دامنه‌های برف‌پوش

خوابم شبیه یک فیلم بود. یعنی انگار داشتم فیلمی تماشا می‌کردم. فیلمی ایرانی محصول اوایل دهه‌ی شصت. وسطش هی با خودم می‌گفتم عجب جواهری‌ست. چقدر حیف شدند آن نسل از هنرمندان. فکر می‌کردم مال بیضایی یا تقوایی باشد. بیشتر مظنون به تقوایی بودم. اما انگار جایی اواسط فیلم گوشه‌ای از تیتراژ را دیدم و کارگردان هیچ کدام اینها نبود. نمی‌شناختمش. بیشتر نچ نچ کردم و افسوس خوردم. فیلم در لواسان و میگون می‌گذشت. بیشتر میگون. جاده‌های کوهستانی رودبار قصران. یک زن و مرد هم بودند. شاید هم دو زن. یکی‌شان فوق‌العاده زیبا بود. حتی اسم هنرپیشه را هم نمی‌دانستم. شاید لاهوتی؟ بهرحال هرچه بود ناآشنا بود. داستانی عاشقانه بود. کمی از آن در دریا می‌گذشت. (ولی آن سمت‌ها که دریا ندارد!) از کل خواب پررنگ‌ترین تصویرش مال جایی‌ست که دوربین دامنه‌ی کوهی را نشان می‌داد. مختصری علف بر آن روییده بود. کم. جوری که قهوه‌ای خاک هنوز معلوم بود. و بعد مختصری هم برف باریده بود. یعنی دامنه سفیدپوش نشده بود. انگار رویش نمک پاشیده باشند. از زیر سفیدی برف، هم سبزی علف‌ها معلوم بود هم قهوه‌ای خاک. معلوم بود اولین برف فصل است. برفی که هنوز جدی نیست. برفی که فقط آنجا باریده و کمی دورتر در شهر اصلاً برفی نباریده، نهایتاً باران. اما اینجا در ارتفاعات کمی باریده. خیلی کم. به همین قدری که دامنه‌ها را فقط کمی سفیدپوش کند، آن هم نه کامل. تصویر این چنینی را همیشه خیلی دوست داشتم. لواسان که زندگی می‌کردم و با ماشین می‌آمدم تهران، گاهی گردنه چنین منظره‌ای داشت و محو تماشایش می‌شدم. کمی برف روی آن نشسته بود. گاهی هم اوایل بهار دامنه‌هایش کمی سبز می‌شدند. اما عمر این رنگ سبز دامنه‌های گردنه خیلی کوتاه بود. نهایتا چند هفته. بعدش علفها زیر آفتاب می‌پختند و قهوه‌ای می‌شدند. ایضاً عمر آن سفیدپوش شدنِ لکه‌لکه هم خیلی کم بود. مربوط به یکی-دو برف اول بود و بعدش دیگر اینقدر برف زیاد می‌شد که کل دامنه سفیدپوش می‌شد. این تصویر برایم تداعی دیگری هم دارد: جلد یکی از آلبومهای شوبرت که دویچه گرامافون منتشر کرده بود. تپه‌هایی نیمه برف‌پوش با چندین ردیف نرده‌ی چوبی روی تپه‌ها. خیلی آن طرح جلد سی‌دی را دوست داشتم. سایه‌روشنِ خاک و برف و بعد سیاهی چوبهای نرده ترکیبی بوجود آورده بود که نمی‌دانم چرا مرا یاد تکه‌های ملانکولیک شوبرت می‌انداخت، آن جاهایی که مختصر است، صداها تنک‌اند و گاهی یک تک‌نت طنینش تا مدتها ادامه پیدا می‌کند. یکی دو بار شده بود که در آن گردنه‌ی کذایی رانندگی می‌کردم و از قضا مختصر برفی بر دامنه‌ها نشسته بود و بی‌برو برگرد یاد آن تصویر روی جلد آلبوم شوبرت می‌افتادم. این از تداعی‌های اولیه. اما خواب دیشبم ادامه هم داشت. بعد از اینکه فهمیدم فیلم است و کارگردان و هنرپیشه‌ها را هم نمی‌شناسم انگار خودم هم وارد فیلم شدم. خودم هم رفتم به «اوایل دهه‌ی شصت» و در روستایی راه می‌رفتم. مشخصا اسمش میگون بود ولی هیچ ربطی به میگون نداشت. همین باعث تعجبم شده بود. اینکه چقدر اینجا قدیمها بکر و زیبا بود و چقدر حالا زشت شده. منظورم از حالا این روزهاست، در دنیای واقعی. میگونِ قدیم کوچه‌های باریک داشت، بازارچه داشت. خانه‌های زیبا. خبری از این بلبشوی زننده‌ی فعلی و قهوه‌خانه‌های کنار جاده و هیاهوی آخر هفته‌ها نبود. چقدر حسرت خوردم. یعنی در همان خوابم چقدر حسرت خوردم. کمی بعدتر دوستان نوجوانی‌ام را دیدم—دوستان گل کوچیک—و می‌خواستم با چپقی ظریف علف بکشم. اما رویم نمی‌شد به آنها بگویم که علف می‌کشم و داشتم سعی می‌کردم با شوخی و خنده بگویم که گیاه استعمال می‌کنم و از این حرف‌ها. چیز دیگری یادم نیست. شاید اینجاها بیدار شدم. اما همان تصویر دامنه‌های برف‌پوش که از زیرش، هم سبزی علف و هم قهوه‌ای خاک هویدا بود، همانی که یکی از صحنه‌های فیلم بود و دوربین «خیلی آرام» حرکت می‌کرد و از دامنه تصویر می‌گرفت، آن صحنه تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌ی خوابم بود و اصلاً همان شد که تصمیم گرفتم خوابم را بنویسم. 

اما کلیتش گمانم واضح است. برای خودم واضح است. میگون شاید آخرین تیر من بود در تلاشی برای ایران زندگی کردن. یا شاید بهتر است بگویم تهران زندگی کردن. زیست در تهران برایم غیرممکن شده. پروژه‌ی میگون تلاش ناموفقی هم بود. یعنی حتی پا هم نگرفت. صرفاً خلاصه شد در اینکه چند بار با این پای سیاتیکی‌ام خودم را کشاندم تا میگون و شمشک و چند مورد آپارتمان دیدم که هیچ کدام چنگی به دلم نمی‌زد. روستاهای دیگر رودبار قصران که قبل از میگون بودند را هم از فهرستم حذف کرده بودم. مثل اوشان و فشم و آهار. چرا؟ به همان دلیلی که لواسان مردود بود. به این دلیل که آلودگی تهران تا آنجاها هم ادامه داشت. این را با چشمان غیر مسلحم هم می‌دیدم. پیچ پشت پیچ می‌دیدم که چطور تیرگی آسمان لایه لایه برداشته می‌شود اما این لایه‌برداری از چرک و کثافت آسمان تا خودِ میگون ادامه داشت و البته شمشک و بعدِ آن دیگر هوا تمیز بود. خیلی تمیز. این را با اولین نفسی که در آن صفحات فرو دادم فهمیدم. این از بار معنایی میگون. 

اما جز این شوبرت معنی دوگانه‌ای دارد در این تصویر. ۲۰۱۴ که از انگلیس برگشتم ایران خیلی دل‌داده‌ی زنی بودم که از قضا دستی در موسیقی داشت و و من هم برای خودنمایی یادم است یک بار سونات مورد علاقه‌ام از شوبرت را برایش فرستاده بودم در یوتیوب. اجرای ریشتر. دی-۸۹۴ اگر اشتباه نکنم. همانی که اجرای معمولش مثلاً ۲۰ دقیقه است و مال ریشتر سر به ۴۰ دقیقه می‌سایید، از بس که آندانته‌اش را کش می‌داد، کلافه‌ات می‌کرد، حوصله‌ات را سر می‌برد، اما یک جایی، در اوجی نامنتظر و ترسناک، دلیل آن تمپوی اغراق‌آمیزْ کند را می‌فهمیدی، تازه می‌فهمیدی استادِ کچل چه حقه‌ای زده. خلاصه اینکه گاهی فکر می‌کنم شوبرت و آن سونات کذایی سرود بازگشتم به ایران بود. گاهی هم فکر می‌کنم اینها گوز گوز اضافی‌ست. تلاشی‌ست برای برق انداختن فلزی که فکر می‌کردی ارزشی دارد و حالا فهمیده‌ای بنجل است، کدورتش از بنجلی‌اش است، دستمال کشیدنش دردی را دوا نمی‌کند. البته این شکلش را هم دوست ندارم، شکل درستش همان حسرتی‌ست که در رویایم هم جاری بود. بماند. گمانم دیگر معنی کل رویا مشخص شد. حداقل نازل شدنش در این روزهایی که خیلی جدی—دوباره—به فکر «کشیدن بادبان‌هایم» افتاده‌ام معنای واضحی دارد. واضح‌ترین معنایش هم ترکیب محالی‌ست که نشان می‌دهد: هم دامنه‌ی برف‌پوش زیباست و هم دامنه‌ی پوشیده از علف، اما نمی‌شود هر دو را با هم خواست، بهار و زمستان در یک قاب نمی‌گنجند. نکند حسرتم هم بابت همین است؟

از قضا این روزها سالگرد مرگ مادرم هم هست.

https://www.youtube.com/watch?v=E7_OW2__ZR0

3 پاسخ to “دامنه‌های برف‌پوش”


  1. 1 آیدا مارس 14, 2022 در 1:17 ب.ظ.

    اون سال نو میلادی رو یادمه که ایستاده بودیم در بالکن خونه هادی و آذر. دوهزاروچهارده بود نه؟‌ عددش مهم نیست. من اون سال تنها آرزوم برگشتن به ایران بود. تو آرزوی من رو زندگی کردی. امروز که این رو خوندم فکر کردم الان باید خوشحال باشم و حسادتم ارضا بشه که نیکزاد تونست و برگشت و الان این رو می‌گه در برابر من که نتونستم و همه این شش سال همون زندگی کارمندی همیشگی رو داشتم و خب الان چیزی هم نمی‌گم ولی اصلا حسادتم ارضا نشد. غمگین شدم. حس کردم فرقی دیگه نمی‌کنه. هیچی فرقی نمی‌کنه.

  2. 2 November 25th مارس 16, 2022 در 7:44 ب.ظ.

    سالها پیش این وبلاگ را می خواندم. بعد از وقفه ای کوتاه، وقتی برگشته بودم به دوباره خواندن؛ صرفا روایت سوگ بود. سوگ و فقدان و تقلا… تقلا را البته من میکردم که روی سطح بمانم و در اندوه بی بُعد کلمات گم نشوم.
    سالها گذشته. خیاط در کوزه افتاده.
    این دفعه باید خودم در آرشیو بگردم، از همان شب اول بخوانم و بگویم: اه پس که اینطور؛ من هم همین…
    همان شب؛ وقتی گربه از فرط اضطراب پناه گرفته بود زیر تخت؛ وقتی خورشت فسنجان در قابلمه ماسیده بود…
    که مادرها حق ندارند دیگر بازنگردند …

  3. 3 نازی مارس 23, 2022 در 9:08 ب.ظ.

    خرس عزیز. مهندس خسته. من از زمان کانادا بودنت می خونمت. تروخدا ولمون نکنی بری یهو بازم بنویس. راستی خیلیم خوشتیپی انقدر از خودت بد می گفتی ادم یاد هیولا میوفته. ولی تبارک الله هموطن .خوب باشی


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • @RF41018168 🧠 1 hour ago
  • یکی از ویژگی‌های مرد ایرانی قابلیت پیشگویی اتفاقات سیاسی، اجتماعی و اقتصادیه. 1 hour ago
  • یه حسی بهم می‌گه زیدآبادی زمستونا هم زیر کاپشن اون پیرهن آستین‌کوتاه طوسی‌کمرنگه رو می‌پوشه. 2 hours ago
  • RT @aqilbahra: نقشه‌ی پراکندگی کاروانسراها را ببینید زمانی مردم این سرزمین قبل از اینکه خانه‌ای برای خود بسازند، کاروانسرایی برای امنیت و ک… 13 hours ago
  • @aliattehran من فکر میکردم این بازی لغوی طنازانه اختراع خودمه :)) 17 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1٬337٬548 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: