بی‌حوصلگی

کشف جدیدی کردم. اینکه بی‌حوصله‌ام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. می‌گم بابا مردم دیوونه‌ن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه می‌ندازه. اما وقتی خراب می‌شه موضعم عوض می‌شه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش می‌گذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب می‌شن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمی‌دونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغن‌ریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمان‌مون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند می‌زنه به همه‌ش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتمان‌نشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمی‌تونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت می‌کرد و آدامس می‌جوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش می‌شد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ می‌کنم. با همون لحن خنک همیشگی‌م، همونی که انگار رفتم دکه‌ی سر کوچه می‌گم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمی‌شد. نمی‌دونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتمان‌نشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش می‌لرزید. هم می‌خواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشین‌تون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر می‌کردم دوست شدیم. تا این سری سر روغن‌ریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتمان‌نشینی» رو با خودش حمل می‌کرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمی‌شه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا می‌کردین می‌ذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه می‌دین. نوشتم روش‌تون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه می‌اندازه. اونا می‌چسبونن پشت در. جوابیه‌م رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بی‌معنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغن‌ریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره می‌گه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصله‌ش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی می‌ریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهن‌پاره‌ی قراضه نباشه و جاش یه بی‌ام‌و سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش می‌رن اندرزگو دور دور. می‌رن آبمیوه می‌خورن. بستنی می‌خورن. می‌رن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک می‌کنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا می‌خوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمی‌شه. هر بار می‌برمش پیش ممد خوشحال می‌شه. توی دلش می‌گه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضه‌ش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو می‌پرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ می‌زنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازه‌ی کثافتش رو از قِبل من در می‌آرن. خودش و اون دو تا نوچه‌ی چرکش خون من رو می‌مکن و زندگی می‌کنن. هر چی در می‌آرم رو دودستی تقدیم ممد می‌کنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که می‌کنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.
مگه یه روغن‌ریزی چیه که بعد از سه بار تعمیر نتونسته درستش کنن؟ دفعه اول گفت کارتل باید دوباره آب‌بندی بشه. بهم گفت برو چسب آب‌بندی بخر. موقع تعمیر بالا سرش وایساده بودم. به خیال خودم اینکه ببینه «من هستم» حواسش رو جمع می‌کنه. دیدم اون چسبی که خریدم رو استفاده نمی‌کنه. از یه چسب دیگه که کهنه بود استفاده کرد. فکر می‌کنن آدم کوره. من کور نیستم اما نمی‌دونم چی بگم. بگم بی‌شرف دیدم چسب من رو قایم کردی؟ نمی‌گم. به جاش هی از ممد تشکر می‌کنم. می‌گم ممد جون مطمئنه؟ برم؟ اینقدر خرم که فکر می‌کنم بگم «ممد جون» اون فکر می‌کنه منم از این باحالام، از اینا که زود با همه رفیق می‌شن و همه جا آشنا دارن. از اینا که سرشون کلاه نمی‌ره. اما من، ماها، ماها علامت مشخصه داریم. کله‌مون یه شکلیه که اینا تا ما رو می‌بینن می‌فهمن. می‌گن این کله‌ش خوش‌فرمه، می‌شه سرش کلاه گذاشت. بعدم می‌ذارن. نرم و راحت. همونطور که می‌گه آره عمو برو خیالت راحت دیگه یه قطره هم روغن نمیاد، خودش می‌دونه که من دوباره بر می‌گردم. با گردن کج، با دمب لای پا برمی‌گردم پیشش. چون جایی رو ندارم برم. کجا رو دارم برم غیر از ممد؟ مغازه‌ش توی شیخ بهاییه. اولین بار که پیداش کردم پرسیدم کار ماتیز می‌کنین؟ گفت آره، معلومه که می‌کنیم. جوری آره‌ش رو کشید که معلوم بود دروغ می‌گه. از همون اولش همه چی معلوم بود اما چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.
فکر کردن به این چیزا من رو به هم می‌ریزه. برای همینه هی گریز می‌زنم. موضوع ماشین نکبتی‌م نبود. اون که موضوع همیشگیه، اون ۱۴ ساله که مشکل منه و ۱۴ سال دیگه هم خواهد بود، تا وقتی جفت‌مون با هم سقوط کنیم ته یه دره. فقط اینجوری مشکل حل می‌شه. با نابودی. مثل بقیه مشکلات؛ نابودی درمان قطعی تمامی مشکلاته. می‌خواستم از ماشین شروع کنم بگم بی‌حوصله‌م. حوصله تعمیر ندارم. نه حوصله تعمیر ماشینم رو دارم و نه روابطم رو. تا وقتی خوبه و کار می‌کنن که خب عالیه. منم خوشحالم. اما وقتی یه چیزی معیوب می‌شه، به هر دلیل، یه رفتاری مطابق میلم نیست، اصلاً و ابداً حوصله بحث سازنده و حک و اصلاح ندارم. حوصله‌ی تعمیر ندارم. دوست دارم یه جایی باشه، قبرستون، بشه رفت چیزهای اسقاطی رو گذاشت توش و برگشت. بعد هم که بر می‌گردی همون دم درش یه دونه نو و سالمش رو بهت بدن، بدون هزینه اضافه. اما نمي‌شه. یعنی می‌شه، اتفاقاً یه قبرستونی هست که می‌شه رفت اسقاطی‌ها رو توش گذاشت منتها دم اون قبرستون یه نگهبان گنده وایساده که خودت رو هم نگه می‌داره. نمی‌شه در رفت. نمی‌شه دو تایی برین توش و تکی برگردین. خودت هم می‌مونی چون خودت هم اسقاط شدی. منظورم اینه که من خودم رو نمیبینم. ماتیز من رو می‌بینه. اونم از دست من ذله شده. اونم دوست نداره من با این لنگای پرانتزی‌ام بشینم پشتش. صندلیش گود شده. گودی کون من. حالش از من و از کون من به هم می خوره. از اینکه صندلیش به شکل کون من در اومده حالش بد می‌شه. اون هم آرزوش اینه یه روز دیگه من نباشم. یکی دیگه باشه. یکی که پاهاش پانتزی نیست، موهاش فر نیست، چشم راستش افتادگی نداره. یه صاحاب دیگه که بهش می‌رسه و دست اوباشی مثل ممد نمی‌سپاردش. یکی که ماشین می‌فهمه. یکی که «دکترای مهندسی»اش فقط یه اسم نیست، به چیزای کاربردی روزمره هم تبدیل می‌شه. البته حق داره. خودم هم از این موضوع راضی نیستم. اون یکی همسایه، مظلومی نه، یکی دیگه، همین که بی‌سواده و «کار آزاد» می‌کنه، شاسی‌بلند داره، الآن همین این بیشتر از من از مکانیک ماشین سر در می‌آره. خب این غلطه. بابا من خیلی ریاضی و فیزیک و مکانیک خوندم. استاتیک. دینامیک. باسوادم. اما کاپوت رو که می‌زنم بالا هیچی، مطلقاً هیچی نمی‌فهمم. گاهی می‌زنم بالا، با یه کهنه خاکای روی موتور رو می‌گیرم. بعد فکر می‌کنم اگه یه برس دسته‌دار یا یه مسواک گنده داشتم می‌شد خاکای اون نقاط دور از دسترس رو هم بگیرم. ذهنیتم مال یه دکترمهندس نیست، مال غبارروب‌های حرم اما‌م رضاست. بعد که یه کم گردگیری می‌کنم در کاپوت رو می‌بندم. همین. اما اون همسایه‌مون، همون که بی‌سواده، اون بلده، ماشین رو می‌فهمه. اون بار ماشینم روشن نمی‌شد و اومد، نمی‌دونم چیکار کرد، دو دقیقه هم نشد، یه دست زد، بعد ماشینه زرت روشن شد. استارت خورد، خیلی هم سرحال. انگار فقط می‌خواست من رو خیط کنه. می‌خواست بگه اون مدرکت به هیچ دردی نمی‌خوره. از همسایه خیلی تشکر کردم. گفت خواهش می‌کنم داداش. همون پالتو سورمه‌ایم رو پوشیده بودم. همونی که فکر می‌کنم باهاش خوش‌تیپ می‌شم. یقه‌هام رو هم داه بودم بالا. تا دم گوشام. دوست داشتم بالاتر هم بکشم. هم سرد بود و هم دوست داشتم همسایه کله‌ام رو نبینه. منظورم اینه که چشم تو چشم نشیم. همسایه که رفت یه لگد زدم به ماتیز. خودش فهمید چرا. بعد هم نشستم توی همون گودی صندلی و زدم بیرون.

بلبل

پارسال ایروبیک را شروع کردم. با حسام رفتم، دوست دوران نوجوانی، هم‌محله‌ای. باشگاهی سر کوچه پیدا کرده بود که می‌گفت مربی‌اش خوب است. قبلاً از این مدل ورزشها خوشم نمی‌آمد. کانادا که دانشجو بودم یکبار با همسرم رفته بودیم کلاس زومبا. خیلی چیز منحطی بود. لااقل آن موقع اینطور بنظرم می‌آمد. یک گله آدم میان‌مایه‌ی لبخند به لب که آمده‌اند «سلامت» بشوند. انگلیس هم یک‌بار دیگر زومبا را امتحان کردم. تنها بودم و نیم‌نگاهی به «آشنا شدن» با زنان کلاس ورزش داشتم. از همان اولین جلسه داشتم مزه می‌ریختم. یکی-دو نفر هم خندیدند. رفته بودم توی ژست ناتوانی. نفس نفس می‌زدم. حرکات را اشتباهی انجام می‌دادم. می‌خوردم زمین. بعد از آن دیگر نرفتم. به این نتیجه رسیده بودم که ورزشهای «آرام» مناسب من هستند. پیاده‌روی، شنای آرام، کوهنوردی. هنوز لذت ضربان قلب بالا و ترشح دوپامین و سروتونین را تجربه نکرده بودم.

کلاس ایروبیک‌مان توی باشگاه بدنسازی بود. باشگاه کارش گرفته بود. جوانهای هورمونی شمال شهر با ته‌ریش و شاسی‌بلند مشتری‌های ثابت بدنسازی بودند. همگی عکس‌برگردان باشگاه را هم پشت ماشین‌هایشان چسبانده بودند. انگار همه‌شان عضوی از یک فرقه بودند. رفتارشان هم با ما فرق داشت. مثلاً من ماشینم را دویست متر قبل از باشگاه پارک می‌کردم. بقیه ایروبیکی‌ها هم رفتار و ماشینهای مشابهی داشتند. بدنسازها اصرار داشتند لندکروزشان را «درست مقابل» در باشگاه پارک کنند و برایشان مطلقاً مهم نبود که آنجا عرض خیابان شش متر است و پر از تابلوی پارک ممنوع. کلاس ما اتاقی شیشه‌ای بود که از محیط باشگاه و دستگاههای گنده‌ی بدنسازی جدا بود. ما و بدنسازها همدیگر را می‌دیدیم ولی ربطی به هم نداشتیم.

جلسات اول حرکات ایروبیک برایم سخت بودند. باید روی ترتیب حرکات تمرکز می‌کردم. ذهنم را درگیر می‌کرد. حرکتها از مبنایی ساده شروع می‌شدند و بعد به تدریج هی پیچیده‌تر و کامل‌تر می‌شدند. چیزی شبیه فوگ، شبیه درونمایه‌ای که مدام بسط داده می‌شود، ورز داده می‌شود، عوض می‌شود و باز به شکل اول یا چیزی شبیه آن در می‌آید. همین که ذهن را درگیر می‌کرد برایم جالب بود. یعنی نمی‌شد حین ایروبیک به چیزی خارج از کلاس فکر کرد. تمام تمرکز آدم لازم بود تا روند تکامل حرکات را دنبال کند. مربی‌مان به نام حمید آدم خبره‌ای بود. کارش را بلد بود. نمی‌گذاشت به حرکات عادت کنی و مدام حرکت را انگولک می‌کرد. به خودم می‌آمدم و می‌دیدم ۲۰ دقیقه‌ است بالا و پایین می‌پرم و تی‌شرتم خیس عرق شده. اولین جلسه‌ی ایروبیک که اینطور عرق کردم با خودم فکر کردم آخرین باری که به خاطر ورزش عرق کردم کی بوده؟ یادم نمی‌آمد. احتمالاً زنگ ورزش دوران مدرسه.

موسیقی هم برای حفظ ریتم ایروبیک لازم است. حمید یک آیفون مخصوص موسیقی داشت و هر دفعه چیزهای جدیدی می‌گذاشت. عمدتاً پاپ‌های پنیری. انریکه و اینّا و مدونا و از این قبیل. فکر کنم از سایت مخصوصی موسیقی‌اش را می‌گرفت چون خیلی حرفه‌ای میکس شده بودند. یک بار ریمیکسی از آهنگ «ارتش هفت ملت» وایت‌استرایپس گذاشت که خیلی دوست دارم. آهنگ‌ها همیشه خارجی بودند. بعضی از بی‌سر و پاهای کلاس هر از گاهی تقاضای آهنگ ایرانی می‌کردند اما خوشبختانه روش کار حمید مشخص بود. خودش هم با ما تمرین می‌کرد. ۱۰-۱۵ نفر بودیم، عمدتاً میانسال. من ته کلاس می‌ایستادم. پشت به شیشه. جلسه اول که آمدم احساس غریبگی می‌کردم. انگار بقیه چندین ماه بود که آمده بودند و همدیگر و مربی را می‌شناختند. غیرارادی رفتم ته سالن، گوشه‌ی سمت راست، کنار کیسه بوکسها و استپ‌ها. آدم بعد از مدتی به جایش هم عادت می‌کند. من هم به کنجم عادت کرده بودم و حتی وقتی بعد از چند ماه از لحاظ آمادگی جزو پنج نفر اول کلاس شده بودم باز هم همان گوشه ورزش می‌کردم.

حمید تا دقیقه‌ی آخر کلاسهای یک ساعت و نیمه با ما ورزش می‌کرد. بعد از یک ساعت ما همه بیحال بودیم اما حمید گاهی با تشویق و گاهی با ارعاب تا آخر یک ساعت و نیم ما را می‌کشاند. می‌گفت پولش باید حلال باشد. مذهبی هم نبود. گاهی آرزو می‌کنم مفهوم حلال و حرام دوباره احیا شود. خیال آدم در مواجهه با اینجور آدمها راحت‌تر است. الآنها وقتی یک جوانک کاسب می‌بینم که دور موهایش را ماشین کرده و ابروهایش را مثل کریستیانو رونالدو برداشته سریع می‌روم توی لاک دفاعی؛ منتظرم تا به نحوی کلاهم را بردارد. اما اگر همین آدم حلال‌حرامی باشد خیالم راحت است. ایده‌ی انقلابی: بازگشت دین. دین برای توده‌ها خوب است.

حمید حرکتها را با وان تو تری فور شروع می‌کرد. گاهی وقتها خودش هم سر ذوق می‌آمد، مثلاً یک بار گفت آخ آخ مایکل اومد، کام آن، و بعد با «بیت ایت» آنچنان لنگ‌هایش را توی هوا پرتاب می‌کرد که ما هم خستگی از یادمان رفت. بعد از هفت-هشت جلسه واقعاً فرق کرده بودم. شبها هم شام ورزشکاری می‌خوردم: سالاد با تخم‌مرغ پخته، سالاد سزار، فیله‌مرغ و نخود سبز و این قبیل چیزها. حمید گفته بود سالاد بدون کالری شکم را پر می‌کند و کمی پروتئین هم بهش اضافه کنی تا وقت خواب نگهت می‌دارد. بهترین راه ترک یا کم کردن سیگار هم ورزش است. آدم کلاً میلش کم می‌شود. واقعاً هم جواب گرفته بودم. آدم سالم‌تر و قوی‌تری شده بودم. یک فیلم ازم هست، مال نوروز ۹۴، خانه‌مان هستم، از بارفیکس آویزان شده‌ام و کله‌معلق می‌زنم. شکم و پهلو ندارم. آن موقع حواسم نبود که اینقدر خوب آب شده‌اند. بدون اینکه به فرایندش آگاه باشم انگار «جهش» را انجام داده بودم.

همیشه در زندگیم به خیال خودم تحرک داشته‌ام و ورزش کرده‌ام. اما کارهایی که بهشان می‌گفتم ورزش عملاً چیزی نبودند جز رسوبات تعالیم قدیمی والدینم. مثلاً پیاده‌روی. شنای آرام. داستان مورد علاقه‌ی این مکتب فکری داستان لاک‌پشت و خرگوش است. رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و همین نوع مزخرفات هم شعارشان است. همین ذهنیت را به شنا کردنم هم بسط داده بودم. مثل جنازه روی آب ولو می‌شدم و خیلی آرام طول می‌زدم. شاید به خاطر همین بود که بعد از این به اصطلاح ورزشها افسرده‌تر هم می‌شدم. توی خانه هم گاهی حرکاتی می‌کردم. یک سیکل حرکت شکم از اینترنت پیدا کرده بودم که قول داده بود با روزی ۱۵ دقیقه طی دو هفته شکمم را آب کند. اما بعد از تمرین زیر نظر حمید بود که فهمیدم همه‌ی این سالها راه را اشتباه رفته‌ام. از آن آدمهایی‌ام که باید مربی بالا سرم باشد تا از حد خودم فراتر بروم. در ورزشهایی که خودم انجام می‌دادم همیشه تعداد یا زمان حرکات را مطابق میل خودم و توانایی خودم تنظیم می‌کردم. طبعاً هیچ وقت «کم» نمی‌آوردم. اما ورزش در مورد نتوانستن است، در مورد کم آوردن و نرسیدن است. در مورد تعریف حدی است که قرار است تلاش کنی و بهش برسی اما نمی‌توانی، شکست می‌خوری و نمی‌رسی و دقیقاً توی همین زمین خوردن و نرسیدن است که اتفاقی که دنبالش بودی می‌افتد. خلاصه‌ی همین را روی دیوار باشگاه هم نوشته بود: «نو پِیْن، نو گِیْن». قرار است همینطور که مربی بالای سرت فریاد می‌کشد سعی کنی ۲۰ تا شنا بروی و سر شنای شانزدهم متلاشی بشوی. این نقطه‌ی مطلوب است. بعد هم بحث ضربان قلب است. چربی‌سوزی در ضربان خاصی اتفاق می‌افتد. آن ورزشهای پیرمردی که من می‌کردم واقعاً ورزش نبودند. ۴۰ دقیقه شنا وقتی ضربان قلبت زیاد نمی‌شود عملاً بی‌فایده است. یعنی برای اندام و فیزیک من بی‌فایده است. صرفاً باعث سایش مفاصلم می‌شد. برای چاق‌های خیلی چاق این کارهای استقامتی خوبند. برای من برعکس است: اتفاقاً باید ورزشم با شدت زیاد و مدت زمان کم باشد. انفجاری. این مدل جدید ورزش قشنگ روی متابولیسمم اثر گذاشته بود: بعد از چند هفته می‌دیدم که دیگر در زمستان همیشه سردم نیست و همیشه قوزکرده در حال لرز نیستم. در «فیلم سوسیالیسم» گدار یک کشتی تفریحی را نشان می‌دهد. در یکی از صحنه‌ها مسافرین را می‌بینیم در کلاس ورزش کشتی مجلل. فکر کنم توی استخر نوعی ورزش دست‌جمعی انجام می‌دهند. پیغام واضح است: مشتی آدم تباه، مشغول دست و پا زدن در تباهی. من از این حرفها عبور کرده بودم. با چند سوال ساده مسیر من مشخص می‌شد: آیا با ورزش نکردن من تبدیل به گدار می‌شوم؟ یا اینکه هر روز زشت‌تر و ضعیف‌تر می‌شوم؟ آیا با ورزش کردن سریعاً تبدیل می‌شوم به یکی از آنها که آنطور رقت‌انگیز توی استخر فیلم گدار دست و پا می‌زدند؟ جوابها واضح بودند.

شکل صحیح حرکات ورزشی هم مهم است. آسیب خوردن، چیزی که اینهمه ازش می‌ترسم بخاطر شکل و هندسه‌ی غلط بدن در حرکات ورزشی است. وقتی بدون مربی ورزش می‌کردم ناخودآگاه بدنم برای انجام حرکات به راحت‌ترین شکل ممکن در می‌آمد، که البته غلط‌ترین شکل ممکن هم است. همان شکلی است که ورزش را بی‌فایده می‌کند و حتی باعث آسیب می‌شود. بدون مربی آدم به غلط عادت می‌کند و تذکرات مکرر است که در نهایت باعث ایجاد فرم درست می‌شود.

قدیمها بوی عرق مردانه‌ی سالنهای ورزش و رختکنها هم اذیتم می‌کرد. الآن هم باشگاهها تمییزتر شده‌اند و هم اینکه خب قبول کرده‌ام همه می‌آییم اینجا و عرق می‌کنیم. کثافتی دست‌جمعی، محصولی مشارکتی. همین دست‌جمعی بودنش را هم دوست دارم. البته خودم هم عوض شده‌ام و قدر سابق از آدمها بدم نمی‌آید و احتمالاً برای همین ورزش کردن در کنار دیگران برایم شدنی‌ست. ورزش گروهی با روحیه‌ام سازگار شده. نگاه کردن به بغل‌دستی‌ای که از تو بهتر می‌رود باعث تحقیر می‌شود و همین باعث می‌شود که بهتر بشوی. همینطور نگاه کردن به چلاق‌هایی که زیر فشار حرکات می‌پکند و به نفس نفس افتاده‌اند و حرکات را غلط غولوط می‌روند. آیینه هم مهم است. آدم مدام باید به خودش نگاه کند و به بقیه. باید از چیزی که توی آیینه دیده می‌شود لذت برد، یا حداقل باید زوایدش را شناخت، باید فهمید با کم کردن کدام اضافات به سمت زیباتر شدن حرکت می‌کنیم و بعد همین باعث ادامه دادن می‌شود. تا وقتی که توی همه چیز زیبایی ببینی همین تپه‌ی گوشتی که هستی باقی خواهی ماند. آن ذهنیتی که هر کسی همانطور که هست زیباست را باید دور ریخت. آن ذهنیت مناسب کارمندها و مهاجرهاست که هر شب با فت‌فود جشن می‌گیرند و با خودشان «خوشحالند».

سر همین کلاس اروبیک بالاخره مشکل قدیمی‌ام با بدنسازی را هم ریشه‌یابی کردم. آن دستگاههای عظیم فلزی در واقع میانبری هستند که بدن را تنبل و ذهن را خنگ می‌کنند. منظورم این است که عملاً دستگاه بدن آدم را «بالاجبار» به شکل و هندسه درست در می‌آورد. آن اهرم‌ها و کابل‌ها و لولاها آدم را به شکل درست در می‌آورند اما همین باعث می‌شود که ورزشکار اصلاً به «شکل درست» حرکت فکر نکند. تلاشی هم برای پیدا کردن آن هندسه‌ی بهینه نمی‌کند. دستگاه نوعی تقلب است و ادامه‌ی این تقلب آدم را خنگ می‌کند. در ورزش بدون دستگاه، نصفی از سختی کار همان پیدا کردن شکل درست بدن و قلق رسیدن به آن است. برای پیدا کردن این هندسه‌ی صحیح، لازم است که آدم بدن خودش، عضلاتش و مفاصلش را بشناسد. اما وقتی می‌روی لای دستگاه نیازی به هیچکدام از اینها نیست. دستگاهها ترسناک هستند. شاید برای مصرف‌کنندگانشان عادی شده باشند اما با کمی فاصله گرفتن تازه تصویر واقعی دیده می‌شود. اینکه آدم خودش را لای آن ماشین وحشتناک بگذارد عین حماقت است: لای آن فنرها و وزنه‌ها و تسمه‌ها که بیشتر شبیه یک هیولای جنگی بی‌اصل و نسبند تا وسیله‌ای برای ورزش و سلامتی. جانورانی که از لای دستگاه بیرون می‌آیند هم زشتند. من توی این بدنهای بادکرده و خشک هیچ ردی از زیبایی نمی‌بینم. بدن انسان برایم فوق‌العاده جذاب است. بار جنسی دارد. تفکیک عضلات. تناسب اندازه‌ی اندامها با یکدیگر. دنبال کردن رد عضلات تا به پی می‌رسند و پی به استخوان می‌رسد. تبدیل تدریجی نرمی به سختی. انعطاف بدن. اما آن توده‌های گوشتی که از شدت خشکی حتی نمی‌توانند گردن‌هایشان را بچرخانند ارتباطی به تعریف من از زیبایی ندارند. زیبایی اندام ورزشی بود که قابلیت نهایت تعالی را داشته اما نمی‌دانم چطوری منحرف شد و تبدیل به این کثافت فعلی شده. صنعت مد و زیبایی هم مقصر است. این توهم را جا انداخته که با اضافات مصنوعی مثل لباس و آرایش و زلم زیمبو می‌شود به زیبایی رسید. باعث شده فراموش کنیم که زیبایی اصیل مربوط به خود بدن انسان است و محصول تربیت درست بدن.

حمید هم توی تیم ما بود. می‌گفت باور کنید شما از اونها سالم‌ترید. وقتی می‌گفت «اونها» سرش را می‌داد بالا و با چانه‌اش به موجودات آن سمت دیوار شیشه‌ای اشاره می‌کرد. انگار ننگش می‌آمد که اسمشان را بگوید. حمید می‌گفت اگه یه تست ورزش استاندارد مثه تست کوپر ازشون بگیریم نصفیاشون ایست قلبی می‌کنند. یا مثلاً می‌گفت این آمپولها و پودرها ماهیچه‌ها را گنده می‌کنند و طرف می‌تواند ۱۰۰ کیلو وزنه بلند کند. اما این وزن در نهایت باید از طریف پی‌ها و مفاصل منتقل شود. پی و مفصل که با آمپول گنده نمی‌شوند. حرفش این بود که اصولاً بدن ما برای بلند کردن چنین وزنهای ساخته نشده. حرفهایش را با اشتیاق ضبط می‌کردم.

گاهی فکر می‌کردم ماها که اینور دیوار شیشه‌ای هستیم، ما اروبیکی‌ها، اگر بخواهیم اسم گنده‌ای بین‌مان باشد آن اسم چیست و خب این سوال جوابهای بدیهی داشت. یعنی حتی بهش فکر نکرده بودم اما همینطور حسی می‌دانستم که سرگروه‌های انتزاعی ما می‌شوند امثال بروسلی و مارادونا و دیگر بزرگان. برهانی دیگر: به لباس ورزشیم اهمیت می‌دهم و حتی به حسام سپرده بودم برایم از دوبی یک شورت ورزشی بیاورد و حسام هم با اینکه زیاد با هم حرف نمی‌زنیم اما مودهای مرا می‌شناسد و برداشته بود برایم از دوبی یک شورت ورزشی کشی آدیداس مشکی با سه تا خط سفید اینور و آنور ران آورده بود و خب من هم اولش شوکه شدم و فکر کردم هرگز نمی‌توانم این چیز چسبان و براق را پایم کنم. خارج هم دیده بودم مردهای دوچرخه‌سوار از این شورتها می‌پوشند. اما خب نمی‌دانم چطور شد که یخم آب شد و البته بخشی‌اش به خاطر رودربایستی بود چون نمی‌توانستم به حسام بگویم که پسش بدهد. شورت چسبان را پوشیدم و تی‌شرتم را هی می‌کشیدم پایین تا آلتم خیلی قلمبه بیرون نزند. جلسه اول که با شورت جدیدم رفتم سر کلاس ایروبیک احساس می‌کردم تمامی نگاهها و تمامی نورافکن‌ها روی من‌اند، مشخصاً روی پایین‌تنه و رانهای من و خب راستش کمی معذب شده بودم اما دقیقه‌ی بیستم کلاس که خوب گرم شده بودم یکهو به خودم آمدم و دیدم اوه اوه چقدر با این شورت جدید بهتر ورزش می‌کنم و چقدر منعطف‌تر شده‌ام و بعد دیدم چقدر هم با جورابهای بدون ساقم خوب به هم می‌آیند و خلاصه همانجا بود که کلی افسوس خوردم چون حسام از دوبی برگشته بود اما اگر می‌شد زمان به عقب برگردد قطعاً فقط یک خواسته داشتم: اینکه برود مغازه آدیداس و برایم یک تی‌شرت شماره ۱۰ مارادونا هم بگیرد. اگر آن تی‌شرت راهراه را هم داشتم بی‌شک وارد مسیر درست شده بودم. منظورم این است که پراندن اسم بروسلی و مارادونا کاملاً حسی است و نه بر اساس منطق. یعنی فضا و روح آن کلاس ایروبیک اینجوری بود که آدم با این بزرگان منسوبش می‌کرد. رفتارهای مربی‌مان حمید هم بی‌تاثیر نبود. مثلاً آن‌باری که عضلات ران پایم را وارسی کرد و گفت چه خوب شدن و خب معلوم است که من خوشحال شدم. حمید استاد بود. خبره بود. کارش را خوب بلد بود. مرد موجه زن‌دار و حلال‌حرامی بود. بده بستانی هم با من نداشت پس وقتی می‌گفت عضلات رانم خوب شده‌اند طبعاً آدم خوشحال می‌شود. یا مثلاً آن بار که حیدر را صدا زد. بحث شکم شش تکه بود و برای همین حیدر را صدا زد. حیدر کارگر افغانی باشگاه بود که وظیفه‌اش جمع و جور کردن وزنه‌های اوباش باشگاه بدنسازی بود. یعنی از صبح تا شب دور باشگاه راه می‌رفت و وزنه‌های آنها را جمع می‌کرد. البته این شغل لازم است چون من دیده‌ام که بدنسازها پس از پایان هر سیکل عربده‌ای می‌کشند و وزنه‌ها را به اطراف پرت می‌کنند. احتمالاً بخاطر اثرات پودرهایی است که توی رختکن می‌خورند و باعث بزرگ شدن عضله و کوچک شدن بافت مغزشان می‌شود. حیدر وزنه‌ها را از اطراف جمع می‌کرد و مرتب می‌چیدشان توی جعبه‌ی مخصوص‌شان تا وقتی بی‌سر و پای بعدی خواست هزار کیلو هالتر بزند راحت بتواند وزنه‌های هزار کیلویی را پیدا کند. کل شغل حیدر همین بود و برای اینکه بلند و کوتاه کردن وزنه‌ها کمرش را داغون نکند یک کمربند چرمی خیلی کلفت هم می‌بست. آن روز وقتی مربی ما صدایش کرد خیلی محجوب آمد توی اتاق شیشه‌ای. مربی‌مان بهش گفت لباسش را بزند بالا و شکمش را سفت کند و نشان ماها بدهد. طفلکی اولش خجالت کشید و احتمالاً اینکه ماها دورش حلقه زده بودیم و به نافش خیره شده بودیم هم بی‌تاثیر نبود اما بالاخره لباسش را داد بالا و خب باورش سخت است، اما انگار خود بروسلی از شانگهای بین ما ظاهر شده بود. شکمش یک گرم چربی اضافه نداشت و بطور طبیعی هم کم مو بود. زیباترین چیزی بود که این اواخر دیده بودم: بدن بی‌نقص مرد. مربی‌مان رد عضلات شش‌تکه‌ی حیدر را آرام انگشت کشید، با انگشت سبابه‌اش، این کاری بود که همه‌ی ما دوست داشتیم انجام دهیم اما خجالت می‌کشیدیم و اینجا بود که حیدر لباسش را سریع داد پایین و گفت آقا ببخشید کار دارم و بعد انگار غیب شد.

این چیزهایی که در مورد «روح» کلاس و همبستگی‌مان می‌گویم واقعیت دارند و آن اواخر حتی به سطحی از تفاهم رسیده بودیم که اشارات سربسته‌ی همدیگر را هم متوجه می‌شدیم. مثلاً همان روزی که آقا حجت سر ذوق بود. آقا حجت مرد جاافتاده‌ی چاق و کوتوله‌ای بود که می‌خورد بازاری باشد و از این پستان‌بندهای کالری‌شمار به خودش می‌بست و خلاصه خیلی جدی قصد کرده بود که دوباره «روبراه » شود. آن روز مربی خیلی سخت گرفته بود و تقریباً بیشتر کلاس وسطهای سیکل دوم بی‌حال شده بودند و بی‌رمق حرکت می‌کردند. مربی سرمان داد زد که آقا بزن، بزن، وای نسّا و اینجا بود که آقا حجت گفت آقا ورزش کنین تا بلبل‌تون بخونه و خب همین را که گفت ما همه دوباره نیرو گرفتیم، انگار همه‌مان تلگراف رمزدارش را فهمیده بودیم، انگار از اول همه‌مان دنبال همین بودیم که بلبل‌مان بخواند و البته اصلاً صلاح نبود که قضیه را بیشتر از این باز کنیم. همان اشاره‌ی سربسته‌ی آقا حجت کاملاً کافی بود تا هدف نهایی‌مان را یادآوری کند.

سر جمع ۴-۵ ماه رفتم کلاس ایروبیک. جلسه‌ی آخر با سه کیلو موز رفتم سر کلاس. نفری یکی-دو تا برداشتند. دنبال حیدر بودم تا بقیه‌اش را بردارد اما گفتند چند هفته‌ای است که رفته. البته ترجمه حرف‌شان این می‌شد که چند هفته‌ای است اخراح شده. انگار قسمت جفت‌مان نبود که ماجرا را تا تهش ادامه بدهیم، اگرچه که تهی ندارد. به مربی گفتم که دارم از این محل می‌روم. شماره هم رد و بدل کردیم اما خب معلوم است که تماسی نگرفتیم. توی محل جدید کلی دنبال کلاس ایروبیک گشتم اما هنوز که چیزی پیدا نکرده‌ام. هر چیزی هم که پیدا کردم مختص بانوان بوده. بعد از سه ماه شکم و پهلویم برگشتند سرجایشان و چهار کیلو هم وزن زیاد کردم. هر از گاهی می‌روم پارک سر کوچه. حافظه‌ام توی این چیزها ضعیف است: از آنهمه حرکت متنوع ایروبیک چیزهای کمی یادم مانده. الکی چهار تا جفتک می‌اندازم و روی نیمکت‌های پارک چندتا شنا می‌روم. خودم هم می‌دانم اینطور ورزش کردن فایده‌ ندارد. نه خبری از مربی است و نه موزیک دوبس دوبسش. نه خبری از دوپامین است، نه خبری از اوباش بدنساز. نه خبری از تعریف مرز و نرسیدن است و نه خبری از چهچه‌ی بلبل. هر از گاهی فقط صدای گوشخراش کلاغهای پارک می‌آید و پیرمردهایی که مدتهاست بلبل‌هایشان مرده‌اند و حالا توی پارک قدم می‌زنند.

آش ماش، با شلغم‌های ریز

هفته‌ی پیش رفتیم شمال. بیشتر برای فرار از آلودگی تهران. هنوز ماشین نخریدم. ماتیز هم در وضعیتی نیست که بشود زمستان باهاش رفت جاده چالوس. آب کم می‌کند. روغن‌ریزی شدید دارد. نفس ندارد. علاوه بر همه‌ی این ایرادات فنی چند هفته پیش که توی کوچه پارک بود دزد هم بهش دستبرد زده. صبحش رفتم دیدم لای درِ سمت شاگرد را دیلم انداخته و باز کرده. چیزی هم نبرده بود. محتویات داشبورد را پخش و پلا کرده بود روی صندلی ماشین. ضبط را هم نبرده بود. فقط انگاری یک کابل آکس برده بود. البته کابلم اوریجینال بود. بلکین. دیگر نمی‌توانستم توی ماشین آهنگ گوش کنم. هفته‌ها هم می‌گذشت و هی جور نمی‌شد بروم کابل آکس جدید بخرم. خواستم از دیجی‌کالا بخرم که زده بود ناموجود. البته از دیجی‌کالا بدم می‌آید. از توضیحاتی که برای کالاها می‌نویسند بالا می‌آورم؛ از این تلاش‌شان برای «خودمونی» و «امروزی» بودن. اصلاً از کل موجودیتش متنفرم. از اینکه در دورانی زندگی می‌کنم که دیجی‌کالا نماد هوش و موفقیت است ناراحتم. چرا؟ چرا باید دیجی‌کالا الگو باشد؟ دلالی و دولا پهنا چپاندن به مردم از کی تا حالا اینقدر ارزشمند شده؟

ماتیز بدون موزیک و با دری که خوب چفت نمی‌شود، با روغن‌ریزی و خون‌ریزی قطعاً برای جاده مناسب نبود. قرار شد ماشین پدرم را بگیرم. چهارشنبه صبح زود رفتم خانه پدر و مادرم. می‌خواستم جوری برسم که شش صبح بزنیم بیرون. اما تازه ساعت هفت رسیدم خانه‌شان. شب قبلش خوب نخوابیدم. استرس سفر گرفته بودم. الآن چند سال است که اینطوری شده‌ام. فکر سفر از شدت اضطراب فلجم می‌کند. دویست بار غلت زدم. فکر کنم سر جمع دو-سه ساعت خوابیدم. برای همین وقتی صبح رفتم خانه پدر و مادرم تصمیم گرفتم که دیرتر راه بیفتیم. یعنی فکر کردم خطرناک است با کم‌خوابی بزنم به جاده. بدن من هم به خواب حساس است. خوابم از روزی ۱۰ ساعت کمتر بشود راندمانم به شدت افت می‌کند. مثلاً می‌شود ۲۰ درصد. تازه، همینطوری هم با نصف باطری‌هایم کار می‌کنم. البته این یکی استراتژی‌ام است: نصف نیرویم را نگه داشته‌ام برای روز مبادا. احساس می‌کنم روزی می‌آید که لازم است آن روز بدرخشم. دقیقاً نمي‌دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد اما بهرحال نیمی از نیروی زندگی‌ام را رزرو نگه داشته‌ام برای آن دوران. یعنی به نوعی می‌شود گفت راندمانم می‌شود ۵۰ ضربدر ۲۰ درصد. یعنی هیچی.

رفتم خوابیدم. به مادرم گفتم ساعت ۹ حرکت می‌کنیم. اما معلوم بود دروغ می‌گویم. تا ۱۰ خواب بودم. بعدش گربه را گذاشتم توی جعبه‌اش و وسایل را بردم توی ماشین. مادرم یک عالم کیسه داشت. نمي‌دانم چرا کل وسایلش را نمی‌کند توی یک ساک بزرگ. به جایش چهار تا کیسه نایلون و سه تا کیف کوچک داشت. جمعاً هفت تا. هی با انگشت می‌شمردشان. یک بار دم در شمردشان. بعد دم آسانسور شمردشان. یکی کم بود. هی ازم می‌پرسید اون یکی چی شد؟ من نمی‌دانستم. اما می‌دانستم چیز مهمی تویش نیست؛ احتمالاً یک مشت پارچه یا مثلاً چند تا پرتقال. بالاخره راه افتادیم. من و مادرم و گربه. ترکیب عجیبی بود. توی راه همان حرفهای همیشگی را می‌زدیم. من تاییدش می‌کردم. گاهی کمی حرفش را نقض می‌کردم تا بحث نمیرد، تا دلیلی برای ادامه‌ی حرف زدنش باشد. به همان نتایج همیشگی می‌رسیدیم: اینکه برادرهایش فوق‌العاده‌اند و زن‌برادرهایش پلیدند و پولهای برادرانش را بالا می‌کشند. اینکه دایی‌اش با اینکه کاسب است اما خیلی بافرهنگ است. نکاتی کلی در مورد خوبی‌های درس خواندن و دانشگاه رفتن و کارمندی. همین چیزهای همیشگی. اوایل جاده چالوس دم سد کرج چند تا تونل پشت سر هم است. تونل‌ها را که یکی یکی رد می‌کردیم آسمان پرده پرده روشن‌تر می‌شد: از خاکستری چرک شروع شد و آخرین تونل را که رد کردیم آسمان آبی بود. براق و تقریباً نیلی. کل این تغییر رنگ ظرف دو دقیقه اتفاق افتاد. مادرم مدام ازم تشکر می‌کرد که با خودم آوردمش سفر.

وسط جاده لبنیاتی «دهاتی» ایستادیم. عسل و نان و تخم‌مرغ و بستنی خریدیم. بعد کنار جاده زیر آفتاب روی نیمکتی نشستیم و بستنی‌هایمان را خوردیم. لبنیاتی دهاتی همانطور که از اسمش پیداست چیزهای ارگانیک و دهاتی دست مشتری می‌دهد. به تخم‌مرغهایش فضله چسبیده و لابلای تخم‌مرغها یونجه می‌گذارد تا نکشنند. در عوض قیمتها تیزند. اما کارش تمییز است. تصویری که مشتری شهری دوست دارد را برایش می‌سازد، بسته‌بندی می‌کند و به قیمتی خوب بهش قالب می‌کند. انتخاب اسمش هم جوری‌ست که مبادا کسی اشتباه کند، و البته فوق‌العاده خلاق، بی‌نهایت خلاق: «دهاتی». الآن بحث ارگانیک و طبیعی و دهاتی مد است. ایران هم مثل بقیه‌ی دنیا. الگوها یکی‌اند و با چند سال تاخیر از «آنور» به «اینور» می‌رسند. باهوشها و خلاقها از فهم همین نکته پول در می‌آورند. می‌روند دنبال کسب و کاری که آنطرف اقبال دارد و بعد همان را کپی می‌کنند و می‌آورند اینور. بعد پولدار می‌شوند. همه در حال پولدار شدن هستند، الّا من که با مادرم و گربه دارم می‌روم شمال. همه در حال صدور ایده‌های انقلابی کسب و کار، پول در آوردن از اینترنت، از اینستاگرام، از تلگرام، از باد هوا. البته خودم هم دنبال همین ایده‌های طلایی بودم. من هم مدتی تیز کرده بودم که پولدار شوم. بعد نمی‌دانم چرا بی‌خیال شدم. احساس کردم پول مهندسی لوله برکت دارد. ته تهش هنوز تعالیم خانواده را قبول دارم: پول در آوردن از رشته‌ای که درسش را خوانده‌ام خیلی شرف دارد به کاسبی و دلالی. در تئوری این حرف را قبول ندارم و بنظرم هر جوری که بشود زندگی راحتتری داشت و کمتر کار کرد همان راه درست‌ترین است. اما در عمل بی‌خیال میلیاردر شدن شدم. شاید هم چون سخت بود. اما بهرحال تصمیم گرفتم همان روش قدیمی را ادامه بدهم: مسخره کردن کاسبها به جرم ازگلی و بی‌فرهنگی و تازه به دوران رسیدگی و حلوا حلوا کردن فقرای بافرهنگ (مثل خودم). اما باید قبول کرد: بستنی دهاتی خوشمزه بود. باید قبول کرد: من ناموفقم و دیجی‌کالا و دهاتی و ساندویچ کلانا موفقند. بچه‌های من در نهایت می‌شوند رعیت بچه‌های دیجی‌کالا و کلانا. آنها اربابند. از این ماجرا ناراحتم اما کاری نمی‌توانم بکنم. این رسالت نسل بعدی، رسالت بچه‌هایم است که کاری بکنند. من رعیت تحویل جامعه می‌دهم و آنها خودشان فکری به حال زندگی نکبت‌شان بکنند. یک راه هم این است که خودم را از لذت زاد و رود محروم کنم و اینطوری کل مشکل را پاک کرده‌ام. یا شاید بهتر است بگویم پیشاپیش تسلیم دیجی‌کالا و دهاتی و ساندویچی کلانا شده‌ام.

هوای شمال عالی بود. عصرها می‌رفتم دم دریا ورزش می‌کردم. کمی کششی، کمی یوگا. بعد هم ۲۰ دقیقه می‌دویدم. بیشتر از این نمی‌کشم. سر جمع می‌شد مثلاً یک ساعت. شب اول زنگ زدیم تهران. با پدرم حرف زدیم. من شماره‌اش را گرفته بودم و گذاشته بودم روی پخش تا مادرم هم بشنود. می‌دانم کار غلطی است چون آن طرف خط که نمی‌داند صدایش را همه می‌شنوند. اما فکر کردم این دو تا پیری که حرفی ندارند و بگذار دور هم حرف بزنیم و یکهو دیدی چیز ارزشمند یا بامزه‌ای ازش در آمد. مادرم هم به پدرم گفت پاشو بیا شمال هوا عالیه. پدرم صدایش را لرزاند و گفت زهرا جون من یه مشکلی دارم. من کمی وا رفتم. جوری گفت «مشکل» که فکر کردم می‌خواهد خبر سرطان یا چیزی از این جنس را بدهد. گفت ببین من خیلی مشکل مالی دارم. احتمالاً نمی‌فهمید صدایش را من هم مي‌شنوم. اما دیگر دیر شده بود که کاری بکنم. بعد گفت برا همینه که این مدت کاری نمی‌کنم و جایی نمی‌رم. مادرم زد زیر خنده. من هم لبخند زدم. مادرم پرسید ینی پول یه بلیط اتوبوس نداری؟ البته من منظور پدرم را می‌فهمیدم. بالاخره توی سفر دو تا رستوران و چهار تا بازار بروی خودش عددی می‌شود و لابد همین سختش بود. ناراحت شدم که چرا توی این سن پدرم هنوز نمی‌تواند راحت زندگی کند. من و مادرم قضیه را به خنده و شوخی برگزار کردیم.

روز دوم سفر سین هم به ما پیوست. ترکیب جمعیتی‌مان متعادل‌تر شد. با کرایه‌های آزادی-چالوس آمد. از توی جاده مسج داده بود که تا کرج ترافیک افتضاح بوده. من عذاب وجدان گرفته بودم. نمی‌دانم چرا اینطوری می‌شوم. در مورد اموراتی که به من مربوط نیست زیادی فکر می‌کنم. سین دیر راه افتاده و به ترافیک خورده. من هم از این عذاب وجدان گرفته بودم و از آنور توی دلم فحشش می‌دادم که خب به موقع راه می‌افتادی زن. وقتی رسید شب بود. رفتم سر جاده چالوس برش داشتم. توی ماشین برایش گفتم که مادرم دارد خلم می‌کند از زور وراجی، از زور انرژی گرفتن. مشکلش صرفاً حرف زدن نیست، مشکل این است که مرا، مخاطبش را هم درگیر می‌کند. کلماتش باتلاقی تشکیل می‌دهند که مخاطب را چه بخواهد و چه نخواهد می‌کشند داخل خودشان. آدم انرژی‌بری است. یک هفته زندگی با مادرم سه هفته از عمر کم می‌کند. اینها را برایش گفتم و بعد گفتم که البته قلقش را هم بلدم. یعنی بلدم چکار کنم که ویرانم نکند. نمی‌توانم بگویم رویم تاثیر نمی‌گذارد اما سازمانم را بهم نمی‌ریزد.

روز سوم که بیدار شدم دیدم سین لگن پی‌پی گربه را از توی دستشویی برداشته گذاشته توی راهرو. برش گرداندم همان جا توی توالت. گفت آنجا نفسش می‌گیرد. همین شد یک اصطکاک کوچک. به دوره‌ای رسیده‌ایم که اتفاقات کوچک باعث تاثیرات گنده و وحشتناک می‌شوند. گفتم نمی‌شه، گربه به اونجا عادت کرده. البته می‌دانستم مادرم هم به جای جدید لگن توی راهرو گیر خواهد داد. بحثمان کمتر از یک دقیقه طول کشید اما تا ۲۴ ساعت توی قیافه بودیم. مسخره است. نمی‌دانم چرا رابطه‌ها اینطوری می‌شوند. هر کسی منطق خودش را دارد و منطقش برای خودش کاملاً صحیح است. مثلاً من فکر می‌کردم که خب من بخاطر آلرژی سین کلاً گربه را داده‌ام رفته. الآن هفته‌هاست که گربه پیش پدر و مادر و برادرم است. توی جهان‌بینی من کار بزرگی است. حالا بعد از مدتها که با گربه هستم اولویتم این است که بیخودی اذیتش نکنم. او هم لابد منطق خودش را دارد. منتها الآن در حالتی هستم که خیلی برایم مهم نیست درست و غلط چیست. بیشتر دوست دارم جریان زندگی‌ام آرام باشد، تلاطمی نباشد، حالا حقیقت هرچه می‌خواهد باشد.

کل سفر مادرم آشپزی کرد. نمی‌گذارد کس دیگری غذا بپزد. در ظاهر استقبال می‌کند اما باطناً احساس می‌کند به حریمش تجاوز شده. او مادر مهربان است که به بقیه غذا می‌دهد. این یک اصل است. مثلاً چند هفته پیش هم که به هوای پدرم آش جو با گوشت گردن درست کردم برداشت نصف بیشترش را داد به در و همسایه. به دوستانش. من خیلی ناراحت شدم. توی بقیه آشم هم آب ریخته بود تا به همه برسد. اما دیگر این را می‌دانم: مادرم رییس آشپزخانه است و نباید در کارش دخالت کرد. شمال هم غذاهای مزخرفی درست می‌کرد. برای من هم زیاد می‌کشد. این عادت قدیمی‌اش است. من کمی می‌خوردم و بقیه را هل می‌دادم کنار بشقابم. می‌دانستم که از این کار اعصابش خرد می‌شود. اسراف نقطه ضعفش است. آنها، منظورش خودش و خواهر و برادر و مادر و پدر خدابیامرزش است، «چیز دور نمی‌ریزند.» این را هزاران بار برایمان با افتخار گفته. یک روز که مرغ درست کرده بودند تقریباً به غذایم دست نزدم. مرغهای له و په را هل داده بودم گوشه بشقاب. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با دست چند تکه گوشت از لای آشغال مرغهای کنار بشقابم برداشت. فکر کنم اگر رویش می‌شد دوست داشت کل بشقابم را بکشد جلویش و گوشتها را سوا کند. اما می‌دانست که شر می‌شود و نکرد. پا شدم و ته بشقابم را ریختم توی سطل آشغال. لذت می‌بردم. صدای نفسهای ناراحتش را پشت سرم می‌شنیدم. من هم آرام بشقابم را خالی می‌کردم. گیر دیگرش آش ماش بود. فکر کنم توی شش روز سفرمان چهار وعده آش ماش با شلغم درست کرد. من مشکلی با آش ندارم. یعنی حتی دوست دارم. خودم هم خیلی درست می‌کنم. سنم هم که بیشتر شده بیشتر هم از آش خوشم آمده. اما مادرم هی معذرتخواهی که می‌کرد که برایمان غذای محقر درست می‌کند. هی تکرار می‌کرد. منتظر بود من برآشفته بشوم و داد و بیداد کنم و بروم بیرون کباب و کنتاکی بخرم. چند بار حتی خودش هم گفت: نمی‌خوای بری ال‌بیگ کنتاکی بخری؟ با لبخندی کج و موذی. بعد با هیجان داستان آش ماش را پای تلفن برای مادربزرگم تعریف می‌کرد. مادربزرگم از آنور خط می‌گفت به این جوونا غذای خوب بده… بعد از تلفنش از من می‌پرسید حق با مامان‌جون نیست؟ خسته نشدین از آش ماش؟ بهش می‌گفتم غذا برام اونقدری مهم نیست. چیز خوبی گیرم بیاد می‌خورم و گیرم نیاد در حد رفع گرسنگی می‌خورم. جوابی که دنبالش بود را نمی‌گرفت. دوست داشت من بشوم همان پسرک ۱۴ ساله که سوپ و آش دوست ندارد و قهر می‌کند و بدخلقی می‌کند و دلش همبرگر و پیتزا می‌خواهد.

سفرهای شمالم هیچوقت آنطور که دوست دارم نمی‌شوند. همیشه فکر می‌کنم می‌روم و به آرامش مطلق می‌رسم، کنار دریا. اما تا حالا که نشده. از طرفی دلم هم نمی‌آید مثلاً مادرم یا پدرم را نبرم. مخصوصاً با این آلودگی هوای تهران. اما وسطش همیشه پشیمان می‌شوم. دور و بری‌هایم را می‌بینم که در حد حداقل‌ها با خانواده ارتباط دارند. بهشان حسودی‌ام می‌شود. دوست دارم من هم اینقدر «درگیر» با اینها نبودم. مدام هم والدینم را تشویق می‌کنم با دوستان‌شان و خانواده‌شان رفت و آمد کنند. اما همه‌ی رابطه‌هایشان داغون شده. خبری از دوره‌های دوستی و خانوادگی نیست. خبری از آن مهمانی‌های سی-چهل نفره که بامزه‌ها نوبتی جوک می‌گفتند نیست. چند هفته پیش اتفاقاً یکی از همان «بامزه‌ها» که آرشیوی از جوک بود مُرد. بشدت چاق بود و مرض قند داشت. کبد یا شاید هم کلیه‌هایش از کار افتاده بود. واقعیت این است که والدینم دو تا آدم پیر و تنها هستند. فامیل بازی و دوست‌بازی‌شان هم مال دوران نوجوانی ماها بود. احتمالاً به هدف خرد کردن اعصاب ما. الآن در روزگار پیری که آن روابط به درد می‌خورند همه‌شان نابود شده‌اند. کل فامیل با هم قهرند. هر کسی قبیله‌ی خودش را تشکیل داده. خاله‌ها و عموها و دایی‌ها هر کدام با بچه‌ها و عروسها و دامادها و نوه‌های خودشان می‌روند مسافرت. پدر و مادر من مانده‌اند بی‌کلاه. نصف بچه‌هایشان که مهاجرت کرده‌اند، یک سری دیگرشان در حال مهاجرتند. همین است دیگر: انگار فقط من مانده‌ام، بیخ ریش هم گیر کرده‌ایم و سر آش ماش روان همدیگر را خراش می‌دهیم.

تونل

امروز آلودگی ۱۳۰ بود. اجلاس مهمی هم برقرار بود. فکر کنم اجلاس کشورهای تولیدکننده‌ی گاز. برای همین شهر به حالت حکومت نظامی درآمده بود. با اینحال آلودگی ذره‌ای کم نشده بود. چون هوا سرد است، باد و باران هم نمی‌آید. یعنی تمامی آلودگی‌ها مثل یک کلاهک روی سر شهر جمع شده. انگار یک دم‌کنی روی تهران است. با این تفاوت که زیر این دم‌کنی هوا گرم نیست، هوا سرد و آلوده است. صبح دیر بیدار شدم. یعنی ساعت یازده و نیم. شبش سه و نیم خوابیده بودم. نمی‌خواهم خودم را توجیه کنم اما این چیزی بود که به مادرم هم پای تلفن گفتم. گفتم دیشب دیر خوابیدم. هی معذرت‌خواهی می‌کرد که از خواب بیدارم کرده و من می‌گفتم بیدارم نکرده چون وقتی خوابم موبایلم سایلنت است اما هی به معذرت‌خواهی‌اش ادامه می‌داد و خب واضح بود که این معذرت‌خواهی در حقیقت معنی عکسش را می‌دهد، معنی‌اش بیشتر سرکوفت است. حق هم دارد. من هم اگر پسری ۳۸ ساله داشته باشم که وسط هفته تا یازده و نیم صبح خواب باشد ناراحت می‌شوم. بهش توضیح دادم که کار برایم آمده و باید تحویل می‌دادم و دیشب تا سه داشتم کار می‌کردم. به اینجا که رسیدم دست از معذرت‌خواهی برداشت. اصرار داشت بداند برای نهار می‌روم یا نه. قرار بود بروم. اما بعد از شنیدن خبر حکومت نظامی گفته بودم صبح باید ترافیک را چک کنم. سناریوی ترسناک: با اینکه مدارس مناطق ۱ و ۲ و۳ تعطیل بود اما فکر کردم همان مادرها با همان لندکروزهای درشت هشت سیلندرشان کماکان توی خیابانها هستند، دور می‌زنند، شیشه‌های دودی‌شان بالا، همینطور توی اتوبان‌ها دور می‌زنند، بدون هدف، یا شاید با هدف ساقط کردن من. به مادرم گفتم تا نیم ساعت دیگر خبرش می‌کنم. از گوگل مپس وضع ترافیک را چک کردم. به نحو عجیبی همه‌ی اتوبانهای مسیرم سبز بود. صبحانه را خوردم و راه افتادم. وقتی رسیدم فقط مادرم و گربه بودند. گربه هنوز وضعیت را درست نفهمیده. ۱۲ روز شده که از پیش ما رفته. گذاشته‌ایمش خانه‌ی مادرم اینها. رفتارش عوض شده. محتاط و محافظه‌کار. هنوز دوستم دارد ولی بغلم خرخر نمی‌کند. به هیچ وجه. خودم را می‌کشم ولی خرخر نمی‌کند. ته حرفش این است که محبتم قیمت دارد. کاملاً می‌فهممش. به نظر من هم هر چیزی حساب و کتابی دارد. از پنجره‌های خانه بیرون را نگاه می‌کنم. همه جا کدر است. می‌روم توی اتاق سابقم. گربه هم دنبالم می‌آید. بعد از ظهر خواهرم از کانادا وایبر می‌زند. می‌گوید کادوی تولد خواهرزاده‌ام رسیده. از آمازون برایش یک کوله خریده‌ام. خودم حتی کادو را ندیده‌ام. یعنی فقط عکسش را توی مانیتور دیده‌ام. کامنتهای خریداران دیگر را هم زیرش خوانده‌ام که گفته‌اند کوله‌ی خوبی‌ست. دوست داشتم پیشش بودم. می‌توانستم ببرمش سینما و بعد شام همبرگر بخوریم. خواهرم گفت کارت‌پستالی که سالها پیش برای خواهرزاده‌ام فرستاده بودم روی دیوار است. اصلاً یادم نبود. می‌گفت روی کارت زرافه دارد. موقعی که فرستاده بودم خواهرزاده‌ام هنوز سواد خواندن نداشت. اما انگار تازگی‌ها توی کارت‌پستال را خوانده و بعد گفته چرا دایی باز هم کارت‌پستال نمی‌فرستد. قدیمها از این کارها می‌کردم. برای آدمهایی که دوست داشتم کارت‌پستال می‌فرستادم. تویش را هم معمولاً کلی چیزمیز می‌نوشتم. وضعیت مسخر‌ه‌ای است. فقط پوسته‌ای از چیزها مانده. گاهی به آن سالهایی که کانادا بودم فکر می‌کنم و همیشه به این نتیجه می‌رسم که کم با خواهرزاده‌هایم وقت گذاشتم. اگر دوباره آن سالها تکرار بشود این‌بار قدرش را می‌دانم. دم غروب می‌رویم اتاق برادرم. شرابهای امسالم عالی شده‌اند. شراب می‌خوریم و در مورد ساعت حرف می‌زنیم. عکس ساعتهایی که دوست داریم را از توی گوشی‌هایمان به هم نشان می‌دهیم. بعد در مورد پولدار شدن و کسب و کار حرف می‌زنیم. در مورد موفقیت. زمان می‌گذرد. گربه هم روی تخت ولو شده. هنوز مرا نبخشیده ولی آرام است. شانه‌اش می‌کنم و سعی می‌کنم چند تا دیگر از گره‌هایش را باز کنم. صدای ماهواره می‌آید. می‌روم توی هال. کانال منو تو. در دانشگاه شیراز غذای سلف بد بوده و دانشجوها سینی‌هایشان را چیده‌اند وسط محوطه دانشگاه. اعتراض. یکی‌شان با گوشی‌ای قراضه و دستی لرزان فیلم گرفته و فرستاده منو تو. مجری لبخند تلخی می‌زند. انگار خوشحال است. انگار می‌گوید هی تو، تویی که نشستی روی مبل و داری انار می‌خوری، یا پاشو انقلاب کن یا مهاجرت. اما من فقط توانایی این را دارم که به انار خوردنم ادامه بدهم و هر از گاهی چشم بیندازم و ببینم گربه کدام گوشه‌ی خانه چرت می‌زند. نمی‌فهمم غذای بد سلف دانشگاه شیراز چه ربطی به من دارد. نمی‌فهمم چه ربطی به بقیه بینندگان دارد. نمی‌دانم باید در قبال اخبار چه کار کنم. دنیای من خیلی خیلی کوچکتر از این حرفهاست. کلاً شامل خودم و ۴-۵ موجود زنده‌ی دیگر می‌شود. برای دانشجوهای مظلوم شیرازی که غذای بد خورده‌اند و اسهال شده‌اند جایی ندارد. یعنی واقعیتش این است که جایی برای هیچی و هیچ کسی ندارد. همین محتویات فعلی‌اش هم اضافه هستند و مدام در حال هرس‌شان هستم. گاهی از این همه بی‌تفاوتی‌ام ناراحت می‌شوم. فکر می‌کنم باید در قبال اخبار پاریس و آدمکشی ناراحت بشوم. اما نمی‌شوم. دوست دارم بشوم. گاهی اخبار را دنبال می‌کنم ولی در نهایت بر می‌گردم توی خودم. به غذا فکر می‌کنم. به کارت پستال‌هایی فرستاده‌ام و آنهایی که نفرستاده‌ام. به پول و بی‌پولی. به آلودگی هوا. مدام به آلودگی هوا فکر می‌کنم. کانال آلودگی هوا را در تلگرام دنبال می‌کنم. اکانت توییترشان را هم دنبال می‌کنم. اپ‌شان را هم روی گوشی‌ام نصب کرده‌ام. گاهی که دیر به روز می‌کنند می‌روم توی وبسایت‌شان تا اطلاعات موثق‌تری از آلودگی هوا داشته باشم. سینی انار را می‌برم توی آشپزخانه و آب می‌کشم. باید برگردم خانه خودم. برای برگشتن صبر می‌کنم ساعت ۱۰ بگذرد تا اوباش حشری شمال‌شهر کمی آرام بگیرند. بقایای‌شان هنوز دور بلوار اندرزگو می‌چرخند، آبمیوه و جگر می‌خورند، اما خب ترافیک روان است. تونل نیایش خلوت است. آیا می‌شود توی تونل نیایشِ خلوت راند و به سولاریس فکر نکرد؟ به مسیر غلط فکر نکرد؟ به سلفی‌ام با گربه فکر می‌کنم. من و او. توی اتاق قدیمی. صورت جفت‌مان جوری است که انگار توی یک خاطره‌ی قدیمی هستیم. اما خودمان را زده‌ایم به آن راه و وانمود کرده‌ایم تا ابد توی همین خاطره‌ی قدیمی باقی خواهیم ماند. آخرهای تونل نیایش است. موبایلم توی حفره‌ی دستگیره‌ی ماشین است تا صدا را بهتر پخش کند. صدای هوهوی تونل هم می‌آید. تا از تونل خارج می‌شوم یک حمالی که خیالش از دوربین‌های ثبت تخلف راحت شده ازم سبقت می‌گیرد. من دوست دارم تا ابد با محدودیت سرعت ۶۰ کیلومتر برانم. با موبایلم توی دستگیره‌ی در ماشین. در مسیر غلط.

برونشیت التهابی-انسدادی

دوشنبه رفتیم متخصص ریه. سین چندین هفته است که برونشیت گرفته. اولش فکر کردیم سرماخوردگی است اما هی خوب نشد. متخصص ریه دکتر سیبیلویی بود، علاقمند به ادبیات و فلسفه. توی مطبش دو تا کتابخانه پر از رمان و فلسفه داشت. خودش هم اصرار داشت که این علایقش را به بیمارانش بفهماند. نوبت ما شده بود و توی اتاقش نشسته بودیم. سرش پایین و مشغول نوشتن چیزی بود. احتمالاً نسخه‌ی بیمار قبلی. چند زن خوشگل و لاغر هم توی مطبش می‌رفتند و می‌آمدند. فکر کنم منشی‌هایش بودند. به یکی‌شان گفت خانوم اون فاوست گوته رو بذار توی قفسه. بعد احساس کرد کافی نیست و ادامه داد: اون ویرجینیا وولف رو اگه خواستی بردار. شاید هم واقعاً این قمپزهایش برای ما نبود چون باز هم ادامه داد: اون تنهایی پر هیاهو هم کتاب خوبیه. بعد سرش را آورد بالا و به ما نگاه کرد. ما، با گردنهای کج که دو ورقه کاغذ منگنه شده به هم را دراز کرده بودیم سمتش. اینها جواب آزمایشهای سین بود. صبح رفته بودیم کلینیک ریه بیمارستان آسیا. این همان دوشنبه‌ای بود که آسمان تهران از شدت آلودگی سیاه بود. معیار آلودگی ۱۴۷ بود، یعنی ناسالم برای افراد حساس، یعنی لب مرز ناسالم برای همه. اگر از ۲۰۰ بزند بالا می‌شود خطرناک. یعنی فکر کنم باید شهر را تخلیه کنیم. گاهی به اين فکر می‌کنم که آلودگی ۲۰۰ شده و ما مشغول تخلیه‌ی شهریم.

دکتر آزمایشها را دید. خیلی سریع. روی دیوار اتاقش مدرکی بود از دانشگاه تورنتو. ولی فکر نکنم دانشنامه‌ی دکترا بود چون قطعش کوچک بود. یعنی حداقل از دانشنامه‌ی من کوچکتر بود. شاید دانشگاه من چون قدر تورنتو معروف نیست دانشنامه قطع بزرگ می‌داد تا اینجوری قضیه را جبران کند؟ فکر کردم چرا من نمی‌توانم یک دفتر مهندسی بزنم و مردم پشت درم صف بکشند، با گردنهای کج. کلی آدم درب و داغون از شهرستان بیایند سراغم. مثل مطب همین دکتره. راهنمایی‌مان کرد به اتاق بغلی. به سین می‌گفت نفس بکش و گوشی را می‌گذاشت نقاط مختلف پشتش. گفت برونشیت انسدادی-التهابی. مسلسل‌وار چیزهایی راجع به روش معالجه می‌گفت. می‌گفت دو هفته در معرض هیچ بویی نباشد. وایتکس، شوینده، سیگار، اسفند و غیره و ذلک. بعد سین خیلی ترسان ازش در مورد گربه پرسید. گفت مطلقاً نه. گفت هر نوع حیوان خانگی قدغن. بعد مثال زد تا روشن هم بشویم: گربه، سگ، مرغ، خروس، حتی ماهی. بعنوان موخره نمک پزشکی هم ریخت: تنها جانور خانگی مجاز شوهره. پرسیدیم اگه گربه توی اتاق خواب نیاد چی؟ گفت نه. البته خودمان هم می‌دانستیم گربه را نمی‌شود محدود کرد که مثلاً توی اتاق خواب نیاید. منش گربه عبور از خط قرمزهاست، تلاش برای جابجایی حدود. روش کارش هم استمرار است و با غریزه‌ی حیوانی‌اش صرفاً کار مورد نظرش را تکرار می‌کند. با همین روش ساده جواب می‌گیرد و در نهایت صاحبش به خواسته‌های گربه تن می‌دهد. این الگویی است که خیلی از صاحبان گربه‌ها تاییدش می‌کنند. اینطور که فهمیدیم گربه باعث برونشیت نمی‌شود اما اگر برونشیت داشته باشی تحریکش می‌کند و سین هم مشخصاً به گربه حساسیت دارد. کمی توی راهروی مطب گریه کردیم. البته من سعی می‌کردم «آرامشم را حفظ کنم».

واقعیتش این است که بنظرم ما آدمهای بی‌مبالاتی هستیم. قبل از گرفتن گربه می‌دانستیم سین حساسیتی است اما جفت‌مان حیوان دوست داشتیم. باید قبل از گربه گرفتن می‌آمدیم پیش همین متخصص ریه. اما آن موقع جور دیگری به قضيه نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم خب اگر نشد پسش می‌دهم، ردش می‌کنم. ولی بعد از ۱۰ ماه که با هم بوده‌ایم فکر رد کردنش وحشتناک است، سخت‌ترین کار دنیاست. قرار است یکی دو تا متخصص دیگر هم برویم. ولی تقریباً مطمئنم همه‌شان همین جواب را می‌دهند. سین می‌گفت این یکی دکتر حیوان‌دوستی نبود. نمی‌دانم. من گفتم برویم خارج پیش دکتر. شاید دکترهای خارج این مرض را نداشته باشند و حیوان‌دوست باشند. ولی خب این هم احتمالاً در حد حرف می‌ماند و شدنی نیست.

دیروز گربه را بردم خانه پدر و مادرم. سپردمش به برادرم. آنها را هم دوست دارد اما خب مشخصاً خودش را بخشی از خانواده‌ی ما می‌داند. خانه‌اش اینجاست، ظرف غذایش اینجاست، صاحب اصلی‌اش منم. فعلاً قرار شده دو هفته آنجا باشد تا دوره اولیه درمان برونشیت تمام شود. در این مدت ما متخصص‌های دیگر هم ببینیم، کلینیک آلرژی هم برویم. ولی پروسه‌ی کوفتی است. دست و پا زدنی رقت‌انگیز است. دکترها هم قشر ازگلی هستند. یعنی با آدم درست حرف نمی‌زنند. صورت مسئله سلامتی بیمار است اما کوچکترین احساس وظیفه‌ای نمی‌کنند که در مورد تشخیص‌شان و فرایند درمان حرف بزنند. ویزیت‌هایشان معمولاً ۱ یا ۲ دقیقه طول می‌کشد و بعد با یک کیسه فریزی دارو روانه خانه می‌کنندت. انگار نه انگار این یک موجود زنده است. منش‌شان مثل عمله‌ای است که آمده دیوار خرابی را تعمیر کند و خب طبعاً تعمیرش که تمام شد می‌رود پی کارش. وارد اندرکنشی با دیوار نمی‌شود و بهش توضیح نمی دهد که چرا طبله کرده و چرا رنگش پوسته پوسته شده و ریخته. دکترها هم روش‌شان همین است. یا حداقل اینهایی که من دیده‌ام. البته خب مشخصاً این روش برای‌شان منفعت پولی دارد. اگر دکتر با هر مریض نیم ساعت سر و کله بزند و حرفهایش را بشنود، سوال کند، توضیح بدهد، تشخیصش و روش درمانش را بگوید، کارکرد داروها و عوارض احتمالى را بگوید که خب راندمان پذیرشش پایین می‌آید. عملاً نگاه‌شان با بقالی دریانی یکی است منتها چهار کلاس بیشتر درس خوانده‌اند، تخصص دریانی پنیر لیقوان و چای چکش سبز است اما دکتر چهار پله بالاتر رفته و در مورد اسهال خونی و برونشیت چیزهایی می‌داند اما جفت‌شان دنبال بالا بردن راندمان هستند، دنبال سری‌دوزی. کلک‌هایشان هم همان کلک‌های قدیمی کسبه است. با داروخانه‌چی‌ها لینک می‌شوند. با آزمایشگاه‌ها ساخت و پاخت می‌کنند. زیر هر ساختمان پزشکانی داروخانه‌ی معتمد خودشان هست که دکتر تاکید می‌کند از همانجا خرید کنید. سر پروستات پدرم یکی از همین دکتر معروفها که مردم از دهات می‌آیند سراغش ما را فرستاد داروخانه معتمدش که از قضا طبقه پایین مطب خودش بود. بعد هم دستور داد وقتی نسخه را خریدید بیارید روش مصرف را توضیح بدهم. البته می‌خواست مطمئن بشود همان ویتامین خارجی‌های گرانی که سفارش داده را خریده‌ایم و احیاناً زیرآبی نرفته‌ایم و مبادا جنس ارزانتر از اغیار خریده باشیم. هر احمقی رابطه‌ی دوزاری مافیای پزشکان-داروخانه‌ها-آزمایشگاه‌ها را می‌فهمد. با عده‌ای کاسب طرفی که قصد دارند در وقت بدبختی کالایی را بهت بفروشند. یکی می‌خواهد ۱۰ جلسه فیزیوتراپی بهت بفروشد، دیگری جراحی، آن یکی برای تشخیصش نیاز به یک آلبوم عکس رنگی از سرتاپایت دارد، و خلاصه همین داستان‌های نخ‌نمای همیشگی. برای همین امیدی ندارم با دیدن دکترهای دیگر اتفاق خاصی بیفتد.

برادرم و زنش هم جفتشان عاشق گربه هستند. فقط مشکل این است که آنها هم مثل همه در حال مهاجرتند. پدر و مادرم هم تنهایی از پس گربه بر نمی‌آیند. گاهی فکر می‌کنم خودم به سختی اما بعد از مدتی عادت می‌کنم. توی این ۳۴ سال زندگی کمتر از یک سالش را حیوان داشته‌ام که خب خیلی بهم خوش گذشته، اما احتمالاً بعد از ۱-۲ ماه به نبودنش عادت می‌کنم. نگرانم گربه نفهمد. مثلاً فکر کند مثل دفعه‌های قبل ما رفته‌ایم مسافرت و روزی می‌رویم دنبالش و بر می‌گردیم خانه. هی فکر می‌کنم کی و چطوری قرار است بفهمد که ما دیگر صاحبش نیستیم. اگر زبان می‌فهمید خیلی راحتتر بود. به بچه‌ی آدم می‌شود توضیح داد. ممکن است جور دیگری بفهمد اما بهرحال فهمی از کلیت این رفتن دارد. الآن من چطوری باید به گربه بفهمانم که ما آمده‌ایم به پدر و مادرم سر بزنیم و برگردیم، قرار نیست با ما برگردد خانه؟ یا مثلاً نگرانم فکر کند چون کار بدی کرده ما ردش کرده‌ایم. نمی‌دانم آلرژی و برونشیت انسدادی-التهابی به زبان گربه‌ها چی می‌شود.

دیشب به برادرم تلگرام زدم، پرسیدم گربه چطوره؟ گفت خوبه، فقط شب آیفون زنگ خورد دویید رفت دم جعبه‌ش. دومینیک از جعبه‌اش متنفر است. تنها باری که به دلخواه و بدون زور یا حقه رفته توی جعبه‌اش همان بار بود که موهایش گره خورده بود و دامپزشک مجبور شد کل شکمش را ماشین کند. وقتی دامپزشک کارش تمام شد و ماشین را خاموش کرد و دستیارش دست و پای دومینیک را ول کرد خودش تندی دوید و رفت توی جعبه‌اش. داشت به زبان خودش می‌گفت که باید از اینجا برویم. حالا دیشب هم همین کار را کرده. انگار فکر کرده من زنگ زده‌ام و رفته‌ام دنبالش و پیشاپیش خودش رفته سراغ جعبه‌اش. خودم هم که فعلاً خل و چل شده‌ام. مدتهای طولانی گربه‌های خیابان و پارک را نگاه می‌کنم. یا مثلاً دیشب جایی بودیم و صحبت ماست شده بود و گفتم آره دومینیک هم ماست خیلی دوست داشت و اصلاً صحبتی از گربه نبود اما کسی به رویم نیاورد.

فردا قرار است برویم خانه والدینم. نمی‌دانم موقعی که بخواهیم برگردیم گربه چکار می‌کند. سین می‌گوید اگر سر خود برود توی جعبه‌اش نمی‌تواند تحمل کند و برش می‌گرداند. بهش می گویم گربه زرنگ است، بعید نیست اخاذی عاطفی کند، بعید نیست دقیقاً همین کار را بکند و ما که داریم کفش می‌پوشیم برود توی جعبه‌اش اما ما باید محکم باشیم. نمی‌دانم. احتمالاتی‌اش این است: فکر کنم بالای نود درصد باید ردش کنیم. برونشیت و آلرژی سین مورد عجیب و غریبی نیست. منطقاً دو یا سه متخصص هم یک حرف مشخص را تکرار کنند آدم به اجماع می‌رسد. فکر کنم هم ما بدشانسیم هم گربه. اگر مطمئن بودم گربه سختش نیست و قضیه را می‌فهمد و صاحب خوبی نصیبش می‌شود اینقدر ناراحت نبودم. ولی اگر برادرم رفتنی بشود، باید برایش دنبال صاحب غریبه بگردیم. یک شب به این ماجرا فکر کردم. گربه‌ام بی تربیت و بدقلق است. اگر صاحب جدیدش کتکش بزند چی؟ خود من آن روز که مبل چرم گران‌مان را چنگ زد بهش اردنگی زدم. البته بعدش عین سگ پشیمان شدم. هی به خودم گفتم خب حیوان که مفهوم پول را نمی‌فهمد. مبل چند میلیونی با جعبه میوه برایش علی‌السویه است. هی به اردنگی‌ام فکر می کردم و دوست داشتم پایم می‌شکست. یعنی احساس می‌کردم لیاقتم این است که پایم خرد بشود. حالا اگر صاحب جدیدش تقی به توقی بخورد حیوان را بزند من چه غلطی بکنم؟ حتی به این هم فکر کردم که ترجیح می‌دهم حیوانم به نحوی بمیرد اما من مجبور نشوم این پروسه‌ی رد کردن را انجام دهم. این همه گربه از بالکن می‌افتند یا سرطان می‌گیرند و می‌میرند، خب این هم یکیش. ولی بعد دیدم این نقض غرض است. بهرحال خود دومینیک حتماً زندگی را به مرگ ترجیح می دهد، حالا گیریم با صاحبی عوضی. افکار مریضی بود. بعد هم طبق معمول مربوط شد به بچه. با خودم فکر کردم اگر دختر داشته باشم و پس فردا دست یک نره‌خر را بگیرد و بخواهد «برود،» بگوید بابا این دوست‌پسر من است، خب من چه غلطی بکنم؟ یعنی چه غلطی می‌توانم بکنم جز اینکه به اشرار و اوباش پول بدهم تا پسره را سر به نیست کنند یا فراری بدهندش؟ تصور اینکه مردک حمال با دودول درازش بیفتد به جان دخترم وحشتناک است. بعد فکر کردم با پسرم این دغدغه‌ها را ندارم. باورم نمی‌شد اینقدر عقب‌مانده و ازگل هستم، اما متاسفانه انگار هستم. حالا که بچه ندارم و برگردم به ماجرای گربه. امروز دومین روز از دو هفته دوری کذایی است. تا الآنش سخت گذشته. امروز رفتم پارک یک ساعت ورزش کردم تا یادم برود. ولی فایده ندارد. تازه، دوباره توی پارک هم چند تا گربه دیدم. گربه‌ها انگار بیشتر می‌آیند طرفم. بی‌شرف‌ها موجودات زرنگی هستند، انگار فهمیده‌اند زخم‌خورده‌ام و می‌آیند پیش پایم کش و قوس می‌آیند و میو می‌کنند شاید خبری از غذا بشود. الکی با دویدن خودم را خسته کردم و البته عین حماقت است که آدم فکر کند با یک ساعت جفتک انداختن توی پارک بدبختی‌هایش یادش می‌رود. شبها سخت‌تر هم می‌شود. مثلاً فکر می‌کنم خب ترافیک که خوابید بروم یک سر به گربه بزنم. اما خب حالا گیریم یک شب هم بروم، فردا چی، پس‌فردا چی؟ برنامه‌ی ما آینده بود، ابدیت بود، وقتی بغلش می‌کردم، دستهایش روی دوشم، دور خانه می‌گشتیم و برایش قصه تعریف می‌کردم و پشت گردنش را می‌مالیدم احساس می‌کردم که ما شکست‌ناپذیریم، ما تمام‌نشدنی هستیم و بعد حالا اینطوری، به این وضعیت رقت‌انگیز افتاده‌ایم، شده‌ایم عین پیر و پاتال‌هایی که بچه‌هایشان مهاجرت کرده‌اند، خاطره می‌گوییم و نگران آینده‌اش هستیم و گربه‌های خیابان را می بینیم یاد بامزه‌بازی‌هایش می‌افتیم و فلان و بیسار. طبق معمول درسم را دیر گرفتم: اگر بهر دلیل نمی‌توانی تا ابد از حیوانت نگهداری کنی اصلاً از اول سراغش نرو چون بعداً بدبخت می‌شوی.

Over-interpretation

رویا:
عضوی از یک تیم خلبان هستم. با هواپیماهای جنگی باید شهرها را بمباران کنیم. سه هواپیما در آسمان هستند، پشت سر هم به خط پرواز می‌کنند. اما هواپیماها در حقیقت اتومبیل‌هایی هستند که بال دارند. وسطی یک مینی‌ماینر بالدار است و عقب و جلو دو تا پراید بالدار اسکورتش می‌کنند. بمب‌های گنده و چاقالویی از زیر ماشین‌ها می‌افتند روی شهرها و خانه‌ها. انگار زمان استراحتم است. در خانه‌ای نیمه‌ساز با مادرم هستیم. بهم خبر ماموریت بعدی‌ام را داده‌اند. نگرانم چطور هدف‌ها را بمباران کنم اما به دور و اطرافشان خسارت نالازم نزنم. بعد اطلاعات بیشتری از ماموریتم بهم می‌دهند. خانه‌ی خودمان هم بخشی از سوژه‌ی بمبارانم است. نمی‌دانم چطور به مادرم بگویم که باید خانه‌مان را بمباران کنم. اما انگار خودش پیشاپیش می‌داند چون خیلی ناراحت است.

چند ماه پیش همین رویا را در وبلاگم تفسیر کرده بودم. تفسیرم مربوط به این می‌شد که قضیه را ربط داده بودم به بدهی پدرم به من. قرار شده بود پدرم در عوض بخشی از بدهی‌اش به من ماشینی بدهد. من ناراحت و نگران بودم از اینکه پرداخت اقساط ماشین برای پدرم سخت است. رویایم را اینطوری تفسیر کرده بودم که من با پافشاری‌ام در گرفتن طلبم دارم «خانه‌مان را بمباران می‌کنم.» الآن مدتی از تحویل گرفتن ماشین گذشته و عذاب وجدانی ندارم. تنها ناراحتی‌ام بازار کساد خرید و فروش ماشین است و اینکه هنوز نتوانستم ماشینم را به پول تبدیل کنم. تفسیر اولیه‌ام مناسب سریالهای ماه مبارک بود که در آن جوانی غربزده پی به زشتی رفتارش می‌برد. تازگی متوجه شدم تفسیر اولم اشتباه بوده. پریشب‌ها، دقیقاً ساعت دوی صبح معنی درست رویا برایم روشن شد.

هواپیما یعنی آلت مردانه. مراحل پرواز هواپیما معادل مراحل عمل جنسی هستند: ارتفاع گرفتن تدریجی، اوج و نگه داشتن ارتفاع، کاهش ارتفاع و فرود. بمباران معادل انزال است. خانه یعنی رابطه. در رویا من و مادرم در خانه‌ای نیم‌ساز هستیم. رویا با زبان خودش تحقق امیالم را نشان می‌دهد. با مادرم در خانه‌ای هستیم یعنی رابطه‌ی جنسی مادر-پسر. نیم‌ساز بودن خانه یعنی رابطه غیررسمی‌ست، پنهانی‌ست، نیم‌ساز است، هنوز کامل نشده. تیم پرواز شامل سه هواپیماست. من هواپیمای وسطی هستم، مینی‌ماینر، هواپیماهای عقبی و جلویی بدنه‌شان به شکل پراید است. تداعی مینی‌ماینر برایم اینطوری است: چند سال پیش که مینی‌ماینرهای جدید ولی از روی طرح قدیمی وارد بازار شده بود. یادم نیست در چه شهری اولین بار از نزدیک یکی‌شان را دیدم؛ فیروزه‌ای رنگ بود با تودوزی چرم طبیعی به رنگ قهوه‌ای روشن. بسیار زیبا. از اینترنت قیمتش را در آوردم و متوجه شدم احتمالاً هیچ وقت توانایی خریدش را نخواهم داشت. در رویا هواپیمای من برتر از هواپیمای آنهاست؛ واضح است که مینی‌ماینر با وصفی که گفتم چندین مرتبه بالاتر از ماشین وطنی پراید است. اما ربط مینی‌ماینر با هواپیما چیست؟ با دقت به لوگوی ماشین مینی‌ماینر همه چیز مشخص می‌شود: دایره‌ای که وسطش نوشته شده مینی و دو طرفش دو بال افراشته دارد. احتمالاً همینطوری مینی‌ماینر در ناخودآگاهم شده معادل هواپیما، هواپیمای دلخواه و قبراق و شکیلم، هواپیمای من، هواپیما/ماشینی که فقط در آرزوهایم می‌توانم داشته باشم. هواپیماهای عقبی و جلویی که بوضوح از من ضعیف‌ترند (پراید) رقبای تاریخی عشق‌ام هستند در جدال بر سر تصاحب مادرم: یعنی پدرم و برادرم. در رویا من از جفت‌شان برترم، من سرپرست تیمم. در ماموریتم باید خانه‌هایی را بمباران کنم: یعنی باید با زنانی وارد رابطه‌ی جنسی بشوم؛ اما نگرانم این بمباران‌هایم «خسارات نالازم» بزند. به چی؟ به رابطه‌ی اصل کاری؛ نگرانم نکند رابطه‌ام با زنان دیگر باعث شود رابطه‌ی مهم زندگیم، رابطه‌ی با مادرم آسیب ببیند. رویایم خیلی دقیق، انگار از روی نقشه، قدم به قدم بر مبنای عقده‌ی ادیپی پیش می‌رود. بالاخره در رویا تمامی امیالم محقق می‌شوند: از رقبایم، از پدر و برادرم جلو هستم و ماموریت آخر را هم بهم داده‌اند: بمباران خانه خودمان، یعنی خانه نیمه‌سازی که با مادرم در آن هستیم، بالاخره به انتها رسیدیم و قرار است به آرزوی همیشگی‌ام، بمباران خانه‌ی خودم و مادرم برسم.

قطار حیوانات

پارسال زمستان رفتیم گرگان. سین کنسرت داشت. البته تکنوازی نبود، گروه‌نوازی بود که خیلی علاقه‌ای بهش ندارم. اما با اینحال برنامه ریختم که بروم. سین با مینی‌بوس گروهش می‌رفت. من هم به پدر و مادرم گفتم و آنها هم آمدند. چون زمستان بود تصمیم گرفتیم با قطار برویم که امن‌تر باشد. پدرم می‌گفت این فصل سال گردنه‌ی فیروزکوه بوران است و گیر می‌افتیم. وقتی می‌گفت بوران چشمهایش را جور ترسناکی می‌کرد. داشت از کارت تجربه‌ی پیری‌اش هم استفاده می‌کرد و نمی‌شد روی حرفش چیزی گفت. او عاشق سفر با قطار است. یک کوپه گرفتیم که شش تخت داشت. به مادربزرگم هم گفتیم. معمولاً ما را همراهی نمی‌کند اما نمی‌دانم چطور شد که رضایت داد و خلاصه انجیر هم با ما همسفر شد. به دایی‌ام هم زنگ زدیم و گفتیم که کوپه دربست است و جای خالی داریم و پاشو بیا. یک بهانه‌ی مسخره‌ای آورد و نیامد. البته معلوم بود که نمی‌آید. فقط حرف مادرداری و مراقبت از انجیر را می‌زند اما ایده‌آلش این است که معادل پولی وظایف فرزندی را پرداخت کند و وقت نگذارد.

من و مادرم و انجیر آژانس گرفتیم برای راه‌آهن. پدرم هم از سر کار یکراست می‌آمد. ترافیک مثل همیشه سنگین بود و تقریباً دو ساعت طول کشید تا به راه‌آهن رسیدیم. چند دقیقه یکبار به کنتور تاکسی‌متر نگاه می‌کردم ببینم چقدر انداخته. تاکسی‌متر اختراع بدی است. روی مخم است. هر چقدر هم که پولدار باشم اعصابم را بهم می‌ریزد. بعضی وقتها خودم را مقید می‌کنم که نگاهش نکنم اما باز زیر چشمی و «بی‌هوا» نگاهش می‌کنم، انگار اتفاقی چشمم بهش افتاده. شاید تاکسی‌متر در حقیقت «طبقه‌سنج» باشد. یک متوسط هر چقدر هم که پولدار باشد باز به تاکسیمتر نگاه می‌کند و یک اعیان هر چقدر هم بی‌پول باشد دون شانش است که وجود آن کنتور بی‌معنی را در روانش ضبط کند؛ کارگر هم که اصولاً با شنیدن اسم تاکسی و آژانس اسهال می‌شود. بعد از مدتی انگار کنتور هم خسته شده بود و دیگر عدد نمی‌انداخت، ثابت مانده بود.

پدرم زودتر از ما رسیده بود و معلوم بود که خوشحال است. ساک مشکی‌اش را انداخته بود دوشش و اینور آنور پرسه می‌زد. با اشتیاق مسیر نمازخانه‌ی راه‌آهن را نشان انجیر و مادرم می‌داد. انگار نه انگار که هفتاد و خرده‌ای سالش است و چهار ماه قبل جراحی سنگین داشته. نمی‌فهمم چرا توی سفر اینقدر روحیه‌اش خوب می‌شود. من برعکسم. استرس سفر فلجم می‌کند. از چند سال پیش اینطوری شدم. استرس می‌زند به معده‌ام. توی ایستگاه راه‌آهن هم همه‌اش فکر می‌کردم حالا چه کاری بود که ما خانوادگی بکوبیم برویم گرگان برای کنسرت سین. من طرفدار سکونم.
قطارمان کثافت بود. قطار حیوانات. قطارهای خط تهران-مشهد را نو نوار کرده‌اند اما قطارهای خط گرگان انگار یادگار زمان شاه‌بابا بود؛ کند و لاق‌لاقو و کثیف. روکش صندلی‌ها چرک‌مرد شده بودند. منظورم این است که مخمل بدکیفیتش تبدیل به نوعی چرم مصنوعی شده بود که اگر رویش انگشت فشار می‌دادی اثرش باقی می‌ماند. جا هم قدر کافی نبود. یعنی کوپه اسماً شش نفره بود اما جا برای سه نفر هم به زور داشت. توی کوپه که مستقر شدیم یک عکس از خودمان چهار تا گرفتم و فرستادمش برای خواهرم که کاناداست. فکر کنم اینستاگرام هم گذاشتمش. میانگین سنی کوپه‌مان ۶۵ سال بود. تازه اول سفر بودیم و احساس خوبی نداشتم. انگار اینقدر علافم که وظیفه‌ام شده سرگرم کردن سالخوردگان فامیل. یک ساعت بعد از راه افتادن مادرم ظرف کاری مرغ را در آورد و با نان خوردیم. کمی حرف زدیم و بعدش پدرم یواش یواش آماده‌ی مراسم خواب شد. عاشق خوابیدن روی طبقه‌ی بالای تختخوابها بود. با آن سنش خیلی تر و فرز خودش را بالا کشید، شلوارش را در آورد، چپید زیر ملافه و گفت من می‌خوابم. پدرم از این مردهاست که خیلی تعصبی فقط با شرت می‌خوابند. نمی‌دانم چطور توی آن فضای کوچک خجالت نکشید جلوی مادربزرگم با شرت بخوابد. البته انجیر سرش توی کتاب دعایش بود. قطار آرام می‌رفت. هنوز خیلی تا ساعت خوابم مانده بود. تازه ساعت ۹ شب بود. از کوپه بغلی هم صدای عرعر بچه می‌آمد. با کتابم رفتم بیرون.
هرچی جلوتر می‌رفتیم هوا خنکتر می‌شد. فکر کنم از فیروزکوه که رد شدیم روی کوهها برف هم نشسته بود. پنجره‌های واگن‌ها باز بودند و وقتی قطار وارد تونلها می‌شد کل واگن پر از دود گازوییل می‌شد. چند بار رفتم و به کوپه‌مان سر زدم. مردها بین واگن‌ها یواشکی سیگار می‌کشیدند. بعضی‌هایشان هم نه چندان یواشکی. کل قطار بوی مخلوطی از دود گازوییل و سیگار می‌داد. راهروهای قطار شلوغ بودند. رفت و آمد، بازی بچه‌ها، آدمهایی که با هم بلند بلند حرف می‌زدند. با اینحال توی کوپه ما همه خواب بودند. منتظر بودم از روی پل ورسک رد شویم. فکر کنم طرفهای نصف شب به ورسک رسیدیم. خیلی‌های دیگر هم آمده بودند توی راهرو و سعی می‌کردند پل را ببینند. قبل از پل قطار کاملاً توقف کرد. یکی می‌گفت یکبار قطار درست وسط پل خراب شده و گیر کرده. تصورش این بود که باید سریع از روی پل رد شوی چون خطرناک است و زیاد رویش بمانی امکان ریزش دارد. یکی دیگر خواب‌آلود از کوپه‌ای آمد بیرون و پرسید آقا پل پرسک کدومه؟ انگار کل احمق‌های کشور همگی مسافر قطار تهران-گرگان بودند. موقع طراحی سفر با قطار تصویر و سفر دیگری در ذهن داشتم: سفری آرام با والدین با پس‌زمینه‌ی طبیعت زیبای گردنه‌های البرز و دشتهای گرگان. از اینهایی که به هم «نزدیک» می‌شویم و گه گاه آنها خاطرات قدیمی می‌گویند که معانی عمیقی دارند. تصویری سراسر غلط. آخرین سفرم با قطار مربوط به دوران کارمندی‌ام در انگلیس بود. برای ماموریتهای فرانسه با قطار ژیگولوی یورو استار می‌رفتیم. لندن به پاریس را دو ساعته می‌رفت. قیاس بی‌جایی بود. فکر کنم نوعی بیماری است. تمایلی به برگشتن ندارم اما انگار لازم داشتم کسی تایید کند که این مسافر به‌خصوص قطار حیوانات سابقاً مسافر کارت سفیدِ یورو استار بوده. انگار انتظار دارم برای برگشتم نشان شوالیه بگیرم. اما خبری از جایزه نیست. به جای جایزه بیضه‌های آویزان پدرم از لای شرت گشادش را می‌بینم وقتی که بین تختهای قطار بالانس می‌زند، انگار دارد به من تقدیم‌شان می‌کند، صدای خر و پف انجیر را می‌شنوم با دهانی کج شبیه سکته‌ایها، مادرم که آن گوشه افتاده، پیچیده لای ملافه، بیهوش و بی‌‌حرکت، عین اموات، و گهگاه هم که بوی دود گازوییل و خنده و عربده اوباش بیرون کوپه.
بالاخره خوابم برد. شاید ساعت دو یا سه بود. لباسهایم را در نیاورده بودم. بدم می‌آمد تنم با تخت و پتو و ملافه‌های قطار تماس پیدا کند. خوابم سنگین نمی‌شد و مدام از خواب می‌پریدم: گاهی از سر و صدای مردم و گاهی هم وقتی قطار وارد تونل می‌شد از بوی دود. آخرین بار نزدیکهای سحر بود که پریدم. فکر کنم قطار در دهکوره‌ای قبل از گرگان نگه داشته بود و یک عده ترکمن با بزها و گوسفندهایشان سوار قطار شده بودند. انگار مامور قطار می‌خواست مانع ورود حیوانات بشود اما آنها اصرار می‌کردند. تعدادشان هم زیاد بود و چوبدستی چوپانی هم داشتند.
تازه خوابم برده بود که پدرم بیدارم کرد. حتی از شب قبلش هم بشاش‌تر بود. انگار قشنگ هشت ساعتش را خوابیده بود. خانه‌ی خودمان اینطور راحت نمی‌خوابد و چندین بار نصف شبها بیدار می‌شود. داشت شلوارش را بالا می‌کشید و هی می‌گفت عجله کنید باید ملافه‌ها و پتوها را جمع کنیم. مامور جمع‌آوری ملافه‌ها هم دو دقیقه یکبار از پشت در کوپه رد می‌شد و جور عجیبی فریاد می‌زد «ملافه،» با کشش کاملاً اضافی و آزاردهنده روی الف ملافه. منظورش این بود که ملافه‌ها را جمع کنیم و تحویل بدهیم. مشخصاً از شغلش و از اینکه اینطوری مردم‌آزاری می‌کرد خوشحال بود. همین حس را در مورد موذنهای اذان صبح و خروسهایی که توی دهات کله‌ی سحر قوقولی‌قوقو می‌کنند هم دارم. ته صدای همه‌شان نوعی خوشحالی پلید است. پدرم اصرار داشت که ملافه‌ها را درست و منظم تا کنیم. انجیر هم بیدار شده بود و داشت با پشت دست تفهای ماسیده روی صورتش را پاک می‌کرد. مادرم نمی‌توانست بیدار شود، مست خواب بود. پدرم با حرکاتی شبیه آکروبات از تختها بالا و پایین می‌رفت. خوشبختانه شلوار پایش بود. آخر سر مادرم داد زد امرالله بس کن و اینجا بود که پدرم زد زیر خنده. یک قرن هم که از عمر زناشویی بگذرد الگوهای بامزه‌بازی همان است: مرد اینقدر شیطنت می‌کند تا صدای زنش در بیاید اما جفتشان می‌دانند که جدی نیست و دارند نقش بازی می‌کنند: مرد می‌رود در نقش پسربچه شیطان و همسرش برای لحظاتی می‌شود مادری که پسرش را تنبیه می‌کند.
هتل جهانگردی در نهارخوران گرگان جا گرفته بودیم. پدرم اصرار دارد که فقط در هتلهای جهانگردی بمانیم. خودش کارمند دولت است و به خدمات دولتی عقیده ویژه‌ای دارد. من هم همینطورم، البته نه به آن تعصب. نهارخوران جنگلی در حومه گرگان است. ما فصل اشتباهی آمده بودیم: جنگل در زمستان لخت بود. هشت صبح رسیدیم. هتل هم خالی بود. اما با اینحال سوییتمان را زودتر از وقت مقرر تحویل نمی‌دادند. وقت صبحانه بود. مادرم بهم گفت مامان جون رنگ و روت مثه گچ شده بریم یه چیزی بخور. هتلهای جهانگردی سالهاست همین صبحانه را می‌دهند: تخم‌مرغ آب‌پز و نیمرو، عدسی، سوسیس، کره و پنیر و مربا، همگی در ظرفهای پلاستیکی یک‌نفره. چیز خاصی نبود اما بعد از سیر شدن، همه‌مان پدرم را تایید کردیم که صبحانه‌اش سالم است. این مهم است، چون خارج ازخانه بیشتر غذاها بدکیفیت و سمی هستند و لذا پیدا کردن جایی که غذای سالم و تازه می‌دهد کار بزرگی‌ست، یا حداقل پدرم اینطور فکر می‌کند و افکارش را بلند عنوان می‌کند و ما هم تایید می کنیم. تایید حقایق مسلم و قدیمی، حقایقی که بارها و بارها حقانیت‌شان در سفرهای خانگی اثبات شده‌اند.
تا ظهر که سوییت‌مان را می‌دادند باید وقت‌کشی می‌کردیم. گفتیم برویم روستای زیارت که همان نزدیکی بود. ماشین نداشتیم. انجیر دست بکار شد و از وسط جاده یک پراید را نگه داشت؛ انگار توافق کرده بودند که با چس تومان ما را ببرد روستای زیارت. راننده مثل هر دهاتی دیگری داشت از زیباییهای شهرش برای ما می‌گفت. از دهانش در رفت و چیزی در مورد آبشاری گفت که دو کیلومتر بعد از روستای زیارت بود. انجیر خفتش کرد که تا آبشار هم ما را ببرد، با همان کرایه‌ی چس تومان. پدرم ناراحت شده بود که مبادا الآن حق راننده‌‌ی دهاتی زایل شود. به من سقلمه می‌زد و می‌فهمیدم منظورش این است که به راننده بیشتر کرایه بدهیم. با لبخند متینم، همانی که مخصوص پسر ارشد خانواده است بهش اطمینان می‌دادم که نگران نباشد و همه چیز تحت کنترل است. از آن طرف انجیر و مادرم نگران بودند که مبادا راننده زیادی گفته باشد و مصمم بودند تا قران آخر کرایه‌شان را سواری بگیرند. آخر جاده‌ی آبشار خاکی شد. پدرم سریع گفت پیاده شویم و بقیه راه را پیاده برویم تا ماشین آقا خراب نشود. انجیر و مادرم انگار کر شده‌اند. بعد هم مادرم گفت مامان پاش ورم داره. پدرم دوباره به من سقلمه زد.
دم آبشار هر سه‌تایشان را به صف کردم و با دوربین آنالوگ پدرم که بهم ارث رسیده ازشان عکس گرفتم. پدرم خندان است، با کلاه پشمی سیاه که مثل کلاه بوقی سرش گذاشته تا گوشهایش دم نکنند، مادرم صورتش را کشیده تا چروکهایش معلوم نشوند، انجیر هم کوتوله‌تر و قوزوتر از همیشه به دوردست خیره شده. می‌دانم که او «چیزهایی» می‌بیند و هر از گاهی از دهانش هم در می‌رود. عکس قشنگی از آب در آمد و بعدها گذاشتمش اینستاگرام.
سفر گرگان همزمان شده بود با سقوط قیمت نفت. من هم کاری برایم نمی‌آمد. در حقیقت هفته‌ها بود که بیکار بودم. نمی‌دانم شانس گه من بود یا علتش قیمت نفت و خوابیدن پروژه‌های نفت و گاز بود. تصویر جالبی نبود: بیکار، آنقدر بیکار که انگار حتی از دایی بیکارم هم بیکارتر بودم، با این سه تا پیری آمده‌ام گرگان، در فصل اشتباه زمستان، با قطار حیوانات، مستقر در هتل جهانگردی با آن طراحی مسکینانه‌اش. سین هم سرش به کار خودش گرم بود. استرس اجرا داشت. روزی دو دقیقه به زور حرف می‌زدیم و همین فکر کنم ناراحتی‌ام را تشدید می‌کرد. در ظاهر می‌گفتم که عزیزم تو فقط به کار خودت برس و می‌فهمم که اجرا داری و استرس داری و تمرین داری، اما در باطن انتظار داشتم آنها را ول کند و با ما بیاید و برویم موزه صنایع دستی و مسجد جامع گرگان. اینطور مواقع همه چیز را پررنگتر هم می‌بینم: سین راک‌استاری شده بود که قرار است برود روی سن، چندین دقیقه سولو بزند، هد بزند، عرق بریزد و ساز در دست بيهوش بشود، جماعت تشویقش کنند. من هم که هیچی، میانسال بیکاری که با بلیط افتخاری به همراه والدینش آمده اجرا را ببیند، آن ردیف عقب نشسته، دوربین به دست منتظر است تا از هنرنمایی روی سن عکس بگیرد. حالم از خودم به هم می‌خورد. روزی ده بار ایمیل کاری‌ام را چک می‌کردم اما هیچی. قیمت نفت هم که هی پایین و پایین‌تر می‌رفت. فقط یک روز ایمیلی از مجتبی آمد. زمانی همکار بودیم و حالا خارج کار می‌کند. نوشته بود حاجی وضع خرابه شرکت داره عذرمون رو می‌خواد. دو سال است که چند ماه یکبار مجتبی از این ایمیلهای کوتاه دراماتیک برایم می‌فرستد، همه‌شان هم به پینگلیش. هنوز که عذرش را نخواسته‌اند و امیدوارم تا سالیان سال هم همانجا کارمندی کند اما آن روز به خصوص ایمیلش کمی برایم زیادی بود. بعد از خواندنش از سوییت رفتم بیرون، رفتم کمی توی جنگل راه رفتم، لای درختهای لخت. یکی‌شان را بغل کردم و خودم را بهش مالیدم.

بعد از اجرا هم خانوادگی شام رفتیم بیرون. به انجیر هم گفتیم بیاید. گفت ننه جون من با این سن زشته بیام. گفتم مامان‌جون عمر شما برکت کل فامیل ماست. خالی‌بندی. لفاظی. اینها را بدون خنده و جدی بهش می‌گفتم. این توانایی من است: گفتن مهمل‌ترین حرفها بدون خنده. انجیر کماکان رضایت نمی‌داد. آخر سر گفت با این نمی‌تونم بیام. پرسیدم با کی؟ با انگشتش پشتش را نشان داد. منظورش را نمی‌فهمدیم. دوباره پرسیدم با کی؟ گفت این دیگه… با این قوزم. لال شدم.

امیدوار بودم شام خانوادگی‌مان کمکی بکند اما فرق به‌خصوصی ایجاد نشد. من کماکان لبخندهای سفت می‌زدم و سین هم با اشتیاق در مورد جزییات اجرایشان و صدابرداری و کیفیت کار بقیه نوازنده‌ها حرف می‌زد.

خودم را سرکوفت هم می‌زدم: می‌گفتم بدبخت، سنتی، متحجر، نمی‌توانی تحمل کنی دوست‌دخترت از تو بالاتر برود. اما فایده نداشت، ته تهش او روی سن بود و من مقابل سن، یکی از صدها بیننده، یکی از همه، یکی از توده‌ها. از شدت حسادت داشتم کور می‌شدم اما خب نمی‌توانستم این را بپذیرم و به جایش همان ایراد نخ‌نمای مردهای بازنده را می‌گرفتم: چرا کم به من توجه می‌کنی؟ چرا تلفن نمی‌زنی؟ چرا وقتی تلفن می‌زنی زود قطع می‌کنی؟ چرا کوفت، چرا مرگ، چرا زهرمار. از این موضع متنفرم. بدیش این بود که توی آن دهکوره اسیر شده بودم، با پیر‌ی‌ها. باید سر آنها را گرم می‌کردم. همین باعث می‌شد تحمل همه چیز سخت‌تر باشد. مطمئنم اگر تهران بودم سرم به زندگیم گرم بود و خیلی راحت می‌توانستم در همان موضع بی‌خیال و خنک همیشگی‌ام باشم. یا شاید بهتر است بگویم راحتتر می‌توانم آن خودِ داغون زن‌هراس و زن‌ستیزم را پنهان کنم.

از روز اول سفر معلوم بود دعوایمان می‌شود. تا روز آخر توی خودم جمع کردم و بالاخره روز آخر همه چیز پکید. مینی‌بوس گروهشان برگشته بود تهران. سین با آنها نرفته بود و قرار بود با قطار ما برگردد. صبح جمعه همدیگر را دیدیم. دعوایمان شد. یعنی من دعوا کردم. بعد پیاده راه افتادیم توی گرگان، کوله به دوش. هوا هم سرد بود. هی سردمان می‌شد و باید به بهانه‌ای می‌رفتیم جایی خودمان را گرم می‌کردیم. امامزاده رفتیم. بعد آمدیم بیرون. رفتیم نهار. یک کبابی توی بازار بود که کبابهای خوشمزه‌ای داشت. سین به غذایش دست نزد. من کامل کباب برگم را خوردم و هی قوی‌تر می‌شدم و بیشتر حمله می‌کردم. اینجور مواقع شگردم این است که کل زندگیم را مسیری منتهی به شکست تصویر می‌کنم و یکی یکی ناکامی‌هایم را تعریف می‌کنم تا می‌رسم به آخرین مورد و اینکه چگونه این آخرین مورد هم بخشی از یک کل است، بخشی از یک مسیر نزولی، منتهی به جهنم، و همه‌ی این اتفاقات همان الگوی قدیمی را تکرار می‌کنند. بعد از سنی دعواهای آدم هم تکراری و لوس می‌شوند. هر چیزی مهمتر از آن مهملاتی است که آدمها حین دعوا به هم می‌گویند. خود من هم بطور درونی به این بی‌اهمیتی معتقدم و احتمالاً برای همین تا لقمه‌ی آخر غذایم را خوردم. البته استدلالم این است که وقتی عصبی می‌شوم اشتهایم تیز می‌شود اما این دروغ است، اشتهایم همیشه تیز است و تا بحال هیچ دعوا و کدورتی باعث نشده حتی یکی از وعده‌های غذاییم را نخورم. بعد از نهار رفتیم سینما. یکی از فیلمهای شریفی‌نیا بود که در آن زنی صیغه‌ای داشت و به زن خودش دروغ می‌گفت. به هوای ماموریت زیرآبی می‌رفت و چند روزی با زن صیغه‌ایش خلوت می‌کرد. در آخر فیلم هم می‌دیدیم که دختر شریفی‌نیا صیغه‌ی یک پیرمرد شده. منطقی. جنایت و مکافات. عمل و عکس‌العمل. درس زندگی. همه چیز ساده‌تر از چیزی است که بنظر می‌آید. فرمول موفقیت هم ساده‌تر از چیزی است که ما فکرش را می‌کنیم.

قطار برگشتنه به کثافتی همان قطار رفتنه بود. خوبیش این بود که با سین بودم. پدرم همان آکروباتهای رفتنه را تکرار کرد. مادرم هم همان حرفهای همیشگی. دعوای ما هم همانقدر همیشگی به نظر می‌آمد. بدون هیچ نکته‌ی خاصی. هی فکر می‌کردم کاشکی این سفر را نیامده بودم، یا مثلاً آمده بودم ولی لال می‌شدم و نق نمی‌زدم، یا مثلاً هر بار که آزرده می‌شدم برای تربیت نفس می‌نشستم و بالاجبار یکی از کارهای شریفی‌نیا را از اول تا آخر می‌دیدم و خشمم را سر او خالی می‌کردم. اما خب نشده بود. به جایش آزردگی‌ام را به بدوی‌ترین شکل ممکن سرش خالی کرده بودم. رفتاری در شان عشاق دبیرستانی. و به همین سادگی اتفاقی که قرار بود خیلی برایم بزرگ باشد -دیدن اجرای زنده‌ی دوست‌دخترم- تبدیل شده بود به خاطره‌ای خجالت‌آور. ترجیح می‌دادم فکرش را نکنم. پیری‌ها زود خوابیدند. ما هم کمی با هم حرف زدیم. آرام شده بودیم. انگار دوست داشتم خاطرات بد را همانجا توی گرگان جا بگذارم و برگردم تهران. تقریباً هم همینطور شد. شاید هم نه. دوست دارم فکر کنم این چیزها فراموش می‌شوند و انگار واقعاً هم می‌شوند ولی بعد بی‌مقدمه آدم یادشان می‌افتد. کاشکی شریفی‌نیا جواب این یکی را هم می‌دانست.


KHERS’s Twitter

  • فساد یعنی فاصله‌ی الان، تا الان. فاصله‌ی این دم، تا این بازدم. فاصله‌ی زینب... (فَربُدِ طِهران‌چی) khers.newsblur.com/story/nbsp/18d… 1 month ago
  • @shyliyazdani اينو خوندم "اقيانوسِ ناخودآگاه" و معنى هم ميداد و لايك زدم. كلى هم بهش فكر كردم. بعد رفتم پايين ديدم موضوع چيز ديگه اى بوده :ي 1 month ago
  • @MrsSmith361 :))) 1 month ago
  • يه عده اصن از اول فالو ميكنن به قصد آنفالو. 1 month ago
  • اگه كارم داشتين من تو پيست سلامتى باشگاه انقلابم. 1 month ago

بایگانی

Blog Stats

  • 928,704 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 690 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: