کراسناهورکای – کسی در می‌زند

این یادداشت را لاسلو کراسناهورکای چند سال پیش نوشته. من از انگلیسی (لینک) ترجمه‌اش و کردم و چند وقت پیش در شماره ۴۳ مجله شبکه آفتاب چاپ شد.

 

کسی در می‌زند
ماه‌هاست که در سکوت مطلق زندگی می‌کنم، حتی می‌توانم بگویم سال‌هاست، صرفاً با اصوات بی‌معنی و معمولی که در حاشیه‌ی شهرها شنیده می‌شوند، پژواک اتفاقی صدای قدم زدنی در راهرو و، کمی آن‌طرف‌تر، در راه‌پله، کسی که یک ساک را روی زمین می‌کشد، یا موکتی لوله شده، یک بسته، و یا جنازه‌ای، خدا می‌داند چی؛ و یا صدای آسانسور وقتی که سرعت کم می‌کند، می‌ایستد، درش باز می‌شود، بعد بسته می‌شود و راه می‌افتد بالا یا پایین. هر از چند گاهی سگی پارس کوتاهی می‌کند، کسی می‌خندد یا عربده می‌کشد. اما همه چیز محو می‌شود، همه چیز به سرعت در زمزمه‌ی کم حجم و همیشگی کوچه گم می‌شود. این اطراف سکوت مطلق این شکلی‌ست.
البته، مواقعی هم هست که یکی ازسرودهای کلیسایی زِلِنکا را می‌گذارم پخش شود یا به یکی از «برداشت‌های» آندراس شیف از «کلاویه‌ی خوش‌آهنگ» گوش می‌دهم، یا آلبومی از اسپون، کارن دالتون یا ویک چسنات را می‌گذارم، اما بعد از چند میزان خاموشش می‌کنم تا دوباره سکوت حاکم شود، چون که می‌خواهم آماده باشم و دوست ندارم موقعی که او سر می‌رسد و پیدایم می‌کند حواسم پرت باشد.
راستش را بخواهید اگر آرام در نمی‌زد و در عوض با مشت به در می‌کوبید هم چندان تعجب نمی‌کردم، یا حتی ساده‌تر، اگر در را با لگد فرو می‌ریخت هم تعجبی نمی‌کردم، اما حالا که صدای در زدنش را می‌شنوم، برایم واضح است که فرقی هم نمی‌کرد آرام در می‌زد یا مشت می‌کوبید یا با لگد در را فرو می‌ریخت، منظورم این است که واقعاً هیچ فرقی نمی‌کند، نکته‌اش این است که عین روز برایم روشن است که خودش است، پس کی می تواند باشد؛ خودش، همانی که می‌دانم، و همیشه هم می‌دانستم که روزی سر می‌رسد.
تراژیک‌ترین شخصیت تاریخ همانی است که هم‌زمان دو کیفیت افتضاح در او به هم گره خورده‌اند. دو کیفیتی که در او با هم ترکیب می‌شوند حماقت بی‌انتها و خشم بی‌مرزند. شخصی -یک نویسنده‌ی مجار، در تبعید خودخواسته در سن‌دیگو- یک بار گفت که چنین شخصیتی خواه‌ناخواه در یکی از دوره‌های انفعالِ تاریخ از مجاری فاضلاب شهر بیرون می‌خزد. موافق نیستم، هیچ وقت در طول تاریخ چنین دوره‌ی انفعالی پیدا نمی‌شود که به قدر لازم طویل باشد. اگر هم که او در یکی از این مجاری فاضلاب تاریخی زندگی می‌کرده، تا حالا چندین و چند سال می‌شود که فرصتش را داشته، حتی چندین دهه، فرصت داشته آماده شود برای اینکه پرچم‌ها را بیفرازد، هم‌مسلکانش را پیدا کند، تحرکاتش را در جمع‌ها شروع کند و نشست‌های مخفیانه ترتیب دهد. او به ندرت تنهاست و همیشه ملبس به یکی از آن لباس‌های نظامی بی‌هویت است، ایده‌هایش یا با عقل جور در نمی‌آیند و یا اصولاً ناموجودند، چرا که ایده‌هایش چیزی نیستند جز اشکال جزمیِ نفرت، نفرت دلیل وجودی‌اش است، اصل هادی‌اش است، نفرتی است که به ابژه‌اش، به هدفش عمدتاً تنها اشاره‌ای محو می‌شود، علی‌رغم اینکه نفرت معمولاً کم و کسری برای پیدا کردن ابژه‌اش ندارد، چرا که ابژه‌ی نفرت از قضا نکته‌ی اصلی ماجراست و من این را بایستی خوب بدانم چون که من همان ابژه، همان هدفش هستم.
مثلاً فرض کن توی کافه‌ای نشسته‌ام و او سر می‌رسد. من «آناً» می‌فهمم که او «آناً» مرا از بین این جماعت انتخاب کرده. چشمانم آبی روشنند، لاغرم و قوزی، همین. هیچ نمی‌فهمم که چطور از روی همین‌ها می‌فهمد، از روی همین‌ها خیلی متقن به قطعیت می‌رسد که من همانی‌ام که دنبالش است اما خب شکی نیست که او برای یافتن ماها نوعی شهود دارد، برای یافتن ضعفا -می‌گویم ضعف از این جهت که ضعف، حدس می‌زنم، همان کیفیتی در من است که او را برآشفته می‌کند- سپس او می‌ایستد کنارم، و همه‌ی دور و بری‌ها هم تنش را حس می‌کنند، و جفتمان، هم من و هم او می‌دانیم که ماجرا چطور پیش خواهد رفت. واقعیت این است که فرقی نمی‌کند کجا باشم، مثلاً ممکن است توی ایستگاه قطار باشم و در سالن انتظار مرا پیدا کند، یا مثلاً در مغازه‌ای مشغول خریدم، چشمانمان به هم قفل می‌شوند و بعد دیگر برای هر کاری دیر است، یعنی برای من دیر است، که نگاهم را بدزدم، چرا که می‌دانم چی در پیش‌روست و ساده بگویم، ناتوانم از فرار. می‌دانم که فرارم مذبوحانه خواهد بود.
اگر می‌توانست کلماتی برای توصیف نفرتش پیدا کند لابد می‌گفت مشغول دفاع از خودش است، و از قضا در مقابل من احساس خطر می‌کند، علی‌رغم اینکه من آزارم به یک مورچه هم نمی‌رسد. او به باشگاه می‌رود، هنرهای رزمی، شب و روز تمرین می‌کند جوری که بعد از مدتی بدنش، به قول معروف، می‌شود یکپارچه عضله، بدون هیچ اضافاتی، پوستش صرفاً پوششی زینتی‌ست برای اندامش، بدون هیچ‌گونه زوائدی، و به چیزی غیر از همین عضله‌ی یکپارچه هم نیازی ندارد، چرا که بهتر است آماده باشد، این نکته را دور و بری‌هایش به او توصیه کردند، منظورم همان جماعتی‌ست که با هم باشگاه می‌روند، می‌روند تیراندازی، و می‌روند تمرین، بایستی آماده باشد چرا که دشمن آنجاست، حی و حاضر، دشمنْ هر چه هست نامرئی نیست. حتی می‌توان دشمن را نامید، تعریف و تبیینش کرد، او همه جا هست، اما به محض اینکه دست دراز کنی تا بگیریش -لااقل تجربه‌ی خودش این‌طوری‌ست- دشمن از لای آن انگشتانِ یکپارچه عضله، لیز می‌خورد، تاب می‌خورد، قسر در می‌رود و چیزی نگذشته غیب می‌شود و بعد دیگر چیزی توی آن مشتِ یکپارچه عضله باقی نمی‌ماند و بعد بایستی دوباره از اول شروع کند، جستجو کند، گوشه‌ای گیرش بیندازد، با مشتش دوباره و دوباره بکوبدش.
وقتی از او اسمش را می‌پرسند ترجیح می‌دهد که جواب ندهد چرا که حتی اگر هم، طبق تعریف رایجش، اسمی داشته باشد واقعاً اسمی ندارد چرا که نیازی به آن ندارد؛ او به کلی در نقش خودش و کارکرد خودش استحاله شده، در نفرتش، همین نفرتی که به واقع برای او اسم با مسمایی‌ست، تازه همه‌ی اینها به شرطی که الزاماً لازم باشد اسمی داشته باشد، و البته چیزی که عاشقش است این است که کلاً اسمی نداشته باشد، گمنامی بخشی از طبیعتش است، و همچنین میل به اینکه برای قتل به قدر کفایت سنگین‌وزن باشد، برای اینکه بتواند ضربه‌ی مهلک را بزند، تک‌ضربی کشنده که به دقت هدفش را یافته.
او خیلی رویا می‌بیند. ولی نه در مورد آن تک‌ضربه، بلکه بیشتر در مورد اینکه، اگر احیاناً شخص مورد نظرش را یافت، یحتمل او را بین انگشتانش له می‌کند و ازش گوشت چرخ‌کرده می‌سازد، البته نه آن جوری که کارگر کشتارگاه با خوک‌ها سر و کله می‌زند، یعنی نه آن‌جور تر و فرز، نه، بلکه بیشتر  شبیه قصابی که با گوشتش ور می‌رود، یعنی ور رفتن با نوعی لذتِ کسالت‌بار، جوری که دشمن درک کند، واقعاً درک کند که در آن تونل‌های زیرزمینی پیچاپیچ، در آن مجاری فاضلاب کثیف و تاریک چه‌ها بر او گذشته، سرگذشتش تا امروز چطور بوده، تا امروزی که او این‌چنین فرا رسیده، فرا رسیده که هدفش را، بزند و له کند. بیشتر رویاهایش این‌طوری تمام می‌شوند: صورت دشمنش راکه دیگر تبدیل به خمیری خونین شده کماکان با مشت می‌کوبد، کماکان می‌کوبد، می‌زند و می‌زند، ناتوان از توقف، و در عرق سردی از خواب می‌پرد، دهانش خشک، سرپنجه‌هایش آن‌قدر دردناک که مشکوک است شاید حتی کل ماجرا رویا نبوده.
به غیر از همین مشکل جزئی در کل خوب می‌خوابد. زندگی‌اش روی روال است، صبح‌ها سر موقع مشخصی بیدار می‌شود، و در موقع مشخصی هم شب‌ها می‌خوابد، آنها به او گفته‌اند که روش درست زندگی همین است، چون که این‌جور زندگی کردن یعنی عین خورشید زندگی کردن. او با خورشید هم بر می‌خیزد و هم می‌خوابد،روال زندگیش مطابق طبیعت است، و به همین دلیل این‌قدر خوب می‌خوابد -صرفاً رویاها گاهی مشکل‌سازند، نمی‌تواند با آنها کنار بیاید، اکثراً همان رویای له کردن صورتی زیر مشت‌هایش، همان صورتی که در جستجویش است تا در زندگی واقعی هم لهش کند، تنها مشکلش این است که دهانش خشک می‌شود و سرپنجه‌هایش دردناک.
عاشق این است که یکی‌شان را گیر بیاورد. مقابلش می‌ایستد، تمام قد، جوری که نشان دهد چقدر از حریفش بزرگتر است، تجلی قوای حیوانی در مقابل جوجه‌ی نحیفی که تنگی نفس دارد، طوفانی مقابل شبنم، و فوق‌العاده است آدم بداند که مظهر قدرتِ متفوق است در حالی که حریفش یک کرمِ نالانِ حال‌بهم‌زن.
ولی او گیرش نمی‌اندازد، و این همان چیزی‌ست که به نظرش غیر قابل فهم است. همه چیز مهیاست، همه‌ی شرایط، او جستجویش را انجام داده، طعمه‌اش را شناسایی کرده، گذاشته دنبالش، در گوشه‌ای گیرش انداخته، و خودش هم که آنجاست با تمام نفرت و قدرتش -و او، همان مردک دیلاقی که قرار است خرد و خاکشیرش کند، چرخش کند، و تازه، خیلی آرام قرار است چرخش کند، نه مثل کارگر کشتارگاه بلکه مثل قصاب- علی‌رغم اینها آن مردک موفق می‌شود از لای مشت آهنینش لیز بخورد بیرون، سر بخورد، دود بشود و برود هوا. پس فقط نفرت نیست که درونش به کار افتاده، بلکه خشم هم هست، مثل کوسه‌ای قاتل در تلاش برای شکار یک پروانه‌-ماهی: قوا زیادی بزرگ، طعمه زیادی کوچک.
حالا نفرتش با تمام قوا بر علیه ضعف بسیج شده؛ دیگر دنبال دشمنش نیست بلکه هدفش ضعفی‌ست که درون خودش است؛ او ضعف را به عنوان دشمن اصلی خودش شناسایی کرده و از حالا به بعد در همه چیز ضعف را رصد می‌کند، نه صرفاً در دشمنش، بلکه فی‌الواقع در همه چیز، لذا احساس می‌کند موظف است که کله‌ی آن شاخه گل را قطع کند، جمجمه‌ی سگی ولگرد را بپکاند، جمجمه‌ی بچه‌ی کولی بی‌سر و پا را، بچه‌ی سیاه بی‌سر و پا، آسیایی زرد بی‌سر و پا. بعد از مدتی هر بار که به دشمنش فکر می‌کند در عوض ضعف خودش را می‌بیند، ضعفی که به هم می‌ریزدش، روانش را به هم می‌ریزد، و خودش نمی‌فهمد چطور ممکن است که بتواند گل، سگ ولگرد، بچه‌ی زرد، بچه‌ی سیاه، و بچه‌ی کولی را نابود کند، اما خودِ ضعف از زیر شستش در می‌رود، به سادگی از دستش فرار می‌کند؛ او نمی‌داند چه جوری سفت بچسبدش، چه جوری خردش کند.
به وفور میلی درش زبانه می‌کشد، میل به گرد و خاک کردن. پس شروع می‌کند چیزها را بشکند، چیزها را پاره پاره کند، مهم نیست کجا باشد، ممکن است در همبرگرفروشی مک‌دونالد باشد، ممکن است در یک جشن تولد، در سینما مشغول تماشای پورن، مهم نیست کجا، وقتی این حال بر او غالب می‌شود نمی‌تواند خودش را مهار کند، در چشم به هم زدنی جنی می‌شود، همه چیز را می‌شکند، هر چیزی را که دم دستش باشد خرد می‌کند. بعدش یا متوقفش می‌کنند، یا نمی‌کنند، ممکن است مامورها دستگیرش کنند یا مامورها دستگیرش نکنند، در هر حال سر سوزنی فرق ندارد، او به تدریج آرام می‌شود و فقط به یک چیز فکر می‌کند، به اینکه نمی‌تواند آن چیزی را که از همه برایش منفورتر است را پیدا کند، و این روانش را به هم می‌ریزد. ولی در هر حال آنها او را درک نمی‌کنند.
می‌گویند او سرگرمی و تفریح دوست ندارد و این درست نیست، و همین‌طور از فرهنگ و هنر هم بدش نمی‌آید. فیفتی سنت و نشنال راک دوست دارد، موسیقی کانتری و هوی متال، مخصوصاً وقتی که گیتارها جیغ می‌کشند و خواننده بی‌برو برگرد می‌زند به هدف، صدایش درست می‌نشیند روی نتِ وجدی جنون‌آمیز و نعره‌ی مرگ را سر می‌دهد، و علاوه بر این تربیت جسم را هم دوست دارد، در باشگاه، چرا که بدن هم نظام خودش را دارد، فهم این نکته ساده‌ست، کافی‌ست به یونانیان باستان نگاه کنید.
به او می‌گویند که تقصیر غربتی‌هاست، غربتی‌هایی که خزیده‌اند داخل تا سهم تو را اشغال کنند و فضای تنفست را بگیرند، و او هم باور می‌کند، جر و بحث نمی‌کند، اما واقعاً نمی‌فهمد چرا این‌همه وقتشان را سر این موضوع تلف می‌کنند وقتی که همه می‌دانند اصل ماجرا چیست، قضیه‌ی ضعفا و ننرهاست، آنها سیب گندیده‌ای هستند میان صندوقی میوه‌ی سالم، و وقتی تکلیف‌شان یکسره شود بالاخره نظم و نسق بر می‌گردد،  بازگشت به طبیعت، راحت و ساده، عین اینکه -فکر می‌کند، البته در صورتی که بتواند افکارش را مرتب کند- عین اینکه بخواهی محیط زیست را از کثافات پاک کنی، همان‌قدر لازم است، هیچ جور دیگری نمی‌شود قضیه را توضیح داد، وقتی با رفقایش هست ماجرا را همین‌جوری می‌بینند که البته این مختصر و مفیدترین شکل توضیحش است، تقریباً با نگاهی شبیه یک دانشمند محیط زیست تراز اول. اما بیشتر اوقات حال و حوصله‌ی شوخی و خنده ندارد. اهل این حرف‌ها نیست.
هیچ کس هیچ وقت در موردش چیزی نمی‌نویسد، اشاره‌ای بهش نمی‌کنند. به درستی فکر می‌کند که او از آن قماش جالبی نیست که روزنامه‌ها در موردشان می‌نویسند. کسانی که جالبند یا از مجرمینند و یا خل و چل، و او هیچ کدام از اینها نیست، او واقعاً اسمی ندارد، پدری ندارد، پدربزرگی ندارد، و گذشته‌ای هم ندارد، چرا که گذشته‌اش صرفاً نوعی سوگواری‌ست درون گذشته، و بد جوری توی آن گذشته گم شده، همه چیز به نوعی همین‌طور است، شبیه پا گذاشتن به درون موج درست در لحظه‌ای که موج پس می‌کشد؛ لحظه‌ای پایت آنجاست، لحظه‌ای بعد برای همیشه ناپدید شده. و ماجرای او هم دقیقاً همین است، چون که گِلش از حال حاضر نیست، متعلق به لحظه‌ی حال حاضر نیست، اینجا جایی ندارد، و همچنین در زمان نیز جایی ندارد، درست که به قضیه فکر کنی، در مکان هم جایی ندارد، ببین، چه کسی می‌تواند بگوید او مال کجاست؟ شاید تگزاس؟ مجارستان؟ دلتای دانوب در رومانی؟ آفریقای جنوبی؟! سوریه؟! اسلو؟! پس کجا؟ نمی‌توان او را این اطراف یا آن اطراف پیدا کرد، چون که، ممکن است عجیب به نظر برسد، اما هیچ نقطه‌ای روی زمین نیست که او بتواند بگوید اینجا خانه‌ام است -یک‌جورهایی او همه جا هست. البته که اسمی برایش موجود نیست، گذشته‌ای متصور نیست، هیچی، صرفاً عضله‌ای که با نفرت پمپاژ شده. ولی تا وقتی که هر گونه نمودی از ضعف در این دنیای مفلوک باقی مانده باشد، امثال او هم وجود خواهند داشت.
درست است، این ضعفا هستند که اصل مشکلند و باعث خشونت.
و این نوع ضعف هیچ ارتباطی، کوچکترین ارتباطی با ضعفِ خودش ندارد، و بگذارید اصلاً اسمش را ضعف نگذاریم، اسمش را بگذاریم حساسیت، بگذاریم قریحه، به نوعی روح حساس او محصول همان استثمار نامتناهی‌ست که درکش از وجود را می‌سازد، یعنی، وجود خودش! هیچ کسی، و همین‌طور خودش، نگفته که او و امثال او به میل خودشان می‌خواهند بی‌نام باشند، می‌خواهند خارج از مکان و زمان باشند، و البته او و امثال او هیچ‌وقت چنین چیزهایی نخواسته‌اند، یا او حتی نخواسته تمام روز را در باشگاه بگذراند، حتی یک لحظه هم چنین چیزی را نخواسته، و حتی، همین‌طور که فهمش شکل گرفت و عقل‌رس شد، هیچ تمایلی هم نداشت که تبدیل شود به یک غول بیابانی عضلانی که با رژیمی از نفرت محض زنده مانده، یا تبدیل بشود به کسی که این جور چیزها برایش مهم باشد، و حالا باید به یونانیان باستان ارجاع بدهد که آخر سر واقعاً چرا شده شبیه همینی که هست، چرا شده همینی که هست، چرا این‌قدر در مورد ضعفا نظرات تند و تیزی دارد چون تا حالا که هیچ کسی پشیزی برای‌شان ارزش قائل نبوده، واقعاً هیچ کس، مطلقاً هیچ کس، از قدیم آنها روی سرشان خراب شدند و الآن هم روی سرشان خراب می‌شوند و از الآن به بعد هم وضع به همین منوال خواهد بود، البته، اگر داریم راجع به ضعفا حرف می‌زنیم، فهم این نکته نیاز به هوش خاصی ندارد، فهم اینکه ضعف اساس وجود این موجود است، این موجود بی‌نام، بی‌ریشه، مغضوب همگان، مطرود به سایه‌ها، چون که در حقیقت این ضعفا نیستند که ضعیفند، بلکه اوست که ضعیف است! و او کاملاً آمادگی‌اش را دارد که این حقیقت را با چاقوی ضامن‌دارش حکاکی کند و یا گوش هر کسی که مایل است در موردش بشنود را با سرب داغ پر کند چرا که وضعیت واقعی این‌طوری‌ست که در طول تاریخ هر بار و همیشه او و امثال او بازندگان واقعی بوده‌اند، نه آن جانوران کثافتِ ناقل مرض، همان‌هایی که او در تنفرش نسبت به آنها کاملاً محق است، چون که او، که بیشتر از هر کسی با ضعف آشناست، این‌قدر شجاعت دارد که اینها را هر زمان و به هر کسی که لازم بود بگوید، قبول، او یک توده‌ی بی‌ریخت عضله است، گولاخ، گنده لات، پهلوان و قهرمان، مفلوکانی که ادای ضعف را در می‌آورند با دیدنش می‌لرزند، ولی واقعیت این است که اوست که ضعیف واقعی‌ست، روح حساس واقعی‌ست، مطرود واقعی، همانی که با طلسم شومی در طول تاریخ به همین وضع می‌ماند و او اعتراف خواهد کرد که بعضی اوقات که تنها در بیغوله‌ای کثیف ولش می‌کنند تقریباً می‌شکند، همان جاهایی که -از قضا به تازگی هم برایش این اتفاق افتاده- به سختی می‌تواند طریق خورشید را دنبال کند و آنجا دراز می‌کشد، ناتوان از خوابیدن و مچ خودش را می‌گیرد که دارد بهش فکر می‌کند، به ضعف خودش، به روح حساس خودش، به آسیب‌پذیری خودش و فکر اینکه باید چاره‌ای بیندیشد برای این ماجرا، اینکه باید، فی‌الواقع، باید آنها را نابود کند، آنهایی که می‌خواهند کلکش بزنند، می‌خواهند جایش را بگیرند، نقشش را از او بدزدند، منظور همان مگس‌های کثیف و ریزی‌اند که از ضعف به عنوان نقاب استفاده می‌کنند، نق‌نقوهایی که ادای ضعف را در می‌آورند نابود کند، انگل‌ها، و یک بار برای همیشه قضیه را حل و فصل کند، معنی‌اش این است که بایستی بیفتد دنبال‌شان، دوباره شکارشان کند، ولی این بار کارش را درست انجام دهد، با هدفی مشخص، با دید بسیط، به قصد پیدا کردن مخفی‌گاه‌هایشان، تا اینکه ضعفای واقعی و ارواح حساس واقعی بالاخره از تاریکی بیرون بیایند، بیایند زیر نور خورشید، برسند به جایگاهی که استحقاقش را دارند، و نامی که لیاقتش را دارند به دست بیاورند؛ جستجو، شکار، آنها در کدام طبقه‌ی تاریک و چرک از کدام ساختمان مخروبه، پشت کدام درِ تاریک و چرک از ترس لوله شده‌اند، منتظر فرصت برای استثمار کسی که استثمارنشدنی‌ست -یعنی، او- چرا که جستجو و شکار برای او کاری ندارد، پس کافی‌ست او کمر راست کند و تمام قد بایستد و پیدایشان کند، به همین سادگی، در کمتر از چند لحظه پیدایشان می‌کند، در یک کافه، در سینما، یا در یک ایستگاه قطار، و پیشاپیش آن ساختمان شش طبقه و پله فرار قراضه‌اش را تصور می‌کند، ورودی مچاله‌اش و راه‌پله‌ی مچاله‌اش را می‌بیند، او با آسانسور نمی‌رود و در عوض پله را انتخاب می‌کند، و هنوز نرسیده مقر دشمنش را پیدا می‌کند، بی‌صدا از لای درها می‌گذرد تا به دری می‌رسد که رویش شماره‌ی ۶ خورده، و مهارت خاصی هم نمی‌خواهد، او حتی از بوها هم تشخیص می‌دهد از بس که بوی گند می‌دهند، پس آنها را حتی بین هزاران هزار هم پیدا می‌کند، اینطوری‌ست که حالا نوبت یک کدام‌شان است، و او یک جورهایی می‌تواند صدایش را بشنود که از ترس پشت در لوله شده، یک جورهایی حتی صدای نفس کشیدنش را هم می‌شنود و البته او ولش نمی‌کند، چرا که امثال او هستند که همه چیز را ویران کرده‌اند، و از حالا به بعد جایشان را به بازندگان راستین خواهند داد، بازندگان راستنی که نبایستی به تقلبی‌ها رحم کنند، بلکه بایستی کله‌هایشان را بکوبانند چرا که این تنها چیزی‌ست که لیاقتش را دارند، آنها فرومایگانند، شبیه موش‌های جوب، و موش‌ها هم ناقل مرضند.
نکته‌ی عجیب این است کهتا او به این نقطه می‌رسد قوایش ته می‌کشد. لحظه‌ای آنجا می‌ایستد و سپس تقریباً مستاصل می‌شود. از خدا می‌خواهد که در را با لگد پایین بیاورد اما حتی نمی‌تواند دست‌هایش را تکان بدهد. او گولاخ است، گنده لات، پهلوان و قهرمان – و مبهوت است از استیصال خودش. به خودش دلداری می‌دهد که این‌طوری ادامه پیدا نمی‌کند، این استیصال فقط یک لحظه است و بعد می‌گذرد. و واقعاً هم احساس می‌کند قوای زندگی قطره قطره دوباره درش جمع می‌شود. انگار با درکی جدید از این سازه‌ی عضلانی بیدار می‌شود. یکی-دو لحظه که بگذرد دیگر حتی این ایراد فنی مختصر را به یاد هم نخواهد آورد.
او مقابل درِ شماره‌ی ۶ می‌ایستد و خودش را می‌بیند در حالی که به خودش می‌گوید: باید کاری می‌کردم. بایستی از خودم دفاع کنم. خیلی ساده، بایستی خودم را به او برسانم. چون که من بدون جنگ تسلیم نمی‌شوم. راه افتادم که پیدایش کنم. کاویدم و پیدایش کردم. ساختمانی که در آن به انتظار مخفی شده بود را پیدا کردم، ورودی را جُستم، پله‌ها را بالا رفتم تا به طبقه‌اش رسیدم. می‌دانم در کدام آپارتمان است. همین یکی. و این هم درش است. شماره‌ی ۶.
دستم را بالا می‌آورم – می‌توانم در بزنم.
اما همین که در بزنم برایش کافی‌ست.

1 Response to “کراسناهورکای – کسی در می‌زند”



  1. 1 Sisteric دنبالک در دسامبر 5, 2018 در 7:56 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,170,437 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: