کاشان

چند بار اخیری که آمده‌ام دریا گربه را سپرده‌ام به پدرم. این سری هم همین کار را کردم. آن خانه را دوست دارد. دوست هم نداشته باشد انگار آنجا آرام است و سازگار با محیط. دلایلش هم عجیب نیست. آنجا خانه‌ی اول گربه‌ام است. اولین روزی که گرفتمش آمدیم آنجا. حتی جعبه‌ی توالتش را هم گذاشتم کنار اتاق خودم. قصد داشتم که توی اتاق خودم نگهش دارم. حداقل به مدت چند هفته. به پدر و مادرم هم دروغ گفته بودم که گربه‌ی دوستم است، دوستم رفته چین و چند هفته دیگر برمی‌گردد و گربه را می‌گیرد.

واقعاً هم دوستی داشتم که می‌رفت چین و «جنس» می‌آورد. دوست دوران دبیرستانم بود. هنوز هم هست ولی خب نمی‌دانم چطوری‌ست که دوستی‌ها «بی‌معنی» می‌شوند. حرفی باقی نمی‌ماند. چند ماه یک بار دوستم بهم زنگ می‌زند و طلبکار است که چرا خبری ازم نیست و چرا تحویلش نمی‌گیرم. متنفرم از اینکه مردم ازم طلبکار باشند بابت این چیزها. رفیقم هم دیگر چین نمی‌رود. مدتها قبل از گرانی دلار و تلاطمات اقتصادی کشور به این نتیجه رسید که فایده ندارد. می‌رفت چین لوازم ورزشی تقلبی می‌خرید و اینجا می‌فروخت. آدیداس های کپی، نایک، راکت پینگ‌پونگ، مایو. دیگر نمی‌رود. نمی‌دانم چه کار می‌کند. زن هم دارد. اما بچه ندارند. یکی-دوباری که دعوتشان کردم خانه‌ام زنش با گربه‌ام بازی می‌کرد و من هم به دوستم سیخونک می‌زدم که باید برای زنت گربه بگیری. رفیقم هم می‌گفت نه. انگار موضوع مهمی بود. می‌گفت گربه بگیرم دیگر مرا تحویل نمی‌گیرد. منطقش را نمی‌فهمیدم. اما شاید هم درست می‌گفت. بهرحال گربه جای خیلی چیزها را پر می‌کند.

بنظرم گربه زندگی پدرم را هم پر می‌کند. یعنی مواقعی که سفرم گمانم پدرم هم خوشحال است که گربه پیشش می‌ماند. جدای از تاریخچه‌ی آن خانه، گربه به دلیل دیگری هم خانه‌ی پدرم را دوست دارد: چون شلوغ پلوغ است و گربه‌ها عاشق اینجور فضاها هستند. پر از سوراخ سمبه‌های بکر برای قایم شدن. پدرم مدعی‌ست که کارهای گربه را به دقت انجام می‌دهد اما نازش نمی‌کند. «نمی‌تونم مثل تو از اون کارا کنم.» اینها را که می‌گفت گربه را بغلم فشرده بودم و انگشتهایم را فرو کرده بودم لای پشمهایش. گربه هم چارچنگولی آویزان شده بود بهم. بنظرم که پدرم دروغ می‌گوید و دیده‌ام که وقتی فکر می‌کند کسی نمی‌بیندش کله‌ی گربه را ناز می‌کند. بهرحال خوب است که با همند. هم خیال خودم راحت است و هم برای پدرم خوب است. موضوع اسباب و اثاث هم هست. گربه بهرحال چنگ می‌زند و کسی که گربه دارد این را پذیرفته که اسباب و اثاثش کمی پاره پوره‌اند. من این را پذیرفته‌ام. اثاث خانه‌ی پدرم هم که کلاً پاره است و این هم چندان ربطی به گربه ندارد، قضیه مربوط به کهنگی‌ست، مربوط به گذر عمر و مربوط به پول خرج نکردن. چند ماه پیش گربه را پیش آشنایی گذاشته بودم و برگشتنه دیدم که زده صندلی‌ها را داغون کرده. خیلی خجالت کشیدم. خانه‌ی پدرم از این مشکلات خبری نیست.

آن شبِ آخر هم گربه فهمیده بود که دارم می‌روم سفر. اخاذی عاطفی می‌کرد. قایم می‌شد. بعد که پیدایش می‌کردم می‌چسبید بهم و هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمد. دل‌غشه. دلم می‌خواست می‌شد بگذارمش توی چمدانم و با خودم ببرمش. پدرم هم برایمان باقلاپلو درست کرده بود. برای من و دوست‌دخترم. جفت‌مان هم حسابی گشنه‌مان بود و دست‌پخت پدرم هم معمولاً تعریفی ندارد اما آن شب خوب شده بود. راستش خودم باقلاپلو را دم کردم. خودش برنج دم کردن بلد نیست. غرترین قابلمه را برداشته بود، درش کیپ نمی‌شد و می‌خواست آن تو باقلاپلو را دم کند. این اصرارها را نمی‌فهمم. قابلمه‌ی سالم‌تر هم داشتیم اما مرضش این است که فقط با همان قابلمه‌ی غر برنج دم می‌کند. گیر دیگرش هم این است که شعله را می‌گذارد روی نیمه و بعد قابلمه را می‌گذارد روی شعله‌پخش کن. روش‌های من‌درآوردی. البته دوست دارد که کمکش کنم. یعنی دوست دارد که من آشپزی کنم و آن شب هم باقلاپلو را سپرد دست من. از اعماق کابینت یک دم‌کنی پیدا کردم، درِ قابلمه را چپاندم تویش و اینجوری سعی کردم مانع فرار بخارهای برنج بشوم. بعد هم تذکر دادم که کسی درِ قابلمه را باز نکند. مخاطبم هم پدرم بود و هم دوست‌دخترم. جفتشان هنوز به این فهم نرسیده‌اند که آن بخارات ارزشمندند و نبایستی مثل هول‌ها دم به دقیقه درِ قابلمه‌ی برنج را باز کرد. توضیح این چیزها هم فایده ندارد. چون موضوع چیزی‌ست که اساساً نامرئی‌ست، منظورم بخارات قابلمه‌ی برنج است، ملموس نیست و خب آدم پیر می‌شود تا بخواهد دم کردن برنج و الزاماتش را یاد اینها بدهد. لذا راه راحت‌تر را انتخاب کردم: تشر زدن. یکی-دوبار هم حین دم کشیدن برنج آمدم و دور و بر قابلمه سرک کشیدم تا مطمئن شوم که کسی به در قابلمه دست نمی‌زند.

انصافاً هم باقلا‌پلوی خوشمزه‌ای شد. گوشتش هم لذیذ بود. پدرم گفت مال سراب است. این گوشتها را یکی از شاگردان سابقش چند ماه یک‌بار می‌آورد. دوستش دارم. دوست که نه، اما مرد محترمی‌ست. همین که بعد از این همه سال هنوز به استاد سابقش سرمی‌زند جالب و ارزشمند است. الآن هم دوره‌ایست که پدرم بیشتر از هرچیزی معاشر لازم دارد. پادزهر تنهایی. چون من که نیستم. یا سفرم و سفر هم نباشم بی‌حوصله‌ام. معاشر خوبی نیستم. بروم پیشش هم دوتایی می‌نشینیم پای ماهواره. من سرم توی موبایلم است و هر از گاهی سوال پرت و پلایی می‌کنم که یعنی حواسم هست و دارم ماهواره می‌بینم. او هم می‌فهمد، پیر هست اما احمق که نیست. می‌فهمد که دل به کار نمی‌دهم، دل به معاشرت نمی‌دهم. چند بار هم سعی کردم بحثی بین پدرم و دوست‌دخترم را جرقه بزنم. چه می‌دانم راجع به تاریخ اسلام و تشیع و قرآن حرف بزنند. هی گفتم که فلانی فلسفه خونده‌ها، خیلی مطلعه. منظورم دوست‌دخترم بود. منتها او هم یکی دوبار دم به تله داد و بعدش یاد گرفت. می‌رود توی اتاق و اینستاگرامش را نگاه می کند. با این وضعیت معلوم است که شاگردِ سرابی بنظرم اسوه‌ی محبت و شرافت است. من هم سعی می‌کنم هوایش را داشته باشم. چطوری؟ مثلا هربار زنگ می‌زند اصرار دارم که «آقای دکتر» خطابش کنم. دکترهای مهندسی این را دوست دارند چون در جامعه کمتر دکتر خطاب می‌شوند. خود من یکیش. شما مرا آقای دکتر خطاب کنی لبخندی روی لبانم نقش می‌بندد، ناحیه‌ای حساس از ایگوی نیازمندم را قلقلک داده‌ای، قلقلکی لذتبخش. شاگرد سرابی هم قطعاً مستثنی نیست.

یا مثلاً پیارسال که می‌خواستم قالی بخرم سپردم به همین شاگرد سرابی. چون برادرش و برادرزاده‌اش توی کار فرشند. توی خودِ خودِ بازار. من هم به آنها سپردم که فلان چیز را می‌خواهم. علاقمندی‌ام به فرش تازه بود و هنوز نپخته بود. مثلا هر مهندسی که شیفته‌ی نظم هندسی است سپردم که «ماهی تبریز» می‌خواهم. به مرور پشیمان شدم. چیزی که دوست داشتم طرح‌های قدیمی‌تر ماهی بود که کمیاب بودند و بسیار گرانقیمت. جدیدی‌ها را دوست نداشتم. ترنجِ وسطِ فرش هفت لایه حاشیه داشت. بهش می‌گویند «هفت متن». قدیم‌ترها «پنج متن» کار می‌کردند که بیشتر به ذائقه‌ی من سازگار بود. مضاف بر اینکه خودِ ترنج در ماهی‌های جدید زیادی گنده بود. اگر معیار تناسباتِ هندسی‌ست چنین چیزی مردود بود. رفته رفته از ماهی تبریز زده شدم.

تقریباً ناگهانی چیز دیگری هم فهمیدم: ماهی تبریز بنوعی نماد نوکیسگی تهرانی‌ها بود. یاد اقوام دوری افتادم که ۱۲ متری ماهی پهن بود کف خانه‌شان. مبل‌های استیل زشت. طلایی. فرش‌های کرم‌رنگ. پیازی. من بچه بودم و یادم نیست به چه مناسبتی رفته بودیم خانه‌شان. شکلات «افتر ایت» تعارف می‌کردند. امان از آن لبخند گه‌شان. لبخندی که محصول تمتع و شکم‌سیری‌ست. هرچه بیشتر اینها یادم می‌افتاد از ماهی تبریز دورتر می‌شدم، تقریباً منزجر می‌شدم. اینجاها بود که با فرش بیجار آشنا شدم. به برادرزاده‌ی مردِ سرابی سپردم که علاقمند بیجارم. قرار بود یک روز بروم بازار و با هم برویم و گزینه‌ها را نشانم بدهد. این کار را نکرد. در عوض یک روز با چند تخته فرش آمد خانه‌مان که یکی‌شان را انتخاب کنم. تقریباً توی عمل انجام شده قرارم داد. اما خب نمی‌شد ازش نخرم چون فامیل آقای سرابی بود. آقای سرابیِ شرافتمند که حرمت استادش را در ایام پیری نگه می‌دارد. اینطوری شد که دو تخته قالیچه ازش خریدم. با اکراه. البته چیزهای بدی نبودند. اما اگر زمان به عقب برگردد و با سلیقه‌ی فعلی‌ام آنها را نمی‌خرم.

دو هفته پیش قبل از سفرم که رفته بودم بازارگردی یک قالیچه‌ی کاشان کهنه پیدا کردم. همانی بود که ماه‌ها بود آرزویش را داشتم. لچک ترنج ساده اما رنگها مرده. تناسبات جور. چاره‌ای جز خریدش نداشتم. بماند که کف خانه‌ام سرامیک سفید است، یعنی نامناسب‌ترین کفپوش برای فرشهای با ته‌رنگ قرمز. اما با همه‌ی این حرفها قالیچه‌ی کهنه خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم جای خودش را توی خانه پیدا کرد. گربه هم سریع رفت رویش ولو شد. بنوعی قالیچه را «مال خودش» کرد. مهر تاییدی بود که این قلم جنسِ جدید می تواند به خانه «اضافه» شود.

آنهمه پاسداری از قابلمه‌ی غر نتیجه داد. باقلاپلو خوب دم کشیده بود. پدرم هم چند بار گفت ببخشید گوشتش کمه و بعد هم غذایش را کشید و رفت پای تلویزیون. سریال کره‌ای. من هم زیاد خوردم. انگار پیشاپیش می‌خواستم ذخیره‌ای از غذای ایرانی داشته باشم و اینطوری چند هفته دریا را سپری کنم. چند ریشه گوشت هم به گربه دادم اما فهمیده بود که شب مسافرم و اشتهای همیشگی‌اش را نداشت. وسطهای شام هم دوباره غیبش زد. رفته بود در تاریکی‌های اتاق خواب پدرم. بوی آنجا را دوست دارد. نمی‌دانم بوی چیست. انبوهی رخت و لباس کهنه. موکت مستعمل. خودِ پیری. دوست دخترم هم کمی بعد رفت. خاطرم نیست آن شب هم دعوا کرد یا با خیر و خوشی از هم جدا شدیم. بهتر که یادم نیست. یعنی راستش تازگی‌ها خیلی چیزها یادم می‌رود. اوایل ناراحت بودم اما بعد نظرم عوض شد. فراموشی نوعی مکانیسم دفاعی‌ست. ذهن آدمیزاد اینقدر پیشرفت کرده که چیزهای نامطبوع را خودبخود قرنطینه می‌کند. نسیان. هر چه به رفتنم نزدیکتر می‌شدیم گربه پنهان‌تر می‌شد. آخرین بار دیدم رفته کنج اتاق سابق برادرم که حالا انباری شده. پر از کتاب، یک تردمیل، یک تختخواب دو نفره که مال والدینم بود. آنجا پیدایش کردم. بین گوشهایش را را نوازش کردم و گفتم زود برمی‌گردم. مطمئن نیستم فهمیده باشد. اما چاره‌ای نداشتم، اسنپم آمده بود، زدم بیرون.

1 Response to “کاشان”


  1. 1 omid دسامبر 26, 2018 در 7:18 ب.ظ.

    از گربه خوشم نمی آد ولی اونقدر منطقی رابطه گربه با آدم ها رو مینویسی که به فکر گرفتن گربه افتادم. البته نمیدونم زنم باهاش چطور تا خواهد کرد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,188,267 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: