جشن خیابانی

فردای انتخابات من هم آماده شده بودم بروم خیابان و جشن و شادی مردم را ببینم. خودم مسن‌تر و موجه‌تر از آنم که توی خیابان جشن و شادی کنم. خوشحال هم بودم، حتی قبل از انتخابات می‌خواستم یک پست هم در حمایت از روحانی بنویسم و از «ظرفیت مجازی‌ام» استفاده کنم اما مطابق معمول ایده‌های وبلاگی‌ام عملی نشدند؛ واقعاً هم، با این وضع فعلی که آدم سالی دو تا پست می‌نویسد دیگر نوبت به این کارها نمی‌رسد. جین و تی‌شرت پوشیده بودم و فکر کنم حتی یک قمقمه خاکشیر هم آماده کرده بودم برای جشن خیابانی، رفتم توی هال تا از پدرم خداحافظی کنم و به دروغ بهش بگویم شب جایی دعوتم چون مطمئن بودم اگر بگویم می‌خواهم بروم گردش خیابانی تندی می‌خواهد لباس «والد نگران» را تنش کند و من هم حوصله‌ی این بازی‌ها را ندارم و البته مسن‌تر از این هستم که بخواهم سر این جور چیزها باهاش یکی به دو کنم و از «حق و حقوقم» دفاع کنم و راستش این روزها خیلی حالم این‌طوری‌ست که امورات را همان‌طوری که هستند می‌پذیرم و سعی می‌کنم خودم از بین امورات، از بین گوشه‌های تیزشان ویراژ بدهم و کارم را بکنم. مثال دیگرش این است: شب‌هایی بیرونم و دیر بر می‌گردم، مهمانی یا خانه‌ی دوست و رفیقی، همین تفریحات معمول همگانی، وقتی بر می‌گردم پدرم خواب است اما صبحش بلااستثنا می‌پرسد «دیشب ساعت چند برگشتی؟» و من هم چند باری جواب می‌دادم و معمولاً هم ساعت بازگشت را کم می‌کردم، نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چرا با این‌همه سن هنوز درگیر این سطح از ملاحظاتم اما بهرحال کل ماجرا کلافه‌ام می‌کرد، به نظرم نوعی ابزار کنترلی می‌آمد و صرفاً «یک سوال ساده» نبود. یکی-دو بار هم بد جوابش را دادم که یعنی پیرمرد شاخ را بردار، منتها ماجرا این‌جوری‌ست که پیرها مثل بچه‌ها هستند، کله‌شق، بهتر است بگویم در قبال من همه‌ی موجودات کله‌شقند، یک‌دنده، خود‌خواه، لج‌باز، حرف‌شان را و کارشان را تکرار می‌کنند و بیخود ماجرا را به سن مربوط نکنم، ماجرا جنگ قدرتی مدام است، سمبه‌ای مدام به روانت ضربه می‌زند، بدون خستگی، بحث این است که کدام طرف بالاخره پا پس می‌کشد. ماجرای ما هم همین بود اما خب راه‌حل من هم که بعد از مدتی بهش رسیدم در نوبه‌ی خودش جالب بود: خودم را می‌زنم به کری، سوالاتی که دوست ندارم جواب بدهم را نمی‌نشنوم و خب قبول دارم راه‌حل بدوی و احمقانه‌ایست اما جواب می‌دهد. پدرم اوایل سوالش را تکرار می‌کرد و من هم سعی می‌کردم حین سوالش کمی بین‌مان فاصله باشد، یعنی اگر توی هال بود من توی آشپزخانه باشم، و بعد دو-سه بار می‌پرسید و وقتی چیزی نمی‌شنید پس می‌کشید. شگرد هوشمندانه‌ایست چون طرفت کمی تحقیر و در نتیجه تادیب هم می‌شود. پدرم هم همین‌طور، تحقیر شده بود. یکی-دوبار هم آمد و رو در رو خفتم کرد: سر صبحانه بودم و آمد سر سینک و هی دور و برم راه رفت و الکی ظرف‌ها را کوبید به هم و پرسید «چی می‌خوری؟» و من هم متنفرم که موقع غذا خوردن کسی بشقابم را نگاه کند و این هم البته کار مورد علاقه‌ی پدرم است. آدم هم که چیز خاصی نمی‌خورد، چی دارم کوفت می‌کنم؟ بربری، پنیر، چایی شیرین، نهایتاً یک نیمرو یا تخم‌مرغ عسلی. عین بقیه‌ی مردم دنیا، پرسیدن ندارد. اما خب این پرسش‌های مقدماتی‌اش برای این بود که تثبیت شود که صدایش را «می‌شنوم» تا سوال اصلی‌اش را بپرسد: «دیشب ساعت چند اومدی؟» من هم فکر کنم بدپیله شده‌ام، کوتاه نیامدم، گفتم «دیر وقت، تو خواب بودی.» یک بار دیگری که پیله کرده بود ساعت را دروغکی گفتم اما فهمید و گیر داده بود «من که اون موقع بیدار بودم، ندیدم بیای خونه…» و خب چی بگویم؟ چرا مردم دوست دارند دروغ بشنوند؟ اما زیباترین کارم این بود که یک روز صبح، عیناً در همان شرایط، در همان فاصله‌ی دو متری‌ام که بود و پرسید «دیشب کی اومدی؟» باز هم خودم را زدم به کری. تصمیم سختی بود. واضح بود که صدایش را می‌شنوم و جواب نمی‌دهم. با این شگرد فکر کنم قضیه یک بار برای همیشه تمام شد.

حالا بماند، آن شب هم نگفتم که می‌روم خیابان لای مردم چون حتماً می‌خواست مهملاتی ترسناک راجع به بسیج و سپاه و گشت ارشاد بگوید و بعد هم مثل روانی‌ها هفده بار زنگ بزند به موبایلم و با صدای لرزان بپرسد سالمی؟ کجایی؟ راحت‌ترین گزینه دروغ است. دور زدن مانع. نمی‌دانم چرا فکر می‌کند حالا که زنش مرده خودبه‌خود رسالت مادری هم به او محول شده. از آن طرف منِ احمق هم فکر می‌کنم رسالتم ماندن پیش پدرم است و مراقبت از او و خب گاهی فکر می‌کنم واقعاً شاید درستش این است که من هم بروم سر خانه و زندگی خودم و مثل بقیه‌ی اولاد دنیا هفته‌ای یک یا دو بار بهش سر بزنم و ظنم این است که این‌طوری کیفیت رابطه‌مان هم بالاتر می‌رود، حداقل اگر کمتر همدیگر را ببینیم می‌توانیم با هم کمی حرف بزنیم و دیگر لازم نیست مثل دیوانه‌ها خودم را بزنم به کری در مقابل سوال‌های پرت و پلایش، سوال‌هایی که خودم واقفم بعضاً معنای دیگری دارند که از قضا معنای بدی هم نیست و حتی رگه‌هایی از مهر و محبت دارد اما این دانش چیزی از آزاردهندگی‌شان کم نمی‌کند. این هم خصلت دیگر رابطه با والدین نسل قبلی‌ست: پدرم کاملاً ناتوان است از داشتن رابطه‌ای معنی‌دار با اولادش، مثل خیلی دیگر از هم‌نسلانش. تلاش‌های گه‌گدار من هم فایده‌ای ندارد، زمانی زور می‌زدم با هم فیلم ببینیم یا مثلاً در مورد کتابی حرف بزنیم اما خب می‌بینم او کوچکترین تلاشی برای ارتباط نمی‌کند. با اینکه بیشتر اوقات روز پای تلویزیون است اما حاضر نیست فیلمی را تماشا کند که از تلویزیون یا ماهواره پخش نمی‌شود. اَشکال موجه پخش فیلم برایش تلویزیون و ماهواره‌ست. می‌دانم این امراض از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود. مثال: من هم در مواجهه با پدیده‌ی اسپاتیفای در ابتدا مانع ذهنی داشتم. هنوز هم دارم. انگار در ناخودآگاهم تثبیت شده که شکل موجه گوش کردن به موسیقی این است که فایل‌ها جایی در هارد دیسکم، جایی در آرشیوم ذخیره باشند. در این مورد خاص چون مریض هم هستم الزاماً باید فایلی با کیفیت بالا (ترجیحاً فلَک) باشد و باید از طریق سیستم صوتی حرفه‌ایم که میلیون‌ها پایش پول دود کرده‌ام به موسیقی گوش بدهم. برگردیم به پدرم: تنها بحث مورد علاقه‌اش فحاشی به سپاه و آخوندهاست و موضوع بعدی مورد علاقه‌اش تفسیر منحصر بفردش از اسلام است، از وقایع صدر اسلام، از پیغمبر و ابوبکر و عمر و دوازده معصوم، هیجانی می‌شود، داد می‌زند، تلاش می‌کند ثابت کند که روایت‌های متعارفی که به‌مان گفته‌اند، چه می‌دانم، روایت کربلا، مامون و امام‌رضا، شاه‌عبدالعظیم، همه‌ی اینها را منحرف کرده‌اند، اصلش را او می‌داند و بارها هم برای همه تعریف کرده و خب کسی مطلقاً علاقه‌ای به شنیدن‌شان ندارد. من هم که می‌دانم نهایتاً یکی-دو کتاب در جوانی‌اش خوانده. آبشخور اطلاعاتی‌اش تا جایی که می‌دانم همین کانال‌های نازل ماهواره هستند. ناراحت می‌شوم که آدمی با هوش و سواد او چرا نمی‌فهمد که وقتی این حرف‌ها را می‌زند مردم یحتمل پشت سرش مسخره‌اش می‌کنند، یا چرا نمی‌فهمد که من، پسرش، علاقه‌ای ندارم برای بار دویستم این روایت‌های هذیانی‌اش را بشنوم، نمی‌فهمد که لجبازی‌اش، تلاش نکردنش برای هم‌صحبت شدن با دیگران، با من، عملاً باعث انزوایش می‌شود.

والدین امروزی خیلی روابط انسانی‌تری با بچه‌هایشان دارند. اقلاً یکی-دو مورد از دوستانم هستند که بچه‌های ۶-۷ ساله دارند و می‌بینم چطور موفقند در حرف زدن با همدیگر. من بایستی مهر و محبت پدرم را همیشه «استنتاج» کنم. بایستی حرکاتش را تفسیر کنم. کلام بین‌مان قاصر است و معانی را باید از دل اتفاقات ظاهراً بی‌اهمیت بیرون کشید. بایستی به آن کفش‌های کلارکسی فکر کنم که پارسال از سفر خارج برایم آورد و می‌دانم برای خودش سختش است آن‌قدر پول کفش بدهد. باید به این فکر کنم که کله‌ی سحر بیدار می‌شود و یک خورشت قیمه‌ی کم‌مایه و کم‌نمکی بار می‌گذارد و خب می‌فهمم این حرکتش بار عاطفی دارد. اما این چیزها کافی نیستند. این چیزها رابطه‌ی معنی‌دار نمی‌سازند. رابطه‌ای وجود ندارد و این چیزها فقط برای اثبات اینند که به همدگیر علاقه داریم، همین. این هم که می‌توانست بدیهی باشد و نیازی به اثبات نداشت. مادرم اصلاً این‌طور نبود. رابطه‌اش کلامی بود. حرف می‌زد. حتی زیادی حرف می‌زد و سر آدم را می‌خورد. تلاش می‌کرد «وارد» دنیای آدم بشود. الآن که فکرش را می‌کنم این تلاش و اراده‌اش تحسین‌برانگیز بود و فکر کنم محصول مستقیم غریزه مادری بود، یعنی هر کاری می‌کرد برای از دست ندادن فرزندش، برای مالکیت همه‌جانبه‌اش. البته موقعی که زنده‌بود این‌همه «خواستن» اغراق‌آمیزش برایم آزار دهنده بود اما خب الآن می‌فهمم که چقدر میلی طبیعی بوده. فکر کنم من هم اگر بچه‌ای داشته باشم روشم همین روش مادرم خواهد بود، احتمالاً خیلی غریزی. اگر بچه از درون من در آمده، بخشی از من است، خیلی طبیعی‌ست که بخواهم تا ابد داشته باشمش و برنامه‌ای هم ندارم که عشق و علاقه‌ام به فرزندم را با طبخ خورشت قیمه و خرید کفش بهش «علامت» بدهم. البته که اینها موضوع الآن نیست. موضوع دهه‌ی ششم زندگیم است که قصد دارم با استفاده از مواهب پزشکی نوین «به ‌طریقی» -بالاخره- پدر بشوم.

آن شبِ به‌خصوص تا دم هال رفتم و پدرم هم مطابق معمولش روی مبل نشسته بود، مبل‌های زشت بنفش رنگ که در اولین فرصت که پول و پله‌ای دستم برسد دستی به سر و روی‌شان می‌کشم. تلویزیون تماشا می‌کرد و فکر کنم شام سبکی هم می‌خورد: نان و پنیر. خمیر داخل بربری را هم که گلوله می‌کند و می‌ریزد کنار میز، نمی‌دانم چرا یک بشقاب زیر دستش نمی‌گذارد، اما فرقی ندارد چون زنِ نُنری که هفته‌ای دو بار می‌آید و خانه‌مان را تمییز می‌کند هم بالاخره باید کاری داشته باشد و برای همین پدرم را تشویق می‌کنم که گند بزند به میز جلوی تلویزیون، پوست تخمه‌ها را پخش و پلا کند و اشکالی هم ندارد که لای مبل پر از خرده پنیر خشک شده باشد، فاطمه خانم فردا یا پس‌فردایش می‌آید و خب اگر کار داشته باشد بهتر است وگرنه می‌خواهد صدایش را نازک کند، مرا صدا بزند، «آقا عیسی، آقا عیسی!» و بعد بگوید که دستکش ندارد و گازپاک‌کن ندارد و ماسک ندارد و لیستی بلند بالا از خواسته‌هایش ردیف کند و بعد هم در مورد سایز دستکشش تاکید کند که خیلی بزرگ نباشند، یعنی تلویحاً بگوید که دست‌هایش ظریف هستند و خب برای منی که صبح‌ها عموماً مگسی هستم این مواجهه‌ی با فاطمه خانم عین شکنجه است. این ماسک هم که جزو قر و فر جدیدش است و من هم که محجوبم، بخاراتم را در فضای مجازی تخلیه می‌کنم وگرنه دوست داشتم ازش بپرسم «خانوم جون ماسک مال کسیه که با وایتکس می‌افته به جون کاسه توالت و برقش می‌ندازه، شما که چیزی رو تمیز نمی‌کنی که ماسک بخوای؟» منتها خب نمی‌شود چیزی گفت چون پدرم از این خانم خوشش می‌آید و هفته‌ای چند بار هم می‌گوید «حیف! مادرت نیست ببینه این فاطمه خانم خونه رو چه تمیز کرده، حیف…» و گفتم که، من هم جواب نمی‌دهم، اما قطعاً با پدرم هم‌نظر نیستم، منتها اصولاً قضیه‌ی پدرم چیز دیگریست، طرف مرده ولی هنوز می‌خواهد ثابت کند که او بهتر می‌فهمد، می‌خواهد بگوید فاطمه خانم از آقا حبیب بهتر است، کارگری که او پیدا کرده از کارگر مادرم بهتر است و چه حیف که مادرم نیست این پیروزی شکوهمندش را ببیند. باورم نمی‌شود چطور منازعات زناشویی -در عالم خیال- و پس از مرگ هم ادامه پیدا می‌کنند. یکی‌به‌دوی بی‌پایان.

خلاصه اینکه پدرم فرو رفته بود توی مبل بنفش، روی تشک گود رفته‌ی مبل و انگار پشت سرش هم چشم دارد، چون هنوز دهانم را باز نکرده بود که بگویم می‌روم بیرون که خبر را داد، خیلی بی‌هوا گفت «داییت سکته کرده.» بقیه‌اش را درست یادم نیست. بعداً فهمیدم چیز مهمی هم نبوده. گویا قلبش درد گرفته بود و مجبور شده آنژیو کند. آنژیو فرایند پیچیده‌ای نیست. آدم‌ها راست راست راه می‌روند و رگ‌های قلب‌شان پر است از فنر. منتها آن‌طور بدی که پدرم به من گفت ماجرا را جور دیگری فهمیدم. یا حالا بهرحال جرقه‌اش خورد و یاد مرگ افتادم. حالا از قضا من از دایی‌هایم متنفرم. یعنی تنفر به‌خصوصی هم ندارم ولی مهر و محبتی هم ندارم اما این یکی دایی‌ام، یعینی دایی کوچکم استثناست و با بقیه‌ی آن اوباش فرق می‌کند. آدم احمق و مهربانی‌ست. عصبی و خوش‌قلب. بی‌اولاد. احمق هم نیست، صرفاً راهش را گم کرده، از شغل دولتی‌اش استعفا داده و رفته مناطق محروم کارهای خیریه می‌کند و بدتر از خودم چند فقره طلاق هم در کارنامه‌اش دارد و این اواخر گویا یک زن یک چشم هم صیغه کرده و خب از نظر من مثال اعلای آدمی‌ست که ظرفیت‌هایش را سوزانده. راستش حتی فکر نمی‌کردم با شنیدن خبر مرگش «منقلب» بشوم اما فکر کنم همین هم آزمون مفیدی‌ست: شنیدن خبر مرگ کدام آدم‌ها برای‌مان مهم است؟ در مورد دایی‌های دیگرم تقریباً مطمئنم که اگر بمیرند سر خاک‌شان هم نمی‌روم و نهایتاً هم می‌کشم و تا مسجد می‌روم. البته که اینها فکر و خیالند و قبل‌ترها این عادت نسبتاً کریه را داشتم و به این فکر می‌کردم که مرگ حق مادرم نبود و به جایش حق مثلاً فلانی بود، و بعد به مرگ خیالی آن «فلانی» فکر می‌کردم. فعالیتی عبث که نه کسی را زنده می‌کند و نه کسی را مرده. منتها در نهایت، از قبلِ آن بازیِ خیالی فهمیده بودم که اگر دایی‌های بزرگم بمیرند خوشحال هم می‌شوم اما دایی کوچکم نه، «کمی ناراحت» می‌شوم. این پیش‌بینی‌ام بود. غلط. پدرم که خبر سکته‌ی دایی‌ام را داد، کل ماجرای مرگ مادرم به صورت فشرده مقابل چشمانم گذشت، به نفس نفس افتاده بودم و مدام به این فکر می‌کردم که «این طفلکی آخه گناه داره، نباید بمیره،» و بعد یاد این افتادم که دایی کوچکم تنها کسی بود که بعد از مرگ مادرم نمی‌توانست بیاید خانه‌مان و وقتی هم که به هزار زور و زحمت آمد یک‌راست آمد و از من سراغ قالیچه‌ی آبی مادرم را گرفت. بهش گفتم جمعش کردم، بعد دستش را گرفتم و بردمش توی اتاق مادرم، در کمد را باز کردم و قالیچه‌ی آبی را برایش در آوردم و بعد، کار عجیبی کرد، خودش را پیچید لای قالی و عر زد، من هم چراغ اتاق را خاموش کردم و تنهایش گذاشتم. دایی‌ام تنها کسی بود که سراغ قالی را گرفته بود و خیلی برایم عجیب بود، انگار چیز عجیبی به نام «قالی آبی» ما سه تا را به هم وصل می‌کرد، من و مادرم و دایی‌ام را. بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام یاد حرف روزهای آخر مادر هم افتاده بودم؛ من تازه ماشین خریده بودم و دایی‌ام ماشین‌باز است، آمده بود بیمارستان عیادت مادرم و سه تایی توی اتاق نشسته بودیم و با همان شور و حرارت همیشگی‌اش در مورد آب‌بندی ماشینِ صفر حرف می‌زد. وقتی که رفت به مادرم گفتم «انگار از خودم خوشحالتر بود که ماشین خریدم.» بعد خندیدم. مادرم هم خندید و گفت فلانی، یعنی داییم، «خیلی قلبش پاکه.» من هم که مطابق معمول خیلی بعدتر معنی حرفش را فهمیدم، یعنی وقتی که بعد از مرگش رفتارهای غریب بقیه‌ی قبیله را دیدم تازه فهمیدم که مادرم در مورد برادر کوچکش چی می‌گفت. نمی‌دانم چرا بعد از شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام همه‌ی اینها یادم آمده بود. یواش یواش فهمیدم که گویا اصلاً سکته نکرده، زنگ زدم به مادربرگم و گفتند آنفاکتوس کرده و حتی می‌توانستم با خودش هم حرف بزنم اما دلش را نداشتم. مدت کمی که می‌گذرد آدم تجربه‌ی ترسناک مواجهه با مرگ را فراموش می‌کند. فکر کنم این توانایی عجیبی‌ست که آدمیزاد دارد. اگر آدم‌ها این‌طور نبودند لابد از شدت غصه می‌مردند، اما در عوض عموماً آدم‌ها عزاداری‌شان را می‌کنند و بعد «برمی‌گردند به زندگی». من هم با شنیدن خبر سکته‌ی دایی‌ام صرفاً یک بازدید کوتاه داشتم به آن دوران و بعد دوباره سر حال آمدم. طبعاً جشن خیابانی روحانی را از دست دادم. دایی‌ام هم که زنده ماند، فقط گویا چند تا فنر توی رگ‌های قلبش انداخته‌اند که چیز عجیبی نیست، سُر و مُر و گنده به زندگی «سرگشته‌اش» ادامه می‌دهد و البته گویا دود و «دودهای سنگین‌تر» را بایستی ترک کند، انصافاً هم وقتش بود، بعد از مرخص شدن از بیمارستان که تلفنی صحبت کردیم همین را گفت و ادامه داد «دایی جون راه ما رو نرین،» و خب این هم که نصیحتی باستانی‌ست، هر نسلی به نسل بعدی‌اش همین را می‌گوید چون نارضایتی از زندگی کیفیتی ازلی‌ست، من هم مطمئنم عیناً همین جمله را روزی به کسی خواهم گفت و فقط امیدوارم آن روز هم اولاد داشته باشم و هم گیرِ زنی یک‌چشم نباشم.

Advertisements

8 Responses to “جشن خیابانی”


  1. 1 Reza E ژوئن 6, 2017 در 7:45 ق.ظ.

    سبک نوشتن شما خیلی جالبه. حیفه که بصورت کتاب (چاپی یا الکترونیکی) منتشر نشه.

  2. 2 barayeema ژوئن 6, 2017 در 5:27 ب.ظ.

    چه جوری باهات تماس بگیرم خرس جون؟

  3. 3 frrenzy ژوئن 8, 2017 در 1:42 ب.ظ.

    چقد توی نوشته هات اصرار داری بگی مسنی، اینهمه تاکید لازم نیست. آدم بخونه میفهمه.

  4. 4 frrenzy ژوئن 8, 2017 در 1:44 ب.ظ.

    چقد تو نوشته هات اصرار داری بگی مسنی، اینهمه تاکید لازم نیست؛ آدم بخونه میفهمه.

  5. 5 hv ژوئن 8, 2017 در 5:18 ب.ظ.

    مثل همیشه خوب بود و خواندنی
    تو وبلاگ قبلیت یک نوشته در مورد ماه رمضون داشتی که وقتی میخوندم کلی خندیدم. یادش بخیر.

  6. 6 نوشین ژوئن 10, 2017 در 3:44 ب.ظ.

    خرس
    دهه ششم زندگی برای پدر شدن زمان مناسبی است اما بچه مذکور اگر پسر باشد به احتمال قوی در میانسالی اش به مشکل پروستات برخواهد خورد و از شما به نیکویی یاد خواهد کرد.

  7. 7 Nei Rang ژوئن 11, 2017 در 7:42 ب.ظ.

    محشر بود, محشر.

  8. 8 حليا ژوئن 11, 2017 در 9:46 ب.ظ.

    سالهاس كه از خوندن انقدر لذت نبرده بودم. بلاگتون رو امروز كشف كردم و ميتونم خودمو تصور كنم كه هر روز صب با وسواس چك اش كنم براي ديدن پست هاي جديد. و البته با شادي بسيار ازين كه هنوز قبلي ها رو هم نخوندم و دونه دونه ميرم سراغشون.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,062,265 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: