همانجایی که تمام می‌شوی

به آن مرحله‌ای رسیده‌ام که خوشم، یعنی حواسم نیست، حواسم نیست به اینکه مادرم مرده، دارم می‌چرم، و بعد یادم می‌افتد. عذاب وجدان. نه، نباید خوش باشم. حربه: اگر بود خودش هم تایید می‌کرد که بایستی خوش باشی. چون در کل می‌شود گفت طرفدار زندگی بود. حالا، این روزها، برایم مهم شده که اگر در این شرایط به خصوص مادرم بود چی فکر می‌کرد. اگر اینجا بود غذا چی سفارش می‌داد. اگر بود می‌گفت این مسیر را تاکسی نگیریم و پیاده راه برویم. اگر بود نمی‌گذاشت فلانی دور بردارد. اگر بود الآن فلانی را مسخره می‌کرد و اولین نفر خودش ریسه می‌رفت از خنده.
کارهایی در پیش رویم است و ممکن است مهم باشند یا نامهم اما حالا عامل جدیدی در تصمیم‌گیری‌ها دخیل شده: اگر مادرم بود چه کار می‌کرد، چطوری تصمیم می‌گرفت، گزینه‌ی الف یا ب؟ و خب معلوم است، اگر من یا دور و بری‌هایم به این نتیجه برسیم که تصمیم مادرم فلان جور می‌بود، طبعاً بی‌برو برگرد انتخاب ما هم همان خواهد بود. نوعی احترام به مرده‌ها. انگار هنوز هستند و هنوز تصمیم می‌گیرند. در چین یا شاید هم ژاپن رسمشان است برای اجداد مرده‌شان هم غذا می‌گذارند سر طاقچه. معلوم است که غذا دست نخورده باقی می‌ماند اما مرگر فرقی دارد؟ غذای مانده را بر می‌دازند و باز دوباره سر وعده‌ی بعدی همین کار را می‌کنند. آدمها وقتی زنده‌اند چنین شأن و مقامی ندارند. حتی برعکس. در مورد من که برعکسش خیلی صدق می‌کند. در سنینی منتظر بودم که ببینم مادرم چی می‌گوید و من دقیقاً برعکسش را انجام دهم. واضح است: اصالت با او بود. من صرفاً واکنشی بودم به او. حقیرتر از این بودم که کنش‌گر باشم، که نظر داشته باشم، که عمل بکنم و حرف بزنم و حرکت کنم. صرفاً ساز مخالف می‌زدم. نه. نو. اینطوری نیست. غلط است. متحجری. مزخرف می‌گویی. قدیمی و منسوخی. اما حالا، فکر می‌کنم هر چقدر هم که قدیمی و منسوخ، اما حداقل جوهر این را داشت که کنش‌گر باشد. ما چی هستیم؟ من چی هستم؟ موجودات نق نقو. غر غرو. همیشه ناراضی. بدون هیچ ایده‌ای. ایده‌هایمان در بهترین حالت معکوس ایده‌های آنها هستند، آنهایی که ایده دارند. ما بی‌اصالت. سست و ضعیف. بی‌پایه و اساس. شالوده‌ها شل.
نباید بیراهه بروم. واضح است: به زودی فراموشش خواهم کرد. همه‌ی ماجرا را فراموش خواهم کرد. ناراحت‌کننده است اما اینطور است. مثلاً، تا دو هفته پیش مطمئن بودم که باید کچل کنم اما خب منصرف شدم. نمره چهار. باید بی‌مو بشوم. احتمالاً زشت. می‌دانستم که باید این کار را بکنم و بعد گربه را بیندازم توی جعبه‌اش، گازش را بگیرم و بروم چالوس. شمال. لب دریا. و البته مطمئنم که با رسیدن به لب دریا آن سوال آزار دهنده با شدتی جدید حمله‌ور می‌شد: این کارها یعنی چی؟ برای چی، برای کی این کارها را می‌کنی؟ اما کاری بود که باید انجام می‌دادم و تنها دلیل اینکه انجامش ندادم احساس وظیفه بود. یا شاید نوعی ترس. در قبال پدرم، در قبال برادرم و خواهرانم. انگار باید به همدیگر جواب پس بدهیم. باید در راه بهبودی باشیم و کچل کردن و رفتن به شمال با گربه مشخصاً بعنوان مسیر بهبودی شناخته نمی‌شود. تا زمانی این محدودیت ناراحتم می‌کرد. احساس می‌کردم به خاطر «شرایط» نمی‌توانم آنطوری که دوست دارم عزاداری کنم. اما عزاداری واقعی چیست؟ نهایت عزاداری چیست؟ دیوانه‌بازی؟ ادای خلها را در آوردن؟ انجام کارهای عجیب؟ منظورم از «شرایط» پدر پیرم است. اما یادم می‌آید همان روزهای اول پدر پیرم هم همین را گفت. اینکه اگر به خاطر ما، به خاطر بچه‌هایش نبود تا حالا خودش را گم و گور کرده بود. حتی فکر کنم او هم در مورد فرار به شمال حرف زده بود.
شمال. چه چیزی آنجاست؟ دریا؟ گاهی فکر می‌کنم که اگر مُردم دوست دارم خاکسترم روی دریا پخش شود. قبر زیادی برایم ثقیل است. دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند و پخش کنند روی دریا و اصلاً هم منظوری شاعرانه ندارم، صرفاً از قبر می‌ترسم. از آنهمه خاک. از آن عمق زیادی که قبرها دارند. البته نمی‌دانم چرا هی باید پرانتز باز کنم، هی باید تذکر بدهم: منظورم از عمق زیاد قبرها هم تعبیری دراماتیک نیست، واقعاً قبرها عمیقند، چون زمین در بهشت زهرا گران قیمت است و نمی‌دانم می‌دانید یا نه اما قبرها را چند طبقه می‌سازند. قبر مادرم دو طبقه بود و مادرم اولین مشتری بود و طبعاً در طبقه‌ی منفی دو خواباندنش. روز خاکسپاری همین نکته مرا اذیت می‌کرد و حتی یادم است از اطرافیانم هم پرسیدم: چرا این گودال اینقدر عمیقه؟ حتی حین پریدن داخل قبر -یا شاید هم حین بیرون آمدن، مطمئن نیستم- شلوارم پاره شد. احتمالاً به یک قلوه سنگ تیز گیر کرد و پاره شد، و خب اگر قبرش اینقدر عمیق نبود این اتفاق نمی‌افتاد. نمی‌دانم نکته‌ی مهمی است یا نه، اما این همان کت و شلوار مشکیی بود که برای عقدم خریده بودم . خب از این جور نشانه‌ها زیاد هستند و من هم متوجه شدم مرض نشانه‌یابی دارم. واقعیتش این است که تلاش می‌کنم خیلی به ماجرا پر و بال ندهم ولی حالا که حرفش به میان آمده و فقط همین یکی را هم می‌گویم و بعد زیپم را می‌کشم: مادرم در همان بیمارستانی مرد که اولین بچه‌اش را هم به دنیا آورد. دختر بزرگش. همان روزی که رفتیم بیمارستان پدرم این را بهم گفت. با خنده بهم گفت و منطقاً من باید خوشحال می‌شدم، بهرحال نشانه‌ی خوبی بود، تولد=زندگی، و حالا و هم برای درمان از اینجا سر در آورده بودیم، از همین جایی که سالها قبل یک زندگی دیگری شروع شده بود و خب من شاید کلمات را نتوانم خوب پشت هم ردیف کنم اما آنهایی که بلدند می‌توانند همین‌ها اطلاعات را جوری در پی هم بچینند که آدم مفهوم را می‌گیرد، با خودش می‌گوید آهان، اینکه مادرم در آن بیمارستان بستری شده، در همان بیمارستانی که اولین بچه‌اش را به دنیا آورده، این نشانه‌ی خوبی‌ست، خیر است، اما متاسفانه، متاسفانه، شاید بگویید خرافاتی هستم که البته شاید باشم اما متاسفانه، آن روز صبح، همان روز اولی که تازه داشتیم کارهای پذیرش مادرم را انجام می‌دادیم، ساعت هفت صبح که با پدر و مادرم توی بیمارستان بودیم و پدرم این نکته را یادآوری کرد من اصلاً حس خوبی بهم دست نداد. مطلقاً. البته به روی خودم نیاوردم. حتی خندیدم و به پدرم گفتم عه چه خوب، چه جالب. حتی چند ساعت بعدش ماجرا را به مادرم هم یادآوری کردم و خیلی عجیب بود اما برای مادرم هم اصلاً مهم نبود. یعنی وقتی بهش گفتم و منتظر قاه‌قاه خنده‌اش بودم با سکوتش مواجه شدم و دیدم انگشتانش را دور میله‌ی فلزی تختش محکم مشت کرد و خب حالا که همه چیز تمام شده فکر می‌کنم این معنیی دارد. معنی‌اش معکوس آن چیزی است که می‌توانست باشد. معنی‌اش این است که اینجا همانجایی‌ست که شروع کردی و همانجایی‌ست که تمام می‌شوی.

باز هم کلکچال

خواهر بزرگم متوجه نکته‌ای شده. می‌گوید انگار بعد از مرگ مادرمان، بیماری‌هایی که از قبل داشتیم شدیدتر شدند. نطفه‌ی هر مرضی که وجود داشته، حالا خوب شکفته و به بار نشسته. توانایی‌اش را ندارم که بفهمم حرفش چقدر درست است، اما بهرحال در مورد من صدق می‌کند. شناختن آن امراض کار ساده‌ای نیست. آدمها به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند، می‌میرند و کماکان درکی از گره گوره‌های روحی‌شان ندارند. من هم یکی مثل همه. در بهترین حالات توانسته‌ام با عباراتی کلی بگویم چه مرگم است. عباراتی آنقدر کلی که تقریباً بی‌معنی می‌شوند. مثلاً خارج که بودم حالم «بد» بود. بیشتر از این نمی‌توانستم حالتم را تشریح کنم. همین شد که بعد از کلی دست و پا زدن بالاخره برگشتم ایران. آن سالها در چاله‌ای بودم که مشخصه‌ام نداشتن نیروی زندگی بود. نشاط و سرزندگی نداشتم. این ربطی به مدارج درسی و کاری‌ام نداشت، چون در همان سالها دکترایم را گرفتم و بعدش هم کار پیدا کردم. پس یعنی جامعه مدال درجه دوی موفقیتش را بهم اعطا کرده بود. مدالم را گذاشته بودم گوشه‌ی کمد و سعی می‌کردم نبینمش. کمبود نیروی زندگی قبل و بعد از زندگی در خارج هم همیشه، کم یا زیاد، مزاحمم بوده. با مهاجرت معکوسم به ایران وضعم بهتر شد. رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشتم که برایم خیلی بزرگ بود و آن هم کمکم می‌کرد. اینقدر از مهاجرت معکوسم حماسه‌سرایی کرده بودم که خودم هم باورم شده بود مشکلم زندگی در خارج بوده. الآن دو-سه سال از برگشتم به ایران می‌گذرد. چند بار خواستم در مورد اینکه چرا برگشتم بنویسم. مخصوصاً آن اوایل که هنوز داغ بودم. حتی عنوان نوشته‌ای که هیچ وقت ننوشتمش را هم از شاملو دزدیده بودم: «و من شهری بی‌برگ و باد را زندان خود کردم بی‌آن‌که خاطره‌ٔ برگ و باد از من بگریزد.» یک عالم از این نوع متن‌ها نوشته شده. چرا رفتم؟ چرا برگشتم؟ انگار برای کسی مهم است. علت اینکه من به این انبوه آشغال چیزی اضافه نکردم فروتنی نبود، علتش این بود که هر چه از برگشتم می‌گذشت بیشتر یادم می‌رفت که چرا برگشتم. دوست داشتم فکر کنم که به خاطر عشق برگشتم اما عشق مثل شیر و پنیر و بقیه‌ی لبنیات است، یعنی تاریخ انقضاء دارد. وقتی وسطش هستی ابدی بنظر می‌رسد. یا حداقل در مورد من اینطوری بود که خودم بطور آگاهانه به آن مقداری ابدیت تزریق می کردم. با حرفهای آنچنانی، با کارهای آنچنانی. موثر هم بود، اما موقتی.
اما اینها به کنار، هنوز گاهی یاد خاطره‌ی آن روز کلکچال می‌افتم. لندن کار می‌کردم و برای سفری دو هفته‌ای آمده بودم تهران. دیدار خانواده. یک روز با مادرم رفتیم کلکچال. تا بالا که نمی‌کشید برویم اما فکر کنم دو تا ایستگاه رفتیم. اصرار می‌کرد که من تا آخر مسیر بروم و او در ایستگاه دوم منتظرم بماند که البته من قبول نکردم. در طول مسیر راجع به طلاق من و روابط ناموفق بعد از طلاقم حرف می‌زدیم. در نهایت طبق معمول به این نتیجه رسیده بودم که من درمانده‌ام، بدبختم و ناراضی. مادرم هم هی امید می‌داد و ما بین حرفهای من منحرف می‌شد و می‌رفت سراغ حرفها و داستانهای خودش. دو تا آدم حرّاف که به هم می‌رسند مکالمه‌شان تبدیل می‌شود به نوعی مسابقه‌ی دزدیدن میکروفون. برگشتنه دم چشمه‌ی کلکچال ایستادیم. همانی که اول مسیر است، تقریباً بعد از آنجایی که سنگفرشهای پارک تمام می‌شود، نرسیده به اولین سراشیبی تند کوه. طبق معمول چند نفر داشتند از آب چشمه بطری و بانکه پر می‌کردند برای خانه‌شان. چند نفر هم صرفاً تشنه‌شان بود. من و مادرم هم آب خوردیم و بعدش کنار چشمه نشستیم تا استراحت کنیم. آب چشمه خنک و لطیف بود. یک زن و مردی هم بودند که معلوم نبود پدر و دخترند یا زن و شوهر و ما یواشکی مسخره‌شان می‌کردیم و می‌خندیدیم. از چشمه، جویبار کوچکی سر می‌گرفت و از زیر پای ما رد می‌شد. آب اینقدر شفاف بود که سنگهای کف جویبار را می‌شد دید. سنگهای گرد صیقل خورده که نمی‌دانم چرا بنفش رنگ بودند. یا شاید این رنگی بنظر می‌رسیدند. رنگ عجیب و زیبایی بود. مادرم سنگهای بنفش را به من نشان داد. نمی‌دانم چرا بی‌هوا گفتم شاید زندگی دقیقاً همینه، همین که الآن نشستیم اینجا کنار جوب، دم غروبه، هوا عالیه، آب عالیه و این سنگهای فوق‌العاده هم دارن خودشون رو بما نشون می‌دن. مشخصاً ناراحت بودم از اینکه چند روز بعدش باید برگردم خارج و نمی‌دانم چرا یکهو آن حرفهای رقیق را زدم. حالا که همه چیز تمام شده. حماسه‌ی مهاجرت معکوس تبدیل شده به اصل خودش: تصمیمی علی‌السویه، کاری بی‌اهمیت، مثل همه‌ی کارهای دیگرِ آدمهای متوسط. مادرم هم که مرده. سنگهای بنفش لابد هنوز همانجا هستند، کف جویبار. من که دیگر غلط بکنم بروم کلکچال. یعنی نمی‌توانم. یا چالوس. روح مادرم هنوز اینجاها سرگردان است. اما فکر کنم برگشتنم به ایران اگر دلیلی داشت شاید مادرم بوده. فکر کنم برای همین است که بعد از مرگ مادرم، برگشته‌ام به همان حالت بی‌انگیزگی‌ام که در خارج داشتم. چون دیگر دلیلی برای بودنم اینجا نیست. حالا اینجا شده مثل هر جای دیگری. خواهرم هم درست می‌گوید. هر مرضی که داشتیم حالا تشدید می‌شود. مرض شمارهٔ یک: بی‌انگیزگی. مرض شمارهٔ دو: زن‌هراسی. جفت اینها با شدت بی‌سابقه‌ای برگشته‌اند. و البته مرض شماره سه: افلیجی. یعنی قدیمها حداقل با کلی سلام و صلوات می‌توانستم به خودم تکانی بدهم، شرایطم را عوض کنم. حالا، حالا نه اینکه نخواهم، اما انگار فلج شده‌ام. تنها جایی که احساس راحتی می‌کنم روی تختم است. تخت یک نفره‌ی دوران نوجوانی، همانی که چسبیده به پنجره. تنها حالتی که در آن راحتم وقتی‌ست که خوابم برده. بیداری‌ام خلاصه شده به تلاشی برای خسته کردن خودم و خوابیدن دوباره.

ساحل

الآن که به عقب سر نگاه می‌کنم انگار خیلی واضح می‌بینم هدف زندگی‌ام چی بوده. هدف کلمه‌ی بزرگی است. نقطه‌ی مشخصی است که وقتی به آن می‌رسی نورافکن‌ها را می‌اندازند رویت، تشویقت می‌کنند، مدالهایت را می‌آورند. پس شاید منظورم هدف نبود. منظورم اصل ساده‌ای بود که بر اساسش زندگی می‌کنم. زندگی‌ام تا اینجا انگار یک تلاش دائمی بوده برای جمع کردن خوشی‌ها و لذتها. اینها می‌توانند مادی باشند، مثل پول و خرید و خانه و ماشین و لباس و بعضی‌هایشان هم لذتهای ذهنی‌اند، مثلاً مطالعه یا موسیقی یا همین وبلاگ نوشتن. مسیر زندگی‌ام مشخص بوده. وضعیتم شبیه یابویی بود که دو طرفش پالان آویزان است، مسیرش را می‌رود و در طول مسیر این خوشی‌ها را جمع می‌کند و می‌ریزد توی پالانهایش. از آن طرف، روی دیگر همین روش می‌شود پرهیز از ناخوشی‌ها، فرار از بی‌پولی، فرار از پوچی و بی‌انگیزگی، فرار از ترافیک و آلودگی هوا. بعد از مرگ مادرم مشکلی که ایجاد شده این است که این نظام ذهنی بی‌معنی شده. چیزهایی که لذت می‌دادند دیگر نمی‌دهند و چیزهایی که آزار می‌دادند هم همینطور. همه چیز خنثی شده. نمی‌خواهم بگویم به پوچ بودن روش قبلی زندگی‌ام واقف شده‌ام، نه، بیشتر بحث نوعی بهت‌زدگی است. نزدیکترین مثالش می‌شود ماجرای پسربچه‌ای که نشسته بوده لب ساحل، تابستان بوده، ماسه بازی می‌کرده، گاهی می‌رفته توی دریا و دست و پا می‌زده. بعد برمی‌گشته و خودش را روی ماسه‌ها گرم می‌کرده، با بیل پلاستیکی و سطلش که رویش عکس‌برگردانهای کارتونی داشته بازی می‌کرده، قلعه شنی می‌ساخته، نسیمی هم بوده، آفتاب هم همه چیز را طلایی‌رنگ کرده، بعد در همین حین و بین موج وحشتناکی بدون هیچ اخطاری سر می‌رسد، ساحل را می‌کوبد، قلعه شنی و زیلو و سطل و بیل پسربچه را می‌بلعد، ساحل را به شکل دیگری در می‌آورد، بوته‌ها را از جا می‌کند، بعد که طوفان پس می‌کشد پسربچه خیس و خالی و هاج و واج هنوز لب ساحل ایستاده اما هیچ چیزی نمی‌فهمد. قطعاً نمی‌توان دوباره نشاندش سرجایش و گفت خب عزیزم یه قلعه شنی دیگه بساز. چون بازی لب ساحل معنی‌اش را از بیخ از دست داده. وضعیت من هم همین است. زندگی سابقم برایم مشابه بازی‌های آن پسربچه است. اتفاقی که افتاده اینقدر گنده است که همه چیز در مقابلش غیرقابل مقایسه شده. لذتها جلویش رنگ می بازند، ناخوشی‌ها هم جلویش رنگ می‌بازند. نمی‌توانم و نمی‌خواهم برگردم به زندگی قبلی‌ام. بدی این ماجرا همین است، اتفاقی بوده که اثراتش هم به آینده منتشر می‌شوند و هم به گذشته، احمقانه بودن زندگی گذشته‌ام را هم نشانم می‌دهند و در عین حال آینده را خالی از معنی کرده. گاهی وقتها بهتم بیشتر شبیه بی‌تفاوتی می‌شود. دیگر انتخاب کردن بین گزینه‌ی شماره یک و شماره دو برایم فرقی ندارد. هر انتخابی پشتش یک ترجیح است و من الآن هیچ چیزی را به چیز دیگری ترجیح نمی‌دهم. همه‌شان علی السویه هستند. چه فرقی دارد که الآن یک غذای خوشمزه بخورم یا یک غذای بدمزه. چه فرقی دارد که بروم یک مسافرت هیجان‌انگیز یا یک مسافرت کسالت‌بار. چه فرقی دارد که پول در بیاورم یا نه. روش قبلی‌ام در زندگی، همانی که در آن مشغول تلنبار کردن خوشی‌ها بودم، پیش‌فرض آن روش یک ثبات نسبی است، یک نوع قطعیت نسبت دنیا، آدم باید مطمئن باشد که تا نفس بعدی زنده است و بعد فکر خوشگذرانی باشد، بعد فکر پول جمع کردن باشد. یک نوع آرامش لازم‌ست که در آن با خیال راحت بشود بو کشید و کارهای خوب و مفید و لذتبخش را پیدا کرد و انجامشان داد. مثل آرامش همان کودکی که کل دنیایش ساحل امنی بود که در آن مشغول بازی بود. من هم مشغول بازی بودم. متاسفانه بعد از این اتفاق به جهان‌بینی جدیدتری هم نرسیدم. مرگ مادرم فقط جهان بینی قبلی را بالکل بی‌معنی کرد اما چیز جدیدی برایم بجا نگذاشته. سرخوشی جدیدی بهم معرفی نکرده. فقط خیلی خشن و بدون اخطار قبلی آمده، همه چیز را با خاک یکسان کرده و رفته. خودش رفته، من خیس و سرد و مبهوت لب ساحلی که اصلاً شبیه آن ساحل قبلی نیست مانده‌ام.

پارسیفال

احتمالاً همه‌ی چیزهایی که در مورد مادرم می‌نویسم کلیشه‌ایست. از سنی به بعد کلیشه‌ای بودن اذیتم نکرد. اینطوری‌ام. اینطوری فکر می‌کنم. نازل و مبتذل. از این قضیه خوشحال هم نیستم، اما اینطوریست. درمانی برایش بلد نیستم. یا شاید هم حوصله‌ی درمان نداشته باشم.

وقتی مادرم مرد خیلی شدید احساس تنهایی کردم. یک سال بود که پیش پدر و مادرم زندگی نمی‌کردم. قبل‌ترش هم هفت سال ایران نبودم. اما دو سال اخیر که ایران بودم خیلی با مادرم بودیم. اما اینها توجیه این نبود که اینطور خودم را تنها ببینم. فکر کنم علتش جنس رابطه باشد. واقعیت این است که مادرم مرا خیلی دوست داشت. عاشقم بود. عاشق همه‌ی بچه‌هایش بود. جنس دوست داشتنش فرق داشت. انگار همه‌ی دوست‌داشتنها دلیلی دارند اما مادرم مرا بی‌دلیل و بدون منطق دوست داشت. برایش فرقی نداشت که چقدر از محبتش را پس بدهم، او مثل همیشه کار خودش را می‌کرد. اینهمه محبتش اذیتم می‌کرد. اینهمه که حواسش بهم بود کلافه‌ام می‌کرد. بهش می‌گفتم. متلک می‌انداختم. مسخره‌اش می‌کردم اما فرقی نداشت. فاصله‌ی بین دو تا بیمارستانش چند هفته مرخص بود. حالش هم خوب و عادی بود. یا حداقل اصلاً نشان نمی‌داد که قرار است چند هفته بعدش تالاپی بمیرد. منِ احمق با گربه پا شدم رفتم شمال. با ماشین جدیدم. سفر احمقانه‌ای بود. حالم از تهران و از زندگی‌ام و از رابطه‌ام به هم می‌خورد. باید می‌رفتم. برای همین تا دیدم فرجه‌ای هست و حال مادرم خوب است رفتم. ده روز هم ماندم. از همان روز دوم مریض شدم. از همین سرماخوردگی‌های شدید همراه با تب و بدن‌درد. سه روز روی تخت افتاده بودم. فقط یک بار توانستم بلند شوم تا داروخانه بروم. شمال هم سرد و بارانی بود و گربه هم مطلقاً نمی‌توانست کمکی کند. می‌فهمید حالم بد است و با همان نگاه مرموز همیشگی‌اش نگاهم می‌کرد. عین آن ده روز سفر مادرم بهم تلفن می‌زد. هر شب بدون استثنا. کلافه و مریض بودم و نمی‌توانستم درست حرف بزنم. همین نگرانش کرده بود. می‌خواست بیاید شمال پیشم. از پشت تلفن داد می‌زدم که نه خوبم. با همان لحن مادرانه و نگرانش حرف می‌زد. صدایش از پای تلفن می‌لرزید. حالم بد می‌شد وقتی اینطوری می‌کرد. پای تلفن بد باهاش حرف می‌زدم، به امید اینکه چند روزی دست از سرم بردارد. اما فرقی نداشت، دوباره فردا شبش زرزر زنگ می‌زد و می‌پرسید شلغم خوردی؟ سوپ خوردی؟ نمی‌تونی برگردی تهران؟ فکر کنم یک شبش حتی بدون خداحافظی تلفن را کوبیدم و قطع کردم. حالا که مرده، متوجه شده‌ام دیگر هیچ کسی، مطلقاً هیچ کسی در این دنیا نیست که مرا این شکلی دوست داشته باشد. اگر کنار چالوس بیفتم و بمیرم ابداً برای کسی مهم نیست. همه‌ی روابط مقرراتی دارند. کافی‌ست چند بار با دوستانم سر سنگین باشم تا کل دوستی‌ای چندین و چند ساله نابود شود. همه‌ی روابط سیاست دارند. حتی با خواهر و برادر. باید مراقب بود آدمها آزرده نشوند. خیلی از روابط تهش به پول ختم می‌شوند. مثلاً کار کردن: قراردادی مالی که بر اساسش آدم با آدمهای دیگری اندرکنش دارد و در عوض دستمزدی دریافت می‌کند. روابط عاشقانه هم همینند. ازدواج یک قرارداد حقوقی‌ست. باید طرف را تامین کرد؛ پولی و جنسی و احساسی. در هر کدام از این زمینه‌ها کم‌کاری کنی قراردادت از طرف متولی قانون منقضی می‌شود، یعنی همان طلاق. با انگشتهایم روابطم را می‌شمرم و بدون استثنا همه‌شان شکلی از بده‌بستان هستند. چیزی می‌دهی و چیزی می‌گیری. یا پول، یا چیزهای دیگر. بدون این بده بستانها روابط معنی‌شان را از دست می‌دهند. جوهرشان همین است. خودِ رابطه پوششی است برای پوشاندن این بده بستانها و سیاست‌بازیها. حالم از این روابط به هم می‌خورد. مدام باید چیزی بدهی. مدام باید انتظارات را برآورده کنی. مدام باید به این انتظارات فکر کنی، به خواسته‌های طرف مقابل. باید حواست باشد پایت را اشتباهی نگذاری. دائماً باید در حال مهار و کنترل امورات باشی. اینها کجا و رابطه‌ی با مادرم کجا؟ برای همین است که الآن احساس تنهایی می‌کنم. چون خیلی ساده، در یک چشم بهم زدن تنها آدمی که مرا فارغ از این بده بستانها دوست داشت مُرد. الآن فرقها را می‌فهمم. دوست داشتنش اینقدر خالص بود که آزاردهنده می‌شد. چون هیچ وقت نمی‌توانستم به این سوال ساده که «چی از جونم می‌خواد که اینقدر زنگ می‌زنه؟» جواب بدهم. چون مطلقاً چیزی ازم نمی‌خواست و برای منِ کاسب‌منش این غیر قابل فهم بود. خودم را برای خودم دوست داشت. برای اینکه هنوز بخشی از خودش بودم. مطابق قوانین روابط می‌شود گفت محبتش احمقانه و بی‌منطق بود. کسی که اینطوری، خارج از ملاحظات و آینده‌نگری و بده‌بستان کس دیگری را دوست دارد احمق است. در پارسیفال، واگنر داستان پادشاهی را می‌گوید که زخم خورده. زخمش درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس. پادشاه در نبرد با شر، تسلیم وسوسه و شهوت شده و همان موقع کسی نیزه‌اش را دزدیده و با آن پهلوی آمفورتاس را پاره کرده. پادشاهْ زخمی است و ناتوان از انجام رسالتش، و ناراحت از اینکه حتی نمی‌تواند با خیال راحت بمیرد؛ باید زنده بماند و زجر بکشد. انواع و اقسام مرهم‌ها و ضمادها برایش بی‌فایده‌اند. تنها درمانش، رهایی‌اش، توسط «احمقی‌ست که وجودش با شفقت روشن شده». لغت احمق زمخت است. اما لازم است. یا حداقل الآن لزومش را می‌فهمم. پارسیفال همان احمق ساده‌لوح است. از دنیا بی‌خبر. اسمش را نمی‌داند، دنبال پول و پله نیست، دنبال هیچ چیزی نیست و در نهایت می‌تواند ناجی پادشاه باشد. داستان من هم تقریباً همین است. این زندگی مزخرفی که جریان غالبش ناراحتی‌ست، غم و غصه و سردرگمی‌ست، مرا زخمی کرده. زخمش هم درمانی ندارد. زخمِ آمفورتاس است. عفونی‌ست. گاهی بدتر می‌شود. گاهی دردش کم می‌شود. اما همیشه هست. توی این زندگی محبت و شفقت مادرم ممکن بود نجاتم بدهد، به نوعی پارسیفالم بود، یا حداقل می‌توانست باشد. الآن دیگر نیست. چون مرده. من اینقدر کُند و کودنم که حتی وقتی داشتمش هم حواسم نبود که دارمش. یاد سفر ده روزه‌ام می‌افتم، تلفنهایمان، اوقات تلخی‌هایم. مثل یک بچه‌ی نُنر بداخلاقی می‌کردم و باز هم زنگ می‌زد، فردا شبش هم زنگ می‌زد، پس‌فردا شبش هم زنگ می‌زد، چون من همین گهی‌ام که هستم و برای مادرم مطلقاً فرقی نداشت که چقدر گه هستم، شدت دوست داشتنش و جنس شفقتش همان بود؛ بی‌حساب سرریز می‌شد به سمتم. عزاداری برای مادر مرده‌ام یک بخش ماجراست، بخش دیگر مشکلم همین مقایسه است. مدام مادرم را با بقیه می‌سنجم. مقایسه‌ایست بی‌معنی. جلویش تمام روابطم کمرنگ می‌شوند. خنده‌دار می‌شوند. جنس همه‌شان کاسبکارانه بنظر می‌آید. حتی تحریک شده‌ام با دهن‌کجی گند بزنم به تمامی روابطم. با بی‌محلی به آدمها. چون می‌دانم بعد از مدتی، دیر یا زود همه طاقتشان طاق می‌شود، همه‌ی کاسب‌ها. همه‌شان رفتنی‌اند. تنها آدمی که جور دیگری دوستم داشت مرده. تا آخر عمرم هم مورد مشابهی پیدا نخواهم کرد. این قانون طبیعت است؛ نمی‌توانم از اول برگردم داخل رحم یک زن و دوباره بشویم مادر و پسر. بقیه‌ی چیزها شدنی‌ست. می‌شود بارها و بارها ازدواج کرد. می‌شود بارها و بارها دوست پیدا کرد. همین که اینقدر شدنی‌اند باعث می‌شود که ذاتاً بی‌ارزش باشند. تنها آدم باارزش هم که از بین رفته و دیگر برای هر کاری دیر است.

در مورد بیفایدگی نوشتن

نمی‌دانم چرا این یادداشتها را می‌نویسم. از همان هفته‌ی اول بعد از مرگ مادرم شروع کردم. توی چرکنویس‌های جی‌میل می‌نوشتم. بعد یک روز اشتباهی بجای ذخیره کردن آیکون بغلی‌اش را فشار دادم. آیکون سطل آشغال. کل نوشته‌هایم از بین رفت. چند ساعت دست و پا زدم برای احیای نوشته‌ها. بی‌فایده. بعد فکر کردم حالا فرقی هم نداشت. فکر کردم نکند همین اتفاق خودش معنیی داشته. معنی‌اش این بود که ول کن، ضبط کردن فایده‌ای ندارد. اما از اولش هم دنبال فایده نبودم. نوشتن این یادداشتها کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یک دروغ قدیمی‌ست که نوشتن آرامش می‌دهد. شکسپیر در مکبث می‌گوید به غم کلمه بده. منظورش همین است که درون خودت نریز. اما اینکه آدمها به نوحه‌ی من گوش کنند، یا بخوانندشان تغییری در من ایجاد نمی‌کند. عده‌ی زیادی آمدند. هنوز می‌آیند. به ما تسلیت می‌گویند. آراممان می‌کنند. آنها هم کار دیگری بلد نیستند. همین را بلدند. تسلیت گفتن و همدردی آیین مشخص خودش را دارد. من هم ازشان تشکر می‌کنم. ولی اینهمه آمدند و رفتند و هنوز همه چیز مثل روز اول است. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم می‌پرسم واقعاً مرده؟ و بعد که مطمئن شدم پا می‌شوم و می‌روم زیر کتری را روشن می‌کنم، چون کار دیگری نمی‌شود کرد. علاوه بر اینکه نوشتنم خاصیت درمانی ندارد، نوشته‌ها هم به خودی خود ارزشی ندارند. ضبط احوالم بعد از مرگ مادرم به چه دردی می‌خورد؟ تا کجا می‌خواهم اینها را کش بدهم؟ احتمالاً برای همین کل نوشته‌های قبلی‌ام از بین رفت. پیغام واضح بود: دست و پا نزن.

این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست

شنبه، اواسط فروردین. صبحش رفتم جاده‌ی قم سراغ مغازه‌ای که سنگ قبر مادرم را بهشان سفارش دادیم. بعدش رفتم بهشت زهرا. سر خاک. یک زیرانداز پهن کردم جلوی خاک. کفش‌هایم را در آوردم و نشستم. باید کاری کرد، یعنی می‌شود چند دقیقه به کپه‌ی خاک نگاه کرد؛ به گل‌های در حال پوسیدن، به مورچه‌ها که لای ترکهای خاک حرکت می‌کنند. اما بعدش باید کاری کرد. تکلیف مذهبی‌ها روشن است: با انگشت به قبر می‌زنند و زیر لب فاتحه می‌خوانند. اگر جدی‌تر باشند دعا و قرآن می‌خوانند یا نماز. نگاه مشخصی دارند، معلوم است متوفی کجاست و در کدام مرحله‌ی دنیای پس از مرگ است و منتاظر آن اعمالی انجام می‌دهند. کاشکی تکلیف من هم همینقدر مشخص بود. چندتا از غزلیات شمس را می‌خوانم. اول زیر لب، بعد بلند بلند. بهشت زهرا خلوت است. خواندن غزلیات شمس را از بعد از مرگ مادرم شروع کردم. اولش به بهانه‌ی پیدا کردن بیتی مناسب برای سنگ قبرش.

گر قالبت در خاک شد، جان تو بر افلاک شد

گر خرقه‌ی تو چاک شد، جان تو را نبود فنا

بعد از انتخاب شعر، کماکان به خواندن غزلیات شمس ادامه دادم. جوری که با کلمات بازی می‌کند و جنونی که لابلای‌شان ول می‌دهد برایم جالب است. خواهرم می‌گفت نخوان، شعرهایش قشنگند، خل و مذهبی می‌شوی. جان تو را نبود فنا. این حرف که برایم چندان بیراه نیست. جوهر زندگی ازلی‌ست، بدون زمان و مکان. ما و کل کائنات جلوه‌های مختلفی از آن هستیم. گذرا. ما می‌میریم، ما صرفاً نمودهای جوهر زندگی‌ایم و می‌میریم، اما خود زندگی نمی‌میرد، جانْ فنا ندارد، درختی‌ست که -متاسفانه- مدام و هر سال بار می‌دهد. اولویتم برای سنگ قبر شعر دیگری بود. ولی گفتند زیادی غمگین است. خب باشد. شعر روی سنگ قبر باید غمگین باشد:

این‌چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست / ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن

گر جهان پر نور خواهی دست از رو باز گیر / ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن

این یکی بیشتر به دلم می‌نشیند و البته بدون گریه نمی‌توانم بخوانمش. نسخه‌ای برای گردش روح در کائنات نپیچیده و بجایش در مورد عجز و درماندگی حرف می‌زند. در مورد اینکه اینطوری انصاف نیست. به حداقل‌ها قانع است، به اینکه فقط یک ساعت ابر کنار برود. با یک ساعت خیلی کارها می‌شود کرد. در زنده بودنش آخرین باری که همدیگر را بغل کردیم و بوسیدمش را یادم نیست. اما وقتی مرد، درست چند دقیقه بعد از اینکه دکتر گفت متاسفم، وقتی که بدنش هنوز گرم بود رفتم توی اتاقش. گفتند نرو ولی بهشان اطمینان دادم که حالم خوب است. چشمهایش هنوز باز بود و هنوز به ناکجا خیره بود. دهانش باز مانده بود. یکی از دندانهایش خونی بود، انگار شکسته. مطمئن نیستم، شاید بخشی از تلاش پزشکی برای احیایش این بوده که دندانی را بشکنند؟ یک پارچه هم توی دهانش و دور گردنش بسته بودند. انگار بخواهند دهانش را باز نگه دارند. آخرش هم که زنده نماند. کاش حداقل دندانش را نشکسته بودند و کمتر درد کشیده بود. خلاصه در این وضعیت بود که آخرین خداحافظی را انجام دادم. پیشانی‌اش را بوسیدم. لبهایش را بوسیدم و به صورتش دست کشیدم. البته که این خداحافظی نیست. خداحافظی دو طرفه است. وقتی یکی رفته و دیگری خداحافظی می‌کند اسمش چیست؟ خب با این وضعیت معلوم است که اگر یک ساعت به من بدهند و بتوانم عین آدم با مادرم خداحافظی کنم، انگار همه‌ی دنیا را بهم داده‌اند. شعر هم همین را می‌گوید. لنگ یک ساعت است. دلش گرفته و می‌داند در همان یک ساعت چه کارها می‌توان کرد.

سر خاک چند تا غزل خواندم. بعد سیگار. بعد کمی سوییت‌های ویولنسل باخ از توی موبایل. بعد دوباره از اول. قبر مادرم این دست خیابان است. آن دست خیابان هم کسی تازگی مرده. هر وقت که رفتم سر خاک آنطرف خیابان هم مشغول عزاداری بودند. آن روز هم یکی آمد. با پژوی ۲۰۶. صدای بسته شدن در ماشین آمد و بعد صدای زنی که داد می‌زد می‌گم سلام. چند بار تکرار کرد و البته صدایی از توی قبر مورد نظرش در نیامد. بقیه‌ی مردگان هم ساکت بودند. قاعده‌ی مردن اینطوری‌ست. آدم انتظار اولیه‌ها را دارد، انتظار شنیدن جواب سلام، اما واقعیت این است که یک تل خاک به آدم جواب سلام پس نمی‌دهد. آدم عزادار منتظر بهانه است برای گریه. از آنطرف خیابان زنی وسط هق هق، داد و بیداد می‌کرد که می‌گم سلام و من این طرف خیابان، بدون اینکه بدانم داستان‌شان چی بوده و این زن چه ربطی به متوفی دارد داشتم برایشان گریه می‌کردم، یا شاید برای خودم و مادرم. وسط غزل دیگری که بودم زن آمد بالای سرم. گفت خیلی سخته؟ سرم را تکان دادم. اینجور مواقع آدمها علت عزاداری‌شان را برای همدیگر تعریف می‌کنند. انگار مسابقه‌ی سنجش غم است، کی ناراحت‌تر است. بهش گفتم مادرم مرده. او نامزدش مرده بود. ذهنیات: حاضرم دویست بار طلاق بگیرم یا اصلاً چرا طلاق، حاضرم دویست بار نامزدم بمیرد ولی مادرم زنده باشد. چون نامزد فراوان است. سر هر کوچه، کنار خیابان، توی پارکها، توی سوپرمارکتها پر از نامزد است. فقط کافی‌ست آدم انتخاب کند و پول نامزدبازی را هم داشته باشد. روزی می‌رسد که زنِ ناراحت به آدم دیگری سلام می‌کند، به آقای کامران و او هم جواب سلامش را می‌دهد. اما جواب سلام من تا ابد به همین کپه‌ی خاک برخورد می‌کند، مستهلک می‌شود، دفع می‌شود، می‌رود زیر خاک، کنار جنازه‌ای که در حال پوسیدن است دراز می‌کشد و همانجا می‌میرد.

ایراد ساده‌ی کریستوفر وول

شاید بد نباشد مشکلم را به صورت یک سوال و جواب ساده بنویسم: تا کی این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد؟ تا ابد. تا وقتی که زنده باشم. مشکلم باعث نمی‌شود که بمیرم اما بنظر می‌رسد تا لحظه‌ی مردنم با من باشد. منظورم تصاویرند. وقتی خودم را سرگرم کاری می‌کنم وضعیت بهتر است. بطور موقتی مرگ مادرم یادم می‌رود. اینها حکمت رایج است؛ سرت را گرم کن، به کار، به زندگی، به زن و بچه و پول. اما این تکنیک دو تا ایراد گنده دارد. اولی اینکه سخت است که خودم را هل بدهم بطرف این کارها، بطرف سرگرم کردن خودم، برعکس، اتفاقی که می‌افتد این است: بارها مچ خودم را گرفته‌ام، مثلاً نشسته‌ام روی مبلش، کنار پنجره، چایی می‌خورم و به قلاب جرثقیلی که از پنجره معلوم است خیره شده‌ام و قبول دارم، پنیری‌ست، مبتذل است، اما همان قلاب جرثقیل، منظورم تاور کرین است، به یک بلوک فلزی زشتی وصل است ولی متاسفانه آن بلوک انگار شکل یک قلب است. یک قلب با دو تا قلمبه در بالایش که در پایین در یک نقطه به هم می‌رسند. به رابطه‌ی خودم و مادرم فکر می‌کنم و به قلاب فلزی جرثقیل که شکل قلب است نگاه می‌کنم. آیا قلاب جرثقیل به من و مادرم اشاره نمی‌کند؟ هر چیز بی‌ارزشی نشانه‌ایست، یادآوری‌ایست که آدم را به عزاداریی جدید سوق می‌دهد. این افکار از داخل ناکجا به مخ آدم نشت می‌کنند، از طریق بی‌اهمیت‌ترین چیزها، از طریق قلاب جرثقیل، از طریق اشیائی که در زندگی قبلی‌ام نمی‌دیدمشان. این ایراد اول بود. ایراد دوم را کریستوفر وول در تابلوی مسخره‌اش گفته: خانه را بفروش، ماشین را بفروش، بچه‌ها را بفروش. میل به نابود کردن همه چیز، میل به جمع نکردن هیچ چیز. ادامه‌اش را نگفته. ادامه‌اش لابد این می‌شود: میل به ادامه ندادن، بتمرگ روی مبل، بی‌حرکت، به بیرون نگاه کن، تلاش کن فنجان چایی‌ات که یخ کرده را برداری اما هر حرکتی اینقدر دشوار است که بی‌خیالش می‌شوی پس به نگاه کردنت به قلاب جرثقیل ادامه بده.


KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 957,756 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 697 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: