روبوکاپ

تا یک سنی مادرم برایم لباس می‌خرید. دقیقن نمی‌دانم تا چند سالگی. از وقتی که یادم می‌آید لباس‌هایی که برایم می‌خرید را دوست نداشتم. مادرم چون کارمند بود برایم چیزهای ایرانی ارزان می‌خرید. نگاهش در زندگی بر مبنای کم خرجی و صرفه‌جویی بود. آجر روی آجر گذاشتن. من با همان سن کمم می‌فهمیدم که جنس‌های بهتری هم هستند. چون کور نبودم و می‌دیدم که بچه‌های دور و برم چه چیزهایی می‌پوشند. از یک سنی به بعد اعتراض کردم. اما مادرم همچنان می‌خرید. من هم چاره ای نداشتم جز اینکه با ناراحتی قبول کنم. چرا؟ چون خودم فقیر بودم و نمی‌توانستم برای خودم لباس بخرم. اولین باری که با پول‌های خودم برای خودم لباس خریدم را یادم است. دانشجو بودم. به پسری دبیرستانی فیزیک درس می‌دادم. دستمزد آخر ترمم می‌شد پنجاه تومان. مادرش پولها را گذاشت توی پاکت. با نارضایتی بهم داد. فکر کرده بود چون آشنای‌شان مرا معرفی کرده قرار است مجانی درس بدهم. نارضایتی‌اش را اعلام کرد و منتظر بود من شرمنده بشوم و قضیه را حلال و حرامی بکنم. با چشم‌هایی که از شدت شرم به زمین خیره شده پاکت را پس بدهم. نکردم. پاکت پول را از دستش گرفتم، تقریبن قاپیدم، با شست پشت کفشم را جا انداختم و از در زدم بیرون. بعد با دوست‌دختر کهنه‌ام رفتیم فروشگاه مرکزی پاتن‌جامه که لباس بخرم. پروردگارا چرا این‌قدر پیر شده‌ام؟ پاتن‌جامه منقرض شده و من شده‌ام مثل پیرمردهایی که از زمان شاه خاطره تکراری تعریف می‌کنند. یک شلوار آبی کتان خریدم. شلوارهایم همیشه سیاه یا جین بودند. این اولین باری بود که داشتم ساختارها را می‌شکستم. فکر می‌کردم با این رنگ‌های متفاوت آدم دیگری می‌شوم، آدم بهتری می‌شوم. معلوم است که نشدم. آدم یک چیزهایی می‌بیند. مثلن من مدل‌های جیورجیو آرمانی را می‌دیدم که شلوارهای روشن و تنگ می‌پوشیدند، لب دریا قدم می‌زدنند، بالاتنه لخت و عضلانی. من هم شلوار پاتن جامه‌ی آبی رنگم را می‌پوشیدم اما دقیقن نمی‌دانستم شبیه کی شده‌ام. مادرم بهم کمک کرد. گفت با این شلوار شبیه شاگرد مکانیکا شدی. فکر کنم درست می‌گفت. ولی معلوم بود دارد انتقام هم می‌گیرد. انتقام اینکه من بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌تواند برایم لباس بخرد، دیگر او محافظم نیست بلکه خودم با دوست‌دختر درشتم می‌رویم و از شریعتی شلوار می‌خریم. با پول خودم. یک کاپشن هم خریده بودم. مشکی. مواد. جنسش مثل یک کیسه زباله‌ی ضخیم بود. یک زمانی اینها مد شده بودند. هنوز هم در مناطقی از شهر مردم اینها را می‌پوشند. تقصیر من و مردم نیست. این‌قدرها هم بدسلیقه نیستیم، تقصیر مافیای لباس است که یکهو کل بازار را پر از کاپشن‌های کیسه زباله‌ای می‌کند. آدم سردش می‌شود و یکی می‌خرد. یا آدم پول دارد، پولش را باید به سرعت خرج کند تا آجر روی آجر نگذارد و شبیه مادرش نشود، پس به دو می‌رود و از پاتن‌جامه یک کاپشن زباله‌ای می‌خرد. گزینه دیگری نیست. چند وقت بعد کاپشن را دادم به پدرم.

مادرم هنوز هم هر از گاهی برایم لباس می‌خرد. مثلن تی‌شرت و پیژامه و این‌جور چیزها. اما شرت نمی‌خرد. انگار ناجور است که مادر برای پسر بزرگش شرت بخرد. همین چیزهایی که می‌خرد را هم با احتیاط عرضه می‌کند. می‌گوید اگر نمی‌خواهی اشکالی ندارد، می‌دهم به فلانی. موردی که یادم مانده مربوط به پارسال تابستان می‌شود. مرداد. مادرم با یک تی‌شرت دور خانه راه افتاده بود و به آدم‌های مختلفی عرضه‌اش می‌کرد. من توی اتاقم بودم و صدای داد و فریاد افراد خانه را می‌شنیدم؛ نه نمی‌خوام، این چیه؟ آخه چرا فکر کردی من اینو می‌پوشم؟ مادرم از هر اتاق که به اتاق بعدی می‌رفت گردنش خم‌تر می‌‌شد. از اتاقم رفتم بیرون کمی به ماجرا بخندم. دیدم نوبت برادرم شده. مادرم تی‌شرت را جلوی دماغ برادرم گرفته بود. تی‌شرت سیاهی بود که رویش عکس صورت روبوکاپ داشت. دویدم. سرعتم باور نکردنی بود. تی‌شرت را توی هوا قاپیدم و گفتم من اینو می‌خوام. مادرم باورش نمی‌شد. می‌گفت تو که از این چیزا دوست نداری. گفتم شما نمی‌دونی، شما خیلی وقته که هیچی نمی‌دونی، من اتفاقن فقط از این چیزا دوست دارم، ینی چیز دیگه‌ای غیر از این چیزا دوست ندارم. یک مرد میان‌سال که طلاق هم توی کارنامه‌اش دارد و زندگی باهاش بد تا کرده، این آدم غیر از تی‌شرت روبوکاپ چی می‌خواهد؟ آدمی که توی زندگی تاسش نهایتن جفت سه بوده چطور؟ همان‌جا تی‌شرت را تنم کردم. کمی چسبان بود. بعد از مهاجرت معکوسم کمی لاغر شده‌ام. هنوز شکم دارم اما خب مثل شکم خارجم نیست. یک شلوار کتان شیری رنگ هم دارم. تی‌شرت سیاه و شلوار سفید. کنتراست. درست است که مثل مدل‌های ایتالیایی نشده بودم اما خودم را دوست داشتم، با آن روبوکاپ گنده و خشمگینی که روی سینه‌ام نشسته بود، کلاه‌خود محکم و براقش، چشمهای شیاری که انگار توی‌شان لامپ زنون روشن است، همه چیز درست بود، همه چیز سر جای خودش بود، روی سینه من. احساس می‌کردم حتی بدون تفنگ هم دنیا می‌تواند مال من باشد، می‌توانم تاس دیگری بریزم.

خانه برایم کوچک بود. زدم بیرون. زمانی بود که والدین دوست‌دخترم رفته بودند خارج. خانه‌شان مکان شده بود. من هم می‌رفتم آنجا. دوران خوبی بود. دوست‌دخترم سازش را می‌زد. من کمی کتاب می‌خواندم. کمی کار می‌کردم. بعد از ظهرها آشپزی می‌کردیم برای شام شب. قورمه سبزی، خوراک مرغ، سالاد کاهو، ترشی و زیتون. گاهی بعد از شام فیلم می‌دیدیم. یک شبش بونوئل دیدیم. فیلم «زیبای روز». توی فیلم کاترین دونو کلاهی مشکی سرش گذاشته بود. شبیه عرقچین پیرمردها. همه چیز بر می‌گردد به «پول آف» کردن. زن‌های دیگر این کلاه را سرشان بگذارند آدم بالا می‌آورد. اما کاترین دونو پول آف کرده بود. فکر کنم تا قبل از خواب داشتیم راجع به کلاه کاترین دونو حرف می‌زدیم. شب‌ها توی تختخواب پدر و مادرش می‌خوابیدیم. فکر کردن به این کار سخت است، انگار ایرادی داشت، اما واقعیتش این بود که آن‌قدرها هم سخت نبود. آدم نباید به همه چیز فکر کند. من سرم را می‌گذاشتم روی بالش و بیهوش می‌شدم و دیگر فکر نمی‌کردم که این تخت فلانی است. به همین سادگی. یعنی دورانی بود که همه چیز به سادگی هضم می‌شد و هیچ موضوعی نیازی به بیشتر از پنج دقیقه فکر نداشت. دوران خوبی بود. خیلی همدیگر را می‌خواستیم. عین حیوانات سکس می‌کردیم و خسته نمی‌شدیم از هم. توی یکی از همین روزها بود که با تی‌شرت روبوکاپ رفتم پیشش. به زعم خودم من هم روبوکاپ را پول آف کرده بودم. اول بهم خندید. گفت این که تنگه، چسبونه. درست می‌گفت، اما برایم فرقی نداشت. بعضی آدمها تی‌شرتی هستند. مثلن من. هر تی‌شرتی کاراکتر خودش را دارد. عکس‌های روی تی‌شرت هم مهم هستند. مسئله ترکیب رنگ‌ها و آمدن و نیامدن آن تی‌شرت به بقیه‌ی تیپ آدم نیست، مسئله ارتباط روحی آدم با نقش روی تی‌شرت است. یک روز آدم از خواب بیدار می‌شود و بدون دلیل احساس می‌کند روبوکاپ است. با حرکات خشک، عضلات گنده و فلزی‌اش را می‌کشاند تا دم دستشویی و می‌شاشد، صدای بوق بوق می‌دهد و بی‌دلیل لیزرهایش را به این‌ور و آن‌ور می‌تاباند، روزش را شروع می‌کند. توی چنین روزی آیا گزینه دیگری هست غیر از پوشیدن تی‌شرت روبوکاپ؟ پاسخ: نه. این چیزها را همه نمی‌فهمند، همان‌طور که عرقچین کاترین دونو را نمی‌فهمند.

با این اوصاف بود که روبروی دوست‌دخترم ایستاده بودم. صبح جمعه بود. یواش یواش ظهر شد. توی تخت بودیم. لای لحاف‌های تمییز پدر و مادرش. میز توالت مادرش را می‌دیدم. عطرها، کرمها، اودکلن‌های پدرش. عکس بچه‌هایشان را به دیوار زده بودند. دوست‌دخترم داشت اینترنت می‌کرد. من می‌غلتیدم. این کار را دوست دارم، به خصوص لای ملافه‌هایی که بوی پودر رختشویی می‌دهند. اتاق‌شان پنجره کوچکی داشت که پرده‌اش همیشه پیش بود. من عادت داشتم لخت بروم و از لای پرده کوچه را نگاه کنم. می‌گفت نکن، همسایه‌ها می‌بینن. بعد بر می‌گشتم پیشش توی تخت. شلوار و تی‌شرت روبوکاپم روی میز اتو افتاده بود. این‌جور وقت‌ها آدم گشنه‌اش می‌شود. ایرانی‌ها ظهر جمعه کباب می‌خورند. یعنی باید بخورند، اگر نخورند مریض می‌شوند. من هم پیشنهادش را دادم. گفتم بروم سر کوچه دو سیخ کوبیده و گوجه بگیرم. توی این دوران همه چیز عوض شده، همه چیز خشک شده و غذاهای من هم خشک شده‌اند، دیگر کوبیده‌ی چرب و چیلی نمی‌خورم، موقع سفارش غذا اول فکر می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و روی کباب برگ انگشت می‌گذارم، کبابی که ازش بدم می‌آید. اما آن زمان‌ها هنوز کوبیده می‌خوردم. تی‌شرتم را پوشیدم، یک قابلمه کوچولو برداشتم و رفتم نایب. از نایب بدم می‌آید، منتها نایب تبدیل شده به تعریف استاندارد از کباب.  نایب هنوز دم درش گماشته‌هایی کار می‌گذارد که لباس پلیس می‌پوشند. اینها در را برای آدم باز می‌کنند و بعد خبردار می‌ایستند. آخرش هم باید اسکناس مچاله کرد و چپاند توی مشت‌شان. اما آن روز به خصوص پلیس نایب جلوی مرا گرفت. فکر کرد گدا هستم. چون با قابلمه و تی‌شرت روبوکاپ دم در کاخ‌شان ظاهر شدم. خودشان فکر می‌کنند کاخ است. با آن نمای سنگ سفیدی که کار می‌کنند لابد ایده شان‌همین است؛ اینجا آکروپولیس است، به کاخ ما خوش آمدید. پلیس نایب در را برایم باز نکرد. پرسید چیکار داری؟ گفتم هیچی، اومدم غذا بگیرم. گفت از در پشتی برو، بیفت به دست و پای آشپز، تمنا کن، شاید چیزی بندازه جلوت. کمی طول کشید تا فهمید مشتری مجهز به کیف پول هستم. دافهای پشت دخل هم نمی‌توانستند مرا هضم کنند. انگار فقط باید کت و شلوار قهوه‌ای بپوشی تا بهت لبخند بزنند، یا عینک‌های گنده با یک عالمه نگین دورش. قابلمه‌ام را هم نمی‌گرفت. می‌گفت آلوده است. من هم بی‌هوا گفتم خودت آلوده هستی، خودت و صاحبت و آن بدبختی که دم در کاشته‌ای و لباس پلیس تنش کرده‌ای. مشخصن زیاده‌روی کردم، اما داف پشت دخل خودش را کنترل کرد و ادامه داد. می‌گفت خودمان ظرف یکبار مصرف ضخیم داریم که به نابودی طبیعت هم کمک می‌کند، توی آنها برای‌تان غذا سرو می‌کنیم. گفتم من توی قابلمه خودم کباب می‌خوام. اینجا بود که از لغت آقای محترم استفاده کرد. منظورش این بود که لب مرزی هستی که اگر بیشتر حرف بزنی آقا پلیس دم در می‌آید سراغت. سرم را چرخاندم و به پلیس نگاه کردم. پیرمرد چاقی بود. با انگشت روبوکاپ روی تی‌شرتم را نشانش دادم. سریع کلاهش را برداشت و نیم‌چه تعظیمی کرد. اینها همه در حکم آتش بس بود. کباب‌هایم را توی ظرف‌های یونولیتی تحویلم دادند. ضخامت جدار این ظرف‌ها دو سانتیمتر است. مطمئنم جایی توی ذهن منجمدشان فرمولی نوشته شده که مضمونش این است: استفاده بیشتر از پلاستیک یکبار مصرف = شیکی و باکلاسی بیشتر. زدم بیرون. توی پیاده‌رو روبروی درشان ایستادم. قابلمه خالی‌ام را برعکس گذاشتم روی سرم و دست‌هایم را صلیب کردم. کلاهم چیزی بود مابین کلاه‌خود روبوکاپ و عرق‌چین کاترین دونو. بلند بلند خندیدم. داف‌های پشت دخل دست به تلفن شدند ولی حتی خودشان هم می‌دانستند که در مقابل سرعت عمل روبوکاپ چیزی برای عرضه ندارند. بول‌داگهای گرسنه‌شان را ول کرده بودند به سمتم. به اینها غذا نمی‌دهند تا با اشتها به اوباشی مثل من حمله کنند. اما آنها حتی به گرد پایم هم نرسیدند. دم در خانه دوست‌دخترم نگرانم بود. برایش داستان نبردم را گفتم و بعد کبابها را به نیش کشیدیم.

2014 in review

The WordPress.com stats helper monkeys prepared a 2014 annual report for this blog.

Here’s an excerpt:

The Louvre Museum has 8.5 million visitors per year. This blog was viewed about 180,000 times in 2014. If it were an exhibit at the Louvre Museum, it would take about 8 days for that many people to see it.

Click here to see the complete report.

معضلات مقاطعه‌کاری

جمعه بعد از ظهرها به هر حال کمی دلگیر هستند. البته برای من شدتش مثل سابق نیست. چون شنبه‌ها نباید بروم سر کار. حتی به شوخی می‌گویم شنبه و یک‌شنبه ویکند است. واقعن هم هست. چون همین یک کم کاری که پروژه‌ای انجام می‌دهم را از شرکت سابقم می‌گیرم. خارج هم شنبه و یک‌شنبه ویکند است. برای همین احتمالن این دو روز ایمیل و پروژه‌ای برایم نمی‌آید. از آن‌طرف هم پنج‌شنبه و جمعه که ویکند ایرانی است. به نوعی انگار هفته سه روز کاری دارد. البته توی این سه روز باقیمانده هم لزومن کاری نمی‌کنم چون ممکن است کاری برایم نیامده باشد. به قول خارجی‌ها فری‌لنسر هستم. دوست دارم فکر کنم ترجمه‌اش به فارسی می‌شود مقاطعه‌کار. یعنی عنوان رسمی‌ام می‌شود «مهندس لوله مقاطعه‌کار». این هم یک نوعش است. برای منی که سالها کارمند تمام‌وقت یا دانشجوی تمام‌وقت بودم کمی سخت است. مدل زندگی آدم عوض می‌شود. قطعیتی نسبت به درآمدم ندارم. گاهی خیلی خوب است، گاهی متوسط است و گاهی هیچی نیست. بعض وقتها چند هفته بیکارم. این‌جور وقت‌ها به سرم می‌زند که بروم دنبال یک کار جدی‌تر. اما کار جدی‌تر انگار خواهی نخواهی به نوعی کارمندی تمام‌وقت، به نوعی پشت‌میز‌نشینی دائمی و رفت و آمد دائمی بین خانه و محل کار تبدیل می‌شود. از این‌ها فراری‌ام. یعنی پارسال که استعفا دادم به خودم قول دادم که من دیگر کارمندی نخواهم کرد. حتی به اطرافیانم سپردم که اگر لغزیدم و کارمند شدم نیزه و شمشیر به شکمم فرو کنند. هنوز هم سر قولم مانده‌ام. اما واقعیت این است هنوز کامل به شرایط جدیدم خو نکرده‌ام. انگار هنوز که هنوز است بعضی شعارها پس ذهنم هستند. مثلن اینکه آدم باید با زندگی‌اش کاری بکند. وقتی کارمندی، داری «کاری» می‌کنی. این کار دیده می‌شود و توسط خودت و اطرافیانت لمس می‌شود. وقتی مرخصی می‌گیری یعنی موقتن از آن کار، از زندگی و از پیشرفت مرخصی می‌گیری، اما موقتن، مرخصی می‌گیری تا دوباره با قدرت دو چندان به «کاری» کردن در زندگی‌ات ادامه بدهی. ولی در شرایط من این واقعیت که «توی زندگی هیچی نشدم» بیشتر به چشمم می‌آید. توی سیستم کارمندی نردبانی تعریف شده که کارمندها ریز ریز ازش بالا می‌روند. آرام آرام حقوق‌شان زیادتر می‌شود و پاداش بیشتری می‌گیرند؛ ماموریت‌های بهتر می‌روند و مسئولیت‌های مهم‌تر می‌گیرند. مثلن توی صنف ما عنوان «مدیر پروژه» هست. من یک روزی از سمت مهندس پروژه ارتقا یافتم و مدیر پروژه شدم. شرکت برایم کف زد. بهم گفتند آدم مهمی شده‌ام. خودم هم گاهی فکر می‌کردم مهم شده‌ام. بهرحال همین سیستم، با القاب و عناوین و کادوهای کوچکی که به آدم می‌دهد برای کارمندش هدف تعریف می‌کند. آدم توی اتوبوس که به سمت محل کار می‌رود فکر می‌کند دارد توی زندگیش کاری می‌کند. اما من الآن این حس را ندارم. پول زیاد شاید این حس را بهم بدهد. شاید هم حس دیگری بهم بدهد: احساس دستاورد.

توی این چند ماهی که مقاطعه‌کاری کرده‌ام زمان‌هایی بوده که احساس پول‌دار شدن کرده‌ام. یعنی در شرکت سابقم دری به تخته خورده و نیرو کم آورده‌اند، شاید همکاران سابقم مریض شده‌اند یا مرخصی رفته‌اند یا فلج شده‌اند، چگونگی‌اش برایم مهم نیست اما در نهایت محصولش این شده که چند تا مدرک فرستاده‌اند برای من تا بررسی و تأیید کنم. اصطلاحن کمی استخوان که بهش گوشت هم وصل است انداخته‌اند جلویم. ترجمه فیزیکی این حس موقتی پولداری چیست؟ این است که بعد از اینکه شرکت دستمزدم را به حسابم واریز می‌کند حسابم را چک می‌کنم. عدد روی مانیتور را در نرخ تبدیل ارز به ریال ضرب می‌کنم و بعد دستهایم را به هم می‌مالم. معمولن در فاصله‌ی چند ساعت چندین بار حسابم را چک می‌کنم. از ترس اینکه ممکن است پول را پس گرفته باشند. من که ساز و کار بانکها را نمی‌فهمم اما مثلن ممکن است ماشینی مکنده -مثلن یک جاروبرقی نوترونی- داشته باشند که شروع به مکیدن کابلهای مخابراتی بکند و پولها را از حساب من خارج کند. وقتی مطمئن شدم که پول‌ها سر جایشان هستند می‌روم توی سایت کهنه‌فروشی ایرانی. اسمش ایسام است. اینجا دنبال ساعت مچی قدیمی می‌گردم. ساعتهایی گرد با شیشه‌هایی محدب. گاهی چیزهای خوبی پیدا کرده‌ام. مثلن چند ماه پیش یک ساعت کوکی روکش طلا خریدم. مفت. مال زمان هیتلر. البته کلی نیاز به تعمیر داشت. برای تعمیر بردمش بازار تجریش. وسط بازار یک پاساژ کوچکی است. توی زیرزمین پاساژ یک دکان کوچک است که مرد سیبیلویی درش نشسته، ذره‌بین زده و ساعت قدیمی تعمیر می‌کند. ساعتم را نشانش دادم و گفتم چند می‌ارزد؟ منتظر بودم بگوید مفت خریدی. اما هیچ‌وقت چنین حرفی نمی‌زند. چون اعتبارش زیر سؤال می‌رود. به جایش بهم گفت ای ای… بد نخریدی، خود طلای روکشش ارزشمنده. البته این‌ها که امور ذهنی هستند، یعنی آدم که هیچ‌وقت ساعت را آب نمی‌کند تا طلایش را بفرشد. منطقن امکانش هست، اما آخرین باری که این کار انجام شده زمان حضرت موسی بوده، زمانی که زنان بت‌پرست النگوهایشان را آب کردند و با طلاها بت ساختند و آن را پرستیدند. این دوران کسی از این کارها نمی‌کند. با این‌حال دانستن اینکه ساعتم پتانسیل آب شدن دارد و ممکن است معادل قیمت دو کیلو گردو ازش طلا در آورم بهم حس خوبی می‌دهد. بماند. ساعت را بعد از تعمیر به دوست‌دخترم هدیه دادم. همین چند وقت پیش از دستش افتاد و خرد شد.

بعد از گرفتن دستمزدم معمولن می‌روم توی همین وبسایت کهنه‌فروشی. البته روزهای عادی هم می‌روم اما وقتی حسابم پر است به چشم خریدار می‌روم. اما همه‌ی این‌ها مقطعی هستند. کار مقاطعه‌کاری امنیت خاطر ندارد. بازه‌هایی از بیکاری دارد. و بهر حال احساسی که آدم توی سیستم کارمندی دارد، احساس بالا رفتن از نردبان را به آدم منتقل نمی‌کند. برای همین گاهی احساس پوچی به آدم حمله می‌کند. این‌طور مواقع به رودهن و یا بومهن فکر می‌کنم. یعنی به دانشگاه آزادشان. به اینکه بروم آنجا درس بدهم. والدینم خیلی خوشحال می‌شوند که این اتفاق بیفتد. اما خاطراتم پشت سرم هستند و تا حالا که مانع این شده‌اند که راهی رودهن بشوم. به دانشجوهای خنگ آنجا هم فکر می‌کنم. یک گله کودن که نشسته‌اند روبروی آدم و دارند جلوی روی آدم فیسبوک می‌کنند یا ابرار ورزشی می‌خوانند یا دست توی دماغ‌شان می‌کنند. آیا ایستادن جلوی این طویله و توضیح مکانیک سازه به‌شان به من این احساس را می‌دهد که دارم با زندگیم «کاری» می‌کنم؟ اگر این‌طور است شاید باید تعریفم از «کاری کردن» را عوض کنم، شاید هم تعریفم از «زندگی» را. فقط هم بحث خنگی دانشجوهای دانشگاه آزاد نیست. خاطره‌ای قدیمی از دانشگاهی قدیمی: سال سوم دانشگاه ما یک درسی داشتیم به نام تحلیل ماتریسی سازه‌ها. کلاس دو تا تخته سیاه به هم چسبیده داشت. استاد اول کلاس شروع می‌کرد و جفت تخته‌ها پر از فرمول و ماتریس‌های گنده می‌شد. تا آخر کلاس چند بار باید تخته را پاک می‌کرد. یک بار یک ماتریس خیلی هیولا نوشته بود. مثلن هشت در هشت. می‌شود ۶۴ تا عدد با کلی رقم اعشار. تخته پر شد و ماتریس را پاک کرد. داشت بقیه‌ی درس را می‌نوشت. متوجه شد که به ماتریسه نیاز دارد. نباید پاکش می‌کرد. چیکار کرد؟ هیچی، کمی چانه‌اش را خاراند و بعد کل ماتریس را کنار تخته نوشت، بدون نگاه به جزوه. ماها جوان بودیم. فکر کردیم استاد نابغه است. بدون ارجاع به کاغذهایش کل ماتریس را حساب کرده و نوشته. دورانی بود که به علم خیلی عقیده داشتم. دانشگاه و پیرمردهای تویش هم برایم تجلی علم بودند. بعد از کلاس دور استاد حلقه زدیم و به افتخار نبوغش برایش عمو زنجیرباف خواندیم و به صورتش برف شادی پاشیدیم. اما یواش یواش متوجه نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا شدم: اینکه استادمان نابغه نبوده، صرفن کارمندی بوده که ۲۵ سال یک کار ثابت را تکرار کرده، یک چیز را گفته و نوشته و حالا بعد از ۲۵ سال کل جزوه‌اش را حفظ است. همانجا نتیجه را گرفتم: استادی = نوعی کارمندی مخفی.

گاهی وقتها فکر می‌کنم بعضی از این مشکلاتم به خاطر حضور سنگین پدر و مادرم است. یعنی من خودم شکل جدید زندگیم را پذیرفته‌ام و آن‌قدرها هم احساس پوچی نمی‌کنم، انتخاب خودم بوده؛ اما آن‌ها هنوز منتظرند من پس از بازگشتم از انگلیس سر کاری آبرومند بروم. اوایلی که برگشته بودم مشکلی نداشتند. اما فکر کنم هفته سوم بود که پدرم از سر کار آمد و یک صفحه همشهری را گذاشت روی میزم و گفت فکر کردم به دردت بخوره. پایین صفحه یک آگهی گنده استخدام مهندس پایپینگ بود. شاید ترسیده بود نفهمم منظورش کدام بخش روزنامه است برای همین دور آگهی را با خودکار آبی خط کشیده بود. بهش گفتم من مهندس پاپینگ نیستم، دنبال کارمندی هم نیستم. بارها به‌شان توضیح داده‌ام که پروژه‌ای برای شرکت سابقم کار می‌کنم. اما انگار باور نمی‌کنند. انگار تا سوار تاکسی نشوی، تا ۱۲ ساعت توی این زباله‌دانی که اسمش تهران است یورتمه نروی، تا بوی عرق ندهی، کار نمی‌کنی. وقتهایی که خانه نیستند راحت‌ترم. کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم. چرت می‌زنم. ورزش می‌کنم. اما وقتی هستند انگار باید وانمود کنم که دارم کاری می‌کنم. مواقع معدودی که واقعن پروژه‌ای دارم نهایت استفاده را می‌برم: تصویری که دوست دارند را برایشان می‌سازم. مدارک فنی را پرینت می‌گیرم. با چند رنگ ماژیک فسفری روی‌شان کار می‌کنم و بعد پخش‌شان می‌کنم کف اتاق. عینک می‌زنم و فقط برای آب و چایی از اتاق بیرون می‌روم. حواسم است در اتاق را باز بگذارم تا تصویر دلخواه‌شان را ببینند. یک بار یادم است مادرم پای تلفن داشت با غصه می‌گفت کامی این‌قدر کار داره که چند روزه از اتاق بیرون نیومده، همه کف اتاقش پر کاغذه. این‌جور وقتها مادرم با ماهیچه خورشت درست می‌کند و سر گل غذا را برای من می‌کشد تا تقویت بشوم. اما خب وقتهای بیکاری‌ام عذاب می‌کشند. چیزی نمی‌گویند ولی نارضایتی‌شان معلوم است. مثلن، همین چند هفته پیش، وسط هفته بود. نه ویکند خارجی بود و نه ویکند ایرانی. بعد از ناهار رمان خوانده بودم و چشمانم گرم شده بودند. لای در اتاقم را پیش کردم تا چرتی بزنم. مادرم هم خانه بود. همه‌اش ترس این را داشتم که بیاید توی اتاق و ببیند خواب هستم. تا چشمانم بسته می‌شدند با اضطراب از خواب می‌پریدم. چند بار توی جایم غلت زدم. بالاخره خوابم برد. دقیق نمی‌دانم، شاید خوابش را دیدم که مادرم آرام لای در را باز کرده و سرک می‌کشد ببیند مشغول «پیشرفت» هستم یا نه، شاید هم واقعن آمده بود توی اتاقم، بهرحال من صدای خش‌خش‌اش را شنیدم. صدای اختصاصی مادرم است، ترکیبی از صدای دمپایی‌هایش و تنفس سنگین و نگرانش. با همین صدای ویژه از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخانه، با عجله زیر کتری را روشن کردم. مادرم داشت روی کابینتها حوله‌ای چرک می‌کشید. خودم را کلافه نشان دادم و گفتم تا میام دو روز استراحت کنم نمی‌شه، سریع از «اون‌ور» پروژه فرستادن. نگاهش نکردم. می‌دانستم که دارد لبخند می‌زند و زیر لب می‌گوید خدایا شکرت. شاید هم ذکر سبحان الله گرفته بود. برگشتم توی اتاق. کامپیوتر را روشن کردم و توی آدرس بار تایپ کردم توییتر دات کام.

مرگ آرام آقا رجب

ظهر جمعه خانه‌ی دوستی بودیم. تولدش بود. از شب قبلش آبگوشت بار گذاشته بود، توی یک دیزی سفالی که انگار مخصوص این کار بود. دیزی را از نصفه‌شب گذاشته بود روی شعله‌ی کم که تا ظهر جمعه خوب جا بیفتد. من که به مفهوم جا افتادن عقیده دارم. یعنی به پارامتر «سرعت» عقیده دارم. یک روندی، یا یک فرایندی منجر به یک اتفاقی می‌شود، منجر به یک محصولی می‌شود. حالا این فرایند ممکن است کند یا تند باشد. روی کاغذ که حساب کنی تند یا کند بودنش تفاوتی در محصول نهایی ایجاد نمی‌کند، یعنی سرعت فرایند هر چه باشد باید به محصول یکسانی برسی. اما به نظرم نمی‌رسی. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر اینرسی. چون بعضی فرایندها دینامیک هستند «سرعت» رسیدن مهم می‌شود. مثلن همین دیزی سفالی که پر از گوشت و پیاز و دمبه و سیب‌زمینی و حبوبات است، فرق دارد که شعله زیرش زبانه بکشد، آبگوشت قُل بزند، یا اینکه شعله کم باشد، حتی در آستانه‌ی خاموشی باشد اما هنوز باشد، فقط این‌قدری باشد که هر از گاهی یک حباب قُل بزند و به سطح آبگوشت برسد و آزاد بشود. این‌طوری وقت می‌شود که اجزای توی دیزی با همدیگر آشنا بشوند. یعنی چیزهای آن تو حتی نمی‌فهمند که در حال پختن هستند، در حال ممزوج شدن هستند، چون همه چیز آرام است. با آرامش می‌شود همه چیز را پخت، همه چیز را عوض کرد. می‌شود از چیزهای بالذات بی‌ارزش محصول ارزشمندی ساخت: هویت جدیدی که حاصل جمع اجزای تشکیل‌دهنده‌اش نیست. با شعله‌ی تند هم فرایند پخت انجام می‌شود، اما فرایند ممزوج شدن، فرایند یکی شدن چی؟ پخت تعریفی فیزیکی دارد. یکی شدن تعریف فیزیکی ندارد. یعنی دارد، اما ما بلد نیستیم تعریفش کنیم. یک مفهوم است. خیلی‌ها حتی از وجود چنین مفهومی غافلند. یکی شدن را نمی‌شود روی کاغذ تعریف کرد. برای همین وقتی فرمول آبگوشت را روی کاغذ بنویسی، شعله‌ی تند یا کند جایی در معادله پیدا نمی‌کند. فرمول‌های ما ناقص و به درد نخور هستند. چیزهایی که نمی‌فهمیم را به سادگی از فرمول حذف کرده‌ایم. از نصفه شب تا ظهر فردایش که ۱۲ ساعت می‌شود، توی آن دیزی سفالی پیوندی صورت می‌گیرد که از جنس پخته شدن نیست. ما این را نمی‌فهمیم، اتفاقات و اتصالات توی دیزی سفالی را نمی‌فهمیم. ما حرارت، دما و فشار را می‌فهمیم. همین را فرموله کردیم و مثلن محصولش شده زودپز. محصول فهم ناقص ما شده زودپز. برای نفهمی‌مان هم غصه نمی‌خوریم، به جایش فهم ناقص‌مان، زودپز و چیزهایی شبیه آن را بزرگ می‌کنیم، برای‌شان جشن می‌گیریم و خودمان را تشویق می‌کنیم. اما در زودپز را که باز می‌کنی بوی فاضلاب می‌زند بالا. در دیزی سفالی را که باز می‌کنی بوی دیگری می‌آید. مطبوع است و اسرارآمیز. حتی نمی‌فهمی بو است. فقط می‌فهمی اتفاقی افتاده که حالت را خوب کرده و شروع کرده‌ای بشکن بزنی. نمی‌دانی چرا حالت خوب است. چون نمی‌فهمی که آن بو شامل ملوکول‌های پیوند ماوراءالطبیعی گوشت و پیاز و دمبه است. قدیمی‌ها می‌فهمیدند. ما نمی‌فهمیم. آقا رجب می‌فهمید. آقا رجب سال‌هاست مُرده. آقا رجب شوهر پوران خانم بود. پوران خانم سالها کارگر بود. خانه تمییز می‌کرد. هفته‌ای یک بار خانه‌ی ما را هم تمییز می‌کرد. زنجانی بود و چشمهای آبی روشنی داشت. الآن سالهاست پیر شده. چشم‌هایش کدر شده‌اند و من می‌ترسم توی چشمهایش نگاه کنم چون این روزها چشمهایش حال زوال، حال مرگ بهم می‌دهند. الآن سالهاست کار نمی‌کند. آن اواخر دیگر مناسبتی می‌آمد خانه‌مان. مثلن وقتی مهمانی بزرگ داشتیم. می‌آمد آشپزی و کلن رتق و فتق امور آشپزخانه را دست می‌گرفت. تخصصش کوفته تبریزی بود. کوفته‌های بزرگی درست می‌کرد که گاهی توی‌شان تخم‌مرغ پخته کار می‌گذاشت. وقتی سر حال بود و مایه‌ی کوفته‌اش خوب عمل آمده بود به جای تخم‌مرغ تویش یک مرغ درسته کار می‌گذاشت. حالا مرغ که اغراق است، یک جوجه کار می‌گذاشت. کوفته‌اش قدر یک توپ بسکتبال می‌شد. می‌پیچیدش توی پارچه تنظیف و می‌گذاشت کف دیگ آرام بپزد. ساعتها طول می‌کشید. سر شام پارچه را باز می‌کرد. خیلی مواظب بود. باز کردن پارچه‌ی توری پاشنه آشیل ماجرا بود. کنکور آشپز همین جا بود. هر کسی بلد است با پارچه توری کوفته را گردالی نگه دارد اما جایی باید پارچه را باز کرد. جایی است که بچه کبوتر باید بدون مادرش پرواز کند. اینجا استرس دارد. پوران هم استرس داشت. به روی خودش نمی‌آورد که نگران است اما توی پذیرایی ۲۰ تا مهمان منتظر نشسته بودند و پوران نفس‌های سنگین و منتظر مهمان‌ها را می‌شنید. هیچ چیزی بدتر از یک کوفته شکسته و وارفته برای یک زن خانه‌دار زنجانی نیست. کل هویت آدم به سالم در آمدن کوفته وصل است. آزمون الهی است. هر کی به نوعی. سیاوش از آتش رد شد. موسی از نیل رد شد. پوران هم پارچه تنظیف را باز می‌کرد، نفسش را حبس می‌کرد و کوفته را گرد و شکیل در می‌آورد، آزمونش همین بود. بعد وقتی پرنده‌اش پرواز می‌کرد لبخند می‌زد. آن موقع هنوز چشم‌های آبی‌اش برق می‌زد. شعبده‌بازی‌اش که با موفقیت انجام می‌شد چشمهایش بیشتر هم برق می‌زد. فکر کنم چیزی هم به ترکی می‌گفت. لابد خودش را تشویق می‌کرد، ما که نمی‌فهمیدیم. یک بار کوفته که آمد سر میز همه دست زدند. بعد وقتی کوفته سرو شد و مرغ وسطش را دیدند، مرغ بال در آورد و پرواز کرد، نعره‌ها شروع شد. مهمانان شروع کردند به رقصیدن و پرنده‌ی پوران بالای سرشان پرواز می‌کرد و آواز می‌خواند. پوران توی چارچوب در آشپزخانه بود و با رضایت و غرور نگاه می کرد. خودش غذا نمی‌خورد. معلوم بود که نباید چیزی بخورد. کدام احمقی لذت آن‌چنان دستاوردی را با لذت پر کردن شکم زایل می‌کند؟ اما آخرین باری که پوران آمد گند زد. فکر کنم تازه چشمهایش داشتند کدر می‌شدند. باز هم کوفته تبریزی درست کرد، تازه، بدون جوجه، با تخم‌مرغ. اما وقتی تنظیف را باز کرد کوفته هزار تکه شد. نشست کف آشپزخانه، روی کاشی‌های سرد. مادرم زیر بغلش را گرفت. می‌گفت پوران خانوم اشکالی نداره. اما دیگر فلج شده بود. حرف نمی‌زد. بعد از چند دقیقه چیزی گفت. باز هم به ترکی. انگار توی شرایط بحرانی آدمها به زبان مادری سوییچ می‌کنند. معلوم بود دارد فحش می‌دهد. یا به شانسش فحش می‌داد یا به خدا، نمی‌دانم. همه هم تعریف می‌کردند. می‌گفتند مزه‌اش عالی شده. معلوم بود هر تعریفی پوران را بیشتر آزار می‌دهد. آدم توی این شرایط دوست دارد تحقیر بشود. چون حقارتِ شکست با زبان‌بازی و دلداری جبران نمی‌شود. با‌ گذشت زمان هم جبران نمی‌شود. این مداواها آبکی هستند. اختراع مرتجع‌هاست. شکست مترداف حقارت است، حقارت هم صرفن به زخم تبدیل می‌شود، جای زخم هم می‌ماند و آدم باید یاد بگیرد با زخم‌هایش زندگی کند. پوران هم کهنه‌کارتر از این بود که دلداری‌های مهمانان برایش ارزشی داشته باشد. اگر به پوران بود دوست داشت خودش را با خرده کوفته‌ها بریزد توی شوت زباله. من هم همین‌طورم. بعد از شکست دوست دارم ناپدید بشوم. هم خودم و هم آثار شکستم. حتی دوست دارم آدمهایی که شکستم را دیده‌اند هم نابود کنم. یا زبان‌شان را ببُرم که نتوانند داستانم را بعدن جایی تعریف کنند. این آخرین باری بود که پوران به صورت رسمی آمد خانه‌مان. منظورم از رسمی این است که بیاید کاری کند و پولی بگیرد. بعدش بازنشسته شد. از قبلش هم دیگر پیر شده بود و جانی نداشت. پول و بیمه هم نداشت. هر از گاهی می‌آمد و پولها و خرده‌ریزهایی که مادرم برایش صدقه جمع کرده بود می‌گرفت و می‌رفت. بر می‌گشت منیریه. پیش رجب آقا، شوهرش. آقا رجب سالها قبل از خودش پنچر شده بود. کنار خانه بود. من آقا رجب را یک بار دیده بودم. زمانی بود که مادرم درویش شده بود و ما به صورت برنامه‌ریزی شده با طبقات فرودست حشر و نشر می‌کردم. یعنی از شمال‌شهر سوار ماشین می‌شدیم و می‌رفتیم ته منیریه، مهمانی خانه‌ی رجب و پوران. آقا رجب با پیژامه کنار یک علاءالدین دودزده نشسته بود. آنجا بود که داستان آبگوشتش را شنیدیم. تنها هنر آقا رجب دیزی‌اش بود. روی سه فتیله بار می‌گذاشت. می‌گفت دو روز طول می‌کشد تا حاضر شود. توی این دو روز آقا رجب به فتیله‌های مردنی زیر دیزی‌اش نگاه می‌کرد. درش را که باز نمی‌کرد. باز کردن در غذا مال آدمهای عجول و نامطمئن است. فقط شعله‌ها را نگاه می‌کرد. بعد از دو روز انتظار دیزی‌اش را می‌خورد، با پوران خانم. آن شب راجع به همین حرف زدیم. بعد چون حرف دیگری نداشتیم پاشدیم و برگشتیم خانه‌مان. پدرم سه تا قفل به ماشینش زده بود تا توی جنوب شهر دزدیده نشود. باز کردن قفلها یک ربع طول کشید. هوا سرد بود. توی ماشین هم در مورد دیزی آقا رجب حرف زدیم. این گذشت تا چند سال پیش که آقا رجب مُرد. من کانادا بودم و داشتم دکترا می‌گرفتم. مادرم پای تلفن بهم گفت. اولش نفهمیدم از چی و کی حرف می‌زند. بعد هم که فهمیدم چیزی نداشتم بگویم. برای هیچ کسی مهم نبود که آقا رجب مُرده. اما الآن می‌دانم که آقا رجب خامه‌ی خرد جمعی ایرانی بوده، حداقل در زمینه دیزی. بدون اینکه چیزی از فرایند و سرعت و اینرسی و فرق تعاریف فیزیکی و غیرفیزیکی بداند، عالی‌ترین دیزی دنیا را درست می‌کرد. چطوری؟ با اعتماد به روشی که قبلی‌ها بهش گفته‌اند و بدون عجله. می‌دانست که بعد از دیزی خواب است و بعد از چند روز خواب دوباره مرحله‌ی بعدی زندگی، یعنی خیره شدن به شعله‌ی سه فتیله‌اش برای مدت دو روز شروع می‌شود. وقتی هم مرد آرام و خوشحال و بی‌اثر مرد. یعنی عالی‌ترین شکل مرگ که حالا اختتامیه‌ی عالی‌ترین شکل زندگی شده. روحش شاد.

سقوط ناموفق از بالای کوهی بلند

عقد برادرم بود. فکر کنم دو سال می‌شد که با هم دوست بودند. مادرم تا همین چند وقت پیش می‌خواست عقد را عقب بیندازد. می‌گفت مالماستین بچه است، کار هم ندارد. درست می‌گفت. خانواده آنها هم قبول کرده بودند، یعنی شاید چاره‌ای نداشتند جز قبول کردن. چند ماه گذشته برادرم به سرش زده بود برود خارج. اولش دنبال راه‌های غیر دانشجویی بود. مثلن با لاتری یا ویزای سرمایه‌گذاری. لاتری که شانس می‌خواهد. ویزای سرمایه‌گذاری هم که از اسمش پیداست سرمایه می‌خواهد، خیلی زیاد. یک مدت دنبال اقامت کشورهای عجیب بود. فکر کنم این اواخر می‌گفت با رقم ناچیزی می‌شود پاسپورت مالدیو گرفت. ازش می‌پرسیدم آخه مالدیو می‌خواد چیکار کنه؟ می‌گفت هیچی، حداقل توی این کثافت‌دونی نیستیم، گیتار می‌زنم، خونه می‌خرم و اجاره می‌دم و با پولش زندگی می‌کنم. بعضی وقتها به جای کثافت‌دونی می‌گفت ان‌دونی. به هر حال منظورش ایران بود. یواش یواش به فکر این افتاد که دوست‌دخترش از طریق دانشجویی اقدام کند و خودش هم به عنوان همراه و همسر برود. فکر کنم این اواخر به گزینه‌ی هند رسیده بودند. می‌پرسیدم آخه چرا هند؟ یک سری چیزهایی می‌گفت. مثلن اینکه شهریه‌ی هند از شهریه‌ی دانشگاه آزاد ارزانتر است. حرف‌هایش درست بود، اما با ذهن آدم ۲۵ ساله. با ذهن من جور در نمی‌آمد. هر روز هم یک سناریوی جدید می‌بافت. یک روز می‌گفت می‌رویم بانگلور، جنوب هند، هوا عالی. فردا می‌گفت نه، بانگلور رشته‌ی دوست‌دخترش را ندارد، می‌رویم میزور که سه ساعتی بانگلور است. پس‌فردایش می‌گفت با یک موسسه‌ای حرف زده‌ایم و گفته برو کلاس آشپزی، با ویزای آشپزی می‌فرستیمت فلان‌جا. یک روز دیگر می‌گفت قبرس.

خارج رفتن هم کار سختی است. درست است که آسان شده و الآن همه خارجند، اما همین «همه» یک حداقل‌هایی از تنگ بودن را دارند. برادر من آن حداقل‌ها را ندارد. فکر کنم مادرم همین طرح‌های متلاطم را که دید گفت هیچ هم مخالف نیست و زودتر عقدشان کنیم. مالماستین و دوست‌دخترش که خوشحال شدند. مادرم هم درست می‌گفت. من هم به مادرم همین را گفتم؛ اینکه صبر کردن همیشه دوا نیست، گاهی هم صبر کردن فقط رکود و پوسیدگی می‌آورد. بعد هم گفتم مالماستین سال‌ها با آن عاقله‌مردی که تو منتظر ظهورش هستی فاصله دارد، توی این شش ماه و یک سالی که زور بزنی و عقد را عقب بیندازی پسرت پخته نمی‌شود، فقط یک سال بیشتر می‌رود کافه و فست فود و از دست پدر و مادر دوست‌دخترش سر تلفن آیینی «کجایی؟ زود برگرد خونه» حرص می‌خورد.

عقدشان محضری بود. بزرگترهای خوانواده‌ها بودند و بعد هم رفتیم یک رستورانی کباب و جوجه خوردیم. اولش می‌خواستم یک دست کت و شلوار برای عقد بخرم. عنوان «برادر بزرگ داماد» برایم ثقیل بود و دلم می‌خواست الزاماتش را رعایت کنم اما دقیقن نمی‌دانستم چه کارهایی باید بکنم.اما دیدم مصرفم برای کت و شلوار خیلی کم است. تازه، قیمت هم بی‌تاثیر نبود: یک دست کت و شلوار مرتب هم‌قیمت ماشین شده. البته ماشین هم هم‌قیمت خانه شده و خانه هم که فراتر از تعریف قیمت است. یک کت بلیزر دارم که چند سال پیش از انگلیس از یک حراج خیلی خوفناک خریدمش. بنفش تیره‌ای است که ست کردنش کمی سخت است اما وقتی ست بشود قشنگ است. لابد اصلن برای همین رنگ خاصش حراج شده بود. کت را برداشتم و ناامیدانه با سین رفتیم میلاد نور تا اقلام دیگری که باهاش جور بشوند پیدا کنیم. یک پیراهن آبی و یک کراوات مخمل پیدا کردیم به اضافه‌ی شلوار پارچه‌ای سورمه‌ای سیر. آبرومند شده بود. فکر کردم لااقل این چیزها را بعدن هم می‌شود در شرایط عادی‌تری پوشید.

توی محضر یک کم استرس داشتم. با دوست‌دخترم رفته بودیم و اولین باری بود که خاله و عمه و دایی با موجودی به نام  به سین مواجه می‌شدند. به عنوان «دوستم» معرفی می‌کردمش اما برای آدمها فرقی نداشت و علاوه بر عروس و داماد، همه به ما هم صمیمانه تبریک می‌گفتند. حاج آقای محضردار فامیل‌مان است. با همان نگاه هیزش سین را برانداز کرد پرسید ایشون کی هستن؟ به حاج آقا هم گفتم «دوستم» اما هنوز حرفم تمام نشده بود که مادربزرگ و خاله‌م پریدند وسط و گفتند نامزدشه. من هم لبخند زدم. کار دیگری نمی‌شد کرد.
دایی جواد هم آمده بود؛ با همان نمکهای همیشگی و میل غریبش برای جلب توجه. به قول خارجی‌ها فاحشه‌ی توجه است. سال‌هاست که همین بامزگی‌ها را می‌کند و نمی‌دانم چرا خسته نمی‌شود. خواهرهایش بهش می‌خندند و هی زیر لب می‌گویند وای جواد نکن، زشته. به نظر من که رفتارش زشت نیست، رقت‌انگیز است. دایی جواد ۶۵ سالش است، استاد دانشگاه است و توی این «ان‌دونی» آدم معروفی است، توی مجله و روزنامه و فیسبوک مقاله می‌نویسد و همین احمق‌هایی که «لایک می‌کوبند» دوستش دارند. چند سال پیش هم سرطان پروستات گرفت، درمان‌های پیچیده‌ای کرد و نمی‌دانم چطور شد که الان سینه‌های گنده و بدریختی دارد.

خطبه عقد را که خواندند کادوها را دادیم. من برای‌شان دو تا سکه گرفته بودم. سین هم می‌خواست از طرف خودش یک دسته گل سفارش بدهد. گفتم دلیلی ندارد، همین‌ها را با هم می‌دهیم. صبح جمعه رفتم شهرکتاب از این پاکت ریزها گرفتم. توی شهر کتاب موسیقی پخش می‌شد. یک آقایی داشت مدل نامجو با سکته چیزی را می‌خواند. فکر کردم تقلید از یک کار درجه دو می‌شود یک کار درجه سه-چهار. اما انگار همه اینطور فکر نمی‌کنند چون همان موقع خانمی آمد و گفت این سی‌دی جدید همایون رو هم بدین. وقتی داشت سفارش می‌داد به فضای بالای سرش که همایون داشت تویش سکته می‌کرد اشاره کرد. دم محضر، توی ماشین می‌خواستم روی پاکت‌ها چیزی بنویسم. هم برای اینکه قشنگ باشد وهم اینکه بدانند کدام مال ما بوده. روان‌نویسی که برای این کار آورده بودم خشک شده بود. سین یک مداد نوکی داشت. روی پاکت عروس نوشتم با مهر، از طرف فلانی و فلانی. فکر کنم توی زندگیم از عبارت «با مهر» استفاده نکرده بودم. برای مالماستین هم که نشد بنویسم. چون پاکتش قرمز تیره بود، تقریبن زرشکی، و خط مداد نوکی رویش معلوم نمی‌شد. ولی سر شام که بحث هدیه‌ها شد برادرم گفت حواسش بوده که کادوی من کدام است. خیلی خوشحال شدم. توی آن شلوغ پلوغی و در محاصره‌ی آن همه گرگ حواسش بوده که کدام را بهش داده‌ام. همان موقعی که کادویم را بهش دادم گریه‌ام هم گرفت. برای همین وقتی آمد روبوسی کند بغلش کردم که صورتم توی شانه‌هایش گم بشود. فکر این یکی را نکرده بودم. چرا آدم باید سر عقد برادر کوچکش گریه کند؟ شاید چون قبلش مادرم را آن کنج دیده بودم که داشت زور می‌زد اشک‌هایش نریزند. لابد واکنش غریزی‌مان بوده به اینکه «ببین فسقلی چقدر بزرگ شده». بعد از کادوها نوبت عکس شد. پدرم پیر است و طبعن اول پدر و مادرم رفتند برای عکس. بعد من هم اضافه شدم که عکس خانوادگی بگیریم. اما نشد. چون دایی جواد دوید بین‌مان. این نمک اختصا‌صی‌اش است: باید توی همه‌ی عکس‌ها باشد. دستانش را باز می‌کند و می‌اندازد گردن هر کی که اینور و آنورش ایستاده‌اند. اینجوری پستان‌های گنده‌اش هم بیشتر توی ذوق می‌زنند. بعد ادامه می‌دهد و توی همه‌ی عکس‌ها هست. همیشه با یک ژست، همیشه حال به هم زن. خیلی حرصم گرفت. نوبت خانواده‌ی عروس که شد باز هم دایی جواد دوید توی عکس‌هایشان. توی کل مراسم صدای فریادش می‌آمد. از سنی به بعد از حرف زدن دست برداشت و فقط فریاد زد. چند بار تند نگاهش کردم اما اینقدر مجذوب خودش بود که چیزی نمی‌فهمید. غم‌انگیز است که از اقوام تحصیل‌کرده‌ام هم باید خجالت بکشم جلوی مردم. یک بار هم به سین گفت از ما عکس بگیر. دوباره همانطور مثل یک کرکس بیمار دستهایش را باز کرده بود و فریاد می‌زد. به سین گفتم نگیر. دور و بری‌ها شنیدند. مشکلی نداشتم. یعنی دوست داشتم که بشنوند. دوست داشتم شر بشود. از محضر تا رستوران پشت هم سیگار کشیدم و چند جا هم گم شدم. باورم نمی‌شد این آدم یک تنه اینطور گند زده به روانم. شبی که باید خوشحال می‌بودم اینطوری داشتم می‌لرزیدم و همین‌طور که توی کوچه پس کوچه‌ها گم شده بودم زیر لب به دایی جواد فحش می‌دادم. یادم افتاده بود سر عقد خودم هم چند سال پیش عین همین بازی کثافت را راه انداخته بود. آن موقع هنوز این‌قدر ازش متنفر نبودم.

توی رستوران یواش یواش بهترشدم. از جواد دور نشسته بودم. با مالماستین و همسرش حرف می‌زدم و جواد هم داشت عین یک حیوان گرسنه اوردوور می‌خورد. زیرچشمی‌ می‌دیدم چطوری سالادهای پر از مایونز را می‌لمباند. بعد هم شام آوردند. وسطهای شام بودیم که باز شروع کرد. صدایش را بانمک و زیر کرده بود و چند بار گفت همه سیر شدن؟ ما که سال‌هاست از دستش «خندیده‌ایم» می‌دانستیم که منظورش این است: من سیر نشدم، بهم غذا بدین تا گنده‌تر و زشت‌تر بشم. جلویش یک تپه استخوان شیشلیک بود که به نیش کشیده بود. غذا هم جلویش بود، اما اینقدر زر زد که یکهو دیدم دیس کباب جلوی ما را برداشتند و دست به دست بردند تا برسد به دایی جواد. باورم نمی‌شد. توی این سال، سال ۹۳، هنوز آدمهایی هستند مراسم عقد و عروسی را به مثابه مسابقه‌ی «بخور بخور» می‌بینند. لابد بدشان نمی‌آید مجری مسابقه محله هم بیاید بالای سرشان و تشویق‌شان کند که چطور تکه‌های گوشت و مرغ را می‌چپانند توی دهان‌شان. دهان که نیست، حفره‌‌ی بویناکی است که صاحبش از هول هنوز وقت نکرده لقمه‌ی قبلی را فرو بدهد. با برنج‌های ته بشقابم بازی بازی کردم و زیر چشمی به دایی‌ام نگاه می‌کردم. هر دستش یک شیشلیک گرفته بود و نوبتی بهشان گاز می‌زد. اطرافش را نگاه می‌کرد. با نگاهش آدم را بازخواست می‌کرد. انگار می‌گفت «به من بخند» و اگر نمی‌خندیدی بیشتر توی ابتذالش دست و پا می‌زد. اینطوری شد که شب عقد برادرم حتی سیر هم نشدم.

گارسن‌ها داشتند بشقاب‌ها را جمع می‌کردند. جواد طلسمم کرده بود. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. انگشتش را توی دهانش کرده بود و داشت از لای دندانهایش گوشت‌های نیم‌جویده را در می‌آورد. با ناخن . بعد نگاه‌شان می‌کرد و می‌خوردشان. دوست داشتم از عضویتم در این فامیل نکبت‌زده استعفا می‌دادم. اواخر شب فکر کنم چشم تو چشم شدیم. من این‌ور میز و جواد هم آن‌ور میز. فکر کنم فهمید که در ذهنم دارم روی هیکلش بالا می‌آورم. دوباره چیزی در مورد عکس گرفتن گفت. با همان لحن بانمکش بهم گفت چرا اینقدر از کیک عکس می‌اندازی؟ از ما عکس بنداز. فقط نگاهش کردم. می‌دانستم دهانم را باز کنم زباله سرازیر می‌شود. نگاهش کردم و جواب ندادم. نگاهش را دزدید. با خودم فکر کردم تا کی باید بابت وجودش از این و آن خجالت بکشیم؟ همه جا هم باید باشد. اگر نباشد بعدش باید عرعرهای مادرم را تحمل کنیم. فکر کردم اگر همان چند سال پیش سر پروستاتش مرده بود ناراحت نمی‌شدم. یعنی نه تنها ناراحت نمی‌شدم، فکر کنم خوشحال هم می‌شدم. اما جواد نمی‌میرد. فقط زشت‌تر می‌شود و هر بار که می‌بینمش انگار پستان‌هایش گنده‌تر شده‌اند. من هم مقابلش هر بار ساکت‌تر می‌شوم، چون نمی‌توانم چیزی بهش بگویم، چون مستاصلم. جایی در داستان حسن بصری هست، حسن روی قله‌ی کوهی است، آدمی برای بار چندم مالیده درش و فرار کرده. حسن مستاصل شده، خسته شده، نمی‌داند چکار کند، خودش را به دریای آن طرف کوه پرت می‌کند، به این امید که خداوند یا به بدبختی‌هایش پایان دهد یا کمکش کند. امواج دریا حسن را به ساحل امن می‌رسانند و عاقبت به خیر می‌شود. داستان من و جواد هم همین است، یعنی دقیقن مرا به اینجا رسانده، با این تفاوت که مطمئنم خودم را از کوه هم پرت کنم پایین، دایی جواد آن پایین منتظرم است، دستهایش را باز کرده و در حالی که توی هر مشتش یک شیشلیک است فریاد می‌زند از ما عکس نمی‌گیرین؟

کوهنوردی روز اربعین

هفته‌ی پیش تولد سین بود. از ماه قبلش کادویش را خریده بودم. یعنی توی سفر انگلیس فکر کردم کادویش را بخرم. وقت هم که نداشتم خیلی، ایده هم نداشتم. کلاً کادو خریدن برایم سخت. کاری است که دوستش دارم اما خب چیزی از سختی‌اش کم نمی‌کند. فکر کردم برایش یک ساعت بخرم. یک چیزی هم پیدا کردم، عکسش را برایش وایبر کردم و خیلی زیرزیرکی نظرش را پرسیدم جوری که نفهمد برای تولدش است. از توی وایبر دهانش را کج کرد، یعنی ساعت ممتنعی است. به نظر من که نبود اما خب نمی‌شود آدم سلیقه‌اش را به مردم زورچپان بکند. بعد خیلی بی‌هوا فکر کردم گوشواره. فکر کنم از این مرد سنتی‌ها هستم که تعریف‌شان از هدیه به زن می‌شود طلا و جواهر. تازه، این‌قدر سنتی هستم که فکر می‌کنم خود متریالش هم باید ارزشمند باشد و در روزگار بی‌پولی زنم طلاهایش را بفروشد و من هم اشک بریزم و روزگار را لعنت کنم و جلوی زن و بچه خوار و خفیف بشوم. این روزها که داستان زیورآلات عوض شده، یعنی همه چیز شده دیزاین، متریال مهم نیست، همه چیز شده بدلی و دیگر بدلی لزوماً بی‌ارزش نیست. مخ آدم که به این راحتی عوض نمی‌شود: من خیلی ناخودآگاه فکر کردم به گوشواره‌ی مروارید. می‌دانستم که مروارید مال پیرزن‌هاست و از مد افتاده اما انگار برایم فرقی نمی‌کرد. الآن که فکرش را می‌کنم می‌دانم چرا روی مروارید قفل کردم: ماجرا بر می‌گردد به اولین خاطره‌ی من از اینکه مادرم را به صورت زنی جذاب دیدم. بچه بودم. مادرم طلا و جواهراتش را توی سامسونیت پدرم نگهداری می‌کرد و می‌گذاشتندش زیر تخت‌شان. قبل از مهمانی بود، من زودتر لباس‌هایم را پوشیده بودم و روی تخت‌شان نشسته بودم. مادرم را نگاه می‌کردم که آرایش می‌کرد، جلوی آینه‌ی قدیمی قاب برنزی‌اش. آرایشش که تمام می‌شد فریاد می‌زد شعبانعلی بیا در سامسونیت رو باز کن و پدرم می‌آمد. مثل یک متخصص، سامسونیت را از زیر تخت بیرون می‌کشید، کلی لفتش می‌داد تا رمز ۴۵۶ را بزند و بعد تق، دو تا شاسی کیف را هم‌زمان باز می‌کرد و من می‌پریدم بالا سرش تا محتویات چمدان را ببینم. کیف مخصوص مادرم را می‌داد دستش. اگر عروسی یا نامزدی بود مادرم گردن‌بند مرواریدش را می‌انداخت و این‌طوری به نظرم فوق‌العاده زیبا می‌شد. این تصویر یک نقطه‌ی عطف است. تا قبل از این مادرم زنی بود که کونم را می‌شست و بهم غذا می‌داد و دستم را می‌گرفت از خیابان ردم می‌کرد و بکن نکن می‌کرد، اما بعد از ثبت تصویرش با گردن‌بند مروارید تبدیل شد به زنی جذاب.

 

روز قبل از تولدش هوای تهران آلوده بود. مثل بیشتر روزهای پاییز. شاخص آلودگی = ۱۲۶، من چشم‌هایم می‌سوخت. برای تولدش قرار بود برویم دماوند. آنجا جا دارند. چند سال پیش یک زمینی خریده‌اند، چاه زده‌اند و چند تا درخت کاشته‌اند و یک ویلا-مانندی هم ساخته‌اند. تولدش را آنجا گرفته بود. من و سین از روز قبل از تولدش رفتیم. قرار بود برویم که بخاری‌ها را روشن کنیم تا خانه هوا بگیرد. پدرش کلی توصیه کرده بود که چطور فلکه اصلی آب را باز کنیم و چطور بخاری‌ها را راه بیندازیم. گفته بود تا قبل از ظهر برویم که توی روشنایی این کارها را بکنیم. ما توی تاریکی‌ها رسیدیم. یعنی زود رسیدیم اما خب هوا این روزها زود تاریک می‌شود. فکر کنم چهار و نیم آفتاب غروب می‌کند. ما پنج رسیدیم. تو روستا هم تاریکی سیاه‌تر از شهر است. آدم وهم برش می‌دارد. باید از جاده‌ی اصلی فیروزکوه می‌رفتیم و بعد از دو تا پل هوایی عابر پیاده یک دوربرگردان می‌زدیم و بعد وارد یک جاده خاکی می‌شدیم. من با ماشین برادرم بودم. نگران بودم توی جاده خاکی ماشین طوریش بشود برای همین خیلی آرام می‌رفتم. بعد توی یک پس کوچه‌ی دیگر پیچیدیم. این یکی جوب داشت و عرضش به زور قدر یک ماشین می‌شد. از وسط‌های پس‌کوچه یک ردیف تبریزی سمت چپ‌مان بود. در پارکینگ‌شان درست دم ردیف تبریزی‌ها بود. توی پاییز که درخت‌ها برگ ندارند اما با این‌حال دوست داشتم که نشانه‌ی خانه‌ی آدم این باشد: اینکه کوچه را بیا و به تبریزی‌ها که رسیدی همان‌جاست. خیلی بهتر از نمره و پلاک است. آدم یاد می‌گیرد دور و بر خانه‌اش را بشناسد. الآن من نمی‌دانم کوچه‌مان توی تهران درخت دارد، ندارد، یا چندتا دارد، فقط دوست دارم زودتر از لای آن همه ماشینی که به زور کنار کوچه جا پارک پیدا کرده‌اند فرار کنم و وارد آپارتمان‌مان بشوم و تا وقتی لازم نشده به کوچه و آدرس‌مان فکر نکنم.
شیر فلکه‌ها ته یک چاهی بودند. باید از پا آویزان می‌شدیم و دو تا از چهار تا فلکه را باز می‌کردیم. آن‌قدرها هم سخت نبود. ماجرای آبگرمکن کمی ترسناک بود چون توی یک مستراحی بود که بوی گه و گاز می‌داد. من اولش جاخالی دادم، یعنی با بردن وسایل از ماشین به ویلا خودم را مشغول نشان دادم. بعد سین فریاد زد که کجایی، بیا. رفتم. گفتم می‌خواستم توی دست و پات نباشم. نور موبایل را انداختم توی مستراح پارکینگ. گفتم ته تهش این است که کبریت می‌زنم تا آبگرمکن روشن شود و بعد هم بوم، همه‌مان می‌رویم هوا. این‌طوری که فکر کردم آرام شدم. اتفاقاً منفجر هم نشدیم و با اینکه آبگرمکنش ظاهر قراضه‌ای داشت اما نزدیک یک هفته‌ای که آنجا بودیم به‌مان آب‌گرم داد، یعنی کارش را درست انجام داد، حداقل از من وظایفش را درست‌تر انجام داد. من که یا وظایفم را نمی‌دانم یا اگر هم بدانم معمولاً خودم را گم و گور می‌کنم پس الآن که فکرش را می‌کنم حتی از آبگرمکن قدیمی ویلای دماوند هم عقب‌ترم، به نوعی بازی را به آن استوانه‌ی سفید فلزی هم باخته‌ام.
چند ساعت اول خانه خیلی سرد بود. سرما مغز من را زایل می‌کند. توی اتاق گرم بود و ما هم دراز کشیدیم که استراحت کنیم اما خب من فکر کردم فردا مهمان‌ها می‌آیند و دیگر فرصت از دست‌مان می‌رود برای همین دست به کار شدم و سکس کردیم. شاید سین هم همین فکر را می‌کرد، نمی‌دانم، این روزها کلاً خیلی فکر نمی‌کنم که بقیه چی فکر می‌کنند و کار خودم را می‌کنم. سکس هم از آن کارهایی است آدم دستورالعملش را به صورت ذاتی توی خودش دارد، همه دارند، یعنی مثل روشن کردن پیلوت آبگرمکن توی تاریکی نیست، مثل پیدا کردن شیر فلکه‌ی اصلی ته یک چاه سرد و خیس نیست. بعدش که از اتاق آمدم بیرون خوشحال بودم اما دیدم هنوز کل خانه یخ است. گشنه‌ام هم بود اما حوصله آشپزی هم نداشتم. چیز خاصی هم نداشتیم. خوراکی‌های مهمانی فردا بود اما توی آن سرما و توی آن بی‌جانی آدم چطور فکر کند با گوشت خورشتی یا گوشت چرخ‌کرده چی درست کند. هیچی به ذهنم نرسید و از آن طرف سرما جوری بود که مطمئن شده بودم اشتباه کردیم و آمدیم دماوند توی این فصل سال. روحیه‌ام را باخته بودم. سین گفت سوسیس پنیری. نمی‌دانم چرا توی آن حالت استیصال داشتم بهش می‌گفتم اگر سوسیس‌ها را حلقه حلقه کنم پنیرشان کثافت می‌زند ته ماهی‌تابه. تازه، ماهی‌تابه‌ها هم تعریفی نداشتند و وضعیت تفلون‌شان ناجور بود. در نهایت سوسیس‌ها را درسته سرخ کردم و بعد حلقه حلقه کردم و با گوجه و تخم‌مرغ یک غذای بی‌ریختی سر هم کردم. از قبلش هم از سوسیس پنیری بدم می‌آمد. یعنی کلاً از چیزهای مخلوط و ترکیبی بدم می آید. سوسیس دوست دارم و پنیر هم دوست دارم اما سوسیس پنیری نه. از ادویه‌های ترکیبی هم بدم می‌آید. مثلاً ادویه سالاد. بی‌معنی است. برای کارمندهاست. آدم باید جزء به جزء مزه‌ها را بفهمد تا به اصل هر کدام برسد. چیزهای ترکیبی آدم را احمق می‌کنند، از اصالت دور می‌کنند.
بعد از شام خانه هوا گرفته بود. من فکر می‌کردم گاز خانه کپسولی است. با خودم می‌گفتم آینده که معلوم نیست، یعنی معلوم نیست کپسول‌ها تا کی جواب گرمای خانه را بدهند، و بعد همین تردید باعث شد که از فرصت استفاده کنیم پس دست به کار شدیم. شاید سین هم همین فکر را کرد، نمی‌دانم، اما بهرحال دوباره سکس کردیم. بعدش که از اتاق رفتم بیرون برای آب یا شاید هم دستشویی، یک نگاهی به بخاری‌ها انداختم. خبری از کپسول نبود. اجاق گاز را نگاه کردم. شلنگ خوراک گازش به لوله‌ای وصل شده بود که از دل دیوار زده بود بیرون. باورم نمی‌شد ولی انگار واقعاً اینجا لوله‌کشی گاز شده بود. همین که خاطرم جمع شد انگار آن ته‌لرز دائمی مغز استخوان‌هایم هم از بین رفت. نصف بطری آب را سر کشیدم، مسواک زدم و برگشتم توی اتاق. کمی همدیگر را بغل کردیم اما چیدمان اتاق دو تا تخت یک نفره بود و سین کمی بعدش رفت توی تخت خودش و من تا خود صبح خوابیدم.
فردا صبحش رفتیم شهر برای خرید. برگشتنه توی کوچه یک سگ دیدیم. سین پیاده شد و رفت سراغش. باهاش بازی کرد. من ده تا تافتون خریده بودم. یک تکه برایش انداخت. انگار نان دوست نداشت. اما بازی بازی‌کنان تا دم خانه آوردش. سگه تو نمی‌آمد. انگار می‌ترسید. در پارکینگ را باز گذاشتیم که اگر خواست بیاید. من پارک کردم و سین رفت از توی فریزر یک قلم برای سگه آورد. قلم را دوست داشت. من نگران بودم یخ‌زده است و بزند دندانش را ناقص کند اما انگار خودشان بهتر بلدند. یواش یواش ترسش ریخت. آمد تو. کلی بو کشیدمان، دست و پا و خشتک و همه چی، البته بیشتر خشتک سین را بو کشید. کمی نازش کردیم. هیچی واق واق نمی‌کرد. انگار سگ گله بود. از ناز کردن خوشش آمده بود و هی کله‌اش را می‌آورد جلو، من بین گوش‌ها و پشت گردنش را ناز می‌کردم. بعد رفت توی باغچه زیر آفتاب خوابید. ناهار دوپیازه داشتیم. دیدم سین نصف غذایش را نخورده. بعد از ناهار برد برای سگه. من بهش می‌گفتم هاشم. بعضی وقتها می‌گفتم هاشم حواسش جمع می‌شد، بعضی وقتها هم انگار نه انگار. روز سوم بهش گفتم از اسمت بدت می‌آد؟ بهم نگاه کرد، با اون چشم‌های فوق‌العاده‌اش، بعد پشم‌های حنایی کتفش را مالیدم و گفتم می‌خوای اسمت رو بذاریم فریبرز؟ باز هم نگاهم کرد. چند بار بهش گفتم فریبرز و انگار این‌طوری بیشتر دوست داشت اما نمی‌دانم چطور شد که باز برگشتم به همان هاشم. ما قرار بود فردای مهمانی تمییز کنیم و برگردیم تهران. مهمان‌ها هم برگشته بودند اما هی فکر کردیم که تهران خبری نیست پس چرا برگردیم. دماوند هم خبری نبود اما خب نمی‌دانم چرا خوش می‌گذشت، یعنی نمی‌دانم چطور می‌گذشت، جسته گریخته یادم است؛ مثلاً ماجرای کوهنوردی روز اربعین. من و سین و هاشم رفتیم کوه. من کفش کوه‌های نارنجی‌ام را پوشیده بودم. این‌ها را پریروزش نیم میلیون خریده بودم. باورش سخت است. آخرین بار ۱۰ سال پیش یک جفت کوهیار خریده بودم ۱۰ هزار تومان. از روستا رد شدیم. من همه‌ش نگران بودم ظاهر ما غیرت مذهبی دهاتی‌ها را آزرده کند. حالا ظاهر خاصی هم نداشتیم. عینک آفتابی زده بودیم و سین هم که روسری‌اش را مدل سمیرا مخملباف بسته بود و البته هاشم هم بود، کفش‌های نارنجی من هم بود. از کنار حسینیه‌ی ده که رد شدیم قلبم ایستاد. گفتم الآن است که دوره‌مان کنند و به‌مان چاقو بزنند. ولی چیزی نشد. یکی دو تا کوچه را اشتباه رفتیم، هاشم می‌دانست که اشتباه هستند، سر کوچه‌ها می‌ایستاد و منتظر می‌شد تا به بن‌بست بخوریم و برگردیم و از مسیری که او می‌گوید برویم. آخرش رسیدیم پای کوه. هاشم همه‌ش جلوتر می‌دوید و بعد بر می‌گشت ببیند ما کجا هستیم. فکر کنم قدر یک ساعت بالا رفتیم، هاشم سه برابر ما رفت و آمد. داشت کیف می‌کرد. احساس اهمیت می‌کرد. فکر می‌کرد مسئول این است که راه را نشان ما بدهد. حق هم داشت. خود من نصف مرضم به خاطر بی‌مسئولیتی‌ام است. مسئولیت به آدم شکل می‌دهد، به سگ هم شکل می‌دهد. همین است که هاشم شکیل بود، عضلانی بود، اما من یک توده‌ی گوشتی بی‌شکلم. وقتی رسیدیم آن بالا خیلی باد می‌آمد. هوا هم سرد بود. رفتیم پشت یک صخره-مانندی که کمتر باد بخوریم. دو قلپ آب خوردم و بعد یادم افتاد چیپس را یادم رفته. سین خیلی ناراحت شد. هاشم خیره شده بود به روبرویش. انگار اولین بار بود که منظره‌ی کوه و بوته‌های خار و آسمان آبی را می‌دید. سین می‌گفت آخه این چیش براش جالبه؟ مگه هر روز این منظره رو نمی‌بینه؟ به نظرم باید برایش جالب باشد، چون طبیعت یک جذابیت اصیل است. ما ۲۰ سال پیش اسباب‌کشی کردیم. آمدیم آپارتمانی در طبقه‌ی بالا. از بالکن‌مان شهر معلوم بود. من فکر می‌کردم این تصویر شهر از بالکن یک عمر برایم جذاب خواهد بود. اما نبود. سر دو هفته تمام شد. الآن سالهاست من فقط توی بالکن رخت پهن می‌کنم. گاهی شهر را نگاه می‌کنم و می‌گویم اوه چه کثیفه هوا. همین. چرا؟ چون جذابیتش اصیل نبود. اما خب مثلاً یک باغچه. گل، درخت، حوض و چیزهای پنیری دیگر، اینها جذاب هستند، یعنی جذابیت‌شان اصیل است. آدم یک عمر می‌تواند عصر به عصر برود توی باغچه‌اش و مثل هاشم خیره بشود به درخت‌ها و بوته‌ها و گل‌ها. اما توی بالکن برج نمی‌شود. بالکن برج فقط به درد رخت پهن کردن و خودکشی می‌خورد. اینجا یک دوربرگردان مفهومی بزنم به سمت سوسیس پنیری و ادویه‌های مخلوط و دیگر چیزهای غیر اصیل. [انتهای دوربرگردان]
فکر کنم دوست‌دخترم فتیش سکس در طبیعت دارد. آن بالا پشت صخره‌ها هم تلاش کردیم سکس کنیم. یک چیزهایی هم شد اما سکس هم مثل بقیه چیزهای دنیا نمره دارد. من توی سکس بالای کوه نمره نیاوردم. مردود شدم. چرا؟ شاید چون باد می‌آمد و کونم یخ زده بود. حالت‌مان هم حالت عجیبی بود. مشکل نوکِ تیز سنگها و صخره‌ها هم بود که هر از گاهی به‌مان فرو می‌رفت. هاشم هم داشت نگاه‌مان می‌کرد. سین می‌گفت هاشم هم راست کرده. یک جایی آمد بالای سرمان. برای اولین بار ازش ترسیدم. یعنی ترسیدم که بخواهد ترتیب‌مان را بدهد. چطوری‌اش را نمی‌دانم اما ترسم از جنس ترسی اصیل بود. شلوارهایمان را که کشیدیم بالا سریع راه افتادیم که برگردیم. من لرز کرده بودم. هاشم باز جلو جلو راه می‌رفت. رسیدیم به ده. چند تا بچه دهاتی‌ها بودند که یک سگ درشت هم داشتند. تا ما و هاشم را دیدند گفتند دعوا بندازیم سگامونو؟ سگ‌شان از حنجره‌اش صدای کلفتی در آورد. هاشم دوید و پشت زانوی من قایم شد. حالم بد شد از فکر اینکه هاشم بخواهد با سگ آن‌ها دعوا کند و بچه دهاتی‌ها بخندند و دست بزنند و سنگ بزنند و اینها. جواب‌شان را ندادم و راهم را کشیدم و رفتم. دوست داشتم هاشم را بغل کنم و زیر کاپشنم قایمش کنم و زودتر برگردیم خانه‌مان. رفتیم بقالی ده. سین بستنی و پسته‌شام و مغز آفتاب‌گردان و سیگار خرید. رفتیم توی امامزاده‌ی ده و بستنی‌مان را خوردیم. هاشم جلو جلو رفته بود و انگار توی ده گم‌مان کرده بود. خواستیم سیگار بکشیم اما یادمان آمد توی حیاط امامزاده نمی‌شود. دوست داشتم بروم توی امامزده اما حوصله نداشتم کفش‌هایم را در بیاورم. نزدیک غروب بود. راه افتادیم سمت خانه. توی جوب ده یک توله سگ مرده افتاده بود. گلویش پاره شده بود. چند متر آن‌طرف‌تر دل و روده افتاده بود وسط کوچه. حالم بد شد. سین را بغل کردم. سرش را گذاشت روی سینه‌ام. کله‌اش را بوسیدم و گفتم چیزی نیست عزیزم و سریع راه افتادیم. هاشم هنوز نیامده بود. هوا داشت سرد می‌شد و رسیدیم خانه دیگر تاریک بود. سین غذا گذاشت توی کوچه، پشت در خانه. در را هم باز گذاشتیم اما خبری از هاشم نبود.
فردایش باید بر می‌گشتیم تهران. روز آخر همیشه سخت است. آدم باید خانه را تمییز کند، مثل اولش. تازه، تمییز کاری بعد از مهمانی هم بود. می‌خواستیم صبح برگردیم اما وقتی کارها تمام شدند دوباره تاریک شده بود. ۲۴ ساعت بود که هاشم نیامده بود. به سین چیزی نمی‌گفتم، ولی فکر می‌کردم بچه دهاتی‌ها هاشم را گیر آورده‌اند و با سگ خودشان دعوا انداخته‌اند. هی یاد جسد توله‌سگ با گلوی چاک خورده‌اش می‌افتادم که توی جوب ده افتاده بود. یواش یواش شروع کردم وسایل را ببرم توی ماشین. سری اول را که می‌بردم دم باغچه صدای خش‌خش آمد. داد زدم هاشم. پرید بیرون. سرش را مالید روی رانم و بعد دستهایش را گذاشت روی شکمم. به روی خودم نیاوردم که چقدر خوشحال شدم از دیدنش و بهش گفتم بشین مؤدب باش. بعد بدو بدو رفتم سین را خبر کردم. ته گوشت‌چرخ‌کرده‌ها مانده بود و دادیم بهش. خیلی گشنه‌اش بود، کم مانده بود ظرف پلاستیکی گوشت‌ها را هم بخورد. دوباره شیر فلکه‌ها را بستیم، آبگرمکن را خاموش کردیم و راه افتادیم. آرام می‌رفتم که ماشین برادرم توی خاکی خراب نشود. هاشم دنبال‌مان آمد. چند بار ایستادیم و برای بار چندم باهاش خداحافظی کردیم. تا دم جاده اصلی آمد. آنجا کامیونها از تریلی‌ها سبقت می‌گرفتند. ما هم از شانه‌ی خاکی راه کشیدیم توی آسفالت، سرعت گرفتیم، هاشم توی آینه گم شد. فکر کنم الآن برگشته پیش غلامعلی، صاحب اصلی‌اش، برگشته سر گله‌اش. من هم برگشته‌ام توی همان آپارتمانی که پلاکش را یادم نیست، توی همان کوچه‌ای که نمی‌دانم درخت دارد یا نه.

 

ساعت نهار (و نماز)

جمعه‌ها با همکارا می‌ریم ناهار بیرون. معمولن می‌ریم پاب نزدیک شرکت و همبرگر و آبجو می‌خوریم. من هر هفته می‌خوام که نرم ولی نمی‌دونم چطور می‌شه که وقتی یکی از همکارا میاد بالای میزم و می‌پرسه میای؟ نمی‌تونم جواب رد بدم، احتمالن چون ذهنم یواشه و نمی‌تونم توی زمان مقتضی برای جواب دادن یه دروغ خوب بسازم. حالا اصلن چرا باید دروغ بگم؟ چرا باید دروغکی بگم سرم شلوغه یا جای دیگه ای قرار دارم؟ خب خیلی ساده می‌تونم بگم نه نمیام. یه سری آدمای دنیا هستن که انگار هیچ مساله‌ای براشون ساده نیست و منم فهمیدم از اونام. انگار یه نه گفتن سرراست برام خیلی سخته. مثال دیگه‌ش مهندس ساعدیه که چند روز پیش زنگ زد گفت بریم کنسرت شادمهر و من تلویحن گفتم نه ولی انگار نه‌ای که گفتم خیلی محکم نبود و خلاصه قرار شد بعدن زنگ بزنم تا بیشتر «بررسی» کنیم. طبعن من هنوز زنگ نزدم که در مورد کنسرت شادمهر حرف بزنیم و هی همه‌ش خودخوری می‌کنم که چرا بهش زنگ نمی‌زنم و زشت شد مهندس هنوز منتظره و از این حرفا ولی خب هر بار می‌خوام بهش زنگ بزنم یا دستم به تیرآهن تبدیل می‌شه (یه تیرآهن سفت بدون قابلیت حرکت و بدون قابلیت شماره‌گیری روی موبایل)، یا اینکه به خودم می‌گم اصلن چرا باید به مهندس ساعدی زنگ بزنم؟ چرا به جاش به آدمهایی که دوست دارم زنگ نزنم؟ حالا بماند، امروز پنج دقیقه قبل از اینکه  تیم مهندس‌ها برای مراسم نهار هفتگی بیاد سراغم از شرکت زدم بیرون. هوا عالی بود. یه سیگار کشیدم. یه دفتر و خودکار هم برده بودم که نامه بنویسم. هی فکر می‌کردم شاید آخرین نامه دستی‌ای باشه که دارم می‌نویسم. بعد ترسیدم گفتم خب اگه آخریشه باید یه چیز خاصی باشه، نمی‌شه که هی از در و دیوار بنویسم و بعد هی «اهمیت» به ماجرا تزریق کنم. سیگارم تموم شده بود و من بی‌هدف راه می‌رفتم. ویترین یه ساندویچ و سوشی فروشی رو نگاه کردم. مغازهه یه ردیف صندلی بلند رو به پنجره گذاشته بود برای مشتریاش که وقتی ساندویچ می‌خورن کارمندهای توی پیاده‌رو رو ببینن. یه مردی نشسته بود داشت غذا می‌خورد. فکر کنم من رو دید که اون‌طور خشک از پشت شیشه دارم توی مغازه رو نگاه می‌کنم، فکر کنم یه جوریش شد. نرفتم تو. پونزده متر اون طرف‌تر یه ساندویچ فروشی دیگه بود. این یکی بزرگه و یه عالمه میز صندلی داره. رفتم تو. یکم ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. سوپ‌ها. سالادها. تقریبن گشنه‌م بود ولی احساس کردم نمی‌تونم دهنم رو باز کنم. دوباره برگشتم از اول ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. پنیر داشتن بعضی‌هاشون. فکر کردم الآن پنیر بخورم می‌ریزم به هم، پخش می‌شم کف رستوران و غلت می‌زنم و رعشه می‌گیرم و بالا می‌آرم. دیدم نمی‌شه. زدم بیرون. یه سیگار دیگه روشن کردم. به دوست‌دخترم فکر کردم. از صبح بهش فکر می‌کردم. ینی چیز به خصوصی به ذهنم نمی‌رسید در موردش. هی اسمش رو می‌گفتم و بعد به ساختمونا و ابرا خیره می‌شدم. گفتم یه زنگ بزنم. رفتم توی یه کوچه خلوت. یه عالمه آفتاب بود. کنارش یه دبستان بود. فکر کنم اونجا بهش زنگ زدم. تا زنگ زدم گوشی رو زودی برداشت. گفت «جون» و نونش رو این‌قدر کشید که من دیگه آخراش کل غم و غصه‌هام یادم رفت. به قول اون شاعره نونی که داشت می‌کشید مثل عسل داشت از دهنش می‌ریخت. تلفن‌مون دو دقیقه و سی و شش ثانیه طول کشید. انگار توی ماشین بود. شاید داشت رانندگی می‌کرد. فکر کنم اولین باری بود که در راستای رفع دلتنگی کاری کردم و واقعن هم جواب گرفتم، چون بعدش که قطع کردم هم خودم بهتر و گرمتر شده بودم و هم انگار آفتاب خوشگل‌تر شده بود. رفتم دم یه مدرسه‌ای که اون دور و برا بود. بچه‌ها توی حیاط بودن. دختر و پسر. توی آفتاب جیغ جیغ می‌زدن و بازی می‌کردن. لباسای فرم سورمه‌ای داشتن و کراواتای قرمز. دخترا دامن پوشیده بود. می‌دویدن. مسابقه می‌دادن. دور حیاط مدرسه حفاظ بود. یه لایه توری مرغی کار کرده بودن و بعد یه کم چمن بود و بعد یه ردیف نرده. نوک نرده‌ها تیز بود. من پشت نرده‌ها وایساده بودم. دوست داشتم دستمو دور نرده‌ها مشت کنم و سرم رو بچسبونم به‌شون، دو تا میله چپ و راست صورتم، روی گونه‌هام بغل چشمام. ولی فکر کردم ضایعه. حتی می‌ترسیدم بهم گیر بدن که رک زدم به بچه‌ها؛ چه می‌دونم، بگن این بچه‌بازه یا هرچی. گفتم بذار به پسرا بیشتر نگاه کنم که حساس نشن. بعد یادم افتاد فرقی نداره چون بچه‌بازا روی هر دو جنس کار می‌کنن. دو تا دختر از این‌ور حیاط می‌دویدن اون‌ور. فکر کنم مسابقه گذاشته بودن. تقریبن با هم رسیدن به ضلع مقابل حیاط و خودشون رو کوبوندن به توری مرغی و خندیدن. من باورم نمی‌شد که اینا این‌قدر پر از زندگی هستن. هی می‌گفتم دقیقن چی شد که ما این‌طوری شدیم؟ دقیقن کی این همه انرژی توی آدم تبدیل به این‌همه سکون می‌شه؟ فکر کردم کار با کامپیوتر آدم رو مریض می‌کنه و به خودم گفتم من باید معلم مدرسه بشم. معلم دبستان، نه بزرگترا. آدم با این بچه‌ها سر و کله بزنه یاد زندگی می‌افته، یا حداقل آدم جریان زندگی رو جلوی چشماش می‌بینه. دیگه گشنه‌م شده بود ولی بیشتر از همیشه دهنم قفل بود. باز راه رفتم. توی همون کوچه آفتابی. برگشتم سمت شرکت. هی حواسم بود از دم رستورانایی که ممکنه همکارام توش باشن رد نشم. می‌ترسیدم من رو ببینن و بگن عه تو که تنها داری راه می‌ری چرا با ما نیومدی مراسم ناهار هفتگی؟ هر چی گشنه‌تر می‌شدم برام واضح‌تر می‌شد که نمی‌تونم غذا بخورم. آفتاب هم هی بهتر می‌شد. ولی بعضی کوچه‌ها توی سایه‌ی ساختمونای بلند بودن. دور و برم یه سری ساختمون هم در حال ساخت بودن. دو تاشون رو یادمه: دو سال پیش که تازه اومده بودم لندن تازه داشتن گودبرداری می‌کردن و فونداسیون رو می‌ریختن. امروز ولی رفته بودن بالا. چندین و چند طبقه؛ جرثقیل‌های دراز هم بالاسرشون کار می‌کردن. جفت‌شون نمای شیشه‌ای داشتن. شیشه‌ها شون توی آفتاب برق می‌زد. فکر کردم همه اینا که ساخته بشن دیگه همه‌ی کوچه‌ها سایه می‌شن. سرد. دیگه فقط می‌شه خورشید رو از لابلاشون دید ولی نمی‌شه بهش دست زد، یا بهتره بگم خورشید دیگه نمی‌تونه به آدم دست بزنه. فقط می‌تونی عکسش رو ببینی، مثل هزار تا چیز دیگه که می‌دونی هست می‌دونی وجود داره اما فقط عکسش رو می‌بینی یا فیلمش رو می‌بینی یا کتابش رو می‌خونی. خورشید هم همون‌طوری می‌شه، برای همدیگه داستاناشو تعریف می‌کنیم و گاهی، صد سال یه بار، از لای ساختمونای دراز شیشه‌ای یه لحظه می‌بینیمش، بعدم لابد می‌ریم توی ساختمونای کثافت خودمون. من که یه راست برنگشتم سر کار. رفتم پارک. گفتم بشینم روی نیمکت یه سیگار دیگه بکشم. خیلی آهسته راه می‌رفتم، شاید تندتر نمی‌تونستم و شایدم نمی‌خواستم. داشت گرمم می‌شد چون با پالتو و شال‌گردن بودم و دستام ته جیب. یه سری کارمندا توی پارک بودن. نشسته بودن و غذا می‌خوردن. ساندویچ از توی قوطی‌های مقوایی، یا غذا از توی ظرفهای پلاستیکی یه بار مصرف. یکی‌شون داشت سالاد می‌خورد. کف ظرفش مایونز پخش شده بود. نگاه کردن به ظرفش سخت بود، حال تهوع بهم می‌داد، اما نمی‌شد جای دیگه‌ای رو هم نگاه کنم. فکر کردم فقط همین غذاها رو داریم؟ چرا چیز دیگه‌ای نداریم؟ دلم می‌خواست نون بخورم. نون خالی. نون بیات. فکر کردم برگردم شرکت یه لیوان شیر بخورم. یا شایدم یه شیرقهوه. یه چیز مایع. یه مردی با سگش وسط میدون پارک بود. سگش عالی بود: حنایی با یه عالم موهای لخت. مرده براش توپ ماهوتی پرت می‌کرد و سگه می‌دویید دنبالش. توپ یه بار می‌خورد زمین و بعد که برمی‌گشت هوا سگه می‌پرید و می‌گرفتش. خیلی نمایشی اون پرش آخر رو انجام می‌داد. لابد سگه هم توی تلویزیون دیده بود که پرش ایده‌آل این‌طوری تعریف می‌شه. بعد با افتخار می‌اومد پیش صاحابه . توپ رو تحویل می‌داد. عجیب بود چون این پارکه کارمندیه و کسی با سگ نمی‌آد معمولن. صاحابش داشت با یه پیرزنی حرف می‌زد. سگه آروم منتظر می‌شد تا حرف‌شون تموم شه و صاحابش دوباره توپ رو براش پرت کنه. من یه نیمکت نیمه‌خالی پیدا کردم، ینی یه نفر روش نشسته بود ولی جا برای دو نفر دیگه داشت. با همون قدم آرومم رفتم سمتش. ولی یه کارمند دیگه‌ای ازم سبقت گرفت و رفت روش نشست.  من اینقدر کند بودم که اصلن شبیه آدمایی که دنبال نیمکت هستن نبودم. ینی حق داشت ولی با این‌حال ازش بدم اومد. می‌شد بین‌شون بشینم. ولی سختم بود. فکر کردم له می‌شم بین این دو تا. رفتم بیرون پارک. یه محوطه‌ای بود که دورش نیمکت سنگی کار کرده بودن و وسطش یه ساعت آفتابی بود. یه کم نگاه کردم ببینم از روش می‌تونم ساعت رو بخونم، اما دیدم خیلی سخته، انگار هر کاری سخت بود. نشستم روی یکی از نیمکت سنگیا و سیگار کشیدم. به ساعت خودم نگاه کردم دیدم یک ساعت وقت نهارم رو رد کردم. برگشتم سمت شرکت، کماکان آروم.


KHERS’s Twitter

  • رابطه‌م با سعید رو به کلام آلوده نکردم. گفتنی‌ها با نگاه بین ما رد و بدل می‌شه. 1 day ago
  • توی اروبیک من سوگلی سعیدم*. *مربی 1 day ago
  • درسته، من همونی‌ام که بارها از یه سوراخ گزیده شده، می‌تونین بیاین باهام مصاحبه کنین یا عکس یادگاری بگیرین. 1 day ago
  • باورم نمی‌شه اینقدر راحت دارم این پوله رو از دست می‌دم. 1 day ago
  • با آنفالو کردن، من چیزی از دست نمی‌دم، خودتون متضرر می‌شین. 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 767,724 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 606 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: