۹۵-۹۶

آخرین هفته‌ی سال
این یک نیاز طبیعی‌ست که آخر سال آدم بخواهد یک جمع‌بندی کلی انجام بدهد و به قول جدیدی‌ها ببیند با زندگی چند-چند است. من از این اصطلاح خوشم نمی‌آید و هر بار هم می‌شنومش یک جوری می‌شوم، نوعی انقباض عضلات گردن، کمی فکر به این سوال که خودم با زندگی چند-چندم؟ و بعد هم خاراندن پهلوی راستم، همان جایی که همیشه در مواقع به‌خصوصی خارش می‌گیرد و خارشش هم شدید نیست اما هر بار که می‌خارانمش به این فکر می‌کنم نکند بیمار پوستی گرفته باشم؟ نکند قارچ سراسر بدنم را بپوشاند؟ آخر چرا همیشه همان نقطه‌ی به‌خصوص خارش می‌گیرد؟
اول کلیات را بایستی بنویسم. پریشبها، در همین هفته‌ی آخر سال، کمی زودتر از معمولم به رختخواب رفتم. سعی کردم بخوابم چون خیلی خسته بودم. ورزش هم نکرده بودم اما بدنم خیلی کوفته بود و فکر کردم شاید ورزش روز قبلم آنقدر سنگین بوده که کوفتگی‌اش امروز آمده سراغم. زانویم هم، زانوی راستم، بگی نگی زق‌زق می‌کرد و با همین وضعیت پلکهایم سنگین شدند و لحظه‌ای هست که داری وارد وادی خواب می‌شوی، تصاویر رویایی شده‌اند، در آخرین لحظات بیداری به چیزی فکر کردی و ادامه‌ی افکارت وارد خواب می‌شود و آن فکر هم ادامه پیدا می‌کند، معوج می‌شود و من هم داشتم به زانویم فکر می‌کردم که فکر کنم گذار از خواب به بیداری را انجام دادم و این مرحله حساس است، آدم صدای نابجایی بشنود ممکن است در همین وادی گذار از خواب بپرد و دیگر خوابش نبرد و من هم صدای نابجایی نشنیدم، صرفاً فکرم به بیراهه رفت. چرا؟ چون درد زانویم گسترده‌تر شده بود، از زانوی راستم به زانوی چپی نشت کرده بود، از آنجا تک تک مفاصلم را دردآلود کرده بود و حالا شاید درد لغت زیادی ثقیل باشد ولی واقعاً مفاصلم با حالت عادی، با چیزی که به آن می‌گوییم «مفصل عادی» خیلی فاصله داشتند و نمود فیزیکی‌اش هم این بود که در آن لحظه، در آن لحظه‌ای که تمامی مفاصلم زق‌زق ملایمی می‌کردند اگر تمامی اموال دنیا را بهم پیشنهاد می‌دادی نمی‌توانستم جم بخورم. یعنی چی؟ یعنی فلج شده بودم، آنجا زیر لحاف مغز پسته‌ایم که پر از گلوله‌های کرک و موی گربه‌ام است فلج افتاده بودم: مردی ۳۵ ساله، با ۶۵ کیلو وزن در آستانه‌ی سال نو از حرکت ایستاد و البته برای خودم قضیه را اینقدر گل‌درشت عنوان نکردم اما به جایش یکباره ترس بدی کل وجودم را گرفت. چه ترسی؟ ترس از اینکه این سرطان است. اسمش را نمی‌دانم. سرطان مفصل یا مغز استخوان یا هر چی. اما ظنم این بود که ماجرا سرطان است و خب اولش ناراحت شدم. از اینکه سرطان گرفتم و عنقریب می‌میرم ناراحت شدم ولی بعد به این فکر کردم که حالا کار مهمی هم نداشتم. همه‌ی کارهایم را که انجام داده‌ام. درس خوانده‌ام. دکترایم را گرفته‌ام. ازدواج کرده‌ام. طلاق هم داشته‌ام. همه چی. الآن هم کار خاصی ندارم. یعنی کار می‌کنم و پول هم در می‌آورم ولی چیزی که بشود بهش گفت برنامه، بشود گفت هدف، آن را ندارم و خودم هم می‌دانم که ماجرا بخاطر این است که بچه ندارم. اگر بچه داشتم وضعیتم این نبود. امید به زندگیم این نبود. چرا؟ چون والد درگیر نیازهای بچه‌اش می‌شود و نیازهای احمقانه‌ی خودش می‌شود مرتبه‌ی دوم. مرتبه‌ی سوم. مرتبه‌ی اول می‌شود نگهداری از بچه. شیر خشک. پوشک. مهد کودک. آموزش زبان فرانسه. مدرسه. الی آخر. اما وضعیت فعلی‌ام مطلوب نیست. حداقل مطلوب ناخودآگاهم نیست و برای همین ناخودآگاهم اینطوری پیغام می‌دهد، مثلاً در مواجهه با سرطان و مرگ می‌گوید خب بمیر، تو که برنامه‌ای نداری… اینکه میانسال باشی و مثل جوانها زندگی کنی شدنی‌ست اما نباید انتظار داشت که روان آدم هم این نمایش رقت‌انگیز را بپذیرد. برای همین است که وقتی توهم سرطان می‌زنم، به نوعی احساس راحتی هم می‌کنم. از اینجا به بعدش ساده است. چرا؟ چون تا اینجا شناخت مشکل و قبول مشکل بوده و هر خری می‌داند که درمان راحتترین بخش ماجراست.
چهارشنبه سوری
برنامه‌ی به‌خصوصی نداشتیم. از صبحش توی تخت بودم. کمی کار کردم. گزارش خواندم و ایمیل زدم. اما زمین گرم شده. بوی بهار می‌آید و کار کردن در این شرایط سخت است. نفهمیدم چطور بعد از ظهر شد. فقط وقتی از چرت نیمروزی برخاستم یک‌راست رفتم سراغ فریزر. این عادت جدیدم است. از طبقه‌ی دوم فریزر یک بستنی حصیری برداشتم و همان‌جا پای فریزر شروع کردم به گاز زدنش. بستنی حصیری بهم می‌سازد. از همین جا بغل خانه‌مان هم می‌گیریم. مغازه‌ای باز شده به نام لبنیات تاجیک (خاوه). اوایل با خاوه عناد داشتم. با تمامی این دکانهایی که چیزهای به اصطلاح اورگانیک می‌فروشند عناد داشتم. بعد نمی‌دانم چی شد که نرم شدم. یعنی می‌دانم چی شد: بستنی حصیری‌اش را خوردم، البته به هوای پدرم خریده بودم و بعد از اولین گاز دیدم نه خوب است و خب می‌دانم، دنیا پر است از این حمال‌هایی که می‌فهمند نظرشان غلط بود، پر زور و از شش جهت مختلف اشتباهشان را می‌فهمند اما باز می‌گویند نه، کماکان پافشاری می‌کنند روی موضع غلط. من هم که جوان و جاهل بودم از همین قماش آدمها بودم. الآن نه، الآن خلاصه‌ی وضعیتم این است: تسلیم مطلق در برابر منطق. از چند هفته پیش که متوجه شدم خاوه جنسش تر و تمیز است، خوشمزه است، خوش‌کیفیت است، خب من هم پذیرفتم. نه تنها پذیرفتم بلکه مرتب هم ازشان خرید می‌کنم. بیشتر هم بستنی حصیری چون باب طبع پدرم هم هست و البته این کمی نگران کننده است، اینکه تا می‌بیند یکی-دوتا بستنی مانده بدو بدو می‌رود سر کوچه یک بسته هفت‌تایی بستنی حصیری می‌گیرد نگران‌کننده است. چرا؟ چون قند دارد. مثل بقیه‌ی مردم این سرزمین. قند هم بیماری موذی‌ای هست. خیلی قربانی گرفته. از آن طرف فکر می‌کنم حالا این بنده خدا در کل این دنیا به همین یک چیز علاقه دارد، به بستنی حصیری خاوه و حالا از همین یک چیز هم محرومش کنیم؟
من هم دل دارم. بعد از خوردن بستنی تصمیم گرفتیم برویم خرید. برویم روشا. فروشگاه چندین طبقه‌ای که به قول امروزی‌ها لاکچری می‌فروشد. من آمار مالکانش را دارم. از کجا؟ از کلاس ورزشم. همکلاسی‌هایم که با همدیگر دمبل می‌زنیم همگی خبره‌های بازارند. از اینهایی که با مترو می‌روند بازار و اسفند ماه سرشان شلوغ می‌شود چون باید حسابها را جمع و جور کنند و چک بنویسند. من که حتی دسته چک هم ندارم. یعنی استفاده‌ای برای چک ندارم. اسفندها هم سرم شلوغ نمی‌شود. مثل بهمن‌ها. مثل دی‌ها و مثل دیگر ماه‌های سال که سرم خلوت است و واقعیتش اینها به نظرم یک مشت اسمند. تنها واقعیت طبیعت است. اینکه از اواسط اسفند زمین گرم می‌کند، این یک واقعیت است، من این را می‌فهمم و آثارش روی بدنم را هم رصد می‌کنم، چه می‌دانم مثلاً حتی همین زانودرد مزمنم گمانم به علت تغییر فصل باشد، اما جدای از این، اینکه اسفند ماه آخر سال است و هم‌باشگاهی‌های بازاری‌ام سرشان شلوغ می‌شود و ترافیک تهران می‌ترکد، این برایم چیزیست بی‌معنی. اما بهرحال همان‌ها سر کلاس ورزش می‌گفتند که این کل این عمارت روشا، کلش مال دو تا برادر است. طبقه‌ی آخر روشا هم باشگاه بدنسازی زده‌اند، ماهی یک و دویست و البته تا دم در باشگاه که طبقه‌ی هفتم است را می‌شود با ماشین رفت و همانجا پارک کرد، یا شاید حتی پارک هم نکرد، خدم و حشم بیایند و سوییچ را تحویل بگیرند و مشتری یک‌راست، یا شاید هم بعد از کمی خوش و بش با رفقایش برود سراغ دمبلها، سراغ پرس سینه، سراغ پرورش عضله. تازه، علاوه بر این روسای روشا، یعنی همان دو تا برادر، محمدرضا گلزار و بهرام رادان را هم کرایه کرده‌اند که در محیط باشگاه پرسه بزنند. همان‌جا باشند و لبخند بزنند جهت جلب مشتری و بالا بردن اعتبار مجموعه. البته نه هر روز، لابد بعضی روزها بهرام و محمدرضا می‌روند باشگاه روشا، یا شاید هم نوبتی، ضربدری، روزهای زوج بهرام و روزهای زوج محمدرضا. خلاصه اینکه روشا کسب و کار بزرگی است و آن روز به خصوص ما هم قصد کردیم برویم روشا، به سختی، چون این روزها تردید پنج دقیقه یکبار یقه‌ام می‌کند، هیچ قطعیتی به هیچ چیزی ندارم و همین که برویم روشا و کمی سوغاتی برای عید بخریم، همین کار پیش پا افتاده را چندین و چند مرتبه به شور و مشورت گذاشتیم، چند بار منصرف شدیم و خلاصه آخرش رفتیم. شاید خوردن بستنی حصیری تنها بخشی از زندگیم باشد که بدون تردید، بدون بازنگری و بسیار مصمم انجامش می‌دهم.
با کمی فکر می‌شد فهمید که روشا شب چهارشنبه سوری زود تعطیل می‌کند. پولدارها پول‌دوستند. خطر نمی‌کنند. ما این را دیر فهمیدیم. وقتی فهمیدیم که جلوی در روشا بودیم. باورش سخت بود. این همه شور و مشورت، همه‌ش بیفایده. آنجا مقابل در روشا ایستاده بودیم و گوریلی که دم در کاشته‌اند بدون لبخند، تقریباً با تحکم می‌گفت قربان بسته‌س و شستش را هم انداخته بود در یکی از بندینک‌های کمربندش، این ژست گوریلی است به شما می‌گوید نه و اگر اصرار کنید ممکن است قضیه بیخ پیدا کند. ما هم اصرار نکردیم اما مدام به آن دو برادر، به مالکان روشا و محافظه‌کاری‌شان فکر کردم و راستش به حسام گفتم اگر خودم هم بخواهم از این افلاس، از این ادبار نجات پیدا کنم باید محافظه‌کاری و مال‌دوستی و کسب و کار را از این دو تا برادر یاد بگیرم، همین مالکان روشا. بعدش هم رفتیم سمت تجریش. شاید کار درستی نبود. چون علی‌رغم حادثه‌ی پلاسکو هنوز اوباش ترقه بازی می‌کردند. البته کمتر از هر سال بود اما خب ظرفیت پذیرش من هم کمتر از هر سال بود. منی که در ۳۰ سالگی رویین‌تن بودم حالا خودم را می‌دیدم که چطور دستهایم را در جیبم مچاله کرده‌ام و تند تند می‌روم سمت تجریش و با هر صدای ترقه‌ای کل سازمانم به هم می‌ریزد. با این حال ما ادامه دادیم، من و حسام. چشم غره رفتن به اوباش هم فایده‌ای نداشت. آنها ترقه می‌زدند و بعد که می‌دیدند ما با هر صدایی رعشه می‌گیریم خوشحالتر می‌شدند، عربده می‌کشیدند و توی جیب‌هایشان دنبال ترقه‌های بیشتر و قوی‌تری می‌گشتند.
با همین پیش‌زمینه وارد شهرکتاب شدیم و من یک راست رفتم سمت غرفه‌ی لوازم‌التحریر، دنبال روان‌نویس مورد علاقه‌ام، روان‌نویس نوک نمدی. مسئول احمقشان، همانی که مثل سایه آدم را دنبال می‌کند و راه به راه می‌پرسد می‌تونم کمکتون کنم؟ همان موجود بی‌فایده‌ای که هیچ وقت هیچ کمکی نمی‌کند، همان را پیدا کردم و ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم و طفلکی‌ها مغزشان زایل شده، فقط توانایی پاسخ به سوالات از پیش تعریف شده را دارند و وقتی با کسی، نمی‌گویم من، با کسِ اینکاره‌ای که اطلاعات بسیطی در مورد نوشت‌افزار دارد مواجه می‌شوند دست و پایشان را گم می‌کنند و این یکی هم همینطور بوده، پسرک ریقونه‌ای که شلوار تنگ پایش کرده بود و دور موهایش را ماشین کرده بود و وقتی ازش سراغ نوک‌نمدی‌ها را گرفتم یک لحظه چهره‌اش خالی شد، مبهوت، هراسناک، انگار که اسم اعظم را شنیده باشد و بعد از چند ثانیه که آب دهانش را قورت داد گفت که می‌رود از مافوقش بپرسد. جواب ندادم. کجکی نگاهش کردم و لبخند سردی بهش زدم که خودش معنی‌اش را فهمید، یعنی برو، زودتر برو. چند دقیقه بعد برگشت. من هنوز روان‌نویس مورد نظرم را از لای آن‌همه آشغال پیدا نکرده بودم. برگشت و چیزی توی دستش بود، گرفت سمتم، بازش کردم، نوکش را نگاه کردم و بعد نوکش را گرفتم سمت صورت خود جوانک، تقریباً مقابل چشمانش و سعی کردم با محبت و بدون تحکم حرف بزنم و گفتم این که نوک ساچمه‌ایه، نوک‌نمدی نیست! اما انگار نشده بود لحنم را آن‌جور که دلم می‌خواهد تلطیف کنم چون اوضاع نزار پسرک را می‌دیدم و معلوم بود که ترسیده و شاید برای همین دوباره زودی غیبش زد، به هوای مشورت با مافوقش. دفعه‌ی بعدی که برگشت دو تا نوک‌نمدی آلمانی توی دستش بود و وقتی تاییدم را دید چشمانش برق زد و خب چرا که نه؟ جوان بود ولی جاهل نبود. مشخص بود که چیزی یاد گرفته و از اینکه به همین سادگی همین دیدار به ظاهر بی‌اهمیت‌مان در نهایت باعث این شده که چیزی بهش اضافه شود، معلوم بود از همین خوشحال است. وقتی داشتم می‌رفتم طبقه‌ی کتابها این را بهش گفتم، بهش گفتم تو اینجا نمی‌مونی، بزرگتر از اینجایی، همین، کوتاه و ضربتی و بعد هم بازویش را فشار دادم.
شهرکتاب را دوست دارم. لوازم التحریر دوست دارم و البته گاهی کتابها را هم نگاه می‌کنم. در بخش کتابفروشی هم جوانک دیگری می‌خواست کمکمان کند. می‌خواستم برای پدرم کتاب عیدی بگیرم. نقشه‌ای که چند هفته پیش کشیده بودم گرفته بود: برایش عهد عتیق خریده بودم، یعنی برای خودم خریده بودم تا بهتر بتوانم رویاهایم را تفسیر کنم اما موقتاً امانتش دادم به پدرم. کتاب را بلعید. کتب آسمانی را دوست دارد. داستانهای مشترک بین قرآن و تورات را مقایسه می‌کرد، داستان حضرت موسی، داستان یوسف، با شعف برایم تعریف می‌کرد و من با خمیازه گوش می‌کردم ولی خب نکته‌اش این است: همین که دو دقیقه از پای آن جعبه‌ی کوفتی بلند شود خودش نعمت است. بعد از این تجربه‌ی موفق تصمیم گرفتم برای عیدی، عهد جدید را برایش بگیرم و ناراحت هم هستم که چرا عهدهای دیگری وجود ندارند، چرا کتب آسمانی اینقدر کمند؟ توی کتاب‌فروشی نگران این بودم که کتاب سنگین است و بعد سخت است که برویم تا تجریش و برگردیم. پادوی شهرکتاب هم فکر کرده بود ما آدمهای فرهیخته‌ای هستیم که سراغ عهد جدید را گرفته‌ایم و تصمیم گرفته بود سواد و کمالاتش را به رخ بکشد، بیماریی که عده‌ی زیادی مبتلا به آنند، بدو بدو رفت از آن پشت مشتها یک مجلد ضخیم دیگری آورد و گفت این رو هم بهتون توصیه می‌کنم، کتاب مورد علاقه‌ی «آقا» هم هست. و بعد خرگوشی خندید. کتاب خاطرات یک پیرزن بود که به چاپ ۱۵۵ رسیده بود. ازش پرسیدم خودش خوانده که گفت نه، در حد لزوم برای راهنمایی مشتری خوانده و فکر کنم از نگاهم فهمید که قصد تحقیرش را دارم. به چی فکر می‌کرد؟ با آن طنز آبکی‌اش، «کتاب مورد علاقه‌ی آقاست…» من هم سن شما هستم که از این شوخی‌ها باجناقی‌ها با هم بکنیم؟

به سوی تجریش
آخر سال تجریش دیدنی‌ست. دزدان تجریشی ماهی قرمز و سنبل و بساط سفره‌ی هفت سین را با سلیقه می‌چینند برای ما، برای ما مشتریهایی که آمده‌ایم گردش و تفریح و خنده. فروشنده‌های تکیه بالا کنار میوهای رنگ و وارنگ‌شان داد می‌زنند، توریستهای خارجی با مانتوهای گل و گشاد نخی از میوه‌ها و مردم عکس می‌گیرند. برنامه‌ی ما هم همین بود، برویم و همین‌ها را برای بار هزارم در زندگی تماشا کنیم. از شهرکتاب که زدیم بیرون راه افتادیم سمت تجریش، اما وقتی با صدای ترقه‌ها مواجه شدیم معلوم بود که بایستی برگردیم و گفتم که، من در نظراتم منعطفم، بفهمم اشتباه کرده‌ام پس می‌کشم، تسلیم منطقم، بازنگری، به همین سادگی، چون فهمیدم که آن شب قسمت نبوده که برویم تجریش و آن اوباشی هم که زرت و زرت ترقه پرت می‌کردند صرفاً آلت دست بودند برای فهم این مفهوم به ما، اینکه مبارزه نکنید، اینکه پس بکشید، برگردید و بخزید توی لانه‌هایتان و تجریش هم که فرار نمی‌کند، حالا امروز نشد خب فردا، یا پس‌فردا. ما هم برگشتیم، سر کوچه هم عقل کردیم و دو تا همبرگر نسبتاً چاقالو گرفتیم و رفتیم خانه، با حالی کمی پروانه‌ای و خب یکی-دو ساعت بعد که داشتم قارچ برگرم را با ولع گاز می‌زدم تازه متوجه شده بودم که چقدر برنامه‌ریزی‌های ما، اهداف ما و تلاشهای ما پوچند، ما، با عزم راسخ رفتیم سمت روشا، رفتیم سمت تجریش، اما به هیچ‌کدامشان نرسیدیم و در عوض با دو تا همبرگر و مجلدی عهد جدید برگشتیم خانه، پیش پدرم، و خب وقتی ساندویچم را گاز می‌زدم انگار اولین بار بود که مزه‌ی برگر را درک کرده بودم و به حسام هم گفتم، گفتم انگار کل این ماجرای امشب یک نقشه بوده، دسیسه بوده، طرح کی؟ طراح کی بوده؟ نمی‌دانم، اسم نمی‌برم ولی واضح بود که ما بازیچه‌ایم و برنامه این بوده، اینکه اینطور ولو بشیم کف اتاق، همبرگر در یک مشت و کوکا در مشت دیگر و سیب‌زمینی‌هایی که ضخیم برش خورده بودند هم مقابلمان، آلوده به سُسی صورتی رنگ و لذیذ. واضح بود که اگر از قبل همبرگرها را نخریده بودیم در آن وضعیت هیچ راهی برای سیر کردن شکممان نبود و الزاماً می‌افتادیم کف اتاق و می‌مردیم. بعد از قوی شدن، بعد از خوردن همبرگرها، اول به شوخی و بعد نیمه جدی، نمی‌دانم کی اول شروع کرد، شاید من و شاید هم حسام، یادم نیست با شوخی دستی یا همین‌طور بی‌محابا، اما بهرحال شروع کردیم به کشتی گرفتن. همانجا لای کاغذ مومی‌هایی که دور همبرگرها پیچیده شده بود، لای بقایای سیب‌زمینی، لای سس‌های مهرام باز نشده، همان جا خیلی سفت شروع کردیم به کشتی گرفتن، صرفاً جهت جشن گرفتن گرم شدن زمین و تخلیه‌ی انرژی‌های عفونی که در سال نکبتی ۹۵ درون‌مان جمع شده بود. کشتی. ورزش. به چیزی غیر از اینها باور ندارم.

تلاش مجدد برای رسیدن به تجریش
فردا صبحش با بوی گند مرغ از خواب بیدار شدم. خورشت آلو اسفناج: این اسم بیماری جدید پدرم است. هنوز نفهمیده‌ام چی می‌شود که یکباره مخش قفل می‌کند روی غذایی و الآن متاسفانه دورِ آلو اسفناج است. مدتی قبلش رشته پلو بود. نمی‌دانم چطور از رشته پلو کشید بیرون. هر روز رشته پلو درست می‌کرد. ساده، بی‌هیچی، بدون ادویه، مرغها بوی زهم می‌دادند، برنجها شفته، غذا چرب و کم‌نمک. چندباری گفتم غذایم را توی اتاق می‌خورم. با سینی رشته پلو می‌آمدم توی اتاقم، توی فضای امنم، از جیب پیژامه‌ام یک کیسه فریزی در می‌آوردم و محتویات بشقاب را خالی می‌کردم توی کیسه و بعد با تمام قوا، بدون اغراق می‌گویم، با تمام قوا کیسه‌ی گلوله شده را از پنجره به بیرون پرت می‌کردم، به دوردست‌ترین نقطه‌ای که در توانم بود، جایی آن‌قدر دور که رشته‌پلو برای همیشه آنجا دفن شود. حسام می‌گفت منطقی باش، اینجور اضافه‌کاری‌های دراماتیک روان آدم رو فرسوده می‌کنه، می‌گفت بخور ولی کم بخور، خودش در نهایت می‌فهمه که دوست نداری و دیگه درست نمی‌کنه و البته که پدرم هیچ‌وقت نفهمید، صرفاً روزی دوره‌ی طبخ رشته‌پلو سر آمد و حالا درون دوره‌ی آلو اسفناج هستیم و آن روز صبح هم که بیدار شدیم، من و حسام، رفتیم توی آشپزخانه و آنجا قابلمه‌ای بود پر از مرغ، بدون آب، بدون پیاز، بدون ادویه، بدون هیچی، برای خودش قل قل می‌زد و بو پخش می‌کرد. خورشتهای مرغی آخر سر باعث مرگ من خواهند شد، این را می‌دانم. واضح بود که نمی‌شد آن عفونت را خورد و نمی‌دانم، علی‌رغم اینکه جفت‌مان مثل لاشه‌ی مردار بی‌جان بودیم تصمیم گرفتیم برویم تجریش، بازار، چلوکبابی اطمینان و حالا بهرحال نگاهی هم به فضای نوروزی تکیه بالا بیندازیم. بوی مرغها، و تماشای آشپزی پدرم، اینکه چطور پیازها را جدا تفت می‌دهد، اسفناجهای پخته‌ای که رنگ لجن شده بودند را بهشان اضافه می‌کرد و بعد هم دو مشت پُر آلو بخارا به قابلمه‌اش اضافه کرد و بعد هم خنده‌ی پیروزمندانه‌اش، همه‌ی اینها باعث شد که در اولین فرصت بزنیم بیرون، به سمت تجریش. چتل زدن توی تجریش کار مورد علاقه‌ام نیست اما خب از آن کارهایی‌ست که چاره‌ای ندارم جز انجامش. چرا؟ چون تفریح مورد علاقه‌ی مادرم هم بود. پس هر سفر به تجریش به نوعی سفری‌ست در زمان، در گذشته، علی‌الخصوص در این آخرین هفته‌ی سال که سال مادرم هم هست، بیرون زدن از خانه، فرار از دست پدرم، از دست خودم، از دست مرغهای بوگندو و اسفناجهای گندیده، پناه بردن به تجریش، همه‌ی اینها معانی عمیق‌تری هم پیدا کرده بودند.
شاید هم کل ماجرای تجریش بدپیلگی حسام بود. آخر سر هم رفتیم. کشان کشان خودمان را کشاندیم تجریش. جمعیت داخل بازار به قدری زیاد بود که صف مردم به سکون رسیده بود، صورتم میان کتفهای نفر جلویی بود و شکم نفر عقبی هم چسبیده بود به گودی کمرم. اینجور مواقع سریع دستم را می‌کنم توی جیبم و کیف پولم را می‌پایم. جامعه پر از دزد و جیب‌بر شده و ماهایی که با بدبختی کمی پول جمع می‌کنیم خوب حواس‌مان به این چیزهاست. پاییدن دائمی مال و اموالم: این بارزترین خصیصه‌ی میانسالی‌ام است؛ ترس دائمی از دزدیده شدن اموالم، از سرقت، و خب با این وضع اصلاً چرا توی این شلوغی آمدیم تجریش؟ شب عید، پر از گدا و جیب‌بر و جانی. این افکار اذیتم می‌کرد اما طولی نکشید که جلوی در چلوکبابی اطمینان بودیم و کسانی که کننده‌اند می‌دانند که آن دم نباید مس مس کرد، سریع باید سفارش داد، و بعد پرید لای دل جمعیت، یک میز را نشان کرد و مثل مامور پلیس بالای سرشان کشیک داد، ما هم همین کار را کردیم و رفتیم دم دخل برای سفارش دادن: سلام قربان، خسته نباشید، یه سلطانی، با یه سلطانی دیگه، چرا؟ چون ما سلطانیم، حداقل توی این مقطع به خصوص که با پرداخت ۲۳ تومان می‌شود احساس سلطان بودن بکنیم خب چرا که نه؟ وقتی یک سیخ کوبیده آرمیده کنار یک سیخ برگ می‌تواند حالمان را از این رو به آن رو بکند چرا نکنیم؟ به نظر می‌رسد بقیه مشتریهای چلوکبابی اطمینان، چه آنهایی که می‌لمباندند و چه آنهایی که مثل کرکس بالای میزها پرواز می‌کردند تا اولین جای خالی را شکار کنند، همگی‌مان در مورد فواید کباب هم‌نظر بودیم. دم دخل هم مطابق معمول با حسام گلاویز شدیم. سر چی؟ سر همان موضوع قدیمی که از کودکی سرش دعوا داشته‌ایم، موضوع مورد علاقه‌ی مردهای ایرانی، اینکه کی حساب کند و در همین گیر و دار دست کردم که کیف پولم را در بیاورم و نگذارم حسام حساب کند و دیدم جیبم خالی‌ست، جای قلمبه‌ی کیف پول خالی بود، پاهایم شل شدند، بازوی حسام را گرفتم که نیفتم و بهش گفتم کیفم رو زدن. حسام دو تا سیلی آرام زد به صورتم که از حال نروم و بعد دست کرد توی جیب بغل پالتوم و گفت بیاه، ایناهاش، نکن اینطور، دزد نزده عمویی، کباب هم مهمون منی تا این موج سنگین اضطراب رو زودتر فراموش کنی. قبول کردم. مثل بقیه‌ی هموطنانم بعد از کباب مرد بهتری شده بودم و ماجرای دزدیده شدن مقطعی کیف پولم را هم فراموش کرده بودم و حتی برای لحظاتی تصمیم گرفتیم که تا تکیه بالا هم برویم و بساط نوروزی کاسبها را هم تماشا کنیم و احیاناً حتی عکسی هم برای اینستاگرام بگیریم اما خب نمی‌دانم، انگار قسمت نبود برویم تجریش، برویم نوروز بازی و دل‌بازی، انگار قسمت همین بود که، به سختی، برویم تا اطمینان، بچریم و بعد هم برگردیم خانه، و خب راستش از همانجا بود که تصمیم گرفتم با تقدیر مبارزه نکنم، با قسمت، دست از جهل و بدپیلگی بردارم و کاری که باید انجام بدهم را انجام بدهم، بدون دست و پا زدن و بدون بدقلقی، مثل یک بچه‌ی خوب. نمی‌دانم چطور، ولی مجموع همین اتفاقات هفته‌ی آخر سال بهم قبولانده که ۹۶ سال بهتری خواهد بود حالا نه اینکه برنامه‌ی به خصوصی برای «شکفتن» داشته باشم، نه خیر، همان فرمان قدیمی را می‌روم اما خب با این حال فکر می‌کنم سال جدید کمی، حداقل کمی از آن نکبتی قبلی بهتر خواهد و اینها را هم که نوشتم بی‌دلیل، خیلی بی‌دلیل هوس یکی از آن بستنی حصیری‌های خاوه را کردم، و خب طبعاً، کار درست، کاری که باید انجام می دادم را انجام دادم، تسلیم، منعطف، امیدوار، خیره به روبرو و خیره‌سر در گرفتن انتقام از زندگی.

Advertisements

26 Responses to “۹۵-۹۶”


  1. 1 Nooshin Aghayan مارس 18, 2017 در 5:50 ب.ظ.

    خرس
    از اینکه به نتیجه جدیدی رسیده ای خوشحالم. امیدوارم که خوشحالی تو هم از رسیدن به این نتیجه جدید ادامه داشته باشه.

  2. 2 دوست مارس 19, 2017 در 10:51 ق.ظ.

    خيلي خوب بود، حيف كه مختصر و كوتاه مي نويسي!

  3. 3 Aidin مارس 19, 2017 در 10:28 ب.ظ.

    ممنون خرس گريزلى ؛
    چند فرازى را كه خيلى دوست داشتم اينها بودندكه روايت به سبك سورئال نزديك ميشود ؛

    ١-«….آنها ترقه می‌زدند و بعد که می‌دیدند ما با هر صدایی رعشه می‌گیریم خوشحالتر می‌شدند، عربده می‌کشیدند و توی جیب‌هایشان دنبال ترقه‌های بیشتر و قوی‌تری می‌گشتند.»….

    ٢-«……اينكه میانسال باشی و مثل جوانها زندگی کنی شدنی‌ست اما نباید انتظار داشت که روان آدم هم این نمایش رقت‌انگیز را بپذیرد. »

    ٣-«….به نظر ميرسيد بقیه مشتریهای چلوکبابی اطمینان، چه آنهایی که می‌لمباندند و چه آنهایی که مثل کرکس بالای میزها پرواز می‌کردند تا جاى خالى را شكار كنند ….»

    راوى ، در پايان در مى يابد كه تمام اين سير وقايع ،انگار طرحى از پيش تعيين شده بوده و وجود انسان انگار ملعبه اى بيش نيست در دست قهار تقدير . يعنى حتى وقتى با دوستت دارى ميرى دم عيدى براى دل خودت حال كنى ، باز هم اين انگار خود تو نيستى …(ابزورد). گويى در دنيايى با چشمانى بسته زندگى ميكنى (و از پشت پرده يا آنچه در پيش است بى خبرى ).

    چشم بستندم که دنیا را مبین
    دل ز دنیا کنده ام من پیش ازین
    مال دنیا مال دنیا ای کریم
    با تو در دنیا و عقبا ننگریم
    دیده ام بس چشم باز بی حضور
    مانده از دیدار آن دلدار دور
    وی بسا خلوت نشین پاكباز
    چشم بسته رفته تا درگاه راز

  4. 5 رویا مارس 20, 2017 در 4:58 ق.ظ.

    خیلی خوشحالم که دوباره بعد از چند وقت نوشتین. مهمترین ویژگی نوشته های شما رها بودن و جریان سیال فکرهاتونه. اگه با همین فرمان می خواین زندگی رو هم پیش ببرین چه بسا نتیجه خیلی خوبی هم بگیرین و البته امروز یه لحظه از خودم این سوال رو پرسیدم که منظورما از نتیجه یا موفقیت چیه که همیشه سرسال نو بهش بند می کنیم و حالم کلی بد شد از فکر کردن بهش. ولی اینو می دونم که اون چیزی که شما بهش میرسین احتمالا نه نتیجه است نه موفیقت، بلکه زندگی هست.
    راستی می دونم که ارزشی برای نظرات خیلی قایل نیستین اونم از طرف غریبه ها ولی همچین پروست طور می نویسین، مثل یه آینه یا بازتاب از زندگی. من هیچوقت نتونستم کتاب درجستجوی زمان از دست رفته رو رو به خاطر دوست نداشتن ترجمه هایی که ازش شده بخونم ولی حس خوبی داره خوندن نوشته های شما به همون سبک و سیاق و با زبان سلیس و بدون نیاز به ترجمه

  5. 6 hv مارس 20, 2017 در 11:21 ق.ظ.

    روت نمیشه بگی خیلی خوش میگذره و مشکلی نداری؟
    نوشته عالی بود.

  6. 9 ناشناس مارس 20, 2017 در 5:41 ب.ظ.

    حسام آخه؟ کشتی؟ :/
    من فکر می‌کردم چندوقت پیش که گفتی باید با زیر بیست‌و‌پنج سال معاشرت کنم داشتی شوخی می‌کردی. نگو جدی بودی

  7. 10 Mimz مارس 21, 2017 در 7:04 ب.ظ.

    گویی شوی بی‌دست و پا چوگان او پایت شود
    در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این

  8. 11 آزاده مارس 23, 2017 در 5:06 ب.ظ.

    حسام کیه؟ من نفهمیدم : |

  9. 12 omid مارس 25, 2017 در 10:29 ب.ظ.

    ممنون که مینویسی. سال نو مبارک.
    راستی بالاخره چند سالته؟ دوست دخترت چی شد که با حسام میگردی؟ ( خداییش ما ملت خیلی فضولیم؟)

  10. 13 سولماز تبریزی مارس 28, 2017 در 5:26 ب.ظ.

    چقدر خوبه که دینگ بزنه ایمیل و بپری ببینی خرس نوشته. بعد نخونیش و بذاری واسه وقتی که راحت باشی و دنج…. یه لیوان چای دستت باشه و بخونی و خوشت بیاد از اینکه یه نفر تو این دنیا واقعیتها رو بدون تعارف ( مخصوصا از نوع ایرونی ایششش) پرتاب بکنه تو صورتت… من به عید اعتقادی ندارم ولی امیدوارم که سال خوبی رو پیش رو داشته باشی آیی (خرس ) …

  11. 14 bita آوریل 5, 2017 در 3:25 ب.ظ.

    خوب می نویسید…خوب…

  12. 15 ناشناس آوریل 6, 2017 در 7:31 ب.ظ.

    نوشته هاتون انگار حديث ضمير ناخوداگاه منه! هميشه بعد از خوندنشون افسرده ميشم و انگار يكي يه آينه گذاشته جلوي آينده ام. تلخه ولي من هر بار اصرار دارم اين تلخي رو بچشم
    و در يك نگاه مازوخيستي لذت مي برم. ممنون كه مي نويسيد و كاش بيشتر بنويسيد

  13. 16 آ آوریل 7, 2017 در 8:10 ب.ظ.

    اومدم به هوای نوشته ی جدید

  14. 17 شادی مه 1, 2017 در 8:30 ق.ظ.

    خرس جان کجایی؟

  15. 18 ناشناس مه 3, 2017 در 6:35 ق.ظ.

    فکر کنم پست بعدی بعدی ۹۶-۹۷ باشه :D

  16. 20 ناشناس مه 5, 2017 در 7:49 ق.ظ.

    بنویس دگه!

  17. 21 پگاه مه 7, 2017 در 5:57 ب.ظ.

    بیا دوباره بنویس

  18. 23 احسان چهری مه 13, 2017 در 9:31 ق.ظ.

    امتیاز 5 از 5
    مفصل بود حسابی خوندم:)

  19. 24 پریا مه 20, 2017 در 5:33 ق.ظ.

    بنویس خوب!!

  20. 25 پري مه 22, 2017 در 7:05 ب.ظ.

    چرا به روز نميكنين؟ چرا جواب ايميلم رو ندادين؟!

  21. 26 omid ژوئن 2, 2017 در 4:06 ب.ظ.

    کجایی تو؟ میشه بنویسی؟ لطفا!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,062,265 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: