حتی سوسکها هم بچه‌دار می شوند

رویا:
ساسان را می‌بینم. انگار اتفاقی و بدون قرار قبلی. جایی‌ست شبیه پاساژهای اکباتان. پشت ویترین کتابفروشی‌ای هستیم. کتاب‌های شعر دارد. مثلاً حافظ. منتها از این چاپ‌های قدیمی کتب شعر که روی جلدشان عکس‌های سخیفی‌ست از بلبل و تار و مردانی با شلوار گشاد و ریش و سبیلی کم‌پشت. به ساسان می‌گویم «اگه حافظ می‌خوای فقط نسخه‌ی تصحیح ابتهاج رو بگیر.» سریع و ضربتی جواب می‌دهد که آن نسخه را خوانده. گویا در این نسخه‌ی مورد نظرش دنبال «مقدمه‌اش» است. کتاب را می‌خرد. واقعاً هم چاپ مزخرفی‌ست و پر از غلط غولوط. بعضی بیت‌ها را بین نسخه‌ی سخیف ساسان و نسخه‌ی سایه مقایسه می‌کنیم و غیر قابل فهمند. با خودم فکر می‌کنم حق با خودم بود.
در ادامه‌ی رویا نمی‌فهمم چطور صحنه عوض می‌شود: گویا خواب هستم اما ترسیده‌ام چون اتاق پر از سوسک‌های ریز است. انگار اکباتان هستم. با ناراحتی و کمی چندش پا می‌شوم که سوسک‌ها را بکشم. وارد دستشویی می‌شوم که شبیه دستشویی آپارتمان گیشا است. سوسک‌ها بیشتر می‌شوند. با دمپایی سعی می‌کنم له‌شان کنم. ریزند. بچه سوسک. ردشان را می‌گیرم و می‌رسم به جایی که تشک یک‌نفره‌ی خوشخواب هست (بدون ملافه، همانطور که الآن در آپارتمان گیشا بلااستفاده به دیوار تکیه‌اش داده‌ام). سوسک بزرگی آنجاست که از دستم فرار می‌کند. مشخصاً یک «تک سوسک». انگار مادرشان است و همه‌ی آن سوسک‌ریزها تخم و ترکه‌اش هستند. اگر این مادرْسوسک را بکشم انگار همه‌شان را قل و قمع کرده‌ام. با ترس و چندش از خواب می‌پرم.

تداعی‌ها و تفسیر:
۱- رویا در اکباتان می‌گذرد. کتابفروشی در پاساژ اکباتان تداعی‌اش برایم می‌شود کتابفروشی آقای محمدی. آقای محمدی دوست و میزبان جلسات مثنوی‌خوانی مادرم و رفقایش بود. سلسله جلساتی که مادرم برای سالیان سال می‌رفت. چهارشنبه‌ها. همزمان بود با تحول روحی مادرم و دوره‌ای از زندگی‌اش که مسلک مومنانه و عرفانی داشت. نوعی انقلاب فکری که در میانسالی و بعد از درمان سرطانش شروع شد. مدعی بود که قبل از آن «خودش را نمی‌شناخته». پس رویا به تحولی در جهت خودشناسی اشاره می‌کند.

۲- کتابِ شعر با چاپ نازل و مینیاتور: مرا یاد مجلدی از رباعیات خیام می‌اندازد که در اکباتان داشتیم. آن کتاب مینیاتورهای مسخره‌ای داشت. زنانی که از کوزه برای مردان شراب می‌ریزند و ساز می‌نوازند. کتابی قدیمی بود و بعضی نقاشی‌هایش کمی شهوانی بودند. مثلاً زنی که یقه‌اش گشوده بود و پستانهایش پیدا. اوقاتی که تنها بودم می‌رفتم سراغ این کتاب و با کنجکاوی ورقش می‌زدم. به نوعی از اولین مواجهه‌های پسربچه‌ای نابالغ بود با مضامین جنسی. پس به نوعی دیوان حافظ با چاپ سخیف برایم معادل گذار از کودکی‌ست به بزرگسالی، از دوران معصومیت و بازی و کنجکاوی، به دورانی که تبدیل می‌شویم به عُمالی جنسی که شرح وظایف مشخصی دارند؛ جفت‌یابی و تولید مثل.

۳- ساسان در عالم واقعیت برایم گره‌ای ذهنی نیست. دوستی‌ست که روابط محترمانه و محدودی داریم. تنها چیزی که برایم تداعی می‌کند جشن تولد ۳۹ سالگی‌ام است که ساسان را هم دعوت کرده بودم. برایم کتابی هدیه آورده بود و بعدها که صحبت کردیم بهم گفت آن کتاب شخصیتی دارد که به نظرش شبیه من است، و اصلاً برای همین آن کتاب به‌خصوص را برایم هدیه آورده بود. پس ساسان برایم هدیه‌ای آورده که به کمک آن «از بیرون» خودم را ببینم، متوجه شوم ساز و کار روانم چطوری‌ست، اغراض پنهانم چیستند.

۴- جدای از این، ساسان مرا یاد خودِ مراسم تولد ۳۹ سالگی‌ام هم می‌اندازد. برای مردی به سن من که بچه ندارد و شرایط زندگی‌اش هم جوری نیست که بتواند در آینده‌ی نزدیک بچه‌دار شود، هر سال که می‌گذرد انگار یک پله نزدیک‌تر شده است به انتها. تولد هم عملاً به جای جشنِ شادی، مترادف می‌شود با نوعی هشدار: «یالله بجنب، فرصتی نمانده.»

۵- در رویایم ساسان «سریع جواب می‌دهد،» تقریباً چکشی و با کمی پرخاشگری پنهان. اما در واقعیت اصلاً اینطور نیست و مراودات‌مان با ساسان همیشه در کمال احترام بوده‌اند. اما از آن طرف، این «ضربتی جواب دادن» قطعاً خصوصیت رفتاری همسر سابقم است. تا به کتابی اشاره می‌کردم که به نوعی در دسته‌ی «فرهنگ والا» طبقه‌بندی می‌شد، با نوعی بی‌خیالی ظاهری اما «به سرعت» اعلام می‌کرد که آن را «سال‌ها پیش» خوانده. گاهی برای تاکید بیشتر می‌گفت «وقتی ۱۲ سالم بود خوندم.» اصراری مدام برای نمایش خوانده‌هایش. طبق مقررات بیولوژیک وشرعی، به هر حال او گزینه‌ای بود برای انجام رسالتم. برای تولید مثل.

۶- تقریباً مشخص است که چرا روانم شخصیت ساسان را به عنوان قهرمانش انتخاب کرده؛ شخصیتی که به ظاهر برایم هیچ گونه اهمیت و بار روانی ندارد. ساسان در رویایم شخصیتی «مرکب» است که خلاصه‌ی تمامی ویژگی‌های مورد نظر ناخودآگاهم را دارد:
الف- مرا به «خودشناسی» دعوت می‌کند (مخصوصاً با توجه به تداعی جلسه‌ی مثنوی خوانی)؛
ب- یادآور تولد ۳۹ سالگی‌ام است و اینکه فرصت کمی برای تولیدمثل مانده؛
ج- بخشی از این ساسانِ مرکب در حقیقت همسر سابقم است، گزینه‌ای به عنوان جفت و مادر بچه‌هایم.

۷-بعد از مرگ مادرم، مرتب خواب‌هایی دیده‌ام که در اکباتان می‌گذرند، یعنی خانه‌ی دوران کودکی‌ام. همیشه همراه با کلافگی و سرگشتگی. در واقعیت، بعد از مرگ مادرم آن خانه را فروختیم. آن خانه ارثیه‌ی مادرم بود از پدرش. در آن «تشکیل خانواده» داده بود و بچه بزرگ کرده بود. حالا همان خانه به ما ارث رسیده بود، به نسل دوم. اما ما فرزندانش به جای اینکه در آن تشکیل خانه و خانواده بدهیم آن را فروختیم. با این اوصاف اکباتان برایم معنی‌اش زنجیره‌ایست که پاره شده، سلسله و خانواده‌ای که ادامه پیدا نکرده، ملکی که رسیده به نسلی که نسل ابتر است. نسلی که رسالتش را انجام نداده و زنجیره‌ی خانوادگی را پاره کرده. پس همین که بستر رویا اکباتان است عملاً موضوع رویا را مشخص می‌کند. اکباتان دو دلالت دارد:
الف- گذار از کودکی به بزرگسالی و مواجهه با «مسئولیت تولید مثل»
ب- ناتوانی از انجام «مسئولیت تولیدمثل».

۸- نقل مکان خانواده‌ی ما از اکباتان به گیشا کمابیش همزمان با بلوغم بود. در رویا در اکباتان می‌خوابم اما در آپارتمان گیشا بیدار می‌شوم و در دستشویی‌اش دنبال سوسک‌ها می‌کنم. اکباتان: کودکی. گیشا: بلوغ و بزرگسالی.

۹- وقتی می‌خوابیم، در رویا امیال پنهان‌مان را می‌بینیم. پس با همین منطق، وقتی در رویا به خواب می‌رویم، از دنیای امیال پنهان‌مان به دنیای واقعیات بر می‌گردیم. خوابیدن در رویا به نوعی بیداری‌ست.

۱۰- پس میل نهفته‌ی رویا، بازگشت به دوران کودکی‌ست، به اکباتان، به دوران قبل از بلوغ، به دوران معصومیت و ماقبل آگاهی جنسی، دورانی که هنوز شهوت و مسئولیت‌های متعاقبش هنوز برایمان تعریف نشده. در رویایم در اکباتان می‌خوابم و در گیشا از خواب بیدار می‌شوم، در «عالم واقعی» بیدار می‌شوم. در واقعیت کجا هستم؟ بزرگسال و در آپارتمان گیشا با رسالتی در پیش‌رو و کاملاً ناتوان از انجام آن. تذکر‌های گاه و بی‌گاه در مورد اینکه «یالله بجنب، فرصتی نمانده» هم نه تنها کمکی به انجام رسالتم نمی‌کنند بلکه بیشتر منشاء اضطرابی مضاعفند.

۱۱- بعد از مرگ مادرم کل نظام خانواده‌مان به هم ریخت. من برگشتم به خانه‌ی پدری و برادرم مهاجرت کرد و رفت. من و پدرم مانده بودیم در آپارتمان گیشا با تعدادی اتاق و اثاثیه‌ی بی‌مصرف. تشک خوشخواب یک‌نفره یکی از همان اقلام بی‌استفاده‌ای بود که به دیوار تکیه‌اش داده‌ام. پس «تشک بی‌استفاده» اشاره‌ایست کمرنگ در ادامه‌ی همان مفهوم فروش اکباتان و توقف زنجیره‌ی خانوادگی. چرخی بوده که می‌چرخیده، زنجیره‌ای که ادامه داشت، نسل اندر نسل به همین منوال، و حالا که نوبت من و نسل ما شده ترمز همه چیز را کشیده‌ایم، نسل قبلی مُرد، نسل بعد مهاجرت کرد و رفت، خانه‌ها را فروختند، اسباب و اثاث خاک گرفتند و بی‌استفاده افتادند گوشه و کنار خانه.

۱۲- تشک از نگاهی دیگر: به علت وزن زیاد، کهنگی و شل شدن فنرهایش تشک نمی‌تواند «راست» به دیوار تکیه کند و لذا از کمر شکسته و خم شده. از آن طرف، این نماد هم بدیهی‌ست: تشک یک‌نفره یعنی منِ مستقل، تشک دونفره یعنی دو نفر، یعنی ما، یعنی ازدواج و تشکیل خانواده.

۱۳- حین گرفتن ردِ سوسک‌ها با این تشک تک‌نفره که بلااستفاده و خمیده به دیوار تکیه داده شده هم مواجه می‌شوم. این تشکِ کهنه در حقیقت خودمم؛ تک‌نفره و خمیده، ناراست. اگر تولیدمثل ابزارش آلتی راست باشد، تشک خمیده که نزدیک انتهای عمر مفیدش است، نزدیک انتهای میانسالی‌اش است، دوباره اشاره‌ایست به من و ناتوانی‌ام در انجام رسالتم.

۱۴- جوانتر که بودم، مشخصاً قبل از ۳۰ سالگی، من هم دچار آفت «خردگرایی» بودم و یکی از محصولاتش هم همین بود مشابه مابقی روشنفکران عقیده‌ای به بچه دار شدن نداشتم. شعار طنزآلودم هم این بود که فیل‌ها و حیوانات هم می‌توانند بچه دار شوند. اشاره‌ای خنک به اینکه انسانیت چیزی والاتر است و تِپ‌تِپ بچه دار شدن کار عوامی‌ست که کورکورانه مسیر اجدادشان را می‌روند. آدم‌های اُمل و بی‌اخلاق که مسئولیتی در قبال ورود فرزندان‌شان به این «دنیای کثافت» احساس نمی‌کنند. اشاره‌ی دوباره: جلسات مثنوی‌خوانی، هدیه‌ی ساسان که به زعم او با خواندنش خودم را «از بیرون» می‌بینم، خودشناسی. واقعاً هم مسلکم از ۳۰ سالگی به این طرف تغییر جدی کرده و تغییراتش هنوز هم ادامه دارند. شاید عنوان ساده‌ی این تحولات هم خودشناسی باشد.

۱۵- در رویایم به جای تولید مثل حیوانات، تولید مثل حشرات را می‌بینم. مشخصاً سوسک‌ها. مادرْسوسکِ گوشتالویی که قطاری بچه‌سوسک دارد و باعث چندشم شده. دیدن این صحنه برای بار چندم رسالت غریزی‌ام را گوشزد می‌کند که به تاخیر افتاده، و از آن‌طرف نظرم را هم نسبت به این موضوع نشان می‌دهد: من، مردی میانسال به افق‌های در حال محو که کاملاً ناآماده است برای انجام تکلیفش، برای تولیدمثل، نه تنها ناآماده است بلکه از هر مواجهه‌های با آن فرار می‌کند، می‌ترسد، چندشش می‌شود. مشخصاً در رویا با دیدن «مادرْسوسک» ترس و چندشم به اوج می‌رسد تا حدی که غیرقابل تحمل می‌شود و از خواب می‌پرم.

۱۶- خاله‌ام سبزه است. مادرشوهری داشت، سال‌هاست مرحوم شده، که طبق رسالت فطری مادرشوهرهای جهان، زندگی‌اش را وقف چزاندن خاله‌ام کرد. در یکی از معدود سفرهایش به خارج از کشور سیاه‌پوستهایی را دیده بود و در برگشت با شعف به خاله‌ام اعلام کرده بود که «این سیاها با باسنای تپلشون رو دیدم یاد عروس خودم افتادم.» معنی بین‌خطوط: تحقیر خاله‌ام بابت پوست سبزه‌اش و قد کوتاهش که باعث شده تناسباتش جوری باشد که باسنش «تپل» به نظر برسد. نژادپرستی پنهان جمله هم جالب است. از قضا، در واقعیت همسر سابقم هم سبزه است.
۱۷- ضرب‌المثل: «خاله» سوسکه بچه‌هایش را نگاه می‌کند و قربان دست و پای بلوری‌شان می‌رود. تاکید دوباره روی رنگ پوست. پس با دلالت‌های دور اما محکم مشخص است که «مادرْسوسک» عملاً کسی نیست جز همسر سابقم. زنی که سبزه است، مثل خاله‌ام، مثل «خاله سوسکه».

۱۸- ناخودآگاهم یک جابجایی کوچک انجام داده. به جای «حتی حیوانات هم بچه‌دار می‌شوند» گفته «حتی سوسک‌ها هم بچه‌دار می‌شوند.» با این جابجایی هم نگاه بالا به پایینِ من (انسان اندیشمند) را به تولید مثل نشان می‌دهد و هم بُعدی شخصی به ماجرا می‌دهد: مادرْسوسک در حقیقت همسر سابقم است. اینکه با تحقیر به بچه‌دار شدن نگاه می‌کنم هم عملاً آن روی سکه‌ی ترس و ناتوانی‌ام است. این نگاه تحقیرآمیز مربوط به ایام جوانی‌ست که دوره‌اش هم سرآمده. یعنی بعد از آن دروان، حالا به وظایف «غریزی‌ام» واقفم و در عین حالا کماکان ناآماده در انجام آن. در رویایم هم بابت انجام ندادنش مدام تذکر می‌شنوم. چون «خودشناسی‌ام» هنوز تمام و تکمیل نشده پوسته‌ای از آن مقاومت مسخره درم باقی مانده که خودش را به صورت تحقیر تولید مثل نشان می‌دهد. چندش و ترسی که در مقابل مادرْسوسک حس می‌کنم در حقیقت مخلوطی‌ست از تمامی اینها، از زن‌هراسی قدیمی‌ام و همچنین ناتوانی‌ام از بچه‌دار شدن.

Advertisements

15 Responses to “حتی سوسکها هم بچه‌دار می شوند”


  1. 1 omid نوامبر 16, 2017 در 5:42 ب.ظ.

    سلام.
    خیلی برای خواندن نوشته هات بی صبرم اما این دفعه اصلا نفهمیدم فازت چیه. روشنفکری که به بحران میان سالی دچار شده و هر چه عقلانی میدانست رو حاشا میکنه.
    خب آدها بی دلیل زاد و ولد میکنن چون ژن خودخواهشون ازشون زاد و ولد میخاد. حالا وقتی انسان با عقلش به این نتیجه میرسه که اضافه کردن یه موجود بیگناه دیگه به این دنیای کثافت چیزی جز تحمیل زجر به دیگران نیست این ژن دست بکار میشه و اعصاب اون آدم رو به هم میریزه.
    فکر کن تا حالا 10 تا بچه به این دنیا اضافه کرده بودی چه گلی به جمال خودت یا دگیران زده بودی؟ آیا چیزی غیر خودخواهی خودت حل شده بود
    بهتره بجای خودخوری بری خدا رو شکر کنی که مسئولیت چند آدم بیگناه دیگه رو بر عهده نگرفتی.

  2. 2 نیکیتا نوامبر 16, 2017 در 7:13 ب.ظ.

    سلام خرس جان. به نظرم به خواب بیش از حد بها میدی. بخش زیادی از خواب فقط رفلکشن وقایع روزمره و خاطراته.

  3. 3 پریماورا نوامبر 17, 2017 در 1:17 ق.ظ.

    خیلی خوب بود خرس. خیلی هم کار سختی بوده کدگشایی رویات. مخصوصا موندم قسمت خاله سوسکه رو چجوری کشف کردی.

  4. 4 eydaniasl نوامبر 17, 2017 در 5:42 ق.ظ.

    حالا که انقد خوب نوشتی یه کتاب خوبم معرفی کن

  5. 5 کامشین نوامبر 18, 2017 در 5:26 ب.ظ.

    من فکر می کنم حیوانات در تولید مثل از آدم ها بهتر عمل می کنند. وقتی شرایط مناسب نباشه، مثل ببرهای در قفس، تمایلی به آمیزش ندارند و تولید مثل هم نمی کنند. این از حد بالای شعوره که یک نفر در شرایط رو به انحطاط عالم و سرزمینی که منابع طبیعی و سرمایه های فرهنگی اش داره از دست می ده،
    خواسته یا ناخواتسه از صرافت بچه دار شدن بیافته. حتی سوسک ها هم برای تخم ریزی دنبال جای مناسب می گردند. من که میگم به خودت و تصمیم ات اطمینان داشته باش.

  6. 6 sina نوامبر 19, 2017 در 12:20 ق.ظ.

    rastesh ro bekham begam man daghighan az tabire khab agahi nadaram va slan nemidunam in masale elmi va esbat shode ast ya dar hade nazariate freud serfan «yek nazariast»
    be har hal in tabiri ke neveshti bishtar shabihe ye model confirmation bias

  7. 7 س نوامبر 19, 2017 در 6:15 ق.ظ.

    به نظر من تعبیر خواب عجیبی بود. این تعبیر خودش احتیاج به تعبیر دیگری داشت. خواب تو بنظر داستانهای پراکنده ای بود که لزوما معنای خاصی نمیتواند داشته باشد البته بنظر من.
    در مورد بچه دار شدن بنظر من: مقایسه غرایض انسان و حیوان زیاد مقایسه صحیحی نیست. خصوصا انسان امروزی. انسان صاحب عقل است و میتواند انتخاب کند با عقلش. انسان امروزی عاقل تر و باهوش تر شده.
    ولی اگر مسئله ادامه نسل در ذهن تو خیلی جا گرفته و مصرانه دائما به ذهنت میاید و تو را مشغول میکند ، تو هم انتخاب کن. تو میتوانی مانند خیلی از آدمهای نسل قدیم و جدید، بدون عشق ، یا وابستگی عاطفی با کسی ، صرفا برای ادامه نسل با یک خانم ازدواج کنی و بچه دار شوی. اما اگر منتظر عشق یا همسر مناسب برای خودت هستی ، شاید تا زمان 80 سالگی این اتفاق نیافتد و حسرت بچه دار شدن به دلت بماند.
    ببخشید که لحن ام نصیحت وار شد.

  8. 8 Nei Rang نوامبر 23, 2017 در 4:30 ب.ظ.

    مادر-سوسک خودتی, بچه سوسکها هم اسپرمهاتن. سعی در کشتن مامان سوسکها, گویای همین حس خود-تخریبی پنهانی ست, که در تعبیری که از رویایت ارائه دادی در حال فورانه, و به روشنی خودنمایی میکنه.
    چه آگاه یا ناخوآگاه, آب رو زیاده گل آلود میکنی تا عمیق بنظر برسی. خودتو گول نزن.

    • 9 Sherri نوامبر 30, 2017 در 1:55 ب.ظ.

      شما چرا اینقدر نوشته ی این آقا رو به خودت گرفتی؟! دلت خواسته صد تا بچه درست کنی، به خودت مربوط است، چرا دیگران را می کوبی از اینکه روش تو رو برای خودشون قبول ندارند!!! هر کس در حد شعور خودش زندگی می کنه و اعمالش نمایانگر سطح درک و دانشش است. اگر کار خودت رو قبول داشته باشی و خودت را باور، بهت بر نمی خوره که دیگران به نظرشون کارت درست نیست.

      • 10 Nei Rang دسامبر 10, 2017 در 1:36 ب.ظ.

        از کجا فهمیدین روش من چیه!؟
        بنده بخاطر اجتناب از اینکه حتی اگر یک در هشت میلیارد امکان داشته باشه سطح درک و بینش فرزندم در حد شما باشه, نه ازدواج کردم, نه بچه ای تولید کردم. هرچند که احتمالا به اندازه پدر بزرگ شما سن دارم.

  9. 11 حنا نوامبر 27, 2017 در 5:37 ب.ظ.

    جالب بود…انقد تاکیددبه بچه دار شدن کردی …تصمیم گرفتم بازم بیارم!
    این تفسیر عالی بود….اینطور بتونی خودت رو بشناسی و زیرو رو کنی….محشره.
    کاش منم میتوانستم چنین تفسیر کنم……از این خوابها…..که تقریبا همه در خانه پدربزرگم هستم ….و هربار به نحوی…..و هیچ کدام رضایت ندارم.و همه آشفته است…..و کم نور و تاریک….و مدتهاست نمیفهمم این یعنی چه.
    جفت روحی چنان به سرعت و بی مقدمه وارد زندگیت میشه…..که بعداز به این جمله خودت که حالا ها موقعیت ازدواج و بچه نداری خواهی خندید.
    تا حالا برات خوب سر رفته
    بعد تر هم همینطور

  10. 12 Sherri نوامبر 30, 2017 در 1:51 ب.ظ.

    من هم از این کارها با بعضی از رویاهای غیرعادی ترم می کنم و سعی می کنم بفهمم از کجا می آیند، و البته بیشتر طرفدار این نظرم که اکثریت قریب به اتفاق اشون محصول 24 ساعت گذشته ی قبل از خوابم هستند، که مفاهیم عمیقی ندارند جز تلاش مغز برای مرتب کردن خودش.
    اما راجع به بچه، خودم همیشه و به شدت طرفدار بچه دار نشدن بوده و هستم. 40 سالم است و بسیار راضی ام از خودم که یک انسان دیگر را به این دنیای ناجالب وارد نکردم، البته عشق زندگیم رو هم دارم و به خاطرش بارها بهش گفتم اگر اون بخواد حاضرم بچه دار بشم، اما اون می دونه که حق با من است و نه با غریزه.
    در ضمن تو سنی نداری، ابدا دیر نشده واسه ات بچه دار بشی، حداقل تا 10 -15 سال دیگه هنوز جا داری، فقط کافی است مادر بچه ات، سنش مناسب بچه دار شدن باشه.
    به نظرم زیادی سخت می گیری، یادت نره حافظ چی گفته، که خیلی درست میگه:
    » آسان گیر برخود کارها، کز روی طبع سخت می‌گردد جهان برمردمان سخت‌کوش»

  11. 13 ی رهگذر دسامبر 16, 2017 در 4:41 ب.ظ.

    خرس ها هم بچه دار میشوند اگر از خواب زمستانی بیدار شوند و البته ی خرس ماده خوشگل هم داشته باشه

  12. 14 حنا دسامبر 24, 2017 در 8:51 ب.ظ.

    چرا نمینویسی ….😑

  13. 15 ن ژانویه 16, 2018 در 10:00 ب.ظ.

    امیدوارم حالت خوب باشه و به زودی بعد از ماه ها پست جدید بذاری.. حتی اگه شده یه «حالم خوبه» ساده.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @chakamehchamani گاوپرستن دیگه. مثل دینی ماست منتها بجای خدا گاوه. 12 hours ago
  • با گربه‌م زیاد و شدید دعوا میکنیم ولی زودم آشتی می‌کنیم. مثل این زوج میانسالا. 12 hours ago
  • نهار شیر سوهان خوردم. 1 day ago
  • @Shimuszm بله، شبکه زیرزمینی غارهای ایران. از سردابهای الموت هم پله پله بری پایین وصل میشی به همون شبکه. 1 day ago
  • ۱۵ سالم بود با علاقه رفتم غار علیصدر. الان بفرستنم اون تو مطمئنم زیر سه دقیقه از وحشت قلبم می‌ایسته. 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,107,780 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: