دریای سیاه – دو

فایل ای‌پاب کل سه بخش، برای خواندن راحتتر: لینک

زندگی کشتی آدم را چاق می‌کند. سلف‌سرویس چندین و چند بار در شبانه‌روز غذا می‌دهد، برای شیفتهای کاری مختلف. جلوی خودم را نگیرم ۴ وعده می‌خورم. غذایش هم انصافاً بد نیست. در این سالها غذای مزخرف توی کشتی‌ها زیاد خورده‌ام اما این یکی واقعاً کارش بی‌نقص است، حتی موارد ارزشمند هم داشته‌اند. همین پریشب‌ها لنگ گوسفند بریان کرده بودند. سینی پلاستیکی قرمزم را روی هره سُر دادم تا رسیدم مقابل کمک‌آشپز. مرد فیلیپینی خندان. غذاهای متنوعی داشت. چرا؟ چون اقوام مختلفی روی کشتی هستند. با نگاهی به ریختم، بدون سوال خودش انتخابم را فهمید. دو برش از آن گوشت خوب پخته شده برایم کشید، با یک ملاقه سس گوشت. جدار برش‌های گوشت خوب بریان شده بود و آثار سبزی‌هایی که به پای حیوان مالیده بودند تا مزه‌دار شود را هنوز می‌شد دید. زیاده‌روی کردم و البته مکر میانسالی هم کمکم کرد: نشاسته نخوردم تا جا برای بلع مقدار بیشتری گوسفند داشته باشم. سازگاری گوسفند با مزاج ما شرقی‌ها انکارناپذیر است. از آن‌طرف گوشت گوساله طبعش سرد است و علاوه بر این، گوساله‌های کشتی خیلی سفت و جویدنی‌اند. احتمالاً حتی گوساله هم نیستند، گاوی پیر و چغر. یخ‌زده در اعماق فریزرهای صنعتی کشتی. این ریزه‌کاری‌ها را بعد از چند هفته یاد گرفته‌ام. می‌دانم چی‌ها را بخورم و چی‌ها را نه. دهاتی‌های فیلم «روزی روزگاری در آناتولیا» به آقای دکتر که  شهری‌ست می‌گویند گوشتی غیر از گوسفند نمی‌خورند. این را با نوعی بهت می‌گویند، انگار حتی به‌شان اهانت شده که کسی فکر کرده آنها چیزی غیر از گوسفند می‌خورند. این خاصیت موضع درست و برحق است؛ سرش که ایستاده باشی، گمراهان را با نوعی بهت نگاه می‌کنی.

بنوعی تنها تفریح مجاز کشتی همین غذا خوردن است. سالن ورزش هم دارد. گاهی می‌روم و کمی ورجه وورجه می‌کنم. کمی هم وزنه. دوست دارم شکمم برود تو اما در سن سال من تقریباً شبیه معجزه است. حرکات مخصوص شکم می‌زنم. هر خری می‌داند که بی‌فایده است، و حتی اثر عکس دارد؛ عضلات شکم ورزیده می‌شوند، حجیم می‌شوند و لذا لایه‌های چربی را به بیرون «هل» می‌دهند و اینطوری شکم حتی گنده‌تر هم بنظر می‌رسد. شکم فقط با ترک غذا تو می‌رود. شکمم هم افتضاح نیست، اما با خودم فکر می‌کنم بد نیست حداقل مدتی در زندگی‌ام «اندام ایده‌آلم» را تجربه کنم. احتمالاً نشود. چون شکم‌باره‌ام. مگر اینکه دوباره مصیبتی سر آدم آوار شود. غم و غصه خودبخود لاغر می‌کند. و بدغذا. شاید حرفم قشنگ نباشد اما مادرم که مرد ۷ کیلو کم شدم. ناخواسته.

کابینم یک تلویزیون ال‌جی هم دارد که به دیوار کوبیده شده. عموماً کج شده وباید صافش کنم. چرا؟ بخاطر لرزش‌های گاه و بیگاه کابینم تلویزیون می‌چرخد. علی‌القاعده باید رو به تخت باشد، جایی که من با گرمکن توکرک آدیداسم رویش دراز کشیده‌ام و زانوهایم را می‌مالم که بابت تردمیل زدن زق‌زق می‌کنند. اما بخاطر لرزش‌های کابین تلویزیون چرخیده رو به در توالت. گاهی تلویزیون می‌بینم. گاهی وقتها هم همانطور کجکی تماشایش می‌کنم. گاهی هم صدایش را کم می‌کنم و فقط تصاویری حرکت می‌کنند. بازگشت به سینمای صامت. چندتایی هم فیلم دیدم. مجموعه‌ای از فیلم‌های همه‌پسند هالیوودی روی تلویزیون‌هایمان ریخته‌اند. پریشبها کمی «گود ویل هانتینگ» دیدم. با خودم فکر کردم این «چغر و بدبدن» را حتماً در مورد «مت دمون» گفته‌اند. بعد هم رابین ویلیامز آمد توی فیلم. با لبخند و یک توپ ریش. یادم افتاد که چند وقت پیش، شاید چند سال پیش، خودکشی کرده. آدمی که مرده، بد هم مرده (چون خودکشی «مصنوعی‌ترین» نوع مرگ است)، و حالا آنجا داشت توی تلویزیون بهم لبخند می‌زد. حالم بد شد و دوباره مجبور شدم در کابینم را باز کنم. لنگه کفشم را هم چپاندم لای در تا باز بماند و یادم نرود که هنوز «آزادم». فیلم مزخرفی بود. بقیه‌اش را ندیدم.

امواج اینترنت تا کابینم نمی‌رسند. نقطه‌ی کور. برای همین زیاد کتاب می‌خوانم. در این سه-چهار هفته‌ی گذشته، مالوی را خواندم و بعدش برادران کارامازوف. حالا هم ولبک و توماس برنارد. بعد از سالها دوباره رمان روسی خواندم. اگر بیست‌سالگی‌هایم بود لابد با دغدغه‌های «عمیق» ایوان کارامازوف در مورد وجود یا عدم وجود خالق کلی عشق می‌کردم. سوال‌های فلسفی. ریشه‌های اخلاق چیست؟ اگر خدایی نباشد همه چیز مجاز است؟ اما الآن هیچی. بعد از سی سالگی چه بلایی سر آدم می‌آید؟ کیفیت شام شبم از وجود یا عدم وجود خالق برایم مهم‌تر است. اخلاق هم که، نمی‌دانم ریشه‌هایش چیست اما یک سری چیزهایی برایم بدیهی‌ست و اصلاً هم مطمئن نیستم که موضوع این چیزها اخلاق باشد یا نه، اما بهرحال مثلاً برایم بدیهی‌ست که این اسکات‌ها که اینطور بی‌محابا جلوی روی من می‌گوزند، خب این غیراخلاقی‌ست. یا موردِ آن یکی مهندسه را بگویم. گاهی توی سالن ورزش کشتی می‌بینمش را بگویم. خیلی از خودش «پر» است. خودنما. مغرور. کم سواد و کم هوش. مهندس ایمنی. مهندسی این روزها باب نیست اما خب بهر حال مهندسی هم برای خودش مراتبی دارد. از هر طرف نگاه کنی مهندسی ایمنی یا مهندسی صنایع در پایین هرم قرار می‌گیرد. آقای ایمنی در جلسات صبحگاهی‌مان لنگ این است که میکروفون را بقاپد. خواسته‌اش ساده است: به من توجه کنید. حرفی هم ندارد. تذکر می‌دهد که وقتی جرثقیل بار بلند کرد از زیر بار راه نروید. بدیهیات. این را زرافه‌ها هم می‌فهمند. چرا وقت جلسه، جلسه‌ای که راجع به پروژه‌ای چندین میلیون دلاری‌ست را اینطور تلف می‌کنی؟ جوان جاهلی‌ست که ریش ستاری گذاشته و موها کچل. روس. بدن عضلانی. از انصاف نگذریم، خوش هیکل است و سر جلسات من معمولا کنار دستش می‌نشینم و روزهایی که آستین کوتاه پوشیده کرک‌های طلایی پشت بازوهایش را نگاه می‌کنم، اما حالا بیراهه نروم، توی سالن ورزش هم دست از خودنمایی بر نمی‌دارد. روی هوا ۱۸۰ می‌زند و عربده می‌کشد. دمبل‌های بسیار سنگین می‌زند و نعره می‌زند. می‌خواهد بگوید من از همه مردترم. گفتن ندارد. بدیهی‌ست. تمامی حرفهای این مرد بدیهی‌ست. این خاصیتش است. اما خب همین عربده‌های خودنمایانه‌اش اخلاقی نیست و خالقی وجود داشته باشد یا نه من با این «اومبره-انیمال» مشکل ساختاری دارم. با او و امثالهم. داستایفسکی جزای سختی برای قهرمان بی‌خدایش در نظر گرفت. جنون. تب مغزی. به نظرم زیاده‌روی کرد. کافی بود مولف کمی صبر می‌کرد و خودش می‌دید همین ایوان کارامازوف که آن رساله‌های شکاکانه و انقلابی را می‌نوشت با شروع میانسالی و غلبه‌ی بلغم چطور  آرام می‌گیرد. سالخوردگی نعمتی‌ست که قهرمانش را از آن محروم کرده. درست است که سالخوردگی باعث زوال تن می‌شود اما از آنطرف سلامت عقل هم می‌آورد. ایوان با فرا رسیدن میانسالی لابد می‌نشست در مورد مویز و گردو و دیگر چیزهای خوب زندگی حرف می‌زد. مثل ما، مثل همه، مثل مالوی که عوض اینکه تب مغزی کند یاد گرفته با زندگی بسازد، یاد گرفته با دو تا عصایش راه برود، به نسبت تند و فرز، و مهمتر از همه، صفحات زیادی هم در مورد مکیدن قلوه سنگ حرف می‌زند. مدعی‌ست گشنگی را برطرف می‌کند. من هم فکری شده‌ام که امتحانش کنم. شاید همین حیله کارگر شود و کمتر بروم سلف‌سرویس کشتی. شاید کمتر بلمبانم و حتی به اندام ایده‌آلم نزدیک شوم.

 

Advertisements

1 Response to “دریای سیاه – دو”


  1. 1 عماد ژوئیه 29, 2017 در 7:47 ب.ظ.

    تا وقتى نخونده بودم متوجه اين تغيير نشده بودم! واقعا از يه زمانى به بعد كيفيت شام شبم مهمتر از دغدغه هاى اخلاقيم شده. فكر كنم يه زمانى بزرگترين لذتم، جيش كردن باشه!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 23 hours ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 4 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,905 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: