تنگه‌ی داردانل – سه

فایل ای‌پاب کل بخش‌ها: لینک

 

۶- اورینت و اکسیدنت

پیمانکار و مالک کشتی شرکتی‌ست از مالزی. نوپا و جویای نام. این اولین پروژه‌شان در اروپاست و کمی که دقیق می‌شوی «هیجان فتح اروپا» را در میان‌شان حس می‌کنی. این نکته خوبی‌های دیگری هم دارد. هنوز مانده تا حقارت تاریخی شرقی‌ها مرتفع شود و خب البته چرایی و چگونگی‌اش که به من ربطی ندارد اما در نهایت این شرایط به نفعم شده، چون با من شبیه اربابان سفیدپوست غربی تا می‌کنند و این برایم تازگی دارد. کافی‌ست لب تر کنم تا مثل بلبل به سوالاتم جواب بدهند، دست به سینه، تقریباً خبردار. مهم‌تر از سوال و اطلاعات فنی این است که کابینی بزرگ و پنجره دار نصیبم شده. چند ساعت اول ورودم به کشتی حدس می‌زدم خطایی پیش آمده و بزودی عذرخواهی می‌کنند و راهی پستویی تنگ و تاریک می‌شوم. منتها خیلی زود به جایگاه رفیع جدیدم عادت کردم. این خاصیت همه‌ی نعمات خوب دنیاست. نکبت نچسب است و نعمت دلچسب. در عوض بحث بهداشت و بوی گند است. حالا که مدتی از اقامتم در کشتی گذشته مطمئنم که قضیه مربوط به نژادپرستی ناخودآگاهم نیست: اینجا واقعاً همه چیز بو می‌دهد. انتشار بوی‌گند هم کاملاً منطبق با اصول مکانیک سیالات است؛ از بالای کشتی که طبقه طبقه از پلکان پایین می‌آیم هوا سنگینتر و بویناک‌تر می‌شود و پایین‌ترین طبقه‌ی مسکونی که از قضا سالن غذاخوری هم آنجاست کثافت‌ترین هوای ممکن را دارد. به معنی دیگر، ته‌نشین شدن ذرات گند در هوای طبقات پایین‌تر. بوی هزاران جور غذای ماسیده آمیخته با بوی مستراح را می‌شود تشخیص داد. روزهای اول حساس‌تر بودم و در تمامی کنجها و درزهای راهروها و راه‌پله‌ها، رد چرک و کبره می‌جوریدم و به باکتری‌های بی‌هوازی فکر می‌کردم که لابلای‌شان نشو و نمو می‌کنند. حتی چند باری خواستم به خدمه‌ی کج و کوله‌ی کشتی که عموماً دستمالی چرک دور کله‌شان می‌بندند تذکر بدهم که لطفا کمی بیشتر آب ژاول بریزند توی آن سطل کوفتی‌شان، یا تیزاب سلطانی، یا حالا هر شوینده‌ای که صلاح می‌دانند. منتها نگفتم و در عوض خودم را به محیط جدیدم وفق دادم. خوشبختانه وسواسی نیستم و خیلی زود به بوی ویژه‌ی این کشتی عادت کردم. همین که کابینم پنجره دارد به تمامی اینها می‌چربد. چند روز پیش بعد از ظهر بود که توی اتاقم روی صندلی ولو بودم و پاهایم را جلوی آفتاب گرفته بودم، سینه‌ی پایم را مشت و مال می‌دادم و هر از گاهی لای انگشتهای پایم را نیشگونی نرم می‌گرفتم. یادم افتاده بود چطور در ماموریت قبلی از شدت بی‌آفتابی، عذر می‌خواهم، اما لای انگشتان پایم کفک زده بودند. البته که بدون داروهای شیمیایی مداوا شده بودم؛ با دخالت قوای خودترمیمی فوق‌العاده‌ی بدنم، محافظی که لاشه‌ام را از تمامی امراض جسمی و روحی زندگی نجات می‌دهد.

 

 

۷- پتاسیم

اوقاتی هم که خیلی نفس تنگی می‌کنم و تعفن فراگیر کشتی دلم را آشوب می‌کند کافی‌ست جستی بزنم و خودم را برسانم به بام. اگر خوش‌شانس باشم و باد موافق بوزد و دود گازوییلِ اگزوز‌های عظیم کشتی را دور کند، آن وقت می‌توانم چند کام از هوای لطیف تنگه‌ی داردانل ببلعم و حالم جا می‌آید. بایستی قبول کنم، اقلیم این منطقه با من سازگار است. اولین روزی که هنوز روی خشکی بودم، با همان جیپ مدل بالا توی جاده به سمت کشتی می‌راندیم، با ولع تپه‌های کوتوله و درختان کپلی که گله به گله روییده بودند را تماشا می‌کردم، شیشه‌ام را تا ته پایین داده بودم، باد به صورتم می‌خورد، داوود، پیرمردِ مدیر پروژه یک ریز ور می‌زد، سعی می‌کردم نشنومش و فقط به این فکر می‌کردم که این منطقه چقدر با من سازگار است. حتی همین نکته که درختانش تنک و دور از هم روییده بودند را هم دوست داشتم. وسط نطقش این «رویش خوش‌فاصله‌ی درختان» را به داوود هم متذکر شدم که سریع گفت چون ترکها خیلی وقت پیش ترتیب درختها را داده‌اند و جنگلها را از ته تراشیده‌اند. مزخرف می‌گفت. خرفتی و بدبینی از خصائل بین‌المللی پیرانند و داوود هم نمونه‌ای متعارف از این قوم. دور نشویم. حتی چند روز پیش که سلفی‌ای برای جمال فرستاده بودم گفت اونجا هم ماسک سیب‌زمینی می‌ذاری؟ منظورش واضح بود و حق هم داشت. تهران هفته‌ای یکی-دو مرتبه ماسک سیب‌زمینی می‌گذاشتم، به توصیه‌ی گریمور تارکوفسکی و الحق که جواب هم گرفته بودم. پوست نقطه ضعف ماهایی‌ست که اعصابی ضعیف داریم. بهم ریختگی خُلق و فکر و خیال را می‌شود پنهان کرد، می‌شود ناملایمات را در «اندرون» تلنبار کرد و حتی می‌شود تا آنجا پیش رفت که لبخندی هم به صورت چسباند اما نهایتاً عفونت راهش به بیرون را می‌جورد و به سطح نشت می‌کند، پوست را خراب می‌کند، تقریباً شبیه فرایند نشت روغن‌های نارنجی ساندویچ بندری. چاک و چروک، حفرات عمیق، کاهش چشمگیر الاستیسیته، کدورت پوست و عوارض دیگر. من هم تمامی اینها را توی آینه می‌دیدم. ماسک سیب‌زمینی تلاشی بود برای ترمیم، برای شادابی پوستم. انصافاً هم کمی جواب می‌داد. سیب‌زمینی خام شبیه یک معدن جوان و جوشان پتاسیم است و بعد از ماسکی ۴۵ دقیقه‌ای به وضوح «می‌درخشیدم» و حتی یک دفعه‌ای را یادم است که شانس یارم بود و سیب‌زمینی‌ای فوق‌العاده غنی نصیبم شده بود و بعد از اتمام ماسک نوایی باریتون و بی‌منشأ به گوش رسید: «خسوس کریستوس… خسوس کریستوس…» منتها آن درخشندگی صورتم در سلفی که جمال بهش اشاره کرد فقط و فقط محصول هوای لطیف تنگه‌ی داردانل بود و لاغیر و این را خود جمال هم تایید کرد. گفت: آب و هوای اونجا بهت می‌سازه.

 

 

۸- پوتین‌های کاترپیلار

طمع و مال‌اندوزی. دو عاملی که باعث شدند با تردید ظاهری اما اشتیاقی باطنی این ماموریت را بپذیرم. گاهی فکر می‌کنم در این حرفه بیشتر از بقیه‌ی حرفه‌ها، رزق نظمی ندارد. حداقلش این است که تابعی‌ست از قیمت جهانی نفت و گاز. از آن طرف گفته‌اند که قضیه چندان هم بی‌نظم نیست: «دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.» با این حساب این ماموریت‌های پیاپی رزق مقسوم من بوده‌اند. مدام به تعبیر خواب یوسف فکر می‌کنم؛ هفت سال نعمت و سپس هفت سال خشکسالی. پس باید کار کنم و پس‌انداز کنم برای دوران خشکسالی‌ام. ترسم این است که مبادا دستی دستی با همین استدلالها غرق در کار بشوم؟ مقاطعه‌کاری را اینقدر پیش ببرم تا خودش دوباره تبدیل شود به نوعی کارمندی تمام وقت؟ و البته یادمان نرود: «نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت». تعادلی لازم است، مبادا کِشتم زیادی شود و موقع رفتن بیش از آنچه لازم است برای بازماندگان، بازماندگانی که فعلاً ندارم، جا بگذارم؟ بعد از تجربه‌ی مرگ ناگهانی مادرم می‌فهمم که این هِشتن چیست. واقعیت پیش‌پا افتاده‌ای است اما آدم چیزی را نمی‌تواند ببرد آن طرف. همه چیز همین جا باقی می‌ماند. مادرم حتی ورقه‌های امتحان میان ترم دانشجوهایش را هم صحیح نکرده بود. کپه‌ای دفترچه‌ی امتحانی که با دستخطهایی عمدتاً زشت و مضطرب سیاه شده‌اند. تا همین چند وقت پیش دور و بر خانه بودند. حتی یک وصیت‌نامه‌ی درست و حساب هم نداشت. تنها چیزی که ازش پیدا کردم چند خط کوتاه بود در طلب بخشش از فرزندانش. همین. آن هم روی کاغذی که پشتش یک لکه‌ی روغن بود و گوشه‌اش پاره. بوضوح محصول یکی از آن لحظات سودایی‌اش بود. با این اوصاف بایستی حواسم جمع باشد که آذوقه‌ی زیادی جمع نکنم.

 

 

البته منفعت مالی فقط یک ور ماجراست. ماموریت قبلی‌ام علی‌رغم سختی‌هایش عواقب خوبی داشت. بایستی کیلومترها از تهران دور می‌شدم تا بتوانم وضعیت تهرانم را ببینم. از تهران نمی‌توانستم تهران را ببینم. بایستی دور می‌شدم، از دریا توانستم تهران را، خودم را و پدرم را ببینم. وقتی برگشتم بلافاصله گذاشتم پی اجاره کردن خانه‌ای در حومه‌ی شهر. بعد از اثاث‌کشی رابطه‌ام با پدرم آناً بهتر شد. سالم. نمی‌گویم عاشقش شدم چون هیچ‌وقت عاشقش نبودم. این را توی دریا فهمیدم. صرفاً دوره‌ای که مهاجر مغمومی بودم نوستالژی رقیقی درم جاری بود و تصویر پدرم هم آن احساسات آبکی را تغذیه می‌کرد، اما الآن می‌دانم که آن دلتنگی‌ها و بی‌تابی‌ها ربطی به عشق نداشتند. الآن ربطه‌مان «درست» است. محترمانه. جوری که باید باشد. ترجمه‌اش این است که مثلاً قبل از عزیمت، روز آخر را با پدرم گذراندم. از کبابی مورد علاقه‌اش برایش کوبیده گرفتم و برای خودم چنجه.کوبیده، هر کوبیده‌ای بغیر از کوبیده‌ی اطمینان در کمرکش بازار تجریش، برای جهاز گوارشم زیادی ناگوار است. نوعی ماجراجویی خطرناک است که عواقبش معلوم است. عواقبش ثقل، دل‌درد و انتشار بوی بد پیه از حفرات پوستم است. البته مقصر کبابی‌های طماعند که به جای قلوه‌گاه، پیه می‌ریزند در مایه‌ی کباب‌شان. اما هدف من محقر و مختصر بود: ترتیب روزی پرنشاط با پدرم، و نه اصلاح روال کاری کبابیِ کسرا. بعد از نهار جفت‌مان چرت زدیم. عصرش کفشهای کاترپیلارم که از حسن‌آباد خریده بودم را نشانش دادم و کیف کرد. پنجه‌اش را فشار می‌دادم و می‌گفتم ببین، لامصبا بجای آهن فیبرکربن کار گذاشتن، ضد برق هم هست… الگوی این مکالمات ثابتند: غرب به مثابه جادوگری که هر از گاهی ما را با محصولات رنگ و وارنگش شگفت‌زده می‌کند. نهایتاً برای تکمیل شیرین‌کاری‌ام قیمتی یک سوم قیمت واقعی خریدم ذکر کردم. هر رابطه‌ای از جایی به بعد معنی اولیه‌اش عوض می‌شود، خلاصه می‌شود به تعدادی ترفند برای حفظ و مدیریت رابطه. چیز بدی هم نیست. بد هم باشد روال دنیا اینطوری‌ست. برای خودم هم خوب است چون وقتی در مورد پنجه‌ی سفت پوتین‌هایم حرف می‌زنم دیگر لازم نیست به ناله‌های پدرم در مورد پیری‌اش گوش بدهم. چند شب قبلش پای تلفن می‌گفت پاهایش خشک شده‌اند و این پیاده‌روی اخیرش کمی کمکش کرده. اکسیر حیات، سنگ فیلسوف، ضماد ضدپیری، هیچکدام اینها هنوز پیدا نشده‌اند و هیچ کسی نمی‌تواند آدمها را در حل اینجور مشکلات کمک کند. گاهی فکر می‌کنم مادرم شانس آورد که تالاپی افتاد و مرد وگرنه سالیان سال، حین پرستاری از شوهر پیرش باید به ناله‌هایی در مورد خشکی پا و مرض قند گوش می‌کرد. تازه خشکی پا که مرتفع شود باید سرگرمشان کرد. زیارت امام‌رضا، زیارت شاه‌عبدالعظیم، حج عمره، شمال، جنوب، سفر به مرکز کره‌ی زمین. پیران مثل کودکان تشنه‌ی توجهند. یعنی همه‌ی سنین تشنه‌ی توجهند اما پیران و کودکان ابایی از بیانِ تقریباً مستقیم خواسته‌شان ندارند. باید قبول کرد، سالخوردگی بدترین فصل زندگی‌ست. نیمه‌شب که اسنپ گرفتم برای فرودگاه پدرم هم بیدار شده بود. با شورت و عرق‌گیر سفید بی‌هدف دور آشپزخانه می‌چرخید، همانند روحی سالخورده. تاکید کرد که اسنپ نگیرم و اگرچه گرانتر است اما با آژانس بروم چون مطمئن‌تر است و من هم موبایل به دست تاییدش می‌کردم، «آره، اسنپ هم دیگه بد شده، اصلاً مثل سابق نیست،» و همزمان موقعیت راننده‌ی اسنپ روی نقشه را رصد می‌کردم. در مسیر فرودگاه به گربه‌ام فکر کردم و چمنهای نوپای باغچه‌ام، به اینکه تا مدتها نمی‌بینم‌شان.

 

Advertisements

0 Responses to “تنگه‌ی داردانل – سه”



  1. نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,100,989 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: