وراجی‌های دریایی

۱-مخلوطی از پنجشنبه و جمعه و شنبه

عازم سفری هستم. باید سوار کشتی‌ای بشوم و برویم دمِ پایه‌های یک سکوی دریایی سنگ‌های گنده بریزیم. چرا؟ به خاطر آبشستگی. جریانات جزر و مدی بسترِ دریا دم پایه‌های سکو را شسته. دمِ پایه‌های سکو به شکل کاسه گود شده. حالا ما باید برویم و این کاسه را با سنگ‌های گنده پُر کنیم تا به تراز اولش برگردد، هم‌تراز شود با بستر دریا. فعلاً خودم هم چیزی بیش از این نمی‌دانم. دیروز با دو پرواز خودم را رساندم به شهری در نروژ به نام استاوانگر. کِی؟ سیاهِ زمستان. دم کریسمس. وقتی رسیدم استاوانگر دیگر دیروقت بود. هتلی چسبیده به فرودگاه برای شب جا داشتم. همین جا بود که افسانه‌ی قیمتهای نجومی اسکاندیناوی را از نزدیک درک کردم. یک آبجو و پاکتی چیپس گرفتم و قیمتش اینقدر عجیب بود که عاقبت گوگل کردم تا نرخ ارزشان که «کرون نروژی» نام دارد را چک کنم. بارمن اشتباه حساب نکرده بود. قبل رفتن به اتاقم دو لیوان آب سر کشیدم؛ به توصیه‌ی مربی پیلاتسم. آب مجانی بود.

طرفهای ۸ صبح بیدار شدم. مثل این دو-سه سال اخیر با گرفتگی پای راست و کمرم. دیگر عادت کرده‌ام. تازه به خاطر پرواز طولانی روز قبلش نسبتا خوب و سنگین خوابیده بودم. تا گوشی‌ام را آتش کردم ایمیلی از کشتی آمد. می‌گفت برنامه عوض شده و بجای ۹ صبح، راننده‌ی تاکسی ۲ بعد از ظهر می‌آید که ببردمان کشتی. مخاطب من بودم و جک‌ نامی که او هم در همین هتل اتراق کرده بود. از تاخیر خوشحال شدم. بعد هم فکری شدم ایمیلی به جک بدهم و خودم را معرفی کنم و صبحانه را با هم بخوریم. منصرف شدم. دیگر حوصله‌ی ریخت آدمها و حوصله‌ی این اطوارها را ندارم. با این کارها هم قرار نیست از بیابانگرد کله‌سیاه تبدیل به سفیدپوست بشوم. تاثیری در شغلم هم ندارد. صادق باشم همین ماموریتِ فعلی را هم بابت این گرفتم که شب‌عید خارجی‌ها بود و نفر نداشتند و طبق معمول که به پیسی می‌خورند آمدند سراغ من. منی که همیشه دهانم باز است و آچار فرانسه‌ی شرکتم. من هم نه نگفتم. و حالا اینجا هستم؛ تمرگیده در لابی هتلی بغل فرودگاهِ استاوانگر، در حالی که بیرون همه جا یخ بسته. داخل هم که ژنریک. منظورم تزیینات و دکوراسیون هتل است. چیز بدی نیست، آبرومند است، یعنی آبرومند که چه عرض کنم، واضح است که مملکت پولداری‌ست و همه چیز درجه یک است و برق می‌زند. (دیشب در همان حال خستگی بعد از پرواز توجهم جلب شد به پارکت راهروها و کاشیکاری دستشویی و کیفیت سینک روشویی و کاسه توالت «وال هنگ» و خب همه‌شان نشان از مملکتی متمکن داشت.) اما در همین لابی یک چیز تزیینی هم گذاشته‌اند که اسباب خنده‌ام شده. یک آباژورِ هیولا. سه متر قدش است. زیرش هم نیمکت گذاشته‌اند. بغل‌ترش هم یک کاج است با آذین‌بندی کریسمس. کاج هم بزرگ است. آباژور هم‌قد کاج است. این از این. یحتمل سالها بعد همین آباژورِ هیولا از کل این سفر به یادم می‌ماند. اما فرقی ندارد، من کار خودم را می‌کنم و بر تصمیم‌ام مصمم‌ام، می‌خواهم از این سفر دریایی مهیج بنویسم. از عملیات مهیج ریختنِ سنگ کنار گودرفتگیِ پایه‌های سکو. قسمت من هم در زندگی این شغل بوده. نق هم نمی‌زنم. زندگی بدی نبوده گرچه به کسی توصیه‌اش نمی‌کنم. مگر کسی که خیلی روحیه‌ی زمختی داشته باشد. من نداشتم. من همیشه نرمتر از این شغل بوده‌ام و همین بوده که هربار حین انجامش زخم شده‌ام. الان یکی-دو سال است که هر بار مأموریتی به پستم می‌خورد با خودم می‌گویم «این دیگر آخرینش است» اما هی نشده. به دلیل ساده‌ی نیاز مالی. 

دو روز قبل از شروع سفر دریا فرصتی شد برادر و خواهرم را هم ببینم. آن هم در سرمای تاریخی جزیره. جز سرما انگار رانندگان قطار و اتوبوس هم اعتصاب کرده بودند و کل شهر فلج بود. با بدبختی اینور و آنور رفتم. با بدبختی و هزینه‌ی زیاد. (هرچه می‌گذرد بیشتر یاد پدرم می‌افتم که از زمانی به بعد تورم و گرانی را دیگر نتوانست هضم کند. همه چیز به نظرش احمقانه گران بود.) به خاطر همین ملاحظات—منظورم سرماست—با خواهرم در یک مرکز خرید قرار گذاشتیم. به قول او جایی که شبیه خارج واقعی نبود و شبیه دوبی بود. دوبی. دارم فکر می‌کنم مسخره کردن همین چیز پیش‌پاافتاده در توییتر ممکن نیست. اما در وبلاگ مقدور است. خواهرم را که دیدم از سرما بی‌حال بودم و اولین کار نشستیم توی کافه‌ای، کاپوچینو و یک برش گنده کیک هویج لمباندم. از احوال همدیگر پرسیدیم. خواهرم گردنبندی را نشانم داد که ساعتی قبل از یک عتیقه‌فروشی خریده بود و می‌ترسید قیمتش را به پارتنرش بگوید. هماهنگ کردیم که گردنبند را من خریده‌ام. بعد هم پاشدیم به خرید پرداختیم. من می‌دانستم چه می‌خواهم. فروشگاهش را هم بلد بودم؛ یونیکلو. الآن مدتهاست از یونیکلو خرید می‌کنم. این بار هم همان پشت ویترینش شلوار مورد نظرم را دیدم. شلواری زمستانی با آستری از پتوی نازک. بعد از خریدنش هم رفتم توی توالت مرکز خرید تا با شلوار جین خودم عوضش کنم. عجب بوی کثافتی هم می‌داد توالتش. کف‌اش هم کمی خیس بود. بی‌شباهت به توالتهای بین‌راهی اتوبان قم نبود. کلی حواسم جمع بود که کثیف نشوم و پاچه‌ی شلوار گرمِ جدیدم به کف توالت نخورد و وسط این آکروباتیک بودم که از خودم پرسیدم حالا این چه کاری بود احمق؟ این سوالی‌ست که می‌توانم گسترشش بدهم به تمام شئونات زندگی‌ام. برگشتنه هم پدرم درآمد. به خاطر اعتصابات سراسری رانندگان اتوبوس و مترو. نصفش را با مترو رفتم و نصفش را با اوبر. اما عوضش ساق و ران پایم گرم بود. یعنی توی همان توالت که پاچه‌های شلوار را کشیدم بالا گرما را حس کردم. یونیکلو چیزی درباره‌ی تکنولوژی حرارتی ویژه‌ی این شلوار گفته بود. توی اوبر بود که یادم افتاد دئودرانت یادم رفت بخرم. زیربغلی. عق. کی به ذهنش رسید که به دئودرانت بگوید زیربغلی؟ 

در همان هتل، بغل فرودگاه استاوانگر، دو نفر دیگر هم بودند که قرار بود به کشتی بروند. یکی‌شان نماینده‌ی کارفرما که رئیس من هم می‌شد، همان جک. یکی هم راننده یا اوپراتور بیل مکانیکیِ کشتی. این یکی لهستانی بود. سه نفری توی لابی هتل نشسته بودیم و گپ می‌زدیم تا راننده بیاید دنبال‌مان. به موقع هم سر و کله‌اش پیدا شد. همان دوی بعد از ظهرِ مقرر. خانمی بود نروژی. نسبتا سالمند. آنیتا. راننده تاکسی بود و ماشینش هم یک بنز شاسی بلند. تا بحال سوار چنین ماشینی نشده بودم. جک را فرستادم جلو. خودم و راننده‌ی بیل نشستیم عقب. دهن راننده‌ی بیل بوی الکل می‌داد و تعجب هم نکردم. لندهوری لهستانی بود و روی انگشتهایش خالکوبی کرده بود Hard Life یا چیز مشابهی. هی هم می‌خواست با من سر صحبت را باز کند. دو ساعت راه داشتیم تا مقصدمان که کشتی بود. هر دویشان، هم جک و هم راننده‌ی بیل با آنیتا گرم گرفته بودند. وسطش هم چند تلفن زده شد. به فرودگاه. چون راننده‌ی بیل چمدانش نرسیده بود و خودش و آنیتا دوتایی مشغول پیگیری چمدان گمشده بودند. من هم سعی کردم وانمود کنم چمدان گمشده برایم مهم است. اما تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که این دیو لهستانی دهان بوگندویش را ببندد و من را از بازدم الکلی‌اش در فضای بسته‌ی بنز شاسی‌بلند معاف کند. 

داخل بنز هم مثل مابقی بنزهای جدید گل‌درشت بود. چراغ‌های نواری بنفش. نورهای زشت و نابجا. اما خب بهرحال بنز بود. نرم و مطمئن. دو دیفرانسیل. بر جاده‌ی یخ‌زده که می‌راندیم چندین بار بحث دو دیفرانسیل بودنِ ماشین پیش آمد و هربار آنیتا تایید می‌کرد که بله، ماشین دو دو دِف است. البته ماشین مال خودش نبود، او صرفاً راننده‌ی شرکت تاکسیرانی بود. ولی در کل از نروژی بودن و زندگی در نروژ رضایت داشت. می‌گفت سابق بر این وضع مردم نروژ زیادی خوب بوده. از لحاظ مادی. این با مشاهدات من هم جور درمی‌آمد. با جاده‌ی مهندسی‌سازی که در دل کوهستانی کم‌ارتفاع و زیبا پیچ می‌خورد. با خانه‌هایی که گله به گله در جاده می‌دیدم. همه چیز رنگ و بوی رفاه می‌داد. به غیر از دهانِ راننده‌ی بیل مکانیکی که بوی الکل می‌داد. خودِ راننده‌ی بیل مکانیکی هم از قضا ۱۸ سال در نروژ زندگی کرده بود. سالها قبل. حتی برای اثبات ادعایش با آنیتا چند جمله‌ای به نروژی رد و بدل کرد. من گردنم را چرخانده بودم و به زیبایی‌های بیرون خیره شده بودم. چون واقعا آنچه که بیرون پنجره‌ی ماشین از مقابل چشمانم تند می‌گذشت «خیره‌کننده» بود. دوست داشتم صدای آن سه نفر قطع می‌شد. یا اگر قطع هم نمی‌شد نیازی نمی‌بود من هم با خنده‌های هر از گاهی نشان دهم مطایبات را دنبال می‌کنم. اما نمی‌شد. برای همین نشد جاده و مناظر را درست و حسابی تماشا کنم. نشد دریاچه‌های یخ‌زده و کوههای نیمه‌برف‌پوش را خوب ببینم. دوست داشتم بپرسم این کوههای کوتوله «فیورد» هستند؟ یا این فیورد که این همه در کتابها خوانده‌ام چیز دیگریست؟ نشد بپرسم. وسط راه لهستانی شاشش گرفت. زدیم بغل و رفت شاشید و بعد سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم و خودم را راحت کردم. بعد هم چند پک به قلیون برقی‌ام زدم. این را هم پریروزش از همان مرکز خرید «دوبی‌مانند» خریده بودم و همزمان با خریدش سیگار را هم ترک کردم. در سن ۴۱ سالگی. اتفاقا بعد از قضای حاجت لهستانی، وقتی برگشتیم داخل گرمای بنزِ شاسی‌بلند با نورهای نواری بنفش رنگش، صحبت ترک سیگار هم شد. جک که پیرمردی بود اسکاتلندی هم سالها قبل سیگار را ترک کرده بود. اما اعتراف کرد که هنوز هوس می‌کند. آنیتا هم به همچنین. آنیتا گفت بازنشست که شود (تعجب کردم که چطور هنوز نشده؛ زن پیری بود) قصدش این است که در آسایشگاهی مقیم شود و شراب قرمز بنوشد و سیگار و حشیش بکشد. تصویر جالبی بود. رویایی خواستنی. 

بعد از دو-سه ساعت به لنگرگاه کشتی رسیدیم. لنگرگاه کنار یک معدن سنگ بود. بنز آنیتا هم ۲۰۰ متر آخر را که سنگلاخ بود نمی‌آمد و پیاده‌مان کرد. با آنیتا خداحافظی گردیم و از وسط گل و شل و قلوه‌سنگ‌ها با چمدان‌هایمان رفتیم سمت کشتی غول پیکر. زیر آسمانی خاکستری و دمِ غروب. از بغل دو تا کامیون زرد ولوو رد شدیم که به نوبت از معدن سنگ می‌بردند و پای کشتی خالی می‌کردند. بیل مکانیکی کشتی هم سنگ‌ها را بیل‌بیل برمی‌داشت و می‌ریخت داخل کشتی. کشتی غول‌پیکر خاکستری. در همین فضا مدام به خودم مرحبا می‌گفتم: عجب عقلی کردم که پوتین‌های چرمی «بال‌قرمزم» را پوشیدم. قبل از عزیمت هی فکر کردم اینها را بیاورم یا نه. آخر سر با ملاحظات سرما و گل و شلِ اروپای زمستانی آوردمشان. قطعا سه جفت کفش برای ۲-۳ هفته دریا زیاد بود: پوتین بال‌قرمز، کفش ایمنی پنجه‌فلزی، و یک جفت کتانی سبز نیوبالانس. سبز چمنی. قبل سفر هم خوب با فرچه و شامپو فرشِ محلول در آب‌داغ پنجه‌های کثیف کتانی‌ها را سابیدم و برق انداختم. لابد اگر کمتر درگیر این چیزها می‌شدم زیربغلی یادم نمی‌رفت. حتی در فرودگاه هم یادم رفت دئودرانت بخرم. شامپو سفری و خمیردندان و قرص قوام استخوان مخصوص آرتروزی‌ها را یادم بودها، اما این یک قلم جنس را یادم رفت. 

جلوی چشمم می‌دیدم که جک چطور این ۲۰۰ متر مسیر گل‌آلود را به سختی می‌رفت. انگار شَل می‌زد و با حمل چمدانش مشکل داشت. حمل که نه، از لای همان گل و شُل چمدان را کشید. من نه، من سامسونت عزیزم را بلند کردم که گلی نشود. لندهور لهستانی نمی‌دانم چه غلطی می‌کرد، چمدان هم که نداشت، عقب سرم بود و سیگار می‌کشید و راستش می‌دانستم با ورود به کشتی دیگر نمی‌بینمش و نیازی به ادامه‌ی مکالمه با او نیست. او می‌رفت سراغ بیل مکانیکی‌اش و من هم سراغ همین بساطی که دارم در دفترکارم. خواستم به جک کمک کنم برای چمدانش. گفتم به تخمم، و دوباره خودم را خاییدم بابت دئودرانت و البته امیدی داشتم که کشتی دکه‌ای داشته باشد و این‌جور ملزومات را بفروشد، چون عمدتا دارند، و جز این گفتم ته تهش این است که هر روز دوش می‌گیرم و البته می‌دانستم چنین کاری در سرمای همیشگی کشتی‌ها چقدر شکنجه است. مابقی ماجرای کشتی هم که مثل همیشه بود. اولش معارفه داشتیم و بعد جلسه‌ی آموزشی برای مسائل ایمنی کشتی. کل طول آموزش الکی کله تکان می‌دادم. آیا آدمها می‌فهمند که این سر تکان‌دادنها و این خنده‌های در زمان مقتضی همگی نمایشی و نسبتا خودکار است؟ برایم مهم نیست. برخوردم با ماموریت دریا اینجوری‌ست که برو انجامش بده و سعی کن به میزان لازم خایه‌های مافوقانت را بمالی و مودب باشی و همیشه لبخند بزنی و بی‌اصطکاک کار را تمام کنی و برگردی سر خانه و زندگی‌ات. مافوق‌هایم هم که گفتم جک بود اما فقط او نبود، یک پیرمرد چاق دیگر هم بود به نام دونالد که چند ساعت قبلِ ما به کشتی پیوسته بود. با او هم چاق‌سلامتی کردم. حرفهای این یکی را می‌فهمیدم چون برخلاف جک اهل اسکاتلند نبود. من لهجه‌ی اسکاتیش را نمی‌فهمم. متوجه شده‌ام غیر از اهالی ولایت خودشان، ولایت اسکاچلند، کس دیگری هم خوب نمی‌فهمد که چی می‌گویند. اما دونالد نه، او تر و تمیز و مفهوم حرف می‌زد. مثل جک شل هم نمی‌زد. اما جفت‌شان پیر بودند. خیلی پیر. یعنی بعدتر که صحبت شد فهمیدم بچه‌هایشان همسن و سال منند. اینها بماند. آنچه مهم است خود کشتی‌ست. خود کشتی راستش عالی بود. نوساز. متعلق به پیمانکاری اروپایی. بلژیکی. از قبل این پیمانکار دریایی را می‌شناختم. منظورم از قبل خیلی قبل است. مثلاً ۱۰ سال پیش، سال ۲۰۱۲، زمانی که کارمند تمام‌وقت بودم و نه مثل حالا فری‌لنس و مقاطعه‌کار. بهرحال این کشتی‌شان معرکه بود. کابینی که هم که به من دادند عالی بود. هم پنجره داشت و هم یک‌نفره بود و هم حمام و دستشویی‌اش تر و تمیز و مرتب بود. جز اینها دیدم روی تختم یک کیسه هم لوازم بهداشتی گذاشته‌اند، مسواک و خمیردندان و کرم و، یاللعجب، یک دئودرانت نیوه‌آ! این را که دیدم گفتم این سفر سفرِ من است و عجب مأموریتی شد و خلاصه مغزم رفت و روی طول‌موجی خوش جا خوش کرد. 

از مدیریت کشتی هم خوشم آمد. از کاپیتان بگیر تا مدیر اجرایی همگی جوان بودند. شاید ۳۰ ساله. امری عجیب. حتی یکی‌شان تازه از دانشگاه فارغ شده بود و یک‌راست آمده بود اینجا و سمتی گرفته بود. راستش اینقدر از این کشتی خوشم آمد که شروع کردم مزه‌مزه کردن این ایده که چی می‌شد من هم دائمی همین جا و برای همین شرکت معظم بلژیکی کار می‌کردم و از ایران و اخبار و اعدام و مابقی زیبایی‌های وطنم «به‌دور» می‌بودم. 

سالن غذاخوری کوچک بود. لفتش دادم تا دو پیرمرد مافوقم شامشان را بخورند و تمام شود و بعد من بروم غذا بخورم. اما وقتی رفتم دیدم‌شان که پشت میزی نشسته‌اند و با بشقاب‌های خالی و کثیف، مشغول گپ زدن. یکی‌شان علامت داد و من با سینه‌مرغ و چند تکه سیب‌زمینی پخته و سالاد در بشقابم رفتم پیش‌شان. هنوز نصف مرغ را نخورده بودم که دونالد متوجه شد «ایرانی‌ام» و علی‌رغم میلم مباحثات مربوطه شروع شد. بی‌انصافی نکنم، چیزهای جالبی می‌گفت. چطور؟ چون اوایل انقلاب که هنوز اینقدر پیر و چاق نشده بود سفری چند هفته‌ای به ایران داشته و داشت خاطراتش از آن سفر را می‌گفت و اسمهایی که از آن سفرِ قدیمی‌اش می‌گفت همگی اسمهایی ترسناک و تاریخی بودند. حتی کلکالی را هم دیده بود که فهمیدم منظورش خلخالی‌ست، و همچنین پسر امام، و همچنین علیرضا نوبری. پرسیدم برای چه رفته بود ایران که گفت می‌خواستند برنامه‌ای تلویزیونی بسازند. قرار بوده حضرت امام در جماران با شاه مخلوع در پاناما (؟) بطور زنده و تلویزیونی مناظره کنند. اصلاً سر همین فرزند امام را دیده بود که بهشان جواب سربالای حضرت امام را منتقل کرد. اینها را که می‌گفت من مرغ سفتم را با کاردی کند می‌بریدم؛ عجب خریتی کردم، کاش به جای مرغ ماکارونی کشیده بودم. 

۲-یکشنبه

دیشب با کلاه و لباس کامل خوابیدم. در کشتی همیشه سردم است. ربطی ندارد که زمستان باشد یا تابستان، من همیشه در کشتی سردم است. دلیلش هم سیستم تهویه‌ی کشتی‌ست. تنظیم درجه‌اش بصورت کلی‌ست و دست ما نفرات نیست. یعنی من امکان تنظیم دمای کابینم را ندارم. خارجی‌ها هم گرمایی هستند و لذا انگار دمای مناسب‌شان چند درجه‌ای از ما بیابانگردها پایین‌تر است. این تنها دلیل نیست. ماها به نوعی کادر دفتری کشتی هستیم. اما اکثر کابین‌ها ساکنانش کارگرانی‌اند که کارهای یدی می‌کنند. مثل همان لندهور لهستانی که راننده‌ی بیل مکانیکی بود. اینها سوخت و ساز بدنشان متفاوت از ماست، مایی که از شدت کم‌تحرکی به انواع بیماری‌های حرکتی و استخوانی مبتلاییم و حالا نگویم ما، خودِ علیلم را بگویم. 

بعدِ جلسه‌ی صبحگاهی که جلسه‌ی جمع و جوری هم بود فلاسکم را پر کردم و یک دمنوش کیسه‌ای بابونه محصول سحرخیز درش خیساندم و با یک شیرینی و البته قرص گنده‌ی مکمل برای آرتروزم شد صبحانه‌ام. تا طرفهای ۱۰ صبح هم هوا تاریک بود. از آن طرف هم زود شب می‌شود. بیرون باران می‌بارد و گاهی به معدن نگاهی می‌اندازم. دوتا کامیون زرد رنگ ولوو که خیلی خوشگل و اسباب‌بازی‌طور هستند کماکان مرتب از مسیر مارپیچ روی تپه‌ی مقابلم بالا و پایین می‌روند و سنگ تخلیه می‌کنند پای کشتی و کماکان، راننده‌ی بیل مکانیکی لهستانی یا نفر جایگزینش (یکی‌شان شیفت شب کار می‌کند و دیگری شیفت روز) سنگ‌ها را بیل‌بیل می‌ریزند داخل کشتی. کاری کند و تکراری و من هم البته بدم نمی‌آید با فلاسکم و دمنوشم و قلیون برقی‌ام که دودش بوی میوه‌های استوایی می‌دهد بنشینم و این منظره را تماشا کنم. راستش تلاش کردم عکس هم بگیرم. یا حتی ویدیو. چیز بدردبخوری ازش درنیامد. فقط چندتایی عکس و ویدیو فرستادم برای خواهرزاده‌ی نوجوانم که نمی‌دانم چرا تیز کرده «مهندسی» بخواند و زیر عکسهای ارسالی هم نوشتم «مهندسی»، باشد که این تصاویر سرد و خاکستری منصرفش کند. 

قبل ناهار هم سری به اتاق فرمان کشتی زدم. تقاضای چند مدرک و مستند و گزارش کردم. بعد از ظهر هم بارگیری سنگ‌ها تمام شد.  پنج هزار تُن سنگ. اما دریا طوفانی‌ست و لذا عزیمت‌مان به بعد موکول شده. به آرام‌تر شدن دریا. شاید فردا. شاید دیرتر. بهرحال لنگرگاه در حوضچه‌ی آرامش است و آبراهه‌ی باریکی، تنها کمی عریض‌تر از عرض کشتی‌مان، ما را به آبهای آزاد وصل می‌کند و گذر از این آبراهه‌ی باریک در این دریای نسبتا مواج خطرناک است. یکی‌شان اینها را به من می‌گفت و من هم سر تکان می‌دادم و آخرش جفتی باری دیگر بر انجام ایمن و اصولی کارها تایید کردیم. اما بهرحال در آينده‌ی نزدیک از این لنگرگاه‌مان راهی »موقعیت« می‌شویم، می‌رویم سمت آن سکوی دریایی کذایی، همانی که دمِ پایه‌هایش گود رفته، می‌رویم تا این سنگهایی که بار زده‌ایم را بریزیم دور پایه‌های سکو. یک روز و نیم توی راه خواهیم بود و من عاشق این زمان‌های «ترانزیت» هستم. چرا؟ چون هیچ کاری نباید بکنم. باید فقط بتمرگم توی دفترکارم تا برسیم به مقصد و دوباره کارم شروع شود. شغل شریف بازرسی. 

۳-سه‌شنبه

دیشب افتضاح بود. خوابم نمی‌برد. تقصیر خودم بود. همه‌ی روز گوشی دستم بود با کله‌ی قوز. شبش کل سمت راستم منقبض شده بود و خوابم نمی‌برد. خودم هم پکر بودم. بیکاری روز باعث این پکری شده بود. کتاب هم نمی‌خوانم. قبل از خواب سعی کردم فیلم ببینم. توی تلویزیونی که جلوی تختخوابم به دیوار کابین نصب شده. زدم جیمز باند. اسکای فال. منتها از ترس اینکه مزاحم کابین بغلی باشم صدا را کم کرده بودم و هیچی نمی‌شنیدم. امروز صبح هم که پاشدم اوضاعم بهتر نبود. جوش پای چشمم گنده‌تر و ملتهب‌تر شده. خداخدا می‌کنم عفونت نباشد. واقعا دیگر جا برای یک بیماری جدید آن‌هم بیماری پوستی ندارم. توی آینه دیدم موهایم هم لخت شده. چون شبها با کلاه می‌خوابم و بیشتر روز هم از سرما کلاه سرم است. جلسه‌ی صبحگاهی هم تند و سرعتی گذشت. هنوز راه نیفتاده‌ایم. هنوز هوا برای عبور از آبراهه‌ی تنگ مساعد نیست. می‌فهمم عوامل کشتی عجله دارند که زودتر برویم کار را تمام کنیم و از آن‌طرف عوامل کارفرما—جک و دونالد—که روزانه دستمزد می‌گیرند مطلقا عجله‌ای ندارند. من چی؟ نمی‌دانم، مدتهاست در زندگی جایی که بخواهم به آن برسم ندارم. چیزی خوشحالم نمی‌کند و یادم هم نیست آخرین بار کی خوشحال بوده‌ام و این ربطی به کشتی هم ندارد. 

جک مطابق معمولش امروز هم سر جلسه نمک می‌ریخت و فهمیدم من در نفهمیدن لهجه‌اش تنها نیستم و عوامل کشتی زورزورکی به این پیرمرد کچل اسکاتلندی و بذله‌هایش می‌خندند. جز این یادم افتاد پریشب سر شام گفته بود سه بار ازدواج کرده و ۵-۶ بچه دارد و کلی نوه که تعداد دقیق‌شان را نمی‌داند. و اینکه یکی از پسرانش معتاد بود و خودکشی کرده. موقع گفتن اعتیاد انگشتش را مثل سرنگ در ساعدش فرو کرد و موقع گفتن خودکشی دو دستش را دور گردنش حلقه کرد و بعد اضافه کرد خودش را دار زده و نه من و نه آن یکی پیرمرد—دونالد—نمی‌دانستیم چی باید بگوییم، ولی خودِ دیوید بشاش بود انگار نه انگار چیزی گفته. تازه، سالگرد مرگ فرزندِ عملی‌اش هم نزدیک بود، گویا مراسم حلق‌آویز کردن در کریسمسی رخ داده و حالا چند روز داریم تا کریسمس؟ چهار پنج روز. 

۴-چهارشنبه

دیروز ۱۱ صبح راه افتادیم. بادبانها را کشیدیم. خروج از آن لنگرگاه نروژ هم مکافاتی بود. یعنی خروج از آن آبراهه‌ی باریک مکافاتی بود. کشتی گنده‌ی ما خیلی آهسته و خیلی تیر و مویی رد شد. دو طرف آبراهه صخره‌های سنگی قد کشیده بود. بعد هم که از لنگرگاه خارج شدیم و وارد آبهای آزاد شدیم تکانهای کشتی شروع شد و سرگیجه و سردرد من هم ایضا. سریع دوتا قرص دریازدگی خوردم و دراز کشیدم و خوابیدم. تاثیر قرصها بود، اینها آدم را منگ و خوابالود می‌کنند. برای همین دوتا جلسه را هم از دست دادم. مابقی نفرات انگار نه انگار که کشتی اینقدر تکان می‌خورد و دریا اینقدر ناآرام است. عین خیالشان نبود و مثل سابق به کارهایشان می‌پرداختند. اما گمانم از قیافه‌ام فهمیدند من رو به راه نیستم. تازه امروز صبح کمی بهتر شدم. به جلسه‌ی امروز صبح رسیدم. توی همان جلسه فهمیدم که علاوه بر دریای ناآرام، علت دیگری که کشتی مثل گهواره‌ی مرگ تاب می‌خورد این بود که داشتیم با سرعت تمام پیش می‌رفتیم. طبیعی‌ست؛ چون پیمانکار می‌خواهد زودتر برسد و زودتر کار را تمام کند. منفعتش در سرعت است. با مِس‌مِس کردن که نمی‌شد این شرکتی که حالا شده. اما طرفهای ظهر، یعنی همین الآن، کمی پایشان را از روی گاز برداشتند. چرا؟ چون خبردار شدیم در محل سکو هوا بد است و جز این کشتی دیگری هم آنجا مشغول کار است و کارش به ما اولویت دارد و لذا زودتر رسیدن‌مان فایده‌ی چندانی ندارد، باید برویم اطراف سکو بپلکیم تا کار آن کشتیِ ارجح—که در جلسه فهمیدم نارنجی رنگ است—تا جمعه طول می‌کشد. بعدش هم گزارش هواشناسی می‌گوید هوا بد خواهد بود و اینطور که به نظر می‌رسد کار به این زودی‌ها نه شروع خواهد شد و نه تمام. بخشی از عجله‌شان هم بابت این بود که شاید کریسمس بتوانند برگردند خانه. نمی‌شود. حتی بعید است به سال نو هم برسند. یکی از پیرمردها ازم پرسید ما کریسمس را جشن می‌گیریم یا نه. خمیازه. دوباره توضیح اینکه نه مال ما «نوروز» است. روز اول بهار. بلاه بلاه بلاه. الان هم از پنجره‌ی کشتی دیدم بیرون آفتاب است و سرعت‌مان هم که کند است پس عوض اینکه قایمکی در دفترم قلیون برقی دود کنم پاشدم و رفتم بیرون «هوای تازه» و سرد بخورم. چقدر هم کفِ سفید امواج که از بغل و زیر بدنه‌ی کشتی‌مان می‌پاشید قشنگ بود. ذوق کردم. حتی فیلم هم گرفتم. کلی فیلم دارم از پاشش امواج کف‌آلود، از سفرهای مختلفم، اما تا حالا هیچ‌کدام را تماشا نکرده‌ام. 

خلاصه اینکه دیروزِ جهنمی تمام شد و امروز به نظر همه چیز بهتر است. شاید همت کنم و این چند صفحه‌ی باقیمانده از بووار و پکوشه‌ی فلوبر را تمام کنم. 

۵-پنجشنبه

تقصیر این قرصهای دریازدگی بود که اینطور خوابم سنگین شد. دیر از خواب پاشدم. به دو رفتم دفترِ دو پیرمردِ مافوقم و توضیح دادم که چرا به جلسه‌ی صبح نرسیدم. گفتند خبری نبود. واقعا هم نیست. رسیده‌ایم پایِ سکو اما چون کشتی دیگری آنجا مشغول کاری‌ست مهمتر از کار ما، ما اصطلاحاً رفته‌ایم به استندبای. 

حالا بیشتر به لهجه‌ی جک عادت کرده‌ام. فازش را گرفته‌ام. از خاطراتش در اقصی نقاط دنیا تعریف می‌کند. برای ناهار هم آمد سراغم. ناهار استیک سفتی بود و جک خوب نخورد. یحتمل به خاطر ضعف دندان و آرواره‌هایش. خودش هم چند باری اشاره کرده نمی‌داند چرا هنوز می‌آید و کارِ دریا می‌کند. آن هم شب کریسمس. نیاز مالی که ندارد. دونالد هم نیاز ندارد. تنها گویا منم که نیازمندم. و مابقی خدمه‌ی کشتی. مثلا همان راننده‌ی بیل مکانیکی. خبردار شدم مرد شریفی‌ست. هنوز چمدانش نرسیده و او «زیاد» نق نزده. این را کاپیتان گفت. 

دیدم سرمان خلوت است یک جلسه‌ی آنلاین هم پیلاتس گذاشتم. بدبختی جیم کشتی هم شلوغ بود. چهار نفر آدم توی یه وجب جا. آن سه تا هم همگی اهل وزنه‌های سنگین و من با ایرپاد و کش و توپ و این‌جور ادوات »بچه‌گانه« لای آنها. ترکیب ناجوری بود. هی به خودم نهیب زدم که هر کی به نوعی و حالا من هم این‌طوری هستم، مردی لاق‌لاقو با انواع و اقسام مرض و آرتروز و دیسک و بیماری‌های دیگر. آخرش هم به همرزمانم که وزنه می‌زدند و عرق می‌ریختند بیلاخ نشان دادم که یعنی آره، ما با هم رفیقیم. دارم سعی می‌کنم راحت‌تر بگیرم. همه چیز را. کلاس آنلاینم هم انصافا مفید بود. هر بار از فایده‌اش تعجب می‌کنم. نمی‌دانم چرا خودم، بی‌مربی، همین حرکات را می‌زنم انگار نه انگار اما زیر نظر مربی‌ام خیلی موثر است و بعد کلاس اقلا چند ساعتی سبکم و انقباض‌های لعنتی‌ام شل می‌کنند و امید به زندگی‌ام صد برابر می‌شود و اصلاً خیالاتم راه می‌افتد و فکرم هزار جا می‌رود و هزار کار نکرده می‌خواهم بکنم و انگار نه انگار که هموان موجود خموده‌ی روز قبلم که فقط می‌خواهد زودتر بمیرد. اینکه به مرور آدمْ درستیِ تک‌تکِ جملات حکیمانه‌ی کهنه را می‌فهمد هم به نوبه‌ی خودش مایوس‌کننده است. مثلا همین اهمیت سلامتی. تا وقتی داریش نمی‌فهمی چه گنجی داری. بیماری مزمن، درد بی‌درمان که از راه برسد تازه آدم می‌فهمید گلایه‌های سالخوردگان از چیست. انگار کل زندگی پیمودن مسیری باشد که قبلی‌ها قبلاً پیموده‌اند و نکات مهم مسیر و منازل را هم به دقت شرح داد‌ه‌اند. اما کو گوش شنوا. اه، بس است این پیرمردبازی.

قبل سفر که فرصت شد خواهرم را در مرکزخرید «دوبی‌مانند» دیدم، برادرم را هم دیدم. گفت گیاهخوار شده‌اند. تعجب کردم. چون برادرم از اینهایی بود که از غذا و علی‌الخصوص کباب و گوشت و اینها لذت می‌برد. لذت زیاد. سالها پیش را یادم است که پدر و مادرم می‌رفتند مشهد و برگشتنه یک پرس چلو ماهیچه از معین درباری می‌گرفتند برای برادرم و می‌آوردند تهران. یعنی این‌قدر ذوق گوشت و ماهیچه داشت. آدمیزاد است دیگر. بعد یاد خودم هم افتادم وقتی که کانادا دانشجو بودم. آن سالهای مغموم. آن سالها زنم خیلی غذایی نبود و خلاصه اینکه ما دو تا هم یکی-دو سالی گیاهخوار شدیم. گرچه گاهی دریایی‌جات می‌خوردیم. اواخر کانادا مصادف بود با اواخر داستانِ ما، و زنم رفته بود تورنتو و من مانده بودم هلیفکس و داشتم خانه را تخلیه می‌کردم و اسباب زندگی دانشجویی‌مان را می‌فروختم. همان هفته‌ها، که تنها بودم و یک حال روحانی‌ای هم داشتم، دیگر نمی‌دانستم هنوز گیاهخوارم یا نه، و بعد یک شب از اغذیه‌فروشی سر کوچه که مدل آمریکایی گوشت باربکیو شده می‌فروخت—برای اولین بار طی آن چند سال—غذا گرفتم. یک ظرف گنده پر از گوشت و سیب‌زمینی سرخ‌کرده بهم داد و من مثل حیوانی وحشی همه را هُلف‌هُلف خوردم و بعدِ قلپِ آخر کوکا هم یک آروغ بلند زدم در خانه‌ی نیمه‌خالی که به‌زودی باید تحویل می‌دادم. گمانم ازدواج ما همان جا تمام شد، بعد از همان آروغ، گرچه شاید امورات اداری‌اش کمی بعدا انجام شد. اما حالا که این‌همه سال گذشته فکر کنم اختتامیه‌اش همان شب بود. بعد هم پاشدم چند تا عکس و پوستری که به دیوار مانده بود را کندم. اینها را هم خوب یادم است: نیل یانگ با گیتار آکوستیکِ مارتین در کنسرت ۱۹۷۱ مَسی هالِ تورنتو، وودی آلن با عینک قاب کائوچوی ضخیم، عکسی از لیام گالاگر در کنسرتِ ۱۹۹۵ نِب‌وُرثِ انگلیس، و پوستری گنده از آلبوم «اوکی کامپیوترِ» ریدیوهد. استاد راهنمایم را هم خوب یادم مانده. گاهی اوقات آخرین روز کاریِ هفته با چند تا از بچه‌های پی‌اچ‌دی که همگی شاگردان خودش بودیم می‌رفتیم پابِ نزدیک دانشگاه آبجو می‌خوردیم. معمولا هم یکی-دو دورِ اول را استاد راهنمای‌مان حساب می‌کرد. سبیل‌های نیچه‌ای داشت. و می‌گفت سی سال است از ایران آمده و یک بار هم برنگشته و حتی وقتی پدرش هم مرد برنگشت. (من اما با خودم عهد کرده‌ام هر کجای دنیا که باشم، وسط دریا یا هرجای دیگر، پدرم که مرد پاشم بروم دو بیل خاک رویش بریزم. این حداقل کاری‌ست که برای خودم مقرر کرده‌ام. اگر بهتر زندگی‌ام را مدیریت کنم که دوست دارم روزها یا هفته‌ها یا حتی ماهها و سالهای آخرش را هم کنارش باشم—اشتباه نکنم یونگ جایی از رسومات قبیله‌ای بدوی می‌گوید که پسر بزرگ همیشه بر بالین پدر محتضر حاضر می‌شود تا آن آخرین نفسِ پدر را فرو بدهد؛ چیزی شبیه دوی امدادی.) بعد یک بار در همان آبجوخوری‌های آخر هفته استاد راهنمای تارکِ وطن‌مان گفت جوان که بوده و فقیر بوده پولهایش را جمع می‌کند و شبی سور و ساتی برای خودش تدارک می‌بیند و یک مرغ بریان درسته می‌خرد و چندین قوطی آبجو و پینک فلوید هم گذاشته بوده با صدای تا ته و بعد با دست عین حیوان می‌افتد به جان پرنده‌ی بریان و گاز گاز ازش می‌خورد و لابلایش آبجو سر می‌کشد. و همان سال‌هایی که والدینم از مشهد برای برادر نوجوانم چلو ماهیچه‌ی معین درباری می‌آوردند، در یکی از برهه‌های آشتی‌مان، برادرم بهم اعتراف کرد که ایده‌آل‌ترین شکل خوردن غذا برایش در تنهایی‌ست، بدون حضور کسی، اینجوری با خیال راحت و فراغ خاطر می‌افتد به جان غذا. من آن روزها حرف برادر نوجوانم را نفهمیدم. اما این روزها رگه‌ای از حقانیت درش می‌بینم. و حالا که فکرش را می‌کنم در همان سالهای برفی کانادا بود که من اولین بار در زندگی علف کشیدم و با آن جماعتی که با هم گه‌گداری آن خلاف عظیم را مرتکب می‌شدیم، پینک فلوید می‌گذاشتیم. طبعا «اکوز». طبعا بعد از کمی گشت و گذار در یوتیوب رسیده بودیم به اجرای پینک فلوید در «پُمپئی» و دیگر فکر می‌کردیم کون دنیا را پاره کرده‌ایم از شدت باحال بودن و خفن بودن. یک بار هم یکی از نفراتِ گعده‌مان وسط همین مناسک بعد از پک سوم یا چهارم تپش قلب گرفت و بعد از کلی بحث و بررسی آخر سر مجبور شدیم زنگ بزنیم به اورژانس کانادا که بیاید این دوست اووردوز کرده‌مان را نجات بدهد، چون بحث مرگ و زندگی بود و اگر چیزی جز این بود خطر نمی‌کردیم و به اورژانس زنگ نمی‌زدیم چون با این کار ویزاهای دانشجویی محقر خودمان را هم در خطر می‌دیدیم اما خب با ملاحظات مرام و رفاقت و این حرفها پذیرفتیم که ممکن است به خاطر مواد توسط پلیس کانادا دستگیر شویم اما عوضش دوستِ اووردوز کرده‌مان نجات یابد. دوست کذایی که نمرد، زنده است و لابد سُر و مُر گنده در یکی از ولایات کانادا به سر می‌برد، خبر ندارم. ما هم دیپورت نشدیم. اما جز این یادم است همان دوران یک شال گردن خیلی دراز هم «اچ اند ام» خریده بودم که به نظرم تهِ باحالی و تهِ خوشتیپی بود—همیشه سرمایی بوده‌ام—و همان شب که دوستمان تپش قلب گرفته بود من هی شال گردن بوگندویم را می‌پیچیدم دور گردنش—از شدت محبت—و طفلکی هی پسش می‌زد، با همان تپش قلب بالا هی پسش می‌زد. 

۶-جمعه

روزی طولانی بود. همه‌ش لنگ در هوا. کشتی ما نزدیکی سکو بود و مترصد بودیم کی نوبت ما می‌شود که به اصطلاح وارد حریم ۵۰۰ متری سکو بشویم. نشد طبق معمول وسط روز غیب شوم و چرتی بزنم. عوضش دو بار رفتم جیم کشتی و هربار نیم ساعت الیپتیکال زدم. پارسال داشتیم با برادرم در پارک همپستد راه می‌رفتیم و از در و دیوار و گذشته و آينده حرف می‌زدیم و چت بودیم و داشتیم می‌رفتیم سر آن تپه‌ای که کشف کرده بودم و از آنجا کل لندن زیر پای‌مان بود و حالا چندان هم تشنه و گشنه‌ی آن چشم‌انداز توریستی نبودیم و بیشتر می‌خواستیم آنجا هم دو پک دیگر به افیون‌مان بزنیم و راستش خوب خاطرم نیست چه‌ها می‌گفتیم، اما یادم است صحبت پادردمان شد—جفتمان درد مشابهی داریم—و برادرم گفت «تردمیل فضایی» خیلی مفید است و من تنها چند ثانیه طول کشید بفهمم چی می‌گوید، همان الیپتیکال را می‌گفت.

طرفهای آخر شب بود که موفق شدیم وارد حریم ۵۰۰ متری سکو شویم. من هم در بریج مستقر شدم که موقع مقتضی گواهینامه را امضا کنم. اما خب هی دیر شد و دیرتر شد و خوابم گرفت، یک قهوه و توییکس هم خوردم، آخر سر دیدیم انگار کل شب باید بیدار باشیم و خودشان لابد دلشان به حال ریخت نزارم سوخت و گفتند برو بخواب هر وقت موعدش شد بیدارت می‌کنیم. بیدارم نکردند. چون هوا بد شد و موعدش نشد. یعنی کار را شروع نکردند. جز اینها دیروز چندتا از نامه‌های جوانی فلوبر را خواندم و این تکه را بدم نیامد، ترجمه کردم: 

از وقتی اعتراف کردیم عاشق یک‌دیگریم برایت سوال بوده چرا کلمات «تا ابد» را اضافه نکردم. چرا؟ چون همیشه آینده پیش چشمم است. نشده بچه‌ای ببینم و فکر نکنم روزی پیر می‌شود، نشده گهواره‌ای ببینم و یاد گوری نیفتم. با دیدن زنی لخت به اسکلتش فکر می‌کنم. به همین روال، مناظر خوشایند غمگینم می‌کنند و مناظر غم‌بار تنها مختصر اثری برم دارند. این‌قدر درون خودم می‌گریم که توانی برای ریختن اشک‌های واقعی ندارم؛ بعید نیست چیزی که در کتابی خوانده‌ام بیش از مصیبتی در دنیای واقعی متاثرم کند. وقتی خانواده‌ای داشتم مدام آرزو می‌کردم کاش بی‌کس و کار بودم، آزاد و رها، مختار به زندگی در چین یا میان قبایل بدوی. حالا که خانواده‌ای ندارم آرزویش را دارم و به در و دیوار دور و برم می‌آویزم که هنوز سایه‌ای از خانواده‌ام بر آنها نقش بسته. 

البته همین مرد دانا دو-سه خط جلوتر می‌نویسد «من بیمارم و بیماری‌ام تویی». 

۷-شنبه

کل روز استندبای بودیم. کشتی دیگری بغل سکو مشغول حفاری‌ست. ما از فاصله‌ی ۵۰۰ متری آنها را می‌دیدیم. برای شب هم شام ویژه دادند. به خاطر کریسمس. انواع و اقسام دریایی‌جات و خوک و دیگر چارپایان بریان. به در و دیوار و سقفِ کوتاه سلف هم آذین‌های مخصوص بسته بودند. روبان و ریسه و بادکنک. من با لابستر و شاه‌میگو و صدف خودم را خفه کردم. آبجوی اسلامی هم دادند. هاینکن صفر درصد. دوبار هم غذا کشیدم که از نگاه تیزبین اربابانم دور نماند و مزاحی کردند. خودشان دوتا، دونالد و جک، دریایی نخوردند. تعجب نکردم. تهِ تهش ذائقه‌ی انگلیسی‌جماعت پست است. جز اینها خبر دیگری نبود. فلوبر در جایی دیگر می‌گوید «از خواندن جملات خودم حوصله‌ام سر می‌رود و اگر آنچه نوشته‌ام را دور نمی‌ریزم صرفاً برای این است که دوست دارم میان خاطراتم باشم—تقریباً شبیه همین که از لباس‌های کهنه‌ام دل نمی‌کنم.» وضعیت من و این وراجی‌های دریایی هم چنین چیزی‌ست. 

۸-یکشنبه

اما در قبال خوبی‌های زندگی که تا حالا بخت تجربه‌شان را داشته‌ام، احساسم شبیه احساس اعراب است که—هنوز که هنوز است—سالی یک روز رو به غرناطه (گرانادا) می‌کنند در سوگ و رثای آن سرزمین زیبایی که دیگر مسکن‌شان نیست.

این هم مال فلوبر است. لابلای نامه‌هایش. گفتن ندارد که وضعیت من هم همین است. با این تفاوت که عوض سالی یک‌بار، هفته‌ای چند بار رو به رویاهای ازدست‌رفته می‌کنم و پرصدا نفس از دماغم بیرون می‌دهم.

۹-پنجشنبه

این چند روز چیزی ننوشتم. خبری هم نبود. و جز این ملول بودم و افسرده. هوا بد بود و علی‌رغم گنده بودن کشتی‌مان نمی‌دانم چرا این‌قدر بد و ناجور تکان می‌خوردیم. شانس آوردم یک ورق گنده سیناریزین همراهم بود و با روزی دو-سه تا قرص دوام آوردم. این‌طور که می‌فهمم بقیه چنین مشکلی ندارند. یعنی آنهایی که مثل من مشکل مایع گوش میانی دارند لابد عقل‌شان کار کرده و شغل دیگری انتخاب کرده‌اند و روزی‌شان را از وسط دریا تامین نمی‌کنند. جز دریازدگی، کمردرد و پادردم هم عود کرده. روحیه‌ام پایین است. امروز سیزدهمین روز سفر است و گاهی که به گربه‌ام فکر می‌کنم خودم را بیشتر لای لحاف سردم می‌پیچم تا زودتر خوابم ببرد. قرص‌ها اوایلش خیلی هم خواب‌آور بودند. ولی حالا دیگر نه. اما فکر کردن به آنچه پشت سرم جا گذاشته‌ام هنوز مچاله‌ام می‌کند. 

کماکان از لهجه‌ی جک حالم به هم می‌خورد. خیلی هم دلش می‌خواهد حرف بزند و نمک بریزد و هی به زور بایستی بخندم و نمی‌فهمم چرا همین خنده‌ی زور زورکی این‌همه سختم است. تحمل مردم سختم است. تحمل این تیپ از عوام سختتر. تحمل این تیپ از عوامی که اربابت هم هستند و باید بهشان لبخند بزنی هم که دیگر محال است. بامزه اینکه که گویا از من خوشش آمده و ازم خواست رزومه بدهم. من هم دادم. می‌دانم فایده‌ای ندارد. یعنی خودم هم دنبال فایده‌ای نیستم. خودم هم دنبال پیشرفت نیستم. دلیل خوش‌آمدنش هم تبحرم در شغلم نبود—شغل ما تبحر چندانی نمی‌خواهد—بلکه در نظرش من جادوگر امورات کامپیوتری‌ام. پیر است و کار کردن با مک‌بوکش را بلد نیست روزهای اول نمی‌توانست به اینترنت وصل شود تا بالاخره یک روز من رفتم سراغ مک‌بوکش و ماجرا حل شد. من هم در این چیزها نادانم اما جهل هم مثل همه چیز سلسله مراتبی دارد و جک از من هم جاهل‌تر و خرفت‌تر است. ذوق کرد از تردستی‌ام. سر همان شد که گفت رزومه‌ات را بفرست. رویم نشد بگویم از کار روی کشتی عقم می‌نشیند—استعاری و غیراستعاری؛ بد نبود ورق گنده‌ی سیناریزین که نصفش را خالی کرده بودم نشانش بدهم. 

کار خودمان هم خوب پیش نرفته. منظورم همان ریختن سنگهاست در چاله‌های آبشسته‌ی کنار پایه‌های سکو. از پنج هزار تُن سنگی که مقرر بود نصب کنیم یک سومش را انجام داده‌ایم. از بس که هوا بد است و مجاز به کار نیستیم و اصطلاحاً استندبای هستیم. اما با این حال جلسات صبح کماکان پابرجاست. یکی هشت و نیم صبح و یکی ده صبح. من به زور هشت از رختخواب پا می‌شوم. ژولیده و چرب و ریشو. همه‌شان فهمیده‌اند که چه‌جور نیروی کاری هستم. منتها خوبی‌اش این است کسی هم چیز زیادی نمی‌تواند بگوید. به جز آن دو کله‌پوک، جک و دونالد، که البته با آنها هم روابط حسنه‌ای دارم. هر روز بالاجبار ناهار و حتی گاهی شام را با هم می‌خوریم. من که به صبحانه‌ها نمی‌رسم وگرنه بدان آن را هم باید با هم می‌خوردیم و هی باید به بذله‌های جک که نمی‌فهمیدم می‌خندیدم.

چیزهای دیگری هم از جک فهمیده‌ام. اینکه مک‌بوکش «پشت ویترینی» بوده و ارزانتر خریده و لذا بدون شارژر کار نمی‌کند. مدام بایستی توی شارژ باشد. امان از این گدا گشنه‌ها. نمی‌دانم پیرمرد چلاق خسیس پولها را چه‌کار می‌کند. مدام به این فکر می‌کنم من اگر جای این دو کله‌پوک بودم امکان نداشت با ۷۰-۸۰ سال سن پاشوم و بیایم دریا، آن هم کریسمس، آن هم وسط طوفانهای معروف دریای شمال در دسامبر. گمانم قضیه نیاز مالی نیست، رفع ملالِ زندگی‌ست. 

آن یکی، منظورم دونالد است، همانی که اوایل انقلاب ایران بوده و کلکالی و کُطب‌زاده و مانتظری را دیده، او قرار است بعد از این ماموریت، فوریه، با «دوست‌دخترش» برود کاراييب. می‌روند قایق اجاره می‌کنند. «یات»، یا به‌قول رولکس‌فروشهای میدان محسنی «یاخت». پرسیدم چرا یک یات نمی‌خری که گفت اجاره ارزانتر تمام می‌شود. در همه‌ی این خرده‌رفتارهای قوم برترِ بریتانیایی برای منِ کله‌سیاه درسهایی هست، درسهایی در مدیریت مخارج. فلوبر هم از بی‌پولی گه‌گداری می‌نالد. وسط نامه‌هایش از مصر برای ننه‌اش، ناله می‌زند که دوست دارد «پرشیا» را هم ببیند اما امان از پول! پول! و بعد وقتی فلوبر از سفر دوساله‌اش به مصر برگشت فرانسه چه کار کرد؟ هیچی، رابطه‌ای کهنه با یکی از زیدهای سابقش را «از سر» گرفت و مهمتر از این، نشست سر جایش و مادام بوواری را نوشت. چهار سال و نیم. برنامه‌ی من بعد از تمام شدن دریا چیست؟ احتمالا چندین ماه می‌خواهم به این فکر کنم که باید کجا زندگی کنم و اینقدر به نتیجه نمی‌رسم تا ماموریت بعدی و دریای بعدی و ملال بعدی سر می‌رسد و دوباره روز از نو روزی از نو. 

راستی، صحبت دانشگاه شد و دونالد جویا شد، گفتم ایران خوانده‌ام و کانادا و دانشگاه کانادایم را یحتمل نشناسی. اما می‌شناخت. چطور؟ چون خودش هم بعد از لیسانسِ فیزیک، علاف بوده و رفته کانادا و یک فوق‌لیسانس از «وسترن اونتاریو» گرفته، آن هم چی؟ فلسفه‌ی علم. خیلی تعجب کردم. دونالد از آن اسکاچلندی آدم جالبتر و متمدن‌تریست. مشخصا از طبقه‌ی دیگری‌ست و این را از حرف زدنش هم می‌شود فهمید. خلاصه اینکه چندین شغل عوض کرده. مدت زیادی در تلویزیون بوده. اصلا آن ماجرای دیدار از ایران مربوط به همین دوران تلویزیونش می‌شد. این شغلِ دریا هم به قول خودش شغل دوران پیری و کوری‌اش است. در کل موجود باصفایی‌ست و تنها رذیلتش پرخوریست. درست است که روز کریسمس لب به دریایی‌جات نزد، اما مابقی چیزها را خوب می‌خورد. مثل همه‌ی انگلیسی‌ها هم عاشق شیرینی‌ست و از دسر بعد غذایش امکان ندارد چشمپوشی کند. دیده‌ام چطور «کاسترد» را ول می‌دهد روی کیک اسفنجی‌اش و اینقدر با ولع می‌خورد که راستش من هم—گمانم بعد از ۳۰ سال لب نزدن—دوباره «کاسترد» خوردم و حالا اغراق است بگویم عق زدم اما حس می‌کنم تا ۳۰ سال دیگر باز نخواهم کیک اسفنجی مغروق در کاستارد وارد شکمم کنم. 

۱۰-یکشنبه

توضیح ندارد که چرا بین روزهای نوشتن فاصله می‌افتد. شاید اصلا بشود کل زندگی را این‌طور تقسیم کرد: روزهایی که می‌نویسیم و روزهایی که نمی‌نویسیم. هدف من چیست؟ ازدیاد روزهایی که می‌نویسم. انگار که نوشتن مبارزه‌ای باشد با گذر زمان، با پیر شدن، با غلبه‌ی فراموشی. با نوشتن داریم زور می‌زنیم که جلوی چرخیدن چرخ زمان را بگیریم. معلوم است که شکست می‌خوریم. مهم نیست. خلاصه این‌طور. پریروزها برای چند ساعتی رفتیم خشکی. من با آویزان کردن خودم به دو کله‌پوک موفق شدم چند ساعتی روی خشکی باشم. گیریم در معیت جک. ولی باز هم خوب بود. با جک رفتیم سوپرمارکت و بعد هم رفتیم آبجو و ناهار خوردیم. یکی-دو دور هم من دست توی جیب کردم. به تجربه فهمیده‌ام این کار اثر مثبتی دارد. همان سر ناهار بود که چیزهای بیشتری از جک فهمیدم. زنش راننده آمبولانس است. خودش هم که دریا کار می‌کند، نماینده کارفرماست. پیر و کچل و چلاق. بعضی روزها اوورال جین می‌پوشد. دو بنده. بامزه است. گفت هشت تا هم موتور سیکلت دارد. تفریحش است. پولها را این‌طوری می‌زند به کس گاو. می‌گفت به زنش هم تازگی سه دنگ خانه ارث رسیده. یادم نیست لندن یا جایی دیگر. پس زنش هم بدان برای جلوگیری از جنونِ بیکاری‌ست که به رانندگی آمبولانس ادامه می‌دهد. تا یادم نرفته این را هم بگویم: کسی که می‌نویسد دیگر نگران ملال بیکاری نیست. ملالِ بیکاری می‌شود متاع نوشتنش. یا حداقل من چنین برنامه‌ای برای روزگار پیری‌ام دارم. گرچه نمی‌دانم تا کی می‌شود به این سبک ادامه داد و از باد هوا سطر درآورد و خواننده‌ای هم پیدا کرد. 

حین آن خشکی چند ساعته چند چیز دیدم. یکی در آن سوپرمارکت گنده. اَزدا. جک اصرار داشت برویم اَزدا. توی سوپرمارکت هم گمانم می‌خواست لباس زیر بخرد چون ازم خواست از هم جدا شویم. شدیم. من رفتم پاستیل خریدم و آب‌نبات با مغزی تافی. یک بطری هم آب. دمِ درِ ازدا که طوفان بود و سرد بود پاستیل می‌خوردم و قلیون برقی دود می‌کردم و بعد سردم شد برگشتم داخل اَزدا. رفتم کتابها را نگاهی بیندازم. همگی کتاب‌های عامه‌پسند. جنایی و از این قبیل. لای همین‌ها دیدم سخنرانی‌های زلنسکی هم در مجلدی کوچک و شکیل عرضه شده. بعدش بود که رفتیم ناهار. قبل ناهار اولین قلپ آبجو را که خوردم خیلی حالم خوب شد. الکی که نیست، دو هفته‌ی قبلش که دریا بودم نوعی سم‌زدایی افراطی بوده و اولین جرعه وارد بدنی تمیز می‌شود. تاثیرش جادویی‌ست. به جک هم گفتم و تایید کرد. بعد هم که فیش اند چیپس خوردم و چند عکس از ساحل خاکستری «یارموث» گرفتم و بعد برگشتیم کشتی. دونالد جدا برگشت. از همان اولش جدا شده بود. سر نهار هم جک بهش زنگ زد که پیچاند. حدسش جک این بود که همکار خپلش رفته ماساژ. خود دونالد چند ساعت بعد که در کشتی دیدمش گفت در شهر می‌چرخیده. باورم نمی‌شد در آن طوفان کسی بخواهد در شهر پرسه بزند. اما دونالد زده بود. 

حالا هم که چند روز است دوباره وسط دریاییم و هوا بد است و من کماکان به ضرب قرص‌های سیناریزین از سرگیجه و تهوع جلوگیری می‌کنم. امشب قرار است هوا بهتر شود و شاید بتوانیم این چند هزار تُن سنگ لعنتی را خالی کنیم و برگردیم خشکی. چقدر منزجرم از کشتی، خدا می‌داند. قدیم‌ترها بهتر می‌گذارندم. چهار هفته دریا. شش هفته دریا. الآن دو هفته را به زور تحمل می‌کنم و خل می‌شوم. این بار هم مثل هر بار با خودم می‌گویم آخرین بارم است که می‌آیم کشتی. قصد هم می‌کنم. اما خب واقعیت این است که—هرچند گهی تند و گهی کند—کارم همین بوده. دوازده سال می‌شود. فکرش را می‌کنم مغزم سوت می‌کشد. حالا گیریم مثلا دوره‌ی کورونا هیچ کاری نکردم. ولی خب کاری جز این هم بلد نیستم. اربابانم هم مرا به همین پیشه می‌شناسند. منظورم این است که راه دیگری پیش رویم نیست. همین. کشتی. بازرسی بیمه. تخصص من این است و بابت این است که پول می‌گیرم. اینها را به خودم گوشزد می‌کنم که این روزهای آخر زودتر بگذرد. 

پروژه که تمام شود کشتی در بندری در بلژیک پیاده‌مان می‌کند. گفتم که شرکتِ مالک کشتی بلژیکی‌ست. بندری در نزدیکی بروژ. کاش رغبت کنم و همت کنم و بروم بروژ را هم بگردم. اما می‌دانم که جون و کونش را نخواهم داشت. جز این به دکه‌ی کشتی (که زیر نظر کاپیتان بود) هم سفارش دو باکس مارلبورو گولد دادم. بدون مالیات و لذا خوش‌قیمت. خودم که نمی‌کشم. من دیگر قلیون برقی‌ای شدم. فکر کردم شاید یکی را به بردارم هدیه بدهم. اما او هم می‌گوید دیگر نمی‌کشد. می‌گوید مزه‌ی سیگارهای خارج را دوست ندارد. ایضا با سوسیس و کالباس‌های خارج هم چنین مشکلی دارد. دلش میکائیلیان و آندره این جور چیزها می‌خواهد. حالا بماند. ولی مثل پیرمردها گفتم حالا که سیگارها به‌قیمتند بگذار بگیرم. بکش‌اش حالا پیدا می‌شود. (شک ندارم خودمم.)

۱۱-پنجشنبه‌ی هفته‌ی بعد

حالا چندین روز است که ماموریت تمام شده و من خشکی‌ام. اما گمانم بایستی از آخرین روز دریا و گذار از دریا به خشکی و آن شبی که با جک گذراندم هم بگویم. دونالد راهش را از ما دوتا جدا کرده بود. می‌خواست یک شب بروژ بماند و از آنجا برود سر خانه و زندگی‌اش. سر نهار—آخرین نهار کشتی—که من و دونالد بودیم چیزهایی گفت از فیلمی پلیسی که در بروژ می‌گذشته. گفتم دیده‌ام. سال‌ها پیش دیده‌ام. فهمیدم بابت همان است که می‌خواهد برود و یک شب ترانزیتش را در بروژ بگذراند. من هم نمی‌دانم چرا، ولی اشاره کردم که گویا آن فیلم کمپین تبلیغاتی شهرداری بروژ بوده. کمپین زیرپوستی و موفقی هم بوده. بابت همان کلی توریست راهی شهری شده که تا قبل از آن کسی نمی‌دانسته اصلا وجود دارد. حالا اما انواع و اقسام القاب را دارد. معروفترینش: ونیزِ اروپای شمالی. گمانم دونالد از شنیدن اینها خوشحال نشد.

دم رفتن چمدان به‌دست کلی هم با کاپیتان و بقیه مسئولان کشتی خوش و بش و خداحافظی کردیم. چند بار از لفظ »پروفشنال تیم« استفاده کردم و می‌دیدم چطور ذوق می‌کردند. دونالد و جک، اربابان اصلی، آنها هم خیلی از تبحر شرکت بلژیکی تعریف کردند. سنگ‌ها را خوب پایِ پایه‌های آبشسته‌ی سکو کار گذاشته بودند. البته زیر نظارتِ ما ناظرانِ تیزبین. این وسط فهمیدم جک هم دو باکس سیگار از کاپیتان خریده. علی‌رغم اینکه سالها پیش ترک کرده. پس شاید این عادت دار زدن خویشتن با طناب مفت مختص ما بیابانگردهای آریایی نیست؟ بعد هم از روی پلی تق و لق پا بر خشکی گذاشتیم و چمدانها را ریختیم عقب یک تاکسی که این یکی هم بنز بود و راننده نیز خانم. من و جک را دم ایستگاه قطار بروژ پیاده کرد. دیگر صبر نکردم تا شل بزند و بعد کمکش کنم، همان دم تاکسی یکی از چمدانهایش را گردن گرفتم. بعد هم بلیط گرفتیم برای بروکسل. نیم ساعت وقت داشتیم و رفتیم استارباکس. به من سپرد برایش قهوه و کیک بگیرم. لاته و کیک هویج گرفتم. یک برش. برای خودم کاپوچینو و یک برش از چیزی که کاراملی بود و کمی شور. توی قطار رو به هم نشستیم. ایرپاد را چپاندم توی گوشم—همان آهنگی که در استارباکس ربع‌ساعتی قبل شنیده بودم—اما جک شروع کرد. حرافی را. از باطری‌های توی قلبش گفت. صحبت سن شد. حدس زدم ۶۰ سالش باشد. دروغ گفتم. چاک‌های عمیق صورتش—بگو گسل—شیرین نشان از مثبتِ ۸۰ داشت. پیرمرد چقدر ذوق کردم بابت حدسم. بابت اینکه فکر کرده‌ام ۶۰ سالش است. گفت ۷۰ سالش است. گفت یک روز با دونالد اختلاف دارند. کوبیدم روی رانم و قه‌قه ‌زدم که نه بابا! و آرام ایرپادها را چپاندم توی قوطی‌شان. 

هتل‌مان هم یکی بود. اقتصادی. ایبیس. مال جک را هم من رزرو کردم چون پیر بود و کار با نت سختش بود؛ اصطلاحاً کس‌دست. جز این هر چهار کارت بانکش هم کمی قبل‌تر مسدود شده بود. خودش فریاد می‌زد آن هم با این همه پول. راست هم می‌گفت. در همان سفر قطار دوباره تعریف کرد که هشت تا موتور سیکلت دارد. چند ماشین و چند خانه. یک جگوار قدیمی هم داشت و بازسازی‌اش کرده بود. عروسک. عکسش را نشانم داد و قلبم—مذاب شد. زنش هم که راننده آمبولانس. منطقا نیازی به پول نداشتند. گفت برای اینکه خل نشود کار می‌کند. راست هم می‌گفت. مردهای ماچوی آن نسل نیاز به کار دارند تا دیوانه نشوند. خانه‌ای که اخیرا به زنش ارث رسیده بود را هم نشانم داد. من هم عکس گربه‌ام را نشانش دادم. و عکس دختری که گفتم دوست‌دخترم است. و عکس خودم و پدرم. وقتی هم رسیدیم، علی‌رغم اصرار جک به تاکسی، از ایستگاه قطار اوبر گرفتیم تا هتل ایبیس. آخرش خواست با راننده نقدی حساب کند که بهش گفتم حاجی حساب شده، سیستمش اینترنتی‌ست. 

اتاق‌هایمان توی هتل کنار هم بود. طبقه پنجم. رو به یک کاتدرال کهنه. من که تا پرده را کنار زدم چندتا عکس گرفتم. فرستادم برای بستگان با زیرنویس  room with a view. خودم هم توی یکی از عکس‌ها بودم اما صورتم این‌قدر تکیده بود که عکس را پاک کردم. حوصله دوش هم نداشتم. عوضش چندتا پرگابالین خوردم کمی زق‌زق پایم فروکش کند. کمی هم در آن اتاق فسقلی به اندام خشکم کش و قوس دادم. بعد با قیچی ریشم را مرتب کردم و صورتم را شستم و اینجاهایش جک در زد که برویم بیرون شام. گفتم یک لحظه صبر کند. آمد تو نشست رو تختم و من سعی کردم کف‌های زیر گلویم را پاک کنم. بعد هم رفتیم بیرون. کند. چون گفتم که جک شل می‌زد. رفتیم جایی غذای «بلژیکی» بخوریم. پیشنهاد من بود. یعنی پیشنهاد گوگل بود. تله‌ی توریست‌ها. البته جک که عشق کرد. سوپ پیاز خورد و یک دیگچه پر از صدف به همراه سیب‌زمینی سرخ‌کرده. (پس شاید روز کریسمس میل نداشته و در کل مشکلی با دریایی نداشت.) سر شام هم سر صحبت را با میز کناری که چسبیده بود به ما باز کرد. دختر و پسری تایلندی. برگشتنه، سر راه تا هتل گفتیم باز گلویی تازه کنیم که غذا هم هضم شود. پیشنهاد من بود. بار نموری پیدا کرده بودم ته پس‌کوچه‌ای تاریک و مشکوک. جوان کله‌سیاهی هم سرِ پس‌کوچه حشیش دود می‌کرد. اصلاً سر همان نشانه پیشنهاد آنجا را داده بودم. همان جا هم بود که دیگر سر جفت‌مان گرم شد و باب صحبت باز و چهره‌ی دیگری از جک دیدم. از اربابم که سابقاً غواص بود. اما تعریف کرد جوانی‌هایش جز غواصی شغل دیگری هم داشته. اسکورت بوده. تن‌فروشی آبرومند. تن‌فروشی همراه با شام و سینما و گردش گپ و گفت و اینها. می‌گفت زنان سالمند مشتری‌اش بودند. در لندن. یکی‌شان ۷۵ سالش بود. من تعجب کردم. نرخ جک هم بالا بوده. باز هم تعجب کردم. می‌گفت اکثراً بعد از بار اول مشتری دائمش می‌شدند. چون قلق زنان را بلد است. خیلی‌هایشان پیشش گله می‌کردند پس چرا شوهرمان این‌طور نیست. چیزهای دیگری هم گفت. اینکه یکی‌شان بود که علی‌رغم پول فراوان حمام نمی‌کرد و مشکل بوی بدن داشت. به او پیشنهاد می‌کرده که مقدمات را زیر دوش انجام دهند. جکِ زرنگ. جکِ مکار. از عادات پلید مشتریانش هم گفت. کمی شبیه پورن بود. راست و دروغش را نفهمیدم. علی‌الخصوص که می‌دانیم پیرمردها حراف می‌شوند و لاف می‌زنند و خالی می‌بندند. (آینده‌ی خودم؟) اما خلاصه یکی از مشتریانش دوست داشته مارمایت به تن جک بمالد. مارمایت چیست؟ شیره‌ای چسبنده. انگلیسی‌ها دوستش دارند. به مذاق ما بیابانگردها خوش نیست. جک البته کاری به مزه‌اش نداشت. مشکلش این بود که شیره‌ی کثافت می‌چسبیده لای پشم و پیلش. خلاصه این‌طور. لای صحبت‌هایش به هوای مبال مرخصی گرفتم. دم در همان پسر کله‌سیاهِ مراکشی را پیدا کردم و نمی‌دانم چی شد یکی دو پک هم از افیونش به من داد. وسطش دیدم سر و کله‌ی جک هم پیدا شد. بعد هم—لنگ لنگان—قدمی برداشتیم و رفتیم هتل کپیدیم و اینطوری بود که سفر تمام شد. از جک دیگر خبری ندارم. رزومه‌ام را که دارد. در واتسپ هم متصل شدیم. از دونالد هم خبری ندارم. همانی که کلکالی و کُطب‌زاده  و مانتظری را دیده بود. و جز اینها، لابد بالاخره بروژِ زیبا را هم دید. من گمانم هیچ وقت بروژ را نبینم. برنامه‌ای و میلی هم برای دیدنش ندارم. حتی همین اباطیلی که دیدم و در موردش نوشتم را هم میلی نداشتم ببینم. میل، شوق، ولع. اینها چیزهایی‌ست که از وجودم—رخت بربسته. همان اواخر دریا دیدم ترجمه‌ی جدید و کاملی هم از خاطرات و یادداشتهای کافکا در آمده. یکی یک پارگرافش را گذاشته بود توییتر. بدم نیامد. گویا آخرین مدخل دفترش است. بعد از آن مرده. گفتم ترجمه‌اش کنم و بگذارمش اینجا، بشود آخر این وراجی‌های دریایی.

هر چه بیشتر از پیش، مضطرب هنگام نوشتن. قابل‌فهم است. هر کلمه، ‌پیچیده و تابیده در دستان ارواح عرش—همین اعجاز دستان شاخص‌ترین ویژگی دگرگونی‌شان است—تبدیل می‌شود به نیزه‌ای رو به گوینده. دقیقاً گزاره‌ای شبیه همین را هدف گرفته. و همین روال الی الابد برپاست. تنها دلداری: چه بخواهی چه نخواهی رخ می‌دهد. و از خواست و اراده‌ی تو جز مختصر کمک نامحسوسی برنمی‌آید. ورای این دلداری: تو نیز مسلحی. 

داستان کوتاهی از بکت – پایان

گمانم خواندن پی‌دی‌اف راحتتر باشد. لینک دریافت فایل:

https://www.icloud.com/iclouddrive/0cbdeCo2R3IcpHxolR4y0SnuQ

پایان

لباس تنم کردند و پول بهم دادند. می‌دانستم پول برای چیست؛ چیزکی برای شروع. وقتی که ته بکشد بایستی دوباره پول جور کنم، البته به شرطی که بخواهم ادامه دهم. ماجرای کفش‌ها هم همین است، وقتی پاره‌پوره بشوند بایستی مرمت‌شان کنم، یا یک جفت دیگر جور کنم، یا پابرهنه راه بروم، البته به شرطی که بخواهم ادامه بدهم. لازم به گفتن نیست که ماجرای کت‌و‌شلوار هم به همین منوال است، با این تفاوتِ جزئی که، البته اگر بخواهم، می‌توانم بی‌خیال کت بشوم و همان پیراهن بسم است. لباس‌ها⏤یعنی کفش‌ها، جوراب‌ها، شلوار، پیراهن، کت، کلاه⏤نو نبودند، اما متوفی احتمالاً هم‌قدوقواره‌ی خودم بوده. البته باید گفت که یحتمل کمی از من کوتاه‌تر بوده، کمی لاغرتر، چون آن اوایل لباس‌هایش چندان خوب اندازه‌ام نبود اما هرچه می‌گذشت و مخصوصاً آن اواخر قشنگ قالب تنم شده بود، علی‌الخصوص پیراهن که روزهای زیادی گذشت تا موفق شوم دکمه‌ی یقه‌اش را ببندم، یا حتی یقه‌اش را خوب جفت‌وجور کنم، یا بتوانم دُم‌هایش را آن‌طور که مادرم یادم داده بود لای پاهایم گره بزنم. متوفی احتمالاً دیده دیگر نمی‌تواند تحمل کند، لباس‌های پلوخوری‌اش را پوشیده و برای اولین بار رفته مشاوره. با این تفاسیر، کلاه‌شاپویش در وضع خوبی بود. به‌شان گفتم کلاه را برای خودتان نگه دارید و کلاه خودم را پس بدهید. اضافه کردم پالتوم را هم پس دهید. گفتند پالتو را با مابقی لباس‌هایم آتش زدند. همان‌جا بود که فهمیدم پایان نزدیک است، یا حالا کمابیش نزدیک است. در ادامه خواستم کلاه‌شاپو را با کلاهی نقاب‌دار یا کلاهی پشمی که بتوانم بکشم روی صورتم تاخت بزنم، اما موفق نشدم. با وضعیت جمجمه‌ام نمی‌توانستم سرلخت جایی بروم. اوایل کلاه تنگم بود ولی به‌مرور بهم عادت کرد. بعد از کلی بحث کراواتی هم بهم دادند. به‌نظرم کراوات خوشگلی بود ولی دوستش نداشتم. وقتی که بالاخره دستم رسید دیگر آن‌قدر خسته بودم که نتوانستم پس بفرستمش. اما درنهایت چیز بدردبخوری از آب درآمد. آبی‌رنگ بود با انواع و اقسام ستاره‌ها. حس می‌کردم حالم بد است اما اطمینان دادند به‌قدر کفایت خوبم. واضح نگفتند احوالم مساعد است و تا حالا از این بهتر نبوده‌ام، اما برداشت من از حرف‌هایشان چنین چیزی بود. بی‌حرکت روی تخت افتاده بودم و سه زن به کمک هم شلوار پایم کردند. چندان توجهی به ابزارآلات شخصی‌ام نکردند و راستش صادقانه بگویم چیز تعریفی‌ای هم نبود، خودم هم عمدتاً توجهی بهش نمی‌کردم. اما حالا اشاره‌ای، چیزی می‌کردند هم به جایی برنمی‌خورد. کارشان که تمام شد پاشدم و باقی رخت و لباسم را خودم بی‌کمک پوشیدم. گفتند روی تخت بنشینم و منتظر باشم. ملافه‌ها غیب شده بود. عوض اینکه با رخت و لباسی که بوی سولفور می‌داد ایستاده در سرما منتظر بمانم، می‌شد اجازه دهند روی همان تخت همیشگی‌ام منتظر بمانم، اما نگذاشتند و همین عصبانی‌ام می‌کرد. به‌شان گفتم اجازه می‌دادید تا دم آخر روی همان تخت همیشگی‌ام منتظر بمانم. مردانی سراپا سفیدپوش با پتک‌هایی در دست داخل شدند. چفت و بست تخت را باز و تکه‌تکه‌اش کردند و بیرون بردند. یکی از زن‌ها دنبالشان رفت و بعد با یک صندلی برگشت و صندلی را کاشت مقابلم. خوب وانمود کرده بودم عصبانی‌ام. اما برای اینکه شیرفهم شوند چقدر عصبانی‌ام از اینکه زابراهم کرده‌اند و از تختخوابم بیرون کشیده‌اند، با لگد صندلی را پرت کردم. مردی داخل شد و علامت داد دنبالش بروم. در سالن کاغذی تحویلم داد که امضا کنم. پرسیدم این دیگر چیست، تعهدنامه‌ی انضباطی؟ گفت رسید پول و لباسی‌ست که دریافت کرده‌ای. فکر کن! هیچ بعید نبود با جیب خالی از اینجا بزنم بیرون. مبلغش در قیاس مبالغ دیگر چندان زیاد نبود، اما در نظر من برای خودش عددی بود. اشیای آشنایم را دیدم، همراهان همیشگی ساعاتی مدید، ساعاتی قابل‌تحمل؛ مثلاً چارپایه‌ام، عزیزترینِ تمامی آن اشیا. چه بعدازظهرهایی که با هم نگذراندیم، در انتظار موعدِ خوشِ خواب. گاهی خیال می‌کردم حیاتِ چوبی‌اش تصرفم می‌کند، تا جایی که خودم هم مبدل می‌شدم به تکه‌چوبی قدیمی. حتی برای غده‌ی کیستی‌ام هم سوراخی کف‌اش تعبیه شده بود. بعد چشمم افتاد به پنجره‌ی مشبک، مربعِ ماتش دیگر نبود، همانی که عادت داشتم در زمان نیاز چشمم را بهش بچسبانم و معمولاً هم از این کار جواب می‌گرفتم. گفتم مرا مدیون خود کردید، و ضمناً آیا قانونی وضع شده که مجاز نیستید مرا لخت و بی‌پول مرخص کنید؟ جواب داد چنین کاری در طولانی مدت اعتبارمان را زیر سوال می‌برد. پرسیدم احیاناً امکانش نیست کمی بیشتر نگهم دارید؟ حتی می‌توانم مفیدِ فایده واقع شوم. گفت مفید؟ پرسید شوخی به‌کنار، تو واقعاً راغبی کار مفیدی بکنی؟ کمی بعد حرفش را پی گرفت و گفت اگر باور کنند تو واقعاً می‌خواهی آدم مفیدی باشی شک ندارم مشکلی نیست، نگهت می‌دارند. یاد تعداد بارهایی افتادم که قول داده بودم کاری و مفید می‌شوم، نه، نمی‌خواستم دوباره وارد آن بازیِ مسخره شوم. چقدر احساس ضعف می‌کردم! پیشنهاد دادم شاید اگر پول را پس بدهم رضایت بدهند کمی بیشتر بمانم. گفت اینجا موسسه‌ای‌ خیریه، و پولی که گرفتی هدیه است: موقع مرخص شدن دریافتش می‌کنی. وقتی ته کشید دوباره پول لازم خواهی داشت، البته اگر که بخواهی ادامه بدهی. هر کاری می‌کنی فقط دوباره این‌طرف‌ها سروکله‌ات پیدا نشود چون دیگر نمی‌پذیرندت. به هیچ‌یک از شعبه‌هایمان هم نرو، آن‌ها هم پذیرشت نمی‌کنند. گفتم عالی! گفت بیا، بیا، بعد هم این‌ها به کنار، هیچ‌کس حتی یک دهمِ حرف‌هایت را هم نمی‌فهمد. گفتم من خیلی پیرم. گفت آن‌قدرها هم پیر نیستی. پرسیدم نمی‌شود یک‌کم دیگر اینجا بمانم،حداقل تا وقتی باران بند بیاید؟ گفت امروز همه‌اش بارانی‌ست، می‌توانی بیرون زیر طاقی‌های ایوان منتظر بمانی. تا ساعت شش که صدای زنگ بلند شود می‌توانی آنجا بمانی. گفت اگر کسی پاپی‌ات شد فقط کافی‌ست بگویی جواز داری زیر طاقی‌ها پناه بگیری. پرسیدم بگویم کی گفت؟ گفت وِیر.

مدت کوتاهی در ایوان بودم که باران بند آمد و خورشید زد. خورشید نزدیک افق بود و باتوجه به فصل حدس زدم باید طرف‌های شش عصر باشد. از میان قوس طاقی‌ها به خورشید نگاه کردم که پایین می‌رفت و پشت ایوان غروب می‌کرد. سروکله‌ی مردی پیدا شد و ازم پرسید آنجا چه کار می‌کنم. چی می‌خواهی؟ کلماتش این‌ها بود. دوستانه. پاسخ دادم از آقای وِیر اجازه دارم تا ساعت شش زیر طاقی‌های ایوان بمانم. راهش را کشید رفت ولی زود برگشت. یحتمل در این بین با آقای وِیر حرف زده بود، چون گفت حالا که باران بند آمده دیگر اجازه نداری در ایوان بپلکی. 

 حالا داشتم از وسط باغچه می‌رفتم. نور عجیبی می‌تابید؛ نوری خاصِ روزهایی که کلِ روز باریده و وقتی هم بالاخره آسمان صاف می‌شود دیگر برای هر کاری دیر است. از زمین صداهایی برمی‌خیزد، انگار آه می‌کشد و آخرین قطرات از آسمانِ خالیِ بی‌ابر می‌چکند. پسربچه‌ای با دستان بالابرده به آسمان آبی نگاه می‌کرد، از مادرش پرسید چطور چنین چیزی ممکن است. مادر گفت لال بمیر، تخم‌سگ. یکهو یادم آمد فراموش کردم از آقای وِیر تکه‌ای نان بخواهم. شک ندارم ازم دریغ نمی‌کرد. حتی توی سالن که حرف می‌زدیم موضوع نان از ذهنم گذشت، منتها به خودم گفتم بگذار مکالمه‌مان تمام که شد بعد ازش خواهش ‌کن. خوب می‌دانستم که نگهم نمی‌دارند. خودم که با کمال میل حاضر بودم برگردم، فقط ترسم این بود یکی از نگهبان‌ها جلویم را بگیرد و بگوید دیگر تا ابد آقای وِیر را نخواهم دید؛ هیچ‌وقت. اگر این‌طور می‌شد هیچ بعید نبود که اندوهم افزون شود. و البته جز این‌ها، در چنین شرایطی من هیچ‌وقت عقب‌گرد نمی‌کنم. 

در خیابان‌ها گم شدم. مدت‌ها بود این بخش شهر را ندیده بودم و همه‌چیز انگار خیلی عوض شده بود. ساختمان‌هایی بالکل غیب شده بودند و جای بعضی از نرده‌ها عوض شده بود، و دورتادورم با حروفی بزرگ اسامی تُجاری را می‌دیدم که تابه‌حال ندیده بودم و حتی نمی‌توانستم درست تلفظ‌شان کنم. خیابان‌هایی بود که هیچ‌کدامشان را به یاد نداشتم، و آن‌هایی که یادم بود ناپدید شده بودند و برخی هم اسامی‌شان از بیخ عوض شده بود. حال‌وهوا اما عین سابق بود. و البته اشاره کنم من هیچ‌وقت شهر را درست‌وحسابی نمی‌شناختم. شاید اصلاً شهر دیگری بود. نمی‌دانستم قرار است کجا بروم. چند باری هم بخت یارم بود که ماشین زیرم نکرد. هنوز هم ظاهرم مایه‌ی خنده‌ی مردم می‌شد، همان خنده‌ی سرخوش از تهِ دل که می‌گویند چقدر هم برای سلامت مفید است. تا جایی که شد از مسیرهایی رفتم که حتی‌المقدور قرمزی‌های آسمان سمت راستم باشد و با همین روش بالاخره به رودخانه رسیدم. اینجا در نگاه اول همه‌چیز مثل قبل بود، قبل از اینکه اینجا را ترک کنم. اما اگر دقیق‌تر نگاه می‌کردم شک ندارم تغییرات زیادی می‌دیدم. و واقعاً هم به‌مرور همین اتفاق افتاد. اما نمای کلی رودخانه که از بغل اسکله‌ها و زیرِ پل‌ها جریان داشت تفاوتی نکرده بود. بله، کماکان این‌طور به نظر می‌آمد که رودخانه در جهت غلط جاری‌ست. حس می‌کنم تمام این‌ها مشتی دروغند. نیمکتم هنوز همان‌جا بود. به‌شکلی بود که قوس و خم‌های اندامی نشسته خوب بر آن جفت‌و‌جور شود. کنار نیمکت، آبشخوری برای حیوانات بود که، طبق حکاکی‌اش، اهدایی خانم ماکسول بود به اسب‌های شهر. طی استراحت کوتاهم آنجا، چندتایی اسب از این یادواره استفاده‌ای بردند. صدای سُم‌های آهنی و جلنگ‌جلنگ افسار نزدیک می‌شد. بعد سکوت. آنجا، اسبی بود که نگاهم می‌کرد. بعد صدای قلوه‌سنگ‌ها و گل‌آلود شدنِ آب که بابتِ آب خوردنِ اسب‌ها بود. بعد دوباره سکوت. آنجا همان اسب بود که دوباره داشت نگاهم می‌کرد. دوباره قلوه‌سنگ‌ها. دوباره سکوت. تا زمانی که اسب از آب خوردن فارغ می‌شد یا کالسکه‌ران صلاح می‌دید که قدر کافی خورده. اسب‌ها ناآرام بودند. یک بار وقتی سروصداها خوابید، برگشتم و دیدم اسب دارد نگاهم می‌کند. کالسکه‌ران هم داشت مرا نگاه می‌کرد. خانم ماکسول اگر می‌دید چطور آبشخور اهدایی‌اش اسبان شهر را سیراب می‌کند، حتم دارم خوش‌حال می‌شد. بعد از غروبی طاقت‌فرسا بالاخره شب شد و کلاهم را که اذیتم هم می‌کرد برداشتم. چقدر دلم می‌خواست دوباره سقفی بالا سرم بود، فضایی خالی، گرم‌ونرم، با نور مصنوعی، اگر حق انتخاب داشتم چراغی نفتی با حبابی صورتی. هرازگاهی هم کسی می‌آمد سراغم مطمئن شود همه‌چیز مرتب است و کم‌و‌کسری ندارم. مدت‌ها بود این‌طور شدید دلم چیزی نخواسته بود و تأثیری که این تمنا برم داشت افتضاح بود.

در روزهایی که از پی آمد سراغ چندین و چند مهمانخانه رفتم. توفیقی نداشتم. حتی با اینکه پولم را نشان می‌دادم و می‌گفتم یکی دو هفته پیش می‌دهم، بیشترشان در را توی صورتم می‌کوبیدند. حواسم بود مؤدب باشم و با لبخند و شمرده‌شمرده حرف بزنم اما علی‌رغم این هنوز نطقِ مامانی‌ام تمام‌نشده در را توی صورتم می‌کوبیدند. همین زمان‌ها بود موفق شدم روشی برای کلاه از سر برداشتن ابداع کنم که همزمان هم مجلسی بود و هم باظرافت، و در عین حال نه نوکرمآبانه بود و نه بی‌ادبانه. کلاهم را نرم به جلو سُر می‌دادم، لحظه‌ای مکث می‌کردم و جوری نگهش می‌داشتم که مخاطبم جمجمه‌ام را نبیند و بعد سُر می‌دادمش عقبْ سرِ جایش. باور کنید انجام چنین کاری جوری که طبیعی باشد و جلب توجه نکند اصلاً راحت نیست. و البته وقتی متوجه شدم این اداواصول لازم نیست و همین که نوک کلاهم را کمی کج کنم کافی‌ست، دیگر طبعاً، فقط همین کار را می‌کنم. اما همین کج کردنِ نوک کلاه هم خودش کم چیزی نیست. در مواجهه با دشواری‌ها عادتم است اصولی عمل می‌کنم و درنهایت برای این مسئله هم به راه‌حلی رسیدم، یک کج‌کلاهِ ارتش فرانسه می‌گذاشتم سرم و شبیه نظامی‌ها ادای احترام می‌کردم؛ نه، نه، این یحتمل غلط است، درست خاطرم نیست، اما گمانم آخرسر همین کلاه عادی سرم بود. جز این، خوشبختانه هیچ‌وقت عادت مدال آویزان کردن به خودم نداشتم، هیچ‌وقت چنین خبطی نکردم. تک‌وتوک موردی هم بوده خانمی که صاحبخانه بود این‌قدر نیاز مالی داشت که درجا قبولم کرد و اتاق را نشانم داد. اما نشد با هیچ‌کدام به توافق برسم. آخرسر موردی زیرِ همکف پیدا کردم. با این خانم بلافاصله به توافق رسیدیم. گره‌گوره‌هایم⏤این لغتی بود که آن زن استفاده کرد⏤اذیتش نمی‌کرد. من درخواست نظافت ماهیانه کرده بودم، اما خودش اصرار داشت هفته‌ای یک بار اتاق را نظافت و ملافه‌ها را مرتب کند. بهم گفت حین نظافت، که البته زیاد هم طول نمی‌کشد، می‌توانم در محوطه منتظر بمانم. بعد هم، احساساتی و رقیق، بهم اطمینان داد هیچ‌وقت در بادوبوران بیرونم نخواهد کرد. گمانم این زن یونانی بود، شاید هم ترک. هیچ‌ از خودش چیزی نمی‌گفت. می‌خورد بیوه باشد، یا شاید شوهرش ولش کرده و رفته بود. لهجه‌ی عجیبی هم داشت. این هم که ایرادی نیست، خود من که مصوت‌ها را می‌جوم و از صامت‌ها می‌پرم هم وضع مشابهی دارم. 

حالا راستش درست نمی‌دانستم کجا بودم. تنها تصویر محوی داشتم، تصویر درست‌وحسابی که نه، چیزی نمی‌دیدم، اما آن چیز محو احتمالاً خانه‌ی بزرگی بود در یک بلوک ساختمانی، شاید پنج یا شش طبقه. گرگ‌ومیش بود که رسیدم آنجا و، برعکس مواقعی که حس کنم کسی دوروبرم است، چندان توجهی هم به چیزهای اطرافم نداشتم. و فکر کنم همان زمان‌ها بود که پاک ناامید شدم. این درست که وقتی آن خانه را ترک می‌کردم روز باشکوهی بود، اما بااین‌حال هیچ‌وقت موقع ترک عقب‌سرم را نگاه نمی‌کنم. و هرچند گاهی هم می‌کردم. اما حتی بدون نگاهی به پشت‌سرم، به نظرم باید موقع ترک آنجا چیزی می‌دیدم. و آن چیز همان‌جاست. تنها چیزی که یادم مانده پاهایم است که کشان‌کشان یکی بعد از دیگری از سایه بیرون آمدند. کفش‌هایم خشک شده بود و در نور خورشید ترک‌های چرم را واضح می‌شد دید. 

کم‌لطفی‌ست اگر اشاره نکنم در آن خانه قدر کافی آسایش داشتم. در آن واحدِ زیر همکف، تنها بودم، البته اگر آن چند موش را نادیده بگیریم. آن زن هم نهایت تلاشش را کرد که پایبند قول‌وقرارمان بماند. طرف‌های ظهر برایم سینی بزرگی غذا می‌آورد و سینی روز قبل را برد. لگنی هم برای قضای حاجتم آورد. لگن دسته‌ای بزرگ هم داشت آویزانِ ساعد زن. بقیه‌ی روز دیگر نمی‌دیدمش، غیر از مواقعی که دزدکی دید می‌زد ببیند بلایی سرم نیامده باشد. خوشبختانه بی‌نیاز از محبت بودم. از تختم پیاده‌رو را می‌دیدم و رفت‌و‌آمد پاهایی را. بعضی عصرها که هوا اجازه می‌داد و خودم هم حال‌وحوصله‌اش را داشتم، صندلی‌ام را می‌گذاشتم در محوطه و زنان رهگذر را دید می‌زدم. یک بار گفتم برایم یک پیازِ گلِ زعفران بیاورند. در کنجِ تاریک محوطه در گلدانی کهنه کاشتمش. گمانم داشت تابستان می‌شد، زمان مناسبش نبود. گلدان را همان بیرون گذاشتم بماند، با ریسمانی متصلش، که از پنجره‌ام رد کردم داخل اتاق. دم غروب، اوقاتی که هوا مساعد بود، نور ضعیفی از دیوار می‌خزید بالا. تا این‌‌طور می‌شد با ریسمانْ گلدان را می‌کشیدم توی نور و گرما. حالا که فکرش را می‌کنم اصلاً کار راحتی نبود، تعجب می‌کنم چطور از پسش برمی‌آمدم. اما بعید می‌دانم کل این عملیات کمکی به گیاه می‌کرد. درحد توانم ازش نگهداری می‌کردم، بهش کود می‌دادم و وقتی هوا خشک بود پای خاکش می‌شاشیدم. شاید هم کار مفیدی برای گیاه نبود، نمی‌دانم. جوانه هم زد، اما هیچ‌وقت گل نداد، صرفاً ساقه‌ای نزار و نحیف با تک‌وتوکی برگِ زردک‌زده. به خودم بود دوست داشتم یک گلِ زعفران زرد داشتم، یا حتی یک سنبل، اما آنجا چنین چیزی مُقدر نبود. زن می‌خواست گلدان را ببرد اما گفتم ولش کند. می‌خواست یکی دیگر بخرد که گفتم یکی دیگر نمی‌خواهم. چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد زرزر پسربچه‌های روزنامه‌فروش بود. هر روزِ خدا سر ساعت مقرر سُم‌هایشان بر پیاده‌رو می‌کوبید و اسم روزنامه و بعضاً سرخط خبرها را عربده می‌کشیدند. سروصدای خانه کمتر اذیتم می‌کرد. بالاسرم یک دختربچه⏤شاید هم پسربچه بود، نمی‌دانم⏤سرشب‌ها سر ساعت مشخصی آواز می‌خواند. مدت‌های مدیدی هیچی از آوازش نمی‌فهمیدم. اما این‌قدر هر روز و هر روز شنیدم که بالاخره چند کلمه‌اش را توانستم تشخیص دهم. برای یک دختربچه کلمات عجیبی بود، شاید هم پسربچه، مطمئن نیستم. نمی‌دانم این آهنگ فقط در سرِ من بود یا شاید، به‌سادگی، از «آن‌بیرون» می‌آمد؟ حدس می‌زنم گونه‌ای لالایی بود. معمولاً با شنیدنش منی که وضعم این‌چنین است هم خوابم می‌برد. بعضی وقتها یک دختربچه بود که می‌آمد. موهای قرمز بلندش را در دو دسته بافته بود. نمی‌دانم کی بود. مدتی در اتاق می‌پلکید و بعد بدون کلمه‌ای حرف می‌رفت. یک روز هم پلیس آمد سراغم. بدون ذکر دلیل اعلام کرد باید تحت‌نظر باشم. مشکوک. این چیزی بود که گفت، گفت من مشکوکم. اجازه دادم حرفش را بزند. بازداشتم نکرد. شاید هم چون ‌ذاتاً مرد مهربانی بود. کشیش! یک بار هم یک کشیش آمد سراغم. به اطلاعش رساندم عضو فرقه‌ای متجدد از کلیسا هستم. ازم پرسید چه‌جور مرد روحانی‌ای را می‌پسندم. بله، کلیسای متجدد این یک مشکل را دارد؛ در نگاه‌شان تو گمشده‌ای، چاره‌ای هم نیست. شاید او هم قلب مهربانی داشت. گفت هر وقت احساس کردم کمکی یا مشورتی، دستِ خیری نیاز دارم خبرش کنم. دستِ خیر! خودش را معرفی کرد و جا و مکانش را هم گفت. کاش یادداشت کرده بودم. 

یک روز زن پیشنهادی داد. پول‌لازم بود و گفت اگر بتوانم شش ماه اجاره را یک‌جا بدهم بیست‌وپنج درصد تخفیف می‌دهد، یا چیزی در همین حدود. نکته‌اش این بود با این کار شش هفته اجاره به‌نفعم می‌شد و بدی‌اش این بود سرمایه‌ی ناچیزم ته می‌کشید. اما مگر می‌شد اسم این را بدی گذاشت؟ مگر به‌هرحال من تا ته کشیدن پولم اینجا نمی‌ماندم؟ یا حتی بیشتر، تا هر وقت که عذرم را بخواهد؟ پول را بهش دادم و رسید گرفتم. 

چند روز پس از این قرارومدار، یک روز صبح مردی شانه‌ام را تکان داد و بیدارم کرد. بعید می‌دانم خیلی از یازده گذشته بود. گفت پا شوم و فی‌الفور خانه‌اش را ترک کنم. باید اقرار کنم که درست می‌گفت. می‌گفت تعجب کرده، مدعی بود حتی بیشتر از من تعجب کرده. خانه‌اش بود، ملکش. گفت زنِ تُرک روز قبل خانه را ترک کرده. گفتم اما من دیشب دیدمش. گفت حتماً اشتباه می‌کنی، چون زن ترک دیروز بعدازظهر آمده دفترش و کلیدها را تحویلش داده. گفتم اما تازه همین اخیراً اجاره‌ی شش ماه را یک‌جا داده‌ام. گفت تقاضای بازپرداخت کن. گفتم نه اسمش را بلدم و نه آدرسش را. پرسید اسمش را نمی‌دانی؟ حتماً فکر می‌کرد خالی می‌بندم. گفتم من بیمارم، این‌جوری بدون هماهنگی قبلی نمی‌توانم تخلیه کنم. گفت این جورها هم نیست، آن‌قدرها هم بیمار نیستی. حتی پیشنهاد کرد برایم تاکسی بگیرد، یا حتی اگر ترجیح می‌دهم آمبولانس. گفت بایستی همین الآن اتاق را تخلیه کنم چون آنجا را برای خوکش می‌خواهد، خوکی که همین حالا که مشغول صحبت بودیم توی گاری دمِ در ممکن بود سرما بخورد و هیچ‌کسی نبود ازش مراقبت کند الّا بچه‌گدای ولگردی که بعید نیست حالا هم مشغول آزار و اذیت خوک باشد. ازش پرسیدم جای دیگری موقتی برای من ندارد؟ کنج بیغوله‌ای، هرچی، فقط مدت کوتاهی بتوانم آنجا مستقر شوم تا این شوک را هضم کنم و حالم جا بیاید ببینم چه غلطی بکنم. گفت در توانش نیست. اضافه کرد فکر نکن بدجنسم. پیشنهاد دادم من حتی می‌توانم اینجا با خوک زندگی کنم، می‌توانم ازش مراقبت کنم. فکرش را بکن، چند ماه آسایش و قرار در چشم‌بهم‌زدنی از دست رفت! گفت پاشو، پاشو، خودت را جمع‌وجور کن، مرد باش، پاشو، همین که پاشی هم خوب است. اول و آخر هم که مشکلْ مشکلِ او نبود. تا همین‌جا هم خیلی صبوری کرده. یحتمل وقتی خواب بودم آمده و از اتاق زیرِ همکف بازدیدی کرده. 

احساس ضعف می‌کردم. بعید هم نیست ضعیف بودم. نورِ تندِ روز چشمم را می‌زد و کورمال راهم را جستم. اتوبوسی مرا به خارج شهر برد. در دشتی مستقر شدم، زیر تیغ آفتاب. اما حس می‌کنم این مال خیلی بعدترش بود. دورتادور زیرِ لبه‌ی کلاهم برگ چپاندم تا سایه‌بانی شود. شبش سرد بود. ساعت‌ها در دشت ول گشتم. آخرسر تَلی تاپاله پیدا کردم. روز بعد راه افتادم برگردم سمت شهر. از سه تا اتوبوس پرتم کردند بیرون. کنار جاده نشستم زیر آفتاب تا لباسم خشک شود. از آن لذت می‌بردم. با خودم گفتم دیگر هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌شود کرد تا این‌ها خشک شوند. وقتی خشک شدند با بُرسی برس کشیدم‌شان؛ گمانم قشوی اسب بود که توی اصطبل پیدا کرده بودم. اصطبل‌ها همیشه ناجی من بوده‌اند. بعد رفتم دم خانه و التماس کردم لیوانی شیر و کمی نان و کره بدهند. هرچه خواسته بودم را دادند الّا کره. ازشان پرسیدم ممکن است در اصطبل بخوابم؟ گفتند نه. هنوز بوی گند می‌دادم، اما بوی گندی که سرخوشم می‌کرد. راستش بوی گند رخت و لباسم را به بوی گند خودم ترجیح می‌دادم و جز این، به خاطر بوی لباس‌ها، بوی خودم دیگر به مشام نمی‌رسید، البته غیر از گاه‌وگداری. در روزهایی که از پی آمد اقدامات لازم برای پس گرفتن پولم را انجام دادم. نمی‌فهمیدم دقیقاً چه اتفاقی افتاده، نمی‌فهمیدم من آدرس یادم رفته، یا اصلاً چنین آدرسی وجود ندارد، یا شاید اصلاً در خانه‌ای به آن آدرس کسی زن یونانی را نمی‌شناسد. جیب‌هایم را شخم زدم دنبالِ رسید، ببینم حداقل اسمِ زن چیست. رسید نبود که نبود. شاید وقتی خواب بودم زن رسید را کش رفته بود. نمی‌دانم چقدر به همین منوال گذشت، هرازگاهی استراحتی می‌کردم، باز ول می‌گشتم، گاهی در شهر، گاهی خارج شهر. شهر هم که خیلی عوض شده بود. راستش خارج شهر هم خیلی با آن چیزی که خاطرم بود فرق کرده بود. قبلِ تغییر و بعدِ تغییر فرقی نداشت، اثر جفت‌شان یکی بود. روزی اتفاقی پسرم را دیدم. کیفْ زیرِ بغل بلند گام برمی‌داشت. کلاه برداشت و تعظیمی کرد و دیدم کچلِ کچل است. تقریباً مطمئن بودم خودش است. برگشتم بهش خیره شوم. بدو بدو با پاهای اردکی‌اش می‌رفت و مدام به این و آن تعظیم می‌کرد و به چپ راست کلاه برمی‌داشت. مادرقحبه‌ی نفرت‌انگیز. 

یک روز آشنایی از زمان‌های قدیم را دیدم. در غاری نزدیک دریا زندگی می‌کرد. خری داشت که زمستان و تابستان، بر روی صخره‌ها یا کوره‌راه‌های منتهی به دریا، مشغول چریدن بود. هوا که به هم می‌ریخت خر سرخود برمی‌گشت به غار و پناه می‌گرفت تا طوفان تمام شود. به همین ترتیب آن‌دو شب‌های زیادی را بغل هم گذرانده بودند، درحالیکه بیرون باد زوزه می‌کشید و امواج بر ساحل می‌کوفتند. به‌مدد همین خر چیزهایی برای باغچه‌های روستانشینان می‌برد؛ از ماسه بگیر تا خزه و جلبک و صدف. در هر سفر هم بارِ کمی می‌توانست ببرد، چراکه خر پیر بود و روستا دور. اما همین کسبِ محقر کفایت می‌کرد پول تنباکو و کبریتِ آشنایم جور شود، هرازگاهی هم تکه‌ای نان. طی یکی از همین سفرهایش بود که مرا در حومه دید. بنده خدا از دیدنم خوش‌حال شد. اصرار کرد همراهش به منزل برگردم و شب هم پیشش بمانم. گفت هرچقدر دوست داری بمان. ازش پرسیدم مشکل و مرض خرش چیست؟ گفت توجهی بهش نکن، تو را نمی‌شناسد. بهش یادآوری کردم کلاً عادت ندارم بیش از دو سه دقیقه با کسی معاشرت کنم و جز این، دریا هم با من سازگار نیست. گمانم از شنیدن این ناراحت شد. گفت پس نمی‌آیی، نه؟ خودم هم تعجب کردم، اما پاشدم سوار خر شدم و در سایه‌ی درختان بلوط‌ قرمزِ بغل جاده راه افتادیم. دودستی یال خر را چسبیده بودم. پسربچه‌ها شروع کردند و به اذیت و جیغ‌وداد و سنگ پراندن، اما هدف‌گیری‌شان تعریفی نداشت و فقط یک سنگ بهم خورد، آن هم به کلاهم. یک بار هم پلیس به جرم سلب آسایش جلویمان را گرفت. دوستم به پلیس گفت ما فقط طبق طبیعتمان رفتار می‌کنیم، آن پسربچه‌ها هم همین‌طور، آن‌ها هم طبق طبیعتشان رفتار می‌کنند. در چنین شرایطی تعجبی ندارد که گاه‌وبی‌گاه خدشه‌ای به آرامش وارد شود. خواهش کرد بگذار راهمان را برویم، و نگران نباش، به‌زودی دوباره در شیفتت نظم و آرامش برقرار می‌شود. جاده‌های ساکت و سفید را پی گرفتیم⏤جاده‌هایی انگار غبارپوش⏤با بوته‌های زالزالک و گلِ گوشواره‌ای در دو سمت جاده و جابه‌جا علفی و قاصدکی. شب شد. خر مرا تا دم دهانه‌ی غار برد، به خودم بود نمی‌توانستم در تاریکی از آن سرازیریِ پیچ‌واپیچ منتهی به دریا راهم را پیدا کنم. بعد خر سربالایی را برگشت بالا و به چراگاهش رفت. 

نمی‌دانم چه مدت آنجا ماندم. کم‌لطفی‌ست اشاره نکنم غار چقدر مرتب و منظم بود. برای شپش‌خرچنگی‌هایم ضمادی از خزه و آبِ دریا ساختم، اما گمانم باز هم تعدادی از شپش‌ها زنده ماندند. بر ملاج و جمجمه‌ام کمپرس خزه هم گذاشتم که اولش خیلی آرامم کرد اما تأثیرش چندان طولی نکشید. توی غار دراز می‌کشیدم و گاهی به افق نگاه می‌کردم. بالا سرم پهنه‌ی وسیع لرزانی می‌دیدم بی هیچ عارضه‌ی جغرافیایی، نه جزیره‌ای، نه دماغه‌ای. شب‌ها در فواصل زمانی منظمی نوری درون غار می‌تابید. همین جا در غار بود که در جیبم شیشه‌ی ویال دارو را پیدا کردم. شیشه‌اش مصنوعی بود و لذا نشکسته بود. فکر کردم مگر آقای وِیر همه‌ی اموالم را ضبط نکرد؟ میزبانم بیشتر اوقات بیرون بود. عمده غذایمان ماهی بود. برای یک مرد، یک مرد واقعی، زندگی توی غار و به‌دور از مردم کاری ندارد. میزبانم گفت تا هر وقت بخواهم می‌توانم پیشش بمانم. و حتی گفت اگر ترجیحم تنهایی‌ست می‌تواند غاری در همان نزدیکی برایم پیدا کند. می‌توانست هر روز برایم غذا بیاورد و گاهی سری بزند ببیند روبراهم و کم‌وکسری ندارم. مرد بامحبتی بود. بدبختی فقط من نیازی به محبت نداشتم. ازش پرسیدم مَسکنی لب دریاچه، جایی که بشود اتراق کرد سراغ نداری؟ تحمل دریا برایم غیرممکن بود؛ خیزش و شکستن امواجش، جزر و مدش، و درکل حال‌بهم‌زن بودنش. برعکسِ دریا، باد حداقل گاهی از وزیدن می‌افتد. حس می‌کردم دست و پایم پر از مورچه است. بابت همین ساعت‌های مدیدی خوابم نمی‌برد. بهش گفتم اگر اینجا بمانم بلاهای زیادی سرم می‌آید و  البته خوبی‌هایی هم بر سرم آوار می‌شود. میزبانم گفت ممکن است غرق شوی. گفتم آره، یا ممکن است از صخره‌ای بپرم پایین. و بعد گفت عجیب است، خودم هیچ جای دیگری نمی‌توانم زندگی کنم؛ در آن کلبه‌ی کوهستانی‌ام که احوالم افتضاح بود. پرسیدم کلبه‌ات در کوهستان؟ دوباره داستان کلبه‌اش در کوهستان را گفت، یادم رفته بود، انگار که برای اولین بار می‌شنیدمش. ازش پرسیدم هنوز کلبه را داری؟ گفت از روزی که از آنجا فرار کردم دیگر کلبه‌ام را ندیده‌ام، البته دلیلی ندارد که بلایی سرش آمده باشد، نهایتاً  کمی تعمیر بخواهد. اما وقتی کلیدش را بهم تعارف کرد نپذیرفتم، گفتم راستش برنامه‌های دیگری دارم. گفت هر وقت کمکی از دستم برمی‌آمد می‌دانی کجا پیدایم کنی. آه، مَردم. چاقویش را بهم داد.

آن چیزی که بهش می‌گفت کلبه‌ی کوهستانی چیزی شبیه اتاقکی چوبی بود. در نداشت، یحتمل برای هیزم یا دلیل دیگری در را کنده بودند. قاب پنجره‌ها بی‌شیشه. سقف جابه‌جا ریخته بود. فضای داخلی، با بقایای یک تیغه به دو بخش نامساوی تقسیم شده بود. اگر هم روزگای اینجا اسباب و اثاثی داشت حالا خبری ازشان نبود. کف و دیوارها قربانی وحشیانه‌ترین اعمال شده بودند. کف زمین پوشیده بود از مدفوع، مال آدمیزاد و حیوان، هر دو، و جز این پر بود از کاندوم و استفراغ خشکیده. بر تاپاله‌ای قلب و تیری که سوراخش کرده بود نقش بسته بود. با این‌وضعیت آنجا هیچ چیزی نداشت که برای توریست‌ها جالب باشد. بقایای چند دسته‌گل توجهم را جلب کرد. معلوم بود کسی کیلومترها راه رفته و با حرص گل‌ها را دانه دانه چیده و بعد بی‌مقدمه پرتشان کرده اینجا؛ به نظرش یا کار عبثی آمده و یا گل‌ها هنوز هیچی نشده پژمرده شده بودند. مسکنی که کلیدش به من اعطا شده بود چنین چیزی بود. 

صحنه، صحنه‌ی آشنایی بود؛ ترکیبی از وقار و زوال.

کم‌لطفی نباید کرد، به هرحال سقفی بود بالای سرم. با بدبختی، با دستان خودم، بستری از سرخس ساختم و دراز کشیدم. یک روز دیدم نمی‌توانم از جایم بلند شوم. آخرش هم آن گاو نجاتم داد. از لابلای مهِ یخی به جستجوی سرپناهی آمده بود اینجا. یحتمل اولین بارش نبود. بعید می‌دانم مرا هم دیده بود. سعی کردم ازش بمکم اما توفیقی نداشتم. پستانش پوشیده از تاپاله‌ی خشک‌شده بود. کلاهم را برداشتم، تتمه‌ی قوایم را بسیج کردم و سعی کردم توی کلاهم شیر بدوشم. شیر ریخت زمین و از دست رفت، اما به خودم دلداری دادم اشکالی ندارد، حداقل شیر دیگر محبوس نیست. گاو مرا روی زمین این‌ور آن‌ور می‌کشید و اگر هم متوقف می‌شد برای لگد کردنم بود. هیچ خبر نداشتم گاوهایمان می‌توانند این‌همه غیرانسانی رفتار کنند. شاید هم به‌تازگی او را دوشیده بودند. پستان را با یک دستم چسبیده و با دست دیگر کلاه را زیرش گرفته بودم. اما درنهایت برنده او بود. کشان‌کشان تا دم در مرا برد و افتادم بیرون لای سرخس‌های جاری در آب، آنجا دیگر ول کردم. 

شیر را که سر می‌کشیدم بابت کاری که کرده بودم خودم را شماتت کردم. این گاو از دست رفته بود، دیگر نمی‌توانستم امیدی به او داشته باشم و هیچ بعید نبود به دیگر گاوها هم از آنچه گذشت هشدار دهد. اگر کمی بیشتر عنان اختیارم دستم بود شاید حتی می‌توانستم با گاو دوستی کنم. بعد بدان هر روز خودش با رغبت می‌آمد و، کسی چه می‌داند، شاید گاوهایی دیگر به همراهش. شاید حتی تهیه‌ی کره و حتی پنیر را هم یاد می‌گرفتم. اما به خودم نهیب زدم که نه، هر چه شد حتماً صلاحی در آن بوده.

دوباره که عازم شدم کل مسیر سرازیری بود. به‌مرور چندتایی گاری هم دیدم اما هیچ‌کدام سوارم نکردند. اگر صورت دیگری، اگر رخت و لباس دیگری داشتم هیچ بعید نبود سوارم کنند. حدس می‌زنم از زمان اخراج از اتاقِ زیرِ همکف خیلی عوض شده بودم. گمانم صورتم نشان می‌داد زوال و سرازیری جسمم شروع شده. دیگر خبری از آن ترکیبِ متناقضِ‌ چهره‌ام نبود؛ نه آن لبخند پاک و معصومانه به چهره‌ام نقش می‌بست، و نه آن فلاکتِ عریان. البته زور می‌زدم این ویژگی‌ها را باز احضار کنم، نمی‌شد. صورتم نقابِ چرمِ کهنه‌ی پشمالودی بود با دو سوراخ و یک چاک؛ دیگر پیاده کردن آن حقه‌های قدیمی برایم مقدور نبود⏤بزرگوارید عالیجناب، اجرتان با پروردگار که به من رحم کردید. وضع افتضاح بود. پس در آینده چطور و چگونه قرار بود به خزیدنم ادامه دهم؟ کنار جاده دراز کشیدم و با شنیدن صدای گاری‌هایی که نزدیک می‌شدند پیچ‌وتاب می‌خوردم و خودم را به خاک می‌مالیدم. برای اینکه یک وقت فکر نکنند خوابم یا مشغول استراحت. بعد شروع کردم ناله کنم کمک! کمک! اما صدایی که ازم خارج می‌شد صدایی بود مناسب مکالمه‌ای محترمانه. موعدم، زمانم، هنوز فرانرسیده بود و دیگر حتی نمی‌توانستم ناله کنم. آخرین باری که دلیلی داشتم برای نالیدن به‌خوبی همیشه‌ام نالیدم؛ اطرافم تا فرسنگ‌ها قلبی نبود که با شنیدنم به درد آید. سرنوشتم چه بود؟ این را از خودم پرسیدم و جواب دادم دوباره خواهم فهمید. جایی که جاده باریک می‌شد همان وسط دراز کشیدم، جوری که راه گاری‌ها بند بیاید و مجبور باشند از روی بدنم عبور کنند، حداقل یک چرخشان از رویم رد می‌شد و البته اگر گاری چهارچرخه بود که حداقل دو چرخش از رویم رد می‌شد. اما صبح سر رسید و با نگاهی به دوروبرم فهمیدم در حومه‌های شهرم و از آنجا تا همان جای همیشگی راه زیادی نبود، جایی ورای امیدواری مسخره به آرام و قرار و دردِ کمتر. 

در همین اوضاع نیمه‌ی پایینی صورتم را با کهنه سیاهی پوشاندم، سر چهارراهی آفتابی مستقر و مشغول گدایی شدم. به‌لطف عینک دودی اهدایی مربی‌ام هنوز چشمانم مختصر سویی داشتند. جز این کتاب «اخلاق» گولینکس )Geulincx) را بهم داده بود. البته عینک‌ها مردانه بودند و من بچه‌ای. جسد مربی‌ام را مچاله در مبال پیدا کردند، رخت و لباسش افتضاح و به‌هم‌ریخته؛ آنفاکتوس کرده بود. عجب سعادتی. عجب آرامشی. صفحه‌ی اول «اخلاق» اسمش را نوشته بود (وارْد) و عینک هم مال او بود. در زمانی که مشغول ذکرش هستم، پلِ عینک از مفتولی برنجی بود، شبیه رشته‌سیمی که با آن آینه و قاب عکس به دیوار آویزان می‌کنند، و دو روبان مشکی هم در حکم دسته‌های عینک بودند. روبان‌ها را دور گوشم تابیدم و از آنجا زیر چانه‌ام گره‌شان زدم. توی جیبم کنار آت‌وآشغال‌های دیگر، روی عدسی‌های عینک خط‌وخش افتاده بود. خیال می‌کردم آقای وِیر تمامی اموالم را ضبط کرده، ولی گویا این عینک قسر دررفته بود. اما دیگر نیاز چندانی هم به عینک نداشتم و فقط گاهی برای کم کردن درخشندگی آفتاب استفاده می‌کردم. اصلاً دلیلی نداشت اینجا درباره‌شان بگویم. اما کهنه‌ی سیاه خیلی اذیتم کرد. اصلاً از کجا کهنه را گیر آوردم؟ از آستر پالتوام، نه نه، آن موقع اصلاً پالتو نداشتم، از آستر کتم بود. محصول نهایی بیشتر از اینکه کهنه‌ای سیاه باشد کهنه‌ای خاکستری بود، شاید حتی چهارخانه هم بود، اما به‌هرحال باید با همین سر می‌کردم. تا بعدازظهر صورتم را به‌سمت جنوبِ آسمان می‌افراشتم، و بعد که شب می‌شد به‌سمت غرب. کاسه‌ی گدایی‌ام هم خیلی اسباب زحمتم شد. به خاطر وضعیت جمجمه‌ام نمی‌شد از کلاهم استفاده کنم. و اگر می‌خواستم دستم را دراز کنم که نه، اصلاً، این یکی گزینه نبود. درنهایت یک قوطی حلبی پیدا کردم و آویختمش به دکمه‌ی پالتوام، اه، نه، چه مرگم است، منظورم دکمه‌ی کتم بود، درست هم‌تراز با اسافلم. قوطی‌ام راست آویزان نبود، خیلی مجلسی متمایل شده بود به‌سمت رهگذرِ اتفاقی و فقط کافی بود پول‌سیاهش را بیندازد آن تو. اما برای همین صدقه دادن هم مجبور بود بیاید جلو و به من نزدیک شود و خطر تماس با من تهدیدش می‌کرد. سرانجام حلبی بزرگ‌تری پیدا کردم، شبیه جعبه بود و گذاشتمش روی پیاده‌رو کنار پایم. اما این تدابیر کافی نبود، مردمی که صدقه می‌دهند دوست ندارند پول را پرت کنند، این ارواحِ حساس چنین حرکتی را نمی‌پسندند و به نظرشان حقارتبار است. و جز این، برای چنین کاری مجبورند خوب نشانه‌گیری کنند. آن‌ها دوست دارند انفاق کنند اما نه اینکه نفقه‌شان قل بخورد و قل بخورد و از لای پای رهگذران و چرخ‌های عبوری⏤خدانکرده⏤نصیبِ نالایقی بشود. برای همین کلاً از خیر صدقه دادن می‌گذرند. البته کم‌لطفی‌ست اشاره نکنم بعضی‌هایشان خم می‌شوند، اما در کل آن‌هایی که صدقه می‌دهند چندان تمایلی به خم شدن ندارند. چیزی که بیش از همه دوست دارند این است که مفلوک را از دور ببینند، پول‌سیاه‌شان را آماده کنند، بی‌توقف همین‌طور که راه می‌روند پول را بیندازند و پشت‌سرشان صدایی بشنوند که محو می‌شود و می‌گوید اَجرت با خدا! شخصاً من که هیچ‌وقت چنین چیزی نگفتم، یا حتی چیزهای مشابهش، چون هیچ‌وقت اعتقادات درست‌وحسابی نداشتم؛ البته عوضش با دهانم صدایی درمی‌آوردم. درنهایت تخته‌ای پیدا کردم، چیزی شبیه یک سینی که به گردن و کمرم می‌بستم. درست در ارتفاع مناسب⏤هم‌ارتفاع جیبِ رهگذر⏤مثل طاقچه‌ای بیرون می‌زد و جز این به قدر کفایت از رهگذر دور بود که با خیال راحت سکه‌اش را پرت کند. بعضی روزها سینی‌ام را با گل و گلبرگ و غنچه و آن گلی که گمانم مردم به آن پیربهارک می‌گویند⏤مختصرْ هر آنچه دم دستم پیدا می‌کردم⏤تزیین می‌کردم. یعنی این‌طور نبود که بروم به جستجوی این تزیینات؛ تمام اقلام قشنگِ این توصیف، که سر راهم سبز می‌شد، سهم سینی‌ام بود. لابد فکر می‌کردند عاشق طبیعتم. بیشتر اوقات به آسمان خیره می‌شدم، بی فوکوس و میزان کردنِ چشمْ صرفاً تصویری تار می‌دیدم، چون که اصلاً میزان کردن چرا؟ اکثراً تصویر مخلوطی بود از سفید و آبی و خاکستری، و بعد دم غروب تمامی رنگ‌های غروب جای‌شان را می‌گرفتند. وزن آسمان را به‌نرمی بر صورتم احساس می‌کردم، صورتم را به آن می‌مالیدم، کله‌ام را می‌چرخاندم و گونه‌هایم را به‌نوبت به آن می‌ساییدم. هرازگاهی که می‌خواستم استراحتی به گردنم بدهم سرم را می‌انداختم پایین و چانه‌ام به سینه می‌خورد. در این حالت سینی‌ام را در دوردست می‌دیدم، ملغمه‌ای محو از رنگ‌هایی گوناگون. لش به دیوار تکیه داده بودم، وزنم را از این پا به آن پا می‌انداختم و با دستانم دُم کتم را گرفته بودم. چون دستِ‌به‌جیب گدایی کردن صورت خوشی ندارد، کارمندان را عصبی می‌کند، علی‌الخصوص در فصل زمستان. دستکش پوشیدن نیز مجاز نیست. موردی هم بود که بچه‌های ولگرد به هوای انداختن سکه‌ای کل دسترنجم را دزدیدند. لابد می‌خواستند شکلات بخرند. زیرزیرکی شلوارم را باز کردم که خودم را بخارانم. چهارانگشتی و از پایین به بالا خودم را خاراندم. پشم‌ها را می‌کشیدم، کیف می‌داد. گذر زمان را راحت‌تر می‌کرد، وقتی خودم را می‌خاراندم اصلاً متوجه نمی‌شدم زمان چطور می‌گذرد. نظر من این است که خارش واقعی واقعاً برتر از خودارضایی‌ست. آدم می‌تواند تا هفتادسالگی یا حتی بیشتر خودارضایی کند اما به مرور صرفاً تبدیل به عادتی پیش‌پاافتاده می‌شود. از آن‌طرف، اقلاً دوجین دست لازم داشتم اگر می‌خواستم درست‌وحسابی خودم را بخارنم. سرتاپایم می‌خارید، علی‌الخصوص اسافلم، از زُهار تا نافم می‌خارید، زیربغل‌هایم، سوراخ کونم، و جز این جاها، لکه‌های اگزما و قارچِ جلدی هم داشتم که حتی با فکر کردن به‌شان خارش مهیبی به جانم می‌افتاد. از خارش کون بیشترین لذت را می‌بردم. سبابه‌ام را تا بند دوم فرو می‌کردم. بعدتر که باید می‌ریدم دردش جانگداز بود. اما راستش دیگر چندان نمی‌ریدم. هرازگاهی ماشینی پرنده از بالاسرم پرواز می‌کرد و حرکتش در نظرم کند بود و حلزون‌وار. زیاد پیش می‌آمد که آخر روز ببینم جفت پاچه‌های شلوارم خیسِ خالی‌ست. حتماً شیرین‌کاری سگ‌ها بود. چون خودم شخصاً خیلی کم می‌شاشیدم. اگر هم احیاناً نیاز داشتم ادرار کنم مختصر چکه‌ای در خشتکم کافی بود، راحت می‌شدم. در جایگاهم که مستقر می‌شدم دیگر تا شب از آنجا جنب نمی‌خوردم. اشتها نداشتم، و البته پروردگار خودش هوای ضعفا را دارد. بعد از کار یک بطری شیر می‌خریدم و شب‌ها در انبار می‌خوردم. نمی‌دانم چرا بعدِ مدتی دیگر به خودم نمی‌فروختند؛ چه بهتر! پسرکی را مأمور کردم برایم بخرد و حواسش باشد اشتباه نخرد، همان شیرِ همیشگی. برای زحماتش پول‌سیاهی بهش می‌دادم. یک روز شاهد صحنه‌ی عجیبی بودم. عموم روزها البته چیز زیادی نمی‌دیدم. ایضاً چیز زیادی هم نمی‌شنیدم. اصلاً به چیزی توجه نمی‌کردم. دقیق بخواهم بگویم کلاً آنجا نبودم. دقیق‌تر بخواهم بگویم به‌باورم تا حالا هیچ جایی نبوده‌ام. اما آن روز بخصوص حتماً دوباره برگشته بودم. مدتی بود صدایی باعث وحشتم می‌شد. دنبال دلیل و منبع صدا هم نبودم چون به خودم دلداری می‌دادم که خودش قطع می‌شود. اما چون خودش قطع نشد چاره‌ای نداشتم جز اینکه بگردم دنبال منبع صدا. مردی روی سقف ماشینی تمرگیده بود و رهگذران را آزار و اذیت می‌کرد. حداقل برداشت من از ماجرا چنین چیزی بود. این‌قدر بلند عربده می‌کشید که فقط تکه‌پاره‌هایی از «گفتمانش» به گوشم می‌رسید. اتحاد… برادران… مارکس… سرمایه… قوت لایموت… محبت. همه‌ی حرف‌هایش به گوشم یونانی می‌آمد. ماشین بغلِ جدول، درست روبرویم بود و من سخنران را از پشت می‌دیدم. بی‌مقدمه برگشت و با انگشت به من اشاره کرد، انگار سیرک باشد. بلند داد زد به این مفلوکِ مطرود نگاه کنید! فقط از ترس دستگیر شدن است که برای گدایی چهاردست‌وپا نمی‌خزد. پیر، تنبل، گندیده، حاضر و آماده برای پرتاب روی تلِّ تاپاله. بعد توجه کنید هزاران نفر مثل او هستند، حتی بدتر از او، ده‌هزار نفر، بیست‌هزار نفر… صدایی آمد: سی‌هزار. سخنران ادامه داد هر روز از کنارشان رد می‌شوی و هر وقت پول خوبی به جیب زده‌ای صنار هم پرت می‌کنی برای این بدبخت‌ها. تابه‌حال به این ماجرا فکر کرده‌ای؟ صدایی آمد: خدا به دور. مرد خطابه‌اش را ادامه داد، صنار، سه‌شاهی. صدایی آمد: یک اسکناس مچاله. سخنران پی گرفت، هیچ به ذهنت خطور نکرده که این کارِ خیر نیست، جرم است، انگیزه‌ای‌ست برای برده‌داری، برای بی‌انگیزگی، برای قتل نظام‌مند؟ به این جنازه‌ی متحرک دقت کنید. شاید بگویید تقصیر خودش است. از خودش بپرسید آیا تقصیر خودش است. دوباره صدایی آمد: خودت ازش بپرس. بعد به جلو خم شد و خودش این وظیفه‌ی خطیر را به عهده گرفت. سینی‌ام بی‌نقص بود. حالا متشکل از دو تخته بود که به هم لولا شده بودند و دیگر می‌توانستم بعد از اتمام کارم تا کنم و بزنم زیر بغلم و عازم شوم. از خرده‌کاری‌های مسخره خوشم می‌آمد. برای همین کهنه را از صورتم برداشتم، سه چهار تا سکه‌ی دسترنجم را توی جیبم ریختم، سینی را از گردنم باز کردم، تا کردم و زدمش زیر بغلم. سخنران فریاد کشید صدایم را می‌شنوی ای حرامزاده‌ی مصلوب؟! بعد با اینکه هنوز روز بود راهم را کشیدم و رفتم. اما درمجموع آن کنجی که می‌نشستم نسبتاً آرام بود، یعنی شلوغ می‌شد اما هیچ‌وقت شلوغی‌اش بیش از اندازه نبود، محل گذر جماعتی شاداب و کوشا بود. حتم دارم آن سخنران یک مذهبی خشک‌مغز بود، توجیه دیگری برای رفتارش پیدا نمی‌کردم. شاید هم دیوانه‌ای متواری. اما صورت قشنگی داشت، کمی به سرخی می‌زد. 

هر روز کار نمی‌کردم. واقعیت این است تقریباً هیچ خرجی نداشتم. حتی موفق شدم مختصری هم بگذارم کنار برای روزهای واپسینم. روزهایی که کار نمی‌کردم، روی تختم در انبار دراز می‌کشیدم. انبارم ته باغِ عمارتی شخصی بود، بغل رودخانه. این عمارت درِ ورودی‌اش به کوچه‌ای ساکت و باریک و تاریک باز می‌شد، و دورتادورش دیوار بود، البته به‌غیر از ضلع شمالی ملک که، سی قدم جلوتر، می‌خورد به رودخانه. از آخرین اسکله‌های رودخانه که نگاه می‌کردی ملغمه‌ای از خانه‌های کوتوله، زمینِ بایر، پرچین‌های چوبی، مناره و برج دیده می‌شد. زمینی هم آن طرف‌تر معلوم بود، مخصوص جشن‌های عمومی، اما مابقی طول سال زمین‌فوتبال سربازها بود. اما خودِ عمارت، پنجره‌های طبقه‌ی همکفش⏤نه، نمی‌توانم. عمارت انگار متروک بود. دروازه‌ها قفل بودند و مسیرهای باغْ مدفون زیر علف هرز. فقط پنجره‌های طبقه‌ی همکف کرکره داشت. جز این کرکره‌دارها، شب‌ها گاهی برخی از پنجره‌ها روشن می‌شدند؛ اول یکی، بعد یکی دیگر. حداقل برداشت من چنین بود. شاید هم انعکاس نور بود، نمی‌دانم. روزی که ساکنِ این انبارِ تهِ باغ شدم آنجا قایقی کله‌پا هم پیدا کردم. سر پایش کردم، زیرش سنگ و چوب گذاشتم که تکان نخورد، نشیمن‌هایش را برداشتم و داخل قایق بسترم را ساختم. قلمبگیِ نوکِ بدنه‌ی قایق دسترسی موش‌ها را دشوار می‌کرد. اما عجیب شوق‌وذوقِ ورود به قایقم را داشتند. عجیب هم نیست، علی‌رغم اوضاع بی‌ریختم در نظر آن‌ها من گوشت زنده بودم. در طول این‌همه سالی که جاهای موقتی خانه می‌کردم این‌قدر با موش‌ها زندگی کرده‌ام که دیگر آن انزجارِ مردمان فرومایه از موش برایم بی‌معنی‌ست. راستش حتی ته قلبم مختصر محبتی به‌شان داشتم. موش‌ها با چه اطمینانی به‌سمتم می‌آمدند! هیچ ردی از انزجار در رفتارشان نبود. با اطواری مشابه گربه‌ها مدفوع می‌کردند. غروب‌ها غورباقه داشتم، ساعت‌ها بی‌حرکت می‌نشستند و بعد ناگهان با شلاقِ زبانشان حشره‌ای را از وسط هوا می‌قاپیدند. قورباغه‌ها دوست دارند زیر پیش‌آمدگی سقف چمباتمه بزنند، جایی که سقف تمام می‌شود و فضای باز شروع؛ آستانه‌ها را ترجیح می‌دهند. اما حالا باید با موش‌های آبی مبارزه می‌کردم، موش‌هایی لاغر و بسیار وحشی. برای همین بود که با تخته‌های اضافی، درپوشی برای قایقم درست کردم. کمی به عقب سُر می‌دادمش و از جلوی قایق به بسترم می‌خزیدم و با پا درپوش را هل می‌دادم سر جای اولش، جوری که کاملاً آن تو محفوظ باشم. اما پاهایم را به چی گیر می‌دادم که درپوش را هل بدهم؟ دقیقاً به همین منظور تکه چوبی زیر درپوش میخ کرده بودم؛ از کارهای کوچک این‌طوری خوشم می‌آمد. اما بهتر بود کل این عملیات را برعکس انجام دهم، یعنی از عقب سوار قایق شوم و بعد با دست‌هایم درپوش را هُل بدهم سر جایش تا بسته شود. برای دستگیره‌ی داخل قایق هم فکری کرده بودم، دو تا میخ‌طویله فروکرده بودم در بدنه‌ی قایق، دقیقاً در همان نقطه‌ای که لازم داشتم. همین خرده‌کارهای نجاری، با هر مصالح و ابزار دم‌دست، لذت ویژه‌ای داشت—البته اگر مجاز باشم اسم این‌ کارها را نجاری بگذارم. می‌دانستم پایان نزدیک است و من هم در نقشِ لازم فرورفته بودم، می‌دانید که، همان نقشِ—چطور بگویم، نمی‌دانم. باید اشاره کنم توی این قایق به‌قدر کفایت آسوده بودم. درپوش آن‌قدر خوب کیپ می‌شد که لازم شد سوراخی درش ایجاد کنم. معنی ندارد آدم در تاریکی چشمانش را ببندد، باید باز نگه‌شان داشت، حداقل نظر من‌یکی چنین است. درباره‌ی خواب حرف نمی‌زنم، دارم درباره‌ی چیزی حرف می‌زنم که گمانم نامش بیداری‌ست. باری، در این دوران خوابم خیلی کم شده بود، یعنی خوابم نمی‌گرفت یا بعضی وقت‌ها هم خیلی خوابم می‌گرفت، نمی‌دانم، شاید هم وحشت کرده بودم،‌ نمی‌دانم. درازکش طاقباز هیچی نمی‌دیدم جز نورِ محوِ خاکستریِ انبار که از لای درزهای تخته‌های درپوش داخل می‌شد. هیچی ندیدن، نه نه، این دیگر زیاده‌روی‌ست. محوْ صدای مرغان دریایی گشنه‌ای را می‌شنیدم که دمِ مجرای فاضلاب می‌چرخیدند. اگر حافظه‌ام مختل نشده باشد، خاطرم هست لابلای کفِ زردرنگی، گند و کثافت می‌ریخت به رودخانه و پرندگان گشنه‌ی وحشی بالای مخرجِ فاضلاب جیغ می‌کشیدند. صدای شلپ‌شولوپ فاضلاب را می‌شنیدم که به جداره‌ها و کرانه‌ها می‌خورد، و همچنین صدایی دیگر، صدایی کاملاً متفاوت، صدای امواج آزاد. صدای این را هم شنیدم. خودم هم وقتی در قایقم وول می‌خوردم، بیشتر از اینکه حس کنم در قایقم حس می‌کردم میان امواجم، یا حداقل به نظر من این‌طور می‌آمد، و همین‌طور سکونم هم از جنس سکون گردابه‌ها بود. این ممکن است غیرممکن به نظر برسد. باران، صدای باران را نیز زیاد می‌شنیدم، چون زیاد باران می‌آمد. گاهی یک قطره، از سوراخِ سقفِ انبار، نمی‌چکید، بر من منفجر می‌شد. همه‌ی این‌ها دنیایی نسبتاً سیال ساخته بود. و بعد البته باید به صدای باد اشاره کنم، یا شاید بهتر: صدای بازیچه‌های متنوع باد. اما همه و همه‌ی این‌ها چه معنی‌ای داشت؟ زوزه، ناله، مویه، آه. چیزی که ترجیح می‌دادم کوبش پتک بود، بنگ بنگ بنگ، کوبش پتک در بیابان. جز این‌ها یقین دارم گوز هم ازم درمی‌رفت اما هیچ‌وقت سر‌وصدایی جدی نداشت، با صدایی شبیه مکش ازم نشت می‌کرد و ذوب می‌شد در هرگزِ زورمند. نمی‌دانم چه مدت آنجا ماندم، اما کم‌لطفی‌ست نگویم جایم در جعبه‌ام خیلی گرم و نرم بود. به نظرم می‌رسید هرچه تمامتر از این سال‌های اخیر منفک شده‌ام، از این سال‌های اخیر مستقل شده‌ام. دیگر کسی سراغی ازم نمی‌گرفت، جویای حالم نمی‌شد، نمی‌پرسید کم‌وکسری دارم یا نه، و البته شدنی هم نبود کسی سراغی ازم بگیرد؛ این واقعیت کمی—فقط کمی—مضطربم می‌کرد. بله، حالم خوب بود، نسبتاً خوب، و ترس از اینکه بدحال شوم کم و کمتر می‌شد. و درباره‌ی احتیاجاتم باید بگویم که احتیاجاتم آب رفته بودند، متناسب با ابعادم، و طی این آب رفتنْ حوائجم چنان کیفیت منحصر به‌فردی یافتند که هرگونه فکری جهت رفعشان کلاً موضوعیت نداشت. من هم وجودی دارم، هرچند کم‌رمق و کاذب، وجودی خارجِ من؛ سابقاً وقوف به این موضوع سرخوشم  می‌کرد. اما به‌مرور آدم مردم‌گریز می‌شود و چاره‌ای هم نیست. همین چیزها کافی‌ست آدم به شک بیفتد که آیا اصلاً در سیاره‌ی درست است یا نه. حتی کلمات نیز ترکت می‌کنند، دقیقاً وضع همین‌قدر وخیم است. شاید هم این حال مربوط به لحظه‌ای‌ست که ظروف مرتبطه دست از ارتباط می‌کشند، می‌دانی که چی می‌گویم، همان ظروف کذایی*. تو هنوز همان جایی، بین دو زمزمه، بعید نیست همان ترانه‌ی قدیمی باشد—پروردگارا، یعنی ممکن است؟! چند باری هم پیش آمد که دلم می‌خواست درپوش را به کناری هل بدهم و از قایق خارج شوم اما نتوانستم، از بس کم‌رمق بودم و خالی از اراده، از بس تهِ آن قایق از اوضاعم راضی بودم. ثقل خیابان‌ها را سنگینْ روی سینه‌ام حس می‌کردم، خیابان‌های شلوغ و سرد، صورت‌های وحشتناک، سروصدایی که جر می‌دهد، سوراخ می‌کند، چنگ می‌کشد، می‌کوبد. پس صبر کردم تا شوق ریدن دوباره سر برسد، یا حتی شوق شاشیدن، می‌دانستم سر برسد از شوق بال درمی‌آورم. نمی‌خواستم آلونکم را کثیف کنم! اما گاهی اوقات هم پیش می‌آمد و هرچه می‌گذشت هم بیشتر و بیشتر پیش آمد. خمیده و خشک شلوارم را به‌زور کمی پایین دادم، به بغل چرخیدم، خیلی کم، فقط به قدری که دسترسی به سوراخ مهیا شود. وسط کثافتِ جهانشمولْ پادشاهی کوچک خودت را برپا کنی و، بعد، برینی به سرتاپایش، آه نه، دوباره دارم خودم را تکرار می‌کنم. حتی فضولاتم هم خودم بودند، می‌دانم، می‌دانم، اما گفتنش خالی از لطف نبود. بس است، بس است، یکهو به خودم آمدم و دیدم تصویر و سراب می‌بینم، آن هم منی که هیچ اهل این حرف‌ها نبودم، جز معدود مواقعی آن هم در خواب، اما جز این هیچ‌وقت تصویر نمی‌دیدم چون اگر می‌دیدم حتماً خاطرم می‌ماند، البته استثنای دیگرش شاید کودکی‌ام باشد، کسی چه می‌داند، در آینده که به اسطوره‌ها پیوستم شاید چنین بگویند. می‌دانم سراب و تصویر بودند، چون شب بود و تنها در قایقم بودم. جز این چه‌چیزی ممکن بود؟ اما من در قایقم بر آب‌ها روان بودم. لازم نبود پارو بزنم، جریانِ جزر مرا با خودش می‌برد. جز این پارویی هم دوروبرم نمی‌دیدم، حتما پاروها را برده بودند. البته یک تخته داشتم، گمانم بقایای نشیمن قایق بود، و گاهی که لازم می‌شد از همین تخته عوض پارو استفاده می‌کردم، منظورم آن گه‌گداری‌ست که جور خطرناکی به پایه‌های اسکله یا کرانه‌های رود یا بارجی لنگرانداخته نزدیک می‌شدم. چندتایی ستاره هم در آسمان بود. نمی‌دانم هوا داشت چه مسخره‌بازی‌ای درمی‌آورد، اما نه سردم بود و نه گرم و همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید. کرانه‌ها، کند و پیوسته، پس می‌کشیدند—ناگزیر بود—و به‌زودی از دیدرسم خارج می‌شدند. همین‌طور که رودخانه پهن و پهن‌تر می‌شد، انوار کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شدند. آنجا بر خشکی مردمان خواب بودند؛ تجدید قوای جسم‌های‌شان برای مرارت‌ها و خوشی‌های فردا. حالا دیگر قایق نرمْ روان نبود، آب‌های متلاطم خلیج بر آن می‌کوبید و قایق کژومژ می‌شد. همه‌چیز آرام به نظر می‌آمد و در عین حال آب کف‌آلود به داخل می‌پاشید. حالا در احاطه‌ی هوای دریا بودم، مأمنی غیر از خشکی نداشتم و در چنین شرایطی مأمنِ خشکی اصلاً چه معنی می‌دهد؟ فانوس‌های دریایی را دیدم، درمجموع چهار تا، که یکی‌شان هم فانوس نبود،‌ کشتی‌ای بود با چراغ هشدار. خوب می‌شناختم‌شان، حتی وقتی بچه بودم هم خوب می‌شناختم‌شان. شب بود، پدرم دستم را گرفته بود و بر یک بلندی بودیم. دوست داشتم مرا می‌کشید سمت خودش، بغلم می‌کرد، همان جوری که معنایی جز محبت و مراقبت ندارد، اما ذهنش مشغولیات دیگری داشت. همان پدرم بود که نام کوه‌ها را یادم داد. اما اختتامیه‌ی این تصاویر و سراب‌ها، بویه‌های چراغ‌داری بود شناور بر آب، و دریا انگار پرِ این‌ها بود، قرمز و سبز، و در کمال تعجب، زرد. و بر دامنه‌ی کوه، که حالا توده‌ی یک‌تکه‌اش داشت از پشت سوادِ روستا سر می‌کشید، شعله‌های آتش متناوب از طلایی به سرخ و بالعکس تغییر رنگ می‌دادند. می‌دانستم چیست که می‌سوزد، سرو کوهی بود. و ساعت‌ها بعد، در خانه‌ام، قبل از اینکه به رختخواب بروم از پنجره قدی‌ام به آتشی که افروخته بودم نگاه کردم. آن شب، شبی منور از نورهای دوردست، از آتشی بر دریا، بر خشکی و در آسمان، بر جزر و مد و جریانات دریا روان شدم. متوجه شدم انگار کلاهم با نخی به سوراخ دکمه‌ام گره زده شده. از نشیمنم عقب قایق بلند شدم، جرنگ‌جرنگِ بلندی شنیده می‌شد. صدای زنجیر بود. یک انتهای زنجیر به جلوی قایق بسته بود و انتهای دیگرش دور کمر من. یحتمل قبل‌تر تخته‌چوبِ کفِ قایق را سوراخ کرده بودم، چراکه در آن وضع این من بودم، افتاده بر زانو، که داشتم زور می‌زدم با چاقویم آب‌بندِ سوراخ را بیرون بکشم. سوراخ کوچک بود و آبْ کند بالا می‌آمد. با در نظر گرفتن همه‌ی ملاحظات—منهای حوادث پیش‌بینی‌نشده—اقلاً نیم ساعتی طول می‌کشید تا آب پر شود. حالا، عقبِ قایق لای ملافه‌هایم، با پاهایی کشیده، پشتم انبانی پرشده از علف عوض مخده، آرام‌بخشم را قورت دادم. دریا، آسمان و کوه‌ها و جزیره‌ها احاطه‌ام کردند، محاصره‌ام کردند، و با قوای قلبی تپنده مرا خرد کردند، خرده‌هایم را به دورترین سرحدات فضا پاشیدند. خاطره‌ی داستانی که ممکن بود گفته باشم سرد و محو فرارسید، داستانی همزادِ زندگی خودم، داستانی که نه شجاعت اتمامش هست و نه توان ادامه‌اش.

ترجمه‌ی ریچارد سیور با همکاری نویسنده (از فرانسه به انگلیسی)

ترجمه‌ی فارسی نیکزاد نورپناه

* شاید اشاره به کتابی از آندره برتون به همین نام، «ظروف مرتبطه».

اینجا زمین ماست

مولانا می‌گوید سخن سایهٔ حقیقت است.

ما در جایی از تاریخ هستیم که حقیقت تقریبا عریان است. چنگ زدن به آن شدنی‌ست؛ در خیابان، با مردم، در مردم، جزئی از مردم. مردمی که با یک نگاه آنها را از نامردمان سوا می‌کنی. همان نگاه کافی‌ست تا آهنگ گام‌هایتان و حتی مسیرهای فرارتان—از دست مستضعفین قاتل—یکی شود. حقیقتْ آمیختهٔ این فضاست. لمسش می‌کنی گرچه توان بیانش را نداری، هنوز سخن نشده. سخن نشدنش اما دلیل نبودنش نیست چون بودنش را جور دیگری و به روش‌های دیگری دیده‌ای، ندیده‌ای، درت رسوخ کرده، حلول کرده، تو همان آدم قبلی هستی و نیستی، مثل آدمیزادی که بالغ می‌شود و چیزی از کودک هنوز درونش هست، درش هست، و در عین حال او آن کودک نیست. مواجهه با حقیقت این‌چنین تو را دگرگون می‌کند. دگرگونی آلی، ناگزیر، زاینده. چون حالا مثل کودکی که دندانهایش نیش می‌زند، گفتن، کلمه، زور زدن برای گفتنِ کلمه در تو نیش می‌زند، آزارت می‌دهد. همان سخن که حرفش را زدیم. دارد دست و پا می‌زند، تقلا می‌کند، و تازه بعد از این‌همه تحول بشود سخن، و تازه این سخن سایه‌ای از حقیقت بیش نیست. تو این را می‌دانی چون صیرورت آن چیزی که به سخن تبدیل شد را دیدی. تو که این را می‌بینی با داس‌ات یاوه‌های این فضای آلوده، یاوه‌های شارلاتان‌ها را هرس می‌کنی، شاخه‌هایشان را از کمی بالای بیخ می‌زنی. تو فرق یاوه از کلمه از سخن را می‌فهمی. و جز این می‌دانی که آخرِ آخرش هم سخن چیزی بیش از سایهٔ حقیقت نیست و تو دیده‌ای، حقیقت را دیده‌ای، باشد، قبول، هنوز سخنش را نزاییده‌ای اما شک نداری که روزی از اندرونت، از لابلای مغزت، از جوارح میانی‌ات، از مغز استخوان‌های دردناکت، جانوری از تو، از همه‌مان، خارج می‌شود که لیاقت داشتن اسمِ سخن را دارد. که البته تازه سایهٔ حقیقت است.

اما عرضهٔ عمومی حقیقت جز با سخن ممکن نیست. با کلام. سهروردی می‌گوید «آنچه قائم است کلام است.» ما لال بودیم. کلام نداشتیم. شاید داشتیم، مغشوش، نامفهوم، تلنبار در بطون‌مان. حالا دارد خارج می‌شود. گاهی از مجرای حلقوم. با نعره‌ای، جیغی، فریادی؛ گاهی با دستخطی بر دیوار که ردّ ترسی مقدس در کج و کولگی‌اش مشهود است. ما داریم بزرگ می‌شویم. ما داریم مردم بودن را مزه‌مزه می‌کنیم. با احتیاط. با همین احتیاط مجبوریم به چیزهایی فکر کنیم که تا حالا پس‌شان می‌زدیم. به مرگ، به زندگی، به شجاعت، به مملکت و وطن، به معنی غامض ایران، به ما و دیگری، به فهم دیگری، به تاریخ طولانی نفهمیده شدن‌مان، به تاریخی که جلوی چشممان دارد ورق می‌خورد آن هم با دستان ما. به ارتباط اینها با همان حقیقت نورانی فکر می‌کنیم. داریم صدایمان را پیدا می‌کنیم، داریم قصه‌مان، روایت‌مان را می‌نویسیم. با سعی بسیار و خطاهای بسیار. لای اینهمه داد و بیداد شارلاتان‌ها و رجاله‌ها و قاتل‌ها. لوتر می‌گوید «گِل و لجن به چرخ می‌چسبد، مهم نیست، مهم حرکت چرخ است.» چیزی همهٔ این حرفها را به همدیگر متصل می‌کند. حقیقت؟ شاید. اما فعلا مهم حرکت چرخ است در مسیری که چیزی جز امتداد حقیقت نیست. رجاله‌ها و شارلاتان‌ها و گل و لجنی که به چرخ می‌چسبد همیشه بوده‌اند. از ازل بوده‌اند. در طول تاریخ ایران بوده‌اند. همین ایران غامضی که نه درست می‌فهمیمش و نه توان کندن ازش را داریم. ایران برایم شبیه خورشتی‌ست که هرچه می‌گذرد—و فرسوده‌تر می‌شوم—بیشتر جا می‌افتد. درکش سخت است. ما داریم همین را درک می‌کنیم. ما بخشی از ایرانیم. گرچه محذوف. تا حالا. حالا اما کل حرف همین است که ما—که زیادیم—داریم آنچه ناگفتنی بود را می‌گوییم. به سختی و با ترسِ سرکوب وحشیانه. با ترس از باتوم و لولهٔ تقنگ و سرنیزهٔ سرِ لولهٔ تفنگ و آن ون‌های کثافتی که یقین دارم روزی در‌همان میدان همه‌شان را کپه می‌کنیم، کوهی بلند از ون‌های چینی قراضه‌شان و همه، من و تو و بغل‌دستی‌هایمان دورِ لهیبِ آن شعله‌های وحشی وحشیانه می‌خندیم و پا می‌کوبیم و اصلاً فعل پایکوبی را از نو کشف می‌کنیم، مثل همان کلامی که باهاش ور رفتیم و ور رفتیم و از نو کشفش کردیم، از آن خودمان کردیم، کلمات‌مان را یکی‌یکی تلفظ کردیم و جمله ساختیم، روایت ساختیم، بودنمان را به سخت‌ترین روش ممکن به آن دیگریِ سرسخت فهماندیم. ما نمی‌توانیم نباشیم. اینجا زمین ماست، خاک ماست. محمدعلی فروغی کتاب تاریخ کلاس پنجمی‌ها را اینطور می‌گشاید: «مملکت ما ایران است و ما ایرانی هستیم و پدران ما هم ایرانی بوده‌اند.» سهل و ممتنع. ممتنع چون برمی‌گردد به اینکه آن ایران غامض چیست. ما اینها را داریم می‌فهمیم. کسی روی بلوک سیمانی قبر مهسا امینی با ماژیک وایت‌بورد نوشت «نام تو رمز می‌شود». کل مملکت به جوشش افتاد. بعدتر کسی بر دیواری نوشت «بدن می‌آشوبد». ما مدام به همین چند کلمه رجعت می‌کنیم. به زن و زندگی و آزادی و معنی‌شان رجعت می‌کنیم. به زندگی. به زنده بودن. به هنوز نفس کشیدن. به آن نفس‌هایی که یکباره قطع شدند و جز رد باریکی از خون بر گوشی موبایل چیزی از آنها نماند. آن رد قرمز بر مغز ما هم شُره کرده. از بغل حدقه‌هایمان آرام نشت می‌کند. از چاک گوشه چشم‌هایمان آرام سرازیر می‌شود. بیخود نیست که حوض‌های شهرمان قرمزند. دو چیز این جمله مهم بود: قرمز؛ و شهرمان. شهر ما، ما، ما داریم همین را یاد می‌گیریم، از آپارتمان‌های زشت‌مان—تبعیدگاه‌مان؟—خارج می‌شویم و کورمال کورمال شهرمان و خودمان در‌خیابان‌های شهرمان را پیدا می‌کنیم. بادی در این خیابان‌ها وزیده. نمی‌توان منکرش شد. صدایش از بامها می‌آید. همه می‌دانند. همه آن تصاویر شوم را دیده‌اند. همه چیز واضح است، اینقدر واضح که چشم را می‌زند. حقیقت هم عریان. ما باید احترام آن بادِ مبارکی که وزیده را نگه داریم. ما کی دوباره جوش می‌خوریم؟ کی سرپا می‌شویم؟ تسلا کجاست؟ درمان کجاست؟ ما به شدت تنهاییم و جز همدیگر و جز کلماتمان چیزی نداریم.

در سرزمین اشتباهی – درباره‌ی نامه‌های صادق هدایت

در سال‌های دهه‌ی بیست شمسی صادق هدایت برای دوستش که فرانسه زندگی می‌کرد نامه‌هایی می‌نوشته. برای حسن شهید نورایی. یادآوری اینکه ۱۳۲۰ متفقین ایران را اشغال کردند، رضا شاه به جزیره موریس تبعید شد و پسرش محمدرضا جایگزینش شد. شروع اولین نامه‌ی هدایت مال سال ۱۳۲۴ است و در آن انسداد و دشواری شروع به نوشتن را خیلی موجز بیان کرده:

یاهو هنوز چند دقیقه مانده تا موقع کافه برسد. مثل آدمی که بخواهد روی میز اتاق دکتر متخصص امراض مقاربتی بنشیند بالاخره نشستم، یعنی پشت میز، و قلمم را به کاغذ آشنا کردم.

عمده‌ی سطور نامه‌های هدایت درباره‌ی کتاب‌هاییست که درخواست می‌کند و دوستش برایش با پست می‌فرستد. چندان هم درباره‌ی کتاب‌ها نیست، بیشتر تشکر است و گاهی اشاره‌ای کوتاه. اما همین اشاره‌ها هم گاهی جالبند. برای من جالب بودند. درباره‌ی هنری میلر می‌نویسد:

سه جلد میلر را خواندم. خیلی اوریژینالیته دارد اما متاسفانه به یادداشتهای جنده‌بازی خود بیش از اندازه اهمیت می‌دهد.

یا مثلاً سیمون دوبووار هم چندان نظرش را جلب نکرده:

کتاب بووار را خواندم. چنگی به دل نمی‌زد مثل اینست که اگزیستانسیالیسم هم دارد دمده می‌شود.

گویا حسن شهید نورایی هم از رفقایشان بوده و برای همین هدایت گاهی اخبار «بچه‌ مچه‌ها» را هم برایش می‌نویسد، با همان گزیده‌گویی و وسواسی که در انتخاب کلمات دارد:

اگر جواب کاغذتان را دکتر حکمت یا صبحی نداده‌اند اولی از کون‌گشادی و دومی از گیجی و سرگرمی فراوان است.

این مرضی که نه در ایران حالت خوب باشد و نه دنبال هجرت باشی انگار مختص ما و زمانه‌ی ما نیست. هدایت هشتاد سال پیش از احوال مشابهی برای‌مان می‌گوید:

جای شما خالی چند روز پیش به شهریار رفتم و شب در منزل یکی از رعیت‌ها خوابیدم. گمان نمی‌کنم که هیچ جای دنیا وضعیت میهن ششهزار ساله را داشته باشد. تراخم، سل، مالاریا، کثافت، شکنجه‌های قرون وسطائی، نفاق حکمفرما است.

اینها اما یک روی سکه است، روی دیگرش این است که پای رفتن هم ندارد. مثلا:

از اینکه مخلص را به خطه‌ی اروپا دعوت کرده‌اید بسیار متشکرم اما عجالتاً نه شوق و نه وسیله‌ی این اقدام را در خودم نمی‌بینم و نه خیلی چیزهای دیگر را که شرحش مورد ندارد. به قول سعدی برای زناشویی باید مردی را آزمود.

اقلاً ده بار همین دو خط را خوانده‌ام. چیز خاصی هم نگفته. گفته شوق و وسیله‌اش را ندارم. چطور می‌شود شوق فرار از تراخم و مالاریا و کثافت را نداشت؟ من می‌دانم که می‌شود، اما چگونگی‌اش را نمی‌دانم. گمانم خود هدایت هم نمی‌دانست. این ندانستنش بروزی دیگر هم پیدا می‌کند. به شکل طنز و طعنه که با لحن به‌خصوص خودش جا و بی‌جا می‌خنداندم. این یکی را ببینید:

مریم فیروز مدتی است در سوییس می‌باشد. نمی‌دانم آزادیخواهان چرا بیشتر میل مهاجرت دارند. شاید آزادی اینجا را تأمین کرده‌اند و حالا به جاهای دیگری می‌پردازند.

از کنایه به مهاجران بگذریم؛ درباره‌ی نداشتن «وسیله‌ی» سفر بیشتر هم توضیح می‌دهد، اما انگار هرچه بیشتر می‌گوید ماجرا گنگ‌تر می‌شود. شاید خودش می‌دانسته حرفش شفاف نیست و دست به دامن سعدی شده. آزمودن مردی برای زناشویی. لابد خودش در این آزمون رفوزه می‌شده. حالا که هشتاد سال از آن روزها گذشته خیلی‌های دیگرمان هم کماکان در آن آزمون ناشناخته مردود می‌شویم. خودش اینجا بیشتر بسط می‌دهد:

اما راجع به مسافرت، متاسفانه باید بگویم که به هیچوجه وسیله ندارم. فایده‌اش چیست؟ خودم را بیجهت در هچل خواهم انداخت و بعد هم مطمئنم که به نتیجه نمی‌رسد. حسرتی هم ندارم. توی گند و گه خودمان غوطه‌وریم و فقط انتظار ترکیدن را می‌کشیم. فرنگ هم باز برای بچه تاجرها و دزدها و جاسوسهای مام میهن است. ما از همه چیز محروم بوده‌ایم و اینهم یکیش. وقتی که در اینجا نمی‌توانم زندگیم را تأمین بکنم فرنگ به چه درد من می‌خورد؟

بعد لابلای همین ناله از وضعیت ایران، ایرانی که اسامی بامزه‌ای برایش دارد (از «گندستان» و «مملکت گل و بول» بگیر تا میهن ششهزار ساله) ناگهان تکه‌هایی از روزمره‌های خودش می‌گوید که تصویرش را کامل و زمینی می‌کند: ویژگی‌اش فقط زبان تیز نیست، او لطافتی هم دارد. هدایت گویا گربه‌باز بوده آن هم زمانی که هنوز گربه‌بازی این‌طور باب نبوده:

راستی تا یادم نرفته عید جدید را به خودتان و خانمتان و همچنین به هویداها تبریک می‌گویم. حالا باید بروم و تنتور ید به پای گربه‌ام بزنم که دیشب پایش را سگ گاز گرفته.

تعجب من از گربه‌بازی هدایت شاید بیجاست، لای همین نامه‌ها «سه قطره خون» را خواندم و توصیفی که آنجا از ریخت و رفتار گربه‌ها می‌دهد قطعا مال قلم آدمی‌ست که بخشی از زندگی‌اش را وقف پیشه‌ی شریف گربه‌بازی کرده:

من یک گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دوتا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه کشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود، مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا کرده باشند.

همه جا هم ارجاعات هدایت به سعدی و حافظ نیست. اینجا در مورد تقدیر حرف می‌زند؛ برای منی که با «دوندگی» میانه‌ای ندارم متقاعدکننده هم حرف می‌زند:

مکتب فاتالیسم [تقدیرگرایی] که اخیراً به آن سر سپرده‌اید از همه‌ی سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلاً این تسلیت را به آدم می‌دهد که آنچه پیش بیایید از قدرت و دوندگی بشر خارج است.

در کف خرس خر کونپاره‌ای

غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟

اگر هر سیستم و فلسفه‌ای در یک جای دنیا succes داشته باشد فلسفه‌ی ایران و ایرانی همان فاتالیسم است و راست راستی راه دیگری را هم نمی‌شود انتخاب کرد.

البته که می‌دانیم عمر این احکام کلی هدایت طولانی نیست. چند نامه جلوتر می‌گوید «ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.» تنها کلیتی که در سراسر نامه‌هایش ثبات دارد دلزدگی و انزجارش از وضع موجود است. وضع موجود را جایی اینطور تعریف کرده:

مسلمان‌بازی به طور عجیبی تقویت می‌شود و گندستان جریان عادی خود را طی می‌کند.

و اگر کلی بخواهیم بگوییم، دلزدگی و انزجارش هم عموماً این‌طوریست که «به عق می‌نشیند»:

از اوضاع و سیاست و اینجور چیزها تقریباً بی‌اطلاعم و فقط عقم می‌نشیند. 

اما گاهی جزییاتی هم تعریف می‌کند و کمی بیشتر می‌فهمیم که این آدم در چه فضایی می‌زیسته و دلایل دلزدگی و تمسخرش چه چیزهایی می‌توانند باشند. این یکی در مورد احمد فردید جالب است (مقاله‌ای که حسن شهید نورایی فرستاده را می‌خواند):

خودم همه‌ی آنرا خواندم و می‌خواهم بگویم از قسمت اول بهتر بود فقط آقای فردید با این جریان مخالف است و امروز در کافه می‌گفت که فلان پروفسور که کتاب روانشناسی او در فرانسه کلاسیک است چنین حرفهایی نمی‌زند. جلو بچه‌ها دهنش گائیده شد. موجود ضعیف و کله‌خشکی است. معتقد است که حمال اروپایی از علمای ایرانی بیشتر چیز می‌فهمد! و خودش را اروپایی می‌داند! گویا به وسیله‌ی intuition [شهود] به این مطلب پی برده است. در شماره‌ی ۵ سخن که تازه درآمده مقاله‌ی عجیبی راجع به نمودشناسی نوشته که خواندنی است.

به جز فردید، لیفش را به تن جمالزاده هم می‌کشد. از خلال نامه‌ها پیداست که جمالزاده مدام از این و آن سراغش را می‌گیرد، می‌خواهد ببیندش. برای سفری از خارج برگشته اما هدایت جاخالی می‌دهد. انگار حوصله‌اش را ندارد. جایی هم گله می‌کند که بعد از کلی اصرار چندتا از کتابهایش را برای جمالزاده فرستاده اما او جبران نکرده و کتابی نداده. بعدتر نامه‌نگاری خشکی هم انگار دارند. درباره‌ی یکی‌شان می‌گوید:

چند روز پیش جواب جمال‌زاده را فرستادم. البته احمقانه بود برایش نوشتم حوصله‌ی وراجی ندارم. همین. 

البته یکی-دو سال که می‌گذرد کمی نرم‌تر می‌شود؛ اینها مال پاییز ۱۳۲۹ است، قبل عزیمتش به فرانسه:

راستی اخیراً جمال‌زاده چند روز به تهران آمده بود. در خانه‌ی صبحی دعوت داشت من آنجا نرفتم. گویا حالا برگشته است و در اثر شوخی که تفضلی با او کرد ساعت مچی‌اش را برای من فرستاد.

هدایت جا و بی‌جا هم از اتاقش می‌نالد. از گرمایش و نمور بودنش و پشه‌هایش. البته که شکرگزاری را فراموش می‌کند:

باری، روزها را می‌گذرانیم. گرما هم شروع شده. آهنگری همسایه‌مان هم شب و روز دق و دوق می‌کند. ما هم لنگ لنگان قدمی برمی‌داریم و هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاریم.

هدایت همیشه هم اینقدر بامزه نیست. یا شاید هست ولی گاهی عنان از دستش درمی‌رود و در وصف خودش از تشبیهاتی استفاده می‌کند که دیگر بامزه نیستند، ترسناکند، ردی از آخر و عاقبت شومش در آنها دیده می‌شود. «احساس محکومیت». «آرزو می‌کنم که اسم خودم یادم برود.» یا مثلاً دهم مهرماه ۱۳۲۸ که اینها را نوشته:

هر چه زور می‌زنم چیزی بنویسم مثل اینست که مطلبی ندارم. روزها را یکی بعد از دیگری در انتظار ترکیدن می‌گذرانیم. مدتی است که حتی از خواندن هم به طرز وحشتناکی عقم می‌نشیند. اغلب دراز می‌کشم و به نقش و نگاری که دوغاب گچ روی دیوار انداخته نگاه می‌کنم، پیش خودم صحنه‌های خیالی با آن می‌سازم. شاید توی زندان آدم آزادتر باشد چون اسم بدنامی آدمیزاد آزاد را ندارد – آزاد و زنده و دنیا و مافیها مثل اینست که مبتذل شده. همه‌اش مسخره است.

حالا که صحبت آخر و عاقبت شومش شد بد نیست به اطلاعات ویکیپدیایی اشاره کنم؛ هدایت یک بار هم در جوانی خودکشی ناموفقی داشته. در فرانسه. قبل از سالهای دهه‌ی بیست و این نامه‌ها. خودش را به رودخانه‌ای می‌اندازد. نجاتش می‌دهند. گویا سرِ شکستی عاشقانه. دلیلش به کنار، اما این روزها می‌دانیم که این رفتار زنگ خطرست، علامت آدمی‌ست که شاید بافت روانش بگونه‌ایست که تمایلاتی این‌چنینی دارد؛ مراقبت و درمان نیاز دارد. شاید این هاله‌ی دور هدایت به عنوان پادشاه بلامنازع سرزمین پوچگرایان کمی هم نیاز به بازبینی داشته باشد. 

ناامیدی هدایت نسبت به هر اصلاحی مایوس‌کننده است اما جز این ترسناک هم هست؛ حالا هشتاد سال از آن دوران گذشته و انگار هیچی عوض نشده، هنوز خری می‌رود و خری می‌آید و عده‌ای به زندگی در این فضای قی‌آلود محکومیم. آدم با خودش فکر می‌کند شاید ما هم مثل «آزادی‌خواهان» باید به سرزمین‌های آزاد کوچ کنیم. این را ببینید:

از اوضاع و سیاست خواسته بودید بی‌شوخی می‌گویم که هیچ اطلاعی ندارم. فقط شنیدم که کابینه تغییر کرده. کی آمد و کدام خر رفت هیچ نمی‌دانم و اصلاً نمی‌خواهم بدانم. نه تنها خودم را تبعه‌ی مملکت پرافتخار گل و بول نمی‌دانم بلکه احساس یکجور محکومیت می‌کنم. محکومیت عجیب و بی‌معنی و پوچ. فقط از خودم می‌پرسم «چقدر بیشرم و مادرقحبه بوده‌ام که در این دستگاه مادرقحبه‌ها توانسته‌ام لاشه‌ی خودم را بکشم!» قی‌آلود و کثیف و یک چیز قضا و قدری و شوم با خودش دارد. بهتری و بدتری و اصلاح و آینده و گذشته و همه‌ی آنها هم در نظرم باز یک چیز احمقانه و پوچ شده. جایی که منجلاب گه است دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه‌ی آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. تبرئه شدنی نیست. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح‌شدنی نمی‌بینم…

در همان اتاق نا راحتش اما انگار حواسش به سر و وضش است؛ مشخصاً به آن عینک معروفش که گویا مال آن طرف آب بوده:

الآن اتاقم ۳۵ درجه حرارت دارد. صدای چکش آهنگری بغل گوشم است. طرف دیگرش هم گرد و خاک بنایی است. یکجور ریاضت است. 

چون عینکم حالش خراب شده نسخه‌اش را در جوف پاکت می‌فرستم و اندازه‌ی دور آنرا در پشت نسخه به طور مضحکی خودم گرفتم اگر فرصت شد یک عینک با دور شاخی قهوه‌ای برایم بفرستید. اینهم خرده‌فرمایش. 

آيا هدایت در اتاقش دماسنج داشته؟ بهرحال می‌دانیم اتاقی‌ست که تابستان‌ها زیادی گرم است و زمستانها زیادی سرد:

جای شما خالی امروز اتاقم ۳۷ درجه است. درجه‌ی یک بدن سالم. اما خودم مثل ماهی روی خاک افتاده پرپر می‌زنم. آنوقت توی این هوا چه می‌شود کرد؟ زمستان هم مثل خایه‌ی حلاجها می‌لرزیم. این برنامه‌ای است که میهن عزیز برای ما تهیه کرده.

شکنجه‌ی ماه رمضان هم گاهی با معضلات اتاق مخلوط می‌شود؛ ۱۳۲۹ این را نوشته:

… هوایش الآن ۳۵ درجه است به طوری که مگس و پشه‌هایش یا مرده‌اند و یا از مکه‌ی معظمه به مدینه‌ی طیبه مهاجرت کرده‌اند. ماه مبارک رمضان هم هست. همه‌ی کافه‌ها بسته شده و مذهب خیلی دموکرات و آزادیخواه اسلام به موجب نهی از منکر همه جور تظاهر به روزه خوردن را قدغن کرده … همه‌ی اینها به درک، جلو خانه‌مان یک قهوه‌خانه است که علاوه بر سر و صدایش، شبها از یک بعد از نصف شب تا ساعت ۴ یا ۵ تمام برنامه‌ی ماه مبارک را که عبارت از اذان و مناجات و زوزه‌های ربانی و عرّ و تیز سبحانی است باید اماله کنم و لای سبیل بگذارم. این برنامه را آقای امامی که خودشان سالی به دوازده ماه در فرنگ معلق می‌زند برای هم‌میهنان عزیزش تنظیم کرده و آقای ارباب شاهزاده‌ی ساسانی آنرا در رادیو اجرا می‌کند و هیچکس هم حق اعتراض ندارد. پس در این صورت از حق کپه‌ی مرگ گذاشتن هم محرومم، حقی که اقلاً شپش و خرچسونه دارند. این را چه اسمی می‌شود رویش گذاشت؟ این یکی از صدها موضوع دیگر است. وقتی می‌گویم physiologiquement [از لحاظ جسمی] برایم غیر مقدور است برای نمونه یکی از آن مسائل است.

این یکی اشاره‌اش را با پوست و استخوان درک می‌کنم. از نظر جسمی… تهران شرایط مناسبی برای زیست آدمیزاد ندارد. من فکر می‌کردم مختص این روزهاست. این روزها که تهران هوا ندارد و فضا ندارد و صرفاً ساختمان‌های زشت و ماشین دارد به تعداد زیاد. وقتی هدایت می‌گوید «از لحاظ جسمانی» کاملاً می‌فهممش. سیاتیک پای راستم که گویا محصول دیسکِ لغزیده‌ام است یک سال تمام است که امانم را بریده. درمانهای مختلفی امتحان کرده‌ام اما مهمترین و ساده‌ترین درمان‌ها در دسترسم نیست: پیاده‌روی و استخر. عجیب است، اما پیاده‌روی در تهران دیگر غیرممکن شده، مگر اینکه به ریه‌هایی چدنی مسلح باشی. نوحه‌ی استخر را نمی‌گویم. اما خلاصه اینکه حتی اگر همزیستی با رجاله‌ها و زیرِ رجاله‌ها را بپذیری، واقعاً خود زیست به معنی بیولوژیکش در تهران دیگر ناممکن شده. من چهار سال در «حومه‌های» تهران زندگی کردم، تا پیارسال که آلودگی تهران—با غلتی سنگین، تیره—از سرِ کوه‌ها سرریز کرد به حومه‌ی کذایی و بعد به فکر افتادم که به جای دورتری در میان کوهستان‌های البرز فرار کنم؛ نکردم، عوضش برای بار هزارم به مهاجرت فکر کردم و کلافه شدم و حالا، حالا با خواندن همین نامه‌های هادی صداقت موقتاً کلافگی‌ام را طناب‌پیچ می‌کنم. تمرینی عبث. هدایت هم هم‌نظر است. در همین نامه‌ی شماره‌ی ۷۶ که گدازی منحصر بفرد دارد آخرش می‌نویسد:

یک خلایی است مال دیگران، ما بیخود تویش افتاده‌ایم و دست و پا می‌زنیم و می‌خواهیم ادای آنهای دیگر را در بیاوریم. همین.

جز اینها یافتن مشروبات باکیفیت در تهران هم از قدیم کار سختی بوده، یا حداقل برای هدایت که اینطور بوده (من هم چند ماه یک بار بعد از شبه‌مسمومیتی دردناک با خودم عهد می‌کنم دیگر از ساقی‌های ارمنی‌نام عرق نخرم):

کار [فریدون] هویدا چه شد؟ یک بطری جین عالی پیدا کردم. قیمت مشروب فرنگی چون قدغن شده سر به فلک زده. اگر خودش را زودتر به تهران برساند ممکن است یک گیلاس کوچک توی هوای ۳۷ درجه بهش بدهم تا عرش را سیر کند. اینهم ورّاجی ما.

عینک که می‌رسد ضمن تشکر گله می‌کند که «زیادی لوکس» است. جز عینک پارچه هم فرستاده:

نوشته بودید که پارچه فرستاده‌اید نمی‌دانم به عنوان خمس بود یا زکات؟ به هر حال اندام رعنایم که عجالتا کمردرد گرفته، تمام قد با زبان بی‌زبانی تشکر می‌کند.

البته همه گویا به دست و دلبازی دوستش حسن شهید نورایی نیستند، مواردی بوده که هدیه را پس گرفته‌اند:

دکتر بقائی را هم گاهی ملاقات می‌کنم و با هم مشغول جهالت می‌شویم. پریشب با هم بودیم. ۵ جفت جوراب شیک آمریکایی خریده بود به من بخشید. بعد پشیمان شد و آخر شب که مست کرده بود دوباره از من پس گرفت. 

لابلای نامه‌ها گاهی با خودم می‌گفتم زندگی اینقدر هم نمی‌تواند بد باشد، هدایت شاید بیش از اندازه نق‌نقوست. گمانم خودش هم این را می‌دانست اما با هوشمندی از این اتهام جاخالی می‌دهد و به هر جا که حس می‌کند زیاد نق زده با پیچشی سریع ابعادی کیهانی و کلان به ناراحتی‌هایش می‌دهد. از کثافت و کک و کنه می‌نالد و بعد ناگهان اشاره می‌کند که همه چیز بی‌معنی‌ست، و حتی بدتر، آنهایی که خوشند همه جا خوشند، چه در شهرستانک چه در پاریس و لندن:

منهم به تقلید سرکار بعد از چند سال مسافرت کوتاهی به شهرستانک کردم و چند روزی در میان بوی گه و لجن و کثافت و کک و کنه و غیره به سر بردم. اگرچه از حیث آب و هوا هیچ با اتاق من قابل مقایسه نبود و دکان آهنکوبی بغلش نبود، اما نمی‌توانم بگویم که خستگی مرا رفع کرد. مثل باقی کارهایم بی‌معنی بود. باز آنجا هم مال موجودات دیگری بود که چادر و پوش و خدم و حشم و وسایل زندگی داشتند و همانطور که شهرستانک هم میهن آنها بود پاریس و لندن و نیویورک هم مال آنها بود. 

اینطور هم نیست که هدایت کلا فکر ترک وطن را دور انداخته باشد؛ اما گاهی مقصدهای عجیبی به ذهنش می‌رسد:

راستی این قضیه را شنیده بودم که چهارده نفر ایرانی می‌خواسته‌اند تبعه‌ی حبشه بشوند. آیا ممکن است منهم درخواستی بنویسم و در شمار پانزدهمین خائن به میهن قرار بگیرم؟ فکر خوبی است. آیا مخارج مسافرت را هم می‌دهند؟ شرایطش چیست؟ 

اشاره‌ی به مخارج و هزینه‌ها و کلاً بحث پول در کل نامه‌ها جاریسیت. کارمندی‌ست که گویا عوض ترفیع مسیر برعکس را می‌رود و گاهی اشاره می‌کند به دلیلی مواجبش حتی کمتر شده. چیز زیادی از فضای کارش نمی‌گوید. همانطور که چیز زیادی از بطالت و جهالتی که شبها در کافه مشغولش می‌شود نمی‌گوید؛ فقط اشاره‌ای: «دیگر مطلب نوشتنی ندارم، وانگهی موقع عرق شده است.» اینها البته مایه‌ی افسوس است. منِ خواننده تشنه‌ی خاطرات یا حتی مثل مد این روزها ممواری از هدایت هستم. اما بهرحال دغدغه‌ی مالی همه جای نامه‌ها هست. جایی شوخی-جدی به دوستش پیشنهاد صادرات برنج و آجیل و خشکبار به اروپا می‌دهد. جای دیگری می‌گوید شخصی پیشنهاد داده حق چاپ کل آثارش را به مبلغ ۱۲ هزار تومان ازش بخرد. هدایت درجا موافقت می‌کند. خبری از طرف نمی‌شود. چند سال قبل‌تر هم (۱۳۱۵) در نامه‌ای از بمبئی به مجتبی مینوی این را نوشته:

بلیط لاتاری هم خریده‌ام، دعا کن میلیونر بشوم ترا هم صدا خواهم زد. به علاوه خیال تجارت و زناشویی هم دارم.

و کمی بعدتر هم که از بمبئی به تهران برمی‌گردد برای مینوی نوشت:

عجالتاً دو سه روز است که از همه جا مأیوس دوباره به بانک ملی پناه بردم و از صبح تا شام مشغول جمع و تفریق و کثافت‌کاری‌های دیگر هستم تا یک ماه امتحان بدهم اگر نپسندیدند مرا جواب بکنند.

برگردیم به همان دهه‌ی بیست، به بحث رفتن یا ماندن. با اینکه درباره‌ی حبشه مردد است اما در مورد هلندستان نظرش قطعی‌ست:

یاحق کاغذی که با تمبرهای رنگارنگ از هلندستان فرستاده بودید به اضافه‌ی کارت پستالها رسید. راستش کارتها چنگی به دل نمی‌زد. تیپهای یقور و دهاتی که به درد حمالها می‌خورد. امیدوارم به خیال تجدید فراش نیفتاده باشید! اگر آدم بتواند در هلاند بماند برای ماست بستن و رخت شستن و هیزم شکستن بد نیستند.

اما خب حالا که همه‌ی اشارات هدایت به رفتن یا نرفتم نقل کردم، شاید بد نباشد نقلی از نامه‌ای به مصطفی فرزانه بیاورم، مال سال ۱۳۲۹، انگار او تصویر کلی را می‌دیده:

خب حالا که رفتی ممالک خاج‌پرستان دوقرت و نیمت هم باقی است؟ چند صباحی در آنجا معلق می‌زنی، چند تا ادای تازه یاد می‌گیری، خیلی هم همت بکنی یک زن رختشور فرنگی هم می‌گیری و به میهن عزیزت برای خدمات اجتماعی برمی‌گردی، البته با مقادیر زیادی باد و برود.

به آن ۶-۷ سال مهاجرت ناموفق خودم فکر می‌کنم. جمع‌بندی هدایت را می‌فهمم. زن رختشور فرنگی. تازه آن هم همت می‌خواهد. مرد مهاجر کله‌سیاه خوب می‌داند که همان هم همت می‌خواهد. اما تا می‌خواهم از این خیالات منصرف شوم بقیه‌ی این نامه‌ی کذایی می‌آید سراغم. اگر با نقل قول بالا تصویری کامل از مهاجرت داده با این یکی تصویر را کاملتر هم می‌کند:

اگر زنت خوشگل بود شکی نیست که ترقیات روزافزون خواهی کرد و بعد هم توی یکی از بندهای «الف» و «ب» و «جیم» می‌افتی و داد بیدادت بلند می‌شود و بعد هم مثل پدربزرگت با دختر خدمتکار عشق‌بازی می‌کنی و مثلاً یک سفر هم به کربلا می‌روی و با کلیددار باشی تجدید عهد می‌کنی.

حالا که هشتاد سال گذشته آن الف و ب و جیم هم اسم‌های به روز خودشان را دارند. عشق‌بازی با آدمی «خارج از طبقه‌ات» هم که اینطور هدایت می‌گوید سنت ماست. یا شاید سنت آدمیزاد است. خدا را شکر هنوز به مرحله‌ی تجدید عهد با کلیددارباشی نرسیده‌ام.

ماجرای نامه‌های به حسن شهید نورایی کمابیش همین‌هاست، تا می‌رسد به پاییز ۱۳۲۹ که خبر می‌دهد شاید برای سفری به مملکت خاج‌پرستان بیاید:

بالاخره تصدیق کمیسیون پزشکی را گرفتم. تشخیص داده بود بودند که Psychose [روان‌پریشی] دارم و اجازه‌ی دو ماه مرخصی داده‌اند که بروم فرانسه و مشغول معالجه بشوم.

ضمناً مشغول فروش کتابهایم شده‌ام.

مضحک اینجاست که خودم نمی‌دانم چطور یکمرتبه این کون و پیزی را پیدا کردم و راستش را بخواهید همه‌ی این کارها لایشعر است. به هر حال هرچه بادا باد!

آخرین نامه می‌شود نامه‌ی شماره‌ی ۸۲ مربوط می‌شود به آذرماه ۱۳۲۹، یعنی چند ماه قبل از مرگش و در شُرف سفرش به فرانسه، در ۴۸ سالگی. سوال‌هایی که قبل از سفر از دوستش داشته اینها هستند:

موضوعی که می‌خواستم بپرسم یکی اینکه اگر ریال داشتم بهتر است همه را تبدیل به ارز بکنم یا اینکه به صورت ریال مثلاً به حساب سرکار بریزم تا بعد تبدیل به ارز بشود. دوم اینکه بهتر است در فرودگاه نقدینه—در صورتی که بتوانم به دست بیاورم—declare [اعلام] بکنم یا به طرز قاچاق. سوم اینکه آیا در آنجا حسابی آدم را می‌گردند و اذیت می‌کنند یا نه؟ چون اینهای دیگر با شرایط دیگری سفر کرده‌اند که نمی‌دانند. به هر حال، بعد هم می‌خواستم بدانم چه چیزها از رخت و لباس و غیره بهتر است آدم اینجا تهیه کند.

بند آخر هم اشاره می‌کند به مقررات دانشگاه (البته در نامه‌های قبلی می‌گوید کارمند اداره‌ای است؛ ویکی‌پدیا می‌گوید اول کارمند بانک ملی بوده و بعد هم وزارت خارجه، اما گویا بعد از آن به عنوان مترجم در دانشگاه هنر دانشگاه تهران کار می‌کرده) که اگر کسی دعوت رسمی از شوراهای فرهنگی یا یونسکو داشته باشد می‌تواند به اسم مطالعه به مدت یک سال در خارج اقامت کند با تمام مزایا و پرداخت حقوق و غیره. اما گویا هدایت در این روش توفیقی نداشته. آشنایی قرار بوده از یونسکو برایش دعوتنامه بفرستد که نفرستاده. اما بهر حال این سفری که از آن دم می‌زند «به اسم معالجه» است. ولی خب قبلتر به فروش کتابهایش اشاره کرده و پس لابد پیش خودش برنامه‌ای بلندتر از یک مرخصی دوماهه‌ی استعلاجی داشته. در آن چهار ماه نافرجامش در پاریس تلاش می‌کند به لندن یا ژنو برود (جمالزداه ژنو بود). هر دو ناموفق. در نامه‌ای به جمالزاده اشاره‌ای به این برنامه و دشواری‌هایش کرده:

یا حق، دو سه ماه از مرخصی محدودی که داشتم حسابی نفله شد … از این‌جا که خیری ندیدیم. به علاوه اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامتم می‌کنند. اینست که خیال دارم فرانسه را ترک بکنم و باقی‌مانده‌ی مرخصی را در لندن و یا سوییس بگذرانم. از قراری شنیده‌ام ویزای شیعیان علی به اشکال تهیه می‌شود.

تهش را هم که همه می‌دانیم. تهش می‌شود تقریباً چهار ماه بعد از آخرین نامه‌اش به حسن شهید نورایی (نامه‌ی ۸۲)، در پاریس، سال ۱۳۳۰. در پاسخ آن ساعتی که جمالزاده برایش فرستاد هدایت پشت کارت ویزیتش برایش نوشته: «با یکدنیا تشکر ساعت مرحمتی توسط آقای تفضلی واصل گردید». کارت ویزیتش یک کارت لخت و عور است. هیچی رویش چاپ نشده جز اسم خودش وسط کارت. جمالزده هم گویا کارت را نگه داشته و بغل اسم هدایت نوشته: «تاریخ وفاتش ۱۰/۴/۵۱ پاریس». هدایت ۱۲۸۱ به دنیا آمد. تقریباً حوالی تولد پدربزرگم. اما نمی‌دانم چرا هنوز این قدر ملموس است. جدای از جوّ نوجوانانه‌ی دور و بر اسمش هنوز می‌شود به او برگشت، هنوز می‌شود خواندش، دغدغه‌هایش هنوز موضوعیت دارند و هنوز برطرف نشده‌اند. حالِ مایی که حس می‌کنیم اینجا گیر کرده‌ایم و رفتن خری و آمدن خری دیگر را تماشا می‌کنیم تغییر خاصی نکرده. نبرد علمای روحانی با شاهزادگان ساسانی کماکان ادامه دارد. بعضی‌ها هم می‌گویند همدستند. خدا می‌داند. به قول خودش زندگی قی‌آلودیست. درمان‌ها نیز عوض نشده‌اند: همان بطالت و جهالتی که هدایت سربسته می‌گوید و البته کاش سرش را باز کرده بود. به قول خودش: یک خلایی است مال دیگران، ما بیخود تویش افتاده‌ایم و دست و پا می‌زنیم و می‌خواهیم ادای آنهای دیگر را در بیاوریم. همین.

دامنه‌های برف‌پوش

خوابم شبیه یک فیلم بود. یعنی انگار داشتم فیلمی تماشا می‌کردم. فیلمی ایرانی محصول اوایل دهه‌ی شصت. وسطش هی با خودم می‌گفتم عجب جواهری‌ست. چقدر حیف شدند آن نسل از هنرمندان. فکر می‌کردم مال بیضایی یا تقوایی باشد. بیشتر مظنون به تقوایی بودم. اما انگار جایی اواسط فیلم گوشه‌ای از تیتراژ را دیدم و کارگردان هیچ کدام اینها نبود. نمی‌شناختمش. بیشتر نچ نچ کردم و افسوس خوردم. فیلم در لواسان و میگون می‌گذشت. بیشتر میگون. جاده‌های کوهستانی رودبار قصران. یک زن و مرد هم بودند. شاید هم دو زن. یکی‌شان فوق‌العاده زیبا بود. حتی اسم هنرپیشه را هم نمی‌دانستم. شاید لاهوتی؟ بهرحال هرچه بود ناآشنا بود. داستانی عاشقانه بود. کمی از آن در دریا می‌گذشت. (ولی آن سمت‌ها که دریا ندارد!) از کل خواب پررنگ‌ترین تصویرش مال جایی‌ست که دوربین دامنه‌ی کوهی را نشان می‌داد. مختصری علف بر آن روییده بود. کم. جوری که قهوه‌ای خاک هنوز معلوم بود. و بعد مختصری هم برف باریده بود. یعنی دامنه سفیدپوش نشده بود. انگار رویش نمک پاشیده باشند. از زیر سفیدی برف، هم سبزی علف‌ها معلوم بود هم قهوه‌ای خاک. معلوم بود اولین برف فصل است. برفی که هنوز جدی نیست. برفی که فقط آنجا باریده و کمی دورتر در شهر اصلاً برفی نباریده، نهایتاً باران. اما اینجا در ارتفاعات کمی باریده. خیلی کم. به همین قدری که دامنه‌ها را فقط کمی سفیدپوش کند، آن هم نه کامل. تصویر این چنینی را همیشه خیلی دوست داشتم. لواسان که زندگی می‌کردم و با ماشین می‌آمدم تهران، گاهی گردنه چنین منظره‌ای داشت و محو تماشایش می‌شدم. کمی برف روی آن نشسته بود. گاهی هم اوایل بهار دامنه‌هایش کمی سبز می‌شدند. اما عمر این رنگ سبز دامنه‌های گردنه خیلی کوتاه بود. نهایتا چند هفته. بعدش علفها زیر آفتاب می‌پختند و قهوه‌ای می‌شدند. ایضاً عمر آن سفیدپوش شدنِ لکه‌لکه هم خیلی کم بود. مربوط به یکی-دو برف اول بود و بعدش دیگر اینقدر برف زیاد می‌شد که کل دامنه سفیدپوش می‌شد. این تصویر برایم تداعی دیگری هم دارد: جلد یکی از آلبومهای شوبرت که دویچه گرامافون منتشر کرده بود. تپه‌هایی نیمه برف‌پوش با چندین ردیف نرده‌ی چوبی روی تپه‌ها. خیلی آن طرح جلد سی‌دی را دوست داشتم. سایه‌روشنِ خاک و برف و بعد سیاهی چوبهای نرده ترکیبی بوجود آورده بود که نمی‌دانم چرا مرا یاد تکه‌های ملانکولیک شوبرت می‌انداخت، آن جاهایی که مختصر است، صداها تنک‌اند و گاهی یک تک‌نت طنینش تا مدتها ادامه پیدا می‌کند. یکی دو بار شده بود که در آن گردنه‌ی کذایی رانندگی می‌کردم و از قضا مختصر برفی بر دامنه‌ها نشسته بود و بی‌برو برگرد یاد آن تصویر روی جلد آلبوم شوبرت می‌افتادم. این از تداعی‌های اولیه. اما خواب دیشبم ادامه هم داشت. بعد از اینکه فهمیدم فیلم است و کارگردان و هنرپیشه‌ها را هم نمی‌شناسم انگار خودم هم وارد فیلم شدم. خودم هم رفتم به «اوایل دهه‌ی شصت» و در روستایی راه می‌رفتم. مشخصا اسمش میگون بود ولی هیچ ربطی به میگون نداشت. همین باعث تعجبم شده بود. اینکه چقدر اینجا قدیمها بکر و زیبا بود و چقدر حالا زشت شده. منظورم از حالا این روزهاست، در دنیای واقعی. میگونِ قدیم کوچه‌های باریک داشت، بازارچه داشت. خانه‌های زیبا. خبری از این بلبشوی زننده‌ی فعلی و قهوه‌خانه‌های کنار جاده و هیاهوی آخر هفته‌ها نبود. چقدر حسرت خوردم. یعنی در همان خوابم چقدر حسرت خوردم. کمی بعدتر دوستان نوجوانی‌ام را دیدم—دوستان گل کوچیک—و می‌خواستم با چپقی ظریف علف بکشم. اما رویم نمی‌شد به آنها بگویم که علف می‌کشم و داشتم سعی می‌کردم با شوخی و خنده بگویم که گیاه استعمال می‌کنم و از این حرف‌ها. چیز دیگری یادم نیست. شاید اینجاها بیدار شدم. اما همان تصویر دامنه‌های برف‌پوش که از زیرش، هم سبزی علف و هم قهوه‌ای خاک هویدا بود، همانی که یکی از صحنه‌های فیلم بود و دوربین «خیلی آرام» حرکت می‌کرد و از دامنه تصویر می‌گرفت، آن صحنه تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌ی خوابم بود و اصلاً همان شد که تصمیم گرفتم خوابم را بنویسم. 

اما کلیتش گمانم واضح است. برای خودم واضح است. میگون شاید آخرین تیر من بود در تلاشی برای ایران زندگی کردن. یا شاید بهتر است بگویم تهران زندگی کردن. زیست در تهران برایم غیرممکن شده. پروژه‌ی میگون تلاش ناموفقی هم بود. یعنی حتی پا هم نگرفت. صرفاً خلاصه شد در اینکه چند بار با این پای سیاتیکی‌ام خودم را کشاندم تا میگون و شمشک و چند مورد آپارتمان دیدم که هیچ کدام چنگی به دلم نمی‌زد. روستاهای دیگر رودبار قصران که قبل از میگون بودند را هم از فهرستم حذف کرده بودم. مثل اوشان و فشم و آهار. چرا؟ به همان دلیلی که لواسان مردود بود. به این دلیل که آلودگی تهران تا آنجاها هم ادامه داشت. این را با چشمان غیر مسلحم هم می‌دیدم. پیچ پشت پیچ می‌دیدم که چطور تیرگی آسمان لایه لایه برداشته می‌شود اما این لایه‌برداری از چرک و کثافت آسمان تا خودِ میگون ادامه داشت و البته شمشک و بعدِ آن دیگر هوا تمیز بود. خیلی تمیز. این را با اولین نفسی که در آن صفحات فرو دادم فهمیدم. این از بار معنایی میگون. 

اما جز این شوبرت معنی دوگانه‌ای دارد در این تصویر. ۲۰۱۴ که از انگلیس برگشتم ایران خیلی دل‌داده‌ی زنی بودم که از قضا دستی در موسیقی داشت و و من هم برای خودنمایی یادم است یک بار سونات مورد علاقه‌ام از شوبرت را برایش فرستاده بودم در یوتیوب. اجرای ریشتر. دی-۸۹۴ اگر اشتباه نکنم. همانی که اجرای معمولش مثلاً ۲۰ دقیقه است و مال ریشتر سر به ۴۰ دقیقه می‌سایید، از بس که آندانته‌اش را کش می‌داد، کلافه‌ات می‌کرد، حوصله‌ات را سر می‌برد، اما یک جایی، در اوجی نامنتظر و ترسناک، دلیل آن تمپوی اغراق‌آمیزْ کند را می‌فهمیدی، تازه می‌فهمیدی استادِ کچل چه حقه‌ای زده. خلاصه اینکه گاهی فکر می‌کنم شوبرت و آن سونات کذایی سرود بازگشتم به ایران بود. گاهی هم فکر می‌کنم اینها گوز گوز اضافی‌ست. تلاشی‌ست برای برق انداختن فلزی که فکر می‌کردی ارزشی دارد و حالا فهمیده‌ای بنجل است، کدورتش از بنجلی‌اش است، دستمال کشیدنش دردی را دوا نمی‌کند. البته این شکلش را هم دوست ندارم، شکل درستش همان حسرتی‌ست که در رویایم هم جاری بود. بماند. گمانم دیگر معنی کل رویا مشخص شد. حداقل نازل شدنش در این روزهایی که خیلی جدی—دوباره—به فکر «کشیدن بادبان‌هایم» افتاده‌ام معنای واضحی دارد. واضح‌ترین معنایش هم ترکیب محالی‌ست که نشان می‌دهد: هم دامنه‌ی برف‌پوش زیباست و هم دامنه‌ی پوشیده از علف، اما نمی‌شود هر دو را با هم خواست، بهار و زمستان در یک قاب نمی‌گنجند. نکند حسرتم هم بابت همین است؟

از قضا این روزها سالگرد مرگ مادرم هم هست.

https://www.youtube.com/watch?v=E7_OW2__ZR0

هفت روز از زندگی میوه‌ی دم به گند

۱- پنجشنبه

دیشب در هتلی در ابردین خوابیدم. هتلی به نام سیبری. انتخاب غلطی بود. تنها دلیلی که انتخابش کردم این بود که وان داشت. وانش حتی جکوزی هم داشت. به خاطر پادرد و کمردردم آن هتل وان‌دار را انتخاب کردم. وانش هم بد نبود. اما بقیه چیزهایش افتضاح. سقف اتاقهایش کوتاه بود. یک وجب از قد من بیشتر بود. اتاق سرد و نمور. چشم‌انداز پنجره به یک شیروانی زشت و ایرانیت‌هایش. مشتریان هتل هم عمدتاً جوان بودند. گمانم تنها کسی بودم که برای سفر کاری این جای جوان‌پسند را انتخاب کرده. شاید باید هتل بهتری انتخاب می‌کردم. اما نمی‌خواستم جای گرانی باشد. چون بعد از دو سال تازه دوباره از شرکت کار گرفته‌ام و انگار در ذهنم چنین ریزه‌کاریهایی هم مهم باشد، همین که نشان بدهم آدم کم‌خرجی هستم. واقعا هم هستم. دو شب ابردین ماندم. در همین هتل ناجور. خرج خورد و خوراکم هم مقتصدانه شد. شب اول برگر فایو گایز خوردم. فردایش نهار غذای کارمندی از پِرِت و شبش هم مرغ تند از ناندوز. یعنی می‌شود دیشب. دیشب این مرغ تند را خوردم. چهار تیکه ران بی‌استخوان با پوست. اولین بارم بود که می‌رفتم ناندوز. این همه سال در اقصی نقاط جهان ناندوز سر راهم سبز شده و نرفتم. نمی‌دانم چرا ناندوز مرا یاد مبین می‌اندازد. همکلاسی دوران دکترا در کانادا. او هم آن سال‌های دانشجویی استاد پیدا کردن غذاخوری های به صرفه ولی باکیفیت بود. لابد ناندوز هم جزو اکتشافاتش بود، یا حداقل چنین چیزی محو در خاطرم مانده. روی تکه‌ی سوم مرغم یک موی کوتاه و ضخیم بود. با نوک کارد برش داشتم. اما بقیه‌اش را خوردم. شاید کار درست این بود که نمی‌خوردمش، حداقل تکه‌ی آلوده به مو را نمی‌خوردم. اگر مبین بود لابد مدیریت رستوران را احضار می‌کرد و اعتراض می‌کرد؛ عصبانی ولی مستدل و با حفظ احترام، و آخرش هم مدیریت برای جلب رضایت دو تا کوپن غذا بهش می‌داد و این‌جوری غائله تمام می‌شد. مبین الآن کجاست؟ سال‌هاست ازش خبری ندارم و احتمالاً تا آخر عمرم هم خبری از نخواهم داشت. شبش هم یک ساعت با فانتا حرف زدم پای تلفن. اوضاع پا و پروستاتم هر دوتا بد بود. پروستات ملتهب. عصب سیاتیک پای راست و باسن راست درگیر و منقبض. گمانم دیروز چهارتا مسکن خوردم. نوروفن. همان ایپوبروفن است. ظهرش هم رفتم یک بسته شانزده‌تایی دیگر خریدم. چهار پوند. اما جزو مخارج روزانه‌ام ردش کردم. تحت عنوان «تنقلات». خلاصه شب با چنین وضعی توی آن اتاق سرد و نمورم بودم. خوابم هم نمی‌برد. خواستم یکی از زاناکس‌های فانتا را بخورم ولی نخوردم. گفتم سر خود نیم ساعت دراز بکشم خوابم می‌برد. نبرد که. از بس پروستاتم اذیت می‌کرد. ۶ صبحِ فردایش باید سوار کشتی می‌شدم. به هتل سپرده بودم برایم ۵:۳۰ صبح تاکسی رزرو کند. اما از این بی‌عرضه‌ها بعید بود. ساعت ۱۱ اولین تلاشم بود برای خوابیدن. کمی بعدش پاشدم. یک مسکن دیگر خوردم. جلد ششم کنوسگارد را هم در همین سفر شروع کردم. یعنی توی هواپیمایی که سه‌شنبه از لندن به مقصد ابردین می‌آمد. آنجا شروعش کردم. هزار صفحه است. انگار توی این جلد در مورد خودِ فعلِ نوشتن این اتوبیوگرافی شش جلدی و حواشی‌اش نوشته. یک کمی که خواندم چشمهایم گرم شدند. کتاب را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم. باز هم بی‌فایده. زیر لحاف عرق می‌کردم و لحاف را هم کنار می‌زدم سردم می‌شد. آخرش پذیرفتم که خب ته تهش امشب نخواهم خوابید، مرگ که نیست. البته نگران فردایش بودم. یعنی نگران همین امروز. پنجشنبه. چون حدس می‌زدم روزِ اول کارِ زیادی داشته باشیم. جز اضطراب، به خاطر پروستات هم بود که خوابم نمی‌برد. نوروفن هم مطلقاً هیچ تأثیری رویم نگذاشته بود. آخرین باری که ساعت را دیدم گمانم یکِ شب بود. یعنی اگر همان موقع هم خوابم می‌برد چهار ساعت وقت داشتم بخوابم. البته که همان موقع خوابم نبرد، بخشی‌ش هم به خاطر سر و سدای یک دختر و پسر مست که بلن بلند در راهرو حرف می‌زدند. نمی‌دانم کی خوابم برد، اما ۵:۱۵ صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. تی‌شرت سفیدم، همان اسپرینگفیلدی که پشتش طرح پلنگ دارد خیس عرق شده بود. عرق سرد. مسواک زدم و آب خوردم. پادرد و پروستات جفتشان آرام بودند. چمدان را بستم و رفتم دم پذیرش هتل. درش بسته بود. هیچ کسی هم پشت میز نبود. تعجب نکردم، می‌دانستم این بی‌عرضه‌ها کاری نمی‌توانند بکنند. گوگل کردم برای تاکسی در ابردین. چند دقیقه بعد یک پیرمرد بدلهجه آمد دنبالم. بدلهجه که نه، لهجه‌شان کلاً این‌طوری‌ست. توی راه هم ازم پرسید چند روز روی آب می‌مانم. گفتم دو هفته. می‌خواست القا کند که از کار ما آفشوری‌ها سررشته دارد. خوشبختانه ادامه نداد و زود هم رسیدیم. ورود به کشتی هم راحت بود. یعنی تشریفاتش را می‌گویم. گیریم البته راه‌پله از اسکله به کشتی شیبش خیلی زیاد شده بود. بابت مد آب. چمدانم مالید به شلوار جینم و گلی‌اش کرد. نگران بودم بلند کردن این چمدان آن هم در این شیب تند و خطرناکِ پله‌ها، دوباره کمرم را به هم بریزد. فعلاً که نریخته. یعنی تا الآن نریخته. تا الآن که هفتِ شب است و در دفتری در کشتی نشسته‌ام و اینها را تایپ می‌کنم. دفتر که نه، کنار اتاق کنفرانس کشتی میزی هست و آنجا نشسته‌ام. اما پروستاتم کماکان ملتهب است. البته نه به وخامت شب قبل. دکترم هم زنگ زد. امروز روز آخر از دوره‌ی دو هفته‌ای آنتی‌بیوتیکم بود. گفتم کمی بهتر شدم اما چندان نه. گفتم دیشب دوباره پدرم را درآورد. گفت می‌توانم آنتی‌بیوتیک را تا یک ماه ادامه بدهم. گفتم دیگر نمی‌شود، نمی‌توانم بروم و قرص بخرم، چون سوار کشتی شده‌ام. البته هنوز لب اسکله‌ایم. اما دیگر نمی‌شود بروم شهر ابردین و نسخه ببرم و قرص بخرم. مضاف بر اینکه خودِ دکتر هم اذعان داشت در اسکاتلند نسخه‌های انگلیس سرراست نیست. دارو نمی‌دهند. انگار با هم بدند. خلاصه اینکه فردا آخرین آنتی‌بیوتیکم را می‌خورم و دیگر کاری از دستم برنمی‌آید. تنها کاری که از دستم برآمد این بود در دفتر یادداشتم شروع کردم غذاهای هر روزم و در کنارش وضع پروستاتم را ضبط می‌کنم. یعنی راستش حدس می‌زنم شاید این «التهاب» از ادویه‌جات می‌آید. مثلاً از همان مرغ تندِ دیشب. از مرغِ تندِ مودارِ دیشب. چه می‌دانم. آدمِ مریض که دنبال علیت‌های علمی و مستدل نیست. هرچیزی که خوبش کند یا بهترش کند را بهش چنگ می‌زند. یا حداقل من که اینطورم. الآن بدانم با حذف ادویه این مرض لعنتی که دوسال است امانم را بریده درست می‌شود خب با کمال میل ادویه را قطع می‌کنم. همانطور که علف را تقریباً قطع کردم. از بس که هربار ملتهبم می‌کرد. جایی هم از تأثیر بد علف بر پروستات ننوشته بود، اما خب خودم می‌دیدم که بعد از پک سوم-چهارم ملتهب می‌شود و آن تب مخصوصش می‌زند به لگن و پاهایم. تبی که مرور اسمش را گذاشتم تب لگنی. دکترم گفت کلینیک جنسی هم بروم بد نیست. آنها آزمایش‌هایی می‌کنند برای یورتریت. البته لاندا می‌گوید آنتی‌بیوتیک‌های یوریتریت را همان اولش خورده‌ام. منظورش همان اولش است که با هم بودیم هنوز. یعنی اواخر رابطه‌مان. دو سال پیش؟ شاید کمی کمتر. کمی بیشتر. نمی‌دانم. چهل سالم است و نفهمیدم کی به این سن و سال رسیدم. دیگر اینکه تاریخ دقیق همه‌ی این رابطه‌ها و جدایی‌هایم یادم بماند پیش‌کشم. اما نمی‌دانم چطور شد با لاندا «دوست معمولی» شدیم. حتی دیروز عصر که هنوز روی خشکی بودم و می‌خواستم بروم استارباکس با لاندا ویدیوکال کردیم. بهش گفتم لندن نمی‌مانم. با این وضع پا و پروستاتم کار کردن برایم خیلی شکنجه شده و لندن شهری‌ست که برای بقا باید خوب کار کرد و خوب پول درآورد. این را از همان سال‌های قبل می‌دانم. چقدر زود گذشت. همان سال‌ها را می‌گویم. همان ۱۰ سال پیش. سال ۲۰۱۱ را می‌گویم. که بعد از دکترایم آمدم لندن و سه سال کار کردم. پروردگارا چقدر افسرده بودم. اینها را به لاندا هم گفتم. انگار که تا حالا کم شنیده باشد. گاهی دلم برای هر زنی که با من باشد می‌سوزد. از بس که مدام و مستمر دارم از زندگیم، از آنچه در جریان است و آنچه گذشته حرف می‌زنم. از درس‌هایی که می‌گیرم. از شکست‌هایی که علی‌رغم درسها می‌خورم. احساس می‌کنم داستانهای پیش پا افتاده‌ی زندگیم مثل یک باتلاق خودم را و اطرفیانم را به داخل خودش می‌کشد. همین فانتا را هم آلوده کردم. از مشکلات مالی و خانوادگی و سر و کله زدن با صاحبخانه و بازسازی آن خانه‌ی قدیمی و سر و کله زدن با پیمانکار و اوضاع پدرم و همه و همه‌ی اینها. وبلاگم آن جایی بود که به صورت سنتی به آن «پناه» می‌آوردم و این چیزها را می‌نوشتم. این داستان‌های پیش‌پا افتاده را بر سر مخاطبی نادیده تلنبار می‌کردم. همانطور که دلم می‌سوزد برای اطرافیانم که شنونده‌ی نق‌نق‌هایم هستند، با همان منطق، دلم برای خوانندگان ویلاگ هم می‌سوزد. اما خب وبلاگم تقریباً نابود شده. مثل مابقی وبلاگ‌ها. گاهی فکر می‌کنم با یک اسم جدید یا حتی همین اسم اینستابلاگ بزنم. بارها به این فکر کرده‌ام. اما به نظرم، نمی‌دانم چطور بگویم، انگار کار زبون و نازلی باشد. شاید هم برای توجیه تنبلی‌ام این حرف را می‌زنم. اما دلیل اصلی چیز دیگری‌ست. دلیلش این است که من دیگر آن دانشجوی یک لا قبای سابق نیستم. و به تبعش اگر بخواهم از زندگی واقعیم وبلاگ بنویسم مدام باید به قید و بندهایی فکر کنم. به ملاحظاتی. در نهایت اینکه انگار زندگی‌ام را غربال می‌کنم و فقط از آنچه که باعث آزردگی نشود می‌نویسم. شاید هم باید دوباره اسم مستعار جدیدی پیدا کنم. نمی‌دانم موضوع بغرنجی شده. هم دلم نمی‌خواهد اینجا را از دست بدهم و هم نوشتن درش سخت شده و هم اینکه کلا دوست دارم نوشته‌های طولانی‌ترم را جور دیگری ازشان استفاده کنم. در رمان «برگ جهان» که دو سال پیش استارتش را زدم ولی نصفه کاره ماند. چیزی که فرم غالبش ادامه‌ی منطقی و طبیعی و ارگانیک فرم وبلاگم است. روایتی که انسجام و وحدت داشته باشد و حداقل بتواند نخ‌هایی که الآنم را به گذشته‌ام وصل می‌کند نشان بدهد. نشان که نه، آن نخ‌ها، آن ریسمان‌ها استخوان‌بندی کارم هستند. یعنی اصلاً نوشتن از هر نوعش به همین خاطر برایم جالب است. صرفاً ضبط کردن لحظه‌ی گذرا نیست بلکه توالی این ثبت کردن خودش منطقی درونی دارد. ارتباطی با ذهن نویسنده‌اش و با ساختار روانش دارد. یا حداقل نوشتنی که من می‌پسندم این شکلی‌ست. نوشته‌هایی که دوست دارم بخوانم هم چنین مشخصاتی دارند. مثلاً همان کنوسگارد. با همین نگاه است که «قصه» دیگر کلاً برایم در رده‌ی بعدی اهمیت است. قصه خودش تلاشی‌ست برای پنهان کردن چیزی دیگر. قصه‌گوها روایت‌های واقعی‌شان و تجارب واقعی‌شان را کج و معوج می‌کنند و ازش قصه می‌سازند. اما واقعاً چه نیازی‌ست به پنهان کردن؟ خب، این بحث دیگر بس است. صرفاً مقدمه‌ای بود. برگردم به پنجشنبه. تا ۱۰ شب گیر بودم. چشمهایم دیگر دو خط قرمز بودند. منتظر بودم بارگیری اقلام از اسکله به روی کشتی شروع شود، گواهینامه‌ی کذایی را صادر و امضا کنم و بروم توی کابینم کپه‌ی مرگم را بگذارم. همین هم شد. توی کابین کمی با کشِ حلقه‌ایم درازکش توی تخت ورزش‌هایی کردم که عصب پا و باسنم ول کند و بعد هم خوابیدم.

۲- جمعه

امروز همه چیز بهتر بود. دردهایم. روزهای قبل از سوار شدن به کشتی اینقدر بد بودم که چندین و چند بار به سرم زد بی‌خیالش بشوم، همان‌جا در ابردین بی‌خیال کشتی شوم و برگردم لندن و بعد هم برگردم تهران، ایمیل کاری‌ام را جواب ندهم و سیم‌کارتم را هم بیندازم توی جوب. مگر چی می‌شود؟ تنها بدی‌اش این می‌شد که این پل را برای همیشه خراب می‌کردم. منی که در چنین احوال متشنجی بودم امروز اینقدر بهتر بودم که حتی به این فکر می‌کردم که اگر مأموریتم به هر دلیل طولانی‌تر شود بد هم نمی‌شود چون پول بیشتری گیرم می‌آید. بعد از ظهر هم رفتم جیمِ کشتی. یکی آنجا بود که گفت روی در نوشته تازه‌واردین تازه بعد از ۱۰ روز می‌توانند از جیم استفاده کنند. به خاطر کووید. درست می‌گفت. دوستانه هم گفت؛ یا حداقل به منِ ادایی بر نخورد. برگشتم توی اتاقم. به مربیم پیغام دادم که احتمالا کل این سفر نتوانم کلاس داشته باشم و همان حرکتهای سابق را انجام می‌دهم و مابقی‌اش را دعا می‌کنم که دوام بیاورم. عکس و فیلم از کابین فسقلی‌ام برایش فرستادم که برداشت نشود دارم بالکل کلاس را می‌پیچانم. بعد هم توی کابین کمی ورزش کردم. گردنم را چپ و راست کردم و کشیدم. کش را هم انداختم به پاهایم و کمی هم با آن حرکت زدم. به بقیه‌اش فکر نمی‌کنم. اگر بد بشود هم قدر کافی مسکن دارم، گرچه می‌دانم مسکن‌ها هم فایده‌ی چندانی ندارند. حین ورزش هم لطفی گوش کردم. روی ساوندکلاود. چرا؟ چون از هفته‌ی پیش اسپاتیفایم پرید. نپرید که. با اکسم اکانت دوتایی داشتیم. یعنی در حقیقت من روی کولش سوار بودم و قرار بود پولش را بهش بدهم که هیچ وقت ندادم. چرا؟ چون جدا شدیم. او هم چند ماه بعد از جدایی انگار یادش افتاده و مرا از پریمیوم دونفره انداخته بیرون. بد هم نشد. گمانم سالها بود لطفی و شهناز گوش نکرده بودم. حتی توی مسیر فرودگاه هم «هزار مضراب» توی گوشم بود. همان روزی که تهران خیابان جمهوری مردم ریخته بودند بیرون و شعار می‌دادند. من هم زیر لب با همان تقطیع لطفی می‌خواندم:

خیز

که فرمان ده

جان  وجهان 

از کرم امروز به فرمان است

و لابد می‌خواستم بعدش هم چنین چیزی را توییت کنم و بعد هم انقلاب شود. 

همه‌ی اقلام پروژه را بارگیری کردیم. امشب راه می‌افتیم و از بندر می‌رویم. اصطلاحاً سوار مد می‌شویم که کفِ کشتی گیر نکند به کفِ حوضچه‌ی آرامش. اینها را عصری روی بریج با افسر دوم کشتی مرور کردم و توضیح که می‌داد سعی می‌کردم خردمندانه کله تکان بدهم. طفلکی آسیایی بود و چقدر احترام می‌گذاشت. اگر همین سِمت را یک غربی داشت احتمالاً برعکس بود و منِ بازرس باید برایش چاکرم مخلصم می‌کردم تا بهم اطلاعات بدهد. دلم برای خودمان، برای ما جهان سومی‌ها می‌سوزد. 

۴- شنبه

دیشب کمی قبل از ۱۲ سعی کردم بخوابم. خوابم هم برد. یک ساعت بعدش از گرفتگی سرتاسری سمت راست بدنم بیدار شدم. انگار کل نسوج سمت راستم و اندام‌هایش داشتند آب می‌رفتند و منقبض می‌شدند. دیدم خوابیدن فایده ندارد. قرص هم نمی‌خواستم بخورم. نه قرص خواب و نه مسکن. چون آب نداشتم و باید یک طبقه می‌رفتم پایین و در سلف بطری‌ام را آب می‌کردم اما حوصله نداشتم و امیدوار بودم خودش بگذرد. کمی بعد هم کشتی راه افتاد. از صدای وینچ‌ها فهمیدم که راه افتاده‌ایم. حدس زدم ۳ صبح باشد. چون می‌دانستم ساعت عزیمت‌مان این بود. کتاب خواندم و چشمانم که گرم شد دوباره سعی کردم بخوابم. نشد. حالا گشنه‌ام هم شده بود. متنفرم از این وضعیت، همین که بی خوابی‌ات اینقدر کش می‌آید تا گرسنه هم می‌شوی. آخر سر چراغ بالای تخت را روشن کردم. یک گرانولا بار خوردم. رفتم دکِ پایین بطری‌ام را آب کردم. کشتی حالا خوب تکان می‌خورد. مثل گهواره. ترسیدم بدتر از این بشود و طوفانی بشود. اما کاپیتان در جلسه‌ی صبح گفته بود در مسیرْ دریا کمی—فقط کمی—ناآرام است و کشتی کمی در امواج می‌غلتد. آخرین بار کی بود که این تکان‌های گهواره‌ای را تجربه کرده بودم؟ احتمالاً دو سال پیش، قبل از کووید در بلغارستان که سوارِ کشتی‌ای بودم عیناً مثل همین. آن هم قرمز بود و حتی فکر کنم سازنده‌شان یکی بود. هر دو از همین کشتی‌های ۶۰-۷۰ متری سرویس آفشور که جرثقیل کوچکی دارند و کارهای متفرقه در میادین نفتی انجام می‌دهند. این کشتی‌ها را دوست دارم. بخاطر همین کوچکی‌شان. سلف‌شان هم جمع و جور است. فضایشان هم دوستانه‌تر است چون تعداد کمتری آدم هستند و خیلی زود آدم با همه آشنا می‌شود. برعکس آن هیولاهای گنده‌ی لوله‌گذار. اگر حق انتخاب داشتم فقط سوار همین کوچک‌ها می‌شدم. کوچولو هم که نیستند. متوسطند. آدمِ غیرفنی همین‌ها را ببیند از گندگی‌شان شاخ درمی‌آورد. اما خب در اشل کلی کارهای آفشور اینها کوچکند. خلاصه آن سال بلغارستان یادم آمد و آن طوفان وحشتناکش. چیزکی هم در وبلاگم راجع بهش نوشته بودم. با همین تکان‌تکان‌ها خودم را با احتیاط و دست‌به‌نرده رساندم به سلف. بطری‌ام را آب کردم. برگشتم توی کابینم و بلافاصله دوتا قرص دریازدگی انداختم بالا. اینها به شدت هم خواب‌آورند. نزدیک پنج صبح بود. دفعه‌ی بعدی با زنگ گوشی بیدار شدم و به موقع به جلسه‌ی ۹ صبح رسیدم. غیر از آن دو جلسه‌ی دیگر هم داشتیم. همه تقریباً پشت به پشت. لابلای‌شان می‌رفتم توی کابینم و می‌خوابیدم. اثر همان دوتا قرص ریز بود. ساعت یک شب می‌رسیم به مقصد. به یک میدان نفتی که ۲۶۰ مایل دریایی پایین‌تر از ابردین است. بعد هم لابد بلافاصله می‌خواهند مقدمات شروع کار را انجام دهند. اینها که تعلل نمی‌کنند. برای شروعش من هم باید حاضر باشم و لذا برای همین از هر فرصتی امروز استفاده کردم که بخوابم. چون می‌دانم که شبی طولانی در پیش داریم. توی جفت جلسه‌ها هم هیچی نگفتم. خیلی بد شد. باید یک چیزی بگویم. متنفرم از این جلسات که صرفاً برای خودی نشان دادن باید چیزی بپرانم. کار هم کار ساده‌ایست. در ابردین یک تعدادی پتوی بتنی بار زده‌ایم. این پتوها منعطفند. یعنی از بلوک‌هایی تشکیل شده‌اند. باید این پتوها را ببریم بیندازیم روی یک کابل ارتباطی در میدان نفتی کذایی. برای محافظت از آن کابل. من هم باید این کارها را تماشا کنم و تأیید کنم که درست و صحیح پیش می‌رود. خب با این وضع زشت است که هیچی نگفتم توی جلسات. منتها مدارک فنی را هم درست نخوانده بودم. مثل همیشه. انگار همیشه از تکالیفم عقب باشم. زبان اینها هم مانع است. این لهجه‌ی اسکاتلندی واقعا فهم و حتی تحملش سخت است. اینها هم همگی بدلهجه‌اند. همگی از این مردهای بزرگ عضلانی و بعضاً پر از خالکوبی. البته کارگرهایشان بیشتر خالکوبی دارند و مهندس‌هایشان موجه‌ترند. اما همگی بدلهجه. همین هم باعث می‌شود در جلسات سختم باشد حرف بزنم. انگار که از آنها نباشم. خود ماهیت شغلم هم مرا نسبت به آنها بیگانه و غریبه می‌کند. من یکی از آنها نیستم. انگار آنها همگی بخشی از یک گروه با هدفی مشترکند و من بیرون آن جمعم، اوستاچسکی که فقط آمده تا از کار آنها ایراد بگیرد. جز اینها امروز یک ایمیل هم از نشر ققنوس آمد. ۲۰ صفحه‌ی اول رمانم بنام بازرس را برایشان فرستاده بودم و نوشته «خانم نیکزاد نورپناه» متأسفانه فلان و بیسار. اینقدر برای «بازرس» نه شنیده‌ام که دیگر به رمانم مردد شده‌ام. نکند واقعاً چیز آشغالی باشد؟ اما حالا دیگر ۳ سال از اتمامش گذشته و هنوز نتوانسته‌ام ناشر خوبی برایش پیدا کنم. ناشری که از روزنه بهتر باشد. همه‌ی کله‌گنده‌ها ردم کردند. حالا می‌خواهم ناشرهای پستتر را امتحان کنم. واقعیت این است که انگار بدون آشنا کار آدم در این انتشاراتی‌ها جلو نمی‌رود. من هم آشنابازی سختم. روابط عمومی‌ام ضعیف است. هزار تا پیچ و تاب می‌خورم تا خواهش کوچکی از آدمها بکنم. اما دیگر تصمیم گرفته‌ام بازرس را هر کجا شده چاپ کنم. تلاشم را برای جاهای بهتر کرده‌ام نشده، می‌روم سراغ بعدی‌ها. مضاف بر اینکه همن چارتا دانه خواننده‌ام از قِبل وبلاگ و توییتر خودم است و نه تبلیغات و پخشِ خوب ناشر. بازرس را چاپ کنم باری از دوشم برداشته می‌شود و می‌توانم بروم سراغ «برگ جهان»، همان رمانی که گفتم یک جورهایی ادامه‌ی وبلاگم است. این حرفها بس است دیگر. شده‌ام مثل اینهایی که در خیالاتشان به توفیقات گنده‌ای می‌رسند و در واقعیت هیچی نیستند. من هم در واقعیت همینم، باید زور بزنم همین وبلاگ نیم‌بند را زنده نگه دارم. باید زور بزنم و مرتب بنویسم. از دریا به همین خاطر هم بدم می‌آید. انگار وقتم را می‌گیرد و نمی‌گذارد بنویسم. و بعد من هم سر لج می‌افتم و از قضا وقتی دریا باشم، حتی شده پخش و پلا هم بنویسم اما باز می‌نویسم. انگار یک جور مقاومت باشد. انگار بخواهم ثابت کنم که نه، من فقط یک بازرس بیمه‌ی دریایی نیستم. من چیز دیگری هستم. اما واقعیت این است که ته تهش همینم. یک بازرس چهل ساله. که حتی رمان دومش که از قضا نام آن هم «بازرس» است را نمی‌تواند چاپ کند. کلافگی. امروز. امروز شنبه است و نهار پیتزا دادند و مرغ سوخاری. و به هوای ویکند بودن سه تا کاسه شکلات نقلی هم گذاشته بودند. یکی توییکس و یکی مارس و یکی باونتی. من دوتا برداشتم و همین الآن که از خوابِ بعد از ظهرم بیدار شدم و قبل از اینکه بیایم سروقت این یادداشتها جفتشان را با شیرچایی خوردم. تأمین قند خون. راستش اصلاً بیخود از کابینم آمدم بیرون. چون هنوز در راه هستیم. لای امواج می‌غلتیم. اما بد نیست هرازگاهی بیایم اینجا پشت میزم در اتاق کنفرانس کشتی بنشینم تا نماینده‌ی کارفرما ببیندم. فیل، پیرمرد چاقی که گمانم جوانی‌هایش غواص بوده و حالا به مرتبه‌ی نماینده‌ی کارفرما ارتقا پیدا کرده. چقدر دوست داشتم من هم بتوانم روزی به مرتبه‌ی نماینده کارفرما ارتقا پیدا کنم. برای پولش می‌گویم، گمانم دستمزدشان چند برابر من است. اما خب فشار کار آنها چند برابر است. نمی‌شود مثل من گیج و گول بنشینند سر جلسه و سر تکان بدهند و چرت بزنند. باید مدیریت کنند. اتفاقاً پیروزها همین را به لاندا می‌گفتم. اینکه به هیچ کسی پول مفت نمی‌دهند. شاید از دور معلوم نباشد، اما داخلش شوی می‌بینی همان قدرِ دستمزدت مسئولیت داری و سختی می‌کشی. سر شام هم دیر رفتم. یک ربع مانده بود وقت شام سلف تمام شود. شنیسل ماهی و سیب‌زمینی سرخ کرده و یک خروار لوبیا سبز و هویج و سالاد کشیدم. کچاپ هم زدم. تنها نشستم سر یک میز دراز. هنوز اول غذایم بودم که مدیر عملیات هم آمد. می‌دانستم احتمالاً می‌آید سر میز من. چون مابقی میزها یا تماماً پر یا تماماً خالی بودند. مدیر ماکارونی کشیده بود. نشستم روبرویم و سر تکان دادم. کمی بعدش گردنش را چرخاند و از عقبی‌ها پرسید مگر شنبه نیست؟ پس چرا خبری از استیک نیست؟ خندیدند و گفتند تمام شده، دیر رسیدی. گفتند آشپز گفته ۱۶ کیلو گوشت درست کرده و ظرف نیم ساعت لشگر گرسنگان تهش را درآورده‌اند. مدیر با بی‌میلی مشغول ماکارونی‌اش شد و بعد از من پرسید کجا زندگی می‌کنم. توضحات لازم را دادم و سوالاتی نظیر ازش پرسیدم. استرالیایی بود و ساکن سنگاپور، یا شاید هم برعکس. ریش پروفسوری بور داشت و یک توگردنی لنگر. دوست داشتم شامم زودتر تمام شود. هربار که می‌آیم دریا این مشکل را دارم. اینکه همیشه و همه جا کسی هست. تنهایی معنایی ندارد. حالا باز اقلاً خوب شده که کابینم تک نفره است. یک ساعت بعدش هم تمرین آتش‌سوزی داشتیم. آژیر بدصدا گوشم را پر کرد و دویدم به سمت عرشه. تمرین که تمام شد دوباره مدیر عملیات را دیدم که جلویم بود و داشت از پزشک کشتی می‌پرسید استیک به او رسیده یا نه. پزشک تأیید کرد. استیک خورده بود و خوشحال بود.

۵- یکشنبه

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ورزش‌های گردن که می‌کردم این پخش می‌شد. بعدش هم که رفتم دوش بگیرم توی آینه به خودم نگاه کردم و صدایم را مثل لطفی کلفت کردم و چند بار زیر لب همین را خواندم. وضع پایم خیلی بهتر شده. مظنون شده‌ام به خاطر حرکات با کش‌حلقه‌ای باشد. البته بهش فکر نمی‌کنم. چون بعید نیست همین فردا دوباره عود کند. دوشم که تمام شد نزدیک ساعتِ بستنِ سلف بود. ۶:۳۰ می‌بندد. بدو بدو پله‌ها را رفتم به دک پایین. یک فیلیپینی از آشپزخانه سرک کشید و پرسید اگر دیروز استیک نخورده‌ام برایم استیک درست کند؟ گفتم آره. چند دقیقه بعد یک استیک انداخت توی بشقابم. نماینده کارفرما و مدیر عملیات هم کمی بعد آمدند و دوباره نشستند سر میزم. استیکش خیلی سفت و چغر بود. عجله داشتم زودتر بخورم و این سکوت مسخره بین‌مان تمام شود. نمی‌دانم، شاید نباید فکرش را بکنم، اما نمی‌توانم، انگار خودم را موظف می‌بینم بذله‌ای بگویم یا مکالمه‌ای داشته باشم. 

۶- دوشنبه

افسرده

۷- سه‌شنبه

شبش با فانتا چت کردم. طبق معمول غر زدم. درباره‌ی ننوشتنم. دو سال است که نتوانسته‌ام بازه‌ی معناداری در زندگی‌ام پیدا کنم و بنویسم. بازه‌ی معنادار یعنی چند ماه. یا حداقل ۵-۶ هفته. رمان نوشتن چنین بازه‌ای از زمان می‌خواهد. این را همه می‌دانند. هرکسی که می‌نویسد می‌داند. شغل نیمه وقت نیست. تمام وقت است. حتی بیشتر از تمام وقت. چون وقتی آن بازه‌های کذایی باشند و آدم بنشیند سر کاری، بعد حتی در ساعت «غیر کاری» هم درگیر متنش می‌شود. متن بزرگ می‌شود. دست و پا در می‌آورد. راه می‌رود. حرف می‌زند. امیال خودش را پیدا می‌کند و به اطراف سرک می‌کشد. تجربه‌ی من اینطوری بوده. هم سر «ناپدید شدن» هم سر «بازرس». حالا دوسال گذشته از اینکه فراغتی داشته‌ام و نشسته‌ام سر متنی. درست اوایل کورونا بود که «برگ جهان» را شروع کردم و چقدر هم خوب پیش رفت. ۶۰ هزار کلمه شد. تکه‌هاییش را برای دوستانم خوانده بودم و همگی می‌گفتند بهترین کارم است. خودم هم این بی‌عور و ادا بودنش را خیلی می‌پسندیدم. خیلی استایل خودم بود. بعدش ماجراهای پدرم شروع شد و بعدترش ماجراهای «برادران» و بعدترش مریضی‌های خودم. همین پادرد کذایی که کلاً تایپ و پشت میز نشینی را برایم منتفی کرد. تا رسیده‌ایم به همین روزها. پادردم کمی بهتر شده. امروز صبح از خاطرم گذشت: شاید چون این یک هفته‌ای که آمده‌ام دریا سیگار نکشیده‌ام، یعنی سیگار را ترک کرده‌ام، همین باعث شده که پادردم بهتر بشود؟ جز اینها نگران ماجرایم با فانتا هستم. اصلاً نفهمیدم چطور شد که اینطوری شد. سفری که قرار بود دو هفته باشد هی کش آمد و کش آمد تا شد دو ماه. و بعد این احساس راحتی که با فانتا می‌کنم. مدتهاست با کسی اینقدر راحت نبوده‌ام. گاهی فکر می‌کنم شاید برای اختلاف سن «بسیار» مناسب‌مان باشد. هفت سال. نه کم و نه زیاد. چون اختلاف سن‌های خیلی زیاد که من در این سال‌های گذشته تجربه می‌کردم بدی‌هایی هم دارد. واضح‌ترینش همان زیاد بودنش است؛ واقعا هم زیاد بود، ۱۲، ۱۵، این آخری که حجالت می کشم بگویم ولی ۱۷. با این اختلاف سن‌های وحشتناک طرفت خب کلاً در مرحله‌ی دیگری از زندگی‌اش است و تو در مرحله‌ای دیگر. ایرادی هم ندارد. اما وقتی این مراحل اینقدر از هم پرت باشند یافتن زبان مشترک دشوار می‌شود. زبان مشترک به کنار، حتی سمپاتی و همدردی و همفکری هم غیرممکن می‌شود. چون دغدغه‌های طرفت برای تو بی‌معنی‌ست. و ایضاً دغدغه های من برای طرفم بی‌معنی‌ست. شاید تنها یک شیفتگی کور کمی «شبه‌معنی» و کمی «شبه‌ادراک» به فضا تزریق کند. واقعیتش این است که میوه‌ی کال و میوه‌ی رسیده و حتی بهتر است بگویم دم به گند را نباید در یک سبد کنار هم گذاشت. من دم به گندم.

آب‌شستگی

شنبه صبح، تا رفتیم روی رمپِ پلِ صدر یادم افتاد شناسنامه و کارت ملی همراهم نیست. کیف دستی و جیب‌هایم را گشتم ولی از قبلش هم می‌دانستم که جا گذاشتم‌شان. به راننده‌ی اسنپ گفتم که اینطوری شده. گفتم که بدون کارت ملی نمی‌شود سوار هواپیما شوم. گفتم برگردیم خانه و بعد دوباره برویم مهرآباد. نگذاشتم اعتراض‌هایش را شروع کند و گفتم کرایه را دو برابر می‌دهم. با این حال کمی نق زد. گفت کاشکی قبل از رمپ گفته بودید. درست می‌گفت. شاید حتی نق نبود. چون حالا روی پل صدر در راه‌بندان بودیم و اگر چند دقیقه قبلش متوجه شده بودم، زمانی خیلی به نفع‌مان می‌شد. نفع لغت درستی نیست. بحث جا ماندن از پرواز بود و با ترافیکی که من می‌دیدم و راهی که اینهمه دور شده بود، واقعاً بعید بود به پرواز برسم. به همسفرانم ماجرا را گفتم، به دوست‌دخترم و یک زوج دیگر از دوستان. تأکید کردم احتمالش کم است که به پرواز برسم. گفتم شما بروید -با لحن سربازی تیرخورده که رفقایش را به ادامه تشویق می‌کند- و اگر نرسیدم با پرواز بعدی می‌آیم -با کلی تردید؛ از کجا معلوم بود که پروازهای بعد پُر نباشند؟ راننده اسنپ هم دیگر غر نزد. همسفرانم هم غر نزدند. 

چرا اینقدر شنیدن غر و نق دیگران برایم سخت شده؟ حاضرم هر کاری بکنم که کسی به جانم نق نزند. حالا بزنند هم چیزی نمی‌شود. آدم یا سکوت می‌کند یا چیزی در جواب می‌گوید یا نهایتاً معذرتخواهی می‌کند. اما اینقدر به پیشواز این ماجرا می‌روم که ترسی درم لانه کرده، و این ترس و اضطراب، از خودِ نق شنیدن فرساینده‌تر است. خودم را هم خیلی ملامت کردم بابت فراموشکاری. چون همه چیز را حواسم بود بیاورم. همه چیز را هم واقعاً آورده بودم، حتی دمپایی و شلوار کوتاه و ضدآفتاب و انواع و اقسام قرص‌هایم. حتی حواسم بود سر صبح، آن یک دانه کوکی ویژه را هم از فریزر در بیاورم و قاطی چندتا شیرینی دیگر بگذارم توی یک جعبه‌ی پلاستیکی و بگذارم توی ساک. جعبه‌ی در سبز. سین خیلی تأکید کرده بود که این یک قلم را یادم نرود. همه چیز را آورده بودم الّا مهمترین چیز را. مسیر هم طولانی بود. نمی‌رسیدیم که. چندان شلوغ نبود ولی خب سالها بود مهرآباد نرفته بودم و یادم رفته بود چقدر دور است. دم میدان آزادی دوست‌دخترم زنگ زد. دم باجه بود و می‌گفت دارند می‌بندند. گفتم تا پنج دقیقه دیگر می‌رسم. الکی گفتم، اصلاً مطمئن نبودم که برسم. اما نمی‌دانم چطور شد که رسیدم. همه چیز جفت و جور شد. توی مهرآباد نه حراستی‌ها گیر دادند و نه صف بود و نه هیچی. شروع سفرم اینطوری بود، با بدو بدو و خوش‌شانسی.

توی هواپیما از ترسم دوتا ماسک زدم. همه زده بودند. صندلی جلویی‌ام سه تا زده بود. مهماندار هم از بلندگو تأکید کرد که ایران‌ایر هواپیماهایش را مرتب ضدعفونی می‌کند. کمی کتاب خواندم. رسیده‌ام به جلد پنجم کنوسگارد. بعد سعی کردم بخوابم. موفق هم شدم، اما فقط پنج دقیقه. یک چرت سبک. از اینهایی که هنوز از محیطت منفک نشده‌ای. اصطلاحاً فقط چشمانم را کمی بستم. بعد پاشدم کمی آهنگ گوش کردم. سین داشت نقاشی می‌کشید. با جدیت دفتر و دستَکش را همه جا دنبال خودش می‌کشد. اوایل فکر می‌کردم اداست. بعد دیدم نه، واقعاً استفاده می‌کند. خوش به حالش. من اگر بودم خجالت می‌کشیدم در فضای عمومی دفتر نقاشی باز کنم (جدای اینکه نقاشی هم بلد نیستم). 

پروازمان زیاد طول نکشید. چاله چوله‌ی هوایی هم نداشتیم. از پله‌ها که رفتیم پایین هوای گرم جنوب را بلعیدم. احساس کردم پوست صورتم زنده شد، مجاری تنفسی‌ام باز شدند. کاپشنم را درآوردم. چقدر از زمستان متنفرم. چقدر بیشتر، از زمستانِ تهران و این آلودگی دائمی‌اش در فصول سرد متنفرم. کمی هم دمِ نوار نقاله، سین و مابقی همسفران را اذیت کردم بابت چمدان‌های بزرگ‌شان. خودم فقط ساکِ فلفل‌نمکی‌ام را آورده بودم. برای یک هفته سفر، بیشتر از این لازم نداشتم. ساکم که رسید و همه دیدنش، واضح شد که چرا بهش گفتم فلفل‌نمکی. چون این رنگی‌ست و خواهرزاده‌ام بهم گفته بود که اسم این پارچه این است. بافتی مُضرس متشکل از نخ‌های سیاه و سفید. این خاصیت نامگذاری درست و صحیح است؛ پیوند زدن یک تصویر نادیده به تصویری دیده، تصویری که از قبل در ذهن‌مان وجود دارد. اینها را که به همسفرانم نگفتم، اما همان قدری که گفتم کافی بود برای اینکه خودم، و همه، بفهمیم که چقدر سرخوشم. گاهی فکر می‌کنم باید بیشتر و دائمی‌تر بیایم جنوب. 

توی تاکسی مناظر بغل جاده را تماشا می‌کردم. تپه‌های کوتوله با اشکالی عجیب. شاید اصلاً تپه نباشند. انگار که کل جزیره در معرض یک آبشستگی طولانی مدت بوده، مثلاً زیر سطح دریا بوده و بعد که آب پایین آمده این تپه‌ها به این ریخت باقی مانده‌اند. برای همین می‌گویم تپه نیستند. کسی که درسش را خوانده لابد اسم علمی‌شان را می‌داند. اما به نظر من شبیه دیوارهای کوتاهی می‌آمدند که یکدست هم نیستند، یعنی همگن نیستند. بخاطر لایه‌لایه بودن خاک‌هایی که رسوب کرده‌اند. این لایه‌لایه‌ها را می‌توانستم با چشمانم ببینم. بنوعی انگار می‌شد گذشته‌ی جزیره را دید. تاریخچه‌ی ژئولوژیکش را دید. آنچه که بعد از صدها یا هزارها سال باقی مانده. بعضی لایه‌ها مقابل آبشستگی مقاومترند. بعضی نه. برای همین تپه‌ها بعضاً اشکال غریبی دارند. شیارها و شکاف‌هایی در دیواره‌ها می‌شد دید. از سفر قبلی خاطرم بود که همین تپه‌ها در نورِ طلایی غروب هیبت دیگری پیدا می‌کنند. اما تازه ظهر بود. باد از پنجره می‌زد به صورتم. از بچگی عاشق این حالت بودم؛ بشینم توی ماشین و جاده را نگاه کنم و شیشه را بدهم پایین و صورتم را بگیرم به سمت جریان باد. 

همان جای دفعه‌ی قبل را گرفته بودیم. تقریباً ۵۰٪ هم گرانتر کرده بود. سین به عبدالمجید اشاره کرد که حواسمان هست گران کرده‌ای. تخفیف خواست. با همان روش به خصوصی که زنان بلدند تخفیف بگیرند. البته هنوز خبره نیست. برای همین هم عبدالمجید با همان روش به خصوصی که کسبه با خنده و شوخی از تحفیف دادن طفره می‌روند، طفره رفت و تخفیفی نداد. ولی محیطش را دوست دارم. معماری‌اش را. حیاطش را. اصلاً واردش که می‌شوم آرام می‌شوم. شاید برای رنگ‌بندی آنجا باشد. قهوه‌ای کمرنگِ کاه‌گلِ دیوارها، آفتاب، سبزِ خاک‌خورده‌ی کاکتوس‌ها و درختان کُنار، و مابقی گیاهانی که برگ‌های عجیب دارند و اسمشان را بلد نیستم. زمانی دوست داشتم اسم گیاهان و درختان را یاد بگیرم. یک دوستی هم برای کتابی خریده بود، کتابی بنام اطلس گیاهان ایران. اما کتاب برایم زیادی نچسب بود. زیادی اطلاعات علمی داشت و دنبال کردنش سخت بود. در نهایت نخواندمش. جز این، آدم با خواندنِ اطلس، گیاهان را یاد نمی‌گیرد. باید لابلای درختان و گیاهان چرخید، باید به برگ‌هایشان دست کشید (البته با حفظ احتیاط، مبادا خاری برود توی انگشت، مبادا برگی سمی باشد، اینها شرط عقل است). اطلس نهایتاً کمک‌دست است. 

اتاق‌مان دم درِ حیاط بود. جای خوبی نبود. سر و صدا داشت. اما در حال و هوای سخت‌گیری نبودم. یعنی هیچ وقت نیستم. هر چیزی بهم بدهند همان را قبول می‌کنم. مثال؟ مثالا می‌روم رستورانی و بدون استثنا گارسن میزی کنار توالت بهم پیشنهاد می‌دهد و من بدون استثنا من قبول می‌کنم و به گارسن لبخند می‌زنم. سعی کردم سین را هم متقاعد کنم که اتاق بدی نیست. چرتی هم زدیم. اما حین همان نیم ساعت چرت زدن هم کلی صدای رفت و آمد مهمانها می‌آمد. کمی هم نگران بودم مبادا سر و صدای خودمان به بیرون درز کند. چون در و پنجره‌ی درست و حسابی که نداشت. یعنی داشت، ولی خوب کیپ نمی‌شدند. به جهنم. زن و مرد همینند دیگر. آدمیزاد همین است. سر و صدا دارد.

بعد از ظهرش رفتیم یک روستای قدیمی. لافت. بادگیر داشت. شبیه یزد. بیشتر مخروبه بود. همراه‌مان می‌گفت زمان خاتمی بودجه دادند برای مرمت و حفظ آثار باستانی. بعدش هیچی. مدتهاست که پولی نیامده و روستا در همان حال افتاده بود. در حال زوال. اما برگردیم به خاتمی. علی‌رغم همه‌ی شل بودن و انفعالش زمان خودش کارهایی کرده که دولتمردِ متعارف ایرانی به ذهنش خطور نمی‌کند. تهِ کشور روستایی را پیدا کنی که بافت ارزشمندی دارد و باید مرمت و نگهداری شود و بودجه‌ای برایش تصویب کنی. انگار نه انگار که اینجا ایران است. گاهی فکر می‌کنم چهار سالِ اول خاتمی ربطی به مابقی این چهل و چند سال ندارد. شاید هم ماجرا چیز دیگری‌ست؛ چون یزد هم بادگیر داشته، خاتمی گشته و هر ده‌کوره‌ای که بادگیر دارد را پیدا کرده و برای حفظ و مرمت بادگیرها پول خرج کرده. یعنی قضیه نه عشق به ایران، بلکه عشق به یزد و بادگیرهای یزد بوده. چه می‌دانم.

سین دوربین آنالوگ پدرم را آورده بود. خودم سالها بود که به دوربین دست نزده بودم. اما آنجا توی لافت سر ذوق آمده بودم و گمانم هفت هشت عکس را همان جا هدر دادم. از غروب خورشید. از خودِ لافت. از بادگیرهایش. از سین و همسفرانم. از نیمرخ‌های‌شان در حالی که حواس‌شان به دوربین نیست. لابد عکس‌ها ظاهر شوند تمامی‌شان تیره و تارند. بخاطر بیضوی بودن قرنیه‌ام. همان آستیگماتیسم یا کژبینی. در فوکوس کردن گند می‌زنم، مخصوصاً که عینک هم نزده بودم. بعد از چندتا عکس فهمیدم زیادی جوگیر شده‌ام و دوربین را غلاف کردم تا بیشتر از این نگاتیو حیف و میل نکنم. به عکاسی با موبایل ادامه دادم. با اینکه اولش نمی‌خواستم بیایم لافت و ترجیح می‌دادم استراحت کنم تا خستگی هواپیما مرتفع شود، ولی واقعاً سرخوش بودم. احساس کردم شاید کلاً از اینهایی‌ام که خوش‌سفرند. مثل پدرم مثلاً. فامیل همه می‌گفتند که پدرم خوش‌سفر است. واقعاً هم بود. یا شاید بهتر است بگویم در سفر کمتر عنق بود و راحت‌تر پول خرج می‌کرد.

لافت را اولین بار بود که می‌دیدم. اما مابقی تورها یا اصطلاحاً برنامه‌های بومگردی را دفعه‌ی قبل هم رفته بودم. شبش بردندمان یک جایی وسط بیابان. با یک ون رفتیم و چند گروه دیگر از مسافرانِ بومگردی هم بودند. یکی‌شان پسر جوانی بود با موهای بلند خرمایی و ریش و می‌شد گفت یک هیپی شهری‌ست. یا شاید حتی یک هیپی نیویورکی. کل گروه‌شان چنین حال و هوایی داشتند. توی ون ردیف پشتی ما نشسته بودند و مکالمات‌شان را می‌شنیدم. به دوست دخترش گفت Honey, do you wanna roll a joint? و دوست‌دخترش هم گفت Yeah, sure. بعد هم همان عقبِ ون مشغول ریز کردن گیاهانش توی کفی شد. شاید از اینهایی بودند که خارج بزرگ شده‌اند و فارسی یادشان رفته و حالا برگشته‌اند ایران، احتمالاً برای سفری کوتاه.  

 دورتادور بیابانِ مزبور از همان تپه‌های کوتوله بود. همان دیواره‌های آبشسته که همگی‌شان هم‌قدند. مهتاب کامل بود. در زندگی‌ام چنین مهتابی ندیده بودم. انگار که نورِ سفید چندین و چند چراغ از آسمان بتابد. سین جور کرده بود و برای‌مان ماءالشعیر گرفته بودند. من که از پسِ سر و کله زدن با ساقی در سرزمین غریب برنمی‌آیم. قوطی‌ها گرم شده بود ولی از هیچی بهتر بود. یاد آن آهنگ تام ویتس افتادم، همانی که می‌خواند «زنِ سرد، آبجوی گرم». یعنی حتی یاد آهنگش هم نیفتاده بودم چون آهنگش را بالکل یادم رفته و فقط همین جمله‌اش خاطرم مانده. مال کِی است؟ شاید ۱۳ سال پیش، زمانی که کانادا دانشجو بودم. انگار این تکه‌پاره‌ها از جملات و تصاویر، شبیه همین تپه‌های لایه‌لایه باشند؛ چیزهایی که از پسِ آبشستگی این سال‌ها باقی مانده‌اند. بعضی چیزها، یعنی بیشتر چیزها، فراموش شدند، رفتند زیر آب، غرق شدند، بعضی هم ماندند. مثل همین تپه‌ها با شیارها و شکاف‌های‌شان که در آن مهتابِ پرزور، از دور شبیه هیولاهایی بودند خفته. جمعی دور آتش نشسته بودند. جنوبی‌ها ساز می‌زدند و می‌خواندند. طبل و گیتار. شاید اسمشان طبل نباشد. اما بهرحال چیزی بود که می‌کوبیدند و شاید در جاهای دیگری این موسیقی پنیری و توریست‌پسند به نظرم می‌رسید. اما کوبشِ شُل و در عین حال آهنگینِ طبل‌ها، با آن سرزمینِ به‌خصوص مناسبت داشت. با اینکه می‌فهمیدم برنامه‌ایست تدارک دیده شده برای ما توریست‌ها، اذیت نبودم. شاید این ویژگی کلی جنوبی‌هاست. کاسب‌صفت نیستند. حتی اگر کاسبی بکنند هم این کارشان آزارنده نیست (مثلاً برخلاف شمالی‌ها). کمی نشستیم، بعد پاشدیم راه رفتیم. زیر مهتاب. با همان ماءالشعیرهای گرم که کمی قایم‌شان کرده بودیم. چون ساقی‌مان گفته بود که یکی از طبال‌ها بنام جمال -که مردِ تپل و بامزه‌ای بود و دشداشه به تن داشت- کمی روی این چیزها گیر است. رفتیم سمت دیواره‌ها و بعد جلوتر، از آن فضای باز خارج شدیم و وارد مسیری شدیم که داخل یکی از شکاف‌های دیواره‌ها می‌شد. مهتاب اینقدر همه جا را نورانی کرده بود که مطلقاً ترسی نداشتم و آخرِ مسیر که رسیدیم، آنجا می‌شد دراز کشید، می‌شد به آسمان نگاه کرد، پر از ستاره و البته یک ماه گنده. حتی می‌شد جوری دراز کشید که لبه‌ی دیواره‌ی مرتفع، نیمی از میدانِ دید را مستور کند و نیم دیگرش آسمانِ پرستاره باشد. صدای طبل‌ها حالا ضعیف به گوش می‌رسید. 

شبش تقریباً بیهوش شدم. روی تشک‌های نازکی که کفِ اتاقِ حصیرپوش پهن بود. زیرِ پشه‌بندی کارا. همان اتاقی که دمِ در بود. تا صبح چند بار از خواب پریدم. بخاطر صدای ترددِ مهمانان دیگر. تق‌تق پاشنه‌های کفش. صدای غلتیدن چرخ‌های چمدان. یک بار هم از صدایِ غرغر سین بیدار شدم که داشت فحش می‌داد به مسافرانِ بی‌فرهنگی که مراعات خواب بقیه را نمی‌کنند. حتی گمانم نیم‌خیز شده بود که بپرد دم پنجره و بهشان تذکر بدهد. نمی‌دانم چکار کرد چون خودم دوباره و به سرعت خوابم برد، یعنی بیهوش شدم، اما صبحش برایم بدیهی بود که نمی‌توانیم توی این اتاق بمانیم. شرایط سختی بود. منطقاً وظیفه‌ی من بود که با عبدالمجید صحبت کنم و ترتیب تعویض اتاق را بدهم. اگر اتاق خالی نداشت چی؟ جواب سین را چی می‌دادم؟ وضعیت دشواری بود. بعد هم اینکه زوجِ همسفرمان اتاق بهتری گیرشان آمده بود و می‌ترسیدم دوست‌دخترم به همین قضیه پیله کند، به اینکه بخاطر یُبسی و انفعالِ من اتاقی بد نصیب ما شده. علاوه بر این، زوج همسفرمان، دوستانِ من بودند و نه سین. لذا من نقش میانجی این جمع را داشتم و این وظایفم را حساس‌تر می‌کرد. اما همه چیز روبراه شد. گاهی انگار به استقبال نکبت می‌روم؛ نه سین چنین آدمِ طلبکاری بود و نه عبدالمجید آدمِ بدقلقی بود. خیلی زود ترتیبش را داد که به اتاقی در پشت حیاط نقل مکان کنیم. بعضی اوقات فکر می‌کنم آدم این بدبینی‌هایش را مثل کوله‌باری نامرئی با خودش حمل می‌کند و بد نیست گاهی نگاهی به خودش و دور و برش بیندازد و بعد بی‌صدا و بدون جلب توجه، کوله‌اش را بگذارد کناری و به راهش ادامه بدهد و پشت سرش را هم نگاه نکند. سبکتر. فضای جنوب هم با چنین منشی سازگارتر است. 

برای یکشنبه برنامه‌ی ساحل گذاشتند. جعبه‌ی پلاستیکی را از ته ساک فلفل‌نمکی‌ام جستم. درِ سبز رنگش را که پراندم با وحشت دیدم که همه‌ی شیرینی‌ها خرد و خاکشیر شده‌اند. یادم افتاد که روی نوار نقاله‌ی فرودگاه، ساکم برعکس بود و این تازه آخر مسیرش بود. خدا می‌داند از مهرآباد تا قشم چندبار ساکم کله معلق زده بود. اما کمی که شیرینی‌ها را جوریدم دیدم کوکی ویژه نسبتاً سالم مانده. شانس محض. مفصل ضدآفتاب مالیدم و رفتیم توی ون نشستیم. ریش‌بور و رفقایش هم بودند. او با آهنگ دست می‌زد. کف‌دستی و با انگشت‌های سوا، مدل بندری. اینجوری دست‌اندازهای مسیرِ تا ساحل هم کمتر به چشم می‌آمد. یا حداقل من اینطوری خودم را دلداری می‌دادم تا التهاب پروستاتم را فراموش کنم. به سیگارشان هم که دور می‌گشت نه نگفتم. برای تقویت صمیمیت. در همین مراودات متوجه شده بودم همگی‌شان عین بلبل فارسی حرف می‌زنند و آن زوجِ به‌خصوص فقط در مکالمات دونفره‌شان سوییچ می‌کنند به انگلیسی. خدا می‌داند چرا. سین می‌گفت ریش‌بور را در یک مهمانی خارج کشور دیده و کلاً آنجا بزرگ شده و برای همین انتقال مفاهیم به فارسی سختش است. شاید اگر سال‌ها پیش بود، از چنین کاری، از انگلیسی حرف زدنِ دو فارسی زبان منزجر می‌شدم. اما حالا نه. صرفاً بامزه بود و متاعی برای لودگی و مطایبه، یعنی کار مورد علاقه‌ام. کوتاهی هم نکردم و جا و بی‌جا تا آخر سفر از همسفرانم می‌پرسیدم که Baby, do you wanna roll a joint? 

ساحل اینقدر وسیع بود که توی دماغ هم نبودیم. پشتِ ساحل از همان صخره‌های شیاردارِ هم‌ارتفاع قد کشیده بود. نفراتِ عبدالمجید همراهمان بودند -یکی‌شان همان جمالِ طبال- و توصیه کردند که حواسمان به گربه‌ماهی‌ها باشد. کمی ترسیدم. بیشتر پرسیدم. می‌خواستم بدانم تهِ تهش چیست؟ اگر گربه‌ماهی گازمان بگیرد چی می‌شود؟ می‌میریم؟ نفرِ عبدالمجید اطمینان داد که چیزی نمی‌شود و من هم گفتم پس مشکل خاصی نیست، صرفاً کمی سختی و درد دارد و بیخود مرا نترسان، من خودم دردکشیده‌ام و اینجاها بود که حواسم آمد سرجایش، پریزم را از برق کشیدم و به مونولوگم درباره‌ی زخم‌های زندگی و مصائبی که از سر گذرانده‌ام ادامه ندادم.

 زیلوی‌مان را جایی دورتر از ون پهن کردیم تا از جمال و گیرِ احتمالی‌اش به دور باشیم. و بعد خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را بکنم توی آب بودم. با مایوی لاجوردی‌ام که نقش مکرری از اره‌ماهی‌های ریز دارد. دریا می‌بینم دست و پایم شل می‌شود. آب کمی سرد بود. بهرحال اسفند ماه بود. زمستان. گرچه شباهتی به زمستان‌های رایج و حتی ابهتِ خودِ اسم زمستان نداشت. اولش فقط پاهایم را زدم توی آب. اما خیلی زود شیرجه زدم. بیشتر از پنج دقیقه نمی‌شد توی آب ماند اما بیرون هوا گرم بود و می‌شد آفتاب گرفت و باز دوباره به آب زد. من هم همین کار را کردم. کل آن روز به همین گذشت. چرخه‌های متوالی آب و آفتاب. اگر آب گرم‌تر و هوا خنک‌تر بود که بهتر هم می‌شد، اما از اسفند ماه چه انتظاری می‌شد داشت؟ همین که می‌شد در این فصل سال چنین کارهایی کرد برایم عین معجزه بود. مخصوصاً با پس‌زمینه‌ی آن صخره‌های شیاردار که انگار می‌شد به‌شان «تکیه» کرد، از هیچی نترسید و فقط در مأمن‌شان به بودنی بی‌دغدغه ادامه داد. کلی هم سخنرانی کردم درباره‌ی بلایی که از بیخ گوشمان گذاشت، منظورم خرد شدن کوکی ویژه بود که البته با درایت من سالم مانده بود. درایت که نه، اتفاق، چون بیشترِ شیرینی‌های عادی نابود شده بودند اما از قضا این یکی سالم مانده بود. هشدار هم دادم که مصرفش خطرناک است و گفتم دفعه‌ی قبل که من و سین هر کدام نصفش را خوردیم -همین ولنتاینی که گذشت- زیادی قوی بود و تجربه‌ی جالبی نبود و همان ربع‌کوکی را هم بهتر است یواش یواش خورد. همین کار را هم کردیم اما خبری از اثر ویرانگر دفعه‌ی قبل نبود. شاید ربع‌کوکی کم بود؟ شاید بابت اینکه ۱۰ روز توی فریزر مانده بود خاصیتش پریده بود؟ نمی‌دانم. اما فرق چندانی هم نداشت. در آن ساحل و لای آن صخره‌ها بقدر کافی خوشحال بودم که نیازی به محرکی اضافی نداشته باشم. چند ساعت بعد صدایمان کردند رفتیم دم ون. نفرات عبدالمجید سفره‌ای پهن کرده بودند. همان جا توی دیگی بزرگ با آب دریا خرچنگ و میگو آب‌پز کرده بودند. پوست گرفتنش را یاد دادند و این بار به روشِ کندنِ لاک خرچنگ دقیق گوش دادم. چون دفعه‌ی قبل که مهرماه آمده بودیم، خوب به نکات‌شان توجه نکرده بودم و حین باز کردن خرچنگ، شست دست چپم پاره شده بود. پاره که نه. اغراق، مثل همیشه. شستم کمی زخم شد و بعد هم خوب شد. اما این سری با ترفندهای سنتی و بدون جراحت بازش کردم. خودشان هم کمک می‌کردند. یکی دو بار وسط چریدن که بودم، دست مهربانِ جمال میگویی پوست‌کنده بهم تعارف کرد که نه نگفتم. به هیچی نه نگفتم. حتی با ریش‌بور و مابقی هم‌سفره‌هایمان هم گرم گرفتم. ریش‌بور البته اولش نبود. اواسط غذا از لای صخره‌ها سر و کله‌اش پیدا شد و با صدای بلند اعلام که قارچ مفصلی زده. زیرچشمی و با ترس به جمال نگاه کردم. خودش را زد به نشنیدن. یا شاید بخاطر حال و هوای خارجی‌طور این گروه از جوانان بهشان پیله نکرد. من که جز خوبی و محبت چیزی از جمال ندیدم. میگو و ماهی‌های پوست‌گرفته‌ای که تعارفم می‌کرد در تلطیف نگاهم بی‌تأثیر نبود. بنده‌ی شکمم. 

دوشنبه سین کلاس آنلاین داشت. از این وقفه‌ای که در برنامه‌ها افتاده بود استقبال کردم. واقعیت این است خسته شدم بودم. خستگی فیزیکی. می‌دیدم که مابقی همسفران چنین مشکلی نداشتند اما خب من، با کله‌ی کچل و سبیل و پوست آفتاب‌سوخته، چند سالی از آنها بزرگتر بودم. بزرگتر که نه، پیرتر. سین چندتایی هم نقاشی برایش کلاسش کشیده بود. جانورانی که ربطی به ققنوس داشتند و می‌گفت تصاویری از خواب‌هایش هستند. خوب هم کشیده بود. طراحی بلد است. فنی قدیمی که بین «هنرمندان» تقریباً نایاب شده. یکی از جانورانش بود که بدنش مرغ بود و گردنی دراز داشت، شبیه گردن طاووس. کله‌اش آدمیزاد بود اما به جای دهان، منقار داشت. مرغ‌آدم. مرغ‌آدم را به شوخی گفتم، اما سین جدی گرفت. می‌خواستم بگویم نیمِ بیشتر حرف‌هایم شبیه بخاراتند، بی‌خیال‌شان شو، شوخی‌اند یا چرت و پرت یا مزخرف. اما بعدش فکر کردم چرا که نه؟ آخرش هم فرق بین شوخی و جدی را نفهمیدم و چه فرقی هم می‌کند؟ تنها زمان است که افتراق‌ها را نمایان می‌کند، ماندنی‌ها می‌مانند و رفتنی‌ها بخار می‌شوند و به هوا می‌روند، شوخی و جدی‌اش فرقی ایجاد نمی‌کند.

شب دوشنبه گفتیم برویم بازار. یکی از نفراتِ نچسب عبدالمجید به تورمان خورد. موسیقی‌هایش افتضاح بود و مضاف بر این خیلی حرف می‌زد و بدتر از همه اینکه علی‌رغم کلی توضیح، باز هم نتوانست ما را ببرد به یک «بازار قدیمی». عوضش بردمان چندتا مرکز خرید امروزی. می‌گفت اینجاها بازار قدیمی ندارد. نشد چیزی بخریم. منهای یک بسته کُنارِ نسبتاً کال، که گاری‌چی‌ای بغل مرکز خرید می‌فروخت. بعد راننده بردمان جای دیگری که حلوا ارده‌ی سنتی منطقه را داشت و بعد هم مغازه‌ای دیگر که نسکافه و شکلات و ماسالای پاکستانی و اینجور چیزها خریدیم. چایی چکش سبز هم خریدیم. به توصیه‌ی فروشنده، یک بسته هم ارل گری خریدیم. چای عطری. که با چکش سبز قاطی کنیم و قسم می‌خورد که اینجوری بهترین چایی دنیا می‌شود. پشت‌بندش، برای آزمودن‌مان پرسید حرفه‌ایِ مبحثِ چایی هستید؟ که گفتم نه، متفننم. ادامه ندادم مثل همه‌ی شئونات دیگر زندگیم. اما جوابم در حدی بود که قابل‌مان بداند و از فلاسکش برای‌مان چای بریزد تا امتحان کنیم. مزه‌ی خاصی نمی‌داد. حتی شاید بتوانم بگویم کهنه و بدمزه بود. 

برایم فرقی نداشت چایی فلاسکی‌اش مالی نیست. من حتی به خود چای چکش سبز هم حسی ندارم اما عاشق اسم و علامتش هستم و اینکه رویش نوشته «الشاکوس سبز». از همان اولین باری که سالها پیش اسمش را شنیدم در خاطرم مانده. چند سال پیش‌ها که مأموریت می‌رفتم خرمشهر و بندرعباس، یک بسته خریده بودم که تا همین اواخر بقایایش تهِ کابینت‌های پدرم موجود بود. یکی چکش سبز اسمش همیشه پسِ ذهنم بوده و یکی هم چای کله مورچه. به هنرمندی تُجّاری که این اسامی را می‌سازند غبطه می‌خورم. جدای از غبطه خوردن، مثل همیشه که تا اسم «ارل گری» می‌آید، دوباره یاد مادرزن سابقم افتادم. همانی که تحصیل‌کرده بود اما نمی‌دانم چرا و چطور این چایی‌ها را «اَل گَری» تلفظ می‌کرد. بر وزن ال خری مثلاً.  حالا پیرزن کجاست؟ زنده‌ست؟ چه کار می‌کند؟ نه که حس بخصوصی بهش داشته باشم، اما گاهی وقتها فقط از فکر کردن به این همه آدم‌های جورواجوری که می‌آیند و می‌روند، از فکر کردن به این‌همه گذشته، از تلنبار شدن‌شان و از پوسیدن‌شان در پستوهای ذهنم احساس سنگینی می‌کنم. آن اوایلی که با کراسناهورکای نویسنده‌ی مجار آشنا شدم یکی از کتاب‌هایش را در کتابفروشی ورق می‌زدم. اولش نوشته بود «می‌گذرد، اما نمی‌میرد». ای کاش بشود. ای کاش دست آدم بود. ای کاش می‌شد تمام ال گری‌ها و چکش سبزها و تداعی‌های متصل به دُم‌شان را با اشاره‌ی انگشت محو و نابود کرد. 

بعدِ خرید رفتیم شام و راننده که انگار اکراه ما از معاشرت را حس کرده بود، بیشتر سر لج افتاده بود و اصرار داشت که همه جا همراه‌مان باشد و سرگرم‌مان کند. حتی سر شام. آمد نشست ور دل‌مان، چانه‌اش گرم شده بود و قصه‌های بی‌مزه‌ای از اجنه‌ی جزیره می‌گفت. پارتنرِ دوستم به مرحله‌ای رسیده بود که بازدم‌های آتشین از بینی‌اش زبانه می‌کشید. از ترس پرخوری کردم و فقط خدا خدا می‌کردم که چیزی به راننده نگوید. در مسیر برگشت که همه له و خسته بودیم ازش خواهش کردیم ضبطش را خاموش کند چون عقبی‌ها می‌خواستند بخوابند. خاموش هم کرد، اما به تعریف کردن ماجراهایش برای منِ بدبخت، که کناردستش صندلی کمک‌راننده نشسته بودم، ادامه داد. البته بد هم نبود. حاضر بودم گوش‌هایم را از اباطیل بی‌سر و تهش پر کند و من هم به زور در مواقع مقتضی بخندم یا اظهار تعجب کنم اما تنشی با عقبی‌ها ایجاد نشود. چون بهرحال راننده‌ی نچسب هم بخشی از نفراتِ عبدالمجید بود و اینها هم همگی فامیل بودند و ترسم این بود که اگر چیزی شود به گوش عبدالمجید هم می‌رسد و این چند روز باقیمانده جو سنگین می‌شود. 

چند باری که از عبدالمجید درباره‌ی جزیره‌ی هنگام پرسیدیم جواب سربالا داد. می‌گفت خبری نیست. می‌گفت یکی دو ساعت بسش است که با قایق بروید گشتی بزنید و دلفین‌ها را ببینید و برگردید. ما هم قایق گرفتیم. دوباره کوبش‌های نشمینِ قایق پروستاتم را به هم ریخته بود. یادم رفته بود بالش نعلی شکلم که برای پرواز آورده بودم را همراهم بیاورم و بنشینم رویش. شاید هم هنوز قبول نکرده‌ام که چنین مرضی دارم و دیگر تا آخر عمرم همیشه باید به فکر نرمی نشیمنم باشم. به هوای دست زدن به آبِ دریا خم می‌شدم و یک‌وری می‌نشستم تا فشار روی باسن کم شود. بعد هم رفتیم لای دلفین‌ها و چندتایی‌شان جلومان شیرجه‌های نمایشی می‌زدند. باورم نمی‌شود که حتی حیوانات هم دنبال جلب توجهند. یعنی باورم که می‌شود، چون گربه‌ی خودم هم کارش همین است. اما فکر نمی‌کردم دلفین‌های دریا برای توریست‌های رهگذر اینقدر مایه بگذارند. مگر چی بهشان می‌رسید؟ هیچی. نمایش و دلبریِ محض. این تنها انگیزه‌شان بود. 

قایقران قبول کرد ببردمان ساحلی خلوت و دمِ غروب بیاید دنبال‌مان. چندتا گزینه نشان داد. یکی از یکی قشنگ‌تر. با صخره‌های مرجانی و دریایی لاجوردی. شبیه وال‌پیپر‌های ویندوز بودند منتها واقعی‌اش. قبل از ساحل هم بردمان یک بازارچه‌ای و آنجا از خانمی پیراشکی گرفتیم. میگو و ماهی و صدف. همانجا ملات را قاشق‌قاشق می‌ریخت لای خمیر، تایشان می‌زد و در روغن روی پیک‌نیکی سرخ می‌کرد. ازش اجازه گرفتم که از سرخ کردن پیراشکی‌ها فیلم بگیرم. تأکید کردم از خودش فیلم نمی‌گیرم. گفت از خودم هم بگیر، راحت باش، آقا بالاسر ندارم و خندید. سین رفت حجره‌ی بغلی حنا گذاشت. گاهی فکر می‌کنم اینطوری آدم راحت‌تر است، اینکه بپذیرد توریست است و تک‌تک کارهایی که برایش تدارک دیده‌اند را با رغبت انجام دهد. خود من هم چنین روحیه‌ای داشتم. حتی کلاه حصیری خریدم از یکی‌شان و بدو بدو سرم گذاشتم. 

پیراشکی‌های خاله اینقدر خوشمزه بودند که چندتا هم برای ساحل گرفتیم. شماره‌اش را هم گرفتیم که شاید برای شام مزاحمش شویم. ساحل که بودیم هرجا هوش و حواسم سر جایش می‌آمد یاد خاله می‌افتادم. دوست نداشتم بدون خوردن شامش، هنگام را ترک کنم. چند بار هم صدای نحسِ وز وز قایقی آمد و مو به تن‌مان سیخ می‌شد؛ مبادا که برادران باشند. اگر سر می‌رسیدند که از منکر نهی‌مان کنند، حتی راه فرار هم نداشتیم. چون در خوری کوچک بودیم و پشت سرمان ردیف صخره‌های مرجانی بود. فکر کردم اگر سر برسند، لااقل موقع معارفه و تعظیم کلاه حصیری‌ام را بردارم. بعد که وزوز قایق دور می‌شد این چیزها هم یادم می‌رفت و یک دانه از کُنارها که دیگر کمی رسیده و نرم شده بودند را پر صدا می‌جویدم. لابد قایقران خودش می‌دانست که کجا بیاوردمان. امن بود. دم غروب هم آمد سراغ‌مان. ماجرای شام پیشِ خاله را بهش گفتیم و یک راست بردمان آنجا. البته بعد از کمی نه و نو، که با اضافه کردن کرایه مرتفع شد. وقتی رسیدیم دیگر از بساط فروشندگانِ بازارچه خبری نبود. فقط مانده بود حجره‌هایشان که چیزی بیش از چند بلوک سیمانی و حصیر نبود. بازارچه‌ی اگزوتیک و آفتابی محو شده بود و واقعیت عریان را می‌شد دید. فقر و کمبود امکانات‌شان انگار مال دوره‌ای دیگری از تاریخ بود. یا حداقل برای ما اینقدر غریبه بود. مخصوصاً که در تاریکی غروب کمی ترسناک هم شده بود و حتی دودل شده بودم که شاید شام خوردن اینجا کار درستی نباشد. بخاطر امنیت. بخاطر ترس جان. اما کار درستی بود. وقتی تکه‌های ماهیِ «شهری» را می‌لمباندم خوب می‌دانستم که این بی‌شک بهترین غذای سال ۹۹ام خواهد بود. آخرش که حساب کرد تازه متوجه شدم که همه چیز را در قشم دولا پهنا باهامان حساب می‌کردند. با خودم گفتم اگر عمری باشد، دوست دارم بعدها بیایم و پیش خاله پانسیون شوم. به مدت چند روز. لب دریا. شبها هم توی یکی از حجره‌هایش بخوابم، همین‌هایی که با بلوک سیمانی و حصیر ساخته شده. اما خب سنم و شرایط زندگیم جوری‌ست که برخوردم با اینجور اتفاقات شیرینِ زندگی، این است که هی زیر لب می‌گویم هیچ بعید نیست آخرین بارم باشد. بعید نیست این آخرین سفرم به جنوب باشد. بعید نیست این آخرین سفری باشد که اینقدر همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رود. اینجوری برای خودم هم بهتر است. هم قدر لحظه را بهتر می‌دانم و هم اینکه کلاً فکر کردن به آينده کار غلطی‌ست. همان‌قدر که فکر کردن به گذشته. فکر کردن به گذشته و آینده و طرح و برنامه‌ریزی فکر نیست، هرز رفتن فکر است. جدای از مباحث کلی، ماجرای کارت ملی یادم افتاد و اینکه هیچ بعید نبود اصلاً به هواپیما نرسم، چه برسد به دریا و آفتاب و کلاه حصیری و قلیه ماهی و فلان و بیسار. این خاصیت زندگی‌ست، ماهیت تصادفی اتفاقاتش ترسناکند، شبیه هرج و مرجی که گاهی ظاهری منظم پیدا می‌کند. لابلای همین افکار هم به میگو دوپیازه‌های سین دستبرد می‌زدم. لای نان محلی‌هایی که خود خاله پخته بود. گمانم درشت‌ترین میگوهای عمرم بودند. گوشتالوترین و خوشمزه‌ترین. دیگر تا برسیم بومگردی از خستگی روی پا بند نبودم. 

فردا صبحش دو اتفاق افتاد. یکی اینکه مسافران اتاق بغلی را دیدم. سه تا خانم میانسال بودند. همسن‌های خودم. به احتمال زیاد، کسی که دیشب به پنجره‌مان کوبیده بود بابت «سر و صدا» یکی از همین‌ها بود. عازم هم بودند. یعنی همانطور که توی حیاط دراز کشیده بودم، زیر چشمی می‌دیدم که چطور چمدان‌های سنگین‌شان را به سختی از لای ماسه‌های کفِ حیاط می‌کشند و البته خجالت هم می‌کشیدم که چشم توی چشم شویم. بهرحال بعید نبود آنهایی که شب قبل آنطور محکم به پنجره کوبیده بودند الآن هم منتظر فرصتی باشند برای یافتن مجرمین. حالا نه اینکه بیایند خفتم کنند، اما همان نگاه چپکی و پرغیظ زنی میانسال می‌توانست تا چند روز احوالم را به هم بریزد. برای همین عینک آفتابی‌ام را دادم پایین و سعی کردم جوری قرار بگیرم که کله‌ام بالکل پشت کاکتوسی بزرگ پنهان باشد. نفس راحتی کشیدم وقتی سه تایی‌شان بومگردی را ترک کردند و تک سیگاری که ته پاکت بود را درآوردم و روشن کردم. شک نداشتم موقع تسویه حتماً غری هم به عبدالمجید می‌زنند. اتفاق دوم خود عبدالمجید بود. ازمان پرسید هنگام چطور بود و وقتی ما با ذوق و شوق از پیراشکی‌ها و ساحل مرجانی و آبی که مثل اشک چشم زلال و بی‌موج بود گفتیم، کمی نچ‌نچ کرد و گفت شانس آورده‌ایم که آن غذاها مسموم‌مان نکرده. گفت معلوم نیست چه روغن آشغالی توی غذاهایشان می‌ریزند. ولی من باور نداشتم. هم خودم خوب و سالم بودم و هم گوارشم روبراه بود و هم شبش راحت خوابیده بودم و هم همه چیز خوب بود -البته منهای مشت کوبیدن یکی از سه تفنگدارِ اتاق بغلی، که چیزی راجع بهش به عبدالمجید نگفتم چون بعید نبود خودش هم شماتتم کند. جز اینها بهش نگفتم که خاله، همان خاله‌ای که آقا بالاسر ندارد را، احتمالاً تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد. از ماهی شهر نگفتم، همانی که از شدت تر و تازگی تازگی، گوشتش با اشاره‌ای ورقه ورقه می‌شد و نگفتم که راستش را بخواهی، ماهی‌های این اطراف به گرد پایش هم نمی‌رسند، آن هم تازه چی؟ با نصف قیمت. اینها را نگفتم چون مهمان قدرشناسی‌ام و عبدالمجید بیشتر از این حرف‌ها به گردنم حق داشت. میزبان خوبی بود. علاوه بر این عبدالحمید، برادر کوچکش، او هم شب قبل در اینستا اددم کرده بود و خلاصه دیگر رفیق شده بودیم. عبدالحمید کلی هم از مهمان‌های مهم و معروفشان گفته بود. از سلبریتی‌ها و خارجی‌ها و حتی خودِ خود نوید محمدزاده. حتی عکس دوتایی‌شان را هم نشانم داد که نوید در پیجش گذاشته بود.

روزهای قشم به همین منوال گذشت. آخر سر هم پنج شب‌مان تمام شد و نوبت هرمز رسید. بدم نمی‌آمد هرمز را بپیچم. نه به خاطر پدرکشتگی با هرمز. به خاطر خستگی مفرط جسمانی. به خاطر اینکه خوابیدن روی زمین سفت و حصیر، کمر و گردنم را داشت اذیت می‌کرد. اما نمی‌شد. هم سین و هم همسفران‌مان از قبل سفر تأکید زیادی روی هرمز داشتند. برای هرمز دیگر بومگردی جا نگرفتیم. به خاطر قیمتش. بنظرم گزاف بود. عوضش یک خانه از بومی‌ها گرفتیم. از حسنْ نامی، که خودش گویا از نفراتِ عبدالمجید مستقر در هرمز بود. خودِ حسن هم با یک موتور، دم اسکله‌ی بندر هرمز آمد به استقبالمان. پشت موتورش یک گاری جوش شده بود. وسیله‌ی نقلیه‌ای که اصطلاحاً بهش می‌گویند توک‌توک. همه از همین‌ها داشتند. ماشین در کل جزیره انگشت‌شمار بود. از دم اسکله تا خانه که سوار توک‌توک بودیم، اینقدر توی کوچه‌های خاکی و دست‌اندازها تکان خوردیم  که برایم مسجل شده بود تا آخر هرمز پروستاتم احتمالاً به پوره تبدیل می‌شود. بالش نعلی‌شکل را هم که نیاورده بودم. چه می‌دانستم اینجا همه توک‌توک‌سوارند و چه می‌دانستم وضعیت جاده‌های هرمز اینجوری‌ست؟ هنوز سنم جوری نشده که احتیاط و بدبینی بشود اصل هادیِ زندگیم. هنوز چند سال تا آن دوران مانده. هنوز در مرحله‌ی بررسی و پذیرشم. اما عصرش که حسن با توک‌توکش بردمان جایی برای تماشای غروب این چیزها کمی فراموشم شد. نمی‌شد آن خاک‌های رنگ‌به‌رنگ هرمز را دید و کماکان بدحال بود. از کنار مجتمع زشتی هم گذشتیم. گویا احسان رسول‌اف سرمایه‌گذارش است و نامش بومگردی تخم‌مرغی‌ست. متشکل از ۱۶۰ واحد که شبیه تخم مرغند. رنگ و وارنگ. چپیده در هم. مطابق همان ذهنیت پولکی تهران، در زمینی کوچک کل این ۱۶۰ اتاق را چپانده‌اند. از همان فاصله‌ی دور که دیدمش نفسم گرفت. خود کلاستروفوبیا بود. حین تماشای همین‌ها، با تردید به پشت حسن هم زدم و گفتم اگر می‌شود موسیقی را خاموش کند. دختر بندری سندی را قطع کند. نه من و نه همسفرانم هیچ‌کدام اهل بندری دست زدن نبودیم. برخلاف انتظارم خوب برخورد کرد. بهش بر نخورد. همین جا بود که از حسن خوشم آمد. کمی بعدتر هم همگی درباره‌ی سرمایه‌گذاری در جنوب حرف زدیم و اینکه بدون تردید سودِ کلانی دارد. کمی هم خنده‌ام گرفت. خنده و خجالت. از خودم. از خودم که سال‌ها پیش فصلی در رمانم نوشته بودم که به تمسخر چنین کاری، دقیقاً همین کار، یعنی زمین‌خواری در جزایر جنوب پرداخته بودم. پیش‌بینی هایم درست از آب در آمده بود اما حالا، چند سال بعد، همان آقای پیشگو عقب توک‌توک نشسته و از حسن در مورد قیمت املاک و مستغلات در هرمز سؤال می‌کند چون حالا که دیگر حتی رسول‌افِ کبیر هم اینجا پول خوابانده بدیهی‌ست که پنج سال دیگر چه اتفاقی می‌افتد و چجوری قیمت‌ها منفجر می‌شوند. 

جای‌مان توی هرمز شاید انتخاب درستی نبود. دیگر خبری از آن حیاط دلبازِ بومگردی و کاکتوس‌های قاشقی‌اش نبود. همه چپیده بودیم کنار هم و جز این، مدام مجبور بودیم برنامه‌ای برای گردش بگذاریم. بیشتر برای فرار از محیط آن خانه. برای بار چندم در زندگی فهمیدم هیچ گرانی و ارزانی‌ای بی‌دلیل نیست. شبش علی‌رغم خستگی و کوفتگی رفتیم گشتی در خیابان اصلی شهر بزنیم. خیابانی لب دریا با نخل‌هایی کوتاه و چاق و چندتا کافه و رستوران. از بغل اقامتگاه فرح هم رد شدیم. این زن حداقل خوش‌سلیقه بود. شاید در دنیایی موازی خاتمی و فرح با همدیگر ازدواج کنند و بشوند زوجِ آبادگر ایران. از همان عقب توک‌توک نوجوانان هرمزی را می‌دیدم که با موتور تک‌چرخ می‌زدند. حال کلی آنجا عجیب بود. مطلقاً خصومت و اصطکاکی با مردمش حس نمی‌کردم. آنها هم همین‌طور. همه راحت بودند. شاید تأثیر نسیم‌های نمکی دریا بود. شاید واقعاً جنوبی‌ها خونگرمند. نمی‌دانم، اما خون‌گرمی تمام ماجرا نیست. بیشتر انگار پذیرا بودند و تکثرگرا و مرزبندی‌های رایج بین آدمها، بین توریست و بومی، بین تهرانی و غیرتهرانی چندان معنی نداشت. نه اینکه در آن مردم هضم شده باشیم، نه، اما آگاهی به تفاوت‌ها، پررنگ و آزارنده نبود. گمانم برای همین خلق و خوی مردم بود که چندین و چندتا کافه‌ای که مشخصاً تهرانی‌ها (یا حداقل غیربومی‌ها) اداره‌اش می‌کردند پا گرفته بودند. چقدر هم خوشگل بودند. مخصوصاً نسبت به کافه‌های ژنریک تهران با چوب‌چله‌ی قدیمی کاذب و لامپ‌های ادیسونی‌شان. یکی‌شان بود که اسمش را خاطرم نیست اما سردرش را خاطرم است، قوس سردرش که پیچکی ازش بالا رفته بود را خاطرم است. حتی ازش عکس گرفتم و فکر کردم چقدر معماری‌اش سازگار است با اقلیم اینجا. همان‌جا بود که آن اسموتی کذایی را خوردم، همانی که هنوز مزه‌اش و خنکی‌اش و شیرینی و غلظت به‌اندازه‌اش زیر زبانم است و جز اینها، ترکیبش؛ درش حلوا ارده‌ی سنتی ریخته بود و می‌دانم که شاید توصیفش و ترکیباتش چندان جالب بنظر نرسد، اما آخرین هورت‌ها را که می‌کشیدم دیگر می‌دانستم که اسیرش شده‌ام. احتمالاً جرقه‌ی یک اقامت چندماهه در هرمز همان جا زده شد. حین هورت کشیدن تهِ لیوانم. کلِ فردایش که لب ساحل لمیده بودم به همین فکر می‌کردم و گمانم کله‌ی همسفرانم را هم خوردم از بس که با ذوق‌زدگی از طرحم گفتم. اینکه بیایم اینجا و به کمک همین حسن اتاقی اجاره کنم. مثلاً برای دو ماه. بنویسم. چی؟ خدا می‌داند. اما قطعاً نه درباره‌ی جنوب بلکه «در» جنوب. چیزی که جنوب و جزیره مثل پس‌زمینه‌ای ملایم فقط درش حضور دارد. لابد تهش ختم می‌شود به نوشتن از خودم. از گذشته‌ام. از چیزهایی که می‌خواستم و بهشان نرسیدم. از چیزهایی که می‌خواستم و بهشان رسیدم، اما وقتی که رسیدم احساس کردم نمی‌خواهم‌شان. از این چرخه‌ی دلزدگی مستمر؛ یا شاید بقول قدما: «آن یکی خر داشت و پالانش نبود – یافت پالان گرگ خر را در ربود» نوشتن از چای ال‌گری. نوشتن از چکش سبز. از پدرم، که سفر قبلی که آمده بودم -مهرماه- دمار از روزگارم در آورد از بس که غیرمستقیم «جلب توجه» کرد -تقریباً شبیه شیرجه‌های قوسی دلفین‌های هنگام، و آخرش سرِ دو روز برگشتم -یا شاید احضار شدم- به تهرانِ وبازده، ورِ دلِ پدرم. از این بنویسم که ژئولوژی اینجا چطوری لایه‌هایی درونی آدمیزاد را به جنبش می‌اندازد، زنده‌شان می‌کند. چون آدمیزاد هم لایه‌لایه است، لااقل من اینطورم، گرچه بیشترش مدفون است.

چقدر از لایه‌بندی خاک و لایه‌بندی روان آدمیزاد گفتم. پس از عینیات هم بگویم. از اینکه همان شب در همان خیابانِ ساحلی و بعد از سرکشیدن نوشیدنی‌های‌مان، وقتی مشغول پیاده‌روی بودیم موتوری هم سر رسید. نیروی مهربان انتظامی. من با گردن کج رفتم سراغش. پسرک جوانی بود که حتی ریش و سبیلش در نیامده بود. مأموری هم ترکش نشسته بود. تند و بد و بی‌ادبانه به حجاب سین گیر داد. منتظر بودم بابت شلوار کوتاه خودم هم گیر بدهد. نداد. خودِ سین چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. من انگار که «آقا بالاسرش» باشم و رفته بودم خایه‌مالی مأمور را می‌کردم. چشم جناب سروان… بله… حتماً… تکرار نمی‌شه. از قضا حسن با توک‌توکش همان موقع رسید و شاهد ماجرا بود. مأمورها که رفتند حسن گفت این پسره کاری ندارد. حتی هرمزی هم نیست. مال میناب است و عقده‌ایست و آمده اینجا خودی نشان بدهد. می‌خواست آرام‌مان کند. آرام هم شدیم نسبتاً. اما وحشت کردم از سیاست‌های کنترلی اربابان‌مان. اینکه پلیس منطقه را از جای دیگری می‌آورند و چقدر همین می‌تواند برای اهالی منطقه تحقیرآمیز باشد. 

علی‌رغم دلداری‌های حسن، فردایش دوباره لب ساحلی عمومی ون گشت ارشاد به تورمان خورد. ما چند صد متر قبل از اینکه بهشان برسیم خبردار شدیم. توریست‌های دیگر به‌مان هشدارش را داده بودند. دلم هُری ریخت پایین. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که عینک آفتابی گربه‌ایم را بردارم و علامتی که با شن‌های نقره‌ای ساحل روی پیشانی‌ام کشیده بودم را پاک کنم. احساس کردم اینجوری موجه‌ترم یا شاید در نگاه آنها کمتر خلافکارم. سین هم شلوار سندبادی پایش بود و کشدوزی‌هایش را تا روی مچش داد پایین. برای اینکه سوار توک‌توک حسن شویم باید از مقابل ون‌شان، از مقابل چشمان بیمارشان، می‌گذشتیم. قلبم توی دهانم بود. اما چیزی نشد. پاچه نگرفتند. عقبِ توک‌توک دیگر تکان‌ها برایم اهمیت نداشت و عوض پروستات، نگران قلبم بودم که گرومب گرومب می‌تپید. کمی که دور شدیم حسن دوباره تأکید کرد که اینها کاری ندارند. باید ساعت کاری پُر کنند و می‌آیند اینجا اتراق می‌کنند. اما بی‌خطرند.   

آخرش هم غین را ندیدم، جور نشد قرار بگذاریم. آشنایی نادیده که از خارج برگشته به این خراب‌شده و در هرمز بومگردی زده. با حیاطی بامزه و درختان موز. اینها را از اینستاگرامش می‌گویم. دو جلد از کتاب‌هایم را هم هدیه آورده بودم. ناپدید شدن و ترجمه‌ی کراسناهورکای. عین احمق‌ها اینها را از تهران با خودم کشیدم اینجا و روی دستم مانده بود. به جز غین، طلوع هرمز را هم ندیدم. طلوع معروفِ هرمز که سین و همسفرانم از قبل، از تهران، در مورد زیبایی و شگفتی‌اش حرف زده بودند. یعنی همان شب بعد از سرکشیدن اسموتی کذایی، و بعد از ماجرا با مأمور مینابی، وقتی با توک‌توکِ حسن برگشتیم به خانه‌ی زشت‌مان، می‌دانستم که دیگر تمام شده‌ام و علی‌رغم اینکه قرار و مدار پنجِ صبحِ فردا را با حسن می‌گذاشتیم می‌دانستم که من آنجا دمِ در نخواهم بود بلکه در رختخوابم خواهم بود. لای پتویی غریبه. شبش شالوده‌ی طرحم را ریختم. به سین گفتم. گفتم که نمی‌کشم و البته خیلی آسه آسه و با احتیاط و نوک‌زبانی. چون می‌ترسیدم که سین ترش کند. حتی می‌ترسیدم که همراهانمان ترش کنند. اما اینطور نشد. خوابیدم و طلوعِ معروف هرمز را ندیدم و ناراحت هم نیستم. باشد برای سفر دوماهه‌ی کذایی‌ام که می‌دانم هیچ وقت فرا نخواهد رسید و ایده‌ام لابلای کلمات توش و توانش را از دست خواهد داد. تا ابد در همین تهرانِ خراب‌شده می‌مانم. می‌دانم. می‌مانم و ته می‌کشم و در مورد ته کشیدنم روده‌درازی می‌کنم. 

شب آخرِ هرمز که داشتیم با حسن حساب و کتاب می‌کردیم چند عکس و ویدیو هم از مشتریان خارجی‌اش نشان داد. مدعی بود اگر کورونا نمی‌شد کار و بارش سکه بود. از سیل توریست خارجی. و اینکه در کل جزیره دو نفر انگلیسی بلد بودند و یکی‌شان حسن بود. ویدیوهایی که نشان داد شاهد ادعایش بودند. مثلاً یک جفت سالمند سوییسی که با لهجه‌ی آلمانی داشتند به انگلیسی از حسن و مهمان‌نوازی درجه یکش تعریف می‌کردند. اصلاً بعد از دیدن همین ویدیو شد که یادم افتاد هنوز شماره‌اش را ذخیره نکرده‌ام. خاصیت ایرانی همین است. باید اول به‌به و چه‌چه خارجی را ببیند و بعد تازه به خودش بیاید. مثل من که به خودم آمدم و شماره را با نام «حسن هرمز» ذخیره کردم. حسن باز هم تأکید کردن هدفش این است که به مهمانانش خوش بگذرد. کمی مردد شده بودم که توضیحات حسن درباره‌ی دو اتفاق «حجابی» بی‌پایه و اساس بوده و هیچ بعید نیست که اینها را گفته تا مبادا ما از اینجا دلزده شویم و به آشنایان‌مان، به مسافرینی بالقوه، توصیه‌ی جزیره را نکنیم. بعید نبود. اما حتی اگر هم این بود، باز هم دمش گرم. همین عِرقی که نسبت به اقتصاد جزیره داشت ستودنی بود. بعد هم انگار که ذهنم را خوانده باشد، دوباره کمی از مأمورها حرف زد. گفت خیلی باهاشان برخورد داشته. حسن می‌گفت قلقش این است که نباید جلوی‌شان کوتاه آمد. در عین‌حال، پرروگری هم خطرناک است. باید میانه‌ی این دو روش برخورد را پیش گرفت. محکم، و در عین حال پذیرای نهی. فهمیدم که گردنِ کجم جلوی مأمور مینابی، نه تنها بی‌فایده بوده بلکه جری‌تر و وقیح‌ترش هم کرده. حسن ادامه داد و گفت یکی از همین‌ها، بارها به قایقش گیر داده. به اینکه چرا مسافر زده. مسافرانی شبیه خود ما. حسن هم بهش گفته می‌خواهی قایقم را توقیف کنی بکن، قایق مدارک کامل دارد و نهایتاً ۱۰ روز دیگر آزادش می‌کنم. اما مسافر نزنم چطور شکم زن و بچه‌ام را سیر کنم؟ و بعد در فرازی جسورانه مأمور کوردل را به بحث و جدل کشیده. بهش گفته شما که به این چیزها گیر می‌دهید، پس چرا از قایق‌های قاچاقچی رشوه می‌گیرید و ول‌شان می‌کنید؟ هان؟ چرا؟ مأمور اولش هاج و واج مانده و بعد خشمگین شده و گفته دروغ است و این تهمت‌ها به نیروی انتظامی و دریابانی نمی‌چسبد و پاسخ حسن چی بوده؟ گفته من پدرم چهل سال بین عمان و هرمز کار می‌کرده. با قایقش. قاچاقچی بوده. گفت همه‌ی آن پاکدستان دریابانی، آخر هفته‌ها خانه‌ی ما جمع بودند. سفره‌ی رنگین برایش پهن بوده و تریاک مفصل. استدلالِ سقراط‌وار حسن به قدری قوی بود که زدم پشتش و تحسینش کردم. البته لابلای خنده‌هایم. اما می‌دانستم که هر چقدر هم حسن از تجربیاتش بگوید تا ابد من همینم: با گردن کج و عجز و لابه می‌روم سراغ مأمور بلکه دلش به رحم بیاید. جور دیگری بلد نیستم.

سفر کوتاه هرمز اینجوری تمام شد. صبح زود حسن با توک‌توکش آمد دنبال‌مان تا به اولین اتوبوس دریایی برسیم. دریا موج داشت و شناور به تکان افتاده بود و منی که خیر سرم گذرنامه‌ی دریانوردی دارم و زمانی کسب و کارم روی کشتی بوده، به چنان حال تهوعی افتادم که از خودم و رزومه‌ام و گذشته‌ام خجالت کشیدم. زودتر از اینکه قضیه بیخ پیدا کند رسیدیم قشم. آنجا جلوی بندر، آن طرف خیابان دیدم نوشته «بازار قدیمی قشم» و بعد یاد آن شب نحس افتادم که گیر راننده‌ی بدقلق افتادیم. می‌خواستم از لجش هم که شده بروم آنجا و چرخی بزنم و عکسی بگیرم و نشان رئیسش، نشان عبدالمجید بدهم و بگویم این هم بازار قدیمی. اما نکردم. چون هم هنوز سرم گیج می‌رفت و هم اینکه سریع از این چیزها عبور می‌کنم. لااقل در ظاهر. بعد اسنپ گرفتیم و برگشتیم بومگردی دنبال چمدان‌هایمان تا راهی فرودگاه شویم. چکش سبز و آن یکی چایی که عطری بود را باز کردم و سهم خودم را ریختم توی ظرف پلاستیکی شیرینی‌ها که از قبل شسته بودم و گذاشته بودم روی آب‌چکان خشک شود. مابقی‌اش سهم همسفرانم بود که می‌خواستند چند روزی بیشتر هرمز بمانند. از عبدالمجید سراغ چسب نواری گرفتم که بسته‌ی چکش سبز را خوب بپیچم تا برگه‌های چای بیات نشوند. نداشت. گفت می‌آورد. بعد هم نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم کتاب‌های سرگردانم را بهش هدیه بدهم. او هم بنده خدا اشتباه فهمید. یکباره فکر کرد تمامی این مدت با نویسنده‌ای بزرگ و منزوی طرف بوده و در جهل بوده. بهش اطمینان دادم که اینطور نیست. بعد هم دستش انداختم که فقط سلبریتی‌ها و نوید محمدزاده‌ها را تحویل می‌گیرد و ما دون‌پایه‌ها را نه. همین جا بود که در اینستاگرام هم اددم کرد. برای اثبات اینکه حرفم خلاف است. خلاصه اینکه سفر جنوب اینطوری بود. اینطوری تمام شد. فقط آخرش حواسم بود که بالش نعلی شکل در کیف دستی‌ام باشد. دوراندیشی بخاطر چاله‌های هوایی احتمالی. که دوراندیشی بی‌فایده‌ای بود چون هواپیما مسیر را عین مخمل پرواز کرد. بی‌هیچ تکانی. این البته باعث نشد که با دیدن رنگ آسمان تهران و تنفس هوای گندیده‌اش بغض نکنم. سین هم وضع مشابهی داشت. جفت‌مان حال‌مان بد بود. این خاصیت انتهای سفری‌ست که خوب و خوش گذشته. بعد هم که رسیدم خانه و بار و بنه‌ام را باز کردم دیدم همه چیز چرب و چیلی شده. حلوا ارده‌ی سنتی روغن پس داده بود و گند زده بود به ساک فلفل‌نمکی. با اسکاچ و مایع ظرفشویی افتادم به جان لکه‌های روغن که اقلاً بیشتر پخش نشوند. دلم می‌خواست کل جعبه‌ی حلوا ارده را بیندازم سطل آشغال. نینداختم. پس‌فردایش که اندوهِ بازگشت به تهران فروکش کرده بود رفتم سراغش و با چنگال تکه‌ای کندم و خوردم و جل‌الخالق، مزه‌ی همان اسموتی کافه‌ی هرمز را می‌داد. اشک در چشمانم حلقه زد. بلافاصله با گوشت‌کوب برقی پدرم و لیوانی شیر دست بکار ساخت مشابهِ همان اسموتی شدم. اما بستنی نداشتم و محصولم غلظت و لزجت و شیرینی درستی نداشت. چیزی من‌درآوردی شده بود. با اینحال سر کشیدمش و فکر کنم با قلپ قلپ فرو دادنش سفر هم آرام آرام درم ته‌نشین شد.

حواشی دو ترجمه از کراسناهورکای: آخرین گرگ و حیواندرون

زمانی کارمند مغمومی بودم در لندن. زیاد هم دوام نیاوردم. سه-چهار سال. خیلی ازم درباره‌ی «برگشتن» سوال شده و من هم هیچ‌وقت در موردش ننوشتم. الآن هم نمی‌خواهم بنویسم چون دیگر همه می‌دانند که قضیه اینقدر به شرایط شخصی‌مان بستگی دارد که نمی‌توان حکم کلی داد. هر حکم کلی‌ای هم احتمالاً تبدیل می‌شود به تحلیلی پخش و پلا درباره‌ی طبقات مختلف جامعه؛ اینکه اگر خاستگاهت فلان جای جامعه باشد احتمال موفقیت مهاجرتت چقدر است. و البته تمایلات و سکنات روحی آدمیزاد هم دخیل است. یکی هست که باید در همین هوای گندیده‌ی تهران نفس بکشد. هوایی تمیزتر فرو بدهد مریض می‌شود. اما همین جا نقطه‌اش را بگذارم. چون اینجا جایش نیست. اما مقدمه‌ی بدی هم نشد. هم به گذشته‌ی خودم مربوط است و هم به لاسلو کراسناهورکای. نویسنده‌ای که دوتا کتاب لاغر ازش ترجمه کرده‌ام. جفت‌شان به تازگی درآمده‌اند. کراسناهورکای کتاب‌های چاق هم دارد. اما من سراغ ترجمه‌ی آنها نرفتم. 

کراسناهورکای به زبان مادری‌اش می‌نویسد. مجار. مترجمی هم دارد که رمان‌های مهمش را به انگلیسی ترجمه کرده. آن مترجم هم خودش اصالتاً مجار است. آن مترجم جایی گفته بود که ترجمه‌ی «ملانکولی مقاومت» به انگلیسی (یکی از رمان‌های چاق کراسناهورکای) چهار سال زمان برده. از سردردهای آن چهار سالش حرف زده. میگرنی و گاهی با نبضی تپنده. از جنس سطور کراسناهورکای هم حرف زده. آن را به ماگمای مذابی تشبیه کرده. که کُند جریان می‌یابد. اما من که مترجم نیستم و قرار نیست زندگی‌ام را وقف ترجمه‌ی آثار یک نویسنده‌ی مجار کنم. من آن سال‌ها، منظورم همان ۷-۸ سال پیش است صرفاً یک کارمندی بودم که نسبتاً تنها بودم و چندان هم شاداب نبودم. اوقات فراغتم وبلاگ می‌نوشتم و سعی می‌کردم کتاب بخوانم و فیلم ببینم. فیلم‌های هنری و اروپایی. اینجاست که پای بلا تار وسط می‌آید. اینها اسم‌هایشان عجیبند. اما مهم نیست. من فقط دارم تلاش می‌کنم توضیحی بدهم درباره‌ی آن دوتا کتاب لاغر که ترجمه کرده‌ام. بلا تار هم مجار است. فیلمساز است. کراسناهورکای هم رفیقش است. از آنجا، یعنی از فیلم‌های بلا تار بود که من کراسناهورکای را شناختم. اسم طولانی و عجیبش را در تیتراژ فیلمهای خاکستری او دیدم. خود فیلمها هم برایم جالب بودند. مثلاً ساتان‌تانگوی هفت ساعته. تانگوی شیطان. حس می‌کردم تماشای چنین چیزهایی از من یک مخاطب فرهیخته و چیزفهم می‌سازد، یک ابَرمخاطب. از آن فیلم طویل، بیشتر جاده‌های گل‌آلود و باران‌های مستمرش را یادم است. پوتین‌های گل‌آلود. گرسنگی. پیدا کردن کافه‌ای وسط این برهوت سیاه. بلع غذا. بلع نان. خوراک لوبیا. پاره کردن لقمه‌ای نان و جویدنش. ردیف نامرتب دندان‌ها. آدمیزاد. جانوری زنده. 

یادم است یکی از بلا تار پرسیده بود چرا در فیلمهایت همه جا گل‌آلود است؟ چرا جاده‌ها و خانه‌ها و روستاها و شهرها این شکلی‌اند؟ چرا همه چیز در حال فرو ریختن است؟ در حال زوال. گفته بود چون مجارستان این شکلی‌ست. شبیه همان بحث تنفس در هوای گندیده‌ی تهران. اینجا هم این شکلی‌ست. همین است که هست. یا مثلاً در مدخل ویکی‌پدیای کراسناهورکای، نوشته چند سالی در آلمان زندگی کرده. استاد مدعو دانشگاهی در برلین بوده. بعدتر برگشته به مجارستان. لای تپه‌های سرزمینی مهجور در انزوا زندگی می‌کند. لابد او هم مجبور است. «آخرین گرگ» هم داستان مشابهی‌ست. راجع به جانوری‌ست که نمی‌خواهد سرزمینش را از دست بدهد. یا نمی‌تواند. راجع به تبعید است. تبعید اجباری. تصرف و غصب سرزمینت. درباره‌ی چیزهای دیگر هم هست اما این مایه‌اش برای من پررنگ مانده. چون مرض خودم هم همین است. وابستگی‌های نامعقول. قید و بندهای نامعقول. بندهایی که سعی می‌کنی پاره‌شان کنی -مثل بند ناف- اما نمی‌شود و عاقبت یاد می‌گیری باهاشان زندگی کنی. 

حالا نمی‌دانم چرا معرفی‌ام این شکلی پیش رفت. اما آشنایی من با کراسناهورکای این شکلی بود. طبعاً نازک‌ترین کتابِ کراسناهورکای را برای شروع مطالعه انتخاب کردم. حیواندرون. این اسمش است. آن سالها خیلی تحت تأثیرش قرار گرفتم. حتی یکی دو تا از متن‌هایش را ترجمه کردم و در وبلاگم گذاشتم (مثلاً این). اما بعدترش که برگشتم ایران تصمیم گرفتم کلش را ترجمه کنم و سعی کنم ناشری پیدا کنم و چاپش کنم. چقدر هم طول کشید. گمانم شش سال پیش ترجمه‌ی حیواندرون تمام شد. البته که من قدرِ آن مترجم کذایی سردرد نکشیدم. چون حیواندرون سر تا تهش ۴۰ صفحه است. ناقابل. اما قیمتش متأسفانه ناقابل نشده. شده ۴۰ هزار تومان. آن هم علت خودش را دارد. چون حیواندرون ۱۴ تا نقاشی رنگی دارد (متن‌ها و نقاشی‌ها در هم تنیده‌اند) و ناشرِ خوش‌ذوق، مجموعه را رنگی و تر و تمیز چاپ کرده. این هم یکی دیگر از مشکلات اینجاست، از مشکلات تپه‌های بایر اینجا. منظورم هیولای اقتصاد است. تورم. پول و جستجوی همیشگی پول. لابد انزوا لای تپه‌های مجارستان هم مشکلات خودش را دارد (غیر از گل‌آلود بودنِ همه جا). جز اینها می‌فهمم که کسی ترجیح بدهد با ۴۰ هزار تومن ساندویچ بخرد عوضِ کالای فرهنگی و احتمالاً خود من هم انتخابم چنین چیزی باشد. 

چاپ حیواندرون سرراست نبود. من صرفاً بلاگری بودم که حتی خجالت می‌کشیدم بگویم به ادبیات علاقه دارم. گمانم لغت «متفنن» که جا و بی‌جا به خودم وصل می‌کنم برمی‌گردد به همین خجالت. همان چند سال پیش که ترجمه‌ی حیواندرون تمام شد از دوستِ مترجمی کمک خواستم که وصلم کند به ناشری. او هم لطف کرد و برایم با چشمه قراری جور کرد. با مجلد نازک حیواندرون و پرینت ترجمه‌ام رفتم چشمه. آنجا با سه تا سؤال کوبنده مواجه شدم: ۱-این کراسناهورکای کیست؟ ۲-تو خودت کی هستی؟ ۳-چرا کتاب اینقدر نازک است؟ جواب‌های خوبی برای هیچ‌کدام نداشتم. البته چیزهایی در پاسخ از دهانم خارج شد. شبیه مِن‌مِن. یادم است انگشتانم را در هم قفل کرده بودم و عرق می‌ریختم. چون هم تابستان بود و هم انتظار این سؤال‌ها را نداشتم. کلماتی گفتم. ادبیات آوانگارد. اروپایی. مجارستان. بلاتار. وبلاگ. متفنن. ادبیات… از همین قبیل چیزها. اما یک نکته را نگفتم. آن هم طرحی بود که در ذهنم داشتم. طرحم نوعی مقدمه‌چینی بود برای رمانی که داشتم می‌نوشتم. همینی که مدتهاست این بغل تمرگیده. ناپدید شدن. آن موقع هنوز چاپ نشده بود. شاید هنوز تمام هم نشده بود. یادم نیست. خاصیت گذر زمان همین است دیگر. از پسِ جریان زمان فقط انگار کلیدواژه‌هایی باقی می‌مانند. اما یادم است ترسی داشتم؛ می‌گفتم آخر من کی‌ام که رمان چاپ کنم؟ خیلی ضایع است که بگویم وبلاگ می‌نوشته‌ام و حالا تصمیم گرفته‌ام رمان بنویسم و آی مردم بیایید کتابم را بخرید. برای همین آن نقشه‌ی هوشمندانه را طرح کرده بودم. همین نقشه که قبل از چاپ رمانم یک چیزی ترجمه و چاپ کنم و اینجوری «جا پایم را در فضای نشر» سفت کنم. یا بهتر است نگویم «سفت» بلکه بگویم جای پایی پیدا کنم. جای پایی کنار پای آدمهای دیگر. آدمهایی که زیادند (کافی‌ست دور و برمان را نگاه کنیم: نویسندگان و مترجمان با سرعت زیادی «تکثیر» شده‌اند). حتی راضی بودم زیر پایم زمین گل‌آلود باشد. اما بهرحال بهتر از این بود که یک‌کاره رمانی که صفحاتش آلوده به غرغر و روده‌درازی بود را ببرم پیش ناشر.

اما ماجرا جور دیگری پیش رفت. چشمه در ادامه‌ی آن سه تا سؤال کذایی -یک ماه بعد- تماس گرفت و عذر خواست. دلایل‌شان را یادم نیست. اما اشاره‌ی دوباره به نازک بودن کتاب را یادم است. اینکه شیرازه نمی‌خورد و اگر در قفسه‌ی کتاب‌ها چیده شود دیده نمی‌شود، یا مشتری نمی‌بیندش. منطقی. خود من هم حیواندرون را در قفسه‌ی کتابفروشی‌ها ندیده بودم. گفتم که آشناییم با مرد تپه‌نشین چطوری بود. کمی بعد از رفوزه شدن پیشِ چشمه، اتفاق دیگری هم افتاد. کراسناهورکای جایزه‌ی بوکر را برد. گمانم سال ۲۰۱۵. راستش کمی ناراحت شدم. انگار کراسناهورکای دیگر قدر کافی خاص و آوانگارد نبود و حالا «همه» می‌شناختندش و لابد بزودی ترجمه‌های رنگ و وارنگی ازش سرازیرِ بازار می‌شد. 

دوست داشتم اگر می‌شد دوباره می‌رفتم چشمه، نه برای بازنگری یا چیزی، فقط برای اینکه جواب سؤال اول‌شان را بدهم. معلوم است که نرفتم. این قبیل از دیالوگ‌ها بیشتر خوراک فکر و خیال است، خوراکِ ذهنی‌ست که انگار مدام و مستمر مشغول نشخوار گذشته است. این را هم به عنوان خصوصیت مثبت ذهنم نمی‌گویم. حتی بنوعی منفی‌ست. یا حتی اگر منفی هم نباشد چطور بگویم، خسته‌کننده است. ساختن این سناریوهای خیالی و دادن جواب مقتضی یا انجام عملِ مقتضی، همان جوابها و اعمالی که در واقعیت جرأت یا حضور ذهن ابرازش را نداشتی، ساختن این سناریوها مغز را فرسوده می‌کند. بعضی‌ها به اینجور هرز رفتن مغز می‌گویند اوورتینک. بعضی‌ها می‌گویند فکر و خیال. من از افراد قبیله‌ی دومم. خلاصه اینطوری بود که حیواندرون آرشیو شد. 

بعدها که رمانم به نام «ناپدید شدن» را با نشر روزنه چاپ کردم برای حیواندرون هم قراردادی بستم. با یک تیر دو نشان. اما نشد مطابق طرح زیرکانه‌ام عمل کنم. یعنی آخرش هم نشد که جا پایی در «فضای نشر» پیدا کنم و بعد رمانم را چاپ کنم، بلکه برعکس، رمانم اول درآمد. ترسم هم بیراه نبود. ایرادی که به ناپدید شدن می‌گرفتند عمدتاً همین بود: چرا شبیه یک وبلاگ طولانی‌ست؟ چرا لحنش وبلاگی‌ست؟ چرا پست‌های وبلاگم را برداشته‌ام و کتاب کرده‌ام؟ که البته این آخری دروغ بود. ولی انگی بود که دیگر بهم چسبیده بود و کاریش نمی‌شد کرد. در همین توییتر که پیارسال ترول شدم چندتا از آن اوباش دانه‌درشت همین را گفته بودند؛ اینکه وبلاگم را کتاب کرده‌ام. که البته دروغ است. اما توضیحش هم بی‌فایده است. کسی که جفت‌شان را خوانده باشد نیازی به توضیح ندارد، خودش می‌فهمد (البته طبعا ترول چندان اهل کتاب نیست). فهمش هم سخت نیست. شاید یک تمثیل کمک کند. شما یک گاوی دارید و از آن گاو شیر می‌دوشید و از آن شیر کره و خامه و پنیر و دوغ و چیزهای دیگر می‌گیرید. همه‌ی این محصولات خروجی همان گاوند و چیزی مشترک در همه‌شان هست، منظورم شاید جوهر همان گاو است، اگر که البته آن گاو جوهری داشته باشد. این معنی‌اش این نیست که آن دوغ و پنیر یکی هستند. نیستند. اما دور از همدیگر هم نیستند. معلوم است که دل پری دارم از ترول‌های ترامپیست؟ پس این آخری را هم بگویم؛ مزخرف دیگرشان این بود که به واسطه‌ی قوم و خویشم که سلبریتی‌ست و با روزنه کتاب‌های پروفروشی چاپ کرده، من هم «موفق» شده‌ام با روزنه قرارداد چاپ «ناپدید شدن» را ببندم. این یکی هم دروغ است. مضاف بر اینکه کدام توفیق؟ در بازاری که نه کسی کتاب می‌خرد نه می‌خواند و عمده‌ی کتاب‌ها صد یا دویست نسخه می‌فروشند، چاپ با ناشری که حتی در ادبیات فارسی مطرح هم نیست چطور موفقیتی‌ست؟ برای ناپدید شدن با سه جا صحبت کردم: مرکز و چشمه و روزنه. اولی رد کرد و دومی هنوز جواب نداده بود که روزنه قبول کرد. و البته دومی هیچ وقت جوابی هم نداد (در ادامه‌ی ماجراهای من و چشمه). من هم اولین و تنها ناشری که بله را داده بودم انتخاب کردم. انتخاب اشتباهی هم بود، اشتباه هم مال آدم بی‌تجربه است، یعنی منِ آن سال‌ها. دیدن طرح جلد «ناپدید شدن» هنوز دلم را آشوب می‌کند. جز این، تبلیغات و پخش‌شان هم افتضاح بود. یا حداقل درباره‌ی کتاب من اینطور بود. خاطرم است کسی در اینستا نقدی درباره‌ی رمانم نوشته بود و ارسالش کردم برای پیج روزنه. پاسخ‌شان یک گل سرخ بود. همان‌جا بود که برایم تمام شدند. احساس کردم دیگر نمی‌توانم خفت بکشم. انگار منتی سرم بود که ناشرم کتاب اول یک آدم گمنام را چاپ کرده. صحبت از ناپدید شدن بس است. گاهی فکر می‌کنم وقتی با دوستان و اطرافیانم از ناپدید شدن حرف می‌زنم حلقه‌های اشک را در چشمانشان می‌بینم. از بس که گفته‌ام. از بس که جوری درباره‌اش حرف زده‌ام انگار که موضوع شماره یک دنیاست. پس اینجا برای تر نشدن بیشترِ چشم‌های شما «لبهایم را می‌دوزم» یا بهتر است بگویم انگشتانم را از روی کی‌برد کثیف و گل‌مالی شده برمی‌دارم. 

برگردم به حیواندرون. به قرارداد با روزنه. ماجرا کمی پیچیده شد. کماکان خودم هم «نازک بودن» کتاب را به عنوان یک ضعف ناجور می‌دیدم. همین شد که وقتی نوولای «آخرین گرگ» را خواندم (که ۷۰ صفحه بود) احساس کردم جان می‌دهد برای ترجمه کردن و چسباندنش به «حیواندرون» و تبدیلِ کتاب لاغر به کتابِ چاق (دو کتاب کمابیش هماهنگند در مایه و مفهوم و فضا). این کار را هم کردم. گمانم اسم این کار کتاب‌سازی باشد. حتی می‌خواستم یکی از مصاحبه‌های کراسناهورکای را ترجمه کنم و بزنم تنگش تا ترجمه‌ام چاقتر بشود. اما سالها گذشت. شاید سه سال و هیچ خبری نشد. حتی نمی‌دانستم به ارشاد فرستاده‌اند یا نه. پیگیری کردم از روزنه، که دوستان چی شد؟ حیواندرون را چاپ نمی‌کنید؟ «فراموش» کرده بودند. باورم نمی‌شد. اما این چیزهای باورنکردنی را احتمالاً هرکسی که سر و کارش به انتشاراتی‌ها افتاده از بر است. مخصوصاً اگر متفنن باشد و نام گنده‌ای نداشته باشد و در حقیقت جویای نام باشد. از پسِ همین یأس و سرخوردگی بود که مدتی کلاً بی‌خیال چاپش شدم. تا عاقبت دوستی «نشر نظر» را معرفی کرد. در حیطه‌ی تجسمی فعالیت می‌کردند. با اکراه رفتم پیش‌شان. حوصله‌ی اینکه بروم آنجا بنشینم و با آب و تاب از خودم و ترجمه‌ام حرف بزنم نداشتم. یعنی کل ماجرا دیگر به نظرم رقت‌انگیز می‌آمد. منظورم ماجرای نشر است. برای منی که هیچ‌وقت مهارت‌های اجتماعی و روبط عمومی خوبی نداشتم این بخش از کار شبیه کابوس بود. هنوز هم شبیه کابوس است. منظورم بسته‌بندی خودم است به عنوان یک کالای مرغوب و عرضه‌اش به ناشر. از پسش برنمی‌آیم. بعد هم که همان بحث فکر و خیال. هرز رفتن اندک توانایی‌های ذهنم. تهش اینجوری‌ست که نوشتن و ترجمه کردن برایم به مراتب راحت‌تر است از یافتن ناشر و چاپ کردن کارهایم. جز اینها اما چیزی فرق کرده. خودم نسبت به «نوشتن» و خواندن جدی‌تر شده‌ام. هنوز متفننم و متخصص نیستم و نمی‌خواهم بشوم، اما درونم کاملاً جدی‌ام نسبت به این کار. تقریباً تنها کاری‌ست که با میل و رغبت انجام می‌دهم و بعد از انجامش، بعد از تمام کردنش، می‌خواهد یک پست وبلاگ باشد یا رمان یا داستان کوتاه، رضایت و شعفی تجربه می‌کنم که با چیز دیگری قابل مقایسه نیست. احساس می‌کنم «کاری» کرده‌ام. برعکس همین حسِ گنگ را نسبت به کارمندی دارم؛ هیچ وقت نشد که احساس کنم واقعاً دارم کاری می‌کنم. کارمندی هیچ معنی‌ای فراتر از تحصیل پول و سیر کردن شکم برایم پیدا نکرد.

اما در نشر نظر اتفاق عجیبی افتاد. یعنی همان روز اول نه، اما بعد از چند روز تماس گرفتند و گفتند خیلی از حیواندرون خوش‌شان آمده. جلسه‌ی دومی گذاشتیم. این اولین باری بود که می‌دیدم ناشری این‌جور از کارم خوشش آمده و ابایی هم از اعلامش ندارد. اینقدر ذوق کردم که بعد از جلسه بلافاصله یک جلد ناپدید شدن و دو جلد مجله‌ی سان که در آنها جستارهایی نوشته بودم هدیه فرستادم برای‌شان. بعد هم پس از کلی فرو کردن ناخن‌ها در گوشت ساعدم، پاشدم رفتم روزنه و با گردن کج گفتم لطفا قرارداد حیواندرون را ملغی کنید. نیم کیلو هم خرمای پیارم برده بودم به عنوان هدیه. به خیر گذشت، نمی‌دانم تأثیر ریخت نزار و گردن کجم بود یا خرماهای پیارم یا اینکه اساساً برای‌شان فرقی نداشت که حیواندرون را چاپ کنند یا نه (احتمالاً همین بود). بدون اوقات تلخی و متلک و کنایه تمام شد. اینها مربوط به دو سال پیش است. شاید کمی کمتر. بالاخره چند روز پیش حیواندرون چاپ شد (بهمن ۹۹). آهان، آن یکی نوولایی که بعنوان ضمیمه و برای چاق کردن کتاب ترجمه کردم، آن هم عاقبت به خیر شد و همین چند ماه پیش با نشر ثالث در آمد. آخرین گرگ. حتی خودم هم گاهی قاطی‌شان می‌کنم. حیوان و گرگ و فلان و بیسار. ولی خلاصه اینکه دوتا کتابند. جفت‌شان هم جانور دارند. داستان پشت‌شان هم این بود. کتاب‌فروشی‌های اینترنتی گمانم جفت‌شان را داشته باشند. یا شاید به زودی «موجود» کنند. برای ارسال به خارج هم که دوباره برمی‌گردیم به وادی فکر و خیال… یک وبسایت مبسوطی بزنم و هم وبلاگم را منتقل کنم رویش و هم لینک فروش بگذارم و هم اصلاً (حتی شده به عنوان تجربه) رمانِ دومِ بی‌ناشرم را خودم از توی وبسایتم بفروشم (رمانی به نام بازرس) و جز اینها، امکان خرید خارج کشور بگذارم و درگاه پرداخت اینترنتی و حتی پی‌پل و کردیت کارت (چرا که نه؟) اما خواننده‌ی قدیمی لابد می‌داند که اینها عملی نمی‌شوند و همان‌جا در ذهنم به شکل فکر و گاهی خیال و گاهی آرزو برای خودشان جولان می‌دهند. اینها هم گفتن نداشت، یا می‌شد خیلی ساده گفت که شرمنده‌ی دوستان خارج از کشورم. اما خب، هر عملی، هر گفتنی به دو روش ممکن است، یکی سخت و یکی آسان و البته که من مرد روزهای سخت و راه‌های سختم.

لینک خرید کتاب‌ها:

آخرین گرگ – لاسلو کراسناهورکای – ترجمه‌ی نیکزاد نورپناه – نشر ثالث

حیواندرون – لاسلو کراسناهورکای (متن) و مکس نویمن (نقاشی) – ترجمه‌ی نیکزاد نورپناه – نشر نظر

ناپدید شدن – نیکزاد نورپناه – نشر روزنه

دی‌ماه ۱۳۸۲

جمعه، پنج دی‌ماه ۱۳۸۲

از تاریخ مشخص است که حدوداً چهار ماه چیزی ننوشتم. واقعاً متأسفم. چون تنها سندی که شاید باقی بماند از من همین نوشته‌هاست. البته شاید اگر سندی هم از من باقی نماند اصولاً مشکل خاصی پیش نیاید؟!

هنوز با رعنا هستم و فکر می‌کنم الآن چندین ماه است که سطح ارتباطمان یکسان است. یعنی مدت‌هاست که به اوج رسیده. لااقل از نظر من. اوج از نظر من یعنی اینکه همیشه دلت می‌خواهد پیشش باشی.

و البته مشخص است که همین خواسته‌ی «پیشش بودن» چندان عملی نیست. مخصوصاً با توجه به اینکه دو ماه دیگر جفت‌مان کنکور فوق داریم. راستی، چند هفته‌ای می‌شود که دیگر کلاس گیتار نمی‌روم. این نرفتن به بهانه‌ی خواندن برای کنکور بود. البته الحق و الانصاف در حد توانایی‌های خودم می‌خوانم و خوانده‌ام. ذکر یک نکته‌ی بدیهی: اگر رعنا نمی‌خواست با جدیت فوق بدهد و هی حرفش نبود مسلماً من هم تا حالا قیدش را زده بودم. 

این چند وقت خیلی روزها رفته‌ایم کتابخانه و با هم درس خوانده‌ایم و کاری که در زندگی موفق به انجامش نشده بودم (یعنی درس خواندن در کتابخانه) را بالاخره انجام دادم. در حال حاضر بزرگترین آرزویم این است که این خودکار درست بنویسد و بعدش هم اینکه رعنا پیشم بود و الآن مجبور نبودم چیزی بنویسم.

[رنگ خودکار از آبی به مشکی تغییر می‌کند.]

در این چند وقته انواع و اقسام دعواها را با رعنا داشته‌ایم.که تقریباً هیچ‌کدامشان سر موضوع مهمی نبوده‌اند. اما هیچ‌کدام ظاهر خوبی هم نداشته‌اند و حتی تا حدودی جنبه‌های هیستریک پیدا کرده بودند. بهرحال اصلاً در توانم نیست که ریز تمامی این دعواها را بنویسم و اصولاً برای این کار هم نیامده‌ام. نکته اینکه تمامی این دعواها به نحوی از بهانه‌گیری‌های من شروع شده‌اند. می‌خواهم تا آنجایی که حافظه‌ام یاری می‌کند تیتر این دعواها را بنویسم:

-چرا وقتی رفتیم رستوران بعدش اینقدر غر زدی که گران شده؟!

-چرا خانه‌ی نسترن اینها با کیوان [دوست‌پسر نسترن] زیاد لاس زدی؟!!!!

(از ذکر مورد بالایی واقعا خودم هم متأسفم!)

-چرا توی کوه که پایم درد گرفته بود تحویلم نگرفتی؟!

-چرا هرجا من می‌گویم برویم می‌گویی نه ولی برعکسش با جواب مثبت من روبرو می‌شوی؟!

-چرا امروز که خانه‌مان خالی است نمی‌آیی پیشم؟!

و چراهای دیگر. خوب شد این مسائل را تیتروار نوشتم، چرا که لااقل خودم فهمیدم که چقدر تمامی این دعواها احمقانه بوده‌اند.

الآن هم رعنا زنگ زد و هی می‌گفت ببخشید که این چند وقته نمی‌توانم خیلی پا به پایت بیایم و می‌گفت اگر می‌خواهی برو یک نفر دیگر را پیدا کن و قص علی هذا… بهرحال اینها responseهای دوست من است (که رابطه‌ام با او به اوج رسیده!) در قبال اینکه می‌خواهد درس بخواند. بهرحال تقصیر خیلی متوجه کسی نیست و اگر کسی این وسط مقصر باشد خودم هستم. چرا که از ابتدا شاید می‌شد حدس زد که یک دانشجوی نخبه چه مشکلات شخصیتی‌ای می‌تواند داشته باشد. البته لااقل تمامی این موارد از یک جهت برای من خوب است، و آن‌هم اینکه شاید وضع درسی‌ام سر و سامانی بگیرد. یا شاید حتی فوق قبول شوم؟! 

تقریباً یک بار چهار درس اصلی کنکور را خوانده‌ام. البته خواندنی که با نگاه مجدد احساس می‌کنم اولین بار است که مطالب را می‌بینم. تازگی‌ها Death گوش می‌کنم. اگر حوصله کنی و عمیق شوی موزیک قوی‌ای دارد. و البته حرف‌های نامفهوم. البته Lyricsها را گرفته‌ام ولی روی کامپیوتر رعنا جا مانده. خود موزیک‌ها خیلی غنای گیتاری دارند و بکلی از فضای Heavy Metal امروز که تکرار یک ریتم ساده است دور است.

تصمیم گرفته‌ام دیگر سر مسائل جزئی با رعنا دعوا نکنم و کلاً تا زمان کنکور هم استراتژی مدارا پیش گرفته‌ام. متاسفانه برای ترم دیگر هنوز واحد دارم. بقول احسان آخر سر هم این درس‌ها تمام نمی‌شوند و صرفاً ما را از این دانشگاه بازنشسته می‌کنند. رعنا هم به احتمال قوی اگر فوق قبول نشود می‌رود خارج (این البته نظر خودم است). و اصولاً اگر اینطوری نگاه کنیم، حتی اگر فوق قبول بشود باز هم بعدش می‌رود خارج!! بهرحال من فردی نیستم که بخواهم با تفکرات غالب رعنا و خانواده‌اش مخافت کنم. و احساس می‌کنم بحث مذکور از آن مباحثی است که بایستی پیش بیاید تا معلوم شود قضایا به چه صورتی در می‌آیند. راستی، دو پیت شراب انگور انداخته‌ایم (با حمید) که هم‌اکنون انگورهای له شده در پیت‌های پشت سرم در کمد آرمیده‌اند. امیدوارم این پیت‌ها به انجام مناسبی برسند. احساس بدی دارم از اینکه دیگر کلاس گیتار نمی‌روم و حتی بعضی اوقات به این نتیجه می‌رسم که دیگر تا آخر عمرم هم نخواهم رفت. اما فعلاً برنامه‌ام این است که بعد از عید دوباره شروع کنم. امیدوارم.

از این هفته هم قرار است بیشتر برای فوق بخوانیم. که البته هنوز این قرار شروع نشده کدورتها و حساسیت‌هایی پیش آمده. البته نه از جانب من. من تنها تصمیمی که گرفته‌ام این است که خیلی پیشنهاد  ندهم که فلان کار را بکنیم یا فلان جا برویم… و می‌خواهم این دوماهه را با برنامه‌های پیشنهادی رعنا جلو بروم. فکر می‌کنم معذرت‌خواهی امشبش هم برای این بود که فهمید تصمیم گرفته‌ام مطیع باشم… بگذریم. قصد دارم مرتب‌تر و کوتاه‌تر بنویسم. به امید خدا. 

ترجمه – بندی از داستان «غیاب» پیتر هاندکه

دورانِ کودکیِ مردم، کشورهایی ناشناخته پا به عرصه‌ی وجود گذاشتند؛ کشورهایی آن طرفِ کوه‌ها و اقیانوس‌ها. آن کشورها نام داشتند ولی هیچکس نمی‌دانست که آنجا مستقرند. تنها جهات‌شان معلوم بود، اینکه کدام طرفند، آن هم با قطعیتی نیم‌بند. سرچشمه‌های نیل جنوب بودند، قفقاز در شرق، آتلانتیس افسانه‌ای در غرب، و ”سرزمین تاریک“ در شمال. سپس کشتی‌های تجار سررسیدند و در پی آن جنگ‌ها و فتوحات، پس از آن تاریخ شروع شد، و سپس -با جهش‌ها و پرش‌هایی خشن- بلوغ مردم فرا رسید و این بلوغ تمامی افسانه‌های جغرافیای کودکی مردم را منفجر کرد. سرچشمه‌های نیل گل‌آلود شدند، قلل قفقاز که نوک‌شان به عرش کبریایی می‌سایید به زیر کشیده شدند و ابعاد واقعی خودشان را یافتند، ”سرزمین تاریک“ از سِمت پادشاهی آخرِ دنیا خلع شد. دیگر هیچ آتلانتیسی از اعماق دریاها سر بیرون نمی‌کشد. اما نام‌ها باقی ماندند؛ در قصه‌ها و آوازهایی که به دنیای اساطیر جان و نیرو می‌دادند. پس از آن، بهشت به عنوان سرچشمه‌ی دجله و فرات، و همچنین تکه زمینی که کشتی نوح در کوه آرارات روی آن به گِل نشست، هرچه بیشتر از قبل واقعی شدند، و موسای نوزاد تا ابد در سبدش روی نیل به آرامی شناور خواهد بود. واقعیتْ میزبان نام‌هاست. به ترتیب مشابهی، ما در دوران کودکی‌مان به معدود جاهای محبوب‌مان، نام‌های غریب منصوب کردیم؛ این‌گونه بود که جویبارِ انتهای مرتع گاوان، همان جایی که زیر باران سیب‌زمینی کباب می‌کردیم، تبدیل شد به رودخانه‌ی «لیتی»، یا به اصطلاح رودخانه‌ی فراموشی، این‌گونه بود که دسته‌ای تاکِ لاغر مبدل شد به جنگلی آمازون‌وار، و به همین ترتیب صخره‌ی پشت خانه در هیئت کوهپایه‌های «سی‌یرا نوادا» ظاهر شد، گل‌های شیپوری که نوک صخره روییده بود رنگ‌های عجیبِ سرخپوستی به خود گرفتند و سوراخی که در شمشادهای دور باغچه بود، تبدیل شد به مدخل ما برای ورود به دنیای نو. ما نیز حالا بزرگ شده‌ایم و تمامی نام‌های آن دوران، بلا استثنا، پوچ و خالی شده‌اند. ما نیز تاریخی داریم و آنچه که در آن روزگار بوده با تعویض نام‌ها قابل بازیافت نیست. من باور نمی‌کنم که می‌توان آن روزگار را برگرداند، حتی اگر آن جویبار پهن و پهن‌تر شده بود و به رودی مبدل شده بود، حتی اگر آن تاک‌های لاغر به شبکه‌ای درهم‌تنیده از درختان «لیانا» تبدیل شده بود، حتی اگر یک آپاچی واقعی نوکِ صخره کنار گل‌های شیپوری ایستاده بود. اما هنوز مصرانه به نیروی نهان جاها و سرزمین‌ها معتقدم. به سرزمین‌ها باور دارم، نه سرزمین‌های بزرگ، بلکه جاهایی کوچک و ناشناخته، هم در کشور خودمان و هم در کشورهای دیگر. من به آن جاهای بی‌اسم و رسم باور دارم، جاهایی که احتمالاً پررنگ‌ترین ویژگی‌شان این است که ”هیچ چیزی“ آنجا نیست، در حالی که اطراف و اکناف‌شان ”چیزی“ هست. من به قدرت این جاها معتقدم چرا که ”دیگر“ هیچ خبری در آنها نیست و تاکنون هم خبری نبوده. من به سراب‌هایی خالی باور دارم، سراب‌هایی که از ”کامل“ کسر نشده‌اند، بلکه هنوز در میانش‌اند. شک ندارم که این جاها، حتی اگر هنوز بکر و پانخورده باشند، روزی بار می‌دهند، میوه‌ می‌دهند، بارها و بارها، مکرر، آن هم فقط و فقط با تصمیم ما برای عزیمت، و حس درونی ما در قبال این سفر. قرار نیست آنجا جوانی و نشاطم را بازیابم. قرار نیست آنجا آب حیات را جرعه جرعه سر بکشیم. دنبال التیام نیستم. صرفاً، خیلی ساده، آنجا خواهیم بود، بودنی متصل به قبل. از روی جاده‌ای پوشیده از الوارهای پوسیده، از ورای جنگلی پُر از قاب‌هایی با فرش‌های زنگ‌زده، ما آنجا خواهیم بود، متصل به قبل. آنجا علف‌ها لرزیده‌اند بدان‌گونه که فقط علف‌ها می‌لرزند، و بادها وزیده‌اند بدان‌گونه که فقط بادها می‌وزند، و ستونی از مورچگان روی خاک دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که ستونی از مورچگان روی خاک، و ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین، به شکل یکتا و منحصر بفرد ریزش قطرات باران روی غبارِ زمین خواهد بود. در آن سرزمین، بر شالوده‌ای از هیچی و پوچی، ما به سادگی، مسخ و دگرگونی چیزها به هیئت آنچه واقعاً هستند را، خواهیم دید. حتی در مسیر، ساقه‌ی علف ساکنی شروع به حرکت می‌کند، می‌خرامد، چرا که نگاه‌مان معطوف به آن است، و برعکس، در حضور یک درخت، درونی‌ترین لایه‌ی وجودمان برای لحظه‌ای هیئت آن درخت را به خودش می‌گیرد. من به این جاها و سرزمین‌ها نیاز دارم -و این کلمه‌ای که می‌گویم کمتر از دهان پیرمردی خارج می‌شود- ”تمنایشان“ را دارم. و تمنایم چه می‌خواهد؟ فقط و فقط می‌خواهد که سیراب شود.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1٬340٬914 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: