آب‌شستگی

شنبه صبح، تا رفتیم روی رمپِ پلِ صدر یادم افتاد شناسنامه و کارت ملی همراهم نیست. کیف دستی و جیب‌هایم را گشتم ولی از قبلش هم می‌دانستم که جا گذاشتم‌شان. به راننده‌ی اسنپ گفتم که اینطوری شده. گفتم که بدون کارت ملی نمی‌شود سوار هواپیما شوم. گفتم برگردیم خانه و بعد دوباره برویم مهرآباد. نگذاشتم اعتراض‌هایش را شروع کند و گفتم کرایه را دو برابر می‌دهم. با این حال کمی نق زد. گفت کاشکی قبل از رمپ گفته بودید. درست می‌گفت. شاید حتی نق نبود. چون حالا روی پل صدر در راه‌بندان بودیم و اگر چند دقیقه قبلش متوجه شده بودم، زمانی خیلی به نفع‌مان می‌شد. نفع لغت درستی نیست. بحث جا ماندن از پرواز بود و با ترافیکی که من می‌دیدم و راهی که اینهمه دور شده بود، واقعاً بعید بود به پرواز برسم. به همسفرانم ماجرا را گفتم، به دوست‌دخترم و یک زوج دیگر از دوستان. تأکید کردم احتمالش کم است که به پرواز برسم. گفتم شما بروید -با لحن سربازی تیرخورده که رفقایش را به ادامه تشویق می‌کند- و اگر نرسیدم با پرواز بعدی می‌آیم -با کلی تردید؛ از کجا معلوم بود که پروازهای بعد پُر نباشند؟ راننده اسنپ هم دیگر غر نزد. همسفرانم هم غر نزدند. 

چرا اینقدر شنیدن غر و نق دیگران برایم سخت شده؟ حاضرم هر کاری بکنم که کسی به جانم نق نزند. حالا بزنند هم چیزی نمی‌شود. آدم یا سکوت می‌کند یا چیزی در جواب می‌گوید یا نهایتاً معذرتخواهی می‌کند. اما اینقدر به پیشواز این ماجرا می‌روم که ترسی درم لانه کرده، و این ترس و اضطراب، از خودِ نق شنیدن فرساینده‌تر است. خودم را هم خیلی ملامت کردم بابت فراموشکاری. چون همه چیز را حواسم بود بیاورم. همه چیز را هم واقعاً آورده بودم، حتی دمپایی و شلوار کوتاه و ضدآفتاب و انواع و اقسام قرص‌هایم. حتی حواسم بود سر صبح، آن یک دانه کوکی ویژه را هم از فریزر در بیاورم و قاطی چندتا شیرینی دیگر بگذارم توی یک جعبه‌ی پلاستیکی و بگذارم توی ساک. جعبه‌ی در سبز. سین خیلی تأکید کرده بود که این یک قلم را یادم نرود. همه چیز را آورده بودم الّا مهمترین چیز را. مسیر هم طولانی بود. نمی‌رسیدیم که. چندان شلوغ نبود ولی خب سالها بود مهرآباد نرفته بودم و یادم رفته بود چقدر دور است. دم میدان آزادی دوست‌دخترم زنگ زد. دم باجه بود و می‌گفت دارند می‌بندند. گفتم تا پنج دقیقه دیگر می‌رسم. الکی گفتم، اصلاً مطمئن نبودم که برسم. اما نمی‌دانم چطور شد که رسیدم. همه چیز جفت و جور شد. توی مهرآباد نه حراستی‌ها گیر دادند و نه صف بود و نه هیچی. شروع سفرم اینطوری بود، با بدو بدو و خوش‌شانسی.

توی هواپیما از ترسم دوتا ماسک زدم. همه زده بودند. صندلی جلویی‌ام سه تا زده بود. مهماندار هم از بلندگو تأکید کرد که ایران‌ایر هواپیماهایش را مرتب ضدعفونی می‌کند. کمی کتاب خواندم. رسیده‌ام به جلد پنجم کنوسگارد. بعد سعی کردم بخوابم. موفق هم شدم، اما فقط پنج دقیقه. یک چرت سبک. از اینهایی که هنوز از محیطت منفک نشده‌ای. اصطلاحاً فقط چشمانم را کمی بستم. بعد پاشدم کمی آهنگ گوش کردم. سین داشت نقاشی می‌کشید. با جدیت دفتر و دستَکش را همه جا دنبال خودش می‌کشد. اوایل فکر می‌کردم اداست. بعد دیدم نه، واقعاً استفاده می‌کند. خوش به حالش. من اگر بودم خجالت می‌کشیدم در فضای عمومی دفتر نقاشی باز کنم (جدای اینکه نقاشی هم بلد نیستم). 

پروازمان زیاد طول نکشید. چاله چوله‌ی هوایی هم نداشتیم. از پله‌ها که رفتیم پایین هوای گرم جنوب را بلعیدم. احساس کردم پوست صورتم زنده شد، مجاری تنفسی‌ام باز شدند. کاپشنم را درآوردم. چقدر از زمستان متنفرم. چقدر بیشتر، از زمستانِ تهران و این آلودگی دائمی‌اش در فصول سرد متنفرم. کمی هم دمِ نوار نقاله، سین و مابقی همسفران را اذیت کردم بابت چمدان‌های بزرگ‌شان. خودم فقط ساکِ فلفل‌نمکی‌ام را آورده بودم. برای یک هفته سفر، بیشتر از این لازم نداشتم. ساکم که رسید و همه دیدنش، واضح شد که چرا بهش گفتم فلفل‌نمکی. چون این رنگی‌ست و خواهرزاده‌ام بهم گفته بود که اسم این پارچه این است. بافتی مُضرس متشکل از نخ‌های سیاه و سفید. این خاصیت نامگذاری درست و صحیح است؛ پیوند زدن یک تصویر نادیده به تصویری دیده، تصویری که از قبل در ذهن‌مان وجود دارد. اینها را که به همسفرانم نگفتم، اما همان قدری که گفتم کافی بود برای اینکه خودم، و همه، بفهمیم که چقدر سرخوشم. گاهی فکر می‌کنم باید بیشتر و دائمی‌تر بیایم جنوب. 

توی تاکسی مناظر بغل جاده را تماشا می‌کردم. تپه‌های کوتوله با اشکالی عجیب. شاید اصلاً تپه نباشند. انگار که کل جزیره در معرض یک آبشستگی طولانی مدت بوده، مثلاً زیر سطح دریا بوده و بعد که آب پایین آمده این تپه‌ها به این ریخت باقی مانده‌اند. برای همین می‌گویم تپه نیستند. کسی که درسش را خوانده لابد اسم علمی‌شان را می‌داند. اما به نظر من شبیه دیوارهای کوتاهی می‌آمدند که یکدست هم نیستند، یعنی همگن نیستند. بخاطر لایه‌لایه بودن خاک‌هایی که رسوب کرده‌اند. این لایه‌لایه‌ها را می‌توانستم با چشمانم ببینم. بنوعی انگار می‌شد گذشته‌ی جزیره را دید. تاریخچه‌ی ژئولوژیکش را دید. آنچه که بعد از صدها یا هزارها سال باقی مانده. بعضی لایه‌ها مقابل آبشستگی مقاومترند. بعضی نه. برای همین تپه‌ها بعضاً اشکال غریبی دارند. شیارها و شکاف‌هایی در دیواره‌ها می‌شد دید. از سفر قبلی خاطرم بود که همین تپه‌ها در نورِ طلایی غروب هیبت دیگری پیدا می‌کنند. اما تازه ظهر بود. باد از پنجره می‌زد به صورتم. از بچگی عاشق این حالت بودم؛ بشینم توی ماشین و جاده را نگاه کنم و شیشه را بدهم پایین و صورتم را بگیرم به سمت جریان باد. 

همان جای دفعه‌ی قبل را گرفته بودیم. تقریباً ۵۰٪ هم گرانتر کرده بود. سین به عبدالمجید اشاره کرد که حواسمان هست گران کرده‌ای. تخفیف خواست. با همان روش به خصوصی که زنان بلدند تخفیف بگیرند. البته هنوز خبره نیست. برای همین هم عبدالمجید با همان روش به خصوصی که کسبه با خنده و شوخی از تحفیف دادن طفره می‌روند، طفره رفت و تخفیفی نداد. ولی محیطش را دوست دارم. معماری‌اش را. حیاطش را. اصلاً واردش که می‌شوم آرام می‌شوم. شاید برای رنگ‌بندی آنجا باشد. قهوه‌ای کمرنگِ کاه‌گلِ دیوارها، آفتاب، سبزِ خاک‌خورده‌ی کاکتوس‌ها و درختان کُنار، و مابقی گیاهانی که برگ‌های عجیب دارند و اسمشان را بلد نیستم. زمانی دوست داشتم اسم گیاهان و درختان را یاد بگیرم. یک دوستی هم برای کتابی خریده بود، کتابی بنام اطلس گیاهان ایران. اما کتاب برایم زیادی نچسب بود. زیادی اطلاعات علمی داشت و دنبال کردنش سخت بود. در نهایت نخواندمش. جز این، آدم با خواندنِ اطلس، گیاهان را یاد نمی‌گیرد. باید لابلای درختان و گیاهان چرخید، باید به برگ‌هایشان دست کشید (البته با حفظ احتیاط، مبادا خاری برود توی انگشت، مبادا برگی سمی باشد، اینها شرط عقل است). اطلس نهایتاً کمک‌دست است. 

اتاق‌مان دم درِ حیاط بود. جای خوبی نبود. سر و صدا داشت. اما در حال و هوای سخت‌گیری نبودم. یعنی هیچ وقت نیستم. هر چیزی بهم بدهند همان را قبول می‌کنم. مثال؟ مثالا می‌روم رستورانی و بدون استثنا گارسن میزی کنار توالت بهم پیشنهاد می‌دهد و من بدون استثنا من قبول می‌کنم و به گارسن لبخند می‌زنم. سعی کردم سین را هم متقاعد کنم که اتاق بدی نیست. چرتی هم زدیم. اما حین همان نیم ساعت چرت زدن هم کلی صدای رفت و آمد مهمانها می‌آمد. کمی هم نگران بودم مبادا سر و صدای خودمان به بیرون درز کند. چون در و پنجره‌ی درست و حسابی که نداشت. یعنی داشت، ولی خوب کیپ نمی‌شدند. به جهنم. زن و مرد همینند دیگر. آدمیزاد همین است. سر و صدا دارد.

بعد از ظهرش رفتیم یک روستای قدیمی. لافت. بادگیر داشت. شبیه یزد. بیشتر مخروبه بود. همراه‌مان می‌گفت زمان خاتمی بودجه دادند برای مرمت و حفظ آثار باستانی. بعدش هیچی. مدتهاست که پولی نیامده و روستا در همان حال افتاده بود. در حال زوال. اما برگردیم به خاتمی. علی‌رغم همه‌ی شل بودن و انفعالش زمان خودش کارهایی کرده که دولتمردِ متعارف ایرانی به ذهنش خطور نمی‌کند. تهِ کشور روستایی را پیدا کنی که بافت ارزشمندی دارد و باید مرمت و نگهداری شود و بودجه‌ای برایش تصویب کنی. انگار نه انگار که اینجا ایران است. گاهی فکر می‌کنم چهار سالِ اول خاتمی ربطی به مابقی این چهل و چند سال ندارد. شاید هم ماجرا چیز دیگری‌ست؛ چون یزد هم بادگیر داشته، خاتمی گشته و هر ده‌کوره‌ای که بادگیر دارد را پیدا کرده و برای حفظ و مرمت بادگیرها پول خرج کرده. یعنی قضیه نه عشق به ایران، بلکه عشق به یزد و بادگیرهای یزد بوده. چه می‌دانم.

سین دوربین آنالوگ پدرم را آورده بود. خودم سالها بود که به دوربین دست نزده بودم. اما آنجا توی لافت سر ذوق آمده بودم و گمانم هفت هشت عکس را همان جا هدر دادم. از غروب خورشید. از خودِ لافت. از بادگیرهایش. از سین و همسفرانم. از نیمرخ‌های‌شان در حالی که حواس‌شان به دوربین نیست. لابد عکس‌ها ظاهر شوند تمامی‌شان تیره و تارند. بخاطر بیضوی بودن قرنیه‌ام. همان آستیگماتیسم یا کژبینی. در فوکوس کردن گند می‌زنم، مخصوصاً که عینک هم نزده بودم. بعد از چندتا عکس فهمیدم زیادی جوگیر شده‌ام و دوربین را غلاف کردم تا بیشتر از این نگاتیو حیف و میل نکنم. به عکاسی با موبایل ادامه دادم. با اینکه اولش نمی‌خواستم بیایم لافت و ترجیح می‌دادم استراحت کنم تا خستگی هواپیما مرتفع شود، ولی واقعاً سرخوش بودم. احساس کردم شاید کلاً از اینهایی‌ام که خوش‌سفرند. مثل پدرم مثلاً. فامیل همه می‌گفتند که پدرم خوش‌سفر است. واقعاً هم بود. یا شاید بهتر است بگویم در سفر کمتر عنق بود و راحت‌تر پول خرج می‌کرد.

لافت را اولین بار بود که می‌دیدم. اما مابقی تورها یا اصطلاحاً برنامه‌های بومگردی را دفعه‌ی قبل هم رفته بودم. شبش بردندمان یک جایی وسط بیابان. با یک ون رفتیم و چند گروه دیگر از مسافرانِ بومگردی هم بودند. یکی‌شان پسر جوانی بود با موهای بلند خرمایی و ریش و می‌شد گفت یک هیپی شهری‌ست. یا شاید حتی یک هیپی نیویورکی. کل گروه‌شان چنین حال و هوایی داشتند. توی ون ردیف پشتی ما نشسته بودند و مکالمات‌شان را می‌شنیدم. به دوست دخترش گفت Honey, do you wanna roll a joint? و دوست‌دخترش هم گفت Yeah, sure. بعد هم همان عقبِ ون مشغول ریز کردن گیاهانش توی کفی شد. شاید از اینهایی بودند که خارج بزرگ شده‌اند و فارسی یادشان رفته و حالا برگشته‌اند ایران، احتمالاً برای سفری کوتاه.  

 دورتادور بیابانِ مزبور از همان تپه‌های کوتوله بود. همان دیواره‌های آبشسته که همگی‌شان هم‌قدند. مهتاب کامل بود. در زندگی‌ام چنین مهتابی ندیده بودم. انگار که نورِ سفید چندین و چند چراغ از آسمان بتابد. سین جور کرده بود و برای‌مان ماءالشعیر گرفته بودند. من که از پسِ سر و کله زدن با ساقی در سرزمین غریب برنمی‌آیم. قوطی‌ها گرم شده بود ولی از هیچی بهتر بود. یاد آن آهنگ تام ویتس افتادم، همانی که می‌خواند «زنِ سرد، آبجوی گرم». یعنی حتی یاد آهنگش هم نیفتاده بودم چون آهنگش را بالکل یادم رفته و فقط همین جمله‌اش خاطرم مانده. مال کِی است؟ شاید ۱۳ سال پیش، زمانی که کانادا دانشجو بودم. انگار این تکه‌پاره‌ها از جملات و تصاویر، شبیه همین تپه‌های لایه‌لایه باشند؛ چیزهایی که از پسِ آبشستگی این سال‌ها باقی مانده‌اند. بعضی چیزها، یعنی بیشتر چیزها، فراموش شدند، رفتند زیر آب، غرق شدند، بعضی هم ماندند. مثل همین تپه‌ها با شیارها و شکاف‌های‌شان که در آن مهتابِ پرزور، از دور شبیه هیولاهایی بودند خفته. جمعی دور آتش نشسته بودند. جنوبی‌ها ساز می‌زدند و می‌خواندند. طبل و گیتار. شاید اسمشان طبل نباشد. اما بهرحال چیزی بود که می‌کوبیدند و شاید در جاهای دیگری این موسیقی پنیری و توریست‌پسند به نظرم می‌رسید. اما کوبشِ شُل و در عین حال آهنگینِ طبل‌ها، با آن سرزمینِ به‌خصوص مناسبت داشت. با اینکه می‌فهمیدم برنامه‌ایست تدارک دیده شده برای ما توریست‌ها، اذیت نبودم. شاید این ویژگی کلی جنوبی‌هاست. کاسب‌صفت نیستند. حتی اگر کاسبی بکنند هم این کارشان آزارنده نیست (مثلاً برخلاف شمالی‌ها). کمی نشستیم، بعد پاشدیم راه رفتیم. زیر مهتاب. با همان ماءالشعیرهای گرم که کمی قایم‌شان کرده بودیم. چون ساقی‌مان گفته بود که یکی از طبال‌ها بنام جمال -که مردِ تپل و بامزه‌ای بود و دشداشه به تن داشت- کمی روی این چیزها گیر است. رفتیم سمت دیواره‌ها و بعد جلوتر، از آن فضای باز خارج شدیم و وارد مسیری شدیم که داخل یکی از شکاف‌های دیواره‌ها می‌شد. مهتاب اینقدر همه جا را نورانی کرده بود که مطلقاً ترسی نداشتم و آخرِ مسیر که رسیدیم، آنجا می‌شد دراز کشید، می‌شد به آسمان نگاه کرد، پر از ستاره و البته یک ماه گنده. حتی می‌شد جوری دراز کشید که لبه‌ی دیواره‌ی مرتفع، نیمی از میدانِ دید را مستور کند و نیم دیگرش آسمانِ پرستاره باشد. صدای طبل‌ها حالا ضعیف به گوش می‌رسید. 

شبش تقریباً بیهوش شدم. روی تشک‌های نازکی که کفِ اتاقِ حصیرپوش پهن بود. زیرِ پشه‌بندی کارا. همان اتاقی که دمِ در بود. تا صبح چند بار از خواب پریدم. بخاطر صدای ترددِ مهمانان دیگر. تق‌تق پاشنه‌های کفش. صدای غلتیدن چرخ‌های چمدان. یک بار هم از صدایِ غرغر سین بیدار شدم که داشت فحش می‌داد به مسافرانِ بی‌فرهنگی که مراعات خواب بقیه را نمی‌کنند. حتی گمانم نیم‌خیز شده بود که بپرد دم پنجره و بهشان تذکر بدهد. نمی‌دانم چکار کرد چون خودم دوباره و به سرعت خوابم برد، یعنی بیهوش شدم، اما صبحش برایم بدیهی بود که نمی‌توانیم توی این اتاق بمانیم. شرایط سختی بود. منطقاً وظیفه‌ی من بود که با عبدالمجید صحبت کنم و ترتیب تعویض اتاق را بدهم. اگر اتاق خالی نداشت چی؟ جواب سین را چی می‌دادم؟ وضعیت دشواری بود. بعد هم اینکه زوجِ همسفرمان اتاق بهتری گیرشان آمده بود و می‌ترسیدم دوست‌دخترم به همین قضیه پیله کند، به اینکه بخاطر یُبسی و انفعالِ من اتاقی بد نصیب ما شده. علاوه بر این، زوج همسفرمان، دوستانِ من بودند و نه سین. لذا من نقش میانجی این جمع را داشتم و این وظایفم را حساس‌تر می‌کرد. اما همه چیز روبراه شد. گاهی انگار به استقبال نکبت می‌روم؛ نه سین چنین آدمِ طلبکاری بود و نه عبدالمجید آدمِ بدقلقی بود. خیلی زود ترتیبش را داد که به اتاقی در پشت حیاط نقل مکان کنیم. بعضی اوقات فکر می‌کنم آدم این بدبینی‌هایش را مثل کوله‌باری نامرئی با خودش حمل می‌کند و بد نیست گاهی نگاهی به خودش و دور و برش بیندازد و بعد بی‌صدا و بدون جلب توجه، کوله‌اش را بگذارد کناری و به راهش ادامه بدهد و پشت سرش را هم نگاه نکند. سبکتر. فضای جنوب هم با چنین منشی سازگارتر است. 

برای یکشنبه برنامه‌ی ساحل گذاشتند. جعبه‌ی پلاستیکی را از ته ساک فلفل‌نمکی‌ام جستم. درِ سبز رنگش را که پراندم با وحشت دیدم که همه‌ی شیرینی‌ها خرد و خاکشیر شده‌اند. یادم افتاد که روی نوار نقاله‌ی فرودگاه، ساکم برعکس بود و این تازه آخر مسیرش بود. خدا می‌داند از مهرآباد تا قشم چندبار ساکم کله معلق زده بود. اما کمی که شیرینی‌ها را جوریدم دیدم کوکی ویژه نسبتاً سالم مانده. شانس محض. مفصل ضدآفتاب مالیدم و رفتیم توی ون نشستیم. ریش‌بور و رفقایش هم بودند. او با آهنگ دست می‌زد. کف‌دستی و با انگشت‌های سوا، مدل بندری. اینجوری دست‌اندازهای مسیرِ تا ساحل هم کمتر به چشم می‌آمد. یا حداقل من اینطوری خودم را دلداری می‌دادم تا التهاب پروستاتم را فراموش کنم. به سیگارشان هم که دور می‌گشت نه نگفتم. برای تقویت صمیمیت. در همین مراودات متوجه شده بودم همگی‌شان عین بلبل فارسی حرف می‌زنند و آن زوجِ به‌خصوص فقط در مکالمات دونفره‌شان سوییچ می‌کنند به انگلیسی. خدا می‌داند چرا. سین می‌گفت ریش‌بور را در یک مهمانی خارج کشور دیده و کلاً آنجا بزرگ شده و برای همین انتقال مفاهیم به فارسی سختش است. شاید اگر سال‌ها پیش بود، از چنین کاری، از انگلیسی حرف زدنِ دو فارسی زبان منزجر می‌شدم. اما حالا نه. صرفاً بامزه بود و متاعی برای لودگی و مطایبه، یعنی کار مورد علاقه‌ام. کوتاهی هم نکردم و جا و بی‌جا تا آخر سفر از همسفرانم می‌پرسیدم که Baby, do you wanna roll a joint? 

ساحل اینقدر وسیع بود که توی دماغ هم نبودیم. پشتِ ساحل از همان صخره‌های شیاردارِ هم‌ارتفاع قد کشیده بود. نفراتِ عبدالمجید همراهمان بودند -یکی‌شان همان جمالِ طبال- و توصیه کردند که حواسمان به گربه‌ماهی‌ها باشد. کمی ترسیدم. بیشتر پرسیدم. می‌خواستم بدانم تهِ تهش چیست؟ اگر گربه‌ماهی گازمان بگیرد چی می‌شود؟ می‌میریم؟ نفرِ عبدالمجید اطمینان داد که چیزی نمی‌شود و من هم گفتم پس مشکل خاصی نیست، صرفاً کمی سختی و درد دارد و بیخود مرا نترسان، من خودم دردکشیده‌ام و اینجاها بود که حواسم آمد سرجایش، پریزم را از برق کشیدم و به مونولوگم درباره‌ی زخم‌های زندگی و مصائبی که از سر گذرانده‌ام ادامه ندادم.

 زیلوی‌مان را جایی دورتر از ون پهن کردیم تا از جمال و گیرِ احتمالی‌اش به دور باشیم. و بعد خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را بکنم توی آب بودم. با مایوی لاجوردی‌ام که نقش مکرری از اره‌ماهی‌های ریز دارد. دریا می‌بینم دست و پایم شل می‌شود. آب کمی سرد بود. بهرحال اسفند ماه بود. زمستان. گرچه شباهتی به زمستان‌های رایج و حتی ابهتِ خودِ اسم زمستان نداشت. اولش فقط پاهایم را زدم توی آب. اما خیلی زود شیرجه زدم. بیشتر از پنج دقیقه نمی‌شد توی آب ماند اما بیرون هوا گرم بود و می‌شد آفتاب گرفت و باز دوباره به آب زد. من هم همین کار را کردم. کل آن روز به همین گذشت. چرخه‌های متوالی آب و آفتاب. اگر آب گرم‌تر و هوا خنک‌تر بود که بهتر هم می‌شد، اما از اسفند ماه چه انتظاری می‌شد داشت؟ همین که می‌شد در این فصل سال چنین کارهایی کرد برایم عین معجزه بود. مخصوصاً با پس‌زمینه‌ی آن صخره‌های شیاردار که انگار می‌شد به‌شان «تکیه» کرد، از هیچی نترسید و فقط در مأمن‌شان به بودنی بی‌دغدغه ادامه داد. کلی هم سخنرانی کردم درباره‌ی بلایی که از بیخ گوشمان گذاشت، منظورم خرد شدن کوکی ویژه بود که البته با درایت من سالم مانده بود. درایت که نه، اتفاق، چون بیشترِ شیرینی‌های عادی نابود شده بودند اما از قضا این یکی سالم مانده بود. هشدار هم دادم که مصرفش خطرناک است و گفتم دفعه‌ی قبل که من و سین هر کدام نصفش را خوردیم -همین ولنتاینی که گذشت- زیادی قوی بود و تجربه‌ی جالبی نبود و همان ربع‌کوکی را هم بهتر است یواش یواش خورد. همین کار را هم کردیم اما خبری از اثر ویرانگر دفعه‌ی قبل نبود. شاید ربع‌کوکی کم بود؟ شاید بابت اینکه ۱۰ روز توی فریزر مانده بود خاصیتش پریده بود؟ نمی‌دانم. اما فرق چندانی هم نداشت. در آن ساحل و لای آن صخره‌ها بقدر کافی خوشحال بودم که نیازی به محرکی اضافی نداشته باشم. چند ساعت بعد صدایمان کردند رفتیم دم ون. نفرات عبدالمجید سفره‌ای پهن کرده بودند. همان جا توی دیگی بزرگ با آب دریا خرچنگ و میگو آب‌پز کرده بودند. پوست گرفتنش را یاد دادند و این بار به روشِ کندنِ لاک خرچنگ دقیق گوش دادم. چون دفعه‌ی قبل که مهرماه آمده بودیم، خوب به نکات‌شان توجه نکرده بودم و حین باز کردن خرچنگ، شست دست چپم پاره شده بود. پاره که نه. اغراق، مثل همیشه. شستم کمی زخم شد و بعد هم خوب شد. اما این سری با ترفندهای سنتی و بدون جراحت بازش کردم. خودشان هم کمک می‌کردند. یکی دو بار وسط چریدن که بودم، دست مهربانِ جمال میگویی پوست‌کنده بهم تعارف کرد که نه نگفتم. به هیچی نه نگفتم. حتی با ریش‌بور و مابقی هم‌سفره‌هایمان هم گرم گرفتم. ریش‌بور البته اولش نبود. اواسط غذا از لای صخره‌ها سر و کله‌اش پیدا شد و با صدای بلند اعلام که قارچ مفصلی زده. زیرچشمی و با ترس به جمال نگاه کردم. خودش را زد به نشنیدن. یا شاید بخاطر حال و هوای خارجی‌طور این گروه از جوانان بهشان پیله نکرد. من که جز خوبی و محبت چیزی از جمال ندیدم. میگو و ماهی‌های پوست‌گرفته‌ای که تعارفم می‌کرد در تلطیف نگاهم بی‌تأثیر نبود. بنده‌ی شکمم. 

دوشنبه سین کلاس آنلاین داشت. از این وقفه‌ای که در برنامه‌ها افتاده بود استقبال کردم. واقعیت این است خسته شدم بودم. خستگی فیزیکی. می‌دیدم که مابقی همسفران چنین مشکلی نداشتند اما خب من، با کله‌ی کچل و سبیل و پوست آفتاب‌سوخته، چند سالی از آنها بزرگتر بودم. بزرگتر که نه، پیرتر. سین چندتایی هم نقاشی برایش کلاسش کشیده بود. جانورانی که ربطی به ققنوس داشتند و می‌گفت تصاویری از خواب‌هایش هستند. خوب هم کشیده بود. طراحی بلد است. فنی قدیمی که بین «هنرمندان» تقریباً نایاب شده. یکی از جانورانش بود که بدنش مرغ بود و گردنی دراز داشت، شبیه گردن طاووس. کله‌اش آدمیزاد بود اما به جای دهان، منقار داشت. مرغ‌آدم. مرغ‌آدم را به شوخی گفتم، اما سین جدی گرفت. می‌خواستم بگویم نیمِ بیشتر حرف‌هایم شبیه بخاراتند، بی‌خیال‌شان شو، شوخی‌اند یا چرت و پرت یا مزخرف. اما بعدش فکر کردم چرا که نه؟ آخرش هم فرق بین شوخی و جدی را نفهمیدم و چه فرقی هم می‌کند؟ تنها زمان است که افتراق‌ها را نمایان می‌کند، ماندنی‌ها می‌مانند و رفتنی‌ها بخار می‌شوند و به هوا می‌روند، شوخی و جدی‌اش فرقی ایجاد نمی‌کند.

شب دوشنبه گفتیم برویم بازار. یکی از نفراتِ نچسب عبدالمجید به تورمان خورد. موسیقی‌هایش افتضاح بود و مضاف بر این خیلی حرف می‌زد و بدتر از همه اینکه علی‌رغم کلی توضیح، باز هم نتوانست ما را ببرد به یک «بازار قدیمی». عوضش بردمان چندتا مرکز خرید امروزی. می‌گفت اینجاها بازار قدیمی ندارد. نشد چیزی بخریم. منهای یک بسته کُنارِ نسبتاً کال، که گاری‌چی‌ای بغل مرکز خرید می‌فروخت. بعد راننده بردمان جای دیگری که حلوا ارده‌ی سنتی منطقه را داشت و بعد هم مغازه‌ای دیگر که نسکافه و شکلات و ماسالای پاکستانی و اینجور چیزها خریدیم. چایی چکش سبز هم خریدیم. به توصیه‌ی فروشنده، یک بسته هم ارل گری خریدیم. چای عطری. که با چکش سبز قاطی کنیم و قسم می‌خورد که اینجوری بهترین چایی دنیا می‌شود. پشت‌بندش، برای آزمودن‌مان پرسید حرفه‌ایِ مبحثِ چایی هستید؟ که گفتم نه، متفننم. ادامه ندادم مثل همه‌ی شئونات دیگر زندگیم. اما جوابم در حدی بود که قابل‌مان بداند و از فلاسکش برای‌مان چای بریزد تا امتحان کنیم. مزه‌ی خاصی نمی‌داد. حتی شاید بتوانم بگویم کهنه و بدمزه بود. 

برایم فرقی نداشت چایی فلاسکی‌اش مالی نیست. من حتی به خود چای چکش سبز هم حسی ندارم اما عاشق اسم و علامتش هستم و اینکه رویش نوشته «الشاکوس سبز». از همان اولین باری که سالها پیش اسمش را شنیدم در خاطرم مانده. چند سال پیش‌ها که مأموریت می‌رفتم خرمشهر و بندرعباس، یک بسته خریده بودم که تا همین اواخر بقایایش تهِ کابینت‌های پدرم موجود بود. یکی چکش سبز اسمش همیشه پسِ ذهنم بوده و یکی هم چای کله مورچه. به هنرمندی تُجّاری که این اسامی را می‌سازند غبطه می‌خورم. جدای از غبطه خوردن، مثل همیشه که تا اسم «ارل گری» می‌آید، دوباره یاد مادرزن سابقم افتادم. همانی که تحصیل‌کرده بود اما نمی‌دانم چرا و چطور این چایی‌ها را «اَل گَری» تلفظ می‌کرد. بر وزن ال خری مثلاً.  حالا پیرزن کجاست؟ زنده‌ست؟ چه کار می‌کند؟ نه که حس بخصوصی بهش داشته باشم، اما گاهی وقتها فقط از فکر کردن به این همه آدم‌های جورواجوری که می‌آیند و می‌روند، از فکر کردن به این‌همه گذشته، از تلنبار شدن‌شان و از پوسیدن‌شان در پستوهای ذهنم احساس سنگینی می‌کنم. آن اوایلی که با کراسناهورکای نویسنده‌ی مجار آشنا شدم یکی از کتاب‌هایش را در کتابفروشی ورق می‌زدم. اولش نوشته بود «می‌گذرد، اما نمی‌میرد». ای کاش بشود. ای کاش دست آدم بود. ای کاش می‌شد تمام ال گری‌ها و چکش سبزها و تداعی‌های متصل به دُم‌شان را با اشاره‌ی انگشت محو و نابود کرد. 

بعدِ خرید رفتیم شام و راننده که انگار اکراه ما از معاشرت را حس کرده بود، بیشتر سر لج افتاده بود و اصرار داشت که همه جا همراه‌مان باشد و سرگرم‌مان کند. حتی سر شام. آمد نشست ور دل‌مان، چانه‌اش گرم شده بود و قصه‌های بی‌مزه‌ای از اجنه‌ی جزیره می‌گفت. پارتنرِ دوستم به مرحله‌ای رسیده بود که بازدم‌های آتشین از بینی‌اش زبانه می‌کشید. از ترس پرخوری کردم و فقط خدا خدا می‌کردم که چیزی به راننده نگوید. در مسیر برگشت که همه له و خسته بودیم ازش خواهش کردیم ضبطش را خاموش کند چون عقبی‌ها می‌خواستند بخوابند. خاموش هم کرد، اما به تعریف کردن ماجراهایش برای منِ بدبخت، که کناردستش صندلی کمک‌راننده نشسته بودم، ادامه داد. البته بد هم نبود. حاضر بودم گوش‌هایم را از اباطیل بی‌سر و تهش پر کند و من هم به زور در مواقع مقتضی بخندم یا اظهار تعجب کنم اما تنشی با عقبی‌ها ایجاد نشود. چون بهرحال راننده‌ی نچسب هم بخشی از نفراتِ عبدالمجید بود و اینها هم همگی فامیل بودند و ترسم این بود که اگر چیزی شود به گوش عبدالمجید هم می‌رسد و این چند روز باقیمانده جو سنگین می‌شود. 

چند باری که از عبدالمجید درباره‌ی جزیره‌ی هنگام پرسیدیم جواب سربالا داد. می‌گفت خبری نیست. می‌گفت یکی دو ساعت بسش است که با قایق بروید گشتی بزنید و دلفین‌ها را ببینید و برگردید. ما هم قایق گرفتیم. دوباره کوبش‌های نشمینِ قایق پروستاتم را به هم ریخته بود. یادم رفته بود بالش نعلی شکلم که برای پرواز آورده بودم را همراهم بیاورم و بنشینم رویش. شاید هم هنوز قبول نکرده‌ام که چنین مرضی دارم و دیگر تا آخر عمرم همیشه باید به فکر نرمی نشیمنم باشم. به هوای دست زدن به آبِ دریا خم می‌شدم و یک‌وری می‌نشستم تا فشار روی باسن کم شود. بعد هم رفتیم لای دلفین‌ها و چندتایی‌شان جلومان شیرجه‌های نمایشی می‌زدند. باورم نمی‌شود که حتی حیوانات هم دنبال جلب توجهند. یعنی باورم که می‌شود، چون گربه‌ی خودم هم کارش همین است. اما فکر نمی‌کردم دلفین‌های دریا برای توریست‌های رهگذر اینقدر مایه بگذارند. مگر چی بهشان می‌رسید؟ هیچی. نمایش و دلبریِ محض. این تنها انگیزه‌شان بود. 

قایقران قبول کرد ببردمان ساحلی خلوت و دمِ غروب بیاید دنبال‌مان. چندتا گزینه نشان داد. یکی از یکی قشنگ‌تر. با صخره‌های مرجانی و دریایی لاجوردی. شبیه وال‌پیپر‌های ویندوز بودند منتها واقعی‌اش. قبل از ساحل هم بردمان یک بازارچه‌ای و آنجا از خانمی پیراشکی گرفتیم. میگو و ماهی و صدف. همانجا ملات را قاشق‌قاشق می‌ریخت لای خمیر، تایشان می‌زد و در روغن روی پیک‌نیکی سرخ می‌کرد. ازش اجازه گرفتم که از سرخ کردن پیراشکی‌ها فیلم بگیرم. تأکید کردم از خودش فیلم نمی‌گیرم. گفت از خودم هم بگیر، راحت باش، آقا بالاسر ندارم و خندید. سین رفت حجره‌ی بغلی حنا گذاشت. گاهی فکر می‌کنم اینطوری آدم راحت‌تر است، اینکه بپذیرد توریست است و تک‌تک کارهایی که برایش تدارک دیده‌اند را با رغبت انجام دهد. خود من هم چنین روحیه‌ای داشتم. حتی کلاه حصیری خریدم از یکی‌شان و بدو بدو سرم گذاشتم. 

پیراشکی‌های خاله اینقدر خوشمزه بودند که چندتا هم برای ساحل گرفتیم. شماره‌اش را هم گرفتیم که شاید برای شام مزاحمش شویم. ساحل که بودیم هرجا هوش و حواسم سر جایش می‌آمد یاد خاله می‌افتادم. دوست نداشتم بدون خوردن شامش، هنگام را ترک کنم. چند بار هم صدای نحسِ وز وز قایقی آمد و مو به تن‌مان سیخ می‌شد؛ مبادا که برادران باشند. اگر سر می‌رسیدند که از منکر نهی‌مان کنند، حتی راه فرار هم نداشتیم. چون در خوری کوچک بودیم و پشت سرمان ردیف صخره‌های مرجانی بود. فکر کردم اگر سر برسند، لااقل موقع معارفه و تعظیم کلاه حصیری‌ام را بردارم. بعد که وزوز قایق دور می‌شد این چیزها هم یادم می‌رفت و یک دانه از کُنارها که دیگر کمی رسیده و نرم شده بودند را پر صدا می‌جویدم. لابد قایقران خودش می‌دانست که کجا بیاوردمان. امن بود. دم غروب هم آمد سراغ‌مان. ماجرای شام پیشِ خاله را بهش گفتیم و یک راست بردمان آنجا. البته بعد از کمی نه و نو، که با اضافه کردن کرایه مرتفع شد. وقتی رسیدیم دیگر از بساط فروشندگانِ بازارچه خبری نبود. فقط مانده بود حجره‌هایشان که چیزی بیش از چند بلوک سیمانی و حصیر نبود. بازارچه‌ی اگزوتیک و آفتابی محو شده بود و واقعیت عریان را می‌شد دید. فقر و کمبود امکانات‌شان انگار مال دوره‌ای دیگری از تاریخ بود. یا حداقل برای ما اینقدر غریبه بود. مخصوصاً که در تاریکی غروب کمی ترسناک هم شده بود و حتی دودل شده بودم که شاید شام خوردن اینجا کار درستی نباشد. بخاطر امنیت. بخاطر ترس جان. اما کار درستی بود. وقتی تکه‌های ماهیِ «شهری» را می‌لمباندم خوب می‌دانستم که این بی‌شک بهترین غذای سال ۹۹ام خواهد بود. آخرش که حساب کرد تازه متوجه شدم که همه چیز را در قشم دولا پهنا باهامان حساب می‌کردند. با خودم گفتم اگر عمری باشد، دوست دارم بعدها بیایم و پیش خاله پانسیون شوم. به مدت چند روز. لب دریا. شبها هم توی یکی از حجره‌هایش بخوابم، همین‌هایی که با بلوک سیمانی و حصیر ساخته شده. اما خب سنم و شرایط زندگیم جوری‌ست که برخوردم با اینجور اتفاقات شیرینِ زندگی، این است که هی زیر لب می‌گویم هیچ بعید نیست آخرین بارم باشد. بعید نیست این آخرین سفرم به جنوب باشد. بعید نیست این آخرین سفری باشد که اینقدر همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رود. اینجوری برای خودم هم بهتر است. هم قدر لحظه را بهتر می‌دانم و هم اینکه کلاً فکر کردن به آينده کار غلطی‌ست. همان‌قدر که فکر کردن به گذشته. فکر کردن به گذشته و آینده و طرح و برنامه‌ریزی فکر نیست، هرز رفتن فکر است. جدای از مباحث کلی، ماجرای کارت ملی یادم افتاد و اینکه هیچ بعید نبود اصلاً به هواپیما نرسم، چه برسد به دریا و آفتاب و کلاه حصیری و قلیه ماهی و فلان و بیسار. این خاصیت زندگی‌ست، ماهیت تصادفی اتفاقاتش ترسناکند، شبیه هرج و مرجی که گاهی ظاهری منظم پیدا می‌کند. لابلای همین افکار هم به میگو دوپیازه‌های سین دستبرد می‌زدم. لای نان محلی‌هایی که خود خاله پخته بود. گمانم درشت‌ترین میگوهای عمرم بودند. گوشتالوترین و خوشمزه‌ترین. دیگر تا برسیم بومگردی از خستگی روی پا بند نبودم. 

فردا صبحش دو اتفاق افتاد. یکی اینکه مسافران اتاق بغلی را دیدم. سه تا خانم میانسال بودند. همسن‌های خودم. به احتمال زیاد، کسی که دیشب به پنجره‌مان کوبیده بود بابت «سر و صدا» یکی از همین‌ها بود. عازم هم بودند. یعنی همانطور که توی حیاط دراز کشیده بودم، زیر چشمی می‌دیدم که چطور چمدان‌های سنگین‌شان را به سختی از لای ماسه‌های کفِ حیاط می‌کشند و البته خجالت هم می‌کشیدم که چشم توی چشم شویم. بهرحال بعید نبود آنهایی که شب قبل آنطور محکم به پنجره کوبیده بودند الآن هم منتظر فرصتی باشند برای یافتن مجرمین. حالا نه اینکه بیایند خفتم کنند، اما همان نگاه چپکی و پرغیظ زنی میانسال می‌توانست تا چند روز احوالم را به هم بریزد. برای همین عینک آفتابی‌ام را دادم پایین و سعی کردم جوری قرار بگیرم که کله‌ام بالکل پشت کاکتوسی بزرگ پنهان باشد. نفس راحتی کشیدم وقتی سه تایی‌شان بومگردی را ترک کردند و تک سیگاری که ته پاکت بود را درآوردم و روشن کردم. شک نداشتم موقع تسویه حتماً غری هم به عبدالمجید می‌زنند. اتفاق دوم خود عبدالمجید بود. ازمان پرسید هنگام چطور بود و وقتی ما با ذوق و شوق از پیراشکی‌ها و ساحل مرجانی و آبی که مثل اشک چشم زلال و بی‌موج بود گفتیم، کمی نچ‌نچ کرد و گفت شانس آورده‌ایم که آن غذاها مسموم‌مان نکرده. گفت معلوم نیست چه روغن آشغالی توی غذاهایشان می‌ریزند. ولی من باور نداشتم. هم خودم خوب و سالم بودم و هم گوارشم روبراه بود و هم شبش راحت خوابیده بودم و هم همه چیز خوب بود -البته منهای مشت کوبیدن یکی از سه تفنگدارِ اتاق بغلی، که چیزی راجع بهش به عبدالمجید نگفتم چون بعید نبود خودش هم شماتتم کند. جز اینها بهش نگفتم که خاله، همان خاله‌ای که آقا بالاسر ندارد را، احتمالاً تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد. از ماهی شهر نگفتم، همانی که از شدت تر و تازگی تازگی، گوشتش با اشاره‌ای ورقه ورقه می‌شد و نگفتم که راستش را بخواهی، ماهی‌های این اطراف به گرد پایش هم نمی‌رسند، آن هم تازه چی؟ با نصف قیمت. اینها را نگفتم چون مهمان قدرشناسی‌ام و عبدالمجید بیشتر از این حرف‌ها به گردنم حق داشت. میزبان خوبی بود. علاوه بر این عبدالحمید، برادر کوچکش، او هم شب قبل در اینستا اددم کرده بود و خلاصه دیگر رفیق شده بودیم. عبدالحمید کلی هم از مهمان‌های مهم و معروفشان گفته بود. از سلبریتی‌ها و خارجی‌ها و حتی خودِ خود نوید محمدزاده. حتی عکس دوتایی‌شان را هم نشانم داد که نوید در پیجش گذاشته بود.

روزهای قشم به همین منوال گذشت. آخر سر هم پنج شب‌مان تمام شد و نوبت هرمز رسید. بدم نمی‌آمد هرمز را بپیچم. نه به خاطر پدرکشتگی با هرمز. به خاطر خستگی مفرط جسمانی. به خاطر اینکه خوابیدن روی زمین سفت و حصیر، کمر و گردنم را داشت اذیت می‌کرد. اما نمی‌شد. هم سین و هم همسفران‌مان از قبل سفر تأکید زیادی روی هرمز داشتند. برای هرمز دیگر بومگردی جا نگرفتیم. به خاطر قیمتش. بنظرم گزاف بود. عوضش یک خانه از بومی‌ها گرفتیم. از حسنْ نامی، که خودش گویا از نفراتِ عبدالمجید مستقر در هرمز بود. خودِ حسن هم با یک موتور، دم اسکله‌ی بندر هرمز آمد به استقبالمان. پشت موتورش یک گاری جوش شده بود. وسیله‌ی نقلیه‌ای که اصطلاحاً بهش می‌گویند توک‌توک. همه از همین‌ها داشتند. ماشین در کل جزیره انگشت‌شمار بود. از دم اسکله تا خانه که سوار توک‌توک بودیم، اینقدر توی کوچه‌های خاکی و دست‌اندازها تکان خوردیم  که برایم مسجل شده بود تا آخر هرمز پروستاتم احتمالاً به پوره تبدیل می‌شود. بالش نعلی‌شکل را هم که نیاورده بودم. چه می‌دانستم اینجا همه توک‌توک‌سوارند و چه می‌دانستم وضعیت جاده‌های هرمز اینجوری‌ست؟ هنوز سنم جوری نشده که احتیاط و بدبینی بشود اصل هادیِ زندگیم. هنوز چند سال تا آن دوران مانده. هنوز در مرحله‌ی بررسی و پذیرشم. اما عصرش که حسن با توک‌توکش بردمان جایی برای تماشای غروب این چیزها کمی فراموشم شد. نمی‌شد آن خاک‌های رنگ‌به‌رنگ هرمز را دید و کماکان بدحال بود. از کنار مجتمع زشتی هم گذشتیم. گویا احسان رسول‌اف سرمایه‌گذارش است و نامش بومگردی تخم‌مرغی‌ست. متشکل از ۱۶۰ واحد که شبیه تخم مرغند. رنگ و وارنگ. چپیده در هم. مطابق همان ذهنیت پولکی تهران، در زمینی کوچک کل این ۱۶۰ اتاق را چپانده‌اند. از همان فاصله‌ی دور که دیدمش نفسم گرفت. خود کلاستروفوبیا بود. حین تماشای همین‌ها، با تردید به پشت حسن هم زدم و گفتم اگر می‌شود موسیقی را خاموش کند. دختر بندری سندی را قطع کند. نه من و نه همسفرانم هیچ‌کدام اهل بندری دست زدن نبودیم. برخلاف انتظارم خوب برخورد کرد. بهش بر نخورد. همین جا بود که از حسن خوشم آمد. کمی بعدتر هم همگی درباره‌ی سرمایه‌گذاری در جنوب حرف زدیم و اینکه بدون تردید سودِ کلانی دارد. کمی هم خنده‌ام گرفت. خنده و خجالت. از خودم. از خودم که سال‌ها پیش فصلی در رمانم نوشته بودم که به تمسخر چنین کاری، دقیقاً همین کار، یعنی زمین‌خواری در جزایر جنوب پرداخته بودم. پیش‌بینی هایم درست از آب در آمده بود اما حالا، چند سال بعد، همان آقای پیشگو عقب توک‌توک نشسته و از حسن در مورد قیمت املاک و مستغلات در هرمز سؤال می‌کند چون حالا که دیگر حتی رسول‌افِ کبیر هم اینجا پول خوابانده بدیهی‌ست که پنج سال دیگر چه اتفاقی می‌افتد و چجوری قیمت‌ها منفجر می‌شوند. 

جای‌مان توی هرمز شاید انتخاب درستی نبود. دیگر خبری از آن حیاط دلبازِ بومگردی و کاکتوس‌های قاشقی‌اش نبود. همه چپیده بودیم کنار هم و جز این، مدام مجبور بودیم برنامه‌ای برای گردش بگذاریم. بیشتر برای فرار از محیط آن خانه. برای بار چندم در زندگی فهمیدم هیچ گرانی و ارزانی‌ای بی‌دلیل نیست. شبش علی‌رغم خستگی و کوفتگی رفتیم گشتی در خیابان اصلی شهر بزنیم. خیابانی لب دریا با نخل‌هایی کوتاه و چاق و چندتا کافه و رستوران. از بغل اقامتگاه فرح هم رد شدیم. این زن حداقل خوش‌سلیقه بود. شاید در دنیایی موازی خاتمی و فرح با همدیگر ازدواج کنند و بشوند زوجِ آبادگر ایران. از همان عقب توک‌توک نوجوانان هرمزی را می‌دیدم که با موتور تک‌چرخ می‌زدند. حال کلی آنجا عجیب بود. مطلقاً خصومت و اصطکاکی با مردمش حس نمی‌کردم. آنها هم همین‌طور. همه راحت بودند. شاید تأثیر نسیم‌های نمکی دریا بود. شاید واقعاً جنوبی‌ها خونگرمند. نمی‌دانم، اما خون‌گرمی تمام ماجرا نیست. بیشتر انگار پذیرا بودند و تکثرگرا و مرزبندی‌های رایج بین آدمها، بین توریست و بومی، بین تهرانی و غیرتهرانی چندان معنی نداشت. نه اینکه در آن مردم هضم شده باشیم، نه، اما آگاهی به تفاوت‌ها، پررنگ و آزارنده نبود. گمانم برای همین خلق و خوی مردم بود که چندین و چندتا کافه‌ای که مشخصاً تهرانی‌ها (یا حداقل غیربومی‌ها) اداره‌اش می‌کردند پا گرفته بودند. چقدر هم خوشگل بودند. مخصوصاً نسبت به کافه‌های ژنریک تهران با چوب‌چله‌ی قدیمی کاذب و لامپ‌های ادیسونی‌شان. یکی‌شان بود که اسمش را خاطرم نیست اما سردرش را خاطرم است، قوس سردرش که پیچکی ازش بالا رفته بود را خاطرم است. حتی ازش عکس گرفتم و فکر کردم چقدر معماری‌اش سازگار است با اقلیم اینجا. همان‌جا بود که آن اسموتی کذایی را خوردم، همانی که هنوز مزه‌اش و خنکی‌اش و شیرینی و غلظت به‌اندازه‌اش زیر زبانم است و جز اینها، ترکیبش؛ درش حلوا ارده‌ی سنتی ریخته بود و می‌دانم که شاید توصیفش و ترکیباتش چندان جالب بنظر نرسد، اما آخرین هورت‌ها را که می‌کشیدم دیگر می‌دانستم که اسیرش شده‌ام. احتمالاً جرقه‌ی یک اقامت چندماهه در هرمز همان جا زده شد. حین هورت کشیدن تهِ لیوانم. کلِ فردایش که لب ساحل لمیده بودم به همین فکر می‌کردم و گمانم کله‌ی همسفرانم را هم خوردم از بس که با ذوق‌زدگی از طرحم گفتم. اینکه بیایم اینجا و به کمک همین حسن اتاقی اجاره کنم. مثلاً برای دو ماه. بنویسم. چی؟ خدا می‌داند. اما قطعاً نه درباره‌ی جنوب بلکه «در» جنوب. چیزی که جنوب و جزیره مثل پس‌زمینه‌ای ملایم فقط درش حضور دارد. لابد تهش ختم می‌شود به نوشتن از خودم. از گذشته‌ام. از چیزهایی که می‌خواستم و بهشان نرسیدم. از چیزهایی که می‌خواستم و بهشان رسیدم، اما وقتی که رسیدم احساس کردم نمی‌خواهم‌شان. از این چرخه‌ی دلزدگی مستمر؛ یا شاید بقول قدما: «آن یکی خر داشت و پالانش نبود – یافت پالان گرگ خر را در ربود» نوشتن از چای ال‌گری. نوشتن از چکش سبز. از پدرم، که سفر قبلی که آمده بودم -مهرماه- دمار از روزگارم در آورد از بس که غیرمستقیم «جلب توجه» کرد -تقریباً شبیه شیرجه‌های قوسی دلفین‌های هنگام، و آخرش سرِ دو روز برگشتم -یا شاید احضار شدم- به تهرانِ وبازده، ورِ دلِ پدرم. از این بنویسم که ژئولوژی اینجا چطوری لایه‌هایی درونی آدمیزاد را به جنبش می‌اندازد، زنده‌شان می‌کند. چون آدمیزاد هم لایه‌لایه است، لااقل من اینطورم، گرچه بیشترش مدفون است.

چقدر از لایه‌بندی خاک و لایه‌بندی روان آدمیزاد گفتم. پس از عینیات هم بگویم. از اینکه همان شب در همان خیابانِ ساحلی و بعد از سرکشیدن نوشیدنی‌های‌مان، وقتی مشغول پیاده‌روی بودیم موتوری هم سر رسید. نیروی مهربان انتظامی. من با گردن کج رفتم سراغش. پسرک جوانی بود که حتی ریش و سبیلش در نیامده بود. مأموری هم ترکش نشسته بود. تند و بد و بی‌ادبانه به حجاب سین گیر داد. منتظر بودم بابت شلوار کوتاه خودم هم گیر بدهد. نداد. خودِ سین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. من انگار که «آقا بالاسرش» باشم و رفته بودم خایه‌مالی مأمور را می‌کردم. چشم جناب سروان… بله… حتماً… تکرار نمی‌شه. از قضا حسن با توک‌توکش همان موقع رسید و شاهد ماجرا بود. مأمورها که رفتند حسن گفت این پسره کاری ندارد. حتی هرمزی هم نیست. مال میناب است و عقده‌ایست و آمده اینجا خودی نشان بدهد. می‌خواست آرام‌مان کند. آرام هم شدیم نسبتاً. اما وحشت کردم از سیاست‌های کنترلی اربابان‌مان. اینکه پلیس منطقه را از جای دیگری می‌آورند و چقدر همین می‌تواند برای اهالی منطقه تحقیرآمیز باشد. 

علی‌رغم دلداری‌های حسن، فردایش دوباره لب ساحلی عمومی ون گشت ارشاد به تورمان خورد. ما چند صد متر قبل از اینکه بهشان برسیم خبردار شدیم. توریست‌های دیگر به‌مان هشدارش را داده بودند. دلم هُری ریخت پایین. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که عینک آفتابی گربه‌ایم را بردارم و علامتی که با شن‌های نقره‌ای ساحل روی پیشانی‌ام کشیده بودم را پاک کنم. احساس کردم اینجوری موجه‌ترم یا شاید در نگاه آنها کمتر خلافکارم. سین هم شلوار سندبادی پایش بود و کشدوزی‌هایش را تا روی مچش داد پایین. برای اینکه سوار توک‌توک حسن شویم باید از مقابل ون‌شان، از مقابل چشمان بیمارشان، می‌گذشتیم. قلبم توی دهانم بود. اما چیزی نشد. پاچه نگرفتند. عقبِ توک‌توک دیگر تکان‌ها برایم اهمیت نداشت و عوض پروستات، نگران قلبم بودم که گرومب گرومب می‌تپید. کمی که دور شدیم حسن دوباره تأکید کرد که اینها کاری ندارند. باید ساعت کاری پُر کنند و می‌آیند اینجا اتراق می‌کنند. اما بی‌خطرند.   

آخرش هم غین را ندیدم، جور نشد قرار بگذاریم. آشنایی نادیده که از خارج برگشته به این خراب‌شده و در هرمز بومگردی زده. با حیاطی بامزه و درختان موز. اینها را از اینستاگرامش می‌گویم. دو جلد از کتاب‌هایم را هم هدیه آورده بودم. ناپدید شدن و ترجمه‌ی کراسناهورکای. عین احمق‌ها اینها را از تهران با خودم کشیدم اینجا و روی دستم مانده بود. به جز غین، طلوع هرمز را هم ندیدم. طلوع معروفِ هرمز که سین و همسفرانم از قبل، از تهران، در مورد زیبایی و شگفتی‌اش حرف زده بودند. یعنی همان شب بعد از سرکشیدن اسموتی کذایی، و بعد از ماجرا با مأمور مینابی، وقتی با توک‌توکِ حسن برگشتیم به خانه‌ی زشت‌مان، می‌دانستم که دیگر تمام شده‌ام و علی‌رغم اینکه قرار و مدار پنجِ صبحِ فردا را با حسن می‌گذاشتیم می‌دانستم که من آنجا دمِ در نخواهم بود بلکه در رختخوابم خواهم بود. لای پتویی غریبه. شبش شالوده‌ی طرحم را ریختم. به سین گفتم. گفتم که نمی‌کشم و البته خیلی آسه آسه و با احتیاط و نوک‌زبانی. چون می‌ترسیدم که سین ترش کند. حتی می‌ترسیدم که همراهانمان ترش کنند. اما اینطور نشد. خوابیدم و طلوعِ معروف هرمز را ندیدم و ناراحت هم نیستم. باشد برای سفر دوماهه‌ی کذایی‌ام که می‌دانم هیچ وقت فرا نخواهد رسید و ایده‌ام لابلای کلمات توش و توانش را از دست خواهد داد. تا ابد در همین تهرانِ خراب‌شده می‌مانم. می‌دانم. می‌مانم و ته می‌کشم و در مورد ته کشیدنم روده‌درازی می‌کنم. 

شب آخرِ هرمز که داشتیم با حسن حساب و کتاب می‌کردیم چند عکس و ویدیو هم از مشتریان خارجی‌اش نشان داد. مدعی بود اگر کورونا نمی‌شد کار و بارش سکه بود. از سیل توریست خارجی. و اینکه در کل جزیره دو نفر انگلیسی بلد بودند و یکی‌شان حسن بود. ویدیوهایی که نشان داد شاهد ادعایش بودند. مثلاً یک جفت سالمند سوییسی که با لهجه‌ی آلمانی داشتند به انگلیسی از حسن و مهمان‌نوازی درجه یکش تعریف می‌کردند. اصلاً بعد از دیدن همین ویدیو شد که یادم افتاد هنوز شماره‌اش را ذخیره نکرده‌ام. خاصیت ایرانی همین است. باید اول به‌به و چه‌چه خارجی را ببیند و بعد تازه به خودش بیاید. مثل من که به خودم آمدم و شماره را با نام «حسن هرمز» ذخیره کردم. حسن باز هم تأکید کردن هدفش این است که به مهمانانش خوش بگذرد. کمی مردد شده بودم که توضیحات حسن درباره‌ی دو اتفاق «حجابی» بی‌پایه و اساس بوده و هیچ بعید نیست که اینها را گفته تا مبادا ما از اینجا دلزده شویم و به آشنایان‌مان، به مسافرینی بالقوه، توصیه‌ی جزیره را نکنیم. بعید نبود. اما حتی اگر هم این بود، باز هم دمش گرم. همین عِرقی که نسبت به اقتصاد جزیره داشت ستودنی بود. بعد هم انگار که ذهنم را خوانده باشد، دوباره کمی از مأمورها حرف زد. گفت خیلی باهاشان برخورد داشته. حسن می‌گفت قلقش این است که نباید جلوی‌شان کوتاه آمد. در عین‌حال، پرروگری هم خطرناک است. باید میانه‌ی این دو روش برخورد را پیش گرفت. محکم، و در عین حال پذیرای نهی. فهمیدم که گردنِ کجم جلوی مأمور مینابی، نه تنها بی‌فایده بوده بلکه جری‌تر و وقیح‌ترش هم کرده. حسن ادامه داد و گفت یکی از همین‌ها، بارها به قایقش گیر داده. به اینکه چرا مسافر زده. مسافرانی شبیه خود ما. حسن هم بهش گفته می‌خواهی قایقم را توقیف کنی بکن، قایق مدارک کامل دارد و نهایتاً ۱۰ روز دیگر آزادش می‌کنم. اما مسافر نزنم چطور شکم زن و بچه‌ام را سیر کنم؟ و بعد در فرازی جسورانه مأمور کوردل را به بحث و جدل کشیده. بهش گفته شما که به این چیزها گیر می‌دهید، پس چرا از قایق‌های قاچاقچی رشوه می‌گیرید و ول‌شان می‌کنید؟ هان؟ چرا؟ مأمور اولش هاج و واج مانده و بعد خشمگین شده و گفته دروغ است و این تهمت‌ها به نیروی انتظامی و دریابانی نمی‌چسبد و پاسخ حسن چی بوده؟ گفته من پدرم چهل سال بین عمان و هرمز کار می‌کرده. با قایقش. قاچاقچی بوده. گفت همه‌ی آن پاکدستان دریابانی، آخر هفته‌ها خانه‌ی ما جمع بودند. سفره‌ی رنگین برایش پهن بوده و تریاک مفصل. استدلالِ سقراط‌وار حسن به قدری قوی بود که زدم پشتش و تحسینش کردم. البته لابلای خنده‌هایم. اما می‌دانستم که هر چقدر هم حسن از تجربیاتش بگوید تا ابد من همینم: با گردن کج و عجز و لابه می‌روم سراغ مأمور بلکه دلش به رحم بیاید. جور دیگری بلد نیستم.

سفر کوتاه هرمز اینجوری تمام شد. صبح زود حسن با توک‌توکش آمد دنبال‌مان تا به اولین اتوبوس دریایی برسیم. دریا موج داشت و شناور به تکان افتاده بود و منی که خیر سرم گذرنامه‌ی دریانوردی دارم و زمانی کسب و کارم روی کشتی بوده، به چنان حال تهوعی افتادم که از خودم و رزومه‌ام و گذشته‌ام خجالت کشیدم. زودتر از اینکه قضیه بیخ پیدا کند رسیدیم قشم. آنجا جلوی بندر، آن طرف خیابان دیدم نوشته «بازار قدیمی قشم» و بعد یاد آن شب نحس افتادم که گیر راننده‌ی بدقلق افتادیم. می‌خواستم از لجش هم که شده بروم آنجا و چرخی بزنم و عکسی بگیرم و نشان رئیسش، نشان عبدالمجید بدهم و بگویم این هم بازار قدیمی. اما نکردم. چون هم هنوز سرم گیج می‌رفت و هم اینکه سریع از این چیزها عبور می‌کنم. لااقل در ظاهر. بعد اسنپ گرفتیم و برگشتیم بومگردی دنبال چمدان‌هایمان تا راهی فرودگاه شویم. چکش سبز و آن یکی چایی که عطری بود را باز کردم و سهم خودم را ریختم توی ظرف پلاستیکی شیرینی‌ها که از قبل شسته بودم و گذاشته بودم روی آب‌چکان خشک شود. مابقی‌اش سهم همسفرانم بود که می‌خواستند چند روزی بیشتر هرمز بمانند. از عبدالمجید سراغ چسب نواری گرفتم که بسته‌ی چکش سبز را خوب بپیچم تا برگه‌های چای بیات نشوند. نداشت. گفت می‌آورد. بعد هم نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم کتاب‌های سرگردانم را بهش هدیه بدهم. او هم بنده خدا اشتباه فهمید. یکباره فکر کرد تمامی این مدت با نویسنده‌ای بزرگ و منزوی طرف بوده و در جهل بوده. بهش اطمینان دادم که اینطور نیست. بعد هم دستش انداختم که فقط سلبریتی‌ها و نوید محمدزاده‌ها را تحویل می‌گیرد و ما دون‌پایه‌ها را نه. همین جا بود که در اینستاگرام هم اددم کرد. برای اثبات اینکه حرفم خلاف است. خلاصه اینکه سفر جنوب اینطوری بود. اینطوری تمام شد. فقط آخرش حواسم بود که بالش نعلی شکل در کیف دستی‌ام باشد. دوراندیشی بخاطر چاله‌های هوایی احتمالی. که دوراندیشی بی‌فایده‌ای بود چون هواپیما مسیر را عین مخمل پرواز کرد. بی‌هیچ تکانی. این البته باعث نشد که با دیدن رنگ آسمان تهران و تنفس هوای گندیده‌اش بغض نکنم. سین هم وضع مشابهی داشت. جفت‌مان حال‌مان بد بود. این خاصیت انتهای سفری‌ست که خوب و خوش گذشته. بعد هم که رسیدم خانه و بار و بنه‌ام را باز کردم دیدم همه چیز چرب و چیلی شده. حلوا ارده‌ی سنتی روغن پس داده بود و گند زده بود به ساک فلفل‌نمکی. با اسکاچ و مایع ظرفشویی افتادم به جان لکه‌های روغن که اقلاً بیشتر پخش نشوند. دلم می‌خواست کل جعبه‌ی حلوا ارده را بیندازم سطل آشغال. نینداختم. پس‌فردایش که اندوهِ بازگشت به تهران فروکش کرده بود رفتم سراغش و با چنگال تکه‌ای کندم و خوردم و جل‌الخالق، مزه‌ی همان اسموتی کافه‌ی هرمز را می‌داد. اشک در چشمانم حلقه زد. بلافاصله با گوشت‌کوب برقی پدرم و لیوانی شیر دست بکار ساخت مشابهِ همان اسموتی شدم. اما بستنی نداشتم و محصولم غلظت و لزجت و شیرینی درستی نداشت. چیزی من‌درآوردی شده بود. با اینحال سر کشیدمش و فکر کنم با قلپ قلپ فرو دادنش سفر هم آرام آرام درم ته‌نشین شد.

حواشی دو ترجمه از کراسناهورکای: آخرین گرگ و حیواندرون

زمانی کارمند مغمومی بودم در لندن. زیاد هم دوام نیاوردم. سه-چهار سال. خیلی ازم درباره‌ی «برگشتن» سوال شده و من هم هیچ‌وقت در موردش ننوشتم. الآن هم نمی‌خواهم بنویسم چون دیگر همه می‌دانند که قضیه اینقدر به شرایط شخصی‌مان بستگی دارد که نمی‌توان حکم کلی داد. هر حکم کلی‌ای هم احتمالاً تبدیل می‌شود به تحلیلی پخش و پلا درباره‌ی طبقات مختلف جامعه؛ اینکه اگر خاستگاهت فلان جای جامعه باشد احتمال موفقیت مهاجرتت چقدر است. و البته تمایلات و سکنات روحی آدمیزاد هم دخیل است. یکی هست که باید در همین هوای گندیده‌ی تهران نفس بکشد. هوایی تمیزتر فرو بدهد مریض می‌شود. اما همین جا نقطه‌اش را بگذارم. چون اینجا جایش نیست. اما مقدمه‌ی بدی هم نشد. هم به گذشته‌ی خودم مربوط است و هم به لاسلو کراسناهورکای. نویسنده‌ای که دوتا کتاب لاغر ازش ترجمه کرده‌ام. جفت‌شان به تازگی درآمده‌اند. کراسناهورکای کتاب‌های چاق هم دارد. اما من سراغ ترجمه‌ی آنها نرفتم. 

کراسناهورکای به زبان مادری‌اش می‌نویسد. مجار. مترجمی هم دارد که رمان‌های مهمش را به انگلیسی ترجمه کرده. آن مترجم هم خودش اصالتاً مجار است. آن مترجم جایی گفته بود که ترجمه‌ی «ملانکولی مقاومت» به انگلیسی (یکی از رمان‌های چاق کراسناهورکای) چهار سال زمان برده. از سردردهای آن چهار سالش حرف زده. میگرنی و گاهی با نبضی تپنده. از جنس سطور کراسناهورکای هم حرف زده. آن را به ماگمای مذابی تشبیه کرده. که کُند جریان می‌یابد. اما من که مترجم نیستم و قرار نیست زندگی‌ام را وقف ترجمه‌ی آثار یک نویسنده‌ی مجار کنم. من آن سال‌ها، منظورم همان ۷-۸ سال پیش است صرفاً یک کارمندی بودم که نسبتاً تنها بودم و چندان هم شاداب نبودم. اوقات فراغتم وبلاگ می‌نوشتم و سعی می‌کردم کتاب بخوانم و فیلم ببینم. فیلم‌های هنری و اروپایی. اینجاست که پای بلا تار وسط می‌آید. اینها اسم‌هایشان عجیبند. اما مهم نیست. من فقط دارم تلاش می‌کنم توضیحی بدهم درباره‌ی آن دوتا کتاب لاغر که ترجمه کرده‌ام. بلا تار هم مجار است. فیلمساز است. کراسناهورکای هم رفیقش است. از آنجا، یعنی از فیلم‌های بلا تار بود که من کراسناهورکای را شناختم. اسم طولانی و عجیبش را در تیتراژ فیلمهای خاکستری او دیدم. خود فیلمها هم برایم جالب بودند. مثلاً ساتان‌تانگوی هفت ساعته. تانگوی شیطان. حس می‌کردم تماشای چنین چیزهایی از من یک مخاطب فرهیخته و چیزفهم می‌سازد، یک ابَرمخاطب. از آن فیلم طویل، بیشتر جاده‌های گل‌آلود و باران‌های مستمرش را یادم است. پوتین‌های گل‌آلود. گرسنگی. پیدا کردن کافه‌ای وسط این برهوت سیاه. بلع غذا. بلع نان. خوراک لوبیا. پاره کردن لقمه‌ای نان و جویدنش. ردیف نامرتب دندان‌ها. آدمیزاد. جانوری زنده. 

یادم است یکی از بلا تار پرسیده بود چرا در فیلمهایت همه جا گل‌آلود است؟ چرا جاده‌ها و خانه‌ها و روستاها و شهرها این شکلی‌اند؟ چرا همه چیز در حال فرو ریختن است؟ در حال زوال. گفته بود چون مجارستان این شکلی‌ست. شبیه همان بحث تنفس در هوای گندیده‌ی تهران. اینجا هم این شکلی‌ست. همین است که هست. یا مثلاً در مدخل ویکی‌پدیای کراسناهورکای، نوشته چند سالی در آلمان زندگی کرده. استاد مدعو دانشگاهی در برلین بوده. بعدتر برگشته به مجارستان. لای تپه‌های سرزمینی مهجور در انزوا زندگی می‌کند. لابد او هم مجبور است. «آخرین گرگ» هم داستان مشابهی‌ست. راجع به جانوری‌ست که نمی‌خواهد سرزمینش را از دست بدهد. یا نمی‌تواند. راجع به تبعید است. تبعید اجباری. تصرف و غصب سرزمینت. درباره‌ی چیزهای دیگر هم هست اما این مایه‌اش برای من پررنگ مانده. چون مرض خودم هم همین است. وابستگی‌های نامعقول. قید و بندهای نامعقول. بندهایی که سعی می‌کنی پاره‌شان کنی -مثل بند ناف- اما نمی‌شود و عاقبت یاد می‌گیری باهاشان زندگی کنی. 

حالا نمی‌دانم چرا معرفی‌ام این شکلی پیش رفت. اما آشنایی من با کراسناهورکای این شکلی بود. طبعاً نازک‌ترین کتابِ کراسناهورکای را برای شروع مطالعه انتخاب کردم. حیواندرون. این اسمش است. آن سالها خیلی تحت تأثیرش قرار گرفتم. حتی یکی دو تا از متن‌هایش را ترجمه کردم و در وبلاگم گذاشتم (مثلاً این). اما بعدترش که برگشتم ایران تصمیم گرفتم کلش را ترجمه کنم و سعی کنم ناشری پیدا کنم و چاپش کنم. چقدر هم طول کشید. گمانم شش سال پیش ترجمه‌ی حیواندرون تمام شد. البته که من قدرِ آن مترجم کذایی سردرد نکشیدم. چون حیواندرون سر تا تهش ۴۰ صفحه است. ناقابل. اما قیمتش متأسفانه ناقابل نشده. شده ۴۰ هزار تومان. آن هم علت خودش را دارد. چون حیواندرون ۱۴ تا نقاشی رنگی دارد (متن‌ها و نقاشی‌ها در هم تنیده‌اند) و ناشرِ خوش‌ذوق، مجموعه را رنگی و تر و تمیز چاپ کرده. این هم یکی دیگر از مشکلات اینجاست، از مشکلات تپه‌های بایر اینجا. منظورم هیولای اقتصاد است. تورم. پول و جستجوی همیشگی پول. لابد انزوا لای تپه‌های مجارستان هم مشکلات خودش را دارد (غیر از گل‌آلود بودنِ همه جا). جز اینها می‌فهمم که کسی ترجیح بدهد با ۴۰ هزار تومن ساندویچ بخرد عوضِ کالای فرهنگی و احتمالاً خود من هم انتخابم چنین چیزی باشد. 

چاپ حیواندرون سرراست نبود. من صرفاً بلاگری بودم که حتی خجالت می‌کشیدم بگویم به ادبیات علاقه دارم. گمانم لغت «متفنن» که جا و بی‌جا به خودم وصل می‌کنم برمی‌گردد به همین خجالت. همان چند سال پیش که ترجمه‌ی حیواندرون تمام شد از دوستِ مترجمی کمک خواستم که وصلم کند به ناشری. او هم لطف کرد و برایم با چشمه قراری جور کرد. با مجلد نازک حیواندرون و پرینت ترجمه‌ام رفتم چشمه. آنجا با سه تا سؤال کوبنده مواجه شدم: ۱-این کراسناهورکای کیست؟ ۲-تو خودت کی هستی؟ ۳-چرا کتاب اینقدر نازک است؟ جواب‌های خوبی برای هیچ‌کدام نداشتم. البته چیزهایی در پاسخ از دهانم خارج شد. شبیه مِن‌مِن. یادم است انگشتانم را در هم قفل کرده بودم و عرق می‌ریختم. چون هم تابستان بود و هم انتظار این سؤال‌ها را نداشتم. کلماتی گفتم. ادبیات آوانگارد. اروپایی. مجارستان. بلاتار. وبلاگ. متفنن. ادبیات… از همین قبیل چیزها. اما یک نکته را نگفتم. آن هم طرحی بود که در ذهنم داشتم. طرحم نوعی مقدمه‌چینی بود برای رمانی که داشتم می‌نوشتم. همینی که مدتهاست این بغل تمرگیده. ناپدید شدن. آن موقع هنوز چاپ نشده بود. شاید هنوز تمام هم نشده بود. یادم نیست. خاصیت گذر زمان همین است دیگر. از پسِ جریان زمان فقط انگار کلیدواژه‌هایی باقی می‌مانند. اما یادم است ترسی داشتم؛ می‌گفتم آخر من کی‌ام که رمان چاپ کنم؟ خیلی ضایع است که بگویم وبلاگ می‌نوشته‌ام و حالا تصمیم گرفته‌ام رمان بنویسم و آی مردم بیایید کتابم را بخرید. برای همین آن نقشه‌ی هوشمندانه را طرح کرده بودم. همین نقشه که قبل از چاپ رمانم یک چیزی ترجمه و چاپ کنم و اینجوری «جا پایم را در فضای نشر» سفت کنم. یا بهتر است نگویم «سفت» بلکه بگویم جای پایی پیدا کنم. جای پایی کنار پای آدمهای دیگر. آدمهایی که زیادند (کافی‌ست دور و برمان را نگاه کنیم: نویسندگان و مترجمان با سرعت زیادی «تکثیر» شده‌اند). حتی راضی بودم زیر پایم زمین گل‌آلود باشد. اما بهرحال بهتر از این بود که یک‌کاره رمانی که صفحاتش آلوده به غرغر و روده‌درازی بود را ببرم پیش ناشر.

اما ماجرا جور دیگری پیش رفت. چشمه در ادامه‌ی آن سه تا سؤال کذایی -یک ماه بعد- تماس گرفت و عذر خواست. دلایل‌شان را یادم نیست. اما اشاره‌ی دوباره به نازک بودن کتاب را یادم است. اینکه شیرازه نمی‌خورد و اگر در قفسه‌ی کتاب‌ها چیده شود دیده نمی‌شود، یا مشتری نمی‌بیندش. منطقی. خود من هم حیواندرون را در قفسه‌ی کتابفروشی‌ها ندیده بودم. گفتم که آشناییم با مرد تپه‌نشین چطوری بود. کمی بعد از رفوزه شدن پیشِ چشمه، اتفاق دیگری هم افتاد. کراسناهورکای جایزه‌ی بوکر را برد. گمانم سال ۲۰۱۵. راستش کمی ناراحت شدم. انگار کراسناهورکای دیگر قدر کافی خاص و آوانگارد نبود و حالا «همه» می‌شناختندش و لابد بزودی ترجمه‌های رنگ و وارنگی ازش سرازیرِ بازار می‌شد. 

دوست داشتم اگر می‌شد دوباره می‌رفتم چشمه، نه برای بازنگری یا چیزی، فقط برای اینکه جواب سؤال اول‌شان را بدهم. معلوم است که نرفتم. این قبیل از دیالوگ‌ها بیشتر خوراک فکر و خیال است، خوراکِ ذهنی‌ست که انگار مدام و مستمر مشغول نشخوار گذشته است. این را هم به عنوان خصوصیت مثبت ذهنم نمی‌گویم. حتی بنوعی منفی‌ست. یا حتی اگر منفی هم نباشد چطور بگویم، خسته‌کننده است. ساختن این سناریوهای خیالی و دادن جواب مقتضی یا انجام عملِ مقتضی، همان جوابها و اعمالی که در واقعیت جرأت یا حضور ذهن ابرازش را نداشتی، ساختن این سناریوها مغز را فرسوده می‌کند. بعضی‌ها به اینجور هرز رفتن مغز می‌گویند اوورتینک. بعضی‌ها می‌گویند فکر و خیال. من از افراد قبیله‌ی دومم. خلاصه اینطوری بود که حیواندرون آرشیو شد. 

بعدها که رمانم به نام «ناپدید شدن» را با نشر روزنه چاپ کردم برای حیواندرون هم قراردادی بستم. با یک تیر دو نشان. اما نشد مطابق طرح زیرکانه‌ام عمل کنم. یعنی آخرش هم نشد که جا پایی در «فضای نشر» پیدا کنم و بعد رمانم را چاپ کنم، بلکه برعکس، رمانم اول درآمد. ترسم هم بیراه نبود. ایرادی که به ناپدید شدن می‌گرفتند عمدتاً همین بود: چرا شبیه یک وبلاگ طولانی‌ست؟ چرا لحنش وبلاگی‌ست؟ چرا پست‌های وبلاگم را برداشته‌ام و کتاب کرده‌ام؟ که البته این آخری دروغ بود. ولی انگی بود که دیگر بهم چسبیده بود و کاریش نمی‌شد کرد. در همین توییتر که پیارسال ترول شدم چندتا از آن اوباش دانه‌درشت همین را گفته بودند؛ اینکه وبلاگم را کتاب کرده‌ام. که البته دروغ است. اما توضیحش هم بی‌فایده است. کسی که جفت‌شان را خوانده باشد نیازی به توضیح ندارد، خودش می‌فهمد (البته طبعا ترول چندان اهل کتاب نیست). فهمش هم سخت نیست. شاید یک تمثیل کمک کند. شما یک گاوی دارید و از آن گاو شیر می‌دوشید و از آن شیر کره و خامه و پنیر و دوغ و چیزهای دیگر می‌گیرید. همه‌ی این محصولات خروجی همان گاوند و چیزی مشترک در همه‌شان هست، منظورم شاید جوهر همان گاو است، اگر که البته آن گاو جوهری داشته باشد. این معنی‌اش این نیست که آن دوغ و پنیر یکی هستند. نیستند. اما دور از همدیگر هم نیستند. معلوم است که دل پری دارم از ترول‌های ترامپیست؟ پس این آخری را هم بگویم؛ مزخرف دیگرشان این بود که به واسطه‌ی قوم و خویشم که سلبریتی‌ست و با روزنه کتاب‌های پروفروشی چاپ کرده، من هم «موفق» شده‌ام با روزنه قرارداد چاپ «ناپدید شدن» را ببندم. این یکی هم دروغ است. مضاف بر اینکه کدام توفیق؟ در بازاری که نه کسی کتاب می‌خرد نه می‌خواند و عمده‌ی کتاب‌ها صد یا دویست نسخه می‌فروشند، چاپ با ناشری که حتی در ادبیات فارسی مطرح هم نیست چطور موفقیتی‌ست؟ برای ناپدید شدن با سه جا صحبت کردم: مرکز و چشمه و روزنه. اولی رد کرد و دومی هنوز جواب نداده بود که روزنه قبول کرد. و البته دومی هیچ وقت جوابی هم نداد (در ادامه‌ی ماجراهای من و چشمه). من هم اولین و تنها ناشری که بله را داده بودم انتخاب کردم. انتخاب اشتباهی هم بود، اشتباه هم مال آدم بی‌تجربه است، یعنی منِ آن سال‌ها. دیدن طرح جلد «ناپدید شدن» هنوز دلم را آشوب می‌کند. جز این، تبلیغات و پخش‌شان هم افتضاح بود. یا حداقل درباره‌ی کتاب من اینطور بود. خاطرم است کسی در اینستا نقدی درباره‌ی رمانم نوشته بود و ارسالش کردم برای پیج روزنه. پاسخ‌شان یک گل سرخ بود. همان‌جا بود که برایم تمام شدند. احساس کردم دیگر نمی‌توانم خفت بکشم. انگار منتی سرم بود که ناشرم کتاب اول یک آدم گمنام را چاپ کرده. صحبت از ناپدید شدن بس است. گاهی فکر می‌کنم وقتی با دوستان و اطرافیانم از ناپدید شدن حرف می‌زنم حلقه‌های اشک را در چشمانشان می‌بینم. از بس که گفته‌ام. از بس که جوری درباره‌اش حرف زده‌ام انگار که موضوع شماره یک دنیاست. پس اینجا برای تر نشدن بیشترِ چشم‌های شما «لبهایم را می‌دوزم» یا بهتر است بگویم انگشتانم را از روی کی‌برد کثیف و گل‌مالی شده برمی‌دارم. 

برگردم به حیواندرون. به قرارداد با روزنه. ماجرا کمی پیچیده شد. کماکان خودم هم «نازک بودن» کتاب را به عنوان یک ضعف ناجور می‌دیدم. همین شد که وقتی نوولای «آخرین گرگ» را خواندم (که ۷۰ صفحه بود) احساس کردم جان می‌دهد برای ترجمه کردن و چسباندنش به «حیواندرون» و تبدیلِ کتاب لاغر به کتابِ چاق (دو کتاب کمابیش هماهنگند در مایه و مفهوم و فضا). این کار را هم کردم. گمانم اسم این کار کتاب‌سازی باشد. حتی می‌خواستم یکی از مصاحبه‌های کراسناهورکای را ترجمه کنم و بزنم تنگش تا ترجمه‌ام چاقتر بشود. اما سالها گذشت. شاید سه سال و هیچ خبری نشد. حتی نمی‌دانستم به ارشاد فرستاده‌اند یا نه. پیگیری کردم از روزنه، که دوستان چی شد؟ حیواندرون را چاپ نمی‌کنید؟ «فراموش» کرده بودند. باورم نمی‌شد. اما این چیزهای باورنکردنی را احتمالاً هرکسی که سر و کارش به انتشاراتی‌ها افتاده از بر است. مخصوصاً اگر متفنن باشد و نام گنده‌ای نداشته باشد و در حقیقت جویای نام باشد. از پسِ همین یأس و سرخوردگی بود که مدتی کلاً بی‌خیال چاپش شدم. تا عاقبت دوستی «نشر نظر» را معرفی کرد. در حیطه‌ی تجسمی فعالیت می‌کردند. با اکراه رفتم پیش‌شان. حوصله‌ی اینکه بروم آنجا بنشینم و با آب و تاب از خودم و ترجمه‌ام حرف بزنم نداشتم. یعنی کل ماجرا دیگر به نظرم رقت‌انگیز می‌آمد. منظورم ماجرای نشر است. برای منی که هیچ‌وقت مهارت‌های اجتماعی و روبط عمومی خوبی نداشتم این بخش از کار شبیه کابوس بود. هنوز هم شبیه کابوس است. منظورم بسته‌بندی خودم است به عنوان یک کالای مرغوب و عرضه‌اش به ناشر. از پسش برنمی‌آیم. بعد هم که همان بحث فکر و خیال. هرز رفتن اندک توانایی‌های ذهنم. تهش اینجوری‌ست که نوشتن و ترجمه کردن برایم به مراتب راحت‌تر است از یافتن ناشر و چاپ کردن کارهایم. جز اینها اما چیزی فرق کرده. خودم نسبت به «نوشتن» و خواندن جدی‌تر شده‌ام. هنوز متفننم و متخصص نیستم و نمی‌خواهم بشوم، اما درونم کاملاً جدی‌ام نسبت به این کار. تقریباً تنها کاری‌ست که با میل و رغبت انجام می‌دهم و بعد از انجامش، بعد از تمام کردنش، می‌خواهد یک پست وبلاگ باشد یا رمان یا داستان کوتاه، رضایت و شعفی تجربه می‌کنم که با چیز دیگری قابل مقایسه نیست. احساس می‌کنم «کاری» کرده‌ام. برعکس همین حسِ گنگ را نسبت به کارمندی دارم؛ هیچ وقت نشد که احساس کنم واقعاً دارم کاری می‌کنم. کارمندی هیچ معنی‌ای فراتر از تحصیل پول و سیر کردن شکم برایم پیدا نکرد.

اما در نشر نظر اتفاق عجیبی افتاد. یعنی همان روز اول نه، اما بعد از چند روز تماس گرفتند و گفتند خیلی از حیواندرون خوش‌شان آمده. جلسه‌ی دومی گذاشتیم. این اولین باری بود که می‌دیدم ناشری این‌جور از کارم خوشش آمده و ابایی هم از اعلامش ندارد. اینقدر ذوق کردم که بعد از جلسه بلافاصله یک جلد ناپدید شدن و دو جلد مجله‌ی سان که در آنها جستارهایی نوشته بودم هدیه فرستادم برای‌شان. بعد هم پس از کلی فرو کردن ناخن‌ها در گوشت ساعدم، پاشدم رفتم روزنه و با گردن کج گفتم لطفا قرارداد حیواندرون را ملغی کنید. نیم کیلو هم خرمای پیارم برده بودم به عنوان هدیه. به خیر گذشت، نمی‌دانم تأثیر ریخت نزار و گردن کجم بود یا خرماهای پیارم یا اینکه اساساً برای‌شان فرقی نداشت که حیواندرون را چاپ کنند یا نه (احتمالاً همین بود). بدون اوقات تلخی و متلک و کنایه تمام شد. اینها مربوط به دو سال پیش است. شاید کمی کمتر. بالاخره چند روز پیش حیواندرون چاپ شد (بهمن ۹۹). آهان، آن یکی نوولایی که بعنوان ضمیمه و برای چاق کردن کتاب ترجمه کردم، آن هم عاقبت به خیر شد و همین چند ماه پیش با نشر ثالث در آمد. آخرین گرگ. حتی خودم هم گاهی قاطی‌شان می‌کنم. حیوان و گرگ و فلان و بیسار. ولی خلاصه اینکه دوتا کتابند. جفت‌شان هم جانور دارند. داستان پشت‌شان هم این بود. کتاب‌فروشی‌های اینترنتی گمانم جفت‌شان را داشته باشند. یا شاید به زودی «موجود» کنند. برای ارسال به خارج هم که دوباره برمی‌گردیم به وادی فکر و خیال… یک وبسایت مبسوطی بزنم و هم وبلاگم را منتقل کنم رویش و هم لینک فروش بگذارم و هم اصلاً (حتی شده به عنوان تجربه) رمانِ دومِ بی‌ناشرم را خودم از توی وبسایتم بفروشم (رمانی به نام بازرس) و جز اینها، امکان خرید خارج کشور بگذارم و درگاه پرداخت اینترنتی و حتی پی‌پل و کردیت کارت (چرا که نه؟) اما خواننده‌ی قدیمی لابد می‌داند که اینها عملی نمی‌شوند و همان‌جا در ذهنم به شکل فکر و گاهی خیال و گاهی آرزو برای خودشان جولان می‌دهند. اینها هم گفتن نداشت، یا می‌شد خیلی ساده گفت که شرمنده‌ی دوستان خارج از کشورم. اما خب، هر عملی، هر گفتنی به دو روش ممکن است، یکی سخت و یکی آسان و البته که من مرد روزهای سخت و راه‌های سختم.

لینک خرید کتاب‌ها:

آخرین گرگ – لاسلو کراسناهورکای – ترجمه‌ی نیکزاد نورپناه – نشر ثالث

حیواندرون – لاسلو کراسناهورکای (متن) و مکس نویمن (نقاشی) – ترجمه‌ی نیکزاد نورپناه – نشر نظر

ناپدید شدن – نیکزاد نورپناه – نشر روزنه

دی‌ماه ۱۳۸۲

جمعه، پنج دی‌ماه ۱۳۸۲

از تاریخ مشخص است که حدوداً چهار ماه چیزی ننوشتم. واقعاً متأسفم. چون تنها سندی که شاید باقی بماند از من همین نوشته‌هاست. البته شاید اگر سندی هم از من باقی نماند اصولاً مشکل خاصی پیش نیاید؟!

هنوز با رعنا هستم و فکر می‌کنم الآن چندین ماه است که سطح ارتباطمان یکسان است. یعنی مدت‌هاست که به اوج رسیده. لااقل از نظر من. اوج از نظر من یعنی اینکه همیشه دلت می‌خواهد پیشش باشی.

و البته مشخص است که همین خواسته‌ی «پیشش بودن» چندان عملی نیست. مخصوصاً با توجه به اینکه دو ماه دیگر جفت‌مان کنکور فوق داریم. راستی، چند هفته‌ای می‌شود که دیگر کلاس گیتار نمی‌روم. این نرفتن به بهانه‌ی خواندن برای کنکور بود. البته الحق و الانصاف در حد توانایی‌های خودم می‌خوانم و خوانده‌ام. ذکر یک نکته‌ی بدیهی: اگر رعنا نمی‌خواست با جدیت فوق بدهد و هی حرفش نبود مسلماً من هم تا حالا قیدش را زده بودم. 

این چند وقت خیلی روزها رفته‌ایم کتابخانه و با هم درس خوانده‌ایم و کاری که در زندگی موفق به انجامش نشده بودم (یعنی درس خواندن در کتابخانه) را بالاخره انجام دادم. در حال حاضر بزرگترین آرزویم این است که این خودکار درست بنویسد و بعدش هم اینکه رعنا پیشم بود و الآن مجبور نبودم چیزی بنویسم.

[رنگ خودکار از آبی به مشکی تغییر می‌کند.]

در این چند وقته انواع و اقسام دعواها را با رعنا داشته‌ایم.که تقریباً هیچ‌کدامشان سر موضوع مهمی نبوده‌اند. اما هیچ‌کدام ظاهر خوبی هم نداشته‌اند و حتی تا حدودی جنبه‌های هیستریک پیدا کرده بودند. بهرحال اصلاً در توانم نیست که ریز تمامی این دعواها را بنویسم و اصولاً برای این کار هم نیامده‌ام. نکته اینکه تمامی این دعواها به نحوی از بهانه‌گیری‌های من شروع شده‌اند. می‌خواهم تا آنجایی که حافظه‌ام یاری می‌کند تیتر این دعواها را بنویسم:

-چرا وقتی رفتیم رستوران بعدش اینقدر غر زدی که گران شده؟!

-چرا خانه‌ی نسترن اینها با کیوان [دوست‌پسر نسترن] زیاد لاس زدی؟!!!!

(از ذکر مورد بالایی واقعا خودم هم متأسفم!)

-چرا توی کوه که پایم درد گرفته بود تحویلم نگرفتی؟!

-چرا هرجا من می‌گویم برویم می‌گویی نه ولی برعکسش با جواب مثبت من روبرو می‌شوی؟!

-چرا امروز که خانه‌مان خالی است نمی‌آیی پیشم؟!

و چراهای دیگر. خوب شد این مسائل را تیتروار نوشتم، چرا که لااقل خودم فهمیدم که چقدر تمامی این دعواها احمقانه بوده‌اند.

الآن هم رعنا زنگ زد و هی می‌گفت ببخشید که این چند وقته نمی‌توانم خیلی پا به پایت بیایم و می‌گفت اگر می‌خواهی برو یک نفر دیگر را پیدا کن و قص علی هذا… بهرحال اینها responseهای دوست من است (که رابطه‌ام با او به اوج رسیده!) در قبال اینکه می‌خواهد درس بخواند. بهرحال تقصیر خیلی متوجه کسی نیست و اگر کسی این وسط مقصر باشد خودم هستم. چرا که از ابتدا شاید می‌شد حدس زد که یک دانشجوی نخبه چه مشکلات شخصیتی‌ای می‌تواند داشته باشد. البته لااقل تمامی این موارد از یک جهت برای من خوب است، و آن‌هم اینکه شاید وضع درسی‌ام سر و سامانی بگیرد. یا شاید حتی فوق قبول شوم؟! 

تقریباً یک بار چهار درس اصلی کنکور را خوانده‌ام. البته خواندنی که با نگاه مجدد احساس می‌کنم اولین بار است که مطالب را می‌بینم. تازگی‌ها Death گوش می‌کنم. اگر حوصله کنی و عمیق شوی موزیک قوی‌ای دارد. و البته حرف‌های نامفهوم. البته Lyricsها را گرفته‌ام ولی روی کامپیوتر رعنا جا مانده. خود موزیک‌ها خیلی غنای گیتاری دارند و بکلی از فضای Heavy Metal امروز که تکرار یک ریتم ساده است دور است.

تصمیم گرفته‌ام دیگر سر مسائل جزئی با رعنا دعوا نکنم و کلاً تا زمان کنکور هم استراتژی مدارا پیش گرفته‌ام. متاسفانه برای ترم دیگر هنوز واحد دارم. بقول احسان آخر سر هم این درس‌ها تمام نمی‌شوند و صرفاً ما را از این دانشگاه بازنشسته می‌کنند. رعنا هم به احتمال قوی اگر فوق قبول نشود می‌رود خارج (این البته نظر خودم است). و اصولاً اگر اینطوری نگاه کنیم، حتی اگر فوق قبول بشود باز هم بعدش می‌رود خارج!! بهرحال من فردی نیستم که بخواهم با تفکرات غالب رعنا و خانواده‌اش مخافت کنم. و احساس می‌کنم بحث مذکور از آن مباحثی است که بایستی پیش بیاید تا معلوم شود قضایا به چه صورتی در می‌آیند. راستی، دو پیت شراب انگور انداخته‌ایم (با حمید) که هم‌اکنون انگورهای له شده در پیت‌های پشت سرم در کمد آرمیده‌اند. امیدوارم این پیت‌ها به انجام مناسبی برسند. احساس بدی دارم از اینکه دیگر کلاس گیتار نمی‌روم و حتی بعضی اوقات به این نتیجه می‌رسم که دیگر تا آخر عمرم هم نخواهم رفت. اما فعلاً برنامه‌ام این است که بعد از عید دوباره شروع کنم. امیدوارم.

از این هفته هم قرار است بیشتر برای فوق بخوانیم. که البته هنوز این قرار شروع نشده کدورتها و حساسیت‌هایی پیش آمده. البته نه از جانب من. من تنها تصمیمی که گرفته‌ام این است که خیلی پیشنهاد  ندهم که فلان کار را بکنیم یا فلان جا برویم… و می‌خواهم این دوماهه را با برنامه‌های پیشنهادی رعنا جلو بروم. فکر می‌کنم معذرت‌خواهی امشبش هم برای این بود که فهمید تصمیم گرفته‌ام مطیع باشم… بگذریم. قصد دارم مرتب‌تر و کوتاه‌تر بنویسم. به امید خدا. 

ترجمه – بندی از داستان «غیاب» پیتر هاندکه

دورانِ کودکیِ مردم، کشورهایی ناشناخته پا به عرصه‌ی وجود گذاشتند؛ کشورهایی آن طرفِ کوه‌ها و اقیانوس‌ها. آن کشورها نام داشتند ولی هیچکس نمی‌دانست که آنجا مستقرند. تنها جهات‌شان معلوم بود، اینکه کدام طرفند، آن هم با قطعیتی نیم‌بند. سرچشمه‌های نیل جنوب بودند، قفقاز در شرق، آتلانتیس افسانه‌ای در غرب، و ”سرزمین تاریک“ در شمال. سپس کشتی‌های تجار سررسیدند و در پی آن جنگ‌ها و فتوحات، پس از آن تاریخ شروع شد، و سپس -با جهش‌ها و پرش‌هایی خشن- بلوغ مردم فرا رسید و این بلوغ تمامی افسانه‌های جغرافیای کودکی مردم را منفجر کرد. سرچشمه‌های نیل گل‌آلود شدند، قلل قفقاز که نوک‌شان به عرش کبریایی می‌سایید به زیر کشیده شدند و ابعاد واقعی خودشان را یافتند، ”سرزمین تاریک“ از سِمت پادشاهی آخرِ دنیا خلع شد. دیگر هیچ آتلانتیسی از اعماق دریاها سر بیرون نمی‌کشد. اما نام‌ها باقی ماندند؛ در قصه‌ها و آوازهایی که به دنیای اساطیر جان و نیرو می‌دادند. پس از آن، بهشت به عنوان سرچشمه‌ی دجله و فرات، و همچنین تکه زمینی که کشتی نوح در کوه آرارت روی آن به گِل نشست، هرچه بیشتر از قبل واقعی شدند، و موسای نوزاد تا ابد در سبدش روی نیل به آرامی شناور خواهد بود. واقعیتْ میزبان نام‌هاست. به ترتیب مشابهی، ما در دوران کودکی‌مان به معدود جاهای محبوب‌مان، نام‌های غریب منصوب کردیم؛ این‌گونه بود که جویبارِ انتهای مرتع گاوان، همان جایی که زیر باران سیب‌زمینی کباب می‌کردیم، تبدیل شد به رودخانه‌ی «لیتی»، یا به اصطلاح رودخانه‌ی فراموشی، این‌گونه بود که دسته‌ای تاکِ لاغر مبدل شد به جنگلی آمازون‌وار، و به همین ترتیب صخره‌ی پشت خانه در هیئت کوهپایه‌های «سی‌یرا نوادا» ظاهر شد، گل‌های شیپوری که نوک صخره روییده بود رنگ‌های عجیبِ سرخپوستی به خود گرفتند و سوراخی که در شمشادهای دور باغچه بود، تبدیل شد به مدخل ما برای ورود به دنیای نو. ما نیز حالا بزرگ شده‌ایم و تمامی نام‌های آن دوران، بلا استثنا، پوچ و خالی شده‌اند. ما نیز تاریخی داریم و آنچه که در آن روزگار بوده با تعویض نام‌ها قابل بازیافت نیست. من باور نمی‌کنم که می‌توان آن روزگار را برگرداند، حتی اگر آن جویبار پهن و پهن‌تر شده بود و به رودی مبدل شده بود، حتی اگر آن تاک‌های لاغر به شبکه‌ای درهم‌تنیده از درختان «لیانا» تبدیل شده بود، حتی اگر یک آپاچی واقعی نوکِ صخره کنار گل‌های شیپوری ایستاده بود. اما هنوز مصرانه به نیروی نهان جاها و سرزمین‌ها معتقدم. به سرزمین‌ها باور دارم، نه سرزمین‌های بزرگ، بلکه جاهایی کوچک و ناشناخته، هم در کشور خودمان و هم در کشورهای دیگر. من به آن جاهای بی‌اسم و رسم باور دارم، جاهایی که احتمالاً پررنگ‌ترین ویژگی‌شان این است که ”هیچ چیزی“ آنجا نیست، در حالی که اطراف و اکناف‌شان ”چیزی“ هست. من به قدرت این جاها معتقدم چرا که ”دیگر“ هیچ خبری در آنها نیست و تاکنون هم خبری نبوده. من به سراب‌هایی خالی باور دارم، سراب‌هایی که از ”کامل“ کسر نشده‌اند، بلکه هنوز در میانش‌اند. شک ندارم که این جاها، حتی اگر هنوز بکر و پانخورده باشند، روزی بار می‌دهند، میوه‌ می‌دهند، بارها و بارها، مکرر، آن هم فقط و فقط با تصمیم ما برای عزیمت، و حس درونی ما در قبال این سفر. قرار نیست آنجا جوانی و نشاطم را بازیابم. قرار نیست آنجا آب حیات را جرعه جرعه سر بکشیم. دنبال التیام نیستم. صرفاً، خیلی ساده، آنجا خواهیم بود، بودنی متصل به قبل. از روی جاده‌ای پوشیده از الوارهای پوسیده، از ورای جنگلی پُر از قاب‌هایی با فرش‌های زنگ‌زده، ما آنجا خواهیم بود، متصل به قبل. آنجا علف‌ها لرزیده‌اند بدان‌گونه که فقط علف‌ها می‌لرزند، و بادها وزیده‌اند بدان‌گونه که فقط بادها می‌وزند، و ستونی از مورچگان روی خاک دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که ستونی از مورچگان روی خاک، و ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین، به شکل یکتا و منحصر بفرد ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین خواهد بود. در آن سرزمین، بر شالوده‌ای از هیچی و پوچی، ما به سادگی، مسخ و دگرگونی چیزها به هیئت آنچه واقعاً هستند را، خواهیم دید. حتی در مسیر، ساقه‌ی علف ساکنی شروع به حرکت می‌کند، می‌خرامد، چرا که نگاه‌مان معطوف به آن است، و برعکس، در حضور یک درخت، درونی‌ترین لایه‌ی وجودمان برای لحظه‌ای هیئت آن درخت را به خودش می‌گیرد. من به این جاها و سرزمین‌ها نیاز دارم -و این کلمه‌ای که می‌گویم کمتر از دهان پیرمردی خارج می‌شود- ”تمنایشان“ را دارم. و تمنایم چه می‌خواهد؟ فقط و فقط می‌خواهد که سیراب شود.

Beko

هفت-هشت ماه پیش تصمیم گرفتم برای خودم لباسشویی و یخچال بخرم. یخچال داشتم اما یک ایستکول کوچک بود که به لعنت خدا نمی‌ارزید. برفک می‌زد و به مرور برفک‌ها به قدری ضخیم شدند که یک بار درِ جایخی زرتی شکست. از محلِ لولا. اگر مردِ فنی‌تری بودم همان تکه‌های خرد‌شده‌ی لولا را با چسب دوقلو ردیف می‌کردم. مرحله‌ی اول را هم انجام دادم، یعنی جمع کردن تکه‌های لولا. ولی هیچ وقت به مرحله‌ی چسب زدنش نرسیدم و هربار هم که یادم می‌افتاد باز بی‌خیالش می‌شدم. چون دیده بودم که نقطه‌ی قوت یخچال ایستکولم تبرید نیست بلکه برفک‌سازی‌ست و جدال با ماشینی که برای برفک‌سازی طراحی شده بیهوده است. برای خرید ولی هم کشیدم و رفتم سه‌راه امین‌حضور. گفتم از بورسش خرید کنم تا به نفعم شود. آنجا کلی گشتم. یخچال ساید نمی‌خواستم. چون گنده است و قدر یک جنازه سنگین است و من هم مستاجرم و فکر کردم در اثاث‌کشی‌ها داغون می‌شود. مضاف بر این از ذهنیات و فرهنگ پشت «یخچال ساید» خوشم نمی‌آید. جز این، سامسونگ و ال‌جی هم نمی‌خواستم. بیماری خاص بودن. پولم به بوش و برندهای معتبر آلمانی و ایتالیایی هم نمی‌رسید. کل سه راه امین حضور را زیر و زبر کردم. علاقمند یخچال‌های هیتاچی شدم. یک مدل سفید و ساده‌اش بود. فریزر بالا و یخچال پایین و نسبتاً جمع و جور. احساس کردم هیتاچی گزینه‌ی مناسب من است. تکنولوژی ژاپن. ظاهری بدون فیس و ادا. برای کسانی که اهل فنند و با موج‌های مبتذلِ سلیقه‌ی جمعی همراه نمی‌شوند. بیشتر مغازه‌ها هیتاچی نداشتند. آنهایی که داشتند هر کدام یک قمیتی می‌دادند و بازه‌ی قیمت‌های اعلامی‌شان هم بازه‌ی گسترده‌ای بود. فروشندگانی که هیتاچی نداشتند جوری برخورد می‌کردند که انگار با یک دیوانه طرفند، کسی که ازشان سراغ برند مهجوری مثل هیتاچی را می‌گیرد و سعی می‌کردند متقاعدم کنند چیز دیگری بگیرم. برای همین بعد از کمی گشت زدن دیگر وارد مغازه‌ها نمی‌شدم و فقط لای در را باز می‌کردم و از همان لا داد می‌زدم یخچال هیتاچی دارند یا نه و اگر می‌گفتند نه سریع پا پس می‌کشیدم و حتی وارد تله‌شان نمی‌شدم. وسط‌هایش به صاحبخانه‌ی قبلی‌ام هم زنگ زدم. همانی که تقریباً با دعوا و دلگیری ملکش را تخلیه کرده بودم. همانی که می‌گفت بازاری‌ست و در سه‌راه امین‌حضور مغازه دارد. چند ماه از ترک خانه‌اش و فحش‌هایی که بهش داده بودم گذشته بود. فکر کردم بد نباشد ازش «مشورت» بگیرم درباره‌ی یخچال. با خودم گفتم باید از منابعی که دارم استفاده کنم و اگر «آشنایی» بازاری در کارِ لوازم خانگی دارم خب چرا که نه؟ چرا از دانشش استفاده نکنم؟ حتی فکر کردم اگر برخوردش مثبت بود می‌روم و از خودش می‌خرم. می‌دانستم که او فقط پول برایش مهم است و اگر ببیند خریدارم، برایش مهم نیست که چند ماه قبل اصطکاک مختصری داشته‌ایم. اینجور حساسیت‌ها و کینه‌ها و دلگیری‌ها مال امثال ماست و نه مال بازاری‌ها. در دنیای آنها پول حرف اول را می‌زند. با این حرف‌ها خودم را متقاعد کردم که بهش زنگ بزنم. اولش سرد برخورد کرد. بعد که قضیه را گفتم صدایش عوض شد و گفت به هیچ‌وجه هیتاچی نخرم. گفت همه‌شان تقلبی‌اند و بیخود می‌گویند که تکنولوژی ژاپن و تولید مالزی‌ست. گفت فقط و فقط ال‌جی. پرسیدم خودتان ال‌جی دارید؟ تأیید کرد. نمایندگی ال‌جی بود. آدرس مغازه‌اش را پرسیدم و گفتم همین الآن در امین‌حضورم. گیج و سرگشته در پیاده‌روهای آفتابی امین حضور پرسه می‌زنم. شما فروشگاه‌تان کجاست؟ گفت ما امین حضور نیستیم. سمت غربیم. شاید صادقیه. شاید جنت‌آباد. خاطرم نیست. از دروغی که این‌همه سال قالبم کرده بود تکان خورده بودم. مردک عوضی از همان اول دروغ گفته بود که بازاری‌ست و امین حضور مغازه دارد و فلان و بیسار. منِ خر را بگو که این‌همه سال فکر می‌کردم این یک «بازاری اصیل» است. به‌خاطر همان اشاره‌ی دروغش به «امین‌حضور». با خودم فکر کردم آن فحش‌هایی که حواله‌ات کردم حقت بود. کاش در اوج تنش‌های‌مان، چیزی هم راجع به دروغگو بودنش بارش کرده بودم. محترمانه قطع کردم و گفتم مزاحمش می‌شوم اما حتی آدرسش را هم نگرفتم. با همین وضعِ سرخورده و سرگشته بود که مغازه‌ی آقای زارع را پیدا کردم. برِ خیابان نبود. ته یکی از پاساژها بود. همین علامت مثبتی بود. کسبه‌ی برِ خیابان پول آن ویترین و دک و پز را هم از مشتری بدبخت می‌گیرند. این را همه می‌دانند. کسبه‌ی استخواندار اما حجره‌هایشان در سوراخ سمبه‌هاست. زارع کارش هیتاچی بود. گفت خودش ۱۵ سال پیش اولین کسی بوده که رفته ژاپن و بعد مالزی برای واردات برند هیتاچی به ایران. گفت از کارخانه‌های هیتاچی بازدید کرده. همان سال‌ها پیش. از «نظم ژاپنی» خط تولید گفت. روبات‌هایی که با دستان فلزی‌شان خال‌جوش می‌زدند و بعد کمپرسور را جا می‌انداختند و بعد خط رنگ‌رزی. ازش درباره‌ی ال‌جی پرسیدم. خندید. بعد سکوت کرد. گفت کسی که یک بار هیتاچی مصرف کرده باشد دیگر سراغ این آت و آشغال‌ها نمی‌رود. مشخصاً به من اشاره نکرد، اما گزاره‌ای که مطرح کرده بود باعث شد من هم با شوق بعلامت تایید سر تکان بدهم. بله، من از اهالی سرزمین ال‌جی نبودم. زارع خودش هم هیتاچی داشت. در خانه‌ی خودش. پرسید کاهو، کاهو چقدر توی یخچال می‌ماند؟ گفتم نهایتاً ۳-۴ روز. گفت تکنولوژی تهویه‌ی درونی هیتاچی‌ها جوری‌ست که خودش یک کاهو را گذاشته توی کشوی تره‌باره و بعد از یک ماه کاهو هنوز سالمِ سالم بوده. برگ‌ها ترد و آبدار. اظهار تعجب کردم. قیمتی هم که زارع می‌داد از مابقی امین‌حضور کمتر بود. خریدم. به قول خودش قیمت «کفِ بازار». برای لباسشویی هم راهنمایی‌ام کرد. گفتم دوری می‌زنم و برمی‌گردم. نمی‌خواستم فکر کند که طلسم کلامش اثر کرده و هرچه بخواهد قالبم می‌کند. اما خودم می‌دانستم که این «دور زدنم» چیزی نیست جز فرصتی برای دود کردن سیگار در پیاده‌روهای امین‌حضور. دوست داشتم لباسشویی را هم از زارع بگیرم. پیشنهاد بوشِ ترک داده بود. بابت ترک بودنش بددل بودم. بابت بودجه‌ی خودم که دیگر به بوشِ آلمانی قد نمی‌داد دل‌چرکین بودم. اما زارع قسم و آیه می‌خورد که این مدلِ به‌خصوصِ بوشِ ترک مرگ ندارد. ۲۰ دقیقه بعد دوباره رفتم پیش زارع. لباسشویی هم ازش خریدم. ۴ تومن. انصافاً جفت‌شان هم خوب از آب درآمدند. هیتاچی که قابل قیاس نبود با آن ایستکول مسخره. خیلی زود هم ایستکول را فروختم. عقل کردم. چون اینقدر ازش متنفر بودم که اگر زود خریداری از «دیوار» پیدا نمی‌شد احتمالاً ایستکول را زیر مشت و لگد خرد و خاکشیر می‌کردم، آن‌هم در حالی که هیتاچی ستبر و قبراق از آن گوشه‌ی آشپزخانه مراسم تخریب را نگاه می‌کرد. اما ایستکول زود فروش رفت. به خریدارش هم درباره‌ی برفک و ضعف‌های ایستکول گفتم. چون اینطور آدمی‌ام. غلط یا درست اینجوری‌ام. فرقی هم در تصمیم خریدار نداشت. بودجه‌اش آن‌قدر بود. اینها گذشت. زندگی من هم روبراه شده بود. دیگر مجبور نبودم رخت‌چرک‌هایم را کیسه کیسه جمع کنم و ببرم خانه‌ی پدرم بشورم. تازه لباسشویی خود پدرم هم واقعاً حال روبراهی نداشت. چند ماه بعد از ماجرای امین‌حضور، لباسشویی قدیمی پدرم خراب شد. برای بار هزارم در این چند سال اخیر. آبسال. به پدرم گفتم آفتابه خرج لحیم است و دیگر ارزش تعمیر ندارد. بیا یک نو بخریم. زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت نه، این تعمیر می‌شود. گفتم سالی سه بار تعمیرش می‌کنی و چرا نمی‌فهمی مجموع این اجرت تعمیرکارها و قطعات یدکی‌اش از قیمت یک لباسشویی نو بیشتر شده؟ خیلی وقت است که بیشتر شده. نمی‌پذیرفت. مردِ ایرانی که همیشه‌ی خدا لجباز بوده که نمی‌شود سرِ پیری یکباره منعطف شود و منطقی. سرِ پیری بدتر و لجبازتر هم می‌شوند. بعد باز به همان راهکار قدیمی رسیدم. اینکه خودم برایش بگیرم. شماره‌ی زارع را ذخیره کرده بودم. زنگ زدم بهش. درجا شناخت. (آیا زارع هم شماره‌ی مرا ذخیره کرده بود؟) پنج دقیقه‌ای حال و احوال کردیم. از قیمت‌ها نالیدیم. از کورونا. آخرش گفتم جناب زارع، سرتان را درد نیاورم، یک لباسشویی بوشِ ترک عین همانی که چند ماه قبل برایم فرستادید می‌خواهم. منتها برای منزل پدر می‌خواهم. شروع کردم آدرس خانه‌ی پدرم را بدهم که پرید وسط حرفم. گفت در بازار جنس نیست. اشاره‌ای به قیمت دلار. آمادگی‌اش را داشتم. آمادگی‌اش را داشتم که عوض ۴ت باید لابد ۵ت بدهم. رسم این مملکت همین است. اما رسم دیگر این مملکت زدودن خیالات باطل است. زارع هم همین کار را کرد: قمیت جدید را داد: ۹ تومن. گفتم اشتباه نمی‌کنید؟ خیر. اشتباه نمی‌کرد. با لب و لوچه‌ی آویزان خداحافظی کردم و گفتم خبر می‌دهم. به پدرم قیمت را گفتم. فریاد کشید. خودم هم منصرف شدم. گفتم برای چی این‌همه برای پیرمرد هزینه‌ی ماشین لباسشویی کنم؟ به جهنم. برای بار هزارم زنگ بزند نمایندگی آبسال آن ماشین اسقاطی‌اش را دوباره تعمیر کند. همین کار را هم کرد. تعمیرش هم طول کشید. یک و نیم هم قیمتش شد. کلی قطعه عوض کردند. ولی نهایتاً راه افتاد و من هم به خودم نهیب می‌زدم که از این چیزها درس بگیر و در این وضعیت مالی این خاصه‌خرجی‌ها درست نیست و ببین پیرمرد با همین آبسالش راضی‌ست و از همین حرف‌ها. آبسال هم بد کار نمی‌کرد. گیریم با همان مشکلات همیشگی‌اش. مثلاً اینکه وسط‌های شستشو راه می‌افتاد و لرزان حرکت می‌کرد به سمت مرکز آشپزخانه. لوله‌هایش به دیوار وصل بودند ولی انگار جان می‌گرفت و می‌خواست اینقدر دور شود تا بند نافش پاره شود و از آن دیوار همیشگی فاصله بگیرد. انگار آبسال خودش هم خسته شده بود و می‌گفت دست از سرم بردارید، بگذارید بروم، مرخصم کنید. اینها که تفت دادن است. واقعیت این است که آبسال سالخورده کارش را انجام می‌داد. حالا گیریم بخش‌های پلاستیکی‌اش که روزگاری سفید بودند، از شدت کهنگی دیگر زرد شده بودند. من هم مشکل که حل شد دیگر بهش فکر نکردم. عادتم این است. شبیه گربه‌ای که مدفوعش را می‌زند زیر خاک. من هم کل ماجرای آبسال را چال کردم. گذشت تا همین چند هفته پیش. پدرم هم در این مدت کمی بدبین شده. کمی پرخاشگر. چیز عجیبی نیست. از عوارض پیری‌ست. یا حداقل من خودم را اینطور دلداری می‌دهم. بدبینی‌اش به اینجاها رسیده که مدام از یک «دزد» گله می‌کند. از «آقا دزده». اوست که مزاحمت تلفنی ایجاد می‌کند و وسایل خانه را می‌دزدد. مزاحم همیشگی پدرم. نمی‌دانم ماجرای دزد شوخی‌ست یا جدی. از فهمش هم قطع امید کردم. ولی بهرحال این سری جدید که آبسال دوباره خراب شد پدرم گفت کار آقا دزده‌ست. توضیح دادم که دزد چرا باید بیاید و آبسال کهنه‌ی تو را انگولک کند. منفعتش چیست؟ خب چرا نیامده و تلویزیون را نبرده؟ به خرجش نمی‌رفت. دوباره گفتم این لکنته دیگر عمرش را کرده. یک نو بگیریم. زنگ بزنم زارع یک بوشِ ترک برایت بگیرم؟ گفت نه. گفت تعمیرش می‌کند. نمایندگی آبسال. بعد هم به رییس مجتمع نامه نوشت. نوشت که یکی آمده داخل آپارتمانش و لباسشویی را انگولک کرده. یک روز که من هم آنجا بودم، رییس مجتمع آمد. بهش توضیح دادم که پدرم سالمند است و بله این آبسال را باید عوض کنیم. با حجم صدای پایین اینها را گفتم. البته لازم هم نبود چون پدرم نمی‌شنید، توی هال بود و با صدای بلند داشت ماهواره می‌دید. صدای کیری سالومه سیدنیا می‌آمد. رییس مجتمع را رد کردم. کمی حساب و کتاب کردم. دیدم حالا ۹ تومن هم چندان غیرمنطقی نیست برای بوشِ ترک. علاوه بر این کوهی از رخت چرک هم جمع شده بود و خب نمی‌شد به این وضع ادامه داد. باید کاری می‌کردم. خودم باید کاری می‌کردم. بعد از چند ماه دوباره زنگ زدم به زارع. دوباره شناخت. خوش و بش. قیمت دلار. وضع اسفناک بازار. داشتم آدرس منزل پدر را می‌دادم که باز پرید وسط حرفم. گفت قربان، جسارتاً قیمت‌ها عوض شده از آن چند هفته پیش. گفت قیمت می‌گیرد و تماس می‌گیرد. تماس گرفت. قیمت «کفِ بازار» را بهم داد. بوشِ ترک ۱۵ تومان. باورم نمی‌شد. ازش پرسیدم با ۷-۸ تومان چی می‌شود خرید؟ گفت پاکشوما. ایرانی. گفت حالا باز هم برایم می‌گردد. قطع کردم. خرید پاکشوما که نیاز به آقای زارع نداشت. اگر قطعی تصمیم می‌گرفتم یک راست می‌رفتم از نمایندگی به قیمت مصوب می‌گرفتم. از وکیلم هم مشورت گرفتم. چون او هم به تازگی دنبال لباسشویی بود. توضیحاتش مثل همیشه ارزشمند بودند. دووی کره برند قدرتمندی‌ست. منتها سالها پیش بخاطر تحریم‌ها جمع کرد رفت. چون دووی کره مال جنرال موتورز آمریکاست. اما یک تعدادی از موتورهای کره‌ای هنوز مانده‌اند در انبارهای ایران. اسنووا آنها را خریده و بعضی از لباسشویی‌های اسنووا موتورشان دووی کره است. شبیه گربه‌ی نحیفی که قلبی به سان قلب پلنگان دارد. پس این را هم به خاطر سپردم. که بجز پاکشوما شاید بد نباشد دنبال لباسشویی «اسنووای موتور دوو» هم باشم. پیچیده شده بود. وضع مالی‌ام هم نه چندان روبراه. بعد به این نتیجه رسیدم که شاید اصلاً بد نباشد آبسال را دوباره تعمیر کنیم. به پدرم هم گفتم. گفتم همین الآن هماهنگش می‌کنم چون واقعا رخت چرک‌ها وضع اسفناکی گرفته بودند. تلفن را که برداشتم داد زد و تذکر داد: فقط به نمایندگی مجاز زنگ بزن. متفرقه نه. گوشی را گذاشتم روی بلندگو تا پدرم هم مکالمه را بشنود و بعد از سلام، شمرده شمرده و بلند پرسیدم «نمایندگی مجاز آبسال؟» تأیید کرد. صدای سالومه کمتر بود و حدس می‌زنم پدرم هم شنید که به «نمایندگی مجاز» زنگ زده‌ام. توضیحات لازم را دادم. برای فردایش بهم وقت داد. فردایش هم هی زنگ نزد و نزد و بعد نمی‌دانم چطور شده که آقای زارع زنگ زد. خواستم جواب ندهم. حوصله نداشتم توضیح بدهم که منصرف شدیم و تصمیم به تعمیر آبسال گرفتیم. اما دیدم زشت است. رابطه‌مان فراتر از رابطه‌ی عادی فروشنده و خریدار بود. من چیزهایی از زندگی او می‌دانستم و او چیزهایی از زندگی من. او از پدرم می‌دانست و من از کاهویی جادویی که در یخچال آقای زارع یک ماه تمام ماند و نپلاسید. تلفن زارع را جواب دادم. گفت یک بِکو برایم پیدا کرده. شش کیلویی. به قیمت. ۸ تومن. جویا شدم که بِکو دیگر چه کوفتی‌ست. توضیح داد. برند ترک. مرگ ندارد. پرسیدم مشتری‌ها راضی بودند؟ گفت شکایتی نداشتیم تا حالا. گفتم همین را بفرست. آدرس را دادم. شماره شبایش را داد. واریز که شد پیغام داد «الله به شما برکت بدهد». عصرش بکو رسید. آکبند بود و دورتادورش یونولیت داشت. روی برچسبش نوشته بود چین. انگار دشنه‌ای در قلبم فرو رفت. خواستم به زارع زنگ زنگ بزنم. منتها احساس کردم دیگر کشش این ماجرا را ندارم. احساس کردم ۶ ماه است که درگیر این لباسشویی لعنتی هستم و بعد به خودم دلداری دادم که تکنولوژی چین از ترکیه جلوتر است و چین ابرقدرت جدید دنیاست و تا چند سال دیگر از آمریکا هم جلو می‌زند. فردایش که نصاب آمد ازش درباره‌ی چین جویا شدم. گفت بِکو قطعاتش مال ترکیه است اما در چین سرهم می‌شود. متقاعد شدم. خیالم هم کمی راحت شد. کینه‌ی مختصری که از زارع به دل گرفته بودم هم محو شد. می‌دانستم که زارع دروغ نمی‌گوید. نصاب شلنگ‌ها و رسوب‌گیر و محافظ برق را وصل کرده. مرد چاقی بود و سه لیوان آب خورد. بعد مشغول تست اولیه‌ی دستگاه شد. قلمبگی مدرج را چرخاند. برنامه‌های مختلف شستشو. چراغ‌های ریز و قرمزی روی صفحه‌ی لباسشویی روشن می‌شدند. شبیه چراغ اخطار. حتی گمانم تند و مضطرب چشمک می‌زدند. صدای شرُشُر آب هم نمی‌آمد. نصاب درجه را می‌چرخاند. عرق کرده بود. خواستم بهش باز آب خنک تعارف کنم منتها ترسیدم شاشش بگیرد و نمی‌خواستم از دستشویی خانه‌مان استفاده کند. قلمبگی را باز چرخاند و چرخاند. فقط چراغ قرمز. صدای آب نمی‌آمد. دست و پایم یخ کرده بود و نمی‌دانستم چه خاکی روی سرم بریزم. فقط گوشی‌ام را برداشتم تا زارع را بگیرم و جد آبادش را بدوزم به هم. اما می‌دانستم فایده‌ای ندارد. چطور می‌خواستم ثابت کنم که بکو معیوب است؟ جدای از این باید یک هفته‌ی دیگر بدو بدو می‌کردم برای همین لباسشویی طلسم شده. نگاهی به کپه‌ی رخت‌چرک‌ها هم انداختم. فکر کردم شاید بد نباشد لگن گنده‌ام را از خانه‌ی خودم بیاورم. همانی که برای لگد کردن انگور ازش استفاده می‌کنم. و بعد با دست لباس‌ها و شورت‌های چرک پدرم را بشورم. شاید اینطوری خلاص شوم. نصاب هم جلوی دستگاه فس فس می‌کرد و عرق می‌ریخت. آخر سر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. ازش پرسیدم جناب دستگاه خرابه؟ نه؟ به قیافه‌ام که نگاهی انداخت زد زیر خنده. دلش برایم سوخت. پرسید آقا چرا این ریختی شدی؟ مگر چه ریختی شده بودم؟ لابد یأس و تضرع چکه چکه از صورتم فرو می‌ریخت. دلداری‌ام دادکه نه بابا چیزی نشد. لباسشویی سالمِ سالمه. پرسیدم پس چرا صدای آب نمیاد؟ کلام در دهانم منعقد نشده بود که صدای شُرشُر آب هم آمد. زمزم. سعی صفا و مروه. من از آن زن ناامیدی که بالاخره به زمزم رسید شعفم بیشتر بود. صورتم شکفت. به خنده. سطح جانبی بکو را نوازش کردم. فلز سفید. قطعات ترک. سرهم‌بندی در چین. معلوم بود جنس درستی‌ست. تا جایی که جا داشت انعام دادم به نصاب. و وقتی رفت به دو رفتم سراغ کوه رخت‌چرک‌ها. بعد هم سراغ پدرم که بهش آموزش کار با لباسشویی بکو را بدهم. گفت الآن یاد نمی‌گیرد و حالا کمی طول می‌کشد تا به کار با این لباسشویی جدید مسلط شود. اما گفت قشنگ است. گفتم که ترک است. سرهم شده در چین. تشکر کرد. «خیلی چیز خوبیه. دستت درد نکنه.» بعد رفت سراغ ماهواره. من هم رفتم توی اتاقم و ولو شدم روی تخت. طنین شُرشُر آب توی گوشم بود. با همین خوابم برد و جزئیاتش را خاطرم نیست اما خواب دیدم که اینجا نیستم. جای دیگری هستم.

انگشت‌ها*

انگشت‌ها*

ساعت ۹ صبح بود و بهاره طبق روال پنج سال گذشته سر موقع وارد شرکت شد، گیریم کمی مضطرب. دو ماه از فوت مهندس پاپازیانِ بزرگ گذشته بود؛ مدیرعامل شرکت، پدرِ مهرداد. اما با این حال هنوز توی راهروی اصلی شرکت پیام‌های تسلیت به در و دیوار بود. بیشترشان هم از نام‌های گنده‌ی لبنیات. کاله تسلیت فرستاده بود، میهن و پگاه و مزرعه‌ی ماهشام و بقیه‌شان هم همین‌طور. بیشتری‌هایشان از لفظ پیشکسوت برای مهندس پاپازیانِ کبیر استفاده کرده بودند. پیش‌کسوت صنایع لبنی ایران، پیش‌کسوت گاوداری و شیردوشی‌های مکانیزه. چقدر هم تاج گل فرستاده بودند. شاخه‌های بلند ارکیده که لابلایشان سرخس تابیده بود. تا چندین روز بعد از فوت، کل شرکت بوی گل می‌داد و بهاره با هر نفسی که فرو می‌داد زور می‌زد تا لبخند نزند و مثل مابقی کارمندان شرکت غمگین و سوگوار به نظر برسد. بهاره از سالن شرکت رد شد و به چند تا از همکاران نزدیک‌ترش سر تکان داد. بی‌اختیار یاد چند سال پیش افتاد که خودش هم قاطی همین‌ها می‌نشست، دورانی که هنوز منشی بود. نگاه کنجکاو همکاران سالن‌نشینش را حس می‌کرد، حتی بعضی از زنان با لبخندی محو او را که از سالن دور می‌شد بدرقه می‌کردند. درِ اتاق مهرداد بسته بود. مردد بود که در بزند و همین سر صبحی برود جعبه‌ی کوچک کراسان را بهش بدهد یا صبر کند و مثلاً ۱۰ صبح که می‌دانست مهرداد اولین نسپرسوی روزش را می‌خورد برود سراغش و کراسان‌ها را بگذارد روی میزش. اینجوری بهتر بود، چون فرصت می‌کرد قبلش کراسان‌ها را توی ماکروفر گرم کند تا بوی کره‌شان دربیاید. در اتاق خودشان باز بود. مریم پشت میزش نشسته بود. صبح بخیر گفت، در را پیش کرد و نشست پشت میزش. دو سال می‌شد که به این اتاق دو نفره منتقلش کرده بودند. قوسِ پیشرفتش در شرکت نرم و سریع بود. از منشی‌گری تا حسابداری و حالا هم که مدیر مالی؛ پشت سرش می‌گفتند که نان ریخت و قیافه‌اش را می‌خورد اما این‌جور حرف‌ها در محیط‌های کارمندی چیز جدیدی نیست. از چند ماه پیش حتی کاله هم بهش پیشنهاد هوس‌انگیزی داده بود اما بهاره جواب قطعی نداده بود. دلش به آینده‌ی کاری‌اش در شرکت روشن بود و مضاف بر این بحث مهرداد بود و حالا هم که با فوت مهندس پاپازیان به نظر می‌رسید که بالاخره گره‌گوره‌ها از کارشان باز شده. بهاره روز اول زیردست مریم بود، اما حالا هم از لحاظ حقوق و مزایا و هم از لحاظ اختیارات دو پله از او جلو زده بود. البته که بین خودشان اینها اهمیتی نداشت. از چند سال پیش دوست شده بودند و حالا حتی خارج از شرکت هم معاشرت می‌کردند. کلاس پیلاتس، خرید، کافه، رستوران. حتی اولین باری که مهرداد دعوتش کرده بود خانه‌اش با مریم رفت. خانه‌ی اصلی‌اش که نه، چون مهرداد هنوز رسماً و اسماً پیش پدر و مادرش زندگی می‌کرد؛ یعنی آن دوران، حالا که پدرش به رحمت خدا رفته بود و دیگر پدری در کار نبود. آن شب کذایی بهاره را خانه‌ی مجردی خودش در مجتمع «آ اس پ» دعوت کرده بود. به صرف استیک. بهاره هم با مریم رفته بود. به خودِ مهرداد هم گفته بود که با مریم می‌رود. مکثِ مهرداد پای تلفن را متوجه شده بود ولی آن مکث لزوماً معنی به‌خصوصی نمی‌داد، شاید اصلاً حین همان مکث بود که مهرداد به ذهنش رسید مصطفی را هم دعوت کند و چهارتایی استیک بخورند. مریم هم موقع شنیدن پیشنهاد مهرداد، یعنی پیشنهادِ اینکه مصطفی هم به جمع‌شان بپیوندد مکث مشابهی کرده بود. مصطفی طبقه پایینی شرکت می‌نشست. رفیق زمان دبیرستان بودند. اصلاً به کمک مصطفی بود که مهرداد توانست دیپلمش را بگیرد، توانست سد کنکور را پشت سر بگذارد و حالا گیریم جهشش از روی سد کنکور کمی دشوار بود، یعنی صنایع بوشهر قبول شد و بعد از دو ترم با کمک روابط مهندس پاپازیانِ خدابیامرز انتقالی گرفت به دانشگاه علم و صنعت و دوباره با مصطفی هم‌کلاسی شد. در دانشگاه هم مصطفی زیر بال و پرش را گرفت، حتی سر ریاضی مهندسی خودش جای مهرداد رفت امتحان داد، ۱۹ هم گرفت؛ چندتا درس بدقلق دیگر هم بود که با حفظ کردن نمی‌شد کاریش کرد، یعنی تا شب امتحان مهرداد زور می‌زد اما آخر سر خودش هم قبول می‌کرد که مصطفی را جای خودش بفرستد. لزوماً هم خنگ نبود، منتها همان هوشِ کندی که داشت به خاطر اضطرابِ شب امتحان دود می‌شد و به هوا می‌رفت. همه هم از این جزئیات خبر نداشتند. اما بهرحال خاندان بزرگ پاپازیان، جز اصالت و خوش‌نامی قدرشناس هم بودند و معلوم بود که خانم مهندس، یعنی مادرِ مهرداد، حواسش به دوستِ خوب پسرش بود و توصیه‌اش را پیش مهندس پاپازیانِ مرحوم کرده بود. مصطفی و مهرداد در شرکت کمی از هم دور شده بودند. این طبیعی‌ست. البته اینکه مصطفی به طبقه پایین شرکت نقل مکان کرده بود به انتخاب خودش بود؛ دلش نمی‌خواست راه به راه رفت و آمد بهاره به اتاق مهرداد را ببیند. جز این، موقعیت دو همکلاسیِ سابق هم متفاوت بود. مصطفی صرفاً کارمندی کوشا بود اما مهرداد مدیرعاملِ آینده‌ی شرکت بود، این را همه می‌دانستند. حتی وقتی مهندس پاپازیانِ پدر هم زنده بود مهرداد را در جلسات مهم با کاله و میهن و بقیه کله‌گنده‌ها می‌برد. می‌خواست قبل از مرگش چهره‌ی جانشینش را بشناسند و می‌دانست که مهرداد به این حمایت‌ها و هل دادن‌ها و تربیت‌ها نیاز دارد، چون آن جنمی که مورد نظر پدرِ سپیدمو بود را نداشت. مهندس پاپازیانِ کبیر اینها را می‌دانست، اصلاً بزرگترین نگرانیِ سال‌های آخر عمرش همین بود، همین که شرکت بعد از مرگش رو به زوال نرود. در کل که خیالش جمع بود. دوتا برادرش اعضای مادام‌العمر هیئت مدیره‌ی شرکت بودند. می‌دانست حتی اگر خودش در این دنیا نباشد، دو برادرش قطعاً نمی‌گذاشتند که جوانی با جهل و بی‌تدبیری دودمان شرکت را به باد بدهد. خاندان پاپازیان امکان نداشت چنین اجازه‌ای بدهد. جز اینها، مهندسِ مدبر در زمان حیاتش خیلی مایل بود که مهرداد با وصلتی صحیح آینده‌ی شرکت را تضمین کند. حتی چندباری دخترِ کاله را به مهرداد پیشنهاد داده بود. با اسم کامل هم خطابش کرده بود: ملک مهرداد. پدر و مادر جفت‌شان برای امورات مهم از این اسم استفاده می‌کردند وگرنه باقی مواقع پسرشان را مهرداد صدا می‌کردند؛ همان مهرداد دوست‌داشتنی و لوس که صرفاً قد بلند کرده بود ولی عقلش در حد نوجوانی‌اش باقی مانده بود؛ نوجوانی که فقط دوست داشت بسکتبال بازی کند و پیتزا و سیب‌زمینی‌سرخ کرده بلمباند، پلی‌استیشن بزند و بعدترها، با پاجروی دو درش جردن را بالا پایین کند. آن چند باری که پدرش بحث ازدواج را پیش کشید مهرداد سکوت کرد و بی‌اختیار سرش را پایین انداخت. جرأتش را نداشت که بگوید از مدیر مالی شرکت خوشش می‌آید. از بهاره. کل این سال‌ها هم حواسش بود که کسی بو نبرد. تمامی ملاحظات را رعایت می‌کرد. با بقیه‌ی کارمندان گرم و صمیمی حرف می‌زد اما در‌فضای شرکت امکان نداشت که بهاره را به اسم کوچک صدا کند. با این‌حال حرف پشت سرشان کم نبود. مثلاً آن چهار روزی که دوتایی مرخصی گرفته بودند برای سفر به استانبول دیگر حتی آبدارچی شرکت هم ماجرا را فهمیده بود. بهاره دل خوشی از این پنهانکاری‌های مهرداد نداشت، اما می‌فهمید که دست و پایش بسته است. موانع پیش روی‌شان را می‌دید. ملاحظات خانوادگی و شغلی مهرداد را می‌فهمید. می‌دانست مهندس پاپازیانِ کبیر و عموهای مهرداد چنین رابطه‌ای را تأیید نمی‌کنند ولی در عین حال به محبتی که بین‌شان جاری بود ایمان داشت. محبت که نه، مدتها بود وارد مرحله‌ی بعدی شده بودند. بعد از آن شب که مهرداد ضخیم‌ترین استیک را در بشقاب بهاره گذاشت ماجرایشان جدی‌تر شد. همان شبی که نگاه‌های بیمارگونه‌ی مصطفی معذبش کرده بود. نگاه‌هایی خیره به گردن و یقه‌اش. هر زنی سنگینی این خیرگی‌های غیرارادی را می‌فهمد. حتی امیدوار بود مصطفی و مریم گرم بگیرند، چون جدای همین جزئیات آزارنده، در کل مصطفی مرد موجهی بود و همه در شرکت اتفاق نظر داشتند که کارمند آینده‌داری‌ست و دوستی قدیمی‌اش با پسرِ مدیرعامل هم برکسی پوشیده نبود. هنوز هم مهرداد هروقت در کارش به خنسی برمی‌خورد به دو‌ می‌رفت طبقه‌ی پایین سراغ رفیق قدیمی و زبر و زرنگش. بهاره این تعریف و تمجید‌ها را به مریم هم گفته بود. مریم نه اینکه حرف دوستش را قبول نداشته باشد، اما می‌گفت کوچکترین نشانه‌ای در رفتار مصطفی ندیده که بشود به علاقه و محبتی نهانی ترجمه‌اش کرد. حتی همان شب که بهاره و مهرداد به هوای جمع کردن ظرف چرک‌ها غیب شدند توی آشپزخانه، مصطفی تلویزیون را روشن کرد و خیره شد به بازی فوتبال والنسیا با اتلتیکو مادرید. یک کلمه هم با مریم حرف نزد. انگار که آنجا نیست. وسط‌هایش هم با حالی کلافه رفت سمت آشپزخانه ولی پا شل کرد، تو نرفت و عوضش پیچید سمت دستشویی. اینها که مال قبل است، فضای شرکت بعد از فوت مهندس پاپازیان جور دیگری بود. مهرداد تا چهلم پدرش سر کار نیامد. تازه دو-سه هفته می‌شد که با ریختی پکر و ریشی توپی دوباره برگشته بود سر کار. چقدر هم این ظاهر جدید بهش می‌آمد، شبیه جیم موریسون شده بود. این را بهاره به مریم گفته بود؛ همان روز اولِ ورودِ پسر عزادار. اولین کار هم مهرداد دستور داده بود درِ اتاق‌های مدیرعامل سابق را قفل کنند. به بهاره گفته بود قصد نقل مکان به اتاق پدر را ندارد و همین اتاق خودش را ترجیح می‌دهد. کرکره‌هایش را هم داد پایین تا پارتیشن شیشه‌ای کور شود و از سالن دید نداشته باشد. بهاره سرزنشش نکرد، اما چیزهایی درباره‌ی آینده و اقتدار شرکت گفت، درباره‌ی وظیفه‌ی مهرداد در قبال این مؤسسه‌ای که حالا سرنوشتش نیاز به دستانی کاربلد و خبره داشت. همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها را کرد تا نشان بدهد که شرایط بغرنج مهرداد را می‌فهمد و تنها آخرش بود که زیرکانه اشاره‌ای کرد به قول و قرارشان. مهرداد این حرف‌ها را از بر بود. اصلاً یادآوری همین وظایفش بود که اینقدر ذهنش را مشغول می‌کرد. نه اینکه از پس‌شان برنمی‌آمد، اما از پس خانواده‌اش، از پس مادرش و عموها و مابقی پاپازیان‌ها برنمی‌آمد. بعد از هفتمِ مرحوم بود که تازه متوجه شد قضیه چقدر برای پاپازیان‌ها حیثیتی است. به مادرش مختصری درباره‌ی علاقه‌اش به مدیرمالی شرکت گفت. مادرش گفته بود به همین سرعت می‌خواهی نام پدرت را لجن‌مال کنی؟ بعد هم تا چند روز فقط گریه و زاری کرده بود و معلوم هم نبود ضجه‌های پیرزن برای مرگِ شوهر سرطانی‌اش بود یا به خاطر غم و غصه‌ای که از حرف مهرداد به دلش نشسته بود. ملک‌مهرداد انتظار چنین چیزی را نداشت. تنها مانع را پدرش می‌دید که حالا دیگر نبود. امید محوی داشت که بعد از مرگ پدر بتواند طبق میل خودش رفتار کند، طبق میل خودش شرکت را اداره کند و مهم‌تر از همه، با زنی که دوست دارد ازدواج کند. مهرداد چیزی از این مخالفت‌ها به بهاره نگفته بود. آن قیافه‌ی سرگشته‌اش بیشتر از اینکه بابت مرگ پدر باشد بابت همین بلاتکلیفی‌اش بود. نه می‌توانست بی‌خیال وظایفش در شرکت و اعتبارِ پاپازیان‌ها بشود و نه می‌توانست از بهاره چشم بپوشد. حتی اگر می‌خواست کل ماجرا را لغو کند و بزند زیر میز، هم‌زمان بایستی بهاره را هم اخراج می‌کرد، چون نمی‌شد که این چند سال مغازله و قول و قرار را به گند بکشد و بعد هم بهاره راست راست در شرکت راه برود و او ببیندش و بهاره او را ببیند و وانمود کنند که هیچی نشده و همه چیز خوب است، نمی‌شد که. هیچ چیزی خوب نبود. بهاره این چیزها را می‌فهمید اما ته دلش امیدوار بود، و این خاصیت حرف‌های عاشقانه‌ایست که بین دو نفر رد و بدل می‌شود، دل را گرم می‌کنند و استوار، گرچه شاید کوچکترین اعتباری به‌شان نباشد، مثل مابقی حرف‌های آدم‌ها که عمدتاً باد هوا هستند. آن روز صبح هم مریم و بهاره حین چک کردن ایمیل‌های کاری همین حرف‌ها را می‌زدند. مریم شک نداشت که مهرداد به زودی با پیشنهادی مهیج می‌آمد سراغ بهاره و حتی با آب و تاب دادن به جزئیاتِ ماجرا شیطنت ریزی هم می‌کرد، تا جایی که بهاره با خنده بهش گفت خفه شو مریم! اما مریم ادامه داد و گفت همه‌ی شرکت دارند از فضولی می‌میرند. راست هم می‌گفت. بعد هم پا شد زونکنی زد زیر بغلش، آیپدش را برداشت و رفت طبقه‌ی پایین برای جلسه. چند دقیقه بعد که مصطفی او را دید بلافاصله دست از کندن گوشه‌های ناخنش برداشت، با خودش فکر کرد بهترین و آخرین فرصتی‌ست که بتواند تنها با بهاره حرف بزند. انگشت وسط زخمی‌اش را مکید تا ردی از خون نداشته باشد، پیراهن راه‌راهش را صاف کرد، شکمش را داد تو، پله‌ها را گرفت رفت بالا. دم در اتاق بهاره تقه‌ای زد و رفت تو و در را پشت سرش بست. بعد از کمی خوش و بشِ کارمندی سکوت کرد و بعد یکباره، شبیه استفراغی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد کل ماجرا را پاشید بیرون. گفت دیگر نمی‌تواند. گفت از همان روز اولی که بهاره وارد شرکت شده از او خوشش آمده. بعد خودش را تصحیح کرد. گفت عاشقش بوده. هنوز هم هست. گفت قبل از اینکه بیاید اینجا استعفایش را نوشته. اگر بهاره پیشنهادش را قبول نکند می‌رود و استعفایش را تقدیم مدیرعامل جدید می‌کند و بعد هم گم و گور می‌شود. چون دیگر نمی‌تواند هر روز و هر روز این رنج را مقابل چشمانش تحمل کند. حتی نقل مکانش به طبقه‌ی پایین هم فایده‌ای نداشته. گفت هر باری که بهاره بادلیل و بی‌دلیل می‌رفته توی اتاق مهرداد، او بخشی از گوشت‌های کنار ناخنش را با دندان می‌کنده. بعد انگشتان پاره‌پاره‌اش را نشان بهاره داد. اینجا بود که بهاره دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. می‌دانست که نباید بخندد. حتی می‌ترسید که خنده‌اش باعث جری شدن یا حتی خشونت مردِ مستأصل شود. مصطفی سعی کرد جلوی لرزش صدایش را بگیرد. اما نمی‌شد. باز خوب شد بهاره پرید وسط حرفش که مگر تو از ماجرای من و مهرداد خبر نداشتی؟ می‌دانستی که… مصطفی با همان صدای لرزان ادامه داد. گفت توی شر کت همه می‌دانند. همه می‌دانند که مهرداد هیچ وقت با تو ازدواج نخواهد کرد. حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند. پاپازیان‌ها نمی‌گذارند. حتی اشاره کرد که مهرداد او را بازیچه‌ی خودش کرده، اشاره‌ای به کثافت‌کاری‌های مهرداد در آپارتمان مجردی‌اش کرد، در «آ اس پ». بهاره چاره‌ای نداشت جز اینکه وانمود کند سرش شلوغ است اما مصطفی با همان صدایی که لبِ مرزِ شکستن بود و شبیه قارقار شده بود ادامه داد. گفت در جلسه‌ی سهامداران بوده. از توافقات سری عموهای مهرداد خبر دارد. گفت مهرداد احمق است که فکر می‌کند توانایی‌اش را دارد برخلاف نظر پاپازیان‌ها کاری کند. گفت مهرداد کودن است. از بچگی همین بوده. گفت کل تحصیلاتش را مدیون من است و به خودش بود الآن دیپلم هم نداشت. بعد هم ادامه داد که علی‌رغم اینکه دشوار است، اما بر همه‌ی این چند سال لاس زدن‌های بهاره و مهرداد چشمپوشی می‌کند، بر سفر استانبول و دوبی چشم‌پوشی می‌کند. گفت ما شبیه همیم، به هم می‌خوریم، تو به آنها نمی‌خوری، آنها همیشه اربابند و تو همیشه رعیت، باهوش‌تر از اینی که چیزی به این سادگی را نفهمی. اینجا بود که بهاره نگاهی سرد بهش انداخت و با انگشت لاک‌زده‌اش در اتاق را نشانش داد. مصطفی انگشت زخمی‌اش را دوباره مکید. این تنها کاری بود که می‌توانست بکند، حتی در را هم پشت سرش نبست، از سالن هم که رد می‌شد سعی کرد با کسی چشم توی چشم نشود. اما فرقی هم نداشت چون همه‌ی کارمندانِ سالن روی صندلی‌های چرخانشان جوری چرخیده بودند که به راحتی بتوانند مسیرِ خروجِ مردِ مغموم را دنبال کنند، نزولش به طبقه‌ی پایین را رصد کنند و بعد هم با هیجان در مورد آنچه دیده بودند شور و مشورت کنند. بهاره پا شد و در را بست. از این ابراز عشقِ نابهنگام مصطفی تعجب کرده بود. بعد هم کراسان‌ها را گذاشت توی ماکروفر پاناسونیک کنار اتاق‌شان و سعی کرد این ناملایمتِ بی‌اهمیت را فراموش کند. بوی کره‌ی کراسان‌ها که بلند شد ساعت ده و نیم بود و بهاره با شالی که دور گردنش افتاده بود رفت سمت اتاق مهرداد، شال گوچی که مهرداد دو سال پیش برایش گرفته بود. وارد دفتر که شد همان اضطراب سر صبح دوباره به جانش افتاده بود. رفتار گنگ و نسبتاً سرد مهرداد هم بی‌تأثیر نبود. مهرداد حتی نگاهش هم نمی‌کرد. به صفحه‌ی ۳۲ اینچی مانیتورش خیره بود و به خوش و بش‌های بهاره پاسخ‌های کوتاه و ضربتی می‌داد. به بهاره گفت اتفاقاً خودش می‌خواسته بیاید سراغش و با هم حرف بزنند. ولی حالا که بهاره آمده بود فرقی نداشت، می‌شد همین جا هم حرف بزنند. می‌دانست توانش را ندارد به بهاره بگوید قضیه از چه قرار است. مضاف بر اینکه خودش هم نمی‌دانست که تکلیفش چیست و کار درست کدام است. گاهی فکر می‌کرد که گور بابای پاپازیان‌ها و اعتبارشان و کل صنایع لبنی ایران، فکر می‌کرد دستِ زنی که دوست دارد را بگیرد و با پاجروی دو درش گاز بدهد سمت فرودگاه و از آنجا هم فرار، فرار به جایی که دست احدالناسی بهشان نرسد. گاهی یاد حرف‌های مادرش و عموهایش می‌افتاد. حتی یاد حرف‌های مصطفی. چند روز پیش خودش نظر مصطفی را پرسیده بود و او هم بعد از کمی تردید، رک و راست بهش گفته بود که ازدواج با بهاره برای او غلط است. تمام. هیچ اما و اگری ندارد. پسرِ مهندس پاپازیانِ کبیر نباید با منشی سابق شرکت ازدواج کند و روی «نباید» هم کلی تشدیدِ نالازم گذاشته بود. جلوی همکلاسی قدیمش خردمندانه و بی‌لکنت حرفِ منطقی را زده بود. حرفی که هیچ کسی به درستی‌اش شک نداشت. مهرداد به همین چیزها فکر می‌کرد و آخرین سؤال بهاره را بی‌جواب گذاشته بود. سؤال اینکه در مورد چه مطلب مهمی می‌خواسته با او حرف بزند؟ فنجان نسپرسو را بو کشید. گازی از کراسان زد. اما دلش به هم پیچید. پاشد و از پنجره‌ی دفترش نگاهی به درختان پارک قیطریه انداخت. پشتش به بهاره بود. نمی‌توانست نگاهش کند. نمی‌توانست چهره‌ی نگران بهاره را ببیند و آب نشود، چه برسد به اینکه حرفی بزند. بعد یاد تهدید عمو سیامکش افتاد. یاد پوزخندش. یاد انگشتِ قلمی عمویش که مثل نیزه‌ای تیز به سمتش نشانه رفته بود و لابلای تحبیبِ برادرزاده‌اش، خیلی واضح تهدیدش هم می‌کرد. تهدید به اینکه اعتبار خانوادگی و شغلیِ نسل اندر نسل پاپازیان‌ها چیزی نیست که پسری ۲۸ سالی به بازی بگیردش. از توافق‌های مقدماتی‌شان با کاله گفته بود. قراردادی که آینده‌ی شرکت را تضمین می‌کرد. مهرداد وقتی رویش را برگرداند به سمت بهاره ته فنجانش را سرکشید ومُقطع به بهاره گفت نمی‌دانم… نمی‌توانم… گیج و کلافه‌ام… گفت عاشقش است. گفت حاضر است هر کاری کند ولی دل او را نشکند. چیزهای دیگری هم گفت. اما بهاره نمی‌شنید. لازم نبود بشنود. باهوش‌تر از این بود که ادامه‌ش را حدس نزند. نشست روی مبل. مهرداد ادامه داد که اما… اما نمی‌تواند وظایفش را نادیده بینگارد. چیزی درون بهاره از هم گسیخت. وقتی هم که شروع کرد به حرف زدن مهار کلام دست خودش نبود. کلامی هم لازم نبود، چون هرچه لازم بود را شنیده بود. با این‌حال رو به مهرداد گفت این عشق نیست. سعی کرد به خودش مسلط باشد. گفت عشقی که از پس موانع برنیاید مفت نمی‌ارزد. زور و رمقی ندارد، وهن عشق است. می‌خواست بگوید عشقت را بینداز جلوی سگ ولی حدس زد این را بدون گریه نمی‌تواند بگوید. همین جاها بود که مصطفی چند تقه به در زد، و با اینکه در پیش نبود و کاملاً بسته بود، بدون اینکه پاسخی از مهرداد بشنود دستگیره‌ی در را چرخاند و وارد دفتر شد. مهرداد گفت زمان مناسبی نیست. بهاره هم حرف‌های تب‌آلودش را قطع کرد. مصطفی نمی‌دانست خطاب به کدام‌شان حرف می‌زند، شاید خطاب به مهرداد، چون حرف‌هایش رنگ و بوی اعتراف داشت. مهرداد انتظارش را نداشت. بهاره ترجیح داد که ادامه‌اش را نشنود، چون کلش را کمی قبل‌تر شنیده بود. کراسان خودش را دست نزده بود. قهوه‌اش را هم همینطور. یخ کرده بود. از روی مبل پاشد. مصطفی سر راهش بود و برای همین تقریباً مجبور شد هلش بدهد به کناری تا بتواند برود بیرون. شالش از روی شانه‌هایش لغزید و افتاد کف دفتر مهرداد. دفترِ مهرداد پاپازیان، مدیرعامل جوان شرکت. هر دو مرد میخکوب تماشایش کردند که چطور از دفتر خارج شد و حتی نگاه‌شان هم نکرد چه برسد به خداحافظی. بهاره در دفترِ خودش سریع نشست پشت کامپیوتر. ایمیل هایش را سُر داد پایین و پایین تا بالاخره پیدایش کرد. پینشهاد دعوت به همکاری کاله. همان پیشنهاد مهیج. شروع کرد به تایپ کردن. محکم. جوری که ممکن بود کلیدهای کیبرد زیر ضربات انگشتانش بشکنند. متأسفم از پاسخ دیرهنگام… و بعد که ایمیلش تمام شد یکی دیگر نوشت، خطاب به هیئت مدیره‌ی شرکت. بعد هم کیفش را برداشت و زد بیرون. روی یکی از نیمکت‌های پارک قیطریه که نشسته بود و سیگار می‌کشید مریم سراسیمه آمد به سراغش. بغلش کرد. محکم فشارش داد. اما بهاره حتی قطره‌اشکی هم نیفشاند.

* براساس تراژدی «بِرِنیس» نوشته‌ی راسین

شش روز از یک زندگی بی‌هیجان در کشوری پرهیجان

یک

صبح که پاشدم دیدم گربه روی قالیچه عق زده. هنوز مرطوب بود اما تازه‌ی تازه هم نبود. شاید مال یک ساعت قبل. خودم هم زود بیدار شده بودم. هشت. شاید هم نُه. یادم نیست. معمولاً هشت ساعتم را کامل می‌خوابم. اگر نخوابم از همین آدم نچسبی که هستم هم نچسب‌تر می‌شوم.

با یک قاشق عق‌ها را جمع کردم. قلقش همین است. قبل از دستمال کشیدن باید با قاشق جمع کرد. وگرنه پخش می‌شود و گه می‌زند به همه جا. بعدش یک لکه‌ی دیگر هم پیدا کردم. روی آن یکی قالیچه‌ی کاشانم که دوستش دارم. رفتم تراشیده‌های توی قاشق را خالی کنم توی سطل، دیدم لبه‌ی لگنش اسهال کرده. حالم بد شد. بوی بدی می‌داد. صبحانه نخورده بودم و نمی‌توانستم تمیزش کنم. بعد هم نگران خودِ گربه شده بودم. دیدم برخلاف هر روز صبحش هیجان ندارد و لمیده گوشه‌ی هال. لای پاهایش و پشت دمش هم کثیف شده بود. باید می‌بردمش دامپزشک نشانش می‌دادم. اما قبل از آن باید تمیزش می‌کردم. باید می‌شستمش. شامپویش را هم نداشتم چون خانه‌ی پدرم جا گذاشته‌امش و گوگل هم می‌گوید شامپوی انسان پ‌هاش‌اش به سگ و گربه نمی‌سازد. نمی‌دانم، صحت‌سنجی اطلاعات گوگل از من برنمی‌آید. علت مرضش را هم نمی‌دانم. شاید مال سوپ گردن دیروز باشد. برای خودم بارکرده بودم اما گربه هم خیلی از گوشتش خورد. رشته رشته می‌کردم و می‌گرفتم بالا، روی دوپایش بلند می‌شد، با یک دستش دستم را پیش می‌کشید و بعد در یک ضربت گوشت را می‌خورد. با ولع. زیاد خورد. شاید اسهال امروزش مال همین باشد. شامپو هم رفتم خریدم. خاک لگنش را هم عوض کردم. افتضاح بود. از خودم خجالت کشیدم که اینقدر صاحب بدی هستم، اینقدر دیر به دیر خاکش را عوض می‌کنم. لگن را هم بردم توی حمام با وایتکس بشورم. گذاشتم خیس بخورد. موقع پر کردن لگن آب زیادی داغ بود و بخار کرد. ابر متراکمی از بخارِ وایتکس خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم به صورتم نزدیک شد. سریع زدم بیرون. چند سرفه کردم. متنفرم از اینکه از سرِ بلاهت به خودم آسیب بزنم.

نهار هم همان باقیمانده‌ی گردن دیشب را خوردم. با کمی کته. قابلمه‌ی گردن، شب را روی اجاق خاموش مانده بود. یادم رفته بود بگذارمش توی یخچال. اما گمانم خراب نبود. برای شام هم املت دارم. با سوسیس و قارچ و پیاز و فلفل و کلم بروکلی و پنیر گودا. پنیر گودای کاله. پنیرهای کاله همه‌شان یک مزه‌اند. گودا و چدار و مابقی اسامی ساختگی که ای کاش برای همیشه از یادم بروند. ولی پنیرهایش بد هم نیستند. کار راه‌اندازند.

منتظرم اگر گربه تا فردا خوب نشد فردا ببرمش دکتر. بعد از ظهر هم که آمدم خانه یکراست رفتم سراغ لگنش ببینم چه کار کرده. هنوز اسهال بود، اما خیلی کمتر، انگار شکمش کمی سفت شده بود. نگرانم مبادا به خاطر گردن نباشد و مثلاً سرطان روده گرفته باشد. لگن و تیکه‌خاک کلوخ شده را از نزدیک بازرسی کردم ببینم ردی از خون دارد یا نه. نداشت. یا حداقل اگر هم داشت من ندیدم. نمی‌خواهم ببینم. بعدش فهمیدم ترس از دست دادن گربه در چه لایه‌های عمیقی از روانم رسوخ کرده. چون از صبح که این ماجراها پیش آمد «سرطان روده» به ذهنم خطور نکرده بود. کلمه‌اش را تلفظ نکرده بودم. اما انگار ترسش آن زیر می‌لولیده. برای خودش نشو و نمو می‌کرده. گنده می‌شده. منتظر موقعیت بوده تا با لباس کلمه از دهانم بپرد بیرون.

دو

دیروز دوباره گردنم گرفت. از صبح که بیدار شدم قفل بود. دیکلوفناک خوردم که گویا برای گردن جواب می‌دهد. ۱۰ جلسه فیزیوتراپی‌ام تمام شده اما فکر کردم یک جلسه اضافی بروم. اما هوا اینقدر چرک بود که نرفتم. طرفهای بعد از ظهر که کلافه بودم، از سایت پول‌تیکت یک استخر نزدیک پیدا کردم. عکسش هم جوری بود که بزرگ بنظر می‌رسید. استخر دانشگاه شهید رجایی در خیابان شعبان‌لو. با تخفیف پول‌تیکت شد ۲۳ تومن. استخرش هم بزرگ بود اما چندان تمیز نبود. همان اولش که هنوز خیس از دوش بودم و کنار آب ایستاده بودم تا جایی خلوت پیدا کنم، شناگری رسید لب استخر و اخ تف گنده‌ای انداخت روی راه‌آبِ آن کنار، بعد هم دو مشت آب پاشید رویش. کِش آمدن خلط را دیدم. چند بار وسط شنا حس کردم مخاط‌های نازک‌شده‌ای به صورتم می‌خورند. با اینحال ۴۰ دقیقه شنا کردم. بهترین درمان است برای گردنم. فقرات و عضلاتم را سبک می‌کند. بعد هم چندین بار فرو رفتم کف استخر. سه متر عمقش بود و جان می‌داد برای این کار. با فشار، هوا را از دماغم بیرون می‌دادم و می‌رفتم کف استخر، پا می‌زدم به کف و برمی‌گشتم بالا. از بچگی این کار مورد علاقه‌ام بود و بعد هم یاد استخر روباز فاز سه‌ی اکباتان افتادم. درختان دورش. آب سردش. یاد دوستم شکیب افتادم که نمی‌شود بهش گفت ”دوست“، چون فقط  همان چند بار در استخر دیده بودمش. الان هم ۳۰ سال است که ندیده‌امش. ولی چرا اسمش یادم مانده؟ حتی مغزم را بچلانم می‌توانم طرح محوی از صورتش را هم به خاطر بیاورم. دوتا پسربچه لب استخر می‌رفتیم پایین و برمی‌گشتیم بالا هوا می‌گرفتیم. توی آب. مطلقاً به آینده فکر نمی‌کردم و اگر هم می‌کردم امکان نداشت خودم را، خودِ امروزم را بتوانم پیش‌بینی کنم. خودِ امروزم کیست؟ مرد بیمارِ تنهایی که در استخری غریبه لای تعدادی مرد شکم‌گنده و اخ تف‌هایشان دست پا می‌زند و خودش را کش می‌دهد و سبک می‌شود و به ارشمیدس فکر می‌کند، به اینکه چرا غوطه‌وری در آب سبک‌مان می‌کند.

توی رختکن پیرمردی دیدم با ویلچر. یک پسر هم بود که انگار سندروم داون داشت. مایو‌ی سرهمیِ بندی تنش بود. مرد ویلچری باهاش خوش و بش کرد. زیر دوش هم صدای یک دیوانه را شنیدم که مشخصاً هذیان می‌گفت. نفهمیدم داونی است یا ویلچری. کمی ترسیدم. هم سرد بود و هم لخت بودم و هم فضا غریب و کسی که اهل استخر باشد می‌داند ناآشنا بودن استخر و آدمهایش چقدر آدم را ترسو می‌کند.

در راه برگشت به خانه دل ضعفه داشتم و به این فکر می‌کردم که چه خوب شد ”مردم“ را از نزدیک دیدم. بعد لای مه‌دودها که می‌راندم متوجه شدم با این گشنگی نمی‌توانم بروم تا خانه و تازه غذا جور کنم. رفتم مهداد. یک بندری خوردم و یک دوغ لیوانی خوشگوار. ۱۵ تومن. صاحب مهداد روی بازوهایش خال‌کوبی داشت. چیزی نوشته بود که نصفش زیر آستینِ کوتاه پیراهنش گم بود. داشت به دوتا سرباز نصیحت می‌کرد. آنها ساندویچ‌شان را می‌خوردند و سر تکان می‌دادند. مهداد نصیحت می‌کرد. در مورد ترک سیگار. فکر کردم اگر از من در مورد سیگار بپرسد چی باید جواب بدهم. خودش گفت همه کاری کرده. تریاک، شیره، عرق و غیره و غیره. می‌گفت هیچ‌کدام جواب نیست. می‌گفت الان یک سال است سیگار هم نمی‌کشد. به کاشی‌های در و دیوارش هم چندجا عکس‌برگردان‌های «سیگار کشیدن در این مکان ممنوع است» چسبانده بود. عکس‌برگردان‌ها هر کدام عرض دوتا کاشی را می‌پوشاندند و کنارشان لوگوی بیمه‌ی البرز بود.

سه

پنجشنبه صبح. با زنگ اسحاق بیدار شدم. هنوز نُه نشده بود. در را برایش زدم. موتورش را آورد توی حیاط. کلاه کاسکتش را آویزان دسته‌اش کرد. همان‌جور خواب و بیدار راهنمایی‌اش کردم. گفت صبحانه خورده. چایی گذاشتم. کهنه‌های میکروفیبر کثیف را از لباسشویی در آوردم، معذرتخواهی کردم که یادم رفته کهنه‌ها را بشورم. گفت ایرادی ندارد و درجا شستشان و پهن کرد روی شوفاژها. واقعاً هم یادم رفته بود. شب قبلش قبل از اینکه خوابم ببرد و پهلو به پهلو می‌شدم یادم افتاده بود که کهنه‌ها چرکند ولی دیگر دیر بود. خودم هم دست به کار شدم؛ پا به پای اسحاق. شروع کردم جمع‌آوری خرده‌ریزهای پخش و پلا دور خانه. به تجربه می‌دانم که کارگر می‌آید باید بالا سرش وایساد وگرنه خوب کار نمی‌کند. با آن صمیمیت مسخره‌ام و با آن «چاکرم و مخلصم» و «خسته شدی بیا چایی بخور» کار پیش نمی‌رود. با اسحاق کمی از گرانی نالیدیم. من هم نالیدم. صحبت اینترنت شد و گفت قطع کرده‌اند. لقمه‌ی نان و پنیر توی دهانم خشک شد و به دو رفتم پای کامپیوتر. دیدم هنوز کار می‌کند. به جویدنم ادامه دادم. گفتم قالیچه‌ها را جارو دستی بزند، جارو دستی‌ای که شب قبلش بعد از بندریِ مهداد از ابزارفروشی روبرویش خریده بودم، دقیقاً به همین قصد، چون می‌گویند برای قالی بهتر است و توی بازار فرش هم دیده‌ام همه‌ی کسبه از همین جارو دستی‌ها می‌زنند و می‌گویند جاروبرقی قاتل فرش است. فقط و فقط جارودستی، آن هم در جهت خواب پرزها. خانه کثافت بود. گرد و خاک و پشم گربه. پوست تخمه و خرده آجیل و هزارجور آشغال دیگر.

کارِ اسحاق که توی آشپزخانه تمام شد خودم مشغول طبخ لوبیاپلو شدم. هم خودم ناهار می‌خواستم و هم اینکه فکر کردم به اسحاق هم باید چیزی بدهم. یعنی ازش پرسیدم تا کی هست (چون بعضی وقتها زود جیم می‌زند) و گفت تا ۲-۳ بعد از ظهر هست و نمی‌خواستم از بیرون غذا سفارش بدهم. همین‌جوری‌اش دستمزدِ اسحاق برایم زیاد است. بارها شده که فکر کرده‌ام خودم خانه‌ام را تمیز کنم، تصمیمی مقتصدانه. البته نشده، هی نظافت را پشت گوش انداخته‌ام و هربار همینطوری می‌شود؛ خانه‌ام تبدیل می شود به زباله‌دانی، با حال استیصال و اضطرار زنگ می‌زنم به اسحاق و التماسش می‌کنم و البته او هم با من مثل مشتری هرازگاهی برخورد می‌کند. مثلاً همین بار هم که از لای کثافات و رشته‌کوه مرتفعی از ظروف چرک بهش زنگ زدم که بیاید و نجاتم بدهد برای سه روز بعدش بهم وقت داد و حتی اشاره‌ای هم کرد، یعنی متلکی انداخت، در مورد اینکه چون ”هفتگی“ و ”مرتب“ از خدماتش استفاده نمی‌کنم برای همین اصطلاحاً بین مریض بهم وقت می‌دهد. لا و لوی دکترها و مهندسها و وکلا و سرهنگان و نخبگان محل که همگی مشتری‌اش هستند. من عضو آن انجمن بزرگان نیستم.

لوبیاپلو هم زیاد درست کردم. چون بسته‌ی لوبیایم بزرگ بود. گمانم قدر ۴-۵ نفر. با ته‌دیگِ نان لواش. دارچین هم زیاد زدم. علاوه بر پودر دارچین، یک تکه از چوبش را هم انداختم تا حین دم کشیدن پلو را معطر کند. بعد هم که خودم گرسنه‌ام شد اما اسحاق همین‌طور مشغول بود. مشغول شستنِ بانکه‌های شراب. می‌نالید که خشک شده‌اند و تمیز نمی‌شوند و راست هم می‌گفت. چون گمانم ۲-۳ ماه پیش بوده که همینطور کثیف کثیف انداخته بودمشان توی بالکن تا فقط جلوی چشمم نباشند. با اسکاچ لبه‌ی مارپیچ‌خورده‌ی درها را می‌سابید و لاشه‌انگورهای خشک شده پاک نمی‌شدند. بهش گفتم زیاد زور نزند و همین در حدی که برای سال بعد ”قابل استفاده“ باشد کفایت می‌کند و دلم هم مالش می‌رفت و بوی لوبیاپلو همه جا بود. می‌خواستم نهار دوتایی با هم سر میز بخوریم که حسن نیتم را هم نشان داده باشم اما گشنگی جوری اذیتم می‌کرد که فکر کردم حالا چه کاریست و خودم زودتر بخورم و این بنده خدا هم لابد راحتتر است که تنها غذا بخورد و مجبور نباشد حین نهارش هم با من حرف بزند. خودم نشستم پای توییتر و هُلف هُلف لمباندم. کنارش هم سه تا زیتون و چند قاشق ماست و دَلار. چشمانم نور گرفتند. اسحاق هم که خسته و خیس آمد ازش معذرتخواهی کردم که گشنه‌ام بود و خوردم و گمانم حتی خوشحال هم شد. بشقابش را پر کردم و ته‌دیگ هم گذاشتم رویش. کاسه‌ی ماست هم روی میز بود. گفت ماست نمی‌خورد. پرسیدم چرا؟ گفت اگر بخورد خوابش می‌گیرد. گفتم خب حالا بعدِ ناهار یک چرتی بزند هم که چیزی نمی‌شود. اما قبول نکرد. عوضش نوشابه را قبول کرد. هرچی هم تعارف کردم باز هم لوبیاپلو بکشد قبول نکرد. گفت آخرش را به زور خورده. واقعا هم جثه‌ای ندارد. ته قوطی کوکایش را هم دیدم توی سینک خالی کرد و راستش کیف کردم. با خودم فکر کردم اگر من جای او بودم به زور هم که شده بود ته قوطی را سر می‌کشیدم و هزار جور مرض و عارضه بابت همین پرخوری یقه‌ام را می‌رفت. لای همین افکار، برای بهبود وضع گردنم کش را برداشتم و حرکات ضربدری زدم. فایده ندارد. همه می‌دانند این کارها فایده ندارد.

چهار

از غیبت پدرم استفاده کردم. تصمیم بزرگی گرفتم با تبعاتی سخت. حالا که سفر است دارم خانه‌اش را رنگ می‌زنم. بعد از ۲۵ سال. شاید هم بیشتر. سوم دبیرستان بودم که آمدیم این خانه. سختی کار بیشتر به این بود که خانه در این سالها تبدیل به آشغالدانی شده بود. پیرها اینطور می‌شوند. شروع می‌کنند انبار کردن چیزهای دور ریختنی. من هم روزهای قبل از آمدن نقاشها و چند روز اولِ نقاشی شروع کردم دور ریختن اینها. شاید اغراق باشد ولی قدر ۱۵۰تا کیسه‌ی بزرگ آشغال دور ریختم. مثلا چی؟ مثلاً ۱۰تا سردوشی مستعمل و خراب. و چندتا هم شلنگ توالت که آنها هم خراب بودند. همه‌ی اینها را نگه می‌دارد. ته کابینتها سفره‌هایی پیدا کردم اقلا مال ۳۰ سال پیش. روغنی مال همان ۳۰ سال پیش لایشان ماسیده بود و نایلون خود سفره در حال تجزیه بود. کلی هم کتاب به دردنخور. علاوه بر خودش، فرزندانِ پدرم یعنی ماها هم آشغال جمع‌کن شده‌ایم. من این را می‌دانم و برای همین به طور روزمره به خودم نهیب می‌زنم که «دور بریز، دور بریز، وگرنه می‌شی مثل اون.» بخشی از ماجرا هم دور ریختن آشغال‌های خواهرها و برادرم بود که از ایران رفته‌اند. لای آشغال‌ها که بودم احساس کردم خشمی هم قاطی این دور ریختنم شده. هر کیسه‌ای را که پر می‌کردم و می‌گذاشتم دم در زیرلب چیزهای نامفهومی می‌گفتم. احتمالاً فحش. به همراه سرفه‌های متعدد. بعلت استشمام این گرد و غبار کهنه.

نقاش که اسمش سیاوش است اینها را می‌دید و گمانم او هم روحیه می‌گرفت. می‌دید که عزمی جزم پشت نوسازیِ این خانه است. اتاق خوابها که موکت نمدی بودند را هم پارکت کردم. موکتهای نمدی. بنفش. تبدیل شده بودند به چرمی چرک. اما گمانم خلیلیِ پارکت‌کار سرم کلاه گذاشت. کارش تمیز است اما قیمتهایش حتی با افزایش دلار هم جور درنمی‌آمد. یک میزتحریر مدیریتی را هم رد کردم. نصف اتاق خواب پدرم را اشغال کرده بود و بدیهی‌ست کسی در آن خانه قرار نیست به مدیریت بپردازد. تردمیل را هم گذاشتم دیوار. هنوز فروش نرفته. اما می‌رود. حالا هم پارکت تمام شده و هم سیاوش کارش را تمام کرده. مانده برقکار که چراغهای سقفی را عوض کند و کلید و پریزهای جدید را بزند. چیزی هم به برگشتن پدرم نمانده و حالا ترس برم داشته که برگردد و داد و بیداد کند که چرا وسایلش را گم و گور کرده‌ایم. حتماً هم می‌کند. اما امیدوارم حالِ خوب خانه‌ی نو شده‌اش باعث شود زود فروکش کند. بهرحال آن اولین لحظه‌ای که کلید می‌اندازیم و وارد آپارتمان می‌شویم، به آن اولین لحظه‌ی مواجهه‌اش با خانه‌ی نو نوارش که فکر می‌کنم دست و پایم از ترس شل می‌شوند. از اضطراب. لابد پرواز طولانی احوالش را بدتر هم کرده و بدان همان نصف شب می‌خواهد شروع کند به دعوا. بهش فکر نمی‌کنم. هنوز کار مانده. باید خانه را بچینم و چندتایی هم درختچه و گلدان و گیاه بخرم که فضاهای خالی جدید زیاد توی چشم نزند، جای خالی تیغه‌ی مزاحمی که به سیاوش گفتم «جمعش کن» دیده نشود. چه لذتی داشت تماشای فرو ریختن دیوار گچی، باز شدن فضا، هجوم نور به راهرویی تاریک که دیگر نه راهرو بود و نه تاریک بلکه تبدیل به بخشی از یک هال کوچک شده بود. می‌خواستم یک فرش ۱۲متری هم برای هالش بگیرم. توی دیوار یک ساروق خوش رنگ و لعاب پیدا کرده‌ام که تنها ایرادش این است که بافت ساروق نیست، بافت مشهد است و طرح ساروق. ولی قدیمی‌ست. ایراد دیگر این است که این کارها هزینه دارد و امیدی ندارم که این پولها را پس بگیرم. همین که بابت موکت نمدی‌های بنفشش و تعویضش با پارکت بلوط سرم داد نزند باید کلاهم را بندازم هوا و اینکه بخواهم پول بازسازی خانه‌اش را هم ازش بگیرم دیگر می‌شود زیاده‌خواهی. نظر مردم هم همین است. اینها وظایف نانوشته‌ی پسر ارشد است. همه قبول دارند.

پنج

دیشب با خواهرم و پدرم در کانادا حرف زدم. ازش در مورد کانادا پرسیدم. می‌گفت همه چیز خوب است. می‌گفت روزها می‌رود و قدم می‌زند. شهر هم سربالایی سرپایینی ندارد اذیت نمی‌شود. اما انگار از دیروز سرد شده بود و می‌گفت دوتا کلاه می‌گذارد سرش. خواهرم هم ازم در مورد بیماریم پرسید و ناله‌های معمولم را زدم و گفتم رفته‌ام روماتولوژیست و آزمایش نوشته و شاید قضیه رماتیسم باشد ولی بهرحال الآن هنوز نمی‌دانم که چه مرگم است و تنها چیزی که می‌دانم این است که درد دارم. خاصیت درد همین است. تفسیرپذیر نیست. می‌دانی هست. همه‌ی دنیا هم که برای بهبودش نسخه‌های شکمی بپیچند تو خودت می‌دانی که هنوز داری درد می‌کشی. اینها را هم کمی تفت دادم. گفتم که بیماری‌ام گذشته از آن مرحله‌ای که با بهبودِ کیفیت زندگی درمان شود. بعد خواهرم ادامه داد که برای درمانم بهتر است تنها زندگی نکنم و وقتی پدرم برگشت بروم پیش او زندگی کنم. و یاوه‌هایی مشابه. پدرم هم از آن مبل کناری صدایش می‌آمد، بُل گرفته بود و می‌گفت این برای خودش غذا نمی‌پزد. که البته دروغ است. جواب مشخصی ندادم. اما از صبح تا حالا ناراحتم که چرا جواب مقتضی را بهش ندادم. چرا بهش نگفتم خودت کانادا را ول کن و برگرد تنگِ دل پدرت زندگی کن. توی آپارتمانش که اتاق به اندازه‌ی کافی دارد و حالا -به لطف زحمات من- بازسازی هم شده. از صبح دارم خودخوری می‌کنم. حرف نزده درون آدم باد می‌کند. ولی خب مردم همینند. مرد مجردی که تنها زندگی می‌کند لیاقت زندگی ندارد. باید بشود نوکر خانه‌زاد والدینش. این خلاصه‌اش است. البته مردم به این صراحت این چیزها را نمی‌گویند. ولی لِردی که ته حرفشان می‌ماند همین است. کارهای خانه‌ی پدرم هم تمام نمی‌شود. قوای من هم ته کشیده. اما خودخوری فایده‌ای ندارد. حتی مظنونم که این احوال ان‌مرغی‌ام روی درد گردنم هم تأثیر می‌گذارد. همه چیز عصبی‌ست. لااقل همه اینطور می‌گویند. عصری هم دوباره باید بروم و نایلون‌هایی که سیاوش روی وسایل خانه کشیده بود را جمع کنم. بعد هم جارو و تی و شستن پنجره‌ها که انگار گِلی چند هزارساله رویشان نشسته و هیچ چیزی از آن طرفشان معلوم نیست. تقریباً پشیمانم که چرا اصلاً این بازسازی مسخره را شروع کردم و سه هفته است که خودم را منتر این ماجرا کرده‌ام.

شش

صبح زود با آلارم از خواب بیدار شدیم. هفت و نیم. به این سحرخیزی‌ها عادت ندارم. اما حرفش درست بود. اینکه بروم بیمارستان پارس و آزمایش‌هایی که روماتولوژیست برایم نوشته را بدهم. با هم رفتیم و دوستم را گذاشتم هفت‌تیر و خودم رفتم سمت بلوار کشاورز. یک دور کوچه‌های اطراف بیمارستان را گشت زدم و چهارتا کوچه قبلش بالاخره جای پارک پیدا کردم. آینه را دادم تو. سر کوچه هم بانک پارسیان بود و خلوت. سریع کارت گمشده‌ام را سوزاندند و بعد هم پولی را شبا کردم. بعد هم رفتم بیمارستان. هم سعی می‌کردم صاف و سیخ و بدون قوز راه بروم که گردنم درد نگیرد و هم دور و بر را می‌پاییدم تا اگر پدرزن سابقم را بعد از اینهمه سال دیدم سریع بتوانم پشت ستونی قایم شوم. آن سالها که در این بیمارستان کار می‌کرد و بعید نبود هنوز هم همین جا باشد.

موقع خون گرفتن طبق معمول رویم را گرداندم. نمی‌خواستم و نمی توانستم لحظه‌ی دخول سوزن و سوراخ شدن پوست و تراوش آن قطره‌ی کوچکِ خون را ببینم. آزمایشها را که دادم رفتم لاله‌زار. رفتم برای خانه‌ی پدرم چراغ بگیرم. گمانم به سنی رسیده‌ام که برای خریدهایم می‌روم به ”بورسش“ -با علم و اطلاع از اینکه قیمتها در سرتاسر شهر دیگر ”شرکتی“ شده‌اند. فایده‌ی این قبیل علم و دانش‌ها چیست وقتی بهشان عمل نمی‌کنم؟ انگار که نیروی درونی مرا می‌کشد به سمت چیزی که بلاواسطه می‌دانم درست است و چنین نیرویی هم بود که باعث شد سر از لاله‌زار و کوچه برلن دربیاورم و حتی همین که در بورسش هم با اطمینان خرید نکردم خودش نمود دیگری از همین مکتب فکری‌ست. چندین و چند مرتبه لاله‌زار را بالا پایین کردم چون می‌گویند هیچ وقت از اولین جا خرید نکن. من هم نکردم. توسقفی‌ها را از یکی خریدم که نمایندگی بود و حتی نمی‌دانم از بقیه ارزانتر می‌داد یا نه. فقط خسته شده بودم و دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم، دیگر نمی‌توانستم در حالی که چیزی بلد نیستم ادای کاربلدها را دربیاورم و از فروشنده‌های ایکبیری لاله‌زار در مورد کالاهای تخمی‌شان سوال کنم. در مورد لوسترها هم نتوانستم تصمیم بگیرم. از لوسترهای قدیمی والدینم متنفرم -همانهایی که زن‌عمویم ۲۵ سال پیش بعنوان چشم‌روشنی خانه‌ی جدید برایمان خریده بود و اینهمه سال هم کسی بفکر نابودی و تعویض این چراغهای زشت نیفتاده بود. تا حالا. تا حالا که نوبت من شده بود. من شده بودم پرچمدار پوست‌اندازی خانمان‌مان. وقتی کنار لاله‌زار آب پرتقالم را هورت می‌کشیدم به همین چیزها فکر می‌کردم، به اینکه بهتر است دست بردارم و از این نقش بیایم بیرون؛ می‌فهمم کل این مأموریتی که برای خودم تعریف کرده‌ام کمی بارِ روانی هم برایم دارد و گره‌هایی قدیمی‌ام را دارد انگولک می‌کند، دارم خانه‌ی همیشه زشتمان که تا بوده و بوده ازش جلوی دوستان و اقوام خجالت می‌کشیدم را بالاخره زیبا می‌کنم، دارم بالاخره این لکه‌ی ننگ را اصلاح می‌کنم و حتی در خیالاتم آینده‌ای را تصور می‌کردم که پدرم برگشته و همه‌ی فامیل را دعوت می‌کنیم، چیزی شبیه مهمانی هفت دولت و بعد همه از تعجب نعره می‌کشند، برخی زوزه، و باورشان نمی‌شود که اینجا همان اصطبل سابق بوده… اما بهتر است دیگر خرج نکنم و اصلاً قرار نیست این خانه تبدیل شود به چیزی زیبا و اگر هم بشود برای پدرم فرقی نمی‌کند. احتمالاً حتی نمی‌فهمد دیوارهایش رنگ شده‌اند و حتی نمی‌فهمد چراغها عوض شده‌اند. فامیل هم اگر بیایند سریع می‌خواهند فضولی کنند که خرجش چقدر شده و باید بپیچم به خودم که چجور دروغی بگویم تا هم پدرم قیمت را نفهمد و هم فرد کنجکاو اقناع شود.

ناهار را هم حسن رشتی خوردیم. من قورمه سبزی خوردم چون مردان مجرد انگار همیشه در مضیقه‌ی غذاهای خانگی و خورشتی‌اند. من هم همین‌طور. به خورشت خوب نه نمی‌گویم و قورمه‌ی حسن رشتی هم با اینکه جزو فهرست تخصص‌های آقا حسن نیست اما چیز مرغوبی‌ست. مضاف بر اینکه کلاً از این مرد خورشتی‌هام. تعادلی که خورشت در ترکیباتش دارد کمتر غذایی دارد. نه اینکه کباب و ماهیچه و ماهی این غذاهای رستورانیِ آنچنانی بد باشند، اما اغراق‌آمیزند. مصرف یکباره‌ی آنهمه گوشت عجیب است. خورشت‌ها خیلی ”غذاترند“. خیلی سازگارتر با من. بعدش هم رفتیم سمت منوچهری و چندتا سکه داشتم که فروختم. صراف هول داشت که زودتر بخردشان. انگار می‌دانست تنها چند ساعت بعد در بیابانهای بغداد قاسم سلیمانی را می‌کُشند. انگار می‌دانست که بعدش سکه بالا می‌کشد. من نمی‌دانستم. اما باید از شوق صراف می‌فهمیدم که الآن وقت فروش نیست. برای امثال من هیچ وقتْ وقتِ هیچ کنشی نیست. تک تک کارهای این شکلی‌ام اشتباهند. می‌خرم اشتباه است و می‌فروشم اشتباه است و ابعاد قضیه فقط در حد چندتا سکه نیست. بعد از فروش سکه‌ها بود که دیکلوفناک هم خوردم چون احساس کردم گردنم دوباره بازی درآورده. دیکلوفناک برای گردن معجزه می‌کند. برگشتنه حین رانندگی توپ ماهوتی‌ام را هم گذاشتم پشتم، روی گره‌ها، و با هر بار شتاب گرفتن ماشین و فشرده شدن توپ آهی دردناک می‌کشیدم. این قلق جدیدی‌ست که یاد گرفته‌ام.

سر ماجرای سلیمانی فجازی جور ترسناکی دوقطبی شد. باور. انگار همه به عقایدشان باور دارند. خیر و شر مشخصی در ذهن‌شان هست. عمل درست و اخلاقی مشخص است. سمت درست تاریخ مشخص است. تابلویی بالای دروازه‌ی ورودی‌اش نصب شده. من که اطلاعاتم خلاصه می‌شود به همین چیزهایی که در توییتر می‌بینم. بعضی‌ها می‌گویند سلیمانی سرباز وطن بود و بعضی‌ها می‌گویند سرباز ظلم و جور بوده. من که گمانم پرتم. پیارسال که دریا بودم داشتم «توتم و تابو» را می‌خواندم و خیلی بهم مزه کرده بود و حتی در قالب آن پدرکشی اولیه که فروید تعریف می‌کند، و پیروش مراسم قربانی و فلان بیسار، کل دنیا و مافیها را با همین الگو تحلیل می‌کردم. سلیمانی را هم می‌شناختم و می‌دانستم آدم کلفتی‌ست و فانتزی سیاسی‌ام اینطوری بود که سردارْ اربابش را می‌کُشد و قدرت را قبضه می‌کند. حتی به آن آخرین جمله‌ی اربابش هم فکر کرده بودم، «بروتوس! تو هم؟!» اما چرخ جوری دیگری چرخید.

بعد از ترور سلیمانی هم به این فکر کردم که باید جمع کنم و بروم خارج. اما توی کلاس یوگا پیرمردی داریم، از اینهایی که زیاد زر می‌زنند و خاطره تعریف می‌کنند. حتی چند باری خواسته‌ام ویدیویی از سخنرانی‌های پدرم نشانش بدهم و عاجزانه بهش بگویم که ولله من صلیب خودم را حمل می‌کنم و تو زرزرهایت را ببر برای اولادت، برای آنهایی که مجبورند تحملت کنند. این پیرمرد همکلاسی‌ام دانشگاهی‌ست و سخنرانی می‌کند و لوح می‌گیرد و پشت تریبون شعر می‌خواند و مایه‌دار است و همه‌ی اینها را جسته گریخته از حرفهایش فهمیده‌ام. جسته گریخته که نه، فقط همین‌ها را می‌گوید، با تأکید و تکرار. آخرین بار داشت در مدح سلیمانی چیزی می‌گفت و بعد ادامه داد «بیچاره مردم، من که مشکلی ندارم، پاسپورت کاناداییم هم تو جیبمه [به سینه‌اش، محل جیبی فرضی اشاره کرد] می‌رم، اما آخه مردم چی؟» به سختی جلوی تهوعم را گرفتم و حالا مدام به این فکر می‌کنم که من هم با این بحث نخ‌نمای «باید بروم…» قدر همان پیرمردِ همکلاسی پرحرفم چرکم و شک ندارم دیگری که مرا می‌بیند لاجرم دست به لگن می‌شود.

به زودی می‌گندد

رویا:

مربای هویج درست کرده‌ام. هویج‌ها درشت رنده شده‌اند. شاید حتی رنده نه، خلال شده‌اند. لعاب شفاف و پرقوامی دارد. خواهرم ازم می‌پرسد این شیر تویش دارد، خراب نمی‌شود؟ با شیرخشک درست کردی؟ به این نکته‌اش توجه نکرده بودم. انگار واقعاً با شیرِ واقعی مربا را درست کرده‌ام. اما از لعاب شفافش اینطور بنظر نمی‌رسد، خودم فکر می کردم با آب و شکر درست شده اما انگار اشتباه می‌کردم. توضیحم برای خواهرم این است که چون شیر جوشیده خراب نمی‌شود. مزخرف می‌گویم و صرفاً می‌خواهم دلیلی تراشیده باشم. شیشه‌ی مربایم بلند است. (همانی که در واقعیت تویش لوبیا قرمزها را ریخته‌ام.) خواهرم روی مرباها را کمی شیرخشک می‌ریزد. مایعی سفید، مثلاً به ارتفاع دو بند انگشت بالای مرباها نشسته. چیز قشنگی نیست. گند زده به مربایم.

نکات و تداعی‌ها 

از این طرف:

دیشب مربای بِه درست کردم. بد نشد. کم‌شیرینی درست کردم. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد مربای هویج هم درست کنم. یاد زن‌عمویم افتادم که مربا می‌پخت. مادرم مسخره‌اش می‌کرد. زن‌عمویم خانه‌دار بود. مادرم کار می‌کرد. بین این دو تا خیلی فرق بود. همان تمسخر و تحقیر مدام زن‌عمویم مفاهیم خوب و بد را برای من هم جا انداخت. همه‌ی این سالها مربا برای من هم چیز مسخره‌ای بوده. اما انگار حالا تازه دارم «کشفش» می‌کنم. سر چهل سالگی.

دیشب کمی لوبیا هم خیس کردم. لوبیا قرمز. توی همان شیشه‌ی بلند بود. بعد شیشه را نگذاشتم توی کابینت سرجایش. چون فکر کردم شیشه‌ی قد بلند با محتویات لوبیا قرمز چیز قشنگی‌ست پس بگذارمش همانجا روی کابینت. روی پیش‌خوان. شبیه عکسهای آشپزخانه‌های پینترست. مدتها بود حبوبات نپخته بودم. دوستم یادم انداخت (که از قضا نمی‌دانم جنس رابطه‌مان با هم چیست). شبی از بی‌غذایی گله می‌کردم. می‌گفت پدرش این کار را می‌کند. قابلمه‌ای بزرگ حبوبات می‌پزد و می‌گذارد در یخچال و هر وقت غذا نداشت می‌رود سراغش و کاسه‌ای می‌کشد و با روغن زیتون می‌خورد. من هم دیشب با عدس‌ها همین کار را کردم. با لوبیاها هم همین کار را می‌کنم. مهارتهای مرد مجرد برای سیر کردن شکمش.

مدتی پیش با پدرم رفتیم خانه‌ی یکی از اقوام. با زنش آنجا بود. داشت به زنش می‌گفت نیکزاد چقدر آشپزی‌اش خوب است. زنش گفته بوده که با این وضع دیگر ازدواج نمی‌کند؛ مردی که بتواند شکم خودش را خوب سیر کند و دستپختش خوب باشد یکی از وابستگی‌های مهمش به زن را مرتفع کرده. منطق درستی است. ساده. پیش‌پا افتاده. اما درست.

پس پختن مربا تلاشی‌ست برای مقابله با ارزشهای مادرم. من ارزش‌های جدیدی «کشف» کرده‌ام. اَشکال جدیدی از زندگی را «کشف» کرده‌ام. برخلاف نظر مادرم، اتفاقاً چیز بدی هم نیست. مربایم خوشمزه شده.

شیشه‌ی دراز لوبیا (حبوبات) تلاشی‌ست برای سیر کردن شکمم بدون کمک گرفتن از «همسر»، برای خودکفایی. شکل جدیدی از زندگی. زندگی تک‌نفره‌ی دائمی که فشارِ نیازهایی اولیه آدم را مجبور به اختیار همسر نمی‌کند. به نوعی کارکردهای همسر را هم در خودم پرورش داده‌ام. و بعد هم نمی خواهم این را پنهان کنم. (قرار ندادن شیشه‌ی «زیبای» حبوبات در کابینت، گذاشتنش روی پیش‌خان تا دیده شود.)

خواهرم بهم تذکر می‌دهد. در مورد گندیدن و فساد شیرهای توی مربا. این در حالی‌ست که من اصلاً حواسم نبوده که این مربا شیر هم دارد. اینکه خواهرم این تذکر را بهم می‌دهد هم مهم است. خواهر، مادر. اولین زنانی که بنوعی هادیِ هر پسری هستند به سوی مردانگی. به سوی فاعلیت جنسی.

شیرخشک. شیرخشک چیز خوبی نیست. علامت مادر و خانواده‌ایست که سلامت نوزادش برایش مهم نیست. تغذیه‌ی فرزندش برایش مهم نیست. اولویتش چیزهای دیگری‌ست و بچه را با غذایی کم‌مایه تغذیه می‌کند. با شیرخشک. حداقل در آن سالها ارزشگذاری در خانواده‌ی ما اینطور بود. مادری که به بچه اش شیرخشک می‌داد شبیه همان زن‌عمویی بود که علیرغم تحصیلات دانشگاهی کار نمی‌کرد و خانه‌دار بود. مطمئن نیستم، شاید حتی خودِ زن‌عمویم هم شیرخشک به بچه‌هایش داده بود؟

انگار من اینها را فراموش کرده‌ام. فراموش کرده‌ام این چیزی که پخته‌ام، این مربای خوش‌قوامی که حتی می‌خواهم «نمایشش» بدهم ایراد دارد. ایراد جدی دارد. چون شیر دارد زود فاسد می‌شود. کم‌مایه است. خواهرم رویش شیرخشک می‌ریزد. تصویر جالبی نیست. انگار کل رویا درباره همین است که می‌خواهم این شکل جدید از زندگی را عرضه کنم، زندگی مرد مجردی که نه افسرده است و نه دچار سوتغذیه است، می‌تواند روی پای خودش بایستد، خوشحال زندگی کند، بدون ترس، بدون نیاز به قایم شدن در پستو، می‌تواند بیاید بیرون، خودش را نمایش بدهد، چیزی که واقعاً هست را نمایش بدهد چون بنظرش زیباست. اما عیوب این دستاوردم را ندیده‌ام. مرض نهانی‌اش را ندیده‌ام. فساد عن‌قریبش را ندیده‌ام. خواهرم آمده و این عیوب را بهم گوشزد می‌کند.
از آن طرف:

مدتهاست با بردارم قطع رابطه کرده‌ایم. اما پدرم مثلاً نمی‌داند. به نظرم می‌داند و به روی خودش نمی‌آورد. گاهی که فیس‌تایم می‌کنند و من هم پیش پدرم باشم سلام و علیکی با برادرم هم می‌کنیم. سرد. این سری که پدرم رفته بود برادرم را ببیند برایم یک مربا آورده بود. مارمالاد پرتقال. برادرم برایم فرستاده بود. با خودم گله‌گی می‌کردم. می‌گفتم به بدوی‌ترین شکل ممکن ارتباطش را با من قطع کرده و حتی یک تلفن نمی‌زند بعد حالا مارمالاد فرستاده. مارمالاد بخورد توی سرش. هدیه را هم تحویل پدرم داده. که بدهد به من. علامت اینکه من و فلانی با هم خوبیم. چون انگار برای برادرم مهم است که به پدرم نشان بدهد با من خوب است. از همین ملاحظات رایجی که مردم دارند. چون فکر می‌کند پیرمرد اگر بفهمد دوتا پسرش با هم قهرند غصه می‌خورد. شاید هم بخورد. شاید نخورد. نمی‌دانم و برایم مهم نیست. البته این مهم نبودن دلیل این نمی‌شود که رسماً و علناً چیزی در این باره به پدرم بگویم. صرفاً سکوت می‌کنم و گه‌گاهی -مودبانه- از پدرم حال برادرم را می‌پرسم. ولی مارمالاد کلافه‌ام کرد. خوشمزه هم بود و کم‌شیرین. مال هَرودز. کمی هم خودم را سرزنش کردم که چطور سالهایی که لندن بودم برای خودم مارمالاد پرتقال نخریدم. آن هم چیزی که صدر فهرست سوغاتی‌های آنجاست. شبیه اینکه بروی اصفهان و گز نخوری. البته بخشیش هم برمی‌گشت به عناد خانوادگی ما با مربا. گمانم اصلاً سر همین بود که روی عنوانِ «مارمالاد» تاکید می کردم. این مارمالاد است و نه مربا. لایه‌ی ضخیمی کره‌ی پاک می‌مالیدم روی بربری‌ام و بعد رویش هم مقداری مارمالاد پخش می‌کردم و حواسم هم بود که علاوه بر ژله‌اش یکی-دوتا خلال پوست پرتقال هم روی نانم بنشیند و بعد با قُلپی شیرقهوه‌ی گرم همه را می‌شستم، به پایین، به اندرون، همه را، بربری و کره و آن تتمه مزه‌ی تلخِ پوست پرتقال. برای چند روزی صبحانه‌ی محبوبم شده بود. یادم است چند باری حتی عصرانه هم همین را خوردم. درستش این است: اصلا همین مارمالاد پرتقال شد دلیل عصرانه خوردنم. آن هم بعد از اینهمه سال عصرانه نخوردن. و بعد ماجرا اینقدر ادامه پیدا کرد که برایم سوال شد اصلا تفاوت مربا و مارمالاد چیست؟ یک روز صبح نشستم پای گوگل و ویکیپدیا. مارمالاد مربایی‌ست که از مرکبات و پوستشان تهیه شده. برای همین ته‌مزه‌ی تلخی دارد. اینها حواشی‌ست. مدتهاست خواهرم بهم اصرار می‌کند که بایستی با برادرم آشتی کنم. من بزرگترم. بایستی پیش‌قدم شوم. می‌گوید همین که برایت مارمالاد فرستاده یعنی به زبان خودش دارد دلجویی می‌کند و مشتاق است که دوباره حرف بزنید و من هم می‌گویم که نه، این را فرستاده که پدرمان بو نبرد، اینها شگردش هستند. و بعد هم ماجرا را از اساس منکر می‌شوم، می‌گویم قهر نکرده‌ایم، یا حداقل من نکرده‌ام، و حتی دقیقاً نمی‌دانم چرا با من قطع ارتباط کرده، حتی نمی‌دانم جرمم چه بوده. و لاطائلات مشابه. بهرحال هر بار که این حرفها را پیش می‌کشد طفره‌ای می‌روم. بعد حالا این خواب. توی خواب خودم مربا درست کرده‌ام. انگار که مربای برادرم را نخواسته باشم، پسش زده باشم، شاخه‌ی زیتونش، پیشنهاد صلحش را پس زده باشم. خودم بهترش را درست کرده‌ام. مربای هویج، مربای بِه. این کاری‌ست که دوست دارم انجام دهم. انگار مربایی که دستپخت خودم است بیان دیگری‌ست از طفره رفتن، از امتناع، از اینکه نمی‌خواهم برگردم و با آدمی که بهم پشت کرده دوباره دوستی کنم. بعدش اما خواهرم در رویا یادآوری می‌کند که مربای دستپخت خودم ممکن است خراب شود. ایراد دارد. رویش شیرخشک می‌ریزد. یادآوری اینکه این نسخه‌ای که برای روابطم پیچیده‌ام، نسخه‌ی «خودکفایی»، نسخه‌ی بریدن از چیزهایی که حل و فصل‌شان برایم دشوار است، نسخه‌ی پشت کردن به مردم و ندیدن‌شان، این نسخه در کوتاه مدت جواب می‌دهد، خوشگل است، باعث افتخار است و آدم دوست دارد بگذاردش روی پیش‌خان تا بقیه هم خوب تماشایش کنند و برای آشپزِ این نسخه کفِ مرتب بزنند اما پشت این ظاهر زیبا چیزی‌ست که ایرادی ساختاری دارد. به زودی می‌گندد.

شاه میگو

تقریباً یک هفته است که پدرم رفته سفر. رفته دخترش و نوه‌هایش را ببیند. کانادا. به من هم گیر داده بود که بروم. اولش هم قطعی نگفتم که نمی‌روم. اما عوامل زیادی بود که باعث می‌شد میل چندانی به رفتن نداشته باشم. دوری راه. کانادا واقعاً دور است. از تهران سه تا پرواز لازم است تا برسی و لابلایش هم که ترانزیت‌های طولانی. قیمت بلیط هم خودش یک عاملی‌ست. حتی گاهی فکر می‌کردم با این پول بلیط می‌شود یک فرش قدیمی کهنه و زیبا خرید. یا حتی یک ساعت مچی جالب. علاوه بر این دیگر مدتهاست که رابطه‌ام با خواهرم هم بیشتر محترمانه است تا دوستانه. انگار بعد از مشکلات سالهای اخیر دیگر هیچ‌وقت نتوانستیم به حالت اولیه‌مان برگردیم و چیزی بین‌مان نابود شد. نمی‌توانم هم زیاد وارد جزئیاتش بشوم چون ممکن است بخوانند. پریشب‌ها یکی کامنت گذاشته بود که از روابط خواهر و برادری کم می‌گویم و عوضش تشریح روابطم با والدینم خیلی خوب است. دیدم راست می‌گوید. دلیلش این نیست که علاقه‌ی به خصوصی دارم به شرح رابطه با پدرم (یا رابطه‌ام با مادرم که علی‌رغم مرگش انگار خللی در پیچیدگی رابطه بین‌مان وارد نشده). نه اینکه علاقه‌ای نداشته باشم. دارم. منتها به روابطم با آدمهای دیگر هم همین‌قدر علاقمندم. اما از ترس اینکه بخوانند چی در موردشان نوشته‌ام -و همین بشود شروع دور جدیدی از دلگیری و سوءتفاهم- نمی‌نویسم.

غیر از اینها وضع گردنم هم خراب است. علائم شروع آرتروز گردن دارم. عضلات کتف و پشتم مدام منقبضند. اسپاسم. نمی‌توانم گردنم را زیاد بچرخانم. اصلا برای همین مدتی هم هست که مأموریت دریا قبول نمی‌کنم و نمی‌روم. چون بیشتر از یک ساعت نمی‌توانم پشت میز نشسته باشم. بعدش باید نرمش کنم و دراز بکشم. دیگر پذیرفته‌ام که گردنم معیوب شده. خودم هم داغونش کرده‌ام. با پشت‌میزنشینی، با قوز، با ورزشهای غلط. همان کلاس «فیتنسی» که می‌رفتم خودش چیز بدی بود. برای زیبایی اندام خوب بود اما مربی‌مان سرش توی گوشی‌اش بود و با زیدش حرف می‌زد و گاهی هم دختره زنگ می‌زد و اوایل مربی‌مان جواب نمی‌داد اما بعد از مدتی که دیگر بچه‌های کلاس با هم آشنا شده بودیم مربی هم می‌رفت گوشه‌ای و موبایلش را جواب می‌داد و آرام پچ پچ می‌کرد. هم دلم برایش می‌سوخت، هم دلم برای خودمان می‌سوخت. از آن دختره‌ی ننر که ندیده‌امش هم متنفرم. حتی همان یک ساعتِ کلاس هم مربی را «معاف» نمی‌کرد. جدای از این مربی‌مان آخر کلاس هم حرکات کششی نمی‌داد و همین می‌شد که انقباضات پشت و گردنم مزمن شدند. بعد از هر ورزش عضله کوتاه و منقبض می‌شود. حالا این روزها کلاس فیتنس را قطع کرده‌ام و البته مربی هم کمی اخم و تخم کرد. به جایش می‌روم استخر و یوگا. این دوتا بهترند. البته می‌دانم بزودی احتمالاً شبیه دوران لندنم می‌شوم؛ شکم و پهلو و غبغب در می‌آورم. اما چاره‌ای نیست. دردهای مزمن مثل دیسک و مشکلات ستون فقرات جوری آدم را کلافه می‌کنند و پایین می‌آورند که آدم هر معامله برای مداویشان را می‌پذیرد. مداوا که نه، هر کسی که درگیر این بیماری‌هاست می‌داند که درمان قطعی و مداوا و اینها صرفاً شایعه‌اند. آدم دیگر تا آخرش درگیر است و فقط باید راههایی را یاد بگیرد که سعی کند درد کمتر باشد یا گرفتگی‌ها عود نکنند.

ماجرای آرتروزم را با پیازداغ بیشتری به پدرم هم عرضه کردم. روزهای قبل از سفرش قلاده‌ی اسفنجی‌ام را می‌بستم و می‌رفتم پیشش. همانی که رنگ پوست است و برای قوز نکردن است. به آدم ظاهر یک بیمار رنجور را می‌دهد. حتی در کوچه و خیابان مردم جور دیگری به آدم نگاه می‌کنند. عمدتا با ترحم. چیز بدی هم نیست. خیلی جاها کار آدم را راه می‌اندازد.

پدرم هم چند باری گیر داد که من هم همراهش بروم کانادا. خودم هم مردد بودم. تردیدم بیشتر به این خاطر بود که می‌ترسیدم پیرمرد تک و تنها شاید از پس این سفر هوایی برنیاید. اما از آن طرف یک ماه اتراق در کانادا، در یک آپارتمان کوچک بدون فضای شخصی برایم مثل کابوس بود. حتی به این فکر کردم که مثلاً رفتنه را با پدرم بروم ولی یک هفته بعد برگردم. اما در نهایت نرفتم. وقتی ماجرای گردن را مثل شمشیری بران از غلافش بیرون کشیدم، و به پدرم عرضه کردم خودش هم از آن خودخواهی همیشگی‌اش که آلوده به لجبازی سالخوردگی هم شده کمی عقب نشست، گمانم حتی کمی غریزه‌ی پدر بودنش فعال شد و بنظر می‌رسید که واقعا از دیدن پسرش با گردنی معیوب که لای قلاده‌ی اسفنجی پوستی‌رنگی بسته شده دلش به درد آمده.

خودم هم بردمش فرودگاه. نزدیک نصف شب زدم به درش. بیدار نشد. خوابِ خواب بود. رفتم توی اتاق. بیدار نمی‌شد. عمیق خر و پف می‌کرد و مجبور شدم بازویش را تکان دهم و آرام می‌گفتم «پاشو، باید بریم،» و بعد با هول از خواب پرید، گیج و منگ پرسید «چی؟ کجا؟» و بعد که بهش گفتم فرودگاه باز هم چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید. دلم برایش سوخت. خودم هم زیاد چنین حالتی را تجربه کرده‌ام و اضطراب گند قبل از سفر و خود فرایند سفر اینقدر برایم سختند که راستش حتی گاهی خوشحالم که آرتروز گردن گرفتم و دیگر نمی‌توانم بروم دریا، بروم سفر، انگار حالا مجوز لازم برای خانه ماندن و کار نکردن را دارم.

توی راه هم زیاد حرف نزدیم. دوباره بهش تأکید کردم که آنجا حتماً لابستر بخورد و او هم همان پاسخ قبلی را داد، اینکه در بوشهر و چابهار و بندر لنگه هم خرچنگ‌های گنده یا شاید شاه‌میگو یا شاید جانوری حرامزاده بینابین این دو را صید می‌کنند و خوشمزه است و من هم همان پاسخ قبلی را داده بودم که لابسترهای کانادا گنده‌ترند و گوشتشان سفید مایل به صورتی‌ست و بسیار لطیف و باز تأکید کردم که حتماً بخورد. حرف زیادی برای گفتن نداشتم. میلش را چرا. و بعد به راندن در اتوبانهای تاریک جنوب شهر لابلای کامیونها و تریلی‌های مجنون ادامه دادم. حداقلی از حواس‌جمعی لازم است برای بقا.

فرودگاه هم خلوت بود نسبتاً. همان اولش سر پرداخت عوارض خروج پدرم داشت می‌پیچید به پر و پاچه‌ام. می‌گفت با این خودپردازها ندهیم و برویم داخل، پول نقد هم دارد. خوشبختانه قبل از اینکه اوج بگیرد و اعصابم را به هم بریزد دستگاه کوفتی کار کرد و کاغذ عوارض را داد بیرون.

از سپاهی دم اولین در هم خواهش کردم اجازه بدهد همراه «پدر پیرم» بروم داخل و کمکش کنم در حمل بار، به پشت خمیده‌ی پدرم هم اشاره‌ای کردم، و تعجب کردم که سپاهی مزبور نه تنها به پایم شلیک نکرد بلکه با لبخندی اجازه داد که همراه پدرم بروم. چمدانش هم آنچنان سنگین نبود و حتی دقیقاً یادم است زیر ده کیلو بود. پدرم کلاً سبک سفر می‌کند و این جزو اصولش است، به آن می‌بالد و هرجایی که فرصتش باشد با خنده‌ای زیرکانه این را اعلام می‌کند. دم گیشه‌ی تحویل بار و کارت پرواز هم موقعیت مناسبی بود چون کارمند مربوطه باورش نمی‌شد پدرم فقط یک چمدان دارد که نُه کیلو ششصد گرم است و پدرم که ذوق کرده بود یک جفت گوش دیگر پیدا کرده برای تزریق تعالیمش گفت «تازه همین هم زیاده…»

در مورد ویلچر هم ازشان پرسیدم اما پدرم بنظر قبراق می‌رسید و خودش گفت برای فرودگاه امام ویلچر نمی‌خواهد. برای ترانزیت‌های بین راهش هم ازشان پرسیدم که پدرم باید چکار کند و توضیح دادند، گفتند بعد از فرود باید بلند نشود و بنشیند سرجایش و همه -همه‌ی مردمان جوان و سالم- که رفتند از مهماندار تقاضای ویلچر کند. می‌دانستم که این کار را نخواهد کرد. غرور سن و سال نمی‌شناسد. بعد هم رسیدیم آن جایی که دیگر من نمی‌توانستم همراهش بروم. بغلش کردم بوسیدمش، لته‌های دروازه‌ای باز شدند و پدرم با کوله‌پشتی رئال مادرید روی پشت خمیده‌اش رفت به سمت سپاهی دیگری که پشت گیشه نشسته بود و پاسپورتش را تحویل داد. با رفتنش پاهایم از چیزی خالی شدند و سعی کردم عر نزنم. عجیب بود. چون مدتها بود منتظر بودم که برود و چند هفته‌ای راحت باشم. اما هرچیزی بودم غیر از راحت. می‌دیدمش که پاسپورتش را تحویل می‌داد و بعد هم رد شد، رفت، من هم تصمیم گرفتم بروم و با خودم فکر کردم بهتر است بیخود تلاش نکنم، واکنش‌های عاطفی و احساسی‌ام همیشه و همیشه شدیدتر از چیزی بوده‌اند که فکرش را کرده‌ام، همیشه غافلگیرم کرده‌اند و جدای از اینکه معمولاً وجودم را از نوعی غم ناشناخته لبریز می‌کنند، علاوه بر این انگار وظیفه‌ی دیگرشان دقیقاً همین است که با تمسخر، با استهزا، با خنده‌ای بلند بهم یادآوری کنند که دست از تحلیل و حسابگری و شناخت خودم بردارم و مسايل را «ول» کنم. بعد یادم افتاد که چطور قبل از رفتنش باهاش شوخی می‌کردم که شاید دیگر نتواند برگردد با این اوضاع ایران و اگر توانست که همانجا بماند و حالا همه‌اش هم که شوخی نبود، همه از این حرفها می‌زنند و همه از این ترسها دارند. اما در آن چند دقیقه‌ی بعد از رفتنش انگار برای اولین بار با شمه‌ای از «تنهایی مطلقی» که بی‌بروبرگرد در آینده‌ای نه چندان دور منتظرم است مواجه شدم، و پاهای شُلم و اشک‌های رقیقی که به زور و با نفس‌های عمیق جلوی انفجارشان را می‌گرفتم، همگی نوعی اخطار بودند، اخطار به اینکه «آمادگی‌اش را ندارم» و نه تنها ندارم، بلکه هیچ وقت هم نخواهم داشت. گاهی فکر می‌کنم تنهایی سخت‌ترین شرایطی‌ست که آدم باید تحملش کند، باهاش کنار بیاید و هیچ جوره هم نمی‌تواند برایش تدارک ببیند و با همین افکار بود که وارد یکی از بقالی‌های فرودگاه شدم. بستنی نسکافه‌ای دومینو برداشتم و یک بطری آب معدنی و لفاف بستنی را همانجا پاره کردم، نوکش را گاز زدم و لخ لخ راه افتاد سمت پارکینگ شماره‌ی نمی‌دانم چندم فرودگاه و برگشتم خانه. در دل سیاهی شب. برگشتم خانه‌ی پدرم. طبق روال دو هفته‌ی گذشته‌اش.

برلین

سال‌ها پیش چند هفته شمال آلمان بودم. شهری کوچک و بندری. روزها می‌رفتیم برای بازرسی یک بارج لوله‌گذار و تست کردن ادواتش. کار که تمام شد با قطار آمدم برلین. گفتم چند روزی استراحت کنم قبل از برگشتن. از ایر‌بی‌اندبی اتاقی اجاره کردم برای چهار روز. در محله‌ی نوی‌کلن. چمدانی پر از رخت چرک داشتم. از ایستگاه مترو تا خانه‌ی میزبانم ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. مردی بنام دیوید. کمی طول کشید تا شمال و جنوبم را پیدا کنم و بعد راه افتادم.

روی زنگ آپارتمان اسم میزبانم نوشته نشده بود و عوضش اسمی بود که بنظرم ایرانی آمد. زنگ زدم دیوید در را باز کرد. کفش‌هایم را در آوردم. آپارتمان کوچکی بود که در مستقیم به هال کوچکش باز می‌شد. دوچرخه‌اش را کنار در گذاشته بود. توی هال یک مبل کوچک ال داشت که انگار بعنوان تختخواب ازش استفاده می‌کرد. ترسیدم که احتمالاً این مبل را برای خوابیدن من در نظر گرفته. اما به داخل اتاق خواب هدایتم کرد که اتاق خوب و بزرگی بود با دو پنجره‌ی قدی. مشابه عکسش. با یک تخت دونفره، یک جارختی و یک میزتحریر، تعدادی گلدان و چند تا کتاب نمایشی که مرتب روی رف چیده بود.

توضیح داد که خودش توی هال می خوابد و اتاق برای من است. خیالم راحت شد. البته خب هر بار که می خواستم از آشپزخانه استفاده کنم بایستی از جلوی دیوید رد می‌شدم که کمی سخت بود. ازش در مورد اسم ایرانی روی زنگش پرسیدم؛ گمانم ترابی. گفت دوست‌پسر سابقش است و اینجا بود که فهمیدم گی است. البته اگر هوشیارتر بودم از علائم دیگری هم می‌شد این را فهمید، مثلاً از جور به‌خصوصی که گی‌ها حرف می‌زنند. گویا با ترابی جدایی خون‌آلودی داشتند و من هم تسلایش دادم و گفتم خودم هم اخیراً جدا شده‌ام و بهش گفتم تحمل کند و زود می‌گذرد. گویا تا همین الآن هم ترابی بدش نمی‌آید که برگردد اما دیوید پس می‌زند. یا حداقل اینطور به من گفت. ترابی هم ایرانی نبود، گویا افغان بود. با این حساب حدس زدم آن تخت دونفره‌ای که قرار بود مال من باشد تختخواب سابق دیوید و ترابی بوده.

دیوید ادامه داد که خودش کاملاً از ماجرا عبور کرده. از ترابی. الآن زندگی و عشق و حالش را می‌کند و کاملاً راضی‌ست. شروع کرده از «آزادی‌اش» لذت ببرد. بدیهی بود که مثل سگ منتظر بازگشت ترابی‌ست و این ترابی نیست که موس موس می‌کند که برگردد بلکه خواست نهانی دیوید است؛ وگرنه چرا به من، منی که ۵ دقیقه هم از آشنایی‌مان نمی‌گذشت چنین جزئیاتی را گفته؟ به من چه که ورزش می‌کند؟ (البته بازوهای ورزیده‌ای داشت.) به من چه کار می‌کند و آخر هفته‌ها می‌رود کلاب؟ بعد هم گفت این اتاق را موقتی اجاره می‌دهد چون از وقتی ترابی رفته از پس اجاره‌خانه برنمی‌آید. حتی این را هم نمی‌خواستم بدانم. ترسیده بودم که سرِ درد و دلش باز شود و ترسم هم کمی بابت این بود که خود دیوید هم آلمانی نبود، بلکه اسپانیایی بود، نسبتاً خون‌گرم و بعید نبود که احساس کند من هم ایرانی‌ام و خون‌گرم و بعد چطور می خواستم از این اشتباه درش بیاورم؟

خودش توی خانه سیگار می‌کشید و لذا به من هم اجازه داد. جوری عنوان که کرد رسم خانه اینطوری نیست اما انگار چون هنوز در اواخر دوره‌ی سوگواری‌اش بسر می‌برد، بابت جدایی از ترابی، برای تمدد اعصاب سیگار توی خانه را مجاز کرده بود. البته ترجیحم این بود هیچ کداممان اجازه نداشته باشیم. چون تا ولو شدم روی تخت، از زیر در بوی دود سیگار آمد و صدای آهنگش هم بلندتر از چیزی بود که مناسب است. از یوتیوب آهنگی الکترونیک گذاشته بود. متاسفانه دیوید توی خانه کار می‌کرد. به هوای بررسی آشپزخانه به اجبار از هال رد شدم. کمی بیشتر حرف زدیم. گفت آهنگ سالومون است. من هم از خودم گفتم. گفتم بازرس بیمه‌ام و برای کار آمده‌ام آلمان و گفتم در مسیر برگشت چند روزی هم برلین بمانم و هیچ برنامه‌ی خاصی هم ندارم؛ ول‌گردی، پیاده‌روی، شاید یک موزه. گفتم در کنارش می‌نویسم. بلاگرم و یک رمان نوشته‌ام. همین که دیوید اینقدر از زندگی‌ام دور بود باعث شد که جراتش را داشته باشم و این را بگویم. البته برایش چیز عجیبی نبود. چون برلین پر است از آدمهای علاف و گم‌گشته و کسانی که دوست دارند هنرمند باشند اما نیستند. ولی با زیست در محیطی متشکل از هم‌مسلکان‌شان زندگی را راحت‌تر و شدنی‌تر می‌کنند. علی‌الخصوص در همان محله‌ی به‌خصوص و محله‌ی کناری‌اش، کرویتزبرگ، که شده پاتوق هنرمندان، شبه‌هنرمندان و هیپسترها.

دیوید هم فری‌لنس کار آی‌تی می‌کرد. اولش شک کردم ولی بعداً دیدم واقعا با اسکایپ انگار وسط نوعی مکالمه‌ی کاری یا شاید هم یک جلسه‌ی کاری‌ست. فکر کردم بقیه هم با همین شک و تردید به من نگاه می‌کنند وقتی از بازرسی و بارج و کشتی و لوله‌های دریایی و فری‌لنسری حرف می‌زنم. تازگی‌ها یکی-دوتا عکس مرتبط در گوشی‌ام دارم که به مخاطبم نشان می‌دهم تا باور کند که دروغ نمی‌گویم. عکسی از بارجی که جرثقیلی رفیع دارد.

از دیوید اجازه گرفتم از ماشین لباسشویی‌اش استفاده کنم. توی دستشویی بود. کنار توالت. زیمنس، سفید. رویش هم سبد رخت چرک. گفت ایرادی ندارد و هر وقت خواستم بهم راهنمایی می‌کند که دستگاه چطور کار می‌کند. توی دستشویی‌اش هم مثل بقیه‌ی جاهای خانه یکی-دو تا گلدان داشت که خیلی هم سرحال بودند. دیوید سبزانگشتی بود و این را به خودش هم گفته بودم و خودش هم می‌دانست. البته چیز چندان عجیبی نبود، انگار همه‌ی اهالی محل ذوق و شَم پرورش گیاه داشتند: حین پیاده‌روی‌های طولانی‌ام می‌دیدم که پشت بیشتر پنجره‌ها گلدان چیده‌اند. آن هم گیاهان خاص و غریب، نه از این پاپیتال‌های هرجایی که پرورش‌شان نیازی به هیچ مهارتی ندارد. برگ‌انجیری‌های غول پیکر، برگ‌قاشقی‌های مینیاتوری، ساقه‌چوبی‌های ظریف. انگار انواع برگ‌پهن مهارت بیشتری هم برای پرورش می‌خواهند و گیاهان دیوید هم بیشترشان از همین‌ها بودند.

سر توالت که بودم این مشاهداتم را جمع‌بندی می‌کردم و کنار کله‌ام هم -متاسفانه- سبد رخت‌چرک‌های دیوید بود، محتوی چندین تی‌شرت و شلوار و شورت کثیف. سبد را گذاشته بود روی ماشین لباسشویی. دستشویی هم دستشویی کوچکی بود و اینکه ماشین لباسشویی زیمنس هم آنجا بود فضا را تنگ‌تر کرده بود. من مرد گنده‌ای نیستم و دیوید هم همین‌طور، قدش از من کوتاهتر بود و البته بازوهایش کلفت بودند و حالا که باب توصیف باز شده بگویم ته‌ریش زبر و پر و سیاهی داشت که از زوایایی شبیه ته‌ریش وزیر جوان بود، بماند، اما در مجموع جثه‌ی کوچکی داشت و لذا ما دوتا بهرحال در آن فضای کوچک کاسه‌توالت می‌توانستیم خودمان را جا بدهیم. اما ترابی چه؟ اگر مرد گنده‌ای می‌خواست از آن توالت استفاده کند قطعا به مشکل برمی‌خورد و گفتم که، حتی خود من هم چندان فضا نداشتم و کافی بود کله‌ام را بچرخانم و صورتم توی سبد رخت‌چرک‌ها بود. در سفر هم گوارش آدم خشک و سفت کار می‌کند و لذا بیشتر از معمولم توی دستشویی بودم. حالم به هم می خورد از اینکه هربار می‌روم هم بایستی منظره‌ی لباس زیرهای چرک دیوید را ببینم. اما کاری هم غیر از تماشای گلدان برگ‌پهن و سبد رخت‌چرک نداشتم و اینجوری بود که یکی از اقلام رخت چرک دیوید توجهم را جلب کرد. یک شورت سفید. شورتی عادی با برش معمول نبود. از این شورت‌هایی بود که آدم در فیلم‌ها یا وبسایت‌ها می‌بیند. شورتی که کناره‌هایش پارچه نداشت. شاید بشود گفت شورت بندی. کنارهایش کشِ خالی بود و یک تکه پارچه‌ی کشبافِ مثلثی شکل، محفظه‌ی بیضه‌ها و آلت را تشکیل می‌داد. طره‌ای هم مو بهش چسبیده بود و البته هم طره غلط است و هم مو: یک پشم وز خورده بود. سیاه و ضخیم.

همان روز اول چرخی در محل زدم و البته بیشتر به هوای خرید میوه. از مغازه‌ی ترک‌ها میوه‌های رسیده‌ی خوبی گرفتم و کمی هم آجیل. نگران بودم دیوید از میوه‌هایم بدزدد. کمی حرص خوردم از این بابت و بعد به این نتیجه رسیدم که بهترین و قشنگترین راه این است که پیش‌دستی کنم و بهش تعارف کنم. بجای اینکه بروم در نقش مالباخته‌ی بدبین بروم در نقش ایرانی بزرگ‌منشی که بذل و بخشش می‌کند. گمانم دیوید هم استقبال کرد. حداقل مطمئنم یک موز برداشت. عجیب هم نیست چون بیشتر کسانی که ورزش می‌کنند اهل موزند. دیوید هم که حرفه‌ای ورزش می‌کرد. حداقل حرفه‌ای‌تر از من. از کجا می‌گویم؟ چون توی آشپزخانه دیدم هم پودر داشت و هم آن ظرف مخصوص مخلوط کردن پودر را داشت، همانی که تویش یک فنر دارد تا جلوی کلوخ شدن پودرها را بگیرد. من اما نامرتب ورزش می‌کنم و البته علاقه‌ام به موز بابت چیز دیگری‌ست. بابت پتاسیم. چون من تشنه‌ی مواد معدنی‌ام و هربار که گوگل می‌کنم می‌فهمم اقلاً نیمی از امراضم بابت کمبود مواد معدنی‌اند، پتاسیم، منیزیوم، روی.

چون دیدم خودش دود می‌کند از دیوید در مورد ساقی هم پرسیدم و گفت شماره‌ای بهم می‌دهد و طرف می‌آید دم ایستگاه مترو، همان ایستگاهی که ۱۰ دقیقه فاصله داشت تا خانه‌اش. رویم نشد بگویم سیم‌کارت آلمانی نگرفته‌ام و با همین همراه اولِ قراضه که آذری جهرمی و یارانش تمام امکاناتش را قفل کرده‌اند سر می‌کنم. حتی خارج از مرزهای کشور و در رومینگ هم فیلترینگ‌شان فعال است. وزیر جوان. آخ. حتی می‌خواستم در مورد وزیر جوان هم با دیوید حرف بزنم که منصرف شدم چون توجه نمی‌کرد، به نمایشگرش خیره شده بود که همان‌جا مقابل مبل ال بود، و با آهنگش ملایم کله می‌زد.

وانمود می‌کرد که مشغول «کار» است و چه کسی بهتر از من، منی که خودم خبره‌ی تمارضم، برای فهم اینکه کی واقعا مشغول کار است و کی مشغول چال کردن. در مورد لباسشویی هم باید ازش می‌پرسیدم. بعد دوباره یاد آن شرت مزبور افتادم و چیز دیگری که آخرین بار در توالت دیدم هم یادم افتاد: اینکه روی تکه پارچه‌ی مثلثی‌شکل آن شورت، انگار با ماژیک چند اسم و امضا هم بود و خدا می‌داند که ذهنم کجاها نرفته بود. شاید برای جبران شکست عشقی‌اش با ترابی، پایش به گی‌کلاب‌های آنچنانی برلین باز شده بود و شبی «بیادماندنی» را با چند اسم و امضا روی شورت کذایی در تاریخ ثبت کرده بود. حتی شاید می‌خواست شورت را پست کند برای ترابی؟ بعنوان پیغامی موید اینکه «ببین بدون تو چقدر خوش می‌گذرد…»

واقعیتش این بود که اصلاً نمی‌خواستم با ساقی دیوید دم ایستگاه مترو قرار بگذارم. چون آلمانی بلد نبودم. کاش اینقدر کودن نبود و این را می‌فهمید، اما نفهمید، لذا قضیه را جور دیگری برایش عنوان کردم. هر چیزی را به روش‌های مختلفی می‌شود گفت و هرکسی بنا به گیرایی‌اش فقط یکی از آن روشها را درک می‌کند. به دیوید گفتم اگر ایرادی ندارد یکی -دو گل از مال خودش را به من بفروشد و اینجا بود که با انگشتم به کیسه‌ی کوچکی که روی مبل ال افتاده بود اشاره کردم. تاکید کردم پولش را هم می‌دهم. البته واقعیتش فکر نمی‌کردم که بخواهد بابت آن مختصر گیاه ازم پولی بگیرد، مخصوصاً که متوجه شده بودم علاوه بر موز، میوه‌های دیگرم هم کم شده‌اند. اما معلوم است کسی که توی هال می‌خوابد و اتاق خوابش را به مسافر اجاره می‌دهد لنگ پول است. زیپ‌کیپ کیسه‌ی کوچکش را باز کرد و محاسباتی کرد و خلاصه آخرش این شد که بابت آن گلِ کج و کوله‌ای که تازه سرگل‌هایش را هم از قبل کنده بود ازم ۵ یورو خواست و من هم بلافاصله رفتم توی اتاقم، یعنی توی اتاق سابق خودش و ترابی و یک اسکناس ۱۰ یورویی برایش آوردم. گفت خرد ندارد و دستپاچه شده بود که دستم را گذاشتم روی بازویش -سفت بود- و گفتم فرار که نمی‌کنم، هستم تا چند روز دیگر و دیر نمی‌شود و از این حرف‌ها. کیسه و مابقی گیاه‌هایش را هم انداخت روی مبل.

توی اتاق کمی سبالد خواندم، آسترلیتز، که روز قبلش حین پرسه‌زنی در یک کتابفروشی بهش بر خورده بودم. می‌خواستم آماده بشوم و بروم کمی در شهر بچرخم اما متوجه شدم دیگر تقریباً هیچ لباس تمیزی ندارم. حتی شورتی که پایم بود را پشت و رو پوشیده بودم. منظورم این است که همه‌ی کلک‌های ممکن را زده بودم. حتی به این هم فکر کردم که کلاً بی خیال ماشین لباسشویی شوم و برای این چند روز باقیمانده بروم و چندتایی لباس زیر بخرم. اما خود لباس‌هایم هم بوی عرق می‌دادند، حتی یکی‌شان را که بو کردم آنقدر بویش زننده بود که پرتش کردم آن‌طرف اتاق، با خشم، افتاد زیر رف بین دو پنجره‌ی قدی. رفتم پای رف، که لباس بوگندو را بردارم و بچپانم توی کیسه‌ی در حال انفجار رخت‌چرک‌هایم و اینجا بود که چشمم به ردیف کتاب‌ها افتاد. یکی‌شان در مورد پرورش گیاهان خانگی بود. ورقی زدم و سطوری خواندم اما قضیه پیچیده‌تر از آنی بود که منِ ساده‌لوح سعی می‌کردم با صفت ساختگی «سبزانگشتی بودن» بیانش کنم. پرورش گیاهان علاوه بر ذوق، پشتکار و دانش و ممارست می‌خواست. چیزهایی که من نداشتم. الا در مهندسی لوله‌های دریایی. برای بار چندم در زندگی آرزو کردم کاش کمتر از مهندسی لوله‌های دریایی می‌دانستم و عوضش کمی بیشتر از چیزهای دیگر می‌دانستم، مثلاً پرورش گیاهان یا حتی پرورش اندام و اینجاهایش با انگشت، برگ پهن یکی از گیاهان دیوید -یا شاید هم ترابی، کسی چه می داند؟- را نوازش کردم.

دوباره رفتم توی هال. با کتاب پرورش گیاهان خانگی. دیوید گفت او هم قواعد کتاب را دنبال نمی‌کند. اما اصول خودش را داشت. مثلاً اینکه گفت آنی که توی اتاق من است، دخترِ اینی است که توی هال است – با انگشت نشانش داد و بعد سوابق خانوادگی مابقی گیاهانش را هم گفت. گلدانی را نشان داد که چهار برگ داشت. یکی زرد و در حال پژمردن. مابقی سبز و سالم. یک برگ هم جوانه زده بود. گفت عدد طلایی این درخت چهار برگ است. همیشه چهار برگ دارد. هر وقت یکی از برگ‌هایش پیر و پیزوری می‌شود عوضش یکی دیگر از بغل گلدان جوانه می‌زند. گفت سال‌هاست این گلدان چهار برگ داشته. از حرف‌هایش اینطور فهمیدم که هر گلدان خودش یک «میکرو اکوسیستم» است. البته برداشت خودم بود. مغز دیوید هنوز به حدی نرسیده بود که بتواند برای پدیده‌ها کلمه پیدا کند. اما ذوق داشت. سبزانگشتی بود. و حتی حدس زدم شاید دارد معماگونه اشاره می‌کند که آن برگی که در حال زوال است عملاً ترابی‌ست. که رفته. و برگ دیگری جایش جوانه می‌زند. البته شاید هم نه، شاید اینها برداشت من‌اند و راستش اگر بخواهیم «میکرو اکوسیستم» آن گلدانِ زیبای چهاربرگی را با زندگی عشقی دیوید یکی بگیریم، بجای یک برگ بایستی «چندین برگ» جوانه می‌زدند و اینجا بود که فهمیدم تصویر شورت بندی دیوید و امضاهایش تا مدتها با من خواهد بود.

ازش خواستم راهنمایی‌ام کند که ماشین لباسشویی را راه بیندازم. سیگارش را خاموش کرد. دود را فوت کرد و راه افتاد سمت توالت، من هم به دنبالش. سبد رخت چرک‌هایش را خالی کرد توی لباسشویی و بعد ازم پرسید رخت چرک‌هایم کجاست؟ بیاورم‌شان. اولش متوجه منظورش نشدم. رفته رفته فهمیدم و فضای تنگ دستشویی هم باعث می‌شد که نتوانم سریع پاسخ درستی بدهم، جوری که بهش بر نخورد. چه می‌دانم مثلاً چیزی درباره‌ی نجس و پاکی و وسواسی بودن ایرانی‌ها و آب و آبکشی بیمارگونه‌مان بگویم. نمی‌شد. دیر شده بود. اسپانیاییِ‌ ورزیده منتظرِ من ایستاده بود و حتی مایع لباسشویی با عطر اسطخودوس را هم پیمانه کرده بود. رفتم و با کیسه نایلونِ کپلِ لباس چرک‌هایم برگشتم. بررسی کرد که مشکی قاطی‌شان نباشد تا رنگ ندهد. داشتم. اما قبول کرد. با اغماض.  هنگامی که کیسه را توی لباسشویی خالی می‌کردم چشم‌هایم را بستم، یعنی به هم فشار دادم، حداقل فایده‌اش این بود که لحظه‌ی تماس البسه‌ام با شورت بندی، با امضاها، با آن تک‌پشم ضخیم و فرخورده را نمی‌دیدم. لباسشویی را روشن کرد و برگشتم توی اتاقم.

دیگر رغبت چندانی به گردش در شهر نداشتم. فکر کردم شاید بد نباشد که کلاً بی‌خیال آن چند تکه لباسم بشوم و بروم چیزهای جدید بخرم. فکر کنم که چمدانم مثلا در هواپیما گم شده. یا ضایعه‌ی مشابهی. صدای زمزمه‌ی ماشین لباسشویی می‌آمد. بعد سعی کردم با مطالعه ذهنم را منحرف کنم. ترفندی که تا بحال جواب نداده. اینقدر هم ادامه دادم تا با صدای بوقِ اتمام کار لباسشویی به خودم آمدم. متوجه شدم بعد از ظهر شده و یکی از اندک روزهای سفرم را دارم دستی دستی از دست می‌دهم. پاشدم و لباس پوشیدم و علیرغم اینکه تابستان بود حواسم بود کاپشن بهاره‌ای هم همراهم ببرم چون هوای غرب و مخصوصاً اروپای شمالی موذی‌ست.

به بهانه‌ی خداحافظی به دیوید گفتم کار لباسشویی تمام شده. سرش را چرخاند، عینک هم زده بود که یعنی خیلی مشغول کار آی‌تی‌ست و با تعجب پرسید پهن‌شان نکردی؟ ادامه داد رخت‌آویز کنار اتاق است و البته نیازی به تذکرش نبود چون خودم دیده بودمش. چاره‌ای نداشتم. برگشتم. سبد را گذاشتم پای دهانه‌ی لباسشویی زیمنس، دستم را در آن توده‌ی گرم و مرطوب فرو کردم و رخت‌های «تمیز» را ریختم توی سبد و البته پهن کردن‌شان مصیبت دیگری بود، چون لای همدیگر فرو رفته بودند، رخت‌های من و دیوید و حتی شاید ترابی و حتی شاید دیگرانی که اسمشان را با ماژیک روی بیضه‌بند شورت مذکور نوشته بودند. رخت‌آویز را مقابل رف برپا کردم، بین دو پنجره، جوری که از هر دو پنجره کمی آفتاب دریافت کند و کمکی باشد برای ضدعفونی. حین پهن کردن شورت سفید متوجه شدم که امضاها کمرنگ هم نشده‌اند که نشان از آمپرمآبل بودن ماژیکی داشت که آن هوس‌رانان ازش استفاده کرده بودند و البته تعجبی هم نداشت، اینجا برلین بود، پایتخت آلمان، آلمان هم پایتخت صنعت دنیا، زادگاه استدلر و فابرکاستل و چه و چه. موقع خروج به دیوید گفتم که پهن‌شان کردم و انگار سهل‌انگاری اولیه‌ام را بخشیده باشد سری تکان داد به علامت خداحافظی.

من هم راهم را کشیدم و رفتم سمت موزه‌ای که از قبل نشانش کرده بودم و نقاشی‌هایی از رنسانس داشت، مجموعه‌ای بی‌نظیر از کارهای مانتنیا و بلینی. حالم هم خوب شده بود. یعنی هوای تازه که به صورتم خورد و بوی اسطخودوس شیمیایی را که با خود برد حالم خوب شد و راستش با خودم هم حرف زدم، خودم را آرام کردم و حتی وقتی از سایه می‌آمدم زیر آفتاب و می‌توانستم کاپشن بهاره‌ام را در بیاورم خوشحال‌تر هم می‌شدم. تماشای نقاشی‌های آن اساتید ایتالیایی هم سر ذوقم آورده بود. در کنار اینها گنجینه‌ی دائمی خودِ موزه هم بود که چیزی بود غنی. هنوز خاطرم مانده که اتفاقی به آن پرتره‌ی آلبرشت دورر برخوردم، همان مرد میانسال با رگ‌های متورم صورت، بینی‌ای کمی بهتر از مازندرانی‌ها و چهره‌ای که مطلقاً «هیچ چیزی» بروز نمی‌دهد اما بدیهی‌ست که چیزهای زیادی در سرش می‌گذرد. پرتره‌ی یاکوب مافل. از محبوب‌هایم. زمانی آرزویم این بود که کاش من هم بتوانم همین‌قدر تودار و مرموز و موقر باشم، اما نبودم، اگر بودم که لابد می‌توانستم یک نه محکم به دیوید بگویم و لباس‌هایم را جدا بشویم. خلاصه اینکه بابت همین تعلقات خاطر بود که آن نقاشی مدتها کاغذ دیواری لپتاپم بود. با این توصیفات وقتی بی‌اطلاع و بی‌برنامه دیدم روبروی تابلوام زیر لب گفتم «کار دنیا رو ببین…»

جزو معدود بارهایی بود که تنها می‌رفتم موزه و می‌توانستم هر کاری که صلاح است انجام بدهم: لفت دادن بی‌حد و حصر جلوی تابلویی و ندیدن آنهایی که «جذبم» نمی‌کردند. کسی هم نبود که بخواهم بهش جواب پس بدهم و با خودم فکر کردم دیوید راست می‌گوید که جدا شدن از ترابی و آزادی‌های متعاقب هر جدایی‌ای چه لذت‌بخشند. یکی-دو ساعتی در موزه پرسه زدم و آمدم بیرون که تجدید قوایی بکنم و قصد هم نداشتم با بلیطم موزه‌های دیگری ببینم. چون دیگر می‌دانم که ظرفم چقدر گنجایش دارد و بیشتر از گنجایشش درش بریزم سرریز می‌کند. توی کافه که شل نشسته بودم به همین چیزها فکر می‌کردم، به آن صورت سنگی، اصلاً هم انتظار پیغامی از دیوید را نداشتم، اما وقتی آمد بخاطر کنجکاوی نسبتاً زود بازش کردم: با لحنی کمی چپ‌اندرقیچی پرسیده بود که کیسه‌ی علفش گم شده، من ندیده‌ام؟ کمی به هم ریختم و بهم‌ریختگی‌ام از این حالت‌های پیش‌رونده داشت یعنی مردد بودم که چطور جوابش را بدهم. چون جوابی که «دوست» داشتم بهش بدهم چیزی بود شدید و غلیظ و از آنور به خودم می‌آمدم و می‌گفتم درست نیست که این سفر کوتاهم را با اعصاب خراب و فکر و خیال آلوده کنم. لذا فقط جواب دادم نه. گمانم کارم هم درست بود چون نیم ساعت بعد دوباره پیغام داد که پیدایش کرده و ضمنی هم معذرتخواهی کرد و البته من هم پیغامش را «ندیدم» تا یکی-دو ساعت بعد.

شب هم که رفتم خانه دیدم که انگار شیاطین از بدنش خارج شده‌اند و با خنده کیسه‌اش را تکان تکان داد و دستش را فرو کرد لای چاک نشیمن مبل و توضیح داد که سُر خورده بوده اینجا. من هم بدقلقی نکردم، اینجوری برای جفت‌مان بهتر بود، بیشتر از همه برای خودم. بعد هم چند سکه‌ی چرک ریخت کف دستم که علی‌القاعده می‌شد همان پنج یورویی که بهم بدهکار بود و من هم مطابق رسوم همین‌طور که سکه‌ها را می‌ریختم ته جیب شلوارم تعارف کردم که حالا عجله‌ای نبود و از این حرف‌ها. توی اتاق که رفتم دیدم لباس‌های روی رخت‌آویز هنوز خشک نشده بودند. نیمه‌تر. برگشتم از آشپزخانه چیزی بردارم چون ضعف کرده بودم، چون زیاد راه رفته بودم اما چیز زیادی از میوه‌هایم باقی نمانده بود و البته عجیب هم نبود، مردِ اسپانیایی که در حال گذران شکست عشقی‌اش است اشتهایش هم زیاد است، این را همه‌مان خوب می‌دانیم. با یک قوطی کوکا برگشتم توی اتاقم و رفتم سراغ آجیل‌ها. پرصدا شروع کردم به جویدن و با قلپی فرو دادم‌شان پایین چون کمی هم ضعف کرده بودم و کوکا کمکم کرد. با خودم فکر کردم کاش وقتی رخت‌ها خشک شدند اقلاً خودش بیاید و جمع‌شان کند و البته بیشتر از این مجال فکر کردن نبود، شب بود و بدنم به استراحت نیاز داشت و همین‌طور که پلک‌هایم سنگین می‌شد به این فکر کردم که بددل نباشم، به صنعت آلمان فکر کردم، به اینکه مایع لباسشویی آلمانی دودمان هرچی باکتری و قارچ و ریزارگانیسم‌های میکروسکوپی‌ست را می‌سوزاند و بعد به فردا فکر کردم و چه خوب است که فردا لباس تمیز دارم، پیراهن چهارخانه‌ی سدری‌ام، پیژامه‌ام، تی‌شرت کهنه‌ی نرمم، و از لای همان پلک‌های نیم‌بسته برگ‌پهن را دیدم که قاعدتاً سبز بود اما من تیره می‌دیدمش و تیرگی‌اش هم در حال گسترش بود جوری که از لحظات بعدش چیز چندانی یادم نیست.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • پالپ فیکشن ایرانی. https://t.co/Q6uGO4VZZX 2 days ago
  • انگلیسیا انگار هیچ وقت فرق فوتبال و راگبی رو درست نفهمیدن. 5 days ago
  • (شبیه فیلمی که از دقیقهٔ ۱۰ می‌فهمی برای تو ساخته نشده، مخاطبش تو نیستی، اما زور می‌زنی بشینی پاش به امید اینکه بهت… twitter.com/i/web/status/1… 5 days ago
  • اگه زمان به عقب برمی‌گشت کلا تو هیچ انتخاباتی رای نمی‌دادم. 5 days ago
  • RT @Elize: دیشب بی دلیل خواب دیدم @khers69 بی دلیل باهامون اومده شمال ِخانوادگی و همه رو هم با پز خفه کرده که ببینید من از «شمس تبریزی» یه… 5 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,300,448 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: