پارسیفال

احتمالاً همه‌ی چیزهایی که در مورد مادرم می‌نویسم کلیشه‌ایست. از سنی به بعد کلیشه‌ای بودن اذیتم نکرد. اینطوری‌ام. اینطوری فکر می‌کنم. نازل و مبتذل. از این قضیه خوشحال هم نیستم، اما اینطوریست. درمانی برایش بلد نیستم. یا شاید هم حوصله‌ی درمان نداشته باشم.

وقتی مادرم مرد خیلی شدید احساس تنهایی کردم. یک سال بود که پیش پدر و مادرم زندگی نمی‌کردم. قبل‌ترش هم هفت سال ایران نبودم. اما دو سال اخیر که ایران بودم خیلی با مادرم بودیم. اما اینها توجیه این نبود که اینطور خودم را تنها ببینم. فکر کنم علتش جنس رابطه باشد. واقعیت این است که مادرم مرا خیلی دوست داشت. عاشقم بود. عاشق همه‌ی بچه‌هایش بود. جنس دوست داشتنش فرق داشت. انگار همه‌ی دوست‌داشتنها دلیلی دارند اما مادرم مرا بی‌دلیل و بدون منطق دوست داشت. برایش فرقی نداشت که چقدر از محبتش را پس بدهم، او مثل همیشه کار خودش را می‌کرد. اینهمه محبتش اذیتم می‌کرد. اینهمه که حواسش بهم بود کلافه‌ام می‌کرد. بهش می‌گفتم. متلک می‌انداختم. مسخره‌اش می‌کردم اما فرقی نداشت. فاصله‌ی بین دو تا بیمارستانش چند هفته مرخص بود. حالش هم خوب و عادی بود. یا حداقل اصلاً نشان نمی‌داد که قرار است چند هفته بعدش تالاپی بمیرد. منِ احمق با گربه پا شدم رفتم شمال. با ماشین جدیدم. سفر احمقانه‌ای بود. حالم از تهران و از زندگی‌ام و از رابطه‌ام به هم می‌خورد. باید می‌رفتم. برای همین تا دیدم فرجه‌ای هست و حال مادرم خوب است رفتم. ده روز هم ماندم. از همان روز دوم مریض شدم. از همین سرماخوردگی‌های شدید همراه با تب و بدن‌درد. سه روز روی تخت افتاده بودم. فقط یک بار توانستم بلند شوم تا داروخانه بروم. شمال هم سرد و بارانی بود و گربه هم مطلقاً نمی‌توانست کمکی کند. می‌فهمید حالم بد است و با همان نگاه مرموز همیشگی‌اش نگاهم می‌کرد. عین آن ده روز سفر مادرم بهم تلفن می‌زد. هر شب بدون استثنا. کلافه و مریض بودم و نمی‌توانستم درست حرف بزنم. همین نگرانش کرده بود. می‌خواست بیاید شمال پیشم. از پشت تلفن داد می‌زدم که نه خوبم. با همان لحن مادرانه و نگرانش حرف می‌زد. صدایش از پای تلفن می‌لرزید. حالم بد می‌شد وقتی اینطوری می‌کرد. پای تلفن بد باهاش حرف می‌زدم، به امید اینکه چند روزی دست از سرم بردارد. اما فرقی نداشت، دوباره فردا شبش زرزر زنگ می‌زد و می‌پرسید شلغم خوردی؟ سوپ خوردی؟ نمی‌تونی برگردی تهران؟ فکر کنم یک شبش حتی بدون خداحافظی تلفن را کوبیدم و قطع کردم. حالا که مرده، متوجه شده‌ام دیگر هیچ کسی، مطلقاً هیچ کسی در این دنیا نیست که مرا این شکلی دوست داشته باشد. اگر کنار چالوس بیفتم و بمیرم ابداً برای کسی مهم نیست. همه‌ی روابط مقرراتی دارند. کافی‌ست چند بار با دوستانم سر سنگین باشم تا کل دوستی‌ای چندین و چند ساله نابود شود. همه‌ی روابط سیاست دارند. حتی با خواهر و برادر. باید مراقب بود آدمها آزرده نشوند. خیلی از روابط تهش به پول ختم می‌شوند. مثلاً کار کردن: قراردادی مالی که بر اساسش آدم با آدمهای دیگری اندرکنش دارد و در عوض دستمزدی دریافت می‌کند. روابط عاشقانه هم همینند. ازدواج یک قرارداد حقوقی‌ست. باید طرف را تامین کرد؛ پولی و جنسی و احساسی. در هر کدام از این زمینه‌ها کم‌کاری کنی قراردادت از طرف متولی قانون منقضی می‌شود، یعنی همان طلاق. با انگشتهایم روابطم را می‌شمرم و بدون استثنا همه‌شان شکلی از بده‌بستان هستند. چیزی می‌دهی و چیزی می‌گیری. یا پول، یا چیزهای دیگر. بدون این بده بستانها روابط معنی‌شان را از دست می‌دهند. جوهرشان همین است. خودِ رابطه پوششی است برای پوشاندن این بده بستانها و سیاست‌بازیها. حالم از این روابط به هم می‌خورد. مدام باید چیزی بدهی. مدام باید انتظارات را برآورده کنی. مدام باید به این انتظارات فکر کنی، به خواسته‌های طرف مقابل. باید حواست باشد پایت را اشتباهی نگذاری. دائماً باید در حال مهار و کنترل امورات باشی. اینها کجا و رابطه‌ی با مادرم کجا؟ برای همین است که الآن احساس تنهایی می‌کنم. چون خیلی ساده، در یک چشم بهم زدن تنها آدمی که مرا فارغ از این بده بستانها دوست داشت مُرد. الآن فرقها را می‌فهمم. دوست داشتنش اینقدر خالص بود که آزاردهنده می‌شد. چون هیچ وقت نمی‌توانستم به این سوال ساده که «چی از جونم می‌خواد که اینقدر زنگ می‌زنه؟» جواب بدهم. چون مطلقاً چیزی ازم نمی‌خواست و برای منِ کاسب‌منش این غیر قابل فهم بود. خودم را برای خودم دوست داشت. برای اینکه هنوز بخشی از خودش بودم. مطابق قوانین روابط می‌شود گفت محبتش احمقانه و بی‌منطق بود. کسی که اینطوری، خارج از ملاحظات و آینده‌نگری و بده‌بستان کس دیگری را دوست دارد احمق است. در پارسیفال، واگنر داستان پادشاهی را می‌گوید که زخم خورده. زخمش درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس. پادشاه در نبرد با شر، تسلیم وسوسه و شهوت شده و همان موقع کسی نیزه‌اش را دزدیده و با آن پهلوی آمفورتاس را پاره کرده. پادشاهْ زخمی است و ناتوان از انجام رسالتش، و ناراحت از اینکه حتی نمی‌تواند با خیال راحت بمیرد؛ باید زنده بماند و زجر بکشد. انواع و اقسام مرهم‌ها و ضمادها برایش بی‌فایده‌اند. تنها درمانش، رهایی‌اش، توسط «احمقی‌ست که وجودش با شفقت روشن شده». لغت احمق زمخت است. اما لازم است. یا حداقل الآن لزومش را می‌فهمم. پارسیفال همان احمق ساده‌لوح است. از دنیا بی‌خبر. اسمش را نمی‌داند، دنبال پول و پله نیست، دنبال هیچ چیزی نیست و در نهایت می‌تواند ناجی پادشاه باشد. داستان من هم تقریباً همین است. این زندگی مزخرفی که جریان غالبش ناراحتی‌ست، غم و غصه و سردرگمی‌ست، مرا زخمی کرده. زخمش هم درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس است. عفونی‌ست. گاهی بدتر می‌شود. گاهی دردش کم می‌شود. اما همیشه هست. توی این زندگی محبت و شفقت مادرم ممکن بود نجاتم بدهد، به نوعی پارسیفالم بود، یا حداقل می‌توانست باشد. الآن دیگر نیست. چون مرده. من اینقدر کُند و کودنم که حتی وقتی داشتمش هم حواسم نبود که دارمش. یاد سفر ده روزه‌ام می‌افتم، تلفنهایمان، اوقات تلخی‌هایم. مثل یک بچه‌ی نُنر بداخلاقی می‌کردم و باز هم زنگ می‌زد، فردا شبش هم زنگ می‌زد، پس‌فردا شبش هم زنگ می‌زد، چون من همین گهی‌ام که هستم و برای مادرم مطلقاً فرقی نداشت که چقدر گه هستم، شدت دوست داشتنش و جنس شفقتش همان بود؛ بی‌حساب سرریز می‌شد به سمتم. عزاداری برای مادر مرده‌ام یک بخش ماجراست، بخش دیگر مشکلم همین مقایسه است. مدام مادرم را با بقیه می‌سنجم. مقایسه‌ایست بی‌معنی. جلویش تمام روابطم کمرنگ می‌شوند. خنده‌دار می‌شوند. جنس همه‌شان کاسبکارانه بنظر می‌آید. حتی تحریک شده‌ام با دهن‌کجی گند بزنم به تمامی روابطم. با بی‌محلی به آدمها. چون می‌دانم بعد از مدتی، دیر یا زود همه طاقتشان طاق می‌شود، همه‌ی کاسب‌ها. همه‌شان رفتنی‌اند. تنها آدمی که جور دیگری دوستم داشت مرده. تا آخر عمرم هم مورد مشابهی پیدا نخواهم کرد. این قانون طبیعت است؛ نمی‌توانم از اول برگردم داخل رحم یک زن و دوباره بشویم مادر و پسر. بقیه‌ی چیزها شدنی‌ست. می‌شود بارها و بارها ازدواج کرد. می‌شود بارها و بارها دوست پیدا کرد. همین که اینقدر شدنی‌اند باعث می‌شود که ذاتاً بی‌ارزش باشند. تنها آدم باارزش هم که از بین رفته و دیگر برای هر کاری دیر است.

در مورد بیفایدگی نوشتن

نمی‌دانم چرا این یادداشتها را می‌نویسم. از همان هفته‌ی اول بعد از مرگ مادرم شروع کردم. توی چرکنویس‌های جی‌میل می‌نوشتم. بعد یک روز اشتباهی بجای ذخیره کردن آیکون بغلی‌اش را فشار دادم. آیکون سطل آشغال. کل نوشته‌هایم از بین رفت. چند ساعت دست و پا زدم برای احیای نوشته‌ها. بی‌فایده. بعد فکر کردم حالا فرقی هم نداشت. فکر کردم نکند همین اتفاق خودش معنیی داشته. معنی‌اش این بود که ول کن، ضبط کردن فایده‌ای ندارد. اما از اولش هم دنبال فایده نبودم. نوشتن این یادداشتها کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یک دروغ قدیمی‌ست که نوشتن آرامش می‌دهد. شکسپیر در مکبث می‌گوید به غم کلمه بده. منظورش همین است که درون خودت نریز. اما اینکه آدمها به نوحه‌ی من گوش کنند، یا بخوانندشان تغییری در من ایجاد نمی‌کند. عده‌ی زیادی آمدند. هنوز می‌آیند. به ما تسلیت می‌گویند. آراممان می‌کنند. آنها هم کار دیگری بلد نیستند. همین را بلدند. تسلیت گفتن و همدردی آیین مشخص خودش را دارد. من هم ازشان تشکر می‌کنم. ولی اینهمه آمدند و رفتند و هنوز همه چیز مثل روز اول است. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم می‌پرسم واقعاً مرده؟ و بعد که مطمئن شدم پا می‌شوم و می‌روم زیر کتری را روشن می‌کنم، چون کار دیگری نمی‌شود کرد. علاوه بر اینکه نوشتنم خاصیت درمانی ندارد، نوشته‌ها هم به خودی خود ارزشی ندارند. ضبط احوالم بعد از مرگ مادرم به چه دردی می‌خورد؟ تا کجا می‌خواهم اینها را کش بدهم؟ احتمالاً برای همین کل نوشته‌های قبلی‌ام از بین رفت. پیغام واضح بود: دست و پا نزن.

این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست

شنبه، اواسط فروردین. صبحش رفتم جاده‌ی قم سراغ مغازه‌ای که سنگ قبر مادرم را بهشان سفارش دادیم. بعدش رفتم بهشت زهرا. سر خاک. یک زیرانداز پهن کردم جلوی خاک. کفش‌هایم را در آوردم و نشستم. باید کاری کرد، یعنی می‌شود چند دقیقه به کپه‌ی خاک نگاه کرد؛ به گل‌های در حال پوسیدن، به مورچه‌ها که لای ترکهای خاک حرکت می‌کنند. اما بعدش باید کاری کرد. تکلیف مذهبی‌ها روشن است: با انگشت به قبر می‌زنند و زیر لب فاتحه می‌خوانند. اگر جدی‌تر باشند دعا و قرآن می‌خوانند یا نماز. نگاه مشخصی دارند، معلوم است متوفی کجاست و در کدام مرحله‌ی دنیای پس از مرگ است و منتاظر آن اعمالی انجام می‌دهند. کاشکی تکلیف من هم همینقدر مشخص بود. چندتا از غزلیات شمس را می‌خوانم. اول زیر لب، بعد بلند بلند. بهشت زهرا خلوت است. خواندن غزلیات شمس را از بعد از مرگ مادرم شروع کردم. اولش به بهانه‌ی پیدا کردن بیتی مناسب برای سنگ قبرش.

گر قالبت در خاک شد، جان تو بر افلاک شد

گر خرقه‌ی تو چاک شد، جان تو را نبود فنا

بعد از انتخاب شعر، کماکان به خواندن غزلیات شمس ادامه دادم. جوری که با کلمات بازی می‌کند و جنونی که لابلای‌شان ول می‌دهد برایم جالب است. خواهرم می‌گفت نخوان، شعرهایش قشنگند، خل و مذهبی می‌شوی. جان تو را نبود فنا. این حرف که برایم چندان بیراه نیست. جوهر زندگی ازلی‌ست، بدون زمان و مکان. ما و کل کائنات جلوه‌های مختلفی از آن هستیم. گذرا. ما می‌میریم، ما صرفاً نمودهای جوهر زندگی‌ایم و می‌میریم، اما خود زندگی نمی‌میرد، جانْ فنا ندارد، درختی‌ست که -متاسفانه- مدام و هر سال بار می‌دهد. اولویتم برای سنگ قبر شعر دیگری بود. ولی گفتند زیادی غمگین است. خب باشد. شعر روی سنگ قبر باید غمگین باشد:

این‌چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست / ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن

گر جهان پر نور خواهی دست از رو باز گیر / ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن

این یکی بیشتر به دلم می‌نشیند و البته بدون گریه نمی‌توانم بخوانمش. نسخه‌ای برای گردش روح در کائنات نپیچیده و بجایش در مورد عجز و درماندگی حرف می‌زند. در مورد اینکه اینطوری انصاف نیست. به حداقل‌ها قانع است، به اینکه فقط یک ساعت ابر کنار برود. با یک ساعت خیلی کارها می‌شود کرد. در زنده بودنش آخرین باری که همدیگر را بغل کردیم و بوسیدمش را یادم نیست. اما وقتی مرد، درست چند دقیقه بعد از اینکه دکتر گفت متاسفم، وقتی که بدنش هنوز گرم بود رفتم توی اتاقش. گفتند نرو ولی بهشان اطمینان دادم که حالم خوب است. چشمهایش هنوز باز بود و هنوز به ناکجا خیره بود. دهانش باز مانده بود. یکی از دندانهایش خونی بود، انگار شکسته. مطمئن نیستم، شاید بخشی از تلاش پزشکی برای احیایش این بوده که دندانی را بشکنند؟ یک پارچه هم توی دهانش و دور گردنش بسته بودند. انگار بخواهند دهانش را باز نگه دارند. آخرش هم که زنده نماند. کاش حداقل دندانش را نشکسته بودند و کمتر درد کشیده بود. خلاصه در این وضعیت بود که آخرین خداحافظی را انجام دادم. پیشانی‌اش را بوسیدم. لبهایش را بوسیدم و به صورتش دست کشیدم. البته که این خداحافظی نیست. خداحافظی دو طرفه است. وقتی یکی رفته و دیگری خداحافظی می‌کند اسمش چیست؟ خب با این وضعیت معلوم است که اگر یک ساعت به من بدهند و بتوانم عین آدم با مادرم خداحافظی کنم، انگار همه‌ی دنیا را بهم داده‌اند. شعر هم همین را می‌گوید. لنگ یک ساعت است. دلش گرفته و می‌داند در همان یک ساعت چه کارها می‌توان کرد.

سر خاک چند تا غزل خواندم. بعد سیگار. بعد کمی سوییت‌های ویولنسل باخ از توی موبایل. بعد دوباره از اول. قبر مادرم این دست خیابان است. آن دست خیابان هم کسی تازگی مرده. هر وقت که رفتم سر خاک آنطرف خیابان هم مشغول عزاداری بودند. آن روز هم یکی آمد. با پژوی ۲۰۶. صدای بسته شدن در ماشین آمد و بعد صدای زنی که داد می‌زد می‌گم سلام. چند بار تکرار کرد و البته صدایی از توی قبر مورد نظرش در نیامد. بقیه‌ی مردگان هم ساکت بودند. قاعده‌ی مردن اینطوری‌ست. آدم انتظار اولیه‌ها را دارد، انتظار شنیدن جواب سلام، اما واقعیت این است که یک تل خاک به آدم جواب سلام پس نمی‌دهد. آدم عزادار منتظر بهانه است برای گریه. از آنطرف خیابان زنی وسط هق هق، داد و بیداد می‌کرد که می‌گم سلام و من این طرف خیابان، بدون اینکه بدانم داستان‌شان چی بوده و این زن چه ربطی به متوفی دارد داشتم برایشان گریه می‌کردم، یا شاید برای خودم و مادرم. وسط غزل دیگری که بودم زن آمد بالای سرم. گفت خیلی سخته؟ سرم را تکان دادم. اینجور مواقع آدمها علت عزاداری‌شان را برای همدیگر تعریف می‌کنند. انگار مسابقه‌ی سنجش غم است، کی ناراحت‌تر است. بهش گفتم مادرم مرده. او نامزدش مرده بود. ذهنیات: حاضرم دویست بار طلاق بگیرم یا اصلاً چرا طلاق، حاضرم دویست بار نامزدم بمیرد ولی مادرم زنده باشد. چون نامزد فراوان است. سر هر کوچه، کنار خیابان، توی پارکها، توی سوپرمارکتها پر از نامزد است. فقط کافی‌ست آدم انتخاب کند و پول نامزدبازی را هم داشته باشد. روزی می‌رسد که زنِ ناراحت به آدم دیگری سلام می‌کند، به آقای کامران و او هم جواب سلامش را می‌دهد. اما جواب سلام من تا ابد به همین کپه‌ی خاک برخورد می‌کند، مستهلک می‌شود، دفع می‌شود، می‌رود زیر خاک، کنار جنازه‌ای که در حال پوسیدن است دراز می‌کشد و همانجا می‌میرد.

ایراد ساده‌ی کریستوفر وول

شاید بد نباشد مشکلم را به صورت یک سوال و جواب ساده بنویسم: تا کی این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد؟ تا ابد. تا وقتی که زنده باشم. مشکلم باعث نمی‌شود که بمیرم اما بنظر می‌رسد تا لحظه‌ی مردنم با من باشد. منظورم تصاویرند. وقتی خودم را سرگرم کاری می‌کنم وضعیت بهتر است. بطور موقتی مرگ مادرم یادم می‌رود. اینها حکمت رایج است؛ سرت را گرم کن، به کار، به زندگی، به زن و بچه و پول. اما این تکنیک دو تا ایراد گنده دارد. اولی اینکه سخت است که خودم را هل بدهم بطرف این کارها، بطرف سرگرم کردن خودم، برعکس، اتفاقی که می‌افتد این است: بارها مچ خودم را گرفته‌ام، مثلاً نشسته‌ام روی مبلش، کنار پنجره، چایی می‌خورم و به قلاب جرثقیلی که از پنجره معلوم است خیره شده‌ام و قبول دارم، پنیری‌ست، مبتذل است، اما همان قلاب جرثقیل، منظورم تاور کرین است، به یک بلوک فلزی زشتی وصل است ولی متاسفانه آن بلوک انگار شکل یک قلب است. یک قلب با دو تا قلمبه در بالایش که در پایین در یک نقطه به هم می‌رسند. به رابطه‌ی خودم و مادرم فکر می‌کنم و به قلاب فلزی جرثقیل که شکل قلب است نگاه می‌کنم. آیا قلاب جرثقیل به من و مادرم اشاره نمی‌کند؟ هر چیز بی‌ارزشی نشانه‌ایست، یادآوری‌ایست که آدم را به عزاداریی جدید سوق می‌دهد. این افکار از داخل ناکجا به مخ آدم نشت می‌کنند، از طریق بی‌اهمیت‌ترین چیزها، از طریق قلاب جرثقیل، از طریق اشیائی که در زندگی قبلی‌ام نمی‌دیدمشان. این ایراد اول بود. ایراد دوم را کریستوفر وول در تابلوی مسخره‌اش گفته: خانه را بفروش، ماشین را بفروش، بچه‌ها را بفروش. میل به نابود کردن همه چیز، میل به جمع نکردن هیچ چیز. ادامه‌اش را نگفته. ادامه‌اش لابد این می‌شود: میل به ادامه ندادن، بتمرگ روی مبل، بی‌حرکت، به بیرون نگاه کن، تلاش کن فنجان چایی‌ات که یخ کرده را برداری اما هر حرکتی اینقدر دشوار است که بی‌خیالش می‌شوی پس به نگاه کردنت به قلاب جرثقیل ادامه بده.

پاره کردن پوسته‌ی عزاداری

عزاداری یک پوسته‌ی خارجی دارد و زیر پوسته هم محتویات دیگری دارد. گریه و بی‌اشتهایی و افت فشار و سرگیجه و سرُم مربوط به پوسته‌ی عزاداری‌ست. همان چیزیست که شدید است، دیده می‌شود، ترحم جلب می‌کند. مثلاً تصویر من یا برادرم؛ مردهای نسبتاً جوانی که گریه می‌کنیم چون ماردمان را از دست داده‌ایم، سرمان را انداخته‌ایم پایین، شانه‌ها بالا و پایین می‌روند. این پوسته‌ی عزاداری‌ست. دوره‌ای دارد و دوره‌اش تمام می‌شود. چند هفته طول می‌کشد. اما جوهر عزاداری، این یکی نمود بیرونی ندارد. من کلماتش را ندارم که توصیفش کنم. میلی هم به توصیفش ندارم. اثراتش ناشناخته‌اند. گاهی مچ خودم را گرفته‌ام: منتظرم دوره‌ی این یکی هم تمام بشود اما تقریباً متوجه شده‌ام که این «عزاداری درونی» دوره ندارد. همه چیزی مثل قبل است و من هم همان آدم قبلی هستم، فقط ریختم کمی عوض شده و البته یک تفاوت کوچک دیگر: انگار به چیز دیگری غیر از مرگ مادرم نمی‌توانم فکر کنم. تخت بیمارستان. ساعت یک ربع به یازده. صبح جمعه. بیرون اتاق آفتابی. کله‌اش با حالت تشنج یکبار به چپ و بعد به راست می‌چرخد و بعد آن حالت چشمهایش. همانی که انگار به سقف اتاق خیره شده اما بیشتر که نگاهش می‌کردم بنظر می رسید به هیچ جا خیره نشده. چشمها باز ولی نگاه خاموش. نگاه مرده. مدام به اینها فکر می‌کنم، به لحظه‌ی سکته کردنش. یا مثلاً همه چیز عادی‌ست. شب است. برگشته‌ام خانه‌ی خودم. لباسم را در می‌آورم تا بخوابم. آنجا کنار تخت اودیسه‌ی هومر افتاده. این آخرین کتابی‌ست که توی بیمارستان می‌خواند. صبح یکشنبه که رفتیم بیمارستان این را همراه خودش آورده بود. توی بیمارستان منتظر پذیرش بودیم، گله می‌کرد که خیلی اسم دارد و فرّار است. بهش کتاب خودم را دادم و گفتم این یکی را بخوان، طنز و سبک است. کتابهایمان را عوض کردیم. روی جلد اودیسه یک نقاشی است. مردانی قایقی را از لب ساحل هل می‌دهند توی دریا. انگار دم غروب است. آسمان قهوه‌ای و طلاییست. بیشتر قهوه‌ای. اصلاً آسمانی نیست که آدم بخواهد بزند به دریا. با این رنگ کثافت آسمان کدام احمقی حاضر می‌شود سفرش را شروع کند. اما با این حال مردها قایق را هل می دهند، به داخل دریایی که آن هم قهوه‌ای رنگ است. موج کمی دارد اما ملول است. حالم از آن نقاشی به هم می‌خورد. کتاب را ورق می‌زنم. مادرم گوشه‌ی ورق صفحه‌ی ۱۰ را تا کرده. یعنی می‌خواسته بعد از بیمارستان بقیه‌اش را بخواند. برنامه‌اش را داشته. هزار تا برنامه برای بعد از عملش داشته و حالا حتی دم دست‌ترین‌شان هم ناتمام مانده. تا صفحه‌ی ۱۰ بیشتر پیش نرفته. کتاب را پرت می‌کنم گوشه‌ی اتاق. هنوز نقاشی دریای قهوه‌ای معلوم است. واقعیتش این است که اینقدر کار ناتمام مانده که این کتاب مزخرف کوچکترین‌شان است. مثلاً همین که با هم خداحافظی نکردیم. خب این حداقلش است. اینکه بغلش کنم، ببوسمش، بگویم خداحافظ، بگویم نترس، بگویم دوباره با هم می‌رویم کلکچال، چالوس، قونیه، می‌رویم لندن پیش دخترت، می‌رویم کانادا پیش آن یکی دخترت، نوه‌هایت را می‌بینی. وقت نشد هیچ کدام اینها را بگویم. ناآمادگی کامل. داشتم با موبایلم ور می‌رفتم که سکته کرد. اینها انگار مختصات مرحله‌ی درونی عزاداری‌ست، یعنی وقتی که گریه‌ها تمام شد این افکار شروع می‌شوند. چون گریه‌ها بهرحال تمام می شوند. آب است. خشک می‌شود. و بی‌فایده است. همه می‌دانند که گریه بی‌فایده است. گریه فقط آدم را خسته می‌کند، خسته‌تر از چیزی که هست. با اینحال همه‌مان گریه‌هایمان را کرده‌ایم. پوسته تمام شده. با ناخن پوسته را کنده‌ایم و وارد لایه‌های زیرین شده‌ایم. اینجا همان جایی‌ست که اشیا، هر کدامشان، حتی بی‌اهمیت‌ترین اشیاء انگار جان می گیرند، زبان در می‌آورند، حرف می‌زنند. کتابهای کهنه. قابلمه‌های کج و کوله، قوطی‌های ادویه‌اش، ساختمان دانشگاهش، مانتو و مقنعه‌اش، کفش‌های رنگ و وا رنگش، همه‌شان شروع می‌کنند به حرف زدن، زبان در می‌آورند و داستان خودشان را می‌گویند. داستانهای لوس و بی‌اهمیت که در عین حال منِ شنونده دوست دارم بشنوم‌شان. برای بار صدم به لپ‌تاپش سفیدش نگاه می‌کنم. افتاده آن گوشه. تا همین چند هفته پیش انگشتان خودش به کلیدها می‌خورد و حالا بی‌صاحب شده. پوسته‌ی عزاداری خیلی قابل تحمل‌تر است. مناسک خودش را دارد. شدید است و برای همین زود تمام می‌شود. اینطوری طراحی شده. از غسالخانه تا زمانی که آخرین بیل خاک را می‌ریزند روی جنازه در یک صبح تا ظهر انجام می‌شود. بعدش هم تا یکی-دو هفته، نمی‌دانم، شاید چند هفته، آدم درگیر عزاداری‌ست. بعد تمام می‌شود. یعنی ظاهراً تمام می‌شود. همان پوسته‌اش تمام می‌شود. اما غم و غصه می‌ماند. فقط ته‌نشین می‌شود. دیگر داغ نیست اما هنوز هست، ته‌نشین می‌شود تهِ جان آدم، همیشه هست، رسوب کرده آن ته و برای همین است که آدم سنگین‌تر حرکت می کند، یا اصلاً ترجیح می‌دهد حرکت نکند، چون آن رسوبات نکبتی نشسته اند ته وجود آدم، همه جا همراهم هستند. تجربه می‌گوید که آدم «عادت می‌کند». بنوعی درست است. اما فکر کنم عادت کلمه‌ی درستش نیست. آدم به چیزی عادت می‌کند که عامل خارجی باشد. مثلاً به آب و هوا، می‌شود به آب و هوای جدیدی هر چند ناملایم باشد عادت کرد. آب و هوا یک عامل خارجی‌ست، هیچ‌وقت درونی نمی‌شود. وضعیت من چیز دیگری‌ست. عاملی خارجی آمده سراغم اما تمامی اندرونم را هم زیر و زبر کرده. همان آدم قبلی هستم و در عین حال نیستم. مثل بچه‌ای که بالغ می‌شود. همان موجود است که بچه بوده و بعد بالغ شده اما در عین حال موجود دیگری شده. این صرفاً یک تغییر نیست که عادی بشود. بچه هیچ‌وقت به بالغ شدن «عادت» نمی‌کند. فقط به خودش می‌آید و می‌بیند هیچ چیز مثل سابق نیست. وضعیت من هم همین است. قرار نیست به چیزی عادت کنم. قرار نیست مردن ناگهانی مادرم در فاصله‌ی یک متری‌ام برایم عادی بشود. نمی‌خواهم که عادی بشود. سوگواری عادی نمی‌شود، تمامی هم ندارد، صرفاً شکلش عوض می‌شود، طولش کم می‌شود و در عوض عمقش زیاد می‌شود، شدتش کم می‌شود و در عوض تا ته آدم نشت می‌کند، اما همیشه هست.

در مورد ناتوانی

باید در مورد ناتوانی بنویسم. این همان احساسی است که از اولش به سراغم آمده. منظورم از همان صبح جمعه است، همان موقعی که پشت در اتاقش منتظر بودم، دکتر و تیم پرستاران با دستگاه‌هایشان توی اتاق بودند و از آن تو صدای بوق بوق می‌آمد.
در زندگی راجع به بعضی مسائل فکر کرده‌ام و نظر مشخصی دارم. مثلاً در مورد کار. می‌دانم که دوست ندارم زیاد کار کنم، دوست ندارم کارمندی کنم؛ کار برایم ابزار پول در آوردن است، همین و بس. یا مثلاً در مورد معاشرتهایم. فکرهایم را کرده‌ام. می‌دانم چه معاشرینی را می‌پسندم و از دست کدامها باید فرار کنم. می‌دانم چقدر از وقتم را به معاشرت بگذرانم. اما یک سری موضوعات دیگرند که بطور مشخص راجع بهشان فکر نکرده‌ام ولی انگار ناخودآگاه و به مرور زمان نظر قاطعی در موردشان توی ذهنم شکل گرفته. مثلاً اینکه تمام مشکلات را می‌شود با پول حل کرد. وقتی اینطوری بیان می‌شود خیلی پیش پا افتاده بنظر می‌رسد ولی واقعاً انگار نگاهم اینطوری بوده. شاید بخاطر شرایط خانوادگی‌ام هم باشد. خانواده‌ای متوسط و تحصیل‌کرده. هیچوقت فقیر نبودیم. خودم هم در رشته‌ای درس خواندم و الآن می‌توانم پول در بیاورم. روش برخوردم با مشکلات مشخص بود: اگر از کارم بدم می‌آمد استعفا می‌دادم، اگر از کارمندی بدم می‌آمد شکل دیگری از پول در آوردن پیدا می‌کردم، اگر از زنم بدم می‌آمد طلاقش می‌دادم، اگر از ایران بدم می‌آمد مهاجرت می‌کردم و اگر مهاجرت هم بهم نمی‌ساخت برمی‌گشتم ایران. همه چیز ممکن بود، صرفاً با کمی هزینه و مقداری جسارت. یا مثلاً پارسال که پدرم پروستات گرفت، پیش دو تا متخصص خوب بردیمش، جفت‌شان گفتند جراحی، ما هم بردیمش یک بیمارستان نسبتاً خوب. درست است که بیمه فقط ۳۰ درصد هزینه‌ها را داد اما مهم این بود که مشکل را حل کرده بودیم. نقاهتش چند هفته طول کشید و بعدش کل ماجرا، کلاً تصویر پیرمردی که از درد به خودش می‌پیچد و با سوند خونابه ازش دفع می‌شود و می‌خواهد با چاقو خودش را بکشد تا راحت شود از یادمان رفت. با خونسردی و مدیریت بحران و البته پول، ماجرا به خیر و خوشی تمام شد. انگار بدون اینکه بدانم به این تثلیث معتقد بودم: پول و عقل = امکان خرید خدمات پزشکی مناسب = سلامتی دائمی یا همان جاودانگی. من مسلح به اینها بودم. اینها به آدم اعتماد به نفس می‌دهند. گردن صاف، توانمد، خونسرد، مسلط. سری اولی که مادرم بخاطر صفرایش بستری شد حال و هوایم همین بود. بیمارستان قدیمی و خوشنامی بود و دکترش هم مسلط بود و هیئت علمی دانشگاه. یعنی بنظر می‌رسید انتخاب درستی کرده‌ایم. وقتی توی حسابداری بیمارستان برای صورت حسابهای میلیونی کارت می‌کشیدم یک احساس رضایتی داشتم، از اینکه ما می‌توانیم، هر مشکلی را می‌توانیم حل می‌کنیم. صاف می‌ایستادم، با صدای رسا رمز کارتم را به متصدی بیمارستان می‌گفتم جوری که امکان نداشت نشنود، امکان نداشت بپرسد چند؟ انگار رمز کارتم را بلند بلند برای همه می‌گفتم، تا همه بفهمند ما چقدر خوب و موفقیم و در مواقع مقتضی خیلی راحت خرج می‌کنیم. اینها گذشت تا رسیدیم به سری دوم بیمارستانش. اینجا هم وضعیت همان بود، فرایند درمان مطابق انتظار پیش می‌رفت، بیمارستان خوب، دکترش هم همان بود، تا آنجای مسیر درمان خوب پیش رفته بود، دکتر مسلط به اوضاع بیمار، خرجها میلیونی. استنت‌ها را از مجاری صفراوی مادرم در آورده بودند و قرار بود ظرف یک شب مرخص شود اما چون تبش پایین نمی‌آمد یک شب شد دو شب، شد سه شب و هی ادامه پیدا کرد و آخر هم که روز ششم سکته قلبی وحشتناکی کرد. این مشکلی جدید و ناشناخته بود. پشت در اتاقش منتظر بودم. گاهی که در باز می شد از آن لا تختش را می‌دیدم که یک وری رویش افتاده و دکتر و پرستارها بالای سرش بال بال می‌زدند. صدای بوق بوق می‌آمد. نمی‌دانستم با این مشکل جدید چکار کنم. هنوز کارت بانکم با یک عالم پول داشتم که به هیچ دردی نمی‌خورد. تا قبلش داشتم مدیریت می‌کردم، با عقل و منطق. حالا در عرض چهار ثانیه از آن اوج توانمندی و تسلط به حالتی رسیده بودم که همه چیز به شانس بستگی داشت. ممکن بود بوق بوقها قطع شوند و قلبش راه بیفتد و ممکن هم بود بوق بوق‌ها به یک بوق ممتد کشیده تبدیل بشوند و بمیرد و من مطلقاً هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد: ناتوانی مطلق. حتی نمی‌توانستم پدرم را که نشسته بود کف راهروی بیمارستان و عربده می‌زد را آرام کنم. یعنی یک بار رفتم و زیر بغلهایش را گرفتم و نشاندمش روی مبل ولی خب فرقی نداشت. هی می‌پرسید چرا اینطوری شد؟ این که داشت حرف می‌زد؟ چرا یهو اینطوری شد؟ هنوز هیچ کداممان از کلمه‌ی مردن استفاده نکرده بودیم. در جواب اینکه چرا «اینطوری» شد بهش می‌گفتم هنوز که «طوری» نشده، بذار ببینیم دکترش چیکار می‌کنه. بعدش هم دوباره برگشتم پشت در اتاق مادرم. هنوز صدای بوق بوق می‌آمد. اگر مرد چی؟ این سوالی‌ست که از خودم می‌پرسیدم. جوابی هم نداشت. کاری هم نمی‌شد کرد. این شکل از ناتوانی آدم را ترسو می‌کند. ترسش هم برایم جور جدیدی بود. ترسی حیوانی. مثل ترس حیوانی که توی تله افتاده. دست و پا می‌زند اما مردن یا نمردنش ربطی به دست و پا زدنش ندارد. وضعیت من هم همین بود. مردن یا زنده ماندن مادرم از دست من خارج شده بود. این احساس ناتوانی در قبال آنچه که دور و برم در جریان است از همان روز با من مانده و بنظرم تا ابد هم خواهد ماند. شاید با کلماتی مثل تقدیر و قسمت بشود قابل تحمل‌ترش کرد اما واقعیت این است که من هنوز به آن مرحله‌ی ذهنی نرسیده‌ام. هنوز در ترس و ناتوانی مانده‌ام. انگار مهار هیچ اتفاقی برایم ممکن نیست. جریان زندگی از دور و برم می‌گذرد و من فقط می‌توانم خودم را جایی قایم کنم و نگاه کنم، بدون کوچکترین توانایی برای تغییر چیزی. خب واقعیت زندگی‌ام هم همین شده، مثلاً همین چند هفته پیش که باید برایش سنگ قبر انتخاب می‌کردیم، این لحظه‌ای است که باید برای چاله‌ای که کنده شده یک درپوش سنگی هم انتخاب کنی، یعنی کلیه امکاناتی که داشتی ته می‌کشند و فقط همین یکی می‌ماند، باید تصمیم بگیری اسمش را چطوری بنویسند، نستعلیق ساده، نستعلیق با دمهای کشیده و پرّان، کوفی، یا چی؟ بالاخره باید اسمش رو روی سنگ نوشت. بعدش هم تاریخ تولد و مرگ و بعد هم یک بیت شعر. قرار بود حکاکی‌هابه رنگ سیاه باشد اما سنگ‌فروش احمق نوشته‌ها را طلایی کرده بود و من ازش خواستم که سیاهش بکند، آماده بودم اگر دبه در آورد پار پاره‌اش بکنم اما خیلی متمدنانه قبول کرد و اصلاً منظورم این حرفها نیست، بیشتر منظورم این است که دایره انتخابات آدم این شکلی محدود می‌شود؛ تا چند هفته قبلش تمامی امور زیر شستم بود، مادرم داشت با امکانات پزشکی مدرن درمان می‌شد و همه‌مان فکر تعطیلات نوروز بودیم و بعد هم سفرهای تابستان. بعد خیلی ناگهانی تنها گزینه‌ات، تنها امکانت می‌شود جر و بحث کردن راجع به رنگ حکاکی های سنگ قبر و خب اگر این ناتوانی نیست پس چیست؟

شنا در آب سرد

هر چیزی موقعیتی دارد، موقعیتی جغرافیایی و موقعیتی زمانی. با ابزار فضا و زمان وجود چیزها را ضبط می‌کنیم. مثلاً من می‌دانم که الآن ماشینم را کنار کوچه پارک کرده‌ام. یا پدرم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و پاهایش را روی میز جلویش دراز کرده. یا مثلاً قاشق و چنگالها، آنها در آشپزخانه‌اند، توی کشوی اول، بغل اجاق گاز. وقتی چیزی را لازم دارم می‌دانم کجا بروم سراغش. حتی اگر فاصله‌شان خیلی دور باشد، مثلاً خواهرهایم که خارج زندگی می‌کنند، باز همین که اطلاعاتی در مورد موقعیت‌شان داشته باشم کافی‌ست. من نمی‌بینم‌شان اما می‌دانم که هستند و در تئوری اگر بخواهم می‌توانم سوار هواپیما بشوم و بروم دیدن‌شان. اولین سوال بعد از مرگ مادرم همین بود. کجا می‌توانم ببینمش؟ و اولین جواب هم بهشت زهرا. اما خیلی زود یعنی همان اولین باری که بعد از خاکسپاری رفتم بهشت زهرا برایم مسجل شد که مادرم اینجا نیست. آنجا یک کپه خاک بود و یک تابلوی کوچک فلزی هم بالای کپه‌ی خاک فرو کرده بودند و اسم و تاریخ مرگش را رویش نوشته بودند. اما با اینحال واضح بود که مادرم آنجا نبود. روی کپه‌ی خاک کمی نمناک بود. این عادتی‌ست که مردم دارند: روی قبر آب می‌ریزند، سنگ آن را می شویند. مادرم هنوز سنگ نداشت اما با اینحال روی کپه‌ی خاکش نمناک بود. چند دسته گل هم بود. بغلهای کپه‌ی خاک که خشک مانده بود می‌شد مورچه‌ها را دید. مورچه‌ها مطابق روال همیشگی‌شان حرکت می‌کردند، می‌رفتند لای شکافهای خاک خشک شده، بیرون می‌آمدند، زندگی می‌کردند، واضح بود اگر هم اینجا خانه‌ی کسی باشد خانه‌ی مورچه‌هاست و نه مادر من. البته یادم نرفته بود که چند روز قبلش جسد مادرم را در همین نقطه دفن کردیم. خودم کارهایش را انجام دادم. چندان قوی نبودم اما آدمی کنارم بود که یادم نیست کیست و مراقبم بود که از حال نروم. سرش داد زدم که خودم باید مادرم بگذارم داخل قبر. اینجور آدم دلش می‌خواهد کاری بکند و این کمترین کارهاست. وقتی دست آدم به جایی بند نیست و کار دیگری نمی‌تواند بکند، تنها کار شدنی همین است که بپری توی گودال، همین که سر جنازه‌ی مادرت را که داخل یک ملافه‌ی سفید بدبو پیچیده شده بگیری و آرام بگذاری کف قبر. بعد هم آدم باید بیاید بیرون. تا ابد که نمی‌شود آن تو ماند. آدم باید بیاید بیرون و من هم آمدم بیرون، یعنی یکی دستش را دراز کرد و مرا کشید بالا. علاقه‌ای به این جزییات ندارم. صرفاً یادآوری کردم که دقیقاً می‌دانم آنجا خاکش کرده‌ایم اما خانه‌اش آنجا نیست. آنجا پیدایش نمی‌کنم. باید فهرستی درست کنم، از جاهایی که ممکن است باشد، فهرستی از موقعیت‌های جغرافیایی احتمالی مادرم. بعد گزینه‌ها را یکی یکی بررسی کنم. گزینه‌ی بهشت زهرا منتفی شد.

گزینه‌ی بعدی آشپزخانه‌اش است. همینی که همیشه به هم ریخته بود. الان ۲۰ سال می‌شود که آمده‌ایم این خانه و آشپزخانه همیشه همین شکلی بوده، شلخته و نامرتب. اما آشپزخانه با بقیه‌ی جاها فرق دارد. زیادی «وصل» است به مادرم و برای همین است که ورود به آشپزخانه غیرممکن بود. این همه بار پشت همین میز آشپزخانه نهار و شام خوردیم. پلو و خورشت بار می‌کرد. چایی دم می‌گذاشت. قهوه درست می‌کرد. آشپزخانه بیشتر از هر جای دیگری پر از تصویر است و از همان اولین ورودم به آنجا متوجه شدم که باید حقه‌ای بزنم. ماجرا اینطوری بود که صبح جمعه که بیمارستان بودیم رسیدیم به جایی که گفتند برویم خانه. گفتند اینجا دیگر خبری نیست. راست هم می‌گفتند. اتاقش را خالی کرده بودند. اتاق شماره‌ی ۳۰۷. ملافه را کشیده بودند روی سرش و بردندش بیرون. بعد مرا صدا زدند. یک کیسه زباله‌ی مشکی دادند دستم و گفتند وسایلش را لطفاً جمع کنید. پرستارها بهم کمک هم کردند. یعنی دهان کیسه را باز گرفته بودند تا من وسایل را جمع کنم. شلوارش، پیراهنش. کیف و کفشش. همه را خیلی زود جمع کردم. انگار آنها هم عجله داشتند. بیرون، پشت پنجره‌های اتاق هوا بهاری شده بود و این تو بوی مردگی می‌آمد. باید وسایل را زودتر جمع می‌کردیم. این دستور بود، نمی‌دانم از جانب کی، اما بهرحال روال ماجرا اینطور بود: باید وسایل مرده را جمع کرد. من هم تلاشم را کردم که سریع کار را تمام کنم. حوصله‌ی جر و بحث هم نداشتم. یعنی فرقی نداشت. دورانی بود که هنوز از خودم می‌پرسیدم الآن این کارو بکنم زنده می‌شه؟ الآن لباساش رو زود جمع کنم زنده می‌شه؟ یا اگه جمع نکنم و سر پرستارها داد بزنم بگم برش گردونین اینجا زنده می‌شه؟ با کیسه زباله روی کولم از اتاق شماره ۳۰۷ آمدم بیرون. برادرم رفته بود سردخانه‌ی بیمارستان. من هم نشانی سردخانه را گرفتم. ساختمانی است بیرون از ساختمان اصلی بیمارستان ولی چسبیده به آن. دور از دید است. باید از بیمارستان خارج می‌شدم، پارکینگ را دور می‌زدم تا می‌رسیدم آنجا. متصدی پارکینگ می‌گفت کسی اونجا نیست. البته مادرم آنجا بود. می‌دانستم. اما انگار به همین زودی مادرم از «کسی» بودن ساقط شده بود. از کسی تبدیل به چیزی شده بود، چیزی که باید هر چه سریعتر آثار وجودش را پاک کرد تا بقیه را نترساند. باید منتقلش کرد به ساختمان متروکی بنام سردخانه. باید اتاقش را تمیز کرد، وسایلش را جمع کرد، ریخت توی کیسه‌ی سیاه، کیسه هم حتماً باید سیاه باشد تا محتویاتش معلوم نشود. آدمها اینطوری بیشتر می‌پسندند: ندیدن چیزهای ناجور. من هم یکی مثل بقیه. آدم چاره‌ای ندارد جز انجام این مناسبات و مناسک مطابق همان روالی که به آدم می‌گویند. جانش را هم نداشتم که کار دیگری بکنم. خلاصه اینکه اتاقش بیمارستانش را تخلیه کردیم. چندتا هم فرم امضا کردم. اینجا بود که گفتند برگردیم خانه. راست هم می‌گفتند، بیمارستان دیگر خبری نبود. کیسه‌ی زباله‌ی مشکی را هم انداختم صندوق عقب ماشین. با این وضعیت برگشتم خانه، و خب نمی‌دانم چرا، اما دیدن آشپزخانه‌اش، ورود به آشپزخانه‌اش غیرممکن بود. آشپزخانه اش همانجای همیشگی بود. زنها واردش می‌شدند، کار می‌کردند. کتری‌اش روی گاز بود. زنها به وسایل آشپزخانه‌اش دست می‌زدند، مرتب می‌کردند. درست‌ترین کار این بود که همه‌شان را بیرون می‌کردم و محترمانه ازشان خواهش می‌کردم دستهای کثیفشان را به وسایل مادرم نزنند، و بعد آنجا را به عنوان موقعیت مکانی مادرم برای ابد پلمب می‌کردم. اما خب نمی‌شد. به جایش همان حقه‌ای که گفتم را زدم. نمی‌دانم چطوری، اما با یک حرکت سریع ذهنی به خودم قبولاندم که اینجا را، این آشپزخانه را نمی‌شناسم. واقعیت را جعل نکردم، یعنی کماکان آن آشپزخانه را مثل کف دستم بلدم، می‌توانم چشم‌بسته بروم داخلش و یک چایی دم کنم و بعد بنشینم پشت میز آشپزخانه و حتی می‌توانم چشم‌بسته با مادرم هم صحبت کنم و ببینمش، آنجا روی صندلی مقابلم نشسته و مثل همیشه از در و دیوار حرف می‌زند. اینجا را می‌شناسم اما در عین حال اینجا دیگر برایم آن جای سابق نیست. ارتباطی با مادرم ندارد. اینجا آدمهایی بوده‌اند، زندگی کرده‌اند و رفته‌اند پی کارشان و به من هم ربطی ندارد. فقط اینطوری ممکن است به زندگی در آنجا ادامه دهم، یا حالا شکل کج و کوله ای از زندگی. برای همین بعد از گزینه‌ی بهشت‌زهرا، آشپزخانه هم خیلی زود از فهرستم حذف شد. هنوز تلاش می‌کنم که جایش را پیدا کنم. خلاصه کردن آدمی که تا همین اواخر وجود داشته، خلاصه کردنش به چندتا عکس و چندتا خاطره کار عجیبی‌ست. گاهی شیرین است. گاهی آدم گریه‌اش می‌‌گیرد. اما در نهایت باعث دیوانگی می‌شود. نمی‌شود آدمها را زیر دو متر خاک دفن کرد و بعد مدام بهشان فکر کرد. باعث کلافگی می‌شود. تصاویر ذهنی صامت به هیچ دردی نمی‌خورند. ورق زدن خاطراتِ آدمی که مرده شبیه شنا کردن در آب سرد است. با ادامه دادن، با تقلای بیشتر سرما از بین نمی‌رود؛ آب سرد دور تا دور را فرا گرفته.


KHERS’s Twitter

  • فساد یعنی فاصله‌ی الان، تا الان. فاصله‌ی این دم، تا این بازدم. فاصله‌ی زینب... (فَربُدِ طِهران‌چی) khers.newsblur.com/story/nbsp/18d… 2 months ago
  • @shyliyazdani اينو خوندم "اقيانوسِ ناخودآگاه" و معنى هم ميداد و لايك زدم. كلى هم بهش فكر كردم. بعد رفتم پايين ديدم موضوع چيز ديگه اى بوده :ي 2 months ago
  • @MrsSmith361 :))) 2 months ago
  • يه عده اصن از اول فالو ميكنن به قصد آنفالو. 2 months ago
  • اگه كارم داشتين من تو پيست سلامتى باشگاه انقلابم. 2 months ago

بایگانی

Blog Stats

  • 943,398 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 694 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: