Posts Tagged 'سیامک خالقی'

قصور پزشکی

همان هفته‌های اول بعد از مرگ مادرم به قصور پزشکی و شکایت از پزشکش فکر کردیم. مادرم برای مشکل سنگ صفرا بستری شده بود. مشکل ساده‌ایست و درمانهای پیشرفته‌ای هم برایش موجود است. درمانهایی که در آنها حتی نیازی به عمل جراحی باز هم نیست. پزشک مادرم هم از چنین روشی استفاده کرده بود. روشی بنام «ای-آر-سی-پی*» که در آن بوسیله‌ی اندوسکوپ به کیسه‌ی صفرا و مجاری صفراوی دسترسی پیدا می‌کنند. اندوسکوپ می‌تواند مجاری و کیسه را از خرده سنگها و لجن‌های صفراوی تمیز کند. عکسها نشان می‌داد که مادرم یک سنگ صفرای ۱۲ میلیمتری دارد. سنگها و لجنها مجاری صفراوی را مسدود کرده بودند. مادرم را در بیمارستان تهران کلینیک بستری کردیم. پزشک معالجش دکتر سیامک خالقی بود. روش درمانش هم این بود که با همین تکنیک «ای-آر-سی-پی» یک استنت داخل مجاری صفراوی مادرم کار گذاشت. استنت لوله‌ای مشبک است که مجرا را باز نگه می‌دارد. چند تا از سنگریزه‌ها را حین عمل خارج کرد اما گویا سنگ بزرگ را نتوانسته بود خارج کند. وجود استنت باعث می‌شد که امکان خروج سنگ به خودی خود باشد. بعد از این عمل حال مادرم عالی شد. دردش تمام شد و رنگ زرد صورتش رفت و چهره‌اش به رنگ عادی خودش در آمد. ۲-۳ روز هم در بیمارستان ماند برای نقاهت. این همان دورانی‌ست که همه چیز خوب بود. فردای عمل حتی سر ذوق آمده بود و داشت داستانهای فامیلی‌اش را تعریف می‌کرد. پشتی تختش را بالا داده بودم. پایش را روی پایش انداخته بود. من روی مبل همراه اتاق نشسته بودم و نمی‌دانم چرا ازش فیلم گرفتم. تقریباً ۲-۳ دقیقه است. جاهایی که مکث می‌کند چیزی می‌گویم تا ترغیبش کنم بیشتر حرف بزند. این آخرین تصویر ضبط شده از مادرم است.

خودش هم از پزشکش و از فرایند درمانش راضی بود. چون پزشکش بدون جراحی داشت ماجرا را پیش می‌برد. مادرم تقریباً ۲۰ سال قبلش سرطان پستان داشت و طی درمان آن ۳۳ تا از غده‌های لنفاوی‌اش را برداشته بودند. بقول خودش چینی بند خورده بود. علائم فیزیکی «بند خوردگی» هم موجود بود: مثلاً دست و سینه‌ی چپش که جور ناجوری آب رفته بود، گویا بخاطر برداشتن همان غدد لنفاوی. پای تلویزیون که می‌نشست با دست چپش دمبل می‌زد. این توصیه‌ی پزشکی بود برای اینکه عضلات دستش آب نروند. اما خب دستش آب رفته بود. یعنی من می‌فهمیدم که بازوی چپش انگار خشکیده؛ نصف بازوی راستش بود. همان شب اولی که اورژانس تهران کلینیک بستری‌اش کردیم چشمم به پستان چپش هم افتاد. آن شب هنوز نمی‌دانستیم مشکلش صفراست. پرستار اورژانس می‌خواست نوار قلبش را بگیرد و مادرم هم از درد بخودش می‌پیچید و دست مرا محکم گرفته بود. دردش جوری بود که تقریباً هذیان می‌گفت و وقتی درد کمی کم می‌شد دستم را محکم می‌گرفت و می‌گفت یه کم دیگه بمون، الآن نرو. بهش اطمینان می دادم که همانجا هستم اما انگار حملات درد ذهنش را پاک می‌کرد. همانجا بود که پرستار لباس مادرم باز کرد و من بعد از مدتها پستان چپش را دیدم. انگار گرگ گازش گرفته باشد. یک تکه گوشت کج و کوله، بدون گوچکترین شباهتی به پستان. همانجا با خودم فکر کردم آخه چرا من باید این چیزا رو ببینم؟ البته نمی‌دانستم تا چند هفته بعدش قرار است چیزهایی ببینم که این یکی جلویش شهربازیست.

تکنیک قدیمی درمان سنگ صفرای بزرگ این است که با جراحی باز کل کیسه‌ی صفرا و سنگ‌ها و لجن‌های درونش را می‌برند و بر می‌دارند. زندگی بدون کیسه‌ی صفرا تبعات خاصی هم ندارد. فقط باید کمی در رژیم غذایی مراعات کرد و غذاهای چرب نخورد. اما بهرحال جراحی‌ست و مادرم بخاطر سابقه‌ی سرطانش خوشحال بود که دکترش بدون جراحی مشکل صفرا را حل می‌کند. سلامتی و مرض چیزهایی‌اند که آدم خودش می‌فهمد. ممکن است آزمایشهای پزشکی هر کدام از این دو حالت را تایید کنند یا نه اما خیلی وقتها آدم خودش با قطعیت می‌فهمد که مریض است یا سالم. مادرم هم بعد از «ای-آر-سی-پی» مشخصاً حالش خوب شده بود. می‌فهمید مرضی درونش بوده که دیگر نیست. این همان مایع صفراویی بوده که درونش تلنبار شده بود. دکتر با سمبه، با اندوسکوپ راه تخلیه‌ی اینها را باز کرده بود. اما کارکرد مایع صفرا چیست؟ گویا مایعی‌ست که صفرا ترشحش می‌کند و باعث هضم غذاهای چرب می‌شود. مادرم از سالها پیش می‌گفت که نمی‌تواند غذاهای چرب بخورد. حتی روغن لطیفی مثل روغن زیتون هم گویا برایش ثقیل بوده. هضم نمی‌شده. ترش می‌کرده. از آن طرف به شدت دنبال سلامتی و لاغری بود و ماها فکر می‌کردیم این ماجرای ناتوانی در خوردن غذاهای چرب چیزی ساختگی‌ست. یعنی ذهنش این را ساخته و خودش هم باورش شده که بدنش غذای چرب را «پس می‌زند». تازه وقتی فهمیدیم مشکل صفرا دارد معمای این چند سالش هم حل شد. و خب فهمیدیم که این سنگ گنده‌ای که گویا اندازه‌اش ۱۲ میلیمتر است ذره ذره طی این چند سال از رسوبات تشکیل شده. اینها البته نظرات و جمع‌بندی‌مان از اطلاعات اینترنتی بود، چون دکتر معالجش از این تیپهایی بود که به سختی حرف می‌زنند و اطلاعات نمی‌دهند. البته ایرادی نداشت چون بنظر می‌رسید فرایند درمانی پیشنهادی‌اش جواب می‌داد. رییس بیمارستان هم آشنای دوری در آمده بود تبحر دکتر خالقی را تایید کرده بود.

بعد از مرخص شدن از تهران کلینیک مادرم مثل روز اولش شده بود. کاملاً سالم و روبراه. آدمها هم برای عیادت می‌آمدند اما هر عیادتی تبدیل به محفلی برای بگو و بخند می‌شد چون می‌دیدند بیمار اصلاً هم بدحال نیست. یادم است عمه‌ام که آمده بود مادرم برایشان دوغ آورد. کسی به مهمان عصر دوغ تعارف نمی‌کند اما مادرم نسبت به اسراف بیماری ذهنی داشت و ماستهای محلی که برای پدرم می‌آوردند را دوغ می‌کرد تا مصرف شوند و نگندند. مهمانها دوغ نخوردند اما خود مادرم یک لیوان پر از دوغ سرکشید. دوغی که با ماست گاومیش سراب ساخته بود. چیز کثافتی که اینقدر ثقیل است که هر یک لیوانش در حکم یک وعده غذاست. بهش گفتم تو که صفرا داری خب نخور اینو اما خندید و یادم نیست چی جوابم را داد. ولی خب حالش واقعاً خوب بود و انگار دلیلی برای نگرانی نبود. تنها بخشی که از فرایند درمان باقی مانده بود همان استنتی بود که مجاری صفراوی را باز نگه داشته بودند. برای برداشتن این هم نیاز به یک «ای-آر-سی-پی» دیگر بود. دکترش هم عجله‌ای نداشت که استنت را بر دارد. اما خود مادرم نگران بود که مبادا اگر زیاد تحرک کند استنت از جایش در برود. بنظرم ترس مهملی بود. ولی خب در کل همین که چیزی خارجی و اضافی درون بدنش بود انگار ذهنش را اذیت می‌کرد. دو تا دلیل دیگر هم بود: یکی اینکه خواهر کوچکم برای تعطیلات نوروز از خارج می‌آمد و نمی‌دانم چرا، اما مادرم چیزی در مورد بیماری و بیمارستان بهش نگفته بود؛ یک دلیل دیگر هم اینکه می‌ترسید در تعطیلات حالش بهر دلیل اورژانسی بشود و پیدا کردن دکترش سخت باشد. دکترش هم موافق بود که همان اواخر اسفند فرایند درمان را کامل کنند، استنت را بردارند و تمام. برای این مرحله‌ی پایانی مادرم در بیمارستان جم بستری شد. دکترش چیزی در مورد امکانات بهتر بیمارستان جم گفت، یا شاید هم کمبود امکانات تهران کلینیک. من کمی مشکوک بودم؛ اگر امکانات تهران کلینیک ناکافی یا نامناسب بوده چرا «ای-آر-سی-پی» اول را آنجا انجام داده بود؟ خود مادرم که چندان نگران نبود و روحیه داشت. حتی فکر می‌کرد ماجرا سرپایی تمام می‌شود و لازم نیست شب بیمارستان بماند. می‌گفت سری قبل که آن قدر درد داشته و نهایتاً کارش به اورژانس کشیده بوده گربه از نگرانی چند ساعتی رفته زیر تخت مادرم. اما این سری گربه این کار را نکرده پس حتماً می‌دانسته که زود برمی‌گردم خانه. کمی که پرس و جو کردیم گفتند که حداقل یک شب باید بماند چون بیهوشی کامل دارد. مادرم این را که شنید کمی پکر شد اما نه خیلی. بعد از ظهر که نوبت عملش بود خودم کنار تختش تا دم اتاق عمل رفتم. دستم را گرفته بود و می‌گفت تو پسر بزرگی، اگه اینا چیزی گفتن نباید ناراحت شی، باید مراقبشون باشی. منظورم از اینا خواهر و برادرم بود. من می‌خندیدم و نمی‌فهمیدم چرا اینطوری وصیت می‌کند. بهش گفتم نیم ساعت دیگه برمی‌گردی و بقیه صحبتها رو با هم می‌کنیم. دستش را فشار دادم و رفت توی اتاق.

عمل «ای-آر-سی-پی» که تمام شد اولین کار تسویه حساب با شرکتی بود که وسایل پزشکی را اجاره می‌دهد. یعنی حتی هنوز دکتر را ندیده باید می‌رفتیم عابربانک دم بیمارستان و با تکنیسین شرکت تسویه حساب می‌کردیم. دکترش را خیلی کوتاه دیدم و گفت همه چیز خوب بوده، استنت را برداشته‌اند، از مجاری بالن رد کرده‌اند و ردی از سنگ و لجن نمانده. همه خوشحال بودیم. اما حال مادرم بعد از عمل خوب نمی‌شد. چند ساعتی خوب می‌شد و بعد تب می‌کرد. تب کم درجه که به تدریج فهمیدیم تب صفراوی است. پزشکش اطلاعات به خصوصی نمی‌داد. فقط هر بار می‌گفت چون هنوز تب دارد بهتر است که یک روز دیگر هم بماند. امروز و فردا می‌کرد و چیزی نمی‌گفت از علت اینکه چرا مادرم خوب نمی‌شد. مادرم کمی نگران شده بود. خاله‌ام نگران شده بود. حتی خاله‌ام یکبار آستین دکتر را گرفته بود، گریه و التماس کرده بود که آقای دکتر تو رو خدا راستش رو به من بگین، خواهرم چش شده؟ دکتر هم اطمینان می‌داد که چیزی نیست، تب قطع می‌شود و بعد مرخص است. پنج روز طول کشید و تب قطع نشد. می‌گرفت و ول می‌کرد اما قطع نمی‌شد. بیمارستان هم طبق روال خودش مرتب آزمایشهای لازم را انجام می‌داد. یعنی پزشکش می‌دانسته که چیزی غلط است، می‌فهمیده که دوباره مایع صفراوی تخلیه نمی‌شود و باعث تب می‌شود. اما به ما چیزی نمی‌گفت. ما هم اگر عاقلتر بودیم باید می‌دیدیم که مادرم دوباره رنگ و رویش زرد شده پس حتماً چیزی ایراد دادر. اما پزشکی مدرن اینطوری است که باید اعتماد کنی. وقتی دکتری که بخاطر تبختر یا هر چی حتی زورش می‌آید کامل توضیح بدهد و فقط تکرار می‌کند که همه چیز طبیعی‌ست چاره‌ای نیست جز اعتماد کردن. اما روز پنجم دکترش گفت که باید دوباره استنت بگذاریم. یعنی دوباره برگشت به روز اول. این خبر بدی بود. فکر کنم همین جا مادرم اعتمادش را به پزشکش از دست داد. ترسیده بود شاید دوباره سرطان است. ترسش را به پزشکش هم گفت. فرستادندش به آزمایشگاه مسعود در امیرآباد برای انجام آزمایشهای دقیق‌تر. خود آزمایش فکر کنم چند دقیقه طول کشید اما فرایند نوبت گرفتن و صف و دریافت جواب یک روز تمام، یعنی از صبح تا غروب طول کشید. جوابش هم ساده بود: سرطان نیست، اما تصاویر یک سنگ صفرای گنده نشان می‌داد، احتمالاً همان سنگ قدیمی، و به سرعت بایستی کل کیسه‌ي صفرا با جراحی برداشته می‌شد. اینها را پای تلفن به دکترش گفتم. پرستارها هم جواب آزمایش را برایش خواندند. پزشکش هم تایید کرد که باید فردا صبح جراحی شود، البته با محافظه‌کاری معمول خودش و گفتن چند تا اما و اگر. اما فردا صبحش قبل از عمل مادرم بعلت ایست قلبی مرد. کمی قبل از اینکه بفرستندش به اتاق عمل. مطمئن نیستم که فرایند درمان اشتباه بوده. شاید بوده و شاید نبوده. تنها چیزی که بهش مطمئن هستم این است که پزشک به بیمار و همراهانش که ما بودیم اطلاعات کافی نمی‌داد. بعد از برداشتن استنت دوباره تجمع صفرا شروع شد. مادرم تب می‌کرد و نه تنها بهبود و نقاهتی در کار نبود بلکه روز به روز حالش بدتر می‌شد. این را با چشمهایمان می‌دیدیم، پزشکش هم قطعاً می‌دید و البته مستندات پزشکی و آزمایشها هم حتماً همین را نشان می‌دادند. همان آزمایش خون ساده که روزی دو-سه نوبت می‌گرفتند مقدار «بیلی روبین» خون را نشان می‌داد، نشان می داد که صفرا دفع نمی‌شود. ولی پزشکش صرفاً امروز و فردا می‌کرد و چیزی از اینها به ما نمی‌گفت. این حق بیمار و همراهانش است که بدانند درمان چطور پیش می‌رود. ۱۵ سال پیش هم پسرخاله‌ام در شرایط مشابهی مرد. توی آی‌سی‌یو بود دکترش مدام می‌گفت حالش خوب است، ما فکر می‌کردیم رو به بهبود است و بعد ناگهان مرد. احتمالاً چنین ایرادی، منظورم همین اطلاع‌رسانی غیر شفاف از وضعیت بیمار بعنوان قصور پزشکی طبقه‌بندی نمی‌شود. شاید حتی اگر به ما گفته می‌شد که وضعیت مادرتان چندان مساعد نیست و شاید مجبور شویم کل کیسه‌ی صفرا را برداریم باز هم فرقی در انتهای داستان نمی‌کرد، یعنی مادرم با ایست قلبی می‌مرد. اینها را نمی‌دانم. اما مطمئنم آن بی‌اطلاعی از وضعیتش در آن چند روز نکبتی برای خودش خیلی بد بود. برای اطرافیانش هم افتضاح بود. یکی از همان روزهایی که قرار بود مادرم مرخص شود و بعد نشد، یک سه‌شنبه‌ای بود که پدرم برای نهار فسنجان درست کرده بود، چون فکر می‌کرد برای نهار مادرم هم برمی‌گردد.

من چند روزی به شکایت فکر کردم. حتی یک بار به همین شماره تلفن چهار رقمی که مخصوص شکایات پزشکی است زنگ زدم. اما سریع گوشی را قطع کردم. آخرش چی؟ چه فرقی می‌کند؟ پروانه پزشکی آن دکتر ملعون را باطل می‌کنند؟ چند میلیون دیه بابت مرگ مادرم به ما می‌دهند؟ با آن پول چه کار کنیم؟ برویم تور مالدیو؟ یک هیوندای شاسی‌بلند بخریم؟ خانه‌مان را بازسازی کنیم؟ نمی‌شود که. مگر می‌شود به پول دیه دست زد؟ حتی فکرش هم حال بهم زن است. مضاف بر اینکه ته دلم دوست دارم پزشک مادرم مقصر نباشد. دوست ندارم، باورم این است که مقصر نبوده. چون اگر چیزی غیر از این ثابت شود من از غصه دق می‌کنم. چون قصور پزشکی یعنی چی؟ یعنی ما می‌توانستیم با کمی فکر و کمی تغییر کارهایی که آن روزها کردیم از آن سرنوشت وحشتناک جلوگیری کنیم. من نمی‌توانم اینطوری فکر کنم. باید فکر کنم که هر کاری توانستیم کردیم و فکر کردن به هر گزینه‌ای غیر از این باعث می‌شود روانم جر وا جر شود. نمی‌دانم چرا، ولی اثبات قصور پزشکی به نظرم باعث عذاب وجدان پزشک معالجش نمی‌شود، او همانی‌ست که دماغش یک زگیل گنده داشت، ژاکت سبز تامی هیلفیگر تنش کرده بود، کلاً زشت و بدلباس بود و دم در اتاق مادرم بعد از شکست عملیات احیا بهم گفت «متاسفم»، همین، او عذاب وجدانی ندارد، مطمئنم، اما اگر ثابت شود که تقصیر آن ازگل بوده من بالکل نابود می‌شوم. فرض کنیم ثابت شود اگر بجای دکتر خالقی معالج مادرم دکتر کلاغی بود الآن مادرم زنده بود، خب این چیزی نیست که بشود باهاش کنار آمد، چون این امکانی‌ست که در دسترس ما بوده و ما انجامش نداده‌ایم و بعد حالا اینطور به خاک سیاه نشسته‌ایم. همان باری که تلفن به واحد شکایات پزشکی را سریع قطع کردم، همان بار مطمئن شدم که هیچ وقت پرونده پزشکی مادرم را پیگیری نخواهم کرد. چاره‌ای جز این ندارم. جوابهای آزمایشهایش هنوز ته کمدم هستند. هنوز آنها را دور نریخته‌ام. اما احتمالاً همانجا باقی بمانند، ته کمد، زیر لحافها و تشکها. شاید روزی دلش را داشتم و آنها را هم دور ریختم، اما پیگیری، هرگز.

*ERCP


KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,062,265 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: