لنگرود

چند روز پیش برای افطار خانه‌ی فامیل مادرم آقا محسن دعوت بودیم. خانه‌شان نزدیک است. پدرم گفت خودش با تاکسی می‌آید پیش من و از اینجا با هم برویم. نگران بودم زود برسد و خانه‌ام به هم ریخته بود. گفت چرت بعد از ظهرش را می‌زند و بعد راه می‌افتد. اما قبلش گفته بود طرفهای ۸ می‌رسد. قبل از خداحافظی برای محکم‌کاری گفتم پس همون ۸ میای دیگه؟ گفت آره.

نفهمیدم زمان چطور گذشت. مثل همه‌ی هفته‌هایی که ماموریت و دریا نیستم. الکی توی خانه‌ام می‌پلکم. گاهی با گربه حرف می‌زنم و گاهی حیاط را جارو می‌کنم. اما دیر به دیر باغچه را آب می‌دهم. چون ذاتاً آپارتمان‌نشینم و نگهداری از حیاط انگار آداب مخصوصی دارد که آدم از بچگی یاد می‌گیرد. آن روز اما حیاطم نسبتاً تمییز بود. علف‌های هرز را کنده بودم. همه‌شان را که نه. نصف کمتر. کار سختی‌ست. چون بوته‌های هرز می‌دانند که کسی دوستشان ندارد و لذا هرجور شده ریشه‌هایشان را بیشتر در خاک فرو می‌کنند. بعضی انواع دیگرشان روی سطح پخش می‌شوند و رشد می‌کنند و به پر و پای گیاهان غیرهرز می‌پیچند و در ظاهر کندنشان راحت است اما بعد می‌بینی طویلند و خارهای ریزشان انگار صمغی چسبنده هم دارد که باعث می‌شوند تک و توک خارهایی بچسبند به لباس آدم. من هم که نسبتاً بی‌مبالاتم و شده با همان لباس باغبانی‌ام توی خانه هم می‌پلکم، در تختم هم دراز می‌کشم و خب بهتر است راستش را بگویم، اصلاً لباس باغبانی ندارم، همان معدود روزهایی که دریا نیستم و حس نظم و ترتیب و سامان دادن به خانه درم می‌جوشد (که روزهای معدودی‌ست)، چنین روزهایی با همان لباسی که توی خانه می‌پوشم می‌روم باغبانی می‌کنم. تی‌شرت و شلواری مستعمل. آخرش اینکه نصف باغچه مرتب بود و نصف دیگرش پر از خار و علفهای هرز.

غیر از حیاط تعمیرات خود خانه‌ام هم هستند. فهرستی بی‌انتها. سیفون توالت از پاییز ۹۷ خراب است است. سرریز می‌کند و لذا مجبورم شیر کوچک روی دیوار را ببندم. زنگ در ساختمان هم خراب است. درِ کابینت هم شکسته. و غیره و غیره. همه‌شان را فهرست کرده‌ام که سر فرصت درست‌شان کنم.

الاهم فی الاهم کرده‌ام و به نظرم تعمیر زنگِ در واجب‌ترین است. چرا؟ چون مامور آب و برق و گاز که می‌آید اگر زنگش را نشنوم نمی‌تواند کنتور را بخواند و بعد از آن نامه‌های تهدیدآمیز می‌گذارد لای در. همانی که می‌گوید قطع می‌کنیم و هشدار و اخطار. البته سیفون هم کم بحرانی نیست. مخصوصاً وقتی مهمان داشته باشم. مردم آدم را از نظافت توالتش قضاوت می‌کنند و توالتی که کف‌اش شره‌ی آب روان باشد یا بدتر، سیفونش بالکل قطع باشد تصویر خوبی ازم ارائه نمی‌دهد.

البته که مهم هم نیست. چون کلاً از سرپا نگه داشتن ظواهر این خانه و نظافت درست و حسابی‌اش قطع امید کرده‌ام. چند باری گفتم اسحاق بیاید و کارش هم بد نبود انصافاً اما یک بار که آمد وقتی رفت دیدم زیر تمام مبلها هنوز پر از خاک است و واقعیت این است که اینها از مرد مجرد حساب نمی‌برند. چون من دلش را ندارم که سرش داد و بیداد کنم و دلش را هم داشتم باز هم نمی‌کردم چون می‌ترسیدم که مبادا بهش بربخورد یا درشت جوابم را بدهد. خلاصه اینکه چند هفته‌ایست به اسحاق هم زنگ نزده‌ام و راستش طولانی شدن این فاصله هم اذیتم می‌کند چون مطمئنم اگر الآن بهش زنگ بزنم اولاً که نمی‌شناسدم، عامدانه، و بعد هم که شناخت بهم وقت نمی‌دهد، یا بدترین وقتش را بهم می‌دهد و بهرحال من در نظرش مشتری بدردبخور و مرتبی نیستم. حق هم دارد. ماجرای من و اسحاق احتمالاً تمام شده و حتی یادم است یک طرحی هم داشتم برای نوشتن داستان کوتاهی در مورد خودم و گربه و اسحاق. طرحم را عملی نکردم. چون متوجه شدم این هم مرض جدید‌یست که البته تغییر شکل یافته‌ی همان مرض قدیمی‌ست، همانی که تقی به توقی می‌خورد با خودت می‌گفتی این را توی وبلاگم بنویسم.

قبل از اینکه پدرم برسد کمی هم ناراحت بودم، فکری شده بودم که شاید بهتر بود برایش اسنپ می‌گرفتم. اما خب آن هم دردسرهای خودش را دارد. راننده می‌خواهد به من زنگ بزند که آقا کجایی و من بایستی به پدرم زنگ بزنم که او هم معمولا برنمی‌دارد یا مدعی‌ست که بلد نیست گوشی اش را جواب بدهد و خلاصه به این حواشی که فکر کردم دیدم همان که با خطی‌ها بیاید و سر کوچه‌ام پیاده شود اصلاً هم بد نیست. خانه را هم کمی جمع‌وری کردم. زیر سیگاری را بردم توی آشپزخانه و با نگاهی دقیق دور و بر را پاییدم تا چیز نامناسب یا مشکوکی نباشد. چه چیزی؟ حتی درست نمی‌دانم چه اقلامی خلاف حساب می‌شوند و کدامها نه.

واقعا هم سر موقع رسید و از قضا زنگ در هم کار کرد. مدتها بود خانه ام نیامده بود. کمی با گربه خوش و بش کرد. کمی در مورد اینکه کی عید فطر می‌شود حرف زدیم. یعنی پدرم حرف زد. چون عید فطر موضوع مورد علاقه‌اش است. گفت ماه قمری ۲۷ روز ۸ ساعت است و آخوندا بخاطر عناد با عربستان یا شاید هم دشمن دیگری، درست خاطرم نیست، عید را روز سی‌ام اعلام می‌کنند. من هنوز چشمانم دور خانه می‌دویدند که چیز نابجایی دور و بر خانه نباشد و همینطور هم تصدیقش می‌کردم و سعی می‌کردم متعجب هم باشم. این درحالی بود که ماجرای ماه قمری و ۲۷ روز و فلان را اقلاً دویست مرتبه برای خود من تعریف کرده. قالیچه‌ی جدیدم را نشانش دادم و اصلاً همین شد که یادم افتاد مدتهاست اینجا نیامده. چون قالیچه را پاییز ۹۷ خریدم، گمانم چند روز قبل از خراب شدن سیفونم.

سقف اتاق خواب متروک را هم نشانش دادم که طبله کرده بود و تکه تکه گچ‌هایش ریخته‌اند کف اتاق. گفت چقدر بد شده. راست هم می‌گفت. سقف بریزد تعجبی نمی‌کنم. البته پی‌اش را هم نمی‌گیرم که صاحبخانه‌ام تعمیرش کند. چون همین روزهای کمی هم که خانه هستم و برای خودمند و را باید صرف هماهنگ کردن عمله و بنا بکنم و راستش سر و کله زدن با مردم و مخصوصاً غریبه‌ها اینقدر سخت است که ترجیح می‌دهم سقف بریزد روی سرم اما پیگیر تعمیراتش نشوم. همانجوری که سر و کله زدن با اسحاق و هماهنگی با لوله‌کش سخت است. مضاف بر اینکه اگر بزودی از اینجا اسباب کشی کنم که دیگر دلیل ندارد بخواهم سقف را تعمیر کنم.

اینها را به پدرم نگفتم. همه چیز را بهش منتقل نمی‌کنم. عوضش بهش گفتم یک قهوه‌ساز جدید گرفته‌ام و کپسول‌هایش را هم نشانش دادم و تعارفش هم کردم و البته مطلقاً انتظار نداشتم که قبول کند چون خودش را متولی مبحث قهوه می‌داند، همانطور که متولی سایر مباحث می‌داند و طبعا دستگاه من باب میلش نیست. اما گفت می‌خورد. انتظار داشتم همان اولین هورت را تف کند توی فنجان. اما خورد و تعریف هم کرد و حتی قیمتش را پرسید و البته این سوال خطرناکی بود. چون انگار از نسپرسو خوشش آمده بود. خطرش این بود که اگر قیمتش را می‌گفتم می‌خواست نعره‌های تعجب‌آمیز بکشد و اگر هم قیمت دروغکی می‌گفتم بعید نبود که سفارش بدهد یکی برایش بگیرم. محاسباتی ذهنی و سریع انجام دادم. خاطرم نیست چطور جوابش را دادم و قیمت را چند گفتم. اما به خیر گذشت. بعدش هم که باید حاضر می‌شدیم و می‌رفتیم افطاری.

می‌شد پیاده برویم اما با ماشین رفتیم. چون قرار بود برگشتنه برسانمش. به موقع رسیدیم، جوری که انگار روزه‌داریم و البته پدرم همان اول اعلام کرد که جفتمان روزه نیستیم. خبر عجیبی نبود. سفره پهن کرده بودند و گمانم پدرم سختش است روی زمین بنشیند و برای همین پاهایش تقریباً توی خشتک من بود و من هم خودم چسبیده بودم به آقا محسن و در چنین بستری بود که پدرم شروع کرد به آقا محسن در مورد طول دقیق ماه قمری بگوید و تاکید کرد روزه گرفتن روز عید فطر حرام است، این را با خنده‌ای بلند گرفت. ۲۷ روز و هشت ساعت… صورتش نزدیک صورتم بود. اگر هم صورتم را آن‌وری می‌چرخاندم به صورت محسن می‌خوردم که لقمه به دست منتظر بود بیانات تمام شوند تا افطار کند. می‌فهمیدم که کسی جوابش را نمی‌دهد و احترام سنش را نگه می‌دارند. اما با اینحال خجالت می‌کشیدم. از این سیرکی که سالهاست ادامه دارد. بحث‌های بی‌سر و ته در مورد اسلام واقعی، در مورد رانت و فساد و حکومت. گاهی وقتها فکر می کنم آدمها رویه‌ای دارند که خودِ واقعی‌شان نیست. چیزیست که به دیگران عرضه می‌کنند. در مورد پدرم این رویه یا پوسته می‌شود همان آدم ننری که با داد و بیداد جفنگی در مورد قرآن یا دزدی‌های سپاه می‌گوید که بنظر خودش خیلی جالب است. بقیه هم محترمانه رویشان را می‌کنند به دیوار. اما نمی‌فهمم چرا با اینهمه سن باز هم زیر همین پوسته گیر کرده. پس خودِ واقعی‌اش چیست و کیست؟ احتمالاً هیچ وقت نمی‌فهمم. مایوس‌کننده‌ترین جواب این است که مبادا خودِ واقعی‌اش از قضا همین آدمی باشد که در جمع از حرف زدنش خجالت می‌کشم و در فضاهای شخصی هم از شدت ملال و حوصله‌سررفتگی دلم می‌خواهد به آجر تبدیل شوم.

کمی هم خودم حرف زدم تا فضا متعادل شود. می‌فهمم که فامیل مادرم انگار از روی نوعی وظیفه گه‌گاهی دعوتمان می‌کنند. یعنی پدرم را. در تئوری از این قضیه ناراحت هم نیستم چون بهرحال سر پدرم گرم می‌شود. اما وقتی وسطش هستم سختم است. آقا محسن هم تعجب کرد که پدرم با تاکسی آمده و من نرفته‌ام دنبالش. عوضش گفتم شب می‌رسانمش که باعث تعجب بیشترش شد. پرسید چرا پدرم شب پیش من نمی‌ماند؟ خودم هم جوابش را نمی‌دانستم. چرا؟ چون آدم سخت و بدقلقی‌ست. پدرم خودش هم اضافه کرد که شب باید سرجای خودش بخوابد. اینطوری‌ست دیگر. کاریش هم نمی‌شود کرد.

گاهی فکر می‌کنم کم‌کاری خودم هم هست. مثلاً می‌توانستم همان اتاق متروک که سقفش ریخته را تمیز کنم و بجای اینکه بعنوان انباری شراب ازش استفاده کنم تختی برپا کنم و قالیچه‌ای پهن کنم و حتی یک تلویزیون و ماهواره هم بگیرم که پدرم بیاید و چند روزی پیشم بماند. البته تا پیشنهادش را بدهم فریاد می‌کشد. تجربه‌اش را دارم. ولی چه می‌دانم، گاهی فکر می‌کنم اگر شرایطش را مهیا کنم خودش کم کم می‌پذیرد. مثل ماجرای گوشی و واتس‌اپ که اولش کمی بدعنقی کرد (یا حال بهتر است بگویم یک دعوای کثافتی کردیم) اما بعدش شروع کرد به استفاده کردن و کارش را راه انداخته. هفته‌ای یکی-دو شب هم پیشم باشد برای جفتمان خوب است. هم برای خودش که حوصله‌اش سر می‌رود و کلافه می‌شود و هم برای من که مدام نگرانم که پدرم تک و تنها در آن خانه برای خودش چکار می‌کند. منظورم برنامه جزئی روزانه‌اش است. بالاخره پر کردن ۲۴ ساعت روز سخت است و حالا گه‌گاهی کسی دعوتی می‌کند مثل همین افطاری آقا محسن یا مثلاً یکی می‌میرد و مراسم ختم و هفت و چهلم و متعاقبش. اما مابقی ساعات زندگی چی؟ دوست و رفیق هم که ندارد. هیچ وقت رفیق‌باز نبوده.

کج کج و کند از پله‌های خانه‌ی آقامحسن آمد پایین. من هم پشت سرش. آهسته، جوری که به نظر نرسد به خاطر او پا کند کرده‌ام. توی ماشین کمی حرف زدیم. از سفر اخیرش به چالوس گفت. کار اداری داشته. صبح زود رفته ترمینال غرب و از آنجا با سواری رفته چالوس. ظهر رسیده و دیده حوصله‌اش سر رفته و لذا سوار تاکسی شده و رفته لنگرود. ۳ ساعت راه. لنگرود چهلم پدرِ وکیلش بوده. منتها طبق معمول چون حوصله‌ی یک جا نشستن ندارد و از روضه‌ی آخوند کلافه می‌شود با خودش گفته بروم یک امامزاده‌ای و نماز بخوانم و وقتی برگردم ختم تمام شده. هوا هم گرم و شرجی و همه جا هم تعطیل و در ماه رمضان که آب هم نمی‌توانسته بخورد. نیم ساعت راه می‌رود و نمازش را در آن امامزاده‌ی چرت می‌خواند و بعد برمی‌گردد به مراسم ختم. اما ختم تمام شده و همه رفته‌اند. از روی حافظه سعی می‌کند خانه‌ی وکیل را پیدا کند اما نمی‌تواند. تعجبی هم نیست. می‌رود سراغ یک معماملات ملکی و می‌پرسد خانه‌ی فلانی را می‌دانید کجاست؟ طرف نمی‌داند چون خودش در لنگرود تازه‌وارد است. بعد کمی احساس گرمازدگی می‌کند. دقیق که نمی‌گفت چش شده بود. من همینطور که سعی می‌کردم طبیعی باشم و عر نزنم بهش گفتم آخه چرا خودت رو توی این موقعیت قرار می‌دی؟ چرا پاشدی رفتی لنگرود؟ گفت خب حوصله‌م سر رفته بود. چیزی نداشتم بهش بگویم. حق داشت. با تاکسی خودش را می‌رساند چالوس و انگار می‌رود یک درمانگاهی. گفت قرص خوردم و خوب شدم. من هم چیز بیشتری ازش نپرسیدم، اما حدس زدم لابد سرم زده. همینطور که به چراغ ترمز ماشین جلویی‌ام خیره بودم ساعدش را تصور کردم، پوست پیر، تیره با لک و پیس و رگهای برجسته‌ای که مثل مار روی دستش دویده‌اند، بعد پرستاری که سوزن سرم را فرو کرده. شاید هم سرم نزده. راستش نمی‌توانستم چیز بیشتری ازش بپرسم. به این فکر می‌کردم که شاید باید خودم می‌بردمش چالوس. کاری هم که نداشتم. نشسته بودم خانه و به رویش علفهای هرز در باغچه‌ام فکر می‌کردم، به اینکه پا شوم و سیفون توالت را تعمیر کنم، به اینکه بروم بازار فرش و کمی قالیچه تماشا کنم و البته هیچ کدامشان را هم انجام ندادم. دم خانه‌ی پدرم که پیاده‌اش کردم پرسید شب نمی‌مونی؟ گفتم نه، گربه تنهاست. تماشایش کردم که چند تا پله‌ی ورودی ساختمان را بالا رفت. بعد راه افتادم سمت خانه‌ی خودم، آهسته، چون راستش حوصله‌ی آنجا را هم نداشتم و هیچ بدم نمی‌آمد که در یکی از پیچهای جاده به دره‌ای عمیق سقوط کنم.

12 Responses to “لنگرود”


  1. 1 ناشناس ژوئن 7, 2019 در 7:35 ب.ظ.

    مشکل پیچای جاده اینه که هیچ‌وقت توشون سقوط نمی‌کنی.

  2. 3 صبوربانو ژوئن 8, 2019 در 7:56 ق.ظ.

    دقیقاً همین است. این دست‌شویی لعنتی شده ملاک برای خیلی‌ها. به خاطر دارم که از مهمانمان قبل از ورود به دست‌شویی خواهش کردم اگر امکان داد دمپایی‌اش را عوض کند. نگاهی به داخل کرد و گفت اینجا از اتاق تو تمیز و مرتب‌تر است. معلوم کرد که اینجا نظم و تمیزی مادر را دارد و آنجا…

  3. 4 س ژوئن 8, 2019 در 9:29 ق.ظ.

    بنطر من همه دور همی ها اینطوریست. حرفهای تکراری ، اخبار دم دستی ، شایعات. هیچکس نمیاد ، پروسه تحولات حسی و ذهنیش را برای کسی بگوید ، اگر هم بگوید ، خودش را خسته کرده. کسی گوش نمیده یا جاش اصلا اونجا نیست. جایش تو وبلاگ یا رمانه.
    در مورد زوال جسمانی و همینطور بی حوصله گی پدرت ، او بهتر از تو این را حس میکند و متوجه است. منتهی حوصله نداره بیاد برای کسی بگه. همینطور که یک نوجوان 17 یا 18 ساله نمیاد حرفهاشو به تو بزنه . بنظر من همه آدمها باید یک وبلاگ داشته باشند و حرفهاشون رو اونجا بزنند. قدیمها دفترچه خاطرات شخصی بود.
    اما نوشته خوبی بود در مورد پدرت. و بی حوصلگیش و حالات روحیش. قسمت گم شدن و کلافه شدنش خیلی خوب توصیف شده بود.اما خب همه ما عاقبت به اونجا میرسیم. من از حالا خیابونهای آشنا را گم میکنم و دور خودم میچرخم.

  4. 5 مريم ژوئن 10, 2019 در 2:03 ق.ظ.

    خيلي خوب بود خيلي ممنون.

  5. 6 نار ژوئن 14, 2019 در 8:19 ب.ظ.

    عالی بود! تداعی رفتار پدرم بود!

  6. 7 فاطمه ژوئن 15, 2019 در 1:05 ب.ظ.

    خيلى به دل نشست اين نوشته ات خرس جان. محفوظ باشى❤️

  7. 8 ehsan ژوئن 16, 2019 در 4:01 ب.ظ.

    اینقد که شما از همدیگه خجالت می‌کشید تعجبه

  8. 9 esimooli ژوئن 18, 2019 در 10:51 ق.ظ.

    آقا! یه سوالی. کجا میشه یه چند صفحه ای از کتابتون رو خوند؟
    همین الان بگم من آدم کون گشادیم. تلاشی نکردم پیدا کنم. صاف اینجا پرسیدم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

  • @AidaAhadiany سعی میکنم در یک کلمه اندامم رو خلاصه کنم: فرتوت. 6 hours ago
  • @AidaAhadiany مفهومه، ولی بدن ورزیده‌ی خودت رو با این آهن‌پاره‌ی قراضه‌ی من مقایسه نکن :( 6 hours ago
  • از بخش کتاب‌شناسی احمدرضا احمدی توی ویکیپدیا می‌شه بعنوان نرمش انگشت استفاده کرد. هرچی سُر بدی پایین تموم نمی‌شه. 6 hours ago
  • یه زنی بود سالها پیش یه نیمچه جذابیتی برام داشت. امروز اتفاقی عکسش رو اینستا دیدم. شبیه یه ترب شده بود. پروردگار رو… twitter.com/i/web/status/1… 7 hours ago
  • می‌خوام یه خبر بد بهتون بدم: اون تزریق نشاط و شعف بخاطر ورزش بود؟ اونم مقطعیه. بعد یه مدت دیگه بدن سر می‌شه نسبت بهش. 7 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,206,280 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: