صحبتهایی با سنگ سبز

دیگر کسی نمانده که باهاش صحبت کنم. با تو هم که صحبت نمی‌کردم. یعنی خیلی حرف می‌زدیم اما همیشه حواسم به ماهیت رابطه‌مان بود. مادر و پسر. ولی خب انگار ته ذهنم برنامه‌هایی داشتم برای اینکه روزی، یا شاید به تدریج، همه‌ی چیزهایی که لازم باشد را برایت بگویم. شاید هم لازم نبود چون تو خودت همه چیز را می‌فهمیدی. به من نگاه می‌کردی و همه چیز را می‌فهمیدی. آخرین باری که حرف زدیم، در آرامش و بدون ترس، فکر کنم سه‌شنبه یا چهارشنبه شب بود. چند روز قبل از مرگت. توی راهروی بیمارستان راه می‌رفتیم. پیاده‌روی. تو همیشه عاشق پیاده‌روی بودی. عاشق مداواهای طبیعی و گیاهی. بهت گفته بودند پیاده‌روی تب را پایین می‌آورد. با هم دو تایی طول ۲۰ متری راهروی بیمارستان را هی می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. سرم‌هایت به آن پایه‌ی فلزی چرخدار وصل بودند و من پایه را هل می‌دادم. مدام حواسم بودم شلنگها گیر نکنند، گره نخورند، کنده نشوند. گاهی مجبور بودم پشت سرت راه بروم. گاهی کنارت. نگران پیرمرده بودی. نگران بازنشستگی‌اش. می‌گفتی می‌ماند خانه و حوصله‌اش سر می‌رود و گند می‌زند به آشپزخانه. راست می‌گفتی. الآن هم همین است اما خوشبختانه هنوز می‌رود سر کار. وقتی خانه است مدام باید چیزی را انگولک کند. صدای تلویزیونش دو برابر همیشه است. پنجشنبه و جمعه ها که خانه است از صبح تا شب با صدای بلند تلویزیون نگاه می‌کند. توی آشپزخانه سر و صدا می‌کند، قابلمه‌ها را بی‌دلیل به همدیگر می‌کوبد. آشپزی می‌کند. غذاهایش مرا مسموم کرده‌اند. حالم به هم می‌خورد از غذاهایش. کم نمک و آبکی. بدون رعایت اصول. ترکیبات ناجور. اسامی بی‌مسما. آشپز نیست، قریحه‌اش را ندارد. اما نمی‌دانم چرا تاریخ را جعل کرده و می‌گوید جدش یا شاید پدرش آشپز دربار بوده‌اند. مزخرف می‌گوید. اما بهرحال الآن زنده است و تو مردی. ترتیب جابجا شد. همین است که آدم فراموش نمی‌کند. مثل وقتی که توی زمستان هوا گرم بشود. طبیعت به هم می‌ریزد و عوض شدن روال طبیعت آدم را مریض می‌کند. وضعیت مردن تو هم همینطور بود: خارج از روال طبیعت و بی‌موقع. وضعیت من هم همان است که یادت بود. بهتر که نمی‌شود. همه چیز سیر نزولی خودش را دارد. رابطه‌ام ترکید. هیچ کسی دیگر تعجب هم نمی‌کند. اگر تو بودی شاید اینطور نمی‌شد. رفته آمریکا. رفته کالیفرنیا. همه دارند می‌روند. آن یکی پسرت هم دارد می‌رود. چند هفته‌ی دیگر. بعدش دیگر فقط من می‌مانم و پیرمرده و گربه. من و گربه آمده‌ایم توی اتاقت. روی تختت مستقر شده‌ایم. تصمیم اشتباهی بود اما چاره‌ی دیگری نبود. جا نیست. پیرمرده که از همان روز اول رفت توی اتاق کوچکه، همانی که شبیه انباری‌ست مستقر شد. حق هم دارد. پایش را هم اینجا، توی این اتاق سابق‌تان نمی‌گذارد. اتاقت را که تمییز می‌کردم لای کاغذهایت فکر کن چی پیدا کردم؟ وصیت‌نامه‌ی برادرت. در عنوان وصیت‌نامه خودش را «مرحوم فلانی» معرفی می‌کند. پک و پاره شدم از خنده. اما واقعیت این است که او هم نمرده. مرحوم فلانی هم نمرده. زنده است. بیشتر آدمها زنده هستند و بنظر نمی‌رسد به این زودی‌ها بمیرند. دو دستی چسبیده‌اند به دنیا. اتاقت را کلی تر و تمییز کردم. خاکهای چند ساله را گرفتم. لباسهایت. اینها را ریختم دور. توی سطل زباله‌ی سر کوچه. پرت کردم آن تو و بعد رفتم باشگاه، کلاس ورزش. انگار دارم یک کیسه زباله می‌اندازم دور. اما چاره‌ای نبود. نمی‌دانم شاید باید می‌دادم به خیریه یا مستمندان. اما نگاه کردن بهشان سخت بود. چند قلمشان را خودم برایت آورده بودم. تی‌شرت راه‌راهی که از کانادا آورده بودم. ژاکت موهر که طرح گربه داشت و از انگلیس آورده بودم. همه‌شان بودند. همه را ریختم دور. فقط دو تا از تسبیح‌هایت را نگه داشتم. دو تا شاه‌مقصود سبز رنگ. بجای گردنبند می‌اندازمشان. آویزانشان کرده‌ام به آینه‌ی عقدت و بعضی روزها، مناسبتی، می‌اندازمشان. مناسبت چی؟ نمی دانم ولی بعضی روزها بدنم پر از کثافت می‌شود. بی‌قرار می‌شوم و دوست دارم بخوابم اما خوابم هم نمی‌برد. وقتی احوالم این شکلی بشود یکی از تسبیح‌ها را انتخاب می‌کنم و می‌اندازم گردنم. خود آینه‌ات هم مانده. لایش حفره‌های قابش پر از گرد و خاک بود. تمییزش کردم. یک دستمال نمدار را لوله کرده بودم و از لای قاب برنزکاری شده‌اش رد می‌کردم. دستمال سیاه می‌شد، می‌شستمس و می‌رفتم سراغ سوراخهای دیگر. میز توالتت را هم جمع کردیم. هیچی رویش نمانده. رویش اودکلن من است و یک ناخنگیر و پرزگیر گربه. قالیچه‌هایت را هم پهن کردم. آبیه را انداختم کف هال. بعد از ظهرها گاهی نور عجیب و غریبی رویش می‌تابد و تماشا کردنش سخت می‌شود، از بس که زیباست، از بس که تویی. حواسم هست از کنارش راه بروم، رویش راه نروم. به بقیه هم خواسته‌ام تذکر بدهم که رویش پا نگذارند اما خب نگفتم، نمی‌شود، می گویند این دیوانه است و خب با توجه به شکستهای مکرری که در زندگی خورده‌ام این برچسبها را راحت به آدم می‌زنند. مثل برادرت. همان مرحوم فلانی که مرحوم نشده. آن طفلکی هم چند وقت پیش می‌گفت حالا چون دو تا زن طلاق دادم دیگه اجازه حرف زدن هم ندارم، می‌گن این که خله، این که وضعیتش معلومه. من می‌خندیدم وقتی اینها را می‌گفت. اما بهرحال چیزی نگفتم راجع به ممنوعیت راه رفتن روی قالی آبیه. آن یکی قالی شیرازی که مخصوص کف اتاقت بود را هم بالاخره از توی کمد در آوردم. شبها دومینیک را رویش برس می‌کشم و خودت می‌دانی که چقدر موهایش می‌ریزد. برای همین یک روز در میان مجبورم قالی شیرازی را دست بکشم و موها را جمع کنم. آن یکی میز کنار اتاق را هم جمع و جور کردم. روغن چوب بهش مالیدم. با پنبه. حالا رویش یک گلدان گذاشته‌ام. چند شاخه برگ سبز قلمه زده‌ام و ریشه هم داده‌اند. نهالهای انجیر را هم از خانه‌ی بی‌خیر و برکت اجاره‌ایم آوردم همینجا، خانه‌ی خودت، گذاشتمشان توی بالکن، ردیف، هر سه تا کنار هم. اجاره‌ی آن خانه‌ام تمام شد. پسش دادم. تو دیگر اینجاهایش را ندیدی. همیشه بدت می‌آمد که من آنجا اجاره‌نشینی می‌کنم. لابد الآن خوشحالی که پسش دادم. الآن خانه‌ای ندارم. گفتم که، توی اتاق خودت زندگی می‌کنم. با گربه، که آن هم تعجبی نیست چون گربه به من وصل است. هر جا بروم می‌آید. بد هم نیست. اگر گربه نبود تا حالا مرده بودم. نمی‌دانم، شاید هم نه. اینها اغراق است. ما، همه مان سُر و مُر و گنده مشغول زندگی‌مان هستیم. سالم و سلامت. هیچکس نمرده و هیچ‌کس هم نخواهد مرد. اما سخت است. گاهی فکر می‌کنم که تو یک بار مردی، من چند بار. اما خب واقعیت این است که تو جدی جدی مردی و من فقط کلامی. فقط نمایشی. فقط تقلبی. مثل همه‌ی زندگیم که نمایشی‌ست. نمی‌دانم. باید اوضاعم را روبراه کنم. حتی گاهی فکر می‌کنم برگردم انگلیس. برگردم همان شرکتی که بودم. بعد گزینه‌ها را بالا و پایین می‌کنم. مزایا؟ معایب؟ منافع؟ خوبها؟ بدها؟ اینها را بالا و پایین می‌کنم، بررسی می‌کنم. می‌سنجم. با دیگران در موردشان بحث می‌کنم. ساعتها. اما اتفاقی که می‌افتد این است که یکهو آدم منصرف می‌شود. مثلاً همین جمعه‌ای با پیرمرده راه افتادیم آمدیم سر خاک. عصر بود. بهشت زهرا خیلی دور است. ترافیک هم که وحشتناک. تهران یک میلیارد نفر جمعیت دارد و همه‌شان مشغول کاری هستند، مشغول رفتن به جایی، مشغول بستنی خوردن، لقمه کردن جگر و دل و قلوه، به نیش کشیدن برشهای مثلثی پیتزا، پارک رفتن. کارهایشان تمامی ندارد . شهر پر از مردم است. حتی بهشت زهرا هم شلوغ است. حالا اینها که فرعیات است اما سر خاک، سر سنگ قبر سبزت که حالا دیگر برق روز اول را ندارد، یکهو متوجه این شدم که فهرست مثبتها و منفی‌ها هر چی می‌خواهد باشد اما در نهایت تو اینجا خاک شده‌ای و خب ما چاره‌ای جز اینجا ماندن نداریم. خیلی ساده‌ست. ما، یعنی من، نمی‌توانم جایی زندگی کنم که تو زیر خاکش نباشی. اینجا حداقل آدم خیالش راحت است که مادرش این زیر خوابیده و یک گاز بدهد می‌رود سر خاکش. وضعیت پیرمرده هم همین است. او هم جایی غیر از اینجا ندارد. حالا انجام منطقی تمام این افکار چی شد؟ این شد که تصمیم گرفتم آن سه تا نهال انجیر را بیارم سر خاکت بکارم. مطمئن نیستم که بگیرند. نه من و نه تو هیچوقت به اصطلاح «سبز انگشتی» نبودیم. اما خب احساس می‌کنم این کار درستی‌ست. نمی‌دانم هر سه تا نهال را بیاورم یا فقط یکی‌شان. به پیرمرده هم ایده‌ام را گفتم و اول چشمهایش برق زد منتها بعد گفت بیل و بیلچه نداریم. راست می‌گفت. موقعیت را تصور کردم. باید بیفتیم روی چهار دست و پایمان و خاکها را چنگ بزنیم و بعد از مدتی چنگ زدن و خونریزی از سر انگشتان بالاخره گودال مناسبی درست می‌شود و می‌شود نهالها را تویش غرس کرد. فعلاً برنامه‌ام این است. نهال انجیر نماد زندگی‌ست و اگر فعلاً خود زندگیم کمی پنچر است ایده‌ی بدی نیست که در عوض نمادهای زندگی را بکاریم، شاید که بگیرند و قد بکشند و عوض ما هم زندگی کنند.

Advertisements

38 Responses to “صحبتهایی با سنگ سبز”


  1. 2 س اوت 8, 2016 در 2:26 ب.ظ.

    خیلی خوبه که حرفهایت را برایش میگویی . این یعنی حضورش از کسانی که هستند یا در حال ترک کردن هستند، برای تو با ارزش تر است. و حتما هم با ارزش بوده و هست. نگران نباش بگذار آنهایی که از اطرافت میروند و ترکت میکنند ، بروند. دوستیها و رابطه هایی که میپوکند و محو میشوند، محو شوند. کاری نمیتوان کرد. تو که هنوز کسی را داری که برایش حرف بزنی ، آنها اگر هم بودند نمیتوانستی این قدر صمیمانه حرفهای دلت را بهشان بگویی.
    ضمنا به مرحوم ، مرحوم نشده بگو که قالیچه آبی را لگد نکن! او که برایش قالیچه با قالیچه فرق ندارد. برای تو دارد. پس بگو آقا روش راه نرو!

  2. 3 مونس اوت 8, 2016 در 2:59 ب.ظ.

    زمان میگذره و عادت میکنی.

    خیلی فکرکردم که یک قید برای فعل جمله های قبلی بذارم ولی این عادت کردن کیفیتی داره که جز با اتفاق افتادنش قابل توضیح نیست. یک روزی بعد از عادت کردن, متوجه میشی درست ترین کار همه عمرت رو در درست ترین مکان و زمان دنیا انجام دادی که برگشتی و تا لحظه اخر پیشش بودی.

    مادرم میگفت مرگ سخت نیست, فراق سخته.

  3. 5 پگاه اوت 8, 2016 در 5:12 ب.ظ.

    سبز انگشتی!!
    نشنیده بودم این اصطلاح رو

  4. 6 س اوت 8, 2016 در 5:36 ب.ظ.

    یادم رفت بگویم:
    فکر درخت انجیر عالیست. حتما با دستهای خودت درختی برایش بکار. نگران نباش لازم نیست » سبز انگشتی » باشی. خاک بهشت زهرا خوب است. حتما درخت یا بوته میگیره. ما قطعه پدرمان را کاشتیم. بعد از3 سال دیگه جایش را گم میکردم از بس سبز بود. فقط 3 تا درخت انجیر خیلی زیاده. درخت انجیر بزرگ میشه. یک دونه کافیه. بعد هم هر سال بهار شاخه هایش رو برو کوتاه کن.

  5. 7 راساراسا اوت 8, 2016 در 5:48 ب.ظ.

    اخ که دلم خون شد از بس شبیه ما بعد از مرگ مادرم بود… خاک سرد است وعادت و فراموشی مزخرفترین دروغیست که شنیده ام . مادر که میرود زندگی را باخودش میبرد.
    برای روح مادرتان ارزویی نمیکنم که حتما اوضاعش بهتر از حال و روز همه ی ماست، روح خودتان شاد! روح همه ی ما زودتر از موعد یتیم شده ها شاد!

  6. 8 سحر اوت 8, 2016 در 8:15 ب.ظ.

    وصیت‌نامه با عنوان مرحوم فلانی خیلی خوب بود.
    :( کاش زودتر این دوره رو بگذرونی.

  7. 9 یک دختر معمولی اوت 9, 2016 در 12:02 ب.ظ.

    زیبا نوشتید !

  8. 10 کامشین اوت 9, 2016 در 12:18 ب.ظ.

    دومینیک را هم بک بار ببرید پیش اش.

  9. 11 سامورایی اوت 9, 2016 در 2:49 ب.ظ.

    چقدر غم انگیز بود این پست.
    با ایده ی نهال انجیر موافقم

  10. 12 katvaziri اوت 9, 2016 در 6:31 ب.ظ.

    من از صب حداقل شش بار اين متنو خوندم و هر بار عميقا گريه ام گرفته. مدت ها بود كه هيچ متني منو انقد نگرفته بود.شايد قبل اين شعر اسماعيل براهني بود.در هر حال ممنون

  11. 13 مینا اوت 9, 2016 در 7:08 ب.ظ.

    خوندن این حال و احوالات به شدت واقعی داره بهم می فهمونه که جای خالی بعضی آدما هیچ جوره پر نمیشه و خاطره شون هم هیچ وقت کم رنگ!!! و راستش ترس برم داشته!!!!

  12. 14 سمیه اوت 9, 2016 در 7:13 ب.ظ.

    دو بار خوندمش. حسش میکنم خیلی…

  13. 15 آزاده اوت 10, 2016 در 2:33 ق.ظ.

    دوست جان… تو رو به خدا کمی شاد باش… وسط همین غمها، شادی هم بکن. فرشته ای که دلتنگش هستی با لبخند تو خیالش راحت میشه. یک کم سعی کن کار مجانی بکنی، توی روحیه ت تاثیر مثبت می گذاره. مثلا برو به بچه های خیابونی درس بده، یک کاری تو این مایه ها خیلی یکهو حال آدم رو بهتر میکنه. خرس عزیزم، ببخش اگر حرف هامو اینطوری نوشتم، اگر فکر می کنی به روزگارت نمی خوره، که هیچ.

  14. 16 رهگذر اوت 10, 2016 در 3:51 ق.ظ.

    بنظرم اين طور در مورد پيرمرده حرف زدن، شايد پشيمونى ببار بياره :) دلم نيومد نگم.

  15. 17 سایه اوت 10, 2016 در 10:32 ق.ظ.

    منم میخواستم حرف رهگذر رو بگم. ببخشید واقعا ببخشید اگه ناراحتتون میکنم. سالها است نوشته هاتون رو دنبال میکنم. از اوایل وبلاگ قبلیتون. فکر میکنم خیلی سال گذشته. گاهی یادم میاد عبارت های خاصی برای نامیدن مادرتون استفاده میکردین. حتما در اثر یک احساس موقت بوده. حتی پستی یادم میاد در مقایسه اش با پدرتون نوشته بودین.
    کاملا مشخصه که خانواده تون براتون عزیزن و پیوندتون باهاشون عمیقه که برگشتین و هنوز هم باهاشون زندگی میکنین.
    باز هم عذرخواهی منو قبول کنین. براتون آرزوی آرامش دارم

    • 18 نار اوت 15, 2016 در 3:21 ق.ظ.

      حس حسه دیگه، اگه بیان نشه میشه خودسانسوری. همه مون کم و بیش ازین حسای آنی داریم. فرقش اینه که یکی به زبون میاره، یکی نه. بهر حال اذعانش که نمیشه کرد. بیان کردنش هم الزاما به معنی کم علاقگی به شخص مورد بحث نیست.
      خلاصه خرس جان، هیچ ترتیبی و آدابی مجو، هر چه میخواهد دل تنگت بگو.

  16. 19 اوج اوت 11, 2016 در 6:31 ق.ظ.

    مدت ها وبلاگتون رو مبخوندم….مدت ها
    ولی چند ماه نخوندم….تا همین چند وقت پیش که آمدم و شوکه شدم….
    چقدر خوبه که حسهاتو مینویسی…

  17. 20 اوج اوت 11, 2016 در 6:32 ق.ظ.

    نخواستم بگم که با این نوشته ها چقدر اشکم در می آید….خب چه فایده ای دارد.

  18. 21 hv اوت 11, 2016 در 10:01 ب.ظ.

    خرس خیلی لذت بردم و ناراحت شدم

  19. 22 سیمین اوت 14, 2016 در 12:56 ب.ظ.

    دلمون خون شد اسفندیار عزیز … خدا بهت صبر بده

  20. 23 مانا اوت 19, 2016 در 4:30 ق.ظ.

    امروز به دوستم ميگفتن حالا ميفهمم چرا اين مهندس خسته از اين كاناداي لعنتي رفت، باشد كه ما هم زودتر لشمان را برگردانيم تهران خودمان
    گفت ميداني مادرش….
    ….
    نمي دانم براي تو اشك ميريزم، يا مادرت يا خودم يا مادرم….

  21. 24 parnegasht اوت 20, 2016 در 10:08 ب.ظ.

    سبزانگشتی بودنت از کلماتت که به خاک می‌شینن و درخت می‌شن پیداست.

  22. 26 D اوت 21, 2016 در 1:22 ق.ظ.

    من فقط یک پسر دارم و کلی‌ دردم اومد وقتی‌ دیدم که شاید پسر منم بعد از مرگم این احساس گمگشتگی رو داشته باشه. چرا اینقدر عجله می‌کنم که بزرگ بشه و دست از این بازی‌ها‌ی کامپیوتری بر داره. این همه عجله برای مرگ؟ راستش دیگه میترسم که بمیرم و هنوز گاهی که به فکر مرگ که زمانی‌ اینقر تصور و تصویرش برام واقعی بود فکر می‌کنم بلافاصله فکر پسرم موجب می‌شه که بگم پناه بر خدا و جالب اینه که من دیگه به هیچ هیچ نجات دهندهی باور ندارم، و من دارم به پسرم یاد میدم که مادری رو دوست داشته باشه که تامین نیازهای فیزیکی‌ پسرش براش از نیاز به پیدا کردن خودش براش بدیهی‌ تره. دارم به پسرم یاد میدم که یک مادر مرده رو دوست داشته باشه و با اینهمه هنوز میترسم که پسرم روزی در رثای من ناله سر بده. اگر مادرت بودم بهت می‌گفتم بس کن.

  23. 27 فری اوت 22, 2016 در 7:04 ق.ظ.

    خیلی غمگین شدم از اول تا آخر نوشته ات اشک ریختم سال هاست نوشته هایت را می خوانم و اینکه اولین بار است که احساس کردم باید چیزی بنویسم عزیزم زمان مرحم همه زخم هاست لااقل امیدوارم منهم مادرم و همیشه وقتی به مرگ فکر می کنم از تصور غصه دختر و پسرم دلم خون می شود چون آنها به جز همدیگر کسی را ندارند بعد از من کی می خواهد سنگ صبور شان باشدآرزوی سلامتی برایت دارم دوست نادیده ام

  24. 29 ساراي اوت 27, 2016 در 6:26 ق.ظ.

    سلام
    نظر دادن وظيفه نيست
    ولي
    قبل ها كه ميخوندم بلاگتون رو ميگفتم چه مرضي داره كه انقدر با مادرش لج مي كنه يا بد در موردش حرف مي زنه، حالا هم در مورد پدرتون

    ميفهميد؟!

    • 30 نار سپتامبر 14, 2016 در 5:10 ب.ظ.

      شما انگار با فاز انکار و خوسانسوری حال میکنی.
      اون بالا هم گفتم، حس حسه دیگه، اگه بیان نشه میشه خودسانسوری. همه مون کم و بیش ازین حسای آنی داریم. فرقش اینه که یکی به زبون میاره، یکی نه. بهر حال اذعانش که نمیشه کرد. بیان کردنش هم الزاما به معنی کم علاقگی به شخص مورد بحث نیست.
      یعنی خود شما تا حالا تو زندگیت از دست یکی از عزیزای دلت مثل پدر و مادر شاکی نشدی! جل الخالق!

      • 31 ناشناس ژانویه 19, 2017 در 9:48 ب.ظ.

        چه جواب بي ربطي
        وقتي مخاطب شما نيستي چه اصراري به مداخله دارين شما
        كاش اين وقتي كه شما براي سرك كشيدن به كامنتهاي تك تك افراد ميذارين رو من داشتم

  25. 32 زیتا اوت 30, 2016 در 4:39 ق.ظ.

    آخ که الهی من قربون دل شکسته ات برم …

  26. 33 مصطفی سپتامبر 26, 2016 در 12:24 ب.ظ.

    بارها و بارها این یه جمله رو خوندم
    گاهی نور عجیب و غریبی رویش می‌تابد و تماشا کردنش سخت می‌شود، از بس که زیباست، از بس که تویی…

  27. 34 Sally سپتامبر 26, 2016 در 8:42 ب.ظ.

    .I saw this and it reminded me of you. I hope I can attach this file here.

  28. 37 ناشناس اکتبر 4, 2016 در 10:14 ب.ظ.

    خیلی وقته که منتظر نوشته جدید از شما هستم امیدوارم خیلی طولانی نشه و ادامه بدید

  29. 38 arta نوامبر 27, 2016 در 4:07 ب.ظ.

    سلام خرس. الان این پست رو خوندم و چون تنها نیستم اینجا، تمام بغض و گریه ام رو قورت دادم. خرس مامانمو وقتی 16 سالم بود از دست دادم. ام اس داشت. سالها تو آسایشگاه بستری بود و عذاب آورترین کار زندگی 16 ساله ام این بود که ماهی یکی دوبار باید میرفتیم کهریزک. خیلی سختم بود. اون اواخر حتی متوجه حرفاش هم نمیشد. نگاهاش خیلی یادم مونده صداش نه . خرس بعد از اینکه تیر 82 دفنش کردیم دیگه هیچوقت نرفتم سر خاکش. خیلی برام سخت بود خیلی. یعنی دو سه بار مجبور شدم با فامیل سد مراسمی برم ولی خب نمیخواستم. تمام مدت فرار میکردم از زیر نگاه ها. که آخی ننه مرده رو…. میدونی دیروز خیلی حالم بد بود. خیلی. کارم زود تموم شده بود و دلم میخواست هرجایی برم جز خونه. یادش افتادم. حی کردم بدم نمیاد برم ببینم اونجارو. تو تمام این سالها اون سه تا عدد لعنتی رو حفظ کرده بودم. قطعه ی فاک ردیف فاک شماره ی فاک. رفتم و برخلاف تصورم خیلیییییی خییییییلیییییییی باش حرف زدم. یعنی خیییلیییی حرف داشتم که بزنم. دلم خیلی آروم شد. راستش متنت رو که خوندم به این فکر کردم شاید تو تنها کسی باشی که دلم بخواد باهاش برم دوباره بهشت زهرا و درباره ی اون باش حرف بزنم…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,062,265 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: