صحبتهایی با سنگ سبز

دیگر کسی نمانده که باهاش صحبت کنم. با تو هم که صحبت نمی‌کردم. یعنی خیلی حرف می‌زدیم اما همیشه حواسم به ماهیت رابطه‌مان بود. مادر و پسر. ولی خب انگار ته ذهنم برنامه‌هایی داشتم برای اینکه روزی، یا شاید به تدریج، همه‌ی چیزهایی که لازم باشد را برایت بگویم. شاید هم لازم نبود چون تو خودت همه چیز را می‌فهمیدی. به من نگاه می‌کردی و همه چیز را می‌فهمیدی. آخرین باری که حرف زدیم، در آرامش و بدون ترس، فکر کنم سه‌شنبه یا چهارشنبه شب بود. چند روز قبل از مرگت. توی راهروی بیمارستان راه می‌رفتیم. پیاده‌روی. تو همیشه عاشق پیاده‌روی بودی. عاشق مداواهای طبیعی و گیاهی. بهت گفته بودند پیاده‌روی تب را پایین می‌آورد. با هم دو تایی طول ۲۰ متری راهروی بیمارستان را هی می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. سرم‌هایت به آن پایه‌ی فلزی چرخدار وصل بودند و من پایه را هل می‌دادم. مدام حواسم بودم شلنگها گیر نکنند، گره نخورند، کنده نشوند. گاهی مجبور بودم پشت سرت راه بروم. گاهی کنارت. نگران پیرمرده بودی. نگران بازنشستگی‌اش. می‌گفتی می‌ماند خانه و حوصله‌اش سر می‌رود و گند می‌زند به آشپزخانه. راست می‌گفتی. الآن هم همین است اما خوشبختانه هنوز می‌رود سر کار. وقتی خانه است مدام باید چیزی را انگولک کند. صدای تلویزیونش دو برابر همیشه است. پنجشنبه و جمعه ها که خانه است از صبح تا شب با صدای بلند تلویزیون نگاه می‌کند. توی آشپزخانه سر و صدا می‌کند، قابلمه‌ها را بی‌دلیل به همدیگر می‌کوبد. آشپزی می‌کند. غذاهایش مرا مسموم کرده‌اند. حالم به هم می‌خورد از غذاهایش. کم نمک و آبکی. بدون رعایت اصول. ترکیبات ناجور. اسامی بی‌مسما. آشپز نیست، قریحه‌اش را ندارد. اما نمی‌دانم چرا تاریخ را جعل کرده و می‌گوید جدش یا شاید پدرش آشپز دربار بوده‌اند. مزخرف می‌گوید. اما بهرحال الآن زنده است و تو مردی. ترتیب جابجا شد. همین است که آدم فراموش نمی‌کند. مثل وقتی که توی زمستان هوا گرم بشود. طبیعت به هم می‌ریزد و عوض شدن روال طبیعت آدم را مریض می‌کند. وضعیت مردن تو هم همینطور بود: خارج از روال طبیعت و بی‌موقع. وضعیت من هم همان است که یادت بود. بهتر که نمی‌شود. همه چیز سیر نزولی خودش را دارد. رابطه‌ام ترکید. هیچ کسی دیگر تعجب هم نمی‌کند. اگر تو بودی شاید اینطور نمی‌شد. رفته آمریکا. رفته کالیفرنیا. همه دارند می‌روند. آن یکی پسرت هم دارد می‌رود. چند هفته‌ی دیگر. بعدش دیگر فقط من می‌مانم و پیرمرده و گربه. من و گربه آمده‌ایم توی اتاقت. روی تختت مستقر شده‌ایم. تصمیم اشتباهی بود اما چاره‌ی دیگری نبود. جا نیست. پیرمرده که از همان روز اول رفت توی اتاق کوچکه، همانی که شبیه انباری‌ست مستقر شد. حق هم دارد. پایش را هم اینجا، توی این اتاق سابق‌تان نمی‌گذارد. اتاقت را که تمییز می‌کردم لای کاغذهایت فکر کن چی پیدا کردم؟ وصیت‌نامه‌ی برادرت. در عنوان وصیت‌نامه خودش را «مرحوم فلانی» معرفی می‌کند. پک و پاره شدم از خنده. اما واقعیت این است که او هم نمرده. مرحوم فلانی هم نمرده. زنده است. بیشتر آدمها زنده هستند و بنظر نمی‌رسد به این زودی‌ها بمیرند. دو دستی چسبیده‌اند به دنیا. اتاقت را کلی تر و تمییز کردم. خاکهای چند ساله را گرفتم. لباسهایت. اینها را ریختم دور. توی سطل زباله‌ی سر کوچه. پرت کردم آن تو و بعد رفتم باشگاه، کلاس ورزش. انگار دارم یک کیسه زباله می‌اندازم دور. اما چاره‌ای نبود. نمی‌دانم شاید باید می‌دادم به خیریه یا مستمندان. اما نگاه کردن بهشان سخت بود. چند قلمشان را خودم برایت آورده بودم. تی‌شرت راه‌راهی که از کانادا آورده بودم. ژاکت موهر که طرح گربه داشت و از انگلیس آورده بودم. همه‌شان بودند. همه را ریختم دور. فقط دو تا از تسبیح‌هایت را نگه داشتم. دو تا شاه‌مقصود سبز رنگ. بجای گردنبند می‌اندازمشان. آویزانشان کرده‌ام به آینه‌ی عقدت و بعضی روزها، مناسبتی، می‌اندازمشان. مناسبت چی؟ نمی دانم ولی بعضی روزها بدنم پر از کثافت می‌شود. بی‌قرار می‌شوم و دوست دارم بخوابم اما خوابم هم نمی‌برد. وقتی احوالم این شکلی بشود یکی از تسبیح‌ها را انتخاب می‌کنم و می‌اندازم گردنم. خود آینه‌ات هم مانده. لایش حفره‌های قابش پر از گرد و خاک بود. تمییزش کردم. یک دستمال نمدار را لوله کرده بودم و از لای قاب برنزکاری شده‌اش رد می‌کردم. دستمال سیاه می‌شد، می‌شستمس و می‌رفتم سراغ سوراخهای دیگر. میز توالتت را هم جمع کردیم. هیچی رویش نمانده. رویش اودکلن من است و یک ناخنگیر و پرزگیر گربه. قالیچه‌هایت را هم پهن کردم. آبیه را انداختم کف هال. بعد از ظهرها گاهی نور عجیب و غریبی رویش می‌تابد و تماشا کردنش سخت می‌شود، از بس که زیباست، از بس که تویی. حواسم هست از کنارش راه بروم، رویش راه نروم. به بقیه هم خواسته‌ام تذکر بدهم که رویش پا نگذارند اما خب نگفتم، نمی‌شود، می گویند این دیوانه است و خب با توجه به شکستهای مکرری که در زندگی خورده‌ام این برچسبها را راحت به آدم می‌زنند. مثل برادرت. همان مرحوم فلانی که مرحوم نشده. آن طفلکی هم چند وقت پیش می‌گفت حالا چون دو تا زن طلاق دادم دیگه اجازه حرف زدن هم ندارم، می‌گن این که خله، این که وضعیتش معلومه. من می‌خندیدم وقتی اینها را می‌گفت. اما بهرحال چیزی نگفتم راجع به ممنوعیت راه رفتن روی قالی آبیه. آن یکی قالی شیرازی که مخصوص کف اتاقت بود را هم بالاخره از توی کمد در آوردم. شبها دومینیک را رویش برس می‌کشم و خودت می‌دانی که چقدر موهایش می‌ریزد. برای همین یک روز در میان مجبورم قالی شیرازی را دست بکشم و موها را جمع کنم. آن یکی میز کنار اتاق را هم جمع و جور کردم. روغن چوب بهش مالیدم. با پنبه. حالا رویش یک گلدان گذاشته‌ام. چند شاخه برگ سبز قلمه زده‌ام و ریشه هم داده‌اند. نهالهای انجیر را هم از خانه‌ی بی‌خیر و برکت اجاره‌ایم آوردم همینجا، خانه‌ی خودت، گذاشتمشان توی بالکن، ردیف، هر سه تا کنار هم. اجاره‌ی آن خانه‌ام تمام شد. پسش دادم. تو دیگر اینجاهایش را ندیدی. همیشه بدت می‌آمد که من آنجا اجاره‌نشینی می‌کنم. لابد الآن خوشحالی که پسش دادم. الآن خانه‌ای ندارم. گفتم که، توی اتاق خودت زندگی می‌کنم. با گربه، که آن هم تعجبی نیست چون گربه به من وصل است. هر جا بروم می‌آید. بد هم نیست. اگر گربه نبود تا حالا مرده بودم. نمی‌دانم، شاید هم نه. اینها اغراق است. ما، همه مان سُر و مُر و گنده مشغول زندگی‌مان هستیم. سالم و سلامت. هیچکس نمرده و هیچ‌کس هم نخواهد مرد. اما سخت است. گاهی فکر می‌کنم که تو یک بار مردی، من چند بار. اما خب واقعیت این است که تو جدی جدی مردی و من فقط کلامی. فقط نمایشی. فقط تقلبی. مثل همه‌ی زندگیم که نمایشی‌ست. نمی‌دانم. باید اوضاعم را روبراه کنم. حتی گاهی فکر می‌کنم برگردم انگلیس. برگردم همان شرکتی که بودم. بعد گزینه‌ها را بالا و پایین می‌کنم. مزایا؟ معایب؟ منافع؟ خوبها؟ بدها؟ اینها را بالا و پایین می‌کنم، بررسی می‌کنم. می‌سنجم. با دیگران در موردشان بحث می‌کنم. ساعتها. اما اتفاقی که می‌افتد این است که یکهو آدم منصرف می‌شود. مثلاً همین جمعه‌ای با پیرمرده راه افتادیم آمدیم سر خاک. عصر بود. بهشت زهرا خیلی دور است. ترافیک هم که وحشتناک. تهران یک میلیارد نفر جمعیت دارد و همه‌شان مشغول کاری هستند، مشغول رفتن به جایی، مشغول بستنی خوردن، لقمه کردن جگر و دل و قلوه، به نیش کشیدن برشهای مثلثی پیتزا، پارک رفتن. کارهایشان تمامی ندارد . شهر پر از مردم است. حتی بهشت زهرا هم شلوغ است. حالا اینها که فرعیات است اما سر خاک، سر سنگ قبر سبزت که حالا دیگر برق روز اول را ندارد، یکهو متوجه این شدم که فهرست مثبتها و منفی‌ها هر چی می‌خواهد باشد اما در نهایت تو اینجا خاک شده‌ای و خب ما چاره‌ای جز اینجا ماندن نداریم. خیلی ساده‌ست. ما، یعنی من، نمی‌توانم جایی زندگی کنم که تو زیر خاکش نباشی. اینجا حداقل آدم خیالش راحت است که مادرش این زیر خوابیده و یک گاز بدهد می‌رود سر خاکش. وضعیت پیرمرده هم همین است. او هم جایی غیر از اینجا ندارد. حالا انجام منطقی تمام این افکار چی شد؟ این شد که تصمیم گرفتم آن سه تا نهال انجیر را بیارم سر خاکت بکارم. مطمئن نیستم که بگیرند. نه من و نه تو هیچوقت به اصطلاح «سبز انگشتی» نبودیم. اما خب احساس می‌کنم این کار درستی‌ست. نمی‌دانم هر سه تا نهال را بیاورم یا فقط یکی‌شان. به پیرمرده هم ایده‌ام را گفتم و اول چشمهایش برق زد منتها بعد گفت بیل و بیلچه نداریم. راست می‌گفت. موقعیت را تصور کردم. باید بیفتیم روی چهار دست و پایمان و خاکها را چنگ بزنیم و بعد از مدتی چنگ زدن و خونریزی از سر انگشتان بالاخره گودال مناسبی درست می‌شود و می‌شود نهالها را تویش غرس کرد. فعلاً برنامه‌ام این است. نهال انجیر نماد زندگی‌ست و اگر فعلاً خود زندگیم کمی پنچر است ایده‌ی بدی نیست که در عوض نمادهای زندگی را بکاریم، شاید که بگیرند و قد بکشند و عوض ما هم زندگی کنند.

قصور پزشکی

همان هفته‌های اول بعد از مرگ مادرم به قصور پزشکی و شکایت از پزشکش فکر کردیم. مادرم برای مشکل سنگ صفرا بستری شده بود. مشکل ساده‌ایست و درمانهای پیشرفته‌ای هم برایش موجود است. درمانهایی که در آنها حتی نیازی به عمل جراحی باز هم نیست. پزشک مادرم هم از چنین روشی استفاده کرده بود. روشی بنام «ای-آر-سی-پی*» که در آن بوسیله‌ی اندوسکوپ به کیسه‌ی صفرا و مجاری صفراوی دسترسی پیدا می‌کنند. اندوسکوپ می‌تواند مجاری و کیسه را از خرده سنگها و لجن‌های صفراوی تمیز کند. عکسها نشان می‌داد که مادرم یک سنگ صفرای ۱۲ میلیمتری دارد. سنگها و لجنها مجاری صفراوی را مسدود کرده بودند. مادرم را در بیمارستان تهران کلینیک بستری کردیم. پزشک معالجش دکتر سیامک خالقی بود. روش درمانش هم این بود که با همین تکنیک «ای-آر-سی-پی» یک استنت داخل مجاری صفراوی مادرم کار گذاشت. استنت لوله‌ای مشبک است که مجرا را باز نگه می‌دارد. چند تا از سنگریزه‌ها را حین عمل خارج کرد اما گویا سنگ بزرگ را نتوانسته بود خارج کند. وجود استنت باعث می‌شد که امکان خروج سنگ به خودی خود باشد. بعد از این عمل حال مادرم عالی شد. دردش تمام شد و رنگ زرد صورتش رفت و چهره‌اش به رنگ عادی خودش در آمد. ۲-۳ روز هم در بیمارستان ماند برای نقاهت. این همان دورانی‌ست که همه چیز خوب بود. فردای عمل حتی سر ذوق آمده بود و داشت داستانهای فامیلی‌اش را تعریف می‌کرد. پشتی تختش را بالا داده بودم. پایش را روی پایش انداخته بود. من روی مبل همراه اتاق نشسته بودم و نمی‌دانم چرا ازش فیلم گرفتم. تقریباً ۲-۳ دقیقه است. جاهایی که مکث می‌کند چیزی می‌گویم تا ترغیبش کنم بیشتر حرف بزند. این آخرین تصویر ضبط شده از مادرم است.

خودش هم از پزشکش و از فرایند درمانش راضی بود. چون پزشکش بدون جراحی داشت ماجرا را پیش می‌برد. مادرم تقریباً ۲۰ سال قبلش سرطان پستان داشت و طی درمان آن ۳۳ تا از غده‌های لنفاوی‌اش را برداشته بودند. بقول خودش چینی بند خورده بود. علائم فیزیکی «بند خوردگی» هم موجود بود: مثلاً دست و سینه‌ی چپش که جور ناجوری آب رفته بود، گویا بخاطر برداشتن همان غدد لنفاوی. پای تلویزیون که می‌نشست با دست چپش دمبل می‌زد. این توصیه‌ی پزشکی بود برای اینکه عضلات دستش آب نروند. اما خب دستش آب رفته بود. یعنی من می‌فهمیدم که بازوی چپش انگار خشکیده؛ نصف بازوی راستش بود. همان شب اولی که اورژانس تهران کلینیک بستری‌اش کردیم چشمم به پستان چپش هم افتاد. آن شب هنوز نمی‌دانستیم مشکلش صفراست. پرستار اورژانس می‌خواست نوار قلبش را بگیرد و مادرم هم از درد بخودش می‌پیچید و دست مرا محکم گرفته بود. دردش جوری بود که تقریباً هذیان می‌گفت و وقتی درد کمی کم می‌شد دستم را محکم می‌گرفت و می‌گفت یه کم دیگه بمون، الآن نرو. بهش اطمینان می دادم که همانجا هستم اما انگار حملات درد ذهنش را پاک می‌کرد. همانجا بود که پرستار لباس مادرم باز کرد و من بعد از مدتها پستان چپش را دیدم. انگار گرگ گازش گرفته باشد. یک تکه گوشت کج و کوله، بدون گوچکترین شباهتی به پستان. همانجا با خودم فکر کردم آخه چرا من باید این چیزا رو ببینم؟ البته نمی‌دانستم تا چند هفته بعدش قرار است چیزهایی ببینم که این یکی جلویش شهربازیست.

تکنیک قدیمی درمان سنگ صفرای بزرگ این است که با جراحی باز کل کیسه‌ی صفرا و سنگ‌ها و لجن‌های درونش را می‌برند و بر می‌دارند. زندگی بدون کیسه‌ی صفرا تبعات خاصی هم ندارد. فقط باید کمی در رژیم غذایی مراعات کرد و غذاهای چرب نخورد. اما بهرحال جراحی‌ست و مادرم بخاطر سابقه‌ی سرطانش خوشحال بود که دکترش بدون جراحی مشکل صفرا را حل می‌کند. سلامتی و مرض چیزهایی‌اند که آدم خودش می‌فهمد. ممکن است آزمایشهای پزشکی هر کدام از این دو حالت را تایید کنند یا نه اما خیلی وقتها آدم خودش با قطعیت می‌فهمد که مریض است یا سالم. مادرم هم بعد از «ای-آر-سی-پی» مشخصاً حالش خوب شده بود. می‌فهمید مرضی درونش بوده که دیگر نیست. این همان مایع صفراویی بوده که درونش تلنبار شده بود. دکتر با سمبه، با اندوسکوپ راه تخلیه‌ی اینها را باز کرده بود. اما کارکرد مایع صفرا چیست؟ گویا مایعی‌ست که صفرا ترشحش می‌کند و باعث هضم غذاهای چرب می‌شود. مادرم از سالها پیش می‌گفت که نمی‌تواند غذاهای چرب بخورد. حتی روغن لطیفی مثل روغن زیتون هم گویا برایش ثقیل بوده. هضم نمی‌شده. ترش می‌کرده. از آن طرف به شدت دنبال سلامتی و لاغری بود و ماها فکر می‌کردیم این ماجرای ناتوانی در خوردن غذاهای چرب چیزی ساختگی‌ست. یعنی ذهنش این را ساخته و خودش هم باورش شده که بدنش غذای چرب را «پس می‌زند». تازه وقتی فهمیدیم مشکل صفرا دارد معمای این چند سالش هم حل شد. و خب فهمیدیم که این سنگ گنده‌ای که گویا اندازه‌اش ۱۲ میلیمتر است ذره ذره طی این چند سال از رسوبات تشکیل شده. اینها البته نظرات و جمع‌بندی‌مان از اطلاعات اینترنتی بود، چون دکتر معالجش از این تیپهایی بود که به سختی حرف می‌زنند و اطلاعات نمی‌دهند. البته ایرادی نداشت چون بنظر می‌رسید فرایند درمانی پیشنهادی‌اش جواب می‌داد. رییس بیمارستان هم آشنای دوری در آمده بود تبحر دکتر خالقی را تایید کرده بود.

بعد از مرخص شدن از تهران کلینیک مادرم مثل روز اولش شده بود. کاملاً سالم و روبراه. آدمها هم برای عیادت می‌آمدند اما هر عیادتی تبدیل به محفلی برای بگو و بخند می‌شد چون می‌دیدند بیمار اصلاً هم بدحال نیست. یادم است عمه‌ام که آمده بود مادرم برایشان دوغ آورد. کسی به مهمان عصر دوغ تعارف نمی‌کند اما مادرم نسبت به اسراف بیماری ذهنی داشت و ماستهای محلی که برای پدرم می‌آوردند را دوغ می‌کرد تا مصرف شوند و نگندند. مهمانها دوغ نخوردند اما خود مادرم یک لیوان پر از دوغ سرکشید. دوغی که با ماست گاومیش سراب ساخته بود. چیز کثافتی که اینقدر ثقیل است که هر یک لیوانش در حکم یک وعده غذاست. بهش گفتم تو که صفرا داری خب نخور اینو اما خندید و یادم نیست چی جوابم را داد. ولی خب حالش واقعاً خوب بود و انگار دلیلی برای نگرانی نبود. تنها بخشی که از فرایند درمان باقی مانده بود همان استنتی بود که مجاری صفراوی را باز نگه داشته بودند. برای برداشتن این هم نیاز به یک «ای-آر-سی-پی» دیگر بود. دکترش هم عجله‌ای نداشت که استنت را بر دارد. اما خود مادرم نگران بود که مبادا اگر زیاد تحرک کند استنت از جایش در برود. بنظرم ترس مهملی بود. ولی خب در کل همین که چیزی خارجی و اضافی درون بدنش بود انگار ذهنش را اذیت می‌کرد. دو تا دلیل دیگر هم بود: یکی اینکه خواهر کوچکم برای تعطیلات نوروز از خارج می‌آمد و نمی‌دانم چرا، اما مادرم چیزی در مورد بیماری و بیمارستان بهش نگفته بود؛ یک دلیل دیگر هم اینکه می‌ترسید در تعطیلات حالش بهر دلیل اورژانسی بشود و پیدا کردن دکترش سخت باشد. دکترش هم موافق بود که همان اواخر اسفند فرایند درمان را کامل کنند، استنت را بردارند و تمام. برای این مرحله‌ی پایانی مادرم در بیمارستان جم بستری شد. دکترش چیزی در مورد امکانات بهتر بیمارستان جم گفت، یا شاید هم کمبود امکانات تهران کلینیک. من کمی مشکوک بودم؛ اگر امکانات تهران کلینیک ناکافی یا نامناسب بوده چرا «ای-آر-سی-پی» اول را آنجا انجام داده بود؟ خود مادرم که چندان نگران نبود و روحیه داشت. حتی فکر می‌کرد ماجرا سرپایی تمام می‌شود و لازم نیست شب بیمارستان بماند. می‌گفت سری قبل که آن قدر درد داشته و نهایتاً کارش به اورژانس کشیده بوده گربه از نگرانی چند ساعتی رفته زیر تخت مادرم. اما این سری گربه این کار را نکرده پس حتماً می‌دانسته که زود برمی‌گردم خانه. کمی که پرس و جو کردیم گفتند که حداقل یک شب باید بماند چون بیهوشی کامل دارد. مادرم این را که شنید کمی پکر شد اما نه خیلی. بعد از ظهر که نوبت عملش بود خودم کنار تختش تا دم اتاق عمل رفتم. دستم را گرفته بود و می‌گفت تو پسر بزرگی، اگه اینا چیزی گفتن نباید ناراحت شی، باید مراقبشون باشی. منظورم از اینا خواهر و برادرم بود. من می‌خندیدم و نمی‌فهمیدم چرا اینطوری وصیت می‌کند. بهش گفتم نیم ساعت دیگه برمی‌گردی و بقیه صحبتها رو با هم می‌کنیم. دستش را فشار دادم و رفت توی اتاق.

عمل «ای-آر-سی-پی» که تمام شد اولین کار تسویه حساب با شرکتی بود که وسایل پزشکی را اجاره می‌دهد. یعنی حتی هنوز دکتر را ندیده باید می‌رفتیم عابربانک دم بیمارستان و با تکنیسین شرکت تسویه حساب می‌کردیم. دکترش را خیلی کوتاه دیدم و گفت همه چیز خوب بوده، استنت را برداشته‌اند، از مجاری بالن رد کرده‌اند و ردی از سنگ و لجن نمانده. همه خوشحال بودیم. اما حال مادرم بعد از عمل خوب نمی‌شد. چند ساعتی خوب می‌شد و بعد تب می‌کرد. تب کم درجه که به تدریج فهمیدیم تب صفراوی است. پزشکش اطلاعات به خصوصی نمی‌داد. فقط هر بار می‌گفت چون هنوز تب دارد بهتر است که یک روز دیگر هم بماند. امروز و فردا می‌کرد و چیزی نمی‌گفت از علت اینکه چرا مادرم خوب نمی‌شد. مادرم کمی نگران شده بود. خاله‌ام نگران شده بود. حتی خاله‌ام یکبار آستین دکتر را گرفته بود، گریه و التماس کرده بود که آقای دکتر تو رو خدا راستش رو به من بگین، خواهرم چش شده؟ دکتر هم اطمینان می‌داد که چیزی نیست، تب قطع می‌شود و بعد مرخص است. پنج روز طول کشید و تب قطع نشد. می‌گرفت و ول می‌کرد اما قطع نمی‌شد. بیمارستان هم طبق روال خودش مرتب آزمایشهای لازم را انجام می‌داد. یعنی پزشکش می‌دانسته که چیزی غلط است، می‌فهمیده که دوباره مایع صفراوی تخلیه نمی‌شود و باعث تب می‌شود. اما به ما چیزی نمی‌گفت. ما هم اگر عاقلتر بودیم باید می‌دیدیم که مادرم دوباره رنگ و رویش زرد شده پس حتماً چیزی ایراد دادر. اما پزشکی مدرن اینطوری است که باید اعتماد کنی. وقتی دکتری که بخاطر تبختر یا هر چی حتی زورش می‌آید کامل توضیح بدهد و فقط تکرار می‌کند که همه چیز طبیعی‌ست چاره‌ای نیست جز اعتماد کردن. اما روز پنجم دکترش گفت که باید دوباره استنت بگذاریم. یعنی دوباره برگشت به روز اول. این خبر بدی بود. فکر کنم همین جا مادرم اعتمادش را به پزشکش از دست داد. ترسیده بود شاید دوباره سرطان است. ترسش را به پزشکش هم گفت. فرستادندش به آزمایشگاه مسعود در امیرآباد برای انجام آزمایشهای دقیق‌تر. خود آزمایش فکر کنم چند دقیقه طول کشید اما فرایند نوبت گرفتن و صف و دریافت جواب یک روز تمام، یعنی از صبح تا غروب طول کشید. جوابش هم ساده بود: سرطان نیست، اما تصاویر یک سنگ صفرای گنده نشان می‌داد، احتمالاً همان سنگ قدیمی، و به سرعت بایستی کل کیسه‌ي صفرا با جراحی برداشته می‌شد. اینها را پای تلفن به دکترش گفتم. پرستارها هم جواب آزمایش را برایش خواندند. پزشکش هم تایید کرد که باید فردا صبح جراحی شود، البته با محافظه‌کاری معمول خودش و گفتن چند تا اما و اگر. اما فردا صبحش قبل از عمل مادرم بعلت ایست قلبی مرد. کمی قبل از اینکه بفرستندش به اتاق عمل. مطمئن نیستم که فرایند درمان اشتباه بوده. شاید بوده و شاید نبوده. تنها چیزی که بهش مطمئن هستم این است که پزشک به بیمار و همراهانش که ما بودیم اطلاعات کافی نمی‌داد. بعد از برداشتن استنت دوباره تجمع صفرا شروع شد. مادرم تب می‌کرد و نه تنها بهبود و نقاهتی در کار نبود بلکه روز به روز حالش بدتر می‌شد. این را با چشمهایمان می‌دیدیم، پزشکش هم قطعاً می‌دید و البته مستندات پزشکی و آزمایشها هم حتماً همین را نشان می‌دادند. همان آزمایش خون ساده که روزی دو-سه نوبت می‌گرفتند مقدار «بیلی روبین» خون را نشان می‌داد، نشان می داد که صفرا دفع نمی‌شود. ولی پزشکش صرفاً امروز و فردا می‌کرد و چیزی از اینها به ما نمی‌گفت. این حق بیمار و همراهانش است که بدانند درمان چطور پیش می‌رود. ۱۵ سال پیش هم پسرخاله‌ام در شرایط مشابهی مرد. توی آی‌سی‌یو بود دکترش مدام می‌گفت حالش خوب است، ما فکر می‌کردیم رو به بهبود است و بعد ناگهان مرد. احتمالاً چنین ایرادی، منظورم همین اطلاع‌رسانی غیر شفاف از وضعیت بیمار بعنوان قصور پزشکی طبقه‌بندی نمی‌شود. شاید حتی اگر به ما گفته می‌شد که وضعیت مادرتان چندان مساعد نیست و شاید مجبور شویم کل کیسه‌ی صفرا را برداریم باز هم فرقی در انتهای داستان نمی‌کرد، یعنی مادرم با ایست قلبی می‌مرد. اینها را نمی‌دانم. اما مطمئنم آن بی‌اطلاعی از وضعیتش در آن چند روز نکبتی برای خودش خیلی بد بود. برای اطرافیانش هم افتضاح بود. یکی از همان روزهایی که قرار بود مادرم مرخص شود و بعد نشد، یک سه‌شنبه‌ای بود که پدرم برای نهار فسنجان درست کرده بود، چون فکر می‌کرد برای نهار مادرم هم برمی‌گردد.

من چند روزی به شکایت فکر کردم. حتی یک بار به همین شماره تلفن چهار رقمی که مخصوص شکایات پزشکی است زنگ زدم. اما سریع گوشی را قطع کردم. آخرش چی؟ چه فرقی می‌کند؟ پروانه پزشکی آن دکتر ملعون را باطل می‌کنند؟ چند میلیون دیه بابت مرگ مادرم به ما می‌دهند؟ با آن پول چه کار کنیم؟ برویم تور مالدیو؟ یک هیوندای شاسی‌بلند بخریم؟ خانه‌مان را بازسازی کنیم؟ نمی‌شود که. مگر می‌شود به پول دیه دست زد؟ حتی فکرش هم حال بهم زن است. مضاف بر اینکه ته دلم دوست دارم پزشک مادرم مقصر نباشد. دوست ندارم، باورم این است که مقصر نبوده. چون اگر چیزی غیر از این ثابت شود من از غصه دق می‌کنم. چون قصور پزشکی یعنی چی؟ یعنی ما می‌توانستیم با کمی فکر و کمی تغییر کارهایی که آن روزها کردیم از آن سرنوشت وحشتناک جلوگیری کنیم. من نمی‌توانم اینطوری فکر کنم. باید فکر کنم که هر کاری توانستیم کردیم و فکر کردن به هر گزینه‌ای غیر از این باعث می‌شود روانم جر وا جر شود. نمی‌دانم چرا، ولی اثبات قصور پزشکی به نظرم باعث عذاب وجدان پزشک معالجش نمی‌شود، او همانی‌ست که دماغش یک زگیل گنده داشت، ژاکت سبز تامی هیلفیگر تنش کرده بود، کلاً زشت و بدلباس بود و دم در اتاق مادرم بعد از شکست عملیات احیا بهم گفت «متاسفم»، همین، او عذاب وجدانی ندارد، مطمئنم، اما اگر ثابت شود که تقصیر آن ازگل بوده من بالکل نابود می‌شوم. فرض کنیم ثابت شود اگر بجای دکتر خالقی معالج مادرم دکتر کلاغی بود الآن مادرم زنده بود، خب این چیزی نیست که بشود باهاش کنار آمد، چون این امکانی‌ست که در دسترس ما بوده و ما انجامش نداده‌ایم و بعد حالا اینطور به خاک سیاه نشسته‌ایم. همان باری که تلفن به واحد شکایات پزشکی را سریع قطع کردم، همان بار مطمئن شدم که هیچ وقت پرونده پزشکی مادرم را پیگیری نخواهم کرد. چاره‌ای جز این ندارم. جوابهای آزمایشهایش هنوز ته کمدم هستند. هنوز آنها را دور نریخته‌ام. اما احتمالاً همانجا باقی بمانند، ته کمد، زیر لحافها و تشکها. شاید روزی دلش را داشتم و آنها را هم دور ریختم، اما پیگیری، هرگز.

*ERCP

همانجایی که تمام می‌شوی

به آن مرحله‌ای رسیده‌ام که خوشم، یعنی حواسم نیست، حواسم نیست به اینکه مادرم مرده، دارم می‌چرم، و بعد یادم می‌افتد. عذاب وجدان. نه، نباید خوش باشم. حربه: اگر بود خودش هم تایید می‌کرد که بایستی خوش باشی. چون در کل می‌شود گفت طرفدار زندگی بود. حالا، این روزها، برایم مهم شده که اگر در این شرایط به خصوص مادرم بود چی فکر می‌کرد. اگر اینجا بود غذا چی سفارش می‌داد. اگر بود می‌گفت این مسیر را تاکسی نگیریم و پیاده راه برویم. اگر بود نمی‌گذاشت فلانی دور بردارد. اگر بود الآن فلانی را مسخره می‌کرد و اولین نفر خودش ریسه می‌رفت از خنده.
کارهایی در پیش رویم است و ممکن است مهم باشند یا نامهم اما حالا عامل جدیدی در تصمیم‌گیری‌ها دخیل شده: اگر مادرم بود چه کار می‌کرد، چطوری تصمیم می‌گرفت، گزینه‌ی الف یا ب؟ و خب معلوم است، اگر من یا دور و بری‌هایم به این نتیجه برسیم که تصمیم مادرم فلان جور می‌بود، طبعاً بی‌برو برگرد انتخاب ما هم همان خواهد بود. نوعی احترام به مرده‌ها. انگار هنوز هستند و هنوز تصمیم می‌گیرند. در چین یا شاید هم ژاپن رسمشان است برای اجداد مرده‌شان هم غذا می‌گذارند سر طاقچه. معلوم است که غذا دست نخورده باقی می‌ماند اما مرگر فرقی دارد؟ غذای مانده را بر می‌دازند و باز دوباره سر وعده‌ی بعدی همین کار را می‌کنند. آدمها وقتی زنده‌اند چنین شأن و مقامی ندارند. حتی برعکس. در مورد من که برعکسش خیلی صدق می‌کند. در سنینی منتظر بودم که ببینم مادرم چی می‌گوید و من دقیقاً برعکسش را انجام دهم. واضح است: اصالت با او بود. من صرفاً واکنشی بودم به او. حقیرتر از این بودم که کنش‌گر باشم، که نظر داشته باشم، که عمل بکنم و حرف بزنم و حرکت کنم. صرفاً ساز مخالف می‌زدم. نه. نو. اینطوری نیست. غلط است. متحجری. مزخرف می‌گویی. قدیمی و منسوخی. اما حالا، فکر می‌کنم هر چقدر هم که قدیمی و منسوخ، اما حداقل جوهر این را داشت که کنش‌گر باشد. ما چی هستیم؟ من چی هستم؟ موجودات نق نقو. غر غرو. همیشه ناراضی. بدون هیچ ایده‌ای. ایده‌هایمان در بهترین حالت معکوس ایده‌های آنها هستند، آنهایی که ایده دارند. ما بی‌اصالت. سست و ضعیف. بی‌پایه و اساس. شالوده‌ها شل.
نباید بیراهه بروم. واضح است: به زودی فراموشش خواهم کرد. همه‌ی ماجرا را فراموش خواهم کرد. ناراحت‌کننده است اما اینطور است. مثلاً، تا دو هفته پیش مطمئن بودم که باید کچل کنم اما خب منصرف شدم. نمره چهار. باید بی‌مو بشوم. احتمالاً زشت. می‌دانستم که باید این کار را بکنم و بعد گربه را بیندازم توی جعبه‌اش، گازش را بگیرم و بروم چالوس. شمال. لب دریا. و البته مطمئنم که با رسیدن به لب دریا آن سوال آزار دهنده با شدتی جدید حمله‌ور می‌شد: این کارها یعنی چی؟ برای چی، برای کی این کارها را می‌کنی؟ اما کاری بود که باید انجام می‌دادم و تنها دلیل اینکه انجامش ندادم احساس وظیفه بود. یا شاید نوعی ترس. در قبال پدرم، در قبال برادرم و خواهرانم. انگار باید به همدیگر جواب پس بدهیم. باید در راه بهبودی باشیم و کچل کردن و رفتن به شمال با گربه مشخصاً بعنوان مسیر بهبودی شناخته نمی‌شود. تا زمانی این محدودیت ناراحتم می‌کرد. احساس می‌کردم به خاطر «شرایط» نمی‌توانم آنطوری که دوست دارم عزاداری کنم. اما عزاداری واقعی چیست؟ نهایت عزاداری چیست؟ دیوانه‌بازی؟ ادای خلها را در آوردن؟ انجام کارهای عجیب؟ منظورم از «شرایط» پدر پیرم است. اما یادم می‌آید همان روزهای اول پدر پیرم هم همین را گفت. اینکه اگر به خاطر ما، به خاطر بچه‌هایش نبود تا حالا خودش را گم و گور کرده بود. حتی فکر کنم او هم در مورد فرار به شمال حرف زده بود.
شمال. چه چیزی آنجاست؟ دریا؟ گاهی فکر می‌کنم که اگر مُردم دوست دارم خاکسترم روی دریا پخش شود. قبر زیادی برایم ثقیل است. دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند و پخش کنند روی دریا و اصلاً هم منظوری شاعرانه ندارم، صرفاً از قبر می‌ترسم. از آنهمه خاک. از آن عمق زیادی که قبرها دارند. البته نمی‌دانم چرا هی باید پرانتز باز کنم، هی باید تذکر بدهم: منظورم از عمق زیاد قبرها هم تعبیری دراماتیک نیست، واقعاً قبرها عمیقند، چون زمین در بهشت زهرا گران قیمت است و نمی‌دانم می‌دانید یا نه اما قبرها را چند طبقه می‌سازند. قبر مادرم دو طبقه بود و مادرم اولین مشتری بود و طبعاً در طبقه‌ی منفی دو خواباندنش. روز خاکسپاری همین نکته مرا اذیت می‌کرد و حتی یادم است از اطرافیانم هم پرسیدم: چرا این گودال اینقدر عمیقه؟ حتی حین پریدن داخل قبر -یا شاید هم حین بیرون آمدن، مطمئن نیستم- شلوارم پاره شد. احتمالاً به یک قلوه سنگ تیز گیر کرد و پاره شد، و خب اگر قبرش اینقدر عمیق نبود این اتفاق نمی‌افتاد. نمی‌دانم نکته‌ی مهمی است یا نه، اما این همان کت و شلوار مشکیی بود که برای عقدم خریده بودم . خب از این جور نشانه‌ها زیاد هستند و من هم متوجه شدم مرض نشانه‌یابی دارم. واقعیتش این است که تلاش می‌کنم خیلی به ماجرا پر و بال ندهم ولی حالا که حرفش به میان آمده و فقط همین یکی را هم می‌گویم و بعد زیپم را می‌کشم: مادرم در همان بیمارستانی مرد که اولین بچه‌اش را هم به دنیا آورد. دختر بزرگش. همان روزی که رفتیم بیمارستان پدرم این را بهم گفت. با خنده بهم گفت و منطقاً من باید خوشحال می‌شدم، بهرحال نشانه‌ی خوبی بود، تولد=زندگی، و حالا و هم برای درمان از اینجا سر در آورده بودیم، از همین جایی که سالها قبل یک زندگی دیگری شروع شده بود و خب من شاید کلمات را نتوانم خوب پشت هم ردیف کنم اما آنهایی که بلدند می‌توانند همین‌ها اطلاعات را جوری در پی هم بچینند که آدم مفهوم را می‌گیرد، با خودش می‌گوید آهان، اینکه مادرم در آن بیمارستان بستری شده، در همان بیمارستانی که اولین بچه‌اش را به دنیا آورده، این نشانه‌ی خوبی‌ست، خیر است، اما متاسفانه، متاسفانه، شاید بگویید خرافاتی هستم که البته شاید باشم اما متاسفانه، آن روز صبح، همان روز اولی که تازه داشتیم کارهای پذیرش مادرم را انجام می‌دادیم، ساعت هفت صبح که با پدر و مادرم توی بیمارستان بودیم و پدرم این نکته را یادآوری کرد من اصلاً حس خوبی بهم دست نداد. مطلقاً. البته به روی خودم نیاوردم. حتی خندیدم و به پدرم گفتم عه چه خوب، چه جالب. حتی چند ساعت بعدش ماجرا را به مادرم هم یادآوری کردم و خیلی عجیب بود اما برای مادرم هم اصلاً مهم نبود. یعنی وقتی بهش گفتم و منتظر قاه‌قاه خنده‌اش بودم با سکوتش مواجه شدم و دیدم انگشتانش را دور میله‌ی فلزی تختش محکم مشت کرد و خب حالا که همه چیز تمام شده فکر می‌کنم این معنیی دارد. معنی‌اش معکوس آن چیزی است که می‌توانست باشد. معنی‌اش این است که اینجا همانجایی‌ست که شروع کردی و همانجایی‌ست که تمام می‌شوی.

باز هم کلکچال

خواهر بزرگم متوجه نکته‌ای شده. می‌گوید انگار بعد از مرگ مادرمان، بیماری‌هایی که از قبل داشتیم شدیدتر شدند. نطفه‌ی هر مرضی که وجود داشته، حالا خوب شکفته و به بار نشسته. توانایی‌اش را ندارم که بفهمم حرفش چقدر درست است، اما بهرحال در مورد من صدق می‌کند. شناختن آن امراض کار ساده‌ای نیست. آدمها به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند، می‌میرند و کماکان درکی از گره گوره‌های روحی‌شان ندارند. من هم یکی مثل همه. در بهترین حالات توانسته‌ام با عباراتی کلی بگویم چه مرگم است. عباراتی آنقدر کلی که تقریباً بی‌معنی می‌شوند. مثلاً خارج که بودم حالم «بد» بود. بیشتر از این نمی‌توانستم حالتم را تشریح کنم. همین شد که بعد از کلی دست و پا زدن بالاخره برگشتم ایران. آن سالها در چاله‌ای بودم که مشخصه‌ام نداشتن نیروی زندگی بود. نشاط و سرزندگی نداشتم. این ربطی به مدارج درسی و کاری‌ام نداشت، چون در همان سالها دکترایم را گرفتم و بعدش هم کار پیدا کردم. پس یعنی جامعه مدال درجه دوی موفقیتش را بهم اعطا کرده بود. مدالم را گذاشته بودم گوشه‌ی کمد و سعی می‌کردم نبینمش. کمبود نیروی زندگی قبل و بعد از زندگی در خارج هم همیشه، کم یا زیاد، مزاحمم بوده. با مهاجرت معکوسم به ایران وضعم بهتر شد. رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشتم که برایم خیلی بزرگ بود و آن هم کمکم می‌کرد. اینقدر از مهاجرت معکوسم حماسه‌سرایی کرده بودم که خودم هم باورم شده بود مشکلم زندگی در خارج بوده. الآن دو-سه سال از برگشتم به ایران می‌گذرد. چند بار خواستم در مورد اینکه چرا برگشتم بنویسم. مخصوصاً آن اوایل که هنوز داغ بودم. حتی عنوان نوشته‌ای که هیچ وقت ننوشتمش را هم از شاملو دزدیده بودم: «و من شهری بی‌برگ و باد را زندان خود کردم بی‌آن‌که خاطره‌ٔ برگ و باد از من بگریزد.» یک عالم از این نوع متن‌ها نوشته شده. چرا رفتم؟ چرا برگشتم؟ انگار برای کسی مهم است. علت اینکه من به این انبوه آشغال چیزی اضافه نکردم فروتنی نبود، علتش این بود که هر چه از برگشتم می‌گذشت بیشتر یادم می‌رفت که چرا برگشتم. دوست داشتم فکر کنم که به خاطر عشق برگشتم اما عشق مثل شیر و پنیر و بقیه‌ی لبنیات است، یعنی تاریخ انقضاء دارد. وقتی وسطش هستی ابدی بنظر می‌رسد. یا حداقل در مورد من اینطوری بود که خودم بطور آگاهانه به آن مقداری ابدیت تزریق می کردم. با حرفهای آنچنانی، با کارهای آنچنانی. موثر هم بود، اما موقتی.
اما اینها به کنار، هنوز گاهی یاد خاطره‌ی آن روز کلکچال می‌افتم. لندن کار می‌کردم و برای سفری دو هفته‌ای آمده بودم تهران. دیدار خانواده. یک روز با مادرم رفتیم کلکچال. تا بالا که نمی‌کشید برویم اما فکر کنم دو تا ایستگاه رفتیم. اصرار می‌کرد که من تا آخر مسیر بروم و او در ایستگاه دوم منتظرم بماند که البته من قبول نکردم. در طول مسیر راجع به طلاق من و روابط ناموفق بعد از طلاقم حرف می‌زدیم. در نهایت طبق معمول به این نتیجه رسیده بودم که من درمانده‌ام، بدبختم و ناراضی. مادرم هم هی امید می‌داد و ما بین حرفهای من منحرف می‌شد و می‌رفت سراغ حرفها و داستانهای خودش. دو تا آدم حرّاف که به هم می‌رسند مکالمه‌شان تبدیل می‌شود به نوعی مسابقه‌ی دزدیدن میکروفون. برگشتنه دم چشمه‌ی کلکچال ایستادیم. همانی که اول مسیر است، تقریباً بعد از آنجایی که سنگفرشهای پارک تمام می‌شود، نرسیده به اولین سراشیبی تند کوه. طبق معمول چند نفر داشتند از آب چشمه بطری و بانکه پر می‌کردند برای خانه‌شان. چند نفر هم صرفاً تشنه‌شان بود. من و مادرم هم آب خوردیم و بعدش کنار چشمه نشستیم تا استراحت کنیم. آب چشمه خنک و لطیف بود. یک زن و مردی هم بودند که معلوم نبود پدر و دخترند یا زن و شوهر و ما یواشکی مسخره‌شان می‌کردیم و می‌خندیدیم. از چشمه، جویبار کوچکی سر می‌گرفت و از زیر پای ما رد می‌شد. آب اینقدر شفاف بود که سنگهای کف جویبار را می‌شد دید. سنگهای گرد صیقل خورده که نمی‌دانم چرا بنفش رنگ بودند. یا شاید این رنگی بنظر می‌رسیدند. رنگ عجیب و زیبایی بود. مادرم سنگهای بنفش را به من نشان داد. نمی‌دانم چرا بی‌هوا گفتم شاید زندگی دقیقاً همینه، همین که الآن نشستیم اینجا کنار جوب، دم غروبه، هوا عالیه، آب عالیه و این سنگهای فوق‌العاده هم دارن خودشون رو بما نشون می‌دن. مشخصاً ناراحت بودم از اینکه چند روز بعدش باید برگردم خارج و نمی‌دانم چرا یکهو آن حرفهای رقیق را زدم. حالا که همه چیز تمام شده. حماسه‌ی مهاجرت معکوس تبدیل شده به اصل خودش: تصمیمی علی‌السویه، کاری بی‌اهمیت، مثل همه‌ی کارهای دیگرِ آدمهای متوسط. مادرم هم که مرده. سنگهای بنفش لابد هنوز همانجا هستند، کف جویبار. من که دیگر غلط بکنم بروم کلکچال. یعنی نمی‌توانم. یا چالوس. روح مادرم هنوز اینجاها سرگردان است. اما فکر کنم برگشتنم به ایران اگر دلیلی داشت شاید مادرم بوده. فکر کنم برای همین است که بعد از مرگ مادرم، برگشته‌ام به همان حالت بی‌انگیزگی‌ام که در خارج داشتم. چون دیگر دلیلی برای بودنم اینجا نیست. حالا اینجا شده مثل هر جای دیگری. خواهرم هم درست می‌گوید. هر مرضی که داشتیم حالا تشدید می‌شود. مرض شمارهٔ یک: بی‌انگیزگی. مرض شمارهٔ دو: زن‌هراسی. جفت اینها با شدت بی‌سابقه‌ای برگشته‌اند. و البته مرض شماره سه: افلیجی. یعنی قدیمها حداقل با کلی سلام و صلوات می‌توانستم به خودم تکانی بدهم، شرایطم را عوض کنم. حالا، حالا نه اینکه نخواهم، اما انگار فلج شده‌ام. تنها جایی که احساس راحتی می‌کنم روی تختم است. تخت یک نفره‌ی دوران نوجوانی، همانی که چسبیده به پنجره. تنها حالتی که در آن راحتم وقتی‌ست که خوابم برده. بیداری‌ام خلاصه شده به تلاشی برای خسته کردن خودم و خوابیدن دوباره.

ساحل

الآن که به عقب سر نگاه می‌کنم انگار خیلی واضح می‌بینم هدف زندگی‌ام چی بوده. هدف کلمه‌ی بزرگی است. نقطه‌ی مشخصی است که وقتی به آن می‌رسی نورافکن‌ها را می‌اندازند رویت، تشویقت می‌کنند، مدالهایت را می‌آورند. پس شاید منظورم هدف نبود. منظورم اصل ساده‌ای بود که بر اساسش زندگی می‌کنم. زندگی‌ام تا اینجا انگار یک تلاش دائمی بوده برای جمع کردن خوشی‌ها و لذتها. اینها می‌توانند مادی باشند، مثل پول و خرید و خانه و ماشین و لباس و بعضی‌هایشان هم لذتهای ذهنی‌اند، مثلاً مطالعه یا موسیقی یا همین وبلاگ نوشتن. مسیر زندگی‌ام مشخص بوده. وضعیتم شبیه یابویی بود که دو طرفش پالان آویزان است، مسیرش را می‌رود و در طول مسیر این خوشی‌ها را جمع می‌کند و می‌ریزد توی پالانهایش. از آن طرف، روی دیگر همین روش می‌شود پرهیز از ناخوشی‌ها، فرار از بی‌پولی، فرار از پوچی و بی‌انگیزگی، فرار از ترافیک و آلودگی هوا. بعد از مرگ مادرم مشکلی که ایجاد شده این است که این نظام ذهنی بی‌معنی شده. چیزهایی که لذت می‌دادند دیگر نمی‌دهند و چیزهایی که آزار می‌دادند هم همینطور. همه چیز خنثی شده. نمی‌خواهم بگویم به پوچ بودن روش قبلی زندگی‌ام واقف شده‌ام، نه، بیشتر بحث نوعی بهت‌زدگی است. نزدیکترین مثالش می‌شود ماجرای پسربچه‌ای که نشسته بوده لب ساحل، تابستان بوده، ماسه بازی می‌کرده، گاهی می‌رفته توی دریا و دست و پا می‌زده. بعد برمی‌گشته و خودش را روی ماسه‌ها گرم می‌کرده، با بیل پلاستیکی و سطلش که رویش عکس‌برگردانهای کارتونی داشته بازی می‌کرده، قلعه شنی می‌ساخته، نسیمی هم بوده، آفتاب هم همه چیز را طلایی‌رنگ کرده، بعد در همین حین و بین موج وحشتناکی بدون هیچ اخطاری سر می‌رسد، ساحل را می‌کوبد، قلعه شنی و زیلو و سطل و بیل پسربچه را می‌بلعد، ساحل را به شکل دیگری در می‌آورد، بوته‌ها را از جا می‌کند، بعد که طوفان پس می‌کشد پسربچه خیس و خالی و هاج و واج هنوز لب ساحل ایستاده اما هیچ چیزی نمی‌فهمد. قطعاً نمی‌توان دوباره نشاندش سرجایش و گفت خب عزیزم یه قلعه شنی دیگه بساز. چون بازی لب ساحل معنی‌اش را از بیخ از دست داده. وضعیت من هم همین است. زندگی سابقم برایم مشابه بازی‌های آن پسربچه است. اتفاقی که افتاده اینقدر گنده است که همه چیز در مقابلش غیرقابل مقایسه شده. لذتها جلویش رنگ می بازند، ناخوشی‌ها هم جلویش رنگ می‌بازند. نمی‌توانم و نمی‌خواهم برگردم به زندگی قبلی‌ام. بدی این ماجرا همین است، اتفاقی بوده که اثراتش هم به آینده منتشر می‌شوند و هم به گذشته، احمقانه بودن زندگی گذشته‌ام را هم نشانم می‌دهند و در عین حال آینده را خالی از معنی کرده. گاهی وقتها بهتم بیشتر شبیه بی‌تفاوتی می‌شود. دیگر انتخاب کردن بین گزینه‌ی شماره یک و شماره دو برایم فرقی ندارد. هر انتخابی پشتش یک ترجیح است و من الآن هیچ چیزی را به چیز دیگری ترجیح نمی‌دهم. همه‌شان علی السویه هستند. چه فرقی دارد که الآن یک غذای خوشمزه بخورم یا یک غذای بدمزه. چه فرقی دارد که بروم یک مسافرت هیجان‌انگیز یا یک مسافرت کسالت‌بار. چه فرقی دارد که پول در بیاورم یا نه. روش قبلی‌ام در زندگی، همانی که در آن مشغول تلنبار کردن خوشی‌ها بودم، پیش‌فرض آن روش یک ثبات نسبی است، یک نوع قطعیت نسبت دنیا، آدم باید مطمئن باشد که تا نفس بعدی زنده است و بعد فکر خوشگذرانی باشد، بعد فکر پول جمع کردن باشد. یک نوع آرامش لازم‌ست که در آن با خیال راحت بشود بو کشید و کارهای خوب و مفید و لذتبخش را پیدا کرد و انجامشان داد. مثل آرامش همان کودکی که کل دنیایش ساحل امنی بود که در آن مشغول بازی بود. من هم مشغول بازی بودم. متاسفانه بعد از این اتفاق به جهان‌بینی جدیدتری هم نرسیدم. مرگ مادرم فقط جهان بینی قبلی را بالکل بی‌معنی کرد اما چیز جدیدی برایم بجا نگذاشته. سرخوشی جدیدی بهم معرفی نکرده. فقط خیلی خشن و بدون اخطار قبلی آمده، همه چیز را با خاک یکسان کرده و رفته. خودش رفته، من خیس و سرد و مبهوت لب ساحلی که اصلاً شبیه آن ساحل قبلی نیست مانده‌ام.

پارسیفال

احتمالاً همه‌ی چیزهایی که در مورد مادرم می‌نویسم کلیشه‌ایست. از سنی به بعد کلیشه‌ای بودن اذیتم نکرد. اینطوری‌ام. اینطوری فکر می‌کنم. نازل و مبتذل. از این قضیه خوشحال هم نیستم، اما اینطوریست. درمانی برایش بلد نیستم. یا شاید هم حوصله‌ی درمان نداشته باشم.

وقتی مادرم مرد خیلی شدید احساس تنهایی کردم. یک سال بود که پیش پدر و مادرم زندگی نمی‌کردم. قبل‌ترش هم هفت سال ایران نبودم. اما دو سال اخیر که ایران بودم خیلی با مادرم بودیم. اما اینها توجیه این نبود که اینطور خودم را تنها ببینم. فکر کنم علتش جنس رابطه باشد. واقعیت این است که مادرم مرا خیلی دوست داشت. عاشقم بود. عاشق همه‌ی بچه‌هایش بود. جنس دوست داشتنش فرق داشت. انگار همه‌ی دوست‌داشتنها دلیلی دارند اما مادرم مرا بی‌دلیل و بدون منطق دوست داشت. برایش فرقی نداشت که چقدر از محبتش را پس بدهم، او مثل همیشه کار خودش را می‌کرد. اینهمه محبتش اذیتم می‌کرد. اینهمه که حواسش بهم بود کلافه‌ام می‌کرد. بهش می‌گفتم. متلک می‌انداختم. مسخره‌اش می‌کردم اما فرقی نداشت. فاصله‌ی بین دو تا بیمارستانش چند هفته مرخص بود. حالش هم خوب و عادی بود. یا حداقل اصلاً نشان نمی‌داد که قرار است چند هفته بعدش تالاپی بمیرد. منِ احمق با گربه پا شدم رفتم شمال. با ماشین جدیدم. سفر احمقانه‌ای بود. حالم از تهران و از زندگی‌ام و از رابطه‌ام به هم می‌خورد. باید می‌رفتم. برای همین تا دیدم فرجه‌ای هست و حال مادرم خوب است رفتم. ده روز هم ماندم. از همان روز دوم مریض شدم. از همین سرماخوردگی‌های شدید همراه با تب و بدن‌درد. سه روز روی تخت افتاده بودم. فقط یک بار توانستم بلند شوم تا داروخانه بروم. شمال هم سرد و بارانی بود و گربه هم مطلقاً نمی‌توانست کمکی کند. می‌فهمید حالم بد است و با همان نگاه مرموز همیشگی‌اش نگاهم می‌کرد. عین آن ده روز سفر مادرم بهم تلفن می‌زد. هر شب بدون استثنا. کلافه و مریض بودم و نمی‌توانستم درست حرف بزنم. همین نگرانش کرده بود. می‌خواست بیاید شمال پیشم. از پشت تلفن داد می‌زدم که نه خوبم. با همان لحن مادرانه و نگرانش حرف می‌زد. صدایش از پای تلفن می‌لرزید. حالم بد می‌شد وقتی اینطوری می‌کرد. پای تلفن بد باهاش حرف می‌زدم، به امید اینکه چند روزی دست از سرم بردارد. اما فرقی نداشت، دوباره فردا شبش زرزر زنگ می‌زد و می‌پرسید شلغم خوردی؟ سوپ خوردی؟ نمی‌تونی برگردی تهران؟ فکر کنم یک شبش حتی بدون خداحافظی تلفن را کوبیدم و قطع کردم. حالا که مرده، متوجه شده‌ام دیگر هیچ کسی، مطلقاً هیچ کسی در این دنیا نیست که مرا این شکلی دوست داشته باشد. اگر کنار چالوس بیفتم و بمیرم ابداً برای کسی مهم نیست. همه‌ی روابط مقرراتی دارند. کافی‌ست چند بار با دوستانم سر سنگین باشم تا کل دوستی‌ای چندین و چند ساله نابود شود. همه‌ی روابط سیاست دارند. حتی با خواهر و برادر. باید مراقب بود آدمها آزرده نشوند. خیلی از روابط تهش به پول ختم می‌شوند. مثلاً کار کردن: قراردادی مالی که بر اساسش آدم با آدمهای دیگری اندرکنش دارد و در عوض دستمزدی دریافت می‌کند. روابط عاشقانه هم همینند. ازدواج یک قرارداد حقوقی‌ست. باید طرف را تامین کرد؛ پولی و جنسی و احساسی. در هر کدام از این زمینه‌ها کم‌کاری کنی قراردادت از طرف متولی قانون منقضی می‌شود، یعنی همان طلاق. با انگشتهایم روابطم را می‌شمرم و بدون استثنا همه‌شان شکلی از بده‌بستان هستند. چیزی می‌دهی و چیزی می‌گیری. یا پول، یا چیزهای دیگر. بدون این بده بستانها روابط معنی‌شان را از دست می‌دهند. جوهرشان همین است. خودِ رابطه پوششی است برای پوشاندن این بده بستانها و سیاست‌بازیها. حالم از این روابط به هم می‌خورد. مدام باید چیزی بدهی. مدام باید انتظارات را برآورده کنی. مدام باید به این انتظارات فکر کنی، به خواسته‌های طرف مقابل. باید حواست باشد پایت را اشتباهی نگذاری. دائماً باید در حال مهار و کنترل امورات باشی. اینها کجا و رابطه‌ی با مادرم کجا؟ برای همین است که الآن احساس تنهایی می‌کنم. چون خیلی ساده، در یک چشم بهم زدن تنها آدمی که مرا فارغ از این بده بستانها دوست داشت مُرد. الآن فرقها را می‌فهمم. دوست داشتنش اینقدر خالص بود که آزاردهنده می‌شد. چون هیچ وقت نمی‌توانستم به این سوال ساده که «چی از جونم می‌خواد که اینقدر زنگ می‌زنه؟» جواب بدهم. چون مطلقاً چیزی ازم نمی‌خواست و برای منِ کاسب‌منش این غیر قابل فهم بود. خودم را برای خودم دوست داشت. برای اینکه هنوز بخشی از خودش بودم. مطابق قوانین روابط می‌شود گفت محبتش احمقانه و بی‌منطق بود. کسی که اینطوری، خارج از ملاحظات و آینده‌نگری و بده‌بستان کس دیگری را دوست دارد احمق است. در پارسیفال، واگنر داستان پادشاهی را می‌گوید که زخم خورده. زخمش درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس. پادشاه در نبرد با شر، تسلیم وسوسه و شهوت شده و همان موقع کسی نیزه‌اش را دزدیده و با آن پهلوی آمفورتاس را پاره کرده. پادشاهْ زخمی است و ناتوان از انجام رسالتش، و ناراحت از اینکه حتی نمی‌تواند با خیال راحت بمیرد؛ باید زنده بماند و زجر بکشد. انواع و اقسام مرهم‌ها و ضمادها برایش بی‌فایده‌اند. تنها درمانش، رهایی‌اش، توسط «احمقی‌ست که وجودش با شفقت روشن شده». لغت احمق زمخت است. اما لازم است. یا حداقل الآن لزومش را می‌فهمم. پارسیفال همان احمق ساده‌لوح است. از دنیا بی‌خبر. اسمش را نمی‌داند، دنبال پول و پله نیست، دنبال هیچ چیزی نیست و در نهایت می‌تواند ناجی پادشاه باشد. داستان من هم تقریباً همین است. این زندگی مزخرفی که جریان غالبش ناراحتی‌ست، غم و غصه و سردرگمی‌ست، مرا زخمی کرده. زخمش هم درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس است. عفونی‌ست. گاهی بدتر می‌شود. گاهی دردش کم می‌شود. اما همیشه هست. توی این زندگی محبت و شفقت مادرم ممکن بود نجاتم بدهد، به نوعی پارسیفالم بود، یا حداقل می‌توانست باشد. الآن دیگر نیست. چون مرده. من اینقدر کُند و کودنم که حتی وقتی داشتمش هم حواسم نبود که دارمش. یاد سفر ده روزه‌ام می‌افتم، تلفنهایمان، اوقات تلخی‌هایم. مثل یک بچه‌ی نُنر بداخلاقی می‌کردم و باز هم زنگ می‌زد، فردا شبش هم زنگ می‌زد، پس‌فردا شبش هم زنگ می‌زد، چون من همین گهی‌ام که هستم و برای مادرم مطلقاً فرقی نداشت که چقدر گه هستم، شدت دوست داشتنش و جنس شفقتش همان بود؛ بی‌حساب سرریز می‌شد به سمتم. عزاداری برای مادر مرده‌ام یک بخش ماجراست، بخش دیگر مشکلم همین مقایسه است. مدام مادرم را با بقیه می‌سنجم. مقایسه‌ایست بی‌معنی. جلویش تمام روابطم کمرنگ می‌شوند. خنده‌دار می‌شوند. جنس همه‌شان کاسبکارانه بنظر می‌آید. حتی تحریک شده‌ام با دهن‌کجی گند بزنم به تمامی روابطم. با بی‌محلی به آدمها. چون می‌دانم بعد از مدتی، دیر یا زود همه طاقتشان طاق می‌شود، همه‌ی کاسب‌ها. همه‌شان رفتنی‌اند. تنها آدمی که جور دیگری دوستم داشت مرده. تا آخر عمرم هم مورد مشابهی پیدا نخواهم کرد. این قانون طبیعت است؛ نمی‌توانم از اول برگردم داخل رحم یک زن و دوباره بشویم مادر و پسر. بقیه‌ی چیزها شدنی‌ست. می‌شود بارها و بارها ازدواج کرد. می‌شود بارها و بارها دوست پیدا کرد. همین که اینقدر شدنی‌اند باعث می‌شود که ذاتاً بی‌ارزش باشند. تنها آدم باارزش هم که از بین رفته و دیگر برای هر کاری دیر است.

در مورد بیفایدگی نوشتن

نمی‌دانم چرا این یادداشتها را می‌نویسم. از همان هفته‌ی اول بعد از مرگ مادرم شروع کردم. توی چرکنویس‌های جی‌میل می‌نوشتم. بعد یک روز اشتباهی بجای ذخیره کردن آیکون بغلی‌اش را فشار دادم. آیکون سطل آشغال. کل نوشته‌هایم از بین رفت. چند ساعت دست و پا زدم برای احیای نوشته‌ها. بی‌فایده. بعد فکر کردم حالا فرقی هم نداشت. فکر کردم نکند همین اتفاق خودش معنیی داشته. معنی‌اش این بود که ول کن، ضبط کردن فایده‌ای ندارد. اما از اولش هم دنبال فایده نبودم. نوشتن این یادداشتها کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یک دروغ قدیمی‌ست که نوشتن آرامش می‌دهد. شکسپیر در مکبث می‌گوید به غم کلمه بده. منظورش همین است که درون خودت نریز. اما اینکه آدمها به نوحه‌ی من گوش کنند، یا بخوانندشان تغییری در من ایجاد نمی‌کند. عده‌ی زیادی آمدند. هنوز می‌آیند. به ما تسلیت می‌گویند. آراممان می‌کنند. آنها هم کار دیگری بلد نیستند. همین را بلدند. تسلیت گفتن و همدردی آیین مشخص خودش را دارد. من هم ازشان تشکر می‌کنم. ولی اینهمه آمدند و رفتند و هنوز همه چیز مثل روز اول است. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم می‌پرسم واقعاً مرده؟ و بعد که مطمئن شدم پا می‌شوم و می‌روم زیر کتری را روشن می‌کنم، چون کار دیگری نمی‌شود کرد. علاوه بر اینکه نوشتنم خاصیت درمانی ندارد، نوشته‌ها هم به خودی خود ارزشی ندارند. ضبط احوالم بعد از مرگ مادرم به چه دردی می‌خورد؟ تا کجا می‌خواهم اینها را کش بدهم؟ احتمالاً برای همین کل نوشته‌های قبلی‌ام از بین رفت. پیغام واضح بود: دست و پا نزن.


KHERS’s Twitter

  • RT @neginsh: یکی از برگزیتی‌ها که جلوی دوربین نیومد می‌گفت «سی سال پیش انقدر سیاهپوست در این کشور نداشتیم» #برگزیت twitter.com/bbcpersian/sta… 10 hours ago
  • تخليه ى خشن احساساتى كه اسمشون رو بلد نيستى سر اشيا بيجان خونه چه لذتبخشه. 12 hours ago
  • آنتى بيوتيك فقط حمله اوليه رو ميكنه، در نهايت فقط شلغم و دمنوش پونه ميتونن سرفه رو ريشه كن كنن. 1 day ago
  • @amyr_gh هااا. نه. فكر كنم خ چيز خوبى رو از دست دادم :( 1 day ago
  • زشته اگه تو كافه موزى كه ظهر از سلف برداشتم رو بخورم؟ 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 989,799 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: