فکر کردن به «پول دادن» بابت غذا باعث می‌شود از اضطراب فلج بشویم. سریع چمباتمه زدم پای فریزرش، بسته‌های یخ‌زده‌ی گوشت و مرغ و ماهی را بیرون می‌کشیدم و توی گوشی تلفن اسامی غذاهای مختلف را با فریاد پیشنهاد می‌دادم، اما معلوم بود این‌طوری که این حیوانات یخ زده‌اند سالها طول می‌کشد تا باز شوند. یکهو گفتم کوکو سبزی. نمی‌دانست سبزی‌اش را دارد یا نه. گوشی را قطع کردم. کشوی پایین فریزر پر از بسته‌های سبزی بود. چند تا بسته‌بندی شهروندی بود که برچسب داشت: شوید، نعناع و جعفری. چند بسته هم سبزی خانگی توی کیسه فریزری. مطلقاً ایده‌ای نداشتم که کدام سبزی کوکو است. با ناامیدی در فریزر را بستم. یادم افتاد مادرزن سابقم که سبزی خشک می‌فرستاد کانادا روی‌شان برچسب می‌زد که دخترش گیج نشود. از همین برچسب‌های دور آبی که اسم و کلاس‌مان را روی‌شان می‌نوشتیم و می‌زدیم روی کتاب و دفترهای مدرسه. ما هم که سبزی آن‌چنانی مصرف نمی‌کردیم. نعناع‌ها را می‌زدیم به ماست و بقیه‌اش می‌ماند ته کابینت‌ها. فکر کنم دم دم‌های طلاق‌مان پنج کیلو سبزی خشک ریختم توی سطل. چیزهای زیادی از آن دوران یادم نیست اما این را خوب یادم است که هفت دقیقه به سبزی‌های توی سطل خیره شده بودم، برچسب‌هایشان را بلند بلند می‌خواندم و قهه‌قهه‌قهه می‌زدم. گفتم شاید مادر الف هم روی سبزی‌های دخترش برچسب زده باشد. دوباره پریدم سر کشوی فریزر اما نُچ، خبری از برچسب نبود. از شدت بی‌عرضگی خودم، از اینکه می‌دیدم حتی قابلیت پیدا کردن یک بسته سبزی کوکو هم ندارم این‌قدر ناراحت بودم که تصمیم گرفتم خودم هم بروم توی فریزر، لای گوشت چرخ‌کرده‌ها و سبزی‌ها و مرغ‌ها تبدیل به یک موجود بی‌فایده‌ی یخ‌زده بشوم و خودم را برای نسل‌های بعدی حفظ کنم.

۷- رودخانه‌ی معرفت

اما همین موج نفرت از خودم باعث شد به فکر فرو بروم و بعد خیلی بی‌دلیل یاد داشته‌هایم افتادم: دوباره رفتم سر فریزر، یک کیسه را در آوردم، دماغ تقریباً درازم را فرو کردم لای توده‌ی سبز یخ‌زده و بعد محکم، خیلی محکم بو کشیدم، لای بوی سرد برفک‌ها به وضوح بوی قورمه سبزی می‌آمد. بسته را پرت کردم ته کشو. بسته بعدی را محکم‌تر بو کشیدم، چند تا برفک و چند تکه سبزی وارد دماغم شدند و به همراهش هم بوی یکتای سبزی کوکو تا ته مخم پیچید. بسته را در آوردم، چند بار پیشانی‌ام را آرام به کُنجیِ در فریزر کوبیدم و زیر لب گفتم «سرلشگر، به خودت اعتماد کن، همه چیز رو درونت داری، [مادر طبیعت/پروردگار؟] همه چیز رو درونت کار گذاشته، کافیه فقط ازشون استفاده کنی، برچسب مال مادرزناس، مال مهاجراس، تو هوش و حواسی داری که نیازی به برچسب نداره، تو فراتر از برچسبی، برچسب مال بدبختاس، مال کارمنداس، مال اوناییه که دماغ ندارن دهن ندارن گوش ندارن نه مال تو سرلشگر.» یاد نیل یانگ افتادم که می‌خواند «بیا پایین، بیا به رودخانه‌ی بینایی و بعد تازه می‌فهمی.» من هم در همان حالی که بسته‌ی سبزی کوکو را به سینه‌ام چسبانده بودم احساس کردم قطعاً جزو شناگران رودخانه‌ی معرفت هستم. صدای کلید آمد. الف با عینک آفتابی گردالی و دم دستگاهش آمد تو. من را دید، ولو کف آشپزخانه. پرسیدم «تو بودی صبح آیفون زدی؟» چیزی نگفت، با نگاه همه چیز را فهمید؛ بی‌درنگ لباس‌هایش را کند، لبخند زد و آمد داخل رودخانه و کنارم شنا کرد. پیشانی‌اش را بوسیدم، آمدم بیرون، خودم را حوله‌پیچ کردم و مشغول مایه‌ی کوکو شدم.

من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم، کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم

توی راه چشمم به کوه‌ها افتاد. تیره بودند و نوک‌شان برف زده بود. خوشحال بودم که هر وقت مقابلم را نگاه کنم می‌بینم‌شان. خروجی اول را پیچیدم سمت راست و دو دقیقه بعد زنگ ساختمان را زدم. لابد مرا توی آیفون تصویری دید چون بدون هیچ پرسشی سریع در را زد. نمی‌دانم چرا، اما فاصله‌ی در ساختمان تا در آپارتمانش را تقریباً دویدم. در آپارتمانش را باز گذاشته بود و پریدم بغلش. فقط یک پیراهن سفید مردانه پوشیده بود. گفتم دلم برایش تنگ شده. کمی فشارش دادم و بعد رفت سر تتمه‌ی ظرف‌هایی که داشت می‌شست. 

کتری‌اش روی گاز بود و آرام قل می‌زد. توی قوری پیرکسش چای خشک ریخته بود. کمی توی آپارتمانش پرسه زدم. جوراب‌هایم را در آوردم و گلوله کردم توی کوله‌ام. همین‌طور که ظرف می‌شست کمی بیشتر از پشت بغلش کردم. ظرف‌ها که تمام شد چایی را دم کرد. گفتم «این پیرهنم که می‌گی خوشگله دیگه کهنه شده، همین‌طور توی خونه تنم بود، اومدم اینجا قبل از رفتن دوش بگیرم و عوضش کنم، بعد همون سورمه‌ای راه‌راه همیشگی رو بپوشم برای مهمونی شب.» بهم شیرینی ایرانی تعارف کرد. نخوردم. گشنه‌ام بود اما فکر کنم نمی‌توانستم چیزی بخورم. رفت دوش بگیرد. من شلوارم را در آوردم. نشستم کف هال، یک دستمال کاغذی گذاشتم زیر دستم و ناخن‌هایم را گرفتم. یکی از سی‌دی‌هایش را گذاشته بودم؛ مردی با صدایی بم و خسته می‌خواند: 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند – وان که این کار ندانست در انکار بماند 

کیف مانیکورش سوهان نداشت. به جایش پنجه‌ام را کشیدم روی پاچه‌ی شلوار جینم که آن کنار افتاده بود. کف دستم را کشیدم روی فرش تا اگر ناخنی رویش افتاده باشد جمع کنم. چیزی پیدا نکردم اما قطعاً الآن لای پرزهای فرشش پر از ناخن‌های من است چون روی دستمالم سرجمع سه تا و نصفی ناخن بود. دستمال را مچاله کردم و بردم و انداختم توی سطل آشپزخانه. چند روز قبلش بهش گفته بودم کیسه‌اش برای سطلش کوچک است، هی کیسه می‌افتد ته سطل و کثافت‌کاری می‌شود. گفته بودم کیسه زباله بگیرد. گفته بود که کیسه زباله دارد اما می‌خواهد از همین کیسه‌های خرید میوه استفاده کند. گفتم پس سطل کوچکتر لازم دارد. گفته بود پس این سطلش را چکار کند؟ من چیزی نگفته بودم، فکر کردم چه راحت دارم سُر می‌خورم توی فاز «رابطه،» توی فازی که حرفها به ظاهر مشکلی ندارند اما یک ته‌مایه‌ی اذیت‌کننده‌ای از خشونت و روزمرگی درش هست. به خودم نهیب زده بودم که به من چه مربوط است که کیسه‌ی سطلش چطوری است و چرا اصلاً نظر می‌دهم و این مکالمه‌ی پینگ‌پونگی را ادامه می‌دهم. دستمال مچاله را که می‌انداختم دور دیدم چه خوب همان کیسه‌های کوچک چفت سطل شده‌اند و هیچ هم نیاز به کیسه زباله نیست. 

لیوان‌های چایی را آب کشیدم. پیراهنم را در آوردم و کمی نرمش کردم. حرکات کششی. چندین ماه است که دارم تلاش می‌کنم از کمر تا شوم و دستانم به زمین برسند، اما بیشتر وقت‌ها نمی‌رسند، چون پیر و خشک هستم. گاهی سر حرکت پنجم یا ششم نوک انگشتانم برای کسری از ثانیه به زمین ساییده می‌شوند و خوشحال می‌شوم. 

صدای دوش قطع شده بود. دیدم با حوله‌ی تن‌پوش شیری‌رنگ پشت سرم دم در حمام ایستاده و موهایش را خشک می‌کند. فکر کردم لابد الآن کل آپارتمانش «بوی نرمش» مرا گرفته و به خودم فحش دادم. پریدم زیر دوش. حواسم بود که دور و اطراف را زیادی خیس نکنم. آبش گرم بود، چشمانم را بستم و با نوک انگشتانم کف کله‌ام را مالش دادم. فکر کردم به غیر از کوه‌ها، به غیر از اینکه دوست‌دخترم ساکن این شهر است، دوش‌های آب‌گرم تهران را هم دوست دارم. آمدم بیرون و حاضر شدیم. یک تاپ طوسی پوشیده بود و می‌گفت شکمش با این لباس معلوم است. چند بار لباسش را عوض کرد. من که شکمی نمی‌دیدم ولی می‌دانستم گفتنش بی‌فایده است. پیراهن چهارخانه‌ام که گفته بود خوشگل است را بو کردم. ازش پرسیدم چرا آدم تازه بعد از حمام بوها را می‌فهمد؟ بی‌خیال پیراهن شدم و  همان بلوز سورمه‌ای با راه‌راه‌های آبی را پوشیدم. انگار با این بلوز لاغر به نظر می‌آیم، اما حتی با این بلوز هم وقتی از کمر تا می‌شوم دستانم به زمین نمی‌رسند، چون خشک و پیرم. قبل از رفتن گفتم برای توی راه سی‌دی برداریم. مراحل آخر آماده شدنش بود و  تند تند بین آشپزخانه و هال در رفت و آمد بود. سی‌دی‌ها را نگاه می‌کردم و ازش می‌پرسیدم این را بیاورم یا نه. چند تا را که پرسیدم یکهو گفت از من نپرس، نمی‌توانم چند کار را با هم انجام دهم، خودت یک چیزی بیار. گفتم خب. چند لحظه بعد پرسید ناراحت شدی؟ ببخشید. گفتم نه نشدم. چیزی نگفته بود. بعد هم به شوخی گفتم تحقیرم نکن. واقعاً هم ناراحت نشده بودم. 

توی ماشین که نشستیم گفتم آخرین مهمانی‌مان را هم برویم. احتمالاً بدجنسی کردم چون فکر کرد هنوز گیر همان موضوع هستم. گفتم نه بابا منظورم ترافیک است که بعد از عید دیگر نمی‌شود جایی رفت. فکر کنم از همان اولش که نشستیم توی ماشین خیلی یواش تپش قلبم شروع شد، خیلی نامحسوس. هی فکر کردم چه مرگم است. از فکر اینکه از چنین حرف نامهم و پیش‌پاافتاده‌ای ناراحت شده باشم خنده‌ام می‌گرفت. دنده را که عوض می‌کردم دستم را نوازش می‌کرد. توی راه فکر می‌کردم که علی‌رغم این‌همه زر-زری که در مورد رابطه و خوبی‌هایش می‌کنم، وقتی دوباره تویش قرار می‌گیرم باز گند می‌زنم، باز «نمی‌توانم.» اتفاقی که افتاده بود حتی اصطکاک هم نبود، شاید در بدبینانه‌ترین حالت لحنش کمی هار بود. احتمالاً حساسیت رادار بیشتر آدم‌ها پایین‌تر از این است که حتی وقوعش را ضبط کند. با این حال من وسط اتوبان‌های خاکستری غرب تهران همین اتفاق کوچک را در امتداد جریانی از اتفاق‌های به ظاهر نامهم می‌دیدم، جریانی که گذشته، حال و آینده را به هم می‌دوزد، ربطش می‌دادم به دو-سه تا ناملایمت خیلی خیلی ملایم چند روز پیش، ربطش می‌دادم به ناملایمت‌های پیش‌پا افتاده‌ی دیگری که در آینده اتفاق خواهند افتاد و در نهایت به فروپاشی چیزی عظیم فکر می‌کردم. انگار هر کدام از این اتفاق‌ها یکی از تکه‌های دومینو هستند، یکی یکی اینها را پشت سر هم می‌چینیم، به ظاهر این تکه‌ها سرپا ایستاده‌اند. همین‌طور که رابطه جلو می‌رود قطار دومینو هم شکل می‌گیرد و بعد یک روزی، بنا به دلیلی کاملاً واهی و اتفاقی تلنگری به یکی از این دومینو‌ها می‌خورد و در چند ثانیه کل قطار دومینو‌ها فرو می‌ریزد.

دوباره دستم را گرفت. من داشتم به هزار تا چیز ناخوشایند فکر می‌کردم و حتی جرات نمی‌کردم گوشه‌ای از افکارم را برایش بگویم. به جایش من هم لبخند زدم اما صورتم به سمت مقابلم بود و داشتم به اگزوز ماشین جلویی نگاه می‌کردم. انگار دقیقاً می‌توانستم مدت‌ها بعد را پیش‌بینی کنم که همین حرف‌های نامهم پایه‌های همه چیز را به هم ریخته. این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطه‌ها چطوری هستند، چطوری با شروع‌شان عملاً پایان‌شان هم در حال شکل‌گیری است، حرف‌های آدم‌ها تویش چطوری می‌شوند، و چطور حرف‌ها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمع‌شان بعد از مدتی آدم را می‌فرساید.

در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر ماده‌ای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب می‌آورد و بعد خراب می‌شود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنش‌هایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث می‌شود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرف‌های کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعی‌شان آدم را «خسته» می‌کند. حداقل من که همیشه همین‌طور تمام شده‌ام، هیچ‌وقت هیچ اتفاق گنده‌ای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنش‌ها و واکنش‌های فوق‌العاده بی‌اهمیت خسته‌ام کرده‌اند و بعد مثل یک حمال فرار کرده‌ام. همین است که به عقب که نگاه می‌کنم هیچ‌وقت دلیل موجهی برای شکست‌هایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شده‌ام.

اتوبان‌ها خلوت بودند و ۲۰ دقیقه‌ای رسیدیم به مهمانی. روی مبل نشسته بودیم کنار هم، خیلی خوب و رومانتیک و راحت، اما حتی نمی‌دانست که من به چی فکر می‌کنم، و من هم از فکر این تضاد تیز درون و بیرونم حالم از خودم بهم می‌خورد. هر از گاهی که حواسش نبود بر می‌گشتم و نیم‌رخ خوش‌تراش و ظریفش را نگاه می‌کردم و متعجب از خودم می پرسیدم چرا با خودت این کار را می‌کنی حمال؟ در طول مهمانی پنج بار رفتم دستشویی. نمی‌دانم چرا این‌قدر شاش داشتم. دفعه دومش خودم را توی آینه نگاه کردم: با عینک و چهار تا لاخه ریش. گفته بود از ته‌ریش بدش نمی‌آید و من هم نزده بودم. کنار آینه یک سوهان ناخن بود. کمی ناخن‌هایم را سوهان کشیدم و برگشتم توی هال. از ساندویچی سامان گلریز شام سفارش دادند و بعد نشستیم به فیلم دیدن. وسط فیلم دستش را گذاشتم زیر گلویم که نبض می‌زد. پرسید چیزیم است؟ در گوشش گفتم نه و لبخند زدم. متنفرم از اینکه بگویم چیزیم هست، و بیشتر مواقع هم نمی‌توانم چیزی که هست را توضیح بدهم. مثلاً در شرایط فعلی باید چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که من ناراحت نشدم، اما با همان یک حرفت «آخر» رابطه را دیدم؟ دیدم که قرار است بعدها چطوری بشویم؟ فیلم کُند پیش می‌رفت. همان اوایل فیلم یکی که خیلی خوشحال به نظر می‌رسید بی‌دلیل افتاد و مُرد. فکر کردم تپش قلبم همین‌طور اوج بگیرد من هم وضعم همین است، درست مثل پدربزرگم؛ قبل از ۴۰ سالگی قلبم می‌ایستد و می‌میرم. پاشدیم که شام بخوریم. معده‌ام داشت سوارخ می‌شد اما همان دو لقمه‌ای که خوردم هم حالم را بد کرد و ادامه ندادم و به جایش ساندویچم را انگشت می‌کردم. 

وسط‌های شام، همین‌طور که با کونه‌ی ساندویچم بازی می‌کردم فهمیدم باید بروم، یعنی چاره‌ای نداشتم. فکر کردم زشت است، فکر کردم همه می‌فهمند که یک مرگیم است. جوان‌تر که بودم خیلی حواسم بود که وقتی با آدم‌های دیگر هستیم چیزی از مشکلات‌مان «درز» نکند. حتی یادم است اواسط بیست‌سالگی با دوست‌دختر آن موقعم و چند تا از دوستان گروهی رفتم یک آبشار برای گردش. شب قبلش ما همدیگر را با قیچی رشته‌رشته کرده بودیم -احتمالاً سر اینکه برویم خارج یا نه- اما توی مینی‌بوس هیچی بروز ندادیم و حتی با هم «خوب» هم بودیم؛ علی ‌الخصوص من، انگار بروز ندادن مشکلات نوعی امتحان «فرهنگ و تمدن» است و من هم مُصر بودم که شاگرد اول این امتحان بشوم. این شب ولی آخرین چیزی که برایم مهم بود این بود که مردم بفهمند یا نفهمند. تنها ترسم این بود که وقتی بگویم سرم درد می‌کند و بخواهم بروم  او هم بگوید با من می‌آید، آن موقع باید برویم خانه‌اش و احتمالاً جایی وسط مسیر باید دروغ دوم را هم بگویم، باید بگویم که امشب می‌خواهم کمی تنها باشم. بهش نگاه می‌کردم که چه زیبا و خواستنی ساندویچش را می‌خورد و از خودم متنفر بودم که این آشغالی هستم که هستم، همینی که هی نمی‌تواند، یا حساس است یا افسرده است یا بهش بر می‌خورد و یا بدون دلیل «متوقف» می‌شود. بعد می‌بینم با هر آدم عزیزی که توی زندگیم بوده، از دوست بگیر تا خانواده، زمانی از این جنس مشکلات داشته‌ام؛ اما نمی‌شود که همه‌ی دنیا بی‌ملاحظه باشند و هی پا بگذارند روی دُمِ منِ مظلوم، برعکس، شاید من مریضم، شاید دُم من زیاد دراز و پت و پهن است و همه جا را فرا گرفته و برای همین هی پا می‌خورد.       

توی راه سی‌دی عصری را گذاشتم. دوباره همان بیت را خواند. فکر کردم منِ خاک بر سر که «محرم دل» هم شده‌ام اما انگار هنوز در انکارم، این‌قدر در انکارم که پشت سرم جا گذاشتمش و فرار کردم. توی اتوبان نیایش آگهی بزرگ عطاویچ بود با پس‌زمینه‌ی قرمز تند: یک همبرگر سه‌طبقه که لای هر طبقه چند لایه ژامبون هم تپانده بود. احتمالاً عطا نام صاحب ساندویچی است که این تپه‌ی گه را اختراع کرده و بعد این قدر وقیح است که نام آشغال عطاویچ را برایش انتخاب کرده و بعد هم با افتخار زده وسط اتوبان، از این ور به آن ورش، جوری که چاره‌ای نداشته باشی جز دیدنش. زدم بغل، از پایه بیلبرد رفتم بالا، چندین بار لیز خوردم ولی هر بار درست قبل از پرت شدن دستم را جایی بند می‌کردم و بالاخره رسیدم آن بالا. باد می‌آمد ولی انگار من سوراخ سوراخ شده بودم، باد از میانم عبور می‌کرد و اثری رویم نداشت. شلوارم را در آوردم، انداختم پایین، افتاد روی شیشه‌ی یک ماشین قرمز رنگ. بعد شاشیدم به عطاویچ و ساندویچش ابداعی‌اش. به نظرم رسید که بالاخره خالی شدم.

از نیایش پیچیدم توی چمران. ماشینم سربالایی بعد از رمپ را نمی‌کشید، نفس نداشت، مثل خودم، پت پت کرد و بعد خاموش شد، وسط ناکجا، دوست‌دخترم پشت سرم، بی‌خبر از همه چیز، من این وسط، متوقف وسط اتوبانی تاریک در محاصره‌ی بیلبردهای عطاویچ و کیلومترها دور از خانه و بدون کوچک‌ترین امیدی برای رسیدن به مقصد یا بازگشت، بدون کوچکترین توانی برای اصلاح هر چیزی. دوباره همان فکر آزاردهنده همیشگی که شش ماه بود پشت سر گذاشته بودمش با تمام قوت و از همه‌‌ی جهات بهم حمله‌ور شده بود: اینکه من توی رابطه یواش یواش از بین می‌روم، خارج رابطه هم که در عطش داشتنش از بین می‌روم.

توی پارکینگ منتظر بودم برادرم بیاید ماشینش را جابجا کند تا ماشین من هم جا شود. بهش اس‌ام‌اس زدم که فلانی جونم من رسیدم، لبخند. فکر کردم این دو نقطه پرانتز دقیقاً چه معنی‌ای می‌دهد؟ هر وقت که دوست داشتم حرف بزنم، لازم داشتم که حرف بزنم، کلماتش را پیدا نکرده‌ام، احتمالاً چون حتی خودم هم رفتارم و عکس‌العمل‌هایم را درک نمی‌کنم. وقتی هم بعد از کلی زور زدن چیزی می‌گویم این‌طور به نظر می‌رسد که آدم لوس و نیازمند توجهی هستم که همه‌ی آدم‌ها مدام باید دور و برش آسه بیایند و آسه بروند. فکر کردم کاشکی حداقل ناخن‌هایم را درست و حسابی از روی فرشش جمع کرده بودم.

برادرم که توی پارکینگ از کنارم رد شد من سرم توی گوشی‌ام بود و داشتم اس‌ام‌اس رقت‌انگیز «من رسیدم»ام را می‌فرستادم. سرم را بالا آوردم، برادرم داشت بهم لبخند می‌زد. فکر کردم من همیشه این آدم را دارم. ماشینم را چپاندم کنار ماشینش. توی آسانسور گفت کاپشنم چه قشنگ است. گفتم مال تو. گفت «نه بابا، مال سرباز‌اس.» گفتم «هر وقت دوست داشتی برش دار.» فکر کردم من که هیچ کاری برای هیچ کسی و برای خودم نمی‌توانم بکنم، کاشکی حداقل برادرم کاپشن را که خوشش آمده بردارد. 

دوی شب بود که وارد خانه‌مان شدم. پدرم با چشم‌های کاسه‌خون نشسته بود توی هال روبروی تلویزیون خاموش. یک تکه سنگک بیات را خرد می‌کرد. پرسیدم چه کار می‌کنی؟ گفت «برا کفترا نون خورد می‌کنم.» گفتم «الآن که خوابن کفترا…» گفت «صبح مامانت می‌ده به‌شون.» بهش گفتم کفتر‌های خارج نان درشت هم می‌خورند، هر چیزی می‌خورند، چیپس، کیک، باگت، هر سایزی. پشت بندش هم برایش داستان ساندویچی سامان گلریز را تعریف کردم. بعد احساس کردم اگر بیشتر برایش حرف بزنم باید بپرم و بغلش کنم و دستانم را سفت بیندازم دور گردنش، برای همین به جایش رفتم از توی یخچال یک بطری آب برداشتم و سریع غیب شدم توی اتاقم و تا صبح به سقف خیره شدم.

من یک ایستگاه قطار سیاه و سفیدم

دستشویی فرودگاه. دستانم را زیر آب گرم می‌شویم. مردی کنارم ایستاده بود. با وحشت پرسید مایع دستشویی کجاست؟ لوله‌ی استیل نازکی که از دیوار بیرون زده بود را نشانش می‌دهم. لوله‌ی خودش را پیدا کرد و دستش را شست.

هواپیمای ملخی‌مان بالای ابرها حرکت می‌کند. اما وقتی بالایشان هستی دیگر شبیه ابر نیستند بلکه انگار داری به یک دشت وسیع پوشیده از برف نگاه می‌کنی. کنار پنجره نشسته بودم و آفتاب به شانه و صورتم می‌خورد. مهماندار با گاری نوشیدنی آمد. ازم پرسید چی می‌خواهم. نمی‌دانستم. نفر جلویی‌ام کوکا گرفته بود. من هم گفتم کوکا. پرسید آب؟ گفتم نه، کُک و این بار فهمید. بعد با گاری دیگری برگشت و سینی‌های کوچک غذای سرد را پخش کرد. سختم بود که بگویم نمی‌خواهم. غذا را گرفتم. نمی‌فهمیدم ده و نیم صبح برای کدام وعده‌ی غذا است. دو تکه مرغ و یک همبرگر کوچک و زشت، اندازه یک قلقلی، و یک ورقه بیکن بود. نان هم تعارف کرد ولی بر نداشتم. مرغ‌هایم و نصف همبرگرم را خوردم. همبرگرم نپخته بود، مزه مدفوع می‌داد. کمی پنیر هم خوردم. نمی‌دانم چرا غذا می‌خوردم چون اصلن گرسنه‌ام نبود و صبح توی فرودگاه هم غذا خورده بودم. بعضی روزها شبیه مثلث هستند و سه گوشه‌ی این مثلث عبارتند از عمل بلع، عمل هضم و عمل دفع. من اتومبیلی هستم که با سرعت ثابت و در جهت ثابت روی اضلاع این مثلث حرکت می‌کنم، از یک گوشه به گوشه‌ی بعدی. وقتی شب می‌شود وسط این مثلث پارک می‌کنم و می‌خوابم.

احساس می‌کنم زشت است سینی غذایم را دست نزده به مهماندار پس بدهم. به نظرم نصف همبرگر و مرغ‌هایی که بلعیده بودم کافی بود که قدرشناسی‌ام نسبت به واحد کیترینگ و تیم مهمانداران شرکت هواپیمایی را نشان بدهد. چایی هم خوردم. بعدش خیلی سنگین شدم. بیرون را نگاه کردم. ملخ هواپیما می‌چرخید. ابرها تمام شده بودند و زیر پایم شهر کوچکی معلوم بود. هتلم کنار دریاست. وقتی برسم نصف روز برای خودم وقت دارم. فکر کردم اگر سرد نباشد بروم کنار دریا راه بروم. دوربینم را هم آورده‌ام. اما هیچ موضوعی برای عکاسی به ذهنم نمی‌رسد. همه‌اش از درخت‌های بی‌برگ و ایستگاه‌های قطار عکس می‌گیرم. معمولاً از ایستگاه‌ها عکس سیاه و سفید می‌گیرم و از درختهای بی‌برگ رنگی. گاهی هم از درختان برگ‌دار عکس می‌گیرم اما معمولاً آسمان در پس‌زمینه درختان برگ‌دار زیادی روشن می‌افتد و خود درخت سیاه می‌افتد. یعنی چیز آشغالی می‌شود. ولی باز هم به کارم ادامه می‌دهم و عیناً با تنظیمات دیافراگم و شاتر دفعه‌ی قبلی همان عکس مزخرف را از یک درخت دیگر می‌گیرم. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم یک عالم عکس آشغال از درخت‌هایی سیاه و آسمانی سفید دارم. شروع می‌کنم به پاک کردن. ابتدا دانه دانه پاک می‌کنم اما چون دوربینم گران‌قیمت است ازم می‌پرسد می‌خواهی همه‌شان را یک‌جا پاک کنی و من می‌گویم اوهوم. بعد از شر همه درختان زشتم راحت می‌شوم. عکس‌هایم از ایستگاه‌های قطار بهترند. البته آنها هم تکراری هستند. همه‌شان شبیه هم، پرتره: کمی از سکوی ایستگاه معلوم است به علاوه‌ی ریل‌هایی که به سمت ته تصویر کشیده شده‌اند و در دوردست گم می‌شوند.

هواپیمای‌مان کوچک است. اندازه‌ی یک مینی‌بوس. با اینکه نصف هواپیما خالی است کنارم یک زن میان‌سال چاق نشسته. نه من حوصله کردم به مهماندار بگویم جایم را عوض کند و نه او. به جایش تصمیم گرفتیم دو ساعت طول پرواز هی بازوهای‌مان به هم مالیده شوند و هی به جای تنگ‌مان فکر کنیم. الآن خوابش برده. غذا هم نگرفت. فقط یک لیوان قهوه و یک لیوان آب پرتقال خورد. از اول سفر روزنامه می‌خواند و بعد شروع کرد به جدول حل کردن. سه تا انگشتر دستش بود، همگی طلای زرد. ناخن‌هایش بلند ولی زشت بودند. گوشت دور ناخن‌هایش سفیدک زده و خشک بود. شاید وقتی بیدار شود دور ناخن‌هایش را بکند. خودکارش تبلیغاتی بود، مال دابل‌تری: همین هتلی که وابسته به هیلتون است. پس معلوم است که شغل خوبی دارد. مثل بقیه‌ی ده-دوازده نفر مسافر هواپیما که معلوم است دارند به ماموریت کاری می‌روند.

خلبان گفت ۲۰ دقیقه به فرود مانده. صدایش خیلی بلند بود. صدای بلندگوها آزاردهنده هستند و من معمولاً کنار بلندگوها هستم. مثلاً الآن روی صندلی اف-۵ کنار یک زن میان‌سال نشسته‌ام، کنار پنجره، خودم هم جایم را انتخاب نکردم، اما یکهو بلندگو شروع به عرعر کرد و من دیدم چه جالب، دقیقاً کنار بلندگو هستم. یا مثلاً سر کار، میزم کنار یک ستون است و بالای ستون هم یک زنگ اخبار قرمز است، برای آتش‌سوزی. هر هفته دوشنبه راس ساعت نه و نیم صبح «تمرینی» زنگ می‌زند تا ذهن کارمندها را نسبت به خطر آتش‌سوزی چالاک نگه دارد. هر بار که زنگ می‌زند من می‌شکنم و کف دستهایم را به شقیقه‌هایم فشار می‌دهم. تا عصرش یک تشنج ملایمی دارم. بعد از دو سال و خرده‌ای هنوز هم صدایش برایم عادی نشده. هر دوشنبه می‌خواهم بروم به رییس شرکت بگویم که این زنگ برای سلامتی اعصاب و روانم مضر است، اما تا به حال چیزی نگفته‌ام.

گرمم است. پیراهن و پولیور و کاپشن پوشیده‌ام. احتمالاً بو می‌دهم. برسم به هتلم دوش می‌گیرم. کتاب هم آورده‌ام. می‌دانم تا آخر سفر لایش را هم باز نمی‌کنم. هر سفر همین کار را می‌کنم، دو تا کتاب می‌آورم برای نخواندن. به جایش بروشورهای تبلیغاتی هواپیما را نگاه می‌کنم. توی هتل هم معمولاً کتابچه‌ی راهنمای‌شان را می‌خوانم. گاهی هم مسیرهای فرار در صورت آتش‌سوزی را بررسی می‌کنم. این سری داستان کوتاه‌های موپاسان را با خودم آورده‌ام. احساس می‌کنم اگر آن اسم‌های ثقیل فرانسوی را بخوانم مرغ و همبرگر نپخته را بالا می‌آورم. دوست دارم داستانی بخوانم در مورد کارهای ساده با زبانی ساده، بدون هیچ اتفاقی، بدون هیچ‌گونه پیچیدگی و هیجانی؛ در مورد خرید از سوپرمارکت، در مورد آشپزی، انداختن کیسه‌ی چاق زباله‌ها توی شوت، در مورد حوصله‌سررفتگی، درمورد بی‌حوصلگی، در مورد ماموریت‌های کاری، در مورد تکراری بودن همه چیز، در مورد زندگی.

هواپیما در حال فرود است. کمی تکان می‌خورد. زن میان‌سال کنار دستم بیدار شده. همانطور که حدس می‌زدم دارد دور انگشت‌هایش را می‌کَند. از پوست‌های خشک شروع می‌کند و ادامه می دهد و می‌رسد به سمت گوشت‌های دور ناخن. صدای پاره شدن گوشت‌ها را می‌شنوم. خون به سر و صورت جفت‌مان می‌پاشد. حوصله ندارم پاکش کنم.

کامران و هما

۱- مردان مخملی و منفعل زیادی دور و اطراف خودم می‌بینم، یا داستان‌شان را از زنان دوست و آشنا می‌شنوم. این یک بیماری رفتاری است که حتی بهترین ماها را هم آلوده خودش می‌کند. کامران یکی از این مردهاست.

۲- کامران در شروع رابطه‌های عشقی‌اش خجالت می‌کشد. می‌ترسد که حرفی بزند یا حرکتی بکند و باعث رنجش خاطر هما بشود، یا اینکه رفتارش اشتباه برداشت شود.

۳- یکی از ترس‌های بزرگ کامران این است که خشن، سنتی و عقب‌مانده به نظر برسد. مهم‌تر از اینها، می‌ترسد که ضد زن به نظر برسد.

۴- با اینکه تا به حال چندین دیدار داشته‌اند اما کامران هنوز می‌ترسد که علاقه‌اش به هما نمود فیزیکی پیدا کند. مثلن می‌ترسد واضح از قیافه و اندام و تیپ هما تعریف کند یا احیانن تماسی فیزیکی داشته باشند.

۵- به جایش کامران ساعت‌ها در مورد سینما و افسردگی‌اش صحبت می‌کند. هما منتظر «قدم» بعدی است.

۶- کامران نابینا است. از همان اولش نابینا بود. مدتهاست که کامران نشانه‌ها را نمی‌بیند. آن دست دادن اول آشنایی که به جای ۳ ثانیه ۵ ثانیه طول کشید را نفهمید. آن نگاهی که قُطری هال را طی کرده بود و «اتفاقی» رویش افتاده بود را درک نکرد. یا مثلاً آن سیگار دو تایی توی بالکن را، هیچ معنایی فراتر از این ندید که «دو نفر می‌خواهند سیگار بکشند و این میل‌شان به نیکوتین اتفاقاً هم‌زمان شده.» آخرش هم پیشنهاد دیدار اول را هما داد.

۷- کامران از خشونت و تجاوز بیزار است. از مردان متجاوز و خشن می‌ترسد و خیلی خوشحال است که خودش این‌طوری نیست و به زن‌ها تجاوز نمی‌کند.

۸- هما گاهی به من زنگ می‌زند. با اینکه بیشتر اوقات در مورد سینمای تارکوفسکی حرف می‌زد اما از وقتی با کامران آشنا شده مباحث‌مان به موضوعات پیش‌پا افتاده‌تری برگشته‌اند. هما گله می‌کند که کامران هیچ کاری را شروع نمی‌کند، حتی دستش را نمی‌گیرد و انگار همیشه یک فاصله ایمنی حداقلی را با بدن هما حفظ می‌کند. حتی هما در آخرین صحبت‌مان پرسید «آیا من بو می‌دهم؟» خندیدم و گفتم «نه عزیزم، این مغز کوچک کامران است که گندیده و بو می‌دهد، تو مثل همیشه بوی شکوفه‌های یاس آفریقایی می‌دهی.»

۹- کامران خودش نمی‌داند، اما مدت‌ها پیش یک دو قطبی در ذهنش شکل گرفته: مردها یا خشن و متجاوز و ضد زن هستند و یا منفعل و مخملی. یا حیوان هستند و یا انسان. صفر و یک، و حالت دیگری بین این دو قطب برایش متصور نیست. با توجه به خاستگاه اجتماعی‌اش و اینکه آدم با فرهنگ و اهل مطالعه‌ای است، کامران خیلی وقت پیش‌ها تصمیم گرفت که یک بدن‌ساز بی‌سواد نباشد و به جایش امروزی و فهیم و روشنفکر باشد.

۱۰- کامران چارچوب ذهنی‌اش شکل گرفته. البته فرایند «رشدش» متوقف نشده، هنوز می‌خواند و می‌بیند و می‌نویسد و بحث می‌کند و روی خودش کار می‌کند که آدم بهتری شود، که دیگران را بهتر بفهمد. اما هر چه دیگران را بیشتر می‌فهمد از فهمیدن خودش فاصله می‌گیرد. مدتهاست که «طبیعتش» به ذهنش سیگنالی نمی‌دهد. کامران مدتها پیش سیمی که از طبیعتش به مُخش وصل می‌شود را قطع کرده، یا شاید دیگران زحمت قطع کردنش را کشیده‌اند. کلن به وجود چنین سیمی آگاهی ندارد. سیگنال‌های طبیعی که از درونش صادر می‌شوند به در و دیوار می‌خورند. دیگر لذت فوق‌العاده‌ای که در تلاش، مبارزه و دستاورد نهفته است را نمی‌فهمد. به اینها برچسب حیوانی زده و به جایش لذت متوسط و تقلبی رعایت حریم‌ها را جایگزین این لذت‌های اصیل کرده.

۱۱- کامران نمی‌داند که بی‌نهایت گزینه، بی‌نهایت امکان بین این دو تا قطبی که تعریف کرده وجود دارد. کافی است ذهنش را رها کند، به خودش برگردد، و احتمالاً می‌بیند که خیلی ناخودآگاه مشغول اغواگری است و دیگر نه نیازی به بحث‌های بی سر و ته در مورد سینما است، نه روان‌شناسی و نه خودزنی برای جلب توجه. همه اینها می‌توانند ابزار باشند، اما صرفاً ابزار برای اغواگری، برای نزدیک شدن، برای رسیدن، برای جهش و برای دستاورد.

۱۲- کامران خیلی مواظب است؛ خشونت که فقط کتک زدن و فحاشی نیست، خشونت هزار تا سایه دارد. از کجا معلوم که اگر هما را ببوسد، او هم دلش می‌خواسته؟ اگر دستش به هما بخورد چطور؟ اگر هما واقعاً دلش نمی‌خواسته، اگر هما هنوز آمادگی‌اش را نداشته، آیا کامران به حریمش تجاوز نکرده؟ آیا با خشونتش، حق هما نسبت به بدنش را پایمال نکرده؟ اگر همین حرکت‌های بی‌اجازه، هما را از لحاظ روانی ویران کند، آن وقت آیا کامران هنوز می‌تواند خودش را «انسان» بنامد؟

۱۳- کامران حواسش نیست که این اخلاقیات صفر و یکی برای توده‌ها طراحی و تعریف شده‌اند تا همدیگر را پاره نکنند و نخورند. برای آنها جواب هم می‌دهد، لازم است. کافی‌ست کامران اراده کند و از کل آن توده و مناسبات‌شان و قوانین‌شان فاصله بگیرد، از روی‌شان بپرد، عبور کند. اما کامران علاوه بر چشم‌هایش، مدتهاست که پاهایش را هم از دست داده و توانایی حرکت ندارد.

۱۴- ممکن است کامران و هما به هم برسند، ممکن هم است نرسند. اما رسیدن یا نرسیدن‌شان احتمالاً به میزان خواستن هما و کاربلدی‌اش بر می‌گردد، و گرنه کامران این قدر متشخص و جنتلمن است که حاضر نیست هیچ گونه رفتاری انجام دهد که حتی سایه‌ای از امیال حیوانی فردی‌اش را داشته باشد. کامران برای مطمئن شدن از پایمال نکردن حقوق هما هیچ راهی ندارد جز انفعال، جز بی‌عملی، تا اینکه هما خودش عمل را شروع کند.

۱۵- مرحله ابتدایی و حساس شروع رابطه نقطه ضعف کامران است. اولین تماس دست، اولین بوسه، مقدمه‌چینی اولین سکس، اینهاست که کابوس کامران است. بارها شده که کامران وارد ماجرایی شده و بعد از چند هفته همه چیز فروکش کرده، چون تنش جنسی در هر شکل و شمایلی سرکوب شده و در نهایت اندرکنشی که روز اول آن همه خواستی بود معنی‌اش را به تدریج از دست می‌دهد و رابطه‌ای شکل نمی‌گیرد.

۱۶- اگر هما با درایت و پختگی افسار امور را دستش بگیرد و عاشق پخمه‌اش را هدایت کند و این دوران سخت اولیه بگذرد، مشکلات کامران حل می‌شود. بعد از این دوران بحرانی اولیه، اتفاقن امثال کامران مشکل چندانی برای ادامه رابطه ندارند. چون ادامه رابطه بیشتر حیطه مقررات است و مقررات چیزی است که کامران خوب بلد است.

۱۷- همین سختی برای آشنایی، برای برقراری و زنده نگه داشتن تنش جنسی، برای ایجاد رابطه، در نهایت باعث می‌شود که کامران با اولین یا دومین زنی که وارد رابطه می‌شود راضی می‌شود. احساس می‌کند طرفش را پیدا کرده. حواسش نیست که شاید هما موردی قراضه و تصادفی است. نمی‌فهمد که ماندنش در رابطه نه برای منفعت و لذت خودش بلکه برای ترس از پیدا نکردن موردی دیگر است.

۱۸- کامران بودن رقت‌انگیز است. من خودم سال‌ها کامران بودم. هنوز هم خودم را ول کنم لیز می‌خورم به سمت همان تفکرات ارتجاعی. بدی‌اش این است که آدم نارضایتی‌اش را به هزار چیز بی‌ربط نسبت می‌دهد اما قبول نمی‌کند که انفعال خودش است که این بلا را سرش آورده. دور و برش بدنسازهای بی‌سوادی را می‌بیند که یوزپلنگ‌های خوش خط و خال از سر و کول‌شان بالا می‌روند، بعد موجود اسقاطی کنار خودش را می‌بیند و به خودش می‌قبولاند که عوضش ما با فرهنگیم، ما باسواد و امروزی هستیم، ما عاشقیم.

تنها زیر لحاف چرکم است که به آرامش می‌رسم

به زودی از کارم استعفا می‌دهم و بر می‌گردم ایران. باید آپارتمانم را پس بدهم. با صاحب‌خانه‌ام دعوایم شده و معاملات ملکی دارد بین‌مان وساطت می‌کند. هر جفت‌شان دزد و بی‌تربیت و تازه به دوران‌رسیده هستند.

 

وقتی برگشتم ایران نمی‌دانم می‌خواهم چه کار کنم. چند تا ایده تجاری دارم. بیزنس. دلم می‌خواهد پولدار شوم. خسته شدم از فکر کردن به پول، به دخل و خرج، به اجاره خانه، به وام خانه. چند ماه پیش یکهو خیلی قوی شدم، پر از «نیروی زندگی». همان موقع شد که تصمیم گرفتم برگردم و تا ۳۵ سالگی به وضعیتی برسم که دیگر به پول فکر نکنم، بتوانم از پول عبور کنم. به عنوان اولین قدم می‌خواستم از فرودگاه یک راست بروم کلانتری و پاسبان بگیرم و بروم مستاجر ۱۴ ساله‌ی آپارتمان نظام‌آباد را بلند کنم، با اُردنگی بلندش کنم، همانی که ۱۳ سال است اجاره نداده و پدرم هم هر وقت موضوع را پیش می‌کشی به سقف نگاه می‌کند. الآن ولی دوباره قدرتم را از دست داده‌ام. نفهمیدم چطوری پنچر شدم. نگران استعفایم هستم. باید بروم توی اتاق شیشه‌ای رییسم. می‌خواهم بگویم پدرم مریض است و کسی نیست ازش مراقبت کند چون فرزندانش مهاجرت کرده‌اند غرب. ولی دروغ است. پدرم مریض نیست، پدرم سالم است، منم که مریضم. کلن مریضم، یک مریضی طولانی که اسمش زندگی است. برهه‌های کوتاهی دارم که قوی می‌شوم و امیدوار می‌شوم و فکر می‌کنم «تمام شد، پشت سر گذاشتمش» اما پُر پُرش این دوره‌های قدرت ۳-۴ ماه طول می‌کشند و باز دوباره انفعال و بی‌بُتگی، و ضعف؛ امواج ضعف از همه طرف رویم می‌ریزند.

 

چند هفته‌ای است که به آن لحظه‌ای فکر می‌کنم که باید بروم توی اتاق شیشه‌ای رییسم. ازش خجالت می‌کشم. انگار نمک‌نشناسم. انگار با استخدامم بهم لطف کرده‌اند و حالا من در کمال قدرنشناسی به‌شان می‌گویم که لطف‌تان را نمی‌خواهم، مال خودتان. انگار آنها کار را داده‌اند و من خوش‌شانس بوده‌ام که توی این بازار آشفته کار گیرم آمده. آنها آن بالا هستند و من این پایین لای لجن‌ها. آنها پول و تکه های غذا را می‌اندازند و من مثل یک سگ گرسنه می‌پرم هوا و لقمه‌های غذا و اسکناس‌ها را می‌قاپم. برای همین خجالت می‌کشم که می‌خواهم استعفا بدهم. فکر می‌کنم رییسم وقتی بشنود با لبخند دست به باسنم بکشد و بپرسد «دیگه سیر شدی؟»

 

ایران سه سال کار کرده بودم و فکر کنم چهار بار استعفا داده بودم. آن موقع‌ها پررو بودم. می‌گفتم اینجا برای من کوچک است، کارتان مسخره است، یا موقعیت بهتری پیدا کرده‌ام. دنبال «موقعیت بهتر» بودم. به یکی‌شان گفتم حوصله‌ام از کارم سر می‌رود و بیشتر مواقع بی‌کارم. هفت سال از آن دوران گذشته و الآن توی شرکت سرم که خلوت بشود خوشحال هم می‌شوم، توییتر می‌کنم و اینترنت‌گردی. هنوز هم حوصله‌ام از کار سر می‌رود. مگر می‌شود از کار تکراری حوصله آدم سر نرود؟ کارها هم که الزامن همگی تکراری تا «بازدهی» بالا برود. الآن ولی قضیه‌ی کار را جور دیگری می‌بینم: کار می‌کنم تا حقوق بگیرم و حقوقم تبدیل به اجاره خانه و مرغ و گوشت و برنج و پول رستوران و سینما و بلیط هواپیما می‌شود. به پول احتیاج دارم. پول و اسکناس را خیلی دوست دارم. وقتی پول دارم خوشحال و قوی و خوشگل هستم. پوند، یورو، دلار؛ اینها علایق من در زندگی هستند.

 

این سری به رییسم می گویم که مشکلم پدرم است، اما مشکل پدرم هم من هستم. پدرم می‌گوید برنگرد. می‌گوید صبر کن، بمان، جا می‌افتی، ایران خبری نیست. خودم هم می‌دانم خبری نیست. هیچ جا خبری نیست. مگر قرار است جایی خبری باشد؟ خبرها توی فیلم‌ها و توی اخبار هستند، جفت‌شان دور و بعید، جفت‌شان غیرواقعی. تهران هم هیچ خبری نیست. آلودگی هوا و ترافیک. هفت سال پیش که تهران بودم چشم‌هایم مدام قرمز می‌شدند، دکتر نفازولین داده بود برای شستشوی چشمم، از همین قطره‌ها که حشیشی‌ها می‌ریزند توی چشم‌شان. الآن که برگردم لابد سر چهار ماه کور می‌شوم. دیگر «کار» هم نمی‌توانم بکنم. نمی‌توانم قراردادهای کارمندی با شرکت‌ها ببندم. به خودم قول داده‌ام دیگر کارمند نشوم. سرمایه برای کار آزاد هم ندارم. چند تا ایده تجاری داشتم. برای نزدیکانم ساعت‌ها توضیح‌شان داده‌ام. اینجا نمی‌گویم‌شان چون می‌ترسم دزدیده شوند. ولی بهرحال توانایی عملیاتی کردن ایده‌هایم را هم ندارم. نمی‌توانم برای پول، برای زندگی کردن این قدر کله معلق بزنم. به خانواده‌ام گفته‌ام برگردم تا مدتی می‌خواهم استراحت کنم و کار نکنم. آنها نمی‌دانند که کلن نمی‌خواهم کارمندی کنم. فکرش را هم کرده‌ام، اگر زیاد در مورد «آینده» سوال بپرسند یا مادرم زیاد «غم مادرانه» بروز بدهد می‌گویم پاره‌وقت استخدام شرکت «لوله‌سازان نوین» شده‌ام. هفته‌ای سه روز به هوای «لوله‌سازان نوین» می‌زنم بیرون و می‌روم خانه دوست‌دخترم.

 

از آن طرف می‌ترسم دوست‌دخترم هم حوصله‌اش از دستم سر برود. وقتی خودم حوصله‌ام از دست خودم سر می‌رود چه دلیلی دارد که بقیه مردم با من سرگرم بشوند؟ به اینها که فکر می‌کنم پکر می‌شوم. دوست‌دخترم تنها امیدم است. اولین باری است که این‌طور عاشق کسی شده‌ام. اما بعد از ۳-۴ ماه پریشب‌ها فهمیدم این یکی را هم گند می‌زنم تویش، همان‌طوری که قبلی‌ها را گند زدم. زن سابقم می‌گفت «تو لیاقت منو نداری.» خودم هم همین‌طور فکر می‌کنم. یعنی فکر می‌کنم لیاقت هیچ کسی را ندارم، دقیقن برای همین است که بدون استثنا هر وقت لب سکوی مترو و قطار می‌ایستم به پرت کردن خودم روی ریل‌ها فکر می‌کنم.

 

فکر می‌کردم بعد از دفاع فوق‌لیسانسم اتفاق خارق‌العاده‌ای می‌افتد. روز دفاع عباس داشت عکس می‌گرفت. زن سابقم زیردستی پلاستیکی بین استادها پخش کرده بود و به‌شان دانمارکی تعارف می‌کرد. دکتر خزاعی سه تا دانمارکی برداشت و دو تا سن‌ایچ. من دفاع کردم و هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نیفتاد. ۱۹/۵ شدم. یکی از داورها بهم کار پیشنهاد کرد. شرکت دولتی بود و فرایند استخدامش طول می‌کشید. من می‌خواستم بروم کیش. تنها. یک روز بعد از دفاع نشسته بودم خانه، هنوز کار استخدامم درست نشده بود و معلوم هم نبود درست بشود. کانال چهار فیلم کنت دو مونت کریستو را نشان می‌داد. هیچ کس خانه نبود. من کره عسل و بربری یخ‌زده خورده بودم و فکر کنم خوشحال بودم. تلفن زنگ زد. خاله‌ام بود که با مادرم کار داشت. مادرم سر کار بود. خاله‌ام لابد می‌دانست. من هم که بی‌کار توی خانه. کلی برایم دل‌سوزی کرد و گفت «خاله جون بجنب.» هفته بعدش هشت صبح سر کار بودم. کیش هم نرفتم، لابد وقت نشد. کنت دو مونت کریستو هم نفهمیدم فرار کرد یا توی آن زندان تاریک پوسید. از آن روز تا امروز دقیقن نمی‌دانم چطور گذشت. کار و درس، یک رابطه مسخره که آخر سر پاره شد، همین. هنوز دلم می‌سوزد که کیش تنهایی را نرفتم و تقریبن مطمئنم همان روزی که خاله‌ام زنگ زد، همان روز من سر یک دوراهی ایستاده بودم اما حتی وجود این دوراهی را ضبط هم نکردم، ندیدمش، فقط یک راه را دیدم و همان را رفتم، راه پوسیدگی.

 

قدیم‌ترها جابجایی، عوض کردن کار و شهر و کشور، همین ها هیجانی داشت که کمک می‌کرد یک امیدی داشته باشم. الآن هیچ هیجانی نیست، این کارها و تغییر و تحول‌ها بیشتر مضطرب و ملتهبم می‌کنند. مثلن الآن از بس به استعفایم، به برگشتن به ایران، به جدایی از خواهرم فکر کرده‌ام قلب‌درد گرفته‌ام. مدام قلبم را می‌مالم و ترس برم داشته مثل عمویم در ۳۳ سالگی سکته کنم. خواهرم را نبینم چه کار کنم؟ می‌دانم الآن درست نمی‌فهمم چه بلایی سرم می‌آید، ولی حتی همین الآن هم می‌دانم که له و لورده خواهم شد. پریشب‌ها بیرون بود، من وقت خوابم بود و خزیده بودم زیر لحاف. کلید انداخت و با هوای سرد و یک عالم هیجان آمد توی اتاق. پالتوی سیاهش را داشت آویزان می‌کرد توی کمد و من نمی‌دانم چطوری، اما متوجه شدم این زن خوشگل و فوق‌العاده‌ای که جلویم ایستاده در حقیقت همان دختر بچه نق‌نقوی شش ساله‌ای است که یک عروسک پاره زده زیر بغلش و دامنی صورتی پوشیده که جای قلاب کمربندش یک ستاره دارد، همان دختربچه‌ای که دامنش همیشه همان بود، همیشه همان، چون رویش ستاره داشت. پالتویش را آویزان کرد و با هیجان داشت ماجرای آخرین تیک زدنش را می‌گفت و من فکر می‌کردم این‌طوری که نمی‌شود، نمی‌توانم به همین سادگی دیگر نبینمش. بعضی مسائل هزار تا بُعد پیچیده دارند، از هزار تا زاویه مختلف می‌شود نگاه و تحلیل‌شان کرد. اما ته تهش یکهو واقعیت مثل یک طوفان بی‌بند و بار می‌آید و تمام آن تحلیل‌های پیچیده را از بین می‌برد و پشت سرش یک خرابه جا می‌گذارد. پشت آن طوفان آدم تازه اصل ماجرا را می‌بیند: اینکه چطوری می‌توانم نبینمش؟

در مورد ناپدید شدن

در کتاب برف بهاری، یوکیو می‌شیما داستانی از چند هزار سال پیش در مورد یک مرد بودایی را تعریف می‌کند که با زن و بچه‌هایش زندگی می‌کرده. مرد پس از مدتی زندگی تصمیم می‌گیرد خانواده‌اش را ول کند و برود. خانواده‌اش می‌مانند و خب طبعن زندگی‌شان سخت‌تر می‌شود. برای امرار معاش مجبور می‌شوند نصف اتاق‌های خانه را به مردانی غریبه اجاره بدهند. مردی که از زندگی بریده بود هم هیچ خبری از خانواده‌اش نداشته و کار خودش را می‌کرده؛ و بعد از یک عالمه سال تبدیل به یک قوی خیلی خوشگل با پرهای طلایی می‌شود. اما قوی پر طلا بعد از چند سال یاد زندگی سابق و زن و بچه‌هایش می‌افتد. می‌رود دور خانه‌ی قدیمش پرواز می‌کند. می‌بیند که آنها فقیر شده‌اند، جای کافی ندارند و باید به مردان مستاجرشان خدمت کنند و وضعیت سختی دارند؛ خلاصه اینکه زندگی سوار کول‌شان شده. قوی پر طلایی هم از این وضع ناراحت می‌شود و می‌رود لب پنجره‌شان می‌نشیند و یک پر طلا برای‌شان می‌گذارد و بعد پرواز می‌کند و می‌رود. زن کلی خوشحال می‌شود، پر را بر می‌دارد و می‌فروشد و می‌زند به زخم زندگی. فردایش قو دوباره بر می‌گردد و یک پر طلای دیگر برای خانواده‌ی قدیمش می‌گذارد. هر روز داستان‌شان به همین منوال بوده. بچه‌ها هم یواش یواش با قو دوست می‌شوند و وقت‌هایی که قو می‌آید با هم بازی می‌کنند. وضع مالی خانواده هم یواش یواش خوب می‌شود و مردان مستاجر را رد می‌کنند. اما با این حال زن هنوز کمی نگران بوده؛ یک روز با خودش فکر می‌کند که حالا گیریم این پرنده برود و برنگردد و دیگر خبری از پرهای طلای روزانه نباشد. نقشه‌ای می‌کشد و یک روز سر موقع همیشگی که قو آمده بوده زن از پشت سر به پرنده نزدیک می‌شود و گونی روی سرش می‌کشد و می‌اندازدش توی یک بشکه. فردایش می‌رود سراغ بشکه به قصد اینکه همه‌ی پر‌های طلای قو را یک جا بکند و خیالش راحت شود؛ دیگر نگرانی از بابت آمدن یا نیامدن پرنده نداشته باشد. اما در بشکه را که باز می‌کند می‌بیند پرهای قو همه‌شان سفید شده‌اند، مثل پرهای قوهای عادی. قو هم از فرصت استفاده می‌کند از بشکه می‌پرد بیرون و از پنجره‌ی خانه فرار می‌کند. بال‌هایش را باز می‌کند، از زمین دور می‌شود و اوج می‌گیرد، در آسمان پرواز می‌کند، جایی وسط اوج گرفتنش دوباره پرهایش همگی یک دست طلایی می‌شوند، قو دورتر و دورتر می‌شود یواش یواش به یک نقطه تبدیل می‌شود و بعد ناپدید می‌شود.

من از وقتی این داستان را خواندم قفلش شده‌ام، همه‌اش به «ناپدید» شدن قو فکر می‌کنم و بعد از چند روز تازه نکته داستان را فهمیدم. نکته‌اش در مورد مواجهه با آدم‌های هار است، و به طور کلی‌تر در مورد مواجهه با آدم‌ها و مسائل پست است. باید فرار کرد. قوی پرطلایی حتمن می‌توانسته منطقی با زن بحث کند که نگران نباش، نیازی به این کارها نیست و من خودم هر روز می‌آیم و یک پر طلا برایت می‌گذارم. یا مثلن می‌توانسته چندتا پر طلا برای‌شان بگذارد تا امورات خانواده‌اش بگذرد و بعد برود. یا حتی می‌توانسته به زن حمله کند و شل و پلش کند، چشم‌ و چارش را در بیاورد. ولی هیچ کدام از این کارها را نکرده و به جایش در اولین فرصت فرار کرده، حتی پشت سرش را هم نگاه نکرده، بحث نکرده، دلیل نیاورده، دعوا نکرده، متقاعد نکرده. این داستان در مورد بد بودن بخل و تنگ‌نظری و مال‌پرستی زن نیست، در مورد والا بودن عمل فرار و ناپدید شدن است، در مورد عبث بودن تلاش برای تغییر طبیعت پست و نازل آدم‌ها است. حتی صحنه‌ی آخر داستان در مورد وضعیت زن نیست، ندامت و پشیمانی احتمالی‌اش را توضیح نمی‌دهد، چون آن زن ذاتن موجود نامهمی است، حتی ارزش این را ندارد که راوی وضعیتش را بازگو کند تا بقیه درس بگیرند. اصلن کل جذابیت داستان، زاویه‌ی نگاه راوی است و اینکه راوی انگار یک سری مسائل را بالکل «نمی‌بیند» چون لابد به نظرش پیش پا افتاده هستند، حتی وجود این مسائل و آدمها را ضبط نمی‌کند چه برسد که بخواهد تفسیرشان بکند و از دل شکست‌شان تعالیم اخلاقی بیرون بکشد. به جایش صحنه‌ی آخر داستان پرواز و اوج گرفتن قو را شرح می‌دهد، چون داستان در مورد نگاه نکردن به پشت سر و ندیدن موضوعات و موجودات مبتذل دنیا است، در مورد ندیدن و عبور از روی قارچ‌ها و کرم‌ها و هاگ‌هاست، در مورد ناپدید شدن است. تازه، ناپدید شدن قو هم از روی ضعف نیست، دقیقن بر عکس، اوج گرفتن است، عبور کردن است، حتی حین اوج گرفتنش قو دوباره سر تا پا طلایی می‌شود و هیچ بعید نیست که آن قدر اوج بگیرد تا به خود خورشید تبدیل شود.

تام یورک خواننده گروه رادیوهد هم در ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی «چگونه به طور کامل ناپدید شویم» ظاهرن در مورد همین موضوع، در مورد ناپدید شدن حرف می‌زند؛ اما فقط ظاهرن. تام یورک دلایل نارضایتی‌اش را بیان نمی‌کند، اما سربسته اشاره می‌کند که از «وضعیت» ناراضی است، زندگی‌اش را باور نمی‌کند و بعد انگار از خودش جدا می‌شود و می‌گوید: «اون، اونی که اونجاست، اون من نیستم، من اونجا نیستم.» اما مسیر حرکتش، مسیر این «جدا» شدنش درست برعکس مسیر حرکت قوی پرطلایی است؛ آنجایی که قو اوج می‌گیرد تام یورک پایین می‌رود، آنجایی که قو دوباره توی آسمان «رنگ» می‌گیرد تام یورک همان تتمه رنگ خاکستری‌اش را هم از دست می‌دهد و بی‌رنگ می‌شود، آنجایی که قو حتی زحمت نگاه کردن به پشت سرش را هم نمی‌دهد و فقط به بالا نگاه می‌کند تام یورک هنوز دارد ضجه می‌زند و از «وضعیت» می‌نالد و می‌گوید «من آنجا نیستم،» انگار هنوز باور نکرده،انگار هنوز امید دارد. آدم حتی شک می‌کند که نکند ناله‌های تام یورک در حقیقت خطاب با پشت سری‌هایش است، دارد گله‌گی می کند تا بشنوند و خودشان را اصلاح کنند تا او دوباره برگردد، همه چیز اصلاح شود و دیگر هی فکر نکند که «آنجا نیست». حتی اگر جدی جدی قصد تام یورک «رفتن» است، باز هم رفتنش با ناپدید شدن قو فرق دارد؛ انگار صرفن خجالت می‌کشد که از خودکشی حرف بزند، به جایش با لغات بازی می‌کند و در مورد ناپدید شدن حرف می‌زند اما ناپدید شدنش عین مردن است، ترانه‌اش هم نوحه‌ای است که خودش قبل از مرگ برای خودش می‌خواند. قوی پر طلایی قطعن نیازی به نوحه ندارد، حتی نیازی به ترانه ندارد؛ چون که عبورش، اوج گرفتنش، دوباره رنگ گرفتنش و ناپدید شدنش خودش خوش‌آهنگ‌ترین سرود زندگی است.

There are several ways to love, but unfortunately there’s only one way to die*

آزمون دوام هر اتفاقی توی این دوران به خصوص از زندگیم اینه که «آیا من رو یادش می‌اندازه؟» اگر جواب منفی باشه اون اتفاق و اون لحظه از زندگیم به سرعت پاک می‌شه. مثلن وقتی ماموریت رفته بودم بلژیک، همون بعد از ظهری که بیکار بودم رفتم توی اون شهر کوچیک یه چرخی بزنم. هوا خیلی سرد بود. بچه‌ها توی میدون شهر روی یخ اسکیت بازی می‌کردن و مادرهای نگران و میان‌سال‌شون دور محوطه اسکیت وایساده بودن، به نرده‌های پیست اسکیت تکیه داده بودن. بچه‌هاشون رو نگاه می‌کردن. من هم پنج دقیقه نگاه‌شون کردم و بعد یه کم اون‌ورتر یه کلیسای بزرگ دیدم. رفتم دورش راه رفتم و به سنگ‌بری‌هایش نگاه کردم. خلوت بود، یه بعد از ظهر زمستونی توی یه شهر سرد. وسطای دور زدنم، روبروی ضلع غربی کلیسا یه مغازه کوچولو دیدم که تعطیل بود. پشت ویترینش یه ساعتی گذاشته بود. ساعت کنار تخت. نکته‌ش این بود که طراحیش خیلی مینیمال بود. بدنه‌ش مربع بود، سفید با عددهای سیاه و ساده. دوستش داشتم. بعد خواستم بخرمش. برای کی؟ فکر کردم من که جا و مکان درست ندارم، اجاره‌نشینم، نباید خنزر پنزر جمع کنم. بعد زیر لب گفتم برای فلانی. اما خب می‌دونستم ایده‌ی مسخره‌‌ایه، من که اصلن معلوم نیست کی ببینمش، بعدش هم ساعت به چه دردش می‌خوره، اصلن شاید داره ساعت کنار تخت؟ بعد احساس بدبختی کردم از اینکه حتی نمی‌تونم یه هدیه برای دوست‌دخترم بخرم. حالا کل این صحنه، کل این اتفاق بی‌ارزشه اما چون یه جایی یه جوری به فلانی مربوط شده دیگه می‌دونم تا پونصد سال دیگه هم یادمه. می‌دونم بعدن این بعد از ظهر رو برای آدمای دور و برم تعریف می‌کنم و بعد هی همه می‌پرسن خب بعدش چی؟ می‌گم بعدش هیچی، بعدش دستامو بیشتر فرو کردم توی جیب‌های گشاد کاپشنم و رفتم دوباره بچه‌های اسکیت‌باز و مادرهاشون رو تماشا کردم. لابد آدم‌های دور و برم می‌گن خب که چی؟ چی بود نکته‌ی داستانت؟ خودم هم نمی‌دونم نکته‌ش چی بود فقط می‌دونم همین که اون بعد از ظهر توی اون شهر سرد یه جوری بهش «مربوط» شده بودم دیگه کل اون تصویر برایم موندنی می‌شه. می‌دونم کل ماموریت بلژیک به زودی از ذهنم پاک می‌شه. همه‌ش، همه‌ی جزییاتش پاک می‌شن، می‌دونم اسم شهر رو فراموش می‌کنم، اون ایستگاه قطار دودگرفته و متروکش رو فراموش می‌کنم، مادرها و بچه‌های ننرشون رو فراموش می‌کنم، ولی ساعته یادم می‌مونه، اینکه خواستم برایش بخرمش، و اینکه دیدم نه نمی‌شه، اینکه دیدم چقدر محدودم چقدر دست و پایم بسته‌س.

امیل چوران یه جایی می‌گه غم و شادی بتهوون اونجایی شروع می‌شه که مال بقیه تموم می‌شن. می‌گه غم و شادیش اون‌قدر عمیقن که دلیلی ندارن. بعد می‌گه هر چیزی که توی ما فوق‌العاده‌س دلیلی نداره، چیزهای عمیق از خارج ا ز ما نمی‌آن که دلیل داشته باشن. من فکر کردم این ماجرا هم برای من همینه. این‌قدر فوق‌العاده است که نمی‌تونه دلیلی داشته باشه، یه رابطه‌ی علت و معلولی توی دل این جوری که دوستش دارم نهفته نیست. حتی اگه نتونم درست این ماجرا رو بفهمم و تحلیلش کنم به این تن نمی‌دم که با عقل و استدلال عقب‌مونده‌م سعی کنم توضیحش بدم. به همین بسنده می‌کنم که «اوه چه خفن» و بعد می‌شینم ازش لذت می‌برم.


KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 630,413 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 551 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: