کیش

روزی که داعشی‌ها حمله کردند پرواز داشتم به سمت کیش. برای یک دوره‌ی «ایمنی در دریا» ثبت‌نام کرده بودم. مدرکش را لازم دارم چون ممکن است در آینده پیشنهادی برای یک ماموریت کوتاه روی دریا داشته باشم. سالها پیش که انگلیس بودم هم این دوره را گذرانده بودم منتها اعتبار مدرک سه سال است و مدرک قبلی‌ام یکی-دو سال پیش منقضی شد. این دوره‌ها گران هستند و عمدتاً شرکتها نفرات‌شان را می‌فرستند برای این جور دوره‌ها و هزینه‌شان را هم می‌دهند. منی که مقاطعه‌کار هستم هزینه‌ی این جور چیزهایم بر عهده‌ی خودم است. اولش کمی مردد بودم که ثبت‌نام کنم یا نه اما بعد با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم اگر چند هفته‌ای بروم دریا از لحاظ مالی می‌صرفد که دوره را ثبت‌نام کنم.

هم‌کلاسی‌ها روز اول فهمیدند که من «آزاد» ثبت‌نام کرده‌ام و سریع سوال بعدی‌شان این بود که پولش چقدر است. گفتم دو و خورده‌ای و همه‌شان سوت کشیدند و بعد به چشم یک مرفه بی‌درد نگاهم کردند. کمی بعد نگاهشان عوض شد: کسی که «خیلی» متخصص است چون برای خودش کار می‌کند. حوصله نداشتم که توضیح بدهم آنقدرها هم وضعم خوب نیست. دوست ندارم در مورد مسائل مالی زندگیم با آدمها و به‌خصوص غریبه‌ها صحبت کنم اما انگار قیافه‌ام جوری‌ست که سریع ازم این‌جور چیزها را می‌پرسند. هم‌کلاسی‌ها عمدتاً نفرات سکو هستند. از اینهایی که دو هفته روی آبند و دو هفته مرخصی. بیشترشان دیپلمه و یک نفرشان مهندس. روز اول زنی که کمک‌های اولیه درس می‌داد شغل و مدرک تحصیلی‌مان را پرسید. من اولین نفر بودم. مطمئن نبودم که بقیه آنچنان تحصیلاتی ندارند اما همین‌طور شهودی تصمیم گرفتم نگویم دکترا دارم. شغلم را هم سربسته گفتم: کار مهندسی می‌کنم و مدرس دانشگاه هم هستم. بعد که معرفی‌ها تمام شد فکر و خیالی شده بودم که حالا بقیه راجع بهم چی فکر می‌کنند. دوای این خیالات اعتماد به نفس است. گاهی دارم و گاهی ندارم. اما خیلی غریزی موقعی که نوبتم شد روی نیم‌تنه‌ی پلاستیکی عملیات احیا و تنفس مصنوعی انجام بدهم خیلی «مردانه» برخورد کردم. سناریو را با صدایی «کلفت» تقریباً فریاد زدم و موقع فشارهای متناوب قفسه‌ی سینه‌ی مجروح فرضی بلند بلند شمارش می‌کردم؛ یک، دو، سه، تا سی شماره باید ادامه می‌دادم اما مدرس سر شماره‌ی هشت متوقفم و کرد و گفت عالی‌ست آقای مهندس و هم‌کلاسی‌ها هم گوشی دست‌شان آمده بود: این یارو نره. از قصد شلوار پارچه‌ای پوشیده بودم و پیراهن گشاد چرکم را هم انداخته بودم روی شلوارم. موهایم را هم که چند هفته‌ایست کوتاه کرده‌ام و خلاصه تصویرم کاملاً منطبق بود با یک مهندس موفق جنگنده. بعد از نهار هم یکی از هم‌کلاسی‌ها آمد و کمی دیگر تخلیه‌ی اطلاعاتی‌ام کرد اما این‌بار با احترام، کاملاً واضح بود که دوست دارد جای من باشد و البته من بهش نگفتم که از قضا من هم دوست دارم جای او و یا هر کدام دیگر از رفقایش باشم.

چهارشنبه بعد از ظهر رسیدم کیش. از قصد پرواز وسط روز را گرفتم. دیگر متوجه شده‌ام که دوست ندارم «در تاریکی» وارد شهری غریب بشوم. مضاف بر اینکه برای این‌جور برنامه‌ها یا ماموریت‌ها حتماً از روز قبل سفر می‌کنم. یک روز به خودم فرصت می‌دهم تا با محیط وفق پیدا کنم. البته اینها مزایای زندگی نسبتاً بی‌شکلم هم هست: وقتم باز است و نباید برای نصف روز مرخصی پیچ و تاب بخورم و از مافوقی خواهش و تمنا کنم و فلان. جوری به این زندگی عادت کرده‌ام که تصور زندگی کارمندی و یا تصور زندگی دوستان کارمندم برایم غیرممکن شده و البته این به این معنی نیست که زندگی‌ام خیلی خوش می‌گذرد اما به هر حال مطمئنم اگر کارمند تمام وقت «موسسه‌ای» بودم زندگی‌ام از اینی که هست هم نکبتی‌تر می‌گذشت.

چهارشنبه قبل از غروب رفتم دریا. مایوی اسلیپ خودم را پوشیده بودم. منتها حدس زده بودم که شاید فضا پذیرش آن مایوی «تنگ» را نداشته باشد و لذا از توی کمد اتاق یک مایو که اندازه‌ی یک گونی برنج بود هم محض احتیاط برداشته بودم. یحتمل مایوی پسرعمه‌ام بود چون خانه‌ی عمه‌ام اینها در کیش مستقر شده بودم. اولش می‌خواستم هتل بگیرم منتها قیمتها نجومی بودند. شبی ۲۰۰ یا ۳۰۰ تومان. ارزانتر‌ها هم که از ریخت‌شان ادبار «می‌ریخت». برای همین علی‌رغم میلم به پسرعمه‌ام زنگ زدم و البته پسرعمه ام آدم درستی‌ست، اما آپارتمان را شوهرعمه‌ام خریده که آدم ازگل و نوکیسه‌ایست و مشخصاً با من و خانواده‌ام و مهمتر از همه با مادر مرحومم عناد داشته و دارد. البته این‌قدر شعور دارد که سر مراسم مادرم «زیاد» آفتابی نشد. هوش چیز خوبی‌ست و دشمن باهوش از دشمن کودن بهتر است. مثلاً فامیل دیگری که با ما عناد دارد زن‌دایی‌ام است که از قضا سر مراسم مادرم زیادی مانور داد و فکر کنم هفته‌ی سوم بود که با یک ظرف گنده شله‌زرد آمد در خانه‌مان. عینِ هر روز را آمده بود و صادقانه بگویم از ریخت ایکبیری‌اش، با آن صورت پف کرده، با آن حجاب حال بهم زن، با آن عینک قاب‌درشت فوتوکرومیک‌اش حالم به هم می‌خورد و آن روز به‌خصوص هم دیگر طاقتم تاق شد و موقع رفتنش از خانه «انداختمش بیرون». به همین سادگی. بهش گفتم «ازگلِ خر چی می‌خوای اینجا؟ اومدی حال و روز منو ببینی؟ برو بیرون…» و البته مطمئنم مادرم هم از آن بالا مالاها حرکتم را تایید کرد و دلش خنک شد. البته بعدش فامیل به هم ریخت که برایم مهم نبود و نیست. خود زنیکه‌ی احمق هم کم‌فهم بود؛ نمی‌فهمید عاملی که باعث می‌شد احترامش همه‌ی این سالها حفظ شود حالا مرده و من دلیلی ندارم که احترام «زن‌دایی‌ام» را حفظ کنم و هر کسی که دو جلسه با من معاشرت کرده این را می‌فهمد، سریع می‌فهمد که «اوه اوه این یارو از این عوضیاس،» خودم هم ناراحتی ندارم از این بابت. اوباش و ازگل‌ها ازم می‌ترسند، دور و برم نمی‌آیند و اینطوری زندگی خیلی راحت‌تر است.

بهرحال، علی‌رغم میلم، و بخاطر مسائل مالی در آپارتمان شوهرعمه‌ام مستقر شده بودم و آن مایوی گونی‌شکل هم یحتمل مال پسرعمه‌ام بود. لب ساحل هم بدون درنگ گونی را پایم کردم. مایوی اسلیپ لاجوردی خودم مناسبتی با آن فضا نداشت و مضاف بر این مدام نگران بود که بروم توی دریا دزد وسایلم را می‌زند. کیف و پول و گوشی را لای لباس‌هایم چپانده بودم توی کیسه‌ی کنفی، منقش به عکس دیوید بویی. این را خواهرم برایم کادو آورده اما متاسفانه مصارف چندانی ندارد چون دیگر سنم جوری نیست که با کیسه کنفی دیوی بویی اینور و آنور بروم. یک چند باری برای خرید بربری ازش استفاده کردم و در این سفرِ کیش هم نمی‌دانم چرا بی‌دلیل همراهم آوردمش. لب ساحل کاملاً پشیمان بودم، مدام فکر می‌کردم همین کیسه توجه اشرار و دزدان را جلب می‌کند و انتخاب اول‌شان می‌شود کیسه‌ی من. برای همین سعی کردم جوری آویزانش کنم که صورت دیوید بویی بچسبد به توری مرغی و «کمتر» دیده شود. بعد هم با همان گونی که پارچه‌ی خشکش خش‌خش صدا می‌داد زدم به آب و با ورود به آب دو اتفاق افتاد: ۱- پارچه‌ی گونی خیس و نرم شد و مایوی بدریخت شبیه یک عروس دریایی شد، شبیه یک دامن چین‌دار شد که اصرار داشت «همراهم» بیاید و بهم بچسبد و ۲- تمامی غم و غصه‌های دنیا با شیرجه زدن در آب گرم خلیج «محو» شدند. این خاصیت دریاست. سنگین می‌پری داخلش و سبک می‌شوی. حداقل برای من که اینطور است. فکر کنم برای همین است که بعد از چند روزی که کیش بوده‌ام مدام به این فکر می‌کنم که چرا نیایم و برای همیشه اینجا زندگی نکنم؟ آب و هوای تروپیکال سازگاری عجیبی با بدنم دارد. از سرما متنفرم و نمی‌فهمم چطور ۷ سال از بهترین سالهای زندگیم را در کانادا و انگلیس گذراندم. دو جایی که هیچ‌کدامشان به آب و هوای دلچسب معروف نیستند. معروف که هیچی، حتی بدنامند، مخصوصاً کانادا. در این خرداد ماه به خصوص دمای هوای کیش گاهی تا ۳۸ درجه هم می‌رسد اما اذیت که هیچی، حتی احساس می‌کنم باعث سلامتی‌ام هم می‌شود. عصرها که می‌روم لب ساحل و روی ماسه‌های مرجانی غلت می‌زنم و گرمای مطبوع ماسه‌ها «نشت» می‌کند زیر پوستم مشخصاً فکر می‌کنم که استخوان‌هایم قوام می‌آیند، بعد با نفس‌های عمیق نسیم نمکی ساحل را می‌بلعم و دروغ چرا حتی گاهی فکر می کنم بوعلی هم جایی در قانون در مورد خواص غلتیدن روی ماسه‌های آفتاب‌خورده چیزهایی گفته.

چهارشنبه اولین روزم در کیش بود. جایی را بلد نبودم. برای شام هم تصمیم گرفتم بروم همان جایی که تا بحال نرفته بودم و ازش متنفر هم هستم: عطاویچ. غول خوشمزه. ترکیبی مریض‌گونه از گوشت و مرغ و کالباس و پنیر و هزار جور چیز نامتجانس دیگر. مطمئنم معده در مواجهه با این ترکیب ثقیل و غلط کیموس تولید نمی‌کند و به جایش کشک‌آبی متعفن و سمی درش تشکیل می‌شود که هضم نمی‌شود، بلکه آنجا می ماند و می گندد. مسمومیت غذایی دو هفته قبلم هم در این فکر و خیالها بی‌تاثیر نبود. دو هفته پیش با خوردن چیزبرگر مسموم شدم و کارم به سِرم کشید. مسمومیت وحشتناکی بود. سه روز گیر بودم و شروعش آن‌قدر ناگهانی بود که باورم نمی‌شد مسمومیت است، مطمئن بودم طلسم یا نفرین است چون امکان نداشت آدم سالم ظرف ۲۰ دقیقه آن‌طور تب و لرز کند و از شدت بدن‌درد مچاله شود. مطابق معمول ماههای اخیر که چند باری وحشتناک مریض شده‌ام، سرِ آن مسمومیت هم احساس کردم مرگ نزدیک است و لذا وصیت کردم. بدبختانه مال و منال به‌خصوصی هم ندارم و ای کاش هم‌کلاسی‌ای که فکر می‌کند در پول و پله غلت می‌زنم سر ماجرای مسمومیت کذایی بالای تختم بود و می‌شنید که چطوری دارایی‌هایم را فهرست می‌کنم و این‌قدر ناچیز بودند که خودم خنده‌ام گرفت و البته همین خنده کمی حالم را بهتر کرد. با این پیش‌زمینه وارد عطاویچ شدم، چون گزینه‌ی دیگری بلد نبودم و دوست داشتم زودتر هم بروم خانه و بخوابم و برای کلاس فردا صبحش آماده باشم.

کوچکترین ساندویچ عطاویچ «بزرگ» است. این را آن احمقی که پشت دخل ایستاده بود و تی‌شرت قرمز تنش کرده بود بهم گفت. من هم ساده‌ترین همبرگر را سفارش دادم و سالاد. آموزه‌ی تاریخی خانواده‌ی ما این است که «بیرون سالاد نخوریم چون کاهواش رو خوب نمی‌شورن» منتها از آن طرف بعد از ماجرای بواسیر برادرم ترس برم داشته، مدام به این فکر می کنم که «گِل‌مان» یکی‌ست و خب اگر ماجرا خِر او را گرفته من هم در نوبتم و همین شده که به مصرف فیبر و سلولز توجه ویژه می‌کنم، حتی توی عطاویچ. سالادش را که آورد واقعاً افتضاح بود، چرا؟ چون حتی هویج‌هایش هم پلاسیده بودند و هر خری می‌داند که هویج کلاً دیر پلاسیده می‌شود و سالادی که حتی هویجش هم پلاسیده باشد یعنی «خیلی خیلی» کهنه است. منتها، منتها بر خلاف هویج‌ها، کاهوهایش سفت و ترد بودند و نمی‌دانم، شاید زیادی بدبینم، اما یک جورهای مطمئن شده بودم که به کاهوهایش «ماده شیمیایی» زده‌اند. به پیر شدن همزمان کاهوها و هویج‌ها فکر می‌کردم، محصول مقابلم را می‌دیدم که با محاسباتم جور نمی‌آمد و به شدت بد دل شده بودم. بعد همبرگر «کوچک بزرگم» هم رسید و اینقدر درشت بود که خود آقای عطا، بدون اینکه بهش گفته باشم، همبرگر را از وسط نصف کرده بود. بدیهی بود که پاره‌آجری به آن حجم را نمی‌شد درسته گاز زد. مطمئن بودم که دوباره کارم به آمپول و سرم می‌کشد و در شهر غریب کسی هم نیست که به دادم برسد. یاد دم غروبش افتاده بودم؛ آب شور دریا چشمهایم را می‌سوزاند و علی‌رغم این اصرار داشتم زیر آب چشمهایم را باز کنم، کف دریا ماسه‌ها جور قشنگی چین خورده بودند، به کف دریا دست می‌کشیدم، لایه‌ای نزدیک بستر «غبارآلود» و بعد سریع ته نشین می‌شدند، دوست داشتم نفس کم نیاورم و تا ابد همان کف بمانم.

وسوسه‌ی مدام: نقل مکان کنم به کیش. خانه‌ای بخرم. ترجیحاً زمینی بخرم و خودم بسازمش، نه مثل این آپارتمان‌های سری‌دوزی، بلکه چیزی سازگار با اقلیم منطقه، با کمی تیزهوشی شاید حتی بشود خانه را جوری طراحی کرد که عمده‌ی طول سال به کولر گازی و باد گندیده‌اش نیازی نباشد. خانه‌ای حیاط‌دار، دم دریا. به این فکر می‌کنم که وقتی زندگیم اینقدر بی‌شکل است خب چرا که نه؟ هیچی مرا به تهران نبسته. نه استخدام جایی هستم و نه خانواده‌ای دارم. فقط گربه‌ام هست. آب و هوای اینجا موافق احوالم است، ترافیک و آلودگی هوا و صدای بوق و صدای فرز و سنگ‌بری ندارد. البته که خود شهرِ کیش چیز مزخرفی‌ست، با این‌همه مرکز خرید و پاساژ و برجهای نیمه‌ساخته و حالت نیمه متروکه‌ی شهر که گاهی شبیه شهر ارواح می‌شود، اما خب من که کاری با آن بخشش ندارم. توی نقشه دیدم که دانشگاه صنعتی شریف هم اینجا شعبه‌ای دارد و فکر کنم مخصوص دانشجوهای ضعیف و متمکنش است. خنگ‌های پولدار. می‌توانم استاد خوبی برای‌شان بشوم. هر روز که از اقامتم در کیش می‌گذرد فکر و خیالش بیشتر پا می‌گیرد. این دو شب گذشته که رفتم و از بازار ماهی تازه خریدم تصمیمم جدی‌تر هم شد. هامور و یک ماهی دیگر به نام «شهری» خریدم. شب اولش که فوق‌العاده بود. طبیعی هم بود، چون چیزی خوشمزه‌تر از هامورِ صید روز وجود ندارد. بدونِ هیچی، صرفاً ماهی را سرخ کرده بودم و بی‌اغراق گوشتش شبیه مروارید ورقه ورقه بود. سالاد کوچکی هم کنارش گذاشته بودم. گوجه و خیار و روغن زیتون. برای امشب که فلفل دلمه‌ای و یک فشار لیموترش هم به سالادم اضافه کرده بودم و باورم نمی‌شد چطور همین غذای ساده اینقدر احوالم را خوب کرده و مشخصاً دوباره به «قوام استخوان‌هایم» فکر می‌کردم، به سلامتی‌ام، و خب دریا و ماهی و اقلیمِ مرغوب را که کنار هم می‌گذارم هر روز بیشتر از روز قبل وسوسه می‌شوم که نقل مکان کنم اینجا. دیشب برگشتنه روی تابلویی قیمت آپارتمانهایی را نوشته بود که خب به نسبت تهران «مفت» است و البته مطمئنم ارزانتر هم پیدا می‌شود. البته، زیاد که به زندگی در کیش فکر می‌کنم و زیاد که هوایی می‌شوم یک‌باره غصه‌ام هم می‌شود، با خودم فکر می‌کنم چرا در این سن و سال زندگیم باید اینقدر بی‌شکل و بی‌هدف باشد که سرِ هیچی وسوسه بشوم نقل مکان کنم و بیایم کیش زندگی کنم و قسمت ترسناکترش آینده است، تنهایی، کهولت. به اینها هم فکر می‌کنم و آینده‌ی مجسمم همین است. آن موقع حتی گربه هم مرده و دیگر خودمم و خودم. جواب هم که معلوم است: فردا دوره‌ی ایمنی‌ام تمام می‌شود، مدرکم را می‌دهند و خیلی بخواهم «باحال» باشم یکی-دو روز بعد از دوره هم می‌مانم کیش، رمان می‌خوانم، ماهی می‌خورم، عصر می‌روم دریا و حتی به دویدن هم فکر کرده‌ام، بعدش دمم را می‌گذارم لای پایم و بر می‌گردم تهران، پیش پدرم و گربه‌ام و به همان زندگی «بینابینی‌ام» ادامه می‌دهم، احتمالاً فقط هر از گاهی به کیش و ماسه‌ها مرجانی و دریای زلالش فکر می‌کنم و از صمیم قلب آرزو می‌کنم کاش در همان سفر، زیر آب به لاک‌پشتی یا حالا یک جانوری تبدیل شده بودم و همان‌جا توی دریا مانده بودم.

جشن خیابانی

فردای انتخابات من هم آماده شده بودم بروم خیابان و جشن و شادی مردم را ببینم. خودم مسن‌تر و موجه‌تر از آنم که توی خیابان جشن و شادی کنم. خوشحال هم بودم، حتی قبل از انتخابات می‌خواستم یک پست هم در حمایت از روحانی بنویسم و از «ظرفیت مجازی‌ام» استفاده کنم اما مطابق معمول ایده‌های وبلاگی‌ام عملی نشدند؛ واقعاً هم، با این وضع فعلی که آدم سالی دو تا پست می‌نویسد دیگر نوبت به این کارها نمی‌رسد. جین و تی‌شرت پوشیده بودم و فکر کنم حتی یک قمقمه خاکشیر هم آماده کرده بودم برای جشن خیابانی، رفتم توی هال تا از پدرم خداحافظی کنم و به دروغ بهش بگویم شب جایی دعوتم چون مطمئن بودم اگر بگویم می‌خواهم بروم گردش خیابانی تندی می‌خواهد لباس «والد نگران» را تنش کند و من هم حوصله‌ی این بازی‌ها را ندارم و البته مسن‌تر از این هستم که بخواهم سر این جور چیزها باهاش یکی به دو کنم و از «حق و حقوقم» دفاع کنم و راستش این روزها خیلی حالم این‌طوری‌ست که امورات را همان‌طوری که هستند می‌پذیرم و سعی می‌کنم خودم از بین امورات، از بین گوشه‌های تیزشان ویراژ بدهم و کارم را بکنم. مثال دیگرش این است: شب‌هایی بیرونم و دیر بر می‌گردم، مهمانی یا خانه‌ی دوست و رفیقی، همین تفریحات معمول همگانی، وقتی بر می‌گردم پدرم خواب است اما صبحش بلااستثنا می‌پرسد «دیشب ساعت چند برگشتی؟» و من هم چند باری جواب می‌دادم و معمولاً هم ساعت بازگشت را کم می‌کردم، نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چرا با این‌همه سن هنوز درگیر این سطح از ملاحظاتم اما بهرحال کل ماجرا کلافه‌ام می‌کرد، به نظرم نوعی ابزار کنترلی می‌آمد و صرفاً «یک سوال ساده» نبود. یکی-دو بار هم بد جوابش را دادم که یعنی پیرمرد شاخ را بردار، منتها ماجرا این‌جوری‌ست که پیرها مثل بچه‌ها هستند، کله‌شق، بهتر است بگویم در قبال من همه‌ی موجودات کله‌شقند، یک‌دنده، خود‌خواه، لج‌باز، حرف‌شان را و کارشان را تکرار می‌کنند و بیخود ماجرا را به سن مربوط نکنم، ماجرا جنگ قدرتی مدام است، سمبه‌ای مدام به روانت ضربه می‌زند، بدون خستگی، بحث این است که کدام طرف بالاخره پا پس می‌کشد. ماجرای ما هم همین بود اما خب راه‌حل من هم که بعد از مدتی بهش رسیدم در نوبه‌ی خودش جالب بود: خودم را می‌زنم به کری، سوالاتی که دوست ندارم جواب بدهم را نمی‌نشنوم و خب قبول دارم راه‌حل بدوی و احمقانه‌ایست اما جواب می‌دهد. پدرم اوایل سوالش را تکرار می‌کرد و من هم سعی می‌کردم حین سوالش کمی بین‌مان فاصله باشد، یعنی اگر توی هال بود من توی آشپزخانه باشم، و بعد دو-سه بار می‌پرسید و وقتی چیزی نمی‌شنید پس می‌کشید. شگرد هوشمندانه‌ایست چون طرفت کمی تحقیر و در نتیجه تادیب هم می‌شود. پدرم هم همین‌طور، تحقیر شده بود. یکی-دوبار هم آمد و رو در رو خفتم کرد: سر صبحانه بودم و آمد سر سینک و هی دور و برم راه رفت و الکی ظرف‌ها را کوبید به هم و پرسید «چی می‌خوری؟» و من هم متنفرم که موقع غذا خوردن کسی بشقابم را نگاه کند و این هم البته کار مورد علاقه‌ی پدرم است. آدم هم که چیز خاصی نمی‌خورد، چی دارم کوفت می‌کنم؟ بربری، پنیر، چایی شیرین، نهایتاً یک نیمرو یا تخم‌مرغ عسلی. عین بقیه‌ی مردم دنیا، پرسیدن ندارد. اما خب این پرسش‌های مقدماتی‌اش برای این بود که تثبیت شود که صدایش را «می‌شنوم» تا سوال اصلی‌اش را بپرسد: «دیشب ساعت چند اومدی؟» من هم فکر کنم بدپیله شده‌ام، کوتاه نیامدم، گفتم «دیر وقت، تو خواب بودی.» یک بار دیگری که پیله کرده بود ساعت را دروغکی گفتم اما فهمید و گیر داده بود «من که اون موقع بیدار بودم، ندیدم بیای خونه…» و خب چی بگویم؟ چرا مردم دوست دارند دروغ بشنوند؟ اما زیباترین کارم این بود که یک روز صبح، عیناً در همان شرایط، در همان فاصله‌ی دو متری‌ام که بود و پرسید «دیشب کی اومدی؟» باز هم خودم را زدم به کری. تصمیم سختی بود. واضح بود که صدایش را می‌شنوم و جواب نمی‌دهم. با این شگرد فکر کنم قضیه یک بار برای همیشه تمام شد.

حالا بماند، آن شب هم نگفتم که می‌روم خیابان لای مردم چون حتماً می‌خواست مهملاتی ترسناک راجع به بسیج و سپاه و گشت ارشاد بگوید و بعد هم مثل روانی‌ها هفده بار زنگ بزند به موبایلم و با صدای لرزان بپرسد سالمی؟ کجایی؟ راحت‌ترین گزینه دروغ است. دور زدن مانع. نمی‌دانم چرا فکر می‌کند حالا که زنش مرده خودبه‌خود رسالت مادری هم به او محول شده. از آن طرف منِ احمق هم فکر می‌کنم رسالتم ماندن پیش پدرم است و مراقبت از او و خب گاهی فکر می‌کنم واقعاً شاید درستش این است که من هم بروم سر خانه و زندگی خودم و مثل بقیه‌ی اولاد دنیا هفته‌ای یک یا دو بار بهش سر بزنم و ظنم این است که این‌طوری کیفیت رابطه‌مان هم بالاتر می‌رود، حداقل اگر کمتر همدیگر را ببینیم می‌توانیم با هم کمی حرف بزنیم و دیگر لازم نیست مثل دیوانه‌ها خودم را بزنم به کری در مقابل سوال‌های پرت و پلایش، سوال‌هایی که خودم واقفم بعضاً معنای دیگری دارند که از قضا معنای بدی هم نیست و حتی رگه‌هایی از مهر و محبت دارد اما این دانش چیزی از آزاردهندگی‌شان کم نمی‌کند. این هم خصلت دیگر رابطه با والدین نسل قبلی‌ست: پدرم کاملاً ناتوان است از داشتن رابطه‌ای معنی‌دار با اولادش، مثل خیلی دیگر از هم‌نسلانش. تلاش‌های گه‌گدار من هم فایده‌ای ندارد، زمانی زور می‌زدم با هم فیلم ببینیم یا مثلاً در مورد کتابی حرف بزنیم اما خب می‌بینم او کوچکترین تلاشی برای ارتباط نمی‌کند. با اینکه بیشتر اوقات روز پای تلویزیون است اما حاضر نیست فیلمی را تماشا کند که از تلویزیون یا ماهواره پخش نمی‌شود. اَشکال موجه پخش فیلم برایش تلویزیون و ماهواره‌ست. می‌دانم این امراض از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود. مثال: من هم در مواجهه با پدیده‌ی اسپاتیفای در ابتدا مانع ذهنی داشتم. هنوز هم دارم. انگار در ناخودآگاهم تثبیت شده که شکل موجه گوش کردن به موسیقی این است که فایل‌ها جایی در هارد دیسکم، جایی در آرشیوم ذخیره باشند. در این مورد خاص چون مریض هم هستم الزاماً باید فایلی با کیفیت بالا (ترجیحاً فلَک) باشد و باید از طریق سیستم صوتی حرفه‌ایم که میلیون‌ها پایش پول دود کرده‌ام به موسیقی گوش بدهم. برگردیم به پدرم: تنها بحث مورد علاقه‌اش فحاشی به سپاه و آخوندهاست و موضوع بعدی مورد علاقه‌اش تفسیر منحصر بفردش از اسلام است، از وقایع صدر اسلام، از پیغمبر و ابوبکر و عمر و دوازده معصوم، هیجانی می‌شود، داد می‌زند، تلاش می‌کند ثابت کند که روایت‌های متعارفی که به‌مان گفته‌اند، چه می‌دانم، روایت کربلا، مامون و امام‌رضا، شاه‌عبدالعظیم، همه‌ی اینها را منحرف کرده‌اند، اصلش را او می‌داند و بارها هم برای همه تعریف کرده و خب کسی مطلقاً علاقه‌ای به شنیدن‌شان ندارد. من هم که می‌دانم نهایتاً یکی-دو کتاب در جوانی‌اش خوانده. آبشخور اطلاعاتی‌اش تا جایی که می‌دانم همین کانال‌های نازل ماهواره هستند. ناراحت می‌شوم که آدمی با هوش و سواد او چرا نمی‌فهمد که وقتی این حرف‌ها را می‌زند مردم یحتمل پشت سرش مسخره‌اش می‌کنند، یا چرا نمی‌فهمد که من، پسرش، علاقه‌ای ندارم برای بار دویستم این روایت‌های هذیانی‌اش را بشنوم، نمی‌فهمد که لجبازی‌اش، تلاش نکردنش برای هم‌صحبت شدن با دیگران، با من، عملاً باعث انزوایش می‌شود.

والدین امروزی خیلی روابط انسانی‌تری با بچه‌هایشان دارند. اقلاً یکی-دو مورد از دوستانم هستند که بچه‌های ۶-۷ ساله دارند و می‌بینم چطور موفقند در حرف زدن با همدیگر. من بایستی مهر و محبت پدرم را همیشه «استنتاج» کنم. بایستی حرکاتش را تفسیر کنم. کلام بین‌مان قاصر است و معانی را باید از دل اتفاقات ظاهراً بی‌اهمیت بیرون کشید. بایستی به آن کفش‌های کلارکسی فکر کنم که پارسال از سفر خارج برایم آورد و می‌دانم برای خودش سختش است آن‌قدر پول کفش بدهد. باید به این فکر کنم که کله‌ی سحر بیدار می‌شود و یک خورشت قیمه‌ی کم‌مایه و کم‌نمکی بار می‌گذارد و خب می‌فهمم این حرکتش بار عاطفی دارد. اما این چیزها کافی نیستند. این چیزها رابطه‌ی معنی‌دار نمی‌سازند. رابطه‌ای وجود ندارد و این چیزها فقط برای اثبات اینند که به همدگیر علاقه داریم، همین. این هم که می‌توانست بدیهی باشد و نیازی به اثبات نداشت. مادرم اصلاً این‌طور نبود. رابطه‌اش کلامی بود. حرف می‌زد. حتی زیادی حرف می‌زد و سر آدم را می‌خورد. تلاش می‌کرد «وارد» دنیای آدم بشود. الآن که فکرش را می‌کنم این تلاش و اراده‌اش تحسین‌برانگیز بود و فکر کنم محصول مستقیم غریزه مادری بود، یعنی هر کاری می‌کرد برای از دست ندادن فرزندش، برای مالکیت همه‌جانبه‌اش. البته موقعی که زنده‌بود این‌همه «خواستن» اغراق‌آمیزش برایم آزار دهنده بود اما خب الآن می‌فهمم که چقدر میلی طبیعی بوده. فکر کنم من هم اگر بچه‌ای داشته باشم روشم همین روش مادرم خواهد بود، احتمالاً خیلی غریزی. اگر بچه از درون من در آمده، بخشی از من است، خیلی طبیعی‌ست که بخواهم تا ابد داشته باشمش و برنامه‌ای هم ندارم که عشق و علاقه‌ام به فرزندم را با طبخ خورشت قیمه و خرید کفش بهش «علامت» بدهم. البته که اینها موضوع الآن نیست. موضوع دهه‌ی ششم زندگیم است که قصد دارم با استفاده از مواهب پزشکی نوین «به ‌طریقی» -بالاخره- پدر بشوم.

آن شبِ به‌خصوص تا دم هال رفتم و پدرم هم مطابق معمولش روی مبل نشسته بود، مبل‌های زشت بنفش رنگ که در اولین فرصت که پول و پله‌ای دستم برسد دستی به سر و روی‌شان می‌کشم. تلویزیون تماشا می‌کرد و فکر کنم شام سبکی هم می‌خورد: نان و پنیر. خمیر داخل بربری را هم که گلوله می‌کند و می‌ریزد کنار میز، نمی‌دانم چرا یک بشقاب زیر دستش نمی‌گذارد، اما فرقی ندارد چون زنِ نُنری که هفته‌ای دو بار می‌آید و خانه‌مان را تمییز می‌کند هم بالاخره باید کاری داشته باشد و برای همین پدرم را تشویق می‌کنم که گند بزند به میز جلوی تلویزیون، پوست تخمه‌ها را پخش و پلا کند و اشکالی هم ندارد که لای مبل پر از خرده پنیر خشک شده باشد، فاطمه خانم فردا یا پس‌فردایش می‌آید و خب اگر کار داشته باشد بهتر است وگرنه می‌خواهد صدایش را نازک کند، مرا صدا بزند، «آقا عیسی، آقا عیسی!» و بعد بگوید که دستکش ندارد و گازپاک‌کن ندارد و ماسک ندارد و لیستی بلند بالا از خواسته‌هایش ردیف کند و بعد هم در مورد سایز دستکشش تاکید کند که خیلی بزرگ نباشند، یعنی تلویحاً بگوید که دست‌هایش ظریف هستند و خب برای منی که صبح‌ها عموماً مگسی هستم این مواجهه‌ی با فاطمه خانم عین شکنجه است. این ماسک هم که جزو قر و فر جدیدش است و من هم که محجوبم، بخاراتم را در فضای مجازی تخلیه می‌کنم وگرنه دوست داشتم ازش بپرسم «خانوم جون ماسک مال کسیه که با وایتکس می‌افته به جون کاسه توالت و برقش می‌ندازه، شما که چیزی رو تمیز نمی‌کنی که ماسک بخوای؟» منتها خب نمی‌شود چیزی گفت چون پدرم از این خانم خوشش می‌آید و هفته‌ای چند بار هم می‌گوید «حیف! مادرت نیست ببینه این فاطمه خانم خونه رو چه تمیز کرده، حیف…» و گفتم که، من هم جواب نمی‌دهم، اما قطعاً با پدرم هم‌نظر نیستم، منتها اصولاً قضیه‌ی پدرم چیز دیگریست، طرف مرده ولی هنوز می‌خواهد ثابت کند که او بهتر می‌فهمد، می‌خواهد بگوید فاطمه خانم از آقا حبیب بهتر است، کارگری که او پیدا کرده از کارگر مادرم بهتر است و چه حیف که مادرم نیست این پیروزی شکوهمندش را ببیند. باورم نمی‌شود چطور منازعات زناشویی -در عالم خیال- و پس از مرگ هم ادامه پیدا می‌کنند. یکی‌به‌دوی بی‌پایان.

خلاصه اینکه پدرم فرو رفته بود توی مبل بنفش، روی تشک گود رفته‌ی مبل و انگار پشت سرش هم چشم دارد، چون هنوز دهانم را باز نکرده بود که بگویم می‌روم بیرون که خبر را داد، خیلی بی‌هوا گفت «داییت سکته کرده.» بقیه‌اش را درست یادم نیست. بعداً فهمیدم چیز مهمی هم نبوده. گویا قلبش درد گرفته بود و مجبور شده آنژیو کند. آنژیو فرایند پیچیده‌ای نیست. آدم‌ها راست راست راه می‌روند و رگ‌های قلب‌شان پر است از فنر. منتها آن‌طور بدی که پدرم به من گفت ماجرا را جور دیگری فهمیدم. یا حالا بهرحال جرقه‌اش خورد و یاد مرگ افتادم. حالا از قضا من از دایی‌هایم متنفرم. یعنی تنفر به‌خصوصی هم ندارم ولی مهر و محبتی هم ندارم اما این یکی دایی‌ام، یعینی دایی کوچکم استثناست و با بقیه‌ی آن اوباش فرق می‌کند. آدم احمق و مهربانی‌ست. عصبی و خوش‌قلب. بی‌اولاد. احمق هم نیست، صرفاً راهش را گم کرده، از شغل دولتی‌اش استعفا داده و رفته مناطق محروم کارهای خیریه می‌کند و بدتر از خودم چند فقره طلاق هم در کارنامه‌اش دارد و این اواخر گویا یک زن یک چشم هم صیغه کرده و خب از نظر من مثال اعلای آدمی‌ست که ظرفیت‌هایش را سوزانده. راستش حتی فکر نمی‌کردم با شنیدن خبر مرگش «منقلب» بشوم اما فکر کنم همین هم آزمون مفیدی‌ست: شنیدن خبر مرگ کدام آدم‌ها برای‌مان مهم است؟ در مورد دایی‌های دیگرم تقریباً مطمئنم که اگر بمیرند سر خاک‌شان هم نمی‌روم و نهایتاً هم می‌کشم و تا مسجد می‌روم. البته که اینها فکر و خیالند و قبل‌ترها این عادت نسبتاً کریه را داشتم و به این فکر می‌کردم که مرگ حق مادرم نبود و به جایش حق مثلاً فلانی بود، و بعد به مرگ خیالی آن «فلانی» فکر می‌کردم. فعالیتی عبث که نه کسی را زنده می‌کند و نه کسی را مرده. منتها در نهایت، از قبلِ آن بازیِ خیالی فهمیده بودم که اگر دایی‌های بزرگم بمیرند خوشحال هم می‌شوم اما دایی کوچکم نه، «کمی ناراحت» می‌شوم. این پیش‌بینی‌ام بود. غلط. پدرم که خبر سکته‌ی دایی‌ام را داد، کل ماجرای مرگ مادرم به صورت فشرده مقابل چشمانم گذشت، به نفس نفس افتاده بودم و مدام به این فکر می‌کردم که «این طفلکی آخه گناه داره، نباید بمیره،» و بعد یاد این افتادم که دایی کوچکم تنها کسی بود که بعد از مرگ مادرم نمی‌توانست بیاید خانه‌مان و وقتی هم که به هزار زور و زحمت آمد یک‌راست آمد و از من سراغ قالیچه‌ی آبی مادرم را گرفت. بهش گفتم جمعش کردم، بعد دستش را گرفتم و بردمش توی اتاق مادرم، در کمد را باز کردم و قالیچه‌ی آبی را برایش در آوردم و بعد، کار عجیبی کرد، خودش را پیچید لای قالی و عر زد، من هم چراغ اتاق را خاموش کردم و تنهایش گذاشتم. دایی‌ام تنها کسی بود که سراغ قالی را گرفته بود و خیلی برایم عجیب بود، انگار چیز عجیبی به نام «قالی آبی» ما سه تا را به هم وصل می‌کرد، من و مادرم و دایی‌ام را. بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام یاد حرف روزهای آخر مادر هم افتاده بودم؛ من تازه ماشین خریده بودم و دایی‌ام ماشین‌باز است، آمده بود بیمارستان عیادت مادرم و سه تایی توی اتاق نشسته بودیم و با همان شور و حرارت همیشگی‌اش در مورد آب‌بندی ماشینِ صفر حرف می‌زد. وقتی که رفت به مادرم گفتم «انگار از خودم خوشحالتر بود که ماشین خریدم.» بعد خندیدم. مادرم هم خندید و گفت فلانی، یعنی داییم، «خیلی قلبش پاکه.» من هم که مطابق معمول خیلی بعدتر معنی حرفش را فهمیدم، یعنی وقتی که بعد از مرگش رفتارهای غریب بقیه‌ی قبیله را دیدم تازه فهمیدم که مادرم در مورد برادر کوچکش چی می‌گفت. نمی‌دانم چرا بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام همه‌ی اینها یادم آمده بود. یواش یواش فهمیدم که گویا اصلاً سکته نکرده، زنگ زدم به مادربرگم و گفتند آنفاکتوس کرده و حتی می‌توانستم با خودش هم حرف بزنم اما دلش را نداشتم. مدت کمی که می‌گذرد آدم تجربه‌ی ترسناک مواجهه با مرگ را فراموش می‌کند. فکر کنم این توانایی عجیبی‌ست که آدمیزاد دارد. اگر آدم‌ها این‌طور نبودند لابد از شدت غصه می‌مردند، اما در عوض عموماً آدم‌ها عزاداری‌شان را می‌کنند و بعد «برمی‌گردند به زندگی». من هم با شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام صرفاً یک بازدید کوتاه داشتم به آن دوران و بعد دوباره سر حال آمدم. طبعاً جشن خیابانی روحانی را از دست دادم. دایی‌ام هم که زنده ماند، فقط گویا چند تا فنر توی رگ‌های قلبش انداخته‌اند که چیز عجیبی نیست، سُر و مُر و گنده به زندگی «سرگشته‌اش» ادامه می‌دهد و البته گویا دود و «دودهای سنگین‌تر» را بایستی ترک کند، انصافاً هم وقتش بود، بعد از مرخص شدن از بیمارستان که تلفنی صحبت کردیم همین را گفت و ادامه داد «دایی جون راه ما رو نرین،» و خب این هم که نصیحتی باستانی‌ست، هر نسلی به نسل بعدی‌اش همین را می‌گوید چون نارضایتی از زندگی کیفیتی ازلی‌ست، من هم مطمئنم عیناً همین جمله را روزی به کسی خواهم گفت و فقط امیدوارم آن روز هم اولاد داشته باشم و هم گیرِ زنی یک‌چشم نباشم.

۹۵-۹۶

آخرین هفته‌ی سال
این یک نیاز طبیعی‌ست که آخر سال آدم بخواهد یک جمع‌بندی کلی انجام بدهد و به قول جدیدی‌ها ببیند با زندگی چند-چند است. من از این اصطلاح خوشم نمی‌آید و هر بار هم می‌شنومش یک جوری می‌شوم، نوعی انقباض عضلات گردن، کمی فکر به این سوال که خودم با زندگی چند-چندم؟ و بعد هم خاراندن پهلوی راستم، همان جایی که همیشه در مواقع به‌خصوصی خارش می‌گیرد و خارشش هم شدید نیست اما هر بار که می‌خارانمش به این فکر می‌کنم نکند بیمار پوستی گرفته باشم؟ نکند قارچ سراسر بدنم را بپوشاند؟ آخر چرا همیشه همان نقطه‌ی به‌خصوص خارش می‌گیرد؟
اول کلیات را بایستی بنویسم. پریشبها، در همین هفته‌ی آخر سال، کمی زودتر از معمولم به رختخواب رفتم. سعی کردم بخوابم چون خیلی خسته بودم. ورزش هم نکرده بودم اما بدنم خیلی کوفته بود و فکر کردم شاید ورزش روز قبلم آنقدر سنگین بوده که کوفتگی‌اش امروز آمده سراغم. زانویم هم، زانوی راستم، بگی نگی زق‌زق می‌کرد و با همین وضعیت پلکهایم سنگین شدند و لحظه‌ای هست که داری وارد وادی خواب می‌شوی، تصاویر رویایی شده‌اند، در آخرین لحظات بیداری به چیزی فکر کردی و ادامه‌ی افکارت وارد خواب می‌شود و آن فکر هم ادامه پیدا می‌کند، معوج می‌شود و من هم داشتم به زانویم فکر می‌کردم که فکر کنم گذار از خواب به بیداری را انجام دادم و این مرحله حساس است، آدم صدای نابجایی بشنود ممکن است در همین وادی گذار از خواب بپرد و دیگر خوابش نبرد و من هم صدای نابجایی نشنیدم، صرفاً فکرم به بیراهه رفت. چرا؟ چون درد زانویم گسترده‌تر شده بود، از زانوی راستم به زانوی چپی نشت کرده بود، از آنجا تک تک مفاصلم را دردآلود کرده بود و حالا شاید درد لغت زیادی ثقیل باشد ولی واقعاً مفاصلم با حالت عادی، با چیزی که به آن می‌گوییم «مفصل عادی» خیلی فاصله داشتند و نمود فیزیکی‌اش هم این بود که در آن لحظه، در آن لحظه‌ای که تمامی مفاصلم زق‌زق ملایمی می‌کردند اگر تمامی اموال دنیا را بهم پیشنهاد می‌دادی نمی‌توانستم جم بخورم. یعنی چی؟ یعنی فلج شده بودم، آنجا زیر لحاف مغز پسته‌ایم که پر از گلوله‌های کرک و موی گربه‌ام است فلج افتاده بودم: مردی ۳۵ ساله، با ۶۵ کیلو وزن در آستانه‌ی سال نو از حرکت ایستاد و البته برای خودم قضیه را اینقدر گل‌درشت عنوان نکردم اما به جایش یکباره ترس بدی کل وجودم را گرفت. چه ترسی؟ ترس از اینکه این سرطان است. اسمش را نمی‌دانم. سرطان مفصل یا مغز استخوان یا هر چی. اما ظنم این بود که ماجرا سرطان است و خب اولش ناراحت شدم. از اینکه سرطان گرفتم و عنقریب می‌میرم ناراحت شدم ولی بعد به این فکر کردم که حالا کار مهمی هم نداشتم. همه‌ی کارهایم را که انجام داده‌ام. درس خوانده‌ام. دکترایم را گرفته‌ام. ازدواج کرده‌ام. طلاق هم داشته‌ام. همه چی. الآن هم کار خاصی ندارم. یعنی کار می‌کنم و پول هم در می‌آورم ولی چیزی که بشود بهش گفت برنامه، بشود گفت هدف، آن را ندارم و خودم هم می‌دانم که ماجرا بخاطر این است که بچه ندارم. اگر بچه داشتم وضعیتم این نبود. امید به زندگیم این نبود. چرا؟ چون والد درگیر نیازهای بچه‌اش می‌شود و نیازهای احمقانه‌ی خودش می‌شود مرتبه‌ی دوم. مرتبه‌ی سوم. مرتبه‌ی اول می‌شود نگهداری از بچه. شیر خشک. پوشک. مهد کودک. آموزش زبان فرانسه. مدرسه. الی آخر. اما وضعیت فعلی‌ام مطلوب نیست. حداقل مطلوب ناخودآگاهم نیست و برای همین ناخودآگاهم اینطوری پیغام می‌دهد، مثلاً در مواجهه با سرطان و مرگ می‌گوید خب بمیر، تو که برنامه‌ای نداری… اینکه میانسال باشی و مثل جوانها زندگی کنی شدنی‌ست اما نباید انتظار داشت که روان آدم هم این نمایش رقت‌انگیز را بپذیرد. برای همین است که وقتی توهم سرطان می‌زنم، به نوعی احساس راحتی هم می‌کنم. از اینجا به بعدش ساده است. چرا؟ چون تا اینجا شناخت مشکل و قبول مشکل بوده و هر خری می‌داند که درمان راحتترین بخش ماجراست.
چهارشنبه سوری
برنامه‌ی به‌خصوصی نداشتیم. از صبحش توی تخت بودم. کمی کار کردم. گزارش خواندم و ایمیل زدم. اما زمین گرم شده. بوی بهار می‌آید و کار کردن در این شرایط سخت است. نفهمیدم چطور بعد از ظهر شد. فقط وقتی از چرت نیمروزی برخاستم یک‌راست رفتم سراغ فریزر. این عادت جدیدم است. از طبقه‌ی دوم فریزر یک بستنی حصیری برداشتم و همان‌جا پای فریزر شروع کردم به گاز زدنش. بستنی حصیری بهم می‌سازد. از همین جا بغل خانه‌مان هم می‌گیریم. مغازه‌ای باز شده به نام لبنیات تاجیک (خاوه). اوایل با خاوه عناد داشتم. با تمامی این دکانهایی که چیزهای به اصطلاح اورگانیک می‌فروشند عناد داشتم. بعد نمی‌دانم چی شد که نرم شدم. یعنی می‌دانم چی شد: بستنی حصیری‌اش را خوردم، البته به هوای پدرم خریده بودم و بعد از اولین گاز دیدم نه خوب است و خب می‌دانم، دنیا پر است از این حمال‌هایی که می‌فهمند نظرشان غلط بود، پر زور و از شش جهت مختلف اشتباهشان را می‌فهمند اما باز می‌گویند نه، کماکان پافشاری می‌کنند روی موضع غلط. من هم که جوان و جاهل بودم از همین قماش آدمها بودم. الآن نه، الآن خلاصه‌ی وضعیتم این است: تسلیم مطلق در برابر منطق. از چند هفته پیش که متوجه شدم خاوه جنسش تر و تمیز است، خوشمزه است، خوش‌کیفیت است، خب من هم پذیرفتم. نه تنها پذیرفتم بلکه مرتب هم ازشان خرید می‌کنم. بیشتر هم بستنی حصیری چون باب طبع پدرم هم هست و البته این کمی نگران کننده است، اینکه تا می‌بیند یکی-دوتا بستنی مانده بدو بدو می‌رود سر کوچه یک بسته هفت‌تایی بستنی حصیری می‌گیرد نگران‌کننده است. چرا؟ چون قند دارد. مثل بقیه‌ی مردم این سرزمین. قند هم بیماری موذی‌ای هست. خیلی قربانی گرفته. از آن طرف فکر می‌کنم حالا این بنده خدا در کل این دنیا به همین یک چیز علاقه دارد، به بستنی حصیری خاوه و حالا از همین یک چیز هم محرومش کنیم؟
من هم دل دارم. بعد از خوردن بستنی تصمیم گرفتیم برویم خرید. برویم روشا. فروشگاه چندین طبقه‌ای که به قول امروزی‌ها لاکچری می‌فروشد. من آمار مالکانش را دارم. از کجا؟ از کلاس ورزشم. همکلاسی‌هایم که با همدیگر دمبل می‌زنیم همگی خبره‌های بازارند. از اینهایی که با مترو می‌روند بازار و اسفند ماه سرشان شلوغ می‌شود چون باید حسابها را جمع و جور کنند و چک بنویسند. من که حتی دسته چک هم ندارم. یعنی استفاده‌ای برای چک ندارم. اسفندها هم سرم شلوغ نمی‌شود. مثل بهمن‌ها. مثل دی‌ها و مثل دیگر ماه‌های سال که سرم خلوت است و واقعیتش اینها به نظرم یک مشت اسمند. تنها واقعیت طبیعت است. اینکه از اواسط اسفند زمین گرم می‌کند، این یک واقعیت است، من این را می‌فهمم و آثارش روی بدنم را هم رصد می‌کنم، چه می‌دانم مثلاً حتی همین زانودرد مزمنم گمانم به علت تغییر فصل باشد، اما جدای از این، اینکه اسفند ماه آخر سال است و هم‌باشگاهی‌های بازاری‌ام سرشان شلوغ می‌شود و ترافیک تهران می‌ترکد، این برایم چیزیست بی‌معنی. اما بهرحال همان‌ها سر کلاس ورزش می‌گفتند که این کل این عمارت روشا، کلش مال دو تا برادر است. طبقه‌ی آخر روشا هم باشگاه بدنسازی زده‌اند، ماهی یک و دویست و البته تا دم در باشگاه که طبقه‌ی هفتم است را می‌شود با ماشین رفت و همانجا پارک کرد، یا شاید حتی پارک هم نکرد، خدم و حشم بیایند و سوییچ را تحویل بگیرند و مشتری یک‌راست، یا شاید هم بعد از کمی خوش و بش با رفقایش برود سراغ دمبلها، سراغ پرس سینه، سراغ پرورش عضله. تازه، علاوه بر این روسای روشا، یعنی همان دو تا برادر، محمدرضا گلزار و بهرام رادان را هم کرایه کرده‌اند که در محیط باشگاه پرسه بزنند. همان‌جا باشند و لبخند بزنند جهت جلب مشتری و بالا بردن اعتبار مجموعه. البته نه هر روز، لابد بعضی روزها بهرام و محمدرضا می‌روند باشگاه روشا، یا شاید هم نوبتی، ضربدری، روزهای زوج بهرام و روزهای زوج محمدرضا. خلاصه اینکه روشا کسب و کار بزرگی است و آن روز به خصوص ما هم قصد کردیم برویم روشا، به سختی، چون این روزها تردید پنج دقیقه یکبار یقه‌ام می‌کند، هیچ قطعیتی به هیچ چیزی ندارم و همین که برویم روشا و کمی سوغاتی برای عید بخریم، همین کار پیش پا افتاده را چندین و چند مرتبه به شور و مشورت گذاشتیم، چند بار منصرف شدیم و خلاصه آخرش رفتیم. شاید خوردن بستنی حصیری تنها بخشی از زندگیم باشد که بدون تردید، بدون بازنگری و بسیار مصمم انجامش می‌دهم.
با کمی فکر می‌شد فهمید که روشا شب چهارشنبه سوری زود تعطیل می‌کند. پولدارها پول‌دوستند. خطر نمی‌کنند. ما این را دیر فهمیدیم. وقتی فهمیدیم که جلوی در روشا بودیم. باورش سخت بود. این همه شور و مشورت، همه‌ش بیفایده. آنجا مقابل در روشا ایستاده بودیم و گوریلی که دم در کاشته‌اند بدون لبخند، تقریباً با تحکم می‌گفت قربان بسته‌س و شستش را هم انداخته بود در یکی از بندینک‌های کمربندش، این ژست گوریلی است به شما می‌گوید نه و اگر اصرار کنید ممکن است قضیه بیخ پیدا کند. ما هم اصرار نکردیم اما مدام به آن دو برادر، به مالکان روشا و محافظه‌کاری‌شان فکر کردم و راستش به حسام گفتم اگر خودم هم بخواهم از این افلاس، از این ادبار نجات پیدا کنم باید محافظه‌کاری و مال‌دوستی و کسب و کار را از این دو تا برادر یاد بگیرم، همین مالکان روشا. بعدش هم رفتیم سمت تجریش. شاید کار درستی نبود. چون علی‌رغم حادثه‌ی پلاسکو هنوز اوباش ترقه بازی می‌کردند. البته کمتر از هر سال بود اما خب ظرفیت پذیرش من هم کمتر از هر سال بود. منی که در ۳۰ سالگی رویین‌تن بودم حالا خودم را می‌دیدم که چطور دستهایم را در جیبم مچاله کرده‌ام و تند تند می‌روم سمت تجریش و با هر صدای ترقه‌ای کل سازمانم به هم می‌ریزد. با این حال ما ادامه دادیم، من و حسام. چشم غره رفتن به اوباش هم فایده‌ای نداشت. آنها ترقه می‌زدند و بعد که می‌دیدند ما با هر صدایی رعشه می‌گیریم خوشحالتر می‌شدند، عربده می‌کشیدند و توی جیب‌هایشان دنبال ترقه‌های بیشتر و قوی‌تری می‌گشتند.
با همین پیش‌زمینه وارد شهرکتاب شدیم و من یک راست رفتم سمت غرفه‌ی لوازم‌التحریر، دنبال روان‌نویس مورد علاقه‌ام، روان‌نویس نوک نمدی. مسئول احمقشان، همانی که مثل سایه آدم را دنبال می‌کند و راه به راه می‌پرسد می‌تونم کمکتون کنم؟ همان موجود بی‌فایده‌ای که هیچ وقت هیچ کمکی نمی‌کند، همان را پیدا کردم و ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم و طفلکی‌ها مغزشان زایل شده، فقط توانایی پاسخ به سوالات از پیش تعریف شده را دارند و وقتی با کسی، نمی‌گویم من، با کسِ اینکاره‌ای که اطلاعات بسیطی در مورد نوشت‌افزار دارد مواجه می‌شوند دست و پایشان را گم می‌کنند و این یکی هم همینطور بوده، پسرک ریقونه‌ای که شلوار تنگ پایش کرده بود و دور موهایش را ماشین کرده بود و وقتی ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم یک لحظه چهره‌اش خالی شد، مبهوت، هراسناک، انگار که اسم اعظم را شنیده باشد و بعد از چند ثانیه که آب دهانش را قورت داد گفت که می‌رود از مافوقش بپرسد. جواب ندادم. کجکی نگاهش کردم و لبخند سردی بهش زدم که خودش معنی‌اش را فهمید، یعنی برو، زودتر برو. چند دقیقه بعد برگشت. من هنوز روان‌نویس مورد نظرم را از لای آن‌همه آشغال پیدا نکرده بودم. برگشت و چیزی توی دستش بود، گرفت سمتم، بازش کردم، نوکش را نگاه کردم و بعد نوکش را گرفتم سمت صورت خود جوانک، تقریباً مقابل چشمانش و سعی کردم با محبت و بدون تحکم حرف بزنم و گفتم این که نوک ساچمه‌ایه، نوک‌نمدی نیست! اما انگار نشده بود لحنم را آن‌جور که دلم می‌خواهد تلطیف کنم چون اوضاع نزار پسرک را می‌دیدم و معلوم بود که ترسیده و شاید برای همین دوباره زودی غیبش زد، به هوای مشورت با مافوقش. دفعه‌ی بعدی که برگشت دو تا نوک‌نمدی آلمانی توی دستش بود و وقتی تاییدم را دید چشمانش برق زد و خب چرا که نه؟ جوان بود ولی جاهل نبود. مشخص بود که چیزی یاد گرفته و از اینکه به همین سادگی همین دیدار به ظاهر بی‌اهمیت‌مان در نهایت باعث این شده که چیزی بهش اضافه شود، معلوم بود از همین خوشحال است. وقتی داشتم می‌رفتم طبقه‌ی کتابها این را بهش گفتم، بهش گفتم تو اینجا نمی‌مونی، بزرگتر از اینجایی، همین، کوتاه و ضربتی و بعد هم بازویش را فشار دادم.
شهرکتاب را دوست دارم. لوازم التحریر دوست دارم و البته گاهی کتابها را هم نگاه می‌کنم. در بخش کتابفروشی هم جوانک دیگری می‌خواست کمکمان کند. می‌خواستم برای پدرم کتاب عیدی بگیرم. نقشه‌ای که چند هفته پیش کشیده بودم گرفته بود: برایش عهد عتیق خریده بودم، یعنی برای خودم خریده بودم تا بهتر بتوانم رویاهایم را تفسیر کنم اما موقتاً امانتش دادم به پدرم. کتاب را بلعید. کتب آسمانی را دوست دارد. داستانهای مشترک بین قرآن و تورات را مقایسه می‌کرد، داستان حضرت موسی، داستان یوسف، با شعف برایم تعریف می‌کرد و من با خمیازه گوش می‌کردم ولی خب نکته‌اش این است: همین که دو دقیقه از پای آن جعبه‌ی کوفتی بلند شود خودش نعمت است. بعد از این تجربه‌ی موفق تصمیم گرفتم برای عیدی، عهد جدید را برایش بگیرم و ناراحت هم هستم که چرا عهدهای دیگری وجود ندارند، چرا کتب آسمانی اینقدر کمند؟ توی کتاب‌فروشی نگران این بودم که کتاب سنگین است و بعد سخت است که برویم تا تجریش و برگردیم. پادوی شهرکتاب هم فکر کرده بود ما آدمهای فرهیخته‌ای هستیم که سراغ عهد جدید را گرفته‌ایم و تصمیم گرفته بود سواد و کمالاتش را به رخ بکشد، بیماریی که عده‌ی زیادی مبتلا به آنند، بدو بدو رفت از آن پشت مشتها یک مجلد ضخیم دیگری آورد و گفت این رو هم بهتون توصیه می‌کنم، کتاب مورد علاقه‌ی «آقا» هم هست. و بعد خرگوشی خندید. کتاب خاطرات یک پیرزن بود که به چاپ ۱۵۵ رسیده بود. ازش پرسیدم خودش خوانده که گفت نه، در حد لزوم برای راهنمایی مشتری خوانده و فکر کنم از نگاهم فهمید که قصد تحقیرش را دارم. به چی فکر می‌کرد؟ با آن طنز آبکی‌اش، «کتاب مورد علاقه‌ی آقاست…» من هم سن شما هستم که از این شوخی‌ها باجناقی‌ها با هم بکنیم؟

به سوی تجریش
آخر سال تجریش دیدنی‌ست. دزدان تجریشی ماهی قرمز و سنبل و بساط سفره‌ی هفت سین را با سلیقه می‌چینند برای ما، برای ما مشتریهایی که آمده‌ایم گردش و تفریح و خنده. فروشنده‌های تکیه بالا کنار میوهای رنگ و وارنگ‌شان داد می‌زنند، توریستهای خارجی با مانتوهای گل و گشاد نخی از میوه‌ها و مردم عکس می‌گیرند. برنامه‌ی ما هم همین بود، برویم و همین‌ها را برای بار هزارم در زندگی تماشا کنیم. از شهرکتاب که زدیم بیرون راه افتادیم سمت تجریش، اما وقتی با صدای ترقه‌ها مواجه شدیم معلوم بود که بایستی برگردیم و گفتم که، من در نظراتم منعطفم، بفهمم اشتباه کرده‌ام پس می‌کشم، تسلیم منطقم، بازنگری، به همین سادگی، چون فهمیدم که آن شب قسمت نبوده که برویم تجریش و آن اوباشی هم که زرت و زرت ترقه پرت می‌کردند صرفاً آلت دست بودند برای فهم این مفهوم به ما، اینکه مبارزه نکنید، اینکه پس بکشید، برگردید و بخزید توی لانه‌هایتان و تجریش هم که فرار نمی‌کند، حالا امروز نشد خب فردا، یا پس‌فردا. ما هم برگشتیم، سر کوچه هم عقل کردیم و دو تا همبرگر نسبتاً چاقالو گرفتیم و رفتیم خانه، با حالی کمی پروانه‌ای و خب یکی-دو ساعت بعد که داشتم قارچ برگرم را با ولع گاز می‌زدم تازه متوجه شده بودم که چقدر برنامه‌ریزی‌های ما، اهداف ما و تلاشهای ما پوچند، ما، با عزم راسخ رفتیم سمت روشا، رفتیم سمت تجریش، اما به هیچ‌کدامشان نرسیدیم و در عوض با دو تا همبرگر و مجلدی عهد جدید برگشتیم خانه، پیش پدرم، و خب وقتی ساندویچم را گاز می‌زدم انگار اولین بار بود که مزه‌ی برگر را درک کرده بودم و به حسام هم گفتم، گفتم انگار کل این ماجرای امشب یک نقشه بوده، دسیسه بوده، طرح کی؟ طراح کی بوده؟ نمی‌دانم، اسم نمی‌برم ولی واضح بود که ما بازیچه‌ایم و برنامه این بوده، اینکه اینطور ولو بشیم کف اتاق، همبرگر در یک مشت و کوکا در مشت دیگر و سیب‌زمینی‌هایی که ضخیم برش خورده بودند هم مقابلمان، آلوده به سُسی صورتی رنگ و لذیذ. واضح بود که اگر از قبل همبرگرها را نخریده بودیم در آن وضعیت هیچ راهی برای سیر کردن شکممان نبود و الزاماً می‌افتادیم کف اتاق و می‌مردیم. بعد از قوی شدن، بعد از خوردن همبرگرها، اول به شوخی و بعد نیمه جدی، نمی‌دانم کی اول شروع کرد، شاید من و شاید هم حسام، یادم نیست با شوخی دستی یا همین‌طور بی‌محابا، اما بهرحال شروع کردیم به کشتی گرفتن. همانجا لای کاغذ مومی‌هایی که دور همبرگرها پیچیده شده بود، لای بقایای سیب‌زمینی، لای سس‌های مهرام باز نشده، همان جا خیلی سفت شروع کردیم به کشتی گرفتن، صرفاً جهت جشن گرفتن گرم شدن زمین و تخلیه‌ی انرژی‌های عفونی که در سال نکبتی ۹۵ درون‌مان جمع شده بود. کشتی. ورزش. به چیزی غیر از اینها باور ندارم.

تلاش مجدد برای رسیدن به تجریش
فردا صبحش با بوی گند مرغ از خواب بیدار شدم. خورشت آلو اسفناج: این اسم بیماری جدید پدرم است. هنوز نفهمیده‌ام چی می‌شود که یکباره مخش قفل می‌کند روی غذایی و الآن متاسفانه دورِ آلو اسفناج است. مدتی قبلش رشته پلو بود. نمی‌دانم چطور از رشته پلو کشید بیرون. هر روز رشته پلو درست می‌کرد. ساده، بی‌هیچی، بدون ادویه، مرغها بوی زهم می‌دادند، برنجها شفته، غذا چرب و کم‌نمک. چندباری گفتم غذایم را توی اتاق می‌خورم. با سینی رشته پلو می‌آمدم توی اتاقم، توی فضای امنم، از جیب پیژامه‌ام یک کیسه فریزی در می‌آوردم و محتویات بشقاب را خالی می‌کردم توی کیسه و بعد با تمام قوا، بدون اغراق می‌گویم، با تمام قوا کیسه‌ی گلوله شده را از پنجره به بیرون پرت می‌کردم، به دوردست‌ترین نقطه‌ای که در توانم بود، جایی آن‌قدر دور که رشته‌پلو برای همیشه آنجا دفن شود. حسام می‌گفت منطقی باش، اینجور اضافه‌کاری‌های دراماتیک روان آدم رو فرسوده می‌کنه، می‌گفت بخور ولی کم بخور، خودش در نهایت می‌فهمه که دوست نداری و دیگه درست نمی‌کنه و البته که پدرم هیچ‌وقت نفهمید، صرفاً روزی دوره‌ی طبخ رشته‌پلو سر آمد و حالا درون دوره‌ی آلو اسفناج هستیم و آن روز صبح هم که بیدار شدیم، من و حسام، رفتیم توی آشپزخانه و آنجا قابلمه‌ای بود پر از مرغ، بدون آب، بدون پیاز، بدون ادویه، بدون هیچی، برای خودش قل قل می‌زد و بو پخش می‌کرد. خورشتهای مرغی آخر سر باعث مرگ من خواهند شد، این را می‌دانم. واضح بود که نمی‌شد آن عفونت را خورد و نمی‌دانم، علی‌رغم اینکه جفت‌مان مثل لاشه‌ی مردار بی‌جان بودیم تصمیم گرفتیم برویم تجریش، بازار، چلوکبابی اطمینان و حالا بهرحال نگاهی هم به فضای نوروزی تکیه بالا بیندازیم. بوی مرغها، و تماشای آشپزی پدرم، اینکه چطور پیازها را جدا تفت می‌دهد، اسفناجهای پخته‌ای که رنگ لجن شده بودند را بهشان اضافه می‌کرد و بعد هم دو مشت پُر آلو بخارا به قابلمه‌اش اضافه کرد و بعد هم خنده‌ی پیروزمندانه‌اش، همه‌ی اینها باعث شد که در اولین فرصت بزنیم بیرون، به سمت تجریش. چتل زدن توی تجریش کار مورد علاقه‌ام نیست اما خب از آن کارهایی‌ست که چاره‌ای ندارم جز انجامش. چرا؟ چون تفریح مورد علاقه‌ی مادرم هم بود. پس هر سفر به تجریش به نوعی سفری‌ست در زمان، در گذشته، علی‌الخصوص در این آخرین هفته‌ی سال که سال مادرم هم هست، بیرون زدن از خانه، فرار از دست پدرم، از دست خودم، از دست مرغهای بوگندو و اسفناجهای گندیده، پناه بردن به تجریش، همه‌ی اینها معانی عمیق‌تری هم پیدا کرده بودند.
شاید هم کل ماجرای تجریش بدپیلگی حسام بود. آخر سر هم رفتیم. کشان کشان خودمان را کشاندیم تجریش. جمعیت داخل بازار به قدری زیاد بود که صف مردم به سکون رسیده بود، صورتم میان کتفهای نفر جلویی بود و شکم نفر عقبی هم چسبیده بود به گودی کمرم. اینجور مواقع سریع دستم را می‌کنم توی جیبم و کیف پولم را می‌پایم. جامعه پر از دزد و جیب‌بر شده و ماهایی که با بدبختی کمی پول جمع می‌کنیم خوب حواس‌مان به این چیزهاست. پاییدن دائمی مال و اموالم: این بارزترین خصیصه‌ی میانسالی‌ام است؛ ترس دائمی از دزدیده شدن اموالم، از سرقت، و خب با این وضع اصلاً چرا توی این شلوغی آمدیم تجریش؟ شب عید، پر از گدا و جیب‌بر و جانی. این افکار اذیتم می‌کرد اما طولی نکشید که جلوی در چلوکبابی اطمینان بودیم و کسانی که کننده‌اند می‌دانند که آن دم نباید مس مس کرد، سریع باید سفارش داد، و بعد پرید لای دل جمعیت، یک میز را نشان کرد و مثل مامور پلیس بالای سرشان کشیک داد، ما هم همین کار را کردیم و رفتیم دم دخل برای سفارش دادن: سلام قربان، خسته نباشید، یه سلطانی، با یه سلطانی دیگه، چرا؟ چون ما سلطانیم، حداقل توی این مقطع به خصوص که با پرداخت ۲۳ تومان می‌شود احساس سلطان بودن بکنیم خب چرا که نه؟ وقتی یک سیخ کوبیده آرمیده کنار یک سیخ برگ می‌تواند حالمان را از این رو به آن رو بکند چرا نکنیم؟ به نظر می‌رسد بقیه مشتریهای چلوکبابی اطمینان، چه آنهایی که می‌لمباندند و چه آنهایی که مثل کرکس بالای میزها پرواز می‌کردند تا اولین جای خالی را شکار کنند، همگی‌مان در مورد فواید کباب هم‌نظر بودیم. دم دخل هم مطابق معمول با حسام گلاویز شدیم. سر چی؟ سر همان موضوع قدیمی که از کودکی سرش دعوا داشته‌ایم، موضوع مورد علاقه‌ی مردهای ایرانی، اینکه کی حساب کند و در همین گیر و دار دست کردم که کیف پولم را در بیاورم و نگذارم حسام حساب کند و دیدم جیبم خالی‌ست، جای قلمبه‌ی کیف پول خالی بود، پاهایم شل شدند، بازوی حسام را گرفتم که نیفتم و بهش گفتم کیفم رو زدن. حسام دو تا سیلی آرام زد به صورتم که از حال نروم و بعد دست کرد توی جیب بغل پالتوم و گفت بیاه، ایناهاش، نکن اینطور، دزد نزده عمویی، کباب هم مهمون منی تا این موج سنگین اضطراب رو زودتر فراموش کنی. قبول کردم. مثل بقیه‌ی هموطنانم بعد از کباب مرد بهتری شده بودم و ماجرای دزدیده شدن مقطعی کیف پولم را هم فراموش کرده بودم و حتی برای لحظاتی تصمیم گرفتیم که تا تکیه بالا هم برویم و بساط نوروزی کاسبها را هم تماشا کنیم و احیاناً حتی عکسی هم برای اینستاگرام بگیریم اما خب نمی‌دانم، انگار قسمت نبود برویم تجریش، برویم نوروز بازی و دل‌بازی، انگار قسمت همین بود که، به سختی، برویم تا اطمینان، بچریم و بعد هم برگردیم خانه، و خب راستش از همانجا بود که تصمیم گرفتم با تقدیر مبارزه نکنم، با قسمت، دست از جهل و بدپیلگی بردارم و کاری که باید انجام بدهم را انجام بدهم، بدون دست و پا زدن و بدون بدقلقی، مثل یک بچه‌ی خوب. نمی‌دانم چطور، ولی مجموع همین اتفاقات هفته‌ی آخر سال بهم قبولانده که ۹۶ سال بهتری خواهد بود حالا نه اینکه برنامه‌ی به خصوصی برای «شکفتن» داشته باشم، نه خیر، همان فرمان قدیمی را می‌روم اما خب با این حال فکر می‌کنم سال جدید کمی، حداقل کمی از آن نکبتی قبلی بهتر خواهد و اینها را هم که نوشتم بی‌دلیل، خیلی بی‌دلیل هوس یکی از آن بستنی حصیری‌های خاوه را کردم، و خب طبعاً، کار درست، کاری که باید انجام می دادم را انجام دادم، تسلیم، منعطف، امیدوار، خیره به روبرو و خیره‌سر در گرفتن انتقام از زندگی.

هنگام کوچ است از جهان

جمعه
شوهرعمه‌ام آنژیوگرافی کرده. بعد از سه روز بستری در بیمارستان حالا مرخص شده بود. بعد از ظهر با پدرم رفتیم خانه‌شان برای عیادت. حالش خوب بود. رگهای قلبش گرفته بودند و حالا توی یکی از رگها فنر انداخته بودند تا باز شود. با این روش می‌تواند چند سال دیگر هم زندگی کند، چند سال دیگر هم غذاهای چرب و چیلی بخورد تا دوباره جدار داخلی رگهای قلبش کبره ببندند و باز دوباره احتمالاً می‌رود بیمارستان و یک فنر دیگر می‌اندازد و خوب می‌شود. عمه‌ام و شوهرعمه‌ام دوتایی با همدیگر زندگی می‌کنند. مجتبی پسرشان اروپا پناهنده شده. خیلی سال پیش. مشکل خاصی هم نداشت اما از ایران بدش می‌آمد. مثل من. من هم دوست دارم از ایران فرار کنم و دوست دارم در آن یکی دنیا پناهنده شوم. مجتبی سالها در اردوگاه پناهجویان در حومه‌ی یکی از پایتختهای اروپایی زندگی کرد. ازش خبری نداشتم تا دوران فیسبوک شد و یک روز دیدم تقاضای دوستی در فیسبوک داده. تقریباً ۱۰ سال پیش بود. قبل از قبول کردن تقاضایش صفحه‌اش را وارسی کردم. چیز خاصی نداشت. عکسی داشت که در آن کچل بود و پشت سرش سبز بود. اروپای سبز. فکر کنم در پس‌زمینه‌ی عکس یک توری مرغی که بالایش سیم خاردار کشیده بودند هم معلوم بود. فکر کردم لابد مرز پناهگاهشان است و از آن نمی‌توانند خارج شوند. کچل بودنش هم چیز جدیدی نبود، یعنی بخاطر مصائب پناهندگی نبود، از وقتی یادم می‌آید مجتبی کچل بود. علایقش را هم در فیسبوک عنوان کرده بود: میکی‌ماوس و کیت‌کت. درخواست دوستی‌اش را قبول نکردم. وانمود کردم که نابینا هستم. نمی‌دانم مردم چی فکر می کنند وقتی خودم را می‌زنم به کوری. هنوز که هنوز است عکسش و علاقمندی‌هایش را یادم است. شده بود اسباب خنده‌ام: پناهنده‌ای کچل که پشت به سیم خاردارهای پناهگاهشان عکس گرفته و علایقش هم میکی ماوس و کیت‌کت هستند. اما الآن بنظرم چندان خنده‌دار نیست. یعنی زندگی مجتبی بد هم نیست. حداقل گمانم از زندگی من خیلی بهتر باشد. تا جایی که می‌دانم مجتبی بالاخره شهروندی‌اش را گرفت. الآن لابد توی اینستاگرامش خبری از عکس سیم خاردار نیست. یحتمل عکسش عوض شده، نشسته توی رستورانی و لیوانی شراب جلویش است. مجتبی بالاخره به جایی که می‌خواست رسید. من هنوز نرسیده‌ام و دیگر دست از تلاش برای رسیدن هم کشیده‌ام. فقط منتظر اتفاق غیرمترقبه‌ای هستم که مرا به آنجایی که دوست دارم ببرد. آن روز جمعه، من آمده بودم عیادت پدر مجتبی، شوهرعمه‌ام، جناب سرهنگ، با آن شکم گنده‌اش که انگار زنده بود، مستقل از خود جناب سرهنگ زنده بود و نفس می‌کشید. مردد بودم کدامیک از میوه‌های مقابلم را بخورم. نظرم به خرمالو بود. اما
اما ترس برم داشته بود که نکند خرمالویش از این خیلی نرمها باشد و با خوردنش دست و بالم کثیف شود، دستمال هم دور و برم نبود. گزینه‌ی دیگر موز بود. درشت. زرد. رسیده و مرغوب و البته اینقدرگنده بود که بدون شک هورمونی بود. فکر کردم به پدرم پیشنهاد بدهم که موز را با هم نصف کنیم. جفتمان کنار هم روی یک مبل دو نفره نشسته بودیم و فکر کنم پدرم کمی عصبی بود چون با ضربات منظم و متناوبی به بغل مبل می‌زد. انگار می‌خواست ضرب بگیرد ولی این خوشبینانه‌اش بود. دستش را کمی می‌آورد بالا و بعد ولی می‌کرد و بوم می‌خورد به بغل مبل. شوهرعمه‌ام هم زیرچشمی به حرکت عجیب دست پدرم نگاه می‌کرد و بنظر می‌رسد نگران اسکلت مبلش است. حق داشت. مبلهایشان را پیارسال از فروشگاه ارتش خریده بودند و فقط بعد از چند ماه فنر یکی‌شان کمانه کرده بوده، کی باورش می‌شد، مبل نو، مال فروشگاه ارتش، در کمتر از چند ماه زرتشان قمسور شده بود و اینها را دفعه‌ی قبل که رفته بودیم دیدن‌شان می‌گفتند، با ناراحتی و من هم با ناراحتی سر تکان می‌دادم که یعنی اجناس بد شده‌اند، همه چی زپرتی شده و همه‌ی کاسبها که تا چند سال پیش حبیب‌الله بودند حالا از دم شده‌اند دزد و رباخوار و زناکار. اما پدرم که ماجرای مبل و فنر معیوبش یادش نبود و فکر کنم برای همین داشت به آن شکل عجیب با مبل شوهرعمه‌ام ضرب می‌زد. شرایط بدی بود. خواستم تذکر ریزی به پدرم بدهم اما اینقدر همه نزدیک به هم نشسته بودیم که قطعاً هر چیزی که می‌گفتم را همه می‌شنیدند. فکر کردم با این وضعیت تعارف کردن نصف موزم به پدرم اشتباه است. لابد بعد دستهایش کثیف می‌شود و می‌خواهد بمالد به مبلهای شوهرعمه‌ام. در نهایت خرمالو خوردم. چون خیلی وقت هم بود که خرمالو نخورده بودم. چرا؟ چون خرمالوهایمان را از مادربزرگمان می‌گیریم، مال حیاطشان است و من مدتهاست که مادربزرگم را ندیده‌ام و برنامه هم ندارم که ببینم. چون مغموم است که دخترش مرده و من هم حوصله‌ی دیدن آدمهای مغموم را ندارم علی‌الخصوص اگر دلیل غم‌شان مرگ مادر من باشد. انگار ناخودآگاه به یک نظریه رسیده‌ام: سوگواری فقط در تنهایی مجاز است. خودم هم همین کار را می‌کنم. کار سختی هم نیست. نکته‌ی دیگرش این است که گویا مادربزرگم مرا که می‌بیند یاد مادرم می‌افتد. بخاطر ریختمان. بخاطر موهایمان. بخاطر چشمهایمان. و کلاً بخاطر موضوعی که بطور کلی می‌شود به آن گفت وراثت. با این پیش‌زمینه یک خرمالو برداشتم. بشدت رسیده بود و کافی بود در محلهای مناسبی ناخن زیر پوستش بیندازی و قلفتی پوستش کنده می‌شد. من هم همین کار را کردم و اتفاقاً ترسم هم بی‌جهت بود: خیلی مرتب و مجلسی خرمالویم را خوردم و تازه عمه‌ام هم حین خوردنش یک بسته دستمال کاغذی گذاشت جلویم، یعنی نگران نباش، با خیال راحت صورتت را توی میوه‌ی رسیده فرو کن و برای لحظاتی به مجتبی، به پناهگاه، به اینکه چرا شوهرعمه‌ات در بیمارستان نمرده، به اینکه چرا پدرت به مبل مشت می‌زند، به اینکه چرا دیگر نمی‌توانی بعضی آدمها را ببینی، و به اینکه چرا نمی‌خواهی بعضی آدمها را ببینی فکر نکن.

دوشنبه
کلاس ورزش خیلی کمکم کرده. سه روز در هفته، روزهای زوج می‌روم. مربی‌ام را دوست دارم و همکلاسی‌هایم هم قابل تحملند. روزهایی بوده که سینه‌خیز خودم را به کلاس ورزشم رسانده‌ام، چون می‌دانستم که بعد از یک ساعت بپر بپر و عرق ریختن حالم خوب می‌شود. ماجرا علمی‌ست. آنهایی که به علم علاقمندند اسامی‌اش را هم بلدند؛ هورمونهایی با ورزش کردن در بدن انسان ترشح می‌شوند و دانشمندان نشان داده‌اند که باعث شادابی می‌شوند. گمانم اسمش دوپامین باشد. تجربه‌ی من هم همین بوده. حتی بارها به این فکر کرده‌ام که ورزشم را بیشتر هم بکنم. این وسط به ورزشهای رزمی هم علاقمند شده‌ام. به بوکس. به لگد زدن. به فریاد کشیدن. به جیغ زدن. شاید یک فانتزی باشد اما به کتک خوردن هم زیاد فکر می‌کنم. به درگیری خیابانی. به اینکه مثلاً توی پیاده‌رو به گله‌ای از همین اوباش بوگندو تنه بزنم، یا آنها تنه بزنند، جرقه‌اش مهم نیست، بعد گلاویز شویم و بعد من ول کنم. بی‌حرکت. بایستم تا کتک بخورم. قضیه ربطی به تعالیم مسیح ندارد. درست حلاجی‌اش نکرده‌ام اما فکر می‌کنم اگر سفت و حسابی کتک بخورم، مشت و لگد و پارگی لب و اینها، بعدش آدم بهتر و تمییزتری می‌شوم مضاف بر اینکه خود فرایند کتک خوردن هم برایم جذاب است. اما همه‌ی اینها در حد فکر باقی مانده، هنوز نه ورزشم را زیاد کرده‌ام و نه کلاس رزمی رفته‌ام.
باشگاه‌مان دستگاه پیشرفته‌ای آورده که با آن علاوه بر وزن، تمامی مختصات بدنت را هم اندازه می‌گیرد و گزارش می‌دهد. درصد چربی، درصد عضله، تناسب کون و کمر و خیلی اعداد و ارقام دیگر که من ازشان سر در نمی‌آورم. من هم رفتم روی دستگاه. گزارشم را دادم به مربی تا برایم تفسیر کند. بزنم به تخته همه چیزم عادی بود. همکلاسی‌های دیگرم هم تفسیر گزارشم را می‌شنیدند و هی بهم می‌گفتند خوش بحالت که چاق نیستی و من هم بشدت نگران بودم که الآن چشم می‌خورم و بعد هم که طبق معمول صحبت کشید به اضافه وزن، مشکلی که خیلی‌هایشان را اذیت می‌کند و بحث ادامه پیدا کرد و مربی‌مان گفت همه چی ژنتیکیه، می‌گفت نطفه که بسته می‌شه کل خصائل و امراض آدمیزاد همونجا شکل گرفته و بعد ادامه داد مثلاً دیدید توی یه خانواده‌هایی همه‌شون با حمله‌ی قلبی می‌میرن؟ و اینجا بود که من با شعف می‌خواستم دستم را بگیرم بالا و داد بزنم من! من! ما همه‌مون با سکته مردیم و منم مطمئنم با سکته ی قلبی می‌میرم. جلوی خودم را گرفتم. چون گفتم که، امورات شخصی‌ام مال تنهایی خودمند و نه مال دیگران. اما خب طبق معمول داشتم توی ذهنم سکته‌ایهای خانواده را فهرست می‌کردم؛ سردمدارشان پدربزرگم است، پدرِ مادرم که در ۴۲ سالگی تالاپی افتاد و مرد.
ورزشم را بهتر از معمول انجام دادم اما نمی‌دانم چرا دوپامین یا هر کوفت دیگری است خوب ترشح نشد و از در باشگاه که آمدم بیرون عین روز برایم روشن بود که شب کثافتی پیش رویم است و با این پیش‌زمینه بی‌دلیل نیست که شب زل زده بودم به کوههای شمال تهران، مشخصاً به جایی که فکر می‌کردم کلکچال است، به برج سنگی توی ایستگاه آخر فکر می‌کردم و به پدربزرگم که اسمش روی یکی از سنگها حک شده و علی‌رغم اینکه اینهمه ورزشکار بوده و کوهنورد بود و باستانی کار می‌کرده باز هم سکته کرده و مرده. بعد به مادرم فکر کردم و بعد به خودم فکر کردم و دلم خواست بروم سر خاک اما خب شب بود و شبها بهشت زهرا تعطیل است. روزها هم ترافیک است. دلم خواست که کاشکی قبرش پهلوی تخت من بود اما وقتی غلت می‌زدم متاسفانه فقط موکت کف اتاق را می‌دیدم. البته واقعیت این است که مدتهاست من این ماجرا را هضم کرده‌ام و آنطور پرزور اذیتم نمی‌کند اما این هم شده عاملی که می‌نشیند روی بقیه‌ی عواملی که زندگی‌ام را نکبتی کرده‌اند و بنظر هم می‌رسد راه فراری نیست. من هم اولین و آخرین نفری نیستم که با این چیزها سر و کله می‌زنم و گاهی هم البته به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها همان وقتی که نطفه‌شان بسته می‌شود بخاطر ماجرای وراثت معلوم است که زندگی‌شان نکبتی خواهد بود، چون نکبت هم یک خصیصه است، مثل رنگ پوست، جعد مو، قد، ژنهای سرطانی و غیره و خب نکند که من هم یکی از آنها، یکی از آن نکبتی‌ها باشم؟ به اینجا که رسیدم دوباره غلتیدم و سعی کردم به کوههای شمال تهران نگاه کنم.

زندگی بسیار طولانی‌ست*

صبح جمعه که بیدار شدم گلویم درد می‌کرد. از روز قبلش هم متورم و خشک بود اما امیدواری احمقانه‌ای داشتم که به سرماخوردگی تبدیل نشود. اما جمعه صبح دیگر انکار کردن بیماری ممکن نبود. بدنم کوفته بود، شکم و پهلوهایم درد می‌کردند. خوابیدنم به شکلی‌ست که لباسم می‌رود بالا، شکمم لخت می‌شود. سر شب هم معمولاً تی‌شرت و بولیزی که پوشیده‌ام را محکم زیر کش شورت و پیژامه‌ام چفت می‌کنم اما فایده ندارد. باز هم دم صبح می‌بینم لباسم رفته بالا و شکمم لخت افتاده بیرون. گردنم هم از چند روز قبلش گرفته بود، چون که سرم را دم پنجره گذاشته بودم. دوست دارم جوری در تخت بخوابم که سرم دم دیوار باشد. چون در غیر این صورت نیمه‌های شب بالشم سُر می‌خورد و می‌افتد زمین. اما چون اتاقم پرده نداره اگر سرم را دم پنجره بگذارم خطرناک است، به خاطر سرما. گردنم هم برای همین گرفته. چند شبی که هوا سرد بود و سرم را دم پنجره گذاشتم کار خودش را کرد. حالا چرا اتاقم پرده ندارد؟ چون اتاقم را بازسازی کردم اما هنوز بازسازی‌ام تمام نشده، هنوز لوستر و پرده مانده‌اند. یعنی در حقیقت اتاق مادرم را بازسازی کردم، و چوبش را هم خوردم. تا هفته‌ها هنوز اینجا غریبی می‌کردم و هنوز هم به اتاق جدید عادت نکرده‌ام، دیگر آن بوی سابق رفته، بوی اکالیپتوسش و کرمهایش و بوی محوی از گرد و غبار. این اتاق جدید هویت ندارد و حتی رشته‌ی جدید از کابوسهایی که می‌بینم انگار به نوعی به همین ماجرا اشاره می‌کنند: بستر همه‌شان اکباتان است، یعنی آپارتمانی که مادرم از پدرش به ارث برده بود و حالا ما گذاشته‌ایمش برای فروش، انگار می‌خواهیم گذشته را بفروشیم و البته توانایی ساخت آینده‌ای هم نداریم. بازسازی اتاق مادرم یعنی تخریب اتاق قدیمش با همه‌ی آن وسایل درب و داغان و سوراخ سمبه‌هایی که پر از گرد و غبار و آشغال بودند و ساخت اتاقی جدید روی آن؛ انگار روانم هنوز آماده نیست برای این عبور و به تبعش رویا و کابوس نازل می‌شود.

اولش فقط می‌خواستم دیوارها را رنگ کنم. اما وقتی اتاق را خالی کردم و موکتِ کف نمایان شد دیدم هیچ رقمه نمی‌شود عوضش نکرد. موکتی نمدی مال ۲۰ سال پیش که همان ۲۰ سال پیش هم جزو بی‌کیفیت‌ترین موکتها بوده. پدرم چون متخصص نساجی‌ست مجبور بودیم انتخاب این جور چیزها را بسپریم دستش. او هم بی‌برو برگرد همه را آشغال خریده، یا بهتر است بگویم ارزان‌ترین گزینه‌های موجود در بازار. موکتها، ملافه‌ها، پرده‌ها. ملافه‌ها زبرند. پرده‌ها زشتند. طرحهای گل‌درشت دهاتی. (بیا تیربارانم کن چون گفتم دهاتی). بهش می‌گفتیم این ملافه‌ها زبرند، پوست را خراش می‌دهند، می‌گفت چون صد در صد پنبه‌س، ناخالصی نداره. بعدها متوجه شدم آنهایی که کمی ناخالصی دارند از قضا خیلی نرمترند و با پوست انسان سازگارتر. سرِ بازسازی اتاق وقتی اسباب و اثاث را تخلیه کردم بعد از سالها چشمم به تمامیت آن موکت کریه افتاد. با کف پایم رویش می‌کشیدم. توده‌ای از کُرک و چرک جمع می‌شد. انگار کثافات کل این ۲۰ سال به خوردش رفته بود و با جاروبرقی هم در نیامده بود و این هم البته به خاطر کیفیت نازلش بود. دیدم حیف است حالا که اتاق خالی‌ست عوضش نکنم و رفتم سراغ پیدا کردن نصاب پارکت. می‌خواستم کف را پارکت چوب بلوط دست دوم کار کنم. چند نفر نصاب پیدا کردم. آخر سر با آقای خلیلی توافق کردم. کلی هم ازآقای خلیلی معذرت‌خواهی کردم که فقط یک اتاق را می‌خواهم پارکت کنم. این روش برخوردم با مردم است: مدام از همه معذرت می‌خواهم. از آقا جبرئیل هم کلی معذرت خواستم. آقا جبرئیل نقاش ساختمان است. تیز کرده بود که کل خانه را رنگ کند. بهش توضیح دادم که کل خانه نیست، فقط همین یک دانه اتاق. با اکراه قبول کرد. نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌اند. اشتهایشان زیاد شده. قیمتها هم اصلاً ارزان نیست. پارکت دست دوم متری ۶۵ تومان. با اضافاتی که خودشان بلدند و می‌کنند توی پاچه‌ی آدم برای پارکت یک اتاق خواب یک و دویست پیاده شدم. اما با اینحال باز بایستی از آقای خلیلی معذرت‌خواهی می‌کردم بابت کوچک بودن کار. انگار تا ۱۰-۱۵ تومان نریزی توی حلقوم‌شان آرام نمی‌گیرند. تازه حتی یک بار چایی‌شان یخ کرده بودند و در اتاقم را زدند که آقا لطفاً اینو گرمش کنین. درست است که گفتند «لطفاً» اما با اینحال به نظرم کمی زیاده‌روی بود.

حداقل خوبی پارکتی‌ها این بود که نهارشان را می‌آوردند. آقا جبرئیل که حتی نهارش را هم نمی‌آورد و این را روز دوم فهمیدم. روز اول نان خشک خورده بود و من عذاب وجدان گرفتم بابت ظلم به طبقه‌ی فرودست. مشکل این نیست که نهار بهش یک بشقاب غذا بدهی، مشکلم این است که نمی‌دانم الآن بهش بر می‌خورد؟ بر نمی‌خورد؟ ندانستن مناسبات بیشتر آزارم می‌دهد. مردم هم خیلی حساس شده‌اندو حساسیت‌ها در مناسبات «بین طبقه‌ای» شدیدتر هم شده. همه زودی رگ‌گردنی می‌شوند و احساس می‌کنند تحقیر شده‌اند. مشکل دیگر این بود که من خودم هم حالا آن‌چنان نهاری نمی‌خورم. یعنی باشد می‌خورم نباشد هم نمی‌خورم. حاضری می‌خورم. تخم‌مرغ آب‌پز، نان و پنیر، ارده و عسل. از همین چیزها. می‌ترسیدم اینها را ببرم برای آقا جبرئیل بزند زیر سینی. فکر کند خودم توی آشپزخانه کباب بره می‌خورم و برای او تخم‌مرغ آب‌پز آورده‌ام. بگوید برو از تهیه غذاهای بیرون برایم زرشک پلو با مرغ بگیر. و بعد وسط این افکار مچ خودم را می‌گیرم که چقدر همه چیز سخت است، چقدر باید فکر کنم، خیر سرم خواستم در و دیوار اتاق را رنگ کنم و حالا گیر افتاده‌ام در کلافی از فکر و خیال در مورد آزردگی‌های احتمالی آقا جبرئیل. هم به پارکتیه و هم به آقا جبرئیل قول دادم که در «پروژه‌های» بعدی‌ام ازشان استفاده کنم. گفتم مهندس ساختمانم و زیاد پروژه دست می‌گیرم. اینها را که می‌گفتم عینک زده بودم اما پیژامه‌ی زرشکی چهارخانه‌ام همه چیز را لو می‌داد. گربه‌ی پشمالویم را هم بغل کرده بودم، دستهایش را انداخته بود روی شانه‌ي چپم و خب این تصویر با تصویر یک بساز بفروش خبره خیلی فاصله داشت. حتی یک لحظه هم حرفهایم را باور نکردند و هر چی می‌گفتم توی پروژه‌های بعدی جبران می‌کنم کمتر بهم توجه می‌کردند. بهشان گفته بودم اتاقی که بازسازی می‌کنم قرار است بشود دفتر کارم. این را هم باور نکردند. با یک نگاه به سر تا پایم فهمیده بودند وضعیتم چیست: میانسال علاف و گربه‌بازی که فعلاً در خانه‌ی پدری اتراق کرده و شغل به‌خصوصی هم ندارد. این متاسفانه تصویری‌ست که به آدمها القا می‌کنم. مثلاً همین پریروزها پدرم داشت با خواهرم تلفنی حرف می‌زد. آنها کانادا، ما تهران. من که صحبتهای آن‌ور خط را نمی‌شنیدم، اما خب از جنس مکالمه متوجه شدم که گویا خواهرم احوال مرا از پدرم پرسیده و شنیدم که پدرم می‌گفت اونم خوبه، هست همین‌جا، راه می‌ره تو خونه، الآن توی آشپزخونه‌س. به نظرم حرفش منصفانه نبود. بالاخره من هم برای خودم زندگی‌ای دارم گرچه کمی غیرمتعارف و اصطلاحاً کمی کم‌فشار. اما خب می‌فهمم که انتقال تصویر واقعی از خودم به دیگران سخت است، شاید حتی غیر ممکن.

هفته پیش نسرین زنگ زده بود. دوست قدیمی مادرم که البته ازگل است. زنی چاق و چادری، چیزی شبیه یک بادمجان دلمه‌ای؛ یادم است چند سری خواستگار برای خواهرم جور کرد که هیچکدام‌شان به سرانجام نرسید. اوایل ایده‌ی غلطی داشتم: می‌گفتم اینها بخشی از «تاریخ» مادرم هستند و باید خوب باهاشان برخورد کنیم و مودبانه جوابشان را بدهیم و از این حرفها. یواش یواش دیدم نمی‌شود. خود مادرم هم از نسرین فراری بود. همه‌مان دوستانی داریم که ازشان عبور می‌کنیم ولی آنها عین زالو می‌چسبند به بدنمان، خونمان را می‌مکند، همیشه چیزی می‌خواهند و همیشه گله دارند که چرا معاشرت نمی‌کنیم. نسرین هم از همینها بود. به نظرم نسرین زنگ زده بود آمار بگیرد. هی می‌پرسید الآن چجوری زندگی می‌کنین؟ سئوال عجیبی بود. چجوری؟ عین بقیه. نفس می‌کشم و می‌خورم و دستشویی می‌روم. بعد پرسید تویی و بابات؟ زنک فضول می‌خواست سر از روابطم در بیاورد. گفتم آره، من و بابام و گربه و بعد جور جنون‌واری زدم زیر خنده. علاوه بر آمارگیری هدفش دزدی هم بود. پرسید کتابای مامانت رو چیکار کردین؟ امروز هستین بیام اونجا رو جمع و جور کنم بدم به خیریه؟ گفتم کتابهاش رو به هیچ کس نمی‌دم. زن زرنگی بود چون این را که شنید کمی خودش را جمع کرد. کتابهایش، کتابهای خودش، آنهایی که نوشته و ترجمه کرده و کلاً کتابخانه‌اش نماد تمایزش با این ازگل‌هاست. یکی دیگر از نفرات فامیل هم چند هفته پیش سراغ کتابها را می‌گرفت. می‌خواست بیاید و «پاکسازی» کند. به او هم جواب لازم را دادم. برایم مبرهن است که رقابتها حتی با مردن هم تمام نمی‌شوند. دور و بری‌هایش هنوز خودشان را در مسابقه با مادرم می‌بینند. هنوز لازم دارند به خودشان بقبولانند که از فلانی بهترند. اگر هم چیزی باشد که نشان از حقارت گذشته‌شان باشد، مثلاً کتابخانه‌ی مادرم که مثل خار توی چشمشان رفته، دقیقاً قصد می‌کنند که همان نشانه‌ها را از بین ببرند. حتی فکر می‌کنم شاید این احساسات و تمایلات‌شان ناخودآگاه باشد. یعنی خودشان هم بعضاً عزادارند اما در لایه‌ای زیرین‌تر از عزاداری هنوز مشغول رقابت هم هستند. حالا منظورم چیز دیگری بود: آمارگیری نسرین. بعد از توصیف زندگی با پدرم و گربه و خنده‌ی زننده‌ام احساس کردم باید کمی بیشتر توضیح بدهم: بله نسرین جون، کار می‌کنم، وقت سر خاروندن ندارم.
نسرین هم چندان حرفم را باور نکرد. تعجبی نیست که آقا جبرئیل و آقا پارکتیه هم حرفم را باور نکردند. مشکل این است که خودم هم حرف خودم را باور نمی‌کنم. مثلاً واقعاً در مقاطعی می‌خواستم کار بساز بفروشی کنم. می‌خواستم ورامین زمین بخرم و یک پنج طبقه‌ی تر و تمیز بسازم و متری یک تومان بفروشم. چند روزی هم راجع بهش فکر کردم اما در نهایت ولش کردم. ساخت یک ساختمان اقلاً پنج سال طول می‌کشد. پنج سال دیگر من یحتمل هم کچل شده‌ام و هم سفید کرده‌ام و هی دچار یک بیماری لاعلاج شده‌ام. پس عاقلانه نیست که پنج سال از زندگی‌ام را فقط در عوض پول تاخت بزنم. بعدش هم بایستی با خودم صادق باشم. خروج از خانه برایم سخت است. هم ترافیک، هم آلودگی هوا، هم این حیوانات درنده‌ای که در خیابان منتظرم هستند. ساخت و ساز بهرحال نیاز به سرکشی به پروژه دارد. باید از خانه خارج شد. سوار ماشین شد. گاز داد و ترمز گرفت. توی ترافیک سر مردم داد کشید. نه. نمی‌توانم. و از آن‌طرف می‌بینم شکل زندگی فعلی‌ام نسبتاً کم‌خرج است. زندگی مسکینانه‌ای دارم. تشکیل خانواده هم که منتفی‌ست و خب برای ادامه‌ی این زندگی فعلی‌ام به پول زیادی نیاز ندارم. حتی شاید اگر کمی مراعات کنم بتوانم سفر خارج هم بروم. یعنی واقعیت این است که وقتی می‌روم اینستا و عکسهای سفر مردم را می‌بینم وسوسه می‌شوم. الآن دوست دارم بروم ایتالیا، تونس، یونان، استانبول، دوبی، تفلیس، باکو، کیش، قشم، هنگام و هزار جای دیگر. البته همین که گربه دارم هم کمی دایره‌ی حرکاتم را محدود کرده. تا به سفر فکر می‌کنم مشکل گربه یادم می‌افتد؛ باید بسپرمش به کسی که خب کار سختی‌ست. خود گربه هم زیادی بهم وابسته شده. دلم نمی‌آید چندین روز تنها بگذارمش پیش غریبه و البته می‌دانم گربه‌ام اینقدر آدم‌فروش است که پیش همان صاحب موقتی‌اش هم دلبری می‌کند و خوش می‌گذراند اما در نهایت از من هم اخاذی عاطفی می‌کند؛ با نگاههای معنی‌دارش، با ناز و عشوه‌اش، با قهر کردنش و همان کارهایی که نمی‌دانم چطور با مغز محقر گربه‌ایش به ذهنش می‌رسد. گاهی وقتها هم فکر می‌کنم اساساً برای همین گربه‌باز شدم، برای همین که دلیل موجهی برای سکونم پیدا کنم: نگهداری از گربه. چند وقت اخیر را ورق می‌زنم: همین معدود مسافرتهایم هم برای فرار از آلودگی بودند. وگرنه کدام احمقی تک و تنها در آذر ماه می‌رود چالوس؟ متنفرم از این ذهن نامنظمم. اگر جوانتر بودم می‌گفتم اینها جریان سیال ذهن است اما الآن می‌دانم که نیست، صرفاً علائم ناتوانی در تمرکز است. اگر قرار است درختی را توصیف کنی و به جایش می‌بینی یک توالت را توصیف کردی این اسمش جریان سیال ذهن نیست.

داشتم صبح جمعه را می‌گفتم. مریض از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخانه. پدرم پای تلویزیون نشسته بود. صدا بلند. با خودم فکر کردم آن یک هفته‌ای که سفر بود چقدر آرام بود همه جا. همان‌طور که پای تلویزیون نشسته بود داد زد دیشب کِی اومدی؟ وانمود کردم نشنیدم. نمی‌فهمم این سوال مسخره‌اش یعنی چی. پایم را از خانه می‌گذارم بیرون می‌پرسد کی بر می‌گردی؟ با یک حالت ظاهراً بی‌خیالی، ولی من می‌فهمم تهش نگرانی پدرانه دارد. که خب چیز مسخره‌ایست در این سن و سال و مناسباتی که داریم. شاید بد نباشد بهش بگویم با این سوال و این رفتارها فقط باعث رنجش من می‌شوی، علی‌الخصوص الآن که مریض هم هستم. منتظر بودم دوباره سوالش را با فریاد بپرسد. فکر کنم خوش‌شانسی جفتمان بود که نپرسید چون احتمالش بود که بلغزم و چیز درشتی بارش کنم. پیتزاهای باقیمانده از دیشب را توی تابه‌ای روحی گرم کردم. با شعله‌ی کم تا خمیرشان نسوزد. می‌خواستم صبحانه چای شیرین و پیتزا بخورم. پیتزایش مال رستوران «جو گریل» بود. این رستوران را از صفحه‌ی اینستاگرام «پیاده» یاد گرفته بودم. چند روز پیش هم آنفالویشان کردم. می‌گویند صفحه مال رسول‌اف است. از کار و کسب فرهنگی و دلالی فرهنگی متنفرم. از اینکه کسب و کار حجابی از فرهنگ و هنر داشته باشد اما ته تهش مثل هر کسب و کار دیگری هدفش پول باشد. البته دلیل آنفالو کردنم شخص رسول‌اف نبود، دلیلش آن لحن کثافت و یکدستی بود که نویسندگان «پیاده» همه چیز را با آن توصیف می‌کردند. همه چیز که نه؛ کلاً یک سری کافه و رستوران و کتابفروشی ژنریک را توصیف و توصیه می‌کردند. ظاهراً اماکن «متفاوتی» را توصیه می‌کنند اما تهران هم مثل بقیه دنیاست، سرمایه و پول ریخت و قیافه‌ی شهر را عوض می‌کند، یکدست می‌کند، و الآن همان متفاوتها تبدیل به متعارفها شده‌اند و همین است که همه جا شبیه هم شده‌. لحن همه‌ی نویسندگان صفحه‌ی «پیاده» لحن آدمی بود که متوسط است و خوشحال است و پولش را صرف کالای فرهنگی «خوب» و اغذیه‌ی «خوب» می‌کند. خب من مشخصاً این آدم نیستم و از این‌جور آدمها هم بدم می‌آید. از پول هم بدم می‌آید و برای همین مدام بهش فکر می‌کنم. هر روز می‌روم بانک پارسیان سر کوچه و در مورد حسابم و نرخ سودش پرس و جو می‌کنم. مدام به «آخرش» فکر می‌کنم. آیا با همین رویه می‌توانم تا آخرش سر کنم؟ و بعد بمیرم؟

پیتزاهایم که خوب داغ شدند گذاشتم‌شان توی بشقاب و داشتم صبحانه می‌خوردم که پدرم آمد به آشپزخانه. متنفرم از اینکه حین غذا خوردن یکی که غذا نمی‌خورد دور و برم بپلکد، البته به استثنای گربه. پدرم هم سریع به بشقابم نگاه کرد و گفت عه چه خوب که اینا رو خوردی، چون من نمی‌خوردم. باورم نمی‌شد. این ماجرای مسخره‌ی غذای تازه و سلامتش را نیم قرن است که چپانده به ما. منظورش این است که من غذای مانده نمی‌خورم. به هر طریقی هم بوده اصولش را جا انداخته. قابلمه‌ی نهار را می‌گذاریم روی کتری، زیرش سه تا شعله‌پخش‌کن روی شعله‌کم. این اقلام روی هم شبیه یک ستون می‌شوند، «ستون حماقت» که هدفش گرم نگه یک بشقاب عدس‌پلو به مدت ۸ ساعت است، تا وقتی که شب پدرم بیاید. ممکن است در این مدت شعله‌ی اجاق خاموش شود، ممکن است کل ساختمان چپه شود و مورد هم بوده که شده، اما بهرحال در طی این همه سال این مناسک احمقانه‌ی گرم نگه داشتن غذا را داشته‌ایم. اما همین هم کافی نیست، انگار در هر موقعیتی باید یادآوری شود که پدرم غذای مانده نمی‌خورد و سپس همگی برایش کف مرتب بزنیم. انگار همه‌ی عالم و آدم باید نگران تازه بودن غذای پدرم باشند. نکته اینکه اصلاً پیتزاها را برای پدرم نیاورده بودم. همان دیشب که داشتم به گارسون می‌گفتم پیتزاهایم را بگذارد توی جعبه ببرم مردد بودم، از اینکه پدرم یک کلفتی خواهد انداخت. چرا همه چیز این‌قدر سخت است؟ اینکه من بروم تا تجریش قدمی بزنم و بعد پیتزا بخورم و برگردم چرا بایستی به معضل تبدیل شود؟ زیر لب گفتم پیتزاها رو برای تو نیاورده بودم اما نشنید. بهتر. دلم نمی‌آید بد باهاش حرف بزنم و در عین حال او کوچکترین مراعاتی نمی‌کند. رابطه‌ای یکطرفه که حفظش هم انگار مسئولیت یکی از طرفین است: من. فقط من بایستی بشنوم و به روی خودم نیاورم. پدرم نه، او به زعم خودش همان آدم شیرین‌زبانی‌ست که مدام باید متلک بیندازد و کلفت بار این و آن بکند. نکته‌ی بدش این است که قریحه‌ای در فن بیان ندارد و لذا متلک‌هایش زیادی زمخت‌اند، زیادی آزار‌دهنده، زیادی به دور از ادب. گاهی فکر می‌کنم از اینجا بروم و مثلاً هفته‌ای یکی-دو شب بهش سر بزنم. شاید هم آخر سر همین کار را بکنم،‌ اما مثلاً سال دیگر. چه می‌دانم، مثلاً بگذارم یک سال از مرگ زنش بگذرد. تحمل خودش، صدای تلویزیونش، ادرارش که شتک می‌شود دور کاسه توالت و کلاً رفتار بی‌مبالاتش سخت است. و بعد البته بحث سرگرم کردنش هم هست. اوقاتی که سر کار نیست مدام باید به سرگرم کردنش فکر کنم.

الآن مدتی‌ست گیر داده که چرا به مادربزرگم سر نمی‌زنم. منظورش مادرِ مادرم است. پاسخ: به تو چه؟ مگه ننه‌ی توئه؟ مدام نق می‌زند که مامانجون مریضه. پریشب می‌گفت مامانجون آی‌سی‌یو بوده. پرسیدم چرا؟ گفت بخاطر همون آنفولانزایی که از کربلا گرفته. با آن پیرزن هم مشکل دارم. او هم هدفش جلب ترحم بقیه است. با نود سال سن عصازنان خودش را می‌کشد کربلا، همه ازش بی‌خبر، همه از نگرانی در حال تهوع. سالی ده بار برنامه‌اش همین است. مدام زیارت. خب زن، نرو. بتمرگ خانه. همه چیزت هم که روبراه است. ۳۰۰ متر خانه حیاط‌دار در شمیران داری خب بنشین زندگی‌ات را بکن. بچه‌ها و نوه‌ها و نتیجه‌هایت که دور و برت هستن، حالا به استثنای مادر من که شانس آورد زود مُرد و از این سیرک فرار کرد. پدرم هی غر می‌زند که مادربزرگت مریضه بریم بهش سر بزنیم. نمی‌فهمم چطور بعد از مرگ زنش این‌قدر به قوم زنش علاقمند شده. راستش من هم خیلی به این مریضی‌ها وقعی نمی‌گذارم. منطقم ساده است، یعنی همان منطق مادرْطبیعت است: آنهایی که واقعاً مریضند می‌میرند، اگر کسی نمرده یعنی آنقدرها هم مریض نیست. روی همین حساب پریشب‌ها که پدرم گفت مادربزرگت آی‌سی‌یو بوده، تندی پرسیدم در حاله؟ منظورم را نفهمید. گفت ینی چی در حاله؟ گفتم ینی داره می‌میره؟ آماده شم برای بهش زهرا؟ گفت نه نه، خدا رو شکر بهتره برگشته خونه. تعجب نکردم و البته کمی خوشحال شدم چون هر جور که فکرش را می‌کنم توانایی یک سری مراسم دیگر را ندارم و خب البته من در مرتبه‌ی دوم عزاداری خواهم بود، پسرش که نیستم و لازم نیست بپرم توی قبر، نوه‌اش هستم، اما خب نوه‌ی بزرگش هستم و البته عین روز برایم روشن است که سر قبرش مداح می‌خواهد به مادرم هم اشاره کند، حتی پیشاپیش جملاتش را می‌توانم حدس بزنم: حاج خانوم طاقت نیاورد رفت پیش دخترش اوهو اوهو اوهو و بعد همه‌ی حضار می‌خواهند عر بزنند و با چشمهای گریان به من نگاه کنند، به منی که آن گوشه ایستاده‌ام، دراز و لاق لاقو با ریشهای تُنکم. هیوغ. از اینکه مردم برایم دل بسوزانند، از آن ترحمهای آبکی‌شان بیزارم. حالا خوشبختانه آی‌سی‌یو جدی نبود و حاج خانم سالم و سلامت کنار خانه‌اش نشسته در حال ناشکری‌ست.

با همه‌ی این اوصاف شکی ندارم که پدرم خیلی دوستم دارد و کاملاً هم واقف است که دارم از خودم مایه می‌گذارم برای زندگی با او، اما محبتش تبدیل به لطافت رفتاری نمی‌شود، تبدیل به ملاحظه‌ی حساسیت‌های طرف مقابل نمی‌شود؛ نهایتاً تبدیل می‌شود به اینکه وقتی انار می‌خورد یک کاسه هم برای من دانه می‌کند، یا مثلاً می‌پرسد قهوه می‌خواهم یا نه، همین. طبیعی هم هست. ۸۰ سال همین‌طوری زندگی کرده، سر زنش داد زده، بابچه‌هایش بدخلقی کرده، روزی ۱۵ ساعت سر کار بوده، رفته ماموریت و چرک برگشته خانه، پول در آورده، نان‌آور خانه بوده، بطور خلاصه یک مرد کلاسیک، و حالا دیگر خیلی دیر است که منش‌اش را عوض کند و مرا در نقش جدیدم بپذیرد. آدم خنگی نیست منتها نمی‌دانم چرا نمی‌فهمد که من زنش نیستم، بچه‌ی کوچکش نیستم که وابستگی اقتصادی بهش داشته باشم، هیچ عاملی، چه فیزیکی و چه ساختار قدرت رابطه‌ی والد-فرزند باعث نمی‌شود که تحملش کنم و تنها دلیل ماندنم، مهر و مودتی بسیار بدوی‌ست که بین‌مان هست. کسی هم نمانده که بتواند اینها را بهش تذکر بدهد. سالخوردگی موقعیتش را این‌قدر بالا برده که فقط کسی هم‌وزن خودش می‌تواند بهش امر و نهی کند و چنین کسی وجود ندارد. به اهدافم فکر می‌کنم: اگر واقعاً نیتم این است که تنهایش نگذارم، خب بایستی به سلامت روان خودم هم فکر کنم. اگر بخواهم فیزیکی در این خانه وجود داشته باشم بایستی مغزم هم آرام باشد و الآن نیست. الآن متشنجم و لب آن مرزی هستم که ممکن است بترکم. این حرفها را با خودم و گربه‌ام مرور می‌کنم. شاید چاره‌اش مثلاً یک سفر نسبتاً طولانی باشد. یا اگر پولش را داشتم توی همین مجتمع یک آپارتمان برای خودم می‌گرفتم، جوری که نزدیکش باشم، با یک آسانسور به هم برسیم و در عین حال استقلال داشته باشیم اما خب می‌دانم این گزینه هم ممکن نیست، به خاطر پول. گربه کجکی نگاهم می‌کند. منظورش این است که تب داری و به هذیان‌گویی افتاده‌ای اما گربه همه‌ی معضلات مناسبات انسانی را نمی‌فهمد. موهای نرم کله‌اش را نوازش می‌کنم و این را بهش می‌گویم. جوابی نمی‌دهد. به نوازشش ادامه می‌دهم و نفسهای عمیق می‌کشم.

*ایلی آقا

تناظر هوش و موفقیت

این هم مشکل دیگرم است: توانایی ذهنی‌ام کم شده. اغراق نمی‌کنم و دنبال جلب ترحم هم نیستم. اما واقعاً خیلی چیزها را نمی‌فهمم. علم به این موضوع هیچ کمکی هم نمی‌کند. تنها کمکش زیر سوال بردن یکی از کیفیاتم است: فلانی باهوش است. وقتی آدمها این را می‌گویند خوشحال می‌شوم و البته فوق‌العاده تلاش می‌کنم که چیزی بروز ندهم. معمولاً خیلی سریع می‌گویم که نه، حافظه‌ام خوب است و بعد همان مثال نخ‌نما از دکترایم را می‌زنم، همانی که پایان‌نامه‌ام دویست و خرده‌ای مرجع داشته و من اینها را منظم فایل کرده بودم و سراغ هر کدام را که می‌گرفتم خیلی سریع و راحت از لای آن همه کتاب و مقاله پیدایش می‌کردم. می‌دانستم مقاله‌ای که فلان مطلب را گفته چه سالی چاپ شده، در کدام مجله چاپ شده، نویسندگان چه کسانی بودند. باز هم برای بار هزارم مثال منقضی‌ام را تعریف کردم. قائد می‌گوید این خصیصه‌ی پیرهاست. این کیفیت در آنها به حد اعلی می‌رسد، سر جمع دو-سه تا خاطره دارند که طوطی‌وار تکرارش می‌کنند و البته همان تعداد اندک به مرور زمان کیفیتی فرازمینی پیدا می‌کنند، یعنی یا جور غیر قابل‌باوری خنده‌دارند یا دراماتیک یا هر چی. به غیر از این دو-سه تا خاطره‌ی اغراق شده، بقیه‌ی خاطراتشان، بقیه‌ی زندگی‌شان تبدیل به بخارات بی‌رنگی شده که دیگر موجود نیستند، از بین رفته‌اند. حالا بماند. کی بدش می‌آید که باهوش باشد؟ من هم یکی مثل همه. زمانی همین ماجرا را به صورت یک سوال عمیق هم از خودم می‌پرسیدم: اینکه چرا آدمی با هوش مکفی نمی‌تواند پولدار هم باشد؟ در نهایت هم جوابش را نفهمیدم. اما خب این را می‌خواستم بگویم که توانایی ذهنی‌ام کم شده. چیزها را نمی‌فهمم. به وضوح می‌بینم که در همین بحثهای روزمره مثلاً خواهر و برادرم ایده‌های بهتری از من دارند. من یک سری ایده‌ی ثابت دارم. مثل پدرم. تکان نمی‌خورم. منجمد و ساکنم. یک کار تکراری را انجام می‌دهم. در مواجهه با موقعیتهای جدید همان حقه‌ی قدیمی به ذهنم می‌رسد. و خب مشخص است که خیلی وقتها روشهای جدیدتری لازم است. شاید این علاقه‌ام به «قدما» هم ریشه‌اش همین است. ته ته‌اش می خواهم بگویم مخ‌هایمان را تعطیل کنیم و بچسبیم به همان چیزی که آنها گفته‌اند. شاید هم همه‌ی این حرفها صرفاً تعریف دوباره و کسل‌کننده‌ای از میانسالی است. وقوف به ارزشهای کهن، گنده کردنشان، کوبیدن علم روز، همه‌ی اینها در حقیقت علائم تنبلی ذهنی‌ست. علامت کسی که دیگر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با چیزی «مواجه» شود. من جمله‌هایی به ذهنم می‌رسند. به ذهن همه می‌رسد. تازه، از این طرف و آن طرف هم می‌دزدم. این یکی احتمالاً نیمه دزدی و نیمه تالیفی‌ست: علاقه‌ای به «موضوعات روز» ندارم. همه‌ی اینها گفتن یک موضوع است از جهات مختلف. بس است. خلاصه: خیلی دوست دارم که باهوش باشم ولی از چند ماه پیش مشخصاً دارم افولم را می‌بینم. و بعد، مشکل دیگری هم هست. شاید اصلاً مشکل اصلی این باشد: محصول باهوش بودن چیست؟ رضایت از زندگی؟ من از زندگی‌ام راضی نیستم. و کسی هم غیر از خودم زندگی‌ام را طراحی نکرده. پس این چیز مزخرفی که ازش ناراضی‌ام انتخاب خودم است. شبیه این است که کسی توانایی نقاشی دارد اما در نهایت نتواند چیزی تولید کند. آیا این ناتوانی در تولید اصل فرض را زیر سوال نمی‌برد؟ یعنی طرف از اول توانایی به خصوصی نداشته. یا بدتر، شاید نشانه‌ی فرصت‌سوزی باشد. من هم موضعم همین است. احساس می‌کنم زندگی‌ام را سوزانده‌ام. اگر باهوش بوده‌ام و تهش شده این، خب یعنی گند زدم به هوشی که زمانی داشته‌ام. هوشم به پول یا موفقیت یا نوبل فیزیک هم که تبدیل نشده، حداقل کارکردش می توانست این باشد که از دور و بری‌هایم که از من کم‌هوشترند زندگی بهتری داشته باشم. اما ندارم. زندگی آنها از من بهتر است و من هم از تک تک‌شان متنفرم. این ناراحتم می‌کند. و به سنی رسیده‌ام که نمی‌توانم ناراحتی و شکست را تبدیل کنم به پل پیروزی. مُردم اینقدر پل پیروز طراحی کردم و باز وسط دره، حین عبور از روی پل، سقوط کردم به ته دره. پس این نوع ناراحتی انجامی هم ندارد. سنجاب تپل می‌گفت احساسات منفی باید کانالیزه بشوند و بستر کار مثبتی را فراهم کنند. مثلاً خشم. حالا بیا، این هم یک احساس منفی دیگر: ناراحتی. سُر و مُر و گنده آنجا نشسته و قابلیت «کانالیزه» شدن هم ندارد: یک توده‌ی قهوه‌ای رنگ زشت که رویش نوشته «ناراحتی». پشتش هم نوشته «نارضایتی». هیچ کدامشان هم بستر و مولد چیزهای خوب نمی‌شوند. تا ابد همینطور جلوی چشمان من تمرگیده‌اند. از هر طرف هم که نگاهشان می‌کنی همینند. زشت و حجیم و پابرجا.

دو نفره

از وقتی برادرم رفته من و پدرم مانده‌ایم. گربه هم هست اما خب گربه که آدم نیست. یک دغدغه‌ی تقریباً دائمی درم شکل گرفته که پدرم را تنها نگذارم. پدرم مسن است و اتفاقات اخیر، یعنی از دست دادن همسرش برایش یک جورهایی مصادف شده با بازنشستگی‌اش. هنوز خوشبحتانه کار می‌کند و رانندگی می‌کند اما بعید نیست که در آینده‌ی نزدیک بی‌خیالش بشود. خود من اینقدر احمق بودم که تا ۲-۳ سال پیش تشویقش می‌کردم که بازنشست شود و به «زندگی و واقعی» و استراحت بپردازد. اما وقتی ۶۰ سال است که یک نفس کار کرده‌ای زندگی واقعی‌ات چیزی نیست جز همان شغلت. قبولش سخت است، قبول اینکه آدم خودش را در حرفه‌اش خلاصه کند اما این اتفاق می‌افتد. اصلاً آدمها با عنوان شغلی‌شان خودشان را معرفی می‌کنند. حتی وقتی بازنشسته می‌شوند هنوز آن عنوان را یدک می‌کشند؛ بازنشسته‌ی ارتشند یا بانک یا شهربانی یا یک قبرستان دیگر.

پدرم یک مرد قدیمی‌ست. دوست و رفیق ندارد. با فامیل‌های خودش هم ارتباطی معنادار ندارد. تحصیلکرده و دانشگاهی‌ست و با خواهر و برادرهای امی‌اش حرفی برای گفتن ندارد. کل زندگی‌اش بوده کار و خانواده‌اش. بیشتر هم کار. یاد این که می‌افتم، همین که شغل و کارش دغدغه‌ی اصلی پدرم بود دو تا فحش هم بهش می‌دهم و جای مادرم نک و نال می‌کنم: این مرد که بالا سر زن و بچه‌ش نبود، همه‌ش کار و ماموریت به این ده‌کوره و اون شهرستان. دلم برای مادرم می‌سوزد که چطور این لشکر بچه را دست تنها بزرگ کرد، کنارش کار هم کرد و این مرد هم که دنبال ماجراجویی‌های خودش بود. البته این سالهای آخر، آن هم به واسطه‌ی سنش بیشتر از قبل خانه بود ولی خب اگر جانش را داشت مطمئنم ترجیح می‌داد برود سر کار. توی خانه کلافه می‌شود. تلویزیون نگاه می‌کند. قدیم‌ترها مطالعه می‌کرد. حتی سالهای دوری را یادم است که کتاب هم می‌خواند. اما الآن اگر خانه باشد بی‌بروبرگرد پای ماهواره است.

خلاصه‌اش این است که پدرم بدون اخطار قبلی جفت ستونهای زندگی‌اش به لرزه‌ی جدی افتاده‌اند. این مودبانه‌اش است. واقعیتش این است که ستون خانواده‌اش را که از دست داده؛ این ساختار فعلی، زندگی با پسر بزرگش و گربه‌ای پشمالو در حالی که زنش مرده و بقیه‌ی بچه‌هایش خارجند اسمش خانواده نیست. باهوش‌تر از این است که نفهمد حضور من هم کمی جنبه‌ی کار خیریه دارد. آن یکی ستون، منظورم شغلش است، آن یکی هم بالاخره تمام می‌شود. تا الآنش هم خوش‌شانس بوده. کم سن و سال‌تر از او زیر بار این ترافیک کثافت تهران هلاک می‌شوند. خودش هم چارستون بدنش درد می‌کند. لنگ می‌زند. کمرش درد می‌کند، دیسک قدیمی‌اش بدقلقی می‌کند. اما هنوز رانندگی می‌کند. هفته‌ای یکی-دو جلسه می‌رود فیزیوتراپی و جدیداً هم یک جایی پیدا کرده که مشت و مال ژاپنی می‌دهند و به نظر می‌رسد که جواب می‌دهد چون کمتر از قبل شَل می‌زند. اما خب با طبیعت و با شهر وحشی تهران که نمی‌شود مبارزه کرد.

گاهی به سرم می‌زند اینجا را اجاره بدهیم یا بفروشیم و برویم مرکز شهر نزدیک محل کارش یک آپارتمان اجاره کنیم. گاهی فکر می‌کنم برایش یک راننده بگیرم. اینها گزینه‌هایی هستند برای تسهیل شرایط. اما من خودم آدم منفعلی هستم و درنهایت همه‌ی اینها در حد گزینه باقی می‌مانند. همین هم می‌ترساندم، همین که چند سال بعد به خودم بگویم اگر می‌رفتین کریم‌خان زندگی می‌کردین همه چیز خیلی راحتتر می‌شد. اما از آن طرف می‌گویم من که نمی‌توانم همه‌ی زندگیم را بچینم برای تطویل عمر پدرم. اینها یعنی فکر و خیال. فکر و خیال هم ربطی به عمل ندارد، یعنی پس از چند هفته فکر و خیال آدم تکان نمی‌خورد، بلکه چند هفته یا چند ماه دیگر هم به فکر و خیال ادامه می‌دهد. فکر و خیال ابزار انفعال است.

وقت گذراندن با پدرم هم سخت است. نهایتاً همت کنم و نیم ساعت باهاش تلویزیون تماشا کنم. اخبار را که می‌بینیم ازش در مورد دخالتهای ایران و سپاه در شلوغی‌های خاورمیانه می‌پرسم تا سر ذوق بیاید و چیزی بگوید. اما بیشتر از این چندان ارتباطی نداریم. در مورد غذا هم حرف می‌زنیم. می‌پرسد ترشی این مرغ با چیست؟ می‌گویم با سرکه‌ی طبیعی. تعجب می‌کند چون از سرکه متنفر است و بعد من کلی از بوعلی در مورد خواص سرکه برایش نقل قول می‌کنم. وقتی خودش اولویه درست می‌کند من ازش سوال می‌کنم: مرغها رو چقدر پختی؟ سینه‌س؟ یا رون هم هست؟ بارها توضیح داده که اولویه‌ی صحیح هم گوشت سفید دارد و هم گوشت قهوه‌ای و بعد توضیح می‌دهد که منظورش از گوشت قهوه‌ای ران و کتف و بال و اینهاست. اولویه ویار جدیدش است. هفته‌ای چند بار اولویه درست می‌کند. خوردنش سخت است. بی‌مزه است. با گوشتکوب برقی کهنه‌مان اولویه را چرخ می‌کند. خمیر بدرنگی حاصل می‌شود که انگار قبلاً یک بار جویده شده. اما اصرار هم دارد که بخوریم و در موردش حرف بزنیم. فکر می‌کردم بعد از خالی شدن خانه و ماندن خودمان دو تا بساط آشپزی جمع شود. به من باشد که اینقدر آشپزی نمی‌کنم. اگر سر ذوق باشم چرا اما برای رفع جوع انتخابهای ساده‌تری مثل نان و پنیر و حلوارده هم هست. این غذاها با روحیات این روزهایم هم بیشتر جور در می‌آیند؛ نمی‌توانم تمام زندگیم به غذا فکر کنم. اما بعد از ماندن خودمان دو تا هم مناسک آشپزی ادامه یافت. پدرم کماکان صبحها چیزی بار می‌گذارد و بعد می‌رود. دوست دارد قبل از اینکه برود سر کار، من بیدار شوم و بهم توضیح دهد نهار چی بار گذاشته و بعد توضیحات تکمیلی را بدهد: اینکه خورشت آبدار است برای اینکه نسوزد و نمک هم خیلی کم زده. برای خودش هم باید روی کتری غذا را گرم نگه دارم تا عصر که می‌رسد بخورد. غذای سرد و مانده نمی‌خورد چون خیال می‌کند معده‌اش به هم می‌ریزد. نزدیک یک قرن است که اینطوری زندگی کرده و ما اطرافیانش هم یاد گرفته‌ایم که این مقررات سفت و سخت و مسخره را بپذیریم. خودش هم این مقررات را خیلی جدی گرفته؛ خاطره‌ی غم‌انگیزی دارم از هفته‌ای اول بعد از مرگ مادرم، دور و برمان پر از آدم بود، پدرم گریه می‌کرد و می‌گفت این زن توی این ۴۰ سال یه بار غذای سرد و مونده بهم نداد، اوهو اوهو اوهو. چی می‌گفتم؟ شانه‌هایش را تکان می‌دادم و می‌گفتم پیرمرد، آخرش همین؟ اون مُرد و تو هنوز گیر اون معده‌ی صاب‌مرده‌ت هستی؟

چند هفته پیش فامیل میلیاردر و کم‌فرهنگ مادرم در رستورانی مهمانی خداحافظی‌اش را گرفته بود. داشت می‌رفت کانادا. من نمی‌خواستم بروم مهمانی. چون کلاس ورزش داشتم و علاوه بر این از بیشتر مردم بدم می‌آید. پدرم با لحن نازی که تازگی‌ها یاد گرفته پرسید نمی‌شه یه جلسه ورزش رو نری؟ لبخند زدم و گفتم چرا می‌شه. چی می‌گفتم؟ خیلی از پرسش‌ها هستند که جواب ندارند. پرسیده نمی‌شوند تا بهشان فکر کنی. جواب مشخص است. ما اولین مهمانها بودیم. نان داغ و کره محلی و ماست خوردیم. پدرم با انگشتش ماست بورانی را نشان داد و برایش از آن سر میز ماست بورانی آوردم. انگار توجهات این مدلی را دوست دارد؛ اینکه کسی پیشکار یا ندیمش باشد. بعد کبابها را آوردند. شیشلیک. سیخ‌های دراز و نسبتاً پهن. تکه‌های راسته‌ی گوشت که ماهرانه برش خورده‌اند و استخوانی بهش وصل است که حکم دسته‌اش را پیدا کرده. انگار آشپزشان موقع کباب کردن روی گوشتها را با قلم‌مو کره می‌مالد. سالن رستوران پر بود از آدم. خارجی و چینی هم زیاد بود. یکی می‌گفت تهران پر از چینی شده و گویا چینی‌ها شیشلیک هم خیلی دوست دارند. پدرم یک لقمه چلوکباب خورد. بعد دیدم صورتش را گرفته توی دستش. گفتم نکند هول برش داشته و کباب را جوری گاز زده که یک تکه استخوان رفته لای دندانش. سرم را بردم دم گوشش و پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. بعد صندلی‌اش را کشید عقب. من یک کم غذا خوردم. دوباره برگشتم سمتش، پرسیدم می‌خوای بریم دم در یه سیگار بکشی؟ گفت نه هیچی نیست. بعدش هم که معلوم است چی شد. زد زیر گریه. آبروریزی. چه می‌دانم. شاید هم نه. اگر آبرو با این چیزها بریزد که مال من و ما خیلی وقت است ریخته، بخار شده، ابر شده، باران شده، باریده پای درختهای کج و کوله‌ی تهران و رفته توی دل خاک. دیدم داستانش ادامه دارد. صورتش را گرفته توی دستانش. بعد هم بلند شد از میزبان خداحافظی کرد و رفت. توی دلم می‌گویم آخه مرد، تو که وضعت اینه چه اصراریه که حالا بیای کباب پارتی؟ ورِ بدبینم هم می‌گفت که پیرمرد دلش توجه می‌خواد، دنبال اینه که نمایش بده به همه، ببینین من چه عزادارم، ببینین من چه ناراحتم. وسط این ماجرا، وسط سالنی که سنگهای سفیدِ در و دیوارش بوی کباب به خوردشان رفته و بیخ تا بیخش آدم نشسته من چه کار باید می‌کردم؟ کنارم یک صندلی خالی بود و نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم صندلی خالی و بشقاب چلوکباب دست نخورده‌ای که یک قاشق و چنگال کجکی کنارش افتاده‌اند خیلی ناجور توی چشم می‌زند. میزبان کماکان با سیخ‌های دراز دور میز راه می‌رفت و نمی‌شد که نخوری. من هم خوردم. خوردن راحت‌ترین راه بود که نشان بدهی همه چیز عادی‌ست. نمی‌دانم چرا، اما دوست داشتم وانمود کنم که همه چیز عادیست. اما خب همه می‌دانند که هیچ چیزی عادی نیست. از ریخت پک و پاره‌ی من بگیر تا تی‌شرت سیاهم که با اصراری مثال‌زدنی به پوشیدنش ادامه می‌دهم. ۲-۳ دقیقه بعد خودم هم پاشدم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون. دم در پدرم منتظر بود. ازم معذرت‌خواهی کرد. بهش می‌گویم چرا آخه، من خودم هم غذام تموم شده بود. ناراحتی‌اش از این بود که نگذاشته من شامم را کامل بخورم.

اما عادی بودن، این موضوع قلق دارد و من قلقش را بلدم. شما به من نگاه می‌کنید و یک آدم موجه می‌بینید. من هم واقعاً یک آدم موجه و عادی هستم که کار می‌کند و ورزش می‌کند و معاشرت می‌کند. ولی حفظ این حال انگار یک تلاش دائمی می‌خواهد و خب بعضی روزها البته سخت است یا بهتر است بگویم اصلاً شدنی نیست. مثلاً همین امروز. صبح ساعت نه و نیم بیدار شدم و تندی آمدم توی هال. پدرم هم تازه آمده بود. صبحش رفته بود بیرون. می‌گوید می‌رود شاه‌عبدالعظیم اما این اسم رمزش است برای بهشت زهرا. نمی‌دانم چرا. اصراری هم ندارد که بهشت زهرا رفتنش را پنهان کند اما ماجرا را چسبانده به شاه‌عبدالعظیم و البته مدعی است به «سید الکریم» ارادت قلبی دارد. البته من اینها را می‌شنوم و می‌گذرم، سکوت می‌کنم، چون می‌دانم همه‌ی این حرفها تتمه‌ی تسلط فکری مادرم است. همین ماجرای ایمان و اینها. البته مادرم باهوش‌تر از آن بود که در مذهب قشری و طواف و حج و امامزاده گیر کند. آن دورانش را هم داشت و به طبعش دهان ماها را هم آسفالت کرد و همه‌مان دم‌مان را گذاشتیم روی کول‌مان و از دستش فرار کردیم، مهاجرت کردیم. شاید هم این حرف ساده‌انگارانه باشد. مهاجر بالاخره دنبال موضوعی‌ست تا از دستش فرار کند و خب روایت فعلی ما هم این است که ما از دست مادرمان فرار کردیم. دلیلش که فرقی زیادی هم نمی‌کند. اما قطعاً دوران متاخر ایمان مادرم چیز بسیار لطیف‌تر و شاعرانه‌تری بود. برای ما که بچه‌هایش بودیم هم ایمان دوره‌ی متاخرش اصلاً مثل سابق اذیت‌مان نمی‌کرد. آدم دیگری شده بود و انگار یک جورهایی فهمیده بود چقدر آزار و اذیتمان کرده. تازگی‌ها لای کتابهایش یک وصیت‌نامه‌ی پاره پوره‌ای ازش پیدا کردم و خب محتویاتش که مهم نیست اما آخرش یک جمله‌ای داشت، که آن هم اصلاً مهم نیست و کلیشه‌ای و بی‌معنی‌ست اما خب برای من نه، چون با خواندنش فقط دنبال یک چیز تیز بودم که توی قلبم فرو کنم؛ جمله هم این بود: «مرا ببخشید بعلت کاستی‌هایم». دو خط قبلش هم خواهر و برادر کوچکم را به خدا سپرده و بعد از پدرشان و برادر بزرگشان، یعنی من، تقاضا کرده که تمام هم و غم‌شان را صرف آنها کنند. اما من برای هیچ کسی هیچ کاری نمی‌کنم. من صرفاً توی این خانه قدم می‌زنم، لای گلدانهای نیمه گندیده و پنجره‌های خاک گرفته. کل وصیت‌نامه را هم با مداد پشت کاغذ باطله نوشته و لای مثنوی‌اش گذاشته بود. تاریخ: اسفند هشتاد و هشت. بهرحال، این آدم آن آدم سابق نبود، همانی که دنیا برایش مهم نبود و می‌خواست بچه‌ها و شوهر را ول کند و برود عارف شود. انگار پس از این تغییر مسلکش خوی مادرانگی‌اش دوباره بیدار شده بود و هر کاری می‌کرد که بچه‌هایش را داشته باشد. حالا که آن کاغذ پاره را پیدا کرده‌ام برای این روایتم از تغییر و تحولات مادرم تاریخ هم پیدا کرده‌ام: می‌شود گفت دوره‌ی متاخرش از ۸۸ شروع شد.

پدرم صرفاً نسخه‌ای قراضه از ایمان مادرم را برای خودش ضبط کرده و البته نمی‌شود به رویش آورد. برای کفترهای پشت پنجره نان خشک می‌ریزد و مدام نگران است برنج زیادی بار نگذاریم تا اسراف نشود و از این حرفها. دلش را ندارم که بهش یادآوری کنم زور نزند و ادا در نیاورد اما گاهی که امانم را می‌بُرد دوست دارم انگشتم قلمی ‌می‌بود و به سمتش نشانه می‌گرفتم و می‌گفتم تو مثل اون نمی‌شی، زور نزن. حالا بهرحال، صبح که پدرم از شاه‌عبدالعظیم برگشت من هم به دو از تخت آمدم بیرون و خودی نشان دادم. چرا؟ چون گویا روز قبلش به زعم او زیادی خوابیدم و با لحن نگرانی ازم پرسیده بود چرا اینقدر دیر پاشدی؟ و خب هر خری می‌فهمد که نگرانی‌اش یک معنی بیشتر نداشت: پسرم، تو معتادی؟ نه؟ عصر هم که آمد خانه باز هم خواب بودم. حالا خواب طولانی هم نبود، برای یک ربع این پلک‌های وامانده را روی هم گذاشتم، یک چرت کوچولو، منتها از شانس بدم پدرم همان موقع از راه رسید. پسرش صبح که تا لنگ ظهر خواب است و عصر هم خواب است، اگر معتاد نیست پس چیست؟

با این پس‌زمینه امروز صبح تا صدای کلیدش را شنیدم از تخت پریدم بیرون. بعد گفت دارد می‌رود چالوس و همین جا بود که من کمی حالم بد شد. دوست نداشتم تنها برود. می‌فهمیدم که ترسیده توی این تعطیلات محرم جلوی تلویزیون کپک بزند و دارد می‌رود. از آن طرف مطلقاً توانایی‌اش را نداشتم که همراهی‌اش کنم. فقط افسوس خوردم و بهش گفتم کاشکی زودتر می‌گفتی منم باهات می‌اومدم، ولی خب خیلی کار دارم. گفت آره حدس زدم کار داری و البته معلوم بود که باور ندارد. بعد فکر کردم حالا که دارد می‌رود پس کمی دور و برش بپلکم. توی آشپزخانه با هم کار کردیم. او تق و توق می‌کرد و جوجه سیخ می‌زد، من سالاد درست کردم و برنج را بار گذاشتم و خب از آن روزهای بغض‌آلود بود، از آنهایی که آدم هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. بیرون چیزی برای تماشا نیست، منتها نمی‌شود داخل خانه را نگاه، چون اشیا جان گرفته بودند. زعفران آسیاب کردم با قند. همان آسیاب مولینکس که بدنه‌اش نارنجی‌ست هم جان گرفته بود. این را هم خودم سالها قبل از جمهوری برای مادرم خریده بودم و نمی‌دانم چطور توی خانه‌ای که همه چیزش کبره بسته این یکی نونوار مانده. تا همین اواخر هر وقت آسیاب مولینکس را در می‌آورد اشاره می‌کرد به اینکه پسرش فقط جنس خوب می‌خرد. من چی؟ خوشحال می‌شدم، فکر نمی‌کردم که دو سال بعد همین مکالمات بی‌ارزش مادر و فرزند و پز دادنهای حال بهم زن می‌شوند اسباب خاطره و غصه. با فین فین از پدرم پرسیدم چند تا قند بریزم قاطی زعفرونا؟ گفت دو تا. مکالمات‌مان اینطوری شده‌اند، هم حرفی نداریم و در عین حال دو تا آدمی که با هم زندگی می‌کنند بایستی با هم حرف هم بزنند.

بهش گفتم حالا بی‌خیال جوجه کباب بشود، ذغال و منقل دردسر است، من مرغها را توی تابه سرخ می‌کنم. گفت که کاری ندارد، سرش گرم می‌شود. این کُنه مطلب است. همه می‌دانند که کل زندگی تلاش برای فرار از حوصله‌سررفتگی‌ست اما خب نباید این را به زبان آورد. گفتنش بد است. آدم باید فکر کند و باور کند واقعاً علاقه‌ی قلبی به جوجه و منقل و اینها دارد، نه اینکه صرفاً دارد خالی‌ها و پوچی‌های زندگی‌اش را پر می‌کند. اما پدرم بی‌ملاحظه‌ست و چیزی را که نباید می‌گفت گفت. بالاخره ساعت ۱۲ شد. بهم گفته بود صبحانه نخورم و یک‌راست نهار بخورم، تا بتوانیم با هم بخوریم و بعد او برود شمال. میل به غذا نداشتم. اما چاره‌ای نبود. دو سیخ جوجه درست کرده بود و مقابل هم نشسته بودیم و نمی‌شد با غذایم بازی بازی کنم چون داشت دستها و حرکات قاشق و چنگال و آرواره‌هایم را رصد می‌کرد. حتی استخوانهای جوجه‌ها را هم بازرسی می‌کرد چون وسطش پرسید اونا خام بودن که نخوردی؟ و بعد با چنگالش به دو تا تکه استخوانی که گوشه بشقابم رانده بودم اشاره کرد. گفتم نه، خیلی عالی مغزپخت شدن. دروغ می‌گفتم. وسط‌شان صورتی بود و مزه‌ی گند مرغ خام می‌دادند. یکی از استخوانها را برداشتم دوباره به نیش کشیدم منتها علاوه بر اینکه خام بودند، کلاً از «پاک» کردن کامل استخوانهای مرغ با دندان بدم می‌آید. خوشبختانه آخر غذایم بود و پا شدم و ته بشقابم را توی سطل خالی کردم. بعد بردم و رساندمش ترمینال غرب. از آنجا هم رفتم سر خاک، با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت، چون راندن سریعتر از این به هیچ وجه برایم ممکن نبود.

قلق عادی بودن را بلدم اما گاهی اینطوری به نظر می‌رسد که انگار دارم روی یک لبه راه می‌روم. تعادل ناپایدار: اگر اندکی به چپ یا راست منحرف شوم می‌افتم پایین. توانایی‌اش را دارم که نیفتم، قلق‌اش را بلدم، این را هم خودم می‌دانم و هم دور و بری‌هایم، امتحانم را پس داده‌ام، اما مشکلم این است که تا کی؟ تا کی باید زور بزنم و روی این لبه راه بروم و هی حواسم را جمع کنم که نیفتم، هی از فنون و مهارتهای بقا استفاده کنم؟ این خسته‌کننده است. صرف اینکه بقا را بلد باشی آن را به کاری خواستنی و لذت‌بخش تبدیل نمی‌کند.


KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,062,265 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: