تنگه‌ی داردانل – یک

فایل ای‌پاب کل بخش‌ها: لینک

۱- خبر اعزام
تقریباً یک هفته‌ای فرصت داشتم تا برای ماموریت دریا آماده شوم. اولین گام خرید لباس و کفش کار بود. بایستی می‌رفتم حسن‌آباد که بورسش است اما فکر کردن به متروی تهران مدام باعث می‌شد تنبلی کنم. روز دوم یا سوم راهی شدم. از آخرین باری که سوار مترو شده بودم همه چیز فرق کرده بود. به پدرم حق دادم که اینقدر از مترو تعریف می‌کند. مشکلات قدیمی، مثلاً میله‌های چرب و هوای سنگین و عفونی داخل واگنها همچنان به قوت خود باقی بود. همانطور که انتظارش می‌رفت دست‌فروشها هم زیاد شده بودند که چیز عجیبی نیست. آدمیزاد، منهای امثال ما سرخوردگان سترون، زاد و ولد می‌کنند و آن روز هم بچه‌های همان دست‌فروشهای قدیمی را می‌دیدم که حالا به جای شورت با الیاف گیاهی چیزهای دیگری می‌فروختند، سیم‌های رابط موبایل، جعبه‌های کوچک حاوی انواع و اقسام آچار و پیچ‌گوشتی و خنزر پنزرهای دیگر. مشخصاً باهوش‌تر از پدران‌شان شده بودند اما هنوز نه آنقدر باهوش که بتوانند خودشان را به «سطح» زمین برسانند. احساسات متناقض من هم پس از گذشت این سالها عوض نشده بودند: ترکیبی از دلسوزی و نفرت، دو تا چیزی که احتمالاً هیچ‌کدامشان به درد مخاطبش نمی‌خورد.

۲- متروی متروپولیس
اما خب بایستی قبول کرد: بالاخره با همین وسیله‌ی حمل و نقل بویناک خودم را از این‌ور شهر به آن‌ورش رسانده بودم. تازه، روابط عمومی روی در و دیوار تبلیغاتی چسبانده بود که با مایه‌هایی مذهبی قضیه‌ی بوی بد دهان و بدن را به مسافرین مترو تذکر داده بود. پوسترهای مفرحی طراحی کرده بودند با این شعار که بوی بد، پایمال کردن حق‌الناس است یا چنین چیزی. منظورم این است «سیستم» به قضیه واقف است و راهکارهایی هم در آستین دارد. اینها را در تایید خوبی‌های مترو برای پدرم هم گفتم و خب گمانم حتی اشک شوق را گوشه‌ی چشمانش دیدم؛ انگار حس می‌کرد بالاخره موفق شده میراث «عشق به مترو» را به پسر ارشدش هم منتقل کند. بعد هم جهت محکم‌کاری برایش تعریف کردم که ایستگاه «توپخونه» پیاده شدم و تا حسن‌آباد پیاده رفتم و اصلاً هم راهی نبود، خوش خوشک رفتم و هوا هم که عالی. شبیه اینهایی حرف می‌زدم که تهران و علی‌الخصوص محله‌های قدیمش را مثل کف دستشان می‌شناسند. البته این یک نقش دروغین بود چون اینقدر از تهران، از سرتاپایش، از محله‌های کهنه و نویش با هم بدم می‌آید که بتازگی موفق شدم کلهم از آن فرار کنم، نفرتم به نوعی بنزینم بود برای فرارم، به حاشیه‌اش فرار کردم، جایی که هنوز غیر از کلاغ‌های بدصدا و گربه‌های کور جانوران دیگری هم زندگی می‌کنند، درختانش هنوز سبزند و شبیه دسته‌جاروهای سوخته نیستند. البته هیچ بعید نیست همین «حاشیه» هم روزی به انضمام «کلان‌شهر» در بیاید، آن روز دور نیست، کلان‌شهر همانطور که از آهنگ اسمش پیداست یک هیولاست، زنده و گرسنه، مدام رشد می‌کند، حاشیه‌های خودش را می‌خورد و گنده‌تر می‌شود و البته نقشه‌ی حرکات امثال من هم مشخص است، دور شدن و دورتر شدن، نوعی فرار دائمی از دست کلان‌شهر و مردمانش.

۳- حبیب الله
یک ساعتی در حسن‌آباد گشتم و جنس مورد نظرم را پیدا نمی‌کردم. عمدتاً بنجل می‌فروشند و وقتی هم سراغ لباس کار خارجی می‌گیری با تعجب سوال می‌کنند که شغلت چیست. فضولی بخشی از طبیعت مردم است. تک و توک کسبه‌ای خفتم می‌کردند. یکی‌شان بود که شاگردش را فرستاد انبار را بگردد چون حدس می‌زد لباس کار مورد نظر «آقا مهندس» را در انبار دارند. در فاصله‌ای که شاگرد بدبخت در انباری زیر کوچه پس کوچه‌های حسن‌آباد دنبال لباسی می‌گشت که هیچ تصوری از ریختش نداشت، اربابش در مغازه‌ای که زیادی تویش جنس چپانده بود برایم زبان می‌ریخت. ازم پرسید چای میل دارم که گفتم نه، چون حدس زدم که اگر چای را قبول کنم مجبورم جنس غلطی که بهم می‌دهد را بخرم. ادامه داد کاپوچینو هم داریما؟ مطمئن شدم که قضیه‌ی چای و قهوه تله است و مصرانه‌تر گفتم که صرف شده. دروغ می‌گفتم. کدام احمقی ممکن است در پس کوچه‌های حسن‌آباد کاپوچینو «صرف» کند و بعد برود دنبال خرید لباس و کفش کار؟ با توجه به اینکه هوشمندانه «نان و نمک» کاسب کچل را نپذیرفته بودم، اهن و اوهونی کردم و گفتم قربان پس من می‌رم یه دوری بزنم و دو دقیقه دیگه بر می‌گردم خدمتتون. نگذاشت. گفت شاگردش بزودی برمی‌گردد. مضاف بر اینکه اطمینان داد جایی غیر از آنجا لباس کار مارک «دیکیز» ندارد. گمانم شاگردش در زیرزمین‌های حسن‌آباد گم شده بود. حق داشت. معابر روی سطح زمین حسن‌آباد هم وضع ناجوری دارند و وای به حال زیرزمین‌هایش. بالاخره شاگرد آمد، با یک دست لباس کار که وقتی بازش کردیم معلوم شد سرهمی نیست و صرفاً یک لباس آستین کوتاه است. کاسب لجباز بالاخره اجازه‌ی مرخصی داد. پشت سرم شنیدم داد زد که بیخود نگرد جایی پیدا نمی‌کنی. نیم ساعت دیگر هم گشتم و حرفش را باور کرده بودم. اما کاسبهای حسن‌آباد هم مثل هر قشر دیگری خوب و بد دارند. همه‌مان هر دو نوع را دیده‌ایم. بالاخره من هم از مغازه‌ی یکی از کاسبهای تپل و مهربان سر درآوردم و بهم گفت بیخود نگرد، یه راست برو میدون حر، مغازه‌ی فلانی.

Advertisements

3 Responses to “تنگه‌ی داردانل – یک”


  1. 1 م.م اکتبر 12, 2017 در 6:01 ب.ظ.

    هوراااا. خرس دوباره نوشته.

  2. 2 A نوامبر 30, 2017 در 9:36 ب.ظ.

    سلام. ایمیلی ازت ندارم، برای همین اینجا مینویسم: پریشب گربه م از خونه بیرون رفت و برنگشت. یک گربه کم توان که نمیتونه دستشوییشو نگه داره یا بپره. ۸ سال بود داشتمش و بهش انس گرفته بودم. چیزی که آزارم میده اینه که توی زمستون زخمی پیداش کرده بودم. بعدا با خودم آوردمش کانادا. حالا اینجا توی فصل سرما رفت بیرون و میدونم کسی یک گربه با این مشکلات رو نمیخواد. امیدوارم یک حیوونی خورده باشدش سریع و طبیعی. گربه ی من کله شق و شاد بود، با تمام مشکلاتی که در حد خودش داشت. به هر حال گم شده، اعلامیه هم زدیم، فعلا که خبری نیست.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,100,989 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: