Beko

هفت-هشت ماه پیش تصمیم گرفتم برای خودم لباسشویی و یخچال بخرم. یخچال داشتم اما یک ایستکول کوچک بود که به لعنت خدا نمی‌ارزید. برفک می‌زد و به مرور برفک‌ها به قدری ضخیم شدند که یک بار درِ جایخی زرتی شکست. از محلِ لولا. اگر مردِ فنی‌تری بودم همان تکه‌های خرد‌شده‌ی لولا را با چسب دوقلو ردیف می‌کردم. مرحله‌ی اول را هم انجام دادم، یعنی جمع کردن تکه‌های لولا. ولی هیچ وقت به مرحله‌ی چسب زدنش نرسیدم و هربار هم که یادم می‌افتاد باز بی‌خیالش می‌شدم. چون دیده بودم که نقطه‌ی قوت یخچال ایستکولم تبرید نیست بلکه برفک‌سازی‌ست و جدال با ماشینی که برای برفک‌سازی طراحی شده بیهوده است. برای خرید ولی هم کشیدم و رفتم سه‌راه امین‌حضور. گفتم از بورسش خرید کنم تا به نفعم شود. آنجا کلی گشتم. یخچال ساید نمی‌خواستم. چون گنده است و قدر یک جنازه سنگین است و من هم مستاجرم و فکر کردم در اثاث‌کشی‌ها داغون می‌شود. مضاف بر این از ذهنیات و فرهنگ پشت «یخچال ساید» خوشم نمی‌آید. جز این، سامسونگ و ال‌جی هم نمی‌خواستم. بیماری خاص بودن. پولم به بوش و برندهای معتبر آلمانی و ایتالیایی هم نمی‌رسید. کل سه راه امین حضور را زیر و زبر کردم. علاقمند یخچال‌های هیتاچی شدم. یک مدل سفید و ساده‌اش بود. فریزر بالا و یخچال پایین و نسبتاً جمع و جور. احساس کردم هیتاچی گزینه‌ی مناسب من است. تکنولوژی ژاپن. ظاهری بدون فیس و ادا. برای کسانی که اهل فنند و با موج‌های مبتذلِ سلیقه‌ی جمعی همراه نمی‌شوند. بیشتر مغازه‌ها هیتاچی نداشتند. آنهایی که داشتند هر کدام یک قمیتی می‌دادند و بازه‌ی قیمت‌های اعلامی‌شان هم بازه‌ی گسترده‌ای بود. فروشندگانی که هیتاچی نداشتند جوری برخورد می‌کردند که انگار با یک دیوانه طرفند، کسی که ازشان سراغ برند مهجوری مثل هیتاچی را می‌گیرد و سعی می‌کردند متقاعدم کنند چیز دیگری بگیرم. برای همین بعد از کمی گشت زدن دیگر وارد مغازه‌ها نمی‌شدم و فقط لای در را باز می‌کردم و از همان لا داد می‌زدم یخچال هیتاچی دارند یا نه و اگر می‌گفتند نه سریع پا پس می‌کشیدم و حتی وارد تله‌شان نمی‌شدم. وسط‌هایش به صاحبخانه‌ی قبلی‌ام هم زنگ زدم. همانی که تقریباً با دعوا و دلگیری ملکش را تخلیه کرده بودم. همانی که می‌گفت بازاری‌ست و در سه‌راه امین‌حضور مغازه دارد. چند ماه از ترک خانه‌اش و فحش‌هایی که بهش داده بودم گذشته بود. فکر کردم بد نباشد ازش «مشورت» بگیرم درباره‌ی یخچال. با خودم گفتم باید از منابعی که دارم استفاده کنم و اگر «آشنایی» بازاری در کارِ لوازم خانگی دارم خب چرا که نه؟ چرا از دانشش استفاده نکنم؟ حتی فکر کردم اگر برخوردش مثبت بود می‌روم و از خودش می‌خرم. می‌دانستم که او فقط پول برایش مهم است و اگر ببیند خریدارم، برایش مهم نیست که چند ماه قبل اصطکاک مختصری داشته‌ایم. اینجور حساسیت‌ها و کینه‌ها و دلگیری‌ها مال امثال ماست و نه مال بازاری‌ها. در دنیای آنها پول حرف اول را می‌زند. با این حرف‌ها خودم را متقاعد کردم که بهش زنگ بزنم. اولش سرد برخورد کرد. بعد که قضیه را گفتم صدایش عوض شد و گفت به هیچ‌وجه هیتاچی نخرم. گفت همه‌شان تقلبی‌اند و بیخود می‌گویند که تکنولوژی ژاپن و تولید مالزی‌ست. گفت فقط و فقط ال‌جی. پرسیدم خودتان ال‌جی دارید؟ تأیید کرد. نمایندگی ال‌جی بود. آدرس مغازه‌اش را پرسیدم و گفتم همین الآن در امین‌حضورم. گیج و سرگشته در پیاده‌روهای آفتابی امین حضور پرسه می‌زنم. شما فروشگاه‌تان کجاست؟ گفت ما امین حضور نیستیم. سمت غربیم. شاید صادقیه. شاید جنت‌آباد. خاطرم نیست. از دروغی که این‌همه سال قالبم کرده بود تکان خورده بودم. مردک عوضی از همان اول دروغ گفته بود که بازاری‌ست و امین حضور مغازه دارد و فلان و بیسار. منِ خر را بگو که این‌همه سال فکر می‌کردم این یک «بازاری اصیل» است. به‌خاطر همان اشاره‌ی دروغش به «امین‌حضور». با خودم فکر کردم آن فحش‌هایی که حواله‌ات کردم حقت بود. کاش در اوج تنش‌های‌مان، چیزی هم راجع به دروغگو بودنش بارش کرده بودم. محترمانه قطع کردم و گفتم مزاحمش می‌شوم اما حتی آدرسش را هم نگرفتم. با همین وضعِ سرخورده و سرگشته بود که مغازه‌ی آقای زارع را پیدا کردم. برِ خیابان نبود. ته یکی از پاساژها بود. همین علامت مثبتی بود. کسبه‌ی برِ خیابان پول آن ویترین و دک و پز را هم از مشتری بدبخت می‌گیرند. این را همه می‌دانند. کسبه‌ی استخواندار اما حجره‌هایشان در سوراخ سمبه‌هاست. زارع کارش هیتاچی بود. گفت خودش ۱۵ سال پیش اولین کسی بوده که رفته ژاپن و بعد مالزی برای واردات برند هیتاچی به ایران. گفت از کارخانه‌های هیتاچی بازدید کرده. همان سال‌ها پیش. از «نظم ژاپنی» خط تولید گفت. روبات‌هایی که با دستان فلزی‌شان خال‌جوش می‌زدند و بعد کمپرسور را جا می‌انداختند و بعد خط رنگ‌رزی. ازش درباره‌ی ال‌جی پرسیدم. خندید. بعد سکوت کرد. گفت کسی که یک بار هیتاچی مصرف کرده باشد دیگر سراغ این آت و آشغال‌ها نمی‌رود. مشخصاً به من اشاره نکرد، اما گزاره‌ای که مطرح کرده بود باعث شد من هم با شوق بعلامت تایید سر تکان بدهم. بله، من از اهالی سرزمین ال‌جی نبودم. زارع خودش هم هیتاچی داشت. در خانه‌ی خودش. پرسید کاهو، کاهو چقدر توی یخچال می‌ماند؟ گفتم نهایتاً ۳-۴ روز. گفت تکنولوژی تهویه‌ی درونی هیتاچی‌ها جوری‌ست که خودش یک کاهو را گذاشته توی کشوی تره‌باره و بعد از یک ماه کاهو هنوز سالمِ سالم بوده. برگ‌ها ترد و آبدار. اظهار تعجب کردم. قیمتی هم که زارع می‌داد از مابقی امین‌حضور کمتر بود. خریدم. به قول خودش قیمت «کفِ بازار». برای لباسشویی هم راهنمایی‌ام کرد. گفتم دوری می‌زنم و برمی‌گردم. نمی‌خواستم فکر کند که طلسم کلامش اثر کرده و هرچه بخواهد قالبم می‌کند. اما خودم می‌دانستم که این «دور زدنم» چیزی نیست جز فرصتی برای دود کردن سیگار در پیاده‌روهای امین‌حضور. دوست داشتم لباسشویی را هم از زارع بگیرم. پیشنهاد بوشِ ترک داده بود. بابت ترک بودنش بددل بودم. بابت بودجه‌ی خودم که دیگر به بوشِ آلمانی قد نمی‌داد دل‌چرکین بودم. اما زارع قسم و آیه می‌خورد که این مدلِ به‌خصوصِ بوشِ ترک مرگ ندارد. ۲۰ دقیقه بعد دوباره رفتم پیش زارع. لباسشویی هم ازش خریدم. ۴ تومن. انصافاً جفت‌شان هم خوب از آب درآمدند. هیتاچی که قابل قیاس نبود با آن ایستکول مسخره. خیلی زود هم ایستکول را فروختم. عقل کردم. چون اینقدر ازش متنفر بودم که اگر زود خریداری از «دیوار» پیدا نمی‌شد احتمالاً ایستکول را زیر مشت و لگد خرد و خاکشیر می‌کردم، آن‌هم در حالی که هیتاچی ستبر و قبراق از آن گوشه‌ی آشپزخانه مراسم تخریب را نگاه می‌کرد. اما ایستکول زود فروش رفت. به خریدارش هم درباره‌ی برفک و ضعف‌های ایستکول گفتم. چون اینطور آدمی‌ام. غلط یا درست اینجوری‌ام. فرقی هم در تصمیم خریدار نداشت. بودجه‌اش آن‌قدر بود. اینها گذشت. زندگی من هم روبراه شده بود. دیگر مجبور نبودم رخت‌چرک‌هایم را کیسه کیسه جمع کنم و ببرم خانه‌ی پدرم بشورم. تازه لباسشویی خود پدرم هم واقعاً حال روبراهی نداشت. چند ماه بعد از ماجرای امین‌حضور، لباسشویی قدیمی پدرم خراب شد. برای بار هزارم در این چند سال اخیر. آبسال. به پدرم گفتم آفتابه خرج لحیم است و دیگر ارزش تعمیر ندارد. بیا یک نو بخریم. زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت نه، این تعمیر می‌شود. گفتم سالی سه بار تعمیرش می‌کنی و چرا نمی‌فهمی مجموع این اجرت تعمیرکارها و قطعات یدکی‌اش از قیمت یک لباسشویی نو بیشتر شده؟ خیلی وقت است که بیشتر شده. نمی‌پذیرفت. مردِ ایرانی که همیشه‌ی خدا لجباز بوده که نمی‌شود سرِ پیری یکباره منعطف شود و منطقی. سرِ پیری بدتر و لجبازتر هم می‌شوند. بعد باز به همان راهکار قدیمی رسیدم. اینکه خودم برایش بگیرم. شماره‌ی زارع را ذخیره کرده بودم. زنگ زدم بهش. درجا شناخت. (آیا زارع هم شماره‌ی مرا ذخیره کرده بود؟) پنج دقیقه‌ای حال و احوال کردیم. از قیمت‌ها نالیدیم. از کورونا. آخرش گفتم جناب زارع، سرتان را درد نیاورم، یک لباسشویی بوشِ ترک عین همانی که چند ماه قبل برایم فرستادید می‌خواهم. منتها برای منزل پدر می‌خواهم. شروع کردم آدرس خانه‌ی پدرم را بدهم که پرید وسط حرفم. گفت در بازار جنس نیست. اشاره‌ای به قیمت دلار. آمادگی‌اش را داشتم. آمادگی‌اش را داشتم که عوض ۴ت باید لابد ۵ت بدهم. رسم این مملکت همین است. اما رسم دیگر این مملکت زدودن خیالات باطل است. زارع هم همین کار را کرد: قمیت جدید را داد: ۹ تومن. گفتم اشتباه نمی‌کنید؟ خیر. اشتباه نمی‌کرد. با لب و لوچه‌ی آویزان خداحافظی کردم و گفتم خبر می‌دهم. به پدرم قیمت را گفتم. فریاد کشید. خودم هم منصرف شدم. گفتم برای چی این‌همه برای پیرمرد هزینه‌ی ماشین لباسشویی کنم؟ به جهنم. برای بار هزارم زنگ بزند نمایندگی آبسال آن ماشین اسقاطی‌اش را دوباره تعمیر کند. همین کار را هم کرد. تعمیرش هم طول کشید. یک و نیم هم قیمتش شد. کلی قطعه عوض کردند. ولی نهایتاً راه افتاد و من هم به خودم نهیب می‌زدم که از این چیزها درس بگیر و در این وضعیت مالی این خاصه‌خرجی‌ها درست نیست و ببین پیرمرد با همین آبسالش راضی‌ست و از همین حرف‌ها. آبسال هم بد کار نمی‌کرد. گیریم با همان مشکلات همیشگی‌اش. مثلاً اینکه وسط‌های شستشو راه می‌افتاد و لرزان حرکت می‌کرد به سمت مرکز آشپزخانه. لوله‌هایش به دیوار وصل بودند ولی انگار جان می‌گرفت و می‌خواست اینقدر دور شود تا بند نافش پاره شود و از آن دیوار همیشگی فاصله بگیرد. انگار آبسال خودش هم خسته شده بود و می‌گفت دست از سرم بردارید، بگذارید بروم، مرخصم کنید. اینها که تفت دادن است. واقعیت این است که آبسال سالخورده کارش را انجام می‌داد. حالا گیریم بخش‌های پلاستیکی‌اش که روزگاری سفید بودند، از شدت کهنگی دیگر زرد شده بودند. من هم مشکل که حل شد دیگر بهش فکر نکردم. عادتم این است. شبیه گربه‌ای که مدفوعش را می‌زند زیر خاک. من هم کل ماجرای آبسال را چال کردم. گذشت تا همین چند هفته پیش. پدرم هم در این مدت کمی بدبین شده. کمی پرخاشگر. چیز عجیبی نیست. از عوارض پیری‌ست. یا حداقل من خودم را اینطور دلداری می‌دهم. بدبینی‌اش به اینجاها رسیده که مدام از یک «دزد» گله می‌کند. از «آقا دزده». اوست که مزاحمت تلفنی ایجاد می‌کند و وسایل خانه را می‌دزدد. مزاحم همیشگی پدرم. نمی‌دانم ماجرای دزد شوخی‌ست یا جدی. از فهمش هم قطع امید کردم. ولی بهرحال این سری جدید که آبسال دوباره خراب شد پدرم گفت کار آقا دزده‌ست. توضیح دادم که دزد چرا باید بیاید و آبسال کهنه‌ی تو را انگولک کند. منفعتش چیست؟ خب چرا نیامده و تلویزیون را نبرده؟ به خرجش نمی‌رفت. دوباره گفتم این لکنته دیگر عمرش را کرده. یک نو بگیریم. زنگ بزنم زارع یک بوشِ ترک برایت بگیرم؟ گفت نه. گفت تعمیرش می‌کند. نمایندگی آبسال. بعد هم به رییس مجتمع نامه نوشت. نوشت که یکی آمده داخل آپارتمانش و لباسشویی را انگولک کرده. یک روز که من هم آنجا بودم، رییس مجتمع آمد. بهش توضیح دادم که پدرم سالمند است و بله این آبسال را باید عوض کنیم. با حجم صدای پایین اینها را گفتم. البته لازم هم نبود چون پدرم نمی‌شنید، توی هال بود و با صدای بلند داشت ماهواره می‌دید. صدای کیری سالومه سیدنیا می‌آمد. رییس مجتمع را رد کردم. کمی حساب و کتاب کردم. دیدم حالا ۹ تومن هم چندان غیرمنطقی نیست برای بوشِ ترک. علاوه بر این کوهی از رخت چرک هم جمع شده بود و خب نمی‌شد به این وضع ادامه داد. باید کاری می‌کردم. خودم باید کاری می‌کردم. بعد از چند ماه دوباره زنگ زدم به زارع. دوباره شناخت. خوش و بش. قیمت دلار. وضع اسفناک بازار. داشتم آدرس منزل پدر را می‌دادم که باز پرید وسط حرفم. گفت قربان، جسارتاً قیمت‌ها عوض شده از آن چند هفته پیش. گفت قیمت می‌گیرد و تماس می‌گیرد. تماس گرفت. قیمت «کفِ بازار» را بهم داد. بوشِ ترک ۱۵ تومان. باورم نمی‌شد. ازش پرسیدم با ۷-۸ تومان چی می‌شود خرید؟ گفت پاکشوما. ایرانی. گفت حالا باز هم برایم می‌گردد. قطع کردم. خرید پاکشوما که نیاز به آقای زارع نداشت. اگر قطعی تصمیم می‌گرفتم یک راست می‌رفتم از نمایندگی به قیمت مصوب می‌گرفتم. از وکیلم هم مشورت گرفتم. چون او هم به تازگی دنبال لباسشویی بود. توضیحاتش مثل همیشه ارزشمند بودند. دووی کره برند قدرتمندی‌ست. منتها سالها پیش بخاطر تحریم‌ها جمع کرد رفت. چون دووی کره مال جنرال موتورز آمریکاست. اما یک تعدادی از موتورهای کره‌ای هنوز مانده‌اند در انبارهای ایران. اسنووا آنها را خریده و بعضی از لباسشویی‌های اسنووا موتورشان دووی کره است. شبیه گربه‌ی نحیفی که قلبی به سان قلب پلنگان دارد. پس این را هم به خاطر سپردم. که بجز پاکشوما شاید بد نباشد دنبال لباسشویی «اسنووای موتور دوو» هم باشم. پیچیده شده بود. وضع مالی‌ام هم نه چندان روبراه. بعد به این نتیجه رسیدم که شاید اصلاً بد نباشد آبسال را دوباره تعمیر کنیم. به پدرم هم گفتم. گفتم همین الآن هماهنگش می‌کنم چون واقعا رخت چرک‌ها وضع اسفناکی گرفته بودند. تلفن را که برداشتم داد زد و تذکر داد: فقط به نمایندگی مجاز زنگ بزن. متفرقه نه. گوشی را گذاشتم روی بلندگو تا پدرم هم مکالمه را بشنود و بعد از سلام، شمرده شمرده و بلند پرسیدم «نمایندگی مجاز آبسال؟» تأیید کرد. صدای سالومه کمتر بود و حدس می‌زنم پدرم هم شنید که به «نمایندگی مجاز» زنگ زده‌ام. توضیحات لازم را دادم. برای فردایش بهم وقت داد. فردایش هم هی زنگ نزد و نزد و بعد نمی‌دانم چطور شده که آقای زارع زنگ زد. خواستم جواب ندهم. حوصله نداشتم توضیح بدهم که منصرف شدیم و تصمیم به تعمیر آبسال گرفتیم. اما دیدم زشت است. رابطه‌مان فراتر از رابطه‌ی عادی فروشنده و خریدار بود. من چیزهایی از زندگی او می‌دانستم و او چیزهایی از زندگی من. او از پدرم می‌دانست و من از کاهویی جادویی که در یخچال آقای زارع یک ماه تمام ماند و نپلاسید. تلفن زارع را جواب دادم. گفت یک بِکو برایم پیدا کرده. شش کیلویی. به قیمت. ۸ تومن. جویا شدم که بِکو دیگر چه کوفتی‌ست. توضیح داد. برند ترک. مرگ ندارد. پرسیدم مشتری‌ها راضی بودند؟ گفت شکایتی نداشتیم تا حالا. گفتم همین را بفرست. آدرس را دادم. شماره شبایش را داد. واریز که شد پیغام داد «الله به شما برکت بدهد». عصرش بکو رسید. آکبند بود و دورتادورش یونولیت داشت. روی برچسبش نوشته بود چین. انگار دشنه‌ای در قلبم فرو رفت. خواستم به زارع زنگ زنگ بزنم. منتها احساس کردم دیگر کشش این ماجرا را ندارم. احساس کردم ۶ ماه است که درگیر این لباسشویی لعنتی هستم و بعد به خودم دلداری دادم که تکنولوژی چین از ترکیه جلوتر است و چین ابرقدرت جدید دنیاست و تا چند سال دیگر از آمریکا هم جلو می‌زند. فردایش که نصاب آمد ازش درباره‌ی چین جویا شدم. گفت بِکو قطعاتش مال ترکیه است اما در چین سرهم می‌شود. متقاعد شدم. خیالم هم کمی راحت شد. کینه‌ی مختصری که از زارع به دل گرفته بودم هم محو شد. می‌دانستم که زارع دروغ نمی‌گوید. نصاب شلنگ‌ها و رسوب‌گیر و محافظ برق را وصل کرده. مرد چاقی بود و سه لیوان آب خورد. بعد مشغول تست اولیه‌ی دستگاه شد. قلمبگی مدرج را چرخاند. برنامه‌های مختلف شستشو. چراغ‌های ریز و قرمزی روی صفحه‌ی لباسشویی روشن می‌شدند. شبیه چراغ اخطار. حتی گمانم تند و مضطرب چشمک می‌زدند. صدای شرُشُر آب هم نمی‌آمد. نصاب درجه را می‌چرخاند. عرق کرده بود. خواستم بهش باز آب خنک تعارف کنم منتها ترسیدم شاشش بگیرد و نمی‌خواستم از دستشویی خانه‌مان استفاده کند. قلمبگی را باز چرخاند و چرخاند. فقط چراغ قرمز. صدای آب نمی‌آمد. دست و پایم یخ کرده بود و نمی‌دانستم چه خاکی روی سرم بریزم. فقط گوشی‌ام را برداشتم تا زارع را بگیرم و جد آبادش را بدوزم به هم. اما می‌دانستم فایده‌ای ندارد. چطور می‌خواستم ثابت کنم که بکو معیوب است؟ جدای از این باید یک هفته‌ی دیگر بدو بدو می‌کردم برای همین لباسشویی طلسم شده. نگاهی به کپه‌ی رخت‌چرک‌ها هم انداختم. فکر کردم شاید بد نباشد لگن گنده‌ام را از خانه‌ی خودم بیاورم. همانی که برای لگد کردن انگور ازش استفاده می‌کنم. و بعد با دست لباس‌ها و شورت‌های چرک پدرم را بشورم. شاید اینطوری خلاص شوم. نصاب هم جلوی دستگاه فس فس می‌کرد و عرق می‌ریخت. آخر سر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. ازش پرسیدم جناب دستگاه خرابه؟ نه؟ به قیافه‌ام که نگاهی انداخت زد زیر خنده. دلش برایم سوخت. پرسید آقا چرا این ریختی شدی؟ مگر چه ریختی شده بودم؟ لابد یأس و تضرع چکه چکه از صورتم فرو می‌ریخت. دلداری‌ام دادکه نه بابا چیزی نشد. لباسشویی سالمِ سالمه. پرسیدم پس چرا صدای آب نمیاد؟ کلام در دهانم منعقد نشده بود که صدای شُرشُر آب هم آمد. زمزم. سعی صفا و مروه. من از آن زن ناامیدی که بالاخره به زمزم رسید شعفم بیشتر بود. صورتم شکفت. به خنده. سطح جانبی بکو را نوازش کردم. فلز سفید. قطعات ترک. سرهم‌بندی در چین. معلوم بود جنس درستی‌ست. تا جایی که جا داشت انعام دادم به نصاب. و وقتی رفت به دو رفتم سراغ کوه رخت‌چرک‌ها. بعد هم سراغ پدرم که بهش آموزش کار با لباسشویی بکو را بدهم. گفت الآن یاد نمی‌گیرد و حالا کمی طول می‌کشد تا به کار با این لباسشویی جدید مسلط شود. اما گفت قشنگ است. گفتم که ترک است. سرهم شده در چین. تشکر کرد. «خیلی چیز خوبیه. دستت درد نکنه.» بعد رفت سراغ ماهواره. من هم رفتم توی اتاقم و ولو شدم روی تخت. طنین شُرشُر آب توی گوشم بود. با همین خوابم برد و جزئیاتش را خاطرم نیست اما خواب دیدم که اینجا نیستم. جای دیگری هستم.

24 پاسخ to “Beko”


  1. 1 حامد آگوست 24, 2020 در 11:51 ق.ظ.

    انصافا، توصیفای یخچال و لباس شویی واقعی بود؟

  2. 3 نیکیتا آگوست 24, 2020 در 12:30 ب.ظ.

    خیلی خوشحال شدم دیدم پست گذاشتی

  3. 4 ناشناس آگوست 24, 2020 در 4:44 ب.ظ.

    چقدر خوبه که باز هم مینویسی. بیشتر بنویس.

  4. 5 س آگوست 24, 2020 در 4:59 ب.ظ.

    چطور حوصله میکنی اینقدر متن طولانی بنویسی ، در مورد هیچ. من تا ته نخوندم. همش اسم مارک های مختلف یخچال و ماشین رختشویی بود. گفتم خب بنده خدا ، بالاخره یه چیزی میخره دیگه بعد هم لابد ناراضی. برام فقط از این نظر جالبه که ببینم مغز شماها کجا مشغوله. حتی نمیشه گفت ابسورد. اقلا برو تو کار تبلیغات شاید یک پولی هم بابتش گیرت بیاد.

  5. 8 Sara آگوست 24, 2020 در 10:01 ب.ظ.

    لعنتی چرا کم مینویسی اخه

  6. 10 ناشناس آگوست 25, 2020 در 12:15 ق.ظ.

    بسیار روان و دل انگیز مثل همیشه. خسته نباشید.

  7. 11 مریم آگوست 25, 2020 در 4:14 ب.ظ.

    خیلی خوب بود.
    چقدر خوبه بابات تو رو نزدیکش داره. دمت گرم دنبال این کارهاش میری.

  8. 12 سوگند آگوست 25, 2020 در 11:03 ب.ظ.

    چند سال پیش مطلبی نوشته بودی که عنوانش بود: «داستان خرس یک چشم و باغ های پرتقال» یا چیزی شبیه به این. با خوندن این پست جدیدت، یاد اون افتادم. این دو تا نوشته ظاهرا ربطی به هم ندارن اما این فاصله ی زمانی برای من خیلی معنی داره. تو اون موقع انگار آدم دیگه ای بودی، انگار جور دیگه ای فکر می کردی و جور متفاوتی می نوشتی. خیلی متفاوت از مدلی که امروز می نویسی. می دونی من هم نسبت به اون موقع خیلی تغییر کردم.

    اون پستت خوب تو ذهنم مونده چون بارها خوندمش و چون مردی که اون موقع همه ی زندگی مو بهش گره زده بودم، شیفته ی اون نوشته شده بود. اون مرد هم اون موقع آدم دیگه ای بود. شاید هم گذشت زمان و تغییر شرایط، روی دیگه ای از آدم ها رو به ما نشون میده. رویی که قبلا ندیده بودیم و نمی شناختیم.

    احتمالا خیلی های دیگه هم که اون موقع نوشته ی تو رو خوندن، الان آدم های دیگه ای هستند و شکل دیگه ای فکر و زندگی می کنند. کلا چیز عجیب غم انگیزیه این گذشت زمان بر ما و بر زندگی های ما…

  9. 13 صد آگوست 26, 2020 در 12:36 ب.ظ.

    عالی، مخصوصا صدای سالومه :)))

  10. 14 hv آگوست 26, 2020 در 1:27 ب.ظ.

    خیلی جالب بود. آخراش خنده م گرفت. واقعا درک کردم.

  11. 15 sina آگوست 26, 2020 در 1:43 ب.ظ.

    منم بکو دارم. موقع نصب اولش اب نمیداد منم چون خودم نصب کرده بودم خیلی ترسیدم که جنس خراب گرفتیم ولی چون نصاب مجاز وصلش نکرده نمیشه برگردوند. ولی بعدش درست شد و اب راه افتاد. الان یه ساله خوب کار میکنه :)))

  12. 17 محمد آگوست 28, 2020 در 7:19 ب.ظ.

    اتفاقا beko اسپانسر تیم بارسلونا است الان رسما میتونی خودت رو در موفقیت های مسی شریک بدونی! 😁

  13. 18 رهگذر غریب آگوست 28, 2020 در 7:42 ب.ظ.

    صدای … سالومه سید نیا…
    دمت گرم ترکیدم از خنده،🤣

  14. 19 Sherry سپتامبر 3, 2020 در 10:03 ق.ظ.

    خیلی دوست داشتم این نوشته ات رو. مرسی

  15. 20 ناشناس سپتامبر 5, 2020 در 12:54 ب.ظ.

    چقدر خوب می‌نویسی آقا

  16. 22 ناشناس سپتامبر 18, 2020 در 2:57 ق.ظ.

    سال ۷۵ ماهواره‌ی ترک گذاشتیم و این بکو چپ و راست تبلیغ می‌رفت : بکو، بیر دونیا مرکزی!

  17. 24 نازنین نوامبر 4, 2020 در 12:12 ق.ظ.

    من از زمان مهندس خسته بودنت می خونمت . مرسی هنوز می نویسی. کیف می کنم .


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • @RF41018168 🧠 2 hours ago
  • یکی از ویژگی‌های مرد ایرانی قابلیت پیشگویی اتفاقات سیاسی، اجتماعی و اقتصادیه. 2 hours ago
  • یه حسی بهم می‌گه زیدآبادی زمستونا هم زیر کاپشن اون پیرهن آستین‌کوتاه طوسی‌کمرنگه رو می‌پوشه. 3 hours ago
  • RT @aqilbahra: نقشه‌ی پراکندگی کاروانسراها را ببینید زمانی مردم این سرزمین قبل از اینکه خانه‌ای برای خود بسازند، کاروانسرایی برای امنیت و ک… 14 hours ago
  • @aliattehran من فکر میکردم این بازی لغوی طنازانه اختراع خودمه :)) 18 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1٬337٬552 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: