ماراتن مراکش

اینجا توی حجره‌ام در کشتی با پیرمردی می‌خوابم که مافوقم است. نماینده‌ی کارفرماست. نزدیک هفتاد سالش است. توماس. انگلیسی‌ست ولی از برگزیت بدش می‌آید. عینک گرد می‌زند و نزدیک بوردوی فرانسه یک خانه‌ی قرن هفدهمی خریده. سنگی، با کفپوشهای ضخیم بلوط. هر روز صبح دوش می‌گیرد و تقریباً یک ساعت زودتر از من بیدار می‌شود. چاق است. بالش من هم درست دم درِ توالت است. یعنی بعضی روزها اولین صدایی که می‌شنوم و با آن بیدار می‌شوم صدای تک‌گوزهای توماس است. البته واقعاً آدم پرسر و صدایی نیست. طفلکی مدام نگران است که زیاد سر و صدا نکند. حتی صبحها با نور موبایلش راه خودش تا دستشویی را می‌جورد تا نور چراغ سقفی مرا بیدار نکند. بعضی روزها واقعاً اینقدر آرام کارهایش را می‌کند که من اصلاً بیدار نمی‌شوم. با آلارم خودم ساعت هفت و نیم بیدار می‌شوم و می‌بینم توماس نیست. رفته. اما کف دوش خیس است و علامتهای حضورش را می‌بینم. حتی لحافش را هم مرتب تا می‌کند و این در حالی‌ست که مستخدمه‌های فیلیپینی کشتی ساعت ده صبح می‌آیند و نظافت روزانه را انجام می‌دهند.

پدرم همیشه ازین مردهای پرسر و صدا بوده. مخصوصاً صبح‌ها. کوچکترین ملاحظه‌ای نمی‌کند بابت خواب ماها. برعکس مادرم. حتی زمانی را یادم است که من نیمه‌خواب بودم و مادرم با فیس‌فیسی به پدرم تشر می‌زد که آرامتر باشد تا من یا بقیه‌ی بچه‌ها بیدار نشویم. هنوز هم بابام همین است. فکر می‌کردم بخاطر سنش است. یعنی از بیخ و بن با مفهوم سر و صدا آشنا نیست. برایش تعریف نشده. مال نسل دیگری‌ست. اما حالا با توماس هم‌حجره هستم که هم‌نسل پدرم است. دو هفته‌ست که مرا می‌شناسد و جفتمان می‌دانیم که احتمالاً بعد از این سفر دیگر در زندگی هم نیستیم. اما با این حال اینکه اینقدر باملاحظه‌ست شگفت‌زده‌ام می‌کند. تفکر زیادی لازم نبود و خیلی ضربتی بعد از اینهمه سال خودم را اصلاح کردم؛ جواب ساده‌ست: مشکل از پدرم است، آدمی‌ست که این چیزها برایش مهم نیست. ایگویش اینقدر گنده‌ست یا گنده بوده که همه چیز (من جمله خواستها و نیازهای من) در سایه‌اش قرار می‌گیرد و اهمیتش را از دست می‌دهد. الآن هم این بال‌بال زدنهایش صرفاً بخاطر این است که دیگر ایگویش بقدر کافی توسط اطرافیانش مالانده نمی‌شود. زیردستانش در اداره، منشی‌اش، مادرم، بچه‌هایش هم که همه رفته‌اند. کل هدفش انگار همین است که برگردد به همان تخت پادشاهی سابقش. به همین سادگی. و خب البته همین است که هست. خوب یا بد همین است. من هم دلم برایش تنگ شده، برای همین آدمی که با سلیقه‌ی من جور نیست، زمخت است، و بنظرم خیلی راحت می‌توانست و حتی الآن هم می‌تواند آدم مقبول‌تری باشد، می‌تواند اما مطمئنم چنین تغییر مسلکی نخواهد داشت. وقتی هشتاد سال را با یک فرمان بروی مابقی‌اش را هم با همان فرمان می‌روی. مسأله‌ی استایل است و ثبات قدم. عین همین وقوف را چند وقت پیش داشتم، سر آن ماجرای مالی و بدهی‌ای که بهم داشت. بعد از سالها به خودم قبولاندم که این آدم کلاً هیچ برنامه‌ای ندارد که پولت را پس بدهد. کلاً فکر نمی‌کند مدیون است به تو. به همین سادگی. آن را هم هضم کردم. مثل همین ماجرای سر و صدا.

توماس دنیادیده‌ست. ایران را هم دیده. قبل از انقلاب. برای نصب لوله‌های نفت آمده بودند و با لندکروز در بیابانهای مسجدسلیمان می‌گشتند. پشت لندکروزشان یخچال داشتند و خودش می‌گفت عاشق غذای محلی‌ها بود و غذای خارجکی‌شان را می‌داده به آنها و در عوض نان و پنیر و خرما و چیزهای مشابهی می‌گرفته. از این غربی‌هایی بود که به تکثرگرایی رسیده‌اند و می‌گویند به اخبار رسانه نباید اعتماد کرد و تصویر رسانه از جهان سوم مخدوش است و فلان و بیسار. اینها را خوب می‌شناسم و راستش اینها هم به اندازه‌ی همان اوشکولهایی که بدنسازی کار می‌کنند و خالکوبی دارند و بعضاً سابقه‌ای در ارتش، جفتشان به یک اندازه حوصله‌ام را سر می‌برند. چون واقعاً برایم مهم نیست که ساکن یکی از اقطاب محور شرارتم یا ساکن سرزمین بکری که هنوز بوی امپراطوری پرشیا را می‌دهد. خوب یا بد همینی است که هست. منحرف نشوم. توماس علاوه بر اینکه ایران را دیده مراکش یا شاید الجزایر را هم دیده. یا حالا یک جایی در آفریقا که آفتاب گرم و سوزانی دارد. برای کار هم نرفته. پسری دارد که مهندس است و با دوست‌دختر آمریکایی‌اش در نیویورک زندگی می‌کند. زمانی این پسر در ماراتن مراکش دویده. توماس و زن و دخترشان هم می‌روند آنجا، دم خط پایان که پسر را تماشا کنند. دونده‌ی آماتور هم بوده. از همین‌هایی که مقطعی در زندگی قفلی می‌زنند روی کاری، مثلاً دویدن، که خب آخرش هم می‌شود دویدن ماراتن. حالا عنادی هم با دویدن ندارم. قدیمها داشتم، بنظرم جو بود، فاز بود. الآن نه، خودم هم حس و حالش را داشته باشم می‌دوم. حتی دیروز عصر دویدم و امروز صبح هم دویدم، نه طولانی، دیشب سه کیلومتر و امروز هم سه تا و خب معلوم است که حالم را بهتر می‌کند. اصلاً همین دویدن باعث شد که از کلافگی توییتر و اینستا بکشم بیرون و بیایم سراغ وبلاگم. حرفم این بود که توماس با خانواده‌اش از آن سر دنیا کوبیده و رفته مراکش تا عبور از خط پایان پسرش را ببیند. پسری که نه قهرمان است و نه شغلش دویدن است و نه هیچی. جوری هم ماجرا را می‌گفت که انگار ساده‌ترین و طبیعی‌ترین کار دنیاست. بعد یاد ۲۰۱۱ افتادم که خودم دکترایم را گرفتم و مثل مابقی دانشگاهها مراسمی هم داشتیم و از آن کلاهها و شنل‌های مسخره هم از انبار دانشگاه عاریه‌ای گرفته بودیم. بهرحال مراسم زرق و برقی داشت. از پدرم و مادرم انتظار نداشتم که برای مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام بیایند کانادا. یعنی جوری ما را بارآورده‌اند که حتی به مخیله‌ام هم خطور نکرده بود که والدین می‌توانند چنین کاری هم بکنند. تازه بعد از ماجرای توماس و ماراتنِ مراکش برایم سوال شد که پس چرا ما اینطوریم؟ تازه خیر سرشان والدینم تحصیل‌کرده هم بودند. اصلاً خودشان به هر زور و ضربی بود بچه‌هایشان را هل می‌دادند که درس بخوانند و مدرک بگیرند. مثل خیلی دیگر از خانواده‌های ایرانی گیریم با زور و شدتی دوچندان. حالا قبول، سفر از ایران به کانادا و ویزایش واقعاً سخت است، اما حداقل می توانستند تلفنی بگویند که دوست داشتند آنجا باشند ولی خب سخت است و شرایطش نیست. حتی همین را هم نگفتند. به مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام که نگاه می‌کنم کوچکترین حسی بهش ندارم. حتی چیز زیادی ازش یادم نیست. چون برایم مهم نبود که استاد راهنمای ازگلم فارغ‌التحصیلی‌ام را به رسمیت بشناسد یا نه، چیزی که برایم مهم بود و تا قبل از ماراتنِ مراکش حتی نمی‌دانستم برایم مهم است و چنین کمبودی دارم این بود که والدینم دستاوردم را به رسمیت بشناسند.

بعد کمی فیلم زندگی را به عقب‌تر بردم. فوق‌لیسانس. فوق‌لیسانس که در همین خراب‌شده بودم. تهران. یعنی کافی بود سوار خطی‌های تجریش-انقلاب بشوند و بیایند سر جلسه‌ی دفاع پایان‌نامه‌ام، یا حتی مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام. حتی خطی‌های تجریش-انقلاب هم لازم نبود چون جفتشان مرکز شهر شاغل بودند و احتمالاً پای پیاده می‌توانستند بیایند و جفتشان هم که عاشق پیاد‌روی در این شهر دودزده بودند. یعنی مسأله ویزای کانادا و قیمت بلیط و اینها نیست و نبوده، مسأله این است که کلاً چنین توجهاتی را نه خودشان دیده بودند و نه برایشان تعریف شده بود که برای فرزندان لازم است و کارکردی دارد و بخشی‌ست از بلوغ فرزند، از ورودش به جامعه، اعتماد بنفسی بهش تزریق می‌کند که جور دیگری بدست نمی‌آید. مضاف بر این ایگوی جفتشان هم بود. همین الآن اسم تمامی همکاران سابق پدرم و مادرم و مشکلات کاری‌شان را از حفظم. چون کلاً همه چیز در مورد آنها بود و ایگوی تشنه‌شان برای دستاورد و پیشرفت شغلی. طبعاً صحبتها هم حول همان‌ها بود و نه چیز دیگری. گاهبی وقتها فکر می‌کنم این ناسازگاری‌ام با شغلم و در کل با «کار کردن» شاید از همین جا می‌آید. از اینکه هیچ وقت انگار لیاقت و صلاحیت ورود به جامعه و شغل داشتن را نداشته‌ام. پدرم داشته. مادرم داشته. آنها شغل داشتند. آنها سفر کاری می‌رفتند. آنها مقاله و کتاب می‌نوشتند. من نه. من انگار هنوز به آن رتبه نرسیده‌ام و خب راستش شواهدش هم هست؛ یعنی مثلاً حتی خجالت می‌کشم «ناپدید شدن»، رمانی که نوشته‌ام را بدهم به پدرم که بخواند. گرچه خودش یک بار سراغش را گرفته (آن هم چون خواهرم خبرش را بهش لو داده بود)، اما با اینحال خجالت می‌کشم. انگار خانواده، حالا چه خانواده‌ی درجه یکم و چه فامیل دورتر فضایی نیست که من در ذهنم توانایی کسب هویت در آن را داشته باشم. جاهایی خارج از اینجاها می‌توانم. ولی در خانواده نه. گمانم حال‌بهم‌زن‌ترین نقابم را هم توی همین جمع‌های خانوادگی می‌زنم. آنجا تبدیل به کس دیگری می‌شوم. کماکان پسری ده-دوازده ساله که صرفاً قدش بلند شده و ریش و سبیل درآورده.

روزن

این داستان کوتاه را برای مجله‌ی شبکه آفتاب نوشتم، شماره‌ی ۴۵.

روزن – نیکزاد نورپناه

 

حاضر بودم اما الکی لفتش می‌دادم. صدای تحرکات مهسا از پشت در اتاقم می‌آمد. بی‌تاب بود. شاید هم می‌خواست توجه مرا جلب کند؛ نوعی اخطار برای اینکه زودتر حاضر شوم. یکی-دو بار هم گفته بود «بابا، دیر می‌شه‌ها…» بابا را با الف‌های قدکوتاه گفته بود. اینطوری با ناز و ادای بیشتری تلفظ می‌شوند. می‌فهمیدم. اما این روز به‌خصوص روزی نبود که بخواهم وقت‌شناس باشم. کمی طاقچه‌بالا اینجور وقت‌ها بد نیست. کت و شلوارم را که برمی‌داشتم نگاهی به سوراخ ریز ته کمد دیواری انداختم، انگشتی بهش کشیدم و بعد درِ کمد را بستم. مردد بودم کراوات بزنم یا نه. وسط روز توی این شهر ایکبیری به آدم کراواتی بد نگاه می‌کنند. مخصوصاً که کراوات‌هایم هم کوتاه و دُم‌کلفتند. مهسا می‌گفت انگار یک‌راست از وسط سریال‌های دهه‌ی فجر پریدم بیرون. با این تفاوت که کچل نیستم. موهایم را خوب نگه داشتم. ساواکی‌های آن سریال‌ها از دم کچلند. کچل که نه، وسط سرشان خلوت است. رولکس نیم‌طلایم را هم از روی میز توالت طلعت برداشتم. چند بار چپ و راست تکانش دادم که موتور نبضی‌اش راه بیفتد و بعد سرکوکش را پیچاندم، نرم کشیدمش بیرون و ساعتگرد تنظیمش کردم. رأس دوازده بود.

«دخترم یه اسنپس بگیر، حال و حوصله‌ی رانندگی ندارم و پامم راستش یه کم درد می‌کنه.» چیزی در صورتش چروک خورد. «بابا خب کاشکی زودتر می‌گفتین، این مدتی که داشتین حاضر می‌شدین می‌گرفتم دیگه، الآن حالا بدون کلی طول می‌کشه تا یکی قبول کنه.» نق‌نقش را کرد اما سریع هم دست به کار شد. از بس که مشتاق است. چقدر هم به خودش مالیده. «خوب ترگل ورگل کردیا مهسا خانوم! خوش به حال اون آقا هادی…» همینطور که سرش توی گوشی‌اش بود، جوری که مثلاً برایش مهم نیست گفت «اسمش مهدیه نه هادی. گفتم که بهتون چند بار.» اما کلامی که از لای دندان‌های به هم قفل شده خارج می‌شود لابد مهم است. رفتم آبپاش را از شیر آشپزخانه پر کردم و برگشتم توی هال سراغ گلدان‌ها. تلویزیون را هم سر راه روشن کردم و صدایش را چند درجه زیاد کردم. «بابا یکی قبول کرد، زده نزدیکه، تو رو خدا عجله کنین. مهدی هم راه افتاده، زشته دیر برسیم.»  با پنبه‌ای مرطوب یکی از  برگ‌های گنده‌ی برگ‌انجیری‌ام را تمیز کردم، پنبه را گرفتم جلوی صورت مهسا و گفتم «ببین! چرکه! هیشکی توی این خونه حواسش به این زبون‌بسته‌ها نیست.» مهسا جلو جلو رفت سمت در خانه، من هم پشت سرش لنگ زدم. در را که بستم شترق زدم روی رانم و پرسیدم «آخ آخ مهسا تلویزیون رو خاموش نکردی؟»

جفت‌مان نشستیم صندلی عقب. پسرکِ دراز پرسید «جناب خیابونِ آبان تشریف می‌برید؟» گفتم «بله، نایبِ آبان.» کله‌اش ساییده می‌شد به سقف پرایدش. مطمئن بودم اگر از ماشین پیاده شود، می‌شد اثر تماس مدام کله‌اش را بصورت گردالی تیره شده‌ای روی سقف ماشین دید. جوری که راننده هم بشنود از مهسا پرسیدم «توی دستگاه کرایه رو چقدر زده؟» از توی کیف پولم یک ده تومانی کهنه جوریدم و بعد رو کردم به مهسا: «دو تومنی داری؟» نداشت. آستین‌های مانتواش را تا زده بود بالا و از پنجره به بیرون خیره شده بود. شاید هم مدل مانتویش اینطور بود. چی را نگاه می‌کرد؟ ترافیک قفل شده‌ی بزرگراه مدرس؟ گاهی اوقات فکر می‌کردم فقط برای ندیدن من حاضر است هر چیزی را تماشا کند.

دستش را زده بود زیر چانه‌اش، یک سواچ سفید هم بسته بود به مچش و کوله‌ی «کیس لاجیک»اش را گذاشته بود روی پاهایش. این همانی‌ست که پارسال برای تولد ۲۱ سالگی‌اش خریدم. درخواست خودش بود وگرنه من که از این چیزها سر درنمی‌آورم. مرا برده بود اسکای سنترِ لواسان و آنجا بابت این انبانِ سرتاپا مصنوعی نزدیک یک تومان پیاده شده بودم. هر چی گفته بودم برویم جایی یک چیزِ چرم مجلسی بخرد به خرجش نرفته بود. قطع امید کرده‌ام از اینکه تغییر و تحولات مد را دنبال کنم. به صفحه‌ی شامپاینی ساعت خودم نگاه کردم. نزدیک یک بود. با خودم فکر کردم لابد اگر کارشان بیخ پیدا کند باید رولکس طلعت را از گاوصندوق در بیارم و بدهم به مهسا. خودم ببندمش دور مچش. البته قبلش آن تکه پلاستیکِ بازیافتی را از دور مچش باز کنم. بعدش با خودم چه کار کنم؟ بخزم توی همان گاو صندوق، کنار چنگه‌ی لاغر دلارها و در را از تو ببندم. بعد هم بسپرم این راننده‌ی لاق‌لاقو با همین پراید بوگندواش بیاید و جمع و جورم کند و ببردم جایی قرنطینه‌ام کند تا مهلتم سر برسد. حالم از این افکار به هم می‌خورد. دست مهسا را گرفتم و ملایم کشیدمش سمت خودم. دوای سیاهی سفیدی‌ست، این را هر خری می‌داند.

«حالا این مهدی چند سالش هست؟ چیکاره‌س؟» حتی مطمئن نبودم که عنوان رسمی دیدارمان چیست. به نظرم یک سالی می‌شد که این پسره را می‌دید. شاید هم بیشتر. همه‌ی زورهایم را هم که بزنم نمی‌توانم از همه چیز سر دربیاورم. مخصوصاً با این تأکید جوانان روی حریم شخصی و این حرفها. «بابا گفتم که براتون هزار بار. همسنیم، مهندسی صنایع می‌خونه. خونه‌شون گیشاس. پسر خوبیه…» نپریده بودم وسط حرفش می‌خواست یک سری صفات کلی و بی‌معنی ردیف کند و بعد هم حالت حرف زدنش، اَه، امان امان، حالم از آن رقت و نرمشش به هم می‌خورد وقتی در مورد هادی حرف می‌زند. «صنایع؟ مگه هنوز هست این رشته؟» و بعد زورکی و بدصدا خندیدم.

نمی‌فهمیدم که این پسر چطوری این کار را کرده. مطلقاً ربطی به مهسای من نداشت.  بیست و خورده‌ای ساله و هنوز هیچی نشده کچل. ته‌ریش. شلواری گشاد پایش کرده بود و پیراهنی گشادتر. سرتاپا تیره‌رنگ. می‌خواستم بپرسم به سن من برسی چه رنگی می‌پوشی قهرمان؟ نپرسیدم. از قبلش طراحی کرده بودم که چه چیزها بگویم و چه چیزها نگویم. تنها نکته‌اش چشم‌هایش بود. از آنهایی که برقی درشان هست و زن‌ها از همین جزییات خوش‌شان می‌آید. بعضی زنها هم که رسما از مردهای زشت خوششان می‌آید. البته که دموی هم بود. آن هم که در آن سن هنری نیست. کارِ طبیعت است. حرارتی درون آدم می‌جوشد. چند سال بعد هم همان بدنی که آنطور از تو تنوره می‌کشید سرد می‌شود. مثل خود من. مگر جوان بودم خدا را بنده بودم؟ می‌تازاندم برای خودم. آخر سر هم طلعت رامم کرد. آن هم اتفاق بود. هم مدبر بود هم فوق‌العاده زیبا. حالا فوق‌العاده که اغراق است. اما منی که زود به زود دلزده می‌شدم هم تا سالیان سال حتی تماشا کردن ریختش را هم دوست داشتم. تماشای خالص، بدون آلودگی و تمنای جسمانی. پرت و پلا نمی‌گویم. مهسا شاهد ادعایم است. چون مهسا انگار صیرورتِ طلعت است. منتها در این مسیرِ دگرگون شدن معدود ایرادات طلعت -مثلاً آن دماغ کمی گوشتالو و چشم‌های سرپایین- در او حک و اصلاح هم شده. صورتش انگار تراش خورده. خطوط آرواره‌ها، بینی، هلال پیشانی. طلعت اگر درخت بود مهسا شکوفه‌ی آن درخت است و راستش نمی‌فهمم نقش هادی این وسط چیست. منطقاً او این وسط جایی ندارد، شبیه رهگذر علافی که رد می‌شده و نه از بذر و درخت خبر داشته و نه از باغبان و مرارت‌هایش اما حالا دست دراز کرده که شکوفه را بچیند، حالا تمرگیده روبریم، بغل دست دخترم. آرام دارد قزل‌آلای سرخ شده‌اش را می‌تراشد. کدام احمقی در چلوکبابی ماهی سفارش می‌دهد؟ کاش می‌شد به مهسا بفهمانم که از روی همین خرده‌رفتارها می‌تواند تا تهِ ته آدم‌ها را بشناسد. این گوریل نخراشیده که هیچی، قبل از بررسی این ظرائف هم بی‌واهمه‌ای می‌شود مردودش کرد.

پشت بندِ قاشقی از برنج و کباب‌برگِ سماق خورده، تکه‌ای هم مغز پیاز گذاشتم دهانم و جویدم. دوتا جوان‌ها با غذای‌شان پیاز نمی‌خوردند. عامدانه پرصدا جویدم و صورت مهسا را هم زیر نظر داشتم که موقع شنیدن خرچ چشم‌هایش را بست. پیاز هم برای بدن خوب است و هم در این شرایط به‌خصوص، ابزار خوبی بود برای رساندن پیغام‌هایی که لازم بود به سمع شازده برسانم. «حالا کجا با هم آشنا شدین؟ جالبه برام. مهسا تو که روانشناسی می‌خونی، ربطی داره به صنایع؟ هادی جان – ببخشید، مَهدی جان، مهسا گفت شما صنایع خوندین. پس لابد به کل صنعت اشراف دارین؟درسته؟» و بعد هم ریز خندیدیم. پسرک گفت «توی کلاس‌های نویسندگی خلاق آقای تقوایی با هم آشنا شدیم. مؤسسه کارنامه.» مهسا دوید وسط حرفش و گفت «بابا آخه مهدی به هنر هم خیلی علاقه داره. منم خیلی تشویقش می‌کنم. آقای تقوایی هم یکی از فیلمنامه‌هاش رو خیلی پسندید.»

پیانیست رستوران مشغول تکرار رپرتواری بود که همه‌ی این سال‌ها نواخته بود. هم خودش و هم مشتری‌ها حتی ترتیبش را هم از بر بودند. رسیده بود به خواب‌های طلایی جواد معروفی. رو به دو جوان گفتم «مادر مهسا عاشق این آهنگ بود.» با خودم فکر کردم چقدر دلم برایش تنگ نشده، واقعاً هم طفلی به درخت تبدیل شده بود، بیشتر تنه‌ی درخت، ضخیم و چغر. اما این یکی، منظورم مهساست، اگر برود بدبخت می‌شوم. دیسم که چند قاشقی برنج کنارش مانده بود را سُر دادم به کناری و گفتم «نهار کم، شام کمتر. این رمز سلامتیه. قبول ندارین آقای مهندس؟» پسرک زیادی ولو شده بود. مظنون شدم نکند آن زیر پاهایشان به هم می‌خورد. ساق‌ها استخوانی‌ام را تکانی دادم و خورد به پاهایش. خودش را جمع و جور کرد. مهسا نیم سیخ از جوجه‌اش مانده بود و داشت تکه تکه می گذاشت توی بشقاب مهدی. پسرک که پاهایش را جمع کرد ادامه دادم «البته توی سن شما نه، شما جوونین می‌سوزونین.»

در مسیر برگشت نشستم صندلی شاگرد. انگار لازم داشتم که صدارتم در همین بنیانِ نصف و نیمه‌ی باقیمانده از خانواده‌مان تثبیت شود. بعد هم بدون اینکه مهسا ازم نظری بخواهد و با وانمود کردن اینکه راننده اسنپ کر است شروع کردم. «دخترم من که هیچ وقت توی تصمیماتت دخالت نکردم. اما آخه آدم دلش می‌سوزه. یه چیزایی هست که تو الآن نمی‌فهمی چند سال دیگه می‌فهمی. بعد اون موقع خودِ تو نمی‌آی یقه‌ی منو بگیری؟ نمی‌گی بابا من خام بودم نفهمیدم، شما چرا اجازه دادی؟ اشتباه می‌گم قربان؟» این آخرش را خطاب به راننده‌ی اسنپ گفتم. انگار یکی از بستگان دورِ همان ظهریه بود.

موقع حرف زدن زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد. با کمی تف تف گفت «دُلُسته حاژ آقا حق با شماست.» قطره‌ی ریزی از بزاقش پریده بود روی فرمان ماشینش. نمی‌توانستم نگاهش نکنم. با خودم فکر کردم باز همین مهدی از اینها بهتر است، حداقل راننده اسنپ نیست. بعد ترسیدم نکند باشد؟ از کجا می‌دانم که نیست؟ «قربان سؤالی داشتم، ما یه اسمی خدمتتون بدیم شما می‌تونید چک کنید ببینید از رانندگان ناوگان اسنپه یا نه؟ مقدوره براتون؟» و بعد بدون انتظار برای جواب گردنم را چرخاندم و رو به مهسا، که انگار از کوله‌اش بعنوان سپری استفاده کرده بود، پرسیدم «دخترم مگه تو قرار نبود بری خارج؟ چی شد آخه؟ خودت که می‌دونی اینجا آخر و عاقبت نداره. تو باید بری خارج دکتراتو بگیری.   اینجا شغالستانه. غیر از اینه قربان؟» همدستی قدرتمندتر از راننده پیدا نمی‌کردم. دوباره برگشتم رو به عقب چنگی به کوله پشتی زدم و گفتم «بابا بزن کنار اینو، می‌خوام صورتت رو ببینم. اه.» و بعد هم رو به راننده گفتم «پسرم دم یه داروخونه بزن کنار لطفاً.» تا خودِ خانه دیگر چیزی نگفتم. مهسا هم همین‌طور. وقتی رسیدیم دم برگ انجیری ایستادم، از توی کیسه فریزری‌ام یک مسکّن چهارصد در آوردم و با دو قلپ آب قورتش دادم. مهسا پرسید «بابایی؟ خوبین؟» گفتم «نه. چطور خوب باشم؟ به خدا مادرت هم اگه بود رفتارت رو تأیید نمی‌کرد.» بعد جفت‌مان خزیدیم توی اتاق‌هایمان. کت و شلوار چهارخانه‌ام را به جارختی آویزان کردم.

به نظرم زیاد خورده بودم. شکمم باد کرده بود. یکی-دو ساعتی وول زدم اما بی‌فایده بود و خوابم نبرد. صدای آهنگ دختره هم مزاحم بود که از اتاقش می‌آمد. کمی دور خانه گشتم. از دیشب یکی-دو تا قابلمه مانده بود که شستم. مهسا که به روی خودش نمی‌آورد. از آشپزخانه که می‌آمدم بیرون نگاهی کردم به قاب‌های توی راهرو. سه تا قاب خاتم بد کیفیت. دوتایشان تقدیرنامه‌های شرکت گاز بودند. سومی هم چیزی از همان قماش بود منتها درش آورده بودم و عکسی از طلعت را داخلش گذاشته بودم. حاشیه‌های عکس جور نبودند و نمی‌دانم چرا، اما دندان‌های کج و کوله‌ی طلعت هم زیادی معلوم بود. کاش دهانش را بسته بود موقع عکس. آدم خودش می‌میرد اما این عیوب نه، تا ابد می‌مانند. کنار قاب هم اُریب روبان سیاهی گره زده بودم. با خودم فکر کردم لابد یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم بایستی تخلیه کنم و عکس مهسا را بگذارم. یحتمل خودش به زور می‌خواهد عکس عقدشان با آن نره‌خر را بگذارد. از سمت اتاقش بوی عود می‌آمد و صدای پیانو. گمانم همان ”نیلس فرام“ بود که عاشقش است. آهنگهای ماستکی و کشدار. تکرار بی‌پایان نکته‌ای که از اول هم گفتن نداشت، ترجیعی که از اول هم نواختن نداشت. برگشتم توی اتاق خودم. کت و شلوار را توی کمدم آویزان کردم. سعی کردم بی‌سر و صدا این کار را بکنم و بعد نشستم کف کمد دیواری. لباسها را کنار زدم و چشمم را چسباندم به روزن. دوستش هم نشسته بود. یاسمن. شمعی روشن کرده بودند و نوبتی به سیگاری دست‌پیچ پک می‌زدند. مهسا آستین‌بلند سرخابی رنگ پوشیده بود و شلواری مشکی. موهایش را از پشت بسته بود. یاسمن همین‌طور که به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کرد پرسید «اینا رو امروز گرفتین؟ بابات چرا خودشو این ریختی کرده؟ این کته رو از کجا گیر آورده؟» و بعد دو تایی زدند زیر خنده.

گرمکنم را پوشیدم و رفتم پشت درشان، تقه‌ای زدم، «دخترا؟ من می‌رم پارک یه ورزشی بکنم.» قبل از خروج رفتم سر یخچال لیوانی شیر پرچرب برای خودم ریختم و با دو تا میکادو خوردم. کباب ظهر هنوز سر دلم بود اما چیزی شیرین لازم داشتم. مضاف بر اینکه می‌خواستم قوه‌ی دویدنم را تأمین کنم. توی آینه‌ی آسانسور هیکل گرفتم. صورتم پک و پاره بود اما هنوز قوزی نشده بودم. با خودم فکر کردم شاید بد نباشد من هم ته‌ریش بگذارم؟ لباسم را زدم بالا. دستی به موهای خاکستری روی شکمم کشیدم. هر چیزی سلسله مراتبی دارد و با خودم گفتم «هنوز به تهش نرسیدم، هنوز خیلی مونده.» دم پارک از دریانی سه نخ وینستون اولترا خریدم. کمی چپ چپ نگاهم کرد. این مردم همینند. ذاتاً فضول. این چیزها را که به مهسا می‌گویم نمی‌فهمد. وقتی می‌گویم شک نکن و هر وقتی بروی بُرد کرده‌ای نمی‌فهمد. چون با این مردم سر و کله نزده. چون ۳۰ سال توی شرکت گاز سگ‌دو نزده. البته اگر واقعاً برود خودم چی؟ اتاقش را چکار کنم؟ تبدیل کنم به موزه‌ی محنت؟ قرصی که چند ساعت قبلش خورده بودم ترکیده بود و پایم اصلاً اذیت نمی‌کرد اما با این حال دل و دماغ دویدن نداشتم. راستش خیلی وقت است که نمی‌دوم. عوضش دو دور نرم محیط پارک را قدم زدم؛ دکترم هم همین را توصیه می‌کند. به چند نفری سلام کردم. و بعد برگشتنه یک نخ دیگر سیگار دود کردم.

تلویزیون الکی روشن بود. بلندش کرده بودم که هم صدای آنها را نشنوم هم آنها صدای مرا بشنوند. گاهی فکر می‌کنم زمام این خانه، زمام این زندگی از دستم در رفته. دوتایی آمدند بیرون و مهسا ازم پرسید «ما می‌خوایم از پرپروک پیتزا سفارش بدیم. تو هم می‌خوری بابا؟» همین که هنوز ازم می‌پرسد در عین اینکه جوابم را می‌داند خودش خوب است. اثری از کدورت بعد از ظهرمان نبود. اینکه مهسا روانشناسی خوانده هم به مدیریت این تنش‌ها کمک می‌کند. می‌داند کی سکوت کند و در نهایت هم کار خودش را می‌کند. بکند. به جهنم. می‌دانم آن چلوکباب کوفتی مقدمه‌ایست که پای آن بچه‌دیو هم به این خانه باز بشود. لابد بعد از این یاسمن هم می‌خواهد دست نره‌غولش را بگیرد و بیاورد اینجا چهارتایی شادخواری کنند و دود و دم راه بیندازند. «نه دخترم، نوش جونتون. من که می‌دونی این چیزا بهم نمی‌سازه. بدم هم می‌آد. یعنی هم گوارشم به هم می‌ریزه هم از اون همه پنیر و سوسیس کالباس بدم می‌آد. خودتونم خب چرا یه چیز بهتر نمی‌خورید؟» یاسمن هم که تی‌شرتی شیری‌رنگ تنش بود با شیطنت پرید وسط که «حاج آقا می‌خواید برای شما یه کته‌ی کوچیک بار بذارم؟» گمانم حتی نیشه‌ی خنده را دیدم که داشت از لبانش می‌جهید و به زور خودش را نگه داشته بود. دوست داشتم آنچنان نیشگون سفتی ازش بگیرم که بفهمد حاج آقا کیست و روش کارش چیست.

وسط‌های شب از خواب پریدم. درد پایم انگار وسط خواب شروع شده بود. کمی زیر بغلم را خاراندم. پاشدم و رفتم بیرون. آرام در اتاق مهسا را باز کردم. روغن‌کاری مرتب لولاها هم موثر بود در اینکه کوچکترین صدای اضافی تولید نشود. خوابیده بود. اتاقش نامرتب بود. رفتم بالای سرش. موها و گردنش را بو کردم. چشمم داشت به تاریکی عادت می‌کرد و سعی کردم روزن را از ”این“ طرف هم پیدا کنم. کارم را خوب انجام داده بودم، کاملاً مستتر بود. مهسا بوی خواب می‌داد. دستی به بازویش کشیدم. تکانی خورد. ترسیدم. پاشدم و رفتم سمت آشپزخانه. روی میز جعبه‌ی پیتزا بود. بازش کردم. نصف پیتزای پپرونی بود. پنج‌تا برش مربعی. هر پنج‌تا را به نوبت خوردم. لابلایش هم سیب‌زمینی‌های چاقالو را در سسی صورتی‌رنگ می‌غلتاندم و می‌چپاندم توی دهانم. غذاها سرد بودند اما شب‌چره باید هم که سرد باشد. بعد هم سرکه‌شیره‌ی غلیظی درست کردم که بشوردش. با خودم فکر کردم که این دیگر نهار و شام نیست، چون دیگر امروز نیست، فردا شده، این صبحانه است و زیر لب گفتم «لقمة الصباح مسمار البدن». بی‌اختیار گردن کشیدم. دنبال مهسا مخاطب همیشگی‌ام بودم.

قبل از اینکه با دل‌پیچه از خواب بیدار شوم خواب می‌دیدم. اسنپ گرفته بودیم. من و مهسا عقب نشسته بودیم و هادی راننده بود. سه‌تایی داشتیم می‌رفتیم سمت طالقان، سر خاکِ طلعت. جاده دست‌انداز داشت و دلم به هم ریخته بود. با دست می‌کوبیدم به پشت صندلی هادی که نگه دارد اما مردک احمق بیشتر گاز می‌داد و من توی صورت مهسا فریاد می‌زدم «می‌بینی چه گاویه؟» اینجاها بود که با دل‌پیچه‌ی خودم از خوب بیدار شدم و به دو رفتم سمت توالت. حتی فرصت نکردم دمپایی پایم کنم. گمانم مهسا هم از صدای آه و ناله‌ام بیدار شد. آمده بود دم در مبال. با صدایی خواب‌آلود و نگران می‌پرسید «بابا خوبید؟» شکمم را چنگ می‌زدم و با درد گفتم «آره عزیزم، گمونم مال این بوی عود و اینا بود که راه انداخته بودین، یه کم به هم ریختم.» بعد در را هل دادم تا بسته شود و بتوانم راحت باشم. حال مرگ داشتم. با خودم فکر کردم یکی دیگر از تقدیرنامه‌ها را هم باید تخلیه کنیم و عکس خودم را تویش بزنیم. متوفی. بعد از فکر اینکه بازماندگان سوراخ کمد را پیدا کنند وحشت کردم. «بابایی؟ بابایی خوبی؟» صدایش نگران بود. نمی‌دانم چرا، اما از اینکه فهمیده بودم نگرانم شده لذت می‌بردم و بعد همین‌طور که به جلو خم شده بودم بالا آوردم. کمیش ریخت روی زانوی شلوارم و بیشترش روی موزاییک‌های کف. خودم هم ولو شدم روی‌شان. در حالت سجده. اولش سفت، بدنی منقبض، ولی بعد، کم کم و تدریجی به همراه موج موج خروج اضافات از بدنم شل و آرام می‌شدم. مهسا با شنیدن صدای سقوطم جیغی کشید و آمد تو. دستش را گرفت جلوی دهانش. دوست داشتم شلوارم را بکشم بالا، سیفون را بکشم. دوست داشتم جانش را داشتم که شلنگ بگیرم و کل آن نجاست‌ها را بشورم توی چاهک کف‌شور. با همان دست‌های عقی چنگ زدم به پای مهسا. گفتم «نرو».

طوفان

دیشب بدترین طوفان عمرم را تجربه کردم. کشتی ما ۷۰ نفر ظرفیت دارد و به نسبت کشتی‌هایی که من قبل‌ها در آنها بوده‌ام کشتی کوچکی طبقه‌بندی می‌شود. کشتی هرچه کوچکتر باشد در امواج بیشتر تکان می‌خورد. می‌دانستم که قرار است طرفهای نصف شب امواج مرتفع سر برسند. گزارش هواشناسی ارتفاع «موج مشخصه» را نزدیک ۵ متر و ارتفاع مرتفع‌ترین موج را ۷ متر پیش‌بینی کرده بود. این امواج کل قسمت غربی دریای سیاه را در می‌نوردیدند. کشتی ما هم طرفهای هشت شب موقعیتش را ترک کرد. اگر بادبان داشتیم شاید می‌شد گفت بادبانها را کشیدیم. ما نزدیکی سواحل ترکیه بودیم و مقصدمان قدر ۱۰ ساعت شمالتر از ما بود که می‌شد بندری در سواحل بلغارستان. طرفهای ساعت ۱۰ خوابیدم و دو ساعت بعد که توی راه بودیم با تکان‌های کشتی بیدار شدم. در کمتر از نیم ساعت تکانها جوری شد که شک نداشتم باید قرصم را بخورم. من طبقه‌ی بالای تخت بودم و نفر زیری‌ام عین اسب خوابیده بود و صدای خر و پفش بلند بود. تعجب می‌کردم که چطور خوابش برده. دوست داشتم اگر بشود قرص نخورم. چون از عوارضش چاقی‌ست. امیدوار بودم تکانهای گهواره‌ای کشتی به خوابم ببرد و صبح که بیدار شوم در بندر پهلو گرفته باشیم. امیدواری بیخودی بود چون همانطور که گزارش هواشناسی پیش‌بینی کرده بود هنوز مانده بود به اوج طوفان برسیم و هرچه می‌گذشت طوفان شدیدتر می‌شد. نمودار ارتفاع موج در طول زمان را به یاد می‌آوردم و می‌فهمیدم که هنوز به قله‌اش نرسیده‌ایم و هنوز روی بخش صعودی‌اش داریم بالا می‌رویم. در همین افکار بودم که انگار دستی کشتی را از جایش بلند کرد، از توی آب درش آورد و کوبیدش روی سطح آب. کل کشتی به لرزه افتاد. به نظرم دماغه‌ی کشتی از آب بیرون آمده بود و حین برگشت، با حرکتی شلاقی به سطح آب خورده بود و همین بود که اینطور کل چارستون کشتی را به لرزه انداخته بود. وحشت کردم. نوعی وحشت غریزی که هرچقدر به خودم دلداری می‌دادم فایده‌ای نداشت و آرام نمی‌شدم. با خودم فکر می‌کردم این کشتی فقط ده سال از عمرش می‌گذرد. مالکش شرکتی نروژی‌ست و خودشان دقت کافی را در مسائل ایمنی دارند و خدمه و ناخدا و دست‌اندرکاران حتماً آدمهای کاربلد و مبرزی هستند. اما فایده نداشت. هر چند دقیقه یکبار تکانی عجیب و غریب می‌خوردیم و در لحظه‌اش جوری دلم خالی می‌شد که اصلاً فرصت نمی‌کردم به خودم دلداری بدهم. فقط یادم افتاد که تکانهای هواپیما در چاله‌های هوایی چقدر در قیاس یا چیزی که تجربه می‌کردم کودکانه و پیش‌پاافتاده بود. همین جاهایش بودم که به زور خودم را از نردبان تخت پایین کشیدم. نمی‌شد کف کابین ایستاد و مدام باید به چیزی چنگ می‌زدم که پرت نشوم. هم‌کابینی‌ام خر و پف می‌کرد و موبایل را بغل کله‌اش به شارژ زده بود که چراغ کوچک آبی‌رنگی داشت. از شدت سرگیجه و سردرد مغزم هم از کار افتاده اما در همان حال نگران بودم که اگر حالم بد شوم و بالا بیاورم این گاو خوابالود که متاسفانه مافوقم هم هست از خواب بیدار می‌شود و دوست نداشتم جلوی او به استفراغ بیفتم. از توی جیب بغل کاپشنم یکی از آن قرص‌های ریز سفید رنگ پیدا کردم و قلپی هم از قمقمه‌ام آب خوردم. چه عقلی کرده بودم که قمقمه پر آب روی میز بود. خودم را کشاندم بالا توی تختم و منتظر شدم قرص بترکد. تکان بعدی اینقدر شدید بود که نصف وسایل اتاق از روی قفسه به پایین پرت شدند. دوتا دئودرانت نیوه‌آ. قمقمه‌ام. شامپوی مافوقم. ترسیدم که شیشه‌های دئودرانتها خرد شده باشد. اما عجیب است که محصولی اینقدر نازل را در شیشه‌هایی اینقدر مقاوم عرضه می‌کنند. هیچ چیزش نشده بود. خنزر و پنزرها کف کابین از اینور به آنور می‌غلتیدند. کوبیده می‌شدند به دیوار مقابلشان و برمی‌گشتند آنور. مافوقم کماکان خواب بود. دوباره مجبور شدم از تختم پیاده شوم تا وسایل را از کف کابین جمع کنم. دئودرانتها و قوطی‌های استوانه‌ای قرص جوشان ویتامین سی و منیزیوم را از کف کابین جمع کردم و عجیب است مغزم اینقدر کار می‌کرد که فهمیدم نباید بگذارمشان روی قفسه و بجایش همه را چپاندم در جیب کاپشنم. امید نداشتم خوابم ببرد. تکانهای کشتی هم بیشتر و بیشتر می‌شدند و بیشتر از اینکه تکان باشند شبیه ضربه بودند. به تجربه می‌دانستم که کمی هوای آزاد کمک به فروکش کردن سرگیجه می‌کند. و همینطور نگاه کردن به خط ساحل. اما در آن ظلمات شب که خط ساحل معلوم نبود و تازه، احتمالاً کیلومترها دور از ساحل بودیم، وسط دریا. بعد هم فکر کردم با این بادهای توفنده که زوزه‌شان را می‌شنیدم اگر درِ سنگین‌وزنی که فضای مسکونی کشتی را به بیرون وصل می‌کند باز کنم در یکی از همین تکانها درِ نیمه باز کوبیده می‌شود توی صورتم، یا دست و پایم لایش گیر می‌کند و استخوانهایم می‌شکند. و بعد به این فکر کردم که گیرم بتوانم در را باز کنم و بروم بیرون و نرده را هم سفت بچسبم، اما از کجا معلوم که در تکانی شدید پرت نشوم به درون دریا. حتی به ذهنم خطور کرد که اصولاً چنین کاری در این شرایط غیرقانونی باشد و نباشد هم با عقل سلیم و با غریزه‌ی بقا و جان‌دوستی نمی‌خواند. لذا توی تختم ماندم و حتی به پهلو هم نمی‌توانستم بچرخم چون وقتی به پهلو می‌خوابیدم فشار مخاطهای درون کله‌ام زیادتر از حد معمولش می‌شد و می‌ترسیدم نکند مویرگهایم بترکند. می‌دانستم دستورالعمل این قرص اینجوری‌ست که اولش باید دوتا همزمان خورد و بعد هشت ساعت یکبار یکی دیگر خورد. منتها من کلاً دوتا از این قرص همراهم بود که یکیش را هم خورده بودم و علاوه بر این بخاطر عناد مسخره‌ام با دوا و دارو سختم بود دوتا بخورم. منتها از آن طرف می‌دیدم که قرص هنوز نترکیده و دریا هنوز می‌رمبد و کشتی محقر را ما مثل چیزی بی‌مصرف به این طرف و آن طرف می‌اندازد. طبیعت قوایش به قدری قوی بود که مطمئنم کلاً کشتی ما را نمی‌دید. یعنی هیچ چیزی را نمی‌دید. هرچیزی سر راهش احتمالاً در حکم اضافات و خس و خاشاک بود برایش. شبیه وقتی که عجله داری به جایی برسی و تند راه می‌روی و در همان حال گرد و غباری هم اطرافت هست که بخاطر راه رفتنت جابجا می‌شود، آیا اصولاً واقفی به حرکات آن گرد و غبار؟ نه. احساس می‌کنم وضعیت ما هم وسط آن امواج چنین چیزی بود، یعنی مهاجم اصولاً درکی از وجود ما و کشتی ما نداشت، نه اینکه نخواهد ما را به رسمیت نشناسد، اصولاً برایش ناموجود بودیم. چند ده بار از آن ضربات کوبنده به کف کشتی خورده بود. همانهایی که انگار دستی کشتی را از آب بیرون می‌آورد و بعد می‌کوبیدش روی سطح آب. شاید هم حضیض موج بود که زیرِ کشتی را خالی می‌کرد و بعد از طی یک تناوب، وقتی قله‌ی موج می‌خواست شکل بگیرد، اوج بگیرد و جای خالی حضیض را پر کند همزمان کوبیده می‌شد که کفِ جسم مزاحمی که همان کشتی ما بود. دو نظریه داشتم، هر دو علمی. اولی اینکه اگر کشتی‌مان این ده‌ها ضربه‌ی شلاقی وحشتناک را تحمل کرده، استخوان‌بندی‌اش به لرزه افتاده اما تحمل کرده، پس لابد مهندسینی که طراحی‌اش کرده‌اند چنین شرایطی را برایش متصور شده‌اند و کشتی قرمز رنگمان به خیر و خوشی مابقی ضربات را هم تحمل می‌کند و چیزیش نمی‌شود. این وسطها یاد «سفر پیدایش» هم افتادم و اینکه همان اوایل کتاب ابعاد دقیق کشتی نوح داده می‌شود. چیزی که بنظرم مسخره می‌آمد را تازه می‌فهمیدم؛ طراحی کشتی فراتر از فهم آدمیزاد است و خود یهوه به شخصه مسئولیتش را بر عهده گرفته. آدم تا وسط یکی از این طوفان‌ها گیر نکند نمی‌فهمد مرکب درست و روبراه چقدر مهم است، اهمیتش در حد خود بحث مرگ و زندگی‌ست. نظریه‌ی دومم این بود که ناخدا مسیری غلط را انتخاب کرده. مردی چاق و نروژی که چشم‌هایش هم چپ بودند و من هم دل خوشی ازش نداشتم چون چند روز پیشش بیخود و بی‌جهت بهم گیر داده که فلان جا نشین مال خدمه‌ی کشتی است،‌ آن‌طرف بشین. حالا کاری به پاچه گرفتن بی‌موردش ندارم اما از تصور اینکه مبادا کارش را بلد نباشد ترسیده بودم. من که دریانورد نیستم اما همین‌طور شکمی بنظرم می‌رسید که باید مسیری در محاذات خط ساحلی انتخاب می‌کرد، در آبهایی نزدیک کرانه‌ی ساحلی می‌راند که از این امواج خروشان در امانند. اما بجایش «زده به دل امواج» چون آن رگ ماجراجویی وایکینگی‌اش باد کرده و به خودش و کشتی‌اش مطمئن است. همان‌طور که توی تختم جان می‌دادم و مغزم تبدیل به پوره‌ای نرم و نیمه‌مرده شده بود با خودم مردک چاق را تصور می‌کردم که در بریج، در اتاق فرمان کشتی مستقر است و امواج را می‌بیند و با سرعت بیشتر به شکم‌شان می‌راند. نیمه‌مجنونی شبیه اِی‌هب که خوشحال است از اینکه طبیعت هیولایی درنده را به مصافش فرستاده و این احمق می‌تواند به جنگش برود و اینطوری به ایگوی مریضش غذا بدهد. گمانم در همین افکار بودم، یا شاید هم آن یکی خیالات، اینکه پایم به خشکی برسد دیگر عمراً‌ به این شغل فعلی‌ام ادامه ندهم و لابلایش هم صدای ریختن وسایل کابین‌های مجاور را می‌شنیدم و به این فکر می‌کردم که اگر مُردم مال و اموالم چه می‌شود و بعد یاد این مسابقه‌ی مسخره‌ای افتادم که سراسر زندگی ادامه دارد، زندگی را می‌بلعد، مسابقه‌ی مال‌اندوزی، یاد آن افتادم و گمانم همین جاها بود که قرصم ترکید و خوابم برد. پنج صبح با صدای آلارم مافوقم کمی بیدار شدم و دوباره بیهوش شدم. هفت و نیم صبح آلارم خودم زنگ زد. هنوز تکان تکان می‌خوردیم اما قابل قیاس با شب قبلش نبود. خودم را رساندم به طبقه‌ی بالا. صندلی‌های دفاتر کار چپه شده بودند. گلدانهای تزئینی چپه شده بودند. گیتاری که در اتاق استراحت به دیوار آویزان بود برای دریانوردی که احیاناً ذوقکی داشته باشد، آن را هم برداشته بودند و روی مبل گذاشته بودند تا پرتاب نشود. خبری از هیچ جانداری نبود و حدس زدم با این صندلی‌های کله‌پا شده خبری از جلسه‌ی صبح‌مان نخواهد بود. برگشتم توی کابینم و تختم. وقت نهار تمام شده بود که بیدار شدم. بیدار که نه، چون خوابی که محصول این قرص‌هاست چیزیست بیشتر شبیه مرگ و بیداری‌اش هم چیزی‌ست شبیه برخاستن از قبر. در همین حال نیمه‌زنده جرثقیل‌های بندر را دیدم و همین‌طور یدک‌کشی که مارا به داخل آب‌های آرام موج‌شکن بندر هدایت می‌کرد. تکان‌های کشتی تمام شده بود اما مغزم کماکان از این‌طرف به آن‌طرف شنا می‌کرد و انگار امواجی که آن بیرون بودند در طول شب به روشی مرموز به درون بدنم نفوذ کرده بودند و حالا درونم موج برداشته بود. قمقمه را از زیر مبل برداشتم، ممک‌اش را دادم بالا تا مجرایش باز شود و یک نفس تا تهش را سرکشیدم.

بی‌تابستان

راجع به نمایش «بی‌تابستان» امیررضا کوهستانی

خطر لو رفتن داستان هم هست.

 

بی‌تابستان امیررضا کوهستانی بشدت قابلیت تفسیر شدن دارد. نمایشی مختصر در یک پرده که تا اواسطش فکر می‌کردم صرفاً مجموعه‌ایست از دیالوگهای ضربتی و بعضاً بامزه بین سه شخصیت نمایش، و همین به تدریج ناامیدم می‌کرد، در سالن با خودم می‌گفت انگار صرفاً پوسته‌ایست خوش‌ساخت و هیچ «گوشتی» ندارد. خنده‌های حضار سرِ نمکهای دیالوگ‌ها ناامیدترم هم می‌کرد. نه اینکه بامزه نبودند، اما انتظارم بامزگی نبود. منتها به تدریج دیدم علائمی که اینجا و آنجاکار گذاشته شده‌اند اشاره به روایتی در سطوح زیرین روایت اصلی دارند. پیدا کردن نخی که این علائم را به هم وصل می‌کند مهیج است.

ماجرا در دبستان دولتی دخترانه‌ای می‌گذرد. ناظمْ خانمی‌ست که همسرش هم آنجا بطور غیرقانونی معلم هنر است. در کنار معلمی، روی در و دیوار مدرسه نقاشی می‌کشد. زنش دستمزدش را نمی‌دهد. در نقطه‌ی خوبی از رابطه‌شان نیستند. عفونت آشنای روابطی را می‌بینیم که ته کشیده‌اند؛ زن و شوهری که مثل افعی به هم نیش و کنایه می‌زنند. مردِ نقاش به سفارش زنش روی در و دیوار مدرسه نقاشی می‌کشد. پشت سرش در حیاط مدرسه چرخ و فلکی هست. درست وسط صحنه. گنده. آهنی. معیوب. سه تا نشیمن دارد. اوایلِ داستان، زن و شوهر رویش نشسته‌اند. به همدیگر متلک می‌اندازند. بین متلک‌ها نقاش می‌گوید تصمیمش را گرفته که مدرسه را ول کند و برود شهرستان. به هوای ایمنی بچه‌ها، چرخ و فلک را قفل و زنجیر می‌کنند که نچرخد. چرخ و فلک معیوب با یک نشیمن خالی، زنگ‌زده و ساکن، همان رابطه‌ایست که از کار افتاده و چرخش نمی‌چرخد. حتی اینکه ناظم خبر می‌دهد باردار است هم تحرکی در رابطه‌ی راکدشان ایجاد نمی‌کند.

این وسط زنی هست، مادرِ تیبا. تیبا دختر بچه‌ی هشت ساله‌ایست از شاگردان مدرسه. دیالوگ تند و تیز بین نقاش و مادر تیبا در حیاط مدرسه عادی نیست. نوع به‌خصوصی از علاقه در آن پنهان است. منتها طبق معمول، علاقه پشت لباس طنازی کلامی و شوخی‌هایی که صرفاً فقط ”کمی نابجا“ هستند پنهان شده. نقاش می‌گوید به زن نمی‌آید دختربچه‌ی مدرسه‌ای داشته باشد و بعد پایش را فراتر می‌گذارد و حدس می‌زند که پدرِ تیبا «از این مرد هیکلی‌هاست». هنوز هیچی نشده نقاش علائم مرضِ عاشقی را نشان می‌دهد، حسادتش فعال شده و رقیب ندیده‌اش را تحقیر می‌کند. ما هم ”مرد هیکلی“ را در نمایش نمی‌بینم، دلیلی ندارد که روی صحنه باشد. همین است که گفتم نمایشی‌ست مختصر. درستش مختصر و مفید است، روایتی که از هر چیز نالازمی پاکیزه شده.

نقاش روی یکی از دیوارهای مدرسه، طرح زن و شوهر و دختری را کشیده بود، سه تایی، دختر دست پدر و مادرش را گرفته و میان‌شان راه می‌رود. بین دختربچه‌های مدرسه شایعه‌ایست که آن دختر تیبا بوده و مردی که دستش را گرفته نقاش. نقش روی دیوار فقط یک روز دوام می‌آورد. به دستور ناظم روز بعد کل دیوار را سفید رنگ می‌کنند. اما رد محوی از آن ترکیب رویایی روی دیوار باقی‌ست. نوعی سایه زیر رنگ سفید. در ساده‌ترین تعریفش، ناخودآگاه مخزنی از امیال سرکوب شده است. این امیال گاه و بی‌گاه از طریق رویا، از طریق زبان، به شکلی معوج در زندگی آگاهانه‌ی آدمیزاد خودی نشان می‌دهند، ردی به جا می‌گذارند. دیوار مدرسه و ردی که پشت سفیدی‌ها مانده گویاترین نماد همین موضوع است.

اما روایتی که پوسته‌ی داستان را می‌سازد چیز دیگریست. دختربچه‌ها از معلم نقاشی‌شان خوش‌شان می‌آید. معلمِ ساختارشکن هم رفتارش غلط‌انداز است، یا حداقل می‌تواند این‌طور فهمیده شود. بعضی شاگردان را در حیاط مدرسه قلم‌دوش می‌کند. اشاراتی خاکستری. ادامه‌ی داستان قابل پیش‌بینی‌ست. تیبا عاشق معلم نقاشی‌اش می‌شود. مریض می‌شود و مدتی مدرسه نمی‌رود. در این حین و بین نقاش و ناظم هم رابطه‌شان شکراب شده، مرد هم از مدسه اخراج شده و رفته سمنان. ظن سوءرفتار معلم نقاشی هم قوی‌تر شده. والدین دانش‌آموزان به مدیر مدرسه شکایت کرده‌اند.

مدتی بعد از اخراجِ نقاش، مادرِ تیبا با دسته گلی می‌آید که از نقاش عذرخواهی کند بابت سوءظن بی‌موردش. اما تیبا هنوز مریض است. در کل داستان تیبا حضور فیزیکی ندارد. متناظر با همین غیابِ تیبا، بی‌تابستان اصولاً داستان سوءظن به معلمِ مرد دبستان دخترانه نیست. همانطور که تیبا واقعاً مترسکی بیش نیست. عشق تیبا به معلم صرفاً لیبیدوی جابجا شده‌ایست، لیبدویی که در اصل مربوط به رابطه‌ی بین نقاش و مادر تیباست. پدیده‌ای شایع. بی‌تابستان داستان رابطه‌های ته کشیده است که آدم‌هایش دنبال لذت ممنوعه‌اند، دنبال تابستانی هستند در زندگیِ بی‌تابستان‌شان. رابطه‌ی مادرِ تیبا و شوهر ”هیکلی‌اش“ هم به همین منوال است، نسخه‌ی دیگریست از رابطه‌ی ملول و از کارافتاده‌ی ناظم و نقاش. مادر تیبا لابلای صحبت‌هایش با نقاش می‌گوید کم‌سن بوده که با مرد هیکلی ازدواج کرده، می‌گوید از زور بیکاری هر روز زودتر از موعد می‌آمده مدرسه‌ی دخترش و پرسه می‌زده. اینها حرف‌های زنی‌ست که دوست دارد ظاهراً پرمشغله بنظر بیاید و تعلیم و تربیت دخترش برایش مهم است. این اعترافِ ظاهراً سردستی در پی‌اش اعترافی جدی‌تر را فاش می‌کند: نقاش هم حواسش به حضور هر روزه‌ی مادر تیبا بوده.

نشانه‌‌گذاری‌های هم جالبند: در یکی از دیالوگ‌های چرکِ ناظم و نقاش (زن و شوهر) که مشغول دعوای زناشویی هستند، هوای تهران آلوده است، وضعیت هشدار. دودی سفید و سمی به صحنه پاشیده می‌شود. چند صحنه بعدتر ناظمِ بدعنق از صحنه حذف شده، مادر تیبا به جایش می‌آید. نقاش و مادرِ تیبا در مورد ”وضع تیبا“ حرف می‌زنند و درست در همین لحظه بارش برف شروع می‌شود؛ شستن آلودگی‌ها. ملالِ رابطه‌ی مجاز و منقضی عینِ آلودگی‌ست و هیجانِ چیزِ دست‌نیافتنی و غیرمجاز برف است و پاکیزگی.

فروید از پروتوتایپ زنی می‌گوید که زندگی زناشویی‌اش ملال‌آور است و بی‌هیجان. راضی‌اش نمی‌کند. «با زیاد شدن سنش، مادرْ خودش را جای فرزندانش می‌گذارد، همذات‌پنداری می‌کند و همزمان با آنها تجارب احساسی‌شان را تجربه می‌کند.» با همین ترفند ملال رابطه‌ی زناشویی‌اش را هضم می‌کند. «این همذات‌پنداری احساسی با دخترش براحتی ممکن است از دست در برود، جوری که مادر خودش عاشق مردی بشود که دخترش عاشقش شده.» تیبا در بی‌تابستان کارکردی مشابه دارد. عشق تیبای هشت ساله به معلمش صرفاً میلِ ممنوعه‌ی مادرِ تیباست که ”جابجا“ شده. در صحنه‌ای مادرِ تیبا از مرد نقاش می‌خواهد که برود سر بالین دختر مریضش. نقاش می‌پرسد اصل موضوع چیست؟ راستش چیست؟ ازش می‌خواهد به تیبا چی بگوید؟ مادر تیبا -طبعاً- جواب نمی‌دهد. چون ابژه‌ی هوس ننامیدنی‌ست. به زبان آورده نمی‌شود، سیری‌ناپذیر است و صرفاً تغییر قیافه می‌دهد. جواب را قبلاً در دیالوگها از قول تیبا شنیده‌ایم: عاشق معلم نقاشی شده. با این حساب غیاب طولانی تیبا در طول نمایش هم معنا می‌دهد، چون تیبا به خودی خود اهمیتی ندارد، مادر تیباست که موضوع داستان است.

تا قبل از آخرین صحنه، منِ مخاطب داشتم از این کنکاش نیمه‌روانکاوانه‌ی تفننی‌ام لذت می‌بردم. کنجکاوی‌ام تیز شده بود. علائم و نشانه‌هایی که در طول (و عرض و عمق) داستان کار گذاشته شده بودند را کشف می‌کردم، کنار هم می‌چیدم. تردید شیرینی داشتم که آخرش را چطور می‌خواهد جمع و جور کند. در عین حال مطلقاً هیچ گونه ضمانتی هم نداشتم که برداشتم درست است و شاید واقعاً باید بچسبم روایت اصلی: مبادا این نمایش چیزی نیست جز داستانِ سو‌ءظن به کودک‌آزاری معلم دبستانی دخترانه؟

تارکوفسکی در فیلم «آینه» از یک هنرپیشه در دو نقش استفاده می‌کند. هم در نقش مادرِ راوی و هم همسرِ راوی. با ابزاری که داشته، مادر و همسررا جایگزین همدیگر می‌کند، مرز بین‌شان را کمرنگ می‌کند. صحنه‌ی آخر بی‌تابستان هم از کلک مشابهی استفاده می‌کند. هنرپیشه‌ی مادرِ تیبا می‌رود در نقش خودِ تیبا، انگار در همدیگر تلفیق می‌شوند. بعد می‌نشیند روی ”نشیمنِ سوم“ چرخ و فلک. اینطوری سرنشینان چرخ و فلکِ معیوب که قفل و زنجیر هم شده بود ”کامل“ می‌شوند. روی پرده‌ای ویدیوی ضبط شده‌ای از تیبا هم نشان داده می‌شود که همزمان با مادرش، عیناً همان حرفها را لب می‌زند. کوهستانی دیگر شکی باقی نمی‌گذارد که تیبا از اول مترسکی بوده و عملاً آینه‌ای بوده از امیال ناخودآگاه مادرش. این تأکید را دوست نداشتم. ترجیحم این بود که به این وضوح گفته نشود. سرخوردگی‌ای که از این تأکید زیاد داشتم کمی بعد جبران شد. مرد نقاش کلید قفل و زنجیر چرخ و فلک را در می‌آورد، قفل را باز می‌کند و تازه گره باز می‌شود: انتهای سکون، انتهای بی‌تابستانی، شروع حرکت، شروع تابستان.

منیزیوم

هنوز کارمان بصورت جدی شروع نشده. نوبت غواص‌هاست. می‌روند آن پایین و قرار است هم خط لوله را بازرسی کنند، برخی جاها را تمییز کنند و هم در نهایت کیسه‌های شناوری که نارنجی رنگند را وصل کنند به خط لوله. من هم هر از گاهی از سیلوستر که مسئول این ماجراهاست سوالی در مورد غواصی می‌پرسم تا حضورم روی کشتی موجه بنظر برسد. امروز هم بعد از جلسه‌ی صبحگاهی ازش چیزی پرسیدم. گمانم ازم خوشش می‌آید. هلندی‌ست اما سفید نیست. بدبخت‌هایی که مستعمره‌ی هلند بودند کیستند؟ اندونزی‌ها؟ بهرحال چهره‌اش سفید نیست اما به اندونزی هم نمی‌خورد. به آمریکای لاتین می‌خورد. قبلا خودش هم غواص بوده و الآن شده سرپرست غواص‌ها. بعد از جلسه که ازش سوال کردم گفت ساعت یک بعد از ظهر برویم روی عرشه نشانت بدهم. متلکی هم انداخت؛ اینکه بد نیست هر ازگاهی تکانی بخورم و سری هم به بیرون بزنم. خندیدم و عجیب است، اما به دل نگرفتم. آستانه‌ی رنجیدنم از حرف‌های دیگران نزدیک به صفر است. آستانه‌ای وجود ندارد. از هر حرفی می‌رنجم. ظاهر خونسردم اینها را نشان نمی‌دهد. نقاب همیشگی‌ام. این رنجش‌های بی‌دلیل که بعضا بعد از چند روز بالکل فراموش‌شان می‌کنم کجایم دفن می‌شوند؟

نرنجیدنم کمی عجیب بود چون دیشب افتضاح خوابیدم و کل روز مگسی بودم. باد ناموافق دوباره شروع شده و هرازگاهی بوی اگزوز عظیم کشتی و گازوییل نیم‌سوز درز می‌کند داخل کابینم. سر قلبم سوزش می‌گیرد. می‌ترسم اعتراض کنم و بعد کابینم را عوض کنند و به دخمه‌ای بی‌پنجره منتقلم کنند. گاهی به این فکر می‌کنم که خفگی ریوی در اثر دود را می‌پسندم یا خفگی روانی بخاطر تنگناهراسی. انتخاب من که مشخص است: پنجره. مخصوصا در این منطقه‌ی بخصوص که اطراف‌مان همیشه تعدادی قایق‌های کوچک ماهیگیری می‌چرخند، پنجره داشتن و نگاه کردن به فعالیت «آدمهای آزاد» خیلی خوب است. تورها و ادوات‌شان را که از آب بیرون می‌کشند همیشه گله‌ای مرغ دریایی بهشان حمله می‌کنند. به هوای غذای مفت. حتی آن پرندگان با مغزی قدر عدس هم می‌فهمند که زحمت کشیدن انتخاب نیست، اجبار است و هرجا نیاز به زحمتِ شکار کردن نباشد دست از کار می‌کشند. واضح است که ناخنک زدن به صیدِ صیادان راحت‌تر است شکار ماهی‌ای زنده از لابلای امواج دریا. انگار گشادی خصیصه‌ی مشترک کل عالم انسان و حیوان است.

نهارِ کمی خوردم. سوپ پیاز و کمی غذای دریایی که برخلاف ظاهرش بدمزه بود. بعد از نهار خوشحال بودم. بعد از چندین و چند روز پرخوری (حالا دو هفته می‌شود که روی آبم) این سبکی بعد از نهار خیلی چسبید. پله‌ها را دو تا یکی «پرواز» می‌کردم. به بریج، به اتاق فرمان که رسیدم از خودم پرسیدم چرا بیشتر این کار را نمی‌کنم؟ ساعت یک هم با سیلوستر رفتیم و بقول خودش توری برایم گذاشت از عملیات غواصی. اتاقک‌های دکمپرس را نشانم داد. مخازنی ترسناک که غواص وقتی از زیرِ آب برمی‌گردد باید مدتی توی آنها بماند تا دچار «مرض غواص» نشود، یعنی آرام آرام با محیط «هم‌فشار» شود. چیزیست که علتش تغییر فشار و حل شدن حباب‌های هوا در خون است، یا چیزی شبیه این. غواص‌های حرفه‌ای دستمزدهای نجومی دارند اما خب عوضش مرض غواص هم دارند، حبس در اتاقک دکمپرس هم دارند؛ مخزنی فلزی و تحت فشار که پنجره‌ای قدر کف دست دارد و دور تا دورش پیچ شده و کنارش هم چکشی آویزان است و کنارترش هم دستورالعملی نصب است: یک ضربه یعنی فشار بس است، دو ضربه یعنی حالم خوب است. حالِ من بعد از دیدن اتاقک و دستورالعملش اصلا خوب نبود. از سیلوستر پشت سر هم تشکر کردم و خواهش کردم جاهای دیگر را نشانم بدهد.

بعد از ظهر خوابم نبرد. پاهایم طبق معمول یخ کرده بودند و با اینکه زیر دو تا لحاف چپیده بودم گرم نمی‌شدند. آخر سر شاید دو دقیقه چرت زدم. شاید هم نه. چند صفحه از بودنبروک‌ها را خواندم. عجب رمان کهنه‌ای. احتمالا در هر شرایطی غیر از کشتی و دریا بودم دل به خواندنش نمی‌دادم. اما بعضا نکات جالبی هم دارد. زنی در کتاب هست که دوبار طلاق گرفته و بعد دخترش هم که ازدواج می‌کند ازدواجش زود به دیولاخ می‌خورد. جدا نمی‌شوند اما عوضش شوهرش زندانی می‌شود. بدبیاری. انگار طلاق و عدم توفیق در رابطه هم موروثی‌ست. بعضی‌ها اینطورند. با خودم فکر کردم من هم همینم. همین زنی که گفتم، بشدت مرا یاد زن‌دایی سابقم هم می‌اندازد. شیفته‌ی زندگی اعیانی‌ست. خرید مبل‌های چوب بلوط. پرده‌های حریر. قاشق چنگال نقره. پارکت کف. رب‌دوشامبرهای ابریشمی با حاشیه‌دوزی مخمل. تابلوهای رنگ روغن. حتی نوبت ازدواج دخترش که می‌شود انگار «خودش» می‌خواهد ازدواج کند، اینقدر خوشحال است و سر ذوق آمده از تجهیز خانه‌ی دخترش. بعد یادم افتاد من خودم موقع ازدواج خوشحال نبودم. بهرحال آدمیزادی که در قرن ۲۱ زندگی می‌کند کمی تیره‌تر دنیا را می‌بیند. اینطور نیست؟ شاید هم همین «خنثی» بودن دم ازدواج خودش قوی‌ترین علامت ممکن بود؛ چرا بهش بهایی ندادم؟ بعد هم به این فراموشی خزنده فکر کردم. به اینکه حتی درست یادم نیست چرا جدا شدیم. اما دعواهای زن‌دایی‌ام را یادم است. بامزه‌ترین‌شان که بنوعی حاصل شکاف اعیانی-کارگری بود مربوط به خرید میوه بود. زن‌دایی‌ام اصرار داشت که از «دست‌چینِ ظفر» میوه بخرند و دایی‌ام مشتری پر و پا قرص تره‌بار بود.

بعدش هم پاشدم و رفتم بریج. بخاطر نهار سبکم گرسنه‌ام بود. یک شیرچایی درست کردم. کلا اهل شیرچایی نیستم اما بخاطر نفرتم از چایی کیسه‌ای شیر اضافه می‌کنم تا حداقل آن کدر بودن گهش دیده نشود. از لیوان یکبار مصرف خسته شده‌ام. هربار هم که می‌آیم دریا با خودم قرار می‌گذارم محض رضای خدا دفعه‌ی بعد لیوانی «عادی» برای خودم بیاورم. یادم می‌رود. دو تا هم بیسکوییت هلندی برداشتم. چیز ترد و لذیذیست. تیره. با نوعی شیره درستش می‌کنند و یکی دو ساعتی گشنگی را دفع می‌کند.

نشستم سرِ خواندن و مرور گزارشی و نظر دادن. متنفرم از این کار. چون وقتی دریا هستم شرکت نباید گزارش بهم بدهد برای مرور و ریویو. اما آنها هم زرنگند و لابد فکر می‌کنند حالا که آنجاست و نسبتا سرش خلوت است این دو تا گونی اضافه را هم بارش کنیم. مضاف بر اینکه مهندسِ لوله‌ی مستقر در دفتر هم رفته مرخصی سال نو. کریسمس. لذا بار کاری مقررش سرریز کرده روی من. اینجا هم کمی حال و هوای کریسمس گرفته. درختهای کاج مصنوعی اینور و آنور علم کرده‌اند. با زلم زیمبوهای متعارفش. بعد از ورزش یک سلفی کج هم با درخت گرفتم. دودل بودم استوری بگذارم اینستا یا نه و آخرش هم نگذاشتم. بنظرم اگر دقیق می‌شدی سفاهتی رقیق ته چهره‌ام را می‌شد تشخیص داد، یا شاید هم بخاطر دود گازوییلی که شب قبلش تنفس کرده بودم این ریختی شده بودم؟ بهرحال بی‌خیالش شدم. گزارش را که خواندم چندتا کامنت رویش نوشتم. ایراداتی متعارف که پیشاپیش جوابش را خودم می‌دانم. چیزی در مورد ضرایب تمرکز تنش در آنالیز خستگی خط لوله پرسیدم. با لحن ثقیل و آکادمیک. خوشم می‌آید که اینطوری بنویسم. یعنی طور دیگری بلد نیستم انگلیسی بنویسم. نمی‌دانم احساس قدرت می‌کنم؟ یا اینجوری دوست دارم تحصیلاتم را به رخ بکشم، به رخ آن خواننده‌ی کامنتهایم که حتی نمی‌دانم کیست. شاید هم به رخ کشیدنی نیست. آدم با اینطور نوشتن مهر تاییدی می‌زند به زبان بلد نبودنش. تمام خاورمیانه‌ایها و چینی‌ها و هندی‌ها همینطوری انگلیسی می‌نویسند. این مرض مورد مشابهی هم دارد، باز هم بین ایرانی‌ها: نویسنده‌هایی که مغرضانه ثقیل می‌نویسند. متن ارگانیک نیست، آلی نیست. کلمات قلمبه سلمبه عین دشنه به چشم آدم فرو می‌روند.

بعد هم بدو بدو حاضر شدم که بروم ورزش. چون چند روزی بود که ورزش نکرده بودم و درست یا غلط باور کرده‌ام که روی آب باشم و ورزش نکنم می‌پوسم. شورت ورزشی رئال مادرید را پوشیدم. هنوز همین را می‌پوشم. شماره‌ی ۷، رونالدو. گمانم حتی کریستیانو رونالدو از باشگاه رفته. برادرم که رفت خارج این را از وسایلش غنیمت برداشتم. حالا ماههاست که رابطه‌ام با برادرم قطع شده اما این شورت رئال مادرید هنوز مانده. الآن دقیقاً آن جای به‌خصوص زندگی هستم که اشیا ماندگاری‌شان از آدمها بیشتر می‌شود. شاید هم جای به خصوصی نباشد، شاید صرفا من به این موضوع واقف شده‌ام. شاید هم دلیلش قطع رابطه‌های متعدد در این چند وقت اخیر است. با خواهرم، با برادرم و با یکی از دوستان قدیمی‌ام. گمانم آن توییت مسخره‌ی چند وقت پیشم که «عمر رفاقت هفت سال است» از همین‌جا آب می‌خورد. روان آدم عجب حجاب پوسیده‌ای دارد، یا حداقل وقتی بهش دقیق می‌شوی اینطور بنظر می‌رسد.

راستش ناراحت هم نیستم. انگار اینطوری راحتتر است. حالا که این رابطه‌ها تمام شده‌اند می‌فهمم هر کدامشان چقدر مضطربم می‌کردند. هر کدام بنوعی. خودم نبودم. آدم دیگری بودم. نقاب. پرسونا. چه می‌دانم. تلاش دائمی برای پا نگذاشتن روی خط قرمزهای آدمها و آخرش هم علی‌رغم اینهمه آسه آسه رفتن می‌بینی که شکایت دارند از دستت. عجیب است اما واقعی. عجیب هم نیست. سن که بالا می‌رود مشکلات خواهر-برادری قدر مشکلات زناشویی بزرگ می‌شوند. حتی بزرگتر. این را گمانم گاردین توی یکی از این مقاله‌های آبگوشتیِ لایف‌استایلش نوشته بود. بیراه هم نمی‌گوید. دور و برم کم آدم ندیده‌ام که با خواهر برادرهایشان مشکل دارند. وقتی یادم می‌افتد که بذر این مشکلات در کودکی پاشیده شده تعجبم کمتر هم می‌شود. خودِ مادرم و خواهر و برادرهایش یکی از همین اقوام مشکلدارند. تا همین الآن هنوز مشغول گرفتن پاچه‌ی همدیگرند. اگر مادرم زنده بود لابد هنوز باید وساطت می‌کرد بین اینها و آرامش‌شان می‌کرد و بعد در تقاص این اعصاب‌خردی از پسِ هر تلفنی می‌نشست روی کاناپه‌ی جلوی تلویزیون و تغار تغار گریه می‌کرد. سالی نمی‌گذرد که دوتایشان دعواهای وحشتناکی نداشته باشند. گاهی فکر می‌کردم ما هم اعقاب همین‌هاییم پس تعجبی نیست که اینطوری شده و قطع رابطه کرده‌ایم. اما خب کمی نگاه به دور و بر: ما بی‌شماریم. بعدش هم روزی می‌رسد که آدمها دوباره برمی‌گردند دور هم. این چیزها خود به خود اتفاق می‌افتند. زمان دارد. مثل میوه‌ای که رسیده و زمان چیدنش است؛ زودتر کال بود و دیرتر بشود هم می‌گندد یا کلاغ نوک می‌زند و تباهش می‌کند. موقع مقرر. هر چیزی موقع مقرر خودش را دارد (باشه پیرمرد حکیم).

روی کشتی چهره‌های آشنا هم می‌بینم. از دیدن‌شان خوشحال هم نمی‌شوم. یکیش همان بازرس ایمنی روسی که قبلا هم زیاد با هم بوده‌ایم. همسن من است و ریشی حنایی دارد و امسال ازدواج کرده. واضح است تا بوی پول شنیده تصمیمش را گرفته. همانی‌ست که توی آن یکی کشتی که بودیم در باشگاه مدام حرکات خارق‌العاده می‌زده. از داربستی خودش را می‌کشید بالا و در هوا قیچی می‌زد به همراه فریادی جانانه. نمایشی بی‌نقص از مردانگی و  سرزندگی. این سری هم از بخت بدم سر و کله‌اش پیدا شده. صورتش هم شکسته. همه‌مان شکسته‌تر شده‌ایم. مگر می‌شود شبها دود گازوییل تنفس کرد و نشکست؟ خود من با ترس و هراس می‌روم سراغ آینه.

حنایی نمی‌دانم چه شده که این سری مهربان شده. بعد از جلسه بدون اینکه صحبتی باهاش بکنم موبایلش را گرفت جلوی چشمم و خانه‌ای که دارد می‌سازد را نشانم داد. آدم اولش فک می‌کنه ۱۵۰ متر مربع کافیه ولی بعد هی جلو می‌ره می‌گه چرا یه دفتر کار نداشته باشم؟ چرا یه انبار اضافه نداشته باشم؟ و همین‌جوری یهو شده ۳۰۰ متر! لای جنگلهای جزیره‌ی «ساخالین» زمینی خریده و آنجا دارد می‌سازد. خانه‌ای دو طبقه با دیوارهایی سفید و سقفی شیبدار و نارنجی. با پنجره‌های کوچک. پنجره که نه، حفره. بهش تبریک گفتم. باورم نمی‌شد لازم دیده بی‌مقدمه شروع کند پز دادن. جوانتر که بودم قضاوت نمی‌کردم و سعی می‌کردم معنی این کارها را نفهمم. الآن خوب می‌فهمم. آن موقع هم می‌فهمیدم فقط نمی‌خواستم باور کنم آدمها در چنین مردابی دست و پا می‌زنند.

هر چه جلوتر می‌رویم دورقاب‌چین‌ها هم زیادتر می‌شوند. نفرات جانبی. شبیه خودم. بازرس‌هایی با عناوین مختلف. یکی جوشها را بررسی می‌کند، یکی دیگر پوشش روی جوشها را، آن یکی ایمنی، آن یکی بطور خاص مراقب غواص‌هاست. لشکری از اضافات. اینقدر زیادیم که جا برای نشستن همه‌مان نیست و در فضاهای عمومی کشتی لپتاپ‌مان را برپا می‌کنیم و اتراق می‌کنیم. قدیم‌ترها بازرسی نروژی بود که با هم صمیمی شده بودیم و برگشتنه هم با هم مرخص شدیم و پا به خشکی گذاشتیم. در ایستگاه قطار هم یک بطری آبجو مهمانم کردم که واقعا بعد از هفته‌های متوالیِ ادبارِ کشتی بهم چسبید. یادم است او با حالی زیرک می‌گفت که این شغل «شغل آسونیه». پس بنوعی ما قبیله‌ی بازرسان شبیه همان مرغ‌های دریایی هستیم که قایقی را نشان می‌کنند و به هوای دزدیدن ماهی کوچکی دورش می‌چرخند. حنایی ماهی‌هایش را دزدیده و حالا مجموع غنایمش را تبدیل کرده به آن خانه‌ی زندان‌گونه‌اش وسط جزیره‌ی ساخالین. گمانم از آن دیوانه‌های حسود و غیرتی‌ست که می‌ترسد چشم اغیار به زنِ خوشگلش بیفتد، وگرنه چرا وسط جنگل؟ چرا ساخالین؟ چرا با پنجره‌هایی که اینقدر به پنجره شبیه نیستند؟ اما عمیق‌تر که بشوی مغز ماها از مغز مرغ‌های دریایی که قدر عدس است هم کمتر کار می‌کند. الحاقیه‌ی من به گزاره‌ی بازرس نروژی این است: شغل آسانی‌ست اما جانِ آدم را می‌خورد. این را در تمام رگ و پی‌ام حس می‌کنم و شک ندارم با همین وضع ادامه بدهم سر ۴۰ سالگی به یکباره «فرو می‌نشینم». منطورم فروپاشی فیزیکی‌ست. شک ندارم میانگین سن آدمهایی که آفشور کار می‌کنند، فراساحل کار می‌کنند تفاوت معناداری با بقیه دارد. این سری یکی می‌گفت توی هلند بعد از ۵۵ سالگی نمی‌گذارند کار آفشور بکنی.

توی باشگاه هم معمولا خلوت و خالی‌ست اما امروز یک گولاخ انگلیسی هم بود. از اینهایی که نمی‌دانم مال کدام ده‌کوره‌ای هستند ولی همه‌شان عین همند. حجیم. کچل. چشمهای ریز. سرتاپا خالکوبی و عرق‌گیرهایی که می‌پوشند هم خوب این نقوش را نشان می‌دهد. سیگاری. حتی بعضی‌هایشان درست قبل ورزش سیگار را خاموش می‌کنند و یکی دوبار این بلا سر من هم آمده. با آن ته‌بوی تند سیگار می‌آیند توی باشگاه. اگر از بخت بدم بعد از تحرکی هوازی باشم، نفس نفس بزنم و ریه‌ام تهییج شده باشد آن‌وقت آن بو شبیه خنجری که به بصل‌انخاعم فرو برود کل اعصابم را به تشنج می‌اندازد. گاوند. وزنه‌های گنده‌ای هم می‌زنند. چندان به دستگاه عقیده ندارند. نوعی کلاسیسیسم در پرورش اندام: فقط وزنه. لهجه‌هایشان را ماها نمی‌فهمیم. گمانم خود انگلیسی‌ها هم نمی‌فهمند. طبقه‌ی کارگر انگلیسی. احتمالاً همین‌هایی که بدوبدو به «برگزیت» و خروج از اروپا رای داده‌اند. طبقه‌ای که بنظرم معادلش توی ایران وجود ندارد. همانهایی که تا پایشان به خشکی می‌رسد ظرف نیم ساعت ۵ لیوان گنده آبجو را خالی می‌کنند و حینش هم دو-سه تا آروغ از ته حلق‌شان می‌زنند. آهنگهای مخصوص خودشان را هم دارند. راکهای خیلی پاخورده. از این گروه‌هایی که جایی در دهه‌ی هفتاد یا هشتاد دفن شده‌اند. لدزپلین و اینها نه. خیلی ساده‌تر و محقرتر. لدزپلین مقابل چیزی که اینها گوش می‌دهند شونبرگ است.

این امروزی هم آشغالهای مشابهی گوش می‌داد. لابلایش هم ریمیکسی از باربی گرل گذاشت. با یک بلندگوی سفری که با خودش آورده بود توی باشگاه. سعی کردم به روی خودم نیاورم اما انگار نفرت در امواجی نامرئی از بدن آدمیزاد متصاعد می‌شود و هدف خودش را پیدا می‌کند. حالا هر چقدر هم که می‌خواهد قیافه‌ی فرستنده -یعنی من-خونسرد باشد. حتما همین‌طور است وگرنه دلیلی نداشت که ده دقیقه بعد از آمدن من آهنگش را قطع کند. من هم یک کم وزنه زدم و لابلایش کمی هم هوازی کار کردم. پروانه زدم. بعد شنا. پایم را قلاب دستگاهی ساده کردم و سه تا دور ۱۰تایی دراز و نشست رفتم. گمانم تا پسفردا عضلات شکمم درد کنند و منقبض باشند. بهرحال در سن من ورزش این عواقب را هم دارد. هر بار که می‌روم باشگاه تا دور روز بدنم درد می‌کند و کوفته است. البته دوایش را تازگی کشف کرده‌ام: قرص منیزیوم. اما یادم رفته قرص‌های منیزیوم‌ام را با خودم بیاورم دریا. کمی هم دل‌چرکینم از ماجرای قرص منیزیوم. اینقدر موثر است که باورم نمیشد. حتی اولین بار شبیه نوعی مخدر عضلانی عمل کرد. بعد از ورزشی مفصل که یک لیوان محلولش را خوردم به حالی افتاده بودم که درازکش فقط لبخند می‌زدم، در صلح با خودم و دنیا. فردایش هم کوچکترین ردی از آن انقباض‌های عضلانیِ دردناک نبود. همین شد که بددلم با این قرص. این همه سال من کوفتگی را تحمل کردم و کافی بوده از سرکوچه این قرص را بخرم اما نمی‌دانستم. بعد فکر کردم نکند مابقی امراضم هم که بنوعی «طبیعی» و «مقدر» در نظر می‌گیرمشان وضع مشابهی داشته باشند؟ حالا امراض به کنار. اصلا کل مشکلات در سطحی کلان‌تر. مثلا همان ترک رابطه‌هایی هم که گفتم، همان هم برایم اثرش مانند قرص منیزیوم بود. از پسِ ناپدید شدن دو سه تا از قلمبه‌های پراضطرابِ زندگی‌ام فراغ بالی تجربه کردم که قبلش حتی نمی‌دانستم چنین حالی وجود دارد. نکند گره‌های کور و شبه‌کور زندگی همگی به همین راحتی باز شوند و فقط قضیه منم که آن دانش بخصوص را ندارم، آن قلق بخصوص را بلد نیستم و عوضش دندانهایم را روی گره‌ها به هم می‌سایم؟ تصور چنین شرایطی ترسناک است و امیدوارم منیزیوم اولین و آخرین مرهم این‌چنینی باشد که از وجودش بی‌خبر بوده‌ام.

کراسناهورکای – کسی در می‌زند

این یادداشت را لاسلو کراسناهورکای چند سال پیش نوشته. من از انگلیسی (لینک) ترجمه‌اش و کردم و چند وقت پیش در شماره ۴۳ مجله شبکه آفتاب چاپ شد.

 

کسی در می‌زند
ماه‌هاست که در سکوت مطلق زندگی می‌کنم، حتی می‌توانم بگویم سال‌هاست، صرفاً با اصوات بی‌معنی و معمولی که در حاشیه‌ی شهرها شنیده می‌شوند، پژواک اتفاقی صدای قدم زدنی در راهرو و، کمی آن‌طرف‌تر، در راه‌پله، کسی که یک ساک را روی زمین می‌کشد، یا موکتی لوله شده، یک بسته، و یا جنازه‌ای، خدا می‌داند چی؛ و یا صدای آسانسور وقتی که سرعت کم می‌کند، می‌ایستد، درش باز می‌شود، بعد بسته می‌شود و راه می‌افتد بالا یا پایین. هر از چند گاهی سگی پارس کوتاهی می‌کند، کسی می‌خندد یا عربده می‌کشد. اما همه چیز محو می‌شود، همه چیز به سرعت در زمزمه‌ی کم حجم و همیشگی کوچه گم می‌شود. این اطراف سکوت مطلق این شکلی‌ست.
البته، مواقعی هم هست که یکی ازسرودهای کلیسایی زِلِنکا را می‌گذارم پخش شود یا به یکی از «برداشت‌های» آندراس شیف از «کلاویه‌ی خوش‌آهنگ» گوش می‌دهم، یا آلبومی از اسپون، کارن دالتون یا ویک چسنات را می‌گذارم، اما بعد از چند میزان خاموشش می‌کنم تا دوباره سکوت حاکم شود، چون که می‌خواهم آماده باشم و دوست ندارم موقعی که او سر می‌رسد و پیدایم می‌کند حواسم پرت باشد.
راستش را بخواهید اگر آرام در نمی‌زد و در عوض با مشت به در می‌کوبید هم چندان تعجب نمی‌کردم، یا حتی ساده‌تر، اگر در را با لگد فرو می‌ریخت هم تعجبی نمی‌کردم، اما حالا که صدای در زدنش را می‌شنوم، برایم واضح است که فرقی هم نمی‌کرد آرام در می‌زد یا مشت می‌کوبید یا با لگد در را فرو می‌ریخت، منظورم این است که واقعاً هیچ فرقی نمی‌کند، نکته‌اش این است که عین روز برایم روشن است که خودش است، پس کی می تواند باشد؛ خودش، همانی که می‌دانم، و همیشه هم می‌دانستم که روزی سر می‌رسد.
تراژیک‌ترین شخصیت تاریخ همانی است که هم‌زمان دو کیفیت افتضاح در او به هم گره خورده‌اند. دو کیفیتی که در او با هم ترکیب می‌شوند حماقت بی‌انتها و خشم بی‌مرزند. شخصی -یک نویسنده‌ی مجار، در تبعید خودخواسته در سن‌دیگو- یک بار گفت که چنین شخصیتی خواه‌ناخواه در یکی از دوره‌های انفعالِ تاریخ از مجاری فاضلاب شهر بیرون می‌خزد. موافق نیستم، هیچ وقت در طول تاریخ چنین دوره‌ی انفعالی پیدا نمی‌شود که به قدر لازم طویل باشد. اگر هم که او در یکی از این مجاری فاضلاب تاریخی زندگی می‌کرده، تا حالا چندین و چند سال می‌شود که فرصتش را داشته، حتی چندین دهه، فرصت داشته آماده شود برای اینکه پرچم‌ها را بیفرازد، هم‌مسلکانش را پیدا کند، تحرکاتش را در جمع‌ها شروع کند و نشست‌های مخفیانه ترتیب دهد. او به ندرت تنهاست و همیشه ملبس به یکی از آن لباس‌های نظامی بی‌هویت است، ایده‌هایش یا با عقل جور در نمی‌آیند و یا اصولاً ناموجودند، چرا که ایده‌هایش چیزی نیستند جز اشکال جزمیِ نفرت، نفرت دلیل وجودی‌اش است، اصل هادی‌اش است، نفرتی است که به ابژه‌اش، به هدفش عمدتاً تنها اشاره‌ای محو می‌شود، علی‌رغم اینکه نفرت معمولاً کم و کسری برای پیدا کردن ابژه‌اش ندارد، چرا که ابژه‌ی نفرت از قضا نکته‌ی اصلی ماجراست و من این را بایستی خوب بدانم چون که من همان ابژه، همان هدفش هستم.
مثلاً فرض کن توی کافه‌ای نشسته‌ام و او سر می‌رسد. من «آناً» می‌فهمم که او «آناً» مرا از بین این جماعت انتخاب کرده. چشمانم آبی روشنند، لاغرم و قوزی، همین. هیچ نمی‌فهمم که چطور از روی همین‌ها می‌فهمد، از روی همین‌ها خیلی متقن به قطعیت می‌رسد که من همانی‌ام که دنبالش است اما خب شکی نیست که او برای یافتن ماها نوعی شهود دارد، برای یافتن ضعفا -می‌گویم ضعف از این جهت که ضعف، حدس می‌زنم، همان کیفیتی در من است که او را برآشفته می‌کند- سپس او می‌ایستد کنارم، و همه‌ی دور و بری‌ها هم تنش را حس می‌کنند، و جفتمان، هم من و هم او می‌دانیم که ماجرا چطور پیش خواهد رفت. واقعیت این است که فرقی نمی‌کند کجا باشم، مثلاً ممکن است توی ایستگاه قطار باشم و در سالن انتظار مرا پیدا کند، یا مثلاً در مغازه‌ای مشغول خریدم، چشمانمان به هم قفل می‌شوند و بعد دیگر برای هر کاری دیر است، یعنی برای من دیر است، که نگاهم را بدزدم، چرا که می‌دانم چی در پیش‌روست و ساده بگویم، ناتوانم از فرار. می‌دانم که فرارم مذبوحانه خواهد بود.
اگر می‌توانست کلماتی برای توصیف نفرتش پیدا کند لابد می‌گفت مشغول دفاع از خودش است، و از قضا در مقابل من احساس خطر می‌کند، علی‌رغم اینکه من آزارم به یک مورچه هم نمی‌رسد. او به باشگاه می‌رود، هنرهای رزمی، شب و روز تمرین می‌کند جوری که بعد از مدتی بدنش، به قول معروف، می‌شود یکپارچه عضله، بدون هیچ اضافاتی، پوستش صرفاً پوششی زینتی‌ست برای اندامش، بدون هیچ‌گونه زوائدی، و به چیزی غیر از همین عضله‌ی یکپارچه هم نیازی ندارد، چرا که بهتر است آماده باشد، این نکته را دور و بری‌هایش به او توصیه کردند، منظورم همان جماعتی‌ست که با هم باشگاه می‌روند، می‌روند تیراندازی، و می‌روند تمرین، بایستی آماده باشد چرا که دشمن آنجاست، حی و حاضر، دشمنْ هر چه هست نامرئی نیست. حتی می‌توان دشمن را نامید، تعریف و تبیینش کرد، او همه جا هست، اما به محض اینکه دست دراز کنی تا بگیریش -لااقل تجربه‌ی خودش این‌طوری‌ست- دشمن از لای آن انگشتانِ یکپارچه عضله، لیز می‌خورد، تاب می‌خورد، قسر در می‌رود و چیزی نگذشته غیب می‌شود و بعد دیگر چیزی توی آن مشتِ یکپارچه عضله باقی نمی‌ماند و بعد بایستی دوباره از اول شروع کند، جستجو کند، گوشه‌ای گیرش بیندازد، با مشتش دوباره و دوباره بکوبدش.
وقتی از او اسمش را می‌پرسند ترجیح می‌دهد که جواب ندهد چرا که حتی اگر هم، طبق تعریف رایجش، اسمی داشته باشد واقعاً اسمی ندارد چرا که نیازی به آن ندارد؛ او به کلی در نقش خودش و کارکرد خودش استحاله شده، در نفرتش، همین نفرتی که به واقع برای او اسم با مسمایی‌ست، تازه همه‌ی اینها به شرطی که الزاماً لازم باشد اسمی داشته باشد، و البته چیزی که عاشقش است این است که کلاً اسمی نداشته باشد، گمنامی بخشی از طبیعتش است، و همچنین میل به اینکه برای قتل به قدر کفایت سنگین‌وزن باشد، برای اینکه بتواند ضربه‌ی مهلک را بزند، تک‌ضربی کشنده که به دقت هدفش را یافته.
او خیلی رویا می‌بیند. ولی نه در مورد آن تک‌ضربه، بلکه بیشتر در مورد اینکه، اگر احیاناً شخص مورد نظرش را یافت، یحتمل او را بین انگشتانش له می‌کند و ازش گوشت چرخ‌کرده می‌سازد، البته نه آن جوری که کارگر کشتارگاه با خوک‌ها سر و کله می‌زند، یعنی نه آن‌جور تر و فرز، نه، بلکه بیشتر  شبیه قصابی که با گوشتش ور می‌رود، یعنی ور رفتن با نوعی لذتِ کسالت‌بار، جوری که دشمن درک کند، واقعاً درک کند که در آن تونل‌های زیرزمینی پیچاپیچ، در آن مجاری فاضلاب کثیف و تاریک چه‌ها بر او گذشته، سرگذشتش تا امروز چطور بوده، تا امروزی که او این‌چنین فرا رسیده، فرا رسیده که هدفش را، بزند و له کند. بیشتر رویاهایش این‌طوری تمام می‌شوند: صورت دشمنش راکه دیگر تبدیل به خمیری خونین شده کماکان با مشت می‌کوبد، کماکان می‌کوبد، می‌زند و می‌زند، ناتوان از توقف، و در عرق سردی از خواب می‌پرد، دهانش خشک، سرپنجه‌هایش آن‌قدر دردناک که مشکوک است شاید حتی کل ماجرا رویا نبوده.
به غیر از همین مشکل جزئی در کل خوب می‌خوابد. زندگی‌اش روی روال است، صبح‌ها سر موقع مشخصی بیدار می‌شود، و در موقع مشخصی هم شب‌ها می‌خوابد، آنها به او گفته‌اند که روش درست زندگی همین است، چون که این‌جور زندگی کردن یعنی عین خورشید زندگی کردن. او با خورشید هم بر می‌خیزد و هم می‌خوابد،روال زندگیش مطابق طبیعت است، و به همین دلیل این‌قدر خوب می‌خوابد -صرفاً رویاها گاهی مشکل‌سازند، نمی‌تواند با آنها کنار بیاید، اکثراً همان رویای له کردن صورتی زیر مشت‌هایش، همان صورتی که در جستجویش است تا در زندگی واقعی هم لهش کند، تنها مشکلش این است که دهانش خشک می‌شود و سرپنجه‌هایش دردناک.
عاشق این است که یکی‌شان را گیر بیاورد. مقابلش می‌ایستد، تمام قد، جوری که نشان دهد چقدر از حریفش بزرگتر است، تجلی قوای حیوانی در مقابل جوجه‌ی نحیفی که تنگی نفس دارد، طوفانی مقابل شبنم، و فوق‌العاده است آدم بداند که مظهر قدرتِ متفوق است در حالی که حریفش یک کرمِ نالانِ حال‌بهم‌زن.
ولی او گیرش نمی‌اندازد، و این همان چیزی‌ست که به نظرش غیر قابل فهم است. همه چیز مهیاست، همه‌ی شرایط، او جستجویش را انجام داده، طعمه‌اش را شناسایی کرده، گذاشته دنبالش، در گوشه‌ای گیرش انداخته، و خودش هم که آنجاست با تمام نفرت و قدرتش -و او، همان مردک دیلاقی که قرار است خرد و خاکشیرش کند، چرخش کند، و تازه، خیلی آرام قرار است چرخش کند، نه مثل کارگر کشتارگاه بلکه مثل قصاب- علی‌رغم اینها آن مردک موفق می‌شود از لای مشت آهنینش لیز بخورد بیرون، سر بخورد، دود بشود و برود هوا. پس فقط نفرت نیست که درونش به کار افتاده، بلکه خشم هم هست، مثل کوسه‌ای قاتل در تلاش برای شکار یک پروانه‌-ماهی: قوا زیادی بزرگ، طعمه زیادی کوچک.
حالا نفرتش با تمام قوا بر علیه ضعف بسیج شده؛ دیگر دنبال دشمنش نیست بلکه هدفش ضعفی‌ست که درون خودش است؛ او ضعف را به عنوان دشمن اصلی خودش شناسایی کرده و از حالا به بعد در همه چیز ضعف را رصد می‌کند، نه صرفاً در دشمنش، بلکه فی‌الواقع در همه چیز، لذا احساس می‌کند موظف است که کله‌ی آن شاخه گل را قطع کند، جمجمه‌ی سگی ولگرد را بپکاند، جمجمه‌ی بچه‌ی کولی بی‌سر و پا را، بچه‌ی سیاه بی‌سر و پا، آسیایی زرد بی‌سر و پا. بعد از مدتی هر بار که به دشمنش فکر می‌کند در عوض ضعف خودش را می‌بیند، ضعفی که به هم می‌ریزدش، روانش را به هم می‌ریزد، و خودش نمی‌فهمد چطور ممکن است که بتواند گل، سگ ولگرد، بچه‌ی زرد، بچه‌ی سیاه، و بچه‌ی کولی را نابود کند، اما خودِ ضعف از زیر شستش در می‌رود، به سادگی از دستش فرار می‌کند؛ او نمی‌داند چه جوری سفت بچسبدش، چه جوری خردش کند.
به وفور میلی درش زبانه می‌کشد، میل به گرد و خاک کردن. پس شروع می‌کند چیزها را بشکند، چیزها را پاره پاره کند، مهم نیست کجا باشد، ممکن است در همبرگرفروشی مک‌دونالد باشد، ممکن است در یک جشن تولد، در سینما مشغول تماشای پورن، مهم نیست کجا، وقتی این حال بر او غالب می‌شود نمی‌تواند خودش را مهار کند، در چشم به هم زدنی جنی می‌شود، همه چیز را می‌شکند، هر چیزی را که دم دستش باشد خرد می‌کند. بعدش یا متوقفش می‌کنند، یا نمی‌کنند، ممکن است مامورها دستگیرش کنند یا مامورها دستگیرش نکنند، در هر حال سر سوزنی فرق ندارد، او به تدریج آرام می‌شود و فقط به یک چیز فکر می‌کند، به اینکه نمی‌تواند آن چیزی را که از همه برایش منفورتر است را پیدا کند، و این روانش را به هم می‌ریزد. ولی در هر حال آنها او را درک نمی‌کنند.
می‌گویند او سرگرمی و تفریح دوست ندارد و این درست نیست، و همین‌طور از فرهنگ و هنر هم بدش نمی‌آید. فیفتی سنت و نشنال راک دوست دارد، موسیقی کانتری و هوی متال، مخصوصاً وقتی که گیتارها جیغ می‌کشند و خواننده بی‌برو برگرد می‌زند به هدف، صدایش درست می‌نشیند روی نتِ وجدی جنون‌آمیز و نعره‌ی مرگ را سر می‌دهد، و علاوه بر این تربیت جسم را هم دوست دارد، در باشگاه، چرا که بدن هم نظام خودش را دارد، فهم این نکته ساده‌ست، کافی‌ست به یونانیان باستان نگاه کنید.
به او می‌گویند که تقصیر غربتی‌هاست، غربتی‌هایی که خزیده‌اند داخل تا سهم تو را اشغال کنند و فضای تنفست را بگیرند، و او هم باور می‌کند، جر و بحث نمی‌کند، اما واقعاً نمی‌فهمد چرا این‌همه وقتشان را سر این موضوع تلف می‌کنند وقتی که همه می‌دانند اصل ماجرا چیست، قضیه‌ی ضعفا و ننرهاست، آنها سیب گندیده‌ای هستند میان صندوقی میوه‌ی سالم، و وقتی تکلیف‌شان یکسره شود بالاخره نظم و نسق بر می‌گردد،  بازگشت به طبیعت، راحت و ساده، عین اینکه -فکر می‌کند، البته در صورتی که بتواند افکارش را مرتب کند- عین اینکه بخواهی محیط زیست را از کثافات پاک کنی، همان‌قدر لازم است، هیچ جور دیگری نمی‌شود قضیه را توضیح داد، وقتی با رفقایش هست ماجرا را همین‌جوری می‌بینند که البته این مختصر و مفیدترین شکل توضیحش است، تقریباً با نگاهی شبیه یک دانشمند محیط زیست تراز اول. اما بیشتر اوقات حال و حوصله‌ی شوخی و خنده ندارد. اهل این حرف‌ها نیست.
هیچ کس هیچ وقت در موردش چیزی نمی‌نویسد، اشاره‌ای بهش نمی‌کنند. به درستی فکر می‌کند که او از آن قماش جالبی نیست که روزنامه‌ها در موردشان می‌نویسند. کسانی که جالبند یا از مجرمینند و یا خل و چل، و او هیچ کدام از اینها نیست، او واقعاً اسمی ندارد، پدری ندارد، پدربزرگی ندارد، و گذشته‌ای هم ندارد، چرا که گذشته‌اش صرفاً نوعی سوگواری‌ست درون گذشته، و بد جوری توی آن گذشته گم شده، همه چیز به نوعی همین‌طور است، شبیه پا گذاشتن به درون موج درست در لحظه‌ای که موج پس می‌کشد؛ لحظه‌ای پایت آنجاست، لحظه‌ای بعد برای همیشه ناپدید شده. و ماجرای او هم دقیقاً همین است، چون که گِلش از حال حاضر نیست، متعلق به لحظه‌ی حال حاضر نیست، اینجا جایی ندارد، و همچنین در زمان نیز جایی ندارد، درست که به قضیه فکر کنی، در مکان هم جایی ندارد، ببین، چه کسی می‌تواند بگوید او مال کجاست؟ شاید تگزاس؟ مجارستان؟ دلتای دانوب در رومانی؟ آفریقای جنوبی؟! سوریه؟! اسلو؟! پس کجا؟ نمی‌توان او را این اطراف یا آن اطراف پیدا کرد، چون که، ممکن است عجیب به نظر برسد، اما هیچ نقطه‌ای روی زمین نیست که او بتواند بگوید اینجا خانه‌ام است -یک‌جورهایی او همه جا هست. البته که اسمی برایش موجود نیست، گذشته‌ای متصور نیست، هیچی، صرفاً عضله‌ای که با نفرت پمپاژ شده. ولی تا وقتی که هر گونه نمودی از ضعف در این دنیای مفلوک باقی مانده باشد، امثال او هم وجود خواهند داشت.
درست است، این ضعفا هستند که اصل مشکلند و باعث خشونت.
و این نوع ضعف هیچ ارتباطی، کوچکترین ارتباطی با ضعفِ خودش ندارد، و بگذارید اصلاً اسمش را ضعف نگذاریم، اسمش را بگذاریم حساسیت، بگذاریم قریحه، به نوعی روح حساس او محصول همان استثمار نامتناهی‌ست که درکش از وجود را می‌سازد، یعنی، وجود خودش! هیچ کسی، و همین‌طور خودش، نگفته که او و امثال او به میل خودشان می‌خواهند بی‌نام باشند، می‌خواهند خارج از مکان و زمان باشند، و البته او و امثال او هیچ‌وقت چنین چیزهایی نخواسته‌اند، یا او حتی نخواسته تمام روز را در باشگاه بگذراند، حتی یک لحظه هم چنین چیزی را نخواسته، و حتی، همین‌طور که فهمش شکل گرفت و عقل‌رس شد، هیچ تمایلی هم نداشت که تبدیل شود به یک غول بیابانی عضلانی که با رژیمی از نفرت محض زنده مانده، یا تبدیل بشود به کسی که این جور چیزها برایش مهم باشد، و حالا باید به یونانیان باستان ارجاع بدهد که آخر سر واقعاً چرا شده شبیه همینی که هست، چرا شده همینی که هست، چرا این‌قدر در مورد ضعفا نظرات تند و تیزی دارد چون تا حالا که هیچ کسی پشیزی برای‌شان ارزش قائل نبوده، واقعاً هیچ کس، مطلقاً هیچ کس، از قدیم آنها روی سرشان خراب شدند و الآن هم روی سرشان خراب می‌شوند و از الآن به بعد هم وضع به همین منوال خواهد بود، البته، اگر داریم راجع به ضعفا حرف می‌زنیم، فهم این نکته نیاز به هوش خاصی ندارد، فهم اینکه ضعف اساس وجود این موجود است، این موجود بی‌نام، بی‌ریشه، مغضوب همگان، مطرود به سایه‌ها، چون که در حقیقت این ضعفا نیستند که ضعیفند، بلکه اوست که ضعیف است! و او کاملاً آمادگی‌اش را دارد که این حقیقت را با چاقوی ضامن‌دارش حکاکی کند و یا گوش هر کسی که مایل است در موردش بشنود را با سرب داغ پر کند چرا که وضعیت واقعی این‌طوری‌ست که در طول تاریخ هر بار و همیشه او و امثال او بازندگان واقعی بوده‌اند، نه آن جانوران کثافتِ ناقل مرض، همان‌هایی که او در تنفرش نسبت به آنها کاملاً محق است، چون که او، که بیشتر از هر کسی با ضعف آشناست، این‌قدر شجاعت دارد که اینها را هر زمان و به هر کسی که لازم بود بگوید، قبول، او یک توده‌ی بی‌ریخت عضله است، گولاخ، گنده لات، پهلوان و قهرمان، مفلوکانی که ادای ضعف را در می‌آورند با دیدنش می‌لرزند، ولی واقعیت این است که اوست که ضعیف واقعی‌ست، روح حساس واقعی‌ست، مطرود واقعی، همانی که با طلسم شومی در طول تاریخ به همین وضع می‌ماند و او اعتراف خواهد کرد که بعضی اوقات که تنها در بیغوله‌ای کثیف ولش می‌کنند تقریباً می‌شکند، همان جاهایی که -از قضا به تازگی هم برایش این اتفاق افتاده- به سختی می‌تواند طریق خورشید را دنبال کند و آنجا دراز می‌کشد، ناتوان از خوابیدن و مچ خودش را می‌گیرد که دارد بهش فکر می‌کند، به ضعف خودش، به روح حساس خودش، به آسیب‌پذیری خودش و فکر اینکه باید چاره‌ای بیندیشد برای این ماجرا، اینکه باید، فی‌الواقع، باید آنها را نابود کند، آنهایی که می‌خواهند کلکش بزنند، می‌خواهند جایش را بگیرند، نقشش را از او بدزدند، منظور همان مگس‌های کثیف و ریزی‌اند که از ضعف به عنوان نقاب استفاده می‌کنند، نق‌نقوهایی که ادای ضعف را در می‌آورند نابود کند، انگل‌ها، و یک بار برای همیشه قضیه را حل و فصل کند، معنی‌اش این است که بایستی بیفتد دنبال‌شان، دوباره شکارشان کند، ولی این بار کارش را درست انجام دهد، با هدفی مشخص، با دید بسیط، به قصد پیدا کردن مخفی‌گاه‌هایشان، تا اینکه ضعفای واقعی و ارواح حساس واقعی بالاخره از تاریکی بیرون بیایند، بیایند زیر نور خورشید، برسند به جایگاهی که استحقاقش را دارند، و نامی که لیاقتش را دارند به دست بیاورند؛ جستجو، شکار، آنها در کدام طبقه‌ی تاریک و چرک از کدام ساختمان مخروبه، پشت کدام درِ تاریک و چرک از ترس لوله شده‌اند، منتظر فرصت برای استثمار کسی که استثمارنشدنی‌ست -یعنی، او- چرا که جستجو و شکار برای او کاری ندارد، پس کافی‌ست او کمر راست کند و تمام قد بایستد و پیدایشان کند، به همین سادگی، در کمتر از چند لحظه پیدایشان می‌کند، در یک کافه، در سینما، یا در یک ایستگاه قطار، و پیشاپیش آن ساختمان شش طبقه و پله فرار قراضه‌اش را تصور می‌کند، ورودی مچاله‌اش و راه‌پله‌ی مچاله‌اش را می‌بیند، او با آسانسور نمی‌رود و در عوض پله را انتخاب می‌کند، و هنوز نرسیده مقر دشمنش را پیدا می‌کند، بی‌صدا از لای درها می‌گذرد تا به دری می‌رسد که رویش شماره‌ی ۶ خورده، و مهارت خاصی هم نمی‌خواهد، او حتی از بوها هم تشخیص می‌دهد از بس که بوی گند می‌دهند، پس آنها را حتی بین هزاران هزار هم پیدا می‌کند، اینطوری‌ست که حالا نوبت یک کدام‌شان است، و او یک جورهایی می‌تواند صدایش را بشنود که از ترس پشت در لوله شده، یک جورهایی حتی صدای نفس کشیدنش را هم می‌شنود و البته او ولش نمی‌کند، چرا که امثال او هستند که همه چیز را ویران کرده‌اند، و از حالا به بعد جایشان را به بازندگان راستین خواهند داد، بازندگان راستنی که نبایستی به تقلبی‌ها رحم کنند، بلکه بایستی کله‌هایشان را بکوبانند چرا که این تنها چیزی‌ست که لیاقتش را دارند، آنها فرومایگانند، شبیه موش‌های جوب، و موش‌ها هم ناقل مرضند.
نکته‌ی عجیب این است کهتا او به این نقطه می‌رسد قوایش ته می‌کشد. لحظه‌ای آنجا می‌ایستد و سپس تقریباً مستاصل می‌شود. از خدا می‌خواهد که در را با لگد پایین بیاورد اما حتی نمی‌تواند دست‌هایش را تکان بدهد. او گولاخ است، گنده لات، پهلوان و قهرمان – و مبهوت است از استیصال خودش. به خودش دلداری می‌دهد که این‌طوری ادامه پیدا نمی‌کند، این استیصال فقط یک لحظه است و بعد می‌گذرد. و واقعاً هم احساس می‌کند قوای زندگی قطره قطره دوباره درش جمع می‌شود. انگار با درکی جدید از این سازه‌ی عضلانی بیدار می‌شود. یکی-دو لحظه که بگذرد دیگر حتی این ایراد فنی مختصر را به یاد هم نخواهد آورد.
او مقابل درِ شماره‌ی ۶ می‌ایستد و خودش را می‌بیند در حالی که به خودش می‌گوید: باید کاری می‌کردم. بایستی از خودم دفاع کنم. خیلی ساده، بایستی خودم را به او برسانم. چون که من بدون جنگ تسلیم نمی‌شوم. راه افتادم که پیدایش کنم. کاویدم و پیدایش کردم. ساختمانی که در آن به انتظار مخفی شده بود را پیدا کردم، ورودی را جُستم، پله‌ها را بالا رفتم تا به طبقه‌اش رسیدم. می‌دانم در کدام آپارتمان است. همین یکی. و این هم درش است. شماره‌ی ۶.
دستم را بالا می‌آورم – می‌توانم در بزنم.
اما همین که در بزنم برایش کافی‌ست.

کاشان

چند بار اخیری که آمده‌ام دریا گربه را سپرده‌ام به پدرم. این سری هم همین کار را کردم. آن خانه را دوست دارد. دوست هم نداشته باشد انگار آنجا آرام است و سازگار با محیط. دلایلش هم عجیب نیست. آنجا خانه‌ی اول گربه‌ام است. اولین روزی که گرفتمش آمدیم آنجا. حتی جعبه‌ی توالتش را هم گذاشتم کنار اتاق خودم. قصد داشتم که توی اتاق خودم نگهش دارم. حداقل به مدت چند هفته. به پدر و مادرم هم دروغ گفته بودم که گربه‌ی دوستم است، دوستم رفته چین و چند هفته دیگر برمی‌گردد و گربه را می‌گیرد.

واقعاً هم دوستی داشتم که می‌رفت چین و «جنس» می‌آورد. دوست دوران دبیرستانم بود. هنوز هم هست ولی خب نمی‌دانم چطوری‌ست که دوستی‌ها «بی‌معنی» می‌شوند. حرفی باقی نمی‌ماند. چند ماه یک بار دوستم بهم زنگ می‌زند و طلبکار است که چرا خبری ازم نیست و چرا تحویلش نمی‌گیرم. متنفرم از اینکه مردم ازم طلبکار باشند بابت این چیزها. رفیقم هم دیگر چین نمی‌رود. مدتها قبل از گرانی دلار و تلاطمات اقتصادی کشور به این نتیجه رسید که فایده ندارد. می‌رفت چین لوازم ورزشی تقلبی می‌خرید و اینجا می‌فروخت. آدیداس های کپی، نایک، راکت پینگ‌پونگ، مایو. دیگر نمی‌رود. نمی‌دانم چه کار می‌کند. زن هم دارد. اما بچه ندارند. یکی-دوباری که دعوتشان کردم خانه‌ام زنش با گربه‌ام بازی می‌کرد و من هم به دوستم سیخونک می‌زدم که باید برای زنت گربه بگیری. رفیقم هم می‌گفت نه. انگار موضوع مهمی بود. می‌گفت گربه بگیرم دیگر مرا تحویل نمی‌گیرد. منطقش را نمی‌فهمیدم. اما شاید هم درست می‌گفت. بهرحال گربه جای خیلی چیزها را پر می‌کند.

بنظرم گربه زندگی پدرم را هم پر می‌کند. یعنی مواقعی که سفرم گمانم پدرم هم خوشحال است که گربه پیشش می‌ماند. جدای از تاریخچه‌ی آن خانه، گربه به دلیل دیگری هم خانه‌ی پدرم را دوست دارد: چون شلوغ پلوغ است و گربه‌ها عاشق اینجور فضاها هستند. پر از سوراخ سمبه‌های بکر برای قایم شدن. پدرم مدعی‌ست که کارهای گربه را به دقت انجام می‌دهد اما نازش نمی‌کند. «نمی‌تونم مثل تو از اون کارا کنم.» اینها را که می‌گفت گربه را بغلم فشرده بودم و انگشتهایم را فرو کرده بودم لای پشمهایش. گربه هم چارچنگولی آویزان شده بود بهم. بنظرم که پدرم دروغ می‌گوید و دیده‌ام که وقتی فکر می‌کند کسی نمی‌بیندش کله‌ی گربه را ناز می‌کند. بهرحال خوب است که با همند. هم خیال خودم راحت است و هم برای پدرم خوب است. موضوع اسباب و اثاث هم هست. گربه بهرحال چنگ می‌زند و کسی که گربه دارد این را پذیرفته که اسباب و اثاثش کمی پاره پوره‌اند. من این را پذیرفته‌ام. اثاث خانه‌ی پدرم هم که کلاً پاره است و این هم چندان ربطی به گربه ندارد، قضیه مربوط به کهنگی‌ست، مربوط به گذر عمر و مربوط به پول خرج نکردن. چند ماه پیش گربه را پیش آشنایی گذاشته بودم و برگشتنه دیدم که زده صندلی‌ها را داغون کرده. خیلی خجالت کشیدم. خانه‌ی پدرم از این مشکلات خبری نیست.

آن شبِ آخر هم گربه فهمیده بود که دارم می‌روم سفر. اخاذی عاطفی می‌کرد. قایم می‌شد. بعد که پیدایش می‌کردم می‌چسبید بهم و هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمد. دل‌غشه. دلم می‌خواست می‌شد بگذارمش توی چمدانم و با خودم ببرمش. پدرم هم برایمان باقلاپلو درست کرده بود. برای من و دوست‌دخترم. جفت‌مان هم حسابی گشنه‌مان بود و دست‌پخت پدرم هم معمولاً تعریفی ندارد اما آن شب خوب شده بود. راستش خودم باقلاپلو را دم کردم. خودش برنج دم کردن بلد نیست. غرترین قابلمه را برداشته بود، درش کیپ نمی‌شد و می‌خواست آن تو باقلاپلو را دم کند. این اصرارها را نمی‌فهمم. قابلمه‌ی سالم‌تر هم داشتیم اما مرضش این است که فقط با همان قابلمه‌ی غر برنج دم می‌کند. گیر دیگرش هم این است که شعله را می‌گذارد روی نیمه و بعد قابلمه را می‌گذارد روی شعله‌پخش کن. روش‌های من‌درآوردی. البته دوست دارد که کمکش کنم. یعنی دوست دارد که من آشپزی کنم و آن شب هم باقلاپلو را سپرد دست من. از اعماق کابینت یک دم‌کنی پیدا کردم، درِ قابلمه را چپاندم تویش و اینجوری سعی کردم مانع فرار بخارهای برنج بشوم. بعد هم تذکر دادم که کسی درِ قابلمه را باز نکند. مخاطبم هم پدرم بود و هم دوست‌دخترم. جفتشان هنوز به این فهم نرسیده‌اند که آن بخارات ارزشمندند و نبایستی مثل هول‌ها دم به دقیقه درِ قابلمه‌ی برنج را باز کرد. توضیح این چیزها هم فایده ندارد. چون موضوع چیزی‌ست که اساساً نامرئی‌ست، منظورم بخارات قابلمه‌ی برنج است، ملموس نیست و خب آدم پیر می‌شود تا بخواهد دم کردن برنج و الزاماتش را یاد اینها بدهد. لذا راه راحت‌تر را انتخاب کردم: تشر زدن. یکی-دوبار هم حین دم کشیدن برنج آمدم و دور و بر قابلمه سرک کشیدم تا مطمئن شوم که کسی به در قابلمه دست نمی‌زند.

انصافاً هم باقلا‌پلوی خوشمزه‌ای شد. گوشتش هم لذیذ بود. پدرم گفت مال سراب است. این گوشتها را یکی از شاگردان سابقش چند ماه یک‌بار می‌آورد. دوستش دارم. دوست که نه، اما مرد محترمی‌ست. همین که بعد از این همه سال هنوز به استاد سابقش سرمی‌زند جالب و ارزشمند است. الآن هم دوره‌ایست که پدرم بیشتر از هرچیزی معاشر لازم دارد. پادزهر تنهایی. چون من که نیستم. یا سفرم و سفر هم نباشم بی‌حوصله‌ام. معاشر خوبی نیستم. بروم پیشش هم دوتایی می‌نشینیم پای ماهواره. من سرم توی موبایلم است و هر از گاهی سوال پرت و پلایی می‌کنم که یعنی حواسم هست و دارم ماهواره می‌بینم. او هم می‌فهمد، پیر هست اما احمق که نیست. می‌فهمد که دل به کار نمی‌دهم، دل به معاشرت نمی‌دهم. چند بار هم سعی کردم بحثی بین پدرم و دوست‌دخترم را جرقه بزنم. چه می‌دانم راجع به تاریخ اسلام و تشیع و قرآن حرف بزنند. هی گفتم که فلانی فلسفه خونده‌ها، خیلی مطلعه. منظورم دوست‌دخترم بود. منتها او هم یکی دوبار دم به تله داد و بعدش یاد گرفت. می‌رود توی اتاق و اینستاگرامش را نگاه می کند. با این وضعیت معلوم است که شاگردِ سرابی بنظرم اسوه‌ی محبت و شرافت است. من هم سعی می‌کنم هوایش را داشته باشم. چطوری؟ مثلا هربار زنگ می‌زند اصرار دارم که «آقای دکتر» خطابش کنم. دکترهای مهندسی این را دوست دارند چون در جامعه کمتر دکتر خطاب می‌شوند. خود من یکیش. شما مرا آقای دکتر خطاب کنی لبخندی روی لبانم نقش می‌بندد، ناحیه‌ای حساس از ایگوی نیازمندم را قلقلک داده‌ای، قلقلکی لذتبخش. شاگرد سرابی هم قطعاً مستثنی نیست.

یا مثلاً پیارسال که می‌خواستم قالی بخرم سپردم به همین شاگرد سرابی. چون برادرش و برادرزاده‌اش توی کار فرشند. توی خودِ خودِ بازار. من هم به آنها سپردم که فلان چیز را می‌خواهم. علاقمندی‌ام به فرش تازه بود و هنوز نپخته بود. مثلا هر مهندسی که شیفته‌ی نظم هندسی است سپردم که «ماهی تبریز» می‌خواهم. به مرور پشیمان شدم. چیزی که دوست داشتم طرح‌های قدیمی‌تر ماهی بود که کمیاب بودند و بسیار گرانقیمت. جدیدی‌ها را دوست نداشتم. ترنجِ وسطِ فرش هفت لایه حاشیه داشت. بهش می‌گویند «هفت متن». قدیم‌ترها «پنج متن» کار می‌کردند که بیشتر به ذائقه‌ی من سازگار بود. مضاف بر اینکه خودِ ترنج در ماهی‌های جدید زیادی گنده بود. اگر معیار تناسباتِ هندسی‌ست چنین چیزی مردود بود. رفته رفته از ماهی تبریز زده شدم.

تقریباً ناگهانی چیز دیگری هم فهمیدم: ماهی تبریز بنوعی نماد نوکیسگی تهرانی‌ها بود. یاد اقوام دوری افتادم که ۱۲ متری ماهی پهن بود کف خانه‌شان. مبل‌های استیل زشت. طلایی. فرش‌های کرم‌رنگ. پیازی. من بچه بودم و یادم نیست به چه مناسبتی رفته بودیم خانه‌شان. شکلات «افتر ایت» تعارف می‌کردند. امان از آن لبخند گه‌شان. لبخندی که محصول تمتع و شکم‌سیری‌ست. هرچه بیشتر اینها یادم می‌افتاد از ماهی تبریز دورتر می‌شدم، تقریباً منزجر می‌شدم. اینجاها بود که با فرش بیجار آشنا شدم. به برادرزاده‌ی مردِ سرابی سپردم که علاقمند بیجارم. قرار بود یک روز بروم بازار و با هم برویم و گزینه‌ها را نشانم بدهد. این کار را نکرد. در عوض یک روز با چند تخته فرش آمد خانه‌مان که یکی‌شان را انتخاب کنم. تقریباً توی عمل انجام شده قرارم داد. اما خب نمی‌شد ازش نخرم چون فامیل آقای سرابی بود. آقای سرابیِ شرافتمند که حرمت استادش را در ایام پیری نگه می‌دارد. اینطوری شد که دو تخته قالیچه ازش خریدم. با اکراه. البته چیزهای بدی نبودند. اما اگر زمان به عقب برگردد و با سلیقه‌ی فعلی‌ام آنها را نمی‌خرم.

دو هفته پیش قبل از سفرم که رفته بودم بازارگردی یک قالیچه‌ی کاشان کهنه پیدا کردم. همانی بود که ماه‌ها بود آرزویش را داشتم. لچک ترنج ساده اما رنگها مرده. تناسبات جور. چاره‌ای جز خریدش نداشتم. بماند که کف خانه‌ام سرامیک سفید است، یعنی نامناسب‌ترین کفپوش برای فرشهای با ته‌رنگ قرمز. اما با همه‌ی این حرفها قالیچه‌ی کهنه خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم جای خودش را توی خانه پیدا کرد. گربه هم سریع رفت رویش ولو شد. بنوعی قالیچه را «مال خودش» کرد. مهر تاییدی بود که این قلم جنسِ جدید می تواند به خانه «اضافه» شود.

آنهمه پاسداری از قابلمه‌ی غر نتیجه داد. باقلاپلو خوب دم کشیده بود. پدرم هم چند بار گفت ببخشید گوشتش کمه و بعد هم غذایش را کشید و رفت پای تلویزیون. سریال کره‌ای. من هم زیاد خوردم. انگار پیشاپیش می‌خواستم ذخیره‌ای از غذای ایرانی داشته باشم و اینطوری چند هفته دریا را سپری کنم. چند ریشه گوشت هم به گربه دادم اما فهمیده بود که شب مسافرم و اشتهای همیشگی‌اش را نداشت. وسطهای شام هم دوباره غیبش زد. رفته بود در تاریکی‌های اتاق خواب پدرم. بوی آنجا را دوست دارد. نمی‌دانم بوی چیست. انبوهی رخت و لباس کهنه. موکت مستعمل. خودِ پیری. دوست دخترم هم کمی بعد رفت. خاطرم نیست آن شب هم دعوا کرد یا با خیر و خوشی از هم جدا شدیم. بهتر که یادم نیست. یعنی راستش تازگی‌ها خیلی چیزها یادم می‌رود. اوایل ناراحت بودم اما بعد نظرم عوض شد. فراموشی نوعی مکانیسم دفاعی‌ست. ذهن آدمیزاد اینقدر پیشرفت کرده که چیزهای نامطبوع را خودبخود قرنطینه می‌کند. نسیان. هر چه به رفتنم نزدیکتر می‌شدیم گربه پنهان‌تر می‌شد. آخرین بار دیدم رفته کنج اتاق سابق برادرم که حالا انباری شده. پر از کتاب، یک تردمیل، یک تختخواب دو نفره که مال والدینم بود. آنجا پیدایش کردم. بین گوشهایش را را نوازش کردم و گفتم زود برمی‌گردم. مطمئن نیستم فهمیده باشد. اما چاره‌ای نداشتم، اسنپم آمده بود، زدم بیرون.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • تایلر چند روز پیش آلبوم جدید داره دارم گوش می‌دم و بنظرم دوست دارم و نکته‌شو می‌گیرم اما مطمئن نیستم دوست داشتنم وا… twitter.com/i/web/status/1… 1 day ago
  • @sonowhatisit بدتر از صحافیش طراحی جلدشه :)))) 1 day ago
  • @sonowhatisit صحافیش واقعا بده. چندین نفر این رو گفتن. ورق ورق میشه. 1 day ago
  • RT @oonparande: همه‌مون گاهی می‌شینیم درمورد شخصی، عقیده‌ای، رفتاری لغُز میگیم، مسخره‌بازی درمیاریم ولی کیا رو برنمی‌تابم،متنفرین و رگ‌گردن… 2 days ago
  • RT @Animmina218: خب، بالاخره بعد از چند ماه پیگیری «میدان جوانان سابق» مجوز اکران گرفت. از 18 خرداد در سینمای هنر و تجربه. بالاخره قصه ما ه… 2 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,196,473 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: