بالتیک

ساعتم را برای ۵ صبح کوک کرده بودم. از شب قبلش بهم گفته بود که پذیرش هتل این ساعتِ صبح تعطیل است. شماره‌ی تاکسی را بهم داده بود. صفر را گرفتم و خط آزاد داد، اما شماره‌ی تاکسی اشغال بود. یکی دیگر از توی کتابچه‌ی هتل پیدا کردم. این یکی بعد از چند بوق برداشت. فقط توانست جواب سلامم را به انگلیسی بدهد. هر چه گفتم یک تاکسی می‌خواهم برای گریفس‌والد، در جوابم چیزی به آلمانی بلغور می‌کرد. قطع کردم. پیاده راه افتادم سمت ایستگاه قطار. پیاده‌رو سنگفرش بود و چمدانم تالاق تولوق می‌کرد. کوچه‌ها خلوت. نگران شدم کسی را از خواب بیدار کنم. در ایستگاه قطار یک بطری آبمیوه خریدم، چیزی غلیظ و سرخابی رنگ و یک بسته بیسکوییت شکلاتی مارک لایب‌نیتز. گمانم مینوی‌شان باشد چون همه جا هست. یادم افتاد بقالی‌های پرافاده‌ی تهران، منظورم آنهایی‌اند که «جنس خارجی» می‌فروشند، آنها هم این بیسکوییت بخصوص را دارند.
به موقع به قطار رسیدم. خواستم از بلیطم عکس بگیرم. بعدا بایستی با استناد به همین‌ها پول خرج‌های بین‌راهی‌ام را از شرکت بگیرم. تا آمدم عکس بگیرم متصدی کنترل بلیط قطار هم سر رسید. سریع بلیط را نشانش دادم. خوشحال شدم از اینکه بلیط دم دستم بود، وگرنه در همان چند ثانیه‌ای که در جیب‌هایم و گوشه‌های کیفم می‌جوریدمش عمرم تباه می‌شد از زور اضطراب که مبادا گمش کرده باشم. مدتهاست به این قضیه فکر می‌کنم: آیا اضطراب طبیعی‌ست؟ آیا بخشی از تجربه‌ی انسان بودن است؟
ایستگاه گریفس‌والد که پیاده شدم عزا گرفتم. دهی متروک و ایستگاه قطاری متروک‌تر. مطمئن بودم تاکسی دم درش نخواهد داشت. حدسم چندان هم غلط نبود: فقط یک تاکسی دم در بود. پیرمردی با یک بنز استیشن کرم رنگ. موقعیت اسکله را روی موبایلم نشانش دادم. کله تکان داد و راندیم به آن سمت. از روی نقشه‌ی موبایلم حواسم بود کجا می‌رویم که یکهویی به بیراهه نرود. یاد آن شوخی ننری افتاده بودم که هر ایرانی بالاخره یک روز سوار بنز می‌شود: بنز نعش‌کش بهشت‌زهرا.
کشتی که نیست، بارجی‌ست کهنه و زنگ زده. همه چیزش چپیده در هم. راهروهای تنگ و کابین‌های قفس‌گونه. از قبلش می‌دانستم کابینم پنجره دارد. این را از نفر قبلی که جایگزینش می‌شدم پرسیده بودم. نیم ساعتی با هم بودیم و بعد او سوار همان قایقی شد که من را رسانده بود و رفت به خشکی. همکار سابقم بود. حالا او هم مقاطعه‌کاری می‌کند برای شرکت. در همان نیم ساعت دیدارمان کلی نالید. می‌گفت سه ماه فرستادندش لیبی و هشت ماه هم کنگو و همان جا بود که گفته بود کون لق‌شان. می‌گفت همه ناراضی‌اند و شرکت در حال فروپاشی. بعد هم از زندگی خودش گفت. گفت هیچی ندارد، فقط یک لپ‌تاپ. ماشین پدرش را سوار می‌شود. پدرش هم پیر و مریض است. خوشحال شدم که زودتر رفت وگرنه نوحه‌اش رسوخ می‌کرد به اندرونم، بیشتر از چیزی که کرده. موقع خداحافظی محکم دست دادیم. طریق دریا اینطوری‌ست. ساعدهایی داشت بسیار پشمالو. موهای زرد، تقریباً گوریده در هم. سالها قبل که همکار بودم توجه نکرده بودم.
کابینم، کابین شماره ۴۹، کوچک است. واردش که شدم نفس گرفت. هی خودم را دلداری دادم. اما خب واقعاً فضای افتضاحی بود. پنجره‌اش هم بیشتر قدر یک سوراخ بود. تازه، پشمالو گفته بود کلی برای همین کابین جنگیده، چون کابین قبلی‌اش کنار خط جوشکاری لوله بوده و سر و صدایش وحشتناک. این کشتی‌های قدیمی همینطورند. جدیدی‌های انسانی‌تر طراحی شده‌اند. منظورم این است که واقفند قرار است عده‌ای آدم در اینها زندگی کنند. اما این قدیمی‌ها نه، از فضا حداکثر استفاده را کرده‌اند و راهروهای فضاهای مسکونی کشتی چیزی‌اند شبیه تونل‌ها معدن که جا به جا به حفره‌ای می‌رسند. یکی از این حفرات کابین شماره ۴۹ است. مطمئن نیستم که نوشتن اینها کمکم می‌کند برای دوام آوردن یا نه. اما، فکر کردن به راه حل نهایی آرامم می‌کند: اینکه اگر خیلی حالم بد شد می‌روم به پزشک کشتی می‌گویم که نمی‌توانم، مریضم، و بعد مرخصم می‌کنند. یعنی موظفند که مرخصم کنند؛ قانوناً. این بدترین حالتش است. اما اگر این کار را بکنم احتمالاً دیگر از شرکت کاری نخواهم گرفت.
با زور و ضرب بعد از ظهر خوابیدم. اولش نمی‌شد. از جایم می‌پریدم و نفس نفس می‌زدم. کولر را تا ته زیاد می‌کردم. با اینکه از سرمای کولر بدم می‌آید اما ذره‌ای احساس گرما باعث تشدید احساس قفس‌گونگی کابینم می‌شد. یکی دو باری که ناتوان از به خواب رفتن از جا پریدم با خودم گفتم گزینه‌ی دیگری هم هست: به پزشک نمی‌گویم مرخصم کند اما کل این دو هفته را نمی‌خوابم. می‌روم در دفتر می‌نشینم و در اوقاتی که خلوت است روی صندلی‌های چسبیده به هم دراز می‌کشم و چرتی می‌زنم. اما ترسم این بود که دو هفته نخوابیدن قدر ۴ سال پیرم کند. چهره‌ام را. پوستم را. الآن هم در مقطع حساسی از زندگیم هستم. منظورم از لحاظ شکستگی‌ست. اگر بشکنم دیگر شکسته‌ام. اگر موهایم بریزند دیگر ریخته‌اند. اما اگر این چند سال دوره‌ی «گذار» را دوام بیاورم انگار فیزیکم «ثابت» می‌شود. اینها را از خودم نمی‌گویم. مردان دور و برم را زیاد بررسی کرده‌ام. اکثریت‌شان در همین سن و سال است که ناگهانی شکسته‌اند.
کتابی که دست گرفته‌ام مناسب این شرایط نیست. هولدرلین. نثری زیبا، شاعرانه، و زیادی احساساتی. دریا رمان قطور می‌خواهد. چیزی که روایتش درگیرت کند و بخواهی ببینی «چه می‌شود؟» اینجوری روزها زودتر می‌گذرند.
با بقیه خوش و بش می‌کنم. سعی می‌کنم حرفی بزنیم. راجع به ترامپ. راجع به تحریم و فساد جمهوری اسلامی و فروپاشی اقتصادی ایران. به تجربه فهمیده‌ام که عزلت روی دریا غلط است. آدم را زیادی می‌کشد پایین. دیشب تا دیروقت باید بیدار می‌نشستیم و از اتاق فرمان عملیات را دنبال می‌کردیم. در دفتر کوچکم یادداشت بر می‌داشتم از پیشرفت عملیات. یکی از سران گفت یادش رفته خواب چیست. خندیدیم. از این خنده‌های چاکرمآبانه به حرفهای لوس رتبه‌دارها. نمکهای دریا هم تکراری‌ست. قیافه‌ها هم همینطور. حالا به سنی رسیده‌ام که چند نفری را به چهره می‌شناسم و طی این سالها در پروژه‌های دیگر روی کشتی‌های دیگر به هم برخورده‌ایم. طبعاً اسم همدیگر خاطرمان نیست اما موقع مصافحه کمی محکمتر دست می‌دهیم و سلام‌مان را می‌کشیم و می‌گوییم همدیگر را قبلاً دیده‌ایم. بعد من خودم را به اسم مختصرم معرفی می‌کنم. نیک. این اسمم مخصوص خارجی‌هاست و خودم ازش بدم می‌آید. عموماً می‌پرسند میک؟ حتی همین خطایشان هم تکراری‌ست. لابد خطای آنها نیست، ضعف عضلات حلقوم من است که اینطوری تلفظ می‌کنم.
حواسم هست غذایم از دستم در نرود. منظورم زیاده‌روی در خوردن گوشت و مرغ است. امروز را تماماً گیاهی خورده‌ام. سوپ و سالاد و میوه. سری قبلی که ده روز دریا بودم بعد از روز هشتم دهانم آبسه‌های عفونی زد. مال غذا بود. سرانگشتی حساب کردم: هر روز به نحوی از انحا جانور خورده بودم. این روش من نیست. خانه که هستم که حواسم به غذایم هست. علاوه بر اینکه روی خشکی ترس از گرسنگی هم اذیتم نمی‌کند. روی دریا نمی‌شود. سلف را در ساعات بخصوصی باز می‌کنند و انگار ترسی دائمی دارم که اگر در وعده‌ای کم بخورم تا وعده‌ی بعدی تلف شوم از گرسنگی. این سری یک قوطی گنده آجیل آورده‌ام که میان وعده داشته باشم و دیگر لازم نباشد در سلف خودم را تلنبار کنم.
گرمای هوا هم اذیت می‌کند. حوصله‌ی ورزش هم ندارم. اتاقک کوچکی را کرده‌اند باشگاه. اما گفتم که، کشتی قدیمی‌ست، نزدیک ۵۰ سالش است و انگار آن سالها حواسشان نبوده که دریانوردان هم آدمند و فضاهای زیست کشتی از دم شبیه دخمه هستند و عمدتاً بی‌نور. به بیچارگانی که شغل‌شان زنگی مدام روی این کشتی‌ست فکر می‌کنم. باز خوب است که من دو هفته بیشتر قرار نیست بمانم. البته نمی‌دانم، شاید دوباره مجبور شوم پیشنهاد بعدی را هم قبول کنم. چهار سال است که مقاطعه‌کاری می‌کنم و تا حالا به پیشنهادی نه نگفته‌ام. دخل و خرج زندگی اینطوری‌ست. چند شب قبل از سفرم به دوستی از جدیدترین نتایجم می‌گفتم: ماها، ماهایی که محبوسیم توی این طبقه‌ی اقتصادی تا آخر عمر بایستی کار کنیم. انتها ندارد. انتهایش مرگ است.
چند روز قبل از سفر دوست دخترم آمده بود و جمع و جورم می‌کرد. برایم آشپزی می‌کرد و کمک می‌کرد چمدانم را جمع کنیم. یک شبش هم رفتم پدرم را دیدم. پدرم تازگی‌ها سمعک می‌گذارد و هر بار می‌بینمش حالم بد می‌شود. هر چیزی می‌گویم داد می‌زند هان؟ انگار کل زندگی‌اش جلوی تلویزیون می‌گذرد، با صدای زیاد، خیلی زیاد. شنبه‌ها هم می‌رود پیش دکترِ پا و کمرش در سعادت‌آباد. دکتره انگار مشت و مالش می‌دهد و کمی وضع پایش بهتر شده. خودش می‌گوید وضع ساقش خوب است اما از قوزک به پایین نه، هنوز درد دارد. بهش می‌گویم باید مدارا کند. دکترش گفته پیاده‌روی هم نکند. گفته تا جانی می‌گیرد همان را با پیاده‌روی در این گرما تلف می‌کند. من هم شنبه شب رفتم دیدنش. از دکترش برگشته بود و دوشش را گرفته بود. گمانم دکتر پر و پاچه‌اش را چرب می‌کند و برای همین هر بار بعدش بلافاصله دوش می‌گیرد. صدای زنگ در را نمی‌شنید و خودم کلید انداختم و در را باز کردم و بعد فریاد زدم که سلام. غذا هم گرفته بودم. دو سیخ کوبیده. در آن گرمای تیرماه تهران آشغال‌ترین غذایی بود که می‌شد خورد. ماری چاق، قهوه‌ای، گرم و لزج و آبدار، چرب، با دورچینی از خیارشورهای اُریب بریده شده و سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های بیات. چیزی برای گفتن نداشتیم. هر بار می‌پرسم از خواهرها و برادرم چه خبری دارد. بعد هم با واتس‌اپ برادرم را گرفتم و سه‌تایی کمی حرف زدیم. هی به برادرم تاکید می‌کردم که صدایش را نمی‌شنوم و ضعیف است. بعد هم رو به پدرم گفتم من که نمی‌شنوم چی میگه، تو می‌شنوی؟ گفت نه.
من فردا شبش پرواز داشتم. دیگر برنامه نداشتم که پدرم را ببینم. اما یکشنبه، یعنی شب رفتنم، بهش زنگ زدم. ساعات پروازم را برایش خواندم و برای بار چندم تاکید کردم که هشتم آگوست برمی‌گردم. دوست داشتم بروم و ببینمش اما می‌دانستم فایده‌ای ندارد. بهم گفت خدا به همراهت. در واقع که کسی همراهم نیست و گاهی که به تنهایی‌ام فکر می‌کنم چیزی درونم مچاله می‌شود. نمی‌دانم قلب است یا کبد یا طحال یا چی. یک فیلمی بود بنام نبراسکا. کارگردانش را دوست دارم. اما آن فیلم بخصوص را خیلی دوست داشتم. پسری که می‌رود سراغ پدر پیرش، می‌روند سفر جاده‌ای، اما «ارتباط» غیر ممکن است. نظریه‌ی جدیدم این است که حتی ارتباط با حیوانها شدنی‌تر از ارتباط آدمیزادها با همدیگر است. هر بار پدرم را می‌بینم غصه‌ام می‌شود. قبل از فینال جام جهانی می‌گفت ایران هم در فینال است. منتظر می‌نشست که مخاطبش با تعجبی ساختگی بگوید ایران که حذف شده؟! و بعد تندی بگوید کرووات‌ها اصالتاً ایرانی هستند. پرسیده بودم اسلاو نیستند؟ چشم آبی و پوست سفید و اینها؟ گفت نه، فارس هستند، مثل پارسی‌های هند. چندین قرن پیش مهاجرت کرده‌اند کرواسی. و بعد خودش قاه قاه می‌خندید. پیر شده، کج کج راه می‌رود. نمی‌دانم روزها که توی آن آپارتمان کوفتی تنهاست چه کار می‌کند. لابد به همین چیزها فکر می‌کند. به مهاجرت آریایی‌ها به کرواسی. گاهی از خودم این را می‌پرسم و بعد می‌گویم همان کاری که من می‌کنم. من چه کار می‌کنم؟ هیچی. انگار همیشه «منتظر» اتفاقی هستم. منتظر چیزی. برنامه‌ریزی برای آینده. یک سالی است به مهاجرتی به جایی نامعلوم فکر می‌کنم. به بزخر کردن ملکی در یونان که اقتصادش در حال نابودی‌ست و قیمتها مفتند. آرام و قرار. این چیزی‌ست که دنبالشم. نمی‌دانم چرا خوشحال نیستم. انگار کرمی درونم هست و خوشحالی‌های درونم را می‌خورد. فکر می‌کردم کلافگی قبل از سفر است. الآن هم فکر می‌کنم سختی کار دریاست. دخمه بودن کشتی. اما چه می‌دانم، اینها دخیلند، اما اینهمه آدم هم هستند و شرایطشان از من هم بدتر است، ۸ هفته روی آب می‌مانند و به هر چهار نفرشان یک کابین اشتراکی می‌دهند. اما چاقند و سیگار می‌کشند و پر و پیمان غذا می‌خورند و خوشحالند.
آب هم کم می‌خورم. تکه پاره بودن لبم برای همین است. پزشک معتمد سازمان بنادر هم این را بهم گفت. از زردی بیش از اندازه‌ی ادرارم. برای تمدید گواهی‌نامه‌ی سلامت دریانوردی‌ام رفته بودم پیشش. آزمایشگاه چیذر. یک صبح تا عصر معطل شدم و البته مابینش ۴ ساعت وقت داشتم که رفتم از حاجی ارزانی چیذر انگور و آلبالوی رسمی آهار خریدم و رفتم پیش پدرم. شنبه شب که رفته بودم پیشش خداحافظی دیدم تتمه‌ی انگورها را هنوز دارد. قهوه‌ای. در حال تبدیل شدن به کشمشی بدرنگ. پلاسیده. مثل خودم.
هفته‌ی پیش که برای گواهینامه‌ی سلامتم رفته بودم نوار قلب هم دادم. پرستاری حسگرها را خیس می‌کرد و می‌بست دور مچ پاهایم. چند تا هم چسباند روی قفسه‌ی سینه‌ام. زن مسنی بود. می‌گفت هویدا هم بیمارش بوده و همان سالها من باب تشکر برایش دسته گلی فرستاده بود. نظافتچی هم سر درد دلش باز شد. پرستار از پرونده‌ام دیده بود که برای گواهینامه سلامت دریانوردی آمده‌ام. ازم پرسید تنگه رو بستین؟ منظورش را نفهمیدم. به این فکر می‌کردم که اگر مرض مهلکی داشته باشم خود بخود از دریا رفتن و ادامه‌ی این شغل مزخرف، منظورم بازرسی بیمه است، معاف می‌شوم. پرستار ازم خواست راستش را بگویم و نظافتچی هم سرش را به تاکید و با هیجان تکان داد. کم کم منظورشان را فهمیدم. گفتم مهندس سازه هستم و کار نفت و گاز می‌کنم. روی ناوهای جنگی نیستم. اما فایده نداشت. پرستار دوباره از هویدا گفت و بعد سعی کرد از زیر زبانم اسرار نظامی نیروی دریایی را در بیاورد.
مرض مهلکی که نداشتم. گفتم که، فقط قضیه‌ی کم آب خوردن است. البته اوره‌ام هم بالاست که آن هم گویا بخاطر کم آب خوردن است. شاید هم گوشت قرمز؟ گمانم در ادرارم کریستال هم بود. این آزمایش‌ها خیلی بدرد بخورند. آینه‌ی بدنند. همان قبل از سفرم جوابهایش را به مربی باشگاه هم نشان دادم. تربیت بدنی خوانده اما انگار چند واحدی هم کلیاتی در مورد فیزیولوژی می‌خوانند و بهرحال هر از گاهی چیزهایی می‌پراند. من هم دلیلی ندارم برای اعتماد نکردن بهش و برای همین آزمایشم را نشانش دادم. انگار که پزشک است. مردم اینجور ترقی‌ها را دوست دارند. خودش هم خوشحال شد و شروع کرد تفسیر. گفت آزمایشت کامل نیست، نتایج چربی خون را ندارد. گفتم تصمیم گرفتم سالی یک بار آزمایش خون کامل بدهم. گفت با سن شما شیش ماه یه بار بهتره. بعد هم دوباره پیشنهاد همیشگی‌اش را تکرار کرد: چرا پودر نمی‌خوری؟ رو میایا. نمی‌دانم چطور بگویم که نمی‌خواهم سایز اضافه کنم. علاقه‌ای به سینه‌ی ستبر مردانه ندارم. تازه، همین ورزشی که می‌کنم کمی تکانم داده و کمی درشت شده‌ام و بیشتر از این را نمی‌پسندم. عواقب پودرخوری را هم نمی‌دانم. شاید یکبار بهش اعتراف کنم که علاقمند طب سنتی‌ام و اینطوری بکشد بیرون.
روی دریا خیلی سنگین می‌خوابم. دیشب هم همینطور شد. ۱۱ شب وسط خواندن سلین خوابم برد. مرگ قسطی. چقدر هم کتاب ننری‌ست. از این مردهایی که احساس باحالی می‌کنند. پدربزرگِ امثال بوکوفسکی. مثل همان بوکوفسکی گمان نکنم بشود بعد از ۲۵ سالگی ازشان لذتی برد. جوری چپه شدم که حتی نشد مسواک بزنم. صبح ساعت ۹ کسی به درم کوبید و از خواب پریدم. خواب می‌دیدم. خواب مادرم. دو جلد از رمانم را گیر آورده بود. جلدهایشان با واقعیت فرق داشت. طرح جلد کتاب اینقدر روانم را خش داده که به رویاهایم هم نفوذ کرده. توی خواب می‌خواستم جوری مانع خواندنش بشوم. کجا بودیم؟ خانه‌ی من. همینی که پارسال اجاره کردم و فکر می‌کنم اگر مادرم می‌دید عشق می‌کرد. نه لزوماً بخاطر خودِ خانه؛ بیشتر بخاطر فضاهای اطرافش که جان می‌دهد برای پیاده‌روی، تفریح مورد علاقه‌اش. خجالت می‌کشیدم از اینکه کتابم را می‌خواند. یواشکی یکی از جلدها را از روی تختش برداشتم. وسطهایش بود و بیتی که نقل کرده بودم را با مداد در حاشیه‌ی صفحه‌ای نوشته بود. مدادی کُند. عادتش بود. هنوز هم دور و بر خانه که بگردم دست‌خطش اینور و آنور پیدا می‌شود. کنار دفتر تلفن. روی کاغذ پاره‌ای که برای برادرم توصیه‌هایی نوشته برای نهار، برای سرخ کردن کباب دیگی (این را یادگاری نگه داشته‌ام). توی خواب، کنار صفحه‌ی کتاب با همان خط کپلش یادداشت کرده بود: هست دو تشت، در یکی آتش و آن دگر ز زر / آتش اختیار کن، دست در آن میانه کن. از خانه‌ام زده بودم بیرون و داشتم یواشکی این را می‌خواندم. کنار خانه‌ام زمینی خالی افتاده بود و آنجا داشتم کتابم را ورق می‌زدم. بعد فکر کردم چه فایده. حالا که مادرم شروع کرده به خواندنش بگذار بقیه‌اش را هم بخواند. وقتی که به در کوبیده شد وسط این خواب بودم. مردی که تی‌شرت نارنجی شرکتی پوشیده بود بهم گفت که به دو بروم و خودم را برسانم به اتاق فرمان. جلسه. گره‌ای در کار. پله‌ها را که می‌رفتم بالا یواش یواش واقعیت به خودش رنگ گرفت و فهمیدم چیزهایی که دیده بودم خواب بوده.
کارمان گره خورده. غواصها باید شیرجه بزنند و ایرادی را مرتفع کنند. یک کابل را ببندند به کابلی دیگر و بعد با یدک‌کشی بکشندش سر جای درستش. من هم کله‌ام را تکان دادم و بعد ۲-۳تا سوال کلی پرسیدم. عملیات برای غواصها خطرناک نیست؟ نه، در جلسه‌ای مخاطرات را بررسی کرده‌ایم. وضع دریا چطور است؟ آرام، اما ممکن است کمی بهم بریزد و اگر اینطور شود، اگر موجها بیشتر از نیم متر شوند غواصها را می‌کشیم بیرون. دوباره لبخند و تکان کله.
دریا کمی ناآرام است. دریای بالتیک. ناآرام که نه، به نسبت دیروز که استخری بود کمی بهم ریخته. امواجی به قد نهایتاً نیم متر. شلپ شلپ می‌خورند به بدنه‌ی بارج. هوا شرجی‌ست. گمانم زانودردم بابت همین رطوبت است. شاید هم بخاطر پریروز که عین سگ روی تردمیل دویدم. با زبانی بیرون. و له‌له‌زنان. شب هم که ماه‌گرفتگی کامل. به کشتی عادت کردم. به کابین قفس‌طورم. دوباره هم بخواهندم با کله قبول می‌کنم. با غذایشان هم مشکلی ندارم. امروز نهار شمشیر ماهی دادند. چربی چسبناکی داشت. از همان نوع روغنی که ما عوام فکر می‌کنیم «سرشار از امگا ۳» هست. شاید هم ماندگی طولانی مدت در اعماق فریزر کشتی باعث شده بود روغنش آنطور چسبناک باشد. یک ساعتی از خوردن بی‌میل آن برش ماهی گذشته و هنوز انگار چربی‌اش دور دهنم ماسیده، لای تارهای سبیلم. یک سیب سبز هم گاز زدم اما فایده‌ای نداشت. منتظرم کمی هیاهوی نفرات پروژه فروکش کند و برگردم توی کابینم و عین جنازه بخوابم. بهترین کاری‌ست که می‌شود کرد.

19 Responses to “بالتیک”


  1. 1 حنا ژوئیه 28, 2018 در 6:50 ب.ظ.

    عالی.
    فرار از دیدن زوال پدر را بسیار عالی به تصویر دراوردید.
    و همینطور عشق به مادر.
    خدایش بیامرزد.

  2. 2 شاسمخ ژوئیه 29, 2018 در 5:46 ق.ظ.

    هنوز پاراگراف چهارم پنجم را تمام نکردم اما جدا تو این وضع دلار و یورو و کوفت این نق نق های خالی بندی شما از کهنگی و بیسکوییت و راهروی تنگ عجیب تو کیون نمیرود.

    • 3 KHERS ژوئیه 29, 2018 در 7:49 ق.ظ.

      می‌فهمم، ولی گمون نمی‌کنم جایی وعده داده باشم که بخوام در مورد قیمت ارز نق نق کنم. جاهای زیاد دیگه‌ای هست که دارن اون کار رو می‌کنن.

  3. 4 پرستو ژوئیه 29, 2018 در 4:28 ب.ظ.

    تو این شرایط کتاب خواندن خیلی خوبه ولی همونطور که گفتید حرف زدن با آدمهای اطراف آدم رو از کسالت و فرو رفتن بیش از حد در خود بیرون می کشه.
    وقتی در مورد شرایط پدر می نویسید کاملا همذات پنداری می کنم.

  4. 5 ناشناس ژوئیه 30, 2018 در 3:14 ق.ظ.

    بهترین جا برای زندگی تو شهریست به نام کازبگی در جمهوری گرجستان، اصلن ساخته شده برای خرسی چون تو

  5. 7 س ژوئیه 30, 2018 در 1:27 ب.ظ.

    تلاشهایت برای امرار معاش و گذران زندگی قابل تقدیر است. اما خب ، بدست آوردن دلار زحمت دارد. راهروهای تنگ ، غذای ناسالم ، و فضای گرفته کشتی تاوانی است در برابر بدست آوردن آن دلار لعنتی وخیلی مشکل بزرگی نیست. با » هولدر لین » زندگی دراین روزها راحت تر میگذرد. حق داری با » سلین » خوابت بگیرد. اولی رمانتیک است و خیلی مناسب شرایط حاضر. یعنی هم در کشتی و هم در خشکی.

  6. 8 ناشناس اوت 2, 2018 در 6:03 ق.ظ.

    چرایش را نمی‌دونم ولی یاد «در جستجوی زمان از دست رفته» افتادم. یعنی از آنجا که نوشته‌اید رمان قطور به درد دریا می‌خورد فکر کردم که من بودم چی می‌خوندم؟ اون آخرای متن یهو ذهنم رفت سراغ رمان پروست. اصلن به این سوال خودم فکر نمی‌کردم، خودش یک‌دفعه‌ای اومد تو ذهنم. شاید به خاطر دقت هر دوی شما(شما و پروست) به جزییات است، انواع و اقسام جزییات. یعنی بیشتر اون آخرا به خصوص داشتم به مدل توصیف‌هاتون فکر می‌کردم که یاد پروست افتادم.

    • 9 KHERS اوت 3, 2018 در 4:02 ب.ظ.

      حالا تجربه‌ی من اینطوریه که جرات نکردم تا حالا پروست بیارم دریا. می‌ترسم کلافه‌م کنه. بهترین تجربه‌م داستایفسکی بوده برای دریا. این سری می‌خواستم دن کیشوت را بیارم بخونم منتها نشد.

  7. 10 - اوت 11, 2018 در 6:25 ق.ظ.

    خوش به حالت که میتونی بنویسی. یه چیزی تو وجود من از بین رفته که باعث شده دیگه بیشتر از سه چهار خط نمیتونم ادامه بدم

  8. 12 رهگذر غریب اوت 11, 2018 در 11:53 ب.ظ.

    سلام، عالی می‌نویسی لامصب .
    راستی برای لویدز کار میکردی؟؟

    • 13 KHERS اوت 12, 2018 در 5:24 ق.ظ.

      مرسی :) لویدز نه، ولی کارم توی فضای مشابهیه.

      • 14 رهگذر غریب اوت 12, 2018 در 12:50 ب.ظ.

        دمت گرم، یعنی اینقدر که جزییات و مسائل کاریت شبیه بدبختی منه که میگم نکنه دوربین گذاشتی داری از من فیلم میگیری بخصوص اونوقع که لندن بودی.
        نمیتونم بگم کار خوبی کردی برگشتی ایران ولی با تمام وجودم درکت می‌کردم. واقعا بریدم منم.

  9. 15 احسان اوت 21, 2018 در 1:36 ب.ظ.

    تابجال سوار کشتی نشدم
    اما فاصله گرفتن از خونه و اون حس محدودیت رو بخوبی می‌فهمم

  10. 16 Sherri سپتامبر 3, 2018 در 4:49 ب.ظ.

    کاش بنویسی، توو این حال بی حوصله ی خواب آلودم هیچی جز نوشته های روون و خوندنی توو نمی چسنبه بهم. دوست دارم می خونمت. مرسی که هنوز گاهی می نویسی.

  11. 18 سولماز تبریزی سپتامبر 24, 2018 در 11:33 ب.ظ.

    اونجایی که از زوال پدر نوشتین و با جملات جادو کردین یه خوشحالی موذی رفت زیر پوستم…. چه حسی میتونستم داشته باشم وقتی زوال تدریجی پدر رو میدیدم… خوب هردوشون جوونمرگ شدن و من رو ازین درد تماشای زوالشون راحت کردن… قلمت مستدام خرس….

  12. 19 ماهی نوامبر 24, 2018 در 2:32 ق.ظ.

    از خیلی وقتها که مهندس خسته بودی می خوندمت. وقتهایی که فکر کنم مهاجر شرق کانادا بودی و من غرب کانادا… خیلی خوب می نویسی اما هر چی می خونم هی توی دلم می گم چرا اینقدر می ترسی از زندگی مثل بقیه ..راستش خیلی از تجربیات تو شبیه منه با این تفاوت که من یکجا بریدم از اینکه بخوام راه خودم رو برم و افتادم توی جاده ای که از قبل آسفالت بود . بعد از جدا شدنم دوباره ازدواج کردم و بچه دار شدم .. و پسرم دوباره من رو به جریان اصلی زندگی با همه جزییات پر پیچ و خمش وصل کرد. یک جور درگیری خیلی اینتمت .چیزی که گم کرده بودم تو جابجاییهام و از دست دادن روابط صمیمی انسانی م. یک جاهایی رو بزار جاده ببرتت.
    ممکنه حرفهام صرفا پروجکشن احساساتم باشه که با نوشته ات تحریک شده . در این صورت کلا بیخیالش شو.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,170,437 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: