دریای سیاه – سه

فایل ای‌پاب کل سه بخش: لینک

بیشتر اوقات به پول فکر می‌کنم. به اینکه با دستمزد ماموریت دریا چه کارهایی می‌توانم انجام دهم و بعد می‌بینم کار زیادی هم نمی‌شود انجام داد. تنها چیزی که مسجل می‌دانم همین است که برگشتم خشکی از پدرم جدا می‌شوم. از وقتی آمده‌ام دریا با پدرم صحبت نکرده‌ام. گفته‌ام خواهر و برادرم بهش خبر بدهند که خوب و سالمم. اما واقعیت این است که حوصله‌ی پدرم را ندارم. خواندن رمانی ضخیم در مورد پدرکشی هم طبعاً مرهم این افکارم نبود.

برگردم خشکی تصمیم گرفتم بروم آن پشت مشتهای لواسان، جایی که هنوز قیمتها منفجر نشده چیزی اجاره کنم. ترجیحاً خانه‌ای حیاط‌دار. یک حیاط پیزوری و چهار تا گلدان و سبزه چیست که تا آخر عمر آدم حسرتش را بکشد؟ مضاف بر اینکه، فکر کنم با دقت خوبی زندگی‌ام شکل گرفته: من، گربه، بدون شغل دائم، گهگاه بازرسی بیمه و مقاطعه‌کاری. دو ترم گذشته دانشگاه هم درس دادم. اما چیزی نیست که بخواهمش. آخرش آدم می‌شود یکی مثل مابقی اساتید عقده‌ای. می‌شود دکتر بیجاری. دکتر آشتیانی. منفعت مالی هم که هیچی. من که حق‌التدریس بودم. بابت درس سه واحدی آخر ترم مبلغ قلیلی بهم دادند. مسخره. پیشنهاد استخدام هم که نداده‌اند و یحتمل نمی‌دهند. گشنه‌ی استخدام اینقدر زیاد است که نوبت به من نمی‌رسد.

هنوز هم که نزدیک نرده‌های دانشگاه می‌شوم به هم می‌ریزم. تشویش و نگرانی. هنوز هم سگهای نگهبان آن دم هستند. دانشگاهی که من درس می‌دادم لشکر نگهبانی‌اش نوعی نظارت نامحسوس داشت. انگار کسی دروازه را نمی‌پایید. بعد که رد می‌شدی ناگهانی کسی می‌پرید جلوی صورتت و خفتت می‌کرد. جلویت قد می‌کشید. با پیراهن آبی کمرنگ و سردوشی‌های منقش به آرم حراست دانشگاه. باید جلویش پس می‌کشیدی، عقب‌نشینی می‌کردی، چندین و چند قدم. گمانم لای بوته‌ها کمین می‌کنند. طعمه‌هایشان امثال منند. چیزی توی صورت آدم می‌خوانند. احتمالاً همان ترس را. ترس از گیر افتادن. به نوعی هر کدام‌شان یک روان‌شناسند و به دقت حالات صورت افرادی که می‌خواهند از دروازه‌ی دانشگاه وارد شوند را بررسی می‌کنند. مطمئنم از این نگرانی زیرپوستی مراجعین لذت می‌برند. و بعد، درست همان موقعی که فکر می‌کنی به سلامت از دروازه گذشتی، درست همان موقع می‌پرند مقابلت. توضیح می‌دهی حق‌التدریس هستی. کارت می‌خواهند. «نه قربان، شرمنده، کارت ندارم، می‌خواین کارت ملی‌مو تقدیم کنم؟» با اکراه راهت می‌دهند. چرا باید اینطور برای این موجود بوگندو زبان بریزم؟ چرا باید با گردن کج پیشنهاد بدهم که کارت ملی‌ام را«تقدیمش» کنم؟ چند باری هم آن یکی روش را امتحان کردم. روش دکتری مغرور که با چشمانش از نگهبان می‌پرسد «تو سگ کی هستی؟» منتها آن روش هم جواب نمی‌دهد. برای امثال من جواب نمی‌دهد. چرا؟ چون بدنم از درون درد می‌گیرد. الآن که فکرش را می‌کنم، چه در کسوت دانشجو چه مدرس، هر بار که از این زیر این دروازه‌ی ایکبیری رد شده‌ام کلی مخاط گند توی تنم ترشح شده. داخلش هم که خبری نیست. منظورم داخل دانشگاه است. همه می‌دانند که دانشگاه دکان شده. دانشگاه آزاد که از اولش تعارفی نداشت اما دولتی‌ها هم دیر یا زود مسیرشان همان است. من هم به دانشجوهای پولی-دولتی درس می‌دادم. شاید چند سال پیش، از اینکه به مردم برچسب بزنم که خنگند یا زشتند یا فلان جورند ابا داشتم اما الآن نه، الآن برایم بدیهی‌ست که ورودی‌های پولی اساساً کم‌هوشند. ماجرای خفت آخر ترم‌شان هم هست. گدایی نمره. بنوعی بدجنسی‌ام را تحریک می‌کنند و از این بابت ناراحتم، منظورم از لذتی‌ست که با دیدن حقارتشان نصیبم می‌شود. این تدریسی که من انجام می‌دهم فرسخ‌ها با آن تعلیم متعالی که قرار بوده هدفمان باشد فاصله دارد. تدریس فقط شان اجتماعی خوبی دارد. بهرحال باید قبول کرد که مدرس دانشگاه خیلی مجلسی‌تر از بازرس بیمه است.

خلاصه‌اش اینکه تهران کاری ندارم. از بوی گند خیابانهایش هم بدم می‌آید. هم از شمال شهر بدم می‌آید، با آن ساکنان نوکیسه‌ی عقده‌ایش، و هم از جنوب شهر، با آن یکی ساکنان عقده‌ایش. دود و غبار هم که شمال و جنوب ندارد. مثل یک پتوی چرک کل شهر را پوشانده. پدرم هم به دوران آرامشش رسیده. همه‌مان رسیده‌ایم. اگر نرسیده باشیم هم کاری نمی‌توانیم بکنیم. مادرم مرده و حالا این تصمیم شخصی هر کسی‌ست که می‌خواهد زندگی کند یا نه. من که می‌خواهم زندگی کنم.

شبی که پرواز داشتم به سمت روسیه پک و پاره بودم از شدت اضطراب. همه چیز هول هولکی. نیروی موقتی هستم، مقاطعه‌کارم و احتمالاً برای همین شرکت این‌قدر بی‌برنامه باهام برخورد می‌کند. چون مطمئنند به خاطر پول هر کله معلقی می‌زنم. امشب ایمیل بزنند که راغبی؟ فردا صبحش سوار هواپیما هستم و عازم ماموریت. خاصیت پول اینطور است، نیاز آدمیزاد به پول دائمی‌ست و مرتفع هم نمی‌شود. بعد از ظهر جمعه رفته بودم حسن‌آباد لباس کار و کفش ایمنی بخرم. می‌خواستم لباس خوبی بگیرم. جنس خوب. دیکیز. منتها دیکیز فقط توی عسلویه راحت گیر می‌آید. کفش هم از این چرمهای نرم و مرغوب شتری رنگ مدنظرم بود. پنجه آهنی. لباس کار مهم است. می‌دانستم روی کشتی آدم را قضاوت می‌کنند. آخرش هم که چیز خوبی گیرم نیامد. چیزی خریدم شبیه لباس کار سوپورهای شهرداری. نوارهای براقی به حاشیه‌ی آستین‌ها و پاچه‌هایش دوخته شده. مناسب برای سوپوری که حاشیه‌ی مدرس را جارو می‌کند و نه برای بازرس بیمه. رانندگان مجنونی هستند، تا دم پلک‌ها پر از مخدر، با سرعت ۲۰۰ تا ویراژ می‌دهند و این نوارهای شبرنگ باعث می‌شود سوپور «دیده» شود. بدون آنها سوپور دیده نمی‌شود.

برگشتنه از حسن‌آباد کلی گیر کردم توی ترافیک. فکر می‌کردم به پروازم نمی‌رسم و همزمان برای بار هزارم فکر کردم که نباید تهران زندگی کنم. قلبم تند و نامنظم می‌زد و همه‌ی جانم عرق کرده بود. کولر ماشینم هم که خراب. با این احوال متشنج رسیدم خانه و حاضر شدم، کماکان مردد. پدرم هم جویا شد که وایتکس خریدم یا نه، یادم رفته؟ جوابش را ندادم. قبل از اینکه اسنپ بگیرم برای فرودگاه ایستاده بودم مقابل پنجره‌ی آشپزخانه و خب یحتمل توهم است، اما نسیمی وزید، توی صورتم، خنک، بی‌ربط به تیرماه، و خب فکر کنم مادرم بهم گفت برو، اشتباه نکن. اوهام یا غیر اوهام. چه فرقی می‌کند؟ با این وضعیت و با همین قوت قلب آمدم روسیه. به قصد پول و سوار روی همان نسیم.

آن اصل مسخره‌ام هم فقط مانعی ذهنی‌ست، همان اصلی که به خودم قول داده‌ام اجاره‌نشینی نکنم. چرا نکنم؟ بدیهی‌ست هیچ وقت پول نخواهم داشت که ۳۰۰۰ متر باغ-ویلا در اصطلکِ لواسان بخرم. اما شاید بتوانم در افجه یا دهات «مزرعه سادات» چیزکی اجاره کنم. چرا که نه؟ یک بار با یکی از همان اوباش اسکاتلندی کمی گپ زدم. می‌گفت والنسیا زندگی می‌کند. تکنیسین دستگاه عیب‌یاب جوش است. یعنی بهش یاد داده‌اند در فلان موقع مقتضی فلان دگمه را بزند. همین. نوعی روبات که از گوشت و پوست و عضله تشکیل شده. این موجود والنسیا زندگی می‌کند، می‌گوید هوا خوب است، قیمتها ارزان، آفتاب و دریا، مریضم بروم اسکاتلند؟ احتمالاً بحث فرار مالیاتی هم هست. بعد منِ گاو که دکترا دارم این بدیهیات را نمی‌فهمم، توی دودهای تهران زندگی می‌کنم. با پدرم. خریت محض.

پدرم هم به کمک من احتیاجی ندارد. راستش این اواخر چندان حرفی هم نمی‌زدیم. در حد سلام و احوال‌پرسی بود. بقیه‌اش اعصاب خردی. صدای تلویزیونش. بوی گند سیگارش. آشپزی‌اش و اصرار برای اینکه دستپختش را بخورم. شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها شکنجه بودند. روزهایی که دخترک می‌آمد برای نظافت. البته ادا و اطوارش «دخترک‌وار» است وگرنه شناسنامه‌ای سن یک عاقله‌زن است. نهارها را سه تایی می‌خوردیم و من بی‌وقفه حرف می‌زدم چون حتی یک لحظه سکوت آن جمع سه‌نفره برایم معادل مرگ بود. آخرین سه‌شنبه در مورد این حرف می‌زدیم که چقدر قورمه‌سبزی پدرم خوشمزه شده و چقدر لوبیا سفید بهتر از لوبیا قرمز توی قورمه‌سبزی جواب می‌دهد و بله، لوبیا قرمز اصلاً بدعت است. واقعیت این بود که قورمه‌سبزی‌اش جا نیفتاده بود، آب و دون سوا، و به شدت هم ترش. چون بطری آبلیمو را برمی‌دارد و شری می‌ریزد توی قابلمه‌ی خورشت. نمی‌دانم کدام خری بهش گفته که خورشتها باید ترش باشند، اما بهرحال عقاید غلط در ذهنش لانه می‌کنند. میل مفرطی دارد برای متفاوت بودن. برای سن و سال او عجیب است. خورشتهای ترشش احتمالاً تقلیدی مریض‌گونه و مخدوشند از مادرم که چیزهای ترش دوست داشت. ولی به هرحال محصول غیرقابل خوردن است. سالاد هم مشکلدار است. گوجه‌ها ریز، خیارها ریز، سالاد آب انداخته و خب به مسیر آبها که فکر می‌کنم حالم بد می‌شود، به جویبارهای آب گوجه و خیاری که از لای انگشتان زنک ریخته توی کاسه‌ی سالاد. اما آن را هم مجبورم بخورم. چون اسمم در رفته که سالاد دوست دارم و اگر نخورم بایستی پاسخگو باشم. کل مراسم نهار زیر ۵ دقیقه طول می‌کشد. گاهی فکر می‌کنم چرا همین خانم نظافتچی به جای دو روز در هفته نیاید و کلاً مستقر نشود؟ گیریم با عنوانی دیگر. فقط باید ما فرزندان، یعنی من چون بقیه که خارجند، حواسمان باشد که هول برش ندارد، همین.

مناسبات مالی کثافت‌مان و اینکه طلبم را پس نمی‌دهد هم دلیل دیگر کدورت روابطمان است. هر از گاهی می‌آید یک چک چس تومانی می‌کشد و بهم می‌دهد. بعد می‌گوید بزودی بقیه‌اش را می‌دهم و می‌رود تا ۶-۷ ماه بعد. می‌دانم وصول آن طلب کهنه فرقی هم به حالم ندارد. چرا، اگر به موقع، همان ۷ سال پیش تسویه می‌شد قطعاً فرق داشت، اما الآن نه. با همین حرفها ماجرا را بارها پیش خودم حل و فصل کرده‌ام. به خیال خودم به صلحی درونی رسیده‌ام. اما مدتی بعد می‌بینم هنوز دلچرکینم، بیشتر بابت سواستفاده‌ای که ازم کرده. بلاتشبیه، دمیتری کارامازوف هم نطفه‌ی آن‌همه نفرتش از پدرش سه هزار روبل ناقابل بود. این هم خاصیت پول است. توصیه‌ی قدما هم جالب است: نه تنها بدهی‌ات را پس بده، بلکه سر خود چیزی رویش بگذار، نه به عنوان سود و بهره، بلکه از سر قدردانی.

پدرم اهل بقاست. بافت روانش اینطوری‌ست. آدمی آرام، با اعصاب پولادین و قابلیت وفق‌پذیری بالا. در زندگیش همه چیز داشته. عمر طویل. زن و بچه و نوه. شغلی که دوستش داشته. کمی پول. حالا هم بازنشسته شده. خودش را هم با این شرایط جدیدش هماهنگ کرده، منظورم بازنشستگی و بیوگی‌ست. حالا گیریم روزی ۱۲ ساعت پای تلویزیون چمبره می‌زند. این هم از نظر ناظر بیرونی ایراد دارد. وگرنه او زندگیش شکل خودش را پیدا کرده. همیشه هم مرد تلویزیونی بوده. مادرم زنده بود هم یقیناً شکل زندگی پدرم همین بود. آن اواخر یک روز دیدم پای تلویزیون نشسته، خودکار دستش. صدای آمریکا آمار جنایات رژیم ملایان یا شاید هم تبهکاری‌های مالی سپاه را می‌داد. پدرم عینک زده بود و به دقت یادداشت بر می‌داشت. بنظرم صحنه‌ی رقت‌انگیزی بود. هنوز هم هست. اما خب از آن طرف که نگاهش کنی نه، می‌تواند رقت‌انگیز نباشد. یکی پلاس است توی تلگرام و توییتر، یکی دیگر پای سریال میخکوب شده، پدر من هم پای تلویزیون. ماهیتاً که این چیزها فرقی با هم ندارند. انواع مختلفی از بطالتند. من هم بهتر است دماغم را از زندگیش بکشم بیرون. نه من و نه هیچ کس دیگری نمی‌تواند زندگی گذشته را به پدرم برگرداند. آینده‌ی من در افجه است، شاید هم آن یکی روستای آنطرف‌ترش، سینَک یا نیکنامشهر. این اسمها را از سایت دیوار یاد گرفته‌ام. بازرسی بیمه روی کشتی که تمام می‌شود می‌نشینم مطالعه‌ی املاک اجاره‌ای. من باید به فکر خودم باشم. به فکر روان نحیفم و این کابوس‌های وحشتناکی که گاهی می‌بینم. به فکر زندگی پک و پاره‌ام که به هیچی، مطلقاً به هیچی بند نیست. استوارترین ستونش گربه‌ام است؛ تنها چیزی که زندگی‌ام حولش می‌چرخد و می‌دانم در زندگیم باقی خواهد ماند (و نه زن؛ تاکید دوباره: خواندن رمانی ضخیم پر از زنهای مکار و مجنون کمکی به درمان زن‌هراسی‌ام نکرده). راستش فکر می‌کنم خانه‌ی حیاطدار در افجه برای گربه‌ام هم خوب است. برود درختی در حیاط پیدا کند و کمی در هوای آزاد چرت بزند. به این چیزها که فکر می‌کنم دوباره این کابینی که گه‌گداری شکل قفس می‌شود کلافه‌ام می‌کند. خودش نه، ابعادش. اینجور وقتها نگران می‌شوم مبادا من هم «تب مغزی» کنم و بعد سریع می‌زنم بیرون. به دریا نگاه می‌کنم. اصلاً سیاه نیست. لاجوردی. آرام. بدون موج. صرفاً سطح آب کمی چین می‌خورد. آرام آرام بالا و پایین می‌رود، نفس می‌کشد. تا چشم کار می کند همه جا آبی‌ست، و نه سیاه.

Advertisements

دریای سیاه – دو

فایل ای‌پاب کل سه بخش، برای خواندن راحتتر: لینک

زندگی کشتی آدم را چاق می‌کند. سلف‌سرویس چندین و چند بار در شبانه‌روز غذا می‌دهد، برای شیفتهای کاری مختلف. جلوی خودم را نگیرم ۴ وعده می‌خورم. غذایش هم انصافاً بد نیست. در این سالها غذای مزخرف توی کشتی‌ها زیاد خورده‌ام اما این یکی واقعاً کارش بی‌نقص است، حتی موارد ارزشمند هم داشته‌اند. همین پریشب‌ها لنگ گوسفند بریان کرده بودند. سینی پلاستیکی قرمزم را روی هره سُر دادم تا رسیدم مقابل کمک‌آشپز. مرد فیلیپینی خندان. غذاهای متنوعی داشت. چرا؟ چون اقوام مختلفی روی کشتی هستند. با نگاهی به ریختم، بدون سوال خودش انتخابم را فهمید. دو برش از آن گوشت خوب پخته شده برایم کشید، با یک ملاقه سس گوشت. جدار برش‌های گوشت خوب بریان شده بود و آثار سبزی‌هایی که به پای حیوان مالیده بودند تا مزه‌دار شود را هنوز می‌شد دید. زیاده‌روی کردم و البته مکر میانسالی هم کمکم کرد: نشاسته نخوردم تا جا برای بلع مقدار بیشتری گوسفند داشته باشم. سازگاری گوسفند با مزاج ما شرقی‌ها انکارناپذیر است. از آن‌طرف گوشت گوساله طبعش سرد است و علاوه بر این، گوساله‌های کشتی خیلی سفت و جویدنی‌اند. احتمالاً حتی گوساله هم نیستند، گاوی پیر و چغر. یخ‌زده در اعماق فریزرهای صنعتی کشتی. این ریزه‌کاری‌ها را بعد از چند هفته یاد گرفته‌ام. می‌دانم چی‌ها را بخورم و چی‌ها را نه. دهاتی‌های فیلم «روزی روزگاری در آناتولیا» به آقای دکتر که  شهری‌ست می‌گویند گوشتی غیر از گوسفند نمی‌خورند. این را با نوعی بهت می‌گویند، انگار حتی به‌شان اهانت شده که کسی فکر کرده آنها چیزی غیر از گوسفند می‌خورند. این خاصیت موضع درست و برحق است؛ سرش که ایستاده باشی، گمراهان را با نوعی بهت نگاه می‌کنی.

بنوعی تنها تفریح مجاز کشتی همین غذا خوردن است. سالن ورزش هم دارد. گاهی می‌روم و کمی ورجه وورجه می‌کنم. کمی هم وزنه. دوست دارم شکمم برود تو اما در سن سال من تقریباً شبیه معجزه است. حرکات مخصوص شکم می‌زنم. هر خری می‌داند که بی‌فایده است، و حتی اثر عکس دارد؛ عضلات شکم ورزیده می‌شوند، حجیم می‌شوند و لذا لایه‌های چربی را به بیرون «هل» می‌دهند و اینطوری شکم حتی گنده‌تر هم بنظر می‌رسد. شکم فقط با ترک غذا تو می‌رود. شکمم هم افتضاح نیست، اما با خودم فکر می‌کنم بد نیست حداقل مدتی در زندگی‌ام «اندام ایده‌آلم» را تجربه کنم. احتمالاً نشود. چون شکم‌باره‌ام. مگر اینکه دوباره مصیبتی سر آدم آوار شود. غم و غصه خودبخود لاغر می‌کند. و بدغذا. شاید حرفم قشنگ نباشد اما مادرم که مرد ۷ کیلو کم شدم. ناخواسته.

کابینم یک تلویزیون ال‌جی هم دارد که به دیوار کوبیده شده. عموماً کج شده وباید صافش کنم. چرا؟ بخاطر لرزش‌های گاه و بیگاه کابینم تلویزیون می‌چرخد. علی‌القاعده باید رو به تخت باشد، جایی که من با گرمکن توکرک آدیداسم رویش دراز کشیده‌ام و زانوهایم را می‌مالم که بابت تردمیل زدن زق‌زق می‌کنند. اما بخاطر لرزش‌های کابین تلویزیون چرخیده رو به در توالت. گاهی تلویزیون می‌بینم. گاهی وقتها هم همانطور کجکی تماشایش می‌کنم. گاهی هم صدایش را کم می‌کنم و فقط تصاویری حرکت می‌کنند. بازگشت به سینمای صامت. چندتایی هم فیلم دیدم. مجموعه‌ای از فیلم‌های همه‌پسند هالیوودی روی تلویزیون‌هایمان ریخته‌اند. پریشبها کمی «گود ویل هانتینگ» دیدم. با خودم فکر کردم این «چغر و بدبدن» را حتماً در مورد «مت دمون» گفته‌اند. بعد هم رابین ویلیامز آمد توی فیلم. با لبخند و یک توپ ریش. یادم افتاد که چند وقت پیش، شاید چند سال پیش، خودکشی کرده. آدمی که مرده، بد هم مرده (چون خودکشی «مصنوعی‌ترین» نوع مرگ است)، و حالا آنجا داشت توی تلویزیون بهم لبخند می‌زد. حالم بد شد و دوباره مجبور شدم در کابینم را باز کنم. لنگه کفشم را هم چپاندم لای در تا باز بماند و یادم نرود که هنوز «آزادم». فیلم مزخرفی بود. بقیه‌اش را ندیدم.

امواج اینترنت تا کابینم نمی‌رسند. نقطه‌ی کور. برای همین زیاد کتاب می‌خوانم. در این سه-چهار هفته‌ی گذشته، مالوی را خواندم و بعدش برادران کارامازوف. حالا هم ولبک و توماس برنارد. بعد از سالها دوباره رمان روسی خواندم. اگر بیست‌سالگی‌هایم بود لابد با دغدغه‌های «عمیق» ایوان کارامازوف در مورد وجود یا عدم وجود خالق کلی عشق می‌کردم. سوال‌های فلسفی. ریشه‌های اخلاق چیست؟ اگر خدایی نباشد همه چیز مجاز است؟ اما الآن هیچی. بعد از سی سالگی چه بلایی سر آدم می‌آید؟ کیفیت شام شبم از وجود یا عدم وجود خالق برایم مهم‌تر است. اخلاق هم که، نمی‌دانم ریشه‌هایش چیست اما یک سری چیزهایی برایم بدیهی‌ست و اصلاً هم مطمئن نیستم که موضوع این چیزها اخلاق باشد یا نه، اما بهرحال مثلاً برایم بدیهی‌ست که این اسکات‌ها که اینطور بی‌محابا جلوی روی من می‌گوزند، خب این غیراخلاقی‌ست. یا موردِ آن یکی مهندسه را بگویم. گاهی توی سالن ورزش کشتی می‌بینمش را بگویم. خیلی از خودش «پر» است. خودنما. مغرور. کم سواد و کم هوش. مهندس ایمنی. مهندسی این روزها باب نیست اما خب بهر حال مهندسی هم برای خودش مراتبی دارد. از هر طرف نگاه کنی مهندسی ایمنی یا مهندسی صنایع در پایین هرم قرار می‌گیرد. آقای ایمنی در جلسات صبحگاهی‌مان لنگ این است که میکروفون را بقاپد. خواسته‌اش ساده است: به من توجه کنید. حرفی هم ندارد. تذکر می‌دهد که وقتی جرثقیل بار بلند کرد از زیر بار راه نروید. بدیهیات. این را زرافه‌ها هم می‌فهمند. چرا وقت جلسه، جلسه‌ای که راجع به پروژه‌ای چندین میلیون دلاری‌ست را اینطور تلف می‌کنی؟ جوان جاهلی‌ست که ریش ستاری گذاشته و موها کچل. روس. بدن عضلانی. از انصاف نگذریم، خوش هیکل است و سر جلسات من معمولا کنار دستش می‌نشینم و روزهایی که آستین کوتاه پوشیده کرک‌های طلایی پشت بازوهایش را نگاه می‌کنم، اما حالا بیراهه نروم، توی سالن ورزش هم دست از خودنمایی بر نمی‌دارد. روی هوا ۱۸۰ می‌زند و عربده می‌کشد. دمبل‌های بسیار سنگین می‌زند و نعره می‌زند. می‌خواهد بگوید من از همه مردترم. گفتن ندارد. بدیهی‌ست. تمامی حرفهای این مرد بدیهی‌ست. این خاصیتش است. اما خب همین عربده‌های خودنمایانه‌اش اخلاقی نیست و خالقی وجود داشته باشد یا نه من با این «اومبره-انیمال» مشکل ساختاری دارم. با او و امثالهم. داستایفسکی جزای سختی برای قهرمان بی‌خدایش در نظر گرفت. جنون. تب مغزی. به نظرم زیاده‌روی کرد. کافی بود مولف کمی صبر می‌کرد و خودش می‌دید همین ایوان کارامازوف که آن رساله‌های شکاکانه و انقلابی را می‌نوشت با شروع میانسالی و غلبه‌ی بلغم چطور  آرام می‌گیرد. سالخوردگی نعمتی‌ست که قهرمانش را از آن محروم کرده. درست است که سالخوردگی باعث زوال تن می‌شود اما از آنطرف سلامت عقل هم می‌آورد. ایوان با فرا رسیدن میانسالی لابد می‌نشست در مورد مویز و گردو و دیگر چیزهای خوب زندگی حرف می‌زد. مثل ما، مثل همه، مثل مالوی که عوض اینکه تب مغزی کند یاد گرفته با زندگی بسازد، یاد گرفته با دو تا عصایش راه برود، به نسبت تند و فرز، و مهمتر از همه، صفحات زیادی هم در مورد مکیدن قلوه سنگ حرف می‌زند. مدعی‌ست گشنگی را برطرف می‌کند. من هم فکری شده‌ام که امتحانش کنم. شاید همین حیله کارگر شود و کمتر بروم سلف‌سرویس کشتی. شاید کمتر بلمبانم و حتی به اندام ایده‌آلم نزدیک شوم.

 

دریای سیاه – یک

فایل ای‌پاب کل سه بخش، برای خواندن راحتتر: لینک

نمی‌دانم چرا اسمش را گذاشته‌اند دریای سیاه چون آبش که آبی‌ست، حتی لاجوردی، بسیار خوشرنگ و شفاف. برای ماموریتی طولانی آمده‌ام دریا. گمانم ۵-۶ هفته طول بکشد و بنظرم می‌رسد «هفته‌هاست» که روی آبم. سِمتم همانی‌ست که همیشه بوده، «بازرس بیمه». فکر کنم یواش یواش بعد از این‌همه سال بایستی به عنوان رسمی‌ام عادت کنم.

دورتادورم تا جایی که چشم کار می‌کند دریاست. عجیب است که چقدر زود عادی می‌شود. انگار که نیست، وجود ندارد. اشمعیل هم اوایل موبی‌دیک همین را می‌گوید. بیشتر از خود دریا، این واقعیت که «دور از خشکی» زندگی می‌کنی عجیب و تازه است. نکته‌ای پیش‌پا افتاده: از روی این کشتی‌های غول‌پیکر نمی‌توان پرید توی آب. نمی‌توان شنا کرد و یا ماهیگیری. پس احتمالاً کسی که در پلاژهای بابلسر لم داده تجربه‌ی اصیل‌تری از دریا دارد. لب ساحل، حد فاصل دریا و خشکی تضادها بهتر دیده می‌شوند. کمی روی ماسه‌ها راه می‌روی و جای مشخصی خشکی تمام می‌شود و «وارد» آب می‌شوی. مرزها جالبند. از مرز که دور می‌شوی یعنی وارد یکنواختی شده‌ای. جذابیتش را از دست می‌دهد. داخل یک مستطیل فرقی با داخل دایره ندارد، تازه به مرزشان، به جدارشان که برسی می‌فهمی یکی مستطیل بوده و دیگری دایره. مثالی دم‌دستی‌تر: وسط روز که هستی «روز» جذابیتی ندارد، نکته‌ای ندارد. اما حوالی طلوع و غروب نه، برعکس، جالبند و تماشایی، چون مرزند، لحظاتی‌اند که شب و روز به یکدیگر تبدیل می‌شوند و تازه آن موقع آدم به روز یا شب فکر می‌کند، نه وقتی داخلش است.

گاهی که بیکارم صندلی‌ام را می‌گذارم رو به دریا. منظره عیناً شبیه روزهای قبل است. تا چشم کار می‌کند آبی. آرام. مگر اینکه بادی وزیده باشد و امواجی کوتوله و ناشکنا روی سطح دریا ببینی. معدود روزهایی هم دریا کمی مواج‌تر بوده. امواج کمی قد می‌کشند، قله‌شان تیز می‌شود و کله‌شان  کف می‌کند، اصطلاحاً قله‌ی موج می‌شکند. در هر حال نکته‌ی جالبی ندارد و به دو دقیقه نمی‌کشد که دست به موبایل می‌شوم. اگر با خانواده و دوستان فیس‌تایم کنم دوربین را می‌چرخانم و دریای آبی پهناور را نشانشان می‌دهم. نمی‌دانم واقعاً برایشان جالب است یا برای دلداری منی که اینجا گیر افتاده‌ام وانمود می‌کنند که جالب است.

آخرین بار کارمند بودم که آمدم ماموریت دریا. شاید ۵ سال پیش. یک فرق عمده‌ای کرده‌ام نسبت به آن موقع؛ دیگر مدام فکر نمی‌کنم که استثمارم می‌کنند. خودخواسته آمده‌ام اینجا، برای دستمزدش. می‌توانستم قبول نکنم. قبل از سفر کمی مردد بودم اما در نهایت پذیرفتم.

محیط کشتی محیط خشنی‌ست. صنعتی. خفه. خطرناک. کابینم پنجره ندارد. اگر بدقلقی کنم خیلی زود فکر و خیال حبس می‌آید سراغم. چند شب اول هم مشکل داشتم. خوابم نمی‌برد. زیر لحاف ناگهانی کلافه می‌شدم، می‌پریدم و در کابین را باز می‌کردم. راهرو را نگاه می‌کردم، کف راهرو آبی‌ست، لینولیوم، دو طرفش کابین‌ها ردیف قرار گرفته‌اند و انتهایش هم دری سنگین و اهرم‌دار که به فضای بیرون باز می‌شود، از آنجا می‌شود دریا را دید. این در را که می‌دیدم خیالم راحت می‌شد. می‌دیدم که حبس نشده‌ام و هنوز می‌توانم نفس بکشم. گاهی وقتها هم نصف شب از خواب می‌پرم. کابوس قدیمم هم برگشته: پریشب باز سوار مترو بودم، در تونلی با مقطع نعلی‌شکل. جدارش آجری. شبیه متروی لندن. واگن اینقدر شلوغ است که من ایستاده‌ام. قطار می‌ایستد، می‌بینم مسیر مقابلمان مسدود است؛ قطارمان به دیواری آجری رسیده. با وحشت و خفگی از خواب می‌پرم. به زعم خودم قدیمها این خواب مکرر را درست تعبیر کرده بودم. تونل به مثابه‌ی رابطه. یا حتی تونل بعنوان یادآوری ترس قدیمم از معدن. اما اگر تعبیرهایم درست بوده‌اند پس چرا هنوز این کابوس اذیتم می‌کند؟ تنها یک تعبیر باقی مانده: تونل تنگ و تاریک خود زندگی‌ست که درش گیر کرده‌ام. اما این تعبیر را دوست ندارم. اینجور وقتها پا می‌شوم و چراغ دستشویی را روشن می‌کنم و لای درش را باز می‌گذارم. صدای هواکش و کمی نور از لای در درز می‌کند. با این ترفندها ترسم می‌ریزد و دوباره خوابم می‌برد.

روزهای اول این احساس حبس و خفگی بیشتر بود. بعد فروکش کرد. چرا؟ چون به دستمزدم فکر می‌کردم. هر روزی که می‌گذشت محاسبه‌ی بدوی‌ام را انجام می‌دادم. فلان قدر روز ضرب در روزی فلان قدر، می‌کند چقدر؟ و بعد ذوق می‌کردم. گاهی خودم را دلداری می‌دهم. می‌گویم عوضش کارمندی نمی‌کنم و مجبور نیستم «هر روز» بروم سر کار. به مرور به شبهای کابین و کلاً زندگی روی دریا عادت کردم اما دوباره چند روز پیش خیلی پکر شده بودم. احساس کردم پولش را هم نمی‌خواهم. به دردم نمی‌خورد. فکر کردم بچه که ندارم و بیخود برای کی، برای چی پس‌انداز کنم؟

باید در مورد کارم هم حرف بزنم. پروژه‌ی لوله‌گذاری‌ست در دریای سیاه، خطوط لوله‌ای از روسیه به ترکیه. قرار است روزگاری در آینده شرکت گازپروم روسیه از طریق این خطوط لوله به اروپا گاز صادر کند. پروژه گنده و سیاسی‌ست. می‌گویند پوتین آمده بوده و به کشتی‌مان سر زده. درست هفته‌ی قبل از آمدن من. یک بار هم سال‌ها پیش، یادم نیست سوار کدام کشتی بودم، آنها هم می‌گفتند پوتین به کشتی‌شان سر زده. یکی‌شان می‌گفت پوتین توی جلسه مطلقاً به چشمان هیچ کسی مستقیم نگاه نمی‌کرد. به بالای سر آدمها نگاه می‌کرد. هنوز یادم مانده. در کا‌گ‌ب اینطور بهش آموزش داده بودند. تا بوده از این حرفها بوده. اینها لازم‌ست تا آدمیزاد باور کند شغل مهمی دارد. مثلاً من، به خودم می‌گویم روی کشتی‌ای هستم که چند هفته قبل پوتین ازش بازدید کرده و اینجوری باور می‌کنم که من هم توی این دنیا آدم مهمی هستم.

اما خود کشتی، هیولاست. دو تا نفتکش قدیمی را گرفته‌اند، دووی کره گرفته، این دو تا را به هم چسبانده، بازسازی کرده و شده همینی که ما رویش هستیم، یک کشتی دوقلو. مدعی‌اند مطلقاً در امواج تکان نمی‌خورد. طوفان نوح لازم‌ست تا این هیولا در امواجش کمی کج و معوج شود. طولش قدر سه تا زمین فوتبال است. ارتفاعش قدر یک برج ۲۰ طبقه. حتی تماشایش هم وحشتناک است. منتها وقتی روی کشتی هستی نمی‌توانی آن را از دور ببینی. اندازه‌اش را یکجا درک نمی‌کنی. فقط می‌فهمی هر چه می‌روی تمام نمی‌شود. هر راهرویی منتهی می‌شود به یکی دیگر، طویل‌تر از قبلی. کف‌شان لینولیوم، لاستیکی براق. هر طبقه را یک رنگ کرده‌اند. برای سهولت مسیریابی. طبقه‌ی ما آبی‌ست. طبقه‌ی بالا که غذاخوری‌ست قرمز لاکی.

همیشه صدای هام‌هام عجیبی از کشتی می‌آید. هفته‌ی پیش قرار بود برویم از اتاق موتورش بازدید کنیم. سر آن بازدید هم ترس برم داشته بود. از روی کلیدهای طبقات آسانسور فهمیده‌ام که پنج طبقه‌ی زیرین کشتی متعلق به موتورخانه و دم و دستگاه‌های مربوطه است. دو طبقه کمتر از تعداد طبقات جهنم. احساس کردم دلم نمی‌خواهد بروم آن پایین و دل و روده‌ی این هیولا را تماشا کنم. چه می‌دانم، آدم یاد مرگ و تدفین می‌افتد. فضای بسته، هوهوی موتورهای غول آسا، گرمایشان. خوشبختانه بازدید منتفی شد.

بازرسی بیمه کار سختی نیست. بایستی هر از گاهی سر بزنم به آن پایین، آن جایی که لوله‌ها را یکی یکی به هم جوش می‌دهند و به تدریج می‌خوابانند کف دریا. هر از گاهی بایستی نکته‌ای هوشمندانه گوشزد کنم. این مربوط به جلسات ۹ صبح است که دور میزی گنده می‌نشینیم. ۱۰-۱۵ نفر هستیم و گمانم من کم‌اهمیت‌ترین آدم آنجا باشم. کاپیتان کشتی هست. مدیر عملیات هست. نماینده‌ی کارفرما هست و چند نفر دیگر. آخرین نفر از من سوال می‌پرسند. معمولاً می‌گویم نظری ندارم و همه چیز بر وفق مراد است. توی این دو هفته یک بار یک سوالی پرسیدم. برای حلال کردن نانم. که بگویم من هم نقشی دارم و فکر نکنید بیخود و بی‌جهت اینجا هستم. زمانی که کارمند بودم این چیزها اذیتم می‌کرد. منظورم همین پوچ بودن شغلم است. الآن که مقاطعه‌کار و روزمزدم نه چندان. فکر می‌کنم کارم هرچه راحتتر و پوچ‌تر باشد به نفعم هم هست. اضطراب کمتر. با دکترایم همیشه می‌توانم «باهوش» بنظر برسم و این کارم را راحت‌تر هم می‌کند. شغلم را بلدم. منظورم کار سازه‌های دریایی‌ست. بحث هوش نیست، بحث تجربه است. الآن سال‌هاست کارم همین است و دیگر می‌توانم با صرف قوای کمی کارم را انجام دهم. آیین‌نامه‌ها را بلدم. گزارش‌های طراحی را بلدم کند و کاو کنم و اطلاعات لازم را از لابلای‌شان استخراج کنم. نکات مهم و حساس را می‌دانم کجاست. و مهمتر از اینکه مثل آب خوردن گزارش‌های طویل سر هم می‌کنم و بالاسری‌هایم این را خیلی دوست دارند.

بعضی وقتها هم کارهای نمایشی می‌کنم. مثلاً هفته‌ی پش، خط لوله‌مان با یک کابل فیبر نوری که از قبل کف دریا خوابیده بود تقاطع داشت. بایستی از روی کابل رد می‌شد. من هم رفتم آن بالای بالا، اتاق فرمان، طبقه‌ی +۷ بالاترین طبقه‌ی کشتی. گوشه‌ای که در دست و پا نباشم ایستادم اما در عین حال سعی می‌کردم دیده شوم. خیره به مانیتورها. توی دفتر یادداشتم هر از گاهی چیزی می‌نوشتم. احتمالاً بی‌معنی. اما اگر کسی آن صحنه را می‌دید، اگر توجهش به منی که آن کنار ایستاده بودم جذب می‌شد با خودش می‌گفت فلانی سوار به کارشه، مسلط و باتجربه‌س. بعد از مدتی هم موبایلم را در آوردم و اینستاگرام و توییتر را بالا پایین کردم. مدیر عملیات یک بدآمریکایی‌ست. مال جنوب، تگزاس، بدلهجه. لات. ازش می‌ترسم. می‌ترسیدم نکند متلکی بپراند بابت اینکه آنجا موبایل بازی می‌کنم. چیزی نگفت. اصلاً گمانم مرا ندید. خوشبختانه هر کسی سرش به کار خودش گرم است. آن شب تا ساعت یک توی اتاق فرمان بودم. دقیقاً تا وقتی که همگی مطمئن شدیم خط لوله‌مان به خوبی از روی کابل رد شده و آسیبی به آن نزده. نفس راحتی کشیدیم. من که از قبلش هم راحت نفس می‌کشیدم. بعد هم رفتم خوابیدم و فردا صبحش خیلی بیشتر از معمولم خوابیدم. درست قبل از جلسه‌ی ساعت ۹ بیدار شدم. چرا؟ چون کارم موجه بود. چون همه دیده بودند که شب قبلش چطور توی اتاق فرمان حضور موثر داشتم.

معمولش این است که شیفت ۷ صبح تا ۷ شب مال من است. این کشتی‌ها ۲۴ ساعته کار می‌کنند. خوشبختانه من نفرِ شیفت ندارم. بازرس بیمه نوعی نیروی مازاد است. همان یک نفرش که من باشم هم اضافی‌ست. مجبورند یک نفر بازرس بیمه داشته باشند. بیمه مجبورشان می‌کند وگرنه بیمه‌ی کل عملیات باطل می‌شود. بقیه‌ی مشاغل روی کشتی عموماً ۲۴ ساعته است و نفرات پشت به پشتْ همدیگر را پوشش می‌دهند. بازرس بیمه یک نفر است، منم، و خوبیش این است که لازم نیست کابین کوچکم را با کسی قسمت کنم. سوالی که زیاد از خودم می‌پرسم: دو نفر بازرس بودیم و در عوض اتاق پنجره‌دار داشتیم؟ یا یک نفر باشم و اتاق دونفره‌ی بی‌پنجره داشته باشم؟ جوابش که مهم نیست. گاهی ولی مصر می‌شوم بروم بیفتم به دست و پای مافوق‌ها و تمنای اتاق پنجره‌دار بکنم. دیشب یک بازرس جوش را دیدم. نروژی. فکر کنم رتبه‌اش از من بالاتر است. بالای ۱۰۰ کیلو وزنش است و توی اتاقش تمرگیده بود، پرده را کنار کشیده بود و کتاب می‌خواند. بهش حسودی‌ام شد. به اتاقش. به مبلی که کنار پنجره گذاشته بود و رویش ولو شده بود.

هم‌اتاقی همین بازرس کذایی پیرمردی‌ست آمریکایی بنام مَرقُس. تقریباً همسن پدرم ولی هنوز کار می‌کند. او هم دکترا دارد و گاهی به این فکر می‌کنم که از بین این ۵۰۰ نفر آدمی که روی کشتی هستیم احتمالاً فقط من و مَرقس دکترا داریم. حرف زدن با بقیه سختم است. عموماً مشتی ابلهِ بی‌سواد. روزها توی دفتر کارمان مستقر می‌شوم که با چند نفر دیگر مشترک است. کسانی هستند که می‌روند سر خط تولید. گزارش‌هایی تهیه می‌کنند. از کیفیت جوشکاری. عمدتاً مال دهاتهای اسکاتلند هستند. از لهجه‌هایشان می‌گویم. هیچی از حرف‌هایشان نمی‌فهمم. نمی‌خواهم که بفهمم. تا کی باید وانمود کنم که از توده‌های مردم خوشم می‌آید؟ من حتی حرف زدن این اوباش را نمی‌فهمم. کابین‌های همه‌مان نزدیک هم است. توی یک راهرو مستقریم. بعضی‌هایشان مثل من کابین بی‌پنجره دارند، اما با حسرت دیده‌ام که سردسته‌شان کابین پنجره‌دار دارد. بارها به گوش خودم شنیده‌ام که توی راهرو قایم می‌گوزند و بعد می‌گویند اکس‌کیوزمی. خطاب به کی؟ معلوم نیست.

تنها کسی که دمخورم است همین مَرقُس است. توی سلف همدیگر را می‌بینیم. سر یک میز کوچک می‌نشینیم. سه تا بچه دارد و هر سه‌تایشان فنی خوانده‌اند. از این آمریکایی‌های متمدن است؛ از اینهایی که بابت اینکه ترامپ پادشاهشان شده خجالت می‌کشند. خجالت چرا؟ ما از این شاهان اوباشی که داریم خجالت نمی‌کشیم و تازه خودمان را مبارز و متفکر هم می‌دانیم. با این اوصاف تعجبی نیست که این ریزمرد آمریکایی زن نروژی گرفته و کلاً نروژ زندگی می‌کند. انتخاب درست. خنثی‌ترین کشورها، خنثی‌ترین مردم. طبعاً کسی مثل من در نروژ خودش را به هلاکت می‌رساند. آدم باید کشوری سازگار با بافت روانش پیدا کند. مرقس بدرستی نروژ را انتخاب کرده. من ایران و کانادا و انگلیس را امتحان کرده‌ام و بدون تهوع نمی‌توانم به هیچ‌کدامشان فکر کنم؛ فعلاً گزینه‌ی بعدی‌ام امتحان «روستاهای ایران» است.

هیچ وقت نه من رفتم دنبال مرقس، و نه او آمد دنبالم، صرفاً اتفاقی همدیگر را توی سلف می‌بینیم. البته گاهی اوقات که خیلی گشنه‌ام ترجیح می‌دهم که تنها غذا بخورم تا راحتتر باشم. غذا خوردن با کارد و چنگال هم سختم است. دوست دارم با قاشق و چنگال غذایم را بخورم. خودِ انگلیسی حرف زدن هم آرواره‌هایم را به درد می‌آورد؛ بعد از اینهمه سال هنوز هربار می‌گویم «ساوث» فکم قفل می‌کند. یا بدتر از آن: «نورث سی». همنشینی ث و س برایم کابوس است. به این سختی‌ها که فکر می‌کنم یادم می‌افتد که چه مهاجر «ناموفقی» بودم، هیچ وقت «جا» نیفتادم و با عقل الآنم که به عقب سر نگاه می‌کنم برایم بدیهی‌ست که آخر و عاقبت آن موجود نق‌نقو و ناراضی مهاجرت معکوس بود.

بعد از همان روزی که ۹ صبح رفتم سر کار دیگر همین رویه را ادامه دادم. ساعت ۷ صبح سختم بود. باید ساعت می‌گذاشتم تا سر صبح بوق بوق بزند و بیدارم کند. توی این سن سختم است که ساعت خوابم را تغییر بدهم. شبها سخت خوابم می‌برد، گفتم که، همان ماجرای کابین بی‌پنجره و گه‌گاه احساس حبس و خفگی، گه‌گاهی لرزش‌های صنعتی کابینم. گاهی که موج‌ها مرتفعترند کل کشتی هم کمی کج و مج می‌شود. اما خب وقتی خوابم می‌برد، و علی‌الخصوص دم صبح، عین دیو می‌خوابم، نور آفتاب هم که نمی‌تابد و بیدار شدن دو چندان سخت است. همین قانون‌شکنی کوچکم خیلی کمکم کرد. کمی نگران بودم، مبادا کسی صدایش در بیاید، شکایتی کند، بگوید فلانی ۷ صبح پشت میزش حاضر نیست. بعد فکر کردم به جهنم. من که استخدام جایی نیستم. ته تهش این است که به شرکتم اعلام می‌کنند فلانی از کار می‌دزدد و همه‌ش خواب است. خب مرخصم کنند. دستمزد همین روزها را می‌گیرم و خداحافظ. یاد سالهای دورم می‌افتم. وقتی کارمند بودم چقدر همین چیزهای کوچک، ترس همیشگی توبیخ، مدام باعث فکر و خیالم می‌شد.

کیش

روزی که داعشی‌ها حمله کردند پرواز داشتم به سمت کیش. برای یک دوره‌ی «ایمنی در دریا» ثبت‌نام کرده بودم. مدرکش را لازم دارم چون ممکن است در آینده پیشنهادی برای یک ماموریت کوتاه روی دریا داشته باشم. سالها پیش که انگلیس بودم هم این دوره را گذرانده بودم منتها اعتبار مدرک سه سال است و مدرک قبلی‌ام یکی-دو سال پیش منقضی شد. این دوره‌ها گران هستند و عمدتاً شرکتها نفرات‌شان را می‌فرستند برای این جور دوره‌ها و هزینه‌شان را هم می‌دهند. منی که مقاطعه‌کار هستم هزینه‌ی این جور چیزهایم بر عهده‌ی خودم است. اولش کمی مردد بودم که ثبت‌نام کنم یا نه اما بعد با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم اگر چند هفته‌ای بروم دریا از لحاظ مالی می‌صرفد که دوره را ثبت‌نام کنم.

هم‌کلاسی‌ها روز اول فهمیدند که من «آزاد» ثبت‌نام کرده‌ام و سریع سوال بعدی‌شان این بود که پولش چقدر است. گفتم دو و خورده‌ای و همه‌شان سوت کشیدند و بعد به چشم یک مرفه بی‌درد نگاهم کردند. کمی بعد نگاهشان عوض شد: کسی که «خیلی» متخصص است چون برای خودش کار می‌کند. حوصله نداشتم که توضیح بدهم آنقدرها هم وضعم خوب نیست. دوست ندارم در مورد مسائل مالی زندگیم با آدمها و به‌خصوص غریبه‌ها صحبت کنم اما انگار قیافه‌ام جوری‌ست که سریع ازم این‌جور چیزها را می‌پرسند. هم‌کلاسی‌ها عمدتاً نفرات سکو هستند. از اینهایی که دو هفته روی آبند و دو هفته مرخصی. بیشترشان دیپلمه و یک نفرشان مهندس. روز اول زنی که کمک‌های اولیه درس می‌داد شغل و مدرک تحصیلی‌مان را پرسید. من اولین نفر بودم. مطمئن نبودم که بقیه آنچنان تحصیلاتی ندارند اما همین‌طور شهودی تصمیم گرفتم نگویم دکترا دارم. شغلم را هم سربسته گفتم: کار مهندسی می‌کنم و مدرس دانشگاه هم هستم. بعد که معرفی‌ها تمام شد فکر و خیالی شده بودم که حالا بقیه راجع بهم چی فکر می‌کنند. دوای این خیالات اعتماد به نفس است. گاهی دارم و گاهی ندارم. اما خیلی غریزی موقعی که نوبتم شد روی نیم‌تنه‌ی پلاستیکی عملیات احیا و تنفس مصنوعی انجام بدهم خیلی «مردانه» برخورد کردم. سناریو را با صدایی «کلفت» تقریباً فریاد زدم و موقع فشارهای متناوب قفسه‌ی سینه‌ی مجروح فرضی بلند بلند شمارش می‌کردم؛ یک، دو، سه، تا سی شماره باید ادامه می‌دادم اما مدرس سر شماره‌ی هشت متوقفم و کرد و گفت عالی‌ست آقای مهندس و هم‌کلاسی‌ها هم گوشی دست‌شان آمده بود: این یارو نره. از قصد شلوار پارچه‌ای پوشیده بودم و پیراهن گشاد چرکم را هم انداخته بودم روی شلوارم. موهایم را هم که چند هفته‌ایست کوتاه کرده‌ام و خلاصه تصویرم کاملاً منطبق بود با یک مهندس موفق جنگنده. بعد از نهار هم یکی از هم‌کلاسی‌ها آمد و کمی دیگر تخلیه‌ی اطلاعاتی‌ام کرد اما این‌بار با احترام، کاملاً واضح بود که دوست دارد جای من باشد و البته من بهش نگفتم که از قضا من هم دوست دارم جای او و یا هر کدام دیگر از رفقایش باشم.

چهارشنبه بعد از ظهر رسیدم کیش. از قصد پرواز وسط روز را گرفتم. دیگر متوجه شده‌ام که دوست ندارم «در تاریکی» وارد شهری غریب بشوم. مضاف بر اینکه برای این‌جور برنامه‌ها یا ماموریت‌ها حتماً از روز قبل سفر می‌کنم. یک روز به خودم فرصت می‌دهم تا با محیط وفق پیدا کنم. البته اینها مزایای زندگی نسبتاً بی‌شکلم هم هست: وقتم باز است و نباید برای نصف روز مرخصی پیچ و تاب بخورم و از مافوقی خواهش و تمنا کنم و فلان. جوری به این زندگی عادت کرده‌ام که تصور زندگی کارمندی و یا تصور زندگی دوستان کارمندم برایم غیرممکن شده و البته این به این معنی نیست که زندگی‌ام خیلی خوش می‌گذرد اما به هر حال مطمئنم اگر کارمند تمام وقت «موسسه‌ای» بودم زندگی‌ام از اینی که هست هم نکبتی‌تر می‌گذشت.

چهارشنبه قبل از غروب رفتم دریا. مایوی اسلیپ خودم را پوشیده بودم. منتها حدس زده بودم که شاید فضا پذیرش آن مایوی «تنگ» را نداشته باشد و لذا از توی کمد اتاق یک مایو که اندازه‌ی یک گونی برنج بود هم محض احتیاط برداشته بودم. یحتمل مایوی پسرعمه‌ام بود چون خانه‌ی عمه‌ام اینها در کیش مستقر شده بودم. اولش می‌خواستم هتل بگیرم منتها قیمتها نجومی بودند. شبی ۲۰۰ یا ۳۰۰ تومان. ارزانتر‌ها هم که از ریخت‌شان ادبار «می‌ریخت». برای همین علی‌رغم میلم به پسرعمه‌ام زنگ زدم و البته پسرعمه ام آدم درستی‌ست، اما آپارتمان را شوهرعمه‌ام خریده که آدم ازگل و نوکیسه‌ایست و مشخصاً با من و خانواده‌ام و مهمتر از همه با مادر مرحومم عناد داشته و دارد. البته این‌قدر شعور دارد که سر مراسم مادرم «زیاد» آفتابی نشد. هوش چیز خوبی‌ست و دشمن باهوش از دشمن کودن بهتر است. مثلاً فامیل دیگری که با ما عناد دارد زن‌دایی‌ام است که از قضا سر مراسم مادرم زیادی مانور داد و فکر کنم هفته‌ی سوم بود که با یک ظرف گنده شله‌زرد آمد در خانه‌مان. عینِ هر روز را آمده بود و صادقانه بگویم از ریخت ایکبیری‌اش، با آن صورت پف کرده، با آن حجاب حال بهم زن، با آن عینک قاب‌درشت فوتوکرومیک‌اش حالم به هم می‌خورد و آن روز به‌خصوص هم دیگر طاقتم تاق شد و موقع رفتنش از خانه «انداختمش بیرون». به همین سادگی. بهش گفتم «ازگلِ خر چی می‌خوای اینجا؟ اومدی حال و روز منو ببینی؟ برو بیرون…» و البته مطمئنم مادرم هم از آن بالا مالاها حرکتم را تایید کرد و دلش خنک شد. البته بعدش فامیل به هم ریخت که برایم مهم نبود و نیست. خود زنیکه‌ی احمق هم کم‌فهم بود؛ نمی‌فهمید عاملی که باعث می‌شد احترامش همه‌ی این سالها حفظ شود حالا مرده و من دلیلی ندارم که احترام «زن‌دایی‌ام» را حفظ کنم و هر کسی که دو جلسه با من معاشرت کرده این را می‌فهمد، سریع می‌فهمد که «اوه اوه این یارو از این عوضیاس،» خودم هم ناراحتی ندارم از این بابت. اوباش و ازگل‌ها ازم می‌ترسند، دور و برم نمی‌آیند و اینطوری زندگی خیلی راحت‌تر است.

بهرحال، علی‌رغم میلم، و بخاطر مسائل مالی در آپارتمان شوهرعمه‌ام مستقر شده بودم و آن مایوی گونی‌شکل هم یحتمل مال پسرعمه‌ام بود. لب ساحل هم بدون درنگ گونی را پایم کردم. مایوی اسلیپ لاجوردی خودم مناسبتی با آن فضا نداشت و مضاف بر این مدام نگران بود که بروم توی دریا دزد وسایلم را می‌زند. کیف و پول و گوشی را لای لباس‌هایم چپانده بودم توی کیسه‌ی کنفی، منقش به عکس دیوید بویی. این را خواهرم برایم کادو آورده اما متاسفانه مصارف چندانی ندارد چون دیگر سنم جوری نیست که با کیسه کنفی دیوی بویی اینور و آنور بروم. یک چند باری برای خرید بربری ازش استفاده کردم و در این سفرِ کیش هم نمی‌دانم چرا بی‌دلیل همراهم آوردمش. لب ساحل کاملاً پشیمان بودم، مدام فکر می‌کردم همین کیسه توجه اشرار و دزدان را جلب می‌کند و انتخاب اول‌شان می‌شود کیسه‌ی من. برای همین سعی کردم جوری آویزانش کنم که صورت دیوید بویی بچسبد به توری مرغی و «کمتر» دیده شود. بعد هم با همان گونی که پارچه‌ی خشکش خش‌خش صدا می‌داد زدم به آب و با ورود به آب دو اتفاق افتاد: ۱- پارچه‌ی گونی خیس و نرم شد و مایوی بدریخت شبیه یک عروس دریایی شد، شبیه یک دامن چین‌دار شد که اصرار داشت «همراهم» بیاید و بهم بچسبد و ۲- تمامی غم و غصه‌های دنیا با شیرجه زدن در آب گرم خلیج «محو» شدند. این خاصیت دریاست. سنگین می‌پری داخلش و سبک می‌شوی. حداقل برای من که اینطور است. فکر کنم برای همین است که بعد از چند روزی که کیش بوده‌ام مدام به این فکر می‌کنم که چرا نیایم و برای همیشه اینجا زندگی نکنم؟ آب و هوای تروپیکال سازگاری عجیبی با بدنم دارد. از سرما متنفرم و نمی‌فهمم چطور ۷ سال از بهترین سالهای زندگیم را در کانادا و انگلیس گذراندم. دو جایی که هیچ‌کدامشان به آب و هوای دلچسب معروف نیستند. معروف که هیچی، حتی بدنامند، مخصوصاً کانادا. در این خرداد ماه به خصوص دمای هوای کیش گاهی تا ۳۸ درجه هم می‌رسد اما اذیت که هیچی، حتی احساس می‌کنم باعث سلامتی‌ام هم می‌شود. عصرها که می‌روم لب ساحل و روی ماسه‌های مرجانی غلت می‌زنم و گرمای مطبوع ماسه‌ها «نشت» می‌کند زیر پوستم مشخصاً فکر می‌کنم که استخوان‌هایم قوام می‌آیند، بعد با نفس‌های عمیق نسیم نمکی ساحل را می‌بلعم و دروغ چرا حتی گاهی فکر می کنم بوعلی هم جایی در قانون در مورد خواص غلتیدن روی ماسه‌های آفتاب‌خورده چیزهایی گفته.

چهارشنبه اولین روزم در کیش بود. جایی را بلد نبودم. برای شام هم تصمیم گرفتم بروم همان جایی که تا بحال نرفته بودم و ازش متنفر هم هستم: عطاویچ. غول خوشمزه. ترکیبی مریض‌گونه از گوشت و مرغ و کالباس و پنیر و هزار جور چیز نامتجانس دیگر. مطمئنم معده در مواجهه با این ترکیب ثقیل و غلط کیموس تولید نمی‌کند و به جایش کشک‌آبی متعفن و سمی درش تشکیل می‌شود که هضم نمی‌شود، بلکه آنجا می ماند و می گندد. مسمومیت غذایی دو هفته قبلم هم در این فکر و خیالها بی‌تاثیر نبود. دو هفته پیش با خوردن چیزبرگر مسموم شدم و کارم به سِرم کشید. مسمومیت وحشتناکی بود. سه روز گیر بودم و شروعش آن‌قدر ناگهانی بود که باورم نمی‌شد مسمومیت است، مطمئن بودم طلسم یا نفرین است چون امکان نداشت آدم سالم ظرف ۲۰ دقیقه آن‌طور تب و لرز کند و از شدت بدن‌درد مچاله شود. مطابق معمول ماههای اخیر که چند باری وحشتناک مریض شده‌ام، سرِ آن مسمومیت هم احساس کردم مرگ نزدیک است و لذا وصیت کردم. بدبختانه مال و منال به‌خصوصی هم ندارم و ای کاش هم‌کلاسی‌ای که فکر می‌کند در پول و پله غلت می‌زنم سر ماجرای مسمومیت کذایی بالای تختم بود و می‌شنید که چطوری دارایی‌هایم را فهرست می‌کنم و این‌قدر ناچیز بودند که خودم خنده‌ام گرفت و البته همین خنده کمی حالم را بهتر کرد. با این پیش‌زمینه وارد عطاویچ شدم، چون گزینه‌ی دیگری بلد نبودم و دوست داشتم زودتر هم بروم خانه و بخوابم و برای کلاس فردا صبحش آماده باشم.

کوچکترین ساندویچ عطاویچ «بزرگ» است. این را آن احمقی که پشت دخل ایستاده بود و تی‌شرت قرمز تنش کرده بود بهم گفت. من هم ساده‌ترین همبرگر را سفارش دادم و سالاد. آموزه‌ی تاریخی خانواده‌ی ما این است که «بیرون سالاد نخوریم چون کاهواش رو خوب نمی‌شورن» منتها از آن طرف بعد از ماجرای بواسیر برادرم ترس برم داشته، مدام به این فکر می کنم که «گِل‌مان» یکی‌ست و خب اگر ماجرا خِر او را گرفته من هم در نوبتم و همین شده که به مصرف فیبر و سلولز توجه ویژه می‌کنم، حتی توی عطاویچ. سالادش را که آورد واقعاً افتضاح بود، چرا؟ چون حتی هویج‌هایش هم پلاسیده بودند و هر خری می‌داند که هویج کلاً دیر پلاسیده می‌شود و سالادی که حتی هویجش هم پلاسیده باشد یعنی «خیلی خیلی» کهنه است. منتها، منتها بر خلاف هویج‌ها، کاهوهایش سفت و ترد بودند و نمی‌دانم، شاید زیادی بدبینم، اما یک جورهای مطمئن شده بودم که به کاهوهایش «ماده شیمیایی» زده‌اند. به پیر شدن همزمان کاهوها و هویج‌ها فکر می‌کردم، محصول مقابلم را می‌دیدم که با محاسباتم جور نمی‌آمد و به شدت بد دل شده بودم. بعد همبرگر «کوچک بزرگم» هم رسید و اینقدر درشت بود که خود آقای عطا، بدون اینکه بهش گفته باشم، همبرگر را از وسط نصف کرده بود. بدیهی بود که پاره‌آجری به آن حجم را نمی‌شد درسته گاز زد. مطمئن بودم که دوباره کارم به آمپول و سرم می‌کشد و در شهر غریب کسی هم نیست که به دادم برسد. یاد دم غروبش افتاده بودم؛ آب شور دریا چشمهایم را می‌سوزاند و علی‌رغم این اصرار داشتم زیر آب چشمهایم را باز کنم، کف دریا ماسه‌ها جور قشنگی چین خورده بودند، به کف دریا دست می‌کشیدم، لایه‌ای نزدیک بستر «غبارآلود» و بعد سریع ته نشین می‌شدند، دوست داشتم نفس کم نیاورم و تا ابد همان کف بمانم.

وسوسه‌ی مدام: نقل مکان کنم به کیش. خانه‌ای بخرم. ترجیحاً زمینی بخرم و خودم بسازمش، نه مثل این آپارتمان‌های سری‌دوزی، بلکه چیزی سازگار با اقلیم منطقه، با کمی تیزهوشی شاید حتی بشود خانه را جوری طراحی کرد که عمده‌ی طول سال به کولر گازی و باد گندیده‌اش نیازی نباشد. خانه‌ای حیاط‌دار، دم دریا. به این فکر می‌کنم که وقتی زندگیم اینقدر بی‌شکل است خب چرا که نه؟ هیچی مرا به تهران نبسته. نه استخدام جایی هستم و نه خانواده‌ای دارم. فقط گربه‌ام هست. آب و هوای اینجا موافق احوالم است، ترافیک و آلودگی هوا و صدای بوق و صدای فرز و سنگ‌بری ندارد. البته که خود شهرِ کیش چیز مزخرفی‌ست، با این‌همه مرکز خرید و پاساژ و برجهای نیمه‌ساخته و حالت نیمه متروکه‌ی شهر که گاهی شبیه شهر ارواح می‌شود، اما خب من که کاری با آن بخشش ندارم. توی نقشه دیدم که دانشگاه صنعتی شریف هم اینجا شعبه‌ای دارد و فکر کنم مخصوص دانشجوهای ضعیف و متمکنش است. خنگ‌های پولدار. می‌توانم استاد خوبی برای‌شان بشوم. هر روز که از اقامتم در کیش می‌گذرد فکر و خیالش بیشتر پا می‌گیرد. این دو شب گذشته که رفتم و از بازار ماهی تازه خریدم تصمیمم جدی‌تر هم شد. هامور و یک ماهی دیگر به نام «شهری» خریدم. شب اولش که فوق‌العاده بود. طبیعی هم بود، چون چیزی خوشمزه‌تر از هامورِ صید روز وجود ندارد. بدونِ هیچی، صرفاً ماهی را سرخ کرده بودم و بی‌اغراق گوشتش شبیه مروارید ورقه ورقه بود. سالاد کوچکی هم کنارش گذاشته بودم. گوجه و خیار و روغن زیتون. برای امشب که فلفل دلمه‌ای و یک فشار لیموترش هم به سالادم اضافه کرده بودم و باورم نمی‌شد چطور همین غذای ساده اینقدر احوالم را خوب کرده و مشخصاً دوباره به «قوام استخوان‌هایم» فکر می‌کردم، به سلامتی‌ام، و خب دریا و ماهی و اقلیمِ مرغوب را که کنار هم می‌گذارم هر روز بیشتر از روز قبل وسوسه می‌شوم که نقل مکان کنم اینجا. دیشب برگشتنه روی تابلویی قیمت آپارتمانهایی را نوشته بود که خب به نسبت تهران «مفت» است و البته مطمئنم ارزانتر هم پیدا می‌شود. البته، زیاد که به زندگی در کیش فکر می‌کنم و زیاد که هوایی می‌شوم یک‌باره غصه‌ام هم می‌شود، با خودم فکر می‌کنم چرا در این سن و سال زندگیم باید اینقدر بی‌شکل و بی‌هدف باشد که سرِ هیچی وسوسه بشوم نقل مکان کنم و بیایم کیش زندگی کنم و قسمت ترسناکترش آینده است، تنهایی، کهولت. به اینها هم فکر می‌کنم و آینده‌ی مجسمم همین است. آن موقع حتی گربه هم مرده و دیگر خودمم و خودم. جواب هم که معلوم است: فردا دوره‌ی ایمنی‌ام تمام می‌شود، مدرکم را می‌دهند و خیلی بخواهم «باحال» باشم یکی-دو روز بعد از دوره هم می‌مانم کیش، رمان می‌خوانم، ماهی می‌خورم، عصر می‌روم دریا و حتی به دویدن هم فکر کرده‌ام، بعدش دمم را می‌گذارم لای پایم و بر می‌گردم تهران، پیش پدرم و گربه‌ام و به همان زندگی «بینابینی‌ام» ادامه می‌دهم، احتمالاً فقط هر از گاهی به کیش و ماسه‌ها مرجانی و دریای زلالش فکر می‌کنم و از صمیم قلب آرزو می‌کنم کاش در همان سفر، زیر آب به لاک‌پشتی یا حالا یک جانوری تبدیل شده بودم و همان‌جا توی دریا مانده بودم.

جشن خیابانی

فردای انتخابات من هم آماده شده بودم بروم خیابان و جشن و شادی مردم را ببینم. خودم مسن‌تر و موجه‌تر از آنم که توی خیابان جشن و شادی کنم. خوشحال هم بودم، حتی قبل از انتخابات می‌خواستم یک پست هم در حمایت از روحانی بنویسم و از «ظرفیت مجازی‌ام» استفاده کنم اما مطابق معمول ایده‌های وبلاگی‌ام عملی نشدند؛ واقعاً هم، با این وضع فعلی که آدم سالی دو تا پست می‌نویسد دیگر نوبت به این کارها نمی‌رسد. جین و تی‌شرت پوشیده بودم و فکر کنم حتی یک قمقمه خاکشیر هم آماده کرده بودم برای جشن خیابانی، رفتم توی هال تا از پدرم خداحافظی کنم و به دروغ بهش بگویم شب جایی دعوتم چون مطمئن بودم اگر بگویم می‌خواهم بروم گردش خیابانی تندی می‌خواهد لباس «والد نگران» را تنش کند و من هم حوصله‌ی این بازی‌ها را ندارم و البته مسن‌تر از این هستم که بخواهم سر این جور چیزها باهاش یکی به دو کنم و از «حق و حقوقم» دفاع کنم و راستش این روزها خیلی حالم این‌طوری‌ست که امورات را همان‌طوری که هستند می‌پذیرم و سعی می‌کنم خودم از بین امورات، از بین گوشه‌های تیزشان ویراژ بدهم و کارم را بکنم. مثال دیگرش این است: شب‌هایی بیرونم و دیر بر می‌گردم، مهمانی یا خانه‌ی دوست و رفیقی، همین تفریحات معمول همگانی، وقتی بر می‌گردم پدرم خواب است اما صبحش بلااستثنا می‌پرسد «دیشب ساعت چند برگشتی؟» و من هم چند باری جواب می‌دادم و معمولاً هم ساعت بازگشت را کم می‌کردم، نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چرا با این‌همه سن هنوز درگیر این سطح از ملاحظاتم اما بهرحال کل ماجرا کلافه‌ام می‌کرد، به نظرم نوعی ابزار کنترلی می‌آمد و صرفاً «یک سوال ساده» نبود. یکی-دو بار هم بد جوابش را دادم که یعنی پیرمرد شاخ را بردار، منتها ماجرا این‌جوری‌ست که پیرها مثل بچه‌ها هستند، کله‌شق، بهتر است بگویم در قبال من همه‌ی موجودات کله‌شقند، یک‌دنده، خود‌خواه، لج‌باز، حرف‌شان را و کارشان را تکرار می‌کنند و بیخود ماجرا را به سن مربوط نکنم، ماجرا جنگ قدرتی مدام است، سمبه‌ای مدام به روانت ضربه می‌زند، بدون خستگی، بحث این است که کدام طرف بالاخره پا پس می‌کشد. ماجرای ما هم همین بود اما خب راه‌حل من هم که بعد از مدتی بهش رسیدم در نوبه‌ی خودش جالب بود: خودم را می‌زنم به کری، سوالاتی که دوست ندارم جواب بدهم را نمی‌نشنوم و خب قبول دارم راه‌حل بدوی و احمقانه‌ایست اما جواب می‌دهد. پدرم اوایل سوالش را تکرار می‌کرد و من هم سعی می‌کردم حین سوالش کمی بین‌مان فاصله باشد، یعنی اگر توی هال بود من توی آشپزخانه باشم، و بعد دو-سه بار می‌پرسید و وقتی چیزی نمی‌شنید پس می‌کشید. شگرد هوشمندانه‌ایست چون طرفت کمی تحقیر و در نتیجه تادیب هم می‌شود. پدرم هم همین‌طور، تحقیر شده بود. یکی-دوبار هم آمد و رو در رو خفتم کرد: سر صبحانه بودم و آمد سر سینک و هی دور و برم راه رفت و الکی ظرف‌ها را کوبید به هم و پرسید «چی می‌خوری؟» و من هم متنفرم که موقع غذا خوردن کسی بشقابم را نگاه کند و این هم البته کار مورد علاقه‌ی پدرم است. آدم هم که چیز خاصی نمی‌خورد، چی دارم کوفت می‌کنم؟ بربری، پنیر، چایی شیرین، نهایتاً یک نیمرو یا تخم‌مرغ عسلی. عین بقیه‌ی مردم دنیا، پرسیدن ندارد. اما خب این پرسش‌های مقدماتی‌اش برای این بود که تثبیت شود که صدایش را «می‌شنوم» تا سوال اصلی‌اش را بپرسد: «دیشب ساعت چند اومدی؟» من هم فکر کنم بدپیله شده‌ام، کوتاه نیامدم، گفتم «دیر وقت، تو خواب بودی.» یک بار دیگری که پیله کرده بود ساعت را دروغکی گفتم اما فهمید و گیر داده بود «من که اون موقع بیدار بودم، ندیدم بیای خونه…» و خب چی بگویم؟ چرا مردم دوست دارند دروغ بشنوند؟ اما زیباترین کارم این بود که یک روز صبح، عیناً در همان شرایط، در همان فاصله‌ی دو متری‌ام که بود و پرسید «دیشب کی اومدی؟» باز هم خودم را زدم به کری. تصمیم سختی بود. واضح بود که صدایش را می‌شنوم و جواب نمی‌دهم. با این شگرد فکر کنم قضیه یک بار برای همیشه تمام شد.

حالا بماند، آن شب هم نگفتم که می‌روم خیابان لای مردم چون حتماً می‌خواست مهملاتی ترسناک راجع به بسیج و سپاه و گشت ارشاد بگوید و بعد هم مثل روانی‌ها هفده بار زنگ بزند به موبایلم و با صدای لرزان بپرسد سالمی؟ کجایی؟ راحت‌ترین گزینه دروغ است. دور زدن مانع. نمی‌دانم چرا فکر می‌کند حالا که زنش مرده خودبه‌خود رسالت مادری هم به او محول شده. از آن طرف منِ احمق هم فکر می‌کنم رسالتم ماندن پیش پدرم است و مراقبت از او و خب گاهی فکر می‌کنم واقعاً شاید درستش این است که من هم بروم سر خانه و زندگی خودم و مثل بقیه‌ی اولاد دنیا هفته‌ای یک یا دو بار بهش سر بزنم و ظنم این است که این‌طوری کیفیت رابطه‌مان هم بالاتر می‌رود، حداقل اگر کمتر همدیگر را ببینیم می‌توانیم با هم کمی حرف بزنیم و دیگر لازم نیست مثل دیوانه‌ها خودم را بزنم به کری در مقابل سوال‌های پرت و پلایش، سوال‌هایی که خودم واقفم بعضاً معنای دیگری دارند که از قضا معنای بدی هم نیست و حتی رگه‌هایی از مهر و محبت دارد اما این دانش چیزی از آزاردهندگی‌شان کم نمی‌کند. این هم خصلت دیگر رابطه با والدین نسل قبلی‌ست: پدرم کاملاً ناتوان است از داشتن رابطه‌ای معنی‌دار با اولادش، مثل خیلی دیگر از هم‌نسلانش. تلاش‌های گه‌گدار من هم فایده‌ای ندارد، زمانی زور می‌زدم با هم فیلم ببینیم یا مثلاً در مورد کتابی حرف بزنیم اما خب می‌بینم او کوچکترین تلاشی برای ارتباط نمی‌کند. با اینکه بیشتر اوقات روز پای تلویزیون است اما حاضر نیست فیلمی را تماشا کند که از تلویزیون یا ماهواره پخش نمی‌شود. اَشکال موجه پخش فیلم برایش تلویزیون و ماهواره‌ست. می‌دانم این امراض از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود. مثال: من هم در مواجهه با پدیده‌ی اسپاتیفای در ابتدا مانع ذهنی داشتم. هنوز هم دارم. انگار در ناخودآگاهم تثبیت شده که شکل موجه گوش کردن به موسیقی این است که فایل‌ها جایی در هارد دیسکم، جایی در آرشیوم ذخیره باشند. در این مورد خاص چون مریض هم هستم الزاماً باید فایلی با کیفیت بالا (ترجیحاً فلَک) باشد و باید از طریق سیستم صوتی حرفه‌ایم که میلیون‌ها پایش پول دود کرده‌ام به موسیقی گوش بدهم. برگردیم به پدرم: تنها بحث مورد علاقه‌اش فحاشی به سپاه و آخوندهاست و موضوع بعدی مورد علاقه‌اش تفسیر منحصر بفردش از اسلام است، از وقایع صدر اسلام، از پیغمبر و ابوبکر و عمر و دوازده معصوم، هیجانی می‌شود، داد می‌زند، تلاش می‌کند ثابت کند که روایت‌های متعارفی که به‌مان گفته‌اند، چه می‌دانم، روایت کربلا، مامون و امام‌رضا، شاه‌عبدالعظیم، همه‌ی اینها را منحرف کرده‌اند، اصلش را او می‌داند و بارها هم برای همه تعریف کرده و خب کسی مطلقاً علاقه‌ای به شنیدن‌شان ندارد. من هم که می‌دانم نهایتاً یکی-دو کتاب در جوانی‌اش خوانده. آبشخور اطلاعاتی‌اش تا جایی که می‌دانم همین کانال‌های نازل ماهواره هستند. ناراحت می‌شوم که آدمی با هوش و سواد او چرا نمی‌فهمد که وقتی این حرف‌ها را می‌زند مردم یحتمل پشت سرش مسخره‌اش می‌کنند، یا چرا نمی‌فهمد که من، پسرش، علاقه‌ای ندارم برای بار دویستم این روایت‌های هذیانی‌اش را بشنوم، نمی‌فهمد که لجبازی‌اش، تلاش نکردنش برای هم‌صحبت شدن با دیگران، با من، عملاً باعث انزوایش می‌شود.

والدین امروزی خیلی روابط انسانی‌تری با بچه‌هایشان دارند. اقلاً یکی-دو مورد از دوستانم هستند که بچه‌های ۶-۷ ساله دارند و می‌بینم چطور موفقند در حرف زدن با همدیگر. من بایستی مهر و محبت پدرم را همیشه «استنتاج» کنم. بایستی حرکاتش را تفسیر کنم. کلام بین‌مان قاصر است و معانی را باید از دل اتفاقات ظاهراً بی‌اهمیت بیرون کشید. بایستی به آن کفش‌های کلارکسی فکر کنم که پارسال از سفر خارج برایم آورد و می‌دانم برای خودش سختش است آن‌قدر پول کفش بدهد. باید به این فکر کنم که کله‌ی سحر بیدار می‌شود و یک خورشت قیمه‌ی کم‌مایه و کم‌نمکی بار می‌گذارد و خب می‌فهمم این حرکتش بار عاطفی دارد. اما این چیزها کافی نیستند. این چیزها رابطه‌ی معنی‌دار نمی‌سازند. رابطه‌ای وجود ندارد و این چیزها فقط برای اثبات اینند که به همدگیر علاقه داریم، همین. این هم که می‌توانست بدیهی باشد و نیازی به اثبات نداشت. مادرم اصلاً این‌طور نبود. رابطه‌اش کلامی بود. حرف می‌زد. حتی زیادی حرف می‌زد و سر آدم را می‌خورد. تلاش می‌کرد «وارد» دنیای آدم بشود. الآن که فکرش را می‌کنم این تلاش و اراده‌اش تحسین‌برانگیز بود و فکر کنم محصول مستقیم غریزه مادری بود، یعنی هر کاری می‌کرد برای از دست ندادن فرزندش، برای مالکیت همه‌جانبه‌اش. البته موقعی که زنده‌بود این‌همه «خواستن» اغراق‌آمیزش برایم آزار دهنده بود اما خب الآن می‌فهمم که چقدر میلی طبیعی بوده. فکر کنم من هم اگر بچه‌ای داشته باشم روشم همین روش مادرم خواهد بود، احتمالاً خیلی غریزی. اگر بچه از درون من در آمده، بخشی از من است، خیلی طبیعی‌ست که بخواهم تا ابد داشته باشمش و برنامه‌ای هم ندارم که عشق و علاقه‌ام به فرزندم را با طبخ خورشت قیمه و خرید کفش بهش «علامت» بدهم. البته که اینها موضوع الآن نیست. موضوع دهه‌ی ششم زندگیم است که قصد دارم با استفاده از مواهب پزشکی نوین «به ‌طریقی» -بالاخره- پدر بشوم.

آن شبِ به‌خصوص تا دم هال رفتم و پدرم هم مطابق معمولش روی مبل نشسته بود، مبل‌های زشت بنفش رنگ که در اولین فرصت که پول و پله‌ای دستم برسد دستی به سر و روی‌شان می‌کشم. تلویزیون تماشا می‌کرد و فکر کنم شام سبکی هم می‌خورد: نان و پنیر. خمیر داخل بربری را هم که گلوله می‌کند و می‌ریزد کنار میز، نمی‌دانم چرا یک بشقاب زیر دستش نمی‌گذارد، اما فرقی ندارد چون زنِ نُنری که هفته‌ای دو بار می‌آید و خانه‌مان را تمییز می‌کند هم بالاخره باید کاری داشته باشد و برای همین پدرم را تشویق می‌کنم که گند بزند به میز جلوی تلویزیون، پوست تخمه‌ها را پخش و پلا کند و اشکالی هم ندارد که لای مبل پر از خرده پنیر خشک شده باشد، فاطمه خانم فردا یا پس‌فردایش می‌آید و خب اگر کار داشته باشد بهتر است وگرنه می‌خواهد صدایش را نازک کند، مرا صدا بزند، «آقا عیسی، آقا عیسی!» و بعد بگوید که دستکش ندارد و گازپاک‌کن ندارد و ماسک ندارد و لیستی بلند بالا از خواسته‌هایش ردیف کند و بعد هم در مورد سایز دستکشش تاکید کند که خیلی بزرگ نباشند، یعنی تلویحاً بگوید که دست‌هایش ظریف هستند و خب برای منی که صبح‌ها عموماً مگسی هستم این مواجهه‌ی با فاطمه خانم عین شکنجه است. این ماسک هم که جزو قر و فر جدیدش است و من هم که محجوبم، بخاراتم را در فضای مجازی تخلیه می‌کنم وگرنه دوست داشتم ازش بپرسم «خانوم جون ماسک مال کسیه که با وایتکس می‌افته به جون کاسه توالت و برقش می‌ندازه، شما که چیزی رو تمیز نمی‌کنی که ماسک بخوای؟» منتها خب نمی‌شود چیزی گفت چون پدرم از این خانم خوشش می‌آید و هفته‌ای چند بار هم می‌گوید «حیف! مادرت نیست ببینه این فاطمه خانم خونه رو چه تمیز کرده، حیف…» و گفتم که، من هم جواب نمی‌دهم، اما قطعاً با پدرم هم‌نظر نیستم، منتها اصولاً قضیه‌ی پدرم چیز دیگریست، طرف مرده ولی هنوز می‌خواهد ثابت کند که او بهتر می‌فهمد، می‌خواهد بگوید فاطمه خانم از آقا حبیب بهتر است، کارگری که او پیدا کرده از کارگر مادرم بهتر است و چه حیف که مادرم نیست این پیروزی شکوهمندش را ببیند. باورم نمی‌شود چطور منازعات زناشویی -در عالم خیال- و پس از مرگ هم ادامه پیدا می‌کنند. یکی‌به‌دوی بی‌پایان.

خلاصه اینکه پدرم فرو رفته بود توی مبل بنفش، روی تشک گود رفته‌ی مبل و انگار پشت سرش هم چشم دارد، چون هنوز دهانم را باز نکرده بود که بگویم می‌روم بیرون که خبر را داد، خیلی بی‌هوا گفت «داییت سکته کرده.» بقیه‌اش را درست یادم نیست. بعداً فهمیدم چیز مهمی هم نبوده. گویا قلبش درد گرفته بود و مجبور شده آنژیو کند. آنژیو فرایند پیچیده‌ای نیست. آدم‌ها راست راست راه می‌روند و رگ‌های قلب‌شان پر است از فنر. منتها آن‌طور بدی که پدرم به من گفت ماجرا را جور دیگری فهمیدم. یا حالا بهرحال جرقه‌اش خورد و یاد مرگ افتادم. حالا از قضا من از دایی‌هایم متنفرم. یعنی تنفر به‌خصوصی هم ندارم ولی مهر و محبتی هم ندارم اما این یکی دایی‌ام، یعینی دایی کوچکم استثناست و با بقیه‌ی آن اوباش فرق می‌کند. آدم احمق و مهربانی‌ست. عصبی و خوش‌قلب. بی‌اولاد. احمق هم نیست، صرفاً راهش را گم کرده، از شغل دولتی‌اش استعفا داده و رفته مناطق محروم کارهای خیریه می‌کند و بدتر از خودم چند فقره طلاق هم در کارنامه‌اش دارد و این اواخر گویا یک زن یک چشم هم صیغه کرده و خب از نظر من مثال اعلای آدمی‌ست که ظرفیت‌هایش را سوزانده. راستش حتی فکر نمی‌کردم با شنیدن خبر مرگش «منقلب» بشوم اما فکر کنم همین هم آزمون مفیدی‌ست: شنیدن خبر مرگ کدام آدم‌ها برای‌مان مهم است؟ در مورد دایی‌های دیگرم تقریباً مطمئنم که اگر بمیرند سر خاک‌شان هم نمی‌روم و نهایتاً هم می‌کشم و تا مسجد می‌روم. البته که اینها فکر و خیالند و قبل‌ترها این عادت نسبتاً کریه را داشتم و به این فکر می‌کردم که مرگ حق مادرم نبود و به جایش حق مثلاً فلانی بود، و بعد به مرگ خیالی آن «فلانی» فکر می‌کردم. فعالیتی عبث که نه کسی را زنده می‌کند و نه کسی را مرده. منتها در نهایت، از قبلِ آن بازیِ خیالی فهمیده بودم که اگر دایی‌های بزرگم بمیرند خوشحال هم می‌شوم اما دایی کوچکم نه، «کمی ناراحت» می‌شوم. این پیش‌بینی‌ام بود. غلط. پدرم که خبر سکته‌ی دایی‌ام را داد، کل ماجرای مرگ مادرم به صورت فشرده مقابل چشمانم گذشت، به نفس نفس افتاده بودم و مدام به این فکر می‌کردم که «این طفلکی آخه گناه داره، نباید بمیره،» و بعد یاد این افتادم که دایی کوچکم تنها کسی بود که بعد از مرگ مادرم نمی‌توانست بیاید خانه‌مان و وقتی هم که به هزار زور و زحمت آمد یک‌راست آمد و از من سراغ قالیچه‌ی آبی مادرم را گرفت. بهش گفتم جمعش کردم، بعد دستش را گرفتم و بردمش توی اتاق مادرم، در کمد را باز کردم و قالیچه‌ی آبی را برایش در آوردم و بعد، کار عجیبی کرد، خودش را پیچید لای قالی و عر زد، من هم چراغ اتاق را خاموش کردم و تنهایش گذاشتم. دایی‌ام تنها کسی بود که سراغ قالی را گرفته بود و خیلی برایم عجیب بود، انگار چیز عجیبی به نام «قالی آبی» ما سه تا را به هم وصل می‌کرد، من و مادرم و دایی‌ام را. بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام یاد حرف روزهای آخر مادر هم افتاده بودم؛ من تازه ماشین خریده بودم و دایی‌ام ماشین‌باز است، آمده بود بیمارستان عیادت مادرم و سه تایی توی اتاق نشسته بودیم و با همان شور و حرارت همیشگی‌اش در مورد آب‌بندی ماشینِ صفر حرف می‌زد. وقتی که رفت به مادرم گفتم «انگار از خودم خوشحالتر بود که ماشین خریدم.» بعد خندیدم. مادرم هم خندید و گفت فلانی، یعنی داییم، «خیلی قلبش پاکه.» من هم که مطابق معمول خیلی بعدتر معنی حرفش را فهمیدم، یعنی وقتی که بعد از مرگش رفتارهای غریب بقیه‌ی قبیله را دیدم تازه فهمیدم که مادرم در مورد برادر کوچکش چی می‌گفت. نمی‌دانم چرا بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام همه‌ی اینها یادم آمده بود. یواش یواش فهمیدم که گویا اصلاً سکته نکرده، زنگ زدم به مادربرگم و گفتند آنفاکتوس کرده و حتی می‌توانستم با خودش هم حرف بزنم اما دلش را نداشتم. مدت کمی که می‌گذرد آدم تجربه‌ی ترسناک مواجهه با مرگ را فراموش می‌کند. فکر کنم این توانایی عجیبی‌ست که آدمیزاد دارد. اگر آدم‌ها این‌طور نبودند لابد از شدت غصه می‌مردند، اما در عوض عموماً آدم‌ها عزاداری‌شان را می‌کنند و بعد «برمی‌گردند به زندگی». من هم با شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام صرفاً یک بازدید کوتاه داشتم به آن دوران و بعد دوباره سر حال آمدم. طبعاً جشن خیابانی روحانی را از دست دادم. دایی‌ام هم که زنده ماند، فقط گویا چند تا فنر توی رگ‌های قلبش انداخته‌اند که چیز عجیبی نیست، سُر و مُر و گنده به زندگی «سرگشته‌اش» ادامه می‌دهد و البته گویا دود و «دودهای سنگین‌تر» را بایستی ترک کند، انصافاً هم وقتش بود، بعد از مرخص شدن از بیمارستان که تلفنی صحبت کردیم همین را گفت و ادامه داد «دایی جون راه ما رو نرین،» و خب این هم که نصیحتی باستانی‌ست، هر نسلی به نسل بعدی‌اش همین را می‌گوید چون نارضایتی از زندگی کیفیتی ازلی‌ست، من هم مطمئنم عیناً همین جمله را روزی به کسی خواهم گفت و فقط امیدوارم آن روز هم اولاد داشته باشم و هم گیرِ زنی یک‌چشم نباشم.

۹۵-۹۶

آخرین هفته‌ی سال
این یک نیاز طبیعی‌ست که آخر سال آدم بخواهد یک جمع‌بندی کلی انجام بدهد و به قول جدیدی‌ها ببیند با زندگی چند-چند است. من از این اصطلاح خوشم نمی‌آید و هر بار هم می‌شنومش یک جوری می‌شوم، نوعی انقباض عضلات گردن، کمی فکر به این سوال که خودم با زندگی چند-چندم؟ و بعد هم خاراندن پهلوی راستم، همان جایی که همیشه در مواقع به‌خصوصی خارش می‌گیرد و خارشش هم شدید نیست اما هر بار که می‌خارانمش به این فکر می‌کنم نکند بیمار پوستی گرفته باشم؟ نکند قارچ سراسر بدنم را بپوشاند؟ آخر چرا همیشه همان نقطه‌ی به‌خصوص خارش می‌گیرد؟
اول کلیات را بایستی بنویسم. پریشبها، در همین هفته‌ی آخر سال، کمی زودتر از معمولم به رختخواب رفتم. سعی کردم بخوابم چون خیلی خسته بودم. ورزش هم نکرده بودم اما بدنم خیلی کوفته بود و فکر کردم شاید ورزش روز قبلم آنقدر سنگین بوده که کوفتگی‌اش امروز آمده سراغم. زانویم هم، زانوی راستم، بگی نگی زق‌زق می‌کرد و با همین وضعیت پلکهایم سنگین شدند و لحظه‌ای هست که داری وارد وادی خواب می‌شوی، تصاویر رویایی شده‌اند، در آخرین لحظات بیداری به چیزی فکر کردی و ادامه‌ی افکارت وارد خواب می‌شود و آن فکر هم ادامه پیدا می‌کند، معوج می‌شود و من هم داشتم به زانویم فکر می‌کردم که فکر کنم گذار از خواب به بیداری را انجام دادم و این مرحله حساس است، آدم صدای نابجایی بشنود ممکن است در همین وادی گذار از خواب بپرد و دیگر خوابش نبرد و من هم صدای نابجایی نشنیدم، صرفاً فکرم به بیراهه رفت. چرا؟ چون درد زانویم گسترده‌تر شده بود، از زانوی راستم به زانوی چپی نشت کرده بود، از آنجا تک تک مفاصلم را دردآلود کرده بود و حالا شاید درد لغت زیادی ثقیل باشد ولی واقعاً مفاصلم با حالت عادی، با چیزی که به آن می‌گوییم «مفصل عادی» خیلی فاصله داشتند و نمود فیزیکی‌اش هم این بود که در آن لحظه، در آن لحظه‌ای که تمامی مفاصلم زق‌زق ملایمی می‌کردند اگر تمامی اموال دنیا را بهم پیشنهاد می‌دادی نمی‌توانستم جم بخورم. یعنی چی؟ یعنی فلج شده بودم، آنجا زیر لحاف مغز پسته‌ایم که پر از گلوله‌های کرک و موی گربه‌ام است فلج افتاده بودم: مردی ۳۵ ساله، با ۶۵ کیلو وزن در آستانه‌ی سال نو از حرکت ایستاد و البته برای خودم قضیه را اینقدر گل‌درشت عنوان نکردم اما به جایش یکباره ترس بدی کل وجودم را گرفت. چه ترسی؟ ترس از اینکه این سرطان است. اسمش را نمی‌دانم. سرطان مفصل یا مغز استخوان یا هر چی. اما ظنم این بود که ماجرا سرطان است و خب اولش ناراحت شدم. از اینکه سرطان گرفتم و عنقریب می‌میرم ناراحت شدم ولی بعد به این فکر کردم که حالا کار مهمی هم نداشتم. همه‌ی کارهایم را که انجام داده‌ام. درس خوانده‌ام. دکترایم را گرفته‌ام. ازدواج کرده‌ام. طلاق هم داشته‌ام. همه چی. الآن هم کار خاصی ندارم. یعنی کار می‌کنم و پول هم در می‌آورم ولی چیزی که بشود بهش گفت برنامه، بشود گفت هدف، آن را ندارم و خودم هم می‌دانم که ماجرا بخاطر این است که بچه ندارم. اگر بچه داشتم وضعیتم این نبود. امید به زندگیم این نبود. چرا؟ چون والد درگیر نیازهای بچه‌اش می‌شود و نیازهای احمقانه‌ی خودش می‌شود مرتبه‌ی دوم. مرتبه‌ی سوم. مرتبه‌ی اول می‌شود نگهداری از بچه. شیر خشک. پوشک. مهد کودک. آموزش زبان فرانسه. مدرسه. الی آخر. اما وضعیت فعلی‌ام مطلوب نیست. حداقل مطلوب ناخودآگاهم نیست و برای همین ناخودآگاهم اینطوری پیغام می‌دهد، مثلاً در مواجهه با سرطان و مرگ می‌گوید خب بمیر، تو که برنامه‌ای نداری… اینکه میانسال باشی و مثل جوانها زندگی کنی شدنی‌ست اما نباید انتظار داشت که روان آدم هم این نمایش رقت‌انگیز را بپذیرد. برای همین است که وقتی توهم سرطان می‌زنم، به نوعی احساس راحتی هم می‌کنم. از اینجا به بعدش ساده است. چرا؟ چون تا اینجا شناخت مشکل و قبول مشکل بوده و هر خری می‌داند که درمان راحتترین بخش ماجراست.
چهارشنبه سوری
برنامه‌ی به‌خصوصی نداشتیم. از صبحش توی تخت بودم. کمی کار کردم. گزارش خواندم و ایمیل زدم. اما زمین گرم شده. بوی بهار می‌آید و کار کردن در این شرایط سخت است. نفهمیدم چطور بعد از ظهر شد. فقط وقتی از چرت نیمروزی برخاستم یک‌راست رفتم سراغ فریزر. این عادت جدیدم است. از طبقه‌ی دوم فریزر یک بستنی حصیری برداشتم و همان‌جا پای فریزر شروع کردم به گاز زدنش. بستنی حصیری بهم می‌سازد. از همین جا بغل خانه‌مان هم می‌گیریم. مغازه‌ای باز شده به نام لبنیات تاجیک (خاوه). اوایل با خاوه عناد داشتم. با تمامی این دکانهایی که چیزهای به اصطلاح اورگانیک می‌فروشند عناد داشتم. بعد نمی‌دانم چی شد که نرم شدم. یعنی می‌دانم چی شد: بستنی حصیری‌اش را خوردم، البته به هوای پدرم خریده بودم و بعد از اولین گاز دیدم نه خوب است و خب می‌دانم، دنیا پر است از این حمال‌هایی که می‌فهمند نظرشان غلط بود، پر زور و از شش جهت مختلف اشتباهشان را می‌فهمند اما باز می‌گویند نه، کماکان پافشاری می‌کنند روی موضع غلط. من هم که جوان و جاهل بودم از همین قماش آدمها بودم. الآن نه، الآن خلاصه‌ی وضعیتم این است: تسلیم مطلق در برابر منطق. از چند هفته پیش که متوجه شدم خاوه جنسش تر و تمیز است، خوشمزه است، خوش‌کیفیت است، خب من هم پذیرفتم. نه تنها پذیرفتم بلکه مرتب هم ازشان خرید می‌کنم. بیشتر هم بستنی حصیری چون باب طبع پدرم هم هست و البته این کمی نگران کننده است، اینکه تا می‌بیند یکی-دوتا بستنی مانده بدو بدو می‌رود سر کوچه یک بسته هفت‌تایی بستنی حصیری می‌گیرد نگران‌کننده است. چرا؟ چون قند دارد. مثل بقیه‌ی مردم این سرزمین. قند هم بیماری موذی‌ای هست. خیلی قربانی گرفته. از آن طرف فکر می‌کنم حالا این بنده خدا در کل این دنیا به همین یک چیز علاقه دارد، به بستنی حصیری خاوه و حالا از همین یک چیز هم محرومش کنیم؟
من هم دل دارم. بعد از خوردن بستنی تصمیم گرفتیم برویم خرید. برویم روشا. فروشگاه چندین طبقه‌ای که به قول امروزی‌ها لاکچری می‌فروشد. من آمار مالکانش را دارم. از کجا؟ از کلاس ورزشم. همکلاسی‌هایم که با همدیگر دمبل می‌زنیم همگی خبره‌های بازارند. از اینهایی که با مترو می‌روند بازار و اسفند ماه سرشان شلوغ می‌شود چون باید حسابها را جمع و جور کنند و چک بنویسند. من که حتی دسته چک هم ندارم. یعنی استفاده‌ای برای چک ندارم. اسفندها هم سرم شلوغ نمی‌شود. مثل بهمن‌ها. مثل دی‌ها و مثل دیگر ماه‌های سال که سرم خلوت است و واقعیتش اینها به نظرم یک مشت اسمند. تنها واقعیت طبیعت است. اینکه از اواسط اسفند زمین گرم می‌کند، این یک واقعیت است، من این را می‌فهمم و آثارش روی بدنم را هم رصد می‌کنم، چه می‌دانم مثلاً حتی همین زانودرد مزمنم گمانم به علت تغییر فصل باشد، اما جدای از این، اینکه اسفند ماه آخر سال است و هم‌باشگاهی‌های بازاری‌ام سرشان شلوغ می‌شود و ترافیک تهران می‌ترکد، این برایم چیزیست بی‌معنی. اما بهرحال همان‌ها سر کلاس ورزش می‌گفتند که این کل این عمارت روشا، کلش مال دو تا برادر است. طبقه‌ی آخر روشا هم باشگاه بدنسازی زده‌اند، ماهی یک و دویست و البته تا دم در باشگاه که طبقه‌ی هفتم است را می‌شود با ماشین رفت و همانجا پارک کرد، یا شاید حتی پارک هم نکرد، خدم و حشم بیایند و سوییچ را تحویل بگیرند و مشتری یک‌راست، یا شاید هم بعد از کمی خوش و بش با رفقایش برود سراغ دمبلها، سراغ پرس سینه، سراغ پرورش عضله. تازه، علاوه بر این روسای روشا، یعنی همان دو تا برادر، محمدرضا گلزار و بهرام رادان را هم کرایه کرده‌اند که در محیط باشگاه پرسه بزنند. همان‌جا باشند و لبخند بزنند جهت جلب مشتری و بالا بردن اعتبار مجموعه. البته نه هر روز، لابد بعضی روزها بهرام و محمدرضا می‌روند باشگاه روشا، یا شاید هم نوبتی، ضربدری، روزهای زوج بهرام و روزهای زوج محمدرضا. خلاصه اینکه روشا کسب و کار بزرگی است و آن روز به خصوص ما هم قصد کردیم برویم روشا، به سختی، چون این روزها تردید پنج دقیقه یکبار یقه‌ام می‌کند، هیچ قطعیتی به هیچ چیزی ندارم و همین که برویم روشا و کمی سوغاتی برای عید بخریم، همین کار پیش پا افتاده را چندین و چند مرتبه به شور و مشورت گذاشتیم، چند بار منصرف شدیم و خلاصه آخرش رفتیم. شاید خوردن بستنی حصیری تنها بخشی از زندگیم باشد که بدون تردید، بدون بازنگری و بسیار مصمم انجامش می‌دهم.
با کمی فکر می‌شد فهمید که روشا شب چهارشنبه سوری زود تعطیل می‌کند. پولدارها پول‌دوستند. خطر نمی‌کنند. ما این را دیر فهمیدیم. وقتی فهمیدیم که جلوی در روشا بودیم. باورش سخت بود. این همه شور و مشورت، همه‌ش بیفایده. آنجا مقابل در روشا ایستاده بودیم و گوریلی که دم در کاشته‌اند بدون لبخند، تقریباً با تحکم می‌گفت قربان بسته‌س و شستش را هم انداخته بود در یکی از بندینک‌های کمربندش، این ژست گوریلی است به شما می‌گوید نه و اگر اصرار کنید ممکن است قضیه بیخ پیدا کند. ما هم اصرار نکردیم اما مدام به آن دو برادر، به مالکان روشا و محافظه‌کاری‌شان فکر کردم و راستش به حسام گفتم اگر خودم هم بخواهم از این افلاس، از این ادبار نجات پیدا کنم باید محافظه‌کاری و مال‌دوستی و کسب و کار را از این دو تا برادر یاد بگیرم، همین مالکان روشا. بعدش هم رفتیم سمت تجریش. شاید کار درستی نبود. چون علی‌رغم حادثه‌ی پلاسکو هنوز اوباش ترقه بازی می‌کردند. البته کمتر از هر سال بود اما خب ظرفیت پذیرش من هم کمتر از هر سال بود. منی که در ۳۰ سالگی رویین‌تن بودم حالا خودم را می‌دیدم که چطور دستهایم را در جیبم مچاله کرده‌ام و تند تند می‌روم سمت تجریش و با هر صدای ترقه‌ای کل سازمانم به هم می‌ریزد. با این حال ما ادامه دادیم، من و حسام. چشم غره رفتن به اوباش هم فایده‌ای نداشت. آنها ترقه می‌زدند و بعد که می‌دیدند ما با هر صدایی رعشه می‌گیریم خوشحالتر می‌شدند، عربده می‌کشیدند و توی جیب‌هایشان دنبال ترقه‌های بیشتر و قوی‌تری می‌گشتند.
با همین پیش‌زمینه وارد شهرکتاب شدیم و من یک راست رفتم سمت غرفه‌ی لوازم‌التحریر، دنبال روان‌نویس مورد علاقه‌ام، روان‌نویس نوک نمدی. مسئول احمقشان، همانی که مثل سایه آدم را دنبال می‌کند و راه به راه می‌پرسد می‌تونم کمکتون کنم؟ همان موجود بی‌فایده‌ای که هیچ وقت هیچ کمکی نمی‌کند، همان را پیدا کردم و ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم و طفلکی‌ها مغزشان زایل شده، فقط توانایی پاسخ به سوالات از پیش تعریف شده را دارند و وقتی با کسی، نمی‌گویم من، با کسِ اینکاره‌ای که اطلاعات بسیطی در مورد نوشت‌افزار دارد مواجه می‌شوند دست و پایشان را گم می‌کنند و این یکی هم همینطور بوده، پسرک ریقونه‌ای که شلوار تنگ پایش کرده بود و دور موهایش را ماشین کرده بود و وقتی ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم یک لحظه چهره‌اش خالی شد، مبهوت، هراسناک، انگار که اسم اعظم را شنیده باشد و بعد از چند ثانیه که آب دهانش را قورت داد گفت که می‌رود از مافوقش بپرسد. جواب ندادم. کجکی نگاهش کردم و لبخند سردی بهش زدم که خودش معنی‌اش را فهمید، یعنی برو، زودتر برو. چند دقیقه بعد برگشت. من هنوز روان‌نویس مورد نظرم را از لای آن‌همه آشغال پیدا نکرده بودم. برگشت و چیزی توی دستش بود، گرفت سمتم، بازش کردم، نوکش را نگاه کردم و بعد نوکش را گرفتم سمت صورت خود جوانک، تقریباً مقابل چشمانش و سعی کردم با محبت و بدون تحکم حرف بزنم و گفتم این که نوک ساچمه‌ایه، نوک‌نمدی نیست! اما انگار نشده بود لحنم را آن‌جور که دلم می‌خواهد تلطیف کنم چون اوضاع نزار پسرک را می‌دیدم و معلوم بود که ترسیده و شاید برای همین دوباره زودی غیبش زد، به هوای مشورت با مافوقش. دفعه‌ی بعدی که برگشت دو تا نوک‌نمدی آلمانی توی دستش بود و وقتی تاییدم را دید چشمانش برق زد و خب چرا که نه؟ جوان بود ولی جاهل نبود. مشخص بود که چیزی یاد گرفته و از اینکه به همین سادگی همین دیدار به ظاهر بی‌اهمیت‌مان در نهایت باعث این شده که چیزی بهش اضافه شود، معلوم بود از همین خوشحال است. وقتی داشتم می‌رفتم طبقه‌ی کتابها این را بهش گفتم، بهش گفتم تو اینجا نمی‌مونی، بزرگتر از اینجایی، همین، کوتاه و ضربتی و بعد هم بازویش را فشار دادم.
شهرکتاب را دوست دارم. لوازم التحریر دوست دارم و البته گاهی کتابها را هم نگاه می‌کنم. در بخش کتابفروشی هم جوانک دیگری می‌خواست کمکمان کند. می‌خواستم برای پدرم کتاب عیدی بگیرم. نقشه‌ای که چند هفته پیش کشیده بودم گرفته بود: برایش عهد عتیق خریده بودم، یعنی برای خودم خریده بودم تا بهتر بتوانم رویاهایم را تفسیر کنم اما موقتاً امانتش دادم به پدرم. کتاب را بلعید. کتب آسمانی را دوست دارد. داستانهای مشترک بین قرآن و تورات را مقایسه می‌کرد، داستان حضرت موسی، داستان یوسف، با شعف برایم تعریف می‌کرد و من با خمیازه گوش می‌کردم ولی خب نکته‌اش این است: همین که دو دقیقه از پای آن جعبه‌ی کوفتی بلند شود خودش نعمت است. بعد از این تجربه‌ی موفق تصمیم گرفتم برای عیدی، عهد جدید را برایش بگیرم و ناراحت هم هستم که چرا عهدهای دیگری وجود ندارند، چرا کتب آسمانی اینقدر کمند؟ توی کتاب‌فروشی نگران این بودم که کتاب سنگین است و بعد سخت است که برویم تا تجریش و برگردیم. پادوی شهرکتاب هم فکر کرده بود ما آدمهای فرهیخته‌ای هستیم که سراغ عهد جدید را گرفته‌ایم و تصمیم گرفته بود سواد و کمالاتش را به رخ بکشد، بیماریی که عده‌ی زیادی مبتلا به آنند، بدو بدو رفت از آن پشت مشتها یک مجلد ضخیم دیگری آورد و گفت این رو هم بهتون توصیه می‌کنم، کتاب مورد علاقه‌ی «آقا» هم هست. و بعد خرگوشی خندید. کتاب خاطرات یک پیرزن بود که به چاپ ۱۵۵ رسیده بود. ازش پرسیدم خودش خوانده که گفت نه، در حد لزوم برای راهنمایی مشتری خوانده و فکر کنم از نگاهم فهمید که قصد تحقیرش را دارم. به چی فکر می‌کرد؟ با آن طنز آبکی‌اش، «کتاب مورد علاقه‌ی آقاست…» من هم سن شما هستم که از این شوخی‌ها باجناقی‌ها با هم بکنیم؟

به سوی تجریش
آخر سال تجریش دیدنی‌ست. دزدان تجریشی ماهی قرمز و سنبل و بساط سفره‌ی هفت سین را با سلیقه می‌چینند برای ما، برای ما مشتریهایی که آمده‌ایم گردش و تفریح و خنده. فروشنده‌های تکیه بالا کنار میوهای رنگ و وارنگ‌شان داد می‌زنند، توریستهای خارجی با مانتوهای گل و گشاد نخی از میوه‌ها و مردم عکس می‌گیرند. برنامه‌ی ما هم همین بود، برویم و همین‌ها را برای بار هزارم در زندگی تماشا کنیم. از شهرکتاب که زدیم بیرون راه افتادیم سمت تجریش، اما وقتی با صدای ترقه‌ها مواجه شدیم معلوم بود که بایستی برگردیم و گفتم که، من در نظراتم منعطفم، بفهمم اشتباه کرده‌ام پس می‌کشم، تسلیم منطقم، بازنگری، به همین سادگی، چون فهمیدم که آن شب قسمت نبوده که برویم تجریش و آن اوباشی هم که زرت و زرت ترقه پرت می‌کردند صرفاً آلت دست بودند برای فهم این مفهوم به ما، اینکه مبارزه نکنید، اینکه پس بکشید، برگردید و بخزید توی لانه‌هایتان و تجریش هم که فرار نمی‌کند، حالا امروز نشد خب فردا، یا پس‌فردا. ما هم برگشتیم، سر کوچه هم عقل کردیم و دو تا همبرگر نسبتاً چاقالو گرفتیم و رفتیم خانه، با حالی کمی پروانه‌ای و خب یکی-دو ساعت بعد که داشتم قارچ برگرم را با ولع گاز می‌زدم تازه متوجه شده بودم که چقدر برنامه‌ریزی‌های ما، اهداف ما و تلاشهای ما پوچند، ما، با عزم راسخ رفتیم سمت روشا، رفتیم سمت تجریش، اما به هیچ‌کدامشان نرسیدیم و در عوض با دو تا همبرگر و مجلدی عهد جدید برگشتیم خانه، پیش پدرم، و خب وقتی ساندویچم را گاز می‌زدم انگار اولین بار بود که مزه‌ی برگر را درک کرده بودم و به حسام هم گفتم، گفتم انگار کل این ماجرای امشب یک نقشه بوده، دسیسه بوده، طرح کی؟ طراح کی بوده؟ نمی‌دانم، اسم نمی‌برم ولی واضح بود که ما بازیچه‌ایم و برنامه این بوده، اینکه اینطور ولو بشیم کف اتاق، همبرگر در یک مشت و کوکا در مشت دیگر و سیب‌زمینی‌هایی که ضخیم برش خورده بودند هم مقابلمان، آلوده به سُسی صورتی رنگ و لذیذ. واضح بود که اگر از قبل همبرگرها را نخریده بودیم در آن وضعیت هیچ راهی برای سیر کردن شکممان نبود و الزاماً می‌افتادیم کف اتاق و می‌مردیم. بعد از قوی شدن، بعد از خوردن همبرگرها، اول به شوخی و بعد نیمه جدی، نمی‌دانم کی اول شروع کرد، شاید من و شاید هم حسام، یادم نیست با شوخی دستی یا همین‌طور بی‌محابا، اما بهرحال شروع کردیم به کشتی گرفتن. همانجا لای کاغذ مومی‌هایی که دور همبرگرها پیچیده شده بود، لای بقایای سیب‌زمینی، لای سس‌های مهرام باز نشده، همان جا خیلی سفت شروع کردیم به کشتی گرفتن، صرفاً جهت جشن گرفتن گرم شدن زمین و تخلیه‌ی انرژی‌های عفونی که در سال نکبتی ۹۵ درون‌مان جمع شده بود. کشتی. ورزش. به چیزی غیر از اینها باور ندارم.

تلاش مجدد برای رسیدن به تجریش
فردا صبحش با بوی گند مرغ از خواب بیدار شدم. خورشت آلو اسفناج: این اسم بیماری جدید پدرم است. هنوز نفهمیده‌ام چی می‌شود که یکباره مخش قفل می‌کند روی غذایی و الآن متاسفانه دورِ آلو اسفناج است. مدتی قبلش رشته پلو بود. نمی‌دانم چطور از رشته پلو کشید بیرون. هر روز رشته پلو درست می‌کرد. ساده، بی‌هیچی، بدون ادویه، مرغها بوی زهم می‌دادند، برنجها شفته، غذا چرب و کم‌نمک. چندباری گفتم غذایم را توی اتاق می‌خورم. با سینی رشته پلو می‌آمدم توی اتاقم، توی فضای امنم، از جیب پیژامه‌ام یک کیسه فریزی در می‌آوردم و محتویات بشقاب را خالی می‌کردم توی کیسه و بعد با تمام قوا، بدون اغراق می‌گویم، با تمام قوا کیسه‌ی گلوله شده را از پنجره به بیرون پرت می‌کردم، به دوردست‌ترین نقطه‌ای که در توانم بود، جایی آن‌قدر دور که رشته‌پلو برای همیشه آنجا دفن شود. حسام می‌گفت منطقی باش، اینجور اضافه‌کاری‌های دراماتیک روان آدم رو فرسوده می‌کنه، می‌گفت بخور ولی کم بخور، خودش در نهایت می‌فهمه که دوست نداری و دیگه درست نمی‌کنه و البته که پدرم هیچ‌وقت نفهمید، صرفاً روزی دوره‌ی طبخ رشته‌پلو سر آمد و حالا درون دوره‌ی آلو اسفناج هستیم و آن روز صبح هم که بیدار شدیم، من و حسام، رفتیم توی آشپزخانه و آنجا قابلمه‌ای بود پر از مرغ، بدون آب، بدون پیاز، بدون ادویه، بدون هیچی، برای خودش قل قل می‌زد و بو پخش می‌کرد. خورشتهای مرغی آخر سر باعث مرگ من خواهند شد، این را می‌دانم. واضح بود که نمی‌شد آن عفونت را خورد و نمی‌دانم، علی‌رغم اینکه جفت‌مان مثل لاشه‌ی مردار بی‌جان بودیم تصمیم گرفتیم برویم تجریش، بازار، چلوکبابی اطمینان و حالا بهرحال نگاهی هم به فضای نوروزی تکیه بالا بیندازیم. بوی مرغها، و تماشای آشپزی پدرم، اینکه چطور پیازها را جدا تفت می‌دهد، اسفناجهای پخته‌ای که رنگ لجن شده بودند را بهشان اضافه می‌کرد و بعد هم دو مشت پُر آلو بخارا به قابلمه‌اش اضافه کرد و بعد هم خنده‌ی پیروزمندانه‌اش، همه‌ی اینها باعث شد که در اولین فرصت بزنیم بیرون، به سمت تجریش. چتل زدن توی تجریش کار مورد علاقه‌ام نیست اما خب از آن کارهایی‌ست که چاره‌ای ندارم جز انجامش. چرا؟ چون تفریح مورد علاقه‌ی مادرم هم بود. پس هر سفر به تجریش به نوعی سفری‌ست در زمان، در گذشته، علی‌الخصوص در این آخرین هفته‌ی سال که سال مادرم هم هست، بیرون زدن از خانه، فرار از دست پدرم، از دست خودم، از دست مرغهای بوگندو و اسفناجهای گندیده، پناه بردن به تجریش، همه‌ی اینها معانی عمیق‌تری هم پیدا کرده بودند.
شاید هم کل ماجرای تجریش بدپیلگی حسام بود. آخر سر هم رفتیم. کشان کشان خودمان را کشاندیم تجریش. جمعیت داخل بازار به قدری زیاد بود که صف مردم به سکون رسیده بود، صورتم میان کتفهای نفر جلویی بود و شکم نفر عقبی هم چسبیده بود به گودی کمرم. اینجور مواقع سریع دستم را می‌کنم توی جیبم و کیف پولم را می‌پایم. جامعه پر از دزد و جیب‌بر شده و ماهایی که با بدبختی کمی پول جمع می‌کنیم خوب حواس‌مان به این چیزهاست. پاییدن دائمی مال و اموالم: این بارزترین خصیصه‌ی میانسالی‌ام است؛ ترس دائمی از دزدیده شدن اموالم، از سرقت، و خب با این وضع اصلاً چرا توی این شلوغی آمدیم تجریش؟ شب عید، پر از گدا و جیب‌بر و جانی. این افکار اذیتم می‌کرد اما طولی نکشید که جلوی در چلوکبابی اطمینان بودیم و کسانی که کننده‌اند می‌دانند که آن دم نباید مس مس کرد، سریع باید سفارش داد، و بعد پرید لای دل جمعیت، یک میز را نشان کرد و مثل مامور پلیس بالای سرشان کشیک داد، ما هم همین کار را کردیم و رفتیم دم دخل برای سفارش دادن: سلام قربان، خسته نباشید، یه سلطانی، با یه سلطانی دیگه، چرا؟ چون ما سلطانیم، حداقل توی این مقطع به خصوص که با پرداخت ۲۳ تومان می‌شود احساس سلطان بودن بکنیم خب چرا که نه؟ وقتی یک سیخ کوبیده آرمیده کنار یک سیخ برگ می‌تواند حالمان را از این رو به آن رو بکند چرا نکنیم؟ به نظر می‌رسد بقیه مشتریهای چلوکبابی اطمینان، چه آنهایی که می‌لمباندند و چه آنهایی که مثل کرکس بالای میزها پرواز می‌کردند تا اولین جای خالی را شکار کنند، همگی‌مان در مورد فواید کباب هم‌نظر بودیم. دم دخل هم مطابق معمول با حسام گلاویز شدیم. سر چی؟ سر همان موضوع قدیمی که از کودکی سرش دعوا داشته‌ایم، موضوع مورد علاقه‌ی مردهای ایرانی، اینکه کی حساب کند و در همین گیر و دار دست کردم که کیف پولم را در بیاورم و نگذارم حسام حساب کند و دیدم جیبم خالی‌ست، جای قلمبه‌ی کیف پول خالی بود، پاهایم شل شدند، بازوی حسام را گرفتم که نیفتم و بهش گفتم کیفم رو زدن. حسام دو تا سیلی آرام زد به صورتم که از حال نروم و بعد دست کرد توی جیب بغل پالتوم و گفت بیاه، ایناهاش، نکن اینطور، دزد نزده عمویی، کباب هم مهمون منی تا این موج سنگین اضطراب رو زودتر فراموش کنی. قبول کردم. مثل بقیه‌ی هموطنانم بعد از کباب مرد بهتری شده بودم و ماجرای دزدیده شدن مقطعی کیف پولم را هم فراموش کرده بودم و حتی برای لحظاتی تصمیم گرفتیم که تا تکیه بالا هم برویم و بساط نوروزی کاسبها را هم تماشا کنیم و احیاناً حتی عکسی هم برای اینستاگرام بگیریم اما خب نمی‌دانم، انگار قسمت نبود برویم تجریش، برویم نوروز بازی و دل‌بازی، انگار قسمت همین بود که، به سختی، برویم تا اطمینان، بچریم و بعد هم برگردیم خانه، و خب راستش از همانجا بود که تصمیم گرفتم با تقدیر مبارزه نکنم، با قسمت، دست از جهل و بدپیلگی بردارم و کاری که باید انجام بدهم را انجام بدهم، بدون دست و پا زدن و بدون بدقلقی، مثل یک بچه‌ی خوب. نمی‌دانم چطور، ولی مجموع همین اتفاقات هفته‌ی آخر سال بهم قبولانده که ۹۶ سال بهتری خواهد بود حالا نه اینکه برنامه‌ی به خصوصی برای «شکفتن» داشته باشم، نه خیر، همان فرمان قدیمی را می‌روم اما خب با این حال فکر می‌کنم سال جدید کمی، حداقل کمی از آن نکبتی قبلی بهتر خواهد و اینها را هم که نوشتم بی‌دلیل، خیلی بی‌دلیل هوس یکی از آن بستنی حصیری‌های خاوه را کردم، و خب طبعاً، کار درست، کاری که باید انجام می دادم را انجام دادم، تسلیم، منعطف، امیدوار، خیره به روبرو و خیره‌سر در گرفتن انتقام از زندگی.

هنگام کوچ است از جهان

جمعه
شوهرعمه‌ام آنژیوگرافی کرده. بعد از سه روز بستری در بیمارستان حالا مرخص شده بود. بعد از ظهر با پدرم رفتیم خانه‌شان برای عیادت. حالش خوب بود. رگهای قلبش گرفته بودند و حالا توی یکی از رگها فنر انداخته بودند تا باز شود. با این روش می‌تواند چند سال دیگر هم زندگی کند، چند سال دیگر هم غذاهای چرب و چیلی بخورد تا دوباره جدار داخلی رگهای قلبش کبره ببندند و باز دوباره احتمالاً می‌رود بیمارستان و یک فنر دیگر می‌اندازد و خوب می‌شود. عمه‌ام و شوهرعمه‌ام دوتایی با همدیگر زندگی می‌کنند. مجتبی پسرشان اروپا پناهنده شده. خیلی سال پیش. مشکل خاصی هم نداشت اما از ایران بدش می‌آمد. مثل من. من هم دوست دارم از ایران فرار کنم و دوست دارم در آن یکی دنیا پناهنده شوم. مجتبی سالها در اردوگاه پناهجویان در حومه‌ی یکی از پایتختهای اروپایی زندگی کرد. ازش خبری نداشتم تا دوران فیسبوک شد و یک روز دیدم تقاضای دوستی در فیسبوک داده. تقریباً ۱۰ سال پیش بود. قبل از قبول کردن تقاضایش صفحه‌اش را وارسی کردم. چیز خاصی نداشت. عکسی داشت که در آن کچل بود و پشت سرش سبز بود. اروپای سبز. فکر کنم در پس‌زمینه‌ی عکس یک توری مرغی که بالایش سیم خاردار کشیده بودند هم معلوم بود. فکر کردم لابد مرز پناهگاهشان است و از آن نمی‌توانند خارج شوند. کچل بودنش هم چیز جدیدی نبود، یعنی بخاطر مصائب پناهندگی نبود، از وقتی یادم می‌آید مجتبی کچل بود. علایقش را هم در فیسبوک عنوان کرده بود: میکی‌ماوس و کیت‌کت. درخواست دوستی‌اش را قبول نکردم. وانمود کردم که نابینا هستم. نمی‌دانم مردم چی فکر می کنند وقتی خودم را می‌زنم به کوری. هنوز که هنوز است عکسش و علاقمندی‌هایش را یادم است. شده بود اسباب خنده‌ام: پناهنده‌ای کچل که پشت به سیم خاردارهای پناهگاهشان عکس گرفته و علایقش هم میکی ماوس و کیت‌کت هستند. اما الآن بنظرم چندان خنده‌دار نیست. یعنی زندگی مجتبی بد هم نیست. حداقل گمانم از زندگی من خیلی بهتر باشد. تا جایی که می‌دانم مجتبی بالاخره شهروندی‌اش را گرفت. الآن لابد توی اینستاگرامش خبری از عکس سیم خاردار نیست. یحتمل عکسش عوض شده، نشسته توی رستورانی و لیوانی شراب جلویش است. مجتبی بالاخره به جایی که می‌خواست رسید. من هنوز نرسیده‌ام و دیگر دست از تلاش برای رسیدن هم کشیده‌ام. فقط منتظر اتفاق غیرمترقبه‌ای هستم که مرا به آنجایی که دوست دارم ببرد. آن روز جمعه، من آمده بودم عیادت پدر مجتبی، شوهرعمه‌ام، جناب سرهنگ، با آن شکم گنده‌اش که انگار زنده بود، مستقل از خود جناب سرهنگ زنده بود و نفس می‌کشید. مردد بودم کدامیک از میوه‌های مقابلم را بخورم. نظرم به خرمالو بود. اما
اما ترس برم داشته بود که نکند خرمالویش از این خیلی نرمها باشد و با خوردنش دست و بالم کثیف شود، دستمال هم دور و برم نبود. گزینه‌ی دیگر موز بود. درشت. زرد. رسیده و مرغوب و البته اینقدرگنده بود که بدون شک هورمونی بود. فکر کردم به پدرم پیشنهاد بدهم که موز را با هم نصف کنیم. جفتمان کنار هم روی یک مبل دو نفره نشسته بودیم و فکر کنم پدرم کمی عصبی بود چون با ضربات منظم و متناوبی به بغل مبل می‌زد. انگار می‌خواست ضرب بگیرد ولی این خوشبینانه‌اش بود. دستش را کمی می‌آورد بالا و بعد ولی می‌کرد و بوم می‌خورد به بغل مبل. شوهرعمه‌ام هم زیرچشمی به حرکت عجیب دست پدرم نگاه می‌کرد و بنظر می‌رسد نگران اسکلت مبلش است. حق داشت. مبلهایشان را پیارسال از فروشگاه ارتش خریده بودند و فقط بعد از چند ماه فنر یکی‌شان کمانه کرده بوده، کی باورش می‌شد، مبل نو، مال فروشگاه ارتش، در کمتر از چند ماه زرتشان قمسور شده بود و اینها را دفعه‌ی قبل که رفته بودیم دیدن‌شان می‌گفتند، با ناراحتی و من هم با ناراحتی سر تکان می‌دادم که یعنی اجناس بد شده‌اند، همه چی زپرتی شده و همه‌ی کاسبها که تا چند سال پیش حبیب‌الله بودند حالا از دم شده‌اند دزد و رباخوار و زناکار. اما پدرم که ماجرای مبل و فنر معیوبش یادش نبود و فکر کنم برای همین داشت به آن شکل عجیب با مبل شوهرعمه‌ام ضرب می‌زد. شرایط بدی بود. خواستم تذکر ریزی به پدرم بدهم اما اینقدر همه نزدیک به هم نشسته بودیم که قطعاً هر چیزی که می‌گفتم را همه می‌شنیدند. فکر کردم با این وضعیت تعارف کردن نصف موزم به پدرم اشتباه است. لابد بعد دستهایش کثیف می‌شود و می‌خواهد بمالد به مبلهای شوهرعمه‌ام. در نهایت خرمالو خوردم. چون خیلی وقت هم بود که خرمالو نخورده بودم. چرا؟ چون خرمالوهایمان را از مادربزرگمان می‌گیریم، مال حیاطشان است و من مدتهاست که مادربزرگم را ندیده‌ام و برنامه هم ندارم که ببینم. چون مغموم است که دخترش مرده و من هم حوصله‌ی دیدن آدمهای مغموم را ندارم علی‌الخصوص اگر دلیل غم‌شان مرگ مادر من باشد. انگار ناخودآگاه به یک نظریه رسیده‌ام: سوگواری فقط در تنهایی مجاز است. خودم هم همین کار را می‌کنم. کار سختی هم نیست. نکته‌ی دیگرش این است که گویا مادربزرگم مرا که می‌بیند یاد مادرم می‌افتد. بخاطر ریختمان. بخاطر موهایمان. بخاطر چشمهایمان. و کلاً بخاطر موضوعی که بطور کلی می‌شود به آن گفت وراثت. با این پیش‌زمینه یک خرمالو برداشتم. بشدت رسیده بود و کافی بود در محلهای مناسبی ناخن زیر پوستش بیندازی و قلفتی پوستش کنده می‌شد. من هم همین کار را کردم و اتفاقاً ترسم هم بی‌جهت بود: خیلی مرتب و مجلسی خرمالویم را خوردم و تازه عمه‌ام هم حین خوردنش یک بسته دستمال کاغذی گذاشت جلویم، یعنی نگران نباش، با خیال راحت صورتت را توی میوه‌ی رسیده فرو کن و برای لحظاتی به مجتبی، به پناهگاه، به اینکه چرا شوهرعمه‌ات در بیمارستان نمرده، به اینکه چرا پدرت به مبل مشت می‌زند، به اینکه چرا دیگر نمی‌توانی بعضی آدمها را ببینی، و به اینکه چرا نمی‌خواهی بعضی آدمها را ببینی فکر نکن.

دوشنبه
کلاس ورزش خیلی کمکم کرده. سه روز در هفته، روزهای زوج می‌روم. مربی‌ام را دوست دارم و همکلاسی‌هایم هم قابل تحملند. روزهایی بوده که سینه‌خیز خودم را به کلاس ورزشم رسانده‌ام، چون می‌دانستم که بعد از یک ساعت بپر بپر و عرق ریختن حالم خوب می‌شود. ماجرا علمی‌ست. آنهایی که به علم علاقمندند اسامی‌اش را هم بلدند؛ هورمونهایی با ورزش کردن در بدن انسان ترشح می‌شوند و دانشمندان نشان داده‌اند که باعث شادابی می‌شوند. گمانم اسمش دوپامین باشد. تجربه‌ی من هم همین بوده. حتی بارها به این فکر کرده‌ام که ورزشم را بیشتر هم بکنم. این وسط به ورزشهای رزمی هم علاقمند شده‌ام. به بوکس. به لگد زدن. به فریاد کشیدن. به جیغ زدن. شاید یک فانتزی باشد اما به کتک خوردن هم زیاد فکر می‌کنم. به درگیری خیابانی. به اینکه مثلاً توی پیاده‌رو به گله‌ای از همین اوباش بوگندو تنه بزنم، یا آنها تنه بزنند، جرقه‌اش مهم نیست، بعد گلاویز شویم و بعد من ول کنم. بی‌حرکت. بایستم تا کتک بخورم. قضیه ربطی به تعالیم مسیح ندارد. درست حلاجی‌اش نکرده‌ام اما فکر می‌کنم اگر سفت و حسابی کتک بخورم، مشت و لگد و پارگی لب و اینها، بعدش آدم بهتر و تمییزتری می‌شوم مضاف بر اینکه خود فرایند کتک خوردن هم برایم جذاب است. اما همه‌ی اینها در حد فکر باقی مانده، هنوز نه ورزشم را زیاد کرده‌ام و نه کلاس رزمی رفته‌ام.
باشگاه‌مان دستگاه پیشرفته‌ای آورده که با آن علاوه بر وزن، تمامی مختصات بدنت را هم اندازه می‌گیرد و گزارش می‌دهد. درصد چربی، درصد عضله، تناسب کون و کمر و خیلی اعداد و ارقام دیگر که من ازشان سر در نمی‌آورم. من هم رفتم روی دستگاه. گزارشم را دادم به مربی تا برایم تفسیر کند. بزنم به تخته همه چیزم عادی بود. همکلاسی‌های دیگرم هم تفسیر گزارشم را می‌شنیدند و هی بهم می‌گفتند خوش بحالت که چاق نیستی و من هم بشدت نگران بودم که الآن چشم می‌خورم و بعد هم که طبق معمول صحبت کشید به اضافه وزن، مشکلی که خیلی‌هایشان را اذیت می‌کند و بحث ادامه پیدا کرد و مربی‌مان گفت همه چی ژنتیکیه، می‌گفت نطفه که بسته می‌شه کل خصائل و امراض آدمیزاد همونجا شکل گرفته و بعد ادامه داد مثلاً دیدید توی یه خانواده‌هایی همه‌شون با حمله‌ی قلبی می‌میرن؟ و اینجا بود که من با شعف می‌خواستم دستم را بگیرم بالا و داد بزنم من! من! ما همه‌مون با سکته مردیم و منم مطمئنم با سکته ی قلبی می‌میرم. جلوی خودم را گرفتم. چون گفتم که، امورات شخصی‌ام مال تنهایی خودمند و نه مال دیگران. اما خب طبق معمول داشتم توی ذهنم سکته‌ایهای خانواده را فهرست می‌کردم؛ سردمدارشان پدربزرگم است، پدرِ مادرم که در ۴۲ سالگی تالاپی افتاد و مرد.
ورزشم را بهتر از معمول انجام دادم اما نمی‌دانم چرا دوپامین یا هر کوفت دیگری است خوب ترشح نشد و از در باشگاه که آمدم بیرون عین روز برایم روشن بود که شب کثافتی پیش رویم است و با این پیش‌زمینه بی‌دلیل نیست که شب زل زده بودم به کوههای شمال تهران، مشخصاً به جایی که فکر می‌کردم کلکچال است، به برج سنگی توی ایستگاه آخر فکر می‌کردم و به پدربزرگم که اسمش روی یکی از سنگها حک شده و علی‌رغم اینکه اینهمه ورزشکار بوده و کوهنورد بود و باستانی کار می‌کرده باز هم سکته کرده و مرده. بعد به مادرم فکر کردم و بعد به خودم فکر کردم و دلم خواست بروم سر خاک اما خب شب بود و شبها بهشت زهرا تعطیل است. روزها هم ترافیک است. دلم خواست که کاشکی قبرش پهلوی تخت من بود اما وقتی غلت می‌زدم متاسفانه فقط موکت کف اتاق را می‌دیدم. البته واقعیت این است که مدتهاست من این ماجرا را هضم کرده‌ام و آنطور پرزور اذیتم نمی‌کند اما این هم شده عاملی که می‌نشیند روی بقیه‌ی عواملی که زندگی‌ام را نکبتی کرده‌اند و بنظر هم می‌رسد راه فراری نیست. من هم اولین و آخرین نفری نیستم که با این چیزها سر و کله می‌زنم و گاهی هم البته به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها همان وقتی که نطفه‌شان بسته می‌شود بخاطر ماجرای وراثت معلوم است که زندگی‌شان نکبتی خواهد بود، چون نکبت هم یک خصیصه است، مثل رنگ پوست، جعد مو، قد، ژنهای سرطانی و غیره و خب نکند که من هم یکی از آنها، یکی از آن نکبتی‌ها باشم؟ به اینجا که رسیدم دوباره غلتیدم و سعی کردم به کوههای شمال تهران نگاه کنم.


KHERS’s Twitter

  • دمپایی لاانگشتی نوعی ابزار شکنجه‌س. 5 hours ago
  • خیلی ناگهانی تگرگ شروع شد. اینقدر غیرارادی زمزمه‌م رو شروع کردم که وقتی متوجه شدم وسطاش بودم: قصه‌ی من و غم تو، قصه‌ی گل و تگرگه... 8 hours ago
  • از همون اولين بارى كه كفپوش "لمينت" ديدم چيزى درونم "مچاله" شد. 19 hours ago
  • فكر كنم اولين بار ٥ سالگى خونه داييم با پاركت چوبى مواجه شدم و هنوز عاشقشم. 19 hours ago
  • @alborz_z برو، آدم كارو سر كار ياد ميگيره. 19 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,084,071 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: