Archive for the 'Uncategorized' Category

بالتیک

ساعتم را برای ۵ صبح کوک کرده بودم. از شب قبلش بهم گفته بود که پذیرش هتل این ساعتِ صبح تعطیل است. شماره‌ی تاکسی را بهم داده بود. صفر را گرفتم و خط آزاد داد، اما شماره‌ی تاکسی اشغال بود. یکی دیگر از توی کتابچه‌ی هتل پیدا کردم. این یکی بعد از چند بوق برداشت. فقط توانست جواب سلامم را به انگلیسی بدهد. هر چه گفتم یک تاکسی می‌خواهم برای گریفس‌والد، در جوابم چیزی به آلمانی بلغور می‌کرد. قطع کردم. پیاده راه افتادم سمت ایستگاه قطار. پیاده‌رو سنگفرش بود و چمدانم تالاق تولوق می‌کرد. کوچه‌ها خلوت. نگران شدم کسی را از خواب بیدار کنم. در ایستگاه قطار یک بطری آبمیوه خریدم، چیزی غلیظ و سرخابی رنگ و یک بسته بیسکوییت شکلاتی مارک لایب‌نیتز. گمانم مینوی‌شان باشد چون همه جا هست. یادم افتاد بقالی‌های پرافاده‌ی تهران، منظورم آنهایی‌اند که «جنس خارجی» می‌فروشند، آنها هم این بیسکوییت بخصوص را دارند.
به موقع به قطار رسیدم. خواستم از بلیطم عکس بگیرم. بعدا بایستی با استناد به همین‌ها پول خرج‌های بین‌راهی‌ام را از شرکت بگیرم. تا آمدم عکس بگیرم متصدی کنترل بلیط قطار هم سر رسید. سریع بلیط را نشانش دادم. خوشحال شدم از اینکه بلیط دم دستم بود، وگرنه در همان چند ثانیه‌ای که در جیب‌هایم و گوشه‌های کیفم می‌جوریدمش عمرم تباه می‌شد از زور اضطراب که مبادا گمش کرده باشم. مدتهاست به این قضیه فکر می‌کنم: آیا اضطراب طبیعی‌ست؟ آیا بخشی از تجربه‌ی انسان بودن است؟
ایستگاه گریفس‌والد که پیاده شدم عزا گرفتم. دهی متروک و ایستگاه قطاری متروک‌تر. مطمئن بودم تاکسی دم درش نخواهد داشت. حدسم چندان هم غلط نبود: فقط یک تاکسی دم در بود. پیرمردی با یک بنز استیشن کرم رنگ. موقعیت اسکله را روی موبایلم نشانش دادم. کله تکان داد و راندیم به آن سمت. از روی نقشه‌ی موبایلم حواسم بود کجا می‌رویم که یکهویی به بیراهه نرود. یاد آن شوخی ننری افتاده بودم که هر ایرانی بالاخره یک روز سوار بنز می‌شود: بنز نعش‌کش بهشت‌زهرا.
کشتی که نیست، بارجی‌ست کهنه و زنگ زده. همه چیزش چپیده در هم. راهروهای تنگ و کابین‌های قفس‌گونه. از قبلش می‌دانستم کابینم پنجره دارد. این را از نفر قبلی که جایگزینش می‌شدم پرسیده بودم. نیم ساعتی با هم بودیم و بعد او سوار همان قایقی شد که من را رسانده بود و رفت به خشکی. همکار سابقم بود. حالا او هم مقاطعه‌کاری می‌کند برای شرکت. در همان نیم ساعت دیدارمان کلی نالید. می‌گفت سه ماه فرستادندش لیبی و هشت ماه هم کنگو و همان جا بود که گفته بود کون لق‌شان. می‌گفت همه ناراضی‌اند و شرکت در حال فروپاشی. بعد هم از زندگی خودش گفت. گفت هیچی ندارد، فقط یک لپ‌تاپ. ماشین پدرش را سوار می‌شود. پدرش هم پیر و مریض است. خوشحال شدم که زودتر رفت وگرنه نوحه‌اش رسوخ می‌کرد به اندرونم، بیشتر از چیزی که کرده. موقع خداحافظی محکم دست دادیم. طریق دریا اینطوری‌ست. ساعدهایی داشت بسیار پشمالو. موهای زرد، تقریباً گوریده در هم. سالها قبل که همکار بودم توجه نکرده بودم.
کابینم، کابین شماره ۴۹، کوچک است. واردش که شدم نفس گرفت. هی خودم را دلداری دادم. اما خب واقعاً فضای افتضاحی بود. پنجره‌اش هم بیشتر قدر یک سوراخ بود. تازه، پشمالو گفته بود کلی برای همین کابین جنگیده، چون کابین قبلی‌اش کنار خط جوشکاری لوله بوده و سر و صدایش وحشتناک. این کشتی‌های قدیمی همینطورند. جدیدی‌های انسانی‌تر طراحی شده‌اند. منظورم این است که واقفند قرار است عده‌ای آدم در اینها زندگی کنند. اما این قدیمی‌ها نه، از فضا حداکثر استفاده را کرده‌اند و راهروهای فضاهای مسکونی کشتی چیزی‌اند شبیه تونل‌ها معدن که جا به جا به حفره‌ای می‌رسند. یکی از این حفرات کابین شماره ۴۹ است. مطمئن نیستم که نوشتن اینها کمکم می‌کند برای دوام آوردن یا نه. اما، فکر کردن به راه حل نهایی آرامم می‌کند: اینکه اگر خیلی حالم بد شد می‌روم به پزشک کشتی می‌گویم که نمی‌توانم، مریضم، و بعد مرخصم می‌کنند. یعنی موظفند که مرخصم کنند؛ قانوناً. این بدترین حالتش است. اما اگر این کار را بکنم احتمالاً دیگر از شرکت کاری نخواهم گرفت.
با زور و ضرب بعد از ظهر خوابیدم. اولش نمی‌شد. از جایم می‌پریدم و نفس نفس می‌زدم. کولر را تا ته زیاد می‌کردم. با اینکه از سرمای کولر بدم می‌آید اما ذره‌ای احساس گرما باعث تشدید احساس قفس‌گونگی کابینم می‌شد. یکی دو باری که ناتوان از به خواب رفتن از جا پریدم با خودم گفتم گزینه‌ی دیگری هم هست: به پزشک نمی‌گویم مرخصم کند اما کل این دو هفته را نمی‌خوابم. می‌روم در دفتر می‌نشینم و در اوقاتی که خلوت است روی صندلی‌های چسبیده به هم دراز می‌کشم و چرتی می‌زنم. اما ترسم این بود که دو هفته نخوابیدن قدر ۴ سال پیرم کند. چهره‌ام را. پوستم را. الآن هم در مقطع حساسی از زندگیم هستم. منظورم از لحاظ شکستگی‌ست. اگر بشکنم دیگر شکسته‌ام. اگر موهایم بریزند دیگر ریخته‌اند. اما اگر این چند سال دوره‌ی «گذار» را دوام بیاورم انگار فیزیکم «ثابت» می‌شود. اینها را از خودم نمی‌گویم. مردان دور و برم را زیاد بررسی کرده‌ام. اکثریت‌شان در همین سن و سال است که ناگهانی شکسته‌اند.
کتابی که دست گرفته‌ام مناسب این شرایط نیست. هولدرلین. نثری زیبا، شاعرانه، و زیادی احساساتی. دریا رمان قطور می‌خواهد. چیزی که روایتش درگیرت کند و بخواهی ببینی «چه می‌شود؟» اینجوری روزها زودتر می‌گذرند.
با بقیه خوش و بش می‌کنم. سعی می‌کنم حرفی بزنیم. راجع به ترامپ. راجع به تحریم و فساد جمهوری اسلامی و فروپاشی اقتصادی ایران. به تجربه فهمیده‌ام که عزلت روی دریا غلط است. آدم را زیادی می‌کشد پایین. دیشب تا دیروقت باید بیدار می‌نشستیم و از اتاق فرمان عملیات را دنبال می‌کردیم. در دفتر کوچکم یادداشت بر می‌داشتم از پیشرفت عملیات. یکی از سران گفت یادش رفته خواب چیست. خندیدیم. از این خنده‌های چاکرمآبانه به حرفهای لوس رتبه‌دارها. نمکهای دریا هم تکراری‌ست. قیافه‌ها هم همینطور. حالا به سنی رسیده‌ام که چند نفری را به چهره می‌شناسم و طی این سالها در پروژه‌های دیگر روی کشتی‌های دیگر به هم برخورده‌ایم. طبعاً اسم همدیگر خاطرمان نیست اما موقع مصافحه کمی محکمتر دست می‌دهیم و سلام‌مان را می‌کشیم و می‌گوییم همدیگر را قبلاً دیده‌ایم. بعد من خودم را به اسم مختصرم معرفی می‌کنم. نیک. این اسمم مخصوص خارجی‌هاست و خودم ازش بدم می‌آید. عموماً می‌پرسند میک؟ حتی همین خطایشان هم تکراری‌ست. لابد خطای آنها نیست، ضعف عضلات حلقوم من است که اینطوری تلفظ می‌کنم.
حواسم هست غذایم از دستم در نرود. منظورم زیاده‌روی در خوردن گوشت و مرغ است. امروز را تماماً گیاهی خورده‌ام. سوپ و سالاد و میوه. سری قبلی که ده روز دریا بودم بعد از روز هشتم دهانم آبسه‌های عفونی زد. مال غذا بود. سرانگشتی حساب کردم: هر روز به نحوی از انحا جانور خورده بودم. این روش من نیست. خانه که هستم که حواسم به غذایم هست. علاوه بر اینکه روی خشکی ترس از گرسنگی هم اذیتم نمی‌کند. روی دریا نمی‌شود. سلف را در ساعات بخصوصی باز می‌کنند و انگار ترسی دائمی دارم که اگر در وعده‌ای کم بخورم تا وعده‌ی بعدی تلف شوم از گرسنگی. این سری یک قوطی گنده آجیل آورده‌ام که میان وعده داشته باشم و دیگر لازم نباشد در سلف خودم را تلنبار کنم.
گرمای هوا هم اذیت می‌کند. حوصله‌ی ورزش هم ندارم. اتاقک کوچکی را کرده‌اند باشگاه. اما گفتم که، کشتی قدیمی‌ست، نزدیک ۵۰ سالش است و انگار آن سالها حواسشان نبوده که دریانوردان هم آدمند و فضاهای زیست کشتی از دم شبیه دخمه هستند و عمدتاً بی‌نور. به بیچارگانی که شغل‌شان زنگی مدام روی این کشتی‌ست فکر می‌کنم. باز خوب است که من دو هفته بیشتر قرار نیست بمانم. البته نمی‌دانم، شاید دوباره مجبور شوم پیشنهاد بعدی را هم قبول کنم. چهار سال است که مقاطعه‌کاری می‌کنم و تا حالا به پیشنهادی نه نگفته‌ام. دخل و خرج زندگی اینطوری‌ست. چند شب قبل از سفرم به دوستی از جدیدترین نتایجم می‌گفتم: ماها، ماهایی که محبوسیم توی این طبقه‌ی اقتصادی تا آخر عمر بایستی کار کنیم. انتها ندارد. انتهایش مرگ است.
چند روز قبل از سفر دوست دخترم آمده بود و جمع و جورم می‌کرد. برایم آشپزی می‌کرد و کمک می‌کرد چمدانم را جمع کنیم. یک شبش هم رفتم پدرم را دیدم. پدرم تازگی‌ها سمعک می‌گذارد و هر بار می‌بینمش حالم بد می‌شود. هر چیزی می‌گویم داد می‌زند هان؟ انگار کل زندگی‌اش جلوی تلویزیون می‌گذرد، با صدای زیاد، خیلی زیاد. شنبه‌ها هم می‌رود پیش دکترِ پا و کمرش در سعادت‌آباد. دکتره انگار مشت و مالش می‌دهد و کمی وضع پایش بهتر شده. خودش می‌گوید وضع ساقش خوب است اما از قوزک به پایین نه، هنوز درد دارد. بهش می‌گویم باید مدارا کند. دکترش گفته پیاده‌روی هم نکند. گفته تا جانی می‌گیرد همان را با پیاده‌روی در این گرما تلف می‌کند. من هم شنبه شب رفتم دیدنش. از دکترش برگشته بود و دوشش را گرفته بود. گمانم دکتر پر و پاچه‌اش را چرب می‌کند و برای همین هر بار بعدش بلافاصله دوش می‌گیرد. صدای زنگ در را نمی‌شنید و خودم کلید انداختم و در را باز کردم و بعد فریاد زدم که سلام. غذا هم گرفته بودم. دو سیخ کوبیده. در آن گرمای تیرماه تهران آشغال‌ترین غذایی بود که می‌شد خورد. ماری چاق، قهوه‌ای، گرم و لزج و آبدار، چرب، با دورچینی از خیارشورهای اُریب بریده شده و سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های بیات. چیزی برای گفتن نداشتیم. هر بار می‌پرسم از خواهرها و برادرم چه خبری دارد. بعد هم با واتس‌اپ برادرم را گرفتم و سه‌تایی کمی حرف زدیم. هی به برادرم تاکید می‌کردم که صدایش را نمی‌شنوم و ضعیف است. بعد هم رو به پدرم گفتم من که نمی‌شنوم چی میگه، تو می‌شنوی؟ گفت نه.
من فردا شبش پرواز داشتم. دیگر برنامه نداشتم که پدرم را ببینم. اما یکشنبه، یعنی شب رفتنم، بهش زنگ زدم. ساعات پروازم را برایش خواندم و برای بار چندم تاکید کردم که هشتم آگوست برمی‌گردم. دوست داشتم بروم و ببینمش اما می‌دانستم فایده‌ای ندارد. بهم گفت خدا به همراهت. در واقع که کسی همراهم نیست و گاهی که به تنهایی‌ام فکر می‌کنم چیزی درونم مچاله می‌شود. نمی‌دانم قلب است یا کبد یا طحال یا چی. یک فیلمی بود بنام نبراسکا. کارگردانش را دوست دارم. اما آن فیلم بخصوص را خیلی دوست داشتم. پسری که می‌رود سراغ پدر پیرش، می‌روند سفر جاده‌ای، اما «ارتباط» غیر ممکن است. نظریه‌ی جدیدم این است که حتی ارتباط با حیوانها شدنی‌تر از ارتباط آدمیزادها با همدیگر است. هر بار پدرم را می‌بینم غصه‌ام می‌شود. قبل از فینال جام جهانی می‌گفت ایران هم در فینال است. منتظر می‌نشست که مخاطبش با تعجبی ساختگی بگوید ایران که حذف شده؟! و بعد تندی بگوید کرووات‌ها اصالتاً ایرانی هستند. پرسیده بودم اسلاو نیستند؟ چشم آبی و پوست سفید و اینها؟ گفت نه، فارس هستند، مثل پارسی‌های هند. چندین قرن پیش مهاجرت کرده‌اند کرواسی. و بعد خودش قاه قاه می‌خندید. پیر شده، کج کج راه می‌رود. نمی‌دانم روزها که توی آن آپارتمان کوفتی تنهاست چه کار می‌کند. لابد به همین چیزها فکر می‌کند. به مهاجرت آریایی‌ها به کرواسی. گاهی از خودم این را می‌پرسم و بعد می‌گویم همان کاری که من می‌کنم. من چه کار می‌کنم؟ هیچی. انگار همیشه «منتظر» اتفاقی هستم. منتظر چیزی. برنامه‌ریزی برای آینده. یک سالی است به مهاجرتی به جایی نامعلوم فکر می‌کنم. به بزخر کردن ملکی در یونان که اقتصادش در حال نابودی‌ست و قیمتها مفتند. آرام و قرار. این چیزی‌ست که دنبالشم. نمی‌دانم چرا خوشحال نیستم. انگار کرمی درونم هست و خوشحالی‌های درونم را می‌خورد. فکر می‌کردم کلافگی قبل از سفر است. الآن هم فکر می‌کنم سختی کار دریاست. دخمه بودن کشتی. اما چه می‌دانم، اینها دخیلند، اما اینهمه آدم هم هستند و شرایطشان از من هم بدتر است، ۸ هفته روی آب می‌مانند و به هر چهار نفرشان یک کابین اشتراکی می‌دهند. اما چاقند و سیگار می‌کشند و پر و پیمان غذا می‌خورند و خوشحالند.
آب هم کم می‌خورم. تکه پاره بودن لبم برای همین است. پزشک معتمد سازمان بنادر هم این را بهم گفت. از زردی بیش از اندازه‌ی ادرارم. برای تمدید گواهی‌نامه‌ی سلامت دریانوردی‌ام رفته بودم پیشش. آزمایشگاه چیذر. یک صبح تا عصر معطل شدم و البته مابینش ۴ ساعت وقت داشتم که رفتم از حاجی ارزانی چیذر انگور و آلبالوی رسمی آهار خریدم و رفتم پیش پدرم. شنبه شب که رفته بودم پیشش خداحافظی دیدم تتمه‌ی انگورها را هنوز دارد. قهوه‌ای. در حال تبدیل شدن به کشمشی بدرنگ. پلاسیده. مثل خودم.
هفته‌ی پیش که برای گواهینامه‌ی سلامتم رفته بودم نوار قلب هم دادم. پرستاری حسگرها را خیس می‌کرد و می‌بست دور مچ پاهایم. چند تا هم چسباند روی قفسه‌ی سینه‌ام. زن مسنی بود. می‌گفت هویدا هم بیمارش بوده و همان سالها من باب تشکر برایش دسته گلی فرستاده بود. نظافتچی هم سر درد دلش باز شد. پرستار از پرونده‌ام دیده بود که برای گواهینامه سلامت دریانوردی آمده‌ام. ازم پرسید تنگه رو بستین؟ منظورش را نفهمیدم. به این فکر می‌کردم که اگر مرض مهلکی داشته باشم خود بخود از دریا رفتن و ادامه‌ی این شغل مزخرف، منظورم بازرسی بیمه است، معاف می‌شوم. پرستار ازم خواست راستش را بگویم و نظافتچی هم سرش را به تاکید و با هیجان تکان داد. کم کم منظورشان را فهمیدم. گفتم مهندس سازه هستم و کار نفت و گاز می‌کنم. روی ناوهای جنگی نیستم. اما فایده نداشت. پرستار دوباره از هویدا گفت و بعد سعی کرد از زیر زبانم اسرار نظامی نیروی دریایی را در بیاورد.
مرض مهلکی که نداشتم. گفتم که، فقط قضیه‌ی کم آب خوردن است. البته اوره‌ام هم بالاست که آن هم گویا بخاطر کم آب خوردن است. شاید هم گوشت قرمز؟ گمانم در ادرارم کریستال هم بود. این آزمایش‌ها خیلی بدرد بخورند. آینه‌ی بدنند. همان قبل از سفرم جوابهایش را به مربی باشگاه هم نشان دادم. تربیت بدنی خوانده اما انگار چند واحدی هم کلیاتی در مورد فیزیولوژی می‌خوانند و بهرحال هر از گاهی چیزهایی می‌پراند. من هم دلیلی ندارم برای اعتماد نکردن بهش و برای همین آزمایشم را نشانش دادم. انگار که پزشک است. مردم اینجور ترقی‌ها را دوست دارند. خودش هم خوشحال شد و شروع کرد تفسیر. گفت آزمایشت کامل نیست، نتایج چربی خون را ندارد. گفتم تصمیم گرفتم سالی یک بار آزمایش خون کامل بدهم. گفت با سن شما شیش ماه یه بار بهتره. بعد هم دوباره پیشنهاد همیشگی‌اش را تکرار کرد: چرا پودر نمی‌خوری؟ رو میایا. نمی‌دانم چطور بگویم که نمی‌خواهم سایز اضافه کنم. علاقه‌ای به سینه‌ی ستبر مردانه ندارم. تازه، همین ورزشی که می‌کنم کمی تکانم داده و کمی درشت شده‌ام و بیشتر از این را نمی‌پسندم. عواقب پودرخوری را هم نمی‌دانم. شاید یکبار بهش اعتراف کنم که علاقمند طب سنتی‌ام و اینطوری بکشد بیرون.
روی دریا خیلی سنگین می‌خوابم. دیشب هم همینطور شد. ۱۱ شب وسط خواندن سلین خوابم برد. مرگ قسطی. چقدر هم کتاب ننری‌ست. از این مردهایی که احساس باحالی می‌کنند. پدربزرگِ امثال بوکوفسکی. مثل همان بوکوفسکی گمان نکنم بشود بعد از ۲۵ سالگی ازشان لذتی برد. جوری چپه شدم که حتی نشد مسواک بزنم. صبح ساعت ۹ کسی به درم کوبید و از خواب پریدم. خواب می‌دیدم. خواب مادرم. دو جلد از رمانم را گیر آورده بود. جلدهایشان با واقعیت فرق داشت. طرح جلد کتاب اینقدر روانم را خش داده که به رویاهایم هم نفوذ کرده. توی خواب می‌خواستم جوری مانع خواندنش بشوم. کجا بودیم؟ خانه‌ی من. همینی که پارسال اجاره کردم و فکر می‌کنم اگر مادرم می‌دید عشق می‌کرد. نه لزوماً بخاطر خودِ خانه؛ بیشتر بخاطر فضاهای اطرافش که جان می‌دهد برای پیاده‌روی، تفریح مورد علاقه‌اش. خجالت می‌کشیدم از اینکه کتابم را می‌خواند. یواشکی یکی از جلدها را از روی تختش برداشتم. وسطهایش بود و بیتی که نقل کرده بودم را با مداد در حاشیه‌ی صفحه‌ای نوشته بود. مدادی کُند. عادتش بود. هنوز هم دور و بر خانه که بگردم دست‌خطش اینور و آنور پیدا می‌شود. کنار دفتر تلفن. روی کاغذ پاره‌ای که برای برادرم توصیه‌هایی نوشته برای نهار، برای سرخ کردن کباب دیگی (این را یادگاری نگه داشته‌ام). توی خواب، کنار صفحه‌ی کتاب با همان خط کپلش یادداشت کرده بود: هست دو تشت، در یکی آتش و آن دگر ز زر / آتش اختیار کن، دست در آن میانه کن. از خانه‌ام زده بودم بیرون و داشتم یواشکی این را می‌خواندم. کنار خانه‌ام زمینی خالی افتاده بود و آنجا داشتم کتابم را ورق می‌زدم. بعد فکر کردم چه فایده. حالا که مادرم شروع کرده به خواندنش بگذار بقیه‌اش را هم بخواند. وقتی که به در کوبیده شد وسط این خواب بودم. مردی که تی‌شرت نارنجی شرکتی پوشیده بود بهم گفت که به دو بروم و خودم را برسانم به اتاق فرمان. جلسه. گره‌ای در کار. پله‌ها را که می‌رفتم بالا یواش یواش واقعیت به خودش رنگ گرفت و فهمیدم چیزهایی که دیده بودم خواب بوده.
کارمان گره خورده. غواصها باید شیرجه بزنند و ایرادی را مرتفع کنند. یک کابل را ببندند به کابلی دیگر و بعد با یدک‌کشی بکشندش سر جای درستش. من هم کله‌ام را تکان دادم و بعد ۲-۳تا سوال کلی پرسیدم. عملیات برای غواصها خطرناک نیست؟ نه، در جلسه‌ای مخاطرات را بررسی کرده‌ایم. وضع دریا چطور است؟ آرام، اما ممکن است کمی بهم بریزد و اگر اینطور شود، اگر موجها بیشتر از نیم متر شوند غواصها را می‌کشیم بیرون. دوباره لبخند و تکان کله.
دریا کمی ناآرام است. دریای بالتیک. ناآرام که نه، به نسبت دیروز که استخری بود کمی بهم ریخته. امواجی به قد نهایتاً نیم متر. شلپ شلپ می‌خورند به بدنه‌ی بارج. هوا شرجی‌ست. گمانم زانودردم بابت همین رطوبت است. شاید هم بخاطر پریروز که عین سگ روی تردمیل دویدم. با زبانی بیرون. و له‌له‌زنان. شب هم که ماه‌گرفتگی کامل. به کشتی عادت کردم. به کابین قفس‌طورم. دوباره هم بخواهندم با کله قبول می‌کنم. با غذایشان هم مشکلی ندارم. امروز نهار شمشیر ماهی دادند. چربی چسبناکی داشت. از همان نوع روغنی که ما عوام فکر می‌کنیم «سرشار از امگا ۳» هست. شاید هم ماندگی طولانی مدت در اعماق فریزر کشتی باعث شده بود روغنش آنطور چسبناک باشد. یک ساعتی از خوردن بی‌میل آن برش ماهی گذشته و هنوز انگار چربی‌اش دور دهنم ماسیده، لای تارهای سبیلم. یک سیب سبز هم گاز زدم اما فایده‌ای نداشت. منتظرم کمی هیاهوی نفرات پروژه فروکش کند و برگردم توی کابینم و عین جنازه بخوابم. بهترین کاری‌ست که می‌شود کرد.

Advertisements

شمشاد

از چند هفته پیش گوش به زنگم برای ماموریتی که قرار است بروم. بازرسی بیمه، کشتی و دریا، همان ماجرای همیشگی. تاریخ اعزامم مدام عقب و جلو شده، یعنی مدام به عقب افتاده و همین شده که چند هفته‌ی گذشته در حال آماده‌باش و اضطراب به سر برده‌ام. چمدانم را جمع نکرده‌ام اما پریروزها که رفتم علف‌های هرز لای شمشادها را بکَنم دستکش لازم داشتم و یادم افتاد که بایستی در چمدانم دستکشِ کار داشته باشم. چمدان را از توی کمد در آوردم. روی برزنتِ ماتش خاک گرفته بود.

چیزها زود ارج و قربشان را از دست می‌دهند. این چمدان را پارسال خریدم و در نظام مالی زندگی‌ام مبلغ زیادی بابتش سلفیدم. می‌خواستم به جای «مبلغ زیاد» بنویسم «مبلغ گزاف» و بعد به خودم آمدم؛ حمله‌ای از تنفر از نسبت به خویشتن، از این عادت همیشگی به اغراق. واقعاً هم در دنیای چمدان‌ها شاید سامسونیت در رده‌های بالاتر باشد اما بهرحال قیمتش «گزاف» نیست. البته خاطرم است روز خریدش واقعا کمی پیچ و تاب خوردم. مخصوصاً که مدل دیگری هم داشتند که ۵۰٪ حراج خورده بود، همین مارک سامسونیت، اما مرضی داشت. یادم نیست چه مرضی، یا حاشیه‌دوزی بدرنگی داشت، یا شاید زیادی توی چشم می‌زد یا شاید زیاد بند و سگک داشت؛ بهرحال ایرادی داشت. من هم به همین ایرادات کوچک حساس شده‌ام. مریضم می‌کنند. سرتاپای کالا باید مطابق سلیقه‌ام باشد وگرنه بعد از خرید نوعی پشیمانی خزنده بهم حمله می‌کند، معمولاً هم موقع خواب، همان موقعی که چشمهایم گرم شده‌اند یادم می‌افتد که فلان شلوار مثلاً دوخت خشتکش باب طبعم نیست و چون گدا صفتم شروع می‌کنم به غصه خوردن بابت پول بر باد رفته. آدم پس دادن هم نیستم. قبض‌های خرید کالا را عادت دارم همان توی مغازه مچاله کنم و پرت کنم توی نزدیکترین سطل آشغال و با اینکه چند باری هم چوب این عادت زشت را خورده‌ام اما هنوز از سرم نیفتاده.

چمدان جدیدم داستانش همین شد، اینی که حراج نبود و قیمتش گزاف بود را خریدم چون همه چیزش دقیقاً همانی بود که باید باشد. خودم را متقاعد کرده بودم که بازرس بیمه‌ام و با این مرتبه‌ی شغلی زشت است که با چمدان مکه‌ای اینور و آنور بروم. بعد از خریدش واقعاً هم باورم شده بود که کسی هستم برای خودم و پریروزها که چمدان را از ته کمدم کشیدم بیرون و دیدم زیر کارتن‌های مقوایی نیمه‌خالی کمی مچاله شده و خاک هم گرفته یاد این داستان‌ها افتادم و افسوس خوردم. بعد هم بازش کردم دنبال دستکش‌هایی که گفتم. همان‌جا بود که دیدم هنوز بخشی از وسایلم از ماموریت قبلی توی چمدان است.

چند جفت جوراب را مچاله کرده و چپانده بودم توی پوتین‌های ایمنی‌ام. بوی‌شان حالم را به هم زد. عجیب بود چون چندین هفته از سفر قبلی‌ام می‌گذرد و همانطوری که همه‌ی مردهای مجرد می‌دانند البسه‌ی کثیف به مرور زمان تمیز نمی‌شوند اما در صورت مخفی کردن‌شان در جایی امن، تیزی بوی گندشان به مرور کم می‌شود. البته لازم نبود بوشان کنم، می‌توانستم یک‌راست از توی پوتین‌ها درشان بیاورم و بیندازم در کیسه‌ی رخت‌چرکها منتها این‌هم عادت زشت دیگرم است، لباس‌ها را بو می‌کنم. حتی چیزهایی که بدیهی‌ست بوی عفونت گرفته‌اند را هم بو می‌کنم. با همین شامه‌ی آسیب‌خورده بود که جفت دستکش‌ها را برداشتم و رفتم سراغ هرزعلف‌های لابلای شمشادها.

شمشادها را پارسال به هزینه‌ی خودم دم در کاشتیم. علی‌رغم اینکه مستاجرم. حس می‌کردم که گل و گیاه و طبیعت مقوله‌ایست والاتر از اینکه بخواهم به مناسبات موجر و مستاجر آلوده‌اش کنم. دم درِ خانه نواری نازک هست که درش ۲۵ شاخه شمشاد کاشتیم. از این شمشادهای دورنگ که سبزند ولی وسط برگهایش زرد است. چیز زشتی‌ست. غلط. شمشاد بایست سبز باشد و مهندسین کشاورزی برای جلوگیری از بطالت و پوچی رنگبندی برگ‌های این زبان‌بسته‌ها هم انگولک کرده‌اند. خودم هم که نکاشتم. یک روز سخی آمده بود و دادم برایم کاشت. اصلاً محاسبات خود سخی بود که به عدد ۲۵ رسیده بودیم. فروشنده (که سخی معرفی‌اش کرده بود) شمشادِ یک‌دست سبز هم داشت اما بی‌جان بودند و در عوض این یکی شمشادهای حرامزاده خوب شاداب و سرزنده. اما آنهایی که خبره‌ی گیاهند می‌دانند که از روی این ظواهر نباید قضاوت کرد؛ گیاه بعد از کاشت خودش را نشان می‌دهد. شمشادهای من هم نگرفتند. لازم بود این را اعتراف کنم. الآن که نزدیک یک سال از کاشتشان گذشته این را با اطمینان می‌توانم بگویم. خلاصه‌ی وضعیت‌شان این است: نزار.

دو تایشان را هم که همان هفته‌ی اول یکی دزدید. بوته‌ی شماره دو و بوته‌ی شماره هفده. خودم که نفهمیدم، اینقدر از آن برگهای دورنگ متنفر بودم که دم در خانه می‌رسیدم آسمان را نگاه می‌کردم تا چشمم به شمشادها نیفتند. سخی بهم گوشزد کرد که دوتا را دزدیده‌اند، هفته‌ی بعدش که برای سرکشی به شمشادها آمده بود. البته که شمشادها سرکشی نمی‌خواستند، آن موجودات بی‌حال آهسته مشغول مرگ تدریجی‌شان بودند و فقط شده بودند بهانه‌ای که سخی بیاید و بابت نصف روز «باغبانی» مرا تیغ بزند. نوبت دومی که برای «باغبانی» آمد گفت مهندس دو تا از شمشادا رو دزدیدن. باورم نمی‌شد. هر کدام از شمشادها را هفت هزار تومان خریده بودیم.

همین جا بود که مطمئن شدم شر، منظورم شر مطلق است، در دنیا لزوماً دنبال هدف و منفعت نیست. مثالش هم همین دزدی که شمشادهای شماره دو شماره هفده مرا دزدیده بود. بابت ۱۴ هزار تومان ناقابل تن به دزدی داده بود. آن هم ۱۴ هزار تومانی که فروشنده که آشنای سخی بود به من انداخته بود، و گرنه مطمئنم قیمت آن شمشادها کمتر از این حرفها بود و آدم گیاه‌باز می‌رفت دنبالش قطعاً کمتر از این اعداد و ارقام پول می‌داد. حالا هر چی، بخاطر ۱۴ تومان دزده نصفه شب آمده، بیلچه آورده، دور و برش را پاییده که کسی نباشد، کلی فکر کرده که کدام‌ها را بدزدم و آخر سر با محاسباتی که من ازش سر در نمی‌آورم به شماره‌ی ۲ و شماره‌ی ۱۷ رسیده، در آن ظلمات خم شده، شمشادها را کنده، بعد هم مصیبت اینکه شمشادهای دزدی را کجا قایم کند که کسی نبیند؟ نصفه شب با دو تا بته شمشاد توی خیابان راه بروی خب معلوم است که توجه جلب می‌کند.

بهرحال ۲۳تا شمشاد باقیمانده هنوز هستند، بیحال و نزار روزها زیر آفتاب می‌خشکند و شبها که کمی خنک‌تر می‌شود نفسی می‌کشند و البته ماجرای این باران‌های شبه‌استوایی هم هست. همین ابرهایی که باردار کرده‌اند و هیچ کسی نمی‌فهمد چطور گذارشان به این مملکت بی‌آب و علف رسیده. گمانم همین بارش‌های وحشیانه‌ی امسال شمشادهایم را زنده نگه داشته‌اند چون من که زود شل می‌شوم، غیر از همان اوایل کاشت‌شان که سخی می‌آمد و چند هفته بعدش که خودم هنوز دل و دماغی داشتم دیگر کلاً شمشادها را فراموش کردم، نه آبی و نه حتی نگاهی، تا همین پریروزها که دوباره افتادم به جان‌شان. دستکش به دست افتادم به جان هرزعلف‌ها و بی‌اغراق دو تا کیسه زباله‌ی گنده علف جمع کردم و البته کلی هم خار. دستکش‌ها را برای کندن خارها می‌خواستم. مفید هم نبودند. علی‌رغم اینکه کِولار بودند و خارجی بودند خارها براحتی ازشان رد می‌شدند و دستم را می‌خاییدند. گیاه هرز خارهای محکمی رویش روییده بود. لحظاتی حتی خجالت کشیدم و فکری شدم که نباید این بوته‌های خارها را بکنم، بهرحال آنها در نبرد با شمشادها سر تملک این باریکه خاک پیروز شده بودند و حالا من، بدون هیچ هدف و نگاه کلانی، فقط به صرف اینکه اسم اینها خار است و آن یکی‌ها شمشادند افتاده بودم به جان خارها. بعد از تار و مار کردن علف‌ها و خارها چند سطل آب ریختم پای شمشادهای زشتم.

چندان هم مفید نبود. منظورم کار یدی‌ست. مدتی‌ست برای تسکین اعصابم کار یدی می‌کنم. حیاط را جارو می‌زنم، چمن‌ها را کوتاه می‌کنم. شاید هم تسکین اعصاب را بیخود گفتم و صرفاً برای پول ندادن به سخی‌ست که خودم دست به کار شده‌ام. اما بهرحال تا مدتی واقعاً موثر بود. کار زیر آفتاب. حتی گاهی تی‌شرتم را هم در می‌آوردم و نیم‌تنه برهنه توی حیاط خودم را مشغول این کارها می‌کردم. آدم تصوراتی برای خودش دارد. البته این تصویر هم که تصویری‌ست کهنه از فیلم‌های مستهجن: باغبانی نیم‌برهنه و عضلانی با کلاه حصیری که زن خانه از پشت پنجره‌ی آشپزخانه نگاهش می‌کند و بعد صدایش می‌زند داخل. با جاروی دراز زرد رنگم الکی گرد و خاک می‌کردم، آشغال‌ها را از اینور به آنور می‌روفتم و بعد هم که سرفه‌های خشک و بعد مجدداً تردید: بهتر نیست زنگ بزنم به سخی؟ اما بهرحال الآن کار یدی تاثیر روز اولش را ندارد. خارها را که از توی انگشتانم در می‌آوردم به این نتیجه رسیدم، تعارف را کنار گذاشتم و دیدم اصلاً هم آرام نشده‌ام. می‌دانم تا قبل از اعزامم به دریا همه‌ی خارهای این دور و اطراف را هم بکَنم فایده‌ای ندارد. بعد دوباره به بوته‌ی شماره دو و شماره هفده فکر کردم. نکند خود سخی آن دو تا شمشاد بدبخت را از ریشه کنده؟ که مثلاً قضیه‌ی کاشت شمشاد را مهم جلوه بدهد؟ نمی‌دانم اما در عوض میل عجیبی درم زبانه کشیده که بروم مابقی آن ۲۳تا بوته‌ی شمشاد را هم از ریشه بکنم و کلاً خلاص. شاید اینطوری راحت شوم.

28-12-1396

مدام فکر می‌کنم که وظیفه‌ای دارم و وظیفه‌ام را انجام نداده‌ام. منظورم وظیفه‌ام در قبال پدرم است، وظیفه‌ای که دقیقاً نمی‌دانم چیست اما این ندانستن، این ناتوانی از تعریف چند و چون این وظیفه، چیزی از عذاب وجدانم کم نمی‌کند. انگار پیشاپیش و حتی قبل از تعریف وظیفه در انجامش شکست خورده‌ام. شبیه وضعیت شاگردی که امتحانی دارد اما حتی نمی‌داند که درس چیست و امتحان به چه شکلی‌ست اما پیشاپیش می‌داند که مردود می‌شود. گمانم بایستی سر پدرم را گرم کنم. گاهی فکر می‌کنم این بچه نداشتنم او را هم اذیت می‌کند. نه اشتباه گفتم: اگر بچه داشتم یعنی پدرم نوه داشت و سرش گرم می‌شد. الآن هم نوه دارد اما اینجا نیستند، خارجند. همه‌ی بچه‌هایش غیر از من خارجند. خودش هم هل‌شان داد که بروند. از بس که عاشق درس خواندن است. آخری را که همین اواخر راهی‌اش کرد، بعد از مرگ مادرم. من اگر جای پدرم بود دستی دستی پسرم را راهی نمی‌کردم که برود و درس بخواند. همین‌جا نگهش می‌داشتم و دیر یا زود طبیعت کار خودش را می‌کرد و آنها هم بچه‌دار می‌شدند و همین‌طور «به سادگی» و تنها با «کمی تدبیر» کلی سرش شلوغ می‌شد. الآن چی؟ الآن فقط من را دارد. احتمالاً غلط‌ترین آدم ممکن برایش مانده. چرا؟ چون ازش دورم. نمی‌فهممش. نمی‌خواهم بفهممش و راستش هر چه جلوتر می‌رویم از هم دورتر می‌شویم. بخشیش به خاطر پیری‌اش است. پیری فقط زوال جسم نیست. مغز آدمیزاد خیلی آرام عوض می‌شود. خواسته‌هایش، ارزش‌هایش. استدلال‌هایش عوض می‌شود. منطقش عوض می‌شود. حالا مطمئن نیستم اگر آن دیگری‌ها اینجا بودند روابط عمیق‌تری با پدرم داشتند. از راه دور که مدام گله می‌کنند از دلتنگی و عشق به پدر. به‌شان می‌گویم والا به خدا اینجا بودید پُر پرش دو دقیقه با هم حرف داشتید. واقعیت است. خود من هم همینم. تازه من از این مرد حرفی‌ها هستم. تلفنی هم هستم. اما واقعاً با پدرم حرفی ندارم. تلاشی نمی‌کند که زمینی مشترک با من پیدا کند. تلاش من هم مجکوم به شکست بوده. لذا می‌مانیم با همان سرفصل‌های همیشگی: فساد جمهوری اسلامی، فروپاشی عنقریبش، غیره و ذلک. خسته‌کننده است. مادرم اینطور نبود. مشخصاً زحمت می‌کشید برای اینکه زبان مشترکی با من پیدا کند. شاید هم به ابتذالی که محصول حتمی درجا زدن فکر‌ست واقف بود و در من هم‌صحبتی در شان خودش پیدا کرده بود. شاید هم نه و صرفاً دلش می‌خواست رابطه‌اش با پسرش را به هر ترتیبی شده زنده و معنی دار نگه دارد. بهرحال همین که زور می‌زد برای نگه داشتن رابطه‌مان چیز ارزشمندی بود، مخصوصا الآن که پدرم را می‌بینم که با اصرار و سرسختی سر مواضع ذهنی‌اش ایستاده. حتی یواش یواش متوجه شده‌ام دیگر کمتر و کمتر پدرم را دعوت می‌کنم و انگار ترجیح جفت‌مان این است که من بروم آنجا. چرا؟ چون من تلویزیون ندارم اما آنجا ماهواره هست و صدایش هم بلند است و دو تا مبل کهنه هم جلوی تلویزیون ۷۸ اینچ‌مان مستقرند. من هم می‌روم آنجا و جفتی ماهواره نگاه می‌کنیم. جفتی که نه، من سرم توی موبایلم است، کیوی و تخمه می‌خورم و هر از گاهی چیزکی می‌پرانم؛ ماجرای سوریه زیر سر همیناس‌ها… دیدی اروپا یخ‌بندون شده؟ با بچه‌ها حرف زدی؟ منظورم از «بچه‌ها» خواهران و برادرم هستند و این سوال به‌خصوص را خیلی دوست دارم چون دقایقی گفتگو برای‌مان مهیا می‌کند. گاهی به خواهرها و برادرم حسودی‌ام می‌شود که اینجا نیستند. من هم خودم اشتباهی اینجا هستم. یعنی از مهاجر بودن متنفرم، از اینکه با دست خودم وارد اقلیتی بشوم که مناسبات مخصوص خودش را دارد متنفرم، اما با این حال از اینجا هم متنفرم. آلودگی هوا. گرانی. همین چیزهایی که همه من جمله پدرم مدام در موردش می‌نالند. من هم نالانِ همین‌ها هستم منتها ناله‌ام صدایی ندارد. الآن هم وضعیت روبراهی ندارم. با گربه‌ام فرار کرده‌ایم به خارج از تهران چون آن طویله، منظورم تهران است، غیر قابل زیست است. ولی می‌فهمم که که شرایطم ساختگی و آزمایشگاهی‌ست. تا ابد که نمی‌شود اینطور زندگی کرد.
چند هفته پیش آگهی سرپرستی یک گربه‌ی دیگر در فضای مجازی شناور بود. من هم راغب بودم. چند پیغام هم دادم. گربه‌ای حنایی رنگ که کِر گربه‌ی خودم بود. حتی اسم هم برایش انتخاب کرده بودم: فرده‌ریک. ماده بود و جستجویی سردستی می‌گفت که فرده‌ریک یعنی فرمانروای صلح‌طب. خب معلوم است که من و گربه‌ی خودم، دومینیک، به یک فرمانروای صلح‌طلب نیاز مزمن داشتیم، موجودی که این اغتشاشِ ساکتِ مواج در خانه‌مان را فرمان‌روایی کند. حالا مهاجرین فرانسه‌‌رفته، آنهایی شان که خواننده‌ی این وبلاگند بعید نیست سر تلفظ اسم گربه‌ی دوم بازی در بیاورند و انگ بی‌سوادی بزنند و البته بی‌راه هم نیست. بهرحال دانش ویکی‌پدیایی حد و مرز مشخصی دارد. با نوعی کم‌عمقی همراه است که فرد دانا سریعاً متوجهش می‌شود. اما خب برای من همین که اسم گربه‌ی دومم را پیدا کرده بودم انگار بیشتر راه را رفته بودم. نمی‌دانم، وقتی اسم آدم یا حیوانی را آن لالوها، از لای بخارات و آسمان مه‌آلود و تردید‌های ذهنی خیلی ناگهانی «می‌یابی» خب این توهم پیش می‌آید که که داری در مسیر تقدیر گام بر می‌داری. اینها را به خودم هم می‌گفتم و مصمم بودم. حتی دومینیک هم در عین اینکه لال است اما احساس می‌کنم موافق بود. مضاف بر اینکه بایستی قبول کنم: دومینیک ۴-۵ سالش است و نصف راه را رفته. تازه اگر خوش‌شانس باشد و مرض مهلکی نگیرد؛ و اینکاره‌های غربی توصیه‌ی خوبی دارند: می‌گویند اگر در زندگی به این نتیجه رسیده‌ای که حیوان‌باز هستی، قبل از مرگ حیوانت یکی جوانتر هم بیاور و به خانواده‌ات اضافه کن. (گمانم این اولین بار است که -ناخودآگاه- برای توصیف مجموعه‌ی خودم و گربه از عنوان ثقیل و پرمعنی «خانواده» استفاده کردم.) آوردن فرده‌ریک را در همین راستا هم می‌دیدم. سوپاپ اطمینانی برای ۴-۵ سال آینده که دومینیک دیگر زنده نباشد. نمی‌دانم چطور شده که سر بزنگاه منصرف شدم. رگه‌هایی از دیوانگی را در تصمیمم دیدم. گمانم دوستی تذکر داد که این حرفها شروع مسیری‌ست که انتهایش مشخص است: خانه‌ای مملو از گربه به علاوه‌ی یک مرد مجرد. تصویر گویایی بود و نیاز به توضیح نداشت. اما توضیحش این است که ماجرا به دومینیک و فرده‌ریک ختم نمی‌شود و این داستان ادامه دارد و همه‌مان مثال‌هایی از ادامه‌ی این داستان شنیده‌ایم: عمدتاً زنان دیوانه و مجردی که به همراه لشگری از گربه‌ها رنگ و وارنگ زندگی می‌کنند و «خانواده»‌شان هم همین است. با این اوصاف سریع ترمز را کشیدم. خوشحالم از اینکه هنوز تتمه‌ی عقلم را نگه داشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم لازم‌ست. مخصوصاً در شرایط من که کسی دور و برم نیست که غلط و درست را نشانم بدهد. مخصوصاً منی که در گذشته تمامی صداهای پند‌آموز ونصیحت‌گر را خفه کرده‌ام، خرخره‌شان را جویده‌ام، چون جوان و خام بودم و احساس می‌کردم آنها صلاحیت امر و نهی ندارند و حالا، امروز، امروز که تقریباً خواسته‌ی شماره یکم داشتن نوعی پیر یا مرشد است دیگر نمی‌توانم برگردم و به ‌شان بگویم برگردید و نصیحتم کنید و راه را نشانم دهید. این شرایطم است. ماجرای مرشد را هم جدی گفتم. مادرم هم در دورانی این مرض را داشت. پیری هم پیدا کرده بوده. ریشو و سفیدپوش و اسباب خنده‌ی ما. اسباب خنده‌ی من. یادم است نصیحتش این بود که دروغ نگویید و چه هرهر و کرکرهایی که نمی‌کردم سر این. گمانم مادرم هم از آن مرحله عبور کرد. حداقل از آن پیر بخصوص عبور کرد. اما نفس مشکل، یعنی اینکه من نابینا هستم و کسی باید دستم را بگیرد، نفس مشکل به قوت خودش باقی است و وضعیت من هم همین است. شدیداً محتاج چنین راهبری‌ای هستم و راستش گاهی غبطه می‌خورم از نداشتن ایمان. مذهب نه. ایمان. قطعاً چیز به‌دردبخوری‌ست. قطعاً نوعی قریحه است. جهان‌بینی قبلی من صیقل خورده بود برای تولید یک کارمند-مهاجر موفق. از همین‌هایی که توی ایسنتاگرام ولو هستند. توی توییتر ولو هستند. همه جا ولو هستند. اما برای کسوت فعلی‌ام جهان‌بینی ندارم. کسوت فعلی‌ام چیزی نیست جز پاره‌پاره‌های کسوت قبلی. یعنی آن لباس قبلی را دریدم، صرفاً در لحظه و ناگهانی، با خشم، بدون برنامه، بدون هدف. صرفاً حالم از آن موجود متعارفِ سری‌دوزی شده به هم خورد. همین. اما مطلقاً برنامه‌ای برای آدم جدیدی که بایستی از لابلای آن کسوت پاره‌پوره بیرون بیاید ندارم. برای همین در مورد نابینایی و اینها حرف زدم و منظورم این نبود که شاعرانه بنویسم. صرفاً توضیح شرایطم بود. و توضیح اینکه چرا به یک پیر یا مرشد نیاز دارم. حالا بهرحال، بدون مرشد هم مخم یاری کرد و فهمیدم که قبول سرپرستی فرده‌ریک عملاً شروع سرازیری‌ست. الآن هم پشیمان نیستم گرچه گاهی هنوز فکر می‌کنم سه‌تایی چه خانواده‌ی خوشگلی می‌شدیم. ماجرای وظیفه‌ی در قبال پدرم هم همین است. درکی ازش ندارم. نمی‌دانم کار درست چیست. شاید هم هم ماجرای وظیفه شر و ور است و داستان این است که وقتی می‌روم آنجا پدرم را ببینم زیادی به هم می‌ریزم. این هم به هم ریختنی درونی‌ست. دلیلش هم دیدن سالخوردگی پدرم نیست بلکه گمانم تنفس در آن خانه‌ی بخصوص نکبتی باشد. خانه‌ی ارواح. بنظرم باید بفروشیمش و پدرم هم از آنجا نقل مکان کند. بهرحال آنجا مال آدمی‌ست که از آنجا رفته. انگار صاحب‌خانه رفته و ما هنوز مانده‌ایم. آنجا را غصب کرده‌ایم. آنجا صاحبان دیگری می‌خواهد، غریبه‌هایی که آن آپارتمان صرفاً برای‌شان مجموعه‌ایست شامل دیوار و کف و سقف و دو حقله چاه مستراح و چند اتاق خواب و یک آشپزخانه که «قلب» خانه است. برای ما این نیست. تک‌تک آجرهای دیوارهایش مریضند. ما، یعنی پدرم، خانه‌ی دیگری می‌خواهد، یکی از همین آپارتمان زشتهای بساز بفروشی که دم درش یک سرباز هخامنشی روی دیوار حک شده، کنار آیفون. یکی از همین‌ها لازم داریم و بعد بنظرم تازه ماجرا را «پشت سر» می‌گذاریم.

21-12-1396

مادرم با ازدواجم مخالف بود. این را هیچ وقت علناً به من نگفت. اما همه می‌دانند. همان موقع هم که وسط ماجرا بودیم همه می‌دانستند. چند ماهی قبل از ازدواجم نظرش را پرسیدم. چیزهای سربسته‌ای گفت که آن موقع من از حرف‌هایش مخالفت سفتی برداشت نکردم. اما آن موافقتی که دوست داشتم را هم نشنیدم. دوست داشتم بگوید که پسرم انتخابت فوق‌العاده است. هر کسی دوست دارد این را بشنود. وقتی که نمی‌شنود خودش عمارتی می‌سازد از کمالات زنش. قانون طبیعت این است که مدتی بعد می‌فهمد عمارت پوشالی بوده. معمولاً آدم دیر این را می‌فهمد. در حالی که پوشال‌ها و یونجه‌ها ریخته‌اند روی سرش، لای موهایش، چند لاخه هم لای لبانش هستند و با فوتی از سر استیصال، فوتی صدادار لاخه‌ها را می‌راند آن طرف.
همیشه برایم سوال بود که چرا مادرم بهم نگفت که نظرش منفی‌ست. در عوض بعد از ازدواج حتی زورهایش را هم زد که ازدواجم پا بگیرد. آن دوران مثال مورد علاقه‌ام ازدواج کاتولیک‌ها بود. گمانم در فیلم‌ها چیزی دیده بودم. انگار آیینی دارند که درست قبل از خواندن خطبه یا هر چیزی که اسمش است کشیش از حضار می‌پرسد کسی هست که چیزی در‌باره‌ی این ازدواج پیشِ رو، درباره‌ی این دو نفر بداند و بخواهد بگوید؟ این را تعریف می‌کردم با کلی کیف. نظرم این بود که دور و بری‌ها نابینایی مقطعی آدم را جبران می‌کنند. اگر من به هر دلیل نمی‌بینم که چطوری دارم وارد چاه می‌شوم آنها دستم را می‌گیرند و دوستانه جلویم را می‌گیرند. الآن که فکرش را می‌کنم، در همان فیلم‌ها هم هیچ‌وقت هیچ‌کدام از حضار دهانش را باز نمی‌کند. همه با لبخند به جایی نامعلوم نگاه می‌کند و کشیش بعد از این سوالی که می‌تواند کمی ناراحت‌کننده باشد به کارش ادامه می‌دهد و آن دو نفر را زن و شوهر قلمداد می‌کند. شاید روزگاری بوده که کسی از حضار صدایش در می‌آمده و مثلاً فریاد می‌زده این زن خراب است. اما آن دوران گذشته. سنتی کاربردی بی‌فایده شده، تبدیل شده به سوالی ابتر که همه می‌دانند جوابش سکوت است.
با همه‌ی اینها هنوز خوب نمی‌فهمیدم که چرا مادرم مخالفتش را به من نگفت. آن هم وقتی که من خودم مشخصاً ازش نظرش را خواسته‌ام. سوالی بود که جوابش را نمی‌دانستم و انگار شده بود اسباب نوعی دلگیری از مادری که حالا حتی نیست تا سکوت آن موقعش را توضیح بدهد.
چند شب لابلای پروست فکر کنم کمی به جواب نزدیک شدم. راوی رمان قصد کرده که با زنی ازدواج کند، با آلبرتین. به نظر مادرش گزینه‌های بهتری هم برای پسرش مهیاست. اما علی‌رغم این هیچ‌وقت به طور جدی مخالفتش با این ازدواج را اعلام نمی‌کند. بیشتر چیزهایی در مورد حمایت از انتخاب پسرش می‌گوید. در گذشته هم پسرش، راوی را، بابت ضعف اعصاب و تنبلی‌اش شماتت و نصیحت نمی‌کرده، مبادا که همین گلایه‌های ریز مشکلات پسرش را نه درمان بلکه تشدید هم بکند. در مورد ازدواج هم همین‌طور، راوی به مادرش می‌گوید شاید به آلبرتین پیشنهاد ازدواج بدهد و مادرش، هیچ‌گونه نقدی به دختر وارد نمی‌کند. مبادا که سایه‌ای روی زندگی راوی بیفتد، مبادا که پایبندی و تعهد راوی به زنش کمرنگ شود، و جالب‌تر از همه، مبادا بذر فکر و خیال را در ذهن پسرش بکارد، بذری که در فصلی که مادر دیگر در زندگی پسرش نیست میوه می‌دهد، میوه‌اش هم خیالات پسر است که با ازدواجی خلاف میل مادرش او را آزرده کرده و حالا حتی مادرش نیست که بابت این آزردگی دلجویی کند. مادرش انتخابی غلط را تایید کرده چون خودش را ناتوان از تغییر نظر پسرش می‌دانست.
وضعیت من چیزی این بینابین است. ظنم این است که مادر من هم با چنین ادله‌ای مخالفتش را اعلام نکرد. روزگاری را می‌دیده که خودش نباشد و من بخواهم خودخوری کنم بابت اینکه با انتخاب غلطم مادرم را آزردم. می‌گویم وضعم بینا‌بینی‌ست چون علی‌رغم اینکه مادرم مشخصاً مخالفتش را اعلام نکرد اما خب احمق هم نیستم و حالا که آن هیاهو آرام گرفته می‌دانم که نظرش منفی بود (راستش حتی حین آن هیاهو هم کمی می‌دانستم که نظرش منفی‌ست). این فقط حدس و گمان نیست، مابقی افراد خانواده‌ام هم معترفند. از وقتی این تحلیل را سوار آن ماجرا کردم، منظورم سکوت مادرم است، انگار کمی آرام گرفته‌ام. چیزی از نکبت یک ازدواج شکست‌خورده کم نمی‌کند، اما حداقلش این است که دوباره مطمئن شده‌ام مادرم حتی برای فصولی از زندگی‌ام که خودش هم زنده نباشد فکر کرده بود، و نگران احوالم بوده در دورانی که خودش نیست تا تلاشی کند برای دلداری‌ام. حتی شاید می‌دانسته که زمین می‌خورم اما در حد توانش جلوی رنج اضافی را گرفته.

۰۷-۱۲-۱۳۹۶

شاید بعداً توضیح بدهم که چرا دیگر نمی‌خواهم یا نمی‌توانم به شکل سابق وبلاگ بنویسم. در عوضش می‌خواهم چیزی شبیه یادداشت‌های روزانه بنویسم، خاطراتم را ثبت کنم. آن شکل سابق زیادی ازم می‌کشید. در عوض می‌خواهم آن قوا را جای دیگری و جور دیگری صرف کنم. از این طرف دوست ندارم وبلاگم بمیرد. یا بهتر است بگویم هنوز لازم دارم جایی بنویسم که فاصله‌اش تا مخاطب «زیاد» باشد. جایی که ندانی مخاطب کیست و حتی ندانی مخاطب داری یا نه. این فاصله بهم کمک می‌کند که کمی خودم باشم. چون حالم از آن یکی خودهای ساختگی‌ام به هم می‌خورد. اینها مقدمه بود. حالا تلاشم برای روزمره‌نویسی خالص را شروع می‌کنم. چند هفته از جدایی خونینم می‌گذرد. گمانم سه هفته. دهه‌ی چهارم زندگی‌ام است. هنوز ۴۰ سالم نشده اما بویش را می‌شنوم. آنجاست. از اینی که هستم هم مچاله‌تر خواهم شد. می‌دانم. مگر اینکه معجزه‌ای رخ دهد. فکر نمی‌کردم که این جدایی اینطور له و لورده‌ام کند. واقعیتش این است که با کمربند خودم را به تخت بسته‌ام که برنگردم. به دور و بری‌هایم هم سپرده‌ام که جلویم را بگیرند. اما واقعیتش این است که آدمهای چندانی دور و برم نیستند. ایران، کانادا، انگلیس و حالا دوباره ایران. همین جابجایی‌های متوالی باعث شده به آن صورت «دور و بری‌هایی» نداشته باشم. در همه‌ی این سال‌ها انگار در حال تلاش بودم برای تثبیت رابطه با آدم‌ها. بعد چون رفته‌ام کشور دیگری همه چیز لنگ در هوا مانده. تتمه‌ی آن آدمها هنوز هستند. گاهی چت می‌کنیم. گاهی فیس‌تایم می‌کنیم. مثلاً سالی یک بار. اما بهرحال آدمهایی نیستند که در بستنم با کمربند به تخت کمکم کنند. در بهترین حالت می‌توانم روایتی معوج و مردم‌پسند از رابطه‌ی یکسال و نیمه‌ام که حالا به گل نشسته را بهشان بدهم. نکته‌ی دیگری هم هست. مردم وقت و حوصله برای مرد میانسالی که بخواهد ناله‌های عاشقانه سر بدهد و برای جدایی هالیوودی‌اش سوگواری کند را ندارند. اینها را بابت گلایه نمی‌گویم. صرفاً دارم شرایطم را می‌گویم. در نهایت چسبیدم به پیاده‌روی و ورزش. این البته بعد از طی دوره‌ی پاره‌پورگی‌ام بود. دوره‌ای که گوشه‌ی هال عرق می‌خوردم و سیگار می‌کشیدم و با تمام قوا همان تصویر آشنا و کلیشه‌ای عاشق شکست‌خورده را از خودم می‌ساختم. تصویری که بیننده‌ای هم نداشت. چند بار به سرم زد که همه‌اش را بنویسم. بعد احساس کردم که الآن زود است. الآن سانتیمانتالیسم عفونی‌اش می‌کند. کمی بیشتر فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که نه، دوست دارم یادم برود. صادقانه می‌گویم. حالا خوب‌هایش را نه، مثلاً آن صبحی زودی که آمده بود دم خانه‌مان که برویم شمال، دومین باری بود که می‌دیدمش و بعد من دستم را پیش آوردم اما او بغلم کرد، خب این صحنه نورانی‌ست و دوست ندارم فراموشش کنم، حتی آن موج گرمایی که بین‌مان رد و بدل شد هم یادم است. اما کثافات رابطه‌مان را عاجزانه طالبم که فراموش کنم. نمی‌شود که. در این یکی-دو ماه بارها و بارها «تصویر» می‌دیدم. تصاویری که ندیده بودم اما برایم تعریف کرده بود. من هم فکر نمی‌کردم اینطور به همم بریزد. راستش موجود علی‌السویه‌ای بود در دنیایم. نظرم این بود که خل است و نمی‌فهممش. می‌گفتم تا هر وقت که هست باشد و هر وقت هم نبود که هیچی. اما وقتی از دست دادنش را جلوی صورتم دیدم قضیه جور دیگری شد. آسیب‌پذیر شدم. انگار یکباره فهمیدم که چقدر لازمش دارم. همین ماجرا را پیچیده کرده. داستان قدیمی: درکی که خودمان از شرایط داریم و حقیقتی که درونمان لانه کرده و به موقعش می‌پرد بیرون، می‌پرد توی صورت‌مان، این دوتا ممکن است با هم متفاوت باشند و تفاوت‌شان هرچه بیشتر باشد اثرشان هم مخرب‌تر است، چون آدم را به خودش و قوای تعقلش از بیخ و بن مشکوک می‌کند. داستان من هم همین بود. انگار یکباره متوجه عظمت ماجرا شدم. عظمت مال وقتی‌ست که همه چیز خوب است و همه چیز برق می‌زند. من بهتر است از «وخامت» استفاده کنم. چون وقتی که ماجرا از دست رفته بود متوجه حقیقت شدم، متوجه وخامت شرایطی که در آن هستم شدم. الآن خیلی بهترم. امروز رفتم پیش علی‌آقا. موهایم را کوتاه کرد. طبق معمولش کمی برایم کاکل گذاشت. و بعد در عملی بی‌سابقه کاکل‌ها را به راست شانه کرد و برایم فرق باز کرد. گفت اینطوری هم می‌شه. گفتم برای تنوع خوبه. به ضرب سشوار موها را یک‌وری کرده بود. برگشتم خانه تخم‌مرغ عسلی روزانه‌ام را خوردم. رژیم کربوهیدرات غیرممکن است. منظورم حذف نان و اینهاست. تخم مرغم را هم با یک تکه‌نان شروع کردم و بعد که راه افتادم بقیه‌اش را خالی‌خالی خوردم. اما خب در کل اشتهایم هم نابود شده. الآن که البته بهتر است. در اوج دراما ۳-۴ کیلو کم کردم. بدی‌اش این است که صورتم تکیده شده. پوست. نقطه ضعفم. راستش روی صندلی علی آقا که نشسته بودم -نه، دروغ نگویم، از چند روز پیشش- مظنون شده بودم که موهایم تنک شده‌اند و بعد یادم افتاد همین اضطراب و اندوه قاتل مو است و توی همان آینه زیر لب گفتم این دختره کچلم هم کرد لامروت. به علی آقا هم گفتم. گفتم که موهایم تنک شده‌اند و منتظر بودم پیشنهاد ویتامینه یا گند و گه‌های مشابهی بدهد و هر پیشنهادی هم می‌داد با کله می‌پذیرفتم گرچه کوچکترین اعتماد و اطمینانی به این محصولات ندارم. صرفاً برای اینکه به خودم، به علی‌آقا، به آینه و به هر کسی که ممکن است برایش جالب باشد این علامت را بدهم که هنوز نمرده‌ام و هنوز به سلامت و پوست و مو اهمیت می‌دهم و البته که سیگار کوفتی را هم بزودی و برای بار دو هزارم می‌گذارم کنار. به علی‌آقا گفتم کله‌ام را هم بشورد. داشت زیاد کثافت‌کاری می‌کرد. کثافت‌کاری که نه، آب‌پاشی. همه‌ی گل و گردنم را خیس کرده بود و حوله هم نداشت و لذا با این دستمال پهن‌های آشپزخانه کله و سوراخ گوش‌هایم را خشک کرد و راستش چندان هم ناراحت نشدم. فقط به این فکر کردم که لابد طفلکی این‌قدر مشتریِ طالب شستن کله ندارد که بی‌خیالش شده چندتا حوله‌ی تمیز توی قفسه‌هایش نگه دارد. بعد هم که آمدم بیرون رفتم لباس‌های سالیان را نگاه کردم. طراحی چرت. قیمت‌ها گزاف. از زنی که در کونم راه افتاده بود پرسیدم این بِرند کجاییه؟ گفت ایرانی. گفتم متریال چی؟ گفت ایرانی. می‌خواستم پیف پیف هم بکنم منتها راهم را کشیدم و «آرام»، «با طمأنینه» از سالیان آمدم بیرون و در راه برگشتم باز هم با نگاهی (این بار با چاشنی تحقیر) به لباسهایشان انداختم. تنها خاصیت سنم این است که خجالت را کنار گذاشته‌ام. آن هم با فروشنده‌های غزمیت جای غزمیتی مثل سالیان. وگرنه اگر جای سالیان بوتیک پر زرق و برق‌تری بود همان آدم خوار و خفیف همیشگی می‌شدم. همانی که از شدت خجالت بابت دخول به آن مکان مقدس خودش را زور می‌کند و دو قلم جنسی که لازم ندارد هم می‌خرد. کنار سالیان یک تکه زمین افتاده بود. بایر. نمی دانم بایر لغت درستی باشد یا نه چون اینجاها قیمت زمین سر به فلک می‌کشد. می‌دانم که می‌گویم چون مدتی خودم هم دنبال خرید زمین و ساخت آلونکی در آن بودم و بعد -همان‌طور که انتظارش می‌رفت- بی‌خیالش شدم. یعنی علاوه بر خودم خانواده‌ام هم از اجاره‌نشینی‌ام راضی نیستند اما، اما کی کِی و کجا ازم راضی بوده که حالا بخواهم دنبال رضایت باشم و اینها را با غرور و سرِ بالا و صدای کلفت نمی‌گویم، نه، خودم هم از خودم راضی نیستم، بحث گردن‌کشی نیست، بحث ناتوانی‌ست. و بحث ترس از آینده. آینده‌ای که خواهی نخواهی با مرگ گرده خورده و خب با این شرایط نمی‌توانم سالیان سال خودم را درگیر پروژه‌ی ساخت و ساز کنم و بعد هم که خانه‌ی رویایی‌ام آماده شد تالاپی بیفتم و بمیرم. مضاف بر اینکه سر و صدا قاتلم است. همین روزهایی که بازار ساخت و ساز رونق گرفته من هم عزا گرفته‌ام. دلخوشی‌ام این بود که توی این کوچه پس کوچه‌ها قدمی بزنم و حالا این‌روزها مدام آهن خالی می‌کنند و کامیون می‌آید و می‌رود و همان کثافت و سر و صدای همیشگی. کمر به قتلم بسته‌اند. با این اوصاف نمی‌خواهم خودم هم وارد ساخت و ساز بشوم و خودم قاتل خودم بشوم. گفتم پیاده‌روی و یادم افتاد که همین پیاده‌روی‌های طویل خیلی کمکم کرد، اصلاً همین اواخر در یکی از همین پیاده‌روی‌ها بود که فهمیدم این رابطه‌ی به گه نشسته‌ی ما مثل ماشینی‌ست که تصادف کرده. ماشینِ کمیابی که دوستش داشتی و خب بله، البته که می‌توانی ماشین را تعمیر کنی و بدهی صافکاری و حتی دوباره پشتش بنشینی اما خب لاجرم روزی، روزی که آفتاب پرزوری می‌تابد چشمت به بدنه‌ی ماشینت می‌افتد، موج و اعوجاج را می‌بینی، حتی بتونه‌هایی که صافکار حرامزاده آن زیر کار کرده را هم می‌توانی تشخیص بدهی و خب این سطحی که زیر نور آفتاب مثل لواشک به نظر می‌رسد زمین تا آسمان فرق می‌کند با آن گلگیر بی‌نقصی که قدیم‌ها داشتی. اصلاً آن نیست، چیز دیگری‌ست. و خب سر همین مثال کل ماجرا را هضم کردم. بله، من از این مردهایی هستم که همه چیز را فقط و فقط با مثال می‌فهمم و بعدش هم اینکه بله، متاسفانه هر بار که خواستم مثالی از زن و رابطه بزنم نمی‌دانم چرا با ماشین مثال زده‌ام. لابد هزار تا دلالت دارد و شنیدن و تحلیل‌شان هم چیز جالبی نخواهد بود، نشان می‌دهد که آدم ازگلی هستم که احتمالاً هستم اما حتی دانستن این هم کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یکی طولانی شد. بعدی‌ها کوتاهتر.

حتی سوسکها هم بچه‌دار می شوند

رویا:
ساسان را می‌بینم. انگار اتفاقی و بدون قرار قبلی. جایی‌ست شبیه پاساژهای اکباتان. پشت ویترین کتابفروشی‌ای هستیم. کتاب‌های شعر دارد. مثلاً حافظ. منتها از این چاپ‌های قدیمی کتب شعر که روی جلدشان عکس‌های سخیفی‌ست از بلبل و تار و مردانی با شلوار گشاد و ریش و سبیلی کم‌پشت. به ساسان می‌گویم «اگه حافظ می‌خوای فقط نسخه‌ی تصحیح ابتهاج رو بگیر.» سریع و ضربتی جواب می‌دهد که آن نسخه را خوانده. گویا در این نسخه‌ی مورد نظرش دنبال «مقدمه‌اش» است. کتاب را می‌خرد. واقعاً هم چاپ مزخرفی‌ست و پر از غلط غولوط. بعضی بیت‌ها را بین نسخه‌ی سخیف ساسان و نسخه‌ی سایه مقایسه می‌کنیم و غیر قابل فهمند. با خودم فکر می‌کنم حق با خودم بود.
در ادامه‌ی رویا نمی‌فهمم چطور صحنه عوض می‌شود: گویا خواب هستم اما ترسیده‌ام چون اتاق پر از سوسک‌های ریز است. انگار اکباتان هستم. با ناراحتی و کمی چندش پا می‌شوم که سوسک‌ها را بکشم. وارد دستشویی می‌شوم که شبیه دستشویی آپارتمان گیشا است. سوسک‌ها بیشتر می‌شوند. با دمپایی سعی می‌کنم له‌شان کنم. ریزند. بچه سوسک. ردشان را می‌گیرم و می‌رسم به جایی که تشک یک‌نفره‌ی خوشخواب هست (بدون ملافه، همانطور که الآن در آپارتمان گیشا بلااستفاده به دیوار تکیه‌اش داده‌ام). سوسک بزرگی آنجاست که از دستم فرار می‌کند. مشخصاً یک «تک سوسک». انگار مادرشان است و همه‌ی آن سوسک‌ریزها تخم و ترکه‌اش هستند. اگر این مادرْسوسک را بکشم انگار همه‌شان را قل و قمع کرده‌ام. با ترس و چندش از خواب می‌پرم.

تداعی‌ها و تفسیر:
۱- رویا در اکباتان می‌گذرد. کتابفروشی در پاساژ اکباتان تداعی‌اش برایم می‌شود کتابفروشی آقای محمدی. آقای محمدی دوست و میزبان جلسات مثنوی‌خوانی مادرم و رفقایش بود. سلسله جلساتی که مادرم برای سالیان سال می‌رفت. چهارشنبه‌ها. همزمان بود با تحول روحی مادرم و دوره‌ای از زندگی‌اش که مسلک مومنانه و عرفانی داشت. نوعی انقلاب فکری که در میانسالی و بعد از درمان سرطانش شروع شد. مدعی بود که قبل از آن «خودش را نمی‌شناخته». پس رویا به تحولی در جهت خودشناسی اشاره می‌کند.

۲- کتابِ شعر با چاپ نازل و مینیاتور: مرا یاد مجلدی از رباعیات خیام می‌اندازد که در اکباتان داشتیم. آن کتاب مینیاتورهای مسخره‌ای داشت. زنانی که از کوزه برای مردان شراب می‌ریزند و ساز می‌نوازند. کتابی قدیمی بود و بعضی نقاشی‌هایش کمی شهوانی بودند. مثلاً زنی که یقه‌اش گشوده بود و پستانهایش پیدا. اوقاتی که تنها بودم می‌رفتم سراغ این کتاب و با کنجکاوی ورقش می‌زدم. به نوعی از اولین مواجهه‌های پسربچه‌ای نابالغ بود با مضامین جنسی. پس به نوعی دیوان حافظ با چاپ سخیف برایم معادل گذار از کودکی‌ست به بزرگسالی، از دوران معصومیت و بازی و کنجکاوی، به دورانی که تبدیل می‌شویم به عُمالی جنسی که شرح وظایف مشخصی دارند؛ جفت‌یابی و تولید مثل.

۳- ساسان در عالم واقعیت برایم گره‌ای ذهنی نیست. دوستی‌ست که روابط محترمانه و محدودی داریم. تنها چیزی که برایم تداعی می‌کند جشن تولد ۳۹ سالگی‌ام است که ساسان را هم دعوت کرده بودم. برایم کتابی هدیه آورده بود و بعدها که صحبت کردیم بهم گفت آن کتاب شخصیتی دارد که به نظرش شبیه من است، و اصلاً برای همین آن کتاب به‌خصوص را برایم هدیه آورده بود. پس ساسان برایم هدیه‌ای آورده که به کمک آن «از بیرون» خودم را ببینم، متوجه شوم ساز و کار روانم چطوری‌ست، اغراض پنهانم چیستند.

۴- جدای از این، ساسان مرا یاد خودِ مراسم تولد ۳۹ سالگی‌ام هم می‌اندازد. برای مردی به سن من که بچه ندارد و شرایط زندگی‌اش هم جوری نیست که بتواند در آینده‌ی نزدیک بچه‌دار شود، هر سال که می‌گذرد انگار یک پله نزدیک‌تر شده است به انتها. تولد هم عملاً به جای جشنِ شادی، مترادف می‌شود با نوعی هشدار: «یالله بجنب، فرصتی نمانده.»

۵- در رویایم ساسان «سریع جواب می‌دهد،» تقریباً چکشی و با کمی پرخاشگری پنهان. اما در واقعیت اصلاً اینطور نیست و مراودات‌مان با ساسان همیشه در کمال احترام بوده‌اند. اما از آن طرف، این «ضربتی جواب دادن» قطعاً خصوصیت رفتاری همسر سابقم است. تا به کتابی اشاره می‌کردم که به نوعی در دسته‌ی «فرهنگ والا» طبقه‌بندی می‌شد، با نوعی بی‌خیالی ظاهری اما «به سرعت» اعلام می‌کرد که آن را «سال‌ها پیش» خوانده. گاهی برای تاکید بیشتر می‌گفت «وقتی ۱۲ سالم بود خوندم.» اصراری مدام برای نمایش خوانده‌هایش. طبق مقررات بیولوژیک وشرعی، به هر حال او گزینه‌ای بود برای انجام رسالتم. برای تولید مثل.

۶- تقریباً مشخص است که چرا روانم شخصیت ساسان را به عنوان قهرمانش انتخاب کرده؛ شخصیتی که به ظاهر برایم هیچ گونه اهمیت و بار روانی ندارد. ساسان در رویایم شخصیتی «مرکب» است که خلاصه‌ی تمامی ویژگی‌های مورد نظر ناخودآگاهم را دارد:
الف- مرا به «خودشناسی» دعوت می‌کند (مخصوصاً با توجه به تداعی جلسه‌ی مثنوی خوانی)؛
ب- یادآور تولد ۳۹ سالگی‌ام است و اینکه فرصت کمی برای تولیدمثل مانده؛
ج- بخشی از این ساسانِ مرکب در حقیقت همسر سابقم است، گزینه‌ای به عنوان جفت و مادر بچه‌هایم.

۷-بعد از مرگ مادرم، مرتب خواب‌هایی دیده‌ام که در اکباتان می‌گذرند، یعنی خانه‌ی دوران کودکی‌ام. همیشه همراه با کلافگی و سرگشتگی. در واقعیت، بعد از مرگ مادرم آن خانه را فروختیم. آن خانه ارثیه‌ی مادرم بود از پدرش. در آن «تشکیل خانواده» داده بود و بچه بزرگ کرده بود. حالا همان خانه به ما ارث رسیده بود، به نسل دوم. اما ما فرزندانش به جای اینکه در آن تشکیل خانه و خانواده بدهیم آن را فروختیم. با این اوصاف اکباتان برایم معنی‌اش زنجیره‌ایست که پاره شده، سلسله و خانواده‌ای که ادامه پیدا نکرده، ملکی که رسیده به نسلی که نسل ابتر است. نسلی که رسالتش را انجام نداده و زنجیره‌ی خانوادگی را پاره کرده. پس همین که بستر رویا اکباتان است عملاً موضوع رویا را مشخص می‌کند. اکباتان دو دلالت دارد:
الف- گذار از کودکی به بزرگسالی و مواجهه با «مسئولیت تولید مثل»
ب- ناتوانی از انجام «مسئولیت تولیدمثل».

۸- نقل مکان خانواده‌ی ما از اکباتان به گیشا کمابیش همزمان با بلوغم بود. در رویا در اکباتان می‌خوابم اما در آپارتمان گیشا بیدار می‌شوم و در دستشویی‌اش دنبال سوسک‌ها می‌کنم. اکباتان: کودکی. گیشا: بلوغ و بزرگسالی.

۹- وقتی می‌خوابیم، در رویا امیال پنهان‌مان را می‌بینیم. پس با همین منطق، وقتی در رویا به خواب می‌رویم، از دنیای امیال پنهان‌مان به دنیای واقعیات بر می‌گردیم. خوابیدن در رویا به نوعی بیداری‌ست.

۱۰- پس میل نهفته‌ی رویا، بازگشت به دوران کودکی‌ست، به اکباتان، به دوران قبل از بلوغ، به دوران معصومیت و ماقبل آگاهی جنسی، دورانی که هنوز شهوت و مسئولیت‌های متعاقبش هنوز برایمان تعریف نشده. در رویایم در اکباتان می‌خوابم و در گیشا از خواب بیدار می‌شوم، در «عالم واقعی» بیدار می‌شوم. در واقعیت کجا هستم؟ بزرگسال و در آپارتمان گیشا با رسالتی در پیش‌رو و کاملاً ناتوان از انجام آن. تذکر‌های گاه و بی‌گاه در مورد اینکه «یالله بجنب، فرصتی نمانده» هم نه تنها کمکی به انجام رسالتم نمی‌کنند بلکه بیشتر منشاء اضطرابی مضاعفند.

۱۱- بعد از مرگ مادرم کل نظام خانواده‌مان به هم ریخت. من برگشتم به خانه‌ی پدری و برادرم مهاجرت کرد و رفت. من و پدرم مانده بودیم در آپارتمان گیشا با تعدادی اتاق و اثاثیه‌ی بی‌مصرف. تشک خوشخواب یک‌نفره یکی از همان اقلام بی‌استفاده‌ای بود که به دیوار تکیه‌اش داده‌ام. پس «تشک بی‌استفاده» اشاره‌ایست کمرنگ در ادامه‌ی همان مفهوم فروش اکباتان و توقف زنجیره‌ی خانوادگی. چرخی بوده که می‌چرخیده، زنجیره‌ای که ادامه داشت، نسل اندر نسل به همین منوال، و حالا که نوبت من و نسل ما شده ترمز همه چیز را کشیده‌ایم، نسل قبلی مُرد، نسل بعد مهاجرت کرد و رفت، خانه‌ها را فروختند، اسباب و اثاث خاک گرفتند و بی‌استفاده افتادند گوشه و کنار خانه.

۱۲- تشک از نگاهی دیگر: به علت وزن زیاد، کهنگی و شل شدن فنرهایش تشک نمی‌تواند «راست» به دیوار تکیه کند و لذا از کمر شکسته و خم شده. از آن طرف، این نماد هم بدیهی‌ست: تشک یک‌نفره یعنی منِ مستقل، تشک دونفره یعنی دو نفر، یعنی ما، یعنی ازدواج و تشکیل خانواده.

۱۳- حین گرفتن ردِ سوسک‌ها با این تشک تک‌نفره که بلااستفاده و خمیده به دیوار تکیه داده شده هم مواجه می‌شوم. این تشکِ کهنه در حقیقت خودمم؛ تک‌نفره و خمیده، ناراست. اگر تولیدمثل ابزارش آلتی راست باشد، تشک خمیده که نزدیک انتهای عمر مفیدش است، نزدیک انتهای میانسالی‌اش است، دوباره اشاره‌ایست به من و ناتوانی‌ام در انجام رسالتم.

۱۴- جوانتر که بودم، مشخصاً قبل از ۳۰ سالگی، من هم دچار آفت «خردگرایی» بودم و یکی از محصولاتش هم همین بود مشابه مابقی روشنفکران عقیده‌ای به بچه دار شدن نداشتم. شعار طنزآلودم هم این بود که فیل‌ها و حیوانات هم می‌توانند بچه دار شوند. اشاره‌ای خنک به اینکه انسانیت چیزی والاتر است و تِپ‌تِپ بچه دار شدن کار عوامی‌ست که کورکورانه مسیر اجدادشان را می‌روند. آدم‌های اُمل و بی‌اخلاق که مسئولیتی در قبال ورود فرزندان‌شان به این «دنیای کثافت» احساس نمی‌کنند. اشاره‌ی دوباره: جلسات مثنوی‌خوانی، هدیه‌ی ساسان که به زعم او با خواندنش خودم را «از بیرون» می‌بینم، خودشناسی. واقعاً هم مسلکم از ۳۰ سالگی به این طرف تغییر جدی کرده و تغییراتش هنوز هم ادامه دارند. شاید عنوان ساده‌ی این تحولات هم خودشناسی باشد.

۱۵- در رویایم به جای تولید مثل حیوانات، تولید مثل حشرات را می‌بینم. مشخصاً سوسک‌ها. مادرْسوسکِ گوشتالویی که قطاری بچه‌سوسک دارد و باعث چندشم شده. دیدن این صحنه برای بار چندم رسالت غریزی‌ام را گوشزد می‌کند که به تاخیر افتاده، و از آن‌طرف نظرم را هم نسبت به این موضوع نشان می‌دهد: من، مردی میانسال به افق‌های در حال محو که کاملاً ناآماده است برای انجام تکلیفش، برای تولیدمثل، نه تنها ناآماده است بلکه از هر مواجهه‌های با آن فرار می‌کند، می‌ترسد، چندشش می‌شود. مشخصاً در رویا با دیدن «مادرْسوسک» ترس و چندشم به اوج می‌رسد تا حدی که غیرقابل تحمل می‌شود و از خواب می‌پرم.

۱۶- خاله‌ام سبزه است. مادرشوهری داشت، سال‌هاست مرحوم شده، که طبق رسالت فطری مادرشوهرهای جهان، زندگی‌اش را وقف چزاندن خاله‌ام کرد. در یکی از معدود سفرهایش به خارج از کشور سیاه‌پوستهایی را دیده بود و در برگشت با شعف به خاله‌ام اعلام کرده بود که «این سیاها با باسنای تپلشون رو دیدم یاد عروس خودم افتادم.» معنی بین‌خطوط: تحقیر خاله‌ام بابت پوست سبزه‌اش و قد کوتاهش که باعث شده تناسباتش جوری باشد که باسنش «تپل» به نظر برسد. نژادپرستی پنهان جمله هم جالب است. از قضا، در واقعیت همسر سابقم هم سبزه است.
۱۷- ضرب‌المثل: «خاله» سوسکه بچه‌هایش را نگاه می‌کند و قربان دست و پای بلوری‌شان می‌رود. تاکید دوباره روی رنگ پوست. پس با دلالت‌های دور اما محکم مشخص است که «مادرْسوسک» عملاً کسی نیست جز همسر سابقم. زنی که سبزه است، مثل خاله‌ام، مثل «خاله سوسکه».

۱۸- ناخودآگاهم یک جابجایی کوچک انجام داده. به جای «حتی حیوانات هم بچه‌دار می‌شوند» گفته «حتی سوسک‌ها هم بچه‌دار می‌شوند.» با این جابجایی هم نگاه بالا به پایینِ من (انسان اندیشمند) را به تولید مثل نشان می‌دهد و هم بُعدی شخصی به ماجرا می‌دهد: مادرْسوسک در حقیقت همسر سابقم است. اینکه با تحقیر به بچه‌دار شدن نگاه می‌کنم هم عملاً آن روی سکه‌ی ترس و ناتوانی‌ام است. این نگاه تحقیرآمیز مربوط به ایام جوانی‌ست که دوره‌اش هم سرآمده. یعنی بعد از آن دروان، حالا به وظایف «غریزی‌ام» واقفم و در عین حالا کماکان ناآماده در انجام آن. در رویایم هم بابت انجام ندادنش مدام تذکر می‌شنوم. چون «خودشناسی‌ام» هنوز تمام و تکمیل نشده پوسته‌ای از آن مقاومت مسخره درم باقی مانده که خودش را به صورت تحقیر تولید مثل نشان می‌دهد. چندش و ترسی که در مقابل مادرْسوسک حس می‌کنم در حقیقت مخلوطی‌ست از تمامی اینها، از زن‌هراسی قدیمی‌ام و همچنین ناتوانی‌ام از بچه‌دار شدن.

تنگه‌ی داردانل – چهار

فایل ای‌پاب کل بخشها: لینک

 

۹- اعتدال پاییزی
سرآشپز سه نوع غذا می‌پزد: آسیای شرقی، هندی، و غذای به اصطلاح «غربی»، متناسب با خاستگاه نفرات روی کشتی. اوایل دو نوعِ اول را نمی‌خوردم. در قبال غذاهای «مخلوط»، غذاهایی که نمی‌دانستم چی درشان است مانع ذهنی داشتم. روزگاری اینطوری نبودم؛ من هم مثل سایر مردمِ ندید بدید، شهوت تجربه‌ی غذاهای جدید و آشنایی با فرهنگ ملل مختلف را داشتم. مهاجرینی که برای قورمه‌سبزی و سنگک مرثیه می‌خواندند را مسخره می‌کردم. حالا توی صف سلف سرویس کشتی با وسواس و نگرانی تخته‌سفید کوچکی که غذاهای روز را رویش نوشته‌اند مطالعه می‌کنم تا بتوانم خوراکی منطبق با مزاج خاورمیانه‌ایم پیدا کنم. گمانم بوی بد آن طبقه‌ی کشتی و ریخت کج و کوله‌ی ملاحان آسیای شرقی با دندانهای سیاه و چشمهای آماسیده، و تماشای ولع‌شان در خوردن آن غذاهای قر و قاطی بی‌میلی‌ام را بیشتر می‌کرد. اوایل فقط غذاهای غربی می‌خوردم اما کمبود ادویه باعث می‌شد کل روز انگار چیزی درونم ناقص باشد. یواش یواش با محیط خو کردم و اتفاقاً از خوراکهای هندی‌شان خوشم آمد. کاری، بریانی مرغ یا میگو، سوپ دال. منتها بددلی قوایی‌ست که خودش موضوعش را پیدا می‌کند. ماسیده‌های غذای قهوه‌ای رنگ را روی نمکدان می‌دیدم. یکبار هم یادم رفته بود که بطری را تکان بدهم و بجای سس گوجه‌فرنگی، ریغابه‌ی کمرنگی ریخته بود روی سیب‌زمینی‌هایم. با نوک چنگال چندتا سیب‌زمینی خیس را از لبه‌ی بشقاب هول دادم بیرون.

تغییر فصل از تابستان به پاییز را روی دریا بودم. عکسهایی دیدم از ترافیک تهران. هرچه از تهران دورتر می‌شوم تصویرش ترسناک‌تر می‌شود. شهری که به نوعی شده قرنطینه‌ای موقت برای قبرستانی بزرگ. روی آب و در این عرض جغرافیایی به‌خصوص، حس کردن تغییر فصل کاری ساده بود. یک روز هوا آرام بود، سطح دریا برق برق می‌زد، تقریباً بدون موج. حتی وسوسه شدم و فیلم کوتاهی از سطح آب گرفتم. در کرانه‌ی دورِ کادرم دماغه‌ی سنگی و خورِ کوچک مجاورش هم معلوم بود، همان خوری که خط لوله‌مان آنجا به خشکی می‌رسد. همان شب، یعنی نصفه شب که من خواب بودم طوفان مهیبی در گرفت. پیش‌بینی‌های هواشناسی چیزی در موردش نگفته بودند وگرنه حسب شغلم بایستی در جلسه‌ی روز قبلش تذکری محتاطانه بابت طوفان پیش‌رو می‌دادم. موقع طوفان خواب بودم و هیچ صدایی نشنیدم. صبحش که دفترچه‌ی وقایع روزانه‌ی کشتی را «بازرسی» کردم با دیدن سرعت باد شب قبلش وحشت کردم. رفتم روی بام. چیزی فرق کرده بود. کماکان همه جا آرام، اما بوی هوا عوض شده بود، رنگ آسمان عوض شده بود و دما شاید تغییر زیادی نکرده بود اما رد سرمای پیش‌رو را در خودش داشت و در جا دلم خواست که شلوار توکرکم را پایم کنم و لباس آستین‌بلندم را بپوشم. اعتدال پاییزی برخلاف تعریفش در علم نجوم که باعث اعتدال و مساوات در طول شب و روز می‌شود، بر بدنم اثر کاملاً برعکسی می‌گذارد. صفرایی-سودایی بودن مزاجم هم بی‌تاثیر نیست. همانجا روی بام کشتی، برخاستن امواج سودا را درونم حس می‌کردم. عصرش کمی شعر خواندم، یعنی راستش یک شعر، شعری از ان کارسون که پیش مادرش گلایه می‌کند بابت از دست دادن «آن قوا» را برای بار هزارم خواندم و بعد رفتم تا قبل از بسته شدن سلف سرویش شام بخورم. اشتهایم به هم ریخته بود. ظن به «ناپاک» بودن گوشت، به آلوده بودن غذاهای حیوانی، میل به ساده‌خوری. اینها را دیر فهمیدم. به خودم آمدم و تلی گوشت گوسفند، با استخوان و چربی جلویم بود. مقداری برنج، غرقاب در لعابی قهوه‌ای و پر ادویه. گوشت زیادی پخته بود و خرده استخوانهایی وقت و بی‌وقت می‌رفت زیر دندانم. آن لعاب شامل عصاره‌ی گوسفند و مغز استخوانش بود و تنها به مدد ادویه‌هایی منقضی کمی بوی‌گندش پنهان شده بود. دور و برم همه در حال جنایت مشابهی بودند: مردارخواری. کمی که سرم را چرخاندم چشمم افتاد به گوشه‌ای که دستشویی‌ست، فضایی بدون دیوار و بخشی از سالن غذاخوری، محصول ذهن معماری احمق. از همانجا پشت میزم می‌شد ردیف روشویی‌های صنعتی را دید؛ مستطیل‌هایی بی‌قواره با گوشه‌های تیز و ساخته‌شده تماماً از فولاد ضدزنگ. وضعیت بشقابم اسف‌بار بود: گوشت بد کیفیت لای پوست‌های لزجی گیر کرده بود و مجموعه از استخوانی آویزان. با نوک چنگال تکانش دادم. نگرانی‌ام این بود که مبادا بشقاب پاک نکرده را ببرم تحویل بدهم ظرفشور ناراحت بشود، یا بدتر، مراتب را به سرآشپز گزارش بدهد. نگرانی‌ام باعث شد موقع تحویل ظروف چرکم، کارد و چنگالم را بی‌ملاحظه پرت کنم توی تشتِ مخصوص خیساندن و آب چرک علاوه بر دستم لباسم را هم خیس کرد. اینقدر چندشم شد که فرصت نکردم عکس‌العمل ظرفشور را ببینم. چند روز بعدش را برنج سفید و مقداری سالاد خوردم، به علاوه‌ی میان‌وعده‌هایی از بیسکوییت و شکلات. غلیان سودا هم مثل هر پدیده‌ی دیگری، به مرور، عادی می‌شود و اتفاقاً وقتی فهمیدم ریشه‌ی بدقلقی‌هایم چیزی نیست جز همین تغییر فصل کمی آرام شدم و البته خودم را سرزنش کردم که چرا تهران که بودم موعد حجامت پاییزه را از دست دادم.

۱۰ – دوشنبه
امروز دریا کمی مواج است. گزارش هواشناسی نوشته ارتفاع مشخصه‌ی موج یک متر است. اما به سطح آب که نگاه می‌کنم امواج مرتفع‌تر و بی‌رحم‌تر بنظر می‌رسند. خرپایی عظیم از ته کشتی آویزان است، مجهز به غلتکهایی. شبیه به یک خرطوم عظیم که نوکش وارد دریا شده. خط لوله از روی آن با قوسی مناسب به آرامی سُر می‌خورد و کف دریا خوابانده می‌شود. امواج با اصابت به این خرطوم کف می‌کنند. انگار که این خرطوم به دریا تعرض کرده و امواج می‌خواهند برانندش بیرون. اعتراضی بی‌کلام. چند دقیقه شکستن امواج روی خرطوم را تماشا کردم. برایم بدیهی‌ست که هیچ چیز ساخته‌ی آدمیزاد در دریا دوام دائم نخواهد آورد. امواج انگار مدام در حال شستشوی دریا هستند و دیر یا زود هر چیز خارجی را پس می‌زنند، منهدم می‌کنند.

کشتی در امواج می‌غلتد، با تناوبی کُند. منی که مشکل گوش میانی دارم خیلی زود واکنش نشان می‌دهم. سرگیجه و کلاً بهم ریختگی مخاط درون بدنم. سر صبح مرضم را به داوود و نریمان هم گفتم و تاکید کردم به قرص نیازی ندارم. صرفاً می‌خواستم غیب شدنهای طولانی‌ام در طول روز را «درک» کنند، اما فکر نکنند ضعیف و ننرم. بهترین درمان این دریازدگی خفیف دراز کشیدن است و بدون استثنا هر بار به خوابی عمیق می‌انجامد. غلتش آرام کشتی که باعث سرگیجه می‌شود، از آن طرف کاملاً موافق با خواب است. کشتی مثل گهواره‌ای ملایم تکانم می‌دهد و خوابهایم اینقدر عمیق می‌شوند که وقتی بیدار می‌شوم خیس عرقم و مطلقاً ایده‌ای ندارم که کجا هستم. قبل و بعد از خوابم والدن می‌خوانم، با ترجمه‌ی بی‌نظیر علیرضا بهشتی. عزلت عجیبی که در کتاب تصویر شده، لابلای طبیعت، کاملاً مناسب زندگیم روی کشتی‌ست. قلق تحمل دریاهای ناآرام، سبک نگه داشتن معده است، و البته نه خالی. متناسب با دریای طوفانی، هوا هم شرجی و سنگین است. جای آن تصویر تیز و شفاف روزهای پیش را حالا آسمانی گرفته که درست نمی‌توان مرزش را از دریا تشخیص داد. ساحل در کرانه‌ها هم تبدیل به توده‌ای محو شده. تصویر مقابل مرکبی‌ست زشت از تمامی عناصر اربعه. برای منِ دریازده زشت است. کسی مثل ویسلر باید سر برسد تا بتواند زیبایی‌های همین چیز محو را نشان‌مان بدهد. حتی چیزی که ویسلر نشانمان می‌دهد هم علی‌رغم زیبایی‌اش به هیچ وجه ترغیب‌مان نمی‌کند که بخواهیم آنجا، در آن صحنه، در آن ساحل متروک باشیم. برای هر بیننده‌ای بدیهی‌ست که چه اندوه کشنده‌ای در سواحل ویسلر جاریست و همین دیدنشان در نقاشی برای صد پشتمان کافی‌ست.

۱۱- دوشنبه‌ی کشدار
بین این خوابهای متعدد امروز، چند باری هم سری به دفتر زدم. زیاد نمی‌توانم بنشینم، سرم سنگین می‌شود و عرق می‌کنم. پوستم لزج شده. مگس‌های گوشتالوی دفتر دورم می‌چرخند. الآن ده روز است که مقیم این دفترند و با پیدا شدن سر و کله‌ی من پرواز روزانه‌شان شروع می‌شود. آنها هم پیرند و دریازده، سیر از زندگی، چون امروز جوری به گل و گردنم حمله می‌کردند که انگار آخرین حمله‌شان است، خودشان را می‌کوبیدند به بغل گردنم و ترسی نداشتند که له‌شان کنم. نگران بودم که توجه ویژه‌ی مگسها به من، به پوست چربم، و احیاناً به بوی ویژه‌ام، توجه نریمان را هم جلب کرده باشد. منگ و گیج عرق می‌ریختم و بازو و اطراف زیر بغلم را می‌خاراندم، سعی می‌کردم پیرمگسها را از خودم برانم و یا احیاناً موفق شوم و روی پوستم له‌شان کنم. در همین حال نریمان هم آمد سروقتم. سوالی داشت در مورد عمقِ دفن لوله‌هایی که خوابانده‌ایم کف دریا. سوالی که نداشت. اینها شبه‌سوالاتی هستند که ما افراد دفتر از هم می‌پرسیم به این هدف که نشان دهیم سوار اموراتیم و حواسمان به همه چیز هست. مگسها از فرصت استفاده کردند و حین جوابهای بی‌سر و تهم به نریمان حمله‌شان را شدیدتر کردند. نریمان با تعجب به بازرسی نگاه می‌کرد که بوی آهک و عرق می‌دهد و مشغول کتک زدن خودش است. با خودم فکر کردم بهتر است دوباره بروم کابینم، چرتی بزنم و احیاناً دوشی بگیرم، وگرنه بی‌بروگرد وسوسه‌ی دفن خودم در کف دریا، در کنار لوله‌ها، می‌آید سراغم.

۱۲- شلاق زدن دریا
توی کابینم سریع پرده را می‌کشم. هوا ابریست و ترس دیده شدن هم دارم. روی تختم دراز می‌کشم. ملافه‌هایش سورمه‌ایند. کفپوش اتاقم هم آبی‌نفتی. دورتادورم همه چیز سایه‌های مختلفی از آبی‌ست و واضح است این هم از هوشمندی‌های طراح داخلی کودن کشتی بوده. پاهایم یخ کرده‌اند و لحافم نازک است. جنس نازلی‌ست که کرک داده و مراقبم لبه‌ی لحاف را خیلی بالا نکشم تا کرک‌ها به دک و دهانم نخورند. سرم گیج می‌رود و یکی دو بار خواستم بروم پیش پزشک کشتی و قرص بگیرم اما بعد فکر کردم دوست ندارم آن حب‌های متراکم مواد شیمیایی را قورت بدهم، همین خودترمیمی بدنم وارد عمل شود بهتر است. شروع می‌کنم شمارش روزهای باقیمانده تا پایان ماموریت اما انگشت کم می‌آورم. کلافه‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که بیخود این ماموریت را آماده‌ام. واقعیت این است که حتی فکر کردن به دستمزدم هم خوشحالم نمی‌کند. علاقه‌ای به پول ندارم. گمانم مشکلم همین است. پول اسم رمز زندگی‌ست، دویدن دنبال پول یک‌جورهایی خود زندگی‌ست و خب وقتی به هر دلیل نخواهی دنبالش بدوی عملاً علاقه‌ای به دویدن در مسیر زندگی هم نداری. البته این به این معنی نیست که عین سگ از مردن و علی‌الخصوص از مرگ ناگهانی نترسم. منتظرم زودتر خوابم ببرد. یاد خشم خشایارشا می‌افتم و نمی‌دانم چرا و چطوری، اما کاملاً می‌فهممش و خودم هم تنها کاری که دوست دارم انجام دهم همین است: نعره کشیدن و شلاق زدن دریا.


KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,149,469 hits

grizzly.khers@gmail.com

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: