تنگه‌ی داردانل – چهار

فایل ای‌پاب کل بخشها: لینک

 

۹- اعتدال پاییزی
سرآشپز سه نوع غذا می‌پزد: آسیای شرقی، هندی، و غذای به اصطلاح «غربی»، متناسب با خاستگاه نفرات روی کشتی. اوایل دو نوعِ اول را نمی‌خوردم. در قبال غذاهای «مخلوط»، غذاهایی که نمی‌دانستم چی درشان است مانع ذهنی داشتم. روزگاری اینطوری نبودم؛ من هم مثل سایر مردمِ ندید بدید، شهوت تجربه‌ی غذاهای جدید و آشنایی با فرهنگ ملل مختلف را داشتم. مهاجرینی که برای قورمه‌سبزی و سنگک مرثیه می‌خواندند را مسخره می‌کردم. حالا توی صف سلف سرویس کشتی با وسواس و نگرانی تخته‌سفید کوچکی که غذاهای روز را رویش نوشته‌اند مطالعه می‌کنم تا بتوانم خوراکی منطبق با مزاج خاورمیانه‌ایم پیدا کنم. گمانم بوی بد آن طبقه‌ی کشتی و ریخت کج و کوله‌ی ملاحان آسیای شرقی با دندانهای سیاه و چشمهای آماسیده، و تماشای ولع‌شان در خوردن آن غذاهای قر و قاطی بی‌میلی‌ام را بیشتر می‌کرد. اوایل فقط غذاهای غربی می‌خوردم اما کمبود ادویه باعث می‌شد کل روز انگار چیزی درونم ناقص باشد. یواش یواش با محیط خو کردم و اتفاقاً از خوراکهای هندی‌شان خوشم آمد. کاری، بریانی مرغ یا میگو، سوپ دال. منتها بددلی قوایی‌ست که خودش موضوعش را پیدا می‌کند. ماسیده‌های غذای قهوه‌ای رنگ را روی نمکدان می‌دیدم. یکبار هم یادم رفته بود که بطری را تکان بدهم و بجای سس گوجه‌فرنگی، ریغابه‌ی کمرنگی ریخته بود روی سیب‌زمینی‌هایم. با نوک چنگال چندتا سیب‌زمینی خیس را از لبه‌ی بشقاب هول دادم بیرون.

تغییر فصل از تابستان به پاییز را روی دریا بودم. عکسهایی دیدم از ترافیک تهران. هرچه از تهران دورتر می‌شوم تصویرش ترسناک‌تر می‌شود. شهری که به نوعی شده قرنطینه‌ای موقت برای قبرستانی بزرگ. روی آب و در این عرض جغرافیایی به‌خصوص، حس کردن تغییر فصل کاری ساده بود. یک روز هوا آرام بود، سطح دریا برق برق می‌زد، تقریباً بدون موج. حتی وسوسه شدم و فیلم کوتاهی از سطح آب گرفتم. در کرانه‌ی دورِ کادرم دماغه‌ی سنگی و خورِ کوچک مجاورش هم معلوم بود، همان خوری که خط لوله‌مان آنجا به خشکی می‌رسد. همان شب، یعنی نصفه شب که من خواب بودم طوفان مهیبی در گرفت. پیش‌بینی‌های هواشناسی چیزی در موردش نگفته بودند وگرنه حسب شغلم بایستی در جلسه‌ی روز قبلش تذکری محتاطانه بابت طوفان پیش‌رو می‌دادم. موقع طوفان خواب بودم و هیچ صدایی نشنیدم. صبحش که دفترچه‌ی وقایع روزانه‌ی کشتی را «بازرسی» کردم با دیدن سرعت باد شب قبلش وحشت کردم. رفتم روی بام. چیزی فرق کرده بود. کماکان همه جا آرام، اما بوی هوا عوض شده بود، رنگ آسمان عوض شده بود و دما شاید تغییر زیادی نکرده بود اما رد سرمای پیش‌رو را در خودش داشت و در جا دلم خواست که شلوار توکرکم را پایم کنم و لباس آستین‌بلندم را بپوشم. اعتدال پاییزی برخلاف تعریفش در علم نجوم که باعث اعتدال و مساوات در طول شب و روز می‌شود، بر بدنم اثر کاملاً برعکسی می‌گذارد. صفرایی-سودایی بودن مزاجم هم بی‌تاثیر نیست. همانجا روی بام کشتی، برخاستن امواج سودا را درونم حس می‌کردم. عصرش کمی شعر خواندم، یعنی راستش یک شعر، شعری از ان کارسون که پیش مادرش گلایه می‌کند بابت از دست دادن «آن قوا» را برای بار هزارم خواندم و بعد رفتم تا قبل از بسته شدن سلف سرویش شام بخورم. اشتهایم به هم ریخته بود. ظن به «ناپاک» بودن گوشت، به آلوده بودن غذاهای حیوانی، میل به ساده‌خوری. اینها را دیر فهمیدم. به خودم آمدم و تلی گوشت گوسفند، با استخوان و چربی جلویم بود. مقداری برنج، غرقاب در لعابی قهوه‌ای و پر ادویه. گوشت زیادی پخته بود و خرده استخوانهایی وقت و بی‌وقت می‌رفت زیر دندانم. آن لعاب شامل عصاره‌ی گوسفند و مغز استخوانش بود و تنها به مدد ادویه‌هایی منقضی کمی بوی‌گندش پنهان شده بود. دور و برم همه در حال جنایت مشابهی بودند: مردارخواری. کمی که سرم را چرخاندم چشمم افتاد به گوشه‌ای که دستشویی‌ست، فضایی بدون دیوار و بخشی از سالن غذاخوری، محصول ذهن معماری احمق. از همانجا پشت میزم می‌شد ردیف روشویی‌های صنعتی را دید؛ مستطیل‌هایی بی‌قواره با گوشه‌های تیز و ساخته‌شده تماماً از فولاد ضدزنگ. وضعیت بشقابم اسف‌بار بود: گوشت بد کیفیت لای پوست‌های لزجی گیر کرده بود و مجموعه از استخوانی آویزان. با نوک چنگال تکانش دادم. نگرانی‌ام این بود که مبادا بشقاب پاک نکرده را ببرم تحویل بدهم ظرفشور ناراحت بشود، یا بدتر، مراتب را به سرآشپز گزارش بدهد. نگرانی‌ام باعث شد موقع تحویل ظروف چرکم، کارد و چنگالم را بی‌ملاحظه پرت کنم توی تشتِ مخصوص خیساندن و آب چرک علاوه بر دستم لباسم را هم خیس کرد. اینقدر چندشم شد که فرصت نکردم عکس‌العمل ظرفشور را ببینم. چند روز بعدش را برنج سفید و مقداری سالاد خوردم، به علاوه‌ی میان‌وعده‌هایی از بیسکوییت و شکلات. غلیان سودا هم مثل هر پدیده‌ی دیگری، به مرور، عادی می‌شود و اتفاقاً وقتی فهمیدم ریشه‌ی بدقلقی‌هایم چیزی نیست جز همین تغییر فصل کمی آرام شدم و البته خودم را سرزنش کردم که چرا تهران که بودم موعد حجامت پاییزه را از دست دادم.

۱۰ – دوشنبه
امروز دریا کمی مواج است. گزارش هواشناسی نوشته ارتفاع مشخصه‌ی موج یک متر است. اما به سطح آب که نگاه می‌کنم امواج مرتفع‌تر و بی‌رحم‌تر بنظر می‌رسند. خرپایی عظیم از ته کشتی آویزان است، مجهز به غلتکهایی. شبیه به یک خرطوم عظیم که نوکش وارد دریا شده. خط لوله از روی آن با قوسی مناسب به آرامی سُر می‌خورد و کف دریا خوابانده می‌شود. امواج با اصابت به این خرطوم کف می‌کنند. انگار که این خرطوم به دریا تعرض کرده و امواج می‌خواهند برانندش بیرون. اعتراضی بی‌کلام. چند دقیقه شکستن امواج روی خرطوم را تماشا کردم. برایم بدیهی‌ست که هیچ چیز ساخته‌ی آدمیزاد در دریا دوام دائم نخواهد آورد. امواج انگار مدام در حال شستشوی دریا هستند و دیر یا زود هر چیز خارجی را پس می‌زنند، منهدم می‌کنند.

کشتی در امواج می‌غلتد، با تناوبی کُند. منی که مشکل گوش میانی دارم خیلی زود واکنش نشان می‌دهم. سرگیجه و کلاً بهم ریختگی مخاط درون بدنم. سر صبح مرضم را به داوود و نریمان هم گفتم و تاکید کردم به قرص نیازی ندارم. صرفاً می‌خواستم غیب شدنهای طولانی‌ام در طول روز را «درک» کنند، اما فکر نکنند ضعیف و ننرم. بهترین درمان این دریازدگی خفیف دراز کشیدن است و بدون استثنا هر بار به خوابی عمیق می‌انجامد. غلتش آرام کشتی که باعث سرگیجه می‌شود، از آن طرف کاملاً موافق با خواب است. کشتی مثل گهواره‌ای ملایم تکانم می‌دهد و خوابهایم اینقدر عمیق می‌شوند که وقتی بیدار می‌شوم خیس عرقم و مطلقاً ایده‌ای ندارم که کجا هستم. قبل و بعد از خوابم والدن می‌خوانم، با ترجمه‌ی بی‌نظیر علیرضا بهشتی. عزلت عجیبی که در کتاب تصویر شده، لابلای طبیعت، کاملاً مناسب زندگیم روی کشتی‌ست. قلق تحمل دریاهای ناآرام، سبک نگه داشتن معده است، و البته نه خالی. متناسب با دریای طوفانی، هوا هم شرجی و سنگین است. جای آن تصویر تیز و شفاف روزهای پیش را حالا آسمانی گرفته که درست نمی‌توان مرزش را از دریا تشخیص داد. ساحل در کرانه‌ها هم تبدیل به توده‌ای محو شده. تصویر مقابل مرکبی‌ست زشت از تمامی عناصر اربعه. برای منِ دریازده زشت است. کسی مثل ویسلر باید سر برسد تا بتواند زیبایی‌های همین چیز محو را نشان‌مان بدهد. حتی چیزی که ویسلر نشانمان می‌دهد هم علی‌رغم زیبایی‌اش به هیچ وجه ترغیب‌مان نمی‌کند که بخواهیم آنجا، در آن صحنه، در آن ساحل متروک باشیم. برای هر بیننده‌ای بدیهی‌ست که چه اندوه کشنده‌ای در سواحل ویسلر جاریست و همین دیدنشان در نقاشی برای صد پشتمان کافی‌ست.

۱۱- دوشنبه‌ی کشدار
بین این خوابهای متعدد امروز، چند باری هم سری به دفتر زدم. زیاد نمی‌توانم بنشینم، سرم سنگین می‌شود و عرق می‌کنم. پوستم لزج شده. مگس‌های گوشتالوی دفتر دورم می‌چرخند. الآن ده روز است که مقیم این دفترند و با پیدا شدن سر و کله‌ی من پرواز روزانه‌شان شروع می‌شود. آنها هم پیرند و دریازده، سیر از زندگی، چون امروز جوری به گل و گردنم حمله می‌کردند که انگار آخرین حمله‌شان است، خودشان را می‌کوبیدند به بغل گردنم و ترسی نداشتند که له‌شان کنم. نگران بودم که توجه ویژه‌ی مگسها به من، به پوست چربم، و احیاناً به بوی ویژه‌ام، توجه نریمان را هم جلب کرده باشد. منگ و گیج عرق می‌ریختم و بازو و اطراف زیر بغلم را می‌خاراندم، سعی می‌کردم پیرمگسها را از خودم برانم و یا احیاناً موفق شوم و روی پوستم له‌شان کنم. در همین حال نریمان هم آمد سروقتم. سوالی داشت در مورد عمقِ دفن لوله‌هایی که خوابانده‌ایم کف دریا. سوالی که نداشت. اینها شبه‌سوالاتی هستند که ما افراد دفتر از هم می‌پرسیم به این هدف که نشان دهیم سوار اموراتیم و حواسمان به همه چیز هست. مگسها از فرصت استفاده کردند و حین جوابهای بی‌سر و تهم به نریمان حمله‌شان را شدیدتر کردند. نریمان با تعجب به بازرسی نگاه می‌کرد که بوی آهک و عرق می‌دهد و مشغول کتک زدن خودش است. با خودم فکر کردم بهتر است دوباره بروم کابینم، چرتی بزنم و احیاناً دوشی بگیرم، وگرنه بی‌بروگرد وسوسه‌ی دفن خودم در کف دریا، در کنار لوله‌ها، می‌آید سراغم.

۱۲- شلاق زدن دریا
توی کابینم سریع پرده را می‌کشم. هوا ابریست و ترس دیده شدن هم دارم. روی تختم دراز می‌کشم. ملافه‌هایش سورمه‌ایند. کفپوش اتاقم هم آبی‌نفتی. دورتادورم همه چیز سایه‌های مختلفی از آبی‌ست و واضح است این هم از هوشمندی‌های طراح داخلی کودن کشتی بوده. پاهایم یخ کرده‌اند و لحافم نازک است. جنس نازلی‌ست که کرک داده و مراقبم لبه‌ی لحاف را خیلی بالا نکشم تا کرک‌ها به دک و دهانم نخورند. سرم گیج می‌رود و یکی دو بار خواستم بروم پیش پزشک کشتی و قرص بگیرم اما بعد فکر کردم دوست ندارم آن حب‌های متراکم مواد شیمیایی را قورت بدهم، همین خودترمیمی بدنم وارد عمل شود بهتر است. شروع می‌کنم شمارش روزهای باقیمانده تا پایان ماموریت اما انگشت کم می‌آورم. کلافه‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که بیخود این ماموریت را آماده‌ام. واقعیت این است که حتی فکر کردن به دستمزدم هم خوشحالم نمی‌کند. علاقه‌ای به پول ندارم. گمانم مشکلم همین است. پول اسم رمز زندگی‌ست، دویدن دنبال پول یک‌جورهایی خود زندگی‌ست و خب وقتی به هر دلیل نخواهی دنبالش بدوی عملاً علاقه‌ای به دویدن در مسیر زندگی هم نداری. البته این به این معنی نیست که عین سگ از مردن و علی‌الخصوص از مرگ ناگهانی نترسم. منتظرم زودتر خوابم ببرد. یاد خشم خشایارشا می‌افتم و نمی‌دانم چرا و چطوری، اما کاملاً می‌فهممش و خودم هم تنها کاری که دوست دارم انجام دهم همین است: نعره کشیدن و شلاق زدن دریا.

Advertisements

12 Responses to “تنگه‌ی داردانل – چهار”


  1. 1 حنا اکتبر 12, 2017 در 2:08 ب.ظ.

    بسیار خوش آمدی و خوش نوشتی….

  2. 2 مهیار اکتبر 13, 2017 در 2:54 ب.ظ.

    عجیب حس و حال شما شبیه منه همیشه … عجیب …

  3. 3 شقایق اکتبر 14, 2017 در 5:54 ب.ظ.

    your blog reminds me of this story: http://ketab.org.ir/bookview.aspx?bookid=185874

    Is it a coincidence or the blog name is related?

  4. 4 کامشین اکتبر 15, 2017 در 1:31 ق.ظ.

    خرس های مملکت ما خودشون ماهی می گیرند و منت از حاتم طائی نمی کشند. دور وبرت مگه دریا نیست؟ خوب ماهی بگیر خرس جان.

  5. 5 A reader اکتبر 16, 2017 در 1:54 ب.ظ.

    نوشته هاتو خيلى خيلى زياد دوست دارم و شايد هر روز چند بار ميام اينجا ببينم چيز جديدى نوشتى يا نه و واقعا اون لحظه كه يه تيتر جديد مي بينم انگار كل دنيا رو بهم دادن. بى اغراق. گلهى وقتا مى شينم با خودم فكر مى كنم كه مگه خرس از چى مى نويسه كه اينقدر جذاب و خوندنيه نوشته هاش؟ مگه غير از روزمرگى هاش، همون جزييات خسته كننده زندگى كه هر روز همه باهاش درگير هستن، غير از شلوار تو كرك آديداسش، غير از شرح خريد كفشش تو حسن آباد و ميدون حر، ماموريتهاى توى كشتى هاى صنعتى، روابطش با پدرش و تجزيه تحليل غذاها و آثارشون بر مزاج آرياييش از چى مى گه؟ تحليل من اينه كه مهمترين خصوصيتى كه بسيار نوشته هاى تو رو خوندنى و دوست داشتنى مى كنه اينه كه «باور پذير» هستى براى مخاطبت و فيلم بازى نمى كنى. مخاطب تو رو احساس مى كنه و در عين حال باورت مى كنه و واسه همينم هست كه جذابى و خواننده ها رو با نوشته هات مى كِشى و همراه مى كنى. اميدوارم كه هميشه خودت باش همينطورى كه الان هستى. خيلى ازت ممنونم كه مى نويسى همچنان و كارى به مد اين روزا ندارى و حضورت توى اينترنت يه اتفاقه به نظر من.

  6. 8 حنا اکتبر 17, 2017 در 1:10 ب.ظ.

    پس بقیش رو کی مینویسی؟

  7. 10 A Reader اکتبر 17, 2017 در 9:08 ب.ظ.

    من کامنت گذاشتم برات ولی نمی دونم چرا نیست اینجا. احتمالا باید تاییدش کنی تا نمایش داده بشه.

  8. 12 پگاه اکتبر 18, 2017 در 8:30 ق.ظ.

    از اون چیزهایی که من میبینم و میخونم، خیلی نوشتنت پیشرفت کرده. خیلی خوب مینویسی. موقعیتها رو خیلی خوب توصیف میکنی. خیلی خوب بود، من که خیلی دوست داشتم. آقا کتابی چیزی ننوشتی بگیرم بخونم :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: