تنگه‌ی داردانل – دو

فایل ای‌پاب کل بخشها: لینک

۴- تنگه‌ی داردانل
تنگه‌ی داردانل در غربِ غرب ترکیه است. آبراهه‌ی باریکی‌ست که دریای مرمره را به دریای اژه وصل می‌کند. آنطرفش می‌شود یونان، می‌شود تروآ. خط لوله‌ای طرح کرده‌اند که عرض تنگه را رد می‌کند. بخشی‌ست کوچک از خط لوله‌ای طویل که گاز طبیعی را از میادین دریای خزر، آذربایجان، می‌رساند به اروپا. خط لوله‌ایست عمدتاً روی خشکی، غیر از همین بخش تنگه‌ی داردانل که مدخلش است به اروپا. اسمش را گذاشته‌اند خط لوله‌ی سرتاسری آناتولیا. انگار ترکها وقتی می‌خواهند اسامی خوش رنگ و لعاب بسازند که نشان دهنده‌ی عظمتشان باشد، جوری «آناتولی» را درش می‌چپانند. شبیه بیماری ما با تخت جمشید و پاسارگاد. این منطقه تاریخچه‌ای هم دارد. خشایارشا و اسکندر مقدونی جفتشان به نوبت پلهای شناوری روی این تنگه ساختند و لشگرشان را از این قاره به آن دیگری بردند. پلها به نوعی شاهکارهای مهندسی دوران قدیم بودند. مهندسِ خشایارشا چندین و چند کشتی را بغل به بغل همدیگر لنگر می‌کند، روی‌شان را تخته‌کوبی می‌کند و اینجوری اولین «پل شناور» دنیا را می‌سازد؛ مناسب برای عبور پیاده و سواره نظام. طوفانی پل را خراب می‌کند. خشایارشا برآشفته می‌شود، مهندس بدبخت را گردن می‌زند و بعد دستور می‌دهد برای مجازات، سربازانش تنگه را ۳۰۰ ضربه شلاق بزنند، بر سر آب دریا فریاد بکشند و با آهن گداخته «داغش» کنند (ویکیپیدیا به نقل از هرودوت). دوره‌ی جالبتری از دنیا بوده، هنوز طبیعت عقل و اراده داشته و تنبیه کارساز بوده.

اقتصاد پروژه‌های نفت و گاز خارج از فهم منند. نمی‌فهمم این کار چقدر منفعت دارد که به خاطرش حاضرند با این همه بدبختی از وسط یک قاره تا قاره‌ای دیگر خط لوله بکشند. احتمالاً تا آخر عمر کاری‌ام هم نخواهم فهمید. البته که فهمش چندان هم پیچیده نیست اما کو میل و علاقه؟ دنیای متجدد از متخصصینی تشکیل شده که سر از کار همدیگر در نمی‌آورند و اصلاً انگار مرجعی عالی مقرر هم کرده که سر از کار همدیگر در نیاورند. تکنولوژی تکه تکه است. من بازرسی لوله‌ام را می‌کنم و کاری هم به مابقی‌اش ندارم. فقط گاهی که به دریای دور و برم نگاه می‌کنم یادم می‌افتد که یک روزی همه‌ی اینها یک دریای واحد بوده‌اند، همه‌شان به هم وصل بوده‌اند، دنیا ذره ذره خشک شده تا رسیده‌ایم به این تقسیمات امروزی. یا می‌شود مثل ملویل از آن طرف به قضیه نگاه کرد: طوفان نوح فروکش نکرده، احمقها! دو ثلث دنیا هنوز زیر آب است!

۵- بار بیفکند شتر، چون برسد به منزلی
برای پیوستن به کشتی بایستی خودم را به بندری می‌رساندم به نام چاناق‌قلعه. سه تا هواپیما عوض کردم و راستش بعد از همان اولین پروازم بقدری کوفته بودم که دو تا صندلی خالی کنار فرودگاه آنکارا پیدا کردم، کفشهایم را در آوردم، گرمکنم را مچاله کردم زیر سرم و نیم ساعتی خوابیدم. بیهوش. وسطش حتی پهلو به پهلو هم شدم، زانوهایم را جمع کردم توی شکمم، جنینی. داشتم به این فکر می‌کردم که چند سال قبلتر عمراً چنین کاری نمی‌کردم، از مسافرین ناشناس فرودگاه خجالت می‌کشیدم، الآن نه. اما خب گفتم که، اینقدر خسته بودم که خواب مجال این بررسی‌های دوزاری را نداد. بیدار که شدم سینه‌خیز خودم را رساندم آن سمت سالن انتظار فرودگاه، همبرگری چاقالو و لیوانی بزرگ آبجو سفارش دادم. از ترس اینکه پیشخدمت نفهمد بزرگترین لیوان مدنظرم است با انگشت و علامات چشم و ابرو لیوانی روی پیشخوان را نشانش دادم که تقریباً اندازه یک سطل آشغال کوچک بود. بعد هم می‌خواستم توضیح بدهم که عازم ماموریت دریا هستم و چند هفته‌ای «خشک» خواهم بود و اینجوری زیاده‌روی‌ام را توجیه کنم. نهیب. این افکار به کجا می‌روند؟ قرار نبود که آن پیشخدمت را دوباره ببینم. بایستی مصمم‌تر بشوم و جوری، نمی‌دانم چه جوری، به این فکر نکنم که مردم راجع به من چی فکر می‌کنند. آبجویم را که آورد و دو قلپ که سر کشیدم معضل پیشخدمت را فراموش کردم، اما متوجه شدم که خودم تبدیل شده‌ام به این مردهایی که تا پایشان را از ایران بیرون می‌گذارند خیک‌شان را پر از الکل می‌کنند. از توی فرودگاه می‌گساری را شروع می‌کنند و تا فرود هواپیمای برگشت‌شان ادامه می‌دهند. چاره‌ای نبود و بایستی این کسوت جدیدم را می‌پذیرفتم؛ دراز کشیدن روی صندلی‌های فرودگاه و حالا هم سر کشیدن آبجویی گنده در فرودگاه، شبیه ندید بدیدها.

۶- ظلمات
تا مقصد تقریباً ۲۴ ساعت توی راه بودم. دم فرودگاه چاناق قلعه راننده‌ای مجتبی نام آمده بود دنبالم و شکسته بسته انگلیسی حرف می‌زد. سوار جیپی مدل بالا شدیم. مردد بودم عقب بنشینم یا جلو. خودش در عقب را باز کرده بود و چیزهای نامفهومی می‌گفت. حدس زدم که درِ عقب را برای چمدانم باز کرده و خودم بایستی صندلی جلو بنشینم. خسته‌تر از آنی بودم که به این چیزها فکر کنم و خود مجتبی هم تا به صندلی تکیه دادم گفت یو اسلیپ. تعجب کردم چون حدس می‌زدم مطابق معمول نهایتاً ۵ دقیقه بعد می‌رسیم به هتل و می‌توانستم این مدت را بیدار بمانم. مدتی راند و در ظلمات شب از شهر خارج شد. به مقصد نمی‌رسیدیم. نگران شده بودم. رادیوی ماشینش را روی موج «نوستالجیا» گذاشته بود. پاپهای کم‌مایه‌ای می‌خواند. گمانم مجتبی اضطرابم را حس کرد. چیز عجیبی نیست. حیوانات هم بدون داشتن قوای تکلم احساساتی مثل اضطراب را درک می‌کنند. گونه‌ای رد و بدل کردن اطلاعات با روشی ناشناخته. با خودم فکر کردم این سفر از شروعش با همین ادراکات متقابل و غیرقابل توضیح گره خورده. مثلاً؟ بعد از خرید لباسم، اطراف میدان حر بودم و دلم ضعف می‌رفت. اغذیه‌فروشی نیک‌برگر توجهم را جلب کرد. چرا؟ چون تعدادی مرد نخراشیده داخلش نشسته بودند و با اشتها ساندویچ می‌لمباندند. دوتایشان نظرم را بیشتر جلب کردند: بطری‌ای نوشابه نارنجی خانواده بین‌شان بود و نوبتی از آن سر می‌کشیدند. با ریاضیاتی پیش‌پاافتاده متوجه شده بودند که بطری خانواده به صرفه‌تر است. پس از هر قلپ نوشابه چهره‌شان خندان‌تر می‌شد، تتمه‌ی لقمه‌ی توی دهانشان را به مدد آن مایع گازدار و شیرین فرو می‌دادند و معلوم بود کاملاً راضی‌اند از اینکه با خرج کمی هوش حالا می‌توانند اینطور بی‌نگرانی از اتمامْ نوشابه سر بکشند. چند مشتری دیگر هم بودند و من هم بعد از سفارش بندری‌ام لا لوی‌شان جایی برای خودم پیدا کرد. مرد بغلی‌ام هم دقایقی قبل از من بندری سفارش داده بود. شاید دلیل سفارشم من هم همین بود: پیدا کردن قربانی دیگری که با همدیگر در اثر مسمومیت در اطراف میدان حر هلاک بشویم. ساندویچم دراز و سنگین بود. هر چه پیش می‌رفتم روغن‌های نارنجی بیشتر نشت می‌کردند و جدار خارجی نانم چرب و رنگی می‌شد. غذای بدی نبود اما خب بندری از آن چیزهایی‌ست که خوشمزگی‌اش را از کیفیت نازلش می‌گیرد و برای همین کماکان با ترس و لرز گاز می‌زدم. قضاوت کیفیت بندری کار دشواری‌ست. کناری‌ام تا تهش را خورد، حتی کونه‌ی نانش را هم بلعید، هنوز مشغول جویدن بود که دیدم به من نگاه می‌کند و با حالتی ناراضی و لب و لوچه‌ای کج سرش را به عقب می‌اندازد و بعد از کمی سکوت نچ کشید و گفت نع، بندریش مالی نبود. تاییدش کردم و گفتم آره، فقط در حد رفع جوع. گفت روزتون خوش و رفت بیرون، وارد آفتابها و دودهای میدان حر شد و بعد گم شد. مردک نچ‌نچو اشتهایم را کور کرده بود. ساندویچ را نصفه کاغذپیچ کردم. مردد بودم بیندازمش دور ممکن است ساندویچی ناراحت شود. خواستم پچپانمش توی کیفم و یاد روغنهای نارنجی و آستری زیبای کیف نازنینم افتادم. بهرحال شروع سفرم هم با چنین ادارک متقابل و غیر قابل توضیحی بود، مکالمه‌ای کوتاه با مردی بندری‌خور که دیگر او را نخواهم دید.

مجتبی هم با چنین فرایندی نگرانی‌ام را حس کرده بود. گفت لانگ وی، و خندید. خیالم کمی راحت شد. چشمانم سنگین می‌شد. سرعت‌سنجِ دیجیتالیِ جیپ نود و خورده‌ای نشان می‌داد. آسفالت‌شان نرم و هموار بود. با خودم گفتم این ترکا… حتی آسفالاتاشونم از آسفالتای ما بهتره. انگار این عبارات قالبی در بانکی انتزاعی وجود دارند و آدم فراخور سن و سالش تعدادی از آنها را انتخاب می‌کند و می‌شوند ورد زبانش. بعد فکر کردم عجب ماشین راحتی‌ست و بد نیست خودم هم راجع به تنفرم از «شاسی‌بلند» تجدید نظر کنم، علی‌الخصوص حالا که حومه‌ی شهر زندگی می‌کنم و ممکن است زمستا‌ن‌ها برفگیر شوم. یاد مادرم افتادم که او هم اواخر عمرش سوار شاسی‌بلند یکی از دوستانش شده بود و کلی کیف کرده بود. هر چه من با حرارت در مورد نوکیسگی شاسی‌بلندسواران تهران سخنرانی می‌کردم او با لبخندی موذی جواب می‌داد: اما توش خیلی راحته. یواش یواش توی جیپ خوابم برد. گاهی گردنم می‌گرفت و از خواب می‌پریدم. در ۲۴ ساعت گذشته هر بار با گردن درد و در حالتی نیمه‌نشسته از خواب بیدار می‌شدم. گردنم را چرخاندم و لبخندی به مجتبی زدم. ندید. به سیاهی‌های روبرویش خیره شده بود. رادیو «نوستالجیا» هنوز می‌خواند. فکر کردم دیگر سنم مناسب این لبخند مسخره‌ای که به صورتم چسبانده‌ام نیست و وقتش شده که چهره‌ام را با اخمی مردانه زینت دهم، وقتش شده که چندتا فحش را شخصی و مالِ خود کنم و اینجور وقتها که با اعصاب خراب و گردن کج از خواب می‌پرم زیر لب فحشی آبدار بدهم، جگرم خنک شود و راننده هم حساب کار دستش بیاید.

Advertisements

0 Responses to “تنگه‌ی داردانل – دو”



  1. نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: