چیزی تا صبح نمانده

سه سال است که والدینم، یا بهتر است بگویم پدرم، مبلغی بهم بدهکار هستند. ماجرایش بر می‌گردد به دورانی که لندن زندگی می‌کردم و خواهرم برای تحصیل آمده بود و پیش من زندگی می‌کرد. دانشگاه شهریه‌اش را قسط‌بندی کرده بود. شهریه سال اولش را را من دادم. کار می‌کردم و حقوقم هم بد نبود، دانشگاه‌شان اول هر ماه سهم‌شان را اتوماتیک از حسابم بر می‌داشتند. طبعن پول اجاره و قبض آب و تلفن و اینترنت را هم از خواهرم نمی‌گرفتم. بعد از مدتی با پدرم قرار گذاشتیم که ماهیانه یک مقرری هم بهش بدهم. من رفته بودم توی نقش «برادر بزرگ حمایتگر و موفق» و قرارمان این بود که در نهایت پدرم این پول‌ها را بهم برگرداند، البته بدون احتساب پول اجاره و اینها. من هم یک جدولی درست کرده بودم و هر از چند ماهی مرتبش می‌کردم و طلبم را تویش می‌نوشتم. تا پارسال که برگشتم ایران هنوز طلبم را نداده بود. یک بار هم در موردش حرف زدیم. جدولم را نشانش را دادم و گفت چه خوب که همه چیز را مرتب و مفهوم نوشته‌ام. گفت «به زودی» پولم را می‌دهد. من هم طبق معمول گفتم عجله‌ای نیست. تعارف می‌کردم. واقعن هم چاره‌ای نبود. با مناسبات مالی پدرم آشنا بودم و می‌دانستم که برایش سخت است طلبم را بدهد. برای همین گفتم «عجله‌ای نیست». البته در واقعیت پولم را لازم داشتم. یعنی وقتی آمدم ایران چندتا ایده‌ی اقتصادی داشتم، ایده‌هایی برای کسب و کار که به هر حال شروع هر کدام‌شان به پول نیاز داشت. الآن تقریبن یک سال از روزی که گفتم «عجله‌ای نیست» گذشته و هنوز خبری نیست؛ از خیر ایده‌های کسب و کارم هم گذشتم.

سه سال از عمر طلبم گذشته و بعضی وقت‌ها فکر کرده‌ام که کلن بی‌خیال این پول بشوم. اما سختم است. پولی است که برایش کارمندی کرده‌ام. یعنی عین هر روز هفته رفته‌ام شرکت، پشت میزی نشسته‌ام، رفته‌ام ماموریت، کار کرده‌ام، سر ماه حقوق گرفته‌ام و کم کم جمع شده بود. خیلی کارها می‌شد با پولم انجام دهم. احتمالن بهترینش خرید آپارتمانی در لندن بوده. الآن که امکانش را ندارم. ولی خب وقتی به این فرصت سوخته نگاه می‌کنم دلم می‌سوزد. آن موقع چون کارمند تمام وقت بودم خیلی راحت می‌توانستم وام کم‌بهره‌ای برای خرید مسکن بگیرم. فقط منوط به این بود که ۱۰ یا ۱۵ درصد قیمتِ آپارتمان پیش‌قسط داشته باشم و این همان پولی بود که نداشتم، چون هزینه‌ی ماهانه‌ام زیاد بود، خرج دو نفر و شهریه‌ی دانشگاه می‌دادم و نمی‌توانستم پس‌انداز کنم. هر چی در می‌آوردم تا سر ماه خرج می‌شد. اگر آن موقع آپارتمان را خریده بودم الآن که برگشتم ایران هم اجاره‌اش می‌دادم و خودش پول قسطش را پوشش می‌داد و تازه چیزی هم تهش اضافه می‌ماند. چیزی که ملاکین بهش می‌گویند «سود». مفهومی که کارمندها با آن غریبه هستند. تازه، بعد از چند سال یک آپارتمان نقلی توی لندن داشتم و حداقلش این بود که برای تعطیلات و تفریحات می‌رفتم لندن. الآن چی؟ الآن با والدین پیرم که پولهایم را بالا کشیده‌اند می‌رویم محلات، می‌رویم طالقان، می‌رویم چابکسر، می‌رویم بندرلنگه. اگر حوصله مسافرت بین شهری نداشته باشیم می‌رویم ابن‌بابویه، زیارت اهل قبور، سر قبر پدربزرگم و آنجا من فقط یک سوال ازش دارم: چرا این وضع را برای ما یادگاری گذاشتی؟

اینها که توهمات هستند. چیز واقعی که دستم بود همان جدول طلبکاری‌ام بود. تنها سندم همان بود. هر از گاهی نگاهی بهش می‌انداختم و فکر می‌کردم چه کارهایی می‌شود با آن پول انجام داد. معمولن هم به گزینه‌ی سود بانکی می‌رسیدم. اینکه در صورت وصول طلبم پول را بگذارم بانک و سودش را بخورم. حتی یادم است یک شب سود همه‌ی بانکها را مطالعه کردم. بانک تجارت. بانک سرمایه. موسسه مالی عسکریه. همه‌شان چیزی حدود ۲۰٪ سود سالیانه می‌دادند. فکر می‌کردم توی این سه سال اگر پولم را توی بانک هم خوابانده بودم الآن کلی سود به جیب زده بودم. از آن طرف اوضاع مالی کشمشی پدرم هم بود. همان روزی که جدول را نشانش داده بودم گفته بود خب، الآن پوند پنج و خورده‌ای است، اما آن سال که تو این خرج‌ها را کرده‌ای که پنج و خورده‌ای نبوده، کمتر بوده، سه تومن بوده یا نهایتن چهار تومن. چی می‌گفتم؟ وقتی پدر آدم بحث را این‌طوری مطرح می‌کند چی می‌توان گفت؟ بهش بگویم عزیزم نه تنها باید با نرخ امروز حساب کنی بلکه باید سود پول را هم بدهی؟ همین چیزهاست که می‌گویند با فامیل و خانواده وارد مراودات مالی نشو.

چندین بار هم سعی کردم کل قضیه‌ی طلبم را فراموش کنم. اما این‌هم سختم بود. آدم پولکی‌ای نیستم. به خودم می‌گفتم این پول رفته، دیگه بهش فکر نکن. یکی-دو روز آرام بودم اما بعد به هم می‌ریختم. قضیه هضم نمی‌شد. بیشتر از همه خودم را سرزنش می‌کردم. ریشه‌ی مشکل بر می‌گشت به اینکه من چند سال از خانواده‌ام و از خواهرم دور بودم. به شدت دلم برای‌شان تنگ شده بود و وقتی کار خواهرم جور شد که بیاید لندن زیادی دور برداشتم. چرا فکر کرده بودم که من برادر بزرگ حمایتگرم؟ چرا چنین وظیفه‌ای برای خودم وضع کرده بودم؟ من، آدمی که خودش نیاز به حمایت شدن دارد رفته توی نقشی که کوچکترین ربطی بهش ندارد و کوچکترین هماهنگی با توانایی‌هایش ندارد. الآن اگر زمان به عقب برگردد قطعن جور دیگری رفتار می‌کنم. مناسبات مالی‌مان را قاطی نمی‌کنم. خانه‌ام را عوض نمی‌کنم تا جای بزرگتری اجاره کنم که دو نفری زندگی کنیم. در همان حد عرف سرویس می‌دهم. مثلن چند هفته‌ی اول می‌تواند پیش من باشد اما بعدش باید برود سراغ زندگی خودش. اما خب الآن دیر شده. دلتنگی آدم را کور و احمق می‌کند. من هم کور و احمق شده بودم. توی آن دوران کوچکترین شکی نداشتم که دارم درست عمل می‌کنم. حتی یادم است چند بار همکارهای فضولم از مناسبات مالی‌مان پرسیده بودند. با تعجب می‌پرسیدند یعنی خواهرت سهمی از اجاره را نمی‌دهد؟ می‌گفتم نه، فکر می‌کردم فضولند و چیزی از عواطف انسانی ما شرقی‌ها نمی‌فهمند. الآن می‌دانم که آن تعجب‌شان، آن ابروهای بالا رفته صرفن پوششی بوده برای اینکه نگویند خاک بر سر احمقت. جلوی خودشان را می‌گرفتند. اما کاشکی بهم گفته بودند. کاشکی من هم یک برادر عاقل بزرگتر و حمایتگر داشتم که بهم می‌گفت اسفندیار راه غلطی می‌روی، این یک چاه است که روز به روز بیشتر درش فرو می‌روی. وقتی هم که بهش می‌گفتم تو نمی‌فهمی کتکم می‌زد، تحقیرم می‌کردم، چون واقعن آدم نمی‌فهمد و نیاز به کمک دارد. یعنی الآن که این‌طور فکر می‌کنم. از اینکه عقل و منطق آدم این‌قدر به درد نخور است رنج می‌کشم.

وضعیت طلبم به همان منوال بود، یعنی من انتظار می‌کشیدم و کوچکترین حرکات را تفسیر می‌کردم. منتظر نشانه‌ای بودم که معنی‌اش بشود اینکه بالاخره قصد کرده‌اند طلبم را بدهند. زیاد هم گمراه می‌شدم. مثلن سر ماجرای ماشین. چند وقت پیش‌ها پدرم یک ۲۰۶ خرید. قسطی، مثل همه چیزهای دیگر زندگی‌اش. تقریبن مطمئن بودم که به زودی می‌آید دم در اتاقم و کلید ماشین جدید را می‌دهد و می‌گوید اسفندیار پسرم، بیا این فعلن به عنوان بخشی از طلبت. هیچ وقت این اتفاق نیفتاد. یک بار هم تا دم پرداخت بدهی‌اش پیش رفت. یک شب گفت فردا صبح بهت چک می‌دم برا طلبت. فردا صبحش من مسافر بودم. دو هفته می‌رفتم انگلیس. گفتم عجله‌ای نیست، وقتی برگشتم چک را بده. وقتی برگشتم مناسبات کمی عوض شده بود. یعنی خواهرم فوق‌لیسانسش تمام شده بود و برای دکترایش به پول احتیاج داشت. پدرم گفت فعلن نمی‌تواند قرضش را بدهد. بعد هم ازم خواست اگر پوند دارم کمی بهش قرض بدهم تا ویزای خواهرم درست بشود.

این داستان‌ها تمام شد تا همین چند وقت پیش که بالاخره ایده‌ای به ذهنم رسید. به مادرم گفتم می‌خواهم ماشین بخرم و می‌دانستم او هم به زودی به گوش پدرم می‌رساند. پدرم تا خبردار شد به تک و تا افتاد که من ماشین را به عنوان بخشی از قرضم برایت قسطی می‌خرم. فعلن قرار است یک ال۹۰ برایم بگیرد. قضیه خیلی زود قطعی شد. خودم باورم نمی‌شد به این سادگی بخشی از پولم دارد زنده می‌شود. ال۹۰ ماشینی زشت شبیه کمد است. البته خودم ال۹۰ را انتخاب کردم چون بین گزینه‌های موجود از همه گرانتر بود و این یعنی پول بیشتری زنده می‌شد. واقعیت این است که ماشین دارم و لازمش ندارم. برنامه‌ام این است که بفروشمش. اما فروشش هم به این سادگی نیست. یعنی نمی‌شود جلوی چشم پدرم ماشین را تبدیل به پول کنم. ناراحت می‌شود. نمی‌داند که فریبش داده‌ام و کل سناریوی ماشین خواستن صرفن برای این بوده که بخشی از پولم را زنده کنم. از آن طرف می‌دانم که بخواهد اقساط ال۹۰ را هم علاوه بر بقیه قسط‌هایش بدهد مچاله می‌شود. برادرم فیش حقوقش را دیده بود و می‌گفت همین‌طوری نصف بیشتر حقوقش برای قسط می‌رود. وقتی این را می‌گفت جفت‌مان خندیدیم. اما من خیلی خنده‌ام نمی‌آمد و فکر کنم زوری خندیدم. حتی فکر کردم بروم به پدرم بگویم بی‌خیال ماشین شده‌ام. اما نگفتم. احتمالن فکر کردم کمی ناراحتی و سختی می‌ارزد به اینکه طلبم را زنده کنم.

پریشب‌ها خواب می‌دیدم. فقط یک صحنه‌اش را یادم مانده. یک ۲۰۶ می‌دیدم. از روبرو. پارک کرده بود اما انگار موتورش روشن بود. یا شاید هم فن رادیاتورش کار می‌کرد. بعد بیشتر که توجه کردم متوجه شدم چیزی از پنجره‌ی رادیاتور زده بیرون. کمی مو می‌دیدم که سفید رنگ بود. هم‌رنگ موهای پدرم. انگار کله‌ی پدرم بود که از پنجره‌ی رادیاتور ۲۰۶ زده بود بیرون. تکان تکان می‌خورد. انگار گیر کرده بود و تلاش می‌کرد که بزند بیرون. کاپوت ماشین هم بسته بود. یعنی پدرم زیر کاپوت ۲۰۶ گیر کرده بود و تقلا می‌کرد که از پنجره رادیاتور بزند بیرون اما نمی‌توانست. من می‌خواستم بروم کمکش کنم اما نمی‌دانم چرا حرکتی نمی‌کردم. کمی هم نگران بودم. می‌ترسیدم سرش به فن رادیاتور گیر کند و زخم و زیلی شود. می‌ترسیدم که داغی موتور ماشین کبابش کند. اما بیشتر از همه چیز ناراحت همین گیر افتادنش بودم. دست و پا زدنش زیر کاپوت ماشین رقت‌انگیز بود و ناراحتم می‌کرد. تفسیر خوابم واضح بود. ماشین همین ماشینی است که قرار است برای من بخرد. خودم می‌دانم اوضاع مالی پدرم کشمشی است. برادرم هم ماجرای فیش حقوقی را گفته بود. یعنی بهرحال من می‌دانم که این ماشینی که قرار است برایم قسطی بخرد بیشتر هم فشارش می‌دهد، گیرش می‌اندازد، همین ماشین جدید گیر می‌اندازدش، زیر کاپوتش، پدرم می‌خواهد آزاد شود اما نمی‌تواند، من هم می‌بینم و کمکی نمی‌کنم. فقط جای ال۹۰ با ۲۰۶ عوض شده که آن هم عجیب نیست، چون همان موقع که پدرم ۲۰۶ را قسطی خرید بذر این دسیسه در ذهن من هم پاشیده شد، چون می‌دانستم که پدرم هیچ‌وقت نمی‌تواند بدهی‌اش به مرا قلمبه و یک‌جا بدهد، می‌دانستم که کل مناسبات مالی‌اش از قدیم تا حالا همیشه بر اساس قسط بوده، همین شد که وقتی متوجه شدم گزینه‌ی خرید قسطی ماشین هست چرخ‌های ذهنم به کار افتادند.

کمی قبل‌تر خواب دیگری دیدم. من عضوی از یک تیم خلبان بودم. با هواپیماهای جنگی باید شهرها را بمباران می‌کردیم. سه هواپیما در آسمان هستند، پشت سر هم به خط پرواز می‌کنند. اما هواپیماها در حقیقت اتومبیل‌هایی هستند که بال دارند. وسطی یک مینی‌ماینر بالدار است و عقب و جلو دو تا پراید بالدار اسکورتش می‌کنند. بمب‌های گنده و چاقالویی از زیر ماشین‌ها می‌افتند روی شهرها. انگار زمان استراحتم است. در خانه‌ای نیمه‌ساز با مادرم هستیم. بهم خبر ماموریت بعدی‌ام را داده‌اند. نگرانم چطور هدف‌ها را بمباران کنم اما به دور و اطرافشان خسارت نالازم نزنم. بعد اطلاعات بیشتری از ماموریتم بهم می‌دهند. خانه‌ی خودمان هم بخشی از سوژه‌ی بمبارانم است. نمی‌دانم چطور به مادرم بگویم که باید خانه‌مان را بمباران کنم. اما انگار خودش پیشاپیش  می‌داند چون خیلی ناراحت است.

الآن تفسیر این یکی هم برایم واضح است. اصرارم به اینکه طلبم را از والدینم بگیرم یعنی دارم خانه‌مان را ویران می‌کنم. در ازای پولم ماشین طلب کرده‌ام و با این کار دارم ساختار مالی پدرم را خراب می‌کنم، یعنی ابزارم برای این ویرانی ماشین است، یا ماشین‌هایی که به شکل هواپیماهای بمب‌افکن در آمده‌اند. اما انگار مجبورم، ماموریت دارم. در انجام دادن یا ندادن ماموریتم شکی نیست، دغدغه‌ام صرفن این است که خسارات اضافی نزنم و هم اینکه چطور خبر ویرانی در پیش رو را به والدینم بدهم.

با همه‌ی این تفاسیر بعد از دیدن خواب هم حرکتی نکردم. یعنی هنوز منتظر ال‌۹۰ ام هستم. قرار است تا چند هفته‌ی دیگر تحویلش بدهند. اما اگر قرار باشد ناخودآگاهم از این علامت‌های آزاردهنده برایم بفرستند مطمئن نیستم که دوام بیاورم. شاید هم الآن اشتباهی رفته‌ام در نقش «فرزند پسر ارشد که از پدر فرتوتش حمایت می‌کند» و این‌طور عذاب وجدان گرفته‌ام. باز هم نمی‌دانم درست و غلط چیست. پولم را زنده کنم و در عوض خواب‌های اجق وجق و آزاردهنده ببینم یا از خیر پولم بگذرم و بعد ریز ریز خودخوری کنم و خیلی تلویحی بگویم که والدینم کلاهبردارند؟ آدم هیچ‌وقت جواب درست را نمی‌داند. عقل و منطق من که فلج است. فقط زمان است که باید بگذرد و آدم درست و غلط را بفهمد.

یکی از روزهای گرم تابستان

امروز دم غروب قهوه و شکلات مرسی خوردیم. کمی فکر کردیم که چطور شد که شکلات مرسی شد کادوی استاندارد وقتی که آدم‌ها می‌روند خانه‌ی همدیگر. یعنی چی شد که مرسی بقیه‌ی برندها را کنار زد و شد «تنها» گزینه. دوست‌دخترم دارد چند تکه ظرف می‌شوید. من با یک شرت و تی‌شرت نشسته‌ام. حس به خصوصی ندارم؛ شاید آرامش. به جوابی در مورد شکلات مرسی نرسیدیم. به جعبه‌شان نگاه می‌کنم و تقریباً نصف بیشتر شکلات‌ها را خورده‌ایم. آن طرف‌تر روی میز ته خانه چند گلدان چیده‌ایدم. گل‌های سوسنی که هفته پیش خریده بودم امروز پژمرده شدند، یعنی امروز دیگر از گلدان درشان آوردیم.

هر سال ۵۲ هفته است و تنها توی دو یا سه هفته‌ی سال گل سوسن داریم. این را فروشنده دکه‌ی گل‌فروشی بالای میدان محمدی بهم گفت. از وقتی این را فهمیدم احساس متفاوتی به آن سه شاخه گل سوسن پیدا کرده بودم. آنها را چیزهایی خاص و اشرافی می‌دیدم. ناخودآگاه روزی چند بار نظرم به‌شان جلب می‌شد و نکته‌ای در مورد زیبایی و ظرافت‌شان به نظرم می‌رسید. یک دسته میخک سفید هم همراه با سوسن‌ها خریده بودم. بعد از ارج و قرب گرفتن سوسن‌ها، دیگر میخک‌ها را خوار و ذلیل می‌دیدم. به‌شان می‌گفتم گل‌های کارمندی. انگار واقعن جان‌سخت‌تر هم بودند. گلبرگ‌های سوسن‌ها با کوچکترین تکانی می‌افتادند اما میخک‌ها محکم سرجای‌شان ایستاده بودند و هر روز که می‌گذشت یک شکل بودند، جوری که حتی بعضی روزها فکر می‌کردم گل پلاستیکی هستند. در حالی که سوسن‌ها پژمرده شده‌اند، تجزیه شده‌اند، به خاک و عناصر آلی اولیه تبدیل شده‌اند میخک‌ها با همان زشتی روز اول‌شان توی گلدان‌ها سیخ نشسته‌اند.

گل‌فروش ساقه‌ی سوسن‌ها را بلندتر بریده بود، به این بهانه که «خودشون رو نشون بدن». ازش پرسیده بودم که «سوسن به میخک می‌آد؟» و او هم گفته بود «آره، بنفش و سفید به هم می‌آن.» اما وقتی اینها را می‌گفت اسکناس‌های سبز را توی دست من می‌دید که تا چند لحظه بعد قرار بود به او منتقل شوند و برای همین هر ترکیب رنگی که من پیشنهاد می‌دادم را مطمئناً تایید می‌کرد، چون این‌طوری فکر می‌کرد که دارد طبع زیبایی‌شناسی مرا ماساژ می‌دهد و من سریع‌تر مشتم را از دور اسکناس‌ها شُل می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم واقعاً سوسن‌ها به میخک‌ها می‌آمدند. حداقل وقتی هنوز سوسن‌ها با بنفش ملایم‌شان زنده بودند زمختی میخک‌ها هم قابل‌تحمل‌تر بود. اما حالا که سوسن‌ها مرده‌اند دلم می‌خواهد به میخک‌ها حمله کنم، با قیچی یا چاقو اما تقریباً مطمئنم آنها فهمیده‌اند و تا به‌شان نزدیک شوم به من حمله می‌کنند، عین موشک از توی گلدان‌شان شلیک می‌شوند به سمت صورتم. من قیچی به دست و نیمه لخت کف هال خانه‌ی دوست‌دخترم هلاک می‌شوم.

چیزهایی که می‌خواستی در مورد گربه بدانی (اما می‌ترسیدی از خرس بپرسی)

۱- بی‌دلیل بعد از جدایی‌ام دوست داشتم حیوان خانگی داشته باشم. شاید چندان هم بی‌دلیل نبود. حیوانات حرف نمی‌زنند و در عین حال با صاحب‌شان رابطه‌ی عاطفی برقرار می‌کنند.

 

۲- اولویتم سگ بود. سگ بزرگ. پیاده‌روی دوست دارم و تصویر ایده‌آلم این بود که با سگم دو تایی در مسیری سرسبز که یک طرفش کمی هم جنگل دارد راه برویم. چوب‌دستی هم دستم باشد.

۳- از سگ‌های ریز واق‌واقو متنفرم. در جهان‌بینی من آنها سگ‌های پاریس هیلتونی هستند. سگ‌های بزرگ دوست دارم. به نظرم منش آنها پخته و موقر است و تکلیف‌شان با دنیا و رابطه‌ی سگ-صاحب مشخص است. سگ‌های ریز احمقند و ترسو. هیچ قطعیتی در مورد هیچی ندارند. برای همین مدام واق واق می‌کنند.

 

۴- خیلی زود فهمیدم سگ بزرگ برای کارمند مجرد و آپارتمان‌نشین انتخاب غلطی است. گزینه‌ی بعدیم گربه بود.

 

۵- دو سالی که لندن کارمندی کردم سه تا خانه عوض کردم. هیچ‌کدام از صاحب‌خانه‌هایم اجازه‌ی نگهداری حیوان خانگی نمی‌دادند. عجیب است، چون  قرار است صرفن آپارتمانی اجاره کنی اما همه می‌دانند که صاحب‌خانه مالک روح و زندگی آدم هم می‌شود و ضمانت قانونی‌اش هم همان اجاره‌نامه‌ی ۲۰۰ صفحه‌ای است که آدم حوصله‌ی ورق زدنش را ندارد.

 

۶- پارسال که آمدم ایران هنوز به فکر حیوان خانگی بودم. یک بار با دوست‌دخترم سفری چند روزه به فیلستان رفتیم. آنجا با سگی ولگرد دوست شدیم، بهش غذا می‌دادیم، می‌رفتیم پیاده‌روی و کوه. سگه توی کوه زنده می‌شد. جلو جلو می دوید. بعد بر می‌گشت دنبال ما. راه را نشان‌مان می‌داد. همان‌جا فهمیدم نگهداری سگ توی آپارتمان جنایت است. گزینه‌ی بعدی گربه بود.

 

۷-  تهران با خانواده زندگی می‌کنم. یک شب سر شام گفتم می‌خواهم گربه بیاورم. پدرم با دهان پر نعره زد نع. ۳۳ سالم بود و می‌دیدم حتی امکان نگهداری یک گربه هم ندارم.

 

۸- با این‌حال به آشنایانم سپردم برایم دنبال توله‌ی پرشین باشند. برنامه مشخصی نداشتم که چطور با نع پدرم مقابله کنم. اما گاهی بهترین برنامه برای جلو بردن این جور کارها بی‌برنامگی است. اتفاقی به خانمی وصل شدم که توی کار حمایت از حیوانات است. گربه‌ی اولی که برایم پیدا کرد جور نشد. یعنی صاحبانش بعد از ۲۴ ساعت گفتند به آدم مجرد و بی‌کار گربه نمی‌دهیم. مورد دوم جور شد.

 

۹- دومینیک را توی مطب دامپزشک تحویلم داد. گفت دختر است و اسمش مَگی است. اما همانجا اسمش را عوض کردم. دومینیک با کیو. اگر با سی باشد اسم مردانه است اما دومینیک با کیو اسم یونی‌سکس است. به لاتین یعنی از طرف خدا. به فارسی لابد می‌شود خداداد یا الله‌داد. فرقی هم که ندارد چون گربه‌ها اسم‌شان را نمی‌شناسند، فقط به تُن صدا واکنش نشان می‌دهند.

 

۱۰- توی دامپزشکی از جعبه‌اش درش آوردم. زیر بغل‌هایش را گرفته بودم، جوری که بهم نخورد. پاهایش توی هوا آویزان بود. نمی‌شد همین‌جور معلق بماند و چاره‌ای نبود جز اینکه بغلش کنم. تا قبل از این گربه بغل نکرده بودم.

 

۱۱- وقتی گربه را تحویلم دادند هم جرب داشت و هم چند تا از دندان‌هایش شکسته بود. جرب نوعی بیماری پوستی است که بین حیوان و انسان مشترک است. پشت گردنش اندازه یک دو قرانی موها ریخته بود. اگر درمان نکنی کل موهای‌شان می‌ریزد. سه تا هم صاحب عوض کرده بود. یعنی هی نخواستندش و پاس داده‌اند به نفر بعدی. آخرین صاحبش زنی بوده که در طول روز دومینیک را توی جعبه‌اش حبس می‌کرده. احتمالن وقتی مهمان داشته گربه را می‌آورده بیرون و با پرشین‌اش پز می‌داده. یعنی گربه پرشین چیزی هم‌رده ماشین شاسی‌بلند و آیفون و کیف لویی ویتون شده.

 

۱۲- گربه را که آوردیم خانه خوشبختانه والدینم نبودند. وقتی آمدند گفتم این گربه‌ی سعید است که رفته چین و یک هفته پیش من است. برنامه‌ام بود که گربه را کلن توی اتاقم نگه دارم. الآن ماه‌ها از آن داستان گذشته و دیگر گربه همه جای خانه می‌پلکد. پدرم تا چند هفته کماکان می‌پرسید سعید از چین برنگشت؟ اما گربه جای خودش را باز می‌کند. دیگر کسی سوال نمی‌پرسد و همه دوستش دارند.

 

۱۳- اوایل می‌خواستم تربیتش کنم. مثلن می‌خواستم روی تختم نیاید. یا روی مبل‌ها. یا توی اتاق والدینم نرود. یا مثلن به وسایل چوبی خانه چنگ نزند. اما الآن تمام این کارها را می‌کند. گربه تربیت‌ناپذیر است.

 

۱۴- الآن که فکرش را می‌کنم بدیهی است اما روزهای اول انگار نمی‌دانستم که حیوانات فقط حواس پنچگانه را دارند. به وسیله حواس‌شان محیط را درک می‌کنند اما عقل و قوه استدلال ندارند. شاید با سیستم تشویق و تنبیه کمی شرطی‌پذیر بشوند اما آموزشی که بر مبنای پرورش عقل باشد برای‌شان معنی ندارد. شب اول که چراغ‌ها را خاموش کردم و دومینیک پرید روی تختم با اردنگی انداختمش پایین. چند بار دیگر هم این کار تکرار شد. سرش داد کشیدم. اما فایده نداشت. داد را می‌فهمد و این را می‌توان از چشم‌هایش که درشت می‌شوند فهمید. اما چیزی یاد نمی‌گیرد. الآن اگر دلش بخواهد می‌آید روی تختم بغلم می‌خوابد. من هم خوشحال می‌شوم.

 

۱۵- روزهای اول نمی‌دانستم کلن چطور با گربه‌ام برخورد کنم. طبعن محتاط بودم. وقتی دراز کشیده بودم و می‌آمد سمت سرم حواسم بود کمی فاصله بگیرم تا چنگ نزند. بعد یک بار آرام آرام آمد طرفم، دراز کشید بودم، آمد روی سینه‌ام، آمد بالاتر، سرش را آورد دم صورتم، سبیل‌هایش به صورتم می‌خورد و قلقلکم می‌داد، صورتم را بو کشید و بعد فکر کنم دستش را گذاشت روی گونه‌ام، ناخن‌هایش را در نیاورده بود (گربه‌ها ناخن‌های‌شان مثل چاقوی ضامن‌دار است، تیزی‌اش مخفی است مگر اینکه اراده کنند و در لحظه ناخن‌های‌شان می‌پرد بیرون). بعد آمد پایین و کنارم دراز کشید، کله کوچکش را گذاشت روی بازویم و شروع کرد به خُر خُر کردن. دوست‌دخترم گفت دوستت داره. من تازه متوجه شدم این صدای خُرخُری که گاهی در می‌آورد نشانه خوبی است، می‌گوید مرا ناز کن.

 

۱۶- بعد از جدایی‌ام دلم بچه هم می‌خواست. حتی گاهی فکر می‌کردم کاشکی از ازدواجم یک بچه برایم مانده بود و خودم بزرگش می‌کردم. زندگیم را می‌دیدم؛ نیاز مالی نداشتم و در عین حال کار به خصوصی در زندگیم نمی‌کردم، کارمند ساده‌ای بودم با یک زندگی عادی. آدم به‌خصوصی نشده بودم. فکر می‌کردم این زندگی خالی، قشنگ جایش را دارد که بچه‌ام وسطش دست و پا بزند. گاهی کمی رویایی‌تر فکر می‌کردم: می‌گفتم حالا که خودم هیچی نشدم حداقل بچه‌ام شاید چیزی بشود. بچه برایم معادل امکانات نامعلوم در آینده بود. معادل اینکه من توی این زندگی تمام نمی‌شوم. معادل اینکه با نارضایتی از بازندگی‌ام از دنیا نخواهم رفت بلکه امیدوارم تخم و ترکه‌ام کارهایی را بکند که من نکرده‌ام، کارهایی که دقیقن نمی‌دانم چه هستند، زندگی‌ای که دقیقن نمی‌دانم چه شکلی است اما می‌دانم وجود دارد و می‌دانم به مراتب از زندگی من بهتر است، همه‌ی اینها امکانات بالقوه‌ی پیش روی بچه‌ام است. همیشه فکر می‌کردم پدر خوبی هم می‌شوم. اما بعد از دومینیک متوجه شدم چقدر شکننده هستم. چقدر یک گربه راحت می‌تواند روانم را ویران کند. بارها به پس دادنش یا واگذاری‌اش فکر کردم. به کتک زدنش فکر کردم. بارها جلوی خودم را گرفتم تا کتکش نزنم. بعد از این تجربه‌ها اصلن فکر نمی‌کنم پدر خوبی می‌شوم.

 

۱۷- با چند سری واکسن ضد انگل بیماری جربش درمان شد. الآن اثری از آن کچلی کوچک پشت گردنش نیست. گاهی که اذیتم می‌کند بهش می‌گویم بدبخت، کی دوا درمونت؟ کی جربت رو خوب کرد؟ دوست داری بری پیش همون زنه که زندانیت می‌کرد؟ آره؟ دوست بری همون جهنمی که نمی‌دونم چطوری بود اما دندونات توش شیکسته؟ دومینیک حرف‌هایم را نمی‌فهمد. البته گاهی فکر می‌کنم می‌فهمد، گاهی فکر می‌کنم حتی جواب هم می‌دهد، اما با چشم‌هایش. بعد از مدتی گربه‌داری آدم تعجب می‌کند که چقدر اطلاعات فقط از طریق حالات چشمها و از طریق زبان بدن قابل انتقال است.

 

۱۸- گربه‌ام عقیم شده. همان خانمی که کار حمایتی می‌کرد برده بود عقیمش کنند. رحم‌اش عفونت کرده بود و مجبور شدند درش بیاورند. البته جدای از این، حمایتی‌ها می‌گویند به نفع اینهاست که عقیم شوند. برای من هم توضیحات مفصلی داد. اینکه نگهداری‌شان سخت می‌شود. اینکه خطر دزدیده شدن و توله‌کشی تهدیدشان می‌کند. با این‌حال ایده‌آل من این است که عقیم نشوند. گربه‌ها هم مثل آدمها رسالت زندگی‌شان در تولیدمثل است. تازه برای آنها که تولیدمثل هم با لذت جنسی گره خورده. انسان‌ها موفق شده‌اند گره‌ی این دو تا را باز کنند. اما گربه‌ها این‌طور نیستند. پیشگیری هم ندارند. سکس می‌کنند تا بچه‌دار شوند. ایده‌ال من این است که خانه‌ام حیاط داشته باشد. گربه‌هایم بروند و بیایند، عقیم هم نباشند. حتی یک شب هم خواب دیدم یک توله‌ی گربه پیدا کرده‌ام که عین دومینیک بود. بعد معلوم شد صاحب دارد و دو مرد کچل آمدند سراغش. می‌خواستند به من مژدگانی بدهند. بهم ۲۵ تومن دادند. به نظرم خیلی کم بود و علاوه بر این اصلن هم دلم نمی‌خواست توله را بهشان بدهم.

 

۱۹- مشکل دیگر عقیم بودن این است که اشتهای گربه بند نمی‌آید. هر چی بدهی می‌خورد. سیری ناپذیر است. من دقیق و از روی جدول وزنی بهش غذا می‌دهم. روزی ۴۰ گرم. بقیه و مشخصن مادرم این را نمی‌فهمند. با آمدن گربه مادرم به یکی از آرزوهایش رسید: اضافه شدن موجود دیگری به خانه که می‌تواند بهش غذا بدهد، می‌تواند بیشتر مادر باشد. از همان روز اول شروع کرد. آشغال مرغ جلوی دومینیک می‌انداخت. پوست ماهی. چند بار گفتم نده، نکن، اما نمی‌فهمد. مادرم هم سیم‌کشی مغزش مثل گربه است: عقل و استدلال ندارد، فقط غریزه، غریزه‌اش هم غریزه‌ی مادری است، از مادری هم فقط غذا خوراندن را بلد است و اخاذی عاطفی. ایده‌آلش این است که آن‌قدر به ما غذا بخوراند تا مریض شویم و بعد بتواند از ما پرستاری کند و بالای سرمان اشک بریزد.

 

۲۰- گربه الآن می‌داند که صاحب اصلی‌اش من هستم. با بقیه هم رابطه دارد. اما حواسش هست کی برایش غذا می‌آورد، قی چشم‌هایش را کی پاک می‌کند، کی مدفوع و کلوخ‌های ادرارش را جمع می‌کند، کی موهایش را برس می‌کشد. فکر کنم دقیقن به خاطر همین‌ها از من بدش هم می‌آید. مثل رابطه‌ی من و مادرم، او عاشق من است و من ازش متنفرم.

 

۲۱- دلیل دیگر تنفر دومینیک از من بحث غذاست. تمامی افراد خانه تمایل دارند به دومینیک بخورانند. من نگران چاقی و بیماری‌های حرکتی‌اش هستم. دامپزشکش هم گفته اینها خطر چاقی دارند. می‌دانم وقت‌هایی که من نیستم خانواده‌ام دو برابر معمول بهش می‌خورانند. اوایل سعی می‌کردند مرا متقاعد کنند که بیشتر به دومینیک غذا بدهیم. مثلن عید رفته بودیم شمال. می‌گفتند اینجا شرجیه، ما خودمون همه‌ش داریم می‌خوریم، به گربه هم بدیم بخوره. این استدلال تمامی منحط‌های دنیاست. یعنی آنها فستیوال انحطاط برگزار می‌کنند، مثلن عید نوروز که در آن با معده به مثابه کیسه زباله برخورد می‌شود، و بعد اصرار دارند بقیه را هم وارد همین بازی کنند. برای گربه، من مثل پلیس غذا هستم. این را می‌فهمد. من «آدم بده» هستم و بقیه «دایی مهربونایی» هستند که خوراکی‌های خوشمزه بهش می‌دهند. تنفرش را گاهی با نگاهش نشان می‌دهد. گربه‌ام با نگاهش هدفی ندارد جز تحقیر کردنم.

 

۲۲- دوست داشتم گربه‌ام خودش انتخاب کند که با من باشد، من صاحبش باشم و او گربه‌ی من. به نظرم شرایطش بد نبود. کلی پول غذای خارجی‌اش را می‌دهم. شامپویش از شامپوی خودم گرانتر است. من شامپوی ایرانی فولیکا می‌زنم. گربه‌ام شامپوی آلمانی دکتر کلاودر. به نوعی توی هرم حیات جایگاهش از من بالاتر است. با این حال وقتی درِ خانه باز می‌ماند فرار می‌کرد. باید می‌دویدم دنبالش. از این کار بدم می‌آمد. انگار سند این بود که زندانی‌اش کرده‌ام و گربه فکر می‌کند آن بیرون بدون من زندگی بهتری دارد. چند بار تا حد فروپاشی عصبی سرش داد کشیدم که فرار نکن احمق. طبعن نمی‌فهمید. گاهی هم در باز می‌شد و فرار نمی‌کرد. اما رفتارش الگویی نداشت. چند بار در را باز گذاشتم و با داد و بیداد و انگشت، در را نشانش دادم. گفتم اگه دوست داری برو من جلوتو نمی‌گیرم، گفتم من نمی‌ذارم تو یه وجب گربه منو ببری توی نقش صاحاب ظالم که زندانیت کرده، من اون زنه نیستم که از صبح تا شب توی جعبه قفلت می‌کرد، اشتباه گرفتی عزیزم… بعد نفسم گرفت. دومینیک هم نرفت بیرون. آمد پیشم. الآن به وضع تعادل رسیدیم. حواسم بهش هست اما در را که باز می‌کنم گربه را خفت نمی‌کنم که فرار نکند. گاهی می‌رود بیرون، سرک می‌کشد و بر می‌گردد، گاهی اصلن نمی‌رود، گاهی می‌رود و دور می‌شود و می‌روم دنبالش. بهرحال گربه کنجکاو است. دوست دارم محدودش نکنم و تلاشم را هم می‌کنم. الآن به نظرم خودش دوست دارد که پیشم است، به نظرم انتخاب خودش را کرده.

 

۲۳- الگوی رفتاری گربه یک کلمه است: ناز. او ناز است و در زندگی‌اش همیشه در حال ناز کردن است. همیشه دست بالا را دارد. همیشه باید دنبالش بروی، نازش را بکشی. بدون دلیل ناراحت می‌شود و قهر می‌کند. می‌رود زیر میز هال. باید بروی دنبالش. دفعه اول نگاهت نمی‌کند. باید برگردی و یک ربع بعد دوباره بروی سراغش. این بار شاید نگاه کند اما نمی‌آید. دفعه سوم میو می‌کند و اجازه داری بروی بغلش کنی و تازه ممکن است قبلش یک چنگ ریز هم بزند. وقت‌هایی هم که قهر نیست شاکی است. دلیلش را کسی نمی‌داند. با اینکه شاکی است اما باید توی فضا باشد. یعنی خودش را گم و گور نمی‌کند. عین پیرزنی که کنار اتاق نشسته و ریز ریز غر می‌زند، از زمین و زمان و شلوغی. اما با این‌حال نمی‌رود توی اتاقی که تنها باشد و ساکت باشد، باید کنار اتاق بَرِ دل ما بنشیند و غر بزند. این الگوی رفتاری را با زنان زیادی هم تجربه کرده‌ام. یعنی معشوقه‌ات از چیزی ناراحت است، تو نمی‌دانی از چی و او هم چیزی نمی‌گوید چون باید خودت بفهمی، منطقن کمی فاصله باید به بهبود شرایط کمک کند اما زنِ ناراضی باید جلوی صورت تو بنشیند و به ناراحت بودنش ادامه بدهد. من این را نمی‌فهمیدم. الآن می‌فهمم. یعنی بعد از گربه‌داری دیگر می‌دانم که این رفتار در میان جانداران خیلی نهادینه است و باید با آن زندگی کرد، همانطور که من با گربه‌ام زندگی می‌کنم. اتفاقن از زندگی با گربه لذت هم می‌برم، بودنش خیلی بهتر از نبودنش است.

 

۲۴- اینکه گربه همیشه در موضع ناز است و من در موضع نیاز، و اینکه من به این روال ادامه می‌دهم، یعنی مثلن گربه‌ام را واگذار نمی‌کنم، این خودش معنی دارد. معنی‌اش را دوستی بهم گفت. وقتی فهمید گربه دارم گفت آها پس تو هم «کت‌منی». خودش هم پرشین داشت. اولین بار بود که اصطلاح کت‌من را می‌شنیدم. خیلی بهش فکر کردم. نتیجه‌ی آخرم این است که من خودم در ناخودآگاهم دوست دارم در این موضع دائمی ضعف و تلاش برای جلب نظر گربه‌ام باشم. با یک تعویض ظریف و جایگزینی گربه با زن، می‌شود گفت که احتمالن در روابط عاشقانه‌ام هم دچار همین حالت هستم. یعنی اگرچه در ظاهر ناراضی‌ام و غر می‌زنم و نمی‌فهمم که طرفم از چی دلگیر است (یا نمی‌خواهم بفهمم) اما در واقعیت همین که این رابطه این‌طوری تعریف می‌شود، همین که من توی موضع تمنای دائمی قرار می‌گیرم انگار باب دندانم است.

 

۲۵- حتی قبل از گربه‌داری به این نتیجه رسیده بودم که اکثر حرف‌های ما پوچ است، گفتن‌شان موردی ندارد و نمی‌دانم چرا این‌قدر حرف می‌زنیم. وقتی گربه‌دار شدم به صورت عملی می‌دیدم که چقدر می‌شود ارتباط داشت و چقدر فهمید بدون نیاز به اینکه حرف زد. و تازه بدتر، اینکه وقتی حرف می‌زنی چیزهای اصل کاری را نمی‌فهمی. تمامی حواس‌ها را می‌بندیم و صرفن از شنوایی استفاده می‌کنیم. چشم‌ها را نمی‌بینیم، دست‌ها و حرکات‌شان را نمی‌بینم، فرم لب‌ها را، بوها را نمی‌شنویم. کلی اطلاعات را همین‌طوری از دست می‌دهیم. فقط شهوت حرف زدن داریم. نمودهایش زیاد است. مثلن توییتر یا فیسبوک. این‌همه حرف می‌زنیم و حرف می‌شنویم و توی سر و کله‌ی هم می‌زنیم. اما خیلی راحت می‌شود این کارها را نکرد، می‌شود حرف نزد و حرف نشنید و بحث نکرد و کمی عجیب است، اما با ترک حرف هیچ اتفاقی نمی‌افتد. برگمن هم می‌گوید سکوت والاترین شکل ارتباط است. خودش از استریندبرگ ایده گرفته. یا مثلن توی فیلم شرم، فاسبندر زوج‌هایی را مسخره می‌کند که ته کشیده‌اند، زوج‌هایی که می‌روند رستوران و حرفی ندارند و صرفن می‌جوند. معشوقه‌اش جواب می‌دهد که شاید ارتباط‌شان نیازی به حرف، به مکالمه ندارد. دوست داشتن و دوست داشته شدن لزومن با حرف زدن گره نخورده. یا مثلن آروو پِرت می‌گوید جامعه‌ی امروز مرض ارتباط و مکالمه دارد. موسیقی‌اش هم بر همین اساس است، این‌قدر خلاصه است که انگار گاهی دلش نمی‌آید سکوت را بشکند، آواهایی هم که تولید می‌کند به دور از هیاهو، کمی هستند و بعد با شرم و حیا محو می‌شوند. سمفونی چهارمش که دقیقن همین‌طور تمام می‌شود: بدون بوق بوق و بزرگنمایی صرفن با طنین مثلث که آن عقب‌های ارکستر به صدا در آمده تمام می‌شود. حرف زدن، مکالمه، ابراز نظر، معاشرت تبدیل شده به ارزش. همنشینی با گربه به من یادآوری کرد که شکل‌های قشنگ‌تری از زندگی کردن هم وجود دارد.

 

۲۶- یک شب بود، از مهمانی بر می‌گشتم، داشتم می‌راندم سمت خانه. به چیز مشخصی فکر نمی‌کردم. بعد ناگهان یادم افتاد که الآن بروم خانه با اینکه دیر وقت است اما تا کلید بیندازم دومینیک می‌آید پشت در. احتمالن کمی خواب‌آلود. بعد کمی خودش را کش و قوس می‌دهد و میوی آرامی می‌کند که یعنی مرا ناز کن. اوایل لباس مهمانی را در می‌آوردم و بعد می‌رفتم سراغش تا موی گربه به لباس خوب‌هایم نچسبد. گربه این را نمی‌فهمید. این‌قدر به نفهمیدنش ادامه داد تا من عوض شدم. الآن تا از در می‌آیم زانو می‌زنم و کمی زیر گلویش را می‌خارنم. کمی بغلش می‌کنم و بعد می‌روم لباس عوض کنم.

 

۲۷- انگار گربه داشتن یک بخشی از وجود آدم را فعال می‌کند که تا قبلش اصلن نمی‌دانسته‌ای چنین بخشی، چنین ظرفیتی درونت وجود داشته. ممکن است هیچ‌وقت ندانی. یعنی ممکن است این ظرفیت هیچ وقت فعال نشود. فعال شدنش از چیزهای دیگر هم کم نمی‌کند. یعنی الآن که بخشی از من معطوف به گربه است معنی‌اش این نیست که مثلن دوست‌دخترم یا خانواده‌ام را کمتر دوست دارم. رابطه‌ی با گربه در سطحی موازی با بقیه‌ی رابطه‌ها تعریف می‌شود، بدون تداخل با آنها، بدون کم کردن از آنها. فکر کنم مثال دیگرش بچه باشد. با آمدن بچه آدم محبتش را قسمت نمی‌کند، صرفن محبت بیشتری، در سطوحی موازی با سطوح قبلی ایجاد می‌شود. این روزها خیلی فکر می‌کنم که چیزهای این مدلی در زندگی‌ام پیدا کنم: کارها و چیزهایی که ظرفیت‌هایی جدید و ناشناخته‌ی وجودم را فعال کند. چون فکر می‌کنم حیف است که این ظرفیت‌ها بدون استفاده، بدون اینکه کشف شوند، بدون اینکه فعال شوند همین‌طور ناشناخته درون آدم بمانند و کپک بزنند. چون کپک زدن‌شان باعث می‌شود روح آدم هم یواش یواش کپک بزند.

 

۲۸ – اگر به گربه و گربه‌داری علاقه ندارید لطفن از خواندن این پست صرفنظر کنید.

کلوب میانسال‌های جوگندمی

دیروز عروسی عماد بود. دوست زمان نوجوانی. من ساقدوش بودم به همراه سه نفر دیگر. همه‌مان کت و شلوار مشکی و پیراهن‌های سفید پوشیده بودیم و کراوات‌های قرمز زده بودیم. شاید هم زرشکی. کراوات‌ها را خود عماد برای‌مان خریده بود. هوگو باس های‌کپی. رسم قدیمی‌اش این است که داماد لباس ساقدوش‌ها را می‌خرد. ولی با این قیمت‌ها که نمی‌شود انتظار داشت داماد پول کت و شلوارمان را هم بدهد. عروس هم چهار تا ساقدوش داشت. آنها لباس‌های قرمز چین‌دار پوشیده بودند. دیروز از صبح گیر مراسم عماد بودم. گفته بود ۱۰ صبح بیایید خانه‌مان. اما خودشان ۱۰ صبح نیامدند. مجید هم آمده بود. آن یکی دوست‌مان. مجید مهندسی صنایع دانشگاه آزاد خوانده و الآن بوتیک لباس زنانه دارد. عماد توی آرایشگاه عروس گیر افتاده بود و ما دو ساعت وقت داشتیم برای تلف کردن. رفتیم بوتیک مجید. توی راه مجید بهم گفت چرا ریشت رو کوتاه نکردی؟ گفتم کوتاه کردم اما این‌قدر تُنک هستن که بیشتر کوتاه می‌کردم چیزی ازشون نمی‌موند. گفت چرا داروی گیاهی نمی‌زنی ریشات پُر بشن؟ جوابی نداشتم. الکی گفتم از زندگی بریدم و پُر بودن ریش‌هایم اولویتم نیست. پرسید چرا؟ زندگیت که خوبه فقط باید داروی گیاهی بزنی.

رسیدیم مغازه‌اش. شاگرد‌هایش برای‌مان چایی کمرنگی آوردند. اینترنت هم نداشتند. حوصله‌ام سر رفته بود. رفتم بیرون کفش‌هایم را واکس بزنم. یک واکسی پیدا کردم. آدم داغونی بود. دور سرش کچل بود. ابرو و ریش هم نداشت. آستین‌کوتاه پوشیده بود و ساعد‌هایش هم مو نداشت. درست حرف نمی‌زد. زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد و تف می‌پرید بیرون. دمپایی‌های کثافتی که بهم داد را پوشیدم و شروع کرد کار روی کفش‌هایم. می‌خواستم ازش فیلم یا عکس بگیرم. یک عکس گرفتم اما نکته‌ای نداشت، مثل بقیه عکس‌هایم. کمی الکی انگشتم را روی موبایلم سُراندم و بعد گذاشتمش توی کیفم. این کار به نوعی بیماری تبدیل شده. از کفاش پرسیدم کفشام چقد دیگه کار می‌کنن؟ گفت اینا خوبن، خارجی‌ان، ترک. پرسیدم اینا دورش دوختیه یا پِرسی؟ گفت پرسی اما چسبش خوبه.

این کفش‌ها را از انگلیس خریده بودم. کلارکس. کفش کارمندی‌ام بود. مشکی ساده. وقتی استعفا دادم و برگشتم ایران ازشان برای عقد و عروسی و اینها استفاده می‌کنم. آخرین بار سر عقد برادرم پوشیدم‌شان. حالا هم که برای عروسی عماد. هر وقت از کمد درشان می‌آورم یاد کارمندی توی انگلیس می‌افتم. یاد باران، و اینکه کفش‌هایم علیرغم ظاهر مردانه‌شان ضدآب هستند. گورتکس. کفاش پرسید سیگار داری؟ داشتم اما نمی‌خواستم خودش بردارد. انگشت‌هایش کثیف بودند و فکر کردم اگر خودش بردارد موقع برداشتن سر انگشتانش می‌خوردند به فیلتر بقیه سیگارها. خودم یک نخ در آوردم و بهش دادم. فکر کردم ممکن است بهش بر بخورد اما به جایش سیگار را روشن کرد، دو پک زد و گذاشت روی جعبه‌ی چوبی کفاشی‌اش. آنجای جعبه‌اش چند نقطه سوختگی داشت. داشتم تلاش می‌کردم با ذره‌بین جزییات زندگی کفاش را ببینم، بفهممش. اما واقعیت این است که من کوچکترین درکی از کفاش بودن ندارم. بهش گفتم سیگار خوبیه، تازه‌س، دیشب خریدم. گفت آره، این فیلتر سفیدا بهترن، هوا گرم شده نمی‌شه ازون فیلتر قرمزا کشید. سرنخ را گرفتم و ادامه دادم، گفتم آره، اونا زمستون می‌چسبن، اینا تابستون. این تئوری جدیدم است: تنظیم نیازهای بدن با فصول سال، با طبیعت. ایده‌اش را خودم داشتم اما از این‌ور و آن‌ور هم الهام گرفته‌ام. مثلن فکر کنم دریابندری نوشته که بهار بهتر است مصرف گوشت کم شود و به جایش سبزیجات بیشتر خورد. مثلن آش رشته غذای خوبی برای بهار است. شاید هم رادیو این را گفته بود، درست یادم نیست. یا مثلن توی فیلم «مردی که زنها را دوست داشت» قهرمان فیلم می‌گوید زمستان‌ها زنانی با سینه‌های بزرگ دوست دارد اما تابستان‌ها زنانی با سینه‌های کوچک را می‌پسندد. به نظرم ایده درستی است. نمی‌شود که آدم سلیقه‌اش را توی یک کلیدواژه محدود کند. امیال به مثابه تابعی از فصول، تابع موقعیت ماه، تابعی از موقعیت نسبی زمین و ماه و خورشید و جزر و مد، تابع شرایط جوی و رطوبت هوا، تابع فشار هوا و ارتفاع از سطح آب‌های آزاد، تابع همه چی. دوست داشتم با کفاش در مورد پدیده‌ی واکس فوری حرف بزنم. در مورد اینکه آدم‌ها از سوپرمارکت واکس فوری می‌خرند و ۳۰ ثانیه‌ای کفش‌شان را واکس می‌زنند. واکس واقعی غذای چرم است اما واکس فوری مثل انگل زندگی را از بافت چرم می‌مکد، چرم را خشک و خراب و شکننده می‌کند. این‌طوری هم کفش‌ها خراب می‌شوند و هم کار و کسب کفاش‌ها از رونق افتاده. انگار دیگر به رسمت نمی‌شناسیم که واکسی هم یک شغل است. ازش پرسیدم وضع کار خوب نیست، نه؟ گفت چرا خوبه اما نمی‌ذارن کار کنم. پرسیدم کیا؟ می‌خوان نونتو آجر کنن؟ گفت آره ولی حواسم جمعه، براشون دارم. دوردست‌ها را نگاه کرد. انگار دشمنانش آن بالا توی آسمان‌ها بودند. مشخصن بحث‌مان به جای واکس فوری به سمت دیگری رفته بود، به سمت دشمنان فرضی که هرکسی در ذهنش با آنها مشغول جنگ است. فکر کردم دشمن شماره یک من مجید است. با آن مرسدس بنز ۴۰۰ میلیونی‌اش که با ارث بابایش خریده. دیگر می‌دانم که از من متنفر است. حسد. چند وقت پیش ازم پرسیده بودند چقدر در میاری. نمی‌دانم چرا هیچ کی خجالت نمی‌کشد از من در مورد حقوقم بپرسد. بهش گفته بودم و پغی زده بود زیر خنده. من هم خندیده بودم. بعد هم برایش خوانده بودم «ما صلاح خویشتن در بینوایی دیده‌ایم». البته منظورم این نبود. منظور اصلی‌ام را توی دلم گفتم: تو خوبی که تی‌شرت زنونه تقلبی می‌فروشی و تازه پولی هم در نمیاری، پولا را پدرت یادگاری گذاشته و تو فقط خوردنش رو بلدی. آره، دشمن فرضی و غیر فرضی من مجید است. برگشتم به گپ زدن با کفاش. پرسیدم شهرداری بهت گیر می‌ده؟ گفت نه، همین نامردا و با دستش به فضای پیاده‌رو اشاره کرد. متوجه شدم که احتمالن دشمنانش کسبه‌ی دیگر محل هستند. بهش گفتم اما تو می‌تونی. گفت معلومه می‌تونم، اینجا مال منه و بعد کمرش را به جعبه برق پشت سرش تکیه داد و محکم‌تر به واکس زدن کفش‌هایم ادامه داد.

مشخص بود کفاش آدمی است که معتقد است هر مهره‌ای در جامعه کار خودش را درست انجام دهد تا جامعه درست شود. این تئوری رضا کیانیان هم است. من که طرفدار رضا کیانیان نیستم. خال گوشتی روی صورتش حالم را به هم می‌زند. اما رضا کیانیان هم مثل دیگر مردهایی که موهای جوگندمی دارند فکر می‌کند درمان کلیه بیماری‌ها را بلد است. همین چیزی که گفتم را سالها پیش رضا کیانیان در سخنرانی برکلی گفته. من که سخنرانی‌های رضا کیانیان را دنبال نمی‌کنم و اگر دست من بود اصلن اجازه نمی‌دادم سخنرانی کند، نه ایران و نه برکلی، اما هنوز تا پادشاهی من مدتی مانده. پسرخاله‌ی مرحومم طرفدار سرسختش بود و او برایم تعریف کرده بود که کیانیان چنین نسخه‌ای برای جامعه پیچیده و می‌گفت می‌بینی؟ می‌بینی چقدر عاقله؟ پسرخاله‌ام که سالهاست مرده. من و رضا کیانیان ولی زنده‌ایم و حالا من کنار خیابان استاد نجات‌اللهی ایستاده‌ام، با دمپایی‌هایی چرک و پاره و روبرویم کفاشی است که مشخصن به تخصص عقیده دارد. حتی نحوه کارش با بقیه کفاش‌هایی که زمانی مشتری‌شان بوده‌ام فرق داشت. اول کفش‌هایم را شست. بعد واکس زد. بعد برس زد. بعد یک چیزی زد که خیلی برق افتادند. چهار مرحله. باورم نمی‌شد روی کفش‌های کارمندی‌ام این‌همه وقت می‌گذارد. آخرش گفت سه تومن. بهش ۱۰ تومن دادم. این‌طوری احساس خوبی داشتم و جایگاه طبقاتی‌مان هم خوب تثبیت می‌شد. در عین‌حال به حفظ کسبه‌ی خرده‌پا هم کمک کرده بودم. ازم خیلی تشکر کرد.

برگشتم بوتیک مجید. شاگردهایش دوباره برایم چایی آوردند + یک کلوچه نوشین. سه تا شاگرد داشت که هر سه دور موهای‌شان را ماشین کرده بودند ولی روی موهای‌شان بلند بود و با ماده‌ای شیمیایی موها را به یک سمت خوابانده بودند. همین مدلی که حسین تهی و فکر کنم علیشمس و خیلی‌های دیگر هم می‌زنند. اما قدیمی‌ترها هنوز همان مدل موهای قدیمی را دارند. مثلن اندی مددیان هنوز پشت مو دارد و از پشت مویش خجالت هم نمی‌کشد. هر روز از خودش و شانی و طرفدارانش عکس توی اینستا و توییتر می‌گذارد و قشنگ معلوم است که پشت موهایش پُر و نمدی است. من از پشت مو بدم می‌آید اما تمامی آرایشگرانم در ایران و خارج فکر می‌کنند من پشت مو دوست دارم. آخرین آرایشگرم نامش حبیب است. پریروز برای همین عروسی عماد رفته بودم پیشش و جلو و بالا را فوق‌العاده کار کرده، یعنی خوب می‌فهمد که وقتی می‌گویم نمی‌خوام فرهاشو بگیری و نمی‌خوام بغلا رو خالی کنی دقیقن منظورم همین است. اما متاسفانه وقتی می‌گویم ولی پشتش کمی خلوت‌تر، این یکی را نمی‌فهمد. شاید چون گردنم دراز است همه‌شان تمایل دارند برایم پشت مو بگذارند؟ نمی‌دانم.

مجید داشت از مشتری‌ها پول می‌گرفت. لباس‌هایی را می‌گذاشت توی کیسه‌هایی که رویش نوشته بود بوتیک مجید و با گردنی کج می‌داد دست مشتری‌ها. کیسه‌ها را می‌داد و اسکناس می‌گرفت. نزدیک‌های ظهر عماد زنگ زد که با عروس برگشته خانه. من و مجید هم رفتیم، با بنز خوشگل مجید. توی خانه‌شان گروهی عکاس و فیلمبردار بودند. از ما ساقدوش‌ها هم فیلم می‌گرفتند. به‌مان می‌گفتند چکار کنیم. مثلن صحنه‌ای بود که من باید پاپیون داماد را مرتب می‌کردم. یا مثلن صحنه‌ی دیگری بود که ما ساقدوش‌های مرد داماد را گرفته بودیم، داماد می‌خواست بکَند و برود، برود پیش عروس اما ساقدوش‌های زن هم عروس را گرفته بودند. به نوعی ما ساقدوش‌ها مانع عشق‌شان شده بودیم و عکاس و فیلمبردار با چیره‌دستی این را به تصویر کشیده بودند. صحنه‌های کلاسیک‌تری مثل حلقه انگشت کردن هم بود. عماد خیلی عرق می‌ریخت. اضطراب داشت. چند تا ردبول هم خورده بود اما فایده‌ای نداشت. من نگران بودم که ردبول‌ها باعث تپش قلب بشوند و عماد بمیرد. اما عماد نمرد. مجید هم نمرد (با اینکه خیلی گرمش بود و ردبول هم خورده بود). زنده ماندند و بعد رفتیم باغی که همان نزدیکی‌ها بود. اینجا هم باز فیلم و عکس گرفتیم. آلاچیق چوبی داشت و برکه و پل چوبی. یک جایش بود که ساقدوش‌های زن دسته گل‌هایشان را پرتاب می‌کردند هوا. ما می‌گرفتیم. سر این حرکت خیلی تمرین کردیم. چندین برداشت لازم بود ولی با این‌حال فیلمبردار راضی نمی‌شد. حق هم داشت. چون دسته گل‌ها کج و معوج پرتاب می‌شدند و می‌خوردند توی سر و کله‌ی ما. سر همین ساقدوش‌های مرد تیم مقابل را مسخره می‌کردند. می‌گفتتند یک پرتاب ساده بلد نیستید. شوخی از همان جنس زنها رانندگی بلد نیستند. من هم می‌خندیدم. یعنی نمی‌شد نخندید. دوست داشتم مرخصی بگیرم و بروم خانه چرتی بزنم. اما نمی‌شد. چون عماد گفت سر عقد هم بیاین، دوست دارم که باشین. داشت از پوئن رفاقت استفاده می‌کرد و این‌جور وقت‌ها نمی‌شود «روی رفیق را زمین انداخت».

عقد و عروسی توی باغی توی شهریار بود. سر عقد آن پشت‌ها ایستاده بودم. فکر کردم ردیف جلو مال خانواده درجه یک است. بعد برای اینکه رفیق سردی به نظرم نیاید موبایلم را در آوردم و چند تا عکس گرفتم. هیچ کدام از عکس‌های موبایلم را هیچ‌وقت نگاه نمی‌کنم. معمولن این‌قدر می‌گیرم تا حافظه‌ی موبایلم پر شود و بعد همه را با هم پاک می‌کنم. البته این آخرین باری که موبایل خریدم یک آیفون ۶۴ گیگی خریدم و برای همین به این سادگی‌ها پر نمی‌شود. این اولین اسمارت‌فون زندگیم بود. فکر کردم من الآن مهندس لوله‌ای میانسال و موفق هستم، چیزی مثل کیانیان دهه‌ی هفتاد و الآن وقتش است که از پولم استفاده کنم. برای همین آیفون خریدم. دلیل دیگری هم داشت. اینکه می‌دیدم در تئوری با آیفون و اسمارت‌فون مخالفم اما در واقعیت تقریبن هر روز به آیفون فکر می‌کردم و اینکه چطور آيفون بسیاری از مشکلاتم را حل خواهد کرد. در نهایت تصمیم گرفتم کمونیسم نظری و عملی را کنار بگذارم و آیفون خریدم. مضاف بر اینکه مدتی قبل‌ترش فهمیده بودم که دیگر اپل نداشتن نماد مبارزه با هیچی نیست، صرفن نماد فقر است. الآن آیفونم پر از عکس است. جنگلی بی‌نظم و ترتیب. نمی‌شود نگاه‌شان کرد. اصلن نمی‌دانم چه الزامی است که این‌قدر آدم به عکس، به عکس‌های خودش و عکس‌های دیگران نگاه کند. ولی بهرحال تجهیزاتی که در شان یک مهندس موفق و مدرن است را دارم. آیفون، مک‌بوک و چیزهای خوب دیگر. با تکیه بر همین‌ها روبروی آلاچیق ایستادم. زیر آلاچیق عماد و زنش نشسته بودند. زن عماد هنوز بله را نگفته بود. عماد سرخ و عرقی بود. چندتا عکس گرفتم. بعد نوبت کادوها شد. خواهر عروس کادوها را باز می‌کرد و اعلام می‌کرد. باورم نمی‌شد این سنت هنوز پابرجاست. سر عقد برادرم ما فقط کادوها را ریختیم توی یک کیسه. شاید خجالت کشیدیم که مبالغ و اسامی را بخوانیم. شاید باید می‌خواندیم. اما اینجا خواهر عروس با صدای بلند همه چیز را می‌خواند. حتی اسکناس‌ها و تراول‌ها را از پاکت در می‌آورد. با آنها بادبزن درست می‌کرد و مثلن می‌گفت ۱۵۰ هزار تومان و ماها کف می‌زدیم. بعد نوبت من شد. من نیم سکه خریده بودم. ناراضی بودم که اینقدر زیاد پیاده شده‌ام اما چاره‌ای نبود. باز هم بحث رفیق و رفاقت و کمک به شروع زندگی و مفاهیمی از این دست بود. اما در آن لحظه‌ای که زیر آلاچیق قدم می‌زدم به سمت عروس و داماد خوشحال بودم و وقتی گفتند اسفندیار، دوست داماد، نیم سکه، من لبخند متینی زدم، لبخند یک مهندس میانسال که موفق و پولدار است، کت و شلوار مرتبی پوشیده و بعد که تشویق شروع شد احساس کردم لیاقتش را دارم. توی راه برگشت از آلاچیق بعضی‌ها ازم تشکر می‌کردند. به آنها هم لبخند می‌زدم و احساسم شبیه احساس رضا کیانیان بود.

یواش یواش مراسم داشت گرم می‌شد. دی‌جی بود و ما جوانان را به رقص تشویق می‌کرد. من مثل همیشه بدنم نیمه فلج شده بود اما پس از چند دقیقه مقاومت بالاخره دی‌جی ما را، یعنی تیم ساقدوش‌ها را صدا کرد. من رفتم دور پیست رقص و آنجا به دست زدنم ادامه دادم. فکر کنم باید دست یکی از ساقدوش‌های زن را می گرفتم و می‌رقصیدیم. اما همه‌شان زشت بودند. زشت و چرب. مثل بقیه زنان جوان ایرانی که توی مهمانی‌های این مدلی چرب هستند. یعنی صورت و مخصوصن دماغ‌شان چرب است. همه‌شان را نگاه می‌کردم و مثل بقیه‌ی هم‌جنس‌هایم به سینه و باسن و ساق پای‌شان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم تجسم کنم بدون لباس چه شکلی هستند، سعی می‌کردم بررسی کنم که واکنشی شهوانی در من ایجاد می کنند یا نه اما واقعیت این است که پوست چرب‌شان مانع درگیری ذهنی می‌شد. وسط‌های عروسی مامور هم آمد. صداها قطع شد و چند نفر دوان دوان رفتند دم در. من هم رفتم. کنجکاو بودم. دم در پرایدی بود که سه سرنشین داشت. شیشه پشتش عکس‌برگردان یا مهدی ادرکنی داشت و مردها همه کاپشن بهاره داشتند و ته‌ریش. وقتی من رسیدم با لبخند داشتند سوار پرایدشان می‌شدند. من هم برگشتم تو. به شدت خسته بودم. از هفت صبح بیدار و سر پا بودم و هنوز شب و شادی ادامه داشت. بدون دلیل خاصی الکل و سیگار زیادی مصرف کرده بودم و سرم سنگین بود. احساس می‌کردم نسوج بدنم مسموم شده‌اند. مشخصن فاز اول شب را نداشتم. نیم سکه هم که رفته بود و حالا فقط جای خالی‌اش توی حساب بانکی‌ام حس می‌شد. دوستانم همگی با هم رفته بودند توی فاز نمک و خنده. توی گوشه‌های تاریک باغ پرسه می‌زدم اما هر از گاهی پیدایم می‌کردند. مزه‌ای می‌پراندند و بلند می‌خندیدند. خیلی بلند. من هم خیلی سختم بود که بخندم. یعنی می‌خندیدم اما انگار به قدر کافی برای‌شان بلند نبود. رفتم دستشویی. سعی کردم بالا بیاورم اما حالم بد نبود. نمی‌دانم چرا دوست داشتم بالا بیاورم. یاد یکی از کاراکترهای میشل ولبک افتاده بودم. او یکی از به یاد ماندنی‌ترین تهوع‌های داستانی را انجام داده بود. روی نخل کوتوله‌ی باغ مهمانی. از سر همان شد که احساس می‌کنم حوصله سررفتگی توی مهمانی باید به یک تهوع نمادین ختم شود. از دستشویی که آمدم بیرون با پدر عماد رو در رو شدم. بهش گفتم حاج آقا سنگ تموم گذاشتینا. این پنجمین دیدارمان از سر شب بود و واقعن نمی‌دانستم اگر بار دیگری ببینمش چی باید بهش بگویم. خندید و دستم را محکم فشرد و رفت توی توالت. صدای زیپ شلوارش آمد. دیگر احساس نمی‌کردم که میانسال موفقی هستم. میلیون‌ها کیلومتر با رضا کیانیان و جرج کلونی و کلوب میانسال‌های جوگندمی فاصله داشتم و دوست داشتم هر چه سریع‌تر برگردم خانه، آرام کلید بیندازم تا والدینم بیدار نشوند، بروم سراغ گربه‌ام و با هم برویم توی اتاقم، زیر پتو و تا ۴۸ ساعت آینده بیرون نیاییم.

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۳

ساعت چهار صبح با زنگ ساعت بیدار شدم. سین کنارم خواب بود. بدون روشن کردن چراغ رفتم دستشویی، مسواک زدم و دست و رویم را شستم. دو فنجان شیر سرد و سه تا ساقه‌طلایی خوردم. به بعضی‌ها شیر سر نمی‌سازد. دل و روده‌شان به هم می‌ریزد. به نظرم ما شیرخورها از آنها قویتی‌تریم اما هیج‌وقت این قضیه را به کسی نگفته‌ام. مثل بیشتر عقایدم رگه‌هایی از خرافه و فاشیسم دارد. به ۱۳۳ زنگ زدم و برای ترمینال غرب ماشین گرفتم. پاسخگوی ۱۲۹ پاسخم را داد. فکر کردم همین که توی شغلم اسم دارم هم خودش یک دستاورد است. ممکن است آدم در زندگی به مرتبه‌ای نزول کند که بشود پاسخگوی ۱۲۹. یعنی حتی اسم هم نداشته باشد. هویتش صرفن یک عدد باشد. سین را همین‌طور نیمه‌خواب بغل کردم و بوسیدمش و زدم بیرون. هوای این ساعت صبح را دوست دارم، انگار رقیق‌تر از معمول است و تنفسش راحت‌تر است، بازدم‌ها راحت‌تر بیرون می‌آیند و نیازی به هوهو کردن نیست. آژانس هنوز نیامده بود. داشتم عصبی می‌شدم چون فکر می‌کردم هر چی دیرتر بشود ترافیک جاده چالوس وحشتناک‌تر می‌شود. دوباره زنگ زدم به ۱۳۳ تا ببینم چرا ماشینم را نمی‌فرستند. این بار پاسخگوی ۱۴۵ برداشت. گفت ماشین‌تان «به زودی» می‌رسد. به زودی هزار تا معنی دارد. دلم می‌خواست کمی داد و بیداد کنم اما تنها آدم دم دستم پاسخگوی ۱۴۵ بود که مشخصن هیچ‌کاره بود؛ من هم از کوبیدن قشر فرودست معمولن عذاب وجدان می‌گیرم. بالاخره آژانسم با نیم ساعت تاخیر آمد. رفتم عقب نشستم. صبح‌های زود نمی توانم ورور آدمها را تحمل کنم. از طرفی توی ایران همیشه سختم بوده صندلی عقب آژانس بنشینم. انگار چون مرد هستی باید جلو بنشینی و با راننده در مورد سیاست و قیمت دلار حرف بزنی. از همان عقب تاکسی‌متر را دیدم. صفرش نکرده بود. سه هزار خورده‌ای بود. اما خجالت کشیدم به راننده چیزی بگویم. انگار داری مشخصن به یارو می‌گویی هی مردک دزدی نکن، چون بدیهی است که تاکسی‌متر باید صفر بشود. راننده پیرمردی بود که خیلی آرام می‌راند اما بالاخره رسید. تاکسی‌متر صبح‌ها سریع‌تر کنتور می‌اندازد. من هم یک بار نیم‌نگاهی به تاکسی‌متر انداختم. پیرمرد هم سریع نیم‌نگاهم را دید و بعد کلی توضیح داد که چرا از این راه آمده و از آن یکی نیامده. داشت کرایه را توجیه می‌کرد. من هم قصد یکی به دو نداشتم، آن هم پنج صبح، وقتی همه‌اش به ترافیک ترسناک جاده چالوس فکر می‌کردم. کوله‌ام را برداشتم و رفتم توی ترمینال. سه تا تعاونی رفتم، هیچ‌کدام‌شان ماشین چالوس نداشتند. چرا؟ نمی‌توانستند توضیح بدهند. یعنی آدم توضیح نبودند. اگر آدم توضیح بودند که توی ترمینال غرب نشو و نمو نمی‌کردند. بالاخره یک ماشین چالوس پیدا کردم. جوری برخورد می‌کرد که انگار دارد بهم لطف می‌کند و مرا می‌برد چالوس.

من صندلی جلو نشسته بودم و توی اتوبان کرج به نظر می‌رسید که سفر دلپذیری پیش رویم است. عقبی‌ها بیهوش بودند. راننده خیره به اتوبان بود و رادیو هم خاموش بود. به نظر از این مدل رادیویی‌ها نمی‌آمد. آرام بدون جلب توجه گوشی‌هایم را فرو کردم توی گوشم و موزیکم را روشن کردم. سیم‌ها را زیر کلاهم قایم کردم. اما یک ربع بعد همه چیز عوض شد. اتفاقات بد هم همیشه چندتایی به سراغم می‌آیند: اول راننده رادیو را روشن کرد، بعد راه‌بندان. راننده هم شروع کرد غر زدن. می‌گفت چرا مرا از خواب بیدار کرده‌اند و با کرایه عادی بهش مسافر داده‌اند. می‌گفت دم عید کرایه ضریب می‌خورد، ضریب دو. بعد مستقیم به من نگاه می‌کرد. انتظار داشت دست کنم توی جیبم و ۴۰ تومن دیگر بهش بدهم چون راه‌بندان بود. انگار من از خواب بیدارش کرده‌ام. باورم نمی‌شود چطور مردم از آدم طلبکار می‌شوند. مخصوصن دم عید هم بدتر می‌شود. انگار من مسئول بدبختی‌هایش هستم. یونگ می‌گوید بلاها در گروه‌های سه‌تایی سر آدم نازل می‌شوند. یعنی قدیمی‌ها این‌طور فکر می‌کردند. اما چهارمین اتفاق بد هم افتاد: یکی از مسافرین صندلی عقب نزدیک‌های سد کرج بالا آورد. مجبور شدیم بزنیم بغل. دستش را گرفته بود به گلگیر پژوی زرد و عق می‌زد. کلاه بافتنی گوش‌دار سرش گذاشته بود + شلوار ورزشی. فشن‌طور. پدرش هم باهاش بود. انگار احساس سرافکندگی می‌کرد از اینکه پسرش دارد عق می‌زند. سوار که شدند ماشین بوی گند معده‌ی مرد جوان را می‌داد. هوا هم سرد بود. دلم می‌خواست شیشه‌ام را بکشم پایین اما ممکن بود جوان با این کارم تحقیر شود. هر کاری تبعاتی دارد، یعنی کوچکترین کارها تبعات دارند. چرا نمی‌شود مثل آدم رفت شمال و اینقدر سناریو نداشت و به تحقیر شدن آدمهایی که نمی‌شناسی فکر نکرد؟ سرفه کردم و آرام شیشه‌ام را پایین کشیدم. بعد یواش یواش خوابم برد. دم رستوران ماهان برای صبحانه بیدارم کردند.

من و راننده نیمرو سفارش دادیم. عقبی‌ها گفتند نمی‌خورند، یعنی گفتند صبحانه خورده‌اند. پدر و پسر گفتند چهار صبح مفصل خورده‌اند. توی دلم گفتم خب مفصل نمی‌خوردی که بالا هم نیاری. راننده اسمش آقای دیوسالار بود. آدم توی زندگی بد بیاورد همین می‌شود. هم راننده تاکسی می‌شود، هم فامیلش عوضی می‌شود. دیوسالار یک برش لیمو از کنار دیس نیمرویش برداشت و به جوان عقی گفت اینو بخور خوب می‌شی. نخورد. اینجا یک نبرد ایدئولوژیک در جریان بود: انگار پدر و پسر صبحانه خورده بودند که توی راه پول صبحانه ندهند و حالا از دماغ‌شان در آمده بود. دیوسالار هم با تعارف لیمو داشت گداصفتی‌شان را به رخ‌شان می‌کشید. نمی‌دانم، دوست نداشتم درگیر مکالمات دیوسالار و جوان عق‌عقو و پدرش باشم. اما بودم، داشتم بربری و زرده تخم‌مرغ می‌خوردم، با اینها، سر یک میز، سوار بر یک کشتی. منتظر بودم ازم بپرسند چه کاره‌ام. این ترسم است. نمی‌دانم چی جواب بدهم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم الکی بگویم استاد دانشگاه هستم. بهرحال ممکن است در آینده بشوم. بیشتر وقت‌ها می‌گویم مهندس ساختمان هستم. دروغ نیست اما دقیق هم نیست. چیزی نپرسیدند. چون دیوسالار مشغول سخنرانی بود. می‌گفت رستوران ماهان ۴۰۰ میلیون خرج بازسازی کرده. دور و برم را نگاه کردم. راست می‌گفت. رستوران ماهان نو بود. و گل‌درشت. و مهوع. با سرامیک‌های بزرگ، گل‌های مصنوعی و میز و صندلی‌های یغور. یک طوطی سخنگو هم داشتند. دیوسالار با دهان پر با طوطیه اده-دوده می‌کرد و می‌خندید. امیدوار بودم خلقش باز شود و توی راه کمتر در مورد کرایه‌های دوبله‌ی شب عید حرف بزند. توی راه دوباره خوابم برد. راه بند می‌آمد و باز می‌شد. هر از گاهی می‌زدیم بغل و جوان بیچاره عق می‌زد. بدترین عق‌اش را اوایل آلبوم جدید انریکه ایگلسیاس زد. انریکه گویا دیگر بالادهای عاشقانه نمی‌خواند و سبکش بیشتر به موسیقی کلابی کشیده شده. جایی بود که کوب آهنگ تند و تندتر می‌شد، انریکه همه‌مان را به هیجان بیشتر تشویق می‌کرد، من یاد خال گوشتی صورت انریکه و ته‌ریش‌های دورش افتادم و مثل مادرم ادای بالا آوردن در آوردم. این بالا آوردن تصنعی عکس‌العمل مادرم به ویدیو کلیپ‌های مستهجن ماهواره بود. چرا مادرم از من خارج نمی‌شود؟ چرا وسط رشته‌کوه‌های البرز، وسط برف و استفراغ و در کنار دیوسالار باید ناخودآگاه ادای مادرم را در بیاورم؟ همین‌جاهای آهنگ بودیم که جوان محکم به پشت‌سری دیوسالار کوبید. ماشین‌مان کشید بغل توی خاکی. جوان از شدت تهوع تقریبن توی خاک‌های کنار جاده غلت می‌زد. دوست داشتم از بالا آوردنش فیلم بگیرم و بگذارم اینستاگرام، اما خب امکانش نبود. پدرش دست به کمر بالای سرش ایستاده بود. می‌خواستم به پدره بگویم آفرین که عق نمی‌زنی، مدال هم بهش بدهم. با همین وضعیت بود که رسیدیم چالوس. پنج ساعت طول کشید. از هر طرف که نگاه می‌کردی شروع خوبی برای سال ۹۴ نبود.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۳

شب قبلش دیر از مهمانی برگشتیم. ساعت از سه گذشته بود که خوابیدیم. خانواده، یعنی والدین و برادرم و همسرش دیروز صبح زود رفتند شمال. گربه‌ام را هم با آنها فرستادم تا خودم با کرایه بروم. بعد از مدتها خانه «خالی» است. دیر از خواب بیدار شدیم. فکر کنم نزدیک ظهر. قرار بود صبح زود با کرایه بروم شمال، بپیوندم به خانواده. ولی نشد که بیدار بشوم، انگار چیزی جلویم را می‌گرفت. یعنی صبح زود بیدار شدم اما حوصله‌ی جاده را نداشتم. به جایش چرخیدم و سین را بغل کردم و دوباره خوابم برد. کلن حوصله‌ی عید خانوادگی را نداشتم. از طرفی مجبور هم بودم. بعد از ۷ سال این اولین سالی بود که می‌شد عید را کنار خانواده باشم و حالا اگر می‌پیچیدم یک «جوری» بود. دوست داشتم پیش دوست‌دخترم باشم. اما او هم به همراه خانواده‌اش و خاله و عمه می‌رفتند استانبول. به من هم گفته بود بروم. اما حوصله‌ی آن برنامه را هم نداشتم. آدم معذبی هستم. احساس می‌کردم از آن سفرهایی می‌شود که باید از صبح تا شب الکی لبخند بزنم. ترجیحم این بود که بمانم تهران، خانه‌ی خودم، با دوست‌دخترم. شب عید برویم تجریش. مهمانی‌های کوچک بگیریم و برویم، بعضی روزها برویم کلکچال. اما خب هنوز خانه‌ی خودم را ندارم. این مرا مریض کرده. ۳۴ سالم است و دارم با پدر و مادرم زندگی می‌کنم. می‌توانم جایی را اجاره کنم اما با خودم عهد کرده‌ام دیگر اجاره‌نشینی نکنم. بهم نمی‌سازد. پیر و مریضم می‌کند و مدام به قتل صاحبخانه‌ام فکر می‌کنم. امیدوارم این دوران زندگی با خانواده موقتی باشد. بهرحال الآن مجبورم مثل دوران نوجوانیم با آنها به سفر شمال بروم. از صبح با هم بیدار بشویم. دعواهای رقت‌انگیزشان را بشنوم. همین الآن دارند در مورد چگونگی درست کردن سبزی‌پلو با هم دعوا می‌کنند. آنها خوشحالند که فرزندان‌شان همراه‌شان سفر می‌روند. همین الآن که دارم این دو خط را می‌نویسم پدرم با فریاد از مادرم پرسید اسفندیار کجاست؟ کاری هم با من ندارد اما هر از گاهی می‌پرسد اسفندیار کجاست. تازگی‌ها که گربه هم اضافه شده. می‌پرسد گربه کجاست. انگار همه می‌خواهند از دستش فرار کنند و او پنج دقیقه یک‌بار حاضر و غایب می‌کند. من اینجا هستم، حاضر، توی اتاق، با لپ‌تاپ و گربه‌ام و دارم تلاش می‌کنم بعد از چند روز فشار خانواده کمی تنها باشم. اما انگار نمی‌شود. همه باید جلو ی چشم همدیگر باشیم و با همدیگر به صدای بلند تلویزیون گوش بدهیم. همین الآن مادرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد. من چای نخواسته بودم. اما مادرم همیشه با چای پشت در اتاقم هست. چرا پرت و پلا شدم؟ داشتم چهارشنبه را می‌گفتم، تهران، لنگ ظهر با دوست‌دخترم از خواب بیدار شدیم. زنگ زدم دریانی نان و تخم‌مرغ بیاورد. گفت فقط تخم‌مرغ ۱۲ تایی دارد. پنج دقیقه منتظر شدم و خبری از سفارش‌هایم نبود. لباس پوشیدم و رفتم سراغ‌شان. تا مرا دید معذرت‌خواهی کرد. اسکناس. جریان اسکناس همیشه از طرف من به سمت دریانی بوده و همین باعث می‌شود که او همیشه از من معذرت‌خواهی کند. دلیل دیگری هم برای عذرخواهی داشت: شانه‌های تخم‌مرغ را دیدم. گفت آقا مهندس ببخشید تخم‌مرغ دانه‌ای هم داریم اما بسته‌ای فقط ۱۲تایی مونده، ۶ تایی تموم شده. چرا دریانی همیشه به من دروغ می‌گوید؟ شیر دم به گند و بسته ۱۲ تخم‌مرغ بهم قالب می‌کند، بعد هم که مچش را می‌گیرم معذرت‌خواهی می‌کند. چرا به کلانتری زنگ نمی‌زنم تا دریانی را زندانی کنند؟ دریانی موجود نامهمی در زندگیم است اما همین چیزهای کوچک مرا به هم می‌ریزند. انگار دریانی و حقارت‌های ریزش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. مادرم و مادرانگی‌های حقیرش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. پدرم و سوال و جواب‌های بی‌ربطش هم همین‌طور. نمی‌توانم هیچ کاری بکنم چون همه‌اش دارم به حقارت‌های آدم‌های حقیر فکر می‌کنم. توی ذهنم جواب در خوری به‌شان می‌دهم. برگشتم خانه و سوسیس تخم‌مرغ درست کردم. سین سوسیس نمی‌خورد. من هم سوسیس‌خوار نیستم اما آن روز به خصوص بدم نمی‌آمد. فکر کردم تجلی میل به زوالم است. چون نمی توانم حقم را از دریانی بگیرم، چون نمی‌توانم به شمال‌های خانوادگی نروم به طور ناخودآگاه تصمیم گرفته‌ام با سوسیس‌خواری خودم را نابود کنم. فکر کردم سال ۹۴‌ از همه‌ی این مسائل عبور می‌کنم. خانه‌ی خودم را می‌گیرم، دریانی را تحریم می‌کنم، والدینم را هفته‌ای یک شب می‌بینم و احساس عذاب وجدان هم نمی‌کنم. صبحانه‌مان تمام شده بود. باورم نمی‌شد، یک سوسیس آردی ۲۵ سانتیمتری خورده بودم و حالا داشتم به ضرب چایی دوم می‌شستمش که برود پایین. با سین رفتیم توی اتاق. کمی آهنگ گوش کردیم. وسط‌هایش من با بارفیکس بالانس زدم و سین ازم فیلم گرفت.

سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۳

چهارشنبه سوری است. ساعت یازده صبح با دوست‌دخترم قرار می‌گذاریم. تجریش. دم کفش ملی. تا حالا دو بار تجریش قرار گذاشته‌ایم و هر دو بار همین‌جا. جای دیگری به ذهنم نمی‌رسد. مدل‌های کفش ملی عوض شده‌اند. شبیه کفش‌های خارجی شده‌اند. این برند دیگر ربطی به کفش ملی دوران کودکی من ندارد. می‌نشینم روی نیمکت روبروی فروشگاه و به فیل کفش ملی نگاه می‌کنم. این فیل را خوب می‌شناسم. خواهی نخواهی بخشی از من است. با قدیم‌هایش هیچ فرقی نکرده. چیزهایی که عوض نمی‌شوند را دوست دارم. بالاخره توی زندگی چهار تا چیز هم باید باشد که عوض نشوند، همان‌طور که بودند بمانند، چهار تا چیز که آدم به‌شان چنگ بزند. اما چقدر بد که باید به فیل کفش ملی چنگ زد. انتظارم چیزهای والاتری بود. عقاید متعالی، خاطرات فان، سفرهای آنچنانی، صعود به قلل مرتفع. اما هیچی، فقط فیل کفش ملی هست که مانده. سین هنوز نرسیده. مسج می‌دهد که ۱۰ دقیقه دیرتر می‌رسد. می‌روم صرافی و ۲۰۰ لیر می‌خرم. می‌خواهم بدهم به سین برایم از استانبول چیزمیز بخرد؛ مایو، جوراب، ادکلن.

ورودی بازار تجریش خیلی شلوغ است. سین غر می‌زند. دستش را می‌گیرم و از لای جمعیت راه باز می‌کنیم. به تکیه بالا که می‌رسیم و بساط میوه و سبزی و گل‌های وسط تکیه را که می‌بیند حالش خوب می‌شود. چند جوان، از همین‌ها که ریش دارند و پارچه دور مچ دست‌شان می‌بندند با دوربین‌های حرفه‌ای از کاسب‌های تجریش و بساط‌شان عکس می‌گیرند. یکی باید از خود این جوان‌ها و لباس فرم‌شان عکس بگیرد، همه شکل هم، با تجهیزاتی شبیه هم. الآن اینها اگزوتیک‌تر از تجریش هستند. ما می‌رویم توی حیاط امامزاده صالح. نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم اگر مادرم این صحنه را می‌دید اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت اسفندیار بالاخره «درست» شد. دلم چایی می‌خواهد و درست همین موقع آدمی که یک کتری بزرگ دارد و فریاد می‌زند چایی چایی مقابلم ظاهر می‌شود. ازش چایی و نبات می‌خرم. می‌گوید ۲۰ تا چایی بخر خیرات کن، شب عیده. جوابش را نمی‌دهم، چون جوابی ندارم. انتظارم این است آدم‌ها با دیدن سر تا پایم یک سری مسائل را با من عنوان نکنند. اما می‌کنند. صبح شیر قهوه خورده‌ام و یکی از امراض دهه چهارم زندگیم این است باید صبحم را با چایی شیرین پر رنگ شروع کنم، اگر نکنم تا دم غروب مگسی هستم. می‌رویم لب حوض امامزاده. اما هنوز صدای ترافیک تجریش می‌آید. از دست صداها کجا می‌شود فرار کرد؟ آیا اصلن امکانش هست؟ آن هم وقتی که سرعت صوت ۳۵۶ متر بر ثانیه است؟ وقتی که صوت به صورت امواج کروی در «تمامی» جهات منتشر می‌شود؟ رفتیم حیاط پشتی امامزاده. روی پله‌ی کوتاهی نشستیم. چایی‌ام را هورت می‌کشیدم. صدای فرز آمد. انگار داشتند توالت‌های امامزاده را نوسازی می‌کردند. بلند شدیم. سین چادر امانتی‌اش را پس داد و برگشتیم توی بازار.

بی‌هدف توی بازار راه رفتیم. همه همین هستند. حتی آنهایی که کار خاصی دارند هم کارشان در حقیقت بهانه است. فقط نیاز دارند لای آدم‌های دیگر، لای سر و صدایشان و لای بوها و رنگ‌های عجیب و غریب بازار بلولند. توی همین بی‌هدفی سر از ساعت فروشی‌ای در آوردیم که ردیفی ساعت‌های تقلبی و آشغال دارد. اما آن پشت، جایی که تقریبن پنهان است، چند تا ساعت قدیمی هم گذاشته بود. باورش سخت است اما یک ساعتی داشت، مال ۴۰ سال پیش و فوق‌العاده تمییز مانده بود، روکش طلای ۲۰ میکرون داشت و گذشت این همه سال باعث شده بود که طلایی‌اش دیگر ندرخشد، صرفن زردی کهنه و پخته باشد، توی چشم نزند اما وقتی هم چشمت بهش می‌افتاد از دیدنش بی‌دلیل خوشحال می‌شدی. زنانه، با صفحه‌ای کوچک و تقریبن مستطیلی که وقتی از نزدیک نگاهش می‌کردی متوجه می‌شدی شش‌ضلعی است. تناسبات صفحه‌ی ساعت بی‌نقص بود. انگار داوینچی یا یکی از همین آدم‌هایی که مرض تناسبات هندسی داشته شخصن تک تک اجزای ساعت را طراحی کرده. ساعت کوکی بود با موتوری سر پا. فروشنده می‌گفت تا کوکش می‌کنی «جیک‌جیکش» شروع می‌شود. درست می‌گفت. واقعن پرنده‌ای توی ساعت بود که با چرخاندن غربیلک شروع به خواندن می‌کرد، با من هم حرف زد، گفت مرا بخر، مرا ببر. ما گیر افتادیم. چند بار رفتیم و آمدیم. فروشنده فهمیده بود ما گیر افتاده‌ایم. با این حال سفت روی قیمتش نایستاده بود. کمی تا شد و به اصطلاح با ما راه آمد، جوری که ما هم احساس کنیم «چانه» زده‌ایم. کاسب خوب این‌طوری است. فکر جیبش است اما روحیات مشتری را هم می‌فهمد. قیمت مقطوع. پیف‌پیف. این هم از مفاهیم منحطی است که باب شده. یک مشت آدم‌آهنی با هم تعامل می‌کنند، اسکناس و جنس رد و بدل می‌کنند، با قیمت‌های مقطوع. توی تعامل آدم‌آهنی‌ها هیچ پرنده‌ای جیک جیک نمی‌کند. این‌طوری شد که کادوی عید سین را هم خریدم. تا چند ساعت قبلش ایده‌ای نداشتم که عیدی چی می‌خواهم بهش بدهم. اما بعد از دیدن و خریدن ساعت شش‌ضلعی جوری نسبت به کادویم اطمینان داشتم که انگار سال‌ها بود راجع بهش فکر کرده بودم. بازار همین‌طور است، چیزها آنجا هستند، مخلوط، خوب‌ها لای بدها، فوق‌العاده‌ها لای تاپاله‌ها، فقط آدم باید ببیند، بو بکشد، بعد ناگهان پرده‌ها می‌افتند، نگاه آدم باز می‌شود، شلوغی‌ها ساکت می‌شوند، تصویری مقابل چشم‌هایمان شکل می‌گیرد و آدم به چیزی که قرار بوده برسد می‌رسد. حداقل من که این‌طوری فکر می‌کنم.

بعدش رفتیم نهار. اطمینان کباب خوردیم. برگشتنه دو جعبه نان خرمایی کرمانشاهی خریدم. یکی برای پدرم، یکی هم برای ه و م که شب خانه‌شان مهمان بودیم؛ دو جوان مجردی که هر دو به نان خرمایی علاقه به‌خصوصی دارند. شماره‌ی آخر بخارا را هم برای پدرم خریدم. فکر کردم توی تعطیلات کمی این را بخواند، کمی کله‌اش را از توی آن جعبه‌ی کثافت بیرون بکشد. منظورم تلویزیون است و نکبتی که تویش جریان دارد. واقعیت این است بی‌بی‌سی فارسی و من و تو پدرم را گروگان گرفته‌اند. مسخش کرده‌اند. گاهی فکر می‌کنم رابطه پدرم با تلویزیون مثل رابطه من با اینترنت و وبلاگ و توییتر است. شاید هست، ولی حداقلش این است که اینترنت صدا ندارد. تلویزیون صدا می‌دهد. صدایش باعث شده که ما همه‌ی درها را ببندیم. پدر و مادرم توی هال هستند با تلویزیونی که بلند بلند دارد در مورد مسائلی که به ما ربطی ندارند فریاد می‌زند، ما هم توی اتاق‌هایمان. چند در چوبی ضخیم بین ما فاصله است. نمی‌دانم چرا نمی‌فهمند همین صدای آزاردهنده باعث دوری‌مان شده.


KHERS’s Twitter

  • امیدوارم منو نکشین ولی میدون نقش جهان زیادی بزرگه. ابعادش تناسبی با ساختمونای دو طبقه‌ی دورش نداره. 57 minutes ago
  • RT @marzie_r: نمیدونم شما هم دچار این خطای دید تو تاکسی هستید یا فقط منم. وقتی با یه مسافر دیگه پشت نشستم، درحالیکه زل زده به بیرون فکر میک… 59 minutes ago
  • @Darmoondeh اینایی که بقالیا می‌فروشن؟ خیلی افزودنی دارن... 1 hour ago
  • RT @billmckibben: Death toll passes 1100 in India's epic heat wave, roads starting to melt as temps hit 122 degrees thinkprogress.org/climate/2015/0… 6 hours ago
  • هند اینقدر گرم شده که آسفالتا دارن آب می‌شن. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 813,096 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 638 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: