21-12-1396

مادرم با ازدواجم مخالف بود. این را هیچ وقت علناً به من نگفت. اما همه می‌دانند. همان موقع هم که وسط ماجرا بودیم همه می‌دانستند. چند ماهی قبل از ازدواجم نظرش را پرسیدم. چیزهای سربسته‌ای گفت که آن موقع من از حرف‌هایش مخالفت سفتی برداشت نکردم. اما آن موافقتی که دوست داشتم را هم نشنیدم. دوست داشتم بگوید که پسرم انتخابت فوق‌العاده است. هر کسی دوست دارد این را بشنود. وقتی که نمی‌شنود خودش عمارتی می‌سازد از کمالات زنش. قانون طبیعت این است که مدتی بعد می‌فهمد عمارت پوشالی بوده. معمولاً آدم دیر این را می‌فهمد. در حالی که پوشال‌ها و یونجه‌ها ریخته‌اند روی سرش، لای موهایش، چند لاخه هم لای لبانش هستند و با فوتی از سر استیصال، فوتی صدادار لاخه‌ها را می‌راند آن طرف.
همیشه برایم سوال بود که چرا مادرم بهم نگفت که نظرش منفی‌ست. در عوض بعد از ازدواج حتی زورهایش را هم زد که ازدواجم پا بگیرد. آن دوران مثال مورد علاقه‌ام ازدواج کاتولیک‌ها بود. گمانم در فیلم‌ها چیزی دیده بودم. انگار آیینی دارند که درست قبل از خواندن خطبه یا هر چیزی که اسمش است کشیش از حضار می‌پرسد کسی هست که چیزی در‌باره‌ی این ازدواج پیشِ رو، درباره‌ی این دو نفر بداند و بخواهد بگوید؟ این را تعریف می‌کردم با کلی کیف. نظرم این بود که دور و بری‌ها نابینایی مقطعی آدم را جبران می‌کنند. اگر من به هر دلیل نمی‌بینم که چطوری دارم وارد چاه می‌شوم آنها دستم را می‌گیرند و دوستانه جلویم را می‌گیرند. الآن که فکرش را می‌کنم، در همان فیلم‌ها هم هیچ‌وقت هیچ‌کدام از حضار دهانش را باز نمی‌کند. همه با لبخند به جایی نامعلوم نگاه می‌کند و کشیش بعد از این سوالی که می‌تواند کمی ناراحت‌کننده باشد به کارش ادامه می‌دهد و آن دو نفر را زن و شوهر قلمداد می‌کند. شاید روزگاری بوده که کسی از حضار صدایش در می‌آمده و مثلاً فریاد می‌زده این زن خراب است. اما آن دوران گذشته. سنتی کاربردی بی‌فایده شده، تبدیل شده به سوالی ابتر که همه می‌دانند جوابش سکوت است.
با همه‌ی اینها هنوز خوب نمی‌فهمیدم که چرا مادرم مخالفتش را به من نگفت. آن هم وقتی که من خودم مشخصاً ازش نظرش را خواسته‌ام. سوالی بود که جوابش را نمی‌دانستم و انگار شده بود اسباب نوعی دلگیری از مادری که حالا حتی نیست تا سکوت آن موقعش را توضیح بدهد.
چند شب لابلای پروست فکر کنم کمی به جواب نزدیک شدم. راوی رمان قصد کرده که با زنی ازدواج کند، با آلبرتین. به نظر مادرش گزینه‌های بهتری هم برای پسرش مهیاست. اما علی‌رغم این هیچ‌وقت به طور جدی مخالفتش با این ازدواج را اعلام نمی‌کند. بیشتر چیزهایی در مورد حمایت از انتخاب پسرش می‌گوید. در گذشته هم پسرش، راوی را، بابت ضعف اعصاب و تنبلی‌اش شماتت و نصیحت نمی‌کرده، مبادا که همین گلایه‌های ریز مشکلات پسرش را نه درمان بلکه تشدید هم بکند. در مورد ازدواج هم همین‌طور، راوی به مادرش می‌گوید شاید به آلبرتین پیشنهاد ازدواج بدهد و مادرش، هیچ‌گونه نقدی به دختر وارد نمی‌کند. مبادا که سایه‌ای روی زندگی راوی بیفتد، مبادا که پایبندی و تعهد راوی به زنش کمرنگ شود، و جالب‌تر از همه، مبادا بذر فکر و خیال را در ذهن پسرش بکارد، بذری که در فصلی که مادر دیگر در زندگی پسرش نیست میوه می‌دهد، میوه‌اش هم خیالات پسر است که با ازدواجی خلاف میل مادرش او را آزرده کرده و حالا حتی مادرش نیست که بابت این آزردگی دلجویی کند. مادرش انتخابی غلط را تایید کرده چون خودش را ناتوان از تغییر نظر پسرش می‌دانست.
وضعیت من چیزی این بینابین است. ظنم این است که مادر من هم با چنین ادله‌ای مخالفتش را اعلام نکرد. روزگاری را می‌دیده که خودش نباشد و من بخواهم خودخوری کنم بابت اینکه با انتخاب غلطم مادرم را آزردم. می‌گویم وضعم بینا‌بینی‌ست چون علی‌رغم اینکه مادرم مشخصاً مخالفتش را اعلام نکرد اما خب احمق هم نیستم و حالا که آن هیاهو آرام گرفته می‌دانم که نظرش منفی بود (راستش حتی حین آن هیاهو هم کمی می‌دانستم که نظرش منفی‌ست). این فقط حدس و گمان نیست، مابقی افراد خانواده‌ام هم معترفند. از وقتی این تحلیل را سوار آن ماجرا کردم، منظورم سکوت مادرم است، انگار کمی آرام گرفته‌ام. چیزی از نکبت یک ازدواج شکست‌خورده کم نمی‌کند، اما حداقلش این است که دوباره مطمئن شده‌ام مادرم حتی برای فصولی از زندگی‌ام که خودش هم زنده نباشد فکر کرده بود، و نگران احوالم بوده در دورانی که خودش نیست تا تلاشی کند برای دلداری‌ام. حتی شاید می‌دانسته که زمین می‌خورم اما در حد توانش جلوی رنج اضافی را گرفته.

Advertisements

10 Responses to “21-12-1396”


  1. 1 ناشناس مارس 12, 2018 در 9:54 ق.ظ.

    زن خوب توصیف میکنی؟

  2. 2 از ما اثری نماند مارس 12, 2018 در 11:41 ق.ظ.

    رسم کاتولیکها به گمانم جز در مورد ازدواج جین ایر و راچستر، در هیچ کجای تاریخ به باطل شدن هیچ ازدواجی نیانجامید! راستش از وجهی دیگر که به سکوت مادر ومادرانمان فکر کنیم شاید نمیخواهند در نبودنشان مقصر اصلی ناکامی هایمان(دستکم در همین مقلوله) باشند! شاید میدانند به قول فروغ ما از شنیدن سخت بودن سنگ عقب نمیکشیم باید برویم به سنگ بخوریم و خونین وزخمی ایمان بیاوریم که سنگ سخت هم هست سوای همه چیزهایی که میتواند یا میتوانست باشد!

  3. 3 ناشناس مارس 12, 2018 در 4:11 ب.ظ.

    شکست عشقی ات چی شد؟ برگشتین؟ چون طرف ات دیگه توییت جدایی و ناراحتی نمیکنه.

  4. 4 نغمه مارس 13, 2018 در 8:20 ق.ظ.

    خیلی بورینگ شدی خرس جان

  5. 5 Sherri مارس 16, 2018 در 3:58 ب.ظ.

    حس خوبی است وقتی آدم به جواب سوال هایی که با کسی هم مطرح نم کند ولی دست از سرش بر نمی دارند، می رسه. روان مادرت شاد

  6. 6 مهدي مارس 19, 2018 در 5:49 ق.ظ.

    فكر ميكنم اين شعر تأييدي براي حرفات باشه
    یادش به خیر مادرم!
    از پیش
    در جهد بود دایم، تا پایه‌کَن کند
    دیوارِ اندُهی که، یقین داشت
    در دلم
    مرگش به جای خالی‌اش احداث می‌کند. ــ

  7. 7 مریم مارس 21, 2018 در 4:54 ب.ظ.

    سلام من همیشه وبلاگ شما را می خوانم اولین بار هست نظر میگذارم برای اینکه نوشته شما مرا غمگین کرد به یاد از دست رفته ها ونگفتن حرفهایی که همیشه دردش میماند ولی مادر از دست رفته شما را درک میکنم برای اینکه خود من به پسرم نخواهم گفت برای دوستش یا همسر آینده اون است که می خواهد زندگی کند اگر من مانع شوم یا حرفی بزنم دال بر عدم تمایل همیشه بعدها ناراحت خواهد بود ازعدم موافقت من یا اگر با اون دختر زندگی نکند همیشه این درد خواهد ماند که به عشقش نرسیده .بنابراین اگرمادر شما حرفی نزده به این مسائل فکر کرده وبه اینده واین احتمالات فکر کرده و انتخاب شما را مورد احترام قرار گذاشته بود یادش گرامی باد

  8. 8 علی مارس 24, 2018 در 1:55 ب.ظ.

    خوب بود مثل همیشه خرس، مرسی.
    اهل نصیحت نیستم ولی اجازه بده یبار بگم، تو فکر میکنی همه چیز در بدترین حالته؟ شاید ولی من تقریبا مطمئنم میتونست براحتی خیلی خیلی بدتر باشه. منم حدودا در سن توام و مهاجر از یه خانواده متوسط…مثلا فکر کن بچه دار شده بودی و بعد جدا میشدی، اگر میخوای درامش رو زیاد کنی میتونی تصور کنی بیشتر حاصل بالای ۱۰ سال سگ دو زدنت تو خارجه رو در این فرآیند از دست دادی و حتی نمیتونی با بچت وقت بگذرونی. نه راه پس داری نه راه پیش…به نظر من بدختی های خودت و خانواده در مقابل عذابی که در مورد بچه و مسائل مربوطش خواهی داشت وقتی کارا بد پیش بره کم اهمیته… نظر دادن راجع به زندگی کسی که فقط از روی نوشته هاش میشناسیش ساده لوحی هست و من میخوام ساده لوح باشم و حدس بزنم که خیلی ها در شرایط خیلی مشابه تو حاضرن درجا جاشون رو با تو عوض کنن…اینارو نمیگم که احساس بهتری داشتی باشی، از این جهت میگم که شاید ابعاد دیگری هم باشه، هر چند شاید غلط و بیربط.

  9. 9 A leader مه 9, 2018 در 7:03 ب.ظ.

    چرا بوی خارجنکی میاد از طرز گفته هات

  10. 10 A leader مه 9, 2018 در 7:03 ب.ظ.

    چرا بوی خارجنکی میاد از طرز گفته هات


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @smhadimousavi: کیهان: شرکت توتال اطلاعات نفتی را دزدید و رفت. 1-فاز 11 پارس جنوبی میدان گازیه نه نفتی! 2-اطلاعات مخزن پارس جنوبی رو روز… 1 hour ago
  • @SeifiFarnaz جدی؟ یه جستجویی کنم ببینم چطوره. 4 hours ago
  • RT @parmidavnia: برای اولین بار در عمرم جای خرید از دی‌مارت و پالادیوم رفتم تره‌بار و هیچوقت در عمرم انقدر ویرجین عمل نکرده بودم، ات وان پو… 6 hours ago
  • @ChronicPain8 @Nadershokoufi والا گمونم کتابفروشیا دیگه :)) 7 hours ago
  • دارم به سن فروشگاه سپه می‌رسم. 20 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,134,933 hits

grizzly.khers@gmail.com

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: