شمشاد

از چند هفته پیش گوش به زنگم برای ماموریتی که قرار است بروم. بازرسی بیمه، کشتی و دریا، همان ماجرای همیشگی. تاریخ اعزامم مدام عقب و جلو شده، یعنی مدام به عقب افتاده و همین شده که چند هفته‌ی گذشته در حال آماده‌باش و اضطراب به سر برده‌ام. چمدانم را جمع نکرده‌ام اما پریروزها که رفتم علف‌های هرز لای شمشادها را بکَنم دستکش لازم داشتم و یادم افتاد که بایستی در چمدانم دستکشِ کار داشته باشم. چمدان را از توی کمد در آوردم. روی برزنتِ ماتش خاک گرفته بود.

چیزها زود ارج و قربشان را از دست می‌دهند. این چمدان را پارسال خریدم و در نظام مالی زندگی‌ام مبلغ زیادی بابتش سلفیدم. می‌خواستم به جای «مبلغ زیاد» بنویسم «مبلغ گزاف» و بعد به خودم آمدم؛ حمله‌ای از تنفر از نسبت به خویشتن، از این عادت همیشگی به اغراق. واقعاً هم در دنیای چمدان‌ها شاید سامسونیت در رده‌های بالاتر باشد اما بهرحال قیمتش «گزاف» نیست. البته خاطرم است روز خریدش واقعا کمی پیچ و تاب خوردم. مخصوصاً که مدل دیگری هم داشتند که ۵۰٪ حراج خورده بود، همین مارک سامسونیت، اما مرضی داشت. یادم نیست چه مرضی، یا حاشیه‌دوزی بدرنگی داشت، یا شاید زیادی توی چشم می‌زد یا شاید زیاد بند و سگک داشت؛ بهرحال ایرادی داشت. من هم به همین ایرادات کوچک حساس شده‌ام. مریضم می‌کنند. سرتاپای کالا باید مطابق سلیقه‌ام باشد وگرنه بعد از خرید نوعی پشیمانی خزنده بهم حمله می‌کند، معمولاً هم موقع خواب، همان موقعی که چشمهایم گرم شده‌اند یادم می‌افتد که فلان شلوار مثلاً دوخت خشتکش باب طبعم نیست و چون گدا صفتم شروع می‌کنم به غصه خوردن بابت پول بر باد رفته. آدم پس دادن هم نیستم. قبض‌های خرید کالا را عادت دارم همان توی مغازه مچاله کنم و پرت کنم توی نزدیکترین سطل آشغال و با اینکه چند باری هم چوب این عادت زشت را خورده‌ام اما هنوز از سرم نیفتاده.

چمدان جدیدم داستانش همین شد، اینی که حراج نبود و قیمتش گزاف بود را خریدم چون همه چیزش دقیقاً همانی بود که باید باشد. خودم را متقاعد کرده بودم که بازرس بیمه‌ام و با این مرتبه‌ی شغلی زشت است که با چمدان مکه‌ای اینور و آنور بروم. بعد از خریدش واقعاً هم باورم شده بود که کسی هستم برای خودم و پریروزها که چمدان را از ته کمدم کشیدم بیرون و دیدم زیر کارتن‌های مقوایی نیمه‌خالی کمی مچاله شده و خاک هم گرفته یاد این داستان‌ها افتادم و افسوس خوردم. بعد هم بازش کردم دنبال دستکش‌هایی که گفتم. همان‌جا بود که دیدم هنوز بخشی از وسایلم از ماموریت قبلی توی چمدان است.

چند جفت جوراب را مچاله کرده و چپانده بودم توی پوتین‌های ایمنی‌ام. بوی‌شان حالم را به هم زد. عجیب بود چون چندین هفته از سفر قبلی‌ام می‌گذرد و همانطوری که همه‌ی مردهای مجرد می‌دانند البسه‌ی کثیف به مرور زمان تمیز نمی‌شوند اما در صورت مخفی کردن‌شان در جایی امن، تیزی بوی گندشان به مرور کم می‌شود. البته لازم نبود بوشان کنم، می‌توانستم یک‌راست از توی پوتین‌ها درشان بیاورم و بیندازم در کیسه‌ی رخت‌چرکها منتها این‌هم عادت زشت دیگرم است، لباس‌ها را بو می‌کنم. حتی چیزهایی که بدیهی‌ست بوی عفونت گرفته‌اند را هم بو می‌کنم. با همین شامه‌ی آسیب‌خورده بود که جفت دستکش‌ها را برداشتم و رفتم سراغ هرزعلف‌های لابلای شمشادها.

شمشادها را پارسال به هزینه‌ی خودم دم در کاشتیم. علی‌رغم اینکه مستاجرم. حس می‌کردم که گل و گیاه و طبیعت مقوله‌ایست والاتر از اینکه بخواهم به مناسبات موجر و مستاجر آلوده‌اش کنم. دم درِ خانه نواری نازک هست که درش ۲۵ شاخه شمشاد کاشتیم. از این شمشادهای دورنگ که سبزند ولی وسط برگهایش زرد است. چیز زشتی‌ست. غلط. شمشاد بایست سبز باشد و مهندسین کشاورزی برای جلوگیری از بطالت و پوچی رنگبندی برگ‌های این زبان‌بسته‌ها هم انگولک کرده‌اند. خودم هم که نکاشتم. یک روز سخی آمده بود و دادم برایم کاشت. اصلاً محاسبات خود سخی بود که به عدد ۲۵ رسیده بودیم. فروشنده (که سخی معرفی‌اش کرده بود) شمشادِ یک‌دست سبز هم داشت اما بی‌جان بودند و در عوض این یکی شمشادهای حرامزاده خوب شاداب و سرزنده. اما آنهایی که خبره‌ی گیاهند می‌دانند که از روی این ظواهر نباید قضاوت کرد؛ گیاه بعد از کاشت خودش را نشان می‌دهد. شمشادهای من هم نگرفتند. لازم بود این را اعتراف کنم. الآن که نزدیک یک سال از کاشتشان گذشته این را با اطمینان می‌توانم بگویم. خلاصه‌ی وضعیت‌شان این است: نزار.

دو تایشان را هم که همان هفته‌ی اول یکی دزدید. بوته‌ی شماره دو و بوته‌ی شماره هفده. خودم که نفهمیدم، اینقدر از آن برگهای دورنگ متنفر بودم که دم در خانه می‌رسیدم آسمان را نگاه می‌کردم تا چشمم به شمشادها نیفتند. سخی بهم گوشزد کرد که دوتا را دزدیده‌اند، هفته‌ی بعدش که برای سرکشی به شمشادها آمده بود. البته که شمشادها سرکشی نمی‌خواستند، آن موجودات بی‌حال آهسته مشغول مرگ تدریجی‌شان بودند و فقط شده بودند بهانه‌ای که سخی بیاید و بابت نصف روز «باغبانی» مرا تیغ بزند. نوبت دومی که برای «باغبانی» آمد گفت مهندس دو تا از شمشادا رو دزدیدن. باورم نمی‌شد. هر کدام از شمشادها را هفت هزار تومان خریده بودیم.

همین جا بود که مطمئن شدم شر، منظورم شر مطلق است، در دنیا لزوماً دنبال هدف و منفعت نیست. مثالش هم همین دزدی که شمشادهای شماره دو شماره هفده مرا دزدیده بود. بابت ۱۴ هزار تومان ناقابل تن به دزدی داده بود. آن هم ۱۴ هزار تومانی که فروشنده که آشنای سخی بود به من انداخته بود، و گرنه مطمئنم قیمت آن شمشادها کمتر از این حرفها بود و آدم گیاه‌باز می‌رفت دنبالش قطعاً کمتر از این اعداد و ارقام پول می‌داد. حالا هر چی، بخاطر ۱۴ تومان دزده نصفه شب آمده، بیلچه آورده، دور و برش را پاییده که کسی نباشد، کلی فکر کرده که کدام‌ها را بدزدم و آخر سر با محاسباتی که من ازش سر در نمی‌آورم به شماره‌ی ۲ و شماره‌ی ۱۷ رسیده، در آن ظلمات خم شده، شمشادها را کنده، بعد هم مصیبت اینکه شمشادهای دزدی را کجا قایم کند که کسی نبیند؟ نصفه شب با دو تا بته شمشاد توی خیابان راه بروی خب معلوم است که توجه جلب می‌کند.

بهرحال ۲۳تا شمشاد باقیمانده هنوز هستند، بیحال و نزار روزها زیر آفتاب می‌خشکند و شبها که کمی خنک‌تر می‌شود نفسی می‌کشند و البته ماجرای این باران‌های شبه‌استوایی هم هست. همین ابرهایی که باردار کرده‌اند و هیچ کسی نمی‌فهمد چطور گذارشان به این مملکت بی‌آب و علف رسیده. گمانم همین بارش‌های وحشیانه‌ی امسال شمشادهایم را زنده نگه داشته‌اند چون من که زود شل می‌شوم، غیر از همان اوایل کاشت‌شان که سخی می‌آمد و چند هفته بعدش که خودم هنوز دل و دماغی داشتم دیگر کلاً شمشادها را فراموش کردم، نه آبی و نه حتی نگاهی، تا همین پریروزها که دوباره افتادم به جان‌شان. دستکش به دست افتادم به جان هرزعلف‌ها و بی‌اغراق دو تا کیسه زباله‌ی گنده علف جمع کردم و البته کلی هم خار. دستکش‌ها را برای کندن خارها می‌خواستم. مفید هم نبودند. علی‌رغم اینکه کِولار بودند و خارجی بودند خارها براحتی ازشان رد می‌شدند و دستم را می‌خاییدند. گیاه هرز خارهای محکمی رویش روییده بود. لحظاتی حتی خجالت کشیدم و فکری شدم که نباید این بوته‌های خارها را بکنم، بهرحال آنها در نبرد با شمشادها سر تملک این باریکه خاک پیروز شده بودند و حالا من، بدون هیچ هدف و نگاه کلانی، فقط به صرف اینکه اسم اینها خار است و آن یکی‌ها شمشادند افتاده بودم به جان خارها. بعد از تار و مار کردن علف‌ها و خارها چند سطل آب ریختم پای شمشادهای زشتم.

چندان هم مفید نبود. منظورم کار یدی‌ست. مدتی‌ست برای تسکین اعصابم کار یدی می‌کنم. حیاط را جارو می‌زنم، چمن‌ها را کوتاه می‌کنم. شاید هم تسکین اعصاب را بیخود گفتم و صرفاً برای پول ندادن به سخی‌ست که خودم دست به کار شده‌ام. اما بهرحال تا مدتی واقعاً موثر بود. کار زیر آفتاب. حتی گاهی تی‌شرتم را هم در می‌آوردم و نیم‌تنه برهنه توی حیاط خودم را مشغول این کارها می‌کردم. آدم تصوراتی برای خودش دارد. البته این تصویر هم که تصویری‌ست کهنه از فیلم‌های مستهجن: باغبانی نیم‌برهنه و عضلانی با کلاه حصیری که زن خانه از پشت پنجره‌ی آشپزخانه نگاهش می‌کند و بعد صدایش می‌زند داخل. با جاروی دراز زرد رنگم الکی گرد و خاک می‌کردم، آشغال‌ها را از اینور به آنور می‌روفتم و بعد هم که سرفه‌های خشک و بعد مجدداً تردید: بهتر نیست زنگ بزنم به سخی؟ اما بهرحال الآن کار یدی تاثیر روز اولش را ندارد. خارها را که از توی انگشتانم در می‌آوردم به این نتیجه رسیدم، تعارف را کنار گذاشتم و دیدم اصلاً هم آرام نشده‌ام. می‌دانم تا قبل از اعزامم به دریا همه‌ی خارهای این دور و اطراف را هم بکَنم فایده‌ای ندارد. بعد دوباره به بوته‌ی شماره دو و شماره هفده فکر کردم. نکند خود سخی آن دو تا شمشاد بدبخت را از ریشه کنده؟ که مثلاً قضیه‌ی کاشت شمشاد را مهم جلوه بدهد؟ نمی‌دانم اما در عوض میل عجیبی درم زبانه کشیده که بروم مابقی آن ۲۳تا بوته‌ی شمشاد را هم از ریشه بکنم و کلاً خلاص. شاید اینطوری راحت شوم.

Advertisements

9 Responses to “شمشاد”


  1. 1 Anagarcia ژوئن 13, 2018 در 6:56 ب.ظ.

    شمشاد بوته ای 400 تومن…
    احتمالا کار خود سخی ه

  2. 2 س ژوئن 14, 2018 در 9:28 ق.ظ.

    بنظر من 25 تا زیاده. شمشاد شاخه میده که بعدا باید مرتبش کنی. فاصله هر بوته شمشاد رو 50 سانتیمتر بگیر. حداکثر 10 تا بوته کافیه جلوی در خونه . چند هفته اول آب لازم داره. بعدا زیاد مهم نیست. اگر الان بی جون و زرده مهم نیست. امسال رو سر بیاره ، سال دیگه تازه سرحال میشه. همه نهالها همینطورند. حتی نهال درختهای میوه. امسال نهال درخت سیب تو باغچه خیلی زار و نزار وایستاده. سال دیگه خوب میشه. زمان لازم داره ریشه بگیره و جا بیافته. عین آدمیزاد که به یه جای تازه میره.

  3. 3 ناشناس ژوئن 15, 2018 در 4:53 ب.ظ.

    طبق تجربه شخصی آدم کار ۹ تا ۵ و مواجهه با همکاران/مراجعه‌کنندگان نداشته باشه این حالت بهش دست می ده.

  4. 4 کامشین ژوئن 17, 2018 در 7:58 ب.ظ.

    خرس عزیز بابت انتشار کتابت بهت تبریک می گم.
    حیف به تازه های نشر دسترسی ندارم اگر نه برات کتاب ات را نقد و تحلیل می کردم.

  5. 5 زیتا ملکی ژوئن 29, 2018 در 6:23 ب.ظ.

    آخرای کار، توی لواسون تصور کردم خرس داره می‌ره و‌ میاد و نگاهش رو از شمشادها می‌گیره!
    فقط یه نگاه…
    قبل از این تو انگلیسی کانادایی جایی تصور می‌کردم ماجرا اتفاق افتاده.
    خب این یعنی خیلی وقته گذشته از اون موقع‌ها که این‌جا رو می‌خوندم و حتا به خرس ایمیل هم می‌زدم! می‌خوام بگم کارم به این‌جا رسیده بود!

  6. 6 ناشناس ژوئیه 6, 2018 در 9:41 ق.ظ.

    شمشادها رو نکن. خودت رو دوقسمت کن و در جایگاه دو و هفده بکار.

  7. 7 ناشناس ژوئیه 7, 2018 در 8:26 ب.ظ.

    آخر سر با محاسباتی که من ازش سر در نمی‌آورم به شماره‌ی ۲ و شماره‌ی ۱۷ رسیده :D

  8. 8 ترانه ژوئیه 9, 2018 در 1:58 ق.ظ.

    کتابت را گفتم برام بخرن و بفرستن. کلی هیجان داشتم بابت خوندنش. فکر می کردم همون وبلاگت را کتاب کردی و خوب اینکه آدم موقع خواب نسخه چاپی در دست بگیره و بخونه لطفش خیلی بیشتره. خلاصه کتاب بعد چند هفته به دستم رسید و با کلی ذوق و شوق شروع کردم به خوندن ولی از همون دقایق اول یک چیزی مثل میخ تو چشمم رفت و نذاشت از خوندن لذت ببرم و آن شخصیت بهرام بود. نمی دونم پیشنهاد کی بوده ولی حدس می زنم که برای گرفتن مجوز از ارشاد مجبور بودی همه داستانهای خودت و دوست دخترات را به شخصی به نام بهرام مربوط کنی که آن برای من (و مطمینا خیلی های دیگه) که سالها خواننده وبلاگت بودن قابل قبول نبود. و جالب اینه که این پسر این قدر تو کتابت پررنگه که این طور حس می شه که داری داستان یک کاپل را روایت می کنی که خوب برای کسانی که می دونن تو جز آن دسته نیستی باز هم غیرواقعی تر می شه. خلاصه کتاب قشنگت را با این شخصیت نچسب و غیرواقعی خرابش کردی یا حداقل من این طور حس می کنم. اگه همه این حرفها را در حالت فرضی از زبان گربه می گفتی شاید خیلی دوست داشتتی تر می شد. ببخش که نظرم را رک و ساده گفتم.

  9. 9 نیکیتا ژوئیه 11, 2018 در 1:44 ق.ظ.

    یه دفعه فکر کردم ای کاش خرس یه پست گذاشته باشه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @ghatlameh نه تنها کسی مجبورم نکرده بلکه ترجیحم هم اینه که برم، چون بنظرم آدم غیر قابل اعتمادیه. جایی گفتم کسی مجبو… twitter.com/i/web/status/1… 10 hours ago
  • @neg_s @abedrend مطلعی؟ لطفا منم آگاه کن. 11 hours ago
  • حالا هی پله‌پله داره از اون عدد پرتش میاد پایین تا در نهایت روی یه عدد کمتر پرت «توافق» کنیم. از شگردهای حال بهم‌زنشون. 11 hours ago
  • @hafezmaj بابا چرا حرف در میاری آداب و ترتیب :)) 15 hours ago
  • @abedrend همون سمتای فیروزکوه. 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,149,469 hits

grizzly.khers@gmail.com

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: