Archive for the 'Uncategorized' Category

کراسناهورکای – کسی در می‌زند

این یادداشت را لاسلو کراسناهورکای چند سال پیش نوشته. من از انگلیسی (لینک) ترجمه‌اش و کردم و چند وقت پیش در شماره ۴۳ مجله شبکه آفتاب چاپ شد.

 

کسی در می‌زند
ماه‌هاست که در سکوت مطلق زندگی می‌کنم، حتی می‌توانم بگویم سال‌هاست، صرفاً با اصوات بی‌معنی و معمولی که در حاشیه‌ی شهرها شنیده می‌شوند، پژواک اتفاقی صدای قدم زدنی در راهرو و، کمی آن‌طرف‌تر، در راه‌پله، کسی که یک ساک را روی زمین می‌کشد، یا موکتی لوله شده، یک بسته، و یا جنازه‌ای، خدا می‌داند چی؛ و یا صدای آسانسور وقتی که سرعت کم می‌کند، می‌ایستد، درش باز می‌شود، بعد بسته می‌شود و راه می‌افتد بالا یا پایین. هر از چند گاهی سگی پارس کوتاهی می‌کند، کسی می‌خندد یا عربده می‌کشد. اما همه چیز محو می‌شود، همه چیز به سرعت در زمزمه‌ی کم حجم و همیشگی کوچه گم می‌شود. این اطراف سکوت مطلق این شکلی‌ست.
البته، مواقعی هم هست که یکی ازسرودهای کلیسایی زِلِنکا را می‌گذارم پخش شود یا به یکی از «برداشت‌های» آندراس شیف از «کلاویه‌ی خوش‌آهنگ» گوش می‌دهم، یا آلبومی از اسپون، کارن دالتون یا ویک چسنات را می‌گذارم، اما بعد از چند میزان خاموشش می‌کنم تا دوباره سکوت حاکم شود، چون که می‌خواهم آماده باشم و دوست ندارم موقعی که او سر می‌رسد و پیدایم می‌کند حواسم پرت باشد.
راستش را بخواهید اگر آرام در نمی‌زد و در عوض با مشت به در می‌کوبید هم چندان تعجب نمی‌کردم، یا حتی ساده‌تر، اگر در را با لگد فرو می‌ریخت هم تعجبی نمی‌کردم، اما حالا که صدای در زدنش را می‌شنوم، برایم واضح است که فرقی هم نمی‌کرد آرام در می‌زد یا مشت می‌کوبید یا با لگد در را فرو می‌ریخت، منظورم این است که واقعاً هیچ فرقی نمی‌کند، نکته‌اش این است که عین روز برایم روشن است که خودش است، پس کی می تواند باشد؛ خودش، همانی که می‌دانم، و همیشه هم می‌دانستم که روزی سر می‌رسد.
تراژیک‌ترین شخصیت تاریخ همانی است که هم‌زمان دو کیفیت افتضاح در او به هم گره خورده‌اند. دو کیفیتی که در او با هم ترکیب می‌شوند حماقت بی‌انتها و خشم بی‌مرزند. شخصی -یک نویسنده‌ی مجار، در تبعید خودخواسته در سن‌دیگو- یک بار گفت که چنین شخصیتی خواه‌ناخواه در یکی از دوره‌های انفعالِ تاریخ از مجاری فاضلاب شهر بیرون می‌خزد. موافق نیستم، هیچ وقت در طول تاریخ چنین دوره‌ی انفعالی پیدا نمی‌شود که به قدر لازم طویل باشد. اگر هم که او در یکی از این مجاری فاضلاب تاریخی زندگی می‌کرده، تا حالا چندین و چند سال می‌شود که فرصتش را داشته، حتی چندین دهه، فرصت داشته آماده شود برای اینکه پرچم‌ها را بیفرازد، هم‌مسلکانش را پیدا کند، تحرکاتش را در جمع‌ها شروع کند و نشست‌های مخفیانه ترتیب دهد. او به ندرت تنهاست و همیشه ملبس به یکی از آن لباس‌های نظامی بی‌هویت است، ایده‌هایش یا با عقل جور در نمی‌آیند و یا اصولاً ناموجودند، چرا که ایده‌هایش چیزی نیستند جز اشکال جزمیِ نفرت، نفرت دلیل وجودی‌اش است، اصل هادی‌اش است، نفرتی است که به ابژه‌اش، به هدفش عمدتاً تنها اشاره‌ای محو می‌شود، علی‌رغم اینکه نفرت معمولاً کم و کسری برای پیدا کردن ابژه‌اش ندارد، چرا که ابژه‌ی نفرت از قضا نکته‌ی اصلی ماجراست و من این را بایستی خوب بدانم چون که من همان ابژه، همان هدفش هستم.
مثلاً فرض کن توی کافه‌ای نشسته‌ام و او سر می‌رسد. من «آناً» می‌فهمم که او «آناً» مرا از بین این جماعت انتخاب کرده. چشمانم آبی روشنند، لاغرم و قوزی، همین. هیچ نمی‌فهمم که چطور از روی همین‌ها می‌فهمد، از روی همین‌ها خیلی متقن به قطعیت می‌رسد که من همانی‌ام که دنبالش است اما خب شکی نیست که او برای یافتن ماها نوعی شهود دارد، برای یافتن ضعفا -می‌گویم ضعف از این جهت که ضعف، حدس می‌زنم، همان کیفیتی در من است که او را برآشفته می‌کند- سپس او می‌ایستد کنارم، و همه‌ی دور و بری‌ها هم تنش را حس می‌کنند، و جفتمان، هم من و هم او می‌دانیم که ماجرا چطور پیش خواهد رفت. واقعیت این است که فرقی نمی‌کند کجا باشم، مثلاً ممکن است توی ایستگاه قطار باشم و در سالن انتظار مرا پیدا کند، یا مثلاً در مغازه‌ای مشغول خریدم، چشمانمان به هم قفل می‌شوند و بعد دیگر برای هر کاری دیر است، یعنی برای من دیر است، که نگاهم را بدزدم، چرا که می‌دانم چی در پیش‌روست و ساده بگویم، ناتوانم از فرار. می‌دانم که فرارم مذبوحانه خواهد بود.
اگر می‌توانست کلماتی برای توصیف نفرتش پیدا کند لابد می‌گفت مشغول دفاع از خودش است، و از قضا در مقابل من احساس خطر می‌کند، علی‌رغم اینکه من آزارم به یک مورچه هم نمی‌رسد. او به باشگاه می‌رود، هنرهای رزمی، شب و روز تمرین می‌کند جوری که بعد از مدتی بدنش، به قول معروف، می‌شود یکپارچه عضله، بدون هیچ اضافاتی، پوستش صرفاً پوششی زینتی‌ست برای اندامش، بدون هیچ‌گونه زوائدی، و به چیزی غیر از همین عضله‌ی یکپارچه هم نیازی ندارد، چرا که بهتر است آماده باشد، این نکته را دور و بری‌هایش به او توصیه کردند، منظورم همان جماعتی‌ست که با هم باشگاه می‌روند، می‌روند تیراندازی، و می‌روند تمرین، بایستی آماده باشد چرا که دشمن آنجاست، حی و حاضر، دشمنْ هر چه هست نامرئی نیست. حتی می‌توان دشمن را نامید، تعریف و تبیینش کرد، او همه جا هست، اما به محض اینکه دست دراز کنی تا بگیریش -لااقل تجربه‌ی خودش این‌طوری‌ست- دشمن از لای آن انگشتانِ یکپارچه عضله، لیز می‌خورد، تاب می‌خورد، قسر در می‌رود و چیزی نگذشته غیب می‌شود و بعد دیگر چیزی توی آن مشتِ یکپارچه عضله باقی نمی‌ماند و بعد بایستی دوباره از اول شروع کند، جستجو کند، گوشه‌ای گیرش بیندازد، با مشتش دوباره و دوباره بکوبدش.
وقتی از او اسمش را می‌پرسند ترجیح می‌دهد که جواب ندهد چرا که حتی اگر هم، طبق تعریف رایجش، اسمی داشته باشد واقعاً اسمی ندارد چرا که نیازی به آن ندارد؛ او به کلی در نقش خودش و کارکرد خودش استحاله شده، در نفرتش، همین نفرتی که به واقع برای او اسم با مسمایی‌ست، تازه همه‌ی اینها به شرطی که الزاماً لازم باشد اسمی داشته باشد، و البته چیزی که عاشقش است این است که کلاً اسمی نداشته باشد، گمنامی بخشی از طبیعتش است، و همچنین میل به اینکه برای قتل به قدر کفایت سنگین‌وزن باشد، برای اینکه بتواند ضربه‌ی مهلک را بزند، تک‌ضربی کشنده که به دقت هدفش را یافته.
او خیلی رویا می‌بیند. ولی نه در مورد آن تک‌ضربه، بلکه بیشتر در مورد اینکه، اگر احیاناً شخص مورد نظرش را یافت، یحتمل او را بین انگشتانش له می‌کند و ازش گوشت چرخ‌کرده می‌سازد، البته نه آن جوری که کارگر کشتارگاه با خوک‌ها سر و کله می‌زند، یعنی نه آن‌جور تر و فرز، نه، بلکه بیشتر  شبیه قصابی که با گوشتش ور می‌رود، یعنی ور رفتن با نوعی لذتِ کسالت‌بار، جوری که دشمن درک کند، واقعاً درک کند که در آن تونل‌های زیرزمینی پیچاپیچ، در آن مجاری فاضلاب کثیف و تاریک چه‌ها بر او گذشته، سرگذشتش تا امروز چطور بوده، تا امروزی که او این‌چنین فرا رسیده، فرا رسیده که هدفش را، بزند و له کند. بیشتر رویاهایش این‌طوری تمام می‌شوند: صورت دشمنش راکه دیگر تبدیل به خمیری خونین شده کماکان با مشت می‌کوبد، کماکان می‌کوبد، می‌زند و می‌زند، ناتوان از توقف، و در عرق سردی از خواب می‌پرد، دهانش خشک، سرپنجه‌هایش آن‌قدر دردناک که مشکوک است شاید حتی کل ماجرا رویا نبوده.
به غیر از همین مشکل جزئی در کل خوب می‌خوابد. زندگی‌اش روی روال است، صبح‌ها سر موقع مشخصی بیدار می‌شود، و در موقع مشخصی هم شب‌ها می‌خوابد، آنها به او گفته‌اند که روش درست زندگی همین است، چون که این‌جور زندگی کردن یعنی عین خورشید زندگی کردن. او با خورشید هم بر می‌خیزد و هم می‌خوابد،روال زندگیش مطابق طبیعت است، و به همین دلیل این‌قدر خوب می‌خوابد -صرفاً رویاها گاهی مشکل‌سازند، نمی‌تواند با آنها کنار بیاید، اکثراً همان رویای له کردن صورتی زیر مشت‌هایش، همان صورتی که در جستجویش است تا در زندگی واقعی هم لهش کند، تنها مشکلش این است که دهانش خشک می‌شود و سرپنجه‌هایش دردناک.
عاشق این است که یکی‌شان را گیر بیاورد. مقابلش می‌ایستد، تمام قد، جوری که نشان دهد چقدر از حریفش بزرگتر است، تجلی قوای حیوانی در مقابل جوجه‌ی نحیفی که تنگی نفس دارد، طوفانی مقابل شبنم، و فوق‌العاده است آدم بداند که مظهر قدرتِ متفوق است در حالی که حریفش یک کرمِ نالانِ حال‌بهم‌زن.
ولی او گیرش نمی‌اندازد، و این همان چیزی‌ست که به نظرش غیر قابل فهم است. همه چیز مهیاست، همه‌ی شرایط، او جستجویش را انجام داده، طعمه‌اش را شناسایی کرده، گذاشته دنبالش، در گوشه‌ای گیرش انداخته، و خودش هم که آنجاست با تمام نفرت و قدرتش -و او، همان مردک دیلاقی که قرار است خرد و خاکشیرش کند، چرخش کند، و تازه، خیلی آرام قرار است چرخش کند، نه مثل کارگر کشتارگاه بلکه مثل قصاب- علی‌رغم اینها آن مردک موفق می‌شود از لای مشت آهنینش لیز بخورد بیرون، سر بخورد، دود بشود و برود هوا. پس فقط نفرت نیست که درونش به کار افتاده، بلکه خشم هم هست، مثل کوسه‌ای قاتل در تلاش برای شکار یک پروانه‌-ماهی: قوا زیادی بزرگ، طعمه زیادی کوچک.
حالا نفرتش با تمام قوا بر علیه ضعف بسیج شده؛ دیگر دنبال دشمنش نیست بلکه هدفش ضعفی‌ست که درون خودش است؛ او ضعف را به عنوان دشمن اصلی خودش شناسایی کرده و از حالا به بعد در همه چیز ضعف را رصد می‌کند، نه صرفاً در دشمنش، بلکه فی‌الواقع در همه چیز، لذا احساس می‌کند موظف است که کله‌ی آن شاخه گل را قطع کند، جمجمه‌ی سگی ولگرد را بپکاند، جمجمه‌ی بچه‌ی کولی بی‌سر و پا را، بچه‌ی سیاه بی‌سر و پا، آسیایی زرد بی‌سر و پا. بعد از مدتی هر بار که به دشمنش فکر می‌کند در عوض ضعف خودش را می‌بیند، ضعفی که به هم می‌ریزدش، روانش را به هم می‌ریزد، و خودش نمی‌فهمد چطور ممکن است که بتواند گل، سگ ولگرد، بچه‌ی زرد، بچه‌ی سیاه، و بچه‌ی کولی را نابود کند، اما خودِ ضعف از زیر شستش در می‌رود، به سادگی از دستش فرار می‌کند؛ او نمی‌داند چه جوری سفت بچسبدش، چه جوری خردش کند.
به وفور میلی درش زبانه می‌کشد، میل به گرد و خاک کردن. پس شروع می‌کند چیزها را بشکند، چیزها را پاره پاره کند، مهم نیست کجا باشد، ممکن است در همبرگرفروشی مک‌دونالد باشد، ممکن است در یک جشن تولد، در سینما مشغول تماشای پورن، مهم نیست کجا، وقتی این حال بر او غالب می‌شود نمی‌تواند خودش را مهار کند، در چشم به هم زدنی جنی می‌شود، همه چیز را می‌شکند، هر چیزی را که دم دستش باشد خرد می‌کند. بعدش یا متوقفش می‌کنند، یا نمی‌کنند، ممکن است مامورها دستگیرش کنند یا مامورها دستگیرش نکنند، در هر حال سر سوزنی فرق ندارد، او به تدریج آرام می‌شود و فقط به یک چیز فکر می‌کند، به اینکه نمی‌تواند آن چیزی را که از همه برایش منفورتر است را پیدا کند، و این روانش را به هم می‌ریزد. ولی در هر حال آنها او را درک نمی‌کنند.
می‌گویند او سرگرمی و تفریح دوست ندارد و این درست نیست، و همین‌طور از فرهنگ و هنر هم بدش نمی‌آید. فیفتی سنت و نشنال راک دوست دارد، موسیقی کانتری و هوی متال، مخصوصاً وقتی که گیتارها جیغ می‌کشند و خواننده بی‌برو برگرد می‌زند به هدف، صدایش درست می‌نشیند روی نتِ وجدی جنون‌آمیز و نعره‌ی مرگ را سر می‌دهد، و علاوه بر این تربیت جسم را هم دوست دارد، در باشگاه، چرا که بدن هم نظام خودش را دارد، فهم این نکته ساده‌ست، کافی‌ست به یونانیان باستان نگاه کنید.
به او می‌گویند که تقصیر غربتی‌هاست، غربتی‌هایی که خزیده‌اند داخل تا سهم تو را اشغال کنند و فضای تنفست را بگیرند، و او هم باور می‌کند، جر و بحث نمی‌کند، اما واقعاً نمی‌فهمد چرا این‌همه وقتشان را سر این موضوع تلف می‌کنند وقتی که همه می‌دانند اصل ماجرا چیست، قضیه‌ی ضعفا و ننرهاست، آنها سیب گندیده‌ای هستند میان صندوقی میوه‌ی سالم، و وقتی تکلیف‌شان یکسره شود بالاخره نظم و نسق بر می‌گردد،  بازگشت به طبیعت، راحت و ساده، عین اینکه -فکر می‌کند، البته در صورتی که بتواند افکارش را مرتب کند- عین اینکه بخواهی محیط زیست را از کثافات پاک کنی، همان‌قدر لازم است، هیچ جور دیگری نمی‌شود قضیه را توضیح داد، وقتی با رفقایش هست ماجرا را همین‌جوری می‌بینند که البته این مختصر و مفیدترین شکل توضیحش است، تقریباً با نگاهی شبیه یک دانشمند محیط زیست تراز اول. اما بیشتر اوقات حال و حوصله‌ی شوخی و خنده ندارد. اهل این حرف‌ها نیست.
هیچ کس هیچ وقت در موردش چیزی نمی‌نویسد، اشاره‌ای بهش نمی‌کنند. به درستی فکر می‌کند که او از آن قماش جالبی نیست که روزنامه‌ها در موردشان می‌نویسند. کسانی که جالبند یا از مجرمینند و یا خل و چل، و او هیچ کدام از اینها نیست، او واقعاً اسمی ندارد، پدری ندارد، پدربزرگی ندارد، و گذشته‌ای هم ندارد، چرا که گذشته‌اش صرفاً نوعی سوگواری‌ست درون گذشته، و بد جوری توی آن گذشته گم شده، همه چیز به نوعی همین‌طور است، شبیه پا گذاشتن به درون موج درست در لحظه‌ای که موج پس می‌کشد؛ لحظه‌ای پایت آنجاست، لحظه‌ای بعد برای همیشه ناپدید شده. و ماجرای او هم دقیقاً همین است، چون که گِلش از حال حاضر نیست، متعلق به لحظه‌ی حال حاضر نیست، اینجا جایی ندارد، و همچنین در زمان نیز جایی ندارد، درست که به قضیه فکر کنی، در مکان هم جایی ندارد، ببین، چه کسی می‌تواند بگوید او مال کجاست؟ شاید تگزاس؟ مجارستان؟ دلتای دانوب در رومانی؟ آفریقای جنوبی؟! سوریه؟! اسلو؟! پس کجا؟ نمی‌توان او را این اطراف یا آن اطراف پیدا کرد، چون که، ممکن است عجیب به نظر برسد، اما هیچ نقطه‌ای روی زمین نیست که او بتواند بگوید اینجا خانه‌ام است -یک‌جورهایی او همه جا هست. البته که اسمی برایش موجود نیست، گذشته‌ای متصور نیست، هیچی، صرفاً عضله‌ای که با نفرت پمپاژ شده. ولی تا وقتی که هر گونه نمودی از ضعف در این دنیای مفلوک باقی مانده باشد، امثال او هم وجود خواهند داشت.
درست است، این ضعفا هستند که اصل مشکلند و باعث خشونت.
و این نوع ضعف هیچ ارتباطی، کوچکترین ارتباطی با ضعفِ خودش ندارد، و بگذارید اصلاً اسمش را ضعف نگذاریم، اسمش را بگذاریم حساسیت، بگذاریم قریحه، به نوعی روح حساس او محصول همان استثمار نامتناهی‌ست که درکش از وجود را می‌سازد، یعنی، وجود خودش! هیچ کسی، و همین‌طور خودش، نگفته که او و امثال او به میل خودشان می‌خواهند بی‌نام باشند، می‌خواهند خارج از مکان و زمان باشند، و البته او و امثال او هیچ‌وقت چنین چیزهایی نخواسته‌اند، یا او حتی نخواسته تمام روز را در باشگاه بگذراند، حتی یک لحظه هم چنین چیزی را نخواسته، و حتی، همین‌طور که فهمش شکل گرفت و عقل‌رس شد، هیچ تمایلی هم نداشت که تبدیل شود به یک غول بیابانی عضلانی که با رژیمی از نفرت محض زنده مانده، یا تبدیل بشود به کسی که این جور چیزها برایش مهم باشد، و حالا باید به یونانیان باستان ارجاع بدهد که آخر سر واقعاً چرا شده شبیه همینی که هست، چرا شده همینی که هست، چرا این‌قدر در مورد ضعفا نظرات تند و تیزی دارد چون تا حالا که هیچ کسی پشیزی برای‌شان ارزش قائل نبوده، واقعاً هیچ کس، مطلقاً هیچ کس، از قدیم آنها روی سرشان خراب شدند و الآن هم روی سرشان خراب می‌شوند و از الآن به بعد هم وضع به همین منوال خواهد بود، البته، اگر داریم راجع به ضعفا حرف می‌زنیم، فهم این نکته نیاز به هوش خاصی ندارد، فهم اینکه ضعف اساس وجود این موجود است، این موجود بی‌نام، بی‌ریشه، مغضوب همگان، مطرود به سایه‌ها، چون که در حقیقت این ضعفا نیستند که ضعیفند، بلکه اوست که ضعیف است! و او کاملاً آمادگی‌اش را دارد که این حقیقت را با چاقوی ضامن‌دارش حکاکی کند و یا گوش هر کسی که مایل است در موردش بشنود را با سرب داغ پر کند چرا که وضعیت واقعی این‌طوری‌ست که در طول تاریخ هر بار و همیشه او و امثال او بازندگان واقعی بوده‌اند، نه آن جانوران کثافتِ ناقل مرض، همان‌هایی که او در تنفرش نسبت به آنها کاملاً محق است، چون که او، که بیشتر از هر کسی با ضعف آشناست، این‌قدر شجاعت دارد که اینها را هر زمان و به هر کسی که لازم بود بگوید، قبول، او یک توده‌ی بی‌ریخت عضله است، گولاخ، گنده لات، پهلوان و قهرمان، مفلوکانی که ادای ضعف را در می‌آورند با دیدنش می‌لرزند، ولی واقعیت این است که اوست که ضعیف واقعی‌ست، روح حساس واقعی‌ست، مطرود واقعی، همانی که با طلسم شومی در طول تاریخ به همین وضع می‌ماند و او اعتراف خواهد کرد که بعضی اوقات که تنها در بیغوله‌ای کثیف ولش می‌کنند تقریباً می‌شکند، همان جاهایی که -از قضا به تازگی هم برایش این اتفاق افتاده- به سختی می‌تواند طریق خورشید را دنبال کند و آنجا دراز می‌کشد، ناتوان از خوابیدن و مچ خودش را می‌گیرد که دارد بهش فکر می‌کند، به ضعف خودش، به روح حساس خودش، به آسیب‌پذیری خودش و فکر اینکه باید چاره‌ای بیندیشد برای این ماجرا، اینکه باید، فی‌الواقع، باید آنها را نابود کند، آنهایی که می‌خواهند کلکش بزنند، می‌خواهند جایش را بگیرند، نقشش را از او بدزدند، منظور همان مگس‌های کثیف و ریزی‌اند که از ضعف به عنوان نقاب استفاده می‌کنند، نق‌نقوهایی که ادای ضعف را در می‌آورند نابود کند، انگل‌ها، و یک بار برای همیشه قضیه را حل و فصل کند، معنی‌اش این است که بایستی بیفتد دنبال‌شان، دوباره شکارشان کند، ولی این بار کارش را درست انجام دهد، با هدفی مشخص، با دید بسیط، به قصد پیدا کردن مخفی‌گاه‌هایشان، تا اینکه ضعفای واقعی و ارواح حساس واقعی بالاخره از تاریکی بیرون بیایند، بیایند زیر نور خورشید، برسند به جایگاهی که استحقاقش را دارند، و نامی که لیاقتش را دارند به دست بیاورند؛ جستجو، شکار، آنها در کدام طبقه‌ی تاریک و چرک از کدام ساختمان مخروبه، پشت کدام درِ تاریک و چرک از ترس لوله شده‌اند، منتظر فرصت برای استثمار کسی که استثمارنشدنی‌ست -یعنی، او- چرا که جستجو و شکار برای او کاری ندارد، پس کافی‌ست او کمر راست کند و تمام قد بایستد و پیدایشان کند، به همین سادگی، در کمتر از چند لحظه پیدایشان می‌کند، در یک کافه، در سینما، یا در یک ایستگاه قطار، و پیشاپیش آن ساختمان شش طبقه و پله فرار قراضه‌اش را تصور می‌کند، ورودی مچاله‌اش و راه‌پله‌ی مچاله‌اش را می‌بیند، او با آسانسور نمی‌رود و در عوض پله را انتخاب می‌کند، و هنوز نرسیده مقر دشمنش را پیدا می‌کند، بی‌صدا از لای درها می‌گذرد تا به دری می‌رسد که رویش شماره‌ی ۶ خورده، و مهارت خاصی هم نمی‌خواهد، او حتی از بوها هم تشخیص می‌دهد از بس که بوی گند می‌دهند، پس آنها را حتی بین هزاران هزار هم پیدا می‌کند، اینطوری‌ست که حالا نوبت یک کدام‌شان است، و او یک جورهایی می‌تواند صدایش را بشنود که از ترس پشت در لوله شده، یک جورهایی حتی صدای نفس کشیدنش را هم می‌شنود و البته او ولش نمی‌کند، چرا که امثال او هستند که همه چیز را ویران کرده‌اند، و از حالا به بعد جایشان را به بازندگان راستین خواهند داد، بازندگان راستنی که نبایستی به تقلبی‌ها رحم کنند، بلکه بایستی کله‌هایشان را بکوبانند چرا که این تنها چیزی‌ست که لیاقتش را دارند، آنها فرومایگانند، شبیه موش‌های جوب، و موش‌ها هم ناقل مرضند.
نکته‌ی عجیب این است کهتا او به این نقطه می‌رسد قوایش ته می‌کشد. لحظه‌ای آنجا می‌ایستد و سپس تقریباً مستاصل می‌شود. از خدا می‌خواهد که در را با لگد پایین بیاورد اما حتی نمی‌تواند دست‌هایش را تکان بدهد. او گولاخ است، گنده لات، پهلوان و قهرمان – و مبهوت است از استیصال خودش. به خودش دلداری می‌دهد که این‌طوری ادامه پیدا نمی‌کند، این استیصال فقط یک لحظه است و بعد می‌گذرد. و واقعاً هم احساس می‌کند قوای زندگی قطره قطره دوباره درش جمع می‌شود. انگار با درکی جدید از این سازه‌ی عضلانی بیدار می‌شود. یکی-دو لحظه که بگذرد دیگر حتی این ایراد فنی مختصر را به یاد هم نخواهد آورد.
او مقابل درِ شماره‌ی ۶ می‌ایستد و خودش را می‌بیند در حالی که به خودش می‌گوید: باید کاری می‌کردم. بایستی از خودم دفاع کنم. خیلی ساده، بایستی خودم را به او برسانم. چون که من بدون جنگ تسلیم نمی‌شوم. راه افتادم که پیدایش کنم. کاویدم و پیدایش کردم. ساختمانی که در آن به انتظار مخفی شده بود را پیدا کردم، ورودی را جُستم، پله‌ها را بالا رفتم تا به طبقه‌اش رسیدم. می‌دانم در کدام آپارتمان است. همین یکی. و این هم درش است. شماره‌ی ۶.
دستم را بالا می‌آورم – می‌توانم در بزنم.
اما همین که در بزنم برایش کافی‌ست.

کاشان

چند بار اخیری که آمده‌ام دریا گربه را سپرده‌ام به پدرم. این سری هم همین کار را کردم. آن خانه را دوست دارد. دوست هم نداشته باشد انگار آنجا آرام است و سازگار با محیط. دلایلش هم عجیب نیست. آنجا خانه‌ی اول گربه‌ام است. اولین روزی که گرفتمش آمدیم آنجا. حتی جعبه‌ی توالتش را هم گذاشتم کنار اتاق خودم. قصد داشتم که توی اتاق خودم نگهش دارم. حداقل به مدت چند هفته. به پدر و مادرم هم دروغ گفته بودم که گربه‌ی دوستم است، دوستم رفته چین و چند هفته دیگر برمی‌گردد و گربه را می‌گیرد.

واقعاً هم دوستی داشتم که می‌رفت چین و «جنس» می‌آورد. دوست دوران دبیرستانم بود. هنوز هم هست ولی خب نمی‌دانم چطوری‌ست که دوستی‌ها «بی‌معنی» می‌شوند. حرفی باقی نمی‌ماند. چند ماه یک بار دوستم بهم زنگ می‌زند و طلبکار است که چرا خبری ازم نیست و چرا تحویلش نمی‌گیرم. متنفرم از اینکه مردم ازم طلبکار باشند بابت این چیزها. رفیقم هم دیگر چین نمی‌رود. مدتها قبل از گرانی دلار و تلاطمات اقتصادی کشور به این نتیجه رسید که فایده ندارد. می‌رفت چین لوازم ورزشی تقلبی می‌خرید و اینجا می‌فروخت. آدیداس های کپی، نایک، راکت پینگ‌پونگ، مایو. دیگر نمی‌رود. نمی‌دانم چه کار می‌کند. زن هم دارد. اما بچه ندارند. یکی-دوباری که دعوتشان کردم خانه‌ام زنش با گربه‌ام بازی می‌کرد و من هم به دوستم سیخونک می‌زدم که باید برای زنت گربه بگیری. رفیقم هم می‌گفت نه. انگار موضوع مهمی بود. می‌گفت گربه بگیرم دیگر مرا تحویل نمی‌گیرد. منطقش را نمی‌فهمیدم. اما شاید هم درست می‌گفت. بهرحال گربه جای خیلی چیزها را پر می‌کند.

بنظرم گربه زندگی پدرم را هم پر می‌کند. یعنی مواقعی که سفرم گمانم پدرم هم خوشحال است که گربه پیشش می‌ماند. جدای از تاریخچه‌ی آن خانه، گربه به دلیل دیگری هم خانه‌ی پدرم را دوست دارد: چون شلوغ پلوغ است و گربه‌ها عاشق اینجور فضاها هستند. پر از سوراخ سمبه‌های بکر برای قایم شدن. پدرم مدعی‌ست که کارهای گربه را به دقت انجام می‌دهد اما نازش نمی‌کند. «نمی‌تونم مثل تو از اون کارا کنم.» اینها را که می‌گفت گربه را بغلم فشرده بودم و انگشتهایم را فرو کرده بودم لای پشمهایش. گربه هم چارچنگولی آویزان شده بود بهم. بنظرم که پدرم دروغ می‌گوید و دیده‌ام که وقتی فکر می‌کند کسی نمی‌بیندش کله‌ی گربه را ناز می‌کند. بهرحال خوب است که با همند. هم خیال خودم راحت است و هم برای پدرم خوب است. موضوع اسباب و اثاث هم هست. گربه بهرحال چنگ می‌زند و کسی که گربه دارد این را پذیرفته که اسباب و اثاثش کمی پاره پوره‌اند. من این را پذیرفته‌ام. اثاث خانه‌ی پدرم هم که کلاً پاره است و این هم چندان ربطی به گربه ندارد، قضیه مربوط به کهنگی‌ست، مربوط به گذر عمر و مربوط به پول خرج نکردن. چند ماه پیش گربه را پیش آشنایی گذاشته بودم و برگشتنه دیدم که زده صندلی‌ها را داغون کرده. خیلی خجالت کشیدم. خانه‌ی پدرم از این مشکلات خبری نیست.

آن شبِ آخر هم گربه فهمیده بود که دارم می‌روم سفر. اخاذی عاطفی می‌کرد. قایم می‌شد. بعد که پیدایش می‌کردم می‌چسبید بهم و هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمد. دل‌غشه. دلم می‌خواست می‌شد بگذارمش توی چمدانم و با خودم ببرمش. پدرم هم برایمان باقلاپلو درست کرده بود. برای من و دوست‌دخترم. جفت‌مان هم حسابی گشنه‌مان بود و دست‌پخت پدرم هم معمولاً تعریفی ندارد اما آن شب خوب شده بود. راستش خودم باقلاپلو را دم کردم. خودش برنج دم کردن بلد نیست. غرترین قابلمه را برداشته بود، درش کیپ نمی‌شد و می‌خواست آن تو باقلاپلو را دم کند. این اصرارها را نمی‌فهمم. قابلمه‌ی سالم‌تر هم داشتیم اما مرضش این است که فقط با همان قابلمه‌ی غر برنج دم می‌کند. گیر دیگرش هم این است که شعله را می‌گذارد روی نیمه و بعد قابلمه را می‌گذارد روی شعله‌پخش کن. روش‌های من‌درآوردی. البته دوست دارد که کمکش کنم. یعنی دوست دارد که من آشپزی کنم و آن شب هم باقلاپلو را سپرد دست من. از اعماق کابینت یک دم‌کنی پیدا کردم، درِ قابلمه را چپاندم تویش و اینجوری سعی کردم مانع فرار بخارهای برنج بشوم. بعد هم تذکر دادم که کسی درِ قابلمه را باز نکند. مخاطبم هم پدرم بود و هم دوست‌دخترم. جفتشان هنوز به این فهم نرسیده‌اند که آن بخارات ارزشمندند و نبایستی مثل هول‌ها دم به دقیقه درِ قابلمه‌ی برنج را باز کرد. توضیح این چیزها هم فایده ندارد. چون موضوع چیزی‌ست که اساساً نامرئی‌ست، منظورم بخارات قابلمه‌ی برنج است، ملموس نیست و خب آدم پیر می‌شود تا بخواهد دم کردن برنج و الزاماتش را یاد اینها بدهد. لذا راه راحت‌تر را انتخاب کردم: تشر زدن. یکی-دوبار هم حین دم کشیدن برنج آمدم و دور و بر قابلمه سرک کشیدم تا مطمئن شوم که کسی به در قابلمه دست نمی‌زند.

انصافاً هم باقلا‌پلوی خوشمزه‌ای شد. گوشتش هم لذیذ بود. پدرم گفت مال سراب است. این گوشتها را یکی از شاگردان سابقش چند ماه یک‌بار می‌آورد. دوستش دارم. دوست که نه، اما مرد محترمی‌ست. همین که بعد از این همه سال هنوز به استاد سابقش سرمی‌زند جالب و ارزشمند است. الآن هم دوره‌ایست که پدرم بیشتر از هرچیزی معاشر لازم دارد. پادزهر تنهایی. چون من که نیستم. یا سفرم و سفر هم نباشم بی‌حوصله‌ام. معاشر خوبی نیستم. بروم پیشش هم دوتایی می‌نشینیم پای ماهواره. من سرم توی موبایلم است و هر از گاهی سوال پرت و پلایی می‌کنم که یعنی حواسم هست و دارم ماهواره می‌بینم. او هم می‌فهمد، پیر هست اما احمق که نیست. می‌فهمد که دل به کار نمی‌دهم، دل به معاشرت نمی‌دهم. چند بار هم سعی کردم بحثی بین پدرم و دوست‌دخترم را جرقه بزنم. چه می‌دانم راجع به تاریخ اسلام و تشیع و قرآن حرف بزنند. هی گفتم که فلانی فلسفه خونده‌ها، خیلی مطلعه. منظورم دوست‌دخترم بود. منتها او هم یکی دوبار دم به تله داد و بعدش یاد گرفت. می‌رود توی اتاق و اینستاگرامش را نگاه می کند. با این وضعیت معلوم است که شاگردِ سرابی بنظرم اسوه‌ی محبت و شرافت است. من هم سعی می‌کنم هوایش را داشته باشم. چطوری؟ مثلا هربار زنگ می‌زند اصرار دارم که «آقای دکتر» خطابش کنم. دکترهای مهندسی این را دوست دارند چون در جامعه کمتر دکتر خطاب می‌شوند. خود من یکیش. شما مرا آقای دکتر خطاب کنی لبخندی روی لبانم نقش می‌بندد، ناحیه‌ای حساس از ایگوی نیازمندم را قلقلک داده‌ای، قلقلکی لذتبخش. شاگرد سرابی هم قطعاً مستثنی نیست.

یا مثلاً پیارسال که می‌خواستم قالی بخرم سپردم به همین شاگرد سرابی. چون برادرش و برادرزاده‌اش توی کار فرشند. توی خودِ خودِ بازار. من هم به آنها سپردم که فلان چیز را می‌خواهم. علاقمندی‌ام به فرش تازه بود و هنوز نپخته بود. مثلا هر مهندسی که شیفته‌ی نظم هندسی است سپردم که «ماهی تبریز» می‌خواهم. به مرور پشیمان شدم. چیزی که دوست داشتم طرح‌های قدیمی‌تر ماهی بود که کمیاب بودند و بسیار گرانقیمت. جدیدی‌ها را دوست نداشتم. ترنجِ وسطِ فرش هفت لایه حاشیه داشت. بهش می‌گویند «هفت متن». قدیم‌ترها «پنج متن» کار می‌کردند که بیشتر به ذائقه‌ی من سازگار بود. مضاف بر اینکه خودِ ترنج در ماهی‌های جدید زیادی گنده بود. اگر معیار تناسباتِ هندسی‌ست چنین چیزی مردود بود. رفته رفته از ماهی تبریز زده شدم.

تقریباً ناگهانی چیز دیگری هم فهمیدم: ماهی تبریز بنوعی نماد نوکیسگی تهرانی‌ها بود. یاد اقوام دوری افتادم که ۱۲ متری ماهی پهن بود کف خانه‌شان. مبل‌های استیل زشت. طلایی. فرش‌های کرم‌رنگ. پیازی. من بچه بودم و یادم نیست به چه مناسبتی رفته بودیم خانه‌شان. شکلات «افتر ایت» تعارف می‌کردند. امان از آن لبخند گه‌شان. لبخندی که محصول تمتع و شکم‌سیری‌ست. هرچه بیشتر اینها یادم می‌افتاد از ماهی تبریز دورتر می‌شدم، تقریباً منزجر می‌شدم. اینجاها بود که با فرش بیجار آشنا شدم. به برادرزاده‌ی مردِ سرابی سپردم که علاقمند بیجارم. قرار بود یک روز بروم بازار و با هم برویم و گزینه‌ها را نشانم بدهد. این کار را نکرد. در عوض یک روز با چند تخته فرش آمد خانه‌مان که یکی‌شان را انتخاب کنم. تقریباً توی عمل انجام شده قرارم داد. اما خب نمی‌شد ازش نخرم چون فامیل آقای سرابی بود. آقای سرابیِ شرافتمند که حرمت استادش را در ایام پیری نگه می‌دارد. اینطوری شد که دو تخته قالیچه ازش خریدم. با اکراه. البته چیزهای بدی نبودند. اما اگر زمان به عقب برگردد و با سلیقه‌ی فعلی‌ام آنها را نمی‌خرم.

دو هفته پیش قبل از سفرم که رفته بودم بازارگردی یک قالیچه‌ی کاشان کهنه پیدا کردم. همانی بود که ماه‌ها بود آرزویش را داشتم. لچک ترنج ساده اما رنگها مرده. تناسبات جور. چاره‌ای جز خریدش نداشتم. بماند که کف خانه‌ام سرامیک سفید است، یعنی نامناسب‌ترین کفپوش برای فرشهای با ته‌رنگ قرمز. اما با همه‌ی این حرفها قالیچه‌ی کهنه خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم جای خودش را توی خانه پیدا کرد. گربه هم سریع رفت رویش ولو شد. بنوعی قالیچه را «مال خودش» کرد. مهر تاییدی بود که این قلم جنسِ جدید می تواند به خانه «اضافه» شود.

آنهمه پاسداری از قابلمه‌ی غر نتیجه داد. باقلاپلو خوب دم کشیده بود. پدرم هم چند بار گفت ببخشید گوشتش کمه و بعد هم غذایش را کشید و رفت پای تلویزیون. سریال کره‌ای. من هم زیاد خوردم. انگار پیشاپیش می‌خواستم ذخیره‌ای از غذای ایرانی داشته باشم و اینطوری چند هفته دریا را سپری کنم. چند ریشه گوشت هم به گربه دادم اما فهمیده بود که شب مسافرم و اشتهای همیشگی‌اش را نداشت. وسطهای شام هم دوباره غیبش زد. رفته بود در تاریکی‌های اتاق خواب پدرم. بوی آنجا را دوست دارد. نمی‌دانم بوی چیست. انبوهی رخت و لباس کهنه. موکت مستعمل. خودِ پیری. دوست دخترم هم کمی بعد رفت. خاطرم نیست آن شب هم دعوا کرد یا با خیر و خوشی از هم جدا شدیم. بهتر که یادم نیست. یعنی راستش تازگی‌ها خیلی چیزها یادم می‌رود. اوایل ناراحت بودم اما بعد نظرم عوض شد. فراموشی نوعی مکانیسم دفاعی‌ست. ذهن آدمیزاد اینقدر پیشرفت کرده که چیزهای نامطبوع را خودبخود قرنطینه می‌کند. نسیان. هر چه به رفتنم نزدیکتر می‌شدیم گربه پنهان‌تر می‌شد. آخرین بار دیدم رفته کنج اتاق سابق برادرم که حالا انباری شده. پر از کتاب، یک تردمیل، یک تختخواب دو نفره که مال والدینم بود. آنجا پیدایش کردم. بین گوشهایش را را نوازش کردم و گفتم زود برمی‌گردم. مطمئن نیستم فهمیده باشد. اما چاره‌ای نداشتم، اسنپم آمده بود، زدم بیرون.

توقف پرورش مغز

الآن چند روز است که روی کشتی هستم. دریا به هم ریخته. و هنوز نتوانسته‌ایم کار را شروع کنیم. اصطلاحش استندبای است. ملاحظات فنی خط لوله جوریست که بایستی حداقل ۳-۴ روز دریای نسبتاً آرام داشته باشیم تا بتوانیم کار را شروع کنیم. منتها از وقتی رسیدیم سرِ موقعیت هنوز این فرجه را نداشته‌ایم. گزارش وضع هوا و دریا را که نگاه می‌کنم بنظر می‌رسد شاید تا یک هفته‌ی دیگر وضع دریا به همین منوال باشد و استندبای باشیم. بدی‌اش تکانهای کشتی‌ست. شبیه یک گهواره می‌شود. درازکش که باشم اثرش کمتر است. اما خب بهرحال باید به جلسه‌ی روزانه بروم. با دو بازرس دیگر هم همدم شده‌ام. یکی پیرمردی‌ست نروژی که قبلاً هم در پروژه‌های دیگر دیده بودمش. یکی دیگر هم ابلیسی‌ست اهل باکو که معلوم نیست با کدام رانتی خودش را به اینجا رسانده. خوب از خلقیات ایرانی‌ها باخبر است. بنظرش ملتی زرنگیم. گفتم تو فقط خارج‌رفته‌ها را دیده‌ای که خب بله، با تعریفی می‌شود گفت زرنگند. نگفتم که البته آن تعریف به درد عمه‌شان می‌خورد. یک شب با هم «چکرز» بازی کردیم. کلی زور زدم تا تصویر «ایرانی باهوش» مخدوش نشود. اما نشد. چون آخرین بار بچه دبستانی که بودم این را بازی کرده بودم. با پدرم. بعدش هم که شطرنج یاد گرفتم و بنظرم آمد که چکرز مناسب کم‌توانان ذهنی است. گمانم آن دوران هنوز به پرورش مغزم امید داشتم. منظورم این است که شطرنج بالاتر از چکرز بود. با بازرس بادکوبه‌ای سه دست چکرز بازی کردم و عین هر سه دست را باختم. مدام وسطش بهم می‌گفت «ای ایرانی باهوش!» و همینطور که این را می‌گفت دوتا دوتا مهره‌هایم را می‌خورد. کمی عصبی شده بودم از باختن. اما همین که عصبی شدم در سطحی بسیاری نهانی خوشحالم کرد. احساسم کردم هنوز نمرده‌ام، هنوز رقابت خام حیوانی، هنوز «شکست» برایم مهم است و این برایم خبر خوبی بود.

 

کابینم بدک نیست. پنجره‌ی کوچکی دارد. با وحشت متوجه شدم بخش اداری که کشتی که به محض ورود مدارکت را می‌گیرد و کابینی بهت تخصیص می‌دهد اصلاً متوجه اهمیت پنجره نیست. به پیرمرد نروژی که تقریباً هم‌رتبه و حتی کمی بالاتر از من است کابین روبروییم را داده‌اند که پنجره ندارد. ظنم این است که کسانی که شغل‌شان روی آب است مدتهاست شرایط را قبول کرده‌اند. این منم که با این نگاه کوفتی «موقتی» اسباب اذیت خودم می‌شوم. مثالش همین حساسیت به پنجره‌ی کابین.

 

خوبی دیگر کابینم این است که هم‌اتاقی ندارم. می‌توانم بین روز بیایم و چرتی بزنم. گاهی هم به هوای چرت می‌آیم اما سرگرم تلویزیون می‌شوم. یک کانالی دارد که مدام حیات وحش نشان می‌دهد. بی‌بی‌سی. با صدا و لهجه‌ی دوست‌داشتنی دیوید اَتن‌بورو. اوایلش را کمی دنبال می‌کنم، مثلاً در مورد ایگواناهای آبزیِ سواحلِ جزیره‌ی گالاپاگوس حرف می‌زند. موجوداتی واقعاً ترسناک. تخم‌گذاری‌شان را نشان می‌دهد. بعد ماری مکار می‌رود سراغ چاله و تخم‌ها را می‌خورد. تخم را درسته می‌گذارد توی دهانش و با فشار آرواره‌ها می‌شکند. زرده‌ی غلیظی از کنار دهان مار راه می‌افتد. ایگوانای مادر، همانی که گفتم جانور وحشتناکی‌ست، کمی آنطرف‌تر ایستاده و این صحنه را می‌بیند. معلوم است که غصه می‌خورد. حتی من هم بغض کرده بودم. اتن‌بورو هم درست به میزان لازم به صدایش احساسات می‌دهد. اما کمی بعد دیگر فقط صدایش را می‌شنوم و چیزی را دنبال نمی‌کنم. تصاویر را نمی‌بینم. همیشه هم راجع به جانوران نیست. سری قبل در مورد گرده‌پاشی درختان بود.

 

یک کانال قبل‌تر هم شبکه‌ای هست که پیوسته پورن نشان می‌دهد. این اولین باری است که در کشتی چنین چیزی می‌بینم. بنظرم شگرد خوبی‌ست که مدیریت کشتی بکار بسته. هم اینترنت کشتی الکی حرام نمی‌شود. هم اینکه لیبیدوی گندیده‌ی مردان روی کشتی تخلیه می‌شود و در قالب اصطکاک‌های خطرناک کاری بروز نمی‌کند. چند روز اول زیاد پورن می‌دیدم. بعد برایم علی‌السویه شد. بیشتر برنامه‌ی بنگ‌بروز را نشان می‌دهد. یک ماشین ون دارند و دور خیابان‌ها راه می‌افتند. آدمهای عادی را اغوا می‌کنند برای پیوستن به «بنگ باس» عمدتا می‌پذیرند. بعضی اوقات مردها می‌گویند زن دارند و سخت‌شان است اما یواش یواش نرم می‌شوند. یک سری پسر جوانی را سوار کردند. باغبان بود. خیلی تندرست بود و زورمند. مشتاق هم بود. با برنامه آشنایی کامل داشت. باورش نمی‌شد که چنین شانسی آورده. اما طفلکی راست نکرد. طبق معمول ماشین‌شان در حال حرکت بود. کارگردان تهدیدش کرد اگر پل را رد کنند و هنوز راست نکرده باشد عذرش را می‌خواهند، باید «بنگ باس» را ترک کند. دلم به حال پسرک سوخت. زنک هرچه بیشتر و تندتر می‌خورد اثر کمتری داشت. بقول همکار سابقم «دارکوبی». همکاری که پریروزها من باب فضولی تلگرام زده بود و جویای احوالم شده بود. از سنش هم خجالت نمی‌کشید. گمانم داشت روابط سران ایران و آمریکا را تشریح می‌کرد که از صفت «دارکوبی» برای سکس دهانی استفاده کرده. ۴۰ را هم رد کرده. مجرد. موها یک دست سفید. لاغر. مهندس کمالی نامی. چیز زیادی ازش یادم نیست جز اینکه سیب آدم تیزی داشت و وقتی تهران کارمند بودیم در اولین ماموریتش به انگلیس دو تا مجله‌ی پلی‌بوی خریده بود و داستان را با آب و تاب در شرکت تعریف می‌کرد.

 

توی ون گمانم پسرک با شنیدن اولتیماتوم همه‌ی بدنش پر از سم و وحشت شد. آخر سر هم با خفت پیاده‌اش کرده‌اند. کل ماجرا پیغام مشخصی داشت؛ همان تاکید بر هرم مردانگی. بنظرم همه‌ی ما مردانی که تماشاچی آن قسمت بودیم ته دلمان می‌دانیم که اگر ما هم برویم عقب ون وضعیت مشابهی خواهیم داشت. ما تماشاچی هستیم و نه کننده. هر تجربه‌ی پورن دیدنی بنوعی تجربه‌ی کاکولد شدن است. شاید هم برای همین تحریک کننده است.

 

کشتی که هستم خیلی خوب می‌خوابم. مشخصاً بخاطر از بین رفتن اضطراب است. اینکه می‌دانم تا چندین هفته هیچ کاری از دستم برنمی‌آید ناخواسته بشدت آرامم می‌کند. وظایفم را هم بلدم. یعنی در حرفه‌ام به جایی رسیده‌ام که اعتماد بنفس دارم. این فکر که کم‌کاری می‌کنم اذیتم نمی‌کند. واقعا هم کم‌کاری نمی‌کنم. کارم را می‌کنم و قبول کرده‌ام کار چندان سختی هم نیست.

 

شروع کرده‌ام سریال هم می‌بینم. گمانم کل ماجرای «وا دادن» در مقابل تماشای تلویزیون بنوعی به همان بازی چکرز ربط دارد. یعنی بی‌خیال این توهم شده‌ام که قرار است در زندگی با مغزم کار خاصی بکنم. در خانه‌ام تلویزیون ندارم. بنظرم لذت نازلی‌ست. بنظرم آدم باید از وقتش درست استفاده کند. اما راستش حالا که این معیار احمقانه‌ام کمی شل شده راحت‌تر شده‌ام. کتاب هم کمتر از قبل می‌خوانم. عوضش کانال کانال می‌کنم. توی کابینم لم می‌دهم و حالا درست است که تخت دوطبقه است و طبقه‌ی دوم سقف کوتاهی روی سرم بسته که کمی کلافه‌ام می‌کند اما خب زود به زود کانال را عوض می‌کنم و همین حالم را خوب می‌کند. البته حیات وحش را نه، آنرا طولانی تماشا می‌کنم. کیفیتی تخدیری دارد. بعدش هم آدم یادش می‌آید اصل و نسبش کجاست.

 

پریروزها دیدم یک آدم معروفی توصیه کرده بود برای شرایط فعلی ایران مردم فلان کتاب را بخوانند. من که آدم معروفی نیستم اما اگر میکروفون دستم باشد می‌گویم مردم برای درک شرایط حیات وحش تماشا کنند. گرسنگی دائمی. تولید مثل. سرقت و قتل. خشونت بی حد و حصر. گله‌ی شیران کفتار جسوری را دوره کرده بودند و همین‌طور بازی بازی زخم و زیلی‌اش کردند. دندانهای تیزشان قرمز از خون. نفس نفس می‌زدند و معلوم بود دلشان می‌خواهد چیزی را پاره کنند. کفتار موفق شد فرار کند و در ادامه اینکه کفتار برگشت سراغ گله‌اش و پرتعداد حمله کردند به گروه کم‌تعداد شیرها. انتقام. خشونت محض.

 

ادامه ندادم. صدای بم اتن‌بورو با خونریزی روی صحنه تناسب نداشت. زدم کانال سریال. روزی سه قسمت فرندز می‌بینم. اوایلش سخت بود. موسیقی تیتراژ فرندز را که شنیدم پرتاب شدم به تقریباً ۲۰ سال قبل. بی‌اغراق. واقعاً گمانم ۲۰ سال قبل وارد دانشگاه شدم و یک بعد از ظهری که تلاش می‌کردم چرت بزنم، درست همان موقع که پلکهایم سنگین شده بودند اما هنوز خوابم نبرده بود به این حقیقت پی بردم -با یک تفریق ساده‌ی اعداد- و با وحشت از جایم پریدم. از پنجره‌ی کوچک کابین بیرون را نگاه کردم، به عرشه‌ی کشتی. بازوی جرثقیل‌ها را خوابانده بودند چون باد تند می‌وزید. پنجره که باز نمی‌شود. پیشانی‌ام را به شیشه‌ی سردش تکیه دادم. این حمله‌ی اول بود. دومینش سر موسیقی تیتراژ فرندز بود که گفتم. چون سالیان سال بود که فرندز ندیده بودم. آخرین بار گمانم سالهای لیسانس بود. با زنی که بعدا شد همسرم و دوستش که پولدار بودند و خانه‌ای سه طبقه در دیباجی داشتند و والدینش هم متجدد بودند. می‌رفتیم آنجا. با کفش می‌رفتیم داخل. تافل می‌خواندیم. حرف می‌زدیم و در مورد رتبه‌بندی دانشگاه‌های آمریکا و کانادا بحث می‌کردیم. از گادفادر که مجبورش کرده بودند اسمش را بگذارد «پدرخوانده» پیتزا سفارش می‌دادیم. فرندز می‌دیدیم و بنظرم خودمان هم ادای جمعی شبیه فرندز را در می‌آوردیم. راحت روی کاناپه لم می‌دادیم. بازی می‌کردیم. حتی یادم است در یک مهمانی‌شان شات‌های ژله-ودکا می‌خوردیم و همه هیجان داشتند و متفق بودند که عجب گیرایی خوبی دارد. حتی همان را هم از فرندز یاد گرفته بودند. برگشتنه‌ها هم من در قالب سوالی این تئوری را عنوان می‌کردم که «اینا از بس غذای بیرون می‌خورن همه‌شون اینقدر چاقن.» البته این هم چیزی نبود جز انعکاس آموزه‌های والدینم و شرایط اقتصادی کارمندی‌مان. اولین بار آنجا این سریال را دیدم. آن آدمها و آن کارها و آن خاطرات همه «دفن» شده بودند و حالا چیز بدی هم نبودند، اما به معنی کلمه دفن شده بودند و بعد به یکباره حالا توی کابین کشتی با شنیدن صدای آهنگ فرندز پرتاب شده بودم به آن دوران. و خب روان آدمیزاد تحمل این سفرهای اینطوری را ندارد. این فواصل زمانی طولانی. آدم می‌شکند وقتی اینطور بازه‌ی گنده‌ای از زندگی‌اش را در «گذر سریع» می‌بیند. گمانم چیزیست شبیه آن حالِ قبل از مرگ که می‌گویند کل زندگی از جلوی چشمان آدم می‌گذرد.

 

بغیر از اینها کلی هم آجیل با خودم آوردم. به تجربه فهمیده‌ام بادام هندی و پسته بسرعت کرم می‌گذارند. تقریباً بعد از یک هفته. تا حالا چهار تا از این کرمها را له کرده‌ام. چندتایشان را لای دستمال. آخری را بدون دستمال و لای انگشتهایم له کردم. بعد انگشتهایم را مالیدم به دستمالی. یک دستمال هم دولا پهن می‌کنم و رویش تدریجی تپه‌ای مینیاتوری می‌سازم از پوست‌تخمه‌ها. اما صبح قبل از رفتن به جلسه حواسم است دستمال را گلوله کنم و بیندازم توی سطل. می‌توانم نکنم چون صبح به صبح فیلیپینی‌های مهربان کابین را تمیز می‌کنند. یعنی برای چرت نیمروزی‌ام که می‌آیم می‌بینم کابینم با آن موکت ان‌رنگ قرمزش مثل دسته‌ی گل شده. فکر کنم همین هم به آرامشم کمک می‌کند، همین که در این هرم کسانی از من پایین‌ترند و وظیفه‌شان جارو کشیدن اتاقم است و خب اعتراف کنم سالها پیش اینطور نبودم، سالها پیش از دیدن این چیزها غصه می‌خوردم. اما اینکه معضل نظافت به نوعی «برون‌سپاری» شده به فیلیپینی‌ها خودش باعث آرامشم است چون

 

چون خدا می‌داند که وقتی خانه‌ام چقدر مساله‌ی نظافت اذیتم می‌کند. راستش خانه‌ام عمدتاً کثیف است. این اواخر دوست‌دخترم هر سری می‌آمد پیشم آلرژی‌اش عود می‌کرد و به سرفه می‌افتاد. بعد یک روزی بالاخره کارگر آوردم و کل خانه را برق انداخت و یاللعجب، ولی از بعدش دیگر آلرژی دوست‌دخترم عود نکرد. خودم فهمیدم که علت سرفه‌ها آن همه گرد و خاکی بود که گوشه و کنار خانه نشسته بود. این را از بوی سنگین خانه می‌فهمیدم. خودم حساس نیستم اما شامه‌ام تیز است -مخصوصاً از وقتی سیگار نمی‌کشم که تیزتر هم شده.

 

گاهی هم خانه‌ام بوی زباله می‌داد. اصلاً یک سری سر همین با دوست‌دخترم دعوایم شد. اشاره‌ای کرد به بوی زباله. من هم جر و واجرش کردم. گمانم محق بودم اما بعداً دلم برایش سوخت. سن زیاد آدم را اینطور دریده می‌کند. انگار با زیاد شدن سن از پلکانی بالا می‌روم و بله، انتهای آن پلکان سریر پادشاهی‌ام است و از آنجا هر غلطی دلم بخواهد می‌کنم. البته با این اوصاف حرف من هم بیراه نبود؛ بهش گفتم محض رضای خدا می‌تونی یه بار که داری از در می‌ری بیرون کیسه زباله رو هم ببری بذاری سر کوچه چون تو شاهزاده نیستی. و بعد ادامه‌ی ماجرا. خاطرم نیست از آن دعواهایی شد که ظرف چند ساعت تمام شد یا ظرف چند روز. دیگر بریده‌ام. تصویر کلی‌ام این است که زندگی‌ام در حال «تلف» شدن است. حالا یا روی آب، یا روی خشکی، یا بخاطر یکی‌بدوهای پوچ، یا بخاطر پایین بودم خودم. و حالا هم بخاطر ابزار جدید اتلاف وقت که مجوز ورودش به زندگی‌ام را داده‌ام: تلویزیون.

 

راستش گمانم برگردم تهران تلویزیون و ماهواره هم بخرم. به هوای پدرم هم هست. یعنی واقعاً دلیلی ندارد که من و پدرم جدا از هم زندگی کنیم و خب مسائل ساده‌اند؛ پدرم هشتاد را رد کرده و تنها زندگی کردن برایش سخت است. ایده‌آلم این است که دو تا آپارتمان نزدیک هم داشته باشیم. یا بتوانم همین حومه‌ی شهر زمینی بخرم و چیزی دو طبقه بسازم و بنشینیم با هم تلویزیون نگاه کنیم. غیر از فرندز سریال دیگری هم می‌بینم: بوجک هورس‌من. به توصیه‌ی دوست‌دخترم. چیز بدی هم نیست. گاهی که اینترنت کشتی زورش برسد چند قسمتش را دانلود می‌کند. حالا اتفاق بزرگی هم نیست. همه‌ی مردم مدام در حال سریال و تلویزیون دیدنند و من صرفاً بخاطر نوعی تنگی یا شاید ایده‌آلیسم هنوز تن نداده بودم و حالا که تن داده‌ام انگار می‌خواهم این را فریاد بزنم و رسماً وارد دوران توقف پرورش مغز بشوم.

 

سعی می‌کنم مرتب ورزش کنم. سالن ورزششان هم مجهز است و وسیع. مخصوصاً در قیاس با کشتی قبلی که در یک انباری دو تا دمبل گذاشته بودند. کنارش هم اتاقک وینچ بود و لذا همیشه توی اتاق ورزش بوی روغن موتور می‌آمد. این یکی کشتی همه چیز خیلی آدمیزادی‌تر است. با ورزش مثل نوعی دارو رفتار می‌کنم و از این قضیه خوشحال هم نیستم. دو-سه روز که ورزش نکنم آنچنان سقوط می‌کنم، روحی، که یکهو به خودم می‌آیم و می‌بینم لحاف را تا زیر چشمهایم بالا کشیده‌ام و دارم حیات وحش تماشا می‌کنم و صدای اتن‌بورو هم مانند دعایی نامفهوم در پس‌زمینه هست و درست است که جسماً حالی نیمه‌فلج دارم اما روحاً دلم می‌خواهد در جزایر گالاپاگوس باشم. اینجور وقتها می‌فهمم به زور هم که شده بایستی خودم را به سالن ورزش برسانم. حرکات هم درست یادم نیست. بلد نیستم چطور حرکات را با هم ترکیب کنم. تردمیل و دستگاه پاروزنی و اینجور چیزها هم کلافه‌ام می‌کنند. هدفم این است که عرق کنم. وقتی عرق می‌کنم حالم خوب می‌شود. آناً بهتر می‌شوم. تهران هم همین بودم. حتی یادم است بعد از مرگ مادرم تقریباً سه ماه بعدش ورزش را دوباره شروع کردم. با تی‌شرت مشکی می‌رفتم ایروبیک و خب خوشبختانه نیاز به توضیح هم نبود. البته مشکل باشگاه‌های ایران این است که بعد از چند هفته خواهی نخواهی بایستی با مربی و بقیه‌ی اعضای کلاش معاشرت کنی. نوعی رفاقت سبک. همین پریروز که داشتم توی کابینم یکی از قسمتهای «بنگ باس» را تماشا می‌کردم مربی‌ام از تهران زنگ زد. جواب ندادم چون سختم بود بابت چنین مکالمه‌ی کم‌ارزشی پول رومینگ بدهم. بهش پیام دادم که روی آبم. بنده خدا مزاحمتی هم ندارد. اما همین تارهای ارتباط که آرام آرام شکل می‌گیرند ذهنم را مشغول می‌کند. انگار می‌خواهم موجودی کاملاً «خالص» و کاملاً «مفرد» باشم، بدون وابستگی به هیچ چیزی، البته غیر از گربه‌ام و پدرم که آنها هم فانی‌اند.  و خب حالا که به اینجا رسیدم انگار کلید رویایی که پریشب‌ها دیدم هم همین باشد. خواب دیدم در کلیسایی نیمه متروک زندگی می‌کنم. شبیه یک بی‌خانمان آنجا پناه آورده بودم و شخصی، احتمالاً دوستی، ولی دوستی دور در حد مهندس کمالی مدام بهم سر می‌زد و می‌خواست «برگردم» اما من کوچکترین تمایلی نداشتم و تنها هدفم حفظ وضع موجود بود.

بالتیک

ساعتم را برای ۵ صبح کوک کرده بودم. از شب قبلش بهم گفته بود که پذیرش هتل این ساعتِ صبح تعطیل است. شماره‌ی تاکسی را بهم داده بود. صفر را گرفتم و خط آزاد داد، اما شماره‌ی تاکسی اشغال بود. یکی دیگر از توی کتابچه‌ی هتل پیدا کردم. این یکی بعد از چند بوق برداشت. فقط توانست جواب سلامم را به انگلیسی بدهد. هر چه گفتم یک تاکسی می‌خواهم برای گریفس‌والد، در جوابم چیزی به آلمانی بلغور می‌کرد. قطع کردم. پیاده راه افتادم سمت ایستگاه قطار. پیاده‌رو سنگفرش بود و چمدانم تالاق تولوق می‌کرد. کوچه‌ها خلوت. نگران شدم کسی را از خواب بیدار کنم. در ایستگاه قطار یک بطری آبمیوه خریدم، چیزی غلیظ و سرخابی رنگ و یک بسته بیسکوییت شکلاتی مارک لایب‌نیتز. گمانم مینوی‌شان باشد چون همه جا هست. یادم افتاد بقالی‌های پرافاده‌ی تهران، منظورم آنهایی‌اند که «جنس خارجی» می‌فروشند، آنها هم این بیسکوییت بخصوص را دارند.
به موقع به قطار رسیدم. خواستم از بلیطم عکس بگیرم. بعدا بایستی با استناد به همین‌ها پول خرج‌های بین‌راهی‌ام را از شرکت بگیرم. تا آمدم عکس بگیرم متصدی کنترل بلیط قطار هم سر رسید. سریع بلیط را نشانش دادم. خوشحال شدم از اینکه بلیط دم دستم بود، وگرنه در همان چند ثانیه‌ای که در جیب‌هایم و گوشه‌های کیفم می‌جوریدمش عمرم تباه می‌شد از زور اضطراب که مبادا گمش کرده باشم. مدتهاست به این قضیه فکر می‌کنم: آیا اضطراب طبیعی‌ست؟ آیا بخشی از تجربه‌ی انسان بودن است؟
ایستگاه گریفس‌والد که پیاده شدم عزا گرفتم. دهی متروک و ایستگاه قطاری متروک‌تر. مطمئن بودم تاکسی دم درش نخواهد داشت. حدسم چندان هم غلط نبود: فقط یک تاکسی دم در بود. پیرمردی با یک بنز استیشن کرم رنگ. موقعیت اسکله را روی موبایلم نشانش دادم. کله تکان داد و راندیم به آن سمت. از روی نقشه‌ی موبایلم حواسم بود کجا می‌رویم که یکهویی به بیراهه نرود. یاد آن شوخی ننری افتاده بودم که هر ایرانی بالاخره یک روز سوار بنز می‌شود: بنز نعش‌کش بهشت‌زهرا.
کشتی که نیست، بارجی‌ست کهنه و زنگ زده. همه چیزش چپیده در هم. راهروهای تنگ و کابین‌های قفس‌گونه. از قبلش می‌دانستم کابینم پنجره دارد. این را از نفر قبلی که جایگزینش می‌شدم پرسیده بودم. نیم ساعتی با هم بودیم و بعد او سوار همان قایقی شد که من را رسانده بود و رفت به خشکی. همکار سابقم بود. حالا او هم مقاطعه‌کاری می‌کند برای شرکت. در همان نیم ساعت دیدارمان کلی نالید. می‌گفت سه ماه فرستادندش لیبی و هشت ماه هم کنگو و همان جا بود که گفته بود کون لق‌شان. می‌گفت همه ناراضی‌اند و شرکت در حال فروپاشی. بعد هم از زندگی خودش گفت. گفت هیچی ندارد، فقط یک لپ‌تاپ. ماشین پدرش را سوار می‌شود. پدرش هم پیر و مریض است. خوشحال شدم که زودتر رفت وگرنه نوحه‌اش رسوخ می‌کرد به اندرونم، بیشتر از چیزی که کرده. موقع خداحافظی محکم دست دادیم. طریق دریا اینطوری‌ست. ساعدهایی داشت بسیار پشمالو. موهای زرد، تقریباً گوریده در هم. سالها قبل که همکار بودم توجه نکرده بودم.
کابینم، کابین شماره ۴۹، کوچک است. واردش که شدم نفس گرفت. هی خودم را دلداری دادم. اما خب واقعاً فضای افتضاحی بود. پنجره‌اش هم بیشتر قدر یک سوراخ بود. تازه، پشمالو گفته بود کلی برای همین کابین جنگیده، چون کابین قبلی‌اش کنار خط جوشکاری لوله بوده و سر و صدایش وحشتناک. این کشتی‌های قدیمی همینطورند. جدیدی‌های انسانی‌تر طراحی شده‌اند. منظورم این است که واقفند قرار است عده‌ای آدم در اینها زندگی کنند. اما این قدیمی‌ها نه، از فضا حداکثر استفاده را کرده‌اند و راهروهای فضاهای مسکونی کشتی چیزی‌اند شبیه تونل‌ها معدن که جا به جا به حفره‌ای می‌رسند. یکی از این حفرات کابین شماره ۴۹ است. مطمئن نیستم که نوشتن اینها کمکم می‌کند برای دوام آوردن یا نه. اما، فکر کردن به راه حل نهایی آرامم می‌کند: اینکه اگر خیلی حالم بد شد می‌روم به پزشک کشتی می‌گویم که نمی‌توانم، مریضم، و بعد مرخصم می‌کنند. یعنی موظفند که مرخصم کنند؛ قانوناً. این بدترین حالتش است. اما اگر این کار را بکنم احتمالاً دیگر از شرکت کاری نخواهم گرفت.
با زور و ضرب بعد از ظهر خوابیدم. اولش نمی‌شد. از جایم می‌پریدم و نفس نفس می‌زدم. کولر را تا ته زیاد می‌کردم. با اینکه از سرمای کولر بدم می‌آید اما ذره‌ای احساس گرما باعث تشدید احساس قفس‌گونگی کابینم می‌شد. یکی دو باری که ناتوان از به خواب رفتن از جا پریدم با خودم گفتم گزینه‌ی دیگری هم هست: به پزشک نمی‌گویم مرخصم کند اما کل این دو هفته را نمی‌خوابم. می‌روم در دفتر می‌نشینم و در اوقاتی که خلوت است روی صندلی‌های چسبیده به هم دراز می‌کشم و چرتی می‌زنم. اما ترسم این بود که دو هفته نخوابیدن قدر ۴ سال پیرم کند. چهره‌ام را. پوستم را. الآن هم در مقطع حساسی از زندگیم هستم. منظورم از لحاظ شکستگی‌ست. اگر بشکنم دیگر شکسته‌ام. اگر موهایم بریزند دیگر ریخته‌اند. اما اگر این چند سال دوره‌ی «گذار» را دوام بیاورم انگار فیزیکم «ثابت» می‌شود. اینها را از خودم نمی‌گویم. مردان دور و برم را زیاد بررسی کرده‌ام. اکثریت‌شان در همین سن و سال است که ناگهانی شکسته‌اند.
کتابی که دست گرفته‌ام مناسب این شرایط نیست. هولدرلین. نثری زیبا، شاعرانه، و زیادی احساساتی. دریا رمان قطور می‌خواهد. چیزی که روایتش درگیرت کند و بخواهی ببینی «چه می‌شود؟» اینجوری روزها زودتر می‌گذرند.
با بقیه خوش و بش می‌کنم. سعی می‌کنم حرفی بزنیم. راجع به ترامپ. راجع به تحریم و فساد جمهوری اسلامی و فروپاشی اقتصادی ایران. به تجربه فهمیده‌ام که عزلت روی دریا غلط است. آدم را زیادی می‌کشد پایین. دیشب تا دیروقت باید بیدار می‌نشستیم و از اتاق فرمان عملیات را دنبال می‌کردیم. در دفتر کوچکم یادداشت بر می‌داشتم از پیشرفت عملیات. یکی از سران گفت یادش رفته خواب چیست. خندیدیم. از این خنده‌های چاکرمآبانه به حرفهای لوس رتبه‌دارها. نمکهای دریا هم تکراری‌ست. قیافه‌ها هم همینطور. حالا به سنی رسیده‌ام که چند نفری را به چهره می‌شناسم و طی این سالها در پروژه‌های دیگر روی کشتی‌های دیگر به هم برخورده‌ایم. طبعاً اسم همدیگر خاطرمان نیست اما موقع مصافحه کمی محکمتر دست می‌دهیم و سلام‌مان را می‌کشیم و می‌گوییم همدیگر را قبلاً دیده‌ایم. بعد من خودم را به اسم مختصرم معرفی می‌کنم. نیک. این اسمم مخصوص خارجی‌هاست و خودم ازش بدم می‌آید. عموماً می‌پرسند میک؟ حتی همین خطایشان هم تکراری‌ست. لابد خطای آنها نیست، ضعف عضلات حلقوم من است که اینطوری تلفظ می‌کنم.
حواسم هست غذایم از دستم در نرود. منظورم زیاده‌روی در خوردن گوشت و مرغ است. امروز را تماماً گیاهی خورده‌ام. سوپ و سالاد و میوه. سری قبلی که ده روز دریا بودم بعد از روز هشتم دهانم آبسه‌های عفونی زد. مال غذا بود. سرانگشتی حساب کردم: هر روز به نحوی از انحا جانور خورده بودم. این روش من نیست. خانه که هستم که حواسم به غذایم هست. علاوه بر اینکه روی خشکی ترس از گرسنگی هم اذیتم نمی‌کند. روی دریا نمی‌شود. سلف را در ساعات بخصوصی باز می‌کنند و انگار ترسی دائمی دارم که اگر در وعده‌ای کم بخورم تا وعده‌ی بعدی تلف شوم از گرسنگی. این سری یک قوطی گنده آجیل آورده‌ام که میان وعده داشته باشم و دیگر لازم نباشد در سلف خودم را تلنبار کنم.
گرمای هوا هم اذیت می‌کند. حوصله‌ی ورزش هم ندارم. اتاقک کوچکی را کرده‌اند باشگاه. اما گفتم که، کشتی قدیمی‌ست، نزدیک ۵۰ سالش است و انگار آن سالها حواسشان نبوده که دریانوردان هم آدمند و فضاهای زیست کشتی از دم شبیه دخمه هستند و عمدتاً بی‌نور. به بیچارگانی که شغل‌شان زنگی مدام روی این کشتی‌ست فکر می‌کنم. باز خوب است که من دو هفته بیشتر قرار نیست بمانم. البته نمی‌دانم، شاید دوباره مجبور شوم پیشنهاد بعدی را هم قبول کنم. چهار سال است که مقاطعه‌کاری می‌کنم و تا حالا به پیشنهادی نه نگفته‌ام. دخل و خرج زندگی اینطوری‌ست. چند شب قبل از سفرم به دوستی از جدیدترین نتایجم می‌گفتم: ماها، ماهایی که محبوسیم توی این طبقه‌ی اقتصادی تا آخر عمر بایستی کار کنیم. انتها ندارد. انتهایش مرگ است.
چند روز قبل از سفر دوست دخترم آمده بود و جمع و جورم می‌کرد. برایم آشپزی می‌کرد و کمک می‌کرد چمدانم را جمع کنیم. یک شبش هم رفتم پدرم را دیدم. پدرم تازگی‌ها سمعک می‌گذارد و هر بار می‌بینمش حالم بد می‌شود. هر چیزی می‌گویم داد می‌زند هان؟ انگار کل زندگی‌اش جلوی تلویزیون می‌گذرد، با صدای زیاد، خیلی زیاد. شنبه‌ها هم می‌رود پیش دکترِ پا و کمرش در سعادت‌آباد. دکتره انگار مشت و مالش می‌دهد و کمی وضع پایش بهتر شده. خودش می‌گوید وضع ساقش خوب است اما از قوزک به پایین نه، هنوز درد دارد. بهش می‌گویم باید مدارا کند. دکترش گفته پیاده‌روی هم نکند. گفته تا جانی می‌گیرد همان را با پیاده‌روی در این گرما تلف می‌کند. من هم شنبه شب رفتم دیدنش. از دکترش برگشته بود و دوشش را گرفته بود. گمانم دکتر پر و پاچه‌اش را چرب می‌کند و برای همین هر بار بعدش بلافاصله دوش می‌گیرد. صدای زنگ در را نمی‌شنید و خودم کلید انداختم و در را باز کردم و بعد فریاد زدم که سلام. غذا هم گرفته بودم. دو سیخ کوبیده. در آن گرمای تیرماه تهران آشغال‌ترین غذایی بود که می‌شد خورد. ماری چاق، قهوه‌ای، گرم و لزج و آبدار، چرب، با دورچینی از خیارشورهای اُریب بریده شده و سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های بیات. چیزی برای گفتن نداشتیم. هر بار می‌پرسم از خواهرها و برادرم چه خبری دارد. بعد هم با واتس‌اپ برادرم را گرفتم و سه‌تایی کمی حرف زدیم. هی به برادرم تاکید می‌کردم که صدایش را نمی‌شنوم و ضعیف است. بعد هم رو به پدرم گفتم من که نمی‌شنوم چی میگه، تو می‌شنوی؟ گفت نه.
من فردا شبش پرواز داشتم. دیگر برنامه نداشتم که پدرم را ببینم. اما یکشنبه، یعنی شب رفتنم، بهش زنگ زدم. ساعات پروازم را برایش خواندم و برای بار چندم تاکید کردم که هشتم آگوست برمی‌گردم. دوست داشتم بروم و ببینمش اما می‌دانستم فایده‌ای ندارد. بهم گفت خدا به همراهت. در واقع که کسی همراهم نیست و گاهی که به تنهایی‌ام فکر می‌کنم چیزی درونم مچاله می‌شود. نمی‌دانم قلب است یا کبد یا طحال یا چی. یک فیلمی بود بنام نبراسکا. کارگردانش را دوست دارم. اما آن فیلم بخصوص را خیلی دوست داشتم. پسری که می‌رود سراغ پدر پیرش، می‌روند سفر جاده‌ای، اما «ارتباط» غیر ممکن است. نظریه‌ی جدیدم این است که حتی ارتباط با حیوانها شدنی‌تر از ارتباط آدمیزادها با همدیگر است. هر بار پدرم را می‌بینم غصه‌ام می‌شود. قبل از فینال جام جهانی می‌گفت ایران هم در فینال است. منتظر می‌نشست که مخاطبش با تعجبی ساختگی بگوید ایران که حذف شده؟! و بعد تندی بگوید کرووات‌ها اصالتاً ایرانی هستند. پرسیده بودم اسلاو نیستند؟ چشم آبی و پوست سفید و اینها؟ گفت نه، فارس هستند، مثل پارسی‌های هند. چندین قرن پیش مهاجرت کرده‌اند کرواسی. و بعد خودش قاه قاه می‌خندید. پیر شده، کج کج راه می‌رود. نمی‌دانم روزها که توی آن آپارتمان کوفتی تنهاست چه کار می‌کند. لابد به همین چیزها فکر می‌کند. به مهاجرت آریایی‌ها به کرواسی. گاهی از خودم این را می‌پرسم و بعد می‌گویم همان کاری که من می‌کنم. من چه کار می‌کنم؟ هیچی. انگار همیشه «منتظر» اتفاقی هستم. منتظر چیزی. برنامه‌ریزی برای آینده. یک سالی است به مهاجرتی به جایی نامعلوم فکر می‌کنم. به بزخر کردن ملکی در یونان که اقتصادش در حال نابودی‌ست و قیمتها مفتند. آرام و قرار. این چیزی‌ست که دنبالشم. نمی‌دانم چرا خوشحال نیستم. انگار کرمی درونم هست و خوشحالی‌های درونم را می‌خورد. فکر می‌کردم کلافگی قبل از سفر است. الآن هم فکر می‌کنم سختی کار دریاست. دخمه بودن کشتی. اما چه می‌دانم، اینها دخیلند، اما اینهمه آدم هم هستند و شرایطشان از من هم بدتر است، ۸ هفته روی آب می‌مانند و به هر چهار نفرشان یک کابین اشتراکی می‌دهند. اما چاقند و سیگار می‌کشند و پر و پیمان غذا می‌خورند و خوشحالند.
آب هم کم می‌خورم. تکه پاره بودن لبم برای همین است. پزشک معتمد سازمان بنادر هم این را بهم گفت. از زردی بیش از اندازه‌ی ادرارم. برای تمدید گواهی‌نامه‌ی سلامت دریانوردی‌ام رفته بودم پیشش. آزمایشگاه چیذر. یک صبح تا عصر معطل شدم و البته مابینش ۴ ساعت وقت داشتم که رفتم از حاجی ارزانی چیذر انگور و آلبالوی رسمی آهار خریدم و رفتم پیش پدرم. شنبه شب که رفته بودم پیشش خداحافظی دیدم تتمه‌ی انگورها را هنوز دارد. قهوه‌ای. در حال تبدیل شدن به کشمشی بدرنگ. پلاسیده. مثل خودم.
هفته‌ی پیش که برای گواهینامه‌ی سلامتم رفته بودم نوار قلب هم دادم. پرستاری حسگرها را خیس می‌کرد و می‌بست دور مچ پاهایم. چند تا هم چسباند روی قفسه‌ی سینه‌ام. زن مسنی بود. می‌گفت هویدا هم بیمارش بوده و همان سالها من باب تشکر برایش دسته گلی فرستاده بود. نظافتچی هم سر درد دلش باز شد. پرستار از پرونده‌ام دیده بود که برای گواهینامه سلامت دریانوردی آمده‌ام. ازم پرسید تنگه رو بستین؟ منظورش را نفهمیدم. به این فکر می‌کردم که اگر مرض مهلکی داشته باشم خود بخود از دریا رفتن و ادامه‌ی این شغل مزخرف، منظورم بازرسی بیمه است، معاف می‌شوم. پرستار ازم خواست راستش را بگویم و نظافتچی هم سرش را به تاکید و با هیجان تکان داد. کم کم منظورشان را فهمیدم. گفتم مهندس سازه هستم و کار نفت و گاز می‌کنم. روی ناوهای جنگی نیستم. اما فایده نداشت. پرستار دوباره از هویدا گفت و بعد سعی کرد از زیر زبانم اسرار نظامی نیروی دریایی را در بیاورد.
مرض مهلکی که نداشتم. گفتم که، فقط قضیه‌ی کم آب خوردن است. البته اوره‌ام هم بالاست که آن هم گویا بخاطر کم آب خوردن است. شاید هم گوشت قرمز؟ گمانم در ادرارم کریستال هم بود. این آزمایش‌ها خیلی بدرد بخورند. آینه‌ی بدنند. همان قبل از سفرم جوابهایش را به مربی باشگاه هم نشان دادم. تربیت بدنی خوانده اما انگار چند واحدی هم کلیاتی در مورد فیزیولوژی می‌خوانند و بهرحال هر از گاهی چیزهایی می‌پراند. من هم دلیلی ندارم برای اعتماد نکردن بهش و برای همین آزمایشم را نشانش دادم. انگار که پزشک است. مردم اینجور ترقی‌ها را دوست دارند. خودش هم خوشحال شد و شروع کرد تفسیر. گفت آزمایشت کامل نیست، نتایج چربی خون را ندارد. گفتم تصمیم گرفتم سالی یک بار آزمایش خون کامل بدهم. گفت با سن شما شیش ماه یه بار بهتره. بعد هم دوباره پیشنهاد همیشگی‌اش را تکرار کرد: چرا پودر نمی‌خوری؟ رو میایا. نمی‌دانم چطور بگویم که نمی‌خواهم سایز اضافه کنم. علاقه‌ای به سینه‌ی ستبر مردانه ندارم. تازه، همین ورزشی که می‌کنم کمی تکانم داده و کمی درشت شده‌ام و بیشتر از این را نمی‌پسندم. عواقب پودرخوری را هم نمی‌دانم. شاید یکبار بهش اعتراف کنم که علاقمند طب سنتی‌ام و اینطوری بکشد بیرون.
روی دریا خیلی سنگین می‌خوابم. دیشب هم همینطور شد. ۱۱ شب وسط خواندن سلین خوابم برد. مرگ قسطی. چقدر هم کتاب ننری‌ست. از این مردهایی که احساس باحالی می‌کنند. پدربزرگِ امثال بوکوفسکی. مثل همان بوکوفسکی گمان نکنم بشود بعد از ۲۵ سالگی ازشان لذتی برد. جوری چپه شدم که حتی نشد مسواک بزنم. صبح ساعت ۹ کسی به درم کوبید و از خواب پریدم. خواب می‌دیدم. خواب مادرم. دو جلد از رمانم را گیر آورده بود. جلدهایشان با واقعیت فرق داشت. طرح جلد کتاب اینقدر روانم را خش داده که به رویاهایم هم نفوذ کرده. توی خواب می‌خواستم جوری مانع خواندنش بشوم. کجا بودیم؟ خانه‌ی من. همینی که پارسال اجاره کردم و فکر می‌کنم اگر مادرم می‌دید عشق می‌کرد. نه لزوماً بخاطر خودِ خانه؛ بیشتر بخاطر فضاهای اطرافش که جان می‌دهد برای پیاده‌روی، تفریح مورد علاقه‌اش. خجالت می‌کشیدم از اینکه کتابم را می‌خواند. یواشکی یکی از جلدها را از روی تختش برداشتم. وسطهایش بود و بیتی که نقل کرده بودم را با مداد در حاشیه‌ی صفحه‌ای نوشته بود. مدادی کُند. عادتش بود. هنوز هم دور و بر خانه که بگردم دست‌خطش اینور و آنور پیدا می‌شود. کنار دفتر تلفن. روی کاغذ پاره‌ای که برای برادرم توصیه‌هایی نوشته برای نهار، برای سرخ کردن کباب دیگی (این را یادگاری نگه داشته‌ام). توی خواب، کنار صفحه‌ی کتاب با همان خط کپلش یادداشت کرده بود: هست دو تشت، در یکی آتش و آن دگر ز زر / آتش اختیار کن، دست در آن میانه کن. از خانه‌ام زده بودم بیرون و داشتم یواشکی این را می‌خواندم. کنار خانه‌ام زمینی خالی افتاده بود و آنجا داشتم کتابم را ورق می‌زدم. بعد فکر کردم چه فایده. حالا که مادرم شروع کرده به خواندنش بگذار بقیه‌اش را هم بخواند. وقتی که به در کوبیده شد وسط این خواب بودم. مردی که تی‌شرت نارنجی شرکتی پوشیده بود بهم گفت که به دو بروم و خودم را برسانم به اتاق فرمان. جلسه. گره‌ای در کار. پله‌ها را که می‌رفتم بالا یواش یواش واقعیت به خودش رنگ گرفت و فهمیدم چیزهایی که دیده بودم خواب بوده.
کارمان گره خورده. غواصها باید شیرجه بزنند و ایرادی را مرتفع کنند. یک کابل را ببندند به کابلی دیگر و بعد با یدک‌کشی بکشندش سر جای درستش. من هم کله‌ام را تکان دادم و بعد ۲-۳تا سوال کلی پرسیدم. عملیات برای غواصها خطرناک نیست؟ نه، در جلسه‌ای مخاطرات را بررسی کرده‌ایم. وضع دریا چطور است؟ آرام، اما ممکن است کمی بهم بریزد و اگر اینطور شود، اگر موجها بیشتر از نیم متر شوند غواصها را می‌کشیم بیرون. دوباره لبخند و تکان کله.
دریا کمی ناآرام است. دریای بالتیک. ناآرام که نه، به نسبت دیروز که استخری بود کمی بهم ریخته. امواجی به قد نهایتاً نیم متر. شلپ شلپ می‌خورند به بدنه‌ی بارج. هوا شرجی‌ست. گمانم زانودردم بابت همین رطوبت است. شاید هم بخاطر پریروز که عین سگ روی تردمیل دویدم. با زبانی بیرون. و له‌له‌زنان. شب هم که ماه‌گرفتگی کامل. به کشتی عادت کردم. به کابین قفس‌طورم. دوباره هم بخواهندم با کله قبول می‌کنم. با غذایشان هم مشکلی ندارم. امروز نهار شمشیر ماهی دادند. چربی چسبناکی داشت. از همان نوع روغنی که ما عوام فکر می‌کنیم «سرشار از امگا ۳» هست. شاید هم ماندگی طولانی مدت در اعماق فریزر کشتی باعث شده بود روغنش آنطور چسبناک باشد. یک ساعتی از خوردن بی‌میل آن برش ماهی گذشته و هنوز انگار چربی‌اش دور دهنم ماسیده، لای تارهای سبیلم. یک سیب سبز هم گاز زدم اما فایده‌ای نداشت. منتظرم کمی هیاهوی نفرات پروژه فروکش کند و برگردم توی کابینم و عین جنازه بخوابم. بهترین کاری‌ست که می‌شود کرد.

شمشاد

از چند هفته پیش گوش به زنگم برای ماموریتی که قرار است بروم. بازرسی بیمه، کشتی و دریا، همان ماجرای همیشگی. تاریخ اعزامم مدام عقب و جلو شده، یعنی مدام به عقب افتاده و همین شده که چند هفته‌ی گذشته در حال آماده‌باش و اضطراب به سر برده‌ام. چمدانم را جمع نکرده‌ام اما پریروزها که رفتم علف‌های هرز لای شمشادها را بکَنم دستکش لازم داشتم و یادم افتاد که بایستی در چمدانم دستکشِ کار داشته باشم. چمدان را از توی کمد در آوردم. روی برزنتِ ماتش خاک گرفته بود.

چیزها زود ارج و قربشان را از دست می‌دهند. این چمدان را پارسال خریدم و در نظام مالی زندگی‌ام مبلغ زیادی بابتش سلفیدم. می‌خواستم به جای «مبلغ زیاد» بنویسم «مبلغ گزاف» و بعد به خودم آمدم؛ حمله‌ای از تنفر از نسبت به خویشتن، از این عادت همیشگی به اغراق. واقعاً هم در دنیای چمدان‌ها شاید سامسونیت در رده‌های بالاتر باشد اما بهرحال قیمتش «گزاف» نیست. البته خاطرم است روز خریدش واقعا کمی پیچ و تاب خوردم. مخصوصاً که مدل دیگری هم داشتند که ۵۰٪ حراج خورده بود، همین مارک سامسونیت، اما مرضی داشت. یادم نیست چه مرضی، یا حاشیه‌دوزی بدرنگی داشت، یا شاید زیادی توی چشم می‌زد یا شاید زیاد بند و سگک داشت؛ بهرحال ایرادی داشت. من هم به همین ایرادات کوچک حساس شده‌ام. مریضم می‌کنند. سرتاپای کالا باید مطابق سلیقه‌ام باشد وگرنه بعد از خرید نوعی پشیمانی خزنده بهم حمله می‌کند، معمولاً هم موقع خواب، همان موقعی که چشمهایم گرم شده‌اند یادم می‌افتد که فلان شلوار مثلاً دوخت خشتکش باب طبعم نیست و چون گدا صفتم شروع می‌کنم به غصه خوردن بابت پول بر باد رفته. آدم پس دادن هم نیستم. قبض‌های خرید کالا را عادت دارم همان توی مغازه مچاله کنم و پرت کنم توی نزدیکترین سطل آشغال و با اینکه چند باری هم چوب این عادت زشت را خورده‌ام اما هنوز از سرم نیفتاده.

چمدان جدیدم داستانش همین شد، اینی که حراج نبود و قیمتش گزاف بود را خریدم چون همه چیزش دقیقاً همانی بود که باید باشد. خودم را متقاعد کرده بودم که بازرس بیمه‌ام و با این مرتبه‌ی شغلی زشت است که با چمدان مکه‌ای اینور و آنور بروم. بعد از خریدش واقعاً هم باورم شده بود که کسی هستم برای خودم و پریروزها که چمدان را از ته کمدم کشیدم بیرون و دیدم زیر کارتن‌های مقوایی نیمه‌خالی کمی مچاله شده و خاک هم گرفته یاد این داستان‌ها افتادم و افسوس خوردم. بعد هم بازش کردم دنبال دستکش‌هایی که گفتم. همان‌جا بود که دیدم هنوز بخشی از وسایلم از ماموریت قبلی توی چمدان است.

چند جفت جوراب را مچاله کرده و چپانده بودم توی پوتین‌های ایمنی‌ام. بوی‌شان حالم را به هم زد. عجیب بود چون چندین هفته از سفر قبلی‌ام می‌گذرد و همانطوری که همه‌ی مردهای مجرد می‌دانند البسه‌ی کثیف به مرور زمان تمیز نمی‌شوند اما در صورت مخفی کردن‌شان در جایی امن، تیزی بوی گندشان به مرور کم می‌شود. البته لازم نبود بوشان کنم، می‌توانستم یک‌راست از توی پوتین‌ها درشان بیاورم و بیندازم در کیسه‌ی رخت‌چرکها منتها این‌هم عادت زشت دیگرم است، لباس‌ها را بو می‌کنم. حتی چیزهایی که بدیهی‌ست بوی عفونت گرفته‌اند را هم بو می‌کنم. با همین شامه‌ی آسیب‌خورده بود که جفت دستکش‌ها را برداشتم و رفتم سراغ هرزعلف‌های لابلای شمشادها.

شمشادها را پارسال به هزینه‌ی خودم دم در کاشتیم. علی‌رغم اینکه مستاجرم. حس می‌کردم که گل و گیاه و طبیعت مقوله‌ایست والاتر از اینکه بخواهم به مناسبات موجر و مستاجر آلوده‌اش کنم. دم درِ خانه نواری نازک هست که درش ۲۵ شاخه شمشاد کاشتیم. از این شمشادهای دورنگ که سبزند ولی وسط برگهایش زرد است. چیز زشتی‌ست. غلط. شمشاد بایست سبز باشد و مهندسین کشاورزی برای جلوگیری از بطالت و پوچی رنگبندی برگ‌های این زبان‌بسته‌ها هم انگولک کرده‌اند. خودم هم که نکاشتم. یک روز سخی آمده بود و دادم برایم کاشت. اصلاً محاسبات خود سخی بود که به عدد ۲۵ رسیده بودیم. فروشنده (که سخی معرفی‌اش کرده بود) شمشادِ یک‌دست سبز هم داشت اما بی‌جان بودند و در عوض این یکی شمشادهای حرامزاده خوب شاداب و سرزنده. اما آنهایی که خبره‌ی گیاهند می‌دانند که از روی این ظواهر نباید قضاوت کرد؛ گیاه بعد از کاشت خودش را نشان می‌دهد. شمشادهای من هم نگرفتند. لازم بود این را اعتراف کنم. الآن که نزدیک یک سال از کاشتشان گذشته این را با اطمینان می‌توانم بگویم. خلاصه‌ی وضعیت‌شان این است: نزار.

دو تایشان را هم که همان هفته‌ی اول یکی دزدید. بوته‌ی شماره دو و بوته‌ی شماره هفده. خودم که نفهمیدم، اینقدر از آن برگهای دورنگ متنفر بودم که دم در خانه می‌رسیدم آسمان را نگاه می‌کردم تا چشمم به شمشادها نیفتند. سخی بهم گوشزد کرد که دوتا را دزدیده‌اند، هفته‌ی بعدش که برای سرکشی به شمشادها آمده بود. البته که شمشادها سرکشی نمی‌خواستند، آن موجودات بی‌حال آهسته مشغول مرگ تدریجی‌شان بودند و فقط شده بودند بهانه‌ای که سخی بیاید و بابت نصف روز «باغبانی» مرا تیغ بزند. نوبت دومی که برای «باغبانی» آمد گفت مهندس دو تا از شمشادا رو دزدیدن. باورم نمی‌شد. هر کدام از شمشادها را هفت هزار تومان خریده بودیم.

همین جا بود که مطمئن شدم شر، منظورم شر مطلق است، در دنیا لزوماً دنبال هدف و منفعت نیست. مثالش هم همین دزدی که شمشادهای شماره دو شماره هفده مرا دزدیده بود. بابت ۱۴ هزار تومان ناقابل تن به دزدی داده بود. آن هم ۱۴ هزار تومانی که فروشنده که آشنای سخی بود به من انداخته بود، و گرنه مطمئنم قیمت آن شمشادها کمتر از این حرفها بود و آدم گیاه‌باز می‌رفت دنبالش قطعاً کمتر از این اعداد و ارقام پول می‌داد. حالا هر چی، بخاطر ۱۴ تومان دزده نصفه شب آمده، بیلچه آورده، دور و برش را پاییده که کسی نباشد، کلی فکر کرده که کدام‌ها را بدزدم و آخر سر با محاسباتی که من ازش سر در نمی‌آورم به شماره‌ی ۲ و شماره‌ی ۱۷ رسیده، در آن ظلمات خم شده، شمشادها را کنده، بعد هم مصیبت اینکه شمشادهای دزدی را کجا قایم کند که کسی نبیند؟ نصفه شب با دو تا بته شمشاد توی خیابان راه بروی خب معلوم است که توجه جلب می‌کند.

بهرحال ۲۳تا شمشاد باقیمانده هنوز هستند، بیحال و نزار روزها زیر آفتاب می‌خشکند و شبها که کمی خنک‌تر می‌شود نفسی می‌کشند و البته ماجرای این باران‌های شبه‌استوایی هم هست. همین ابرهایی که باردار کرده‌اند و هیچ کسی نمی‌فهمد چطور گذارشان به این مملکت بی‌آب و علف رسیده. گمانم همین بارش‌های وحشیانه‌ی امسال شمشادهایم را زنده نگه داشته‌اند چون من که زود شل می‌شوم، غیر از همان اوایل کاشت‌شان که سخی می‌آمد و چند هفته بعدش که خودم هنوز دل و دماغی داشتم دیگر کلاً شمشادها را فراموش کردم، نه آبی و نه حتی نگاهی، تا همین پریروزها که دوباره افتادم به جان‌شان. دستکش به دست افتادم به جان هرزعلف‌ها و بی‌اغراق دو تا کیسه زباله‌ی گنده علف جمع کردم و البته کلی هم خار. دستکش‌ها را برای کندن خارها می‌خواستم. مفید هم نبودند. علی‌رغم اینکه کِولار بودند و خارجی بودند خارها براحتی ازشان رد می‌شدند و دستم را می‌خاییدند. گیاه هرز خارهای محکمی رویش روییده بود. لحظاتی حتی خجالت کشیدم و فکری شدم که نباید این بوته‌های خارها را بکنم، بهرحال آنها در نبرد با شمشادها سر تملک این باریکه خاک پیروز شده بودند و حالا من، بدون هیچ هدف و نگاه کلانی، فقط به صرف اینکه اسم اینها خار است و آن یکی‌ها شمشادند افتاده بودم به جان خارها. بعد از تار و مار کردن علف‌ها و خارها چند سطل آب ریختم پای شمشادهای زشتم.

چندان هم مفید نبود. منظورم کار یدی‌ست. مدتی‌ست برای تسکین اعصابم کار یدی می‌کنم. حیاط را جارو می‌زنم، چمن‌ها را کوتاه می‌کنم. شاید هم تسکین اعصاب را بیخود گفتم و صرفاً برای پول ندادن به سخی‌ست که خودم دست به کار شده‌ام. اما بهرحال تا مدتی واقعاً موثر بود. کار زیر آفتاب. حتی گاهی تی‌شرتم را هم در می‌آوردم و نیم‌تنه برهنه توی حیاط خودم را مشغول این کارها می‌کردم. آدم تصوراتی برای خودش دارد. البته این تصویر هم که تصویری‌ست کهنه از فیلم‌های مستهجن: باغبانی نیم‌برهنه و عضلانی با کلاه حصیری که زن خانه از پشت پنجره‌ی آشپزخانه نگاهش می‌کند و بعد صدایش می‌زند داخل. با جاروی دراز زرد رنگم الکی گرد و خاک می‌کردم، آشغال‌ها را از اینور به آنور می‌روفتم و بعد هم که سرفه‌های خشک و بعد مجدداً تردید: بهتر نیست زنگ بزنم به سخی؟ اما بهرحال الآن کار یدی تاثیر روز اولش را ندارد. خارها را که از توی انگشتانم در می‌آوردم به این نتیجه رسیدم، تعارف را کنار گذاشتم و دیدم اصلاً هم آرام نشده‌ام. می‌دانم تا قبل از اعزامم به دریا همه‌ی خارهای این دور و اطراف را هم بکَنم فایده‌ای ندارد. بعد دوباره به بوته‌ی شماره دو و شماره هفده فکر کردم. نکند خود سخی آن دو تا شمشاد بدبخت را از ریشه کنده؟ که مثلاً قضیه‌ی کاشت شمشاد را مهم جلوه بدهد؟ نمی‌دانم اما در عوض میل عجیبی درم زبانه کشیده که بروم مابقی آن ۲۳تا بوته‌ی شمشاد را هم از ریشه بکنم و کلاً خلاص. شاید اینطوری راحت شوم.

28-12-1396

مدام فکر می‌کنم که وظیفه‌ای دارم و وظیفه‌ام را انجام نداده‌ام. منظورم وظیفه‌ام در قبال پدرم است، وظیفه‌ای که دقیقاً نمی‌دانم چیست اما این ندانستن، این ناتوانی از تعریف چند و چون این وظیفه، چیزی از عذاب وجدانم کم نمی‌کند. انگار پیشاپیش و حتی قبل از تعریف وظیفه در انجامش شکست خورده‌ام. شبیه وضعیت شاگردی که امتحانی دارد اما حتی نمی‌داند که درس چیست و امتحان به چه شکلی‌ست اما پیشاپیش می‌داند که مردود می‌شود. گمانم بایستی سر پدرم را گرم کنم. گاهی فکر می‌کنم این بچه نداشتنم او را هم اذیت می‌کند. نه اشتباه گفتم: اگر بچه داشتم یعنی پدرم نوه داشت و سرش گرم می‌شد. الآن هم نوه دارد اما اینجا نیستند، خارجند. همه‌ی بچه‌هایش غیر از من خارجند. خودش هم هل‌شان داد که بروند. از بس که عاشق درس خواندن است. آخری را که همین اواخر راهی‌اش کرد، بعد از مرگ مادرم. من اگر جای پدرم بود دستی دستی پسرم را راهی نمی‌کردم که برود و درس بخواند. همین‌جا نگهش می‌داشتم و دیر یا زود طبیعت کار خودش را می‌کرد و آنها هم بچه‌دار می‌شدند و همین‌طور «به سادگی» و تنها با «کمی تدبیر» کلی سرش شلوغ می‌شد. الآن چی؟ الآن فقط من را دارد. احتمالاً غلط‌ترین آدم ممکن برایش مانده. چرا؟ چون ازش دورم. نمی‌فهممش. نمی‌خواهم بفهممش و راستش هر چه جلوتر می‌رویم از هم دورتر می‌شویم. بخشیش به خاطر پیری‌اش است. پیری فقط زوال جسم نیست. مغز آدمیزاد خیلی آرام عوض می‌شود. خواسته‌هایش، ارزش‌هایش. استدلال‌هایش عوض می‌شود. منطقش عوض می‌شود. حالا مطمئن نیستم اگر آن دیگری‌ها اینجا بودند روابط عمیق‌تری با پدرم داشتند. از راه دور که مدام گله می‌کنند از دلتنگی و عشق به پدر. به‌شان می‌گویم والا به خدا اینجا بودید پُر پرش دو دقیقه با هم حرف داشتید. واقعیت است. خود من هم همینم. تازه من از این مرد حرفی‌ها هستم. تلفنی هم هستم. اما واقعاً با پدرم حرفی ندارم. تلاشی نمی‌کند که زمینی مشترک با من پیدا کند. تلاش من هم مجکوم به شکست بوده. لذا می‌مانیم با همان سرفصل‌های همیشگی: فساد جمهوری اسلامی، فروپاشی عنقریبش، غیره و ذلک. خسته‌کننده است. مادرم اینطور نبود. مشخصاً زحمت می‌کشید برای اینکه زبان مشترکی با من پیدا کند. شاید هم به ابتذالی که محصول حتمی درجا زدن فکر‌ست واقف بود و در من هم‌صحبتی در شان خودش پیدا کرده بود. شاید هم نه و صرفاً دلش می‌خواست رابطه‌اش با پسرش را به هر ترتیبی شده زنده و معنی دار نگه دارد. بهرحال همین که زور می‌زد برای نگه داشتن رابطه‌مان چیز ارزشمندی بود، مخصوصا الآن که پدرم را می‌بینم که با اصرار و سرسختی سر مواضع ذهنی‌اش ایستاده. حتی یواش یواش متوجه شده‌ام دیگر کمتر و کمتر پدرم را دعوت می‌کنم و انگار ترجیح جفت‌مان این است که من بروم آنجا. چرا؟ چون من تلویزیون ندارم اما آنجا ماهواره هست و صدایش هم بلند است و دو تا مبل کهنه هم جلوی تلویزیون ۷۸ اینچ‌مان مستقرند. من هم می‌روم آنجا و جفتی ماهواره نگاه می‌کنیم. جفتی که نه، من سرم توی موبایلم است، کیوی و تخمه می‌خورم و هر از گاهی چیزکی می‌پرانم؛ ماجرای سوریه زیر سر همیناس‌ها… دیدی اروپا یخ‌بندون شده؟ با بچه‌ها حرف زدی؟ منظورم از «بچه‌ها» خواهران و برادرم هستند و این سوال به‌خصوص را خیلی دوست دارم چون دقایقی گفتگو برای‌مان مهیا می‌کند. گاهی به خواهرها و برادرم حسودی‌ام می‌شود که اینجا نیستند. من هم خودم اشتباهی اینجا هستم. یعنی از مهاجر بودن متنفرم، از اینکه با دست خودم وارد اقلیتی بشوم که مناسبات مخصوص خودش را دارد متنفرم، اما با این حال از اینجا هم متنفرم. آلودگی هوا. گرانی. همین چیزهایی که همه من جمله پدرم مدام در موردش می‌نالند. من هم نالانِ همین‌ها هستم منتها ناله‌ام صدایی ندارد. الآن هم وضعیت روبراهی ندارم. با گربه‌ام فرار کرده‌ایم به خارج از تهران چون آن طویله، منظورم تهران است، غیر قابل زیست است. ولی می‌فهمم که که شرایطم ساختگی و آزمایشگاهی‌ست. تا ابد که نمی‌شود اینطور زندگی کرد.
چند هفته پیش آگهی سرپرستی یک گربه‌ی دیگر در فضای مجازی شناور بود. من هم راغب بودم. چند پیغام هم دادم. گربه‌ای حنایی رنگ که کِر گربه‌ی خودم بود. حتی اسم هم برایش انتخاب کرده بودم: فرده‌ریک. ماده بود و جستجویی سردستی می‌گفت که فرده‌ریک یعنی فرمانروای صلح‌طب. خب معلوم است که من و گربه‌ی خودم، دومینیک، به یک فرمانروای صلح‌طلب نیاز مزمن داشتیم، موجودی که این اغتشاشِ ساکتِ مواج در خانه‌مان را فرمان‌روایی کند. حالا مهاجرین فرانسه‌‌رفته، آنهایی شان که خواننده‌ی این وبلاگند بعید نیست سر تلفظ اسم گربه‌ی دوم بازی در بیاورند و انگ بی‌سوادی بزنند و البته بی‌راه هم نیست. بهرحال دانش ویکی‌پدیایی حد و مرز مشخصی دارد. با نوعی کم‌عمقی همراه است که فرد دانا سریعاً متوجهش می‌شود. اما خب برای من همین که اسم گربه‌ی دومم را پیدا کرده بودم انگار بیشتر راه را رفته بودم. نمی‌دانم، وقتی اسم آدم یا حیوانی را آن لالوها، از لای بخارات و آسمان مه‌آلود و تردید‌های ذهنی خیلی ناگهانی «می‌یابی» خب این توهم پیش می‌آید که که داری در مسیر تقدیر گام بر می‌داری. اینها را به خودم هم می‌گفتم و مصمم بودم. حتی دومینیک هم در عین اینکه لال است اما احساس می‌کنم موافق بود. مضاف بر اینکه بایستی قبول کنم: دومینیک ۴-۵ سالش است و نصف راه را رفته. تازه اگر خوش‌شانس باشد و مرض مهلکی نگیرد؛ و اینکاره‌های غربی توصیه‌ی خوبی دارند: می‌گویند اگر در زندگی به این نتیجه رسیده‌ای که حیوان‌باز هستی، قبل از مرگ حیوانت یکی جوانتر هم بیاور و به خانواده‌ات اضافه کن. (گمانم این اولین بار است که -ناخودآگاه- برای توصیف مجموعه‌ی خودم و گربه از عنوان ثقیل و پرمعنی «خانواده» استفاده کردم.) آوردن فرده‌ریک را در همین راستا هم می‌دیدم. سوپاپ اطمینانی برای ۴-۵ سال آینده که دومینیک دیگر زنده نباشد. نمی‌دانم چطور شده که سر بزنگاه منصرف شدم. رگه‌هایی از دیوانگی را در تصمیمم دیدم. گمانم دوستی تذکر داد که این حرفها شروع مسیری‌ست که انتهایش مشخص است: خانه‌ای مملو از گربه به علاوه‌ی یک مرد مجرد. تصویر گویایی بود و نیاز به توضیح نداشت. اما توضیحش این است که ماجرا به دومینیک و فرده‌ریک ختم نمی‌شود و این داستان ادامه دارد و همه‌مان مثال‌هایی از ادامه‌ی این داستان شنیده‌ایم: عمدتاً زنان دیوانه و مجردی که به همراه لشگری از گربه‌ها رنگ و وارنگ زندگی می‌کنند و «خانواده»‌شان هم همین است. با این اوصاف سریع ترمز را کشیدم. خوشحالم از اینکه هنوز تتمه‌ی عقلم را نگه داشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم لازم‌ست. مخصوصاً در شرایط من که کسی دور و برم نیست که غلط و درست را نشانم بدهد. مخصوصاً منی که در گذشته تمامی صداهای پند‌آموز ونصیحت‌گر را خفه کرده‌ام، خرخره‌شان را جویده‌ام، چون جوان و خام بودم و احساس می‌کردم آنها صلاحیت امر و نهی ندارند و حالا، امروز، امروز که تقریباً خواسته‌ی شماره یکم داشتن نوعی پیر یا مرشد است دیگر نمی‌توانم برگردم و به ‌شان بگویم برگردید و نصیحتم کنید و راه را نشانم دهید. این شرایطم است. ماجرای مرشد را هم جدی گفتم. مادرم هم در دورانی این مرض را داشت. پیری هم پیدا کرده بوده. ریشو و سفیدپوش و اسباب خنده‌ی ما. اسباب خنده‌ی من. یادم است نصیحتش این بود که دروغ نگویید و چه هرهر و کرکرهایی که نمی‌کردم سر این. گمانم مادرم هم از آن مرحله عبور کرد. حداقل از آن پیر بخصوص عبور کرد. اما نفس مشکل، یعنی اینکه من نابینا هستم و کسی باید دستم را بگیرد، نفس مشکل به قوت خودش باقی است و وضعیت من هم همین است. شدیداً محتاج چنین راهبری‌ای هستم و راستش گاهی غبطه می‌خورم از نداشتن ایمان. مذهب نه. ایمان. قطعاً چیز به‌دردبخوری‌ست. قطعاً نوعی قریحه است. جهان‌بینی قبلی من صیقل خورده بود برای تولید یک کارمند-مهاجر موفق. از همین‌هایی که توی ایسنتاگرام ولو هستند. توی توییتر ولو هستند. همه جا ولو هستند. اما برای کسوت فعلی‌ام جهان‌بینی ندارم. کسوت فعلی‌ام چیزی نیست جز پاره‌پاره‌های کسوت قبلی. یعنی آن لباس قبلی را دریدم، صرفاً در لحظه و ناگهانی، با خشم، بدون برنامه، بدون هدف. صرفاً حالم از آن موجود متعارفِ سری‌دوزی شده به هم خورد. همین. اما مطلقاً برنامه‌ای برای آدم جدیدی که بایستی از لابلای آن کسوت پاره‌پوره بیرون بیاید ندارم. برای همین در مورد نابینایی و اینها حرف زدم و منظورم این نبود که شاعرانه بنویسم. صرفاً توضیح شرایطم بود. و توضیح اینکه چرا به یک پیر یا مرشد نیاز دارم. حالا بهرحال، بدون مرشد هم مخم یاری کرد و فهمیدم که قبول سرپرستی فرده‌ریک عملاً شروع سرازیری‌ست. الآن هم پشیمان نیستم گرچه گاهی هنوز فکر می‌کنم سه‌تایی چه خانواده‌ی خوشگلی می‌شدیم. ماجرای وظیفه‌ی در قبال پدرم هم همین است. درکی ازش ندارم. نمی‌دانم کار درست چیست. شاید هم هم ماجرای وظیفه شر و ور است و داستان این است که وقتی می‌روم آنجا پدرم را ببینم زیادی به هم می‌ریزم. این هم به هم ریختنی درونی‌ست. دلیلش هم دیدن سالخوردگی پدرم نیست بلکه گمانم تنفس در آن خانه‌ی بخصوص نکبتی باشد. خانه‌ی ارواح. بنظرم باید بفروشیمش و پدرم هم از آنجا نقل مکان کند. بهرحال آنجا مال آدمی‌ست که از آنجا رفته. انگار صاحب‌خانه رفته و ما هنوز مانده‌ایم. آنجا را غصب کرده‌ایم. آنجا صاحبان دیگری می‌خواهد، غریبه‌هایی که آن آپارتمان صرفاً برای‌شان مجموعه‌ایست شامل دیوار و کف و سقف و دو حقله چاه مستراح و چند اتاق خواب و یک آشپزخانه که «قلب» خانه است. برای ما این نیست. تک‌تک آجرهای دیوارهایش مریضند. ما، یعنی پدرم، خانه‌ی دیگری می‌خواهد، یکی از همین آپارتمان زشتهای بساز بفروشی که دم درش یک سرباز هخامنشی روی دیوار حک شده، کنار آیفون. یکی از همین‌ها لازم داریم و بعد بنظرم تازه ماجرا را «پشت سر» می‌گذاریم.

21-12-1396

مادرم با ازدواجم مخالف بود. این را هیچ وقت علناً به من نگفت. اما همه می‌دانند. همان موقع هم که وسط ماجرا بودیم همه می‌دانستند. چند ماهی قبل از ازدواجم نظرش را پرسیدم. چیزهای سربسته‌ای گفت که آن موقع من از حرف‌هایش مخالفت سفتی برداشت نکردم. اما آن موافقتی که دوست داشتم را هم نشنیدم. دوست داشتم بگوید که پسرم انتخابت فوق‌العاده است. هر کسی دوست دارد این را بشنود. وقتی که نمی‌شنود خودش عمارتی می‌سازد از کمالات زنش. قانون طبیعت این است که مدتی بعد می‌فهمد عمارت پوشالی بوده. معمولاً آدم دیر این را می‌فهمد. در حالی که پوشال‌ها و یونجه‌ها ریخته‌اند روی سرش، لای موهایش، چند لاخه هم لای لبانش هستند و با فوتی از سر استیصال، فوتی صدادار لاخه‌ها را می‌راند آن طرف.
همیشه برایم سوال بود که چرا مادرم بهم نگفت که نظرش منفی‌ست. در عوض بعد از ازدواج حتی زورهایش را هم زد که ازدواجم پا بگیرد. آن دوران مثال مورد علاقه‌ام ازدواج کاتولیک‌ها بود. گمانم در فیلم‌ها چیزی دیده بودم. انگار آیینی دارند که درست قبل از خواندن خطبه یا هر چیزی که اسمش است کشیش از حضار می‌پرسد کسی هست که چیزی در‌باره‌ی این ازدواج پیشِ رو، درباره‌ی این دو نفر بداند و بخواهد بگوید؟ این را تعریف می‌کردم با کلی کیف. نظرم این بود که دور و بری‌ها نابینایی مقطعی آدم را جبران می‌کنند. اگر من به هر دلیل نمی‌بینم که چطوری دارم وارد چاه می‌شوم آنها دستم را می‌گیرند و دوستانه جلویم را می‌گیرند. الآن که فکرش را می‌کنم، در همان فیلم‌ها هم هیچ‌وقت هیچ‌کدام از حضار دهانش را باز نمی‌کند. همه با لبخند به جایی نامعلوم نگاه می‌کند و کشیش بعد از این سوالی که می‌تواند کمی ناراحت‌کننده باشد به کارش ادامه می‌دهد و آن دو نفر را زن و شوهر قلمداد می‌کند. شاید روزگاری بوده که کسی از حضار صدایش در می‌آمده و مثلاً فریاد می‌زده این زن خراب است. اما آن دوران گذشته. سنتی کاربردی بی‌فایده شده، تبدیل شده به سوالی ابتر که همه می‌دانند جوابش سکوت است.
با همه‌ی اینها هنوز خوب نمی‌فهمیدم که چرا مادرم مخالفتش را به من نگفت. آن هم وقتی که من خودم مشخصاً ازش نظرش را خواسته‌ام. سوالی بود که جوابش را نمی‌دانستم و انگار شده بود اسباب نوعی دلگیری از مادری که حالا حتی نیست تا سکوت آن موقعش را توضیح بدهد.
چند شب لابلای پروست فکر کنم کمی به جواب نزدیک شدم. راوی رمان قصد کرده که با زنی ازدواج کند، با آلبرتین. به نظر مادرش گزینه‌های بهتری هم برای پسرش مهیاست. اما علی‌رغم این هیچ‌وقت به طور جدی مخالفتش با این ازدواج را اعلام نمی‌کند. بیشتر چیزهایی در مورد حمایت از انتخاب پسرش می‌گوید. در گذشته هم پسرش، راوی را، بابت ضعف اعصاب و تنبلی‌اش شماتت و نصیحت نمی‌کرده، مبادا که همین گلایه‌های ریز مشکلات پسرش را نه درمان بلکه تشدید هم بکند. در مورد ازدواج هم همین‌طور، راوی به مادرش می‌گوید شاید به آلبرتین پیشنهاد ازدواج بدهد و مادرش، هیچ‌گونه نقدی به دختر وارد نمی‌کند. مبادا که سایه‌ای روی زندگی راوی بیفتد، مبادا که پایبندی و تعهد راوی به زنش کمرنگ شود، و جالب‌تر از همه، مبادا بذر فکر و خیال را در ذهن پسرش بکارد، بذری که در فصلی که مادر دیگر در زندگی پسرش نیست میوه می‌دهد، میوه‌اش هم خیالات پسر است که با ازدواجی خلاف میل مادرش او را آزرده کرده و حالا حتی مادرش نیست که بابت این آزردگی دلجویی کند. مادرش انتخابی غلط را تایید کرده چون خودش را ناتوان از تغییر نظر پسرش می‌دانست.
وضعیت من چیزی این بینابین است. ظنم این است که مادر من هم با چنین ادله‌ای مخالفتش را اعلام نکرد. روزگاری را می‌دیده که خودش نباشد و من بخواهم خودخوری کنم بابت اینکه با انتخاب غلطم مادرم را آزردم. می‌گویم وضعم بینا‌بینی‌ست چون علی‌رغم اینکه مادرم مشخصاً مخالفتش را اعلام نکرد اما خب احمق هم نیستم و حالا که آن هیاهو آرام گرفته می‌دانم که نظرش منفی بود (راستش حتی حین آن هیاهو هم کمی می‌دانستم که نظرش منفی‌ست). این فقط حدس و گمان نیست، مابقی افراد خانواده‌ام هم معترفند. از وقتی این تحلیل را سوار آن ماجرا کردم، منظورم سکوت مادرم است، انگار کمی آرام گرفته‌ام. چیزی از نکبت یک ازدواج شکست‌خورده کم نمی‌کند، اما حداقلش این است که دوباره مطمئن شده‌ام مادرم حتی برای فصولی از زندگی‌ام که خودش هم زنده نباشد فکر کرده بود، و نگران احوالم بوده در دورانی که خودش نیست تا تلاشی کند برای دلداری‌ام. حتی شاید می‌دانسته که زمین می‌خورم اما در حد توانش جلوی رنج اضافی را گرفته.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,170,437 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: