کلوب میانسال‌های جوگندمی

دیروز عروسی عماد بود. دوست زمان نوجوانی. من ساقدوش بودم به همراه سه نفر دیگر. همه‌مان کت و شلوار مشکی و پیراهن‌های سفید پوشیده بودیم و کراوات‌های قرمز زده بودیم. شاید هم زرشکی. کراوات‌ها را خود عماد برای‌مان خریده بود. هوگو باس های‌کپی. رسم قدیمی‌اش این است که داماد لباس ساقدوش‌ها را می‌خرد. ولی با این قیمت‌ها که نمی‌شود انتظار داشت داماد پول کت و شلوارمان را هم بدهد. عروس هم چهار تا ساقدوش داشت. آنها لباس‌های قرمز چین‌دار پوشیده بودند. دیروز از صبح گیر مراسم عماد بودم. گفته بود ۱۰ صبح بیایید خانه‌مان. اما خودشان ۱۰ صبح نیامدند. مجید هم آمده بود. آن یکی دوست‌مان. مجید مهندسی صنایع دانشگاه آزاد خوانده و الآن بوتیک لباس زنانه دارد. عماد توی آرایشگاه عروس گیر افتاده بود و ما دو ساعت وقت داشتیم برای تلف کردن. رفتیم بوتیک مجید. توی راه مجید بهم گفت چرا ریشت رو کوتاه نکردی؟ گفتم کوتاه کردم اما این‌قدر تُنک هستن که بیشتر کوتاه می‌کردم چیزی ازشون نمی‌موند. گفت چرا داروی گیاهی نمی‌زنی ریشات پُر بشن؟ جوابی نداشتم. الکی گفتم از زندگی بریدم و پُر بودن ریش‌هایم اولویتم نیست. پرسید چرا؟ زندگیت که خوبه فقط باید داروی گیاهی بزنی.

رسیدیم مغازه‌اش. شاگرد‌هایش برای‌مان چایی کمرنگی آوردند. اینترنت هم نداشتند. حوصله‌ام سر رفته بود. رفتم بیرون کفش‌هایم را واکس بزنم. یک واکسی پیدا کردم. آدم داغونی بود. دور سرش کچل بود. ابرو و ریش هم نداشت. آستین‌کوتاه پوشیده بود و ساعد‌هایش هم مو نداشت. درست حرف نمی‌زد. زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد و تف می‌پرید بیرون. دمپایی‌های کثافتی که بهم داد را پوشیدم و شروع کرد کار روی کفش‌هایم. می‌خواستم ازش فیلم یا عکس بگیرم. یک عکس گرفتم اما نکته‌ای نداشت، مثل بقیه عکس‌هایم. کمی الکی انگشتم را روی موبایلم سُراندم و بعد گذاشتمش توی کیفم. این کار به نوعی بیماری تبدیل شده. از کفاش پرسیدم کفشام چقد دیگه کار می‌کنن؟ گفت اینا خوبن، خارجی‌ان، ترک. پرسیدم اینا دورش دوختیه یا پِرسی؟ گفت پرسی اما چسبش خوبه.

این کفش‌ها را از انگلیس خریده بودم. کلارکس. کفش کارمندی‌ام بود. مشکی ساده. وقتی استعفا دادم و برگشتم ایران ازشان برای عقد و عروسی و اینها استفاده می‌کنم. آخرین بار سر عقد برادرم پوشیدم‌شان. حالا هم که برای عروسی عماد. هر وقت از کمد درشان می‌آورم یاد کارمندی توی انگلیس می‌افتم. یاد باران، و اینکه کفش‌هایم علیرغم ظاهر مردانه‌شان ضدآب هستند. گورتکس. کفاش پرسید سیگار داری؟ داشتم اما نمی‌خواستم خودش بردارد. انگشت‌هایش کثیف بودند و فکر کردم اگر خودش بردارد موقع برداشتن سر انگشتانش می‌خوردند به فیلتر بقیه سیگارها. خودم یک نخ در آوردم و بهش دادم. فکر کردم ممکن است بهش بر بخورد اما به جایش سیگار را روشن کرد، دو پک زد و گذاشت روی جعبه‌ی چوبی کفاشی‌اش. آنجای جعبه‌اش چند نقطه سوختگی داشت. داشتم تلاش می‌کردم با ذره‌بین جزییات زندگی کفاش را ببینم، بفهممش. اما واقعیت این است که من کوچکترین درکی از کفاش بودن ندارم. بهش گفتم سیگار خوبیه، تازه‌س، دیشب خریدم. گفت آره، این فیلتر سفیدا بهترن، هوا گرم شده نمی‌شه ازون فیلتر قرمزا کشید. سرنخ را گرفتم و ادامه دادم، گفتم آره، اونا زمستون می‌چسبن، اینا تابستون. این تئوری جدیدم است: تنظیم نیازهای بدن با فصول سال، با طبیعت. ایده‌اش را خودم داشتم اما از این‌ور و آن‌ور هم الهام گرفته‌ام. مثلن فکر کنم دریابندری نوشته که بهار بهتر است مصرف گوشت کم شود و به جایش سبزیجات بیشتر خورد. مثلن آش رشته غذای خوبی برای بهار است. شاید هم رادیو این را گفته بود، درست یادم نیست. یا مثلن توی فیلم «مردی که زنها را دوست داشت» قهرمان فیلم می‌گوید زمستان‌ها زنانی با سینه‌های بزرگ دوست دارد اما تابستان‌ها زنانی با سینه‌های کوچک را می‌پسندد. به نظرم ایده درستی است. نمی‌شود که آدم سلیقه‌اش را توی یک کلیدواژه محدود کند. امیال به مثابه تابعی از فصول، تابع موقعیت ماه، تابعی از موقعیت نسبی زمین و ماه و خورشید و جزر و مد، تابع شرایط جوی و رطوبت هوا، تابع فشار هوا و ارتفاع از سطح آب‌های آزاد، تابع همه چی. دوست داشتم با کفاش در مورد پدیده‌ی واکس فوری حرف بزنم. در مورد اینکه آدم‌ها از سوپرمارکت واکس فوری می‌خرند و ۳۰ ثانیه‌ای کفش‌شان را واکس می‌زنند. واکس واقعی غذای چرم است اما واکس فوری مثل انگل زندگی را از بافت چرم می‌مکد، چرم را خشک و خراب و شکننده می‌کند. این‌طوری هم کفش‌ها خراب می‌شوند و هم کار و کسب کفاش‌ها از رونق افتاده. انگار دیگر به رسمت نمی‌شناسیم که واکسی هم یک شغل است. ازش پرسیدم وضع کار خوب نیست، نه؟ گفت چرا خوبه اما نمی‌ذارن کار کنم. پرسیدم کیا؟ می‌خوان نونتو آجر کنن؟ گفت آره ولی حواسم جمعه، براشون دارم. دوردست‌ها را نگاه کرد. انگار دشمنانش آن بالا توی آسمان‌ها بودند. مشخصن بحث‌مان به جای واکس فوری به سمت دیگری رفته بود، به سمت دشمنان فرضی که هرکسی در ذهنش با آنها مشغول جنگ است. فکر کردم دشمن شماره یک من مجید است. با آن مرسدس بنز ۴۰۰ میلیونی‌اش که با ارث بابایش خریده. دیگر می‌دانم که از من متنفر است. حسد. چند وقت پیش ازم پرسیده بودند چقدر در میاری. نمی‌دانم چرا هیچ کی خجالت نمی‌کشد از من در مورد حقوقم بپرسد. بهش گفته بودم و پغی زده بود زیر خنده. من هم خندیده بودم. بعد هم برایش خوانده بودم «ما صلاح خویشتن در بینوایی دیده‌ایم». البته منظورم این نبود. منظور اصلی‌ام را توی دلم گفتم: تو خوبی که تی‌شرت زنونه تقلبی می‌فروشی و تازه پولی هم در نمیاری، پولا را پدرت یادگاری گذاشته و تو فقط خوردنش رو بلدی. آره، دشمن فرضی و غیر فرضی من مجید است. برگشتم به گپ زدن با کفاش. پرسیدم شهرداری بهت گیر می‌ده؟ گفت نه، همین نامردا و با دستش به فضای پیاده‌رو اشاره کرد. متوجه شدم که احتمالن دشمنانش کسبه‌ی دیگر محل هستند. بهش گفتم اما تو می‌تونی. گفت معلومه می‌تونم، اینجا مال منه و بعد کمرش را به جعبه برق پشت سرش تکیه داد و محکم‌تر به واکس زدن کفش‌هایم ادامه داد.

مشخص بود کفاش آدمی است که معتقد است هر مهره‌ای در جامعه کار خودش را درست انجام دهد تا جامعه درست شود. این تئوری رضا کیانیان هم است. من که طرفدار رضا کیانیان نیستم. خال گوشتی روی صورتش حالم را به هم می‌زند. اما رضا کیانیان هم مثل دیگر مردهایی که موهای جوگندمی دارند فکر می‌کند درمان کلیه بیماری‌ها را بلد است. همین چیزی که گفتم را سالها پیش رضا کیانیان در سخنرانی برکلی گفته. من که سخنرانی‌های رضا کیانیان را دنبال نمی‌کنم و اگر دست من بود اصلن اجازه نمی‌دادم سخنرانی کند، نه ایران و نه برکلی، اما هنوز تا پادشاهی من مدتی مانده. پسرخاله‌ی مرحومم طرفدار سرسختش بود و او برایم تعریف کرده بود که کیانیان چنین نسخه‌ای برای جامعه پیچیده و می‌گفت می‌بینی؟ می‌بینی چقدر عاقله؟ پسرخاله‌ام که سالهاست مرده. من و رضا کیانیان ولی زنده‌ایم و حالا من کنار خیابان استاد نجات‌اللهی ایستاده‌ام، با دمپایی‌هایی چرک و پاره و روبرویم کفاشی است که مشخصن به تخصص عقیده دارد. حتی نحوه کارش با بقیه کفاش‌هایی که زمانی مشتری‌شان بوده‌ام فرق داشت. اول کفش‌هایم را شست. بعد واکس زد. بعد برس زد. بعد یک چیزی زد که خیلی برق افتادند. چهار مرحله. باورم نمی‌شد روی کفش‌های کارمندی‌ام این‌همه وقت می‌گذارد. آخرش گفت سه تومن. بهش ۱۰ تومن دادم. این‌طوری احساس خوبی داشتم و جایگاه طبقاتی‌مان هم خوب تثبیت می‌شد. در عین‌حال به حفظ کسبه‌ی خرده‌پا هم کمک کرده بودم. ازم خیلی تشکر کرد.

برگشتم بوتیک مجید. شاگردهایش دوباره برایم چایی آوردند + یک کلوچه نوشین. سه تا شاگرد داشت که هر سه دور موهای‌شان را ماشین کرده بودند ولی روی موهای‌شان بلند بود و با ماده‌ای شیمیایی موها را به یک سمت خوابانده بودند. همین مدلی که حسین تهی و فکر کنم علیشمس و خیلی‌های دیگر هم می‌زنند. اما قدیمی‌ترها هنوز همان مدل موهای قدیمی را دارند. مثلن اندی مددیان هنوز پشت مو دارد و از پشت مویش خجالت هم نمی‌کشد. هر روز از خودش و شانی و طرفدارانش عکس توی اینستا و توییتر می‌گذارد و قشنگ معلوم است که پشت موهایش پُر و نمدی است. من از پشت مو بدم می‌آید اما تمامی آرایشگرانم در ایران و خارج فکر می‌کنند من پشت مو دوست دارم. آخرین آرایشگرم نامش حبیب است. پریروز برای همین عروسی عماد رفته بودم پیشش و جلو و بالا را فوق‌العاده کار کرده، یعنی خوب می‌فهمد که وقتی می‌گویم نمی‌خوام فرهاشو بگیری و نمی‌خوام بغلا رو خالی کنی دقیقن منظورم همین است. اما متاسفانه وقتی می‌گویم ولی پشتش کمی خلوت‌تر، این یکی را نمی‌فهمد. شاید چون گردنم دراز است همه‌شان تمایل دارند برایم پشت مو بگذارند؟ نمی‌دانم.

مجید داشت از مشتری‌ها پول می‌گرفت. لباس‌هایی را می‌گذاشت توی کیسه‌هایی که رویش نوشته بود بوتیک مجید و با گردنی کج می‌داد دست مشتری‌ها. کیسه‌ها را می‌داد و اسکناس می‌گرفت. نزدیک‌های ظهر عماد زنگ زد که با عروس برگشته خانه. من و مجید هم رفتیم، با بنز خوشگل مجید. توی خانه‌شان گروهی عکاس و فیلمبردار بودند. از ما ساقدوش‌ها هم فیلم می‌گرفتند. به‌مان می‌گفتند چکار کنیم. مثلن صحنه‌ای بود که من باید پاپیون داماد را مرتب می‌کردم. یا مثلن صحنه‌ی دیگری بود که ما ساقدوش‌های مرد داماد را گرفته بودیم، داماد می‌خواست بکَند و برود، برود پیش عروس اما ساقدوش‌های زن هم عروس را گرفته بودند. به نوعی ما ساقدوش‌ها مانع عشق‌شان شده بودیم و عکاس و فیلمبردار با چیره‌دستی این را به تصویر کشیده بودند. صحنه‌های کلاسیک‌تری مثل حلقه انگشت کردن هم بود. عماد خیلی عرق می‌ریخت. اضطراب داشت. چند تا ردبول هم خورده بود اما فایده‌ای نداشت. من نگران بودم که ردبول‌ها باعث تپش قلب بشوند و عماد بمیرد. اما عماد نمرد. مجید هم نمرد (با اینکه خیلی گرمش بود و ردبول هم خورده بود). زنده ماندند و بعد رفتیم باغی که همان نزدیکی‌ها بود. اینجا هم باز فیلم و عکس گرفتیم. آلاچیق چوبی داشت و برکه و پل چوبی. یک جایش بود که ساقدوش‌های زن دسته گل‌هایشان را پرتاب می‌کردند هوا. ما می‌گرفتیم. سر این حرکت خیلی تمرین کردیم. چندین برداشت لازم بود ولی با این‌حال فیلمبردار راضی نمی‌شد. حق هم داشت. چون دسته گل‌ها کج و معوج پرتاب می‌شدند و می‌خوردند توی سر و کله‌ی ما. سر همین ساقدوش‌های مرد تیم مقابل را مسخره می‌کردند. می‌گفتتند یک پرتاب ساده بلد نیستید. شوخی از همان جنس زنها رانندگی بلد نیستند. من هم می‌خندیدم. یعنی نمی‌شد نخندید. دوست داشتم مرخصی بگیرم و بروم خانه چرتی بزنم. اما نمی‌شد. چون عماد گفت سر عقد هم بیاین، دوست دارم که باشین. داشت از پوئن رفاقت استفاده می‌کرد و این‌جور وقت‌ها نمی‌شود «روی رفیق را زمین انداخت».

عقد و عروسی توی باغی توی شهریار بود. سر عقد آن پشت‌ها ایستاده بودم. فکر کردم ردیف جلو مال خانواده درجه یک است. بعد برای اینکه رفیق سردی به نظرم نیاید موبایلم را در آوردم و چند تا عکس گرفتم. هیچ کدام از عکس‌های موبایلم را هیچ‌وقت نگاه نمی‌کنم. معمولن این‌قدر می‌گیرم تا حافظه‌ی موبایلم پر شود و بعد همه را با هم پاک می‌کنم. البته این آخرین باری که موبایل خریدم یک آیفون ۶۴ گیگی خریدم و برای همین به این سادگی‌ها پر نمی‌شود. این اولین اسمارت‌فون زندگیم بود. فکر کردم من الآن مهندس لوله‌ای میانسال و موفق هستم، چیزی مثل کیانیان دهه‌ی هفتاد و الآن وقتش است که از پولم استفاده کنم. برای همین آیفون خریدم. دلیل دیگری هم داشت. اینکه می‌دیدم در تئوری با آیفون و اسمارت‌فون مخالفم اما در واقعیت تقریبن هر روز به آیفون فکر می‌کردم و اینکه چطور آيفون بسیاری از مشکلاتم را حل خواهد کرد. در نهایت تصمیم گرفتم کمونیسم نظری و عملی را کنار بگذارم و آیفون خریدم. مضاف بر اینکه مدتی قبل‌ترش فهمیده بودم که دیگر اپل نداشتن نماد مبارزه با هیچی نیست، صرفن نماد فقر است. الآن آیفونم پر از عکس است. جنگلی بی‌نظم و ترتیب. نمی‌شود نگاه‌شان کرد. اصلن نمی‌دانم چه الزامی است که این‌قدر آدم به عکس، به عکس‌های خودش و عکس‌های دیگران نگاه کند. ولی بهرحال تجهیزاتی که در شان یک مهندس موفق و مدرن است را دارم. آیفون، مک‌بوک و چیزهای خوب دیگر. با تکیه بر همین‌ها روبروی آلاچیق ایستادم. زیر آلاچیق عماد و زنش نشسته بودند. زن عماد هنوز بله را نگفته بود. عماد سرخ و عرقی بود. چندتا عکس گرفتم. بعد نوبت کادوها شد. خواهر عروس کادوها را باز می‌کرد و اعلام می‌کرد. باورم نمی‌شد این سنت هنوز پابرجاست. سر عقد برادرم ما فقط کادوها را ریختیم توی یک کیسه. شاید خجالت کشیدیم که مبالغ و اسامی را بخوانیم. شاید باید می‌خواندیم. اما اینجا خواهر عروس با صدای بلند همه چیز را می‌خواند. حتی اسکناس‌ها و تراول‌ها را از پاکت در می‌آورد. با آنها بادبزن درست می‌کرد و مثلن می‌گفت ۱۵۰ هزار تومان و ماها کف می‌زدیم. بعد نوبت من شد. من نیم سکه خریده بودم. ناراضی بودم که اینقدر زیاد پیاده شده‌ام اما چاره‌ای نبود. باز هم بحث رفیق و رفاقت و کمک به شروع زندگی و مفاهیمی از این دست بود. اما در آن لحظه‌ای که زیر آلاچیق قدم می‌زدم به سمت عروس و داماد خوشحال بودم و وقتی گفتند اسفندیار، دوست داماد، نیم سکه، من لبخند متینی زدم، لبخند یک مهندس میانسال که موفق و پولدار است، کت و شلوار مرتبی پوشیده و بعد که تشویق شروع شد احساس کردم لیاقتش را دارم. توی راه برگشت از آلاچیق بعضی‌ها ازم تشکر می‌کردند. به آنها هم لبخند می‌زدم و احساسم شبیه احساس رضا کیانیان بود.

یواش یواش مراسم داشت گرم می‌شد. دی‌جی بود و ما جوانان را به رقص تشویق می‌کرد. من مثل همیشه بدنم نیمه فلج شده بود اما پس از چند دقیقه مقاومت بالاخره دی‌جی ما را، یعنی تیم ساقدوش‌ها را صدا کرد. من رفتم دور پیست رقص و آنجا به دست زدنم ادامه دادم. فکر کنم باید دست یکی از ساقدوش‌های زن را می گرفتم و می‌رقصیدیم. اما همه‌شان زشت بودند. زشت و چرب. مثل بقیه زنان جوان ایرانی که توی مهمانی‌های این مدلی چرب هستند. یعنی صورت و مخصوصن دماغ‌شان چرب است. همه‌شان را نگاه می‌کردم و مثل بقیه‌ی هم‌جنس‌هایم به سینه و باسن و ساق پای‌شان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم تجسم کنم بدون لباس چه شکلی هستند، سعی می‌کردم بررسی کنم که واکنشی شهوانی در من ایجاد می کنند یا نه اما واقعیت این است که پوست چرب‌شان مانع درگیری ذهنی می‌شد. وسط‌های عروسی مامور هم آمد. صداها قطع شد و چند نفر دوان دوان رفتند دم در. من هم رفتم. کنجکاو بودم. دم در پرایدی بود که سه سرنشین داشت. شیشه پشتش عکس‌برگردان یا مهدی ادرکنی داشت و مردها همه کاپشن بهاره داشتند و ته‌ریش. وقتی من رسیدم با لبخند داشتند سوار پرایدشان می‌شدند. من هم برگشتم تو. به شدت خسته بودم. از هفت صبح بیدار و سر پا بودم و هنوز شب و شادی ادامه داشت. بدون دلیل خاصی الکل و سیگار زیادی مصرف کرده بودم و سرم سنگین بود. احساس می‌کردم نسوج بدنم مسموم شده‌اند. مشخصن فاز اول شب را نداشتم. نیم سکه هم که رفته بود و حالا فقط جای خالی‌اش توی حساب بانکی‌ام حس می‌شد. دوستانم همگی با هم رفته بودند توی فاز نمک و خنده. توی گوشه‌های تاریک باغ پرسه می‌زدم اما هر از گاهی پیدایم می‌کردند. مزه‌ای می‌پراندند و بلند می‌خندیدند. خیلی بلند. من هم خیلی سختم بود که بخندم. یعنی می‌خندیدم اما انگار به قدر کافی برای‌شان بلند نبود. رفتم دستشویی. سعی کردم بالا بیاورم اما حالم بد نبود. نمی‌دانم چرا دوست داشتم بالا بیاورم. یاد یکی از کاراکترهای میشل ولبک افتاده بودم. او یکی از به یاد ماندنی‌ترین تهوع‌های داستانی را انجام داده بود. روی نخل کوتوله‌ی باغ مهمانی. از سر همان شد که احساس می‌کنم حوصله سررفتگی توی مهمانی باید به یک تهوع نمادین ختم شود. از دستشویی که آمدم بیرون با پدر عماد رو در رو شدم. بهش گفتم حاج آقا سنگ تموم گذاشتینا. این پنجمین دیدارمان از سر شب بود و واقعن نمی‌دانستم اگر بار دیگری ببینمش چی باید بهش بگویم. خندید و دستم را محکم فشرد و رفت توی توالت. صدای زیپ شلوارش آمد. دیگر احساس نمی‌کردم که میانسال موفقی هستم. میلیون‌ها کیلومتر با رضا کیانیان و جرج کلونی و کلوب میانسال‌های جوگندمی فاصله داشتم و دوست داشتم هر چه سریع‌تر برگردم خانه، آرام کلید بیندازم تا والدینم بیدار نشوند، بروم سراغ گربه‌ام و با هم برویم توی اتاقم، زیر پتو و تا ۴۸ ساعت آینده بیرون نیاییم.

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۳

ساعت چهار صبح با زنگ ساعت بیدار شدم. سین کنارم خواب بود. بدون روشن کردن چراغ رفتم دستشویی، مسواک زدم و دست و رویم را شستم. دو فنجان شیر سرد و سه تا ساقه‌طلایی خوردم. به بعضی‌ها شیر سر نمی‌سازد. دل و روده‌شان به هم می‌ریزد. به نظرم ما شیرخورها از آنها قویتی‌تریم اما هیج‌وقت این قضیه را به کسی نگفته‌ام. مثل بیشتر عقایدم رگه‌هایی از خرافه و فاشیسم دارد. به ۱۳۳ زنگ زدم و برای ترمینال غرب ماشین گرفتم. پاسخگوی ۱۲۹ پاسخم را داد. فکر کردم همین که توی شغلم اسم دارم هم خودش یک دستاورد است. ممکن است آدم در زندگی به مرتبه‌ای نزول کند که بشود پاسخگوی ۱۲۹. یعنی حتی اسم هم نداشته باشد. هویتش صرفن یک عدد باشد. سین را همین‌طور نیمه‌خواب بغل کردم و بوسیدمش و زدم بیرون. هوای این ساعت صبح را دوست دارم، انگار رقیق‌تر از معمول است و تنفسش راحت‌تر است، بازدم‌ها راحت‌تر بیرون می‌آیند و نیازی به هوهو کردن نیست. آژانس هنوز نیامده بود. داشتم عصبی می‌شدم چون فکر می‌کردم هر چی دیرتر بشود ترافیک جاده چالوس وحشتناک‌تر می‌شود. دوباره زنگ زدم به ۱۳۳ تا ببینم چرا ماشینم را نمی‌فرستند. این بار پاسخگوی ۱۴۵ برداشت. گفت ماشین‌تان «به زودی» می‌رسد. به زودی هزار تا معنی دارد. دلم می‌خواست کمی داد و بیداد کنم اما تنها آدم دم دستم پاسخگوی ۱۴۵ بود که مشخصن هیچ‌کاره بود؛ من هم از کوبیدن قشر فرودست معمولن عذاب وجدان می‌گیرم. بالاخره آژانسم با نیم ساعت تاخیر آمد. رفتم عقب نشستم. صبح‌های زود نمی توانم ورور آدمها را تحمل کنم. از طرفی توی ایران همیشه سختم بوده صندلی عقب آژانس بنشینم. انگار چون مرد هستی باید جلو بنشینی و با راننده در مورد سیاست و قیمت دلار حرف بزنی. از همان عقب تاکسی‌متر را دیدم. صفرش نکرده بود. سه هزار خورده‌ای بود. اما خجالت کشیدم به راننده چیزی بگویم. انگار داری مشخصن به یارو می‌گویی هی مردک دزدی نکن، چون بدیهی است که تاکسی‌متر باید صفر بشود. راننده پیرمردی بود که خیلی آرام می‌راند اما بالاخره رسید. تاکسی‌متر صبح‌ها سریع‌تر کنتور می‌اندازد. من هم یک بار نیم‌نگاهی به تاکسی‌متر انداختم. پیرمرد هم سریع نیم‌نگاهم را دید و بعد کلی توضیح داد که چرا از این راه آمده و از آن یکی نیامده. داشت کرایه را توجیه می‌کرد. من هم قصد یکی به دو نداشتم، آن هم پنج صبح، وقتی همه‌اش به ترافیک ترسناک جاده چالوس فکر می‌کردم. کوله‌ام را برداشتم و رفتم توی ترمینال. سه تا تعاونی رفتم، هیچ‌کدام‌شان ماشین چالوس نداشتند. چرا؟ نمی‌توانستند توضیح بدهند. یعنی آدم توضیح نبودند. اگر آدم توضیح بودند که توی ترمینال غرب نشو و نمو نمی‌کردند. بالاخره یک ماشین چالوس پیدا کردم. جوری برخورد می‌کرد که انگار دارد بهم لطف می‌کند و مرا می‌برد چالوس.

من صندلی جلو نشسته بودم و توی اتوبان کرج به نظر می‌رسید که سفر دلپذیری پیش رویم است. عقبی‌ها بیهوش بودند. راننده خیره به اتوبان بود و رادیو هم خاموش بود. به نظر از این مدل رادیویی‌ها نمی‌آمد. آرام بدون جلب توجه گوشی‌هایم را فرو کردم توی گوشم و موزیکم را روشن کردم. سیم‌ها را زیر کلاهم قایم کردم. اما یک ربع بعد همه چیز عوض شد. اتفاقات بد هم همیشه چندتایی به سراغم می‌آیند: اول راننده رادیو را روشن کرد، بعد راه‌بندان. راننده هم شروع کرد غر زدن. می‌گفت چرا مرا از خواب بیدار کرده‌اند و با کرایه عادی بهش مسافر داده‌اند. می‌گفت دم عید کرایه ضریب می‌خورد، ضریب دو. بعد مستقیم به من نگاه می‌کرد. انتظار داشت دست کنم توی جیبم و ۴۰ تومن دیگر بهش بدهم چون راه‌بندان بود. انگار من از خواب بیدارش کرده‌ام. باورم نمی‌شود چطور مردم از آدم طلبکار می‌شوند. مخصوصن دم عید هم بدتر می‌شود. انگار من مسئول بدبختی‌هایش هستم. یونگ می‌گوید بلاها در گروه‌های سه‌تایی سر آدم نازل می‌شوند. یعنی قدیمی‌ها این‌طور فکر می‌کردند. اما چهارمین اتفاق بد هم افتاد: یکی از مسافرین صندلی عقب نزدیک‌های سد کرج بالا آورد. مجبور شدیم بزنیم بغل. دستش را گرفته بود به گلگیر پژوی زرد و عق می‌زد. کلاه بافتنی گوش‌دار سرش گذاشته بود + شلوار ورزشی. فشن‌طور. پدرش هم باهاش بود. انگار احساس سرافکندگی می‌کرد از اینکه پسرش دارد عق می‌زند. سوار که شدند ماشین بوی گند معده‌ی مرد جوان را می‌داد. هوا هم سرد بود. دلم می‌خواست شیشه‌ام را بکشم پایین اما ممکن بود جوان با این کارم تحقیر شود. هر کاری تبعاتی دارد، یعنی کوچکترین کارها تبعات دارند. چرا نمی‌شود مثل آدم رفت شمال و اینقدر سناریو نداشت و به تحقیر شدن آدمهایی که نمی‌شناسی فکر نکرد؟ سرفه کردم و آرام شیشه‌ام را پایین کشیدم. بعد یواش یواش خوابم برد. دم رستوران ماهان برای صبحانه بیدارم کردند.

من و راننده نیمرو سفارش دادیم. عقبی‌ها گفتند نمی‌خورند، یعنی گفتند صبحانه خورده‌اند. پدر و پسر گفتند چهار صبح مفصل خورده‌اند. توی دلم گفتم خب مفصل نمی‌خوردی که بالا هم نیاری. راننده اسمش آقای دیوسالار بود. آدم توی زندگی بد بیاورد همین می‌شود. هم راننده تاکسی می‌شود، هم فامیلش عوضی می‌شود. دیوسالار یک برش لیمو از کنار دیس نیمرویش برداشت و به جوان عقی گفت اینو بخور خوب می‌شی. نخورد. اینجا یک نبرد ایدئولوژیک در جریان بود: انگار پدر و پسر صبحانه خورده بودند که توی راه پول صبحانه ندهند و حالا از دماغ‌شان در آمده بود. دیوسالار هم با تعارف لیمو داشت گداصفتی‌شان را به رخ‌شان می‌کشید. نمی‌دانم، دوست نداشتم درگیر مکالمات دیوسالار و جوان عق‌عقو و پدرش باشم. اما بودم، داشتم بربری و زرده تخم‌مرغ می‌خوردم، با اینها، سر یک میز، سوار بر یک کشتی. منتظر بودم ازم بپرسند چه کاره‌ام. این ترسم است. نمی‌دانم چی جواب بدهم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم الکی بگویم استاد دانشگاه هستم. بهرحال ممکن است در آینده بشوم. بیشتر وقت‌ها می‌گویم مهندس ساختمان هستم. دروغ نیست اما دقیق هم نیست. چیزی نپرسیدند. چون دیوسالار مشغول سخنرانی بود. می‌گفت رستوران ماهان ۴۰۰ میلیون خرج بازسازی کرده. دور و برم را نگاه کردم. راست می‌گفت. رستوران ماهان نو بود. و گل‌درشت. و مهوع. با سرامیک‌های بزرگ، گل‌های مصنوعی و میز و صندلی‌های یغور. یک طوطی سخنگو هم داشتند. دیوسالار با دهان پر با طوطیه اده-دوده می‌کرد و می‌خندید. امیدوار بودم خلقش باز شود و توی راه کمتر در مورد کرایه‌های دوبله‌ی شب عید حرف بزند. توی راه دوباره خوابم برد. راه بند می‌آمد و باز می‌شد. هر از گاهی می‌زدیم بغل و جوان بیچاره عق می‌زد. بدترین عق‌اش را اوایل آلبوم جدید انریکه ایگلسیاس زد. انریکه گویا دیگر بالادهای عاشقانه نمی‌خواند و سبکش بیشتر به موسیقی کلابی کشیده شده. جایی بود که کوب آهنگ تند و تندتر می‌شد، انریکه همه‌مان را به هیجان بیشتر تشویق می‌کرد، من یاد خال گوشتی صورت انریکه و ته‌ریش‌های دورش افتادم و مثل مادرم ادای بالا آوردن در آوردم. این بالا آوردن تصنعی عکس‌العمل مادرم به ویدیو کلیپ‌های مستهجن ماهواره بود. چرا مادرم از من خارج نمی‌شود؟ چرا وسط رشته‌کوه‌های البرز، وسط برف و استفراغ و در کنار دیوسالار باید ناخودآگاه ادای مادرم را در بیاورم؟ همین‌جاهای آهنگ بودیم که جوان محکم به پشت‌سری دیوسالار کوبید. ماشین‌مان کشید بغل توی خاکی. جوان از شدت تهوع تقریبن توی خاک‌های کنار جاده غلت می‌زد. دوست داشتم از بالا آوردنش فیلم بگیرم و بگذارم اینستاگرام، اما خب امکانش نبود. پدرش دست به کمر بالای سرش ایستاده بود. می‌خواستم به پدره بگویم آفرین که عق نمی‌زنی، مدال هم بهش بدهم. با همین وضعیت بود که رسیدیم چالوس. پنج ساعت طول کشید. از هر طرف که نگاه می‌کردی شروع خوبی برای سال ۹۴ نبود.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۳

شب قبلش دیر از مهمانی برگشتیم. ساعت از سه گذشته بود که خوابیدیم. خانواده، یعنی والدین و برادرم و همسرش دیروز صبح زود رفتند شمال. گربه‌ام را هم با آنها فرستادم تا خودم با کرایه بروم. بعد از مدتها خانه «خالی» است. دیر از خواب بیدار شدیم. فکر کنم نزدیک ظهر. قرار بود صبح زود با کرایه بروم شمال، بپیوندم به خانواده. ولی نشد که بیدار بشوم، انگار چیزی جلویم را می‌گرفت. یعنی صبح زود بیدار شدم اما حوصله‌ی جاده را نداشتم. به جایش چرخیدم و سین را بغل کردم و دوباره خوابم برد. کلن حوصله‌ی عید خانوادگی را نداشتم. از طرفی مجبور هم بودم. بعد از ۷ سال این اولین سالی بود که می‌شد عید را کنار خانواده باشم و حالا اگر می‌پیچیدم یک «جوری» بود. دوست داشتم پیش دوست‌دخترم باشم. اما او هم به همراه خانواده‌اش و خاله و عمه می‌رفتند استانبول. به من هم گفته بود بروم. اما حوصله‌ی آن برنامه را هم نداشتم. آدم معذبی هستم. احساس می‌کردم از آن سفرهایی می‌شود که باید از صبح تا شب الکی لبخند بزنم. ترجیحم این بود که بمانم تهران، خانه‌ی خودم، با دوست‌دخترم. شب عید برویم تجریش. مهمانی‌های کوچک بگیریم و برویم، بعضی روزها برویم کلکچال. اما خب هنوز خانه‌ی خودم را ندارم. این مرا مریض کرده. ۳۴ سالم است و دارم با پدر و مادرم زندگی می‌کنم. می‌توانم جایی را اجاره کنم اما با خودم عهد کرده‌ام دیگر اجاره‌نشینی نکنم. بهم نمی‌سازد. پیر و مریضم می‌کند و مدام به قتل صاحبخانه‌ام فکر می‌کنم. امیدوارم این دوران زندگی با خانواده موقتی باشد. بهرحال الآن مجبورم مثل دوران نوجوانیم با آنها به سفر شمال بروم. از صبح با هم بیدار بشویم. دعواهای رقت‌انگیزشان را بشنوم. همین الآن دارند در مورد چگونگی درست کردن سبزی‌پلو با هم دعوا می‌کنند. آنها خوشحالند که فرزندان‌شان همراه‌شان سفر می‌روند. همین الآن که دارم این دو خط را می‌نویسم پدرم با فریاد از مادرم پرسید اسفندیار کجاست؟ کاری هم با من ندارد اما هر از گاهی می‌پرسد اسفندیار کجاست. تازگی‌ها که گربه هم اضافه شده. می‌پرسد گربه کجاست. انگار همه می‌خواهند از دستش فرار کنند و او پنج دقیقه یک‌بار حاضر و غایب می‌کند. من اینجا هستم، حاضر، توی اتاق، با لپ‌تاپ و گربه‌ام و دارم تلاش می‌کنم بعد از چند روز فشار خانواده کمی تنها باشم. اما انگار نمی‌شود. همه باید جلو ی چشم همدیگر باشیم و با همدیگر به صدای بلند تلویزیون گوش بدهیم. همین الآن مادرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد. من چای نخواسته بودم. اما مادرم همیشه با چای پشت در اتاقم هست. چرا پرت و پلا شدم؟ داشتم چهارشنبه را می‌گفتم، تهران، لنگ ظهر با دوست‌دخترم از خواب بیدار شدیم. زنگ زدم دریانی نان و تخم‌مرغ بیاورد. گفت فقط تخم‌مرغ ۱۲ تایی دارد. پنج دقیقه منتظر شدم و خبری از سفارش‌هایم نبود. لباس پوشیدم و رفتم سراغ‌شان. تا مرا دید معذرت‌خواهی کرد. اسکناس. جریان اسکناس همیشه از طرف من به سمت دریانی بوده و همین باعث می‌شود که او همیشه از من معذرت‌خواهی کند. دلیل دیگری هم برای عذرخواهی داشت: شانه‌های تخم‌مرغ را دیدم. گفت آقا مهندس ببخشید تخم‌مرغ دانه‌ای هم داریم اما بسته‌ای فقط ۱۲تایی مونده، ۶ تایی تموم شده. چرا دریانی همیشه به من دروغ می‌گوید؟ شیر دم به گند و بسته ۱۲ تخم‌مرغ بهم قالب می‌کند، بعد هم که مچش را می‌گیرم معذرت‌خواهی می‌کند. چرا به کلانتری زنگ نمی‌زنم تا دریانی را زندانی کنند؟ دریانی موجود نامهمی در زندگیم است اما همین چیزهای کوچک مرا به هم می‌ریزند. انگار دریانی و حقارت‌های ریزش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. مادرم و مادرانگی‌های حقیرش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. پدرم و سوال و جواب‌های بی‌ربطش هم همین‌طور. نمی‌توانم هیچ کاری بکنم چون همه‌اش دارم به حقارت‌های آدم‌های حقیر فکر می‌کنم. توی ذهنم جواب در خوری به‌شان می‌دهم. برگشتم خانه و سوسیس تخم‌مرغ درست کردم. سین سوسیس نمی‌خورد. من هم سوسیس‌خوار نیستم اما آن روز به خصوص بدم نمی‌آمد. فکر کردم تجلی میل به زوالم است. چون نمی توانم حقم را از دریانی بگیرم، چون نمی‌توانم به شمال‌های خانوادگی نروم به طور ناخودآگاه تصمیم گرفته‌ام با سوسیس‌خواری خودم را نابود کنم. فکر کردم سال ۹۴‌ از همه‌ی این مسائل عبور می‌کنم. خانه‌ی خودم را می‌گیرم، دریانی را تحریم می‌کنم، والدینم را هفته‌ای یک شب می‌بینم و احساس عذاب وجدان هم نمی‌کنم. صبحانه‌مان تمام شده بود. باورم نمی‌شد، یک سوسیس آردی ۲۵ سانتیمتری خورده بودم و حالا داشتم به ضرب چایی دوم می‌شستمش که برود پایین. با سین رفتیم توی اتاق. کمی آهنگ گوش کردیم. وسط‌هایش من با بارفیکس بالانس زدم و سین ازم فیلم گرفت.

سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۳

چهارشنبه سوری است. ساعت یازده صبح با دوست‌دخترم قرار می‌گذاریم. تجریش. دم کفش ملی. تا حالا دو بار تجریش قرار گذاشته‌ایم و هر دو بار همین‌جا. جای دیگری به ذهنم نمی‌رسد. مدل‌های کفش ملی عوض شده‌اند. شبیه کفش‌های خارجی شده‌اند. این برند دیگر ربطی به کفش ملی دوران کودکی من ندارد. می‌نشینم روی نیمکت روبروی فروشگاه و به فیل کفش ملی نگاه می‌کنم. این فیل را خوب می‌شناسم. خواهی نخواهی بخشی از من است. با قدیم‌هایش هیچ فرقی نکرده. چیزهایی که عوض نمی‌شوند را دوست دارم. بالاخره توی زندگی چهار تا چیز هم باید باشد که عوض نشوند، همان‌طور که بودند بمانند، چهار تا چیز که آدم به‌شان چنگ بزند. اما چقدر بد که باید به فیل کفش ملی چنگ زد. انتظارم چیزهای والاتری بود. عقاید متعالی، خاطرات فان، سفرهای آنچنانی، صعود به قلل مرتفع. اما هیچی، فقط فیل کفش ملی هست که مانده. سین هنوز نرسیده. مسج می‌دهد که ۱۰ دقیقه دیرتر می‌رسد. می‌روم صرافی و ۲۰۰ لیر می‌خرم. می‌خواهم بدهم به سین برایم از استانبول چیزمیز بخرد؛ مایو، جوراب، ادکلن.

ورودی بازار تجریش خیلی شلوغ است. سین غر می‌زند. دستش را می‌گیرم و از لای جمعیت راه باز می‌کنیم. به تکیه بالا که می‌رسیم و بساط میوه و سبزی و گل‌های وسط تکیه را که می‌بیند حالش خوب می‌شود. چند جوان، از همین‌ها که ریش دارند و پارچه دور مچ دست‌شان می‌بندند با دوربین‌های حرفه‌ای از کاسب‌های تجریش و بساط‌شان عکس می‌گیرند. یکی باید از خود این جوان‌ها و لباس فرم‌شان عکس بگیرد، همه شکل هم، با تجهیزاتی شبیه هم. الآن اینها اگزوتیک‌تر از تجریش هستند. ما می‌رویم توی حیاط امامزاده صالح. نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم اگر مادرم این صحنه را می‌دید اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت اسفندیار بالاخره «درست» شد. دلم چایی می‌خواهد و درست همین موقع آدمی که یک کتری بزرگ دارد و فریاد می‌زند چایی چایی مقابلم ظاهر می‌شود. ازش چایی و نبات می‌خرم. می‌گوید ۲۰ تا چایی بخر خیرات کن، شب عیده. جوابش را نمی‌دهم، چون جوابی ندارم. انتظارم این است آدم‌ها با دیدن سر تا پایم یک سری مسائل را با من عنوان نکنند. اما می‌کنند. صبح شیر قهوه خورده‌ام و یکی از امراض دهه چهارم زندگیم این است باید صبحم را با چایی شیرین پر رنگ شروع کنم، اگر نکنم تا دم غروب مگسی هستم. می‌رویم لب حوض امامزاده. اما هنوز صدای ترافیک تجریش می‌آید. از دست صداها کجا می‌شود فرار کرد؟ آیا اصلن امکانش هست؟ آن هم وقتی که سرعت صوت ۳۵۶ متر بر ثانیه است؟ وقتی که صوت به صورت امواج کروی در «تمامی» جهات منتشر می‌شود؟ رفتیم حیاط پشتی امامزاده. روی پله‌ی کوتاهی نشستیم. چایی‌ام را هورت می‌کشیدم. صدای فرز آمد. انگار داشتند توالت‌های امامزاده را نوسازی می‌کردند. بلند شدیم. سین چادر امانتی‌اش را پس داد و برگشتیم توی بازار.

بی‌هدف توی بازار راه رفتیم. همه همین هستند. حتی آنهایی که کار خاصی دارند هم کارشان در حقیقت بهانه است. فقط نیاز دارند لای آدم‌های دیگر، لای سر و صدایشان و لای بوها و رنگ‌های عجیب و غریب بازار بلولند. توی همین بی‌هدفی سر از ساعت فروشی‌ای در آوردیم که ردیفی ساعت‌های تقلبی و آشغال دارد. اما آن پشت، جایی که تقریبن پنهان است، چند تا ساعت قدیمی هم گذاشته بود. باورش سخت است اما یک ساعتی داشت، مال ۴۰ سال پیش و فوق‌العاده تمییز مانده بود، روکش طلای ۲۰ میکرون داشت و گذشت این همه سال باعث شده بود که طلایی‌اش دیگر ندرخشد، صرفن زردی کهنه و پخته باشد، توی چشم نزند اما وقتی هم چشمت بهش می‌افتاد از دیدنش بی‌دلیل خوشحال می‌شدی. زنانه، با صفحه‌ای کوچک و تقریبن مستطیلی که وقتی از نزدیک نگاهش می‌کردی متوجه می‌شدی شش‌ضلعی است. تناسبات صفحه‌ی ساعت بی‌نقص بود. انگار داوینچی یا یکی از همین آدم‌هایی که مرض تناسبات هندسی داشته شخصن تک تک اجزای ساعت را طراحی کرده. ساعت کوکی بود با موتوری سر پا. فروشنده می‌گفت تا کوکش می‌کنی «جیک‌جیکش» شروع می‌شود. درست می‌گفت. واقعن پرنده‌ای توی ساعت بود که با چرخاندن غربیلک شروع به خواندن می‌کرد، با من هم حرف زد، گفت مرا بخر، مرا ببر. ما گیر افتادیم. چند بار رفتیم و آمدیم. فروشنده فهمیده بود ما گیر افتاده‌ایم. با این حال سفت روی قیمتش نایستاده بود. کمی تا شد و به اصطلاح با ما راه آمد، جوری که ما هم احساس کنیم «چانه» زده‌ایم. کاسب خوب این‌طوری است. فکر جیبش است اما روحیات مشتری را هم می‌فهمد. قیمت مقطوع. پیف‌پیف. این هم از مفاهیم منحطی است که باب شده. یک مشت آدم‌آهنی با هم تعامل می‌کنند، اسکناس و جنس رد و بدل می‌کنند، با قیمت‌های مقطوع. توی تعامل آدم‌آهنی‌ها هیچ پرنده‌ای جیک جیک نمی‌کند. این‌طوری شد که کادوی عید سین را هم خریدم. تا چند ساعت قبلش ایده‌ای نداشتم که عیدی چی می‌خواهم بهش بدهم. اما بعد از دیدن و خریدن ساعت شش‌ضلعی جوری نسبت به کادویم اطمینان داشتم که انگار سال‌ها بود راجع بهش فکر کرده بودم. بازار همین‌طور است، چیزها آنجا هستند، مخلوط، خوب‌ها لای بدها، فوق‌العاده‌ها لای تاپاله‌ها، فقط آدم باید ببیند، بو بکشد، بعد ناگهان پرده‌ها می‌افتند، نگاه آدم باز می‌شود، شلوغی‌ها ساکت می‌شوند، تصویری مقابل چشم‌هایمان شکل می‌گیرد و آدم به چیزی که قرار بوده برسد می‌رسد. حداقل من که این‌طوری فکر می‌کنم.

بعدش رفتیم نهار. اطمینان کباب خوردیم. برگشتنه دو جعبه نان خرمایی کرمانشاهی خریدم. یکی برای پدرم، یکی هم برای ه و م که شب خانه‌شان مهمان بودیم؛ دو جوان مجردی که هر دو به نان خرمایی علاقه به‌خصوصی دارند. شماره‌ی آخر بخارا را هم برای پدرم خریدم. فکر کردم توی تعطیلات کمی این را بخواند، کمی کله‌اش را از توی آن جعبه‌ی کثافت بیرون بکشد. منظورم تلویزیون است و نکبتی که تویش جریان دارد. واقعیت این است بی‌بی‌سی فارسی و من و تو پدرم را گروگان گرفته‌اند. مسخش کرده‌اند. گاهی فکر می‌کنم رابطه پدرم با تلویزیون مثل رابطه من با اینترنت و وبلاگ و توییتر است. شاید هست، ولی حداقلش این است که اینترنت صدا ندارد. تلویزیون صدا می‌دهد. صدایش باعث شده که ما همه‌ی درها را ببندیم. پدر و مادرم توی هال هستند با تلویزیونی که بلند بلند دارد در مورد مسائلی که به ما ربطی ندارند فریاد می‌زند، ما هم توی اتاق‌هایمان. چند در چوبی ضخیم بین ما فاصله است. نمی‌دانم چرا نمی‌فهمند همین صدای آزاردهنده باعث دوری‌مان شده.

لیموترش

هیچ‌وقت آن‌قدرها سریالی نبودم. آخرین باری که سریالی را دنبال می‌کردم زن داشتم. فکر کنم مربوط به چهار سال پیش می‌شود. سریال دیدن برایم به نوعی معادل این بود که رابطه یکنواخت شده و حوصله‌مان سر رفته. حرفی برای گفتن نداریم و در عین حال باید توی یک آپارتمان کوچک با هم زندگی کنیم، با هم نفس بکشیم، صدای نفس‌های همدیگر را بشنویم، نوبتی توالت برویم، با هم غذا بخوریم، کنار هم بخوابیم، کنار هم خواب‌مان نبرد و همین‌طور که به زور چشم‌های‌مان را بسته‌ایم فکر کنیم کاشکی زندگی‌مان جور دیگری بود. برای فرار از این شرایط، یعنی برای فراموش کردنش زوجها سریال می‌بینند. بعد از جدایی یکی از کارهایی که با خوشحالی ازش دوری کردم همین سریال دیدن بود. در جهان‌بینی‌ام سریال برای زوج‌ها و مرتجع‌ها بود. همیشه ترجیحم فیلم دیدن بوده. فیلم‌های آرت‌هاوس دوست دارم. اما با زندگی تمام وقت، چه کار تمام وقت و چه درس تمام وقت، نیرویی برای فیلم دیدن باقی نمی‌ماند. بعد از یک روز هشت ساعته که بر می‌گشتم خانه فقط می‌توانستم غذا بخورم و جایی ولو بشوم، یا روی تخت یا روی کاناپه. کانادا که بودم برنامه سینمای شهر کوچک‌مان محدود بود به سینمای هالیوود، سینمای جریان اصلی. یک سینمای مخروبه‌ای هم بود که گاهی چیزهای آلترناتیو اکران می‌کرد. فیلم «سال دیگر» مایک لی را آنجا دیدم. تنها رفته بودم سینما. اواخر ازدواجم بود و مشکلات‌مان را ریخته بودیم «آن وسط». واضح بود که باید جدا بشویم و واضح بود که داریم جدا می‌شویم. بعد از دیدن یکنواختی آزاردهنده‌ی زوج توی فیلم، مصمم‌تر شدم که باید جدا بشوم. یک بار هم سینمای اصلی شهر فیلم «درخت زندگی» را گذاشت. جمعیتی به هوای براد پیت و فیلم‌های همیشگی‌اش آمده بودند. فکر کنم نصف سالن دقیقه‌ی ۲۰ بلند شدند و غرغر کنان رفتند. با سطل‌های نیمه‌خالی چس‌فیل. این باعث شد که من حس خوبی داشته باشم، حس کردم آنها عوامند و من از آنها بالاترم.

توی لندن وضع فرق می‌کرد. سینمای بی‌اف‌آی بود. سینمای انستیتو هنرهای معاصر بود که خیلی تعصبی فیلم‌های «غیر جریان اصلی» نشان می‌داد. بعد از نهار سر کار می‌رفتم توی وبسایت سینماها، برنامه‌شان را می‌دیدم. همیشه چیزی برای دیدن بود. ساعت مثلن دوی بعد از ظهر بود، و من هم کارمندی بودم که اصرار داشت به کارمندی تن ندهد و بعد از کارش برود سینما فیلم هنری ببیند. گاهی واقعن می‌رفتم. اما معمولن ساعت نزدیک پنج که می‌شد، نزدیک ساعت فرار که می‌شد دلم مالش می‌رفت و به چیزی جز شام نمی‌توانستم فکر کنم. گاهی هم از پنجره‌ی شرکت به بیرون نگاه می‌کردم. می‌گفتم ای بابا از آسمون داره سنگ و یخ می‌باره. مشخصن اغراق بود. کمی باران که کسی را نکشته. بعد می‌گفتم سینما باشه یه شب دیگه. بیشتر وقتها همین‌طور می‌شد. به دو می‌رفتم خانه. شامی دست و پا می‌کردم و می‌گفتم خب حالا تا آخر شب وقت دارم «کاری» بکنم؛ یا کتاب بخوانم یا توی لپ‌تاپم فیلم ببینم یا وبلاگ بنویسم. معمولن هیچ‌کدام از این کارها عملی نمی‌شد. به جایش توی توییتر می‌چرخیدم. الکی یخچال را باز و بسته می‌کردم. آنلاین دیتینگ می‌کردم. الکی می‌رفتم توالت. همین کارهایی که همه‌ی کارمندها در ساعات آزادی‌شان انجام می‌دهند.‌ یکی از توجیه‌هایم این بود که فیلم را باید روی پرده سینما دید. لپ‌تاپ «هنر سینما» را تلف می‌کند. برای وبلاگ ننوشتن هم که دلیل زیاد داشتم. گاهی می‌گفتم قدر کافی تنها نیستم. گاهی فکر می‌کردم زیادی تنها هستم و اولویتم به جای وبلاگ‌نویسی باید معاشرت باشد. کماکان به سریال دیدن بعد از کار تن نمی‌دادم. آدمهایی را می‌دیدم که می‌گفتند سریال‌ها الآن ارزش هنری پیدا کرده‌اند، مثل سابق نیستند. بعضی‌هایشان حتی سریال‌های آمریکایی را قبول نداشتند و سریال‌های بریتیش می‌دیدند. در هر حال من به این نتیجه رسیده بودم که سریال محصولی است که این سیستم برای آدم‌هایش ساخته، چون آدم‌های این سیستم بعد از روز کاری نمی‌توانند کاری جز سریال دیدن انجام بدهند. دورانی بود که از متفکرین چپ چیزمیز می‌خواندم و «سیستم» ورد زبانم بود. توی ادبیات جدیدم «سیستم» تقریبن چیزی بود معادل «این آخوندا» در ادبیات راننده تاکسی‌ها. یک کلوب فیلم هم عضو بودم. ماهی دو تا فیلم نشان می‌دادند. چند ماه قبل از برگشتنم به ایران زوم کرده بودند روی شانتال آکرمن. می‌خواستند کل فیلم‌هایش را طی ۱-۲ سال نشان بدهند. کرونولوژیکال. من تا فیلم چهارم یا پنجم را دیدم. می‌گفتند یکی از شب‌ها خود آکرمن هم می‌آید. من فکر کردم سر ژان دیلمن می‌آید. هی توی جمعیت را نگاه می‌کردم اما همان کچل‌های همیشگی بودند. آخرین فیلمی که ازش دیدم چند هفته قبل از برگشتنم به ایران بود. شروع فیلم یک ایستگاه قطار توی یکی از شهرهای کوچک اروپای شمالی بود. از همین شهرهای سردی که همه‌شان شبیه همدیگرند. فیلم داستان زنی بود که برای کارش سفر می‌رفت. توی هتل‌های نسبتن لوکس. با یک مردی خوابید. مرده عاشقش شد. داستان زندگیش را برایش تعریف کرد. بهش گفت بمان. زنه بعد از دقایق طولانی سکوت گفت می‌رود. بعد فکر کنم دوربین دشتی را نشان داد، کمی چمن، کمی درخت، یک عالمه مه، تیپیکال اروپای شمالی، تیپکال پوچی مختص اروپای شمالی. زنه برگشت توی اتاق هتلش و به پیغام‌های تلفنش گوش داد. من هم هفته قبلش برای ماموریتی به یکی از همین شهرها رفته بودم. توی یکی از همین هتل‌ها. البته کسی عاشقم نشده بود. بعد از فیلم رفتم مک‌دونالد. نمی‌توانستم از بین این‌همه گزینه موجود برای غذا خوردن انتخاب کنم. دورانی بود که از گزینه‌های متنوع و از حق انتخاب متنفر بودم. توی زندگی، توی همه‌ی ابعاد زندگی‌ام راهروی تنگی می‌خواستم که تویش راه بروم، بدون دورراهی، بدون تردید بین جلو و عقب رفتن، بدون تصمیم‌گیری. چیزبرگر و سیب‌زمینی و کوکا خوردم. خیلی خوشمزه بود. هنوز با کت و شلوار و کراوات کارم بودم. بوی کارمندی می‌دادم و بوی فست‌فود. با اتوبوس برگشتم خانه. فکر کنم چند هفته بعدش استعفا دادم و چند هفته بعدترش برگشتم ایران. آخرش هم که شانتال آکرمن را ندیدم.

الآن یک سال می‌شود که ایرانم. کارم کم شده. هنوز سریال نمی‌بینم. به نظرم زیادی «محصول» هستند. اینکه می‌دانم تیمی نشسته و به سرگرم کردن من، به جذب کردن من فکر کرده آزارم می‌دهد. حتی نقطه مقابلش را بیشتر دوست دارم. اینکه مولف نه تنها تلاش برای جذب کردنم نکند، بلکه آگاهانه تلاش کند تا دفعم کند. مثلن فکر کنم توی فیلم «اسب تورین» بلا تار یک همچین تلاشی می‌کند. روز هفتم زندگی نکبت‌بار آن پدر و دختر را که نشان می‌دهد، با جزییاتی که عین شش روز قبلش بوده‌اند، انگار دارد به آدم اخطار می‌دهد که هی، مردک، از جات بلند شو و از سینما برو بیرون، برو سیب‌زمینی‌تو بخور. دقیقن این‌طوری هم شد. پیارسال که توی سینما فیلم را می‌دیدم، سر روز هفتمش یک نفر بلند شد و زد بیرون. همین‌طور که می‌رفت بیرون گفت اوه مای گاد. ما نُه نفر باقیمانده توی سالن زدیم زیر خنده، ریز.

با اینکه توی ایران وقتم باز شده اما کماکان آن‌قدری فیلم نمی‌بینم. هفته پیش فهمیدم چیزی به نام پردیس قلهک وجود دارد. فیلم‌های «خاص» نمایش می‌دهند. اما انگار کلوپی اختصاصی است. باید عضو بشوی. زنگ زدم و شرایط را پرسیدم. از وقتی پیر و بیکار شده‌ام از «شرایط» می‌ترسم. گوینده‌ای شرایط را می‌گوید و آدم با وحشت می‌بیند «شرایط» را ندارد. مثلن: کارمند پردیس قلهک پرسید دانشجویی؟ گفتم نه، سالهاست که نیستم. گفت جایی کار می‌کنی؟ گفتم نه. پرسش‌هایش را ادامه داد. هر چه بیشتر پیش می‌رفت بیشتر فرو می‌رفتم. آخر سر خسته شدم. واقعیت را بهش گفتم: قربان من هیچی نیستم. ماه قبلش تجربه مشابهی داشتم. دنبال سرپرستی یک گربه‌ی پرشین بودم. صاحبانش وقتی فهمیدند بیکار و مجرد هستم، میانسالم و با والدینم زندگی می‌کنم از دادن گربه منصرف شدند. سربسته عنوان کردند که گربه را به آدم «مستقر» می‌دهند. فاشیسم روزمره. خوشبختانه کارمند پردیس قلهک به سختی و با اغماض قبول کرد که عضو بشوم.

الآن من عضو پردیس قلهک هستم. پریشب‌ها برنامه گذاشتیم لویاتان را ببینیم. من خیلی زودتر از شروع سانس آنجا بودم. هوا بارانی بود و من کفش‌های چرم سبزی که تازگی خریده‌ام را پوشیده بودم. دو ساعت داشتم برای اتلاف. رفتم به سمت رستوران لیموترش، سر خیابان یخچال. قدیم‌ها با زنی می‌رفتیم اینجا. پیتزا و ساندویچ می‌خوردیم. گاهی چیپس و پنیر. یادم نیست در مورد چی حرف می‌زدیم. مال زمانی است که اهداف مشخصی در زندگی داشتیم. آهان، یادم آمد، توی لیموترش در مورد اهداف‌مان حرف می‌زدیم، ادامه تحصیل. کار. دکترا. فاند. ازدواج. ۱۱ سال از آن روزها گذشته. دیدم جلوی لیموترش هستم. باورم نمی‌شد هنوز وجود دارد. خاطرات من از ۱۱ سال پیش کمرنگ هستند. دوست دارم بی‌رنگ بشوند. دوست دارم وجود نداشته باشند. دوست دارم ۱۱ سال پیشم جور دیگری بود، آدم دیگری بودم و کارهای دیگری کرده بودم. واقعیت این است که من فکر می‌کنم یک مقطع ۱۰ ساله از زندگیم را توی توالت انداخته‌ام. خودم را در آن سال‌ها دوست ندارم. نگاهم به زندگی را دوست ندارم. نگاه محدودی بوده، نگاه کارمندی، نگاه مسکینانه. اینها که چرت و پرت است. چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می‌کند این است که آدم خوشحالی نبودم. قدری که می‌توانستم لذت نبردم. از شرایطم، از امکاناتم از هیچی استفاده نکردم. با این حال گذشته عوض نمی‌شود و دیدن لیموترش، این‌طور استوار بعد از این‌همه سال ببیشتر بهم ثابت کرد که گذشته عوض نمی‌شود. رفتم تو. چون یک نفر بودم بدترین میزشان را بهم دادند. گفتم نمی‌شینم. قدیم‌ها می‌نشستم. دفعات زیادی میزم توی رستوران‌ها کنار توالت بوده. اما الآن نه. این روزها به نوعی پاچه پاره هستم. پاچه‌پارگی لازم است و جواب می‌دهد. مثلن توی همین لیموترش سریع میز بهتری بهم دادند. میزهایشان همان قدیمی‌ها بود: فرفورژه، جزو زشت‌ترین مصنوعات ساخت بشر، و خطرناک، همیشه نگرانم حین نشستن و برخاستن از پشت میز و صندلی فرفورژه یکی از آن آهنهای خمیده به بدنم فرو برود. شام سفارش دادم. ساندویچ گوشت تنوری، سالاد فصل، کوکا زیرو. تا غذایم برسد میزهای دور و برم را نگاه می کردم. روبرویم گروهی جوان بودند. چند تا پیتزا گرفته بودند و شراکتی خورده بودند. حالا از هر پیتزایشان یک برش مانده بود. لقمه‌ی شرم و حیا. میز کناری‌ام زوج چاقی نشسته بودند. مشاهدات آماری من می‌گوید که چاق‌ها با هم جفت و جور می‌شوند (اما برعکس این حکم برای لاغرها صادق نیست، لاغرها لزومن با همدیگر زوج خوبی تشکیل نمی‌دهند). آنها نامزد بودند و مشخص بود که مرده خیلی مدل سنتی است. فکر کنم داشتند بی‌اخلاقی در جامعه را محکوم می‌کردند. مرده یک عصا هم به صندلیش تکیه داده بود. وقتی وزن از میزان مشخصی بالاتر می‌رود دیگر دو تا پا برای تحمل وزن بدن کافی نیست: در این مواقع به پای سوم یا عصا نیاز است. گارسنی که مشخص بود رییس لیموترش از دهات آورده و دارد استثمارش می‌کند سالاد و نوشابه‌ام را آورد. دو تا سس مایونز بیژن هم کنار سالادم بود. گوجه فرنگی روی سالاد را برداشتم. واضح بود که خوب شسته نشده اما خوردمش. گوجه‌فرنگی هم برای آقایان خوب است و هم دوست دارم. ادامه‌ی کتابم را خواندم. ساندویچم را آورد. بسیار ضخیم بود. گفتم این را ببر و نصفش کن. نمی‌توانستم چیز به آن درشتی را دستم بگیرم و بهش گاز بزنم، آن هم در ملاء عام. انگار لازم بود نصفش را بخورم تا ثابت کنم با چاق‌های میز کناری فرق دارم. ساندویچم پر از کالباس بود. چیپس هم لابلایش کار کرده بودند. باورم نمی‌شد که هنوز این ساندویچ‌ها وجود دارند، هنوز فروخته می‌شوند، هنوز مردم می‌خورندشان، باورم نمی‌شدم که خودم هم دارم این کثافت را می‌خورم. فکر کردم شاید منو را اشتباه خواندم. ولی حوصله نداشتم غذایم را پس بدهم. هر دو نصفه‌ی ساندویچم را خوردم. کونه‌ی نان باگت را نخوردم تا لاغر بمانم.

تا نزدیک‌های سانس سینما کتاب خواندم و بعد با احتیاط از پشت میز فرفورژه بلند شدم. دوستانم توی حیاط پردیس قلهک سیگار می‌کشیدند. تیتراژ فیلم که شروع شد با آرنج به پهلوی بغل دستی‌ام کوبیدم و گفتم معلومه فیلم خوبیه. همانجا بود که عهد کردم حالا که از غربال فاشیستی پردیس قلهک عبور کرده‌ام و عضویتم را قبول کرده‌اند بیایم و حداقل ماهی دو تا فیلم ببینم. تیتراژ که تمام شد موزیک شروع شد. داد می‌زد که فیلیپ گلس است. یکی از همان سری‌دوزی‌هایش. یک چیز را خوب یاد گرفته. انگار کلن یک آهنگ مادر دارد و با کمی دخل و تصرف در آن گونه‌های مختلفی از آنها را به اسم ساندترک قالب فیلمسازها می‌کند. البته من تحسینش می‌کنم. فیلیپ گلس توی مستندی می‌گفت راننده تاکسی بوده. کم کم خودش را بالا کشیده. (درست برعکس کاری که ما می‌کنیم: کم کم به پایین رفتن.) می‌گفت زندگی خرج دارد. خیلی خاکی‌طور. فیلم هر چه جلوتر رفت من بیشتر توی صندلیم غرق می‌شدم. خانواده مفلوکی بود که مقامات دولتی ظالم انواع بلاها را سرشان می‌آوردند. خیانت هم داشت. مرد اغواگر وسط فیلم از فیلمنامه حذف شد. زن خیانتکار هم از شدت گناه خودش را در دریا غرق کرد. همان همیشگی. جزو گل‌درشت‌ترین فیلمهایی بود که دیده‌ام. شاید زور زدن برای «هنری» بودن آزاردهنده‌ترش کرده بود. ساندویچ کثافت لیموترش توی دلم وول می‌خورد. باورم نمی‌شد همه‌اش را خورده بودم. یک آدامس نیکتوین خوردم تا از لیموترش و از لویاتان فاصله بگیرم. یک هفته است که این آشغال‌ها را می‌خورم تا آن آشغال‌ها را نکشم. جواب هم می‌دهند. جزو معدود اختراعات مدرن هستند که جواب می‌دهند. ساختار کار کردن‌شان هم شبیه غذا خوردن است؛ یعنی آدم سر موقع که وعده‌های غذایی‌اش را بخورد دیگر هی هوس هله هوله نمی کند. این آدامس‌ها هم یک مقدار مشخصی نیکوتین توی بدن آزاد می‌کند و دیگر آدم هوس سیگار نمی‌کند، یا حداقل کمتر هوس می‌کند. فیلم ادامه داشت. بغلی‌ام مشخصن کسر خواب داشت. کله‌اش افتاده بود روی سینه‌اش و به خواب مرغوبی فرو رفته بود. فکر کردم کاشکی جایش بودم و مجبور نبودم سنگینی فیلم، سنگینی ساندویچ و سنگینی خاطرات بازندگی‌ام را تحمل کنم.

دلایل نامتعالی وبلاگ‌نویسی‌ام

فکر کنم آخرین باری که توی بازی وبلاگی شرکت کردم این وبلاگ را نداشتم. وبلاگ قبلی‌ام را داشتم. اسمش «یک مهندس خسته» بود. به دلایلی که دیگر مهم نیستند مجبور شدم ناگهانی ببندمش. آن موقع وبلاگ نسبتن معروفی بود. توی گودر لایک می‌خورد. من هم از درس و مهاجرت و زندگی با همسر سابقم می‌نوشتم. الآن که به نوشته‌های آن دورانم نگاه می‌کنم یک جوگیری زیرپوستی توی‌شان می‌بینم که حالم را به هم می‌زند. آدمهایی بودند، بیشتر دانشجوهای سراسری، رفته بودند خارج، آنجا از یک دانشگاهی کمک‌خرج می‌گرفتند و یک فوق‌لیسانس یا دکترای زپرتی می‌خواندند. بعد هم یواش یواش مهاجرت می‌کردند، یواش یواش «دوست خارجی» پیدا می‌کردند. آداب و رسوم یک مثلث مقدس را هم یاد می‌گرفتند: قهوه، شراب، پنیر. من هم جزو همان‌ها بودم و به نظرم همه‌مان مریض بودیم. مریضی‌مان ناشی از این بود که هیچی نبودیم اما فکر می‌کردیم ابرهای آسمان باز شده‌اند و ما از آن لا تحویل «مردم» شده‌ایم و حالا رسالت داریم روشن‌شان کنیم. البته این کُنه قضیه است. در ظاهر زندگی عادی‌مان را می‌کردیم و وبلاگ عادی‌مان را می‌نوشتیم، اما الآن که از آن دوران فاصله گرفته‌ام ازش خجالت می‌کشم. دقیقن همان چیزی بودم که همیشه ازش فرار می‌کردم: یک آدم جوگیر منتها از گونه‌ی زیرپوستی‌اش.

وقتی «یک مهندس خسته» را بستم ازش توی وردپرس آرشیو گرفتم. اسمش را گذاشتم خرس، با پینگلیش. نمی‌دانم چرا. چند روز بعدش فکر کردم اتفاقن اسم باحالی است. به‌هرحال همیشه حیوانات را دوست داشته‌ام، حداقل ورژن کارتونی‌شان را. بعد فکر کردم خیلی بیشتر از اینکه یک مهندس خسته باشم یک خرس پینگلیش هستم. طبعن حین این تعویض وبلاگ، مخاطب‌هایم را از دست دادم. بعضی‌های‌شان یواش یواش فهمیدند که دکانم عوض شده، بعضی‌ها هم نه. اما همین از دست دادن مخاطب خوب بود. چون توی مهندس خسته نوشته‌هایم یک شکل ثابتی پیدا کرده بودند که باب طبع خواننده‌هایم بود. پست‌هایی در ۸۰۰ کلمه و سه پاراگراف که فراز و فرود مشخصی داشت، با ادبیات ثابت. توی خرس دیدم لازم نیست بچسبم به این فرم چون خوانده نمی‌شدم پس می‌شد هر جوری که دوست دارم بنویسم. یواش یواش شده همین جوری که می‌بینید. الآن از این هم بدم می‌آید. چون باز هم «شکل» گرفته، سفت شده. زمانی برایم جالب بود که به این استایل برسم، چیزی که مال خودم باشد (البته با دزدی از این‌ور و آن‌ور) و بتوانم جوری بنویسم که لحن و استایل خودم باشد و خوانده هم بشوم. اما الآن تکراری شده. مثل هر چیز دیگری، تا بهش می‌رسی لذتش را از دست می‌دهد. شاید برای همین است که کمتر می‌نویسم. چون دارم یک چیز ثابت می‌نویسم، دارم خودم را تکرار می‌کنم.

الآن فکر کنم به یک تکان نیاز دارم تا دوباره وبلاگ نوشتنم را دوست داشته باشم. ولی چنین تکانی یعنی خرس را ببندم و گمنام و بدون قید و بند بنویسم. این کار را نمی‌کنم چون فاحشه‌ی توجهم. چون دوست دارم که خوانده شوم و واقعیتش این است که تنها چیزی که این وبلاگ را سر پا نگه داشته همین حسی است که از «خوانده شدن» دریافت می‌کنم. نوعی دستاورد است؛ اینکه روزمره‌هایت را جوری قالب یک سری آدم بکنی که جذب بشوند و تا ته مهملاتت را بخوانند. انگار اگر بتوانم این کار را بکنم روزمره‌هایم کیفیت دیگری می‌گیرند، کیفیتی متعالی. انگار خودم هم دیگر آدم عادی‌ای نیستم که آن زندگی روزمره را داشته و ازش نوشته، آدم دیگری هستم که خاص و متفاوت است. انگار از خود روزمرگی بر علیه‌اش استفاده کرده‌ام و شکستش داده‌ام. البته می‌دانم این نگاه درستی نیست، فروتنانه نیست، خاضعانه نیست، ولی الآن که پیر و فرتوت هستم می‌دانم که ماجرا را این‌طوری می‌بینم. بنزین من توجه دیگران است. غم‌انگیز است.

(نکته‌ی غم‌انگیز شماره ۲: وبلاگم از دکترایم بیشتر بهم احساس «دستاورد» می‌دهد.)

البته، گاهی تلاش‌هایی می‌کنم برای اینکه کاملن خودم را به «توجه دیگران» نفروشم. چه تلاشی؟ مثلن همین که خواننده انتظار خواندن «همان همیشگی» را دارد و من حداقل این‌قدر از «خواننده» عبور کرده‌ام که برایم مهم نیست «همان همیشگی» را تحویلش بدهم. این هم بر می‌گردد به نگاهم به وبلاگ‌نویسی روزمره؛ اسمش همه چیز را توضیح می‌دهد: روزمره. قرار نیست امسال مثل پارسال باشم چون زندگیم عوض شده، شاید هم مثل پارسال باشم ولی از قضا مثلن الآن با دو سال پیشم فرق کرده‌ام، خوشحالم که فرق کرده‌ام و قصد هم ندارم به خاطر خواننده برگردم به دو سال قبل و توی همان سیاهی‌ها دست و پا بزنم. یعنی در این حد استقلال خودم را حفظ کرده‌ام. ولی خب با این‌حال هنوز در قید و بند خوانده شدن هستم.

اصرارم به روزمره‌نویسی هم نکته‌ی به خصوصی ندارد. راستش دوست دارم چیزهای دیگری هم بنویسم. اما یک مانع جدی سر راهم هست: بی‌سوادی. فکر کنم تنها چیزی که صلاحیت نوشتن در موردش را دارم زندگی خودم است. شاید هم این حالتم به خاطر وفور متفکرین مجازی است. همین درب و داغون‌هایی که توی فیسبوک نقد و تحلیل می‌نویسند. اینها ترسناک هستند. از طرفی وجودشان خوب است. آدم دائمن یادش می‌افتد که چنین گزینه‌ای هم هست؛ اگر بروی بالای منبر و پایین نیایی اتفاق‌های ترسناکی در انتظارت است.

یک چیز دیگر هم هست. آدم خودش می‌داند کی خوب می‌نویسد، یا کی چیز خوبی تولید کرده. حتی گاهی وقتی حین تولیدش است هم آگاه است که دارد یک «حرکتی» می‌کند. این هم عامل محرک است. گاهی بر می‌گردم به آرشیوم و چیزی می‌خوانم و زیر لب می‌گویم «عه این چه خوبه». می‌دانم که اینها هم حس‌های بدی هستند، خودشیفتگی بیمارگونه. ولی خب این مرض را هم دارم. این چیزهایی هم که می‌گویم دستاوردهای ۳۰ سالگی به بعدم هستم. قبل از ۳۰ من نسبت به خودم نابینا بودم. هیچ چیزی در مورد خودم نمی‌دانستم. فقط می‌خوردم و می‌خوابیدم و کار می‌کردم. الآن آب می‌خورم برایش یک تحلیل روحی-روانی دست و پا می‌کنم. خواسته‌هایم و امیالم را موشکافی می‌کنم، چیزهایی که خوشحالم می‌کنند و چیزهایی که ناراحتم می‌کنند. بعد از ۳۰ سالگی مسلح به ذره‌بینی شدم که با آن می‌توانم زیر پوستم، زیر گوشتم، و داخل سلول‌هایم را ببینم. داخل هر سلول یک دوقطبی با فرکانس بالا در حالا نوسان است. خوب-بد. بالا-پایین. حرکت-سکون. گرم-سرد. چه می‌دانم.

شروع مهندس خسته با سایت «قطار» بود. یک چیز کثافتی که گونه‌ی پیش از تاریخ بالاترین بود. شاید هم گونه‌ی متعالی‌تری بود چون توی سایت قطار امکان رای دادن برای «توده‌ها» پیش‌بینی نشده بود و صرفن «اعضا» لینک پست می‌کردند تا «توده‌ها» مطالعه‌شان کنند. آنجا بود که اولین بار یک وبلاگ دیدم. بعد چندتای دیگر هم دیدم. همه‌شان بلاگفا. با خودم گفتم اینها آشغال هستند، الآن من وبلاگ می‌زنم تا اینها درستش را یاد بگیرند. فکر کنم سال ۸۵ بود. خوشبختانه کمی بعدش این احساس رسالت را در خودم سرکوب کردم. شاید هم خود به خود سرکوب شد، چون وبلاگ‌هایی دیدم که به نظرم خوب می‌نوشتند.

بحث آدم‌ها هم هست. از یک زمانی به بعد تفکیک آدم‌های واقعی/آدم‌های مجازی را گذاشتم کنار. الآن فکر کنم بیشتر ارتباطاتم با آدم‌هایی است که آشنایی‌مان یک جورهایی به واسطه فضای مجازی بوده. بد هم نیست. و گرنه لابد داشتم با م.م.ک معاشرت می‌کردم. منظورم مهندس‌های مهاجر کارمند است. الآن با هیچ‌کدام از همکلاسی‌های لیسانسم ارتباط ندارم. ناراحت هم نیستم. اینها همان‌هایی هستند که شماره دانشجویی همه را حفظ می‌کردند و نمره آدم را از روی تابلو اعلانات می‌خواندند. همان‌هایی که الآن آمریکا و استرالیا و کانادا هستند. یکی‌شان بود، سر رتبه‌های کنکور فوق‌لیسانس به من حمله کرد. منظورم این است که یک روز صبح آمد دانشگاه و لای کلاسورش یک چاقو گذاشته بود. تا مرا دید صدایم کرد و با چاقو پهلویم را پاره کرد. گفت کسی نباید رتبه‌ش از من بهتر بشه. بعد هم مهاجرت کرد رفت کانادا. انگار نه من اصراری به معاشرت با آنها دارم و نه آنها با من. فقط توی لینکدین همدیگر را دنبال می‌کنیم. البته قانونش این است که بین یک تپه تاپاله همیشه الماس هم پیدا می‌شود. بین تاپاله‌های هم‌کلاسی من هم یک مورد بود. تازه کشفش کردم، آن هم به کمک لینکدین. پسری بود اهل ملایر. تهران قبول شد و آمد درسش را خواند. بعد چیکار کرد؟ باورتان نمی‌شود ولی توی لینکدین دیدم زده که توی شهرداری ملایر کار می‌کند. وقتی این را خواندم کله‌ام را به میز کوبیدم. چند بار. خون همه جا را فرا گرفته بود. بعد به چهره‌اش از توی مانیتور بوسه زدم. چندین و چند بار. مانتیور هم خونی شد بود. تصویر درستی بود. عشق بدون خون بی‌معنی است. عکسش را پرینت گرفته‌ام و الآن قاب کرده‌ام بالای دیوار. او امام من است. به من نگاه می‌کند. من قطعن کوچکتر از آنم که به او نگاه کنم. این هم از این. فکر کنم همه‌ی دلایل را وبلاگ نوشتنم را گفتم، یا حداقل چیزهایی که راحت می‌شد نوشت‌شان. این هم بازی وبلاگی بود که وبلاگ در انتهای شب من را بهش دعوت کرد. زنو. وبلاگش را دوست دارم، خیلی زیاد. قرار بود در مورد این بنویسیم که چرا وبلاگ می‌نویسیم. گرچه تقریبن مطمئنم نمی‌نویسند، یعنی یا به نظرشان کار لوسی است و یا دوره‌اش گذشته (به درستی)، من هم وبلاگ‌هایی که دوست دارم را دعوت می‌کنم بنویسند:
تاملاتی زیر دوش حمام
ملالی نیست جز دوری شما
کوتاه
ناپیدا
پیاده‌رو
چاغر
بریف اینکانتر
لبه‌های من
ماجرا
شاخ و دم

روبوکاپ

تا یک سنی مادرم برایم لباس می‌خرید. دقیقن نمی‌دانم تا چند سالگی. از وقتی که یادم می‌آید لباس‌هایی که برایم می‌خرید را دوست نداشتم. مادرم چون کارمند بود برایم چیزهای ایرانی ارزان می‌خرید. نگاهش در زندگی بر مبنای کم خرجی و صرفه‌جویی بود. آجر روی آجر گذاشتن. من با همان سن کمم می‌فهمیدم که جنس‌های بهتری هم هستند. چون کور نبودم و می‌دیدم که بچه‌های دور و برم چه چیزهایی می‌پوشند. از یک سنی به بعد اعتراض کردم. اما مادرم همچنان می‌خرید. من هم چاره ای نداشتم جز اینکه با ناراحتی قبول کنم. چرا؟ چون خودم فقیر بودم و نمی‌توانستم برای خودم لباس بخرم. اولین باری که با پول‌های خودم برای خودم لباس خریدم را یادم است. دانشجو بودم. به پسری دبیرستانی فیزیک درس می‌دادم. دستمزد آخر ترمم می‌شد پنجاه تومان. مادرش پولها را گذاشت توی پاکت. با نارضایتی بهم داد. فکر کرده بود چون آشنای‌شان مرا معرفی کرده قرار است مجانی درس بدهم. نارضایتی‌اش را اعلام کرد و منتظر بود من شرمنده بشوم و قضیه را حلال و حرامی بکنم. با چشم‌هایی که از شدت شرم به زمین خیره شده پاکت را پس بدهم. نکردم. پاکت پول را از دستش گرفتم، تقریبن قاپیدم، با شست پشت کفشم را جا انداختم و از در زدم بیرون. بعد با دوست‌دختر کهنه‌ام رفتیم فروشگاه مرکزی پاتن‌جامه که لباس بخرم. پروردگارا چرا این‌قدر پیر شده‌ام؟ پاتن‌جامه منقرض شده و من شده‌ام مثل پیرمردهایی که از زمان شاه خاطره تکراری تعریف می‌کنند. یک شلوار آبی کتان خریدم. شلوارهایم همیشه سیاه یا جین بودند. این اولین باری بود که داشتم ساختارها را می‌شکستم. فکر می‌کردم با این رنگ‌های متفاوت آدم دیگری می‌شوم، آدم بهتری می‌شوم. معلوم است که نشدم. آدم یک چیزهایی می‌بیند. مثلن من مدل‌های جیورجیو آرمانی را می‌دیدم که شلوارهای روشن و تنگ می‌پوشیدند، لب دریا قدم می‌زدنند، بالاتنه لخت و عضلانی. من هم شلوار پاتن جامه‌ی آبی رنگم را می‌پوشیدم اما دقیقن نمی‌دانستم شبیه کی شده‌ام. مادرم بهم کمک کرد. گفت با این شلوار شبیه شاگرد مکانیکا شدی. فکر کنم درست می‌گفت. ولی معلوم بود دارد انتقام هم می‌گیرد. انتقام اینکه من بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌تواند برایم لباس بخرد، دیگر او محافظم نیست بلکه خودم با دوست‌دختر درشتم می‌رویم و از شریعتی شلوار می‌خریم. با پول خودم. یک کاپشن هم خریده بودم. مشکی. مواد. جنسش مثل یک کیسه زباله‌ی ضخیم بود. یک زمانی اینها مد شده بودند. هنوز هم در مناطقی از شهر مردم اینها را می‌پوشند. تقصیر من و مردم نیست. این‌قدرها هم بدسلیقه نیستیم، تقصیر مافیای لباس است که یکهو کل بازار را پر از کاپشن‌های کیسه زباله‌ای می‌کند. آدم سردش می‌شود و یکی می‌خرد. یا آدم پول دارد، پولش را باید به سرعت خرج کند تا آجر روی آجر نگذارد و شبیه مادرش نشود، پس به دو می‌رود و از پاتن‌جامه یک کاپشن زباله‌ای می‌خرد. گزینه دیگری نیست. چند وقت بعد کاپشن را دادم به پدرم.

مادرم هنوز هم هر از گاهی برایم لباس می‌خرد. مثلن تی‌شرت و پیژامه و این‌جور چیزها. اما شرت نمی‌خرد. انگار ناجور است که مادر برای پسر بزرگش شرت بخرد. همین چیزهایی که می‌خرد را هم با احتیاط عرضه می‌کند. می‌گوید اگر نمی‌خواهی اشکالی ندارد، می‌دهم به فلانی. موردی که یادم مانده مربوط به پارسال تابستان می‌شود. مرداد. مادرم با یک تی‌شرت دور خانه راه افتاده بود و به آدم‌های مختلفی عرضه‌اش می‌کرد. من توی اتاقم بودم و صدای داد و فریاد افراد خانه را می‌شنیدم؛ نه نمی‌خوام، این چیه؟ آخه چرا فکر کردی من اینو می‌پوشم؟ مادرم از هر اتاق که به اتاق بعدی می‌رفت گردنش خم‌تر می‌‌شد. از اتاقم رفتم بیرون کمی به ماجرا بخندم. دیدم نوبت برادرم شده. مادرم تی‌شرت را جلوی دماغ برادرم گرفته بود. تی‌شرت سیاهی بود که رویش عکس صورت روبوکاپ داشت. دویدم. سرعتم باور نکردنی بود. تی‌شرت را توی هوا قاپیدم و گفتم من اینو می‌خوام. مادرم باورش نمی‌شد. می‌گفت تو که از این چیزا دوست نداری. گفتم شما نمی‌دونی، شما خیلی وقته که هیچی نمی‌دونی، من اتفاقن فقط از این چیزا دوست دارم، ینی چیز دیگه‌ای غیر از این چیزا دوست ندارم. یک مرد میان‌سال که طلاق هم توی کارنامه‌اش دارد و زندگی باهاش بد تا کرده، این آدم غیر از تی‌شرت روبوکاپ چی می‌خواهد؟ آدمی که توی زندگی تاسش نهایتن جفت سه بوده چطور؟ همان‌جا تی‌شرت را تنم کردم. کمی چسبان بود. بعد از مهاجرت معکوسم کمی لاغر شده‌ام. هنوز شکم دارم اما خب مثل شکم خارجم نیست. یک شلوار کتان شیری رنگ هم دارم. تی‌شرت سیاه و شلوار سفید. کنتراست. درست است که مثل مدل‌های ایتالیایی نشده بودم اما خودم را دوست داشتم، با آن روبوکاپ گنده و خشمگینی که روی سینه‌ام نشسته بود، کلاه‌خود محکم و براقش، چشمهای شیاری که انگار توی‌شان لامپ زنون روشن است، همه چیز درست بود، همه چیز سر جای خودش بود، روی سینه من. احساس می‌کردم حتی بدون تفنگ هم دنیا می‌تواند مال من باشد، می‌توانم تاس دیگری بریزم.

خانه برایم کوچک بود. زدم بیرون. زمانی بود که والدین دوست‌دخترم رفته بودند خارج. خانه‌شان مکان شده بود. من هم می‌رفتم آنجا. دوران خوبی بود. دوست‌دخترم سازش را می‌زد. من کمی کتاب می‌خواندم. کمی کار می‌کردم. بعد از ظهرها آشپزی می‌کردیم برای شام شب. قورمه سبزی، خوراک مرغ، سالاد کاهو، ترشی و زیتون. گاهی بعد از شام فیلم می‌دیدیم. یک شبش بونوئل دیدیم. فیلم «زیبای روز». توی فیلم کاترین دونو کلاهی مشکی سرش گذاشته بود. شبیه عرقچین پیرمردها. همه چیز بر می‌گردد به «پول آف» کردن. زن‌های دیگر این کلاه را سرشان بگذارند آدم بالا می‌آورد. اما کاترین دونو پول آف کرده بود. فکر کنم تا قبل از خواب داشتیم راجع به کلاه کاترین دونو حرف می‌زدیم. شب‌ها توی تختخواب پدر و مادرش می‌خوابیدیم. فکر کردن به این کار سخت است، انگار ایرادی داشت، اما واقعیتش این بود که آن‌قدرها هم سخت نبود. آدم نباید به همه چیز فکر کند. من سرم را می‌گذاشتم روی بالش و بیهوش می‌شدم و دیگر فکر نمی‌کردم که این تخت فلانی است. به همین سادگی. یعنی دورانی بود که همه چیز به سادگی هضم می‌شد و هیچ موضوعی نیازی به بیشتر از پنج دقیقه فکر نداشت. دوران خوبی بود. خیلی همدیگر را می‌خواستیم. عین حیوانات سکس می‌کردیم و خسته نمی‌شدیم از هم. توی یکی از همین روزها بود که با تی‌شرت روبوکاپ رفتم پیشش. به زعم خودم من هم روبوکاپ را پول آف کرده بودم. اول بهم خندید. گفت این که تنگه، چسبونه. درست می‌گفت، اما برایم فرقی نداشت. بعضی آدمها تی‌شرتی هستند. مثلن من. هر تی‌شرتی کاراکتر خودش را دارد. عکس‌های روی تی‌شرت هم مهم هستند. مسئله ترکیب رنگ‌ها و آمدن و نیامدن آن تی‌شرت به بقیه‌ی تیپ آدم نیست، مسئله ارتباط روحی آدم با نقش روی تی‌شرت است. یک روز آدم از خواب بیدار می‌شود و بدون دلیل احساس می‌کند روبوکاپ است. با حرکات خشک، عضلات گنده و فلزی‌اش را می‌کشاند تا دم دستشویی و می‌شاشد، صدای بوق بوق می‌دهد و بی‌دلیل لیزرهایش را به این‌ور و آن‌ور می‌تاباند، روزش را شروع می‌کند. توی چنین روزی آیا گزینه دیگری هست غیر از پوشیدن تی‌شرت روبوکاپ؟ پاسخ: نه. این چیزها را همه نمی‌فهمند، همان‌طور که عرقچین کاترین دونو را نمی‌فهمند.

با این اوصاف بود که روبروی دوست‌دخترم ایستاده بودم. صبح جمعه بود. یواش یواش ظهر شد. توی تخت بودیم. لای لحاف‌های تمییز پدر و مادرش. میز توالت مادرش را می‌دیدم. عطرها، کرمها، اودکلن‌های پدرش. عکس بچه‌هایشان را به دیوار زده بودند. دوست‌دخترم داشت اینترنت می‌کرد. من می‌غلتیدم. این کار را دوست دارم، به خصوص لای ملافه‌هایی که بوی پودر رختشویی می‌دهند. اتاق‌شان پنجره کوچکی داشت که پرده‌اش همیشه پیش بود. من عادت داشتم لخت بروم و از لای پرده کوچه را نگاه کنم. می‌گفت نکن، همسایه‌ها می‌بینن. بعد بر می‌گشتم پیشش توی تخت. شلوار و تی‌شرت روبوکاپم روی میز اتو افتاده بود. این‌جور وقت‌ها آدم گشنه‌اش می‌شود. ایرانی‌ها ظهر جمعه کباب می‌خورند. یعنی باید بخورند، اگر نخورند مریض می‌شوند. من هم پیشنهادش را دادم. گفتم بروم سر کوچه دو سیخ کوبیده و گوجه بگیرم. توی این دوران همه چیز عوض شده، همه چیز خشک شده و غذاهای من هم خشک شده‌اند، دیگر کوبیده‌ی چرب و چیلی نمی‌خورم، موقع سفارش غذا اول فکر می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و روی کباب برگ انگشت می‌گذارم، کبابی که ازش بدم می‌آید. اما آن زمان‌ها هنوز کوبیده می‌خوردم. تی‌شرتم را پوشیدم، یک قابلمه کوچولو برداشتم و رفتم نایب. از نایب بدم می‌آید، منتها نایب تبدیل شده به تعریف استاندارد از کباب.  نایب هنوز دم درش گماشته‌هایی کار می‌گذارد که لباس پلیس می‌پوشند. اینها در را برای آدم باز می‌کنند و بعد خبردار می‌ایستند. آخرش هم باید اسکناس مچاله کرد و چپاند توی مشت‌شان. اما آن روز به خصوص پلیس نایب جلوی مرا گرفت. فکر کرد گدا هستم. چون با قابلمه و تی‌شرت روبوکاپ دم در کاخ‌شان ظاهر شدم. خودشان فکر می‌کنند کاخ است. با آن نمای سنگ سفیدی که کار می‌کنند لابد ایده شان‌همین است؛ اینجا آکروپولیس است، به کاخ ما خوش آمدید. پلیس نایب در را برایم باز نکرد. پرسید چیکار داری؟ گفتم هیچی، اومدم غذا بگیرم. گفت از در پشتی برو، بیفت به دست و پای آشپز، تمنا کن، شاید چیزی بندازه جلوت. کمی طول کشید تا فهمید مشتری مجهز به کیف پول هستم. دافهای پشت دخل هم نمی‌توانستند مرا هضم کنند. انگار فقط باید کت و شلوار قهوه‌ای بپوشی تا بهت لبخند بزنند، یا عینک‌های گنده با یک عالمه نگین دورش. قابلمه‌ام را هم نمی‌گرفت. می‌گفت آلوده است. من هم بی‌هوا گفتم خودت آلوده هستی، خودت و صاحبت و آن بدبختی که دم در کاشته‌ای و لباس پلیس تنش کرده‌ای. مشخصن زیاده‌روی کردم، اما داف پشت دخل خودش را کنترل کرد و ادامه داد. می‌گفت خودمان ظرف یکبار مصرف ضخیم داریم که به نابودی طبیعت هم کمک می‌کند، توی آنها برای‌تان غذا سرو می‌کنیم. گفتم من توی قابلمه خودم کباب می‌خوام. اینجا بود که از لغت آقای محترم استفاده کرد. منظورش این بود که لب مرزی هستی که اگر بیشتر حرف بزنی آقا پلیس دم در می‌آید سراغت. سرم را چرخاندم و به پلیس نگاه کردم. پیرمرد چاقی بود. با انگشت روبوکاپ روی تی‌شرتم را نشانش دادم. سریع کلاهش را برداشت و نیم‌چه تعظیمی کرد. اینها همه در حکم آتش بس بود. کباب‌هایم را توی ظرف‌های یونولیتی تحویلم دادند. ضخامت جدار این ظرف‌ها دو سانتیمتر است. مطمئنم جایی توی ذهن منجمدشان فرمولی نوشته شده که مضمونش این است: استفاده بیشتر از پلاستیک یکبار مصرف = شیکی و باکلاسی بیشتر. زدم بیرون. توی پیاده‌رو روبروی درشان ایستادم. قابلمه خالی‌ام را برعکس گذاشتم روی سرم و دست‌هایم را صلیب کردم. کلاهم چیزی بود مابین کلاه‌خود روبوکاپ و عرق‌چین کاترین دونو. بلند بلند خندیدم. داف‌های پشت دخل دست به تلفن شدند ولی حتی خودشان هم می‌دانستند که در مقابل سرعت عمل روبوکاپ چیزی برای عرضه ندارند. بول‌داگهای گرسنه‌شان را ول کرده بودند به سمتم. به اینها غذا نمی‌دهند تا با اشتها به اوباشی مثل من حمله کنند. اما آنها حتی به گرد پایم هم نرسیدند. دم در خانه دوست‌دخترم نگرانم بود. برایش داستان نبردم را گفتم و بعد کبابها را به نیش کشیدیم.


KHERS’s Twitter

  • باد خزان نکبت ایام ناگهان برباغ و بوستان شما نیز بگذرد (ملالی نیست جز دوری...) khers.newsblur.com/story//ca68d3 9 hours ago
  • شاهرود (ماجرا) khers.newsblur.com/story//570415 9 hours ago
  • اتفاقن سن که می‌ره بالا دیگران با آدم مهربون می‌شن، آدم خودش از خودش بدش میاد. 13 hours ago
  • گردن خیلی سال نیست به منوها اضافه شده. قبلنا همین ماهیچه بود و چلوگوشت. 14 hours ago
  • مهندس اواخر زندگی حرفه‌ایش می‌تونه یه تویوتا کورولای صفر بخره. 14 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 792,780 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 616 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: