28-12-1396

مدام فکر می‌کنم که وظیفه‌ای دارم و وظیفه‌ام را انجام نداده‌ام. منظورم وظیفه‌ام در قبال پدرم است، وظیفه‌ای که دقیقاً نمی‌دانم چیست اما این ندانستن، این ناتوانی از تعریف چند و چون این وظیفه، چیزی از عذاب وجدانم کم نمی‌کند. انگار پیشاپیش و حتی قبل از تعریف وظیفه در انجامش شکست خورده‌ام. شبیه وضعیت شاگردی که امتحانی دارد اما حتی نمی‌داند که درس چیست و امتحان به چه شکلی‌ست اما پیشاپیش می‌داند که مردود می‌شود. گمانم بایستی سر پدرم را گرم کنم. گاهی فکر می‌کنم این بچه نداشتنم او را هم اذیت می‌کند. نه اشتباه گفتم: اگر بچه داشتم یعنی پدرم نوه داشت و سرش گرم می‌شد. الآن هم نوه دارد اما اینجا نیستند، خارجند. همه‌ی بچه‌هایش غیر از من خارجند. خودش هم هل‌شان داد که بروند. از بس که عاشق درس خواندن است. آخری را که همین اواخر راهی‌اش کرد، بعد از مرگ مادرم. من اگر جای پدرم بود دستی دستی پسرم را راهی نمی‌کردم که برود و درس بخواند. همین‌جا نگهش می‌داشتم و دیر یا زود طبیعت کار خودش را می‌کرد و آنها هم بچه‌دار می‌شدند و همین‌طور «به سادگی» و تنها با «کمی تدبیر» کلی سرش شلوغ می‌شد. الآن چی؟ الآن فقط من را دارد. احتمالاً غلط‌ترین آدم ممکن برایش مانده. چرا؟ چون ازش دورم. نمی‌فهممش. نمی‌خواهم بفهممش و راستش هر چه جلوتر می‌رویم از هم دورتر می‌شویم. بخشیش به خاطر پیری‌اش است. پیری فقط زوال جسم نیست. مغز آدمیزاد خیلی آرام عوض می‌شود. خواسته‌هایش، ارزش‌هایش. استدلال‌هایش عوض می‌شود. منطقش عوض می‌شود. حالا مطمئن نیستم اگر آن دیگری‌ها اینجا بودند روابط عمیق‌تری با پدرم داشتند. از راه دور که مدام گله می‌کنند از دلتنگی و عشق به پدر. به‌شان می‌گویم والا به خدا اینجا بودید پُر پرش دو دقیقه با هم حرف داشتید. واقعیت است. خود من هم همینم. تازه من از این مرد حرفی‌ها هستم. تلفنی هم هستم. اما واقعاً با پدرم حرفی ندارم. تلاشی نمی‌کند که زمینی مشترک با من پیدا کند. تلاش من هم مجکوم به شکست بوده. لذا می‌مانیم با همان سرفصل‌های همیشگی: فساد جمهوری اسلامی، فروپاشی عنقریبش، غیره و ذلک. خسته‌کننده است. مادرم اینطور نبود. مشخصاً زحمت می‌کشید برای اینکه زبان مشترکی با من پیدا کند. شاید هم به ابتذالی که محصول حتمی درجا زدن فکر‌ست واقف بود و در من هم‌صحبتی در شان خودش پیدا کرده بود. شاید هم نه و صرفاً دلش می‌خواست رابطه‌اش با پسرش را به هر ترتیبی شده زنده و معنی دار نگه دارد. بهرحال همین که زور می‌زد برای نگه داشتن رابطه‌مان چیز ارزشمندی بود، مخصوصا الآن که پدرم را می‌بینم که با اصرار و سرسختی سر مواضع ذهنی‌اش ایستاده. حتی یواش یواش متوجه شده‌ام دیگر کمتر و کمتر پدرم را دعوت می‌کنم و انگار ترجیح جفت‌مان این است که من بروم آنجا. چرا؟ چون من تلویزیون ندارم اما آنجا ماهواره هست و صدایش هم بلند است و دو تا مبل کهنه هم جلوی تلویزیون ۷۸ اینچ‌مان مستقرند. من هم می‌روم آنجا و جفتی ماهواره نگاه می‌کنیم. جفتی که نه، من سرم توی موبایلم است، کیوی و تخمه می‌خورم و هر از گاهی چیزکی می‌پرانم؛ ماجرای سوریه زیر سر همیناس‌ها… دیدی اروپا یخ‌بندون شده؟ با بچه‌ها حرف زدی؟ منظورم از «بچه‌ها» خواهران و برادرم هستند و این سوال به‌خصوص را خیلی دوست دارم چون دقایقی گفتگو برای‌مان مهیا می‌کند. گاهی به خواهرها و برادرم حسودی‌ام می‌شود که اینجا نیستند. من هم خودم اشتباهی اینجا هستم. یعنی از مهاجر بودن متنفرم، از اینکه با دست خودم وارد اقلیتی بشوم که مناسبات مخصوص خودش را دارد متنفرم، اما با این حال از اینجا هم متنفرم. آلودگی هوا. گرانی. همین چیزهایی که همه من جمله پدرم مدام در موردش می‌نالند. من هم نالانِ همین‌ها هستم منتها ناله‌ام صدایی ندارد. الآن هم وضعیت روبراهی ندارم. با گربه‌ام فرار کرده‌ایم به خارج از تهران چون آن طویله، منظورم تهران است، غیر قابل زیست است. ولی می‌فهمم که که شرایطم ساختگی و آزمایشگاهی‌ست. تا ابد که نمی‌شود اینطور زندگی کرد.
چند هفته پیش آگهی سرپرستی یک گربه‌ی دیگر در فضای مجازی شناور بود. من هم راغب بودم. چند پیغام هم دادم. گربه‌ای حنایی رنگ که کِر گربه‌ی خودم بود. حتی اسم هم برایش انتخاب کرده بودم: فرده‌ریک. ماده بود و جستجویی سردستی می‌گفت که فرده‌ریک یعنی فرمانروای صلح‌طب. خب معلوم است که من و گربه‌ی خودم، دومینیک، به یک فرمانروای صلح‌طلب نیاز مزمن داشتیم، موجودی که این اغتشاشِ ساکتِ مواج در خانه‌مان را فرمان‌روایی کند. حالا مهاجرین فرانسه‌‌رفته، آنهایی شان که خواننده‌ی این وبلاگند بعید نیست سر تلفظ اسم گربه‌ی دوم بازی در بیاورند و انگ بی‌سوادی بزنند و البته بی‌راه هم نیست. بهرحال دانش ویکی‌پدیایی حد و مرز مشخصی دارد. با نوعی کم‌عمقی همراه است که فرد دانا سریعاً متوجهش می‌شود. اما خب برای من همین که اسم گربه‌ی دومم را پیدا کرده بودم انگار بیشتر راه را رفته بودم. نمی‌دانم، وقتی اسم آدم یا حیوانی را آن لالوها، از لای بخارات و آسمان مه‌آلود و تردید‌های ذهنی خیلی ناگهانی «می‌یابی» خب این توهم پیش می‌آید که که داری در مسیر تقدیر گام بر می‌داری. اینها را به خودم هم می‌گفتم و مصمم بودم. حتی دومینیک هم در عین اینکه لال است اما احساس می‌کنم موافق بود. مضاف بر اینکه بایستی قبول کنم: دومینیک ۴-۵ سالش است و نصف راه را رفته. تازه اگر خوش‌شانس باشد و مرض مهلکی نگیرد؛ و اینکاره‌های غربی توصیه‌ی خوبی دارند: می‌گویند اگر در زندگی به این نتیجه رسیده‌ای که حیوان‌باز هستی، قبل از مرگ حیوانت یکی جوانتر هم بیاور و به خانواده‌ات اضافه کن. (گمانم این اولین بار است که -ناخودآگاه- برای توصیف مجموعه‌ی خودم و گربه از عنوان ثقیل و پرمعنی «خانواده» استفاده کردم.) آوردن فرده‌ریک را در همین راستا هم می‌دیدم. سوپاپ اطمینانی برای ۴-۵ سال آینده که دومینیک دیگر زنده نباشد. نمی‌دانم چطور شده که سر بزنگاه منصرف شدم. رگه‌هایی از دیوانگی را در تصمیمم دیدم. گمانم دوستی تذکر داد که این حرفها شروع مسیری‌ست که انتهایش مشخص است: خانه‌ای مملو از گربه به علاوه‌ی یک مرد مجرد. تصویر گویایی بود و نیاز به توضیح نداشت. اما توضیحش این است که ماجرا به دومینیک و فرده‌ریک ختم نمی‌شود و این داستان ادامه دارد و همه‌مان مثال‌هایی از ادامه‌ی این داستان شنیده‌ایم: عمدتاً زنان دیوانه و مجردی که به همراه لشگری از گربه‌ها رنگ و وارنگ زندگی می‌کنند و «خانواده»‌شان هم همین است. با این اوصاف سریع ترمز را کشیدم. خوشحالم از اینکه هنوز تتمه‌ی عقلم را نگه داشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم لازم‌ست. مخصوصاً در شرایط من که کسی دور و برم نیست که غلط و درست را نشانم بدهد. مخصوصاً منی که در گذشته تمامی صداهای پند‌آموز ونصیحت‌گر را خفه کرده‌ام، خرخره‌شان را جویده‌ام، چون جوان و خام بودم و احساس می‌کردم آنها صلاحیت امر و نهی ندارند و حالا، امروز، امروز که تقریباً خواسته‌ی شماره یکم داشتن نوعی پیر یا مرشد است دیگر نمی‌توانم برگردم و به ‌شان بگویم برگردید و نصیحتم کنید و راه را نشانم دهید. این شرایطم است. ماجرای مرشد را هم جدی گفتم. مادرم هم در دورانی این مرض را داشت. پیری هم پیدا کرده بوده. ریشو و سفیدپوش و اسباب خنده‌ی ما. اسباب خنده‌ی من. یادم است نصیحتش این بود که دروغ نگویید و چه هرهر و کرکرهایی که نمی‌کردم سر این. گمانم مادرم هم از آن مرحله عبور کرد. حداقل از آن پیر بخصوص عبور کرد. اما نفس مشکل، یعنی اینکه من نابینا هستم و کسی باید دستم را بگیرد، نفس مشکل به قوت خودش باقی است و وضعیت من هم همین است. شدیداً محتاج چنین راهبری‌ای هستم و راستش گاهی غبطه می‌خورم از نداشتن ایمان. مذهب نه. ایمان. قطعاً چیز به‌دردبخوری‌ست. قطعاً نوعی قریحه است. جهان‌بینی قبلی من صیقل خورده بود برای تولید یک کارمند-مهاجر موفق. از همین‌هایی که توی ایسنتاگرام ولو هستند. توی توییتر ولو هستند. همه جا ولو هستند. اما برای کسوت فعلی‌ام جهان‌بینی ندارم. کسوت فعلی‌ام چیزی نیست جز پاره‌پاره‌های کسوت قبلی. یعنی آن لباس قبلی را دریدم، صرفاً در لحظه و ناگهانی، با خشم، بدون برنامه، بدون هدف. صرفاً حالم از آن موجود متعارفِ سری‌دوزی شده به هم خورد. همین. اما مطلقاً برنامه‌ای برای آدم جدیدی که بایستی از لابلای آن کسوت پاره‌پوره بیرون بیاید ندارم. برای همین در مورد نابینایی و اینها حرف زدم و منظورم این نبود که شاعرانه بنویسم. صرفاً توضیح شرایطم بود. و توضیح اینکه چرا به یک پیر یا مرشد نیاز دارم. حالا بهرحال، بدون مرشد هم مخم یاری کرد و فهمیدم که قبول سرپرستی فرده‌ریک عملاً شروع سرازیری‌ست. الآن هم پشیمان نیستم گرچه گاهی هنوز فکر می‌کنم سه‌تایی چه خانواده‌ی خوشگلی می‌شدیم. ماجرای وظیفه‌ی در قبال پدرم هم همین است. درکی ازش ندارم. نمی‌دانم کار درست چیست. شاید هم هم ماجرای وظیفه شر و ور است و داستان این است که وقتی می‌روم آنجا پدرم را ببینم زیادی به هم می‌ریزم. این هم به هم ریختنی درونی‌ست. دلیلش هم دیدن سالخوردگی پدرم نیست بلکه گمانم تنفس در آن خانه‌ی بخصوص نکبتی باشد. خانه‌ی ارواح. بنظرم باید بفروشیمش و پدرم هم از آنجا نقل مکان کند. بهرحال آنجا مال آدمی‌ست که از آنجا رفته. انگار صاحب‌خانه رفته و ما هنوز مانده‌ایم. آنجا را غصب کرده‌ایم. آنجا صاحبان دیگری می‌خواهد، غریبه‌هایی که آن آپارتمان صرفاً برای‌شان مجموعه‌ایست شامل دیوار و کف و سقف و دو حقله چاه مستراح و چند اتاق خواب و یک آشپزخانه که «قلب» خانه است. برای ما این نیست. تک‌تک آجرهای دیوارهایش مریضند. ما، یعنی پدرم، خانه‌ی دیگری می‌خواهد، یکی از همین آپارتمان زشتهای بساز بفروشی که دم درش یک سرباز هخامنشی روی دیوار حک شده، کنار آیفون. یکی از همین‌ها لازم داریم و بعد بنظرم تازه ماجرا را «پشت سر» می‌گذاریم.

Advertisements

26 Responses to “28-12-1396”


  1. 1 شیوا مارس 19, 2018 در 6:45 ب.ظ.

    خرس عزیزم. من هر وقت تو یه پست جدید مینویسی با ولع تمام میدوام بیام برات بنویسم که آخ آخ چه کردی و چه نوشتی و چه از دل من گفتی و اینا و بعد با این استدلال که خب تهش چی و خب خودش میدونه لابد، تشویق تورو میخواد چی کار و فیلان و بهمان، بی خیال می شم و میرم پی زندگیم.

    امضا – یک مهاجر کارمند بدبخت که احساس میکنه در قبال پدر و مادرش یه وظیفه ی نامعلوم داره که به خاطرش هر روز بهشون زنگ میزنه بعد ته تلفن میگه خدایی من نمیتونم برگردم پیششون – و تاق تلفن رو میذاره.

    • 2 Rak مارس 20, 2018 در 8:04 ق.ظ.

      شیوا جان . من هم احساس گناه میکنم . شب برگشتن از ایران انگار که تمام روحم رو به پدر و مادرم بدهکارم. عذاب وجدان دارم ولی چاره ای نیست. ممکنه یه عده بگن که چرا برنمیگردین ایران. جوابم براشون اینه که این حس دلتنگی جایی در اعماق وجود خودش رو پنهان میکنه و همیشه هست ولی زتدگی جریان داره با تمام حسرتها. کاش ایران برای زتدگی جای بهتری برای زندگی بود.
      خرس عزیز اگر بچه ای داشتی دغدغه هات کلا فرق میکرد و جهت زندگیت حتی. بچه ها مثل رودخونه ادم رو میبرن به جایی که کمتر فرصت عذاب کشیدن داری مخصوصا که تو ایران هم نباشی.
      تا سرازیری خیلی راه مونده. خوب کردی فرده ریک رو نیاوردی .

  2. 3 ناشناس مارس 20, 2018 در 3:13 ب.ظ.

    ‌خرس عزیز منم عین همین‌ها رو احساس می‌کنم. باز خوبی تو اینه که سعی‌ میکنی‌ جلوی به فنا رفتن کاملو بگیری مثلا با همون تصمیمی که در مورد گربه دومیه گرفتی‌. اما من تلاشی نمیکنم. فقط از خودم متنفرم، همین.

  3. 4 حنا مارس 20, 2018 در 7:43 ب.ظ.

    لابلای این دو پست دلتنگی بزرگی برای مادرت موج میزنه.
    مادر ت تو را خیلی دوست داشت.و تو هم در تمام زندگیت کسی را بدان اندازه دوست نداشته ای.
    حتی پدرت برایت یاد آور نبودن مادرت است.
    کار خوبی کردی از تهران خارج شدی.پیشنهاد میکنم کرج بیای…شاید مهرشهر.
    در مورد آن لباسی از هویت که دریدی ….بسیار تحسین برانگیز و عالی بود…و آنچه که الان هستی و به قول خوده پاره های هویت قبلی …بی نظیر و عالی هستی.چون باید الان اینطور باشی.وقتشه.
    اون موقع هم باید اون طور می بودی و وقتش بود.
    کلا کامل هستی.انقدر کاملی که گیر میدی به خودت .
    در مورد پیر و مرشد حرف دل مرا زری…منم خیلی نیازمندی هستم.
    یوگی ها جمله ای دارند که هرگاه شاگرد آماده باشد معلم از راه میرسد.
    پس امیدوار باش.
    رابطه با پدرت عالیه.
    تقریبا همه همین هستند.

  4. 5 Spring مارس 21, 2018 در 5:44 ق.ظ.

    پدرت و ازون خونه ببر جای دیگه. یه جای مرتب قشنگ.

  5. 6 علی مارس 24, 2018 در 7:01 ب.ظ.

    این خبر رو ببین درباره افزایش تعداد گربه
    http://www.cbc.ca/cbcdocspov/m/blog/catwalk-confessions-of-a-cat-man

  6. 7 Jesse آوریل 13, 2018 در 1:46 ب.ظ.

    «اولین دیدار من بود این»، به طول 7 دقیقه و چهل ثانیه.
    «»: اولین دیدار ما بود آن-اخوان

  7. 8 نرگس آوریل 20, 2018 در 2:59 ق.ظ.

    هرچی می‌نوشتی رو بلع می‌دادم. بعد مدت‌ها اومدم این‌جا و دیدم بعد این همه سال و این همه تغییر هنوز هم نوشته‌هات رو باید بلعید. کتابی، جای دیگه‌ای نیست که دست‌نوشته‌های شما رو بشه خوند؟

  8. 9 ناشناس آوریل 21, 2018 در 12:32 ق.ظ.

    مدام فکر می‌کنم که وظیفه‌ای دارم و وظیفه‌ام را انجام نداده‌ام. منظورم وظیفه‌ام در قبال نظر دادن است.

  9. 10 ahkeintor آوریل 23, 2018 در 8:32 ب.ظ.

    ۶ ماه بود که به رفتن فکر میکردم
    گفتم بعد ازعید دیگه باید از این خونه برم
    اومدم با مامان صحبت کردم بغض کرد گفت عیبی نداره داداشات که رفتن تو هم برو اما ی روزی میاد که منم میرم میفهمی خیلی دیرشده.
    اونجا بود که تصمیم گرفتم عذاب بکشم از خودم دور باشم اما کنارشون باشم
    الان که اینو خوندم وقتی میبینم تو هم هنوز نتونستی پشت سر بزاریش فک کنم پس تصمیم درستی گرفتم

  10. 13 بهار آوریل 24, 2018 در 4:46 ب.ظ.

    يكم بيشتر بنويس .. دلم مدام تنگت ميشه .. هر روز اينجا رو چك ميكنم شايد چيزى اضافه شده باشه ..

  11. 14 مینا مه 3, 2018 در 8:09 ب.ظ.

    سلام .
    امشب یهو به سرم زد که برای شما جناب دکتر غرغرو همیشه ناراضی! علی رغم توصیه شما مبنی بر نظر ندادن !
    دو جمله ای بنویسم که مینویسم
    سال‌های زیادیه که به وبلاگتون سر میزنم و مطالبتون رو میخونم البته این به معنای تایید نظراتتون نیست ولی قلمتون رو دوست دارم . شاد و سربلند باشی .

  12. 15 ناشناس مه 11, 2018 در 10:10 ق.ظ.

    فقط خواستم بگم حواسم هست این استوریهای جدید اینستات (از وقتی پابلیکش کردی) فقط برا کشف ماهایی هست که میخونیمت ولی جایی فالوت نکردیم. یا حالا که از خودت رونمایی کردی میخوای ما رو هم بشناسی ;)

  13. 17 Aurura مه 11, 2018 در 10:54 ق.ظ.

    سلام. چطور ميشه به كتاب شما توي نروژ دسترسي داشت؟

    • 18 KHERS مه 11, 2018 در 11:35 ق.ظ.

      سلام، امیدوارم بزودی نسخه الکترونیک از طریق فیدیبو یا سرویسهای مشابه فراهم بشه.

      • 19 Aurura مه 11, 2018 در 4:31 ب.ظ.

        به اميد خدا. ممكنه يه دونه نسخه چاپيش رو به كتابخونه اسلو بديد؟ اينطور از هرجاي كشور ميشه كتاب رو امانت گرفت.
        شايدم خواسته ام منطقي نباشه. نميدونم. ولي خيلي دوست دارم بخونم كتابتون رو.

      • 20 KHERS مه 11, 2018 در 5:34 ب.ظ.

        والا در تئوری که میشه :)

  14. 21 بیتا مه 13, 2018 در 3:25 ق.ظ.

    آدرس پیج اینستا تون رو می شه داشته باشم؟

  15. 22 مسعود مه 15, 2018 در 7:13 ب.ظ.

    می دونید چند ساله که ندشته هلی شما رو می خونم
    یادمه همراه شما نوشته های نسوان رو هم می خوندم که دیگه بروز نمیشه!
    و همینطور آریو…
    نسوان که متوقف شد و توی خماری ابدی گذاشت من یکی رو . گاهی بهش سر میزنم و احساس دلتنگی عجیبی پیدا می کنم انگار برمی گردم به زمان آخرین پستش و همونجا و در حال و هوای همون زمان فریز میشم.
    آریو هم اونی نبود که بود.
    می مونه خرس
    خرس همچنان قابل خوندنه
    فکر می کنم ۹ ساله باهاتم.
    و شبیه ت شدم…

  16. 23 ناشناس مه 23, 2018 در 4:25 ق.ظ.

    خرس؟!!! کجایی پس؟! دوباره؟ چقدر مرور کنیم!؟
    وظیفه ات را در مورد ما انجام بده!

  17. 25 پریا ژوئن 8, 2018 در 12:37 ب.ظ.

    خیلی بدی که نمی نویسی دلم برا نوشته هات خیلی تنگ شده 😐😐

  18. 26 فهیم ژوئن 10, 2018 در 10:09 ب.ظ.

    کماکان، با اختلاف زیاد بهترین بلاگر موجود هستی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @ghatlameh نه تنها کسی مجبورم نکرده بلکه ترجیحم هم اینه که برم، چون بنظرم آدم غیر قابل اعتمادیه. جایی گفتم کسی مجبو… twitter.com/i/web/status/1… 10 hours ago
  • @neg_s @abedrend مطلعی؟ لطفا منم آگاه کن. 11 hours ago
  • حالا هی پله‌پله داره از اون عدد پرتش میاد پایین تا در نهایت روی یه عدد کمتر پرت «توافق» کنیم. از شگردهای حال بهم‌زنشون. 11 hours ago
  • @hafezmaj بابا چرا حرف در میاری آداب و ترتیب :)) 15 hours ago
  • @abedrend همون سمتای فیروزکوه. 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,149,469 hits

grizzly.khers@gmail.com

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: