در مورد فوق‌العادگی کیم کارداشیان

مدتیست که کیم کارداشیان را در توییتر و اینستاگرام دنبال می‌کنم. بعضیها ازم می‌پرسند چرا کیم کارداشیان را دوست دارم و سخت است توضیح بدهم که چرا. معمولاً جملات شکسته و نامنسجمی تحویلشان می‌دهم که درست دلیل جالب بودن کیم کارداشیان را توضیح نمی‌دهند. برای همین مدتی فکر کردم و سعی کردم به جواب ساده‌ای برسم. یا حداقل اگر هم جواب ساده نباشد دوست دارم که قابل بیان باشد. من از آن آدمهایی هستم که معتقدند اگر نظری قابل بیان نیست یعنی اینکه هنوز درست و کامل به آن نظر احاطه نداریم، هر وقت که مسلط شدیم ادبیاتش هم خودش می‌آید.

در مورد خاص کیم کارداشیان بالاخره متوجه شدم که کلید جذابیت این آدم اصالتش است. کیم کارداشیان نقش کس دیگری را بازی نمی‌کند. او خودش است. وقتهایی هم که بازی می‌کند کاملاً به نمایشی بودن کارهایش واقف است و بیخودی ژستهای آنچنانی نمی‌گیرد. مثلاً به فرم لبهایش در همه‌ی عکسهایش توجه کنید: در همه‌شان لبهایش را جوری غنچه کرده که صورتش استخوانی‌تر بنظر برسد. وقتی لبهایش را غنچه می‌کند انگار از هر طرف خطی از زیر گونه‌اش تیغه می‌کشد و تا دم چانه‌اش می‌رسد. خودش هم آگاه است که این خطوط، این کشیدگی، این قلمی‌تر شدن صورتش زیباست. نقطه‌ی قوتش را می‌داند و رویش مانور می‌دهد. اما حتی یک لحظه هم وانمود نمی‌کند که مادرزادی صورتش اینطور بوده. خودش قبول دارد که همه‌اش یک تصویر نیمه ساختگی است، او دارد بازی می کند و بازیگر خوبی است، ادعای طبیعی بودن ندارد.

در مورد همین خطوط زیر گونه، چند وقت پیش عکسی از مراحل آرایشش در اینستاگرامش گذاشت. در چهار مرحله نشان می‌داد که آرایشش چطوری باعث ایجاد آن خطوط می‌شوند، یا حداقل آن خطوط را پررنگ‌تر می‌کنند. واضح است که بینندگان عمراً نمی‌توانند مشابه آن آرایش را انجام دهند و درست است که کیم کارداشیان چهار مرحله‌ی به ظاهر ساده را با عکس برایمان توضیح داده اما همه می‌دانیم که اگر عذرا یا بتول یا نرگس آن چهار مرحله آرایش را مو به مو انجام دهند شبیه کیم کارداشیان نمی‌شوند، بلکه شبیه عذرا یا بتول یا نرگسی می‌شوند که بد و خنده‌دار آرایش کرده. کیم کارداشیان رموزش را مجانی در اختیار همگان قرار داده و حین این رونمایی تلویحاً اعتراف هم می‌کند که همه‌اش آرایش است و صورت طبیعی‌اش آنچنان هم کشیده و قلمی نیست. این را مقایسه کنید با بقیه. با بقیه‌ی آدمها و سلبریتی‌ها. طبیعی بودن به خودی خود برایشان ارزش است. برای همین مایکل جکسون زور می‌زد تا ثابت کند خود بخود سفید شده. یا آنجلینا جولی با قسم و آیه می‌خواهد به ما بقبولاند که لبهایش از اول و به طور طبیعی آن ریختی بوده‌اند. کیم‌کارداشیان برعکس اینهاست: نه تنها ادعایی بر طبیعی بودن ندارد بلکه مصنوعی بودن خودش را اعلام هم می‌کند، با مصنوعی بودنش پز هم می‌دهد و حق هم دارد چون طبیعی که زحمتی برای دستاوردش نکشیده، این مصنوعی‌ست که با کلی تلاش و ریزه‌کاری به جایگاه بالاتر رسیده و معلوم است که لیاقت تشویق و لیاقت دیده شدن دارد.

البته اوج این ماجرا همان عکس معروفش برای مجله «پیپر» است؛ همانی که یک لیوان روی باسن طاقچه‌ایش گذاشته و از آنطرف بطری شامپاین را باز کرده. جت شامپاین کف‌آلود از روی سرش رد شده، قوس تمیزی در هوا وضع کرده و همانطور که انتظارش را داریم جت کف‌آلود شامپاین دقیقاً توی هدف می‌ریزد: توی لیوانی که روی باسنش گذاشته. خود کیم کارداشیان هم می‌داند این شعبده‌بازیش چقدر جالب است و برای ماها با تعجبی ساختگی توی دوربین خندیده. خودش می‌داند که دارد برایمان شیرین‌کاری می‌کند، می‌داند که باسنش طاقچه‌ایست، می‌داند که همه‌ی اینها سرگرمیست و نوعی سرگرمیست که به قیمت کوچکتر شدن من و گنده‌تر شدن او می‌انجامد و برای همین است که می‌خندد. همه چیز صاف و ساده و رو است به دور از هر گونه کلک و کلاشی. او مبتذل است و این را می‌داند و حالا دارد ابتذالش را جشن می‌گیرد؛ آن هم به بهترین روش ممکن: با گذاشتن لیوانی روی باسنش و پر کردنش با شامپاین، با عملی فوق‌العاده و فرا انسانی تقریباً شبیه جادوگری.

همین چیزهایش جذاب و جالب هستند، اینکه نقش کسی غیر از خودش را بازی نمی‌کند، و اگر هم نقشی بازی کند لحظه به لحظه آگاه است که کل ماجرا چیست و او کیست و هدف چیست؛ او الکی پیغام‌های والا نمی‌دهد. این را مقایسه می‌کنم مثلاً با موضوع نخ‌نمای عکسهای گلشیفته فراهانی. عکسهای سیاه و سفید گلشیفته و آن قیافه ناراحتش هزارتا پیغام زیرپوستی برای بیننده دارند. آن عکسها پیغامشان را با چکش توی مخ بیننده فرو می‌کنند: عالی هستند، متعالی هستند، آرت هستند، زن شرقی مظلوم را نشان می‌دهند، زیبایی افسونگر زن شرقی آسیب‌دیده را نشان می‌دهند. ته تهش کیم کارداشیان و گلشیفته جفتشان یک کار را کرده‌اند: مدل شده‌اند و عکس اروتیک‌شان در مجله‌ای چاپ شده؛ اما یکی‌شان اصرار دارد لایه‌های زیرین این مبارزه‌ی ساختارشکنانه‌اش را ببینیم و برایش کف بزنیم ولی دیگری به افتخار خودش و ابتذال خودش یک بطری شامپاین باز کرده و ما را هم به این مهمانی‌اش دعوت کرده، هر چند از لابلای صفحات مجله. یا مثلاً در مقایسه با آنجلینا جولی، هر دوی اینها یک چیز هستند: دو تا سوپر سلبریتی، اما آنجلینا جولی برایش سخت است که فقط یک سلبریتی سبک مغز باشد برای همین از موقعیتش استفاده می‌کند و می‌شود سفیر سازمان ملل برای کودکان آفریقا. اما حقه‌اش دقیقاً اثر برعکس دارد و او احمق‌تر از قبل هم بنظر می‌رسد چون هر خری می‌فهمد که آنجلینا جولی روی قله‌ی کوهی ساختگی ایستاده و همین که این کوه وجود دارد به نوعی باعث وجود هزارتا بدبختی و فلاکت هم هست و حالا او روی همین کوه ایستاده و دارد در مورد بدبختی‌ها و فلاکت‌ها بوق بوق می‌کند. خند‌ه‌دار است.

دقیقاً وقتی آنجلینا جولی مشغول خواندن نوحه‌های آبکی‌اش در مورد آفریقاست، کیم کارداشیان هم ناله می‌کند، اما از این ناراضیست که چرا جیورجیو آرمانی دیگر فاندیشن مورد علاقه‌اش را تولید نمی‌کند، عمیقاً از قطع تولید این محصول ناراحت است و من دقیقاً ناراحتی‌اش را می‌فهمم و بنظرم آدم فوق‌العاده‌ای است که ادا در نمی‌آورد. حال بهم زن‌ترین رفتار سلبریتی‌ها همین است، اینکه خودشان محصول سیستم غلطی هستند و بعد تا به جایی می‌رسند برای کسب دو زار اعتبار می‌شوند منتقد همان سیستم. این کار خطرناک هم هست. چون همه که مثل من نیستند که ناراحتی‌هایشان را توی وبلاگ بنویسند. یکی هم هست که از تقلبی بودن ستاره‌های محبوبش ناراحت می‌شود و همین ناراحتی‌اش می‌شود خشمی سرخورده و خطرناک. مثلاً ماجرای جان لنون. ماجرای غم‌انگیز آدمی که زیادی بوق بوق زد، هی آوازهای قشنگ خواند که «تصور کن مال و اموال نباشه، فکر می‌کنی بتونی؟» و در حالی داشت اینطور وعظ می‌کرد که خودش خوب مال و اموال داشت، و خب یکی از طرفدارهای احمقش این تضاد برایش زیادی سنگین بود و بهش شلیک کرد. غم‌انگیز است ولی طبیعی. اگر آدم زیادی تقلبی باشد و از اصل خودش فاصله بگیرد خطر تیر خوردن هم دارد، خطر مرگ دلخراش هم دارد. ایمن‌ترین و بهترین راه همانی است که کیم کارداشیان رفته، راه اصالت. این اصالت فقط در رفتار و کارهایش هم نیست، در ظاهر و ریخت و قیافه‌اش هم نمود دارد: او ارمنی است و قیافه‌اش هم کاملاً «شرقی» است. با همین قیافه شرقی توی بازی غربیها، توی بازی هالیوود نفر اول هم شده، با چشمهای درشت تیره و ابروهای کمانی و موی مشکی و فلان و بیسار.

مورد دیگری که کیم کارداشیان را به نحو جالبی از بقیه متفاوت می‌کند بحث پاپاراتزی‌هاست. سلبریتی‌ها همیشه از تعرض پاپاراتزی‌ها به حریم شخصی‌شان ناله می‌زنند. آنها ناراحتند که عکاسها مدام در کمین‌شان هستند و کوچکترین جزییات زندگی روزمره‌شان می‌شود تیتر رسانه‌ها. البته در عین حال از همین «تیتر بودن» ارتزاق می‌کنند و به نوعی کل هویت‌شان همین است: معروفیت. اما این باعث نمی‌شود که ناله نکنند. در حالی که دستمزدشان هزاران برابر آدمهای عادی جامعه است مدام گله دارند که چرا مثل آدمهای عادی نمی‌توانند بچه‌شان را ببرند پارک. کیم کارداشیان هم پاپاراتزی دارد، بیشتر از بقیه هم دارد. گله‌گزاری هم می‌کند اما جنس دغدغه‌اش با بقیه فرق می‌کند: ناراضی است که باید صبح زود برود استخر که نور کج است و مناسب برای عکاسی و اگر بعد از آن برود استخر توی عکسهای پاپاراتزی‌ها رنگ پوستش خوب نمی‌افتد. در بیان دغدغه‌های نازلش ابایی ندارد و بیخود بحث حریم شخصی را پیش نمی‌کشد چون اینقدر باهوش است که می‌فهمد آن استدلال حتی احمقها را هم مجاب نمی‌کند.

سلبریتی‌ها هم مثل بقیه دوست دارند حرکت کنند، جلو بروند. اگر خواننده باشند دوست دارند جوری هنرپیشه بشوند، اگر هنرپیشه باشند می‌خواهند کارگردان بشوند، اگر کارگردان باشند می‌خواهد نویسنده بشوند. بهرحال همه چیز سلسله مراتبی دارد. معمولاً این تلاش برای تغییرِ حیطه نتایج خنده‌داری دارد؛ مثل وقتی که بون جووی یا جی لو فیلم بازی می‌کنند، یا مثلاً تلاش مضحک جیمز فرانکو برای اینکه خودش را به زور به دنیای هنر و ادبیات بچپاند. کار نخ‌نمای دیگر ایجاد لاین محصولات بهداشتی-آرایشی است. تمام این تلاشها محکوم به شکستند چون ایده‌هایشان بیات شده‌اند. اولین خواننده‌ای که کرم پودر و عطر هم بنام خودش فروخته احتمالاً به پول و پله‌ای رسیده اما در سال ۲۰۱۵ چنین ایده‌هایی بوی بدِ ماندگی می‌دهند. الآن دیوید بکهام هم شورتهای تنگ سکسی تولید می‌کند و بازار اشباع است. اما همین بازار اشباع هنوز و همیشه جا برای ایده‌های نو دارد. کیم کارداشیان بر خلاف بقیه پیشرو است. اصالتش هم نه تنها مانعی برای پیشرو بودنش ایجاد نمی‌کند بلکه برعکس، محرکش هم است، اصلاً پیشرو بودنش ادامه‌ی منطقی اصالتش است. در بازاری که همه درجا می‌زدند و از روی دست هم ایده‌های بیزنسی بیات تقلب می‌کردند، کیم کارداشیان ایده‌ی بکر خودش را داشت: اپ هالیوود، اپی که مثل آب خوردن بقیه را کنار زده و پرفروشترین اپ دنیا شده. با اینکه در سال ۲۰۱۵ هستیم اما انگار این آدم مال دورانی بعدتر است، مثلاً سال ۲۰۵۰، مال آیندگان است چون این دوران هنوز برای درکش کوچک است. دقیقاً نمی‌دانم کیم کارداشیان چند سالش است اما بنظر می‌رسد سالیان سال آن بالا بالاها باشد، کنار مدونا، مهناز افشار و بقیه اوریجینالها. من که بی‌صبرانه منتظر تماشای عکسهای بعدی، حرکات بعدی، ایده‌های تجاری بعدی و بطور کلی موفقیتهای بعدیش هستم و امیدوارم این آدم به این زودی‌ها تمام نشود.

نشت ملال مرداد ماه به شهریور

بعد از ظهرها طولانی هستند. کشدار. مثل عسل. اما مثل عسل بدکیفیت، مثل همین‌هایی که نمی‌دانی عسلند یا مایع شیرین غلیظ شبه‌عسلی که شیمیدانی زرنگ در انباری خانه‌اش درست می‌کند و قالب ما شهروندان خنگ می‌کند. گاهی وقتها همین ساده‌ترین مسائل رشد می‌کنند و بزرگ می‌شوند کل زندگی آدم را فرا می‌گیرند. مثلاً حتی توی وایبر و تلگرام هم پیامهایی رد و بدل می‌شود که چگونه عسل اصل را تشخیص بدهیم. روشهای تشخیص هم دشوار هستند. طاقت‌فرسا. اینقدر سخت و طاقت‌فرسا که آدم بی‌خیال تشخیص اصالت عسل می‌شود. آدم ترجیح می‌دهد همین عسلهایی که پیشینه‌ای گنگ و پر از علامت سوال دارند را بخورد و سعی کند که راضی باشد. باز زیادی ور زدم. این هم بیماری جدیدم است: عدم تمرکز. هر یک کلمه تبدیل به یک جمله می‌شود و بعد تا به خودت می‌آیی می‌بینی آن جمله کش آمده و کش آمده و تبدیل به یک دریا شده. دریا نه، چون دریا چیز خوبی است. دریا همان چیزی است که من الآن ندارم و کمبودش زندگیم را فلج کرده. دریا نه. باتلاق. می‌بینی وراجی‌هایت تبدیل به باتلاق شده. بویناک و بی‌معنی. همین شده که نمی‌نویسی. یعنی دلت می‌خواهد بنویسی و حتی شروع هم می‌کنی اما مزخرف تولید می‌کنی. مزخرفهای بی‌سرو ته که حتی خودت، یعنی پر و پاقرص‌ترین مشتری وبلاگت هم دوستش ندارد، پس وای بحال بقیه. اما امروز آمده‌ام تا درست و منسجم بنویسم یعنی هدف را برای خودم ترسیم کرده‌ام، هدف یک سیبل است و نوشته من تند و پرزور و بدون ترس پیش می‌رود و درست حدس زدید، می‌خورد وسط سیبل و سیبل و پایه‌اش را با هم می‌اندازد زمین. امروز می‌خواستم در مورد این بعدازظهری بنویسم که البته با دیروزی فرقی ندارد اما نکته‌اش این است که امروز واقعاً کلافه شده‌ام، از دست این بعد از ظهرهای طولانی کشدار که مثل عسل بدکیفیت هم هستند. امروز متوجه شدم حتی با همان حربه تاریخی هم نمی‌توان بر این بعد از ظهرها غلبه کرد. منظورم چرت است. یا اگر مثل من باتجربه نباشی خواب. بر خلاف چرت که آدم را قوی و بانشاط می‌کند، خواب بعد از ظهر سم است. بدن را مسموم می‌کند. شخص خواب‌آلود، همانی که پیژامه پوشیده و بازویش را می‌خاراند و دور خانه راه می‌رود فکر می‌کند کلید را پیدا کرده و معما را حل کرده، یک تنه، بعد از اینهمه قرن تفکر و آزمون و خطا و دوباره و صدباره تفکر و آزمون و خطا بالاخره این اوست که توانسته در این بعد از ظهر کشدار معمای قدیمی بشریت، معمای چگونگی فائق آمدن بر ملال بعد از ظهر را حل کند: چرت. می‌رود و می‌خوابد. کولر را کم می‌کند، بالشهای محبوبش را بغل می‌کند و به پهلوی راست می‌چرخد، با بالشی لوله شده زیر بغلش، و بعد که خواب آمد آرام به پهلوی چپ می‌چرخد. وقتی از راست به چپ می‌چرخد نیمه خواب نیمه بیدار است، یعنی بیشتر خواب است اما اینقدر بیدار است که ته نهار ظهر را توی شکمش «احساس» کند. جور بدی نه، یعنی هضم انجام شده و اواخر ماجراست. بعد همین آدم چون تازه‌کار است و چون مغرور است زیادی چرت می‌زند. یعنی جوری که چرتش دیگر به خواب تبدیل می‌شود. حتی خواب می‌بیند. آدم چرتو هم خواب می‌بیند منتها در لحظه لحظه خوابش انگار یک جورهایی حواسش است که اینها همه رویاست و اراده کند با یک پهلو به پهلو می‌تواند برگردد به همان بعد از ظهر کشدار همیشگی‌اش. اما آن آدم گمراه، آن جوان جویای نام، او جوری می‌خوابد که خوابهای آنچنانی می‌بیند، جوری که اگر آدم بیداری لشش را آنطور مچاله لای لحاف و ملافه‌ها ببیند با لبخندی می‌گوید «دوست عزیزمون رفته…» کجا رفته؟ کسی نمی‌داند. من هم امروز از چرت بعد از ظهرم بیدار شدم و زیاد هم نخوابیده بودم، واضح بود که به اندازه خوابیده بودم. چرا؟ از کجا می‌دانم؟ چون مگسی نبودم، چون دیوارها را گاز گاز نمی‌زدم و به در توالت لگد نمی‌کوبیدم، آرام بودم و شکمم را می‌مالیدم. اما با اینهمه آرامش باز می‌دیدم مشکلی هست و خوب که نگاه کردم مشکل همانجا بود، آنجا، پشت پنجره، با چشمهای باز داشت بهم نگاه می‌کرد: ملال بعد از ظهر، هنوز آنجا بود و خیال رفتن هم نداشت. با خودم فکر کردم لابد هنوز مرداد است و با خودم گفتم حاضرم ده سال از عمرم کم شود ولی این مرداد لعنتی امسال زودتر تمام شود. اما هنوز وسطهای آرزویم بودم که یادم افتاد ای بابا اول برج است و شهریور آمده و این بعد از ظهرهای کشدار، کشدار مثل عسل بدکیفیت هنوز اینجا هستند و انگار قصد رفتن ندارند. کاری هم نمی‌شود کرد. باید زندگی کرد. باید سعی کرد و عبور کرد یا حداقل کمتر دید. ساعت پنج بعد از ظهر بود. کارها آنجا بودند. آنجا توی کامپیوتر توی مانیتور. من رفتم توی آشپزخانه. همیشه بعد از خواب می‌روم توی آشپزخانه. کاملاً گشنه بودم و این اصلاً عجیب نبود چون نهار سوپ جو خورده بودم. این هم از آن چیزهایی که انگار درس نمی‌شود: سوپ جای نهار را نمی‌گیرد. یک کاسه ماست و مربای آلبالو خوردم. کمی بهتر شدم. ولی می‌دانستم تا شب که برویم عروسی کلی راه مانده و دوام نمی‌آورم. تازه شام عروسی هم که دیر است. یازده یا دوازده شب. رسوم غلط. با انگشتهایم ساعتهای مانده تا شام را شمردم و وقتی انگشتهای دست اولم تمام شدند و هنوز به ساعت شام نرسیده بودیم صدایی توی سرم پیچید. صدای استاد ارجمند بود که بهم می‌گفت «دوست عزیز، خودتو گول نزن…» او همیشه همینطور کدگذاری شده حرف می‌زند اما جالب اینجاست که من معنی این تلگرافهای گاه و بیگاهش را خوب درک می‌کنم و الآن هم اصلاً شک نکردم و به روشنی می‌دانستم که معنی حرفش چیست: رفتم سراغ قوطی خامه. یک لیوان شیر هم برای خودم ریختم. شیشه عسل را هم برداشتم و مقدمات عصرانه را فراهم کردم. این عسلها را سین از دماوند خریده. موم دارند. کلی پولش را داده بود. عقل ما به چشممان است. اگر عسلها لای موم باشند یعنی اصیلند. اما توی این جامعه‌ی سرشار از دوز و کلک من هر چیزی را باور می‌کنم. یعنی اگر همین الآن یک وایبر بیاید که نوشته «خبر!! خبر!! فوری!! فوری!! لطفاً برای هر کی می‌تونید بفرستید،» و بعد در ادامه‌ی خبر نوشته حتی همین عسلهای مومدار هم تقلبی هستند، خب راستش من توی تیم آنهایی هستم که باور می‌کنند. من باور می‌کنم که تقلبی هستند، یعنی این درسی است که توی این جامعه گرفتم و خب مخاطب انتظار دارد الآن خامه‌ی درسی که توی این جامعه گرفته‌ام را برایش بگویم و گرچه کار سختی است اما تلاشم را می‌کنم، تلاشم هم توی یک جمله خلاصه می‌شود، سربسته و پرمغز: «دوست عزیز توی این جامعه دو دستی شلوارتو بچسب.» همان روزی که سین عسلهای مومدار را از یکی از همین «بقالی دهاتی‌ها» خریده بود شک و تردیدم را بهش اعلام کردم. یعنی اینطوری بود که اول قیمت را پرسیدم و گفت فلان قدر و من شیهه کشیدم، درست مثل مادرم وقتی قیمتهای زیاد را می‌شنود و بعد سعی کردم چشمهایم را گرد کنم، یعنی ماتم برده. از چی ماتم برده؟ از ساده‌لوحی خریدار و زرنگی فروشنده. بعد که شیهه‌ام تمام شد به سین گفتم عزیزم بهت عسل نفروخته، بهت نوستالژی اصالت فروخته. موتورم تازه روشن شده بود. به کندوی حاوی عسلها انگشت زدم و گفتم «همه‌ش پارافینه.» سین سکوت کرد تا قضیه ختم شود. این اختلاف نظرها همیشه هست و علی‌رغم اینها امروز، توی همین بعد از ظهر کشدار من تصمیم گرفته بودم خامه عسل بخورم، آنهم با همان عسلهای مومدار دماوند. یا کندویی. یا عسل نوستالژیک. نمی‌دانم اسمش درستش چیست. راستش خیلی هم خوشمزه بود. یاد توصیه بوعلی افتادم که می‌گوید آدم نباید خودش را گرسنه نگه دارد. بعدش هم توضیح می‌دهد که این کار باعث کرم گذاشتن معده می‌شود. من هم حین خوردن عصرانه‌ام همه‌اش به این فکر می‌کردم چه خوب شد الکی تا نصف شب منتظر باقالی پلوی بیات عروسی نماندم، اصلاً به نوعی همین عصرانه‌‌ی به موقع بهترین تصمیم روزم بود، همین که عصرانه بخورم و تا شب خودم را گشنه نگه ندارم و معده‌ام کرم نگذارد. بعد از همه‌ی این فکرها دیدم اتفاقاً ملال بعد از ظهرم هم کمتر شده، یعنی بود اما داشت می‌رفت، آنجا، داشت از پنجره می‌رفت بیرون، تقریباً رفته بود و فقط دُم کثیفش را می‌دیدم که آن هم بزودی ناپدید می‌شد. رفتم پشت کامپیوتر سر کارم. هوا کمی خنک شده بود. تقویم را نگاه کردم. واقعاً اول شهریور بود و همه نشانه‌ها هم به همین گواهی می‌دادند.

بی‌کفایت

دو هفته پیش گربه را بردیم حمام. گربه‌ها آب دوست ندارند و حمام کردنشان مصیبتی است. داستانهای ترسناک زیادی هم از آدمهای گربه‌دار شنیده‌ام؛ مثلاً اینکه گربه‌شان بعد از حمام مدتها با صاحبش قهر بوده، یا مثلاً احساس کرده صاحبش با خیس کردنش بهش خیانت کرده و حالا احساس عدم اطمینان و عدم امنیت نسبت به صاحبش دارد. گربه من هم آب دوست ندارد اما این سری آخری که بردیمش حمام به نسبت آرامتر بود. یعنی وقتی در بسته شد و خیس شد دیگر تقلا نمی‌کرد و صرفاً با نارضایتی به مرحله قبول رسید. موهایش هم خیلی بلند شده‌اند و بعد از حمام تازه می‌دیدم که چقدر گربه‌ام لاغر مردنیست. دیگر خبری از آن یال و کوپالش نبود. چند روز بعد از حمامش متوجه شدیم زیر گردنش موها گره خورده‌اند و چیزی شبیه یک توپ تخم‌مرغی نمدی شکل گرفته بود. کلاً که برس کشیدن پشتش راحت است ولی به سختی اجازه می دهد زیر شکمش را برس بکشیم. به نواحی شرمگاهی‌اش نزدیک بشویم که خیلی ناراحت می‌شود و با حالتی وحشی فرار می‌کند. نتیجه همه اینها این شده که موهای زیر شکمش به خوبی و نرمی موهای پشتش نیست. اول سعی کردیم با شانه و برس توپ نمدی را باز کنیم. اما نمی‌شد. کمی با قیچی کوتاهش کردیم اما هر چی بیشتر می‌بریدی نمدها متراکمتر می‌شدند و انگار با پوستش ممزوج شده بودند. ترسیده بودیم که نکند اصلاً گره‌ای در کار نیست و قضیه نوعی بیماری پوستی باشد. سین می‌گفت زیر نمدها سیاه هم شده. امروز بالاخره بردمش پیش دامپزشکش. گفت گره خورده و اگر ادامه پیدا کند نمدها پخش می‌شوند و کل بدنش را فرا می‌گیرند. تصویر وحشتناکی بود. کل زیبایی گربه‌های ایرانی به موهایشان است و خودشان هم این را خوب می‌دانند. دامپزشکش می‌گفت یا به خاطر کم شانه شدن اینطوری شده و یا اینکه دیر به دیر حمام رفته. گفتم آخرین بار یک ماه و نیم یا شاید هم دو ماه بین حمامهایش فاصله افتاده اما اطمینان داد که نه منظورش شش-هفت ماه بوده. بهش گفتم که گربه‌ام نمی‌گذارد شکمش را برس بکشم. گفت باید با تشویقی عادتش بدهی. رویم نشد بگویم یک بار هم تا به حال بهش تشویقی نداده‌ام. اصلاً نمی‌دانستم تشویقی چیست. گربه هم داشت زیر دست و پای دامپزشک و دستیار چغرش دست و پا می‌زد و صداهای پلنگی در می‌آورد. گهگاهی که این صداها را در می‌آورد خیلی ترسناک می‌شود. مجبور شده بودند پشت گردنش را بگیرند تا کمتر دست و پا بزند. دامپزشکش می‌خواست موهای شکم گربه را کلاً موزر کند اما جاهایی که نمدی شده بودند اینقدر متراکم بودند که حتی موزر هم بهشان گیر می‌کرد. صدای موزر گربه‌ام را متشنج‌تر هم کرده بود. با قیچی مشغول بریدن بخشهای نمدی شدند. هر چه پیش می‌رفتند گستردگی جاهای نمدی بیشتر معلوم می‌شد: زیر بغلهایش، لای پاهایش، یعنی دقیقاً همانجاهایی که خیلی سخت و به ندرت برس کشیده بودم. نمدها که می‌ریخت روی میز استیل برشان می‌داشتم. با انگشتهایم باهاشان بازی بازی می‌کردم. گربه هم تقلا می‌کرد. گاهی سعی می‌کردم کله گربه‌ام را ناز کنم تا آرام شود. ولی رفته بود توی آن حالت بدوی حیوانی که فقط می‌خواست فرار کند. رابطه حیوان-صاحب برایش بی‌معنی بود. احتمالاً در نظرش من هم یکی بودم مثل آن دوتای دیگر که گرفتیمش و نمی‌گذاریم فرار کند. سه تا مزاحم که دست و پایش را سفت بسته‌ایم. احساس مزخرفی داشتم که تا بحال هم تجربه‌اش نکرده بودم: احساس اینکه من صاحب بی‌کفایتی هستم. صاحب بدی هستم. بی‌لیاقت هستم. یاد شبهایی افتاده بودم که پشتش را راحت شانه کشیده بودم و بعد که نوبت شکمش شده بود فرار کرده بود. گرفته بودمش. باز فرار کرده بود. بعد از دو یا سه بار تکرار همین داستان ولش کرده‌ام و فحشی داده‌ام و رفته‌ام سر زندگیم. بهش گفته‌ام احمق بی‌لیاقت. انگار که گربه می‌فهمد. با همین حرف از خودم سلب مسئولیت کرده بودم. این اتفاقی است که می‌افتد: صاحب حیوان یواش یواش نوعی فهم انسانی برای حیوانش قائل می‌شود. نشانه‌هایی هم می‌بیند که حیوانش «می‌فهمد» و بخاطر همین انگار مسئولیت یک سری کارها را می‌اندازد روی دوش حیوان. اگر حیوان نمی‌گذارد شکمش را برس بکشی تقصیر خود خرش است. حالا که گربه بی‌پناهم را روی میز استیل می‌دیدم که زیر قیچی و موزر می‌لرزد و صداهای ترسناک در می‌آورد از خودم بدم آمده بود. پوست صورتی شکمش داشت معلوم می شد. نوک پستانهایش هم همینطور. همه‌اش نگران بودم نوک قیچی دکتر بگیرد به پوست نازک شکم گربه. خود دامپزشکش می‌گفت لبه‌ی تیغه‌ی قیچی بگیرد قدر یک ۲۵ تومانی باز می‌شود. تعریف می‌کرد کسی گربه‌اش را آورده پیشش و سه تا زخم قدر ۲۵ تومانی روی شکم گربه باز شده. با همه این احتیاطها خود دکترش هم یک خراش کوچک ایجاد کرد. نوک خراش کمی خون جمع شده بود. تازه کارشان هنوز تمام نشده بود و چند سری هم با موزر باید موها را کوتاه می‌کردند. نگران بودم موزر از روی خراش که رد شود کلی می‌سوزاند. همه اینها تقصیر من بود. به دامپزشکش گفتم تا من این چیزها را یاد بگیرم و صاحب خوبی بشوم پدر این بیچاره را در آورده‌ام. بهرحال واقعیتی است. این حیوان روزی که آمد پیش من شکمش نمدی نبود. وقتی پیش من بوده شکمش اینطوری شده و همه شکمش را این نمدهای کثافت گرفته‌اند. عین خزه رشد کرده‌اند و یواش یواش کل بدنش را فرا می‌گیرند. گربه هم که حرف نمی‌زند. بدترین بخش ماجرا این است. آدم حتی نمی تواند ازش معذرتخواهی کند. بعد از کوتاه کردن موهای شکمش رفتم و برایش غذای تشویقی هم گرفتم. سوسیس خشک مرغ. نخورد. یعنی حتی بویش هم نکرد. نمی‌دانم چطوری می‌شود از حیوان معذرتخواهی کرد. انگار اصلاً چنین چیزی برایشان تعریف نشده. برای ما آدمها هم نوعی میانبر است. نوعی کلک است. آدم گند می‌زند و بعد «معذرتخواهی» می کند. کل مفهوم فاسد است و ساخته ذهن داغون آدمهاست. برای حیوانات اصلاً تعریف نشده. البته بهتر که تعریف نشده. یعنی بهتر که با یک تکه سوسیس خشک نمی توانم از دل گربه‌ام در بیاورم. یعنی هیچ‌وقت نمی‌توانم «جبران» کنم. تا ابد باید شکم گربه‌ام را تجسم کنم که تکه تکه رویش نمد بسته. جزیره جزیره. و بعد جزیره‌ها به هم وصل می‌شوند. همدیگر را پیدا می‌کنند. گنده می‌شوند، متراکمتر می‌شود، عفونت می‌کنند، حیوان را در بر می‌گیرند. حیوان را می‌خورند. به خاطر ندانم‌کاری و تنبلی من. به خاطر اینکه یادم رفته او حیوان است و من آدم، یادم رفته یکی از ما بیشتر از دیگری می‌فهمد، یادم رفته یکی از ما باید افسار را دستش بگیرد و سفت بایستد. معلوم است که نمی‌شود این کم‌کاری‌های را جبران کرد.

کامرون

باید یک نفر را بفرستیم کامرون برای بازرسی از یک کشتی. الآن سه روز است که مشغول پیدا کردن آدمی هستم برای این ماموریت. کل ماموریتش یک روز است و به انضمام رفت و برگشتش می‌شود سه روز. برای همین کسی علاقمند نیست. کلن کسی علاقمند سفر به آفریقا نیست مگر اینکه توجیه مالی داشته باشد. حق هم دارند. برای خود من هم پیش آمده: چند ماه پیش صحبتش بود که برای ماموریتی بفرستندم کنگو. شبها خواب ترسناک می‌دیدم. آدم اینهمه داستانهای وحشتناک راجع به آفریقا می‌شنود:‌ انواع و اقسام بیماری، مالاریا و ایدز، بحث رشوه دادن به مامور کنترل ویزا، آدم‌ربایی و غیره و ذلک. طبعن آدم می‌ترسد. خوشبختانه آن سفر به کنگو منتفی شد و من در اروپای امن به کارمندی‌ام ادامه دادم؛ بدون خطر و بدون اتفاقات خارج از برنامه. برای این یکی سفر کامرون نمی‌دانم چرا کارها طوری پیش رفته که کل هماهنگی‌ها و تدارکات افتاده گردن من. باید در حد و اندازه یک منشی کار می‌کنم. باید آدمی را پیدا کنم که راغب باشد، از آن‌طرف باید برای کارفرما دستمال بکشم تا کاغذبازی‌ها پیش بروند، کارفرما باید دعوتنامه بفرستد، باید زمان و مکان دقیق کار را مشخص کند و اینجور چیزها. بعضی وقتها به خودم می‌آیم و انگار اصلاً درکی ندارم از اینکه چطور شد اینجا هستم؟ دقیقاً چه توالی اتفاقاتی باعث شد که من امروز اینجایی باشم که اینهمه ازش بدم می‌آید؟ چرا برای آدمهای دیگر اینطوری نمی‌شود؟ چرا آنها برنامه‌ریزی می‌کنند و بعد که نوبت چیدن میوه‌ها شد، بعد که نوبت ثمرات برنامه‌ریزی‌هایشان شد می‌ایستند کنار و صرفاً لذت می‌برند؟ از بصیرت خودشان حظ می‌برند. پس چرا من اینطوری شدم؟ یعنی منظورم این است که چرا برنامه‌ریزی کردم ولی بعد که نوبت چیدن میوه‌هایش شد با احساسی شبیه بهت متوجه شدم که میوه‌هایم همگی از دم کرمو و گندیده و بیمزه هستند؟

دلیجان

چند هفته پیش جایی مهمان بودیم، چیز زیادی از مهمانی یادم نیست اما تخمه کدوهایشان را یادم است، نه خیلی ریز و نه خیلی درشت، درست به اندازه، همه‌شان هم یک قد نبودند، یعنی اگر به کل کاسه‌ی تخمه نگاه می‌کردی مجموعه‌ی یک‌دستی می‌دیدی اما این به این معنی نبود که همه‌شان دقیقن یک اندازه‌اند، هر دانه با بقیه کمی، خیلی کم، فرق داشت و همین به آدم، به خورنده، اطمینان می‌داد که محصول طبیعی‌ست، یعنی آمریکایی‌ها یا چینی‌ها یا ژاپنی‌ها ژن‌های آن تخمه کدو را انگولک نکرده‌اند، چون وقتی آنها دست به کار می‌شوند با دقت میکرون تمامی تخمه کدوها یک اندازه از آب در می‌آیند، یا مثلن من یادم است قدیمترها بحث گوجه‌فرنگی‌های مکعب شکل بود که ژاپنی‌ها درست کرده بودند، همه‌شان اندازه هم و فلسفه‌اش هم این بود که اینطوری بسته‌بندی و حمل گوجه‌ها راحتتر می‌شود و انصافن هم درست می‌گفتند، یعنی یک بچه دبستانی هم می‌فهمد که اگر یک کامیون داشته باشی قطعن تعداد خیلی بیشتری گوجه‌ی مکعبی می‌شود بار زد، اما خب من از این چیزها بدم می‌آید، یعنی کابوس من این است که روزی گوجه‌های مکعبی فراگیر بشوند و این روز خیلی هم دور نیست، همین الآن تقریبن مشابه این بلا سر گردوهایمان آمده، عمده گردوهایی که در بازار پیدا می‌شوند محصول آمریکا هستند، همین سفید درشت‌ها که آجیلی‌ها می‌گذارند پشت ویترین‌شان و پز می‌دهند، همین خوشگلها که بیمزه‌اند، اینها را هم دستکاری کرده‌اند و حالا من بگویم شاید باور نکنید اما من چشم‌بسته اینها را تشخیص می‌دهم، یعنی ملیت گردو را که خیلی خیلی راحت تشخیص می‌دهم، تا بجوم می‌فهمم ایرانی‌ست یا خارجی اما تازگیها ریزه‌کاریهای بیشتری را هم متوجه می‌شوم، مثلن چند وقت پیش مادرم از بیرون آمده بود و یک نایلون کوچک هم گردو خریده بود، حدود ۲۵۰ گرم، یک دانه خوردم و گفتم گردوی آذرشهره و طفلکی خشکش زد، باورش نمی‌شد، فکر کرد به علم غیبگویی دست یافته‌ام، و من هم فهمیدم که ترسیده برای همین کمی خندیدم و گفتم که داستان از این قرار است.

بعضی‌ها اتفاقن مشکلی با این موضوعات ندارند، بعضی‌ها این چیزها را دوست دارند، بعضی‌ها این مدلیش را دوست دارند و بهشان هم نمی‌شود ایراد گرفت، یعنی جوانتر که بودم اتفاقن ایراد هم می‌گرفتم، قضیه را ما و آنهایی می‌دیدم اما خب الآن وقتش را ندارم و راستش دوست ندارم بنزینم را صرف مقابله با آنها بکنم، معنیش تکثر آرا و این چیزها هم نیست، یعنی خیلی پرزورتر از قبل فکر می‌کنم که حقیقت نزد من و هم‌تیمی‌هایم است و خیلی خالصانه فکر می‌کنم که تیم مقابل، تیم‌های مقابل، از عده‌ای خر و گاو و کور و کچل تشکیل شده اما خب رسالت ارشاد برای خودم قائل نیستم، رسالت من چیز دیگریست و خب شاید خیلی نتوانم شفاف توضیح بدهم اما رسالتم وقتی از مرحله‌ی ذهنیات به مرحله‌ی عمل می‌رسد اینطوری می‌شود که دوست دارم گردوهای آذرشهر و تویسرکان و مراغه، همه را برای خودم کنم، بازار را بروبم و آنها بمانند و گردوهای آمریکایی درشت و سفید و بیمزه، آنها بمانند و بازاری پر از گوجه‌های مکعبی و تخمه کدوهای یک اندازه، بمانند و با کاسبهای کلاهبردار اره بدهند و تیشه بگیرند و خوشحال باشند، من هم به نوبه خودم از خوشی درجه دوی آنها خوشحال باشم.

آن شب هم همینطور بود، در آن مهمانی احساس می‌کردم کاسه‌ی تخمه کدو کشف جدید من است، بقیه توی سالنی که بوی بدن گرفته بود با موسیقی تریپی می‌رقصیدند و من خودم را به تمامی وقف کاسه‌ی تخمه کرده بودم، یعنی تقریبن کله‌ام تویش بود، خیلی فکر کردم که محصول کجاست اما هرچی تخمه‌ها را مزه مزه می‌کردم کمتر به جواب می‌رسیدم، ولی حین همین تخمه شکستنها متوجه نکته عجیبی شدم: پوست تخمه‌ها، پوستشان خیلی نازک بود و در عین حال ترد هم بود، یعنی درست به میزان لازم، جوری که با یک فشار ملایم دندانهای نیش تخمه دهان باز می‌کرد و مغزی‌اش می‌پرید بیرون، مستقیم توی دهان، می‌نشست درست وسط زبان، همان‌جایی که آن دسته از غدد چشایی که تخصص‌شان مزه‌های چرب و شور است قرار گرفته‌اند، نازکی پوست جوری نبود که با فشار دندانها خرد شود، چون خیلی از تخمه کدوهای درجه دو و سه این ایراد را دارند، پوستشان خرد می‌شود، یا گاهی پوستشان زیادی سفت است، اینها بزرگترین احساس لذت تخمه را از آدم دریغ می‌کنند، منظورم احساس مهارت و استادی در تخمه شکستن است، وقتی آدم آنطور تند و منظم تخمه‌ها را می‌شکند تقریبن تبدیل به روبات می‌شود، از مرزهای محدویت انسانی‌اش فراتر می‌رود و همین لذت‌بخش است و باعث می‌شود برای دقایقی باور کند چیزهایی امکان‌پذیرند، اما تخمه‌های درجه دو و سه ، این تخمه‌ها را نمی‌شود «شکست»، با دانه دانه‌ی آنها باید مبارزه کرد؛ تخمه‌های ممتاز و سوپر ممتاز، شکستن هر یک دانه‌شان آدم را قوی‌تر و خوشحالتر می‌کند اما برعکس تخمه‌های درجه دو و سه چیزی جز غم و اندوه برای آدم ندارند، مراسم خوردنشان شبیه یکی به دویی طولانی و بی‌انتهاست. آن شب هم به وضوح داشتم یکی از بهترین تخمه کدوهای زندگیم را می‌شکستم، قطعن در رده‌بندی توی سه تای اول بود، دلیل فوق‌العادگیش هم همین پوست نازک و در عین حال تردش بود، چون علاوه بر اینکه مکانیک شکستن تخمه در آن تخمه‌ها به اوج ظرافت رسیده بود نکته دیگری هم داشت، نکته‌اش این بود که خب همه می‌دانند که این تخمه‌ها را در آب نمک بو می‌دهند و در تئوری قرار است پوست این تخمه‌ها شور و نمکی شود و آدم تخمه را که می‌شکند شوری را از جداره می‌گیرد و البته دانه‌ی روغنی داخلش هم که خب اصل ماجراست، یعنی ترکیب این دو می‌شود یک محصول عالی مهندسی شده: چربی + نمک، فرمولی که مثلن تنقلات کارمندی مثل چیپس و پفک به نحو ناجوری سعی در تقلیدش دارند، اما خب طبعن هیچوقت به پای تخمه نمی‌رسند و کسی که کارش تنقلات است، کسی که شورخور است، توی ذهنش هرمی دارد که تخمه آن بالا بالاهایش نشسته و چیپس و پفک و بقیه چیزهای چرب و شور کارخانه‌ای در طبقات پایین‌تر هرمند، اما این تخمه‌های به خصوص فکر کنم به خاطر نازکی و لطافت پوستشان انگار حین بو دادن اتفاق جدیدی برایشان افتاده بود، منظورم این است که انگار نمکها از پوست نازک تخمه عبور کرده بودند و به خود گوشت تخمه هم رسیده بودند و اینطوری بود که من وقتی اینها را می‌شکستم دیگر مزه‌های تفکیک شده نمی‌چشیدم بلکه چیز جدید همگنی را تجربه می‌کردم که همزمان چرب و شور بود و البته آن مزه‌ی منحصر بفرد کدو هم که حاضر بود، این یعنی یک انقلاب در تاریخ تخمه کدوها؛ وقتی چشمهایم را می‌بستم چیزی که می‌دیدم یک مزرعه وسیع کدو بود، کدوهای تپل ردیف روی خاک لمیده بودند و کارگرهای زحمتکش اینها را می‌چیدند و بار گاری دستی‌هایشان می‌کردند و می‌بردند کارگاهی که آن پشت مشتها تاسیس شده بود، کارگاهی برای خالی کردن شکم کدوها و بو دادن تخمه‌ها و شاید باورش سخت باشد، اما در آن لحظات نمی‌دانم از کجا ولی فهمیدم که آن مزرعه و کارگاه دوست‌داشتنی مقرش جایی نمی‌تواند باشد جز دلیجان، بله، مرکز ایران، تهْ بوی خاک دلیجان توی تک تک تخمه‌ها بود، و البته اثر آفتاب تند دلیجان هم قابل تشخیص بود، آفتابی که اینچنین بی‌مزد و منت کدوها را تغذیه کرده بود، و حالا اینهمه تلاش اینهمه زحمت اینهمه فکر محصولش کف دست من بود، یک مشت دیگر تخمه کدو از توی کاسه برداشتم و بو کردم، با چشمهای بسته، بعد بی‌اختیار موبایلم را در آوردم و زدم گوگل مپس و معلوم است که می خواستم ببینم دلیجان کجای ایران است و باورش سخت است، اما دلیجان درست قلب ایران است، یعنی اغراق نمی‌کنم اما مرکز هندسی ایران دلیجان است و این را هر کودکی می‌تواند با گوگل مپس ببیند و وقتی من هم با چشمهای خودم دیدم دلیجان کجاست، مرکز ایران، قلب ایران، خب خیالم راحت شد، به پشتی‌ام تکیه دادم و چندتا تخمه دیگر شکستم و صدای موزیک هم هنوز از آن حفره‌ی بویناک می‌آمد و جنبندگان آن تو مرا هم صدا می‌زدند اما من قصد داشتم بیشتر تخمه بخورم تا قوی‌تر بشوم و خودم را برای نبرد بعدی آماده کنم، برای همین حتی جوابشان را هم نمی‌دادم و سعی می‌کردم با تمام قوای ذهنیم به دلیجان فکر کنم و این کار را هم کردم، خیلی راحت، یک دو سه، خیلی راحت من آنجا بودم، دلیجان، با دوستانم، در کنار کدوها، زیر آفتاب، دقیقن در مرکز هندسی ایران.

چیزی تا صبح نمانده

سه سال است که والدینم، یا بهتر است بگویم پدرم، مبلغی بهم بدهکار هستند. ماجرایش بر می‌گردد به دورانی که لندن زندگی می‌کردم و خواهرم برای تحصیل آمده بود و پیش من زندگی می‌کرد. دانشگاه شهریه‌اش را قسط‌بندی کرده بود. شهریه سال اولش را را من دادم. کار می‌کردم و حقوقم هم بد نبود، دانشگاه‌شان اول هر ماه سهم‌شان را اتوماتیک از حسابم بر می‌داشتند. طبعن پول اجاره و قبض آب و تلفن و اینترنت را هم از خواهرم نمی‌گرفتم. بعد از مدتی با پدرم قرار گذاشتیم که ماهیانه یک مقرری هم بهش بدهم. من رفته بودم توی نقش «برادر بزرگ حمایتگر و موفق» و قرارمان این بود که در نهایت پدرم این پول‌ها را بهم برگرداند، البته بدون احتساب پول اجاره و اینها. من هم یک جدولی درست کرده بودم و هر از چند ماهی مرتبش می‌کردم و طلبم را تویش می‌نوشتم. تا پارسال که برگشتم ایران هنوز طلبم را نداده بود. یک بار هم در موردش حرف زدیم. جدولم را نشانش را دادم و گفت چه خوب که همه چیز را مرتب و مفهوم نوشته‌ام. گفت «به زودی» پولم را می‌دهد. من هم طبق معمول گفتم عجله‌ای نیست. تعارف می‌کردم. واقعن هم چاره‌ای نبود. با مناسبات مالی پدرم آشنا بودم و می‌دانستم که برایش سخت است طلبم را بدهد. برای همین گفتم «عجله‌ای نیست». البته در واقعیت پولم را لازم داشتم. یعنی وقتی آمدم ایران چندتا ایده‌ی اقتصادی داشتم، ایده‌هایی برای کسب و کار که به هر حال شروع هر کدام‌شان به پول نیاز داشت. الآن تقریبن یک سال از روزی که گفتم «عجله‌ای نیست» گذشته و هنوز خبری نیست؛ از خیر ایده‌های کسب و کارم هم گذشتم.

سه سال از عمر طلبم گذشته و بعضی وقت‌ها فکر کرده‌ام که کلن بی‌خیال این پول بشوم. اما سختم است. پولی است که برایش کارمندی کرده‌ام. یعنی عین هر روز هفته رفته‌ام شرکت، پشت میزی نشسته‌ام، رفته‌ام ماموریت، کار کرده‌ام، سر ماه حقوق گرفته‌ام و کم کم جمع شده بود. خیلی کارها می‌شد با پولم انجام دهم. احتمالن بهترینش خرید آپارتمانی در لندن بوده. الآن که امکانش را ندارم. ولی خب وقتی به این فرصت سوخته نگاه می‌کنم دلم می‌سوزد. آن موقع چون کارمند تمام وقت بودم خیلی راحت می‌توانستم وام کم‌بهره‌ای برای خرید مسکن بگیرم. فقط منوط به این بود که ۱۰ یا ۱۵ درصد قیمتِ آپارتمان پیش‌قسط داشته باشم و این همان پولی بود که نداشتم، چون هزینه‌ی ماهانه‌ام زیاد بود، خرج دو نفر و شهریه‌ی دانشگاه می‌دادم و نمی‌توانستم پس‌انداز کنم. هر چی در می‌آوردم تا سر ماه خرج می‌شد. اگر آن موقع آپارتمان را خریده بودم الآن که برگشتم ایران هم اجاره‌اش می‌دادم و خودش پول قسطش را پوشش می‌داد و تازه چیزی هم تهش اضافه می‌ماند. چیزی که ملاکین بهش می‌گویند «سود». مفهومی که کارمندها با آن غریبه هستند. تازه، بعد از چند سال یک آپارتمان نقلی توی لندن داشتم و حداقلش این بود که برای تعطیلات و تفریحات می‌رفتم لندن. الآن چی؟ الآن با والدین پیرم که پولهایم را بالا کشیده‌اند می‌رویم محلات، می‌رویم طالقان، می‌رویم چابکسر، می‌رویم بندرلنگه. اگر حوصله مسافرت بین شهری نداشته باشیم می‌رویم ابن‌بابویه، زیارت اهل قبور، سر قبر پدربزرگم و آنجا من فقط یک سوال ازش دارم: چرا این وضع را برای ما یادگاری گذاشتی؟

اینها که توهمات هستند. چیز واقعی که دستم بود همان جدول طلبکاری‌ام بود. تنها سندم همان بود. هر از گاهی نگاهی بهش می‌انداختم و فکر می‌کردم چه کارهایی می‌شود با آن پول انجام داد. معمولن هم به گزینه‌ی سود بانکی می‌رسیدم. اینکه در صورت وصول طلبم پول را بگذارم بانک و سودش را بخورم. حتی یادم است یک شب سود همه‌ی بانکها را مطالعه کردم. بانک تجارت. بانک سرمایه. موسسه مالی عسکریه. همه‌شان چیزی حدود ۲۰٪ سود سالیانه می‌دادند. فکر می‌کردم توی این سه سال اگر پولم را توی بانک هم خوابانده بودم الآن کلی سود به جیب زده بودم. از آن طرف اوضاع مالی کشمشی پدرم هم بود. همان روزی که جدول را نشانش داده بودم گفته بود خب، الآن پوند پنج و خورده‌ای است، اما آن سال که تو این خرج‌ها را کرده‌ای که پنج و خورده‌ای نبوده، کمتر بوده، سه تومن بوده یا نهایتن چهار تومن. چی می‌گفتم؟ وقتی پدر آدم بحث را این‌طوری مطرح می‌کند چی می‌توان گفت؟ بهش بگویم عزیزم نه تنها باید با نرخ امروز حساب کنی بلکه باید سود پول را هم بدهی؟ همین چیزهاست که می‌گویند با فامیل و خانواده وارد مراودات مالی نشو.

چندین بار هم سعی کردم کل قضیه‌ی طلبم را فراموش کنم. اما این‌هم سختم بود. آدم پولکی‌ای نیستم. به خودم می‌گفتم این پول رفته، دیگه بهش فکر نکن. یکی-دو روز آرام بودم اما بعد به هم می‌ریختم. قضیه هضم نمی‌شد. بیشتر از همه خودم را سرزنش می‌کردم. ریشه‌ی مشکل بر می‌گشت به اینکه من چند سال از خانواده‌ام و از خواهرم دور بودم. به شدت دلم برای‌شان تنگ شده بود و وقتی کار خواهرم جور شد که بیاید لندن زیادی دور برداشتم. چرا فکر کرده بودم که من برادر بزرگ حمایتگرم؟ چرا چنین وظیفه‌ای برای خودم وضع کرده بودم؟ من، آدمی که خودش نیاز به حمایت شدن دارد رفته توی نقشی که کوچکترین ربطی بهش ندارد و کوچکترین هماهنگی با توانایی‌هایش ندارد. الآن اگر زمان به عقب برگردد قطعن جور دیگری رفتار می‌کنم. مناسبات مالی‌مان را قاطی نمی‌کنم. خانه‌ام را عوض نمی‌کنم تا جای بزرگتری اجاره کنم که دو نفری زندگی کنیم. در همان حد عرف سرویس می‌دهم. مثلن چند هفته‌ی اول می‌تواند پیش من باشد اما بعدش باید برود سراغ زندگی خودش. اما خب الآن دیر شده. دلتنگی آدم را کور و احمق می‌کند. من هم کور و احمق شده بودم. توی آن دوران کوچکترین شکی نداشتم که دارم درست عمل می‌کنم. حتی یادم است چند بار همکارهای فضولم از مناسبات مالی‌مان پرسیده بودند. با تعجب می‌پرسیدند یعنی خواهرت سهمی از اجاره را نمی‌دهد؟ می‌گفتم نه، فکر می‌کردم فضولند و چیزی از عواطف انسانی ما شرقی‌ها نمی‌فهمند. الآن می‌دانم که آن تعجب‌شان، آن ابروهای بالا رفته صرفن پوششی بوده برای اینکه نگویند خاک بر سر احمقت. جلوی خودشان را می‌گرفتند. اما کاشکی بهم گفته بودند. کاشکی من هم یک برادر عاقل بزرگتر و حمایتگر داشتم که بهم می‌گفت اسفندیار راه غلطی می‌روی، این یک چاه است که روز به روز بیشتر درش فرو می‌روی. وقتی هم که بهش می‌گفتم تو نمی‌فهمی کتکم می‌زد، تحقیرم می‌کردم، چون واقعن آدم نمی‌فهمد و نیاز به کمک دارد. یعنی الآن که این‌طور فکر می‌کنم. از اینکه عقل و منطق آدم این‌قدر به درد نخور است رنج می‌کشم.

وضعیت طلبم به همان منوال بود، یعنی من انتظار می‌کشیدم و کوچکترین حرکات را تفسیر می‌کردم. منتظر نشانه‌ای بودم که معنی‌اش بشود اینکه بالاخره قصد کرده‌اند طلبم را بدهند. زیاد هم گمراه می‌شدم. مثلن سر ماجرای ماشین. چند وقت پیش‌ها پدرم یک ۲۰۶ خرید. قسطی، مثل همه چیزهای دیگر زندگی‌اش. تقریبن مطمئن بودم که به زودی می‌آید دم در اتاقم و کلید ماشین جدید را می‌دهد و می‌گوید اسفندیار پسرم، بیا این فعلن به عنوان بخشی از طلبت. هیچ وقت این اتفاق نیفتاد. یک بار هم تا دم پرداخت بدهی‌اش پیش رفت. یک شب گفت فردا صبح بهت چک می‌دم برا طلبت. فردا صبحش من مسافر بودم. دو هفته می‌رفتم انگلیس. گفتم عجله‌ای نیست، وقتی برگشتم چک را بده. وقتی برگشتم مناسبات کمی عوض شده بود. یعنی خواهرم فوق‌لیسانسش تمام شده بود و برای دکترایش به پول احتیاج داشت. پدرم گفت فعلن نمی‌تواند قرضش را بدهد. بعد هم ازم خواست اگر پوند دارم کمی بهش قرض بدهم تا ویزای خواهرم درست بشود.

این داستان‌ها تمام شد تا همین چند وقت پیش که بالاخره ایده‌ای به ذهنم رسید. به مادرم گفتم می‌خواهم ماشین بخرم و می‌دانستم او هم به زودی به گوش پدرم می‌رساند. پدرم تا خبردار شد به تک و تا افتاد که من ماشین را به عنوان بخشی از قرضم برایت قسطی می‌خرم. فعلن قرار است یک ال۹۰ برایم بگیرد. قضیه خیلی زود قطعی شد. خودم باورم نمی‌شد به این سادگی بخشی از پولم دارد زنده می‌شود. ال۹۰ ماشینی زشت شبیه کمد است. البته خودم ال۹۰ را انتخاب کردم چون بین گزینه‌های موجود از همه گرانتر بود و این یعنی پول بیشتری زنده می‌شد. واقعیت این است که ماشین دارم و لازمش ندارم. برنامه‌ام این است که بفروشمش. اما فروشش هم به این سادگی نیست. یعنی نمی‌شود جلوی چشم پدرم ماشین را تبدیل به پول کنم. ناراحت می‌شود. نمی‌داند که فریبش داده‌ام و کل سناریوی ماشین خواستن صرفن برای این بوده که بخشی از پولم را زنده کنم. از آن طرف می‌دانم که بخواهد اقساط ال۹۰ را هم علاوه بر بقیه قسط‌هایش بدهد مچاله می‌شود. برادرم فیش حقوقش را دیده بود و می‌گفت همین‌طوری نصف بیشتر حقوقش برای قسط می‌رود. وقتی این را می‌گفت جفت‌مان خندیدیم. اما من خیلی خنده‌ام نمی‌آمد و فکر کنم زوری خندیدم. حتی فکر کردم بروم به پدرم بگویم بی‌خیال ماشین شده‌ام. اما نگفتم. احتمالن فکر کردم کمی ناراحتی و سختی می‌ارزد به اینکه طلبم را زنده کنم.

پریشب‌ها خواب می‌دیدم. فقط یک صحنه‌اش را یادم مانده. یک ۲۰۶ می‌دیدم. از روبرو. پارک کرده بود اما انگار موتورش روشن بود. یا شاید هم فن رادیاتورش کار می‌کرد. بعد بیشتر که توجه کردم متوجه شدم چیزی از پنجره‌ی رادیاتور زده بیرون. کمی مو می‌دیدم که سفید رنگ بود. هم‌رنگ موهای پدرم. انگار کله‌ی پدرم بود که از پنجره‌ی رادیاتور ۲۰۶ زده بود بیرون. تکان تکان می‌خورد. انگار گیر کرده بود و تلاش می‌کرد که بزند بیرون. کاپوت ماشین هم بسته بود. یعنی پدرم زیر کاپوت ۲۰۶ گیر کرده بود و تقلا می‌کرد که از پنجره رادیاتور بزند بیرون اما نمی‌توانست. من می‌خواستم بروم کمکش کنم اما نمی‌دانم چرا حرکتی نمی‌کردم. کمی هم نگران بودم. می‌ترسیدم سرش به فن رادیاتور گیر کند و زخم و زیلی شود. می‌ترسیدم که داغی موتور ماشین کبابش کند. اما بیشتر از همه چیز ناراحت همین گیر افتادنش بودم. دست و پا زدنش زیر کاپوت ماشین رقت‌انگیز بود و ناراحتم می‌کرد. تفسیر خوابم واضح بود. ماشین همین ماشینی است که قرار است برای من بخرد. خودم می‌دانم اوضاع مالی پدرم کشمشی است. برادرم هم ماجرای فیش حقوقی را گفته بود. یعنی بهرحال من می‌دانم که این ماشینی که قرار است برایم قسطی بخرد بیشتر هم فشارش می‌دهد، گیرش می‌اندازد، همین ماشین جدید گیر می‌اندازدش، زیر کاپوتش، پدرم می‌خواهد آزاد شود اما نمی‌تواند، من هم می‌بینم و کمکی نمی‌کنم. فقط جای ال۹۰ با ۲۰۶ عوض شده که آن هم عجیب نیست، چون همان موقع که پدرم ۲۰۶ را قسطی خرید بذر این دسیسه در ذهن من هم پاشیده شد، چون می‌دانستم که پدرم هیچ‌وقت نمی‌تواند بدهی‌اش به مرا قلمبه و یک‌جا بدهد، می‌دانستم که کل مناسبات مالی‌اش از قدیم تا حالا همیشه بر اساس قسط بوده، همین شد که وقتی متوجه شدم گزینه‌ی خرید قسطی ماشین هست چرخ‌های ذهنم به کار افتادند.

کمی قبل‌تر خواب دیگری دیدم. من عضوی از یک تیم خلبان بودم. با هواپیماهای جنگی باید شهرها را بمباران می‌کردیم. سه هواپیما در آسمان هستند، پشت سر هم به خط پرواز می‌کنند. اما هواپیماها در حقیقت اتومبیل‌هایی هستند که بال دارند. وسطی یک مینی‌ماینر بالدار است و عقب و جلو دو تا پراید بالدار اسکورتش می‌کنند. بمب‌های گنده و چاقالویی از زیر ماشین‌ها می‌افتند روی شهرها. انگار زمان استراحتم است. در خانه‌ای نیمه‌ساز با مادرم هستیم. بهم خبر ماموریت بعدی‌ام را داده‌اند. نگرانم چطور هدف‌ها را بمباران کنم اما به دور و اطرافشان خسارت نالازم نزنم. بعد اطلاعات بیشتری از ماموریتم بهم می‌دهند. خانه‌ی خودمان هم بخشی از سوژه‌ی بمبارانم است. نمی‌دانم چطور به مادرم بگویم که باید خانه‌مان را بمباران کنم. اما انگار خودش پیشاپیش  می‌داند چون خیلی ناراحت است.

الآن تفسیر این یکی هم برایم واضح است. اصرارم به اینکه طلبم را از والدینم بگیرم یعنی دارم خانه‌مان را ویران می‌کنم. در ازای پولم ماشین طلب کرده‌ام و با این کار دارم ساختار مالی پدرم را خراب می‌کنم، یعنی ابزارم برای این ویرانی ماشین است، یا ماشین‌هایی که به شکل هواپیماهای بمب‌افکن در آمده‌اند. اما انگار مجبورم، ماموریت دارم. در انجام دادن یا ندادن ماموریتم شکی نیست، دغدغه‌ام صرفن این است که خسارات اضافی نزنم و هم اینکه چطور خبر ویرانی در پیش رو را به والدینم بدهم.

با همه‌ی این تفاسیر بعد از دیدن خواب هم حرکتی نکردم. یعنی هنوز منتظر ال‌۹۰ ام هستم. قرار است تا چند هفته‌ی دیگر تحویلش بدهند. اما اگر قرار باشد ناخودآگاهم از این علامت‌های آزاردهنده برایم بفرستند مطمئن نیستم که دوام بیاورم. شاید هم الآن اشتباهی رفته‌ام در نقش «فرزند پسر ارشد که از پدر فرتوتش حمایت می‌کند» و این‌طور عذاب وجدان گرفته‌ام. باز هم نمی‌دانم درست و غلط چیست. پولم را زنده کنم و در عوض خواب‌های اجق وجق و آزاردهنده ببینم یا از خیر پولم بگذرم و بعد ریز ریز خودخوری کنم و خیلی تلویحی بگویم که والدینم کلاهبردارند؟ آدم هیچ‌وقت جواب درست را نمی‌داند. عقل و منطق من که فلج است. فقط زمان است که باید بگذرد و آدم درست و غلط را بفهمد.

یکی از روزهای گرم تابستان

امروز دم غروب قهوه و شکلات مرسی خوردیم. کمی فکر کردیم که چطور شد که شکلات مرسی شد کادوی استاندارد وقتی که آدم‌ها می‌روند خانه‌ی همدیگر. یعنی چی شد که مرسی بقیه‌ی برندها را کنار زد و شد «تنها» گزینه. دوست‌دخترم دارد چند تکه ظرف می‌شوید. من با یک شرت و تی‌شرت نشسته‌ام. حس به خصوصی ندارم؛ شاید آرامش. به جوابی در مورد شکلات مرسی نرسیدیم. به جعبه‌شان نگاه می‌کنم و تقریباً نصف بیشتر شکلات‌ها را خورده‌ایم. آن طرف‌تر روی میز ته خانه چند گلدان چیده‌ایدم. گل‌های سوسنی که هفته پیش خریده بودم امروز پژمرده شدند، یعنی امروز دیگر از گلدان درشان آوردیم.

هر سال ۵۲ هفته است و تنها توی دو یا سه هفته‌ی سال گل سوسن داریم. این را فروشنده دکه‌ی گل‌فروشی بالای میدان محمدی بهم گفت. از وقتی این را فهمیدم احساس متفاوتی به آن سه شاخه گل سوسن پیدا کرده بودم. آنها را چیزهایی خاص و اشرافی می‌دیدم. ناخودآگاه روزی چند بار نظرم به‌شان جلب می‌شد و نکته‌ای در مورد زیبایی و ظرافت‌شان به نظرم می‌رسید. یک دسته میخک سفید هم همراه با سوسن‌ها خریده بودم. بعد از ارج و قرب گرفتن سوسن‌ها، دیگر میخک‌ها را خوار و ذلیل می‌دیدم. به‌شان می‌گفتم گل‌های کارمندی. انگار واقعن جان‌سخت‌تر هم بودند. گلبرگ‌های سوسن‌ها با کوچکترین تکانی می‌افتادند اما میخک‌ها محکم سرجای‌شان ایستاده بودند و هر روز که می‌گذشت یک شکل بودند، جوری که حتی بعضی روزها فکر می‌کردم گل پلاستیکی هستند. در حالی که سوسن‌ها پژمرده شده‌اند، تجزیه شده‌اند، به خاک و عناصر آلی اولیه تبدیل شده‌اند میخک‌ها با همان زشتی روز اول‌شان توی گلدان‌ها سیخ نشسته‌اند.

گل‌فروش ساقه‌ی سوسن‌ها را بلندتر بریده بود، به این بهانه که «خودشون رو نشون بدن». ازش پرسیده بودم که «سوسن به میخک می‌آد؟» و او هم گفته بود «آره، بنفش و سفید به هم می‌آن.» اما وقتی اینها را می‌گفت اسکناس‌های سبز را توی دست من می‌دید که تا چند لحظه بعد قرار بود به او منتقل شوند و برای همین هر ترکیب رنگی که من پیشنهاد می‌دادم را مطمئناً تایید می‌کرد، چون این‌طوری فکر می‌کرد که دارد طبع زیبایی‌شناسی مرا ماساژ می‌دهد و من سریع‌تر مشتم را از دور اسکناس‌ها شُل می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم واقعاً سوسن‌ها به میخک‌ها می‌آمدند. حداقل وقتی هنوز سوسن‌ها با بنفش ملایم‌شان زنده بودند زمختی میخک‌ها هم قابل‌تحمل‌تر بود. اما حالا که سوسن‌ها مرده‌اند دلم می‌خواهد به میخک‌ها حمله کنم، با قیچی یا چاقو اما تقریباً مطمئنم آنها فهمیده‌اند و تا به‌شان نزدیک شوم به من حمله می‌کنند، عین موشک از توی گلدان‌شان شلیک می‌شوند به سمت صورتم. من قیچی به دست و نیمه لخت کف هال خانه‌ی دوست‌دخترم هلاک می‌شوم.


KHERS’s Twitter

  • RT @3Goll: امشب می‌خوام داغ بشم. یک سگ بداخلاق بشم. بدون تو خوب بودم. امشب می‌خوام هار بشم. 10 hours ago
  • RT @rahelehr: دو تا هلو خریدم شد یک کیلو،میوه ها انقدر بزرگ شدن که ممکنه دمبالمون کنن و موجب رعب و وحشت بشن 1 day ago
  • @fkeshavarz زیاد کامپیوتر کردی. 1 day ago
  • @neg_s منم یه ساله اسیرشم. 1 day ago
  • @neg_s چیزای سبز لاش داشت :| 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 849,175 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 651 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: