همانجایی که تمام می‌شوی

به آن مرحله‌ای رسیده‌ام که خوشم، یعنی حواسم نیست، حواسم نیست به اینکه مادرم مرده، دارم می‌چرم، و بعد یادم می‌افتد. عذاب وجدان. نه، نباید خوش باشم. حربه: اگر بود خودش هم تایید می‌کرد که بایستی خوش باشی. چون در کل می‌شود گفت طرفدار زندگی بود. حالا، این روزها، برایم مهم شده که اگر در این شرایط به خصوص مادرم بود چی فکر می‌کرد. اگر اینجا بود غذا چی سفارش می‌داد. اگر بود می‌گفت این مسیر را تاکسی نگیریم و پیاده راه برویم. اگر بود نمی‌گذاشت فلانی دور بردارد. اگر بود الآن فلانی را مسخره می‌کرد و اولین نفر خودش ریسه می‌رفت از خنده.
کارهایی در پیش رویم است و ممکن است مهم باشند یا نامهم اما حالا عامل جدیدی در تصمیم‌گیری‌ها دخیل شده: اگر مادرم بود چه کار می‌کرد، چطوری تصمیم می‌گرفت، گزینه‌ی الف یا ب؟ و خب معلوم است، اگر من یا دور و بری‌هایم به این نتیجه برسیم که تصمیم مادرم فلان جور می‌بود، طبعاً بی‌برو برگرد انتخاب ما هم همان خواهد بود. نوعی احترام به مرده‌ها. انگار هنوز هستند و هنوز تصمیم می‌گیرند. در چین یا شاید هم ژاپن رسمشان است برای اجداد مرده‌شان هم غذا می‌گذارند سر طاقچه. معلوم است که غذا دست نخورده باقی می‌ماند اما مرگر فرقی دارد؟ غذای مانده را بر می‌دازند و باز دوباره سر وعده‌ی بعدی همین کار را می‌کنند. آدمها وقتی زنده‌اند چنین شأن و مقامی ندارند. حتی برعکس. در مورد من که برعکسش خیلی صدق می‌کند. در سنینی منتظر بودم که ببینم مادرم چی می‌گوید و من دقیقاً برعکسش را انجام دهم. واضح است: اصالت با او بود. من صرفاً واکنشی بودم به او. حقیرتر از این بودم که کنش‌گر باشم، که نظر داشته باشم، که عمل بکنم و حرف بزنم و حرکت کنم. صرفاً ساز مخالف می‌زدم. نه. نو. اینطوری نیست. غلط است. متحجری. مزخرف می‌گویی. قدیمی و منسوخی. اما حالا، فکر می‌کنم هر چقدر هم که قدیمی و منسوخ، اما حداقل جوهر این را داشت که کنش‌گر باشد. ما چی هستیم؟ من چی هستم؟ موجودات نق نقو. غر غرو. همیشه ناراضی. بدون هیچ ایده‌ای. ایده‌هایمان در بهترین حالت معکوس ایده‌های آنها هستند، آنهایی که ایده دارند. ما بی‌اصالت. سست و ضعیف. بی‌پایه و اساس. شالوده‌ها شل.
نباید بیراهه بروم. واضح است: به زودی فراموشش خواهم کرد. همه‌ی ماجرا را فراموش خواهم کرد. ناراحت‌کننده است اما اینطور است. مثلاً، تا دو هفته پیش مطمئن بودم که باید کچل کنم اما خب منصرف شدم. نمره چهار. باید بی‌مو بشوم. احتمالاً زشت. می‌دانستم که باید این کار را بکنم و بعد گربه را بیندازم توی جعبه‌اش، گازش را بگیرم و بروم چالوس. شمال. لب دریا. و البته مطمئنم که با رسیدن به لب دریا آن سوال آزار دهنده با شدتی جدید حمله‌ور می‌شد: این کارها یعنی چی؟ برای چی، برای کی این کارها را می‌کنی؟ اما کاری بود که باید انجام می‌دادم و تنها دلیل اینکه انجامش ندادم احساس وظیفه بود. یا شاید نوعی ترس. در قبال پدرم، در قبال برادرم و خواهرانم. انگار باید به همدیگر جواب پس بدهیم. باید در راه بهبودی باشیم و کچل کردن و رفتن به شمال با گربه مشخصاً بعنوان مسیر بهبودی شناخته نمی‌شود. تا زمانی این محدودیت ناراحتم می‌کرد. احساس می‌کردم به خاطر «شرایط» نمی‌توانم آنطوری که دوست دارم عزاداری کنم. اما عزاداری واقعی چیست؟ نهایت عزاداری چیست؟ دیوانه‌بازی؟ ادای خلها را در آوردن؟ انجام کارهای عجیب؟ منظورم از «شرایط» پدر پیرم است. اما یادم می‌آید همان روزهای اول پدر پیرم هم همین را گفت. اینکه اگر به خاطر ما، به خاطر بچه‌هایش نبود تا حالا خودش را گم و گور کرده بود. حتی فکر کنم او هم در مورد فرار به شمال حرف زده بود.
شمال. چه چیزی آنجاست؟ دریا؟ گاهی فکر می‌کنم که اگر مُردم دوست دارم خاکسترم روی دریا پخش شود. قبر زیادی برایم ثقیل است. دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند و پخش کنند روی دریا و اصلاً هم منظوری شاعرانه ندارم، صرفاً از قبر می‌ترسم. از آنهمه خاک. از آن عمق زیادی که قبرها دارند. البته نمی‌دانم چرا هی باید پرانتز باز کنم، هی باید تذکر بدهم: منظورم از عمق زیاد قبرها هم تعبیری دراماتیک نیست، واقعاً قبرها عمیقند، چون زمین در بهشت زهرا گران قیمت است و نمی‌دانم می‌دانید یا نه اما قبرها را چند طبقه می‌سازند. قبر مادرم دو طبقه بود و مادرم اولین مشتری بود و طبعاً در طبقه‌ی منفی دو خواباندنش. روز خاکسپاری همین نکته مرا اذیت می‌کرد و حتی یادم است از اطرافیانم هم پرسیدم: چرا این گودال اینقدر عمیقه؟ حتی حین پریدن داخل قبر -یا شاید هم حین بیرون آمدن، مطمئن نیستم- شلوارم پاره شد. احتمالاً به یک قلوه سنگ تیز گیر کرد و پاره شد، و خب اگر قبرش اینقدر عمیق نبود این اتفاق نمی‌افتاد. نمی‌دانم نکته‌ی مهمی است یا نه، اما این همان کت و شلوار مشکیی بود که برای عقدم خریده بودم . خب از این جور نشانه‌ها زیاد هستند و من هم متوجه شدم مرض نشانه‌یابی دارم. واقعیتش این است که تلاش می‌کنم خیلی به ماجرا پر و بال ندهم ولی حالا که حرفش به میان آمده و فقط همین یکی را هم می‌گویم و بعد زیپم را می‌کشم: مادرم در همان بیمارستانی مرد که اولین بچه‌اش را هم به دنیا آورد. دختر بزرگش. همان روزی که رفتیم بیمارستان پدرم این را بهم گفت. با خنده بهم گفت و منطقاً من باید خوشحال می‌شدم، بهرحال نشانه‌ی خوبی بود، تولد=زندگی، و حالا و هم برای درمان از اینجا سر در آورده بودیم، از همین جایی که سالها قبل یک زندگی دیگری شروع شده بود و خب من شاید کلمات را نتوانم خوب پشت هم ردیف کنم اما آنهایی که بلدند می‌توانند همین‌ها اطلاعات را جوری در پی هم بچینند که آدم مفهوم را می‌گیرد، با خودش می‌گوید آهان، اینکه مادرم در آن بیمارستان بستری شده، در همان بیمارستانی که اولین بچه‌اش را به دنیا آورده، این نشانه‌ی خوبی‌ست، خیر است، اما متاسفانه، متاسفانه، شاید بگویید خرافاتی هستم که البته شاید باشم اما متاسفانه، آن روز صبح، همان روز اولی که تازه داشتیم کارهای پذیرش مادرم را انجام می‌دادیم، ساعت هفت صبح که با پدر و مادرم توی بیمارستان بودیم و پدرم این نکته را یادآوری کرد من اصلاً حس خوبی بهم دست نداد. مطلقاً. البته به روی خودم نیاوردم. حتی خندیدم و به پدرم گفتم عه چه خوب، چه جالب. حتی چند ساعت بعدش ماجرا را به مادرم هم یادآوری کردم و خیلی عجیب بود اما برای مادرم هم اصلاً مهم نبود. یعنی وقتی بهش گفتم و منتظر قاه‌قاه خنده‌اش بودم با سکوتش مواجه شدم و دیدم انگشتانش را دور میله‌ی فلزی تختش محکم مشت کرد و خب حالا که همه چیز تمام شده فکر می‌کنم این معنیی دارد. معنی‌اش معکوس آن چیزی است که می‌توانست باشد. معنی‌اش این است که اینجا همانجایی‌ست که شروع کردی و همانجایی‌ست که تمام می‌شوی.

Advertisements

20 Responses to “همانجایی که تمام می‌شوی”


  1. 1 س ژوئن 12, 2016 در 6:35 ب.ظ.

    چه عالی که حالت بهتره. و همه چی روند طبیعی داره. این مشاوره با مادرت خیلی طبیعیه. مدتها فکر کنم با هم تصمیم بگیرید. بعد ها تبدیل به مکالمه و دردل شاید بشه. راستی یک سئوال : خوابش رو ندیدی؟
    معمولا توی خواب میان ( پدر مادرها ) . و خواب در حس ات واقعیه. من پدرم رو بعد از فوت اش تو خواب دیدم، گفتم این که زنده است پس چرا خاکش کردند.
    و آخر خب همه امان خداحافظی میکنیم و تمام میشویم. یکی زود یکی دیرتر.

  2. 2 لیلا ژوئن 12, 2016 در 9:29 ب.ظ.

    سلام، خودم شرایط خوبی نیستم و نمیخوام توضیح بدم اما
    از اولین پستهای جدیدت تا الان خیلی بهت فکر میکنم، ما رو از حال خودت بیخبر نگذار. امیدوارم حالت بهتر بشه و غمت سبکتر

  3. 3 Faranak az tonekabon ژوئن 12, 2016 در 11:53 ب.ظ.

    Zarei chizi faramushet nemishe,

  4. 4 شیرین ژوئن 13, 2016 در 12:29 ق.ظ.

    سلام .من از مطلب (بی حوصلگی ) به بعد یکی دوبار به وبلاگ سرزدم ولی نوشته جدیدی پیدا نکردم . از خوندن مطلب از دنیا رفتن مادرتون حسابی شوکه شدم هرچند که شما رو نمیشناسم . اما انقدر تصاویر افرادی دو رو برتون رو واضح در نوشته هاتون ترسیم می کنید که گویا همه شون به چشم من خواننده آشنا هستند . اتفاق چند وقت قبل داشتم به یکی از نوشته های شما درباره سوغاتی که برای پدرتون آورده بودید ( به گمانم کفش) و مادرتون چشمش اون رو گرفته بود فکر می کردم . هرچند کلمات نمیتونن واقعا باعث تسلای کسی بشن ولی با این حال باز هم آرزو می کنم که خداوند قلبتون رو آروم کنه و مادر محترمتون در جوار رحمت الهی قرار بگیرند .

  5. 5 آزاده ژوئن 13, 2016 در 3:48 ق.ظ.

    کی بهتر از تو میتونه کلمات رو پشت سر هم ردیف کنه؟ کی بیشتر از تو اینقدر واقعی و روراسته؟ ممنون که می نویسی.

  6. 7 Nei Rang ژوئن 14, 2016 در 10:11 ب.ظ.

    بر فراز شب تاریک دراز
    مرغ خاموش سکوت
    گسترده بال
    تا ورای کهکشانهای محال
    گشته جاری نغمه اش
    تا به زیر سقف سنگی سرای رفتگان
    تا دل رفته سپارد گوشها
    به شب بی انتها
    زیر سنگینی سنگ غربت جاماندگان

    +++++++++++++++++

    دلداری دادن نیست, غریب ماندگی ست

  7. 9 سحر ژوئن 16, 2016 در 3:18 ق.ظ.

    گوگل‌ریدر رو بعد از مدت‌ها باز کردم و خوشحال شدم که انقدر پست نخونده دارم ازت. بعد اما به هق‌هق افتادم. چه روزای سختی داشته‌ی. برات روزای خوبی رو آرزو می‌کنم که توی تصور امروزت نگنجه.. :*

  8. 10 امید ژوئن 17, 2016 در 8:01 ق.ظ.

    خیلی شرایط بعد از دست دادن عزیز رو خوب توصیف میکنی
    برات آرزوی صبر دارم

  9. 11 شیما ژوئن 18, 2016 در 7:13 ب.ظ.

    سلام. بعد از یک مدت دوباره خواندن متن های شما باعث خوشحالی بود ولی این بار سخت و تلخ
    خدا رحمت کنه مادرتون رو .امیدوارم روز های خوشی منتظر شما باشه

  10. 12 ساره ژوئن 18, 2016 در 7:26 ب.ظ.

    دقیقا همینه. حس بعد از فوت عزیزی را میگم. چاره ای نیست. باید باهاش کنار اومد. غیر از آرزوی صبر کاری از دستمون برنمیاد. شاید دونستن اینکه خیلی ها این دوره را گذروندن، حالمون را بهتر کنه. برات آرزوی صبر و موفقیت می‌کنم.

  11. 13 bahar ژوئن 27, 2016 در 6:01 ب.ظ.

    کاش این غصه ها زودتر تموم شه.
    خیلی سخته
    کاملا کاملا ماها رو توی غم خودت شریک کردی
    😢😢😢😢

  12. 14 حموش ژوئن 30, 2016 در 2:11 ب.ظ.

    حالا که مادرت رفت پدرت رو دریاب! وقتی اونم بره همین بساط هست.

    الان که می خونم می گم چه خوب که منم برگشتم

  13. 15 بی تا ژوئیه 4, 2016 در 8:12 ب.ظ.

    تسلیت میگم.
    نقطه رو که تایپ کردم صفحه ی کوچیک نوتیفیکیشن تلگرام گوشه ی سمت راست مونیتور ظاهر شد . این بود:چه حیف!روحش شاد….(لابد برای آقای کیا رستمی بود)

    (…من هم متوجه شدم مرض نشانه‌یابی دارم.)اگه درمانش رو پیدا کردید اینجا بنویسید تو رو خدا

  14. 16 ص ژوئیه 6, 2016 در 10:06 ق.ظ.

    خرس کجایی? من سالهاست نوشته هات رو میخونم و این اواخر هم خیلی ناراحت شدم برای فوت مادرت۰۰۰ الان یهو این موقع روز نگرانت شدم! هرجاهستی مراقب خودت باش۰ آدمهای زیادی هستن که دوستت دارند۰

  15. 17 آزاده ژوئیه 6, 2016 در 1:24 ب.ظ.

    خرس جان چطوری؟

  16. 18 کامشین ژوئیه 11, 2016 در 3:51 ب.ظ.

    خرس
    بیشه بی تو خالی است

  17. 19 مریم ژوئیه 15, 2016 در 3:48 ب.ظ.

    اومدم کلی پست بود اون هم چی از مردن عزیزان!من که بعد از 13 سال که اون زمین لعنتی لرزید و کلی عزیز رو یک لحظه از دست دادم آروم و قرار ندارم یعنی ظاهرا دارم اما واقعا ندارم!من نه فرصت کردم خداحافظی کنم نه حتی آخرین دیدار،خودم رو با هزار جور معرکه رسوندم بم بعد از 7 ساعت دست و پا زدن برای رسیدن به اونجا اما وقتی رسیدم یه نادون نذاشت ببینم شون نذاشت حداقل باور کنم مردن و همون شب دوباره برم گردوندن کرمان و بعد از هفت روز هم یه زمین بدون هیچ نام و نشونی بهم نشون دادن گفتن مامانت اینجا بابات کنارش عمه ات کنار و اون و …. بعد هم هی گفتن گریه نکنی ها قوی باش تو باید از برادر بیمارت و خواهر استرحت مطلقت مراقبت کنی!نه اشکی ریختم نه عزاداری کردم و نه هیچ غلط دیگه ای برا خودم فقط رفتم تو نقش یه قهرمان احمق که به دیگران کمک کنه میدویم صبح تا شب مثل یه سگ احمق و از هفته سوم هم با وجودی که بهم مجوز دادن یک سال سرکار نرم برگشتم سرکار!
    از اون دختر جسور با هزار تا رویا و آرزو موند یه دختر بیست و پنج ساله تنهای ترسو که حالا باید چیزای رو ببینه و تجربه کنه که هر کدومش به تنهای یه آدم رو از پا در میاره تمام اونهای که برات موندن عوض شدن وحشتناک شدن تحمل اینا از پذیرش مرگ اون یکی عزیزات سخت تره
    منم که ویوانه ام نمیدونم چرا گاهی با اندک اشاره ای بهم می ریزم و دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و مینویسم و مینویسم

  18. 20 شادی ژوئیه 19, 2016 در 5:08 ب.ظ.

    کجایی خرس؟خیلی وقته خبری ازت نیس.ما به فکرتیم و سر میزنیم اینجا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 30 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 31 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 32 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 36 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: