توقف پرورش مغز

الآن چند روز است که روی کشتی هستم. دریا به هم ریخته. و هنوز نتوانسته‌ایم کار را شروع کنیم. اصطلاحش استندبای است. ملاحظات فنی خط لوله جوریست که بایستی حداقل ۳-۴ روز دریای نسبتاً آرام داشته باشیم تا بتوانیم کار را شروع کنیم. منتها از وقتی رسیدیم سرِ موقعیت هنوز این فرجه را نداشته‌ایم. گزارش وضع هوا و دریا را که نگاه می‌کنم بنظر می‌رسد شاید تا یک هفته‌ی دیگر وضع دریا به همین منوال باشد و استندبای باشیم. بدی‌اش تکانهای کشتی‌ست. شبیه یک گهواره می‌شود. درازکش که باشم اثرش کمتر است. اما خب بهرحال باید به جلسه‌ی روزانه بروم. با دو بازرس دیگر هم همدم شده‌ام. یکی پیرمردی‌ست نروژی که قبلاً هم در پروژه‌های دیگر دیده بودمش. یکی دیگر هم ابلیسی‌ست اهل باکو که معلوم نیست با کدام رانتی خودش را به اینجا رسانده. خوب از خلقیات ایرانی‌ها باخبر است. بنظرش ملتی زرنگیم. گفتم تو فقط خارج‌رفته‌ها را دیده‌ای که خب بله، با تعریفی می‌شود گفت زرنگند. نگفتم که البته آن تعریف به درد عمه‌شان می‌خورد. یک شب با هم «چکرز» بازی کردیم. کلی زور زدم تا تصویر «ایرانی باهوش» مخدوش نشود. اما نشد. چون آخرین بار بچه دبستانی که بودم این را بازی کرده بودم. با پدرم. بعدش هم که شطرنج یاد گرفتم و بنظرم آمد که چکرز مناسب کم‌توانان ذهنی است. گمانم آن دوران هنوز به پرورش مغزم امید داشتم. منظورم این است که شطرنج بالاتر از چکرز بود. با بازرس بادکوبه‌ای سه دست چکرز بازی کردم و عین هر سه دست را باختم. مدام وسطش بهم می‌گفت «ای ایرانی باهوش!» و همینطور که این را می‌گفت دوتا دوتا مهره‌هایم را می‌خورد. کمی عصبی شده بودم از باختن. اما همین که عصبی شدم در سطحی بسیاری نهانی خوشحالم کرد. احساسم کردم هنوز نمرده‌ام، هنوز رقابت خام حیوانی، هنوز «شکست» برایم مهم است و این برایم خبر خوبی بود.

 

کابینم بدک نیست. پنجره‌ی کوچکی دارد. با وحشت متوجه شدم بخش اداری که کشتی که به محض ورود مدارکت را می‌گیرد و کابینی بهت تخصیص می‌دهد اصلاً متوجه اهمیت پنجره نیست. به پیرمرد نروژی که تقریباً هم‌رتبه و حتی کمی بالاتر از من است کابین روبروییم را داده‌اند که پنجره ندارد. ظنم این است که کسانی که شغل‌شان روی آب است مدتهاست شرایط را قبول کرده‌اند. این منم که با این نگاه کوفتی «موقتی» اسباب اذیت خودم می‌شوم. مثالش همین حساسیت به پنجره‌ی کابین.

 

خوبی دیگر کابینم این است که هم‌اتاقی ندارم. می‌توانم بین روز بیایم و چرتی بزنم. گاهی هم به هوای چرت می‌آیم اما سرگرم تلویزیون می‌شوم. یک کانالی دارد که مدام حیات وحش نشان می‌دهد. بی‌بی‌سی. با صدا و لهجه‌ی دوست‌داشتنی دیوید اَتن‌بورو. اوایلش را کمی دنبال می‌کنم، مثلاً در مورد ایگواناهای آبزیِ سواحلِ جزیره‌ی گالاپاگوس حرف می‌زند. موجوداتی واقعاً ترسناک. تخم‌گذاری‌شان را نشان می‌دهد. بعد ماری مکار می‌رود سراغ چاله و تخم‌ها را می‌خورد. تخم را درسته می‌گذارد توی دهانش و با فشار آرواره‌ها می‌شکند. زرده‌ی غلیظی از کنار دهان مار راه می‌افتد. ایگوانای مادر، همانی که گفتم جانور وحشتناکی‌ست، کمی آنطرف‌تر ایستاده و این صحنه را می‌بیند. معلوم است که غصه می‌خورد. حتی من هم بغض کرده بودم. اتن‌بورو هم درست به میزان لازم به صدایش احساسات می‌دهد. اما کمی بعد دیگر فقط صدایش را می‌شنوم و چیزی را دنبال نمی‌کنم. تصاویر را نمی‌بینم. همیشه هم راجع به جانوران نیست. سری قبل در مورد گرده‌پاشی درختان بود.

 

یک کانال قبل‌تر هم شبکه‌ای هست که پیوسته پورن نشان می‌دهد. این اولین باری است که در کشتی چنین چیزی می‌بینم. بنظرم شگرد خوبی‌ست که مدیریت کشتی بکار بسته. هم اینترنت کشتی الکی حرام نمی‌شود. هم اینکه لیبیدوی گندیده‌ی مردان روی کشتی تخلیه می‌شود و در قالب اصطکاک‌های خطرناک کاری بروز نمی‌کند. چند روز اول زیاد پورن می‌دیدم. بعد برایم علی‌السویه شد. بیشتر برنامه‌ی بنگ‌بروز را نشان می‌دهد. یک ماشین ون دارند و دور خیابان‌ها راه می‌افتند. آدمهای عادی را اغوا می‌کنند برای پیوستن به «بنگ باس» عمدتا می‌پذیرند. بعضی اوقات مردها می‌گویند زن دارند و سخت‌شان است اما یواش یواش نرم می‌شوند. یک سری پسر جوانی را سوار کردند. باغبان بود. خیلی تندرست بود و زورمند. مشتاق هم بود. با برنامه آشنایی کامل داشت. باورش نمی‌شد که چنین شانسی آورده. اما طفلکی راست نکرد. طبق معمول ماشین‌شان در حال حرکت بود. کارگردان تهدیدش کرد اگر پل را رد کنند و هنوز راست نکرده باشد عذرش را می‌خواهند، باید «بنگ باس» را ترک کند. دلم به حال پسرک سوخت. زنک هرچه بیشتر و تندتر می‌خورد اثر کمتری داشت. بقول همکار سابقم «دارکوبی». همکاری که پریروزها من باب فضولی تلگرام زده بود و جویای احوالم شده بود. از سنش هم خجالت نمی‌کشید. گمانم داشت روابط سران ایران و آمریکا را تشریح می‌کرد که از صفت «دارکوبی» برای سکس دهانی استفاده کرده. ۴۰ را هم رد کرده. مجرد. موها یک دست سفید. لاغر. مهندس کمالی نامی. چیز زیادی ازش یادم نیست جز اینکه سیب آدم تیزی داشت و وقتی تهران کارمند بودیم در اولین ماموریتش به انگلیس دو تا مجله‌ی پلی‌بوی خریده بود و داستان را با آب و تاب در شرکت تعریف می‌کرد.

 

توی ون گمانم پسرک با شنیدن اولتیماتوم همه‌ی بدنش پر از سم و وحشت شد. آخر سر هم با خفت پیاده‌اش کرده‌اند. کل ماجرا پیغام مشخصی داشت؛ همان تاکید بر هرم مردانگی. بنظرم همه‌ی ما مردانی که تماشاچی آن قسمت بودیم ته دلمان می‌دانیم که اگر ما هم برویم عقب ون وضعیت مشابهی خواهیم داشت. ما تماشاچی هستیم و نه کننده. هر تجربه‌ی پورن دیدنی بنوعی تجربه‌ی کاکولد شدن است. شاید هم برای همین تحریک کننده است.

 

کشتی که هستم خیلی خوب می‌خوابم. مشخصاً بخاطر از بین رفتن اضطراب است. اینکه می‌دانم تا چندین هفته هیچ کاری از دستم برنمی‌آید ناخواسته بشدت آرامم می‌کند. وظایفم را هم بلدم. یعنی در حرفه‌ام به جایی رسیده‌ام که اعتماد بنفس دارم. این فکر که کم‌کاری می‌کنم اذیتم نمی‌کند. واقعا هم کم‌کاری نمی‌کنم. کارم را می‌کنم و قبول کرده‌ام کار چندان سختی هم نیست.

 

شروع کرده‌ام سریال هم می‌بینم. گمانم کل ماجرای «وا دادن» در مقابل تماشای تلویزیون بنوعی به همان بازی چکرز ربط دارد. یعنی بی‌خیال این توهم شده‌ام که قرار است در زندگی با مغزم کار خاصی بکنم. در خانه‌ام تلویزیون ندارم. بنظرم لذت نازلی‌ست. بنظرم آدم باید از وقتش درست استفاده کند. اما راستش حالا که این معیار احمقانه‌ام کمی شل شده راحت‌تر شده‌ام. کتاب هم کمتر از قبل می‌خوانم. عوضش کانال کانال می‌کنم. توی کابینم لم می‌دهم و حالا درست است که تخت دوطبقه است و طبقه‌ی دوم سقف کوتاهی روی سرم بسته که کمی کلافه‌ام می‌کند اما خب زود به زود کانال را عوض می‌کنم و همین حالم را خوب می‌کند. البته حیات وحش را نه، آنرا طولانی تماشا می‌کنم. کیفیتی تخدیری دارد. بعدش هم آدم یادش می‌آید اصل و نسبش کجاست.

 

پریروزها دیدم یک آدم معروفی توصیه کرده بود برای شرایط فعلی ایران مردم فلان کتاب را بخوانند. من که آدم معروفی نیستم اما اگر میکروفون دستم باشد می‌گویم مردم برای درک شرایط حیات وحش تماشا کنند. گرسنگی دائمی. تولید مثل. سرقت و قتل. خشونت بی حد و حصر. گله‌ی شیران کفتار جسوری را دوره کرده بودند و همین‌طور بازی بازی زخم و زیلی‌اش کردند. دندانهای تیزشان قرمز از خون. نفس نفس می‌زدند و معلوم بود دلشان می‌خواهد چیزی را پاره کنند. کفتار موفق شد فرار کند و در ادامه اینکه کفتار برگشت سراغ گله‌اش و پرتعداد حمله کردند به گروه کم‌تعداد شیرها. انتقام. خشونت محض.

 

ادامه ندادم. صدای بم اتن‌بورو با خونریزی روی صحنه تناسب نداشت. زدم کانال سریال. روزی سه قسمت فرندز می‌بینم. اوایلش سخت بود. موسیقی تیتراژ فرندز را که شنیدم پرتاب شدم به تقریباً ۲۰ سال قبل. بی‌اغراق. واقعاً گمانم ۲۰ سال قبل وارد دانشگاه شدم و یک بعد از ظهری که تلاش می‌کردم چرت بزنم، درست همان موقع که پلکهایم سنگین شده بودند اما هنوز خوابم نبرده بود به این حقیقت پی بردم -با یک تفریق ساده‌ی اعداد- و با وحشت از جایم پریدم. از پنجره‌ی کوچک کابین بیرون را نگاه کردم، به عرشه‌ی کشتی. بازوی جرثقیل‌ها را خوابانده بودند چون باد تند می‌وزید. پنجره که باز نمی‌شود. پیشانی‌ام را به شیشه‌ی سردش تکیه دادم. این حمله‌ی اول بود. دومینش سر موسیقی تیتراژ فرندز بود که گفتم. چون سالیان سال بود که فرندز ندیده بودم. آخرین بار گمانم سالهای لیسانس بود. با زنی که بعدا شد همسرم و دوستش که پولدار بودند و خانه‌ای سه طبقه در دیباجی داشتند و والدینش هم متجدد بودند. می‌رفتیم آنجا. با کفش می‌رفتیم داخل. تافل می‌خواندیم. حرف می‌زدیم و در مورد رتبه‌بندی دانشگاه‌های آمریکا و کانادا بحث می‌کردیم. از گادفادر که مجبورش کرده بودند اسمش را بگذارد «پدرخوانده» پیتزا سفارش می‌دادیم. فرندز می‌دیدیم و بنظرم خودمان هم ادای جمعی شبیه فرندز را در می‌آوردیم. راحت روی کاناپه لم می‌دادیم. بازی می‌کردیم. حتی یادم است در یک مهمانی‌شان شات‌های ژله-ودکا می‌خوردیم و همه هیجان داشتند و متفق بودند که عجب گیرایی خوبی دارد. حتی همان را هم از فرندز یاد گرفته بودند. برگشتنه‌ها هم من در قالب سوالی این تئوری را عنوان می‌کردم که «اینا از بس غذای بیرون می‌خورن همه‌شون اینقدر چاقن.» البته این هم چیزی نبود جز انعکاس آموزه‌های والدینم و شرایط اقتصادی کارمندی‌مان. اولین بار آنجا این سریال را دیدم. آن آدمها و آن کارها و آن خاطرات همه «دفن» شده بودند و حالا چیز بدی هم نبودند، اما به معنی کلمه دفن شده بودند و بعد به یکباره حالا توی کابین کشتی با شنیدن صدای آهنگ فرندز پرتاب شده بودم به آن دوران. و خب روان آدمیزاد تحمل این سفرهای اینطوری را ندارد. این فواصل زمانی طولانی. آدم می‌شکند وقتی اینطور بازه‌ی گنده‌ای از زندگی‌اش را در «گذر سریع» می‌بیند. گمانم چیزیست شبیه آن حالِ قبل از مرگ که می‌گویند کل زندگی از جلوی چشمان آدم می‌گذرد.

 

بغیر از اینها کلی هم آجیل با خودم آوردم. به تجربه فهمیده‌ام بادام هندی و پسته بسرعت کرم می‌گذارند. تقریباً بعد از یک هفته. تا حالا چهار تا از این کرمها را له کرده‌ام. چندتایشان را لای دستمال. آخری را بدون دستمال و لای انگشتهایم له کردم. بعد انگشتهایم را مالیدم به دستمالی. یک دستمال هم دولا پهن می‌کنم و رویش تدریجی تپه‌ای مینیاتوری می‌سازم از پوست‌تخمه‌ها. اما صبح قبل از رفتن به جلسه حواسم است دستمال را گلوله کنم و بیندازم توی سطل. می‌توانم نکنم چون صبح به صبح فیلیپینی‌های مهربان کابین را تمیز می‌کنند. یعنی برای چرت نیمروزی‌ام که می‌آیم می‌بینم کابینم با آن موکت ان‌رنگ قرمزش مثل دسته‌ی گل شده. فکر کنم همین هم به آرامشم کمک می‌کند، همین که در این هرم کسانی از من پایین‌ترند و وظیفه‌شان جارو کشیدن اتاقم است و خب اعتراف کنم سالها پیش اینطور نبودم، سالها پیش از دیدن این چیزها غصه می‌خوردم. اما اینکه معضل نظافت به نوعی «برون‌سپاری» شده به فیلیپینی‌ها خودش باعث آرامشم است چون

 

چون خدا می‌داند که وقتی خانه‌ام چقدر مساله‌ی نظافت اذیتم می‌کند. راستش خانه‌ام عمدتاً کثیف است. این اواخر دوست‌دخترم هر سری می‌آمد پیشم آلرژی‌اش عود می‌کرد و به سرفه می‌افتاد. بعد یک روزی بالاخره کارگر آوردم و کل خانه را برق انداخت و یاللعجب، ولی از بعدش دیگر آلرژی دوست‌دخترم عود نکرد. خودم فهمیدم که علت سرفه‌ها آن همه گرد و خاکی بود که گوشه و کنار خانه نشسته بود. این را از بوی سنگین خانه می‌فهمیدم. خودم حساس نیستم اما شامه‌ام تیز است -مخصوصاً از وقتی سیگار نمی‌کشم که تیزتر هم شده.

 

گاهی هم خانه‌ام بوی زباله می‌داد. اصلاً یک سری سر همین با دوست‌دخترم دعوایم شد. اشاره‌ای کرد به بوی زباله. من هم جر و واجرش کردم. گمانم محق بودم اما بعداً دلم برایش سوخت. سن زیاد آدم را اینطور دریده می‌کند. انگار با زیاد شدن سن از پلکانی بالا می‌روم و بله، انتهای آن پلکان سریر پادشاهی‌ام است و از آنجا هر غلطی دلم بخواهد می‌کنم. البته با این اوصاف حرف من هم بیراه نبود؛ بهش گفتم محض رضای خدا می‌تونی یه بار که داری از در می‌ری بیرون کیسه زباله رو هم ببری بذاری سر کوچه چون تو شاهزاده نیستی. و بعد ادامه‌ی ماجرا. خاطرم نیست از آن دعواهایی شد که ظرف چند ساعت تمام شد یا ظرف چند روز. دیگر بریده‌ام. تصویر کلی‌ام این است که زندگی‌ام در حال «تلف» شدن است. حالا یا روی آب، یا روی خشکی، یا بخاطر یکی‌بدوهای پوچ، یا بخاطر پایین بودم خودم. و حالا هم بخاطر ابزار جدید اتلاف وقت که مجوز ورودش به زندگی‌ام را داده‌ام: تلویزیون.

 

راستش گمانم برگردم تهران تلویزیون و ماهواره هم بخرم. به هوای پدرم هم هست. یعنی واقعاً دلیلی ندارد که من و پدرم جدا از هم زندگی کنیم و خب مسائل ساده‌اند؛ پدرم هشتاد را رد کرده و تنها زندگی کردن برایش سخت است. ایده‌آلم این است که دو تا آپارتمان نزدیک هم داشته باشیم. یا بتوانم همین حومه‌ی شهر زمینی بخرم و چیزی دو طبقه بسازم و بنشینیم با هم تلویزیون نگاه کنیم. غیر از فرندز سریال دیگری هم می‌بینم: بوجک هورس‌من. به توصیه‌ی دوست‌دخترم. چیز بدی هم نیست. گاهی که اینترنت کشتی زورش برسد چند قسمتش را دانلود می‌کند. حالا اتفاق بزرگی هم نیست. همه‌ی مردم مدام در حال سریال و تلویزیون دیدنند و من صرفاً بخاطر نوعی تنگی یا شاید ایده‌آلیسم هنوز تن نداده بودم و حالا که تن داده‌ام انگار می‌خواهم این را فریاد بزنم و رسماً وارد دوران توقف پرورش مغز بشوم.

 

سعی می‌کنم مرتب ورزش کنم. سالن ورزششان هم مجهز است و وسیع. مخصوصاً در قیاس با کشتی قبلی که در یک انباری دو تا دمبل گذاشته بودند. کنارش هم اتاقک وینچ بود و لذا همیشه توی اتاق ورزش بوی روغن موتور می‌آمد. این یکی کشتی همه چیز خیلی آدمیزادی‌تر است. با ورزش مثل نوعی دارو رفتار می‌کنم و از این قضیه خوشحال هم نیستم. دو-سه روز که ورزش نکنم آنچنان سقوط می‌کنم، روحی، که یکهو به خودم می‌آیم و می‌بینم لحاف را تا زیر چشمهایم بالا کشیده‌ام و دارم حیات وحش تماشا می‌کنم و صدای اتن‌بورو هم مانند دعایی نامفهوم در پس‌زمینه هست و درست است که جسماً حالی نیمه‌فلج دارم اما روحاً دلم می‌خواهد در جزایر گالاپاگوس باشم. اینجور وقتها می‌فهمم به زور هم که شده بایستی خودم را به سالن ورزش برسانم. حرکات هم درست یادم نیست. بلد نیستم چطور حرکات را با هم ترکیب کنم. تردمیل و دستگاه پاروزنی و اینجور چیزها هم کلافه‌ام می‌کنند. هدفم این است که عرق کنم. وقتی عرق می‌کنم حالم خوب می‌شود. آناً بهتر می‌شوم. تهران هم همین بودم. حتی یادم است بعد از مرگ مادرم تقریباً سه ماه بعدش ورزش را دوباره شروع کردم. با تی‌شرت مشکی می‌رفتم ایروبیک و خب خوشبختانه نیاز به توضیح هم نبود. البته مشکل باشگاه‌های ایران این است که بعد از چند هفته خواهی نخواهی بایستی با مربی و بقیه‌ی اعضای کلاش معاشرت کنی. نوعی رفاقت سبک. همین پریروز که داشتم توی کابینم یکی از قسمتهای «بنگ باس» را تماشا می‌کردم مربی‌ام از تهران زنگ زد. جواب ندادم چون سختم بود بابت چنین مکالمه‌ی کم‌ارزشی پول رومینگ بدهم. بهش پیام دادم که روی آبم. بنده خدا مزاحمتی هم ندارد. اما همین تارهای ارتباط که آرام آرام شکل می‌گیرند ذهنم را مشغول می‌کند. انگار می‌خواهم موجودی کاملاً «خالص» و کاملاً «مفرد» باشم، بدون وابستگی به هیچ چیزی، البته غیر از گربه‌ام و پدرم که آنها هم فانی‌اند.  و خب حالا که به اینجا رسیدم انگار کلید رویایی که پریشب‌ها دیدم هم همین باشد. خواب دیدم در کلیسایی نیمه متروک زندگی می‌کنم. شبیه یک بی‌خانمان آنجا پناه آورده بودم و شخصی، احتمالاً دوستی، ولی دوستی دور در حد مهندس کمالی مدام بهم سر می‌زد و می‌خواست «برگردم» اما من کوچکترین تمایلی نداشتم و تنها هدفم حفظ وضع موجود بود.

11 Responses to “توقف پرورش مغز”


  1. 1 نازنین سپتامبر 29, 2018 در 8:59 ق.ظ.

    خرس family guy ببین طنز مضخرف باحالی داره

  2. 3 parisa سپتامبر 29, 2018 در 1:03 ب.ظ.

    https://play.google.com/store/apps/details?id=com.nike.ntc

    این شاید به دردت بخوره ، در راستای رسیدن به هدفت (عرق کردن)

  3. 4 حنا سپتامبر 29, 2018 در 7:27 ب.ظ.

    نمیدونم چی بگم.
    دلم میخواد بگم مثل یه بچه کوچک …کمی بیشتر به خودت آوانس بده…بزار این کودک کمی بیشتر خطا کنه ….ببخش اش انقدر سرزنش اش نکن.همینه.الان دلش میخواد تلوزیون ببینه.خوب بزار ببینه.
    اینکه تلوزیون ندارید خیلی خوبه.ولی اگر دلش میخواد ببینه براش بگیر.
    آسان تر بگیر.
    سهل تر
    راحت تر.
    زندگی….همه آنچه که در اختیار ماست کوتاه و فانی است.
    شاد باشید

  4. 5 بدمزه سپتامبر 29, 2018 در 9:11 ب.ظ.

    فکر کنم من شبیه توام. 20 سال کوچک‌تر.

  5. 6 ناشناس سپتامبر 30, 2018 در 4:16 ق.ظ.

    آخرش همه شو انجام میدی و همه شونو تجربه می کنی! همه ی اون داغون ها رو میشی و میکنی. رسمش همینه

  6. 7 ناشناس سپتامبر 30, 2018 در 8:44 ب.ظ.

    چه عنوان مناسبی
    این سه پست پیشنهادی پایین مطلب هم خیلی جالب بود.

  7. 8 hv سپتامبر 30, 2018 در 9:06 ب.ظ.

    چه عنوان مناسبی برای این متن خوب
    و چه پیشنهادهای جالبی اون پایین پست. کلی خاطرات زنده شد.

  8. 9 maryam اکتبر 3, 2018 در 12:54 ق.ظ.

    همهٔ کارکنان کشتی مرد هستن؟

  9. 11 مینا اکتبر 6, 2018 در 12:22 ق.ظ.

    نیم ساعت پیش قبل از این که شوهرم بخوابه بهش گفتم حالم بده گفتم گمونم خیلی افسرده ام هیچی خوشحالم نمی کنه گفتم انرژی برای انجام هیچ کاری ندارم و احساس می کنم که گیر کرده ام…. بدجوری گیر کرده ام… روزهای انتظار را می گذارنیم و این انتظار داره من را می کشه… برای شروع هر کاری کمی دیره چون معلوم نیست تا کی اینجا باشیم و از طرفی این هیچ کاری نکردن هم داره خلمم می کنه….با تنها کسی که این دو ماه اخر تعامل داشتم شوهرم بوده. روزی یک بار هم زنگ می زنم به مادرم و چرت و پرت می گیم. با همه قطع رابطه کرده ام… کاش حالم بهتر شه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @outsidetheboxir: اونجا که راوی به بهرام میگه برات یه تومن کارت به کارت کردم. کافیه ؟ و بهرام به جای جواب ، دستشو تو هوا تکون میده ... ا… 7 hours ago
  • @outsidetheboxir ردیفه پس. گودریدز هم داره البته، اگه خواستی جمع و جورشون کنی. 7 hours ago
  • @outsidetheboxir اینجوری گفتی ترسیدم :)) اگه فکر می‌کنی چیز خصوصیه که دایرکت بده. اگه نه منشن هم ایرادی نداره. 8 hours ago
  • استاکر پی‌یرو خله رویال تنن‌بامز محکوم به مرگی گریخته است فریادها و نجواها twitter.com/Azarestaaan/st… 8 hours ago
  • @oonparande ساعت. دوست دارم اما آدم یه مچ دست چپ که بیشتر نداره. 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,160,162 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: