تناظر هوش و موفقیت

این هم مشکل دیگرم است: توانایی ذهنی‌ام کم شده. اغراق نمی‌کنم و دنبال جلب ترحم هم نیستم. اما واقعاً خیلی چیزها را نمی‌فهمم. علم به این موضوع هیچ کمکی هم نمی‌کند. تنها کمکش زیر سوال بردن یکی از کیفیاتم است: فلانی باهوش است. وقتی آدمها این را می‌گویند خوشحال می‌شوم و البته فوق‌العاده تلاش می‌کنم که چیزی بروز ندهم. معمولاً خیلی سریع می‌گویم که نه، حافظه‌ام خوب است و بعد همان مثال نخ‌نما از دکترایم را می‌زنم، همانی که پایان‌نامه‌ام دویست و خرده‌ای مرجع داشته و من اینها را منظم فایل کرده بودم و سراغ هر کدام را که می‌گرفتم خیلی سریع و راحت از لای آن همه کتاب و مقاله پیدایش می‌کردم. می‌دانستم مقاله‌ای که فلان مطلب را گفته چه سالی چاپ شده، در کدام مجله چاپ شده، نویسندگان چه کسانی بودند. باز هم برای بار هزارم مثال منقضی‌ام را تعریف کردم. قائد می‌گوید این خصیصه‌ی پیرهاست. این کیفیت در آنها به حد اعلی می‌رسد، سر جمع دو-سه تا خاطره دارند که طوطی‌وار تکرارش می‌کنند و البته همان تعداد اندک به مرور زمان کیفیتی فرازمینی پیدا می‌کنند، یعنی یا جور غیر قابل‌باوری خنده‌دارند یا دراماتیک یا هر چی. به غیر از این دو-سه تا خاطره‌ی اغراق شده، بقیه‌ی خاطراتشان، بقیه‌ی زندگی‌شان تبدیل به بخارات بی‌رنگی شده که دیگر موجود نیستند، از بین رفته‌اند. حالا بماند. کی بدش می‌آید که باهوش باشد؟ من هم یکی مثل همه. زمانی همین ماجرا را به صورت یک سوال عمیق هم از خودم می‌پرسیدم: اینکه چرا آدمی با هوش مکفی نمی‌تواند پولدار هم باشد؟ در نهایت هم جوابش را نفهمیدم. اما خب این را می‌خواستم بگویم که توانایی ذهنی‌ام کم شده. چیزها را نمی‌فهمم. به وضوح می‌بینم که در همین بحثهای روزمره مثلاً خواهر و برادرم ایده‌های بهتری از من دارند. من یک سری ایده‌ی ثابت دارم. مثل پدرم. تکان نمی‌خورم. منجمد و ساکنم. یک کار تکراری را انجام می‌دهم. در مواجهه با موقعیتهای جدید همان حقه‌ی قدیمی به ذهنم می‌رسد. و خب مشخص است که خیلی وقتها روشهای جدیدتری لازم است. شاید این علاقه‌ام به «قدما» هم ریشه‌اش همین است. ته ته‌اش می خواهم بگویم مخ‌هایمان را تعطیل کنیم و بچسبیم به همان چیزی که آنها گفته‌اند. شاید هم همه‌ی این حرفها صرفاً تعریف دوباره و کسل‌کننده‌ای از میانسالی است. وقوف به ارزشهای کهن، گنده کردنشان، کوبیدن علم روز، همه‌ی اینها در حقیقت علائم تنبلی ذهنی‌ست. علامت کسی که دیگر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با چیزی «مواجه» شود. من جمله‌هایی به ذهنم می‌رسند. به ذهن همه می‌رسد. تازه، از این طرف و آن طرف هم می‌دزدم. این یکی احتمالاً نیمه دزدی و نیمه تالیفی‌ست: علاقه‌ای به «موضوعات روز» ندارم. همه‌ی اینها گفتن یک موضوع است از جهات مختلف. بس است. خلاصه: خیلی دوست دارم که باهوش باشم ولی از چند ماه پیش مشخصاً دارم افولم را می‌بینم. و بعد، مشکل دیگری هم هست. شاید اصلاً مشکل اصلی این باشد: محصول باهوش بودن چیست؟ رضایت از زندگی؟ من از زندگی‌ام راضی نیستم. و کسی هم غیر از خودم زندگی‌ام را طراحی نکرده. پس این چیز مزخرفی که ازش ناراضی‌ام انتخاب خودم است. شبیه این است که کسی توانایی نقاشی دارد اما در نهایت نتواند چیزی تولید کند. آیا این ناتوانی در تولید اصل فرض را زیر سوال نمی‌برد؟ یعنی طرف از اول توانایی به خصوصی نداشته. یا بدتر، شاید نشانه‌ی فرصت‌سوزی باشد. من هم موضعم همین است. احساس می‌کنم زندگی‌ام را سوزانده‌ام. اگر باهوش بوده‌ام و تهش شده این، خب یعنی گند زدم به هوشی که زمانی داشته‌ام. هوشم به پول یا موفقیت یا نوبل فیزیک هم که تبدیل نشده، حداقل کارکردش می توانست این باشد که از دور و بری‌هایم که از من کم‌هوشترند زندگی بهتری داشته باشم. اما ندارم. زندگی آنها از من بهتر است و من هم از تک تک‌شان متنفرم. این ناراحتم می‌کند. و به سنی رسیده‌ام که نمی‌توانم ناراحتی و شکست را تبدیل کنم به پل پیروزی. مُردم اینقدر پل پیروز طراحی کردم و باز وسط دره، حین عبور از روی پل، سقوط کردم به ته دره. پس این نوع ناراحتی انجامی هم ندارد. سنجاب تپل می‌گفت احساسات منفی باید کانالیزه بشوند و بستر کار مثبتی را فراهم کنند. مثلاً خشم. حالا بیا، این هم یک احساس منفی دیگر: ناراحتی. سُر و مُر و گنده آنجا نشسته و قابلیت «کانالیزه» شدن هم ندارد: یک توده‌ی قهوه‌ای رنگ زشت که رویش نوشته «ناراحتی». پشتش هم نوشته «نارضایتی». هیچ کدامشان هم بستر و مولد چیزهای خوب نمی‌شوند. تا ابد همینطور جلوی چشمان من تمرگیده‌اند. از هر طرف هم که نگاهشان می‌کنی همینند. زشت و حجیم و پابرجا.

Advertisements

12 Responses to “تناظر هوش و موفقیت”


  1. 1 فروزنده نوامبر 30, 2016 در 1:41 ب.ظ.

    سلام مجبورم کردی کامنت بذارم. حالا بدتر حتی باید منبر من رو هم تحمل کنی. این خیلی خوبه که می تونی خودت رو نقد کنی و یا از روی غرور و چیزهایی که می تونی بهشون افتخار می کنی (می کنی؟) با کامیون رد شی. اما اینکه می گی «در سنی هم نیستم که از حس های منفی و شکست پل بسازم» یا چیزی شبیه این، خنده داره. همچین خودت رو ته خط می بینی که آدم شک می کنه همون آدمِ روشن و خالق این نوشته ها هستی. سن تنها یک عدد روی شناسنامه است. کسی که الان داره به عنوان شریک زندگی من باهام زندگی می کنه، به طور مثال، وقتی 53 سالش بود شکست عشقی وحشتناک خورد و وقتی 55 سالش بود عاشق من شد. تنها نگاه به رابطه عاشقانه ش با من نیست که ثابت می کنه سن یک شوخی مسخره است. واقعا آدم توانا و در عین حال فان و با مزه ای هست. نکته دیگه اینکه همه ما یک مقطع هایی از زندگی حسابی آروم و منزوی می شیم. اشکالی هم نداره. آدم که حتما نباید همیشه بمب انرژی باشه، نظر هشتبلکو بده و نمی دونم تحلیل هاش سنگ رو سوراخ کنن. نه. ماها آدمیم. نه ماشین. دور توانایی های ما زیگزاگی می تونه باشه.. دوباره به بالای منحنی می رسیم. نگران نباش…
    خیلی منبرم طولانی شد، شرمنده

  2. 2 ناشناس نوامبر 30, 2016 در 2:39 ب.ظ.

    تو در همه اون چیزی هستی که من در مسیرشم و البته ازش متنفرم

  3. 3 پویا دسامبر 1, 2016 در 3:54 ق.ظ.

    اول اینکه من هم مبحث طراحی پل پیروزی را به کل تعطیل کردم
    دوم و در همین راستا ها، احساس آرامش خواصی از اذهار تنفر به من دست می دهد که جدید است و قبل تر ها نبود…

  4. 4 سم سم دسامبر 1, 2016 در 4:16 ب.ظ.

    بهتر بود می نوشتی تناظر هوش، موفقیت و شانس.

  5. 5 بهار دسامبر 1, 2016 در 10:08 ب.ظ.

    خرس عزیز،
    گاهی هوش و پوچی مرز باریک غیرقابل تشخیصی دارن. تو نه تنها به قول خودت بازیگوشانه با مسئله باهوش بودنت «شوخی» می کنی، در عمل هم هر جایی که خواستی این هوش رو در جهت اهداف پوزیتویستی به کار ببندی، زده ای زیر میز و پل ها را منهدم کرده ای.
    یک سری تئوری های خانباجیانه هم داشتم که یادم آمد خودت قبلا هم حرفشونو زدی هم زیرآبشون رو.
    در ضمن آفرین که قائد می خوانی.

  6. 6 دریا دسامبر 3, 2016 در 5:58 ق.ظ.

    شاید کم‌شدن توانایی ذهنی‌ات اثر مصرف علف باشه نه بالارفتن سن :)

  7. 8 toseethesun دسامبر 3, 2016 در 7:41 ق.ظ.

    نوشتنتون که موفق بوده….باهاش راضی نمیشید؟پولدار که میشید حتما.اگه بخواید البته

  8. 9 Nei Rang دسامبر 3, 2016 در 2:30 ب.ظ.

    ریختن پشم طبیعیه؛ حتی برای خرسها.

  9. 10 میم دسامبر 4, 2016 در 12:19 ق.ظ.

    فردا همین که نوشتی رو میدم بخونن خانواده بلکه حرف من رو بفهمن! یا نمی دونم شایدم ندم. خسته شدم از توضیح دادم احساس و وضع و حالم و دلیل مسیری که رو به زواله و نمی دونم چیکار باید بکنم که درستش کنم. من هم مشکل تو رو دارم. خب من دکترا ندارم ولی کم درس نخوندم کم مهارت یاد نگرفتم. بابام میگه اگه من نصفه چیزایی که تو بلد بودی رو بلد بودم الان اینجوری تو خونه بازنشسته نشده بودم. خب من یه موقعی یه چیزی حالیم بوده خب ولی الان؟ الان چی هستم؟ نتونستم از تمام چیزهایی که یادگرفتم و می دونم استفاده کنم. از اون هوشی که بهم می گفتن داری و یه موقع ها حس می کردم هوووم اره ببین!!!! باهوشم! ولی کوش اون چیزی که الان باید باشه؟ بعد می رسم به اینکه بابا نکنه اصلا همه اش تو خالی بود نکنه من فقط فکر می کردم که یاد گرفتم که استعداد دارم که باهوشم. پس کو به قول تو اون تولیده؟ گول می زدم خودمو؟ استعداد نداشتم نه؟؟؟ اینجاست که میگم بشینم وسط خونه ورشکستگی خودمو اعلام کنم و بگم بله خانواده عزیز من مهسا شکست خوردم! من در حوالی مرز سی سالگی بعد از رفتن مسیرای مختلف هیچ گهی نشدم! هیچ گهی نیستم. از اول نبودم. من اصلا هیچی بلد نیستم! حتی بخاطر چیزی که خوندم کارمند دفترم نمی تونم بشم! بخوامم نمی شه. حالا باید چیکار کنم؟ واقعا باید چیکار کرد؟ بعد بدبختانه ته دلم راضی نمیشه برم کار درپیتی رو شروع کنم. نه که به تریش قبام بربخوره ها. نه!!! هنوز ته دلم می سوزه. چمیدونم… هنوز اون چیزایی که گذروندمو دوست دارم. هنوز اون عشقه هست… کاش تو که تا اینجاشو می نویسی بقیه اشم بنویسی… فقط یه چیزی. نمی دونم چرا واقعا فکر می کنم اینی که می نویسی نیستی. انگار داری شکسته نفسی می کنی ناخوداگاه یا فقط راضی نیستی از زندگیت. همین! وگرنه شاید یه آدم از بیرون ببینتت به نظر خیلی ام نرمال و اکی باشه دیگه…
    زیاد حرف زدم خرس! عصبانی نشی به منم بتوپی! من فقط همذات پنداری کردم با متنت دوباره…

  10. 11 ناشناس دسامبر 20, 2016 در 4:58 ق.ظ.

    چقد خوب بود این! باریکلا! ناراحتی کشدار و بی پایان احتمالا از سیم کشیه داخلیه، شاید واسه همین کانالیزه کردنش بی فایدست و همیشه اونجاس.. من یه موز برداشتم

  11. 12 S ژانویه 9, 2017 در 5:25 ق.ظ.

    گیر نده باو. یخرده بیا بیرون از مسابقه. خسته نشدی انقد دوییدی. همش داری می‌دویی. تو خواب. تو بیداری. ذهنی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,075,535 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: