شش روز از یک زندگی بی‌هیجان در کشوری پرهیجان

یک

صبح که پاشدم دیدم گربه روی قالیچه عق زده. هنوز مرطوب بود اما تازه‌ی تازه هم نبود. شاید مال یک ساعت قبل. خودم هم زود بیدار شده بودم. هشت. شاید هم نُه. یادم نیست. معمولاً هشت ساعتم را کامل می‌خوابم. اگر نخوابم از همین آدم نچسبی که هستم هم نچسب‌تر می‌شوم.

با یک قاشق عق‌ها را جمع کردم. قلقش همین است. قبل از دستمال کشیدن باید با قاشق جمع کرد. وگرنه پخش می‌شود و گه می‌زند به همه جا. بعدش یک لکه‌ی دیگر هم پیدا کردم. روی آن یکی قالیچه‌ی کاشانم که دوستش دارم. رفتم تراشیده‌های توی قاشق را خالی کنم توی سطل، دیدم لبه‌ی لگنش اسهال کرده. حالم بد شد. بوی بدی می‌داد. صبحانه نخورده بودم و نمی‌توانستم تمیزش کنم. بعد هم نگران خودِ گربه شده بودم. دیدم برخلاف هر روز صبحش هیجان ندارد و لمیده گوشه‌ی هال. لای پاهایش و پشت دمش هم کثیف شده بود. باید می‌بردمش دامپزشک نشانش می‌دادم. اما قبل از آن باید تمیزش می‌کردم. باید می‌شستمش. شامپویش را هم نداشتم چون خانه‌ی پدرم جا گذاشته‌امش و گوگل هم می‌گوید شامپوی انسان پ‌هاش‌اش به سگ و گربه نمی‌سازد. نمی‌دانم، صحت‌سنجی اطلاعات گوگل از من برنمی‌آید. علت مرضش را هم نمی‌دانم. شاید مال سوپ گردن دیروز باشد. برای خودم بارکرده بودم اما گربه هم خیلی از گوشتش خورد. رشته رشته می‌کردم و می‌گرفتم بالا، روی دوپایش بلند می‌شد، با یک دستش دستم را پیش می‌کشید و بعد در یک ضربت گوشت را می‌خورد. با ولع. زیاد خورد. شاید اسهال امروزش مال همین باشد. شامپو هم رفتم خریدم. خاک لگنش را هم عوض کردم. افتضاح بود. از خودم خجالت کشیدم که اینقدر صاحب بدی هستم، اینقدر دیر به دیر خاکش را عوض می‌کنم. لگن را هم بردم توی حمام با وایتکس بشورم. گذاشتم خیس بخورد. موقع پر کردن لگن آب زیادی داغ بود و بخار کرد. ابر متراکمی از بخارِ وایتکس خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم به صورتم نزدیک شد. سریع زدم بیرون. چند سرفه کردم. متنفرم از اینکه از سرِ بلاهت به خودم آسیب بزنم.

نهار هم همان باقیمانده‌ی گردن دیشب را خوردم. با کمی کته. قابلمه‌ی گردن، شب را روی اجاق خاموش مانده بود. یادم رفته بود بگذارمش توی یخچال. اما گمانم خراب نبود. برای شام هم املت دارم. با سوسیس و قارچ و پیاز و فلفل و کلم بروکلی و پنیر گودا. پنیر گودای کاله. پنیرهای کاله همه‌شان یک مزه‌اند. گودا و چدار و مابقی اسامی ساختگی که ای کاش برای همیشه از یادم بروند. ولی پنیرهایش بد هم نیستند. کار راه‌اندازند.

منتظرم اگر گربه تا فردا خوب نشد فردا ببرمش دکتر. بعد از ظهر هم که آمدم خانه یکراست رفتم سراغ لگنش ببینم چه کار کرده. هنوز اسهال بود، اما خیلی کمتر، انگار شکمش کمی سفت شده بود. نگرانم مبادا به خاطر گردن نباشد و مثلاً سرطان روده گرفته باشد. لگن و تیکه‌خاک کلوخ شده را از نزدیک بازرسی کردم ببینم ردی از خون دارد یا نه. نداشت. یا حداقل اگر هم داشت من ندیدم. نمی‌خواهم ببینم. بعدش فهمیدم ترس از دست دادن گربه در چه لایه‌های عمیقی از روانم رسوخ کرده. چون از صبح که این ماجراها پیش آمد «سرطان روده» به ذهنم خطور نکرده بود. کلمه‌اش را تلفظ نکرده بودم. اما انگار ترسش آن زیر می‌لولیده. برای خودش نشو و نمو می‌کرده. گنده می‌شده. منتظر موقعیت بوده تا با لباس کلمه از دهانم بپرد بیرون.

دو

دیروز دوباره گردنم گرفت. از صبح که بیدار شدم قفل بود. دیکلوفناک خوردم که گویا برای گردن جواب می‌دهد. ۱۰ جلسه فیزیوتراپی‌ام تمام شده اما فکر کردم یک جلسه اضافی بروم. اما هوا اینقدر چرک بود که نرفتم. طرفهای بعد از ظهر که کلافه بودم، از سایت پول‌تیکت یک استخر نزدیک پیدا کردم. عکسش هم جوری بود که بزرگ بنظر می‌رسید. استخر دانشگاه شهید رجایی در خیابان شعبان‌لو. با تخفیف پول‌تیکت شد ۲۳ تومن. استخرش هم بزرگ بود اما چندان تمیز نبود. همان اولش که هنوز خیس از دوش بودم و کنار آب ایستاده بودم تا جایی خلوت پیدا کنم، شناگری رسید لب استخر و اخ تف گنده‌ای انداخت روی راه‌آبِ آن کنار، بعد هم دو مشت آب پاشید رویش. کِش آمدن خلط را دیدم. چند بار وسط شنا حس کردم مخاط‌های نازک‌شده‌ای به صورتم می‌خورند. با اینحال ۴۰ دقیقه شنا کردم. بهترین درمان است برای گردنم. فقرات و عضلاتم را سبک می‌کند. بعد هم چندین بار فرو رفتم کف استخر. سه متر عمقش بود و جان می‌داد برای این کار. با فشار، هوا را از دماغم بیرون می‌دادم و می‌رفتم کف استخر، پا می‌زدم به کف و برمی‌گشتم بالا. از بچگی این کار مورد علاقه‌ام بود و بعد هم یاد استخر روباز فاز سه‌ی اکباتان افتادم. درختان دورش. آب سردش. یاد دوستم شکیب افتادم که نمی‌شود بهش گفت ”دوست“، چون فقط  همان چند بار در استخر دیده بودمش. الان هم ۳۰ سال است که ندیده‌امش. ولی چرا اسمش یادم مانده؟ حتی مغزم را بچلانم می‌توانم طرح محوی از صورتش را هم به خاطر بیاورم. دوتا پسربچه لب استخر می‌رفتیم پایین و برمی‌گشتیم بالا هوا می‌گرفتیم. توی آب. مطلقاً به آینده فکر نمی‌کردم و اگر هم می‌کردم امکان نداشت خودم را، خودِ امروزم را بتوانم پیش‌بینی کنم. خودِ امروزم کیست؟ مرد بیمارِ تنهایی که در استخری غریبه لای تعدادی مرد شکم‌گنده و اخ تف‌هایشان دست پا می‌زند و خودش را کش می‌دهد و سبک می‌شود و به ارشمیدس فکر می‌کند، به اینکه چرا غوطه‌وری در آب سبک‌مان می‌کند.

توی رختکن پیرمردی دیدم با ویلچر. یک پسر هم بود که انگار سندروم داون داشت. مایو‌ی سرهمیِ بندی تنش بود. مرد ویلچری باهاش خوش و بش کرد. زیر دوش هم صدای یک دیوانه را شنیدم که مشخصاً هذیان می‌گفت. نفهمیدم داونی است یا ویلچری. کمی ترسیدم. هم سرد بود و هم لخت بودم و هم فضا غریب و کسی که اهل استخر باشد می‌داند ناآشنا بودن استخر و آدمهایش چقدر آدم را ترسو می‌کند.

در راه برگشت به خانه دل ضعفه داشتم و به این فکر می‌کردم که چه خوب شد ”مردم“ را از نزدیک دیدم. بعد لای مه‌دودها که می‌راندم متوجه شدم با این گشنگی نمی‌توانم بروم تا خانه و تازه غذا جور کنم. رفتم مهداد. یک بندری خوردم و یک دوغ لیوانی خوشگوار. ۱۵ تومن. صاحب مهداد روی بازوهایش خال‌کوبی داشت. چیزی نوشته بود که نصفش زیر آستینِ کوتاه پیراهنش گم بود. داشت به دوتا سرباز نصیحت می‌کرد. آنها ساندویچ‌شان را می‌خوردند و سر تکان می‌دادند. مهداد نصیحت می‌کرد. در مورد ترک سیگار. فکر کردم اگر از من در مورد سیگار بپرسد چی باید جواب بدهم. خودش گفت همه کاری کرده. تریاک، شیره، عرق و غیره و غیره. می‌گفت هیچ‌کدام جواب نیست. می‌گفت الان یک سال است سیگار هم نمی‌کشد. به کاشی‌های در و دیوارش هم چندجا عکس‌برگردان‌های «سیگار کشیدن در این مکان ممنوع است» چسبانده بود. عکس‌برگردان‌ها هر کدام عرض دوتا کاشی را می‌پوشاندند و کنارشان لوگوی بیمه‌ی البرز بود.

سه

پنجشنبه صبح. با زنگ اسحاق بیدار شدم. هنوز نُه نشده بود. در را برایش زدم. موتورش را آورد توی حیاط. کلاه کاسکتش را آویزان دسته‌اش کرد. همان‌جور خواب و بیدار راهنمایی‌اش کردم. گفت صبحانه خورده. چایی گذاشتم. کهنه‌های میکروفیبر کثیف را از لباسشویی در آوردم، معذرتخواهی کردم که یادم رفته کهنه‌ها را بشورم. گفت ایرادی ندارد و درجا شستشان و پهن کرد روی شوفاژها. واقعاً هم یادم رفته بود. شب قبلش قبل از اینکه خوابم ببرد و پهلو به پهلو می‌شدم یادم افتاده بود که کهنه‌ها چرکند ولی دیگر دیر بود. خودم هم دست به کار شدم؛ پا به پای اسحاق. شروع کردم جمع‌آوری خرده‌ریزهای پخش و پلا دور خانه. به تجربه می‌دانم که کارگر می‌آید باید بالا سرش وایساد وگرنه خوب کار نمی‌کند. با آن صمیمیت مسخره‌ام و با آن «چاکرم و مخلصم» و «خسته شدی بیا چایی بخور» کار پیش نمی‌رود. با اسحاق کمی از گرانی نالیدیم. من هم نالیدم. صحبت اینترنت شد و گفت قطع کرده‌اند. لقمه‌ی نان و پنیر توی دهانم خشک شد و به دو رفتم پای کامپیوتر. دیدم هنوز کار می‌کند. به جویدنم ادامه دادم. گفتم قالیچه‌ها را جارو دستی بزند، جارو دستی‌ای که شب قبلش بعد از بندریِ مهداد از ابزارفروشی روبرویش خریده بودم، دقیقاً به همین قصد، چون می‌گویند برای قالی بهتر است و توی بازار فرش هم دیده‌ام همه‌ی کسبه از همین جارو دستی‌ها می‌زنند و می‌گویند جاروبرقی قاتل فرش است. فقط و فقط جارودستی، آن هم در جهت خواب پرزها. خانه کثافت بود. گرد و خاک و پشم گربه. پوست تخمه و خرده آجیل و هزارجور آشغال دیگر.

کارِ اسحاق که توی آشپزخانه تمام شد خودم مشغول طبخ لوبیاپلو شدم. هم خودم ناهار می‌خواستم و هم اینکه فکر کردم به اسحاق هم باید چیزی بدهم. یعنی ازش پرسیدم تا کی هست (چون بعضی وقتها زود جیم می‌زند) و گفت تا ۲-۳ بعد از ظهر هست و نمی‌خواستم از بیرون غذا سفارش بدهم. همین‌جوری‌اش دستمزدِ اسحاق برایم زیاد است. بارها شده که فکر کرده‌ام خودم خانه‌ام را تمیز کنم، تصمیمی مقتصدانه. البته نشده، هی نظافت را پشت گوش انداخته‌ام و هربار همینطوری می‌شود؛ خانه‌ام تبدیل می شود به زباله‌دانی، با حال استیصال و اضطرار زنگ می‌زنم به اسحاق و التماسش می‌کنم و البته او هم با من مثل مشتری هرازگاهی برخورد می‌کند. مثلاً همین بار هم که از لای کثافات و رشته‌کوه مرتفعی از ظروف چرک بهش زنگ زدم که بیاید و نجاتم بدهد برای سه روز بعدش بهم وقت داد و حتی اشاره‌ای هم کرد، یعنی متلکی انداخت، در مورد اینکه چون ”هفتگی“ و ”مرتب“ از خدماتش استفاده نمی‌کنم برای همین اصطلاحاً بین مریض بهم وقت می‌دهد. لا و لوی دکترها و مهندسها و وکلا و سرهنگان و نخبگان محل که همگی مشتری‌اش هستند. من عضو آن انجمن بزرگان نیستم.

لوبیاپلو هم زیاد درست کردم. چون بسته‌ی لوبیایم بزرگ بود. گمانم قدر ۴-۵ نفر. با ته‌دیگِ نان لواش. دارچین هم زیاد زدم. علاوه بر پودر دارچین، یک تکه از چوبش را هم انداختم تا حین دم کشیدن پلو را معطر کند. بعد هم که خودم گرسنه‌ام شد اما اسحاق همین‌طور مشغول بود. مشغول شستنِ بانکه‌های شراب. می‌نالید که خشک شده‌اند و تمیز نمی‌شوند و راست هم می‌گفت. چون گمانم ۲-۳ ماه پیش بوده که همینطور کثیف کثیف انداخته بودمشان توی بالکن تا فقط جلوی چشمم نباشند. با اسکاچ لبه‌ی مارپیچ‌خورده‌ی درها را می‌سابید و لاشه‌انگورهای خشک شده پاک نمی‌شدند. بهش گفتم زیاد زور نزند و همین در حدی که برای سال بعد ”قابل استفاده“ باشد کفایت می‌کند و دلم هم مالش می‌رفت و بوی لوبیاپلو همه جا بود. می‌خواستم نهار دوتایی با هم سر میز بخوریم که حسن نیتم را هم نشان داده باشم اما گشنگی جوری اذیتم می‌کرد که فکر کردم حالا چه کاریست و خودم زودتر بخورم و این بنده خدا هم لابد راحتتر است که تنها غذا بخورد و مجبور نباشد حین نهارش هم با من حرف بزند. خودم نشستم پای توییتر و هُلف هُلف لمباندم. کنارش هم سه تا زیتون و چند قاشق ماست و دَلار. چشمانم نور گرفتند. اسحاق هم که خسته و خیس آمد ازش معذرتخواهی کردم که گشنه‌ام بود و خوردم و گمانم حتی خوشحال هم شد. بشقابش را پر کردم و ته‌دیگ هم گذاشتم رویش. کاسه‌ی ماست هم روی میز بود. گفت ماست نمی‌خورد. پرسیدم چرا؟ گفت اگر بخورد خوابش می‌گیرد. گفتم خب حالا بعدِ ناهار یک چرتی بزند هم که چیزی نمی‌شود. اما قبول نکرد. عوضش نوشابه را قبول کرد. هرچی هم تعارف کردم باز هم لوبیاپلو بکشد قبول نکرد. گفت آخرش را به زور خورده. واقعا هم جثه‌ای ندارد. ته قوطی کوکایش را هم دیدم توی سینک خالی کرد و راستش کیف کردم. با خودم فکر کردم اگر من جای او بودم به زور هم که شده بود ته قوطی را سر می‌کشیدم و هزار جور مرض و عارضه بابت همین پرخوری یقه‌ام را می‌رفت. لای همین افکار، برای بهبود وضع گردنم کش را برداشتم و حرکات ضربدری زدم. فایده ندارد. همه می‌دانند این کارها فایده ندارد.

چهار

از غیبت پدرم استفاده کردم. تصمیم بزرگی گرفتم با تبعاتی سخت. حالا که سفر است دارم خانه‌اش را رنگ می‌زنم. بعد از ۲۵ سال. شاید هم بیشتر. سوم دبیرستان بودم که آمدیم این خانه. سختی کار بیشتر به این بود که خانه در این سالها تبدیل به آشغالدانی شده بود. پیرها اینطور می‌شوند. شروع می‌کنند انبار کردن چیزهای دور ریختنی. من هم روزهای قبل از آمدن نقاشها و چند روز اولِ نقاشی شروع کردم دور ریختن اینها. شاید اغراق باشد ولی قدر ۱۵۰تا کیسه‌ی بزرگ آشغال دور ریختم. مثلا چی؟ مثلاً ۱۰تا سردوشی مستعمل و خراب. و چندتا هم شلنگ توالت که آنها هم خراب بودند. همه‌ی اینها را نگه می‌دارد. ته کابینتها سفره‌هایی پیدا کردم اقلا مال ۳۰ سال پیش. روغنی مال همان ۳۰ سال پیش لایشان ماسیده بود و نایلون خود سفره در حال تجزیه بود. کلی هم کتاب به دردنخور. علاوه بر خودش، فرزندانِ پدرم یعنی ماها هم آشغال جمع‌کن شده‌ایم. من این را می‌دانم و برای همین به طور روزمره به خودم نهیب می‌زنم که «دور بریز، دور بریز، وگرنه می‌شی مثل اون.» بخشی از ماجرا هم دور ریختن آشغال‌های خواهرها و برادرم بود که از ایران رفته‌اند. لای آشغال‌ها که بودم احساس کردم خشمی هم قاطی این دور ریختنم شده. هر کیسه‌ای را که پر می‌کردم و می‌گذاشتم دم در زیرلب چیزهای نامفهومی می‌گفتم. احتمالاً فحش. به همراه سرفه‌های متعدد. بعلت استشمام این گرد و غبار کهنه.

نقاش که اسمش سیاوش است اینها را می‌دید و گمانم او هم روحیه می‌گرفت. می‌دید که عزمی جزم پشت نوسازیِ این خانه است. اتاق خوابها که موکت نمدی بودند را هم پارکت کردم. موکتهای نمدی. بنفش. تبدیل شده بودند به چرمی چرک. اما گمانم خلیلیِ پارکت‌کار سرم کلاه گذاشت. کارش تمیز است اما قیمتهایش حتی با افزایش دلار هم جور درنمی‌آمد. یک میزتحریر مدیریتی را هم رد کردم. نصف اتاق خواب پدرم را اشغال کرده بود و بدیهی‌ست کسی در آن خانه قرار نیست به مدیریت بپردازد. تردمیل را هم گذاشتم دیوار. هنوز فروش نرفته. اما می‌رود. حالا هم پارکت تمام شده و هم سیاوش کارش را تمام کرده. مانده برقکار که چراغهای سقفی را عوض کند و کلید و پریزهای جدید را بزند. چیزی هم به برگشتن پدرم نمانده و حالا ترس برم داشته که برگردد و داد و بیداد کند که چرا وسایلش را گم و گور کرده‌ایم. حتماً هم می‌کند. اما امیدوارم حالِ خوب خانه‌ی نو شده‌اش باعث شود زود فروکش کند. بهرحال آن اولین لحظه‌ای که کلید می‌اندازیم و وارد آپارتمان می‌شویم، به آن اولین لحظه‌ی مواجهه‌اش با خانه‌ی نو نوارش که فکر می‌کنم دست و پایم از ترس شل می‌شوند. از اضطراب. لابد پرواز طولانی احوالش را بدتر هم کرده و بدان همان نصف شب می‌خواهد شروع کند به دعوا. بهش فکر نمی‌کنم. هنوز کار مانده. باید خانه را بچینم و چندتایی هم درختچه و گلدان و گیاه بخرم که فضاهای خالی جدید زیاد توی چشم نزند، جای خالی تیغه‌ی مزاحمی که به سیاوش گفتم «جمعش کن» دیده نشود. چه لذتی داشت تماشای فرو ریختن دیوار گچی، باز شدن فضا، هجوم نور به راهرویی تاریک که دیگر نه راهرو بود و نه تاریک بلکه تبدیل به بخشی از یک هال کوچک شده بود. می‌خواستم یک فرش ۱۲متری هم برای هالش بگیرم. توی دیوار یک ساروق خوش رنگ و لعاب پیدا کرده‌ام که تنها ایرادش این است که بافت ساروق نیست، بافت مشهد است و طرح ساروق. ولی قدیمی‌ست. ایراد دیگر این است که این کارها هزینه دارد و امیدی ندارم که این پولها را پس بگیرم. همین که بابت موکت نمدی‌های بنفشش و تعویضش با پارکت بلوط سرم داد نزند باید کلاهم را بندازم هوا و اینکه بخواهم پول بازسازی خانه‌اش را هم ازش بگیرم دیگر می‌شود زیاده‌خواهی. نظر مردم هم همین است. اینها وظایف نانوشته‌ی پسر ارشد است. همه قبول دارند.

پنج

دیشب با خواهرم و پدرم در کانادا حرف زدم. ازش در مورد کانادا پرسیدم. می‌گفت همه چیز خوب است. می‌گفت روزها می‌رود و قدم می‌زند. شهر هم سربالایی سرپایینی ندارد اذیت نمی‌شود. اما انگار از دیروز سرد شده بود و می‌گفت دوتا کلاه می‌گذارد سرش. خواهرم هم ازم در مورد بیماریم پرسید و ناله‌های معمولم را زدم و گفتم رفته‌ام روماتولوژیست و آزمایش نوشته و شاید قضیه رماتیسم باشد ولی بهرحال الآن هنوز نمی‌دانم که چه مرگم است و تنها چیزی که می‌دانم این است که درد دارم. خاصیت درد همین است. تفسیرپذیر نیست. می‌دانی هست. همه‌ی دنیا هم که برای بهبودش نسخه‌های شکمی بپیچند تو خودت می‌دانی که هنوز داری درد می‌کشی. اینها را هم کمی تفت دادم. گفتم که بیماری‌ام گذشته از آن مرحله‌ای که با بهبودِ کیفیت زندگی درمان شود. بعد خواهرم ادامه داد که برای درمانم بهتر است تنها زندگی نکنم و وقتی پدرم برگشت بروم پیش او زندگی کنم. و یاوه‌هایی مشابه. پدرم هم از آن مبل کناری صدایش می‌آمد، بُل گرفته بود و می‌گفت این برای خودش غذا نمی‌پزد. که البته دروغ است. جواب مشخصی ندادم. اما از صبح تا حالا ناراحتم که چرا جواب مقتضی را بهش ندادم. چرا بهش نگفتم خودت کانادا را ول کن و برگرد تنگِ دل پدرت زندگی کن. توی آپارتمانش که اتاق به اندازه‌ی کافی دارد و حالا -به لطف زحمات من- بازسازی هم شده. از صبح دارم خودخوری می‌کنم. حرف نزده درون آدم باد می‌کند. ولی خب مردم همینند. مرد مجردی که تنها زندگی می‌کند لیاقت زندگی ندارد. باید بشود نوکر خانه‌زاد والدینش. این خلاصه‌اش است. البته مردم به این صراحت این چیزها را نمی‌گویند. ولی لِردی که ته حرفشان می‌ماند همین است. کارهای خانه‌ی پدرم هم تمام نمی‌شود. قوای من هم ته کشیده. اما خودخوری فایده‌ای ندارد. حتی مظنونم که این احوال ان‌مرغی‌ام روی درد گردنم هم تأثیر می‌گذارد. همه چیز عصبی‌ست. لااقل همه اینطور می‌گویند. عصری هم دوباره باید بروم و نایلون‌هایی که سیاوش روی وسایل خانه کشیده بود را جمع کنم. بعد هم جارو و تی و شستن پنجره‌ها که انگار گِلی چند هزارساله رویشان نشسته و هیچ چیزی از آن طرفشان معلوم نیست. تقریباً پشیمانم که چرا اصلاً این بازسازی مسخره را شروع کردم و سه هفته است که خودم را منتر این ماجرا کرده‌ام.

شش

صبح زود با آلارم از خواب بیدار شدیم. هفت و نیم. به این سحرخیزی‌ها عادت ندارم. اما حرفش درست بود. اینکه بروم بیمارستان پارس و آزمایش‌هایی که روماتولوژیست برایم نوشته را بدهم. با هم رفتیم و دوستم را گذاشتم هفت‌تیر و خودم رفتم سمت بلوار کشاورز. یک دور کوچه‌های اطراف بیمارستان را گشت زدم و چهارتا کوچه قبلش بالاخره جای پارک پیدا کردم. آینه را دادم تو. سر کوچه هم بانک پارسیان بود و خلوت. سریع کارت گمشده‌ام را سوزاندند و بعد هم پولی را شبا کردم. بعد هم رفتم بیمارستان. هم سعی می‌کردم صاف و سیخ و بدون قوز راه بروم که گردنم درد نگیرد و هم دور و بر را می‌پاییدم تا اگر پدرزن سابقم را بعد از اینهمه سال دیدم سریع بتوانم پشت ستونی قایم شوم. آن سالها که در این بیمارستان کار می‌کرد و بعید نبود هنوز هم همین جا باشد.

موقع خون گرفتن طبق معمول رویم را گرداندم. نمی‌خواستم و نمی توانستم لحظه‌ی دخول سوزن و سوراخ شدن پوست و تراوش آن قطره‌ی کوچکِ خون را ببینم. آزمایشها را که دادم رفتم لاله‌زار. رفتم برای خانه‌ی پدرم چراغ بگیرم. گمانم به سنی رسیده‌ام که برای خریدهایم می‌روم به ”بورسش“ -با علم و اطلاع از اینکه قیمتها در سرتاسر شهر دیگر ”شرکتی“ شده‌اند. فایده‌ی این قبیل علم و دانش‌ها چیست وقتی بهشان عمل نمی‌کنم؟ انگار که نیروی درونی مرا می‌کشد به سمت چیزی که بلاواسطه می‌دانم درست است و چنین نیرویی هم بود که باعث شد سر از لاله‌زار و کوچه برلن دربیاورم و حتی همین که در بورسش هم با اطمینان خرید نکردم خودش نمود دیگری از همین مکتب فکری‌ست. چندین و چند مرتبه لاله‌زار را بالا پایین کردم چون می‌گویند هیچ وقت از اولین جا خرید نکن. من هم نکردم. توسقفی‌ها را از یکی خریدم که نمایندگی بود و حتی نمی‌دانم از بقیه ارزانتر می‌داد یا نه. فقط خسته شده بودم و دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم، دیگر نمی‌توانستم در حالی که چیزی بلد نیستم ادای کاربلدها را دربیاورم و از فروشنده‌های ایکبیری لاله‌زار در مورد کالاهای تخمی‌شان سوال کنم. در مورد لوسترها هم نتوانستم تصمیم بگیرم. از لوسترهای قدیمی والدینم متنفرم -همانهایی که زن‌عمویم ۲۵ سال پیش بعنوان چشم‌روشنی خانه‌ی جدید برایمان خریده بود و اینهمه سال هم کسی بفکر نابودی و تعویض این چراغهای زشت نیفتاده بود. تا حالا. تا حالا که نوبت من شده بود. من شده بودم پرچمدار پوست‌اندازی خانمان‌مان. وقتی کنار لاله‌زار آب پرتقالم را هورت می‌کشیدم به همین چیزها فکر می‌کردم، به اینکه بهتر است دست بردارم و از این نقش بیایم بیرون؛ می‌فهمم کل این مأموریتی که برای خودم تعریف کرده‌ام کمی بارِ روانی هم برایم دارد و گره‌هایی قدیمی‌ام را دارد انگولک می‌کند، دارم خانه‌ی همیشه زشتمان که تا بوده و بوده ازش جلوی دوستان و اقوام خجالت می‌کشیدم را بالاخره زیبا می‌کنم، دارم بالاخره این لکه‌ی ننگ را اصلاح می‌کنم و حتی در خیالاتم آینده‌ای را تصور می‌کردم که پدرم برگشته و همه‌ی فامیل را دعوت می‌کنیم، چیزی شبیه مهمانی هفت دولت و بعد همه از تعجب نعره می‌کشند، برخی زوزه، و باورشان نمی‌شود که اینجا همان اصطبل سابق بوده… اما بهتر است دیگر خرج نکنم و اصلاً قرار نیست این خانه تبدیل شود به چیزی زیبا و اگر هم بشود برای پدرم فرقی نمی‌کند. احتمالاً حتی نمی‌فهمد دیوارهایش رنگ شده‌اند و حتی نمی‌فهمد چراغها عوض شده‌اند. فامیل هم اگر بیایند سریع می‌خواهند فضولی کنند که خرجش چقدر شده و باید بپیچم به خودم که چجور دروغی بگویم تا هم پدرم قیمت را نفهمد و هم فرد کنجکاو اقناع شود.

ناهار را هم حسن رشتی خوردیم. من قورمه سبزی خوردم چون مردان مجرد انگار همیشه در مضیقه‌ی غذاهای خانگی و خورشتی‌اند. من هم همین‌طور. به خورشت خوب نه نمی‌گویم و قورمه‌ی حسن رشتی هم با اینکه جزو فهرست تخصص‌های آقا حسن نیست اما چیز مرغوبی‌ست. مضاف بر اینکه کلاً از این مرد خورشتی‌هام. تعادلی که خورشت در ترکیباتش دارد کمتر غذایی دارد. نه اینکه کباب و ماهیچه و ماهی این غذاهای رستورانیِ آنچنانی بد باشند، اما اغراق‌آمیزند. مصرف یکباره‌ی آنهمه گوشت عجیب است. خورشت‌ها خیلی ”غذاترند“. خیلی سازگارتر با من. بعدش هم رفتیم سمت منوچهری و چندتا سکه داشتم که فروختم. صراف هول داشت که زودتر بخردشان. انگار می‌دانست تنها چند ساعت بعد در بیابانهای بغداد قاسم سلیمانی را می‌کُشند. انگار می‌دانست که بعدش سکه بالا می‌کشد. من نمی‌دانستم. اما باید از شوق صراف می‌فهمیدم که الآن وقت فروش نیست. برای امثال من هیچ وقتْ وقتِ هیچ کنشی نیست. تک تک کارهای این شکلی‌ام اشتباهند. می‌خرم اشتباه است و می‌فروشم اشتباه است و ابعاد قضیه فقط در حد چندتا سکه نیست. بعد از فروش سکه‌ها بود که دیکلوفناک هم خوردم چون احساس کردم گردنم دوباره بازی درآورده. دیکلوفناک برای گردن معجزه می‌کند. برگشتنه حین رانندگی توپ ماهوتی‌ام را هم گذاشتم پشتم، روی گره‌ها، و با هر بار شتاب گرفتن ماشین و فشرده شدن توپ آهی دردناک می‌کشیدم. این قلق جدیدی‌ست که یاد گرفته‌ام.

سر ماجرای سلیمانی فجازی جور ترسناکی دوقطبی شد. باور. انگار همه به عقایدشان باور دارند. خیر و شر مشخصی در ذهن‌شان هست. عمل درست و اخلاقی مشخص است. سمت درست تاریخ مشخص است. تابلویی بالای دروازه‌ی ورودی‌اش نصب شده. من که اطلاعاتم خلاصه می‌شود به همین چیزهایی که در توییتر می‌بینم. بعضی‌ها می‌گویند سلیمانی سرباز وطن بود و بعضی‌ها می‌گویند سرباز ظلم و جور بوده. من که گمانم پرتم. پیارسال که دریا بودم داشتم «توتم و تابو» را می‌خواندم و خیلی بهم مزه کرده بود و حتی در قالب آن پدرکشی اولیه که فروید تعریف می‌کند، و پیروش مراسم قربانی و فلان بیسار، کل دنیا و مافیها را با همین الگو تحلیل می‌کردم. سلیمانی را هم می‌شناختم و می‌دانستم آدم کلفتی‌ست و فانتزی سیاسی‌ام اینطوری بود که سردارْ اربابش را می‌کُشد و قدرت را قبضه می‌کند. حتی به آن آخرین جمله‌ی اربابش هم فکر کرده بودم، «بروتوس! تو هم؟!» اما چرخ جوری دیگری چرخید.

بعد از ترور سلیمانی هم به این فکر کردم که باید جمع کنم و بروم خارج. اما توی کلاس یوگا پیرمردی داریم، از اینهایی که زیاد زر می‌زنند و خاطره تعریف می‌کنند. حتی چند باری خواسته‌ام ویدیویی از سخنرانی‌های پدرم نشانش بدهم و عاجزانه بهش بگویم که ولله من صلیب خودم را حمل می‌کنم و تو زرزرهایت را ببر برای اولادت، برای آنهایی که مجبورند تحملت کنند. این پیرمرد همکلاسی‌ام دانشگاهی‌ست و سخنرانی می‌کند و لوح می‌گیرد و پشت تریبون شعر می‌خواند و مایه‌دار است و همه‌ی اینها را جسته گریخته از حرفهایش فهمیده‌ام. جسته گریخته که نه، فقط همین‌ها را می‌گوید، با تأکید و تکرار. آخرین بار داشت در مدح سلیمانی چیزی می‌گفت و بعد ادامه داد «بیچاره مردم، من که مشکلی ندارم، پاسپورت کاناداییم هم تو جیبمه [به سینه‌اش، محل جیبی فرضی اشاره کرد] می‌رم، اما آخه مردم چی؟» به سختی جلوی تهوعم را گرفتم و حالا مدام به این فکر می‌کنم که من هم با این بحث نخ‌نمای «باید بروم…» قدر همان پیرمردِ همکلاسی پرحرفم چرکم و شک ندارم دیگری که مرا می‌بیند لاجرم دست به لگن می‌شود.

19 پاسخ to “شش روز از یک زندگی بی‌هیجان در کشوری پرهیجان”


  1. 1 جــانـان مارس 8, 2020 در 7:20 ب.ظ.

    سلام و درود مهندس

    با توضیحاتت میتونم بگم بعلت همون غذای چرب دیشبش بوده ، نگران نباش
    میدونی ک نور تو قرنیه گربه چ تاثیری داره و چ شکلی میشه اگر عادی نیست ـ مثلن اگر نور زیاد هست وقرنیه بزرک نشون میده ، درد داره و حالش خوب نیست و فردا حتمن ببرش دکتر
    غدای خشک هم فقط بهش بده لطفن

  2. 2 Asiyeh مارس 14, 2020 در 4:01 ب.ظ.

    چرا پولتو هدر کردی برای عقده های قدیمیت

  3. 3 hv مارس 20, 2020 در 6:09 ق.ظ.

    موقع تحویل سال این نوشته ت رو خوندم. امیدوارم پولدار بشی تا دیگه به پول فکر نکنی. یکی از سرگرمی هام اینه که هر وقت چیزی مینویسی میرم سراغ نوشته های مشابه اون پایین که وردپرس پیشنهاد میده. یهو میره چند سال قبل و از شباهتها و تفاوتهای روزگارت در این سالها آدم با عرض معذرت سرگرم میشه.

  4. 4 Sherry مارس 27, 2020 در 6:15 ب.ظ.

    بازم مرسی که نوشتی. دوست داشتم بدونم واکنش پدرت بعد از کن فیکن خونتون چی بوده؟ کنجکاو شدم! معمولا اینطوری نمیشم ها ها
    مراقب خودت باش خرسپ

  5. 5 سولماز تبریزی آوریل 10, 2020 در 3:06 ق.ظ.

    سلام خرس
    آه و فغان و بیداد ازون جوابهایی که آدم باید بده و به موقعش خفه‌خون میگیره…. مثلا من هنوز هم بعد از ده سال میخوام دهن شوهر قبلیم رو بجرم و چندتا جمله هم بگم تو گوشش…. ویا مادرشوهر فعلی که عین بختک چسبیده گلوی منو و اصرار داره واسه شازده‌پسرش سوپ و ساندویچ سوئدی درست کنم…. اما خوب چون به موقعش کاری که باید رو انجام بدم رو انجام ندادم الان غمباد گرفتم و دیدم غممون مشترکه گفتم کمی غیبت کنم …. (میدونم الان گفتی خوب به من چه)

  6. 6 پژمان آوریل 15, 2020 در 5:15 ب.ظ.

    سلام عزیز خواهشن بنویس خیلی وقته منتظریم
    از اون بلندها با احساسات عمقی و کشدار و واژگان فجازی گون

  7. 12 منا مِی 16, 2020 در 3:50 ب.ظ.

    خیلی خوب بود.بنویس.ما میام میخونیم همیشه.حالوهوامو عوض میکنی.خیلی مرسی که هستی.

  8. 14 نار مِی 21, 2020 در 2:24 ق.ظ.

    بنویس لطفا.

  9. 15 رهگذر غریب جون 10, 2020 در 4:49 ب.ظ.

    زودتر بنویس, « خوب لعنتی»

  10. 16 نار جون 17, 2020 در 3:09 ق.ظ.

    دلم تنگ شده، بیا دیگه.

  11. 17 نار ژوئیه 10, 2020 در 1:50 ق.ظ.

    کجایی؟ چرا نمیایی؟

  12. 18 شادی آوریل 12, 2021 در 11:02 ب.ظ.

    مهمترین قسمتش عکس العمل پدرتون به تغییرات خونه بود.که ننوشتید.🥺🥺🥺🥺


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • @RF41018168 🧠 1 hour ago
  • یکی از ویژگی‌های مرد ایرانی قابلیت پیشگویی اتفاقات سیاسی، اجتماعی و اقتصادیه. 1 hour ago
  • یه حسی بهم می‌گه زیدآبادی زمستونا هم زیر کاپشن اون پیرهن آستین‌کوتاه طوسی‌کمرنگه رو می‌پوشه. 2 hours ago
  • RT @aqilbahra: نقشه‌ی پراکندگی کاروانسراها را ببینید زمانی مردم این سرزمین قبل از اینکه خانه‌ای برای خود بسازند، کاروانسرایی برای امنیت و ک… 13 hours ago
  • @aliattehran من فکر میکردم این بازی لغوی طنازانه اختراع خودمه :)) 17 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1٬337٬548 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: