لردِ کنجد

دیروز برای ساعت ۶ عصر قرار داشتیم ولی من ۸ دقیقه دیر رسیدم. از مردی که بعدتر فهمیدم اسمش یاشار است پرسیدم چی تنم باشد. گفت یک شورت کافی‌ست. دمرو دراز کشیدم و صورتم را در حفره‌ی تعبیه شده توی تخت جا انداختم. پای راستم را که کمی خم و راست کرد با خودم فکر کردم ای کاش قبلش پاهایم را شسته بودم و جوراب تمیزتری پوشیده بودم. اما انگار برای یاشار مهم نبود. خودم می‌دانستم که تمام بدنم خشکیده. وقتی یاشار هم می‌گفت تأیید می‌کردم. مرکز گره یعنی کتف چپم را هم بهش معرفی کردم و کمی در مورد آرتروز گردنم گفتم. کمی هم در مورد شغلم و اینکه بعضاً هفته‌ها روی کشتی هستم و آنجا نسبتاً کیفیت زندگی‌ام می‌آید پایین. حتی همین نکته که تشک خانه‌ام سفت و است و اصولی و از آن طرف تشکهای کشتیها معمولاً نرمند و مستعمل، اینها را هم برایش گفتم. یاشار هم کمی از خودش می‌گفت. من از حفره گاهی، وقتی یاشار مشغول مالیدن کتفم بود، پاهایش را می‌دیدم. جورابهای طوسی و کفشهای کتانی مشکی پایش بود. شلوار کوتاه پوشیده بود و ساقهای ورزیده‌اش را می‌دیدم و البته گاهی هم از شدت درد چشمانم را می‌بستم. چرا؟ چون در آن لحظه یاشار انقباض لعنتی را پیدا کرده بود، محاصره‌اش کرده بود، با دستان زورمندش ورز می‌دادش و من هم صداهای عجیبی شبیه تلق تولوق می‌شنیدم که گمانم استخوانها و مفاصلم بودند، لولاهایی روغن‌نخورده و زنگیده. دری که پنجاه سال است باز نشده، اگر بازش کنی و اگر از قضا لولاهای این در محفوظ در کمی گوشت و پوست باشند، آنوقت از باز شدنِ این در چه صدایی به گوش می‌رسد؟ از زیر دستان یاشار هم چنین صدایی به گوش می‌رسید. صدای استخوانهایم. لابلای اینها گاهی چشمانم را باز می‌کردم و گاهی هم صدای ضبط صوت بر همه چیز غلبه می‌کرد، صدای امواج، صدای شکستن‌شان، صدای مرغابی‌های تالابی در دوردست، صدای چه‌چهه‌ی قمری‌هایی خوش صدا، صدای طبل‌های هندی و اصوات مشابهی که اصلاحاً به ترکیب‌شان می‌گویند موسیقی مدیتیشن یا اسپیریچوال یا معنوی یا چه می‌دانم چی. یاشار کمی هم از خودش گفت. از علاقه‌اش به طبیعت. گفت هر هفته می‌رود طبیعت. کوه؟ بله کوه. همین پریروز آهار، شکراب بودم. صحبت را کشاندم به سمت آلبالوهای شکراب. یاشار گفت اتفاقاً الآن وقت‌شان است و رسیده‌اند. مثل جوجه‌ای مجروح زیر کاراته‌های متناوب و پیش‌رونده‌ی یاشار آه می‌کشیدم، و در همان لحظه با خودم فکر کردم که فردا، اگر هنوز ویلچری نشده بودم و اصلاً به مناسبت جشن گرفتن ویلچری نشدنم پاشوم و بروم سمت شکراب و آلبالو بخرم. کمی هم به محلی‌ها فکر کردم که لابد شک می‌کنند مرا در صبح وسط هفته ببینند که آمده‌ام یک یا نهایتاً دو کیلو آلبالو بخرم و شاید برای رفع کنجکاوی و پرهیز از سوالهای نالازمشان مجبور شوم عوض یک کیلو یک جعبه آلبالوی شکراب بخرم. که مثلاً نشان بدهم تاجر عمده‌ام. یک جعبه. چه بلایی سر یک جعبه آلبالو بیاورم؟ از آلبالوپلو هم که متنفرم. فریزر هم که ندارم. چون فریزرم وطنی‌ست و چیزی درش یخ نمی‌زند، صرفاً محفوظات درش سرد می‌شوند. اگر به هرکدام از آن محفوظات انگشت بزنی همیشه کمی نرمیِ چیز یخ‌نزده زیر انگشتت فرو می‌رود. این قانون فریزرم است و اصلاً با این حساب نمی‌دانم چرا هنوز بهش می‌گویم فریزر (گاهی فکر می کنم وقتش رسیده چیزها را با نام واقعی‌شان صدا بزنیم) وقتی مشخصاً از فریز کردن هر چیزی ناتوان است. کم رمق. کم زوز. مثل خودم. من و یخچالم. ناتوان از انجام وظایف‌مان. شاید حتی وقتش رسیده که جفت‌مان «کناره‌گیری» کنیم. و بعد مابقی عمرمان را در بطالت سر کنیم. هر کسی به شکلی. من با بی‌عملی‌ام. فریزرم با امتناع از تبرید. یاشار اشاره‌ای هم کرد که آلبالوهای شکراب بهترین هستند. این را با کمی مکث گفت. انگار مردد بود که آیا می‌تواند عنوانی چنین والا، منظورم عنوان «بهترین آلبالو» را به آلبالوهای شکراب بدهد یا نه. ولی خب جوان سالمی بود. اندام ورزیده. قوی. روانش هم روان سالمی بود. چطور؟ چون درگیرِ دامِ «بهترین آلبالو» نشد. از کجا می‌دانم؟ از اینکه انحراف افکارش لختی بیشتر طول نکشید و یکباره به خودم آمدم و متوجه شدم باز مشغول چلاندنم شده. محکم و اصولی. روی ساق پای چپم که کار می‌کرد گهگاهی هم کف پایم می‌گرفت. همان عصب لعنتی‌ای که امتداد سیاتیک است. امتداد عرق النسا. همانی که گاهی وسط پا غورباقه‌ی شنا هم می‌گیرد و آنجا وسط آب و وسط شنا و وسط همه چیز آدم خشکش می‌زند، چوب می‌شود و همانطور روی آب می‌ماند، همانطور مثل یک تکه چوب خشکیده که تنها هنرش این بوده که وزن مخصوص یا علمی‌تر بگویم چگالی‌اش بقدری‌ست که روی آب شناور می‌ماند و غرق نمی‌شود، همین، تنها هنرش همین است و تازه این چگالی ایده‌آل هم همه می‌دانیم که محصول فرایندی‌ست که به آن می‌گویند پوسیدگی. خلاصه همان عصب پای چپم چند باری گرفت. پایم را سیخ کردم و یاشار پرسید چیزی شده؟ برایش توضیح دادم. متمرکز شد روی کف پایم. استخوانهای سرپنچه‌اش را می‌لغزاند توی گودی کف پایم. لیز شده با لردِ کنجد. باز خجالت کشیدم که چرا قبلش پایم را نشسته بودم. البته ایراد به تمامی متوجه من نبود. چون فکر می‌کردم شبیه سال پیش فقط مشت و مالِ پشت و کت و کول است. منتها ماساژوری که پارسال بود و پیرمرد بود دیگر رفته بود. کارش بد هم نبود. می‌گفتند سالها قبل دانمارک بوده و ماساژور شخصی پیتر اشمایکل دروازه‌بان تیم ملی دانمارک. انصافاً هم اصولی کار کرده بود. اما او دیگر با مجموعه همکاری نمی‌کرد. چرا؟ نمی‌دانم، برایم مهم هم نبود (شاید برگشته بود دانمارک؟) و همین که یاشار آمده بود جایش برایم کافی بود. یاشار در ادامه صحبتهایش گفت کانال تلگرام هم دارد و مطالب مفیدی درش می‌گذارد و پیشنهاد کرد من هم جوین شوم و راستش وضعیت من، منظورم میل و اشتیاقم است نسبت به آن کانال کذایی اینقدر زیاد بود، اینقدر شدید بود که حتی نیاز نبود خود یاشار پیشنهاد بدهد که جوین بشوم، خودم از قبلش می‌خواستم جوین شوم و حتی همین‌که تأخیر داشتم و قبل از گفتنم خودِ یاشار پیشنهاد جوین شدن را داد تنها یک علت داشت: آه، آهی ممتد، دهانم پر از آه بود و نمی‌توانستم میلم به جوین شدن را اعلام کنم، چون کارِ واجب‌تر این بود که پس از ماهها گرفتگی و انقباض آه بکشم یا اشک بریزم یا حتی پوزه و پیشانی به خاک بمالم و حسابی تشکر کنم، بابت اینکه یاشار سر راهم در زندگی قرار گرفت. در همین احوال بودم که با خودم عهد کردم هر هفته از خدمات این پسر جوان بهره‌مند بشوم. فکر کردم در بدبینانه‌ترین حالت این مشت و مالش بی‌تأثیر است. یعنی اثر مثبتی روی آرتروز گردنم ندارد. خب نداشه باشد. لذت لحظه‌ای که داشت. شنیدن آن موسیقی، بوی خوب روغن کنجد و لِرد روغن کنجد، دستان قوی یاشار، خود اینها دلایل کافی‌اند. خودش هم که خوش‌برخورد. پس جواب سوال مشخص شد. هفتگی باید خدمتش برسم و این را به خودش هم اعلام کردم. به یاشار. گمانم خوشحال شد چون بلافاصله پیشنهاد داد از روغن‌های مخصوصش هم بخرم. اسطخدوس و یاسمین داشت. گفت شبها بمالم به ملاجم. آرامش‌بخش است و علاوه بر این گفت دافع حشراتِ موذی مثل پشه هم هست. من هم که گوشتم شیرین. یاشار هم این را فهمیده بود. گفت حدس زدم که گوشتت باید شیرین باشد. گفت روغنها را لیتری از آلمان می‌خرد و قوطی قوطی می‌کند برای مشتری‌هایش و حتی تا اینجا پیش رفت که گفت می توانم روغن را بدهم آزمایشگاه. برای تشخیص اصالت و خلوص. تقریباً بهم برخورد. بهش هم گفتم. گفتم از همان بوی روغنش (چون همانطور که سرم در حفره بود، مَخرجِ قوطی کوچک اسطخدوس را آورده بود دم دماغم) فهمیدم که جنسش درست است و روغن شیمیایی بویش ثقیل است و کثیف و من این چیزها را می‌فهمم و نیازی به آزمایشگاه ندارم برای تأیید چیزی که شامه‌ام بصورت بی‌واسطه اطلاعاتش را در دسترسم قرار می‌دهد. راستش حتی کمی گیج شدم. دلیل اینکه بهم برخورده بود چه بود؟ آیا از اینکه یاشار فکر کرده به او اعتماد ندارم بهم برخورده بود؟ یا اینکه یاشار فکر کرده بودم شامه‌ام قدر کافی قبراق نیست و مثل تازه‌کارها لنگِ عدد و رقم و نتایج آزمایش هستم برای فهم؟ نفهمیدم. ولی مهم هم نبود. چون زود فراموش کردم و به یاشار هم گفتم همان اسطخدوسی که گرفته بود زیر دماغم را بگذارد بغل کیفم، می‌خواهمش. کمی هم از عوامل این دردها گفت. از استرس و اضطراب. تأییدش کردم. بهش گفتم واکنش بدنم به استرس وارد مرحله‌ی جدیدی شده: واکنش‌های فیزیکی. مثلاً به اسباب‌کشی عنقریبم که فکر می‌کنم عوض اینکه پا شوم و جعبه پیدا کنم وسایلم را جمع کنم سمت چپ بدنم بالکل لمس می‌شود. پیاده‌روی کمکم می‌کند. خوبی یاشار این بود که خودش هم شهوت کلام داشت و نمی‌گذاشت زیاد و دقیق امراضم را توضیح بدهم. می‌پرید وسط حرفم. در این مورد به‌خصوص دوباره به اثرات مثبت طبیعت اشاره کرد، دوباره آهار و شکراب و آلبالوهای شکراب و البته وسطش هم گفت وقتم تمام شده. واقعاً نفهمیدم چطور گذشت. ازم پرسید راضی هستم یا نه و من همینطور لخت و چرب که نشسته بودم لبه‌ی تختِ مخصوصش کله‌ام را تکان دادم و گفتم عالی بود و البته برای اینکه امتیاز کامل را بهش ندهم گفتم ولی بایستی تا فردا صبر کنم و اثر طولانی‌مدتش را ببینم، اما مقطعی که عالی بود؛ لبخند زد، تأییدم کرد، فهمید که می‌فهمم، بعد هم قوطی کوچک روغن اسطخدوس که سرش هم نسبتاً خالی بود را داد دستم، پاشدم و رفتم پی کارم و حالا که فرداست تنها چیزی که اذیتم می‌کند این است که هنوز کانال تلگرامش را جوین نکردم.

شوید و کلم

روز اول

۱۲ شب راه افتادم سمت فرودگاه امام. یعنی بامداد پنجشنبه. توی هواپیما خوابم برد. منتها چیزی نگذشته بود که غذا شروع شد. اولش (مثل هربار) می‌خواستم نخورم و به خوابم ادامه بدهم. اما بویش نمی‌گذارد. آدم را بیدار می‌کند. چقدر از غذای داغ بدم می‌آید. دندانهایم دیگر تاب و تحمل غذای داغ ندارند. نوشیدنی داغ. ولرم دوست دارم. غذا و آب ولرم. اقلیم معتدل.

نشسته خوابیدن سخت است. با گردن‌درد از خواب بیدار شدم. ۲-۳ ساعت خوابیده بودم و کم بود. چون شبی ۸ ساعت خواب لازم دارم. گردنم و جفت کولهایم را مالاندم و دوباره خوابیدم. قبل از فرود آمدن به اجبار بیدار شدم.

توی فرودگاه سن پترزبورگ آبمعدنی گرفتم و سریع یک قرص جوشان ویتامین ث درش انداختم. سر کشیدم. از ترس سرماخوردگی. نگران بودم لباسم هم کم باشد. بعد هم رفتم استارباکس و یک قهوه گرفتم. راننده پیدایم کرد. انگلیسی بلد نبود. انگار شاکی بود از دستم. باید برعکس می‌بود، یعنی من بایستی بابت نیم ساعت تاخیرش شکایت می‌کردم. مرا برد و نشستم توی ون. بعد گفت منتظر باشم. خودش برگشت فرودگاه منتظر نفر دیگری که بیاید. خوابم برد. دوباره همانطور نشسته. بابت فشار ادرار بیدار شدم. نزدیک یک ساعت توی ون خوابیده بودم. با خوابهای توی هواپیما جمعش زدم و هنوز مانده بود تا ۸ ساعت بشود. مثانه‌ام در حال ترکیدن بود. می‌خواستم بروم فرودگاه دستشویی، اما کلید ون را نداشتم که قفلش کنم. کسی که نمی‌دزدیدش. اما چمدان خودم هم عقب ون بود و جراتش را نداشتم. بیشتر از جرات نگران بودم در همین فاصله‌ای که رفته‌ام راننده و مسافر جدید سربرسند و ببینند ون همینطور ول است به امان خدا. نگران اینکه راننده‌ی حمال دوباره بخواهد بدقلقی کند. بعد چشمم به لیوان خالی استارباکسم افتاد. شیشه‌های ون دودی بودند. در کشویی ون را بستم. پرده هم داشت. پرده‌ها را هم کیپ کردم. شلوارم را کشیدم و پایین و توی لیوان شاشیدم و لیوان به نصفه رسیده بود که برایم مبرهن شد این تو جا نمی‌شود.

آخرین باری که نصفه شاشیده بودم را یادم نمی‌آید. عجب کار سختی‌ست. در لیوان قهوه را گذاشتم. اولش خواستم بیندازمش توی سطلی که چند قدم آن‌طرفتر بود. اما دور و برم نسبتا خلوت بود. برای همین لیوان را پای چمنهای سطل خالی کردم. راننده‌ی یک اتوبوس آن اطراف بود اما سرش به کار خودش گرم بود. دوباره برگشتم توی ون. در کشویی را بستم، بعد هم شلوارم را کشیدم پایین. چون کمرش کشی‌ست و باید کلش را بکشم پایین. لیوان دوم هم کافی نبود. باورم نمی‌شد. بعد از اتمام ماجرا چیزی که متعجبم کرده بود حجم بالای مثانه بود.

کمی بعد از ظهر سوار کشتی شدم. قبلاً هم توی این کشتی بوده‌ام. با بازرس دیگری یک حجره داریم. اسمش رادان است. روس است. پسر خوبی‌ست. پسر که نه. گمانم چهل و خورده‌ای سالش باشد و قبلاً هم چندباری دیده‌امش روی کشتی‌های دیگری. انگلیسی‌اش هم ضعیف است و کلا هم از این محجوب‌ها و ساکت‌هاست. بهتر.

مافوقم را هم دیدم. شیردل. گمانم ۳۰ سالش هم نیست. اما خوب پیشرفت کرده. پارسال روی کشتی دیگری من بازرس بیمه بودم، همین شغل فعلی‌ام. شیردل یک مهندس پروژه‌ی دون‌پایه بود و موظف بود مدارک و نقشه‌ها و مستنداتی را که می‌گفتم برایم جور کند تا گواهی‌نامه‌ی بیمه را امضا کنم. حالا شرکتش را عوض کرده و شده نماینده‌ی کارفرما. پیشرفت که نیست، جهش است.

بعد از کمی خوش و بش کردن با مافوقم و آشناها تا دیدم فضا مهیاست رفتم حجره و دراز کشیدم. روی پا بند نبودم. کل خواب شب قبلم در حال نشسته بود. خواستم چرت بزنم و اما شد دو ساعت و بیدار که شدم نحس بودم. کمی که گذشت نحسی تبدیل شد به سردرد. سریع یک بروفن خوردم. شب هم زود خوابم برد. هنوز ۱۰ نشده بود و هوا روشن بود. رادان هم روی تخت بغلی دراز کشیده بود. حجره نسبتا بزرگ است و تختمان دو طبقه نیست. هرکداممان یک تخت عادی داریم. پرده‌های دورتادور تخت را کشیدم. پرده‌های کرم رنگ. رادان هم کشیده بود. خوابم برد. مدتی بعد با وحشت و تنگی نفس از خواب پریدم. فریادی هم زدم. نمی‌دانم رادان بیدار شد یا نه. پرده‌ی دورتادور تخت را کنار زدم. ترسیدم نکند این پرده مانع گردش هوا شود و احساس خفگی‌ام بابت همین بوده. موبایلم را نگاه کردم. یک ساعت خوابیده بودم. دوباره زودی خوابم برد.

روز دوم

صبح دیدم نوتیفیکیشن دارم از یوسف. خواهرزاده‌ام در کانادا. بهم زنگ زده بوده. برایش نوشتم روی بارجی هستم در روسیه. عکسی فرستاده بود از یک هنرپیشه‌ی سریالهای نت‌فلیکس و نوشته بود بنظرش من شبیه آن هنرپیشه هستم. فکر کنم ۳-۴ سال می‌شود که خواهرزاده‌هایم را ندیده‌ام. دیگر درست هم فارسی حرف نمی‌زنند. آخرین بار همان سرِ مرگ مادرم آمده بودند ایران. دوست دارم بتوانم رابطه‌ام باهاشان را حفظ کنم. اما مطمئن نیستم که موفق باشم. چند وقت پیشها از آن یکی، از شیدا، خواستم برایم آهنگ بفرستد. گفت رپ هاردکور گوش می‌کند. برایم یک پلی‌لیست فرستاد. از همان جا با تایلر آشنا شدم. سیاهپوست مستعدی که رپ می‌خواند و بعضی‌هایش واقعا قشنگند. شاید هم چون شیدا آنها را برایم فرستاده بود قشنگ بودند.

رادان ۶ صبح پاشد. از شب قبلش ساعت بیدار شدنش را گفته بود و از من هم پرسیده بود. رویم نشد بگویم تا جایی که جا داشته باشد می‌خوابم. البته ۸ خودم را رساندم به دفتر. چون ساعت ۹ جلسه داشتیم. توی جلسه خودم را معرفی کردم. چون روز اولم بود. گفتم به جای فلانی آمدم که دیروز رفته.

هنوز در بندریم. رفتن‌مان کمی به تاخیر خورده. گفتند بخاطر سرعت زیاد باد که نزدیک ۳۰ نات است. البته حدسم این است عوامل دیگری دخیل باشند. همیشه همین‌طور است. یک سری دلیل موجه می‌تراشند برای تاخیرها اما دلایل اصلی را در جلسه نمی‌گویند تا صورتجلسه نشود. سختی‌اش این است که باید گزارش بدهم و فقط دلایل موجه را می‌دانم. برای فهم اصل ماجرا بایستی از این و آن سوال کنم. علاقه‌ای به این کار ندارم. دوست ندارم توی دست و پا باشم. کمترین اندرکنش ممکن. این سرلوحه‌ی کارم است. بعد از جلسه هم تلفنم را سوراخ کردند که بپرسند بارج کی راه می‌افتد. چیزهایی که می‌دانستم را گفتم. گشنه‌ام هم بود چون به صبحانه‌ی کشتی نرسیده بودم. ۶ صبح صبحانه می‌دهند و من آن موقع خوابم.

بعد از جلسه یواش یواش سرم درد گرفت. حدسم این است که همان سردرد دیروز که با قرص مرتفعش کردم دوباره برگشته. انگار باید اذیتم کند. می‌توانم یک بروفن دیگر بخورم اما حسم این است که باید راحتش بگذارم تا آسیبش را بزند، وگرنه الآن مهارش کنم دوباره فردا برمی‌گردد.

روز سوم

دم صبح سردم شده بود. تهویه را نمی‌شود تنظیم کرد. دریچه‌اش را بسته بودم اما با اینحال حجره‌مان سرد بود. رادان را نمی‌دانم. گمانم برای او خوب بود چون روس است. لباس هم کم آورده‌ام. چون به حرف آدمی گوش کردم که به جای او آمدم. قبل از سفر بهش ایمیل زدم و پرسیدم. گفت گرم است. اینترنت چیز دیگری می‌گفت اما منِ احمق به حرف آن آدم گوش کردم و بعد هم چوبش را خوردم. خودِ سرما یک طرف که البته چندان هم شدید نیست، بدتر از آن ترسی‌ست که دارم، ترس از اینکه اگر سرد بشود و لباس نداشته باشم چه غلطی بکنم؟

گمانم گرفتگی گردنم هم بخاطر همان سرمای دم صبح باشد. از بس که پیچیدم به خودم، لحاف را کشیدم روی سرم و خودم را گلوله کردم.

جلسه‌ی صبحمان هم خیلی طول کشید. چرا؟ چون هنوز کار شروع نشده و درگیر مقدماتیم و لذا توی جلسه هی صحبت از کم و کسری‌های اول پروژه می‌شود. من ته میز نشسته بودم و خوب صدایشان را نمی‌شنیدم. چیزی هم برای گفتن نداشتم. اما رادان علی‌رغم اینکه خجالتی‌ست و چیز خاصی هم حالیش نیست وسط جلسه نظری داد. مضطرب شدم که حالا سکوت و انفعالم بیشتر به چشم می‌آید. از این جلسه‌ها متنفرم.

نصف شب از بندری که کنار اسکله‌اش پهلو گرفته بودیم راه افتادیم. صبح که بیدار شدم این را فهمیدم. از پنجره‌ی حجره‌ام بیرون را نگاه کردم، دماغ بارج را دیدم، و دیدم که یدک‌کشی به آرامی می‌کشدمان. نگران شدم چون شاید باید قبل از رفتن گواهی‌ای را امضا می‌کردم، یعنی همان موقعی که خواب بوده‌ام.

توی دفتر سراغ مافوقم را گرفتم. او هم چیز مشابهی راجع به گواهی پرسید. اما انگار نباید چیزی را امضا می‌کردم. از همین چیزهای کارم بدم می‌آید. از اینکه شرح وظایفم دقیق مشخص نیست. بیشتر بابت فرمالیته اینجا هستم. اطلاعات کافی بهم نمی‌دهند. لذا تصویر درستی از جریان کار ندارم. یا اگر بخواهم داشته باشم خودم باید هی سراغش را بگیرم و موی دماغ این و آن بشوم. خودم باید هی سوال بپرسم. آدم ان‌اخلاق هم کم ندارند و لذا هر پرس و جویی خطر این را دارد که یکی از همین وحشی‌ها بد جوابم را بدهد و به هم بریزم. کسی سر خود نمی‌آید سراغم تا اطلاعات لازمه را بهم بدهد. فقط موقعی که امضا یا گواهی بیمه می‌خواهند یادشان می‌افتد که بازرس هم وجود دارد. دوست دارم ارتقا بگیرم و بشوم نماینده‌ی کارفرما، مثل شیردل، و آن موقع دیگر لازم نیست اینقدر مودب و با دمِ لای پا بروم از این و آن سوال بپرسم تا گزارش روزانه‌ام را کامل کنم. اگر رییس باشم آن موقع خودشان می‌آیند سراغم.

حواسم به همین شیردلِ کچل هم هست که چطور ظرف یک سال گذشته پوست انداخته. پارسال با سرهمی نارنجی و روغنی دور کشتی می‌دوید و امسال لی‌وایز ۵۰۱ پایش می‌کند و یک امگا سی‌مستر قاب درشت هم دستش است که حول و حوش ۵۰۰۰ دلار قیمت دارد.

سر نهار شانس آوردم. یک چیز کتلت‌مانندی بود. زیادی تیره رنگ. کشتی مال روس‌هاست و غذاهایشان کمی عجیب است. از دفعات قبل هم تجربه‌های مشابهی داشتم. زنی داشت دیسهای غذا را مرتب می‌کرد و ازش پرسیدم این چیست. گفت کتلت جگر مرغ. شکفتن تهوع را در چشمانم دید. بجایش ماهی برداشتم که آن هم تعریفی نداشت. کلاً غذایشان مزخرف است. اما از آن طرف آدم گرسنه‌اش می‌شود و بایستی قدر کافی بخورم تا بین وعده‌ها ضعف نکنم. تنها خوبیاش این است که عاشق شوید و کلم هستند. سالاد کلم، سوپ کلم، ترشی کلم، دلمه‌ی کلم. به نظرم تنها چیزی که در استپهای روسیه می‌تواند بروید همین کلم است.

روز چهارم

گردن‌دردم بیخ پیدا کرد. امروز صبح خشک شده بود و نمی‌چرخید. شب قبلش هم رفته بودم ورزش. اما  بدترش کرده بود. این را صبح توی تختخواب می‌فهمیدم، در حالی که نیمه‌فلج افتاده بودم و به بخت بدم لعنت می‌فرستادم. همیشه دریا که هستم امراضم هم یکی‌یکی عود می‌کنند. بعدیش فیستول است. مطمئنم چند روز دیگر نوبت فیستولم می‌شود که عود کند. پرده را زدم کنار. تختخواب رادان خالی بود. خودش گفته بود که از صبح زود سرش شلوغ است.

برای صبحانه هم چیزی نداشتم. چندتا نان سوخاری که از دیروز مانده بود روی میزم را با شیرچایی خوردم. می‌خیساندمشان توی شیرچایی و البته که خوشمزه است اما آخرش، منظورم ته چایی‌ست، خیلی نکبت می‌شود. مایع نیم‌گرمی که پر از خرده نان است. سرم هم سریع درد گرفت. بخاطر همان گرفتگی گردن. نمی‌دانم چطور انقباض عضلات گردن باعث سردرد می‌شود. گوگل کردم از زور کلافگی و نوشته بود مسکن‌های عادی کمک می‌کند. برگشتم توی اتاق و یک بروفن خوردم و چند دقیقه بعدش، وقتی سر جلسه بودم واقعا کمی بهتر شدم. اولش خوشحال شدم که درمانش را پیدا کرده‌ام اما بعد نگران شدم که خب اگر همین‌طور به بروفن خوردن ادامه بدهم بدنم نسبت بهش مقاوم می‌شود. از دارو بدم می‌آید.

بعد از ظهر رمان «کله‌ی اسب» جعفر مدرس صادقی را تمام کردم. دو روزه. نه اینکه خوب باشد. خوب که نبود هیچی، بنظرم آشغال بود. در ۲۸ سالگی‌اش این را نوشته. زود تمامش کردم چون کار دیگری نداشتم. عمده‌اش را دیشب توی تخت خواندم. بعد از ورزش و شامم بود. رادان هم مانیتور سرفیس‌اش را جدا کرده بود و توی تختش چیزی می‌دید. چون هدفون گوشش بود. لخت هم بود. پرده‌اش را هم نکشیده بود. من هم نکشیدم. یعنی بدم نمی‌آمد بکشم اما فکر کردم شاید بد برداشت شود. شاید می‌خواهد با پرده نکشیدن صمیمیت‌اش را نشان بدهد. توی حجره اینترنت هم ندارم بیشتر اوقات و برای همین همان دیشب کلی از کله‌ی اسب را خواندم. شخصیتها نپخته. اوایلش خوب بود. شبیه فیلمهای جارموش بود. آدمهای عادی در فضاهایی روزمره که از پسِ حرف زدنشان کمی فضا عجیب می‌شود. اما خب مابقی‌اش ملال‌آور بود.

بارج‌مان رسیده به خلیج نارْوا. به مقصدش. حوصله نکرده‌ام بروم بیرون و دریا را تماشا کنم. تماشا ندارد. مثل همیشه‌اش است. صرفاً از حجره می‌آیم به دفتر، به اتاق جلسه، به غذاخوری، به سالن ورزش، و بعد هم برعکس.

بعد از نهار چرت خوبی زدم. لحاف را تا دم دماغم بالا کشیدم تا بازدمم زیر لحاف را گرم کند. از بس که تهویه‌ی کشتی قوی‌ست و همه جا را تگری می‌کند. بعد هم که بیدار شدم لواشک آلو خوردم و بعد هم رفتم سراغ برگه‌ها. از تولیدات برادران حسینی که عالی‌ست. می‌خواستم فقط چندتا بخورم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و کیسه‌اش یکهو نصف شد. در همین حال بود که با خودم فکر کردم برادران حسینی و هر کاری که می کنند و هر چیزی که درست می‌کنند را دوست دارم. این را با قطعیت می‌دانم. دوست دارم اگر هم روزی بروم مشهد، جدای از دیدن مادربزرگ و دایی به مغازه‌ی اصلی برادران حسینی هم بروم و برایشان تعریف کنم چطور برگه‌هایشان را با خودم برده بودم روسیه، روی بارجی زنگ‌زده و چطور بهترین لحظه‌ی روز موقعی بود که کیسه‌ی تپل برگه‌هایشان را لای پاهایم می‌گذاشتم و دانه و دانه می‌خوردم. البته بعدش هم پشیمان شدم. چون قصدم این بود که لواشک و برگه‌ها را نگه دارم برای اواخر سفر که گوارشم خراب می‌شود.

روز پنجم

ایراد از تشکم است که هر صبح گردنم خشک می‌شود. خودشان هم می‌دانند تشک‌هایشان مستعملند. چون پریروزها که هنوز بندر بودیم دیدیم محموله‌ای شامل چندین تشک نو روی عرشه‌ی کشتی بود. حتماً تشک بعضی حجره‌ها را عوض کرده‌اند. تشک عالی‌رتبه‌ها را.

کله‌ی اسب مدرس صادقی را تمام کردم و یک ریویوی بد برایش توی گودریدز نوشتم. انگار سرخورده شده بودم. بعد از بیژن و منیژه‌اش که بنظرم شاهکار بود انتظاراتم را بالا برده بود. جعفر که می‌خوانم انگار منتظرم که به جاهای خوبی برود و وقتی نمی‌رود کلافه می‌شوم. همه‌اش احساس می کنم استعدادی‌ست که «تلف» شده. شاید بهتر بود عوض اینکه مثل عقده‌ای‌ها ریویوی بد برای کله‌ی اسب بنویسم یک ریویوی خوب برای بیژن و منیژه می‌نوشتم. این جور رفتارها علامت آدمهای حقیر است. البته که گودریدزم مهجورترین است. تلاشی هم نمی‌کنم که دیده شود. بنظرم برایم لازم است که چیزی تولید کنم و لایک نگیرم، توجه نگیرم. حتی همین وبلاگ خرس هم از دل کم‌توجهی ساخته شد. قبلش که «یک مهندس خسته» را می‌نوشتم رسماً زباله تولید می‌کردم. بعضی متونش را که می‌خوانم حالم از خودم بهم می‌خورد. از آدم جوگیری که بودم. از اعتماد بنفس خنده‌داری که داشتم. از نگاه «منطقی»ام. از «عقلانیت»ام. از آن تصویر نازل از عشق و رابطه. انگار جواب درست همه چیز را می‌دانستم. مشابه اینفلوئنسرهای امروزی می‌نوشتم. این بهترین قیاس است.

کار کم کم شروع می‌شود. چیز زیادی از رادان نمی‌دانم. او هم از من چیزی نمی‌داند. همزیستی مسالمت‌آمیز داریم. فقط می‌دانم شامپوی فا می‌زند. یک اشانتیون دیور سوواژ دارد. ریش‌تراشش هم براون است و عجیب است آدمی که می‌شود گفت کوسه است (حتی بیشتر از من) اینهمه به خودش زحمت داده و برای کشتی با خودش ریش‌تراش آورده. نتراشیدن ریشم، بعد از استعفای از کارمندی دومین تصمیم مهم و درست زندگی‌ام بود. عجب مناسک پردردسری بود. جوش‌های زیرگلو. تیغ. کف. خون. یا غژغژ ریش‌تراش. موهایی که سرشان برگشته بود و زیر پوست می‌روییدند. پروردگارا. عفو، عفو.

روز ششم

«آن نامه را با احساسات ساختگی و خیالی نوشتم، با احساساتی واقعی، اما در عین‌حال خیالی، محصول ذهن وحشت‌زده‌ای که از روابط ساده و بدیهی کاملاً محروم است.

در اطرافم آرامشی حاکم است، افسوس که نمی‌توانم این خبر را با آدم مهمی در میان بگذارم، چون این جمله می‌توانست سرآغاز نامه‌ای زیبا باشد. با این همه حالا می‌خواهم احوالاتم را کمی شرح بدهم.»

اینها مال رمان «دستیار» است که روبرت والزر نوشته. پیش‌کسوتِ ادبیات کارمندی. پدربزرگِ توسری‌خورها. وقتی خطوط بالا را می‌خواندم فکر کردم وبلاگ‌نویسی من هم دلیلی ندارد برای نوشتن  جز همین‌ها که والزر گفته. محرومیت از روابط ساده و بدیهی. مخصوصاً در این دورانی که یا باید اینستاگرامر باشی یا پادکستر و یا چیزهای دیگر. حرفهای پیش‌پاافتاده‌ای که چون مخاطبی برایشان ندارم را اینجا می‌نویسم‌شان. برای هیچ کسی مهم نیست که رادان ریش پروفسوری تُنکی دارد، یا مثلا اپل‌واچ دارد و شبها می‌گذاردش روی گنجه‌ای که بین تختخوابهایمان است تا برای فردا صبحش شارژ باشد.

از تنها بودنم ناراحت نیستم اما از آن می‌ترسم؛ یعنی از آینده می‌ترسم. وقتی دریا هستم این ترس بیشتر هم می‌شود. چون بصورت عملی می‌بینم که بدونِ معدود ارتباطاتم زندگی‌ام چه شکلی می‌شود. از نق زدن در مورد تنهایی هم متنفرم و اینجور وقتها بلا استثنا هم یاد مادرم می‌افتم و نمی‌دانم اتفاق بود یا قضا و قدر ولی کمی جلوتر، دستیار، که موجودی‌ست مفلوک و دوست‌داشتنی و سیر افکارش هم چندان نظمی ندارد، یکهو یادش می‌آید: «پسربچه که بود، توی خانه ظرف می‌شست و در همان حال برای مادرش داستان تعریف می‌کرد.»

روز هفتم

از جلسه‌های صبح متنفرم. مخصوصاً از عوامل پیمانکار. مخصوصاً از آن مرد دراز هلندی. واترز. وحشی است و منتظر است پاچه بگیرد. هلندی‌های که کار دریایی می‌کنند عمدتاً همین‌قدر دماغشان سربالاست. تبختر. شاید هم حق دارند. بصورت تاریخی دریانوردان قابلی بوده‌اند. ما خاورمیانه‌ای‌های بیابان‌نشین چی؟ لابد شترسوارهای خوبی بوده‌ایم. اصلاً از ترس جوابهای چکشی واترز است که توی جلسه‌های صبح لال می‌شوم.

من هم چیزی دارم شبیه آن خاطره‌ی دستیار.

بچه که بودم، با مادرم، کمک در کارهای آشپزخانه. یادم می‌آید سیب‌زمینی خلال می‌کردم. برای قیمه. برای بیف‌استروگانف. عمه‌ام بهش می‌گفت میشل استروگف. مسخره کردن آدمها را از همان دوران یاد گرفتم. سیب‌زمینی‌ها را هم نازک و مرتب خلال می‌کردم. روی تخته. ورقه ورقه می‌کردم‌شان. چند ورقه را می‌گذاشتم روی هم و می‌بریدم. بهینه و مهندسی. مادرم شلخته این کارها را می‌کرد. شاغل بود و خودش را فراتر از خانه‌داری می‌دید. آشپزی می‌کرد و کمی جمع‌آوری، ولی در حد رفع احتیاج. اگر خودش خلال می‌کرد درشت و نامنظم بودند. بعد یک بار خانه‌ی خاله‌ام بودیم و من توی آشپزخانه بودم و خاله‌ام گفت پس چی می‌گن تو کار می‌کنی و کمک می‌کنی؟ پس چرا هیچ کاری نمی‌کنی؟ می‌گن سیب‌زمین خرد می‌کنی به چه خوبی؟ کوش پس؟ چرا تکون نمی‌خوری؟

نمی‌دانستم مادرم چیزی از سیب‌زمینی خلال کردنم به دیگران هم گفته. همین ناراحتم کرد. همین که «راز»مان، راز اختصاصی و دونفره‌مان را به خاله‌ام هم گفته. کِی؟ احتمالاً پای آن تلفن‌های طولانی عصرانه‌اش. همان‌هایی که دستورش را به من می‌داد؛ برو شماره خاله‌ت رو بگیر، و شک ندارم کمی بیشتر مغزم را بخارانم شماره‌ی ۶ رقمی خانه‌ی خاله‌ام را هم یادم می‌آید.

روز هشتم

بروفن‌هایم تمام شدند. از فردا باید بروم سراغ دکتر کشتی. امیدوارم بهانه نیاورد. گرفتگی گردنم موذی‌ست. امیدوارم اگر روزی ۲۰ دقیقه کش بیایم حل شود. اما آدم نظم و روتین نیستم. همین روزانه‌ها را هم به زور تا اینجا ادامه داده‌ام. پریروزها والزر می‌خواندم؛ در مورد خاطراتش می‌گوید: «نوشته را انداخت توی سطل کاغذ باطله و از دفتر بیرون رفت.» با خودم فکر کردم من هم باید این فایل را پاک کنم. جوری که غیرقابل بازیافت باشد.

غذاخوری که می‌روم سعی می‌کنم سر میز آشناها نشینم. حتی حواسم است ساعتی بروم که با بقیه تداخل نداشته باشد. رادان با چندتا روس دیگر جور شده. شیردل هم با چندتا انگلیسی. واترز هم که با چندتا هلندی دیگر که توی تیم پیمانکارند. گله‌های کوچک خودشان را تشکیل داده‌اند. خودم از وضعیتم راضی‌ام. اما نگرانم در چشم آنها تنگ و منزوی بنظر برسم. اما واقعا معاشرتهای زوری سختم است. البته می‌دانم شیردل که چند هفته‌ی دریایش تمام شود و جایش را بدهد به بزرگترش، به سورنا، بعد باید با سورنا معاشرت کنم. همانی که ازش متنفرم. سورنا سن و سال دارد و همانی‌ست که اصلاً این کار را برای شیردل جور کرد. بنوعی می توانست پیشنهاد این کار را به من بدهد. اما نداد. به شیردل داد که اقلا ۷-۸ سال از من کوچکتر است. دکترا هم ندارد. سابقه‌اش هم کمتر است. اما خب لابد سورنای کارکشته چیزی در او دیده و او را انتخاب کرده. نه من. شیردل خودش تعریف می‌کرد که دفتر کارشان در شهر کوچکی‌ست در سوییس. اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که در لینکدین سریع کلیدواژه‌های «مهندس + سازه‌های دریایی + سوییس + آفشور» را جستجو کرده بودم و بعد هم علامت زده بودم که هر شغل جدیدی پیدا شد لینکدین بهم ایمیل بزند. این مال چند ماه پیش است و هنوز هم گاهی ایمیل‌هایش می‌آید.

رادان شبها لخت می‌خوابد. با یک شورت. بدنش برنزه است. امشب توی غذاخوری که سری به هم تکان دادیم دیدم ریش پروفسوری‌اش را هم زده. صورتش زیباست. بدنش زیباست. حلقه‌ی طلای نازکی هم انگشتش است. معلوم است همه‌ی زندگی‌اش را از روی مقررات مصوب پیش رفته. در جلسات صبحگاهی هم سوالی ازش بشود عمراً جواب نمی‌دهد. سوال تخصصی منظورم است. همیشه با «دفتر مرکزی»اش مشورت می‌کند. حرفه‌ای.

برگردم خشکی گردن و پشتم را به دکتر نشان می‌دهم. بیمه هم ندارم. از بس که بی‌عرضه‌ام. ولی نمی‌خواهم دیسک بگیرم و کارم به جراحی بکشد.

جلسه‌ی صبح گرد و خاک شد. تیم پیمانکار چند نفری حمله کرده بودند به شیردل. چند روز پیش طوفان کوچکی آمده و ترانشه‌ی نزدیک ساحل انگار آسیب دیده. دیواره‌هایش ریخته. حالا یک کشتی لایروب و حفار آمده و مشغول ترمیمِ ترانشه است. پیمانکار از شیردل می‌پرسید که وضعیت ترانشه چطور است؟ شیردل می‌گفت چیزیش نیست. می‌پرسیدند پس چرا حفار آمده؟ لبخند می‌زد. با حفظ آرامش می‌گفت برای «بهینه‌سازی ترانشه». این پینگ‌پونگ ادامه داشت و شیردل وا نداد. منی که هیچ کاره بودم و این سر میز نشسته بودم از شدت فشار واترز و همدستانش کلافه و عصبی شده بودم. با خودم فکر کردم بیخود نیست «ضعیفی» مثل من تا ابد بازرس می‌ماند. من لیاقت و صلاحیت آن شغل شیردل را ندارم. پنجاه تا دکترا هم داشته باشم باز هم صلاحیتش را ندارم.

روز نهم

امروز شیردل رفت و به جایش سورنا آمد. همانی که ازش می‌ترسم. همانی که یک سالی هست که در ماموریت‌های مختلف مافوقم بوده. خیلی شبیه باباهای ایرانی‌ست. اما جداگانه و جای دیگری ازش می‌نویسم.

فکر نکنم رادان بچه داشته باشد. چون پس‌زمینه‌ی لپتاپش عکس یک موتور مسابقه‌ایست. اینهایی که بچه دارند معمولا عکسی خانوادگی می‌گذارند. آن را هم نگذارند عکس موتور مسابقه‌ای نمی‌گذارند. موتور و ماشین و اینجور اسباب‌بازی‌های بزرگسالان مال قبل از بچه‌داریست. خود من ساعت دوست دارم. بعید می‌دانم اگر بچه داشته باشم روزی یک ساعت توی اینستاگرام ساعت مچی تماشا کنم. ساعتهای گرانقیمتی که می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌توانم بخرم. اینها کارهایی‌ست که «پسر»ها می‌کنند. از نوجوانی شروع می‌شود. علاقه به ورزشکاران. علاقه به ماشین‌های کورسی. به موتورهای تندرو.

اگر هم بچه داشته باشد نهایتاً یکی دارد.

غذای کشتی بد نیست. آن چندشی که روزهای اول داشتم مرتفع شده. یادم است راه‌پله‌ای که به غذاخوری منتهی می‌شد هم حالم را بد می‌کرد. بوی گندش. الآن نه. بویش را نمی‌فهمم. بشقابهای نیم‌چرکشان، چنگال‌هایی که خوب شسته نشده‌اند و گاهی خرده‌ای غذا لایش باقی مانده، اینها دیگر اذیتم نمی‌کنند. چنگال دیگری برمی‌دارم. به کف بشقاب و خراش‌های کف‌اش نگاه نمی‌کنم. به میکرو‌ارگانیسم‌هایی که لای آن خراشها زیست می‌کنند فکر نمی‌کنم. به هاگ‌ها.

خود غذا هم ردّ خوراکی‌های روسی را دارد. بلا استثنا هر روز نهار را با سوپی آبکی شروع می‌کنم. سوپ کلم. رویش کمی شوید ریز شده شناور است. تنها یادگاری خوبی که از این ماموریت‌های کشتی نگه داشته‌ام همین آشنایی با مفهوم سوپ رقیق است. سوپ شفاف. عاشق اینها هستم. با نان. دیروز بورش داشتند. امروز هم ریقابه‌ی دیگری.

امروز پرس و جو کردم. این کشتی مغازه ندارد. من که روی آب سیگار نمی‌کشم. اما خب بدم نمی‌آمد شکلات و پسته‌شام بخرم.

عقل کردم چند سری اخیر توی قوطی شامپویم آب ریختم. آن موقع نمی‌دانستم کشتی مغازه ندارد. فکر می‌کردم مثل مابقی کشتی‌ها برای مایحتاج اولیه مغازه دارد.

رادان در مورد شامپویم چی فکر می‌کند؟ حتما دیده. شامپوی کوچک سفری که از یک هتل بلند کردم. (برای همین هر سری کمی آب داخلش می‌ریزم.) خوبی‌اش این است که مال هتل معتبری‌ست. اما استفاده از این اموال «مجانی» همیشه کلی برایم یادآوری و تداعی دارد. مخصوصاً این هتلی‌ها. مثلاً، مثلاً زنی بود که سالها پیش می‌دیدمش و بعنوان اولین هدیه‌اش برایم کلی شامپو و نرم‌کننده و کرم هتلی آورد. باورم نمی‌شد. البته نگفت بعنوان هدیه. نمی‌دانم چی گفت. بعداً فهمیدم توی شرکت پخش این محصولات بهداشتیِ سفری کار می‌کند. شبیه اینکه کارمند آیدین یا مینو باشی و هرجا می‌روی یک مشت «ولیمه نعنایی» یا تافی با مغزی شکلات کادو ببری. کرم‌هایی که آورده بود بوی لیمو می‌دادند.

کادو دادن چیز مجانی. اینها من را یاد همان فامیلی می‌اندازد که طلبکار بود چرا سیب‌زمینی‌ها را برایش خلال نمی‌کنم. همانی که چند سال پیش دوستانه به خواهرم گفته بود شبیه زنهای خراب لباس می‌پوشد. او هم وقتی با شوهرش برای اولین بار رفتند اروپا تا مدتها از همین چیزهای مجانی کادو می‌داد.

تا مدتها هم هرجا می‌رفتیم دسته‌ای از عکسهای توریستی‌شان با شوهرش دم دست بود. از همین اولین سفرشان به خارج. الآن بشنوم «اتریش» نه یاد وین می‌افتم، نه موتزارت، نه موزیل، نه برنهارد. یاد آن عکس پانورامای‌شان می‌افتم که جلوی قصری ایستاده بودند. جلوی فواره و چمن. فامیل‌مان با چادر مشکی. شوهرش با کت و شلواری خاکستری، پارچه‌ی لَخت. پیچ‌اسکن؟

خاله‌ام برای یکی از تولدهایم یکی از این دمپایی حوله‌ای نازکهای توی هتل بهم داد. فکر می‌کرد هدیه‌ی قابلی‌ست. این را از حالتش حین دادن دمپایی‌ها می‌گویم؛ چون مطلقاً با شرم یا گردنِ کج چنین کاری نمی‌کرد. هدیه‌اش را با وقار و منت عرضه می‌کرد. مردم عجیبند.

روز دهم

همین که صبح زود از زور سرما از خواب بیدار نشدم خوب است.

همین که گردنم درد نمی‌کند و خبری از انقباض عضلات پشتم نیست خوشحالم.

خوشحال نه. استفاده از خوشحال روی کشتی یک جوری‌ست. عجیب است. این را فقط خود آدم می‌فهمد. کس دیگری نمی‌فهمد.

دیشب کلی خواب دیدم. این اتفاق هر سری می‌افتد. می‌آیم دریا خوابهایم «شدیدتر» می‌شوند.

پریشب مردی را می‌دیدم که در مسیری جنگلی می‌رود. از پیرمردی بومی آب می‌خواهد. با ایما و اشاره این را می‌گوید. چون زبان هم را نمی‌فهمند. پیرمرد بچه‌ای دستش است. از بچه بعنوان ملاقه استفاده می‌کند. بچه زنده است. بچه را از پا گرفته. انگار که ملاقه است. دهان بچه را پر از آب می‌کند. می‌ریزد توی کاسه‌ای. کاسه‌ی سفید را می‌دهد به مرد. او آب را سر می‌کشد. از فهمیدن خوابهایم قطع امید کرده‌ام.

هر روز ویتامین ث می‌خورم. از سرماخوردگی می‌ترسم و سالی که گذشت بیشترش را مریض بودم. زیرلب به خودم می‌گویم«ولی واقعا ویتامین ث موثره‌ها.» انگار با این تاکید می‌خواهم بیماری را از خودم دور کنم. یا خودم را قوی کنم. تلقین.

صبحانه‌ی کشتی را طبق معمول از دست دادم. حتی تلاش هم نمی‌کنم که قبل از ۷ صبح بتوانم خودم را برسانم به غذاخوری. به جایش یک لیوان شیرچایی و یک کیک یزدی خوردم. مثل هر روز. یا مثل این ده روز گذشته. لابد من تنها کسی هستم بین این ۲۸۰نفر مسافر کشتی که به این کیک‌های بیمزه می‌گویم کیک یزدی. روغنش بوی خوبی نمی‌دهد. موقع جویدنش سعی می کنم نفس نکشم.

روز یازدهم

هر شب می‌دیدم که چقدر خورشید دیر غروب می‌کند. غروبش را نمی‌دیدم. یازده شب می‌شد و هنوز نور خفیفی از پنجره‌ی کابین‌مان می‌آمد تو. این وقتها پرده‌ی کرم رنگِ دور تا دور تختخوابم را می‌کشم تا رادان هم اذیت نشود.

دیشب بایستی تا چهار صبح بیدار می‌ماندم و «شاهد» چیزی می‌بودم و بعد هم چیزی را امضا می‌کردم. طرفهای دو نصف شب روی عرشه بودم. آسمان عجیبی بود. یک طرفش روشن: نارنجی خاکستری، آبی، یک طرفش کمتر روشن، حتی می‌شود گفت تقریباً تاریک. بنظرم اینجا، در این عرض جغرافیایی که ما هستیم، نسبتاً نزدیک قطب، تابستان‌ها واقعاً خورشید غروب نمی‌کند. بعد دلم خواست «شب‌های روشن» را بخوانم یا شاید هم دوباره بخوانمش. یادم نیست. حالا

(حالا به آن سنی رسیده‌ام که دیگر دنبال خواندن و تیک زدن فهرست کتابهای مهم نیستم. چون با این واقعیت مواجه شده‌ام که مثلا ۱۵ یا ۲۰ سال قبل کتاب ضخیمی خوانده‌ام که مطلقاً چیزی ازش یادم نمانده. اما عوضش کشف دیگری کرده‌ام. انگار مجموعه‌ای از آدمها هستند که به نوعی هم خانواده‌ایم و رابطه‌مان ربطی به زمان و تاریخ ندارد. فاز هم را می‌گیریم. یا درستش این است که من فاز آنها را می‌گیرم چون آنها مرده‌اند. مثلاً «خویشاوندی‌های اختیاری» را از کجا پیدا کردم؟ از رمان‌های توماس برنهارد. رمان‌نویس اتریشی، نیمه‌مجنون. کلافه‌ام می‌کند. اما دوستش دارم. او طرفدار پر و پا قرص «خویشاوندی‌های اختیاری» بود. یا مثلا توماس مان قبل از نوشتن «کوه جادو» پنج بار خویشاوندی‌های اختیاری را خوانده. تا به آن ساخت به‌خصوص شخصیتها و توسعه‌شان در طول داستان مسلط شود. انگار چیزهایی که دوست دارم خودشان هم مستقل از من اشتراکاتی با همدیگر دارند. کشف اینها جالب است. لذا تعجب نکردم که چقدر طول موج خویشاوندی‌های اختیاری را گرفته بودم. اتفاق جالب‌تر اینکه خودم هم تازه برای اولین بار در زندگی‌ام رابطه‌ی با اختلاف سنی زیاد را تجربه کرده بودم که موضوع خویشاوندی‌های اختیاری‌ست.)

مرض قدیمی‌ام که ازش متنفرم دوباره عود کرده. کندن پوست لبم. نفرتم اینقدر زیاد است که حتی نمی‌توانم ازش بنویسم. فقط همینقدر می‌دانم که از مادرم بهم سرایت کرد. او هم خودش می‌گفت از خاله‌اش گرفته. چجوری؟ دختر بچه که بوده خاله‌اش را می‌دیده که مدام لبش را می‌کنده و خونین و مالین بوده. در ذهنش بچگانه‌اش این کار را بعنوان کاری که «آدم بزرگ‌ها» می‌کنند ضبط می‌کند. شروع می‌کند به تقلید کردن ازش. برای زودتر بزرگ شدن.

از دیروز که کار جدی شروع شده و من هم باید تکانی بخورم کمی حالم بهتر است. چون دیگر احساس مفت‌خور بودن ندارم. احساس اینکه بایستی قایمکی چرت بزنم یا کتاب بخوانم یا روی نیمکتی که سر راه نیست بنشینم و آفتاب بگیرم. مشکلم هم درونی‌ست. یعنی بقیه واقفند که شرح وظایفم اینطوری‌ست. اینطوری که در زمانهای مشخصی باید کارهای مشخصی بکنم اما در کل نسبتاً «سبکم». ولی انگار خودم هنوز بعد از اینهمه سال این را نمی‌فهمم. ذهنیتم در همان کارمندی گیر کرده. خودم را علافی می‌بینم که موظف است تصویری از خودش بسازد که مشغول است. یا اینکه سعی می‌کند جلوی چشم دیگران نباشد. بهرحال کار کردن هیچ وقت کار مورد علاقه‌ام در زندگی نبوده. سرم شلوغ باشد یک جور غر می‌زنم و سرم خلوت باشد هم این نگرانی‌های مسخره آزارم می‌دهند.

روز دوازدهم

تقریباً مطمئنم که زودتر از پدرم می‌میرم.

فیستولم عود کرده. همانطور که انتظارش را داشتم. چند ماه پیش رفتم دکتر. بدون معاینه گفته بود این فیستول است و حواله‌ام داده بود به جراح. پی‌اش را نگرفتم. چون ترسیدم. و اینکه دو سال هم هست که می‌آید و می‌رود و تا حالا که کشنده نبوده. اما انگار ادامه پیدا کند ممکن است بشود شروع سرطان روده‌ی بزرگ. یا چیز مشابهی. جراحی‌اش هم انگار نسبتاً سرراست است. اما خب می‌ترسیدم. بعد هم کسی را نداشتم که باهاش بروم بیمارستان. به پدرم هم نمی‌گویم. چون کلافه‌ام می‌کند. عصبی می‌شود و همان کار همیشگی‌اش را می‌کند: نهایتاً طلبکار می‌شود از مریض بابت مرضش. بابت اینکه «آخه چرا مریض شده؟» این را با تضرع می‌گوید. نمی‌توانم چنین آدمی را بعنوان همراه ببرم بیمارستان. علاوه براینکه ۸۰ سالش است. اصلا درست نیست. از بیمارستان هم می‌ترسم. مثل سگ. اما این یکی را قبول کرده‌ام که گویا با مراعات غذایی و تدابیر بوعلی فیستولم درمان نمی‌شود.

دایی‌ام هم فیستول داشته و برادرم هم همین‌طور. حالا هم من.

روز سیزدهم

حالا حسرت روزهایی را می‌خورم که شیردل اینجا بود و سورنا هنوز نیامده بود. شیردل، با آن کله‌ی کچل که مومنانه هر روز یا شاید چند روز یکبار تیغش می‌انداخت و آن چشمهای سرپایینش. همیشه احترامم را داشت و ازش نمی‌ترسیدم. بهرحال همین که کوچکتر بود ازم کمک می‌کرد به اینکه نرود در نقش «مافوق».

اما صدای سورنا را می‌شنوم بازویم لمس می‌شود. صدایش مدام از اتاق مقابل می‌آید. با آن لهجه‌ی عجیبش و صدای بلندش همیشه در حال حرف و بحث است. یا پای تلفن با رییسش است. با رییسش به ایتالیایی صحبت می‌کند. معلوم است خیلی کیف می‌کند از اینکه ایتالیایی هم بلد است. دوست دارد همه‌ی راهرو صدایش را بشنویم. وگرنه می‌شود درِ کوفتی دفترش را ببندد. ازش می‌ترسم. عمده‌ی ترسم هم بی‌دلیل است. موجود خطرناکی‌ست اما حالا یک سال است که در ۴-۵ ماموریت مختلف نمایده‌ی کارفرما بوده، مافوقم بوده و برای همین قلقش را بلدم. تعبد. خایه‌مالی. مثل همه‌ی مردهای اینجوری. عصبی می‌شود و بعد فروکش می‌کند. این را باید فهمید.

دلم برای پدرم تنگ شده اما بهش زنگ نزده‌ام. سختم است. اینترنت ضعیف دریا هم بهانه‌ی خوبی‌ست. از خواهرم پرسیده‌ام که هر وقت زنگ زد بهش حال گربه‌ام را بپرسد. می‌گوید خوب است. جفتشان خوبند، هم گربه، هم پدرم. هر بار که سفرم طولانی می‌شود نگران می‌شوم وقتی برگردم گربه مرا نشناسد. نه. نشناختن درست نیست. منظورم این است که خودش را بزند به نشناختن. یا شاید درستش این است: مرا از سِمت «صاحب» خلع ید کند. بگوید دیگر نمی‌خواهم گربه‌ی تو باشم. ترسش همیشه هست. باید کلید بیندازم و نصف شب درِ آپارتمان پدرم را باز کنم و تازه وقتی گربه‌ام خوابالود و در حالی که کش و قوس می‌آید آرام می‌آید سمتم و خودش را می‌مالد به پایم، تازه آن موقع مطمئن می‌شوم که هنوز می‌شناسدم.

نبراسکا فیلم مورد علاقه‌ام است. بعضی‌های دیگر هم دوستش دارند. نبراسکا روایت تلاش پسری‌ست برای ارتباط با پدر پیرش. به سفر جاده‌ای می‌روند. اما هرچه زور می‌زند رابطه‌شان عمق نمی‌گیرد. بن‌بست. زورها را پسر می‌زند. تا آخر فیلم هم موفق نمی‌شود. آن رابطه‌ی رویایی پدر و پسر انگار حتی دیگر مال فیلم‌ها هم نیست. مال هیچ جا نیست. شاید هم بخشی از این بن‌بست ساختگی باشد. ذهنی باشد. مثل ترس از سورنا. اما چه فرقی می‌کند؟ ته تهش من اینجا نشسته‌ام و با شنیدن صدای سورنا بازویم لمس می‌شود و نگرانم بابت جلسه‌ی فردا. نگرانم که در جلسه نه زیادی عرض‌اندام کنم و نه احیاناً آنقدر منفعل و لال باشم که سورنا بگوید شماها هیچ ارزش‌افزوده‌ای برای پروژه نیاورده‌اید. که البته راست می‌گوید. یا ته تهش نمی‌توانم موبایل را بردارم و به پدرم واتس‌اپ بزنم. دلیلش هرچه می‌خواهد باشد. ذهنی، واقعی، موهومی. چه فرقی می‌کند که به چه دلیل سر از انتهای یک بن‌بست درآورده‌ای. دلیل مهم نیست. مهم این است که جلویت بسته است. با مادرم اینطور نبودم. به نظرم اینکه یک بار با مادرم جلوی هم ایستادیم و جنگیدیم، جنگی که سالها طول کشید، همین باعث شد که وقتی برگشتیم به هم دیگر «قدرت» والد و فرزند محو شده بود و بین‌مان فاصله نینداخت. چون یک بار تا تهِ ته نبرد را رفته بودیم. این مال وقتی‌ست که ایران دانشجو بودم. بعد رفتم کانادا. بزعم خودم از دستش «فرار» کردم. بعد که برگشتم جفت‌مان عوض شده بودیم. انگار جفتمان زنده از آن نبرد بیرون آمده بودیم. برای همین ارتباطمان «ممکن» شد. قبلش ممکن نبود. با پدرم هیچوقت این گلاویز شدن را نداشتیم. رابطه‌ی قدرتی که بین والد و فرزند است هیچوقت بین‌مان شکسته نشد. هنوز هم هست. غم‌انگیز بودن مرگ سهراب به خاطر این نیست که جوان بود و مرد. به خاطر این نیست که نوشدارو دیر رسید. به خاطر این است که اگر زنده می‌ماند، بعد از آن نبرد کثیف با پدرش دیگر پدرش پدرش نبود بلکه بهترین آدم زندگی‌اش بود. این اتفاق نیفتاد. غم و غصه‌ای که با خواندن مرگِ سهراب به سرمان آوار می‌شود به همین خاطر است. به خاطر تاسف برای اینکه امکانی اینقدر طلایی از بین رفت و محقق نشد، هیچ وقت نخواهد شد.

روز چهاردهم

بعد از چند روز که میوه و سبزیجات تازه ته کشیده بود، امروز بالاخره قایقی آذوقه برایمان آورد. سر شام دو بار سالاد کشیدم. اولش و آخرش. خیار و ترب و گوجه‌فرنگی. احساس می‌کنم بدنم از درون گندیده بود.

هفته‌ی دیگر مرخصم می‌کنند. از اینجا می‌روم و چند روزی سری به خواهرم می‌زنم. هم دلم برایش تنگ شده و هم اینکه احساس می‌کنم حالا که برای مراسم دفاع دکتری‌اش نبودم، حداقل برای چند روز مسیرم را کج کنم تا ببینمش.

امروز توی باشگاه کسی که چند باری دیده بودمش هم مشغول زدن دمبل‌های سنگینی بود. روی ترازو که بودم پرسید چقدری و گفتم ۶۷. خودش رفت. ۸۸. ولی نزدیک ۱۹۰ قدش بود و اندام ورزیده‌ای داشت. شکمش را زد بالا. گفت می‌خواهم اینها را آب کنم. چیزی نداشت. من هم زدم بالا. همان یک کم شکم را دادم بیرون که گنده‌تر بنظر برسد و با کف دستم مالیدمش و گفتم آب نمی‌شود. خندیدم، انگار دعوتش می‌کردم که او هم به من بخندد. بازوی چپش سراسر خالکوبی‌های رنگی داشت. این اصرار به «ضعیف» نشان دادن خودم از کجا می‌آید؟ می‌توانستم بجای آن نمایش رقت‌انگیز شکمم را سفت کنم و در مورد ورزش کردن گپ بزنم. مثل دوتا مرد ورزیده. انگار همه چیز باید اول کلیدش در ذهنم بخورد، بپذیرمش، و بعد متعاقبش عمل کنم. احساس می‌کنم همیشه توصیفاتم از خودم با واقعیتم متفاوتند. دروغند. همین وبلاگ سراتاپا دروغ است. همین یادداشتهای روزانه که دارم زور می‌زنم تا حد ممکن به خودزنی، به دراما و احساسات رقیق آلوده‌اش نکنم، حتی همین هم تجربه‌ی ناموفقی شده. هرچه پیش می‌رود ناموفق‌تر می‌شود. حتی نمی‌دانم برای چی ادامه‌اش می‌دهم.

روز پانزدهم

بعد از خوردن میوه و سبزیجات تازه، حال همه بهتر شده. دیگر خبری از آن مردهای زمختی که شل‌زنان از توالت‌های عمومی بیرون می‌آیند نیست. شکم‌شان راه افتاده. بعد از هر وعده‌ی غذا می‌بینمشان که می‌روند سراغ جعبه‌ای پلاستیکی که ته غذاخوری‌ست و نفری چهار-پنج‌تا آلو برمی‌دارند. آلوهای خیس. قانوناً یکی مجاز است. من همان یکی را برمی‌دارم. می‌ترسم بیشتر بردارم تذکر بدهند. همه‌ی زندگی‌ام در ترس از تذکر گرفتن گذشته. هیچوقت هم تذکر جدی‌ای نگرفتم. اما با اینحال ترسم نریخته.

حال من نه، خوب نشده. چون گردن‌دردم بیخ پیدا کرده. هر روز بروفن می‌خورم. مجبور شدم از پزشک کشتی یک ورق جدید بگیرم. چهارصد. اولی را نصف کردم. یک ساعت بعد نصفه‌ی دومش را هم خوردم. می‌دانم که این انقباض مدام منتهی می‌شود به دیسک گردن.

روز شانزدهم

نمی‌روم خواهرم را ببینم. حالم اینقدر بد است که هرچه زودتر فقط می‌خواهم برگردم خانه‌ی خودم. کاش زودتر مناسک دیدار با پدرم هم تمام بشود. هر بار از دریا یک‌راست می‌روم پیش پدرم که گربه را بگیرم و بعد یکی-دو روز پیشش می‌مانم. دوست دارم آن پیش‌درآمد زورکی هم زودتر تمام بشود و با گربه‌ام بروم خانه‌ی خودم. دراز بکشم. روی تشک خودم که مثل مال کشتی پر از گودی و چاله نیست. بعد هم بروم کون و گردنم را به پزشک نشان بدهم. فقط نمی‌دانم اول کونم را نشانم بدهم یا گردنم را.

دیشب.

دیشب کثافت‌ترین شب این سفر بود. روی تختم دراز کشیده بودم. با گردن‌درد و سردرد. نمی‌فهمیدم سردردم مال گردنم است که بیخ پیدا کرده یا مال اینکه از صبح تا شب به موبایلم خیره‌ام. پرده‌های کرم رنگ دورتادور تختم را کشیده بودم. رادان هم پرده‌هایش را کشیده بود. نمی‌فهمیدم خواب است یا نه. از بس که کم‌صداست این بشر. قدیمی‌های اوئیسیس گوش می‌کردم. سعی می‌کردم که یادم برود، فراموش کنم، آرام شوم، و حتی نمی‌دانم بابت چه مشکلی. وقتی در این حال بودم احساس کردم هوا داخل این قفسِ پرده‌ای دم کرده. پرده را کنار زدم. پای تخت دمپایی‌های ایکبیری‌ام بود. پلاستیکی. نرم. نیکتا. سورمه‌ای. دمپایی‌های رادان هم پای تختش بود. ریبوک. اوئیسیس هم می‌خواند «بسه، گریه نکن، قلبت از دهنت دراومد.»

این رمانی که خواندم، مال فیلیپ راث، خیلی بهم چسبید. «اِوری‌مَن». قهرمان داستان سرتاسر زندگی‌اش رابطه‌اش با برادر بزرگش عالی‌ست. منظم و روتین تلفنهای نیم ساعته دارند. برادرانه. ذکر خاطرات بچگی. شوخی و خنده. بعد که قهرمان تِپ و تِپ کارش به بیمارستان می‌کشد، پس از جراحی چهارم یا پنجم، یواش یواش رابطه‌اش با برادر بزرگش از هم می‌پاشد. برادر بزرگی که میلیونر است. اما دلیلی که رابطه‌شان می‌کشد به خاکی جالب است: حسادت. آن هم نه بخاطر پول و توفیق مالی برادر بزرگتر. بخاطر سلامتیِ برادر بزرگ و فیزیولوژیِ معیوبی که قهرمان داستان «به ارث» برده. سهم برادر بزرگ خیلی خواستنی‌تر است. سلامتی. داستان هم داستان زوال سلامتی‌ست.

چند سال پیش برادرم بابت همین فیستول کارش به بیمارستان کشید. من آن موقع سالم بودم. رابطه‌مان هم عادی بود. حالا سر چیزهایی که خودم هم درست ازشان سر در نمی‌آورم رابطه‌مان تمام شده. حالا من هم همان مرض آشغال را گرفته‌ام. بعد از خواندن رمان راث فکر کردم شاید گره‌ی ما هم اصلش برگردد به چنین چیزی. به فیستول. به سلامتی. به توده‌ای که درش چرک و عفونت جمع می‌شود. بعد می‌ترکد. شاید حالا که من هم مریض شده‌ام و «برابر» شده‌ایم مشکلاتمان هم حل شوند.

 

لنگرود

چند روز پیش برای افطار خانه‌ی فامیل مادرم آقا محسن دعوت بودیم. خانه‌شان نزدیک است. پدرم گفت خودش با تاکسی می‌آید پیش من و از اینجا با هم برویم. نگران بودم زود برسد و خانه‌ام به هم ریخته بود. گفت چرت بعد از ظهرش را می‌زند و بعد راه می‌افتد. اما قبلش گفته بود طرفهای ۸ می‌رسد. قبل از خداحافظی برای محکم‌کاری گفتم پس همون ۸ میای دیگه؟ گفت آره.

نفهمیدم زمان چطور گذشت. مثل همه‌ی هفته‌هایی که ماموریت و دریا نیستم. الکی توی خانه‌ام می‌پلکم. گاهی با گربه حرف می‌زنم و گاهی حیاط را جارو می‌کنم. اما دیر به دیر باغچه را آب می‌دهم. چون ذاتاً آپارتمان‌نشینم و نگهداری از حیاط انگار آداب مخصوصی دارد که آدم از بچگی یاد می‌گیرد. آن روز اما حیاطم نسبتاً تمییز بود. علف‌های هرز را کنده بودم. همه‌شان را که نه. نصف کمتر. کار سختی‌ست. چون بوته‌های هرز می‌دانند که کسی دوستشان ندارد و لذا هرجور شده ریشه‌هایشان را بیشتر در خاک فرو می‌کنند. بعضی انواع دیگرشان روی سطح پخش می‌شوند و رشد می‌کنند و به پر و پای گیاهان غیرهرز می‌پیچند و در ظاهر کندنشان راحت است اما بعد می‌بینی طویلند و خارهای ریزشان انگار صمغی چسبنده هم دارد که باعث می‌شوند تک و توک خارهایی بچسبند به لباس آدم. من هم که نسبتاً بی‌مبالاتم و شده با همان لباس باغبانی‌ام توی خانه هم می‌پلکم، در تختم هم دراز می‌کشم و خب بهتر است راستش را بگویم، اصلاً لباس باغبانی ندارم، همان معدود روزهایی که دریا نیستم و حس نظم و ترتیب و سامان دادن به خانه درم می‌جوشد (که روزهای معدودی‌ست)، چنین روزهایی با همان لباسی که توی خانه می‌پوشم می‌روم باغبانی می‌کنم. تی‌شرت و شلواری مستعمل. آخرش اینکه نصف باغچه مرتب بود و نصف دیگرش پر از خار و علفهای هرز.

غیر از حیاط تعمیرات خود خانه‌ام هم هستند. فهرستی بی‌انتها. سیفون توالت از پاییز ۹۷ خراب است است. سرریز می‌کند و لذا مجبورم شیر کوچک روی دیوار را ببندم. زنگ در ساختمان هم خراب است. درِ کابینت هم شکسته. و غیره و غیره. همه‌شان را فهرست کرده‌ام که سر فرصت درست‌شان کنم.

الاهم فی الاهم کرده‌ام و به نظرم تعمیر زنگِ در واجب‌ترین است. چرا؟ چون مامور آب و برق و گاز که می‌آید اگر زنگش را نشنوم نمی‌تواند کنتور را بخواند و بعد از آن نامه‌های تهدیدآمیز می‌گذارد لای در. همانی که می‌گوید قطع می‌کنیم و هشدار و اخطار. البته سیفون هم کم بحرانی نیست. مخصوصاً وقتی مهمان داشته باشم. مردم آدم را از نظافت توالتش قضاوت می‌کنند و توالتی که کف‌اش شره‌ی آب روان باشد یا بدتر، سیفونش بالکل قطع باشد تصویر خوبی ازم ارائه نمی‌دهد.

البته که مهم هم نیست. چون کلاً از سرپا نگه داشتن ظواهر این خانه و نظافت درست و حسابی‌اش قطع امید کرده‌ام. چند باری گفتم اسحاق بیاید و کارش هم بد نبود انصافاً اما یک بار که آمد وقتی رفت دیدم زیر تمام مبلها هنوز پر از خاک است و واقعیت این است که اینها از مرد مجرد حساب نمی‌برند. چون من دلش را ندارم که سرش داد و بیداد کنم و دلش را هم داشتم باز هم نمی‌کردم چون می‌ترسیدم که مبادا بهش بربخورد یا درشت جوابم را بدهد. خلاصه اینکه چند هفته‌ایست به اسحاق هم زنگ نزده‌ام و راستش طولانی شدن این فاصله هم اذیتم می‌کند چون مطمئنم اگر الآن بهش زنگ بزنم اولاً که نمی‌شناسدم، عامدانه، و بعد هم که شناخت بهم وقت نمی‌دهد، یا بدترین وقتش را بهم می‌دهد و بهرحال من در نظرش مشتری بدردبخور و مرتبی نیستم. حق هم دارد. ماجرای من و اسحاق احتمالاً تمام شده و حتی یادم است یک طرحی هم داشتم برای نوشتن داستان کوتاهی در مورد خودم و گربه و اسحاق. طرحم را عملی نکردم. چون متوجه شدم این هم مرض جدید‌یست که البته تغییر شکل یافته‌ی همان مرض قدیمی‌ست، همانی که تقی به توقی می‌خورد با خودت می‌گفتی این را توی وبلاگم بنویسم.

قبل از اینکه پدرم برسد کمی هم ناراحت بودم، فکری شده بودم که شاید بهتر بود برایش اسنپ می‌گرفتم. اما خب آن هم دردسرهای خودش را دارد. راننده می‌خواهد به من زنگ بزند که آقا کجایی و من بایستی به پدرم زنگ بزنم که او هم معمولا برنمی‌دارد یا مدعی‌ست که بلد نیست گوشی اش را جواب بدهد و خلاصه به این حواشی که فکر کردم دیدم همان که با خطی‌ها بیاید و سر کوچه‌ام پیاده شود اصلاً هم بد نیست. خانه را هم کمی جمع‌وری کردم. زیر سیگاری را بردم توی آشپزخانه و با نگاهی دقیق دور و بر را پاییدم تا چیز نامناسب یا مشکوکی نباشد. چه چیزی؟ حتی درست نمی‌دانم چه اقلامی خلاف حساب می‌شوند و کدامها نه.

واقعا هم سر موقع رسید و از قضا زنگ در هم کار کرد. مدتها بود خانه ام نیامده بود. کمی با گربه خوش و بش کرد. کمی در مورد اینکه کی عید فطر می‌شود حرف زدیم. یعنی پدرم حرف زد. چون عید فطر موضوع مورد علاقه‌اش است. گفت ماه قمری ۲۷ روز ۸ ساعت است و آخوندا بخاطر عناد با عربستان یا شاید هم دشمن دیگری، درست خاطرم نیست، عید را روز سی‌ام اعلام می‌کنند. من هنوز چشمانم دور خانه می‌دویدند که چیز نابجایی دور و بر خانه نباشد و همینطور هم تصدیقش می‌کردم و سعی می‌کردم متعجب هم باشم. این درحالی بود که ماجرای ماه قمری و ۲۷ روز و فلان را اقلاً دویست مرتبه برای خود من تعریف کرده. قالیچه‌ی جدیدم را نشانش دادم و اصلاً همین شد که یادم افتاد مدتهاست اینجا نیامده. چون قالیچه را پاییز ۹۷ خریدم، گمانم چند روز قبل از خراب شدن سیفونم.

سقف اتاق خواب متروک را هم نشانش دادم که طبله کرده بود و تکه تکه گچ‌هایش ریخته‌اند کف اتاق. گفت چقدر بد شده. راست هم می‌گفت. سقف بریزد تعجبی نمی‌کنم. البته پی‌اش را هم نمی‌گیرم که صاحبخانه‌ام تعمیرش کند. چون همین روزهای کمی هم که خانه هستم و برای خودمند و را باید صرف هماهنگ کردن عمله و بنا بکنم و راستش سر و کله زدن با مردم و مخصوصاً غریبه‌ها اینقدر سخت است که ترجیح می‌دهم سقف بریزد روی سرم اما پیگیر تعمیراتش نشوم. همانجوری که سر و کله زدن با اسحاق و هماهنگی با لوله‌کش سخت است. مضاف بر اینکه اگر بزودی از اینجا اسباب کشی کنم که دیگر دلیل ندارد بخواهم سقف را تعمیر کنم.

اینها را به پدرم نگفتم. همه چیز را بهش منتقل نمی‌کنم. عوضش بهش گفتم یک قهوه‌ساز جدید گرفته‌ام و کپسول‌هایش را هم نشانش دادم و تعارفش هم کردم و البته مطلقاً انتظار نداشتم که قبول کند چون خودش را متولی مبحث قهوه می‌داند، همانطور که متولی سایر مباحث می‌داند و طبعا دستگاه من باب میلش نیست. اما گفت می‌خورد. انتظار داشتم همان اولین هورت را تف کند توی فنجان. اما خورد و تعریف هم کرد و حتی قیمتش را پرسید و البته این سوال خطرناکی بود. چون انگار از نسپرسو خوشش آمده بود. خطرش این بود که اگر قیمتش را می‌گفتم می‌خواست نعره‌های تعجب‌آمیز بکشد و اگر هم قیمت دروغکی می‌گفتم بعید نبود که سفارش بدهد یکی برایش بگیرم. محاسباتی ذهنی و سریع انجام دادم. خاطرم نیست چطور جوابش را دادم و قیمت را چند گفتم. اما به خیر گذشت. بعدش هم که باید حاضر می‌شدیم و می‌رفتیم افطاری.

می‌شد پیاده برویم اما با ماشین رفتیم. چون قرار بود برگشتنه برسانمش. به موقع رسیدیم، جوری که انگار روزه‌داریم و البته پدرم همان اول اعلام کرد که جفتمان روزه نیستیم. خبر عجیبی نبود. سفره پهن کرده بودند و گمانم پدرم سختش است روی زمین بنشیند و برای همین پاهایش تقریباً توی خشتک من بود و من هم خودم چسبیده بودم به آقا محسن و در چنین بستری بود که پدرم شروع کرد به آقا محسن در مورد طول دقیق ماه قمری بگوید و تاکید کرد روزه گرفتن روز عید فطر حرام است، این را با خنده‌ای بلند گرفت. ۲۷ روز و هشت ساعت… صورتش نزدیک صورتم بود. اگر هم صورتم را آن‌وری می‌چرخاندم به صورت محسن می‌خوردم که لقمه به دست منتظر بود بیانات تمام شوند تا افطار کند. می‌فهمیدم که کسی جوابش را نمی‌دهد و احترام سنش را نگه می‌دارند. اما با اینحال خجالت می‌کشیدم. از این سیرکی که سالهاست ادامه دارد. بحث‌های بی‌سر و ته در مورد اسلام واقعی، در مورد رانت و فساد و حکومت. گاهی وقتها فکر می کنم آدمها رویه‌ای دارند که خودِ واقعی‌شان نیست. چیزیست که به دیگران عرضه می‌کنند. در مورد پدرم این رویه یا پوسته می‌شود همان آدم ننری که با داد و بیداد جفنگی در مورد قرآن یا دزدی‌های سپاه می‌گوید که بنظر خودش خیلی جالب است. بقیه هم محترمانه رویشان را می‌کنند به دیوار. اما نمی‌فهمم چرا با اینهمه سن باز هم زیر همین پوسته گیر کرده. پس خودِ واقعی‌اش چیست و کیست؟ احتمالاً هیچ وقت نمی‌فهمم. مایوس‌کننده‌ترین جواب این است که مبادا خودِ واقعی‌اش از قضا همین آدمی باشد که در جمع از حرف زدنش خجالت می‌کشم و در فضاهای شخصی هم از شدت ملال و حوصله‌سررفتگی دلم می‌خواهد به آجر تبدیل شوم.

کمی هم خودم حرف زدم تا فضا متعادل شود. می‌فهمم که فامیل مادرم انگار از روی نوعی وظیفه گه‌گاهی دعوتمان می‌کنند. یعنی پدرم را. در تئوری از این قضیه ناراحت هم نیستم چون بهرحال سر پدرم گرم می‌شود. اما وقتی وسطش هستم سختم است. آقا محسن هم تعجب کرد که پدرم با تاکسی آمده و من نرفته‌ام دنبالش. عوضش گفتم شب می‌رسانمش که باعث تعجب بیشترش شد. پرسید چرا پدرم شب پیش من نمی‌ماند؟ خودم هم جوابش را نمی‌دانستم. چرا؟ چون آدم سخت و بدقلقی‌ست. پدرم خودش هم اضافه کرد که شب باید سرجای خودش بخوابد. اینطوری‌ست دیگر. کاریش هم نمی‌شود کرد.

گاهی فکر می‌کنم کم‌کاری خودم هم هست. مثلاً می‌توانستم همان اتاق متروک که سقفش ریخته را تمیز کنم و بجای اینکه بعنوان انباری شراب ازش استفاده کنم تختی برپا کنم و قالیچه‌ای پهن کنم و حتی یک تلویزیون و ماهواره هم بگیرم که پدرم بیاید و چند روزی پیشم بماند. البته تا پیشنهادش را بدهم فریاد می‌کشد. تجربه‌اش را دارم. ولی چه می‌دانم، گاهی فکر می‌کنم اگر شرایطش را مهیا کنم خودش کم کم می‌پذیرد. مثل ماجرای گوشی و واتس‌اپ که اولش کمی بدعنقی کرد (یا حال بهتر است بگویم یک دعوای کثافتی کردیم) اما بعدش شروع کرد به استفاده کردن و کارش را راه انداخته. هفته‌ای یکی-دو شب هم پیشم باشد برای جفتمان خوب است. هم برای خودش که حوصله‌اش سر می‌رود و کلافه می‌شود و هم برای من که مدام نگرانم که پدرم تک و تنها در آن خانه برای خودش چکار می‌کند. منظورم برنامه جزئی روزانه‌اش است. بالاخره پر کردن ۲۴ ساعت روز سخت است و حالا گه‌گاهی کسی دعوتی می‌کند مثل همین افطاری آقا محسن یا مثلاً یکی می‌میرد و مراسم ختم و هفت و چهلم و متعاقبش. اما مابقی ساعات زندگی چی؟ دوست و رفیق هم که ندارد. هیچ وقت رفیق‌باز نبوده.

کج کج و کند از پله‌های خانه‌ی آقامحسن آمد پایین. من هم پشت سرش. آهسته، جوری که به نظر نرسد به خاطر او پا کند کرده‌ام. توی ماشین کمی حرف زدیم. از سفر اخیرش به چالوس گفت. کار اداری داشته. صبح زود رفته ترمینال غرب و از آنجا با سواری رفته چالوس. ظهر رسیده و دیده حوصله‌اش سر رفته و لذا سوار تاکسی شده و رفته لنگرود. ۳ ساعت راه. لنگرود چهلم پدرِ وکیلش بوده. منتها طبق معمول چون حوصله‌ی یک جا نشستن ندارد و از روضه‌ی آخوند کلافه می‌شود با خودش گفته بروم یک امامزاده‌ای و نماز بخوانم و وقتی برگردم ختم تمام شده. هوا هم گرم و شرجی و همه جا هم تعطیل و در ماه رمضان که آب هم نمی‌توانسته بخورد. نیم ساعت راه می‌رود و نمازش را در آن امامزاده‌ی چرت می‌خواند و بعد برمی‌گردد به مراسم ختم. اما ختم تمام شده و همه رفته‌اند. از روی حافظه سعی می‌کند خانه‌ی وکیل را پیدا کند اما نمی‌تواند. تعجبی هم نیست. می‌رود سراغ یک معماملات ملکی و می‌پرسد خانه‌ی فلانی را می‌دانید کجاست؟ طرف نمی‌داند چون خودش در لنگرود تازه‌وارد است. بعد کمی احساس گرمازدگی می‌کند. دقیق که نمی‌گفت چش شده بود. من همینطور که سعی می‌کردم طبیعی باشم و عر نزنم بهش گفتم آخه چرا خودت رو توی این موقعیت قرار می‌دی؟ چرا پاشدی رفتی لنگرود؟ گفت خب حوصله‌م سر رفته بود. چیزی نداشتم بهش بگویم. حق داشت. با تاکسی خودش را می‌رساند چالوس و انگار می‌رود یک درمانگاهی. گفت قرص خوردم و خوب شدم. من هم چیز بیشتری ازش نپرسیدم، اما حدس زدم لابد سرم زده. همینطور که به چراغ ترمز ماشین جلویی‌ام خیره بودم ساعدش را تصور کردم، پوست پیر، تیره با لک و پیس و رگهای برجسته‌ای که مثل مار روی دستش دویده‌اند، بعد پرستاری که سوزن سرم را فرو کرده. شاید هم سرم نزده. راستش نمی‌توانستم چیز بیشتری ازش بپرسم. به این فکر می‌کردم که شاید باید خودم می‌بردمش چالوس. کاری هم که نداشتم. نشسته بودم خانه و به رویش علفهای هرز در باغچه‌ام فکر می‌کردم، به اینکه پا شوم و سیفون توالت را تعمیر کنم، به اینکه بروم بازار فرش و کمی قالیچه تماشا کنم و البته هیچ کدامشان را هم انجام ندادم. دم خانه‌ی پدرم که پیاده‌اش کردم پرسید شب نمی‌مونی؟ گفتم نه، گربه تنهاست. تماشایش کردم که چند تا پله‌ی ورودی ساختمان را بالا رفت. بعد راه افتادم سمت خانه‌ی خودم، آهسته، چون راستش حوصله‌ی آنجا را هم نداشتم و هیچ بدم نمی‌آمد که در یکی از پیچهای جاده به دره‌ای عمیق سقوط کنم.

ماراتن مراکش

اینجا توی حجره‌ام در کشتی با پیرمردی می‌خوابم که مافوقم است. نماینده‌ی کارفرماست. نزدیک هفتاد سالش است. توماس. انگلیسی‌ست ولی از برگزیت بدش می‌آید. عینک گرد می‌زند و نزدیک بوردوی فرانسه یک خانه‌ی قرن هفدهمی خریده. سنگی، با کفپوشهای ضخیم بلوط. هر روز صبح دوش می‌گیرد و تقریباً یک ساعت زودتر از من بیدار می‌شود. چاق است. بالش من هم درست دم درِ توالت است. یعنی بعضی روزها اولین صدایی که می‌شنوم و با آن بیدار می‌شوم صدای تک‌گوزهای توماس است. البته واقعاً آدم پرسر و صدایی نیست. طفلکی مدام نگران است که زیاد سر و صدا نکند. حتی صبحها با نور موبایلش راه خودش تا دستشویی را می‌جورد تا نور چراغ سقفی مرا بیدار نکند. بعضی روزها واقعاً اینقدر آرام کارهایش را می‌کند که من اصلاً بیدار نمی‌شوم. با آلارم خودم ساعت هفت و نیم بیدار می‌شوم و می‌بینم توماس نیست. رفته. اما کف دوش خیس است و علامتهای حضورش را می‌بینم. حتی لحافش را هم مرتب تا می‌کند و این در حالی‌ست که مستخدمه‌های فیلیپینی کشتی ساعت ده صبح می‌آیند و نظافت روزانه را انجام می‌دهند.

پدرم همیشه ازین مردهای پرسر و صدا بوده. مخصوصاً صبح‌ها. کوچکترین ملاحظه‌ای نمی‌کند بابت خواب ماها. برعکس مادرم. حتی زمانی را یادم است که من نیمه‌خواب بودم و مادرم با فیس‌فیسی به پدرم تشر می‌زد که آرامتر باشد تا من یا بقیه‌ی بچه‌ها بیدار نشویم. هنوز هم بابام همین است. فکر می‌کردم بخاطر سنش است. یعنی از بیخ و بن با مفهوم سر و صدا آشنا نیست. برایش تعریف نشده. مال نسل دیگری‌ست. اما حالا با توماس هم‌حجره هستم که هم‌نسل پدرم است. دو هفته‌ست که مرا می‌شناسد و جفتمان می‌دانیم که احتمالاً بعد از این سفر دیگر در زندگی هم نیستیم. اما با این حال اینکه اینقدر باملاحظه‌ست شگفت‌زده‌ام می‌کند. تفکر زیادی لازم نبود و خیلی ضربتی بعد از اینهمه سال خودم را اصلاح کردم؛ جواب ساده‌ست: مشکل از پدرم است، آدمی‌ست که این چیزها برایش مهم نیست. ایگویش اینقدر گنده‌ست یا گنده بوده که همه چیز (من جمله خواستها و نیازهای من) در سایه‌اش قرار می‌گیرد و اهمیتش را از دست می‌دهد. الآن هم این بال‌بال زدنهایش صرفاً بخاطر این است که دیگر ایگویش بقدر کافی توسط اطرافیانش مالانده نمی‌شود. زیردستانش در اداره، منشی‌اش، مادرم، بچه‌هایش هم که همه رفته‌اند. کل هدفش انگار همین است که برگردد به همان تخت پادشاهی سابقش. به همین سادگی. و خب البته همین است که هست. خوب یا بد همین است. من هم دلم برایش تنگ شده، برای همین آدمی که با سلیقه‌ی من جور نیست، زمخت است، و بنظرم خیلی راحت می‌توانست و حتی الآن هم می‌تواند آدم مقبول‌تری باشد، می‌تواند اما مطمئنم چنین تغییر مسلکی نخواهد داشت. وقتی هشتاد سال را با یک فرمان بروی مابقی‌اش را هم با همان فرمان می‌روی. مسأله‌ی استایل است و ثبات قدم. عین همین وقوف را چند وقت پیش داشتم، سر آن ماجرای مالی و بدهی‌ای که بهم داشت. بعد از سالها به خودم قبولاندم که این آدم کلاً هیچ برنامه‌ای ندارد که پولت را پس بدهد. کلاً فکر نمی‌کند مدیون است به تو. به همین سادگی. آن را هم هضم کردم. مثل همین ماجرای سر و صدا.

توماس دنیادیده‌ست. ایران را هم دیده. قبل از انقلاب. برای نصب لوله‌های نفت آمده بودند و با لندکروز در بیابانهای مسجدسلیمان می‌گشتند. پشت لندکروزشان یخچال داشتند و خودش می‌گفت عاشق غذای محلی‌ها بود و غذای خارجکی‌شان را می‌داده به آنها و در عوض نان و پنیر و خرما و چیزهای مشابهی می‌گرفته. از این غربی‌هایی بود که به تکثرگرایی رسیده‌اند و می‌گویند به اخبار رسانه نباید اعتماد کرد و تصویر رسانه از جهان سوم مخدوش است و فلان و بیسار. اینها را خوب می‌شناسم و راستش اینها هم به اندازه‌ی همان اوشکولهایی که بدنسازی کار می‌کنند و خالکوبی دارند و بعضاً سابقه‌ای در ارتش، جفتشان به یک اندازه حوصله‌ام را سر می‌برند. چون واقعاً برایم مهم نیست که ساکن یکی از اقطاب محور شرارتم یا ساکن سرزمین بکری که هنوز بوی امپراطوری پرشیا را می‌دهد. خوب یا بد همینی است که هست. منحرف نشوم. توماس علاوه بر اینکه ایران را دیده مراکش یا شاید الجزایر را هم دیده. یا حالا یک جایی در آفریقا که آفتاب گرم و سوزانی دارد. برای کار هم نرفته. پسری دارد که مهندس است و با دوست‌دختر آمریکایی‌اش در نیویورک زندگی می‌کند. زمانی این پسر در ماراتن مراکش دویده. توماس و زن و دخترشان هم می‌روند آنجا، دم خط پایان که پسر را تماشا کنند. دونده‌ی آماتور هم بوده. از همین‌هایی که مقطعی در زندگی قفلی می‌زنند روی کاری، مثلاً دویدن، که خب آخرش هم می‌شود دویدن ماراتن. حالا عنادی هم با دویدن ندارم. قدیمها داشتم، بنظرم جو بود، فاز بود. الآن نه، خودم هم حس و حالش را داشته باشم می‌دوم. حتی دیروز عصر دویدم و امروز صبح هم دویدم، نه طولانی، دیشب سه کیلومتر و امروز هم سه تا و خب معلوم است که حالم را بهتر می‌کند. اصلاً همین دویدن باعث شد که از کلافگی توییتر و اینستا بکشم بیرون و بیایم سراغ وبلاگم. حرفم این بود که توماس با خانواده‌اش از آن سر دنیا کوبیده و رفته مراکش تا عبور از خط پایان پسرش را ببیند. پسری که نه قهرمان است و نه شغلش دویدن است و نه هیچی. جوری هم ماجرا را می‌گفت که انگار ساده‌ترین و طبیعی‌ترین کار دنیاست. بعد یاد ۲۰۱۱ افتادم که خودم دکترایم را گرفتم و مثل مابقی دانشگاهها مراسمی هم داشتیم و از آن کلاهها و شنل‌های مسخره هم از انبار دانشگاه عاریه‌ای گرفته بودیم. بهرحال مراسم زرق و برقی داشت. از پدرم و مادرم انتظار نداشتم که برای مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام بیایند کانادا. یعنی جوری ما را بارآورده‌اند که حتی به مخیله‌ام هم خطور نکرده بود که والدین می‌توانند چنین کاری هم بکنند. تازه بعد از ماجرای توماس و ماراتنِ مراکش برایم سوال شد که پس چرا ما اینطوریم؟ تازه خیر سرشان والدینم تحصیل‌کرده هم بودند. اصلاً خودشان به هر زور و ضربی بود بچه‌هایشان را هل می‌دادند که درس بخوانند و مدرک بگیرند. مثل خیلی دیگر از خانواده‌های ایرانی گیریم با زور و شدتی دوچندان. حالا قبول، سفر از ایران به کانادا و ویزایش واقعاً سخت است، اما حداقل می توانستند تلفنی بگویند که دوست داشتند آنجا باشند ولی خب سخت است و شرایطش نیست. حتی همین را هم نگفتند. به مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام که نگاه می‌کنم کوچکترین حسی بهش ندارم. حتی چیز زیادی ازش یادم نیست. چون برایم مهم نبود که استاد راهنمای ازگلم فارغ‌التحصیلی‌ام را به رسمیت بشناسد یا نه، چیزی که برایم مهم بود و تا قبل از ماراتنِ مراکش حتی نمی‌دانستم برایم مهم است و چنین کمبودی دارم این بود که والدینم دستاوردم را به رسمیت بشناسند.

بعد کمی فیلم زندگی را به عقب‌تر بردم. فوق‌لیسانس. فوق‌لیسانس که در همین خراب‌شده بودم. تهران. یعنی کافی بود سوار خطی‌های تجریش-انقلاب بشوند و بیایند سر جلسه‌ی دفاع پایان‌نامه‌ام، یا حتی مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام. حتی خطی‌های تجریش-انقلاب هم لازم نبود چون جفتشان مرکز شهر شاغل بودند و احتمالاً پای پیاده می‌توانستند بیایند و جفتشان هم که عاشق پیاد‌روی در این شهر دودزده بودند. یعنی مسأله ویزای کانادا و قیمت بلیط و اینها نیست و نبوده، مسأله این است که کلاً چنین توجهاتی را نه خودشان دیده بودند و نه برایشان تعریف شده بود که برای فرزندان لازم است و کارکردی دارد و بخشی‌ست از بلوغ فرزند، از ورودش به جامعه، اعتماد بنفسی بهش تزریق می‌کند که جور دیگری بدست نمی‌آید. مضاف بر این ایگوی جفتشان هم بود. همین الآن اسم تمامی همکاران سابق پدرم و مادرم و مشکلات کاری‌شان را از حفظم. چون کلاً همه چیز در مورد آنها بود و ایگوی تشنه‌شان برای دستاورد و پیشرفت شغلی. طبعاً صحبتها هم حول همان‌ها بود و نه چیز دیگری. گاهبی وقتها فکر می‌کنم این ناسازگاری‌ام با شغلم و در کل با «کار کردن» شاید از همین جا می‌آید. از اینکه هیچ وقت انگار لیاقت و صلاحیت ورود به جامعه و شغل داشتن را نداشته‌ام. پدرم داشته. مادرم داشته. آنها شغل داشتند. آنها سفر کاری می‌رفتند. آنها مقاله و کتاب می‌نوشتند. من نه. من انگار هنوز به آن رتبه نرسیده‌ام و خب راستش شواهدش هم هست؛ یعنی مثلاً حتی خجالت می‌کشم «ناپدید شدن»، رمانی که نوشته‌ام را بدهم به پدرم که بخواند. گرچه خودش یک بار سراغش را گرفته (آن هم چون خواهرم خبرش را بهش لو داده بود)، اما با اینحال خجالت می‌کشم. انگار خانواده، حالا چه خانواده‌ی درجه یکم و چه فامیل دورتر فضایی نیست که من در ذهنم توانایی کسب هویت در آن را داشته باشم. جاهایی خارج از اینجاها می‌توانم. ولی در خانواده نه. گمانم حال‌بهم‌زن‌ترین نقابم را هم توی همین جمع‌های خانوادگی می‌زنم. آنجا تبدیل به کس دیگری می‌شوم. کماکان پسری ده-دوازده ساله که صرفاً قدش بلند شده و ریش و سبیل درآورده.

روزن

این داستان کوتاه را برای مجله‌ی شبکه آفتاب نوشتم، شماره‌ی ۴۵.

روزن – نیکزاد نورپناه

 

حاضر بودم اما الکی لفتش می‌دادم. صدای تحرکات مهسا از پشت در اتاقم می‌آمد. بی‌تاب بود. شاید هم می‌خواست توجه مرا جلب کند؛ نوعی اخطار برای اینکه زودتر حاضر شوم. یکی-دو بار هم گفته بود «بابا، دیر می‌شه‌ها…» بابا را با الف‌های قدکوتاه گفته بود. اینطوری با ناز و ادای بیشتری تلفظ می‌شوند. می‌فهمیدم. اما این روز به‌خصوص روزی نبود که بخواهم وقت‌شناس باشم. کمی طاقچه‌بالا اینجور وقت‌ها بد نیست. کت و شلوارم را که برمی‌داشتم نگاهی به سوراخ ریز ته کمد دیواری انداختم، انگشتی بهش کشیدم و بعد درِ کمد را بستم. مردد بودم کراوات بزنم یا نه. وسط روز توی این شهر ایکبیری به آدم کراواتی بد نگاه می‌کنند. مخصوصاً که کراوات‌هایم هم کوتاه و دُم‌کلفتند. مهسا می‌گفت انگار یک‌راست از وسط سریال‌های دهه‌ی فجر پریدم بیرون. با این تفاوت که کچل نیستم. موهایم را خوب نگه داشتم. ساواکی‌های آن سریال‌ها از دم کچلند. کچل که نه، وسط سرشان خلوت است. رولکس نیم‌طلایم را هم از روی میز توالت طلعت برداشتم. چند بار چپ و راست تکانش دادم که موتور نبضی‌اش راه بیفتد و بعد سرکوکش را پیچاندم، نرم کشیدمش بیرون و ساعتگرد تنظیمش کردم. رأس دوازده بود.

«دخترم یه اسنپس بگیر، حال و حوصله‌ی رانندگی ندارم و پامم راستش یه کم درد می‌کنه.» چیزی در صورتش چروک خورد. «بابا خب کاشکی زودتر می‌گفتین، این مدتی که داشتین حاضر می‌شدین می‌گرفتم دیگه، الآن حالا بدون کلی طول می‌کشه تا یکی قبول کنه.» نق‌نقش را کرد اما سریع هم دست به کار شد. از بس که مشتاق است. چقدر هم به خودش مالیده. «خوب ترگل ورگل کردیا مهسا خانوم! خوش به حال اون آقا هادی…» همینطور که سرش توی گوشی‌اش بود، جوری که مثلاً برایش مهم نیست گفت «اسمش مهدیه نه هادی. گفتم که بهتون چند بار.» اما کلامی که از لای دندان‌های به هم قفل شده خارج می‌شود لابد مهم است. رفتم آبپاش را از شیر آشپزخانه پر کردم و برگشتم توی هال سراغ گلدان‌ها. تلویزیون را هم سر راه روشن کردم و صدایش را چند درجه زیاد کردم. «بابا یکی قبول کرد، زده نزدیکه، تو رو خدا عجله کنین. مهدی هم راه افتاده، زشته دیر برسیم.»  با پنبه‌ای مرطوب یکی از  برگ‌های گنده‌ی برگ‌انجیری‌ام را تمیز کردم، پنبه را گرفتم جلوی صورت مهسا و گفتم «ببین! چرکه! هیشکی توی این خونه حواسش به این زبون‌بسته‌ها نیست.» مهسا جلو جلو رفت سمت در خانه، من هم پشت سرش لنگ زدم. در را که بستم شترق زدم روی رانم و پرسیدم «آخ آخ مهسا تلویزیون رو خاموش نکردی؟»

جفت‌مان نشستیم صندلی عقب. پسرکِ دراز پرسید «جناب خیابونِ آبان تشریف می‌برید؟» گفتم «بله، نایبِ آبان.» کله‌اش ساییده می‌شد به سقف پرایدش. مطمئن بودم اگر از ماشین پیاده شود، می‌شد اثر تماس مدام کله‌اش را بصورت گردالی تیره شده‌ای روی سقف ماشین دید. جوری که راننده هم بشنود از مهسا پرسیدم «توی دستگاه کرایه رو چقدر زده؟» از توی کیف پولم یک ده تومانی کهنه جوریدم و بعد رو کردم به مهسا: «دو تومنی داری؟» نداشت. آستین‌های مانتواش را تا زده بود بالا و از پنجره به بیرون خیره شده بود. شاید هم مدل مانتویش اینطور بود. چی را نگاه می‌کرد؟ ترافیک قفل شده‌ی بزرگراه مدرس؟ گاهی اوقات فکر می‌کردم فقط برای ندیدن من حاضر است هر چیزی را تماشا کند.

دستش را زده بود زیر چانه‌اش، یک سواچ سفید هم بسته بود به مچش و کوله‌ی «کیس لاجیک»اش را گذاشته بود روی پاهایش. این همانی‌ست که پارسال برای تولد ۲۱ سالگی‌اش خریدم. درخواست خودش بود وگرنه من که از این چیزها سر درنمی‌آورم. مرا برده بود اسکای سنترِ لواسان و آنجا بابت این انبانِ سرتاپا مصنوعی نزدیک یک تومان پیاده شده بودم. هر چی گفته بودم برویم جایی یک چیزِ چرم مجلسی بخرد به خرجش نرفته بود. قطع امید کرده‌ام از اینکه تغییر و تحولات مد را دنبال کنم. به صفحه‌ی شامپاینی ساعت خودم نگاه کردم. نزدیک یک بود. با خودم فکر کردم لابد اگر کارشان بیخ پیدا کند باید رولکس طلعت را از گاوصندوق در بیارم و بدهم به مهسا. خودم ببندمش دور مچش. البته قبلش آن تکه پلاستیکِ بازیافتی را از دور مچش باز کنم. بعدش با خودم چه کار کنم؟ بخزم توی همان گاو صندوق، کنار چنگه‌ی لاغر دلارها و در را از تو ببندم. بعد هم بسپرم این راننده‌ی لاق‌لاقو با همین پراید بوگندواش بیاید و جمع و جورم کند و ببردم جایی قرنطینه‌ام کند تا مهلتم سر برسد. حالم از این افکار به هم می‌خورد. دست مهسا را گرفتم و ملایم کشیدمش سمت خودم. دوای سیاهی سفیدی‌ست، این را هر خری می‌داند.

«حالا این مهدی چند سالش هست؟ چیکاره‌س؟» حتی مطمئن نبودم که عنوان رسمی دیدارمان چیست. به نظرم یک سالی می‌شد که این پسره را می‌دید. شاید هم بیشتر. همه‌ی زورهایم را هم که بزنم نمی‌توانم از همه چیز سر دربیاورم. مخصوصاً با این تأکید جوانان روی حریم شخصی و این حرفها. «بابا گفتم که براتون هزار بار. همسنیم، مهندسی صنایع می‌خونه. خونه‌شون گیشاس. پسر خوبیه…» نپریده بودم وسط حرفش می‌خواست یک سری صفات کلی و بی‌معنی ردیف کند و بعد هم حالت حرف زدنش، اَه، امان امان، حالم از آن رقت و نرمشش به هم می‌خورد وقتی در مورد هادی حرف می‌زند. «صنایع؟ مگه هنوز هست این رشته؟» و بعد زورکی و بدصدا خندیدم.

نمی‌فهمیدم که این پسر چطوری این کار را کرده. مطلقاً ربطی به مهسای من نداشت.  بیست و خورده‌ای ساله و هنوز هیچی نشده کچل. ته‌ریش. شلواری گشاد پایش کرده بود و پیراهنی گشادتر. سرتاپا تیره‌رنگ. می‌خواستم بپرسم به سن من برسی چه رنگی می‌پوشی قهرمان؟ نپرسیدم. از قبلش طراحی کرده بودم که چه چیزها بگویم و چه چیزها نگویم. تنها نکته‌اش چشم‌هایش بود. از آنهایی که برقی درشان هست و زن‌ها از همین جزییات خوش‌شان می‌آید. بعضی زنها هم که رسما از مردهای زشت خوششان می‌آید. البته که دموی هم بود. آن هم که در آن سن هنری نیست. کارِ طبیعت است. حرارتی درون آدم می‌جوشد. چند سال بعد هم همان بدنی که آنطور از تو تنوره می‌کشید سرد می‌شود. مثل خود من. مگر جوان بودم خدا را بنده بودم؟ می‌تازاندم برای خودم. آخر سر هم طلعت رامم کرد. آن هم اتفاق بود. هم مدبر بود هم فوق‌العاده زیبا. حالا فوق‌العاده که اغراق است. اما منی که زود به زود دلزده می‌شدم هم تا سالیان سال حتی تماشا کردن ریختش را هم دوست داشتم. تماشای خالص، بدون آلودگی و تمنای جسمانی. پرت و پلا نمی‌گویم. مهسا شاهد ادعایم است. چون مهسا انگار صیرورتِ طلعت است. منتها در این مسیرِ دگرگون شدن معدود ایرادات طلعت -مثلاً آن دماغ کمی گوشتالو و چشم‌های سرپایین- در او حک و اصلاح هم شده. صورتش انگار تراش خورده. خطوط آرواره‌ها، بینی، هلال پیشانی. طلعت اگر درخت بود مهسا شکوفه‌ی آن درخت است و راستش نمی‌فهمم نقش هادی این وسط چیست. منطقاً او این وسط جایی ندارد، شبیه رهگذر علافی که رد می‌شده و نه از بذر و درخت خبر داشته و نه از باغبان و مرارت‌هایش اما حالا دست دراز کرده که شکوفه را بچیند، حالا تمرگیده روبریم، بغل دست دخترم. آرام دارد قزل‌آلای سرخ شده‌اش را می‌تراشد. کدام احمقی در چلوکبابی ماهی سفارش می‌دهد؟ کاش می‌شد به مهسا بفهمانم که از روی همین خرده‌رفتارها می‌تواند تا تهِ ته آدم‌ها را بشناسد. این گوریل نخراشیده که هیچی، قبل از بررسی این ظرائف هم بی‌واهمه‌ای می‌شود مردودش کرد.

پشت بندِ قاشقی از برنج و کباب‌برگِ سماق خورده، تکه‌ای هم مغز پیاز گذاشتم دهانم و جویدم. دوتا جوان‌ها با غذای‌شان پیاز نمی‌خوردند. عامدانه پرصدا جویدم و صورت مهسا را هم زیر نظر داشتم که موقع شنیدن خرچ چشم‌هایش را بست. پیاز هم برای بدن خوب است و هم در این شرایط به‌خصوص، ابزار خوبی بود برای رساندن پیغام‌هایی که لازم بود به سمع شازده برسانم. «حالا کجا با هم آشنا شدین؟ جالبه برام. مهسا تو که روانشناسی می‌خونی، ربطی داره به صنایع؟ هادی جان – ببخشید، مَهدی جان، مهسا گفت شما صنایع خوندین. پس لابد به کل صنعت اشراف دارین؟درسته؟» و بعد هم ریز خندیدیم. پسرک گفت «توی کلاس‌های نویسندگی خلاق آقای تقوایی با هم آشنا شدیم. مؤسسه کارنامه.» مهسا دوید وسط حرفش و گفت «بابا آخه مهدی به هنر هم خیلی علاقه داره. منم خیلی تشویقش می‌کنم. آقای تقوایی هم یکی از فیلمنامه‌هاش رو خیلی پسندید.»

پیانیست رستوران مشغول تکرار رپرتواری بود که همه‌ی این سال‌ها نواخته بود. هم خودش و هم مشتری‌ها حتی ترتیبش را هم از بر بودند. رسیده بود به خواب‌های طلایی جواد معروفی. رو به دو جوان گفتم «مادر مهسا عاشق این آهنگ بود.» با خودم فکر کردم چقدر دلم برایش تنگ نشده، واقعاً هم طفلی به درخت تبدیل شده بود، بیشتر تنه‌ی درخت، ضخیم و چغر. اما این یکی، منظورم مهساست، اگر برود بدبخت می‌شوم. دیسم که چند قاشقی برنج کنارش مانده بود را سُر دادم به کناری و گفتم «نهار کم، شام کمتر. این رمز سلامتیه. قبول ندارین آقای مهندس؟» پسرک زیادی ولو شده بود. مظنون شدم نکند آن زیر پاهایشان به هم می‌خورد. ساق‌ها استخوانی‌ام را تکانی دادم و خورد به پاهایش. خودش را جمع و جور کرد. مهسا نیم سیخ از جوجه‌اش مانده بود و داشت تکه تکه می گذاشت توی بشقاب مهدی. پسرک که پاهایش را جمع کرد ادامه دادم «البته توی سن شما نه، شما جوونین می‌سوزونین.»

در مسیر برگشت نشستم صندلی شاگرد. انگار لازم داشتم که صدارتم در همین بنیانِ نصف و نیمه‌ی باقیمانده از خانواده‌مان تثبیت شود. بعد هم بدون اینکه مهسا ازم نظری بخواهد و با وانمود کردن اینکه راننده اسنپ کر است شروع کردم. «دخترم من که هیچ وقت توی تصمیماتت دخالت نکردم. اما آخه آدم دلش می‌سوزه. یه چیزایی هست که تو الآن نمی‌فهمی چند سال دیگه می‌فهمی. بعد اون موقع خودِ تو نمی‌آی یقه‌ی منو بگیری؟ نمی‌گی بابا من خام بودم نفهمیدم، شما چرا اجازه دادی؟ اشتباه می‌گم قربان؟» این آخرش را خطاب به راننده‌ی اسنپ گفتم. انگار یکی از بستگان دورِ همان ظهریه بود.

موقع حرف زدن زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد. با کمی تف تف گفت «دُلُسته حاژ آقا حق با شماست.» قطره‌ی ریزی از بزاقش پریده بود روی فرمان ماشینش. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. با خودم فکر کردم باز همین مهدی از اینها بهتر است، حداقل راننده اسنپ نیست. بعد ترسیدم نکند باشد؟ از کجا می‌دانم که نیست؟ «قربان سؤالی داشتم، ما یه اسمی خدمتتون بدیم شما می‌تونید چک کنید ببینید از رانندگان ناوگان اسنپه یا نه؟ مقدوره براتون؟» و بعد بدون انتظار برای جواب گردنم را چرخاندم و رو به مهسا، که انگار از کوله‌اش بعنوان سپری استفاده کرده بود، پرسیدم «دخترم مگه تو قرار نبود بری خارج؟ چی شد آخه؟ خودت که می‌دونی اینجا آخر و عاقبت نداره. تو باید بری خارج دکتراتو بگیری.   اینجا شغالستانه. غیر از اینه قربان؟» همدستی قدرتمندتر از راننده پیدا نمی‌کردم. دوباره برگشتم رو به عقب چنگی به کوله پشتی زدم و گفتم «بابا بزن کنار اینو، می‌خوام صورتت رو ببینم. اه.» و بعد هم رو به راننده گفتم «پسرم دم یه داروخونه بزن کنار لطفاً.» تا خودِ خانه دیگر چیزی نگفتم. مهسا هم همین‌طور. وقتی رسیدیم دم برگ انجیری ایستادم، از توی کیسه فریزری‌ام یک مسکّن چهارصد در آوردم و با دو قلپ آب قورتش دادم. مهسا پرسید «بابایی؟ خوبین؟» گفتم «نه. چطور خوب باشم؟ به خدا مادرت هم اگه بود رفتارت رو تأیید نمی‌کرد.» بعد جفت‌مان خزیدیم توی اتاق‌هایمان. کت و شلوار چهارخانه‌ام را به جارختی آویزان کردم.

به نظرم زیاد خورده بودم. شکمم باد کرده بود. یکی-دو ساعتی وول زدم اما بی‌فایده بود و خوابم نبرد. صدای آهنگ دختره هم مزاحم بود که از اتاقش می‌آمد. کمی دور خانه گشتم. از دیشب یکی-دو تا قابلمه مانده بود که شستم. مهسا که به روی خودش نمی‌آورد. از آشپزخانه که می‌آمدم بیرون نگاهی کردم به قاب‌های توی راهرو. سه تا قاب خاتم بد کیفیت. دوتایشان تقدیرنامه‌های شرکت گاز بودند. سومی هم چیزی از همان قماش بود منتها درش آورده بودم و عکسی از طلعت را داخلش گذاشته بودم. حاشیه‌های عکس جور نبودند و نمی‌دانم چرا، اما دندان‌های کج و کوله‌ی طلعت هم زیادی معلوم بود. کاش دهانش را بسته بود موقع عکس. آدم خودش می‌میرد اما این عیوب نه، تا ابد می‌مانند. کنار قاب هم اُریب روبان سیاهی گره زده بودم. با خودم فکر کردم لابد یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم بایستی تخلیه کنم و عکس مهسا را بگذارم. یحتمل خودش به زور می‌خواهد عکس عقدشان با آن نره‌خر را بگذارد. از سمت اتاقش بوی عود می‌آمد و صدای پیانو. گمانم همان ”نیلس فرام“ بود که عاشقش است. آهنگهای ماستکی و کشدار. تکرار بی‌پایان نکته‌ای که از اول هم گفتن نداشت، ترجیعی که از اول هم نواختن نداشت. برگشتم توی اتاق خودم. کت و شلوار را توی کمدم آویزان کردم. سعی کردم بی‌سر و صدا این کار را بکنم و بعد نشستم کف کمد دیواری. لباسها را کنار زدم و چشمم را چسباندم به روزن. دوستش هم نشسته بود. یاسمن. شمعی روشن کرده بودند و نوبتی به سیگاری دست‌پیچ پک می‌زدند. مهسا آستین‌بلند سرخابی رنگ پوشیده بود و شلواری مشکی. موهایش را از پشت بسته بود. یاسمن همین‌طور که به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کرد پرسید «اینا رو امروز گرفتین؟ بابات چرا خودشو این ریختی کرده؟ این کته رو از کجا گیر آورده؟» و بعد دو تایی زدند زیر خنده.

گرمکنم را پوشیدم و رفتم پشت درشان، تقه‌ای زدم، «دخترا؟ من می‌رم پارک یه ورزشی بکنم.» قبل از خروج رفتم سر یخچال لیوانی شیر پرچرب برای خودم ریختم و با دو تا میکادو خوردم. کباب ظهر هنوز سر دلم بود اما چیزی شیرین لازم داشتم. مضاف بر اینکه می‌خواستم قوه‌ی دویدنم را تأمین کنم. توی آینه‌ی آسانسور هیکل گرفتم. صورتم پک و پاره بود اما هنوز قوزی نشده بودم. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد من هم ته‌ریش بگذارم؟ لباسم را زدم بالا. دستی به موهای خاکستری روی شکمم کشیدم. هر چیزی سلسله مراتبی دارد و با خودم گفتم «هنوز به تهش نرسیدم، هنوز خیلی مونده.» دم پارک از دریانی سه نخ وینستون اولترا خریدم. کمی چپ چپ نگاهم کرد. این مردم همینند. ذاتاً فضول. این چیزها را که به مهسا می‌گویم نمی‌فهمد. وقتی می‌گویم شک نکن و هر وقتی بروی بُرد کرده‌ای نمی‌فهمد. چون با این مردم سر و کله نزده. چون ۳۰ سال توی شرکت گاز سگ‌دو نزده. البته اگر واقعاً برود خودم چی؟ اتاقش را چکار کنم؟ تبدیل کنم به موزه‌ی محنت؟ قرصی که چند ساعت قبلش خورده بودم ترکیده بود و پایم اصلاً اذیت نمی‌کرد اما با این حال دل و دماغ دویدن نداشتم. راستش خیلی وقت است که نمی‌دوم. عوضش دو دور نرم محیط پارک را قدم زدم؛ دکترم هم همین را توصیه می‌کند. به چند نفری سلام کردم. و بعد برگشتنه یک نخ دیگر سیگار دود کردم.

تلویزیون الکی روشن بود. بلندش کرده بودم که هم صدای آنها را نشنوم هم آنها صدای مرا بشنوند. گاهی فکر می‌کنم زمام این خانه، زمام این زندگی از دستم در رفته. دوتایی آمدند بیرون و مهسا ازم پرسید «ما می‌خوایم از پرپروک پیتزا سفارش بدیم. تو هم می‌خوری بابا؟» همین که هنوز ازم می‌پرسد در عین اینکه جوابم را می‌داند خودش خوب است. اثری از کدورت بعد از ظهرمان نبود. اینکه مهسا روانشناسی خوانده هم به مدیریت این تنش‌ها کمک می‌کند. می‌داند کی سکوت کند و در نهایت هم کار خودش را می‌کند. بکند. به جهنم. می‌دانم آن چلوکباب کوفتی مقدمه‌ایست که پای آن بچه‌دیو هم به این خانه باز بشود. لابد بعد از این یاسمن هم می‌خواهد دست نره‌غولش را بگیرد و بیاورد اینجا چهارتایی شادخواری کنند و دود و دم راه بیندازند. «نه دخترم، نوش جونتون. من که می‌دونی این چیزا بهم نمی‌سازه. بدم هم می‌آد. یعنی هم گوارشم به هم می‌ریزه هم از اون همه پنیر و سوسیس کالباس بدم می‌آد. خودتونم خب چرا یه چیز بهتر نمی‌خورید؟» یاسمن هم که تی‌شرتی شیری‌رنگ تنش بود با شیطنت پرید وسط که «حاج آقا می‌خواید برای شما یه کته‌ی کوچیک بار بذارم؟» گمانم حتی نیشه‌ی خنده را دیدم که داشت از لبانش می‌جهید و به زور خودش را نگه داشته بود. دوست داشتم آنچنان نیشگون سفتی ازش بگیرم که بفهمد حاج آقا کیست و روش کارش چیست.

وسط‌های شب از خواب پریدم. درد پایم انگار وسط خواب شروع شده بود. کمی زیر بغلم را خاراندم. پاشدم و رفتم بیرون. آرام در اتاق مهسا را باز کردم. روغن‌کاری مرتب لولاها هم موثر بود در اینکه کوچکترین صدای اضافی تولید نشود. خوابیده بود. اتاقش نامرتب بود. رفتم بالای سرش. موها و گردنش را بو کردم. چشمم داشت به تاریکی عادت می‌کرد و سعی کردم روزن را از ”این“ طرف هم پیدا کنم. کارم را خوب انجام داده بودم، کاملاً مستتر بود. مهسا بوی خواب می‌داد. دستی به بازویش کشیدم. تکانی خورد. ترسیدم. پاشدم و رفتم سمت آشپزخانه. روی میز جعبه‌ی پیتزا بود. بازش کردم. نصف پیتزای پپرونی بود. پنج‌تا برش مربعی. هر پنج‌تا را به نوبت خوردم. لابلایش هم سیب‌زمینی‌های چاقالو را در سسی صورتی‌رنگ می‌غلتاندم و می‌چپاندم توی دهانم. غذاها سرد بودند اما شب‌چره باید هم که سرد باشد. بعد هم سرکه‌شیره‌ی غلیظی درست کردم که بشوردش. با خودم فکر کردم که این دیگر نهار و شام نیست، چون دیگر امروز نیست، فردا شده، این صبحانه است و زیر لب گفتم «لقمة الصباح مسمار البدن». بی‌اختیار گردن کشیدم. دنبال مهسا مخاطب همیشگی‌ام بودم.

قبل از اینکه با دل‌پیچه از خواب بیدار شوم خواب می‌دیدم. اسنپ گرفته بودیم. من و مهسا عقب نشسته بودیم و هادی راننده بود. سه‌تایی داشتیم می‌رفتیم سمت طالقان، سر خاکِ طلعت. جاده دست‌انداز داشت و دلم به هم ریخته بود. با دست می‌کوبیدم به پشت صندلی هادی که نگه دارد اما مردک احمق بیشتر گاز می‌داد و من توی صورت مهسا فریاد می‌زدم «می‌بینی چه گاویه؟» اینجاها بود که با دل‌پیچه‌ی خودم از خوب بیدار شدم و به دو رفتم سمت توالت. حتی فرصت نکردم دمپایی پایم کنم. گمانم مهسا هم از صدای آه و ناله‌ام بیدار شد. آمده بود دم در مبال. با صدایی خواب‌آلود و نگران می‌پرسید «بابا خوبید؟» شکمم را چنگ می‌زدم و با درد گفتم «آره عزیزم، گمونم مال این بوی عود و اینا بود که راه انداخته بودین، یه کم به هم ریختم.» بعد در را هل دادم تا بسته شود و بتوانم راحت باشم. حال مرگ داشتم. با خودم فکر کردم یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم باید تخلیه کنیم و عکس خودم را تویش بزنیم. متوفی. بعد از فکر اینکه بازماندگان سوراخ کمد را پیدا کنند وحشت کردم. «بابایی؟ بابایی خوبی؟» صدایش نگران بود. نمی‌دانم چرا، اما از اینکه فهمیده بودم نگرانم شده لذت می‌بردم و بعد همین‌طور که به جلو خم شده بودم بالا آوردم. کمیش ریخت روی زانوی شلوارم و بیشترش روی موزاییک‌های کف. خودم هم ولو شدم روی‌شان. در حالت سجده. اولش سفت، بدنی منقبض، ولی بعد، کم کم و تدریجی به همراه موج موج خروج اضافات از بدنم شل و آرام می‌شدم. مهسا با شنیدن صدای سقوطم جیغی کشید و آمد تو. دستش را گرفت جلوی دهانش. دوست داشتم شلوارم را بکشم بالا، سیفون را بکشم. دوست داشتم جانش را داشتم که شلنگ بگیرم و کل آن نجاست‌ها را بشورم توی چاهک کف‌شور. با همان دست‌های عقی چنگ زدم به پای مهسا. گفتم «نرو».

طوفان

دیشب بدترین طوفان عمرم را تجربه کردم. کشتی ما ۷۰ نفر ظرفیت دارد و به نسبت کشتی‌هایی که من قبل‌ها در آنها بوده‌ام کشتی کوچکی طبقه‌بندی می‌شود. کشتی هرچه کوچکتر باشد در امواج بیشتر تکان می‌خورد. می‌دانستم که قرار است طرفهای نصف شب امواج مرتفع سر برسند. گزارش هواشناسی ارتفاع «موج مشخصه» را نزدیک ۵ متر و ارتفاع مرتفع‌ترین موج را ۷ متر پیش‌بینی کرده بود. این امواج کل قسمت غربی دریای سیاه را در می‌نوردیدند. کشتی ما هم طرفهای هشت شب موقعیتش را ترک کرد. اگر بادبان داشتیم شاید می‌شد گفت بادبانها را کشیدیم. ما نزدیکی سواحل ترکیه بودیم و مقصدمان قدر ۱۰ ساعت شمالتر از ما بود که می‌شد بندری در سواحل بلغارستان. طرفهای ساعت ۱۰ خوابیدم و دو ساعت بعد که توی راه بودیم با تکان‌های کشتی بیدار شدم. در کمتر از نیم ساعت تکانها جوری شد که شک نداشتم باید قرصم را بخورم. من طبقه‌ی بالای تخت بودم و نفر زیری‌ام عین اسب خوابیده بود و صدای خر و پفش بلند بود. تعجب می‌کردم که چطور خوابش برده. دوست داشتم اگر بشود قرص نخورم. چون از عوارضش چاقی‌ست. امیدوار بودم تکانهای گهواره‌ای کشتی به خوابم ببرد و صبح که بیدار شوم در بندر پهلو گرفته باشیم. امیدواری بیخودی بود چون همانطور که گزارش هواشناسی پیش‌بینی کرده بود هنوز مانده بود به اوج طوفان برسیم و هرچه می‌گذشت طوفان شدیدتر می‌شد. نمودار ارتفاع موج در طول زمان را به یاد می‌آوردم و می‌فهمیدم که هنوز به قله‌اش نرسیده‌ایم و هنوز روی بخش صعودی‌اش داریم بالا می‌رویم. در همین افکار بودم که انگار دستی کشتی را از جایش بلند کرد، از توی آب درش آورد و کوبیدش روی سطح آب. کل کشتی به لرزه افتاد. به نظرم دماغه‌ی کشتی از آب بیرون آمده بود و حین برگشت، با حرکتی شلاقی به سطح آب خورده بود و همین بود که اینطور کل چارستون کشتی را به لرزه انداخته بود. وحشت کردم. نوعی وحشت غریزی که هرچقدر به خودم دلداری می‌دادم فایده‌ای نداشت و آرام نمی‌شدم. با خودم فکر می‌کردم این کشتی فقط ده سال از عمرش می‌گذرد. مالکش شرکتی نروژی‌ست و خودشان دقت کافی را در مسائل ایمنی دارند و خدمه و ناخدا و دست‌اندرکاران حتماً آدمهای کاربلد و مبرزی هستند. اما فایده نداشت. هر چند دقیقه یکبار تکانی عجیب و غریب می‌خوردیم و در لحظه‌اش جوری دلم خالی می‌شد که اصلاً فرصت نمی‌کردم به خودم دلداری بدهم. فقط یادم افتاد که تکانهای هواپیما در چاله‌های هوایی چقدر در قیاس یا چیزی که تجربه می‌کردم کودکانه و پیش‌پاافتاده بود. همین جاهایش بودم که به زور خودم را از نردبان تخت پایین کشیدم. نمی‌شد کف کابین ایستاد و مدام باید به چیزی چنگ می‌زدم که پرت نشوم. هم‌کابینی‌ام خر و پف می‌کرد و موبایل را بغل کله‌اش به شارژ زده بود که چراغ کوچک آبی‌رنگی داشت. از شدت سرگیجه و سردرد مغزم هم از کار افتاده اما در همان حال نگران بودم که اگر حالم بد شوم و بالا بیاورم این گاو خوابالود که متاسفانه مافوقم هم هست از خواب بیدار می‌شود و دوست نداشتم جلوی او به استفراغ بیفتم. از توی جیب بغل کاپشنم یکی از آن قرص‌های ریز سفید رنگ پیدا کردم و قلپی هم از قمقمه‌ام آب خوردم. چه عقلی کرده بودم که قمقمه پر آب روی میز بود. خودم را کشاندم بالا توی تختم و منتظر شدم قرص بترکد. تکان بعدی اینقدر شدید بود که نصف وسایل اتاق از روی قفسه به پایین پرت شدند. دوتا دئودرانت نیوه‌آ. قمقمه‌ام. شامپوی مافوقم. ترسیدم که شیشه‌های دئودرانتها خرد شده باشد. اما عجیب است که محصولی اینقدر نازل را در شیشه‌هایی اینقدر مقاوم عرضه می‌کنند. هیچ چیزش نشده بود. خنزر و پنزرها کف کابین از اینور به آنور می‌غلتیدند. کوبیده می‌شدند به دیوار مقابلشان و برمی‌گشتند آنور. مافوقم کماکان خواب بود. دوباره مجبور شدم از تختم پیاده شوم تا وسایل را از کف کابین جمع کنم. دئودرانتها و قوطی‌های استوانه‌ای قرص جوشان ویتامین سی و منیزیوم را از کف کابین جمع کردم و عجیب است مغزم اینقدر کار می‌کرد که فهمیدم نباید بگذارمشان روی قفسه و بجایش همه را چپاندم در جیب کاپشنم. امید نداشتم خوابم ببرد. تکانهای کشتی هم بیشتر و بیشتر می‌شدند و بیشتر از اینکه تکان باشند شبیه ضربه بودند. به تجربه می‌دانستم که کمی هوای آزاد کمک به فروکش کردن سرگیجه می‌کند. و همینطور نگاه کردن به خط ساحل. اما در آن ظلمات شب که خط ساحل معلوم نبود و تازه، احتمالاً کیلومترها دور از ساحل بودیم، وسط دریا. بعد هم فکر کردم با این بادهای توفنده که زوزه‌شان را می‌شنیدم اگر درِ سنگین‌وزنی که فضای مسکونی کشتی را به بیرون وصل می‌کند باز کنم در یکی از همین تکانها درِ نیمه باز کوبیده می‌شود توی صورتم، یا دست و پایم لایش گیر می‌کند و استخوانهایم می‌شکند. و بعد به این فکر کردم که گیرم بتوانم در را باز کنم و بروم بیرون و نرده را هم سفت بچسبم، اما از کجا معلوم که در تکانی شدید پرت نشوم به درون دریا. حتی به ذهنم خطور کرد که اصولاً چنین کاری در این شرایط غیرقانونی باشد و نباشد هم با عقل سلیم و با غریزه‌ی بقا و جان‌دوستی نمی‌خواند. لذا توی تختم ماندم و حتی به پهلو هم نمی‌توانستم بچرخم چون وقتی به پهلو می‌خوابیدم فشار مخاطهای درون کله‌ام زیادتر از حد معمولش می‌شد و می‌ترسیدم نکند مویرگهایم بترکند. می‌دانستم دستورالعمل این قرص اینجوری‌ست که اولش باید دوتا همزمان خورد و بعد هشت ساعت یکبار یکی دیگر خورد. منتها من کلاً دوتا از این قرص همراهم بود که یکیش را هم خورده بودم و علاوه بر این بخاطر عناد مسخره‌ام با دوا و دارو سختم بود دوتا بخورم. منتها از آن طرف می‌دیدم که قرص هنوز نترکیده و دریا هنوز می‌رمبد و کشتی محقر را ما مثل چیزی بی‌مصرف به این طرف و آن طرف می‌اندازد. طبیعت قوایش به قدری قوی بود که مطمئنم کلاً کشتی ما را نمی‌دید. یعنی هیچ چیزی را نمی‌دید. هرچیزی سر راهش احتمالاً در حکم اضافات و خس و خاشاک بود برایش. شبیه وقتی که عجله داری به جایی برسی و تند راه می‌روی و در همان حال گرد و غباری هم اطرافت هست که بخاطر راه رفتنت جابجا می‌شود، آیا اصولاً واقفی به حرکات آن گرد و غبار؟ نه. احساس می‌کنم وضعیت ما هم وسط آن امواج چنین چیزی بود، یعنی مهاجم اصولاً درکی از وجود ما و کشتی ما نداشت، نه اینکه نخواهد ما را به رسمیت نشناسد، اصولاً برایش ناموجود بودیم. چند ده بار از آن ضربات کوبنده به کف کشتی خورده بود. همانهایی که انگار دستی کشتی را از آب بیرون می‌آورد و بعد می‌کوبیدش روی سطح آب. شاید هم حضیض موج بود که زیرِ کشتی را خالی می‌کرد و بعد از طی یک تناوب، وقتی قله‌ی موج می‌خواست شکل بگیرد، اوج بگیرد و جای خالی حضیض را پر کند همزمان کوبیده می‌شد که کفِ جسم مزاحمی که همان کشتی ما بود. دو نظریه داشتم، هر دو علمی. اولی اینکه اگر کشتی‌مان این ده‌ها ضربه‌ی شلاقی وحشتناک را تحمل کرده، استخوان‌بندی‌اش به لرزه افتاده اما تحمل کرده، پس لابد مهندسینی که طراحی‌اش کرده‌اند چنین شرایطی را برایش متصور شده‌اند و کشتی قرمز رنگمان به خیر و خوشی مابقی ضربات را هم تحمل می‌کند و چیزیش نمی‌شود. این وسطها یاد «سفر پیدایش» هم افتادم و اینکه همان اوایل کتاب ابعاد دقیق کشتی نوح داده می‌شود. چیزی که بنظرم مسخره می‌آمد را تازه می‌فهمیدم؛ طراحی کشتی فراتر از فهم آدمیزاد است و خود یهوه به شخصه مسئولیتش را بر عهده گرفته. آدم تا وسط یکی از این طوفان‌ها گیر نکند نمی‌فهمد مرکب درست و روبراه چقدر مهم است، اهمیتش در حد خود بحث مرگ و زندگی‌ست. نظریه‌ی دومم این بود که ناخدا مسیری غلط را انتخاب کرده. مردی چاق و نروژی که چشم‌هایش هم چپ بودند و من هم دل خوشی ازش نداشتم چون چند روز پیشش بیخود و بی‌جهت بهم گیر داده که فلان جا نشین مال خدمه‌ی کشتی است،‌ آن‌طرف بشین. حالا کاری به پاچه گرفتن بی‌موردش ندارم اما از تصور اینکه مبادا کارش را بلد نباشد ترسیده بودم. من که دریانورد نیستم اما همین‌طور شکمی بنظرم می‌رسید که باید مسیری در محاذات خط ساحلی انتخاب می‌کرد، در آبهایی نزدیک کرانه‌ی ساحلی می‌راند که از این امواج خروشان در امانند. اما بجایش «زده به دل امواج» چون آن رگ ماجراجویی وایکینگی‌اش باد کرده و به خودش و کشتی‌اش مطمئن است. همان‌طور که توی تختم جان می‌دادم و مغزم تبدیل به پوره‌ای نرم و نیمه‌مرده شده بود با خودم مردک چاق را تصور می‌کردم که در بریج، در اتاق فرمان کشتی مستقر است و امواج را می‌بیند و با سرعت بیشتر به شکم‌شان می‌راند. نیمه‌مجنونی شبیه اِی‌هب که خوشحال است از اینکه طبیعت هیولایی درنده را به مصافش فرستاده و این احمق می‌تواند به جنگش برود و اینطوری به ایگوی مریضش غذا بدهد. گمانم در همین افکار بودم، یا شاید هم آن یکی خیالات، اینکه پایم به خشکی برسد دیگر عمراً‌ به این شغل فعلی‌ام ادامه ندهم و لابلایش هم صدای ریختن وسایل کابین‌های مجاور را می‌شنیدم و به این فکر می‌کردم که اگر مُردم مال و اموالم چه می‌شود و بعد یاد این مسابقه‌ی مسخره‌ای افتادم که سراسر زندگی ادامه دارد، زندگی را می‌بلعد، مسابقه‌ی مال‌اندوزی، یاد آن افتادم و گمانم همین جاها بود که قرصم ترکید و خوابم برد. پنج صبح با صدای آلارم مافوقم کمی بیدار شدم و دوباره بیهوش شدم. هفت و نیم صبح آلارم خودم زنگ زد. هنوز تکان تکان می‌خوردیم اما قابل قیاس با شب قبلش نبود. خودم را رساندم به طبقه‌ی بالا. صندلی‌های دفاتر کار چپه شده بودند. گلدانهای تزئینی چپه شده بودند. گیتاری که در اتاق استراحت به دیوار آویزان بود برای دریانوردی که احیاناً ذوقکی داشته باشد، آن را هم برداشته بودند و روی مبل گذاشته بودند تا پرتاب نشود. خبری از هیچ جانداری نبود و حدس زدم با این صندلی‌های کله‌پا شده خبری از جلسه‌ی صبح‌مان نخواهد بود. برگشتم توی کابینم و تختم. وقت نهار تمام شده بود که بیدار شدم. بیدار که نه، چون خوابی که محصول این قرص‌هاست چیزیست بیشتر شبیه مرگ و بیداری‌اش هم چیزی‌ست شبیه برخاستن از قبر. در همین حال نیمه‌زنده جرثقیل‌های بندر را دیدم و همین‌طور یدک‌کشی که مارا به داخل آب‌های آرام موج‌شکن بندر هدایت می‌کرد. تکان‌های کشتی تمام شده بود اما مغزم کماکان از این‌طرف به آن‌طرف شنا می‌کرد و انگار امواجی که آن بیرون بودند در طول شب به روشی مرموز به درون بدنم نفوذ کرده بودند و حالا درونم موج برداشته بود. قمقمه را از زیر مبل برداشتم، ممک‌اش را دادم بالا تا مجرایش باز شود و یک نفس تا تهش را سرکشیدم.

بی‌تابستان

راجع به نمایش «بی‌تابستان» امیررضا کوهستانی

خطر لو رفتن داستان هم هست.

 

بی‌تابستان امیررضا کوهستانی بشدت قابلیت تفسیر شدن دارد. نمایشی مختصر در یک پرده که تا اواسطش فکر می‌کردم صرفاً مجموعه‌ایست از دیالوگهای ضربتی و بعضاً بامزه بین سه شخصیت نمایش، و همین به تدریج ناامیدم می‌کرد، در سالن با خودم می‌گفت انگار صرفاً پوسته‌ایست خوش‌ساخت و هیچ «گوشتی» ندارد. خنده‌های حضار سرِ نمکهای دیالوگ‌ها ناامیدترم هم می‌کرد. نه اینکه بامزه نبودند، اما انتظارم بامزگی نبود. منتها به تدریج دیدم علائمی که اینجا و آنجاکار گذاشته شده‌اند اشاره به روایتی در سطوح زیرین روایت اصلی دارند. پیدا کردن نخی که این علائم را به هم وصل می‌کند مهیج است.

ماجرا در دبستان دولتی دخترانه‌ای می‌گذرد. ناظمْ خانمی‌ست که همسرش هم آنجا بطور غیرقانونی معلم هنر است. در کنار معلمی، روی در و دیوار مدرسه نقاشی می‌کشد. زنش دستمزدش را نمی‌دهد. در نقطه‌ی خوبی از رابطه‌شان نیستند. عفونت آشنای روابطی را می‌بینیم که ته کشیده‌اند؛ زن و شوهری که مثل افعی به هم نیش و کنایه می‌زنند. مردِ نقاش به سفارش زنش روی در و دیوار مدرسه نقاشی می‌کشد. پشت سرش در حیاط مدرسه چرخ و فلکی هست. درست وسط صحنه. گنده. آهنی. معیوب. سه تا نشیمن دارد. اوایلِ داستان، زن و شوهر رویش نشسته‌اند. به همدیگر متلک می‌اندازند. بین متلک‌ها نقاش می‌گوید تصمیمش را گرفته که مدرسه را ول کند و برود شهرستان. به هوای ایمنی بچه‌ها، چرخ و فلک را قفل و زنجیر می‌کنند که نچرخد. چرخ و فلک معیوب با یک نشیمن خالی، زنگ‌زده و ساکن، همان رابطه‌ایست که از کار افتاده و چرخش نمی‌چرخد. حتی اینکه ناظم خبر می‌دهد باردار است هم تحرکی در رابطه‌ی راکدشان ایجاد نمی‌کند.

این وسط زنی هست، مادرِ تیبا. تیبا دختر بچه‌ی هشت ساله‌ایست از شاگردان مدرسه. دیالوگ تند و تیز بین نقاش و مادر تیبا در حیاط مدرسه عادی نیست. نوع به‌خصوصی از علاقه در آن پنهان است. منتها طبق معمول، علاقه پشت لباس طنازی کلامی و شوخی‌هایی که صرفاً فقط ”کمی نابجا“ هستند پنهان شده. نقاش می‌گوید به زن نمی‌آید دختربچه‌ی مدرسه‌ای داشته باشد و بعد پایش را فراتر می‌گذارد و حدس می‌زند که پدرِ تیبا «از این مرد هیکلی‌هاست». هنوز هیچی نشده نقاش علائم مرضِ عاشقی را نشان می‌دهد، حسادتش فعال شده و رقیب ندیده‌اش را تحقیر می‌کند. ما هم ”مرد هیکلی“ را در نمایش نمی‌بینم، دلیلی ندارد که روی صحنه باشد. همین است که گفتم نمایشی‌ست مختصر. درستش مختصر و مفید است، روایتی که از هر چیز نالازمی پاکیزه شده.

نقاش روی یکی از دیوارهای مدرسه، طرح زن و شوهر و دختری را کشیده بود، سه تایی، دختر دست پدر و مادرش را گرفته و میان‌شان راه می‌رود. بین دختربچه‌های مدرسه شایعه‌ایست که آن دختر تیبا بوده و مردی که دستش را گرفته نقاش. نقش روی دیوار فقط یک روز دوام می‌آورد. به دستور ناظم روز بعد کل دیوار را سفید رنگ می‌کنند. اما رد محوی از آن ترکیب رویایی روی دیوار باقی‌ست. نوعی سایه زیر رنگ سفید. در ساده‌ترین تعریفش، ناخودآگاه مخزنی از امیال سرکوب شده است. این امیال گاه و بی‌گاه از طریق رویا، از طریق زبان، به شکلی معوج در زندگی آگاهانه‌ی آدمیزاد خودی نشان می‌دهند، ردی به جا می‌گذارند. دیوار مدرسه و ردی که پشت سفیدی‌ها مانده گویاترین نماد همین موضوع است.

اما روایتی که پوسته‌ی داستان را می‌سازد چیز دیگریست. دختربچه‌ها از معلم نقاشی‌شان خوش‌شان می‌آید. معلمِ ساختارشکن هم رفتارش غلط‌انداز است، یا حداقل می‌تواند این‌طور فهمیده شود. بعضی شاگردان را در حیاط مدرسه قلم‌دوش می‌کند. اشاراتی خاکستری. ادامه‌ی داستان قابل پیش‌بینی‌ست. تیبا عاشق معلم نقاشی‌اش می‌شود. مریض می‌شود و مدتی مدرسه نمی‌رود. در این حین و بین نقاش و ناظم هم رابطه‌شان شکراب شده، مرد هم از مدسه اخراج شده و رفته سمنان. ظن سوءرفتار معلم نقاشی هم قوی‌تر شده. والدین دانش‌آموزان به مدیر مدرسه شکایت کرده‌اند.

مدتی بعد از اخراجِ نقاش، مادرِ تیبا با دسته گلی می‌آید که از نقاش عذرخواهی کند بابت سوءظن بی‌موردش. اما تیبا هنوز مریض است. در کل داستان تیبا حضور فیزیکی ندارد. متناظر با همین غیابِ تیبا، بی‌تابستان اصولاً داستان سوءظن به معلمِ مرد دبستان دخترانه نیست. همانطور که تیبا واقعاً مترسکی بیش نیست. عشق تیبا به معلم صرفاً لیبیدوی جابجا شده‌ایست، لیبدویی که در اصل مربوط به رابطه‌ی بین نقاش و مادر تیباست. پدیده‌ای شایع. بی‌تابستان داستان رابطه‌های ته کشیده است که آدم‌هایش دنبال لذت ممنوعه‌اند، دنبال تابستانی هستند در زندگیِ بی‌تابستان‌شان. رابطه‌ی مادرِ تیبا و شوهر ”هیکلی‌اش“ هم به همین منوال است، نسخه‌ی دیگریست از رابطه‌ی ملول و از کارافتاده‌ی ناظم و نقاش. مادر تیبا لابلای صحبت‌هایش با نقاش می‌گوید کم‌سن بوده که با مرد هیکلی ازدواج کرده، می‌گوید از زور بیکاری هر روز زودتر از موعد می‌آمده مدرسه‌ی دخترش و پرسه می‌زده. اینها حرف‌های زنی‌ست که دوست دارد ظاهراً پرمشغله بنظر بیاید و تعلیم و تربیت دخترش برایش مهم است. این اعترافِ ظاهراً سردستی در پی‌اش اعترافی جدی‌تر را فاش می‌کند: نقاش هم حواسش به حضور هر روزه‌ی مادر تیبا بوده.

نشانه‌‌گذاری‌های هم جالبند: در یکی از دیالوگ‌های چرکِ ناظم و نقاش (زن و شوهر) که مشغول دعوای زناشویی هستند، هوای تهران آلوده است، وضعیت هشدار. دودی سفید و سمی به صحنه پاشیده می‌شود. چند صحنه بعدتر ناظمِ بدعنق از صحنه حذف شده، مادر تیبا به جایش می‌آید. نقاش و مادرِ تیبا در مورد ”وضع تیبا“ حرف می‌زنند و درست در همین لحظه بارش برف شروع می‌شود؛ شستن آلودگی‌ها. ملالِ رابطه‌ی مجاز و منقضی عینِ آلودگی‌ست و هیجانِ چیزِ دست‌نیافتنی و غیرمجاز برف است و پاکیزگی.

فروید از پروتوتایپ زنی می‌گوید که زندگی زناشویی‌اش ملال‌آور است و بی‌هیجان. راضی‌اش نمی‌کند. «با زیاد شدن سنش، مادرْ خودش را جای فرزندانش می‌گذارد، همذات‌پنداری می‌کند و همزمان با آنها تجارب احساسی‌شان را تجربه می‌کند.» با همین ترفند ملال رابطه‌ی زناشویی‌اش را هضم می‌کند. «این همذات‌پنداری احساسی با دخترش براحتی ممکن است از دست در برود، جوری که مادر خودش عاشق مردی بشود که دخترش عاشقش شده.» تیبا در بی‌تابستان کارکردی مشابه دارد. عشق تیبای هشت ساله به معلمش صرفاً میلِ ممنوعه‌ی مادرِ تیباست که ”جابجا“ شده. در صحنه‌ای مادرِ تیبا از مرد نقاش می‌خواهد که برود سر بالین دختر مریضش. نقاش می‌پرسد اصل موضوع چیست؟ راستش چیست؟ ازش می‌خواهد به تیبا چی بگوید؟ مادر تیبا -طبعاً- جواب نمی‌دهد. چون ابژه‌ی هوس ننامیدنی‌ست. به زبان آورده نمی‌شود، سیری‌ناپذیر است و صرفاً تغییر قیافه می‌دهد. جواب را قبلاً در دیالوگها از قول تیبا شنیده‌ایم: عاشق معلم نقاشی شده. با این حساب غیاب طولانی تیبا در طول نمایش هم معنا می‌دهد، چون تیبا به خودی خود اهمیتی ندارد، مادر تیباست که موضوع داستان است.

تا قبل از آخرین صحنه، منِ مخاطب داشتم از این کنکاش نیمه‌روانکاوانه‌ی تفننی‌ام لذت می‌بردم. کنجکاوی‌ام تیز شده بود. علائم و نشانه‌هایی که در طول (و عرض و عمق) داستان کار گذاشته شده بودند را کشف می‌کردم، کنار هم می‌چیدم. تردید شیرینی داشتم که آخرش را چطور می‌خواهد جمع و جور کند. در عین حال مطلقاً هیچ گونه ضمانتی هم نداشتم که برداشتم درست است و شاید واقعاً باید بچسبم روایت اصلی: مبادا این نمایش چیزی نیست جز داستانِ سو‌ءظن به کودک‌آزاری معلم دبستانی دخترانه؟

تارکوفسکی در فیلم «آینه» از یک هنرپیشه در دو نقش استفاده می‌کند. هم در نقش مادرِ راوی و هم همسرِ راوی. با ابزاری که داشته، مادر و همسررا جایگزین همدیگر می‌کند، مرز بین‌شان را کمرنگ می‌کند. صحنه‌ی آخر بی‌تابستان هم از کلک مشابهی استفاده می‌کند. هنرپیشه‌ی مادرِ تیبا می‌رود در نقش خودِ تیبا، انگار در همدیگر تلفیق می‌شوند. بعد می‌نشیند روی ”نشیمنِ سوم“ چرخ و فلک. اینطوری سرنشینان چرخ و فلکِ معیوب که قفل و زنجیر هم شده بود ”کامل“ می‌شوند. روی پرده‌ای ویدیوی ضبط شده‌ای از تیبا هم نشان داده می‌شود که همزمان با مادرش، عیناً همان حرفها را لب می‌زند. کوهستانی دیگر شکی باقی نمی‌گذارد که تیبا از اول مترسکی بوده و عملاً آینه‌ای بوده از امیال ناخودآگاه مادرش. این تأکید را دوست نداشتم. ترجیحم این بود که به این وضوح گفته نشود. سرخوردگی‌ای که از این تأکید زیاد داشتم کمی بعد جبران شد. مرد نقاش کلید قفل و زنجیر چرخ و فلک را در می‌آورد، قفل را باز می‌کند و تازه گره باز می‌شود: انتهای سکون، انتهای بی‌تابستانی، شروع حرکت، شروع تابستان.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • @Hhejrat توضیحی پیچیده و شاید توجیهی برای فرندزون کردن/شدن. 16 hours ago
  • @gitoool همینو میگم، کارشون نفع شخصی نداره. پیشرفت کلی نرخ اجاره مهمتره. انگار یه اصل مقدسه که نمی‌شه نقض بشه. برا همین عجیبه برام. 16 hours ago
  • نوستالژی: توییتر ۲۰۱۲ 18 hours ago
  • بازار اجاره‌ی تهران واقعا عجیبه. سلیقه‌ی جمعی مالکین اینه که شده ملک‌شون خالی بیوفته ولی زیر قیمت منطقه اجاره نره.… twitter.com/i/web/status/1… 19 hours ago
  • گوش و پا بعد از بلوغ و تا آخر عمر رشدشون ادامه داره گرچه بسیار کند. 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,216,802 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: