باز هم کلکچال

خواهر بزرگم متوجه نکته‌ای شده. می‌گوید انگار بعد از مرگ مادرمان، بیماری‌هایی که از قبل داشتیم شدیدتر شدند. نطفه‌ی هر مرضی که وجود داشته، حالا خوب شکفته و به بار نشسته. توانایی‌اش را ندارم که بفهمم حرفش چقدر درست است، اما بهرحال در مورد من صدق می‌کند. شناختن آن امراض کار ساده‌ای نیست. آدمها به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند، می‌میرند و کماکان درکی از گره گوره‌های روحی‌شان ندارند. من هم یکی مثل همه. در بهترین حالات توانسته‌ام با عباراتی کلی بگویم چه مرگم است. عباراتی آنقدر کلی که تقریباً بی‌معنی می‌شوند. مثلاً خارج که بودم حالم «بد» بود. بیشتر از این نمی‌توانستم حالتم را تشریح کنم. همین شد که بعد از کلی دست و پا زدن بالاخره برگشتم ایران. آن سالها در چاله‌ای بودم که مشخصه‌ام نداشتن نیروی زندگی بود. نشاط و سرزندگی نداشتم. این ربطی به مدارج درسی و کاری‌ام نداشت، چون در همان سالها دکترایم را گرفتم و بعدش هم کار پیدا کردم. پس یعنی جامعه مدال درجه دوی موفقیتش را بهم اعطا کرده بود. مدالم را گذاشته بودم گوشه‌ی کمد و سعی می‌کردم نبینمش. کمبود نیروی زندگی قبل و بعد از زندگی در خارج هم همیشه، کم یا زیاد، مزاحمم بوده. با مهاجرت معکوسم به ایران وضعم بهتر شد. رابطه‌ی عاشقانه‌ای داشتم که برایم خیلی بزرگ بود و آن هم کمکم می‌کرد. اینقدر از مهاجرت معکوسم حماسه‌سرایی کرده بودم که خودم هم باورم شده بود مشکلم زندگی در خارج بوده. الآن دو-سه سال از برگشتم به ایران می‌گذرد. چند بار خواستم در مورد اینکه چرا برگشتم بنویسم. مخصوصاً آن اوایل که هنوز داغ بودم. حتی عنوان نوشته‌ای که هیچ وقت ننوشتمش را هم از شاملو دزدیده بودم: «و من شهری بی‌برگ و باد را زندان خود کردم بی‌آن‌که خاطره‌ٔ برگ و باد از من بگریزد.» یک عالم از این نوع متن‌ها نوشته شده. چرا رفتم؟ چرا برگشتم؟ انگار برای کسی مهم است. علت اینکه من به این انبوه آشغال چیزی اضافه نکردم فروتنی نبود، علتش این بود که هر چه از برگشتم می‌گذشت بیشتر یادم می‌رفت که چرا برگشتم. دوست داشتم فکر کنم که به خاطر عشق برگشتم اما عشق مثل شیر و پنیر و بقیه‌ی لبنیات است، یعنی تاریخ انقضاء دارد. وقتی وسطش هستی ابدی بنظر می‌رسد. یا حداقل در مورد من اینطوری بود که خودم بطور آگاهانه به آن مقداری ابدیت تزریق می کردم. با حرفهای آنچنانی، با کارهای آنچنانی. موثر هم بود، اما موقتی.
اما اینها به کنار، هنوز گاهی یاد خاطره‌ی آن روز کلکچال می‌افتم. لندن کار می‌کردم و برای سفری دو هفته‌ای آمده بودم تهران. دیدار خانواده. یک روز با مادرم رفتیم کلکچال. تا بالا که نمی‌کشید برویم اما فکر کنم دو تا ایستگاه رفتیم. اصرار می‌کرد که من تا آخر مسیر بروم و او در ایستگاه دوم منتظرم بماند که البته من قبول نکردم. در طول مسیر راجع به طلاق من و روابط ناموفق بعد از طلاقم حرف می‌زدیم. در نهایت طبق معمول به این نتیجه رسیده بودم که من درمانده‌ام، بدبختم و ناراضی. مادرم هم هی امید می‌داد و ما بین حرفهای من منحرف می‌شد و می‌رفت سراغ حرفها و داستانهای خودش. دو تا آدم حرّاف که به هم می‌رسند مکالمه‌شان تبدیل می‌شود به نوعی مسابقه‌ی دزدیدن میکروفون. برگشتنه دم چشمه‌ی کلکچال ایستادیم. همانی که اول مسیر است، تقریباً بعد از آنجایی که سنگفرشهای پارک تمام می‌شود، نرسیده به اولین سراشیبی تند کوه. طبق معمول چند نفر داشتند از آب چشمه بطری و بانکه پر می‌کردند برای خانه‌شان. چند نفر هم صرفاً تشنه‌شان بود. من و مادرم هم آب خوردیم و بعدش کنار چشمه نشستیم تا استراحت کنیم. آب چشمه خنک و لطیف بود. یک زن و مردی هم بودند که معلوم نبود پدر و دخترند یا زن و شوهر و ما یواشکی مسخره‌شان می‌کردیم و می‌خندیدیم. از چشمه، جویبار کوچکی سر می‌گرفت و از زیر پای ما رد می‌شد. آب اینقدر شفاف بود که سنگهای کف جویبار را می‌شد دید. سنگهای گرد صیقل خورده که نمی‌دانم چرا بنفش رنگ بودند. یا شاید این رنگی بنظر می‌رسیدند. رنگ عجیب و زیبایی بود. مادرم سنگهای بنفش را به من نشان داد. نمی‌دانم چرا بی‌هوا گفتم شاید زندگی دقیقاً همینه، همین که الآن نشستیم اینجا کنار جوب، دم غروبه، هوا عالیه، آب عالیه و این سنگهای فوق‌العاده هم دارن خودشون رو بما نشون می‌دن. مشخصاً ناراحت بودم از اینکه چند روز بعدش باید برگردم خارج و نمی‌دانم چرا یکهو آن حرفهای رقیق را زدم. حالا که همه چیز تمام شده. حماسه‌ی مهاجرت معکوس تبدیل شده به اصل خودش: تصمیمی علی‌السویه، کاری بی‌اهمیت، مثل همه‌ی کارهای دیگرِ آدمهای متوسط. مادرم هم که مرده. سنگهای بنفش لابد هنوز همانجا هستند، کف جویبار. من که دیگر غلط بکنم بروم کلکچال. یعنی نمی‌توانم. یا چالوس. روح مادرم هنوز اینجاها سرگردان است. اما فکر کنم برگشتنم به ایران اگر دلیلی داشت شاید مادرم بوده. فکر کنم برای همین است که بعد از مرگ مادرم، برگشته‌ام به همان حالت بی‌انگیزگی‌ام که در خارج داشتم. چون دیگر دلیلی برای بودنم اینجا نیست. حالا اینجا شده مثل هر جای دیگری. خواهرم هم درست می‌گوید. هر مرضی که داشتیم حالا تشدید می‌شود. مرض شمارهٔ یک: بی‌انگیزگی. مرض شمارهٔ دو: زن‌هراسی. جفت اینها با شدت بی‌سابقه‌ای برگشته‌اند. و البته مرض شماره سه: افلیجی. یعنی قدیمها حداقل با کلی سلام و صلوات می‌توانستم به خودم تکانی بدهم، شرایطم را عوض کنم. حالا، حالا نه اینکه نخواهم، اما انگار فلج شده‌ام. تنها جایی که احساس راحتی می‌کنم روی تختم است. تخت یک نفره‌ی دوران نوجوانی، همانی که چسبیده به پنجره. تنها حالتی که در آن راحتم وقتی‌ست که خوابم برده. بیداری‌ام خلاصه شده به تلاشی برای خسته کردن خودم و خوابیدن دوباره.

Advertisements

26 Responses to “باز هم کلکچال”


  1. 1 اناهیتا ژوئن 2, 2016 در 6:59 ب.ظ.

    این مرض بی انگیزه بودن خارج را من الان بهش دچارم خیلی مزخرفه

  2. 2 خواننده قدیمی ژوئن 2, 2016 در 8:35 ب.ظ.

    همه حرفات بوی افسردگی میده. حتما به خودت کمک کن و برو پیش یه متخصص تا کمکت کنه.

    • 3 خواننده قدیمی ژوئن 2, 2016 در 9:26 ب.ظ.

      من نویسنده کتمنت پایینی نیستم. فکر میکنم اولین کسی هستم که از عنوان خواننده قدیمی برا کامنت گذاشتن تو وبلاگت استقاده کردم ولی انگار فراگیر شده. اینجوری معلوم نمیشه کی چی میگه.

    • 4 ناشناس ژوئن 25, 2016 در 7:09 ب.ظ.

      حالم از اونایی که برات هی نوشتن افسرده ای برو روانشناس ال و بل بهم می خوره. واقعا چی فکر میکنن پیش خودشون؟که مثلا با گفتن ی کلمه هم تشخیص درد و مشکل دادن هم همزمان خیلی منحصر به فرد و کار بلد راه نجات از بدبختیو گذاشتن تو سینی جلوت که برو حله و خلاص. این مرض بی انگیزگی به زندگی فلج کنندس داغون میکنه.کاشکی میشد ادم جوابی یا منطقی پیدا کنه براش. خوشبحالت که خواستی و تونستی که مهاجرت معکوست عملی کنی

  3. 5 خواننده قدیمی ژوئن 2, 2016 در 8:37 ب.ظ.

    می دونم الان شرایط خوبی واسه این خواسته نیست ولی شاید اگه بنوسی که چرا برگشتی به درده خیلیا بخوره.

  4. 6 a reader ژوئن 2, 2016 در 11:04 ب.ظ.

    مرگ مادر تجربه عظیم و وحشتناکیه. برای من تاریخ به قبل و بعد از اون واقعه تقسیم میشه وخلا نبود مادر تا اخر عمر با منه.

  5. 7 ترانه ژوئن 3, 2016 در 3:56 ق.ظ.

    خرس خدا رحمت کنه مادر عزیزت را. فقط خواستم بگم از دیشب که مطالبت را خوندم تا امروز فقط به این نکته فکر می کنم که دنیای مجازی دیگه مجازی نیست که اگر بود هیچ وقت بابت از دنیا رفتن عزیزی که تا امروز ندیدی اش ولی درباره اش زیاد مطلب خوانده ای اینقدر تحت تاثیرت قرار نمی داد. واقعا که از دیشب تا حالا حالم بد جوری گرفته است. تو هم نگران نباش همه چیز خیلی زود به حالت عادی بر می گرده که به قول قدیمی ها خاک سرده که اگر غیر از این بود بشری روی باقی نمی ماند.

  6. 8 نيكيتا ژوئن 3, 2016 در 4:00 ق.ظ.

    من يادم مياد كه يكي از دلايل مهمت پدرت بود

  7. 9 A pschysyrist ژوئن 3, 2016 در 4:51 ق.ظ.

    You have severe depression. And need medication . Not joking , don’t waste your time see a pschysyrist and start Effexor p

  8. 10 س ژوئن 3, 2016 در 6:04 ق.ظ.

    خرس عزیز، زندگی خودش هدف نیست. زندگی یک راهه دراز و طولانیه. برای ادامه اش هی انگیزه برای خودت پیدا میکنی یا خانواده مجبورت میکنه. بعضی اوقات هم توهم و فانتزی بهت کمک میکنه که کمی این راه طولانی را جذاب و شیرین کنی. به قول » گابریل مارکز «( زندگی عجیب ترین چیزیه که بشر اختراع کرده). به نظر من اگر از اول این راه بدونی که میرم این راه رو تجربه میکنم تا یه تجربه برای خودم بکنم ( نه به عنوان آخرین ایستگاه زندگی که بهت آرامش و معنی میده ) اونوقت انتظارات و سئوالهای بی انتها از خودت که چرا اینکار رو کردم یا نکردم کمتر میشه. زندگی » برد و باخت » نیست. کمی خوش یا کمی ناخوش از نقطه نظر و حس شخصی داره ، کاپ افتخار برای دریافت کننده هم بعد از مدتی بی معنی و مزخرفه.
    سخت نگیر . از خودت نپرس که چرا رفتم ، چرا آمدم ، اگر اینکار رو نمیکردی ، و کارهای دیگه میکردی باز هم آخرش همین سدوال سر جاش بود. انتخاب کن . این راه رو( زندگی ) به سبک خودت ادامه بده. ( میتونی هم ندی و خودت رو از یه بالا بلندی به پایین پرت کنی ، بگی من حوصله اش رو نداشتم.).
    تو این راه سختی میکشی ، لحظات کوچک خوشی میکنی ، بعد اصلا حسیاتت عوض میشه. پیر میشی و دست از سر همه سئوالها بر میداری. خوشیهات دوباره میشن برطرف کردن نیازهای اولیه.
    بعدا توی کامنت دیگه برات میگم که حتما حتما به کلکچال و چا لوس برو. بعنوان تجربه جدید بعد از غیبت آن » عزیز و مونس روح».

  9. 11 امید ژوئن 3, 2016 در 3:01 ب.ظ.

    از دست دادن عزیزان تلخ ترین لحظه زندگی هر انسان هست که با هیچ کلمه ای نمیتوان از درد و اندوه آن کاست. فقط گذشت زمان میتونه حالت رو بهتر کنه.

  10. 12 amelie ژوئن 3, 2016 در 6:58 ب.ظ.

    آقای ‌خرس،

    خیلی‌ خوب که برگشتید و پیش مامانتون بودین این چند سال. حداقل از زمانی‌ که میشد باهم بود رو بی‌ هم نبودید.

    درد از دست دادن سخته. امیدوارم گذر زمان بهتون کمی‌ کمک کنه.

    واقعاً متاسفم.

    بوس

  11. 13 Snow Goose ژوئن 3, 2016 در 8:01 ب.ظ.

    بعد از مدت‌ها به بلاگ شما سر زدم و هنوز از اتفاقی‌ که افتاده شوکه هستم انگار که برای آدم‌های مجازی نباید این اتفاق‌ها بیفته. دیروز کلکچال بودم و اتفاقا زن و مردی از اون چشمه آب برمیداشتند، من هم خاطرات زیادی از اونجا دارم.

  12. 14 ناشناس ژوئن 4, 2016 در 2:12 ق.ظ.

    چه حال وحشتناکی‌ داری، نمی‌شه بگم تو رو درکت می‌کنم، چون با این شدت و عمق برام پیش نیومده، ببین من هم توی این خارج کوفتی زندگی‌ می‌کنم، کانادای لعنتی، مادرم پارسال اومدن اینجا برا covocation من و خواهرم، قرار بود همه چی‌ به جشن و شادی بگذره، و همینجا توی تورنتو یه تومور توی سینشون پیدا شد (locally advanced breast cancer)، با اولین پرواز برگشتن ایران که درمان رو شروع کنن، روزی که میزاشتمشون فرودگاه دیگه همه چیز اینجا برام مرد، و این بی‌ انگیزگی که میگی‌، یجوری این سرزمین رو مقصر میدونستم، در عین اینکه خوب میدونستیم که این تومور چند وقت که تو بدن ایشونه، و هیچ ربطی‌ به کانادا نداره، فکر می‌کردم که دیگه اینجا دووم نمی‌‌یارم، اما آوردم، حتما حالت بهتر می‌شه، اما زمان میبره، حتما میری بازم چالوس، بار اول خیلی‌ همه دلت میگیره، خیلی‌ هم به خودت میلرزی، اما بالاخره دووم میاری … امیدوارم بری پیش یه روانپزشک خوب، واقعا بهت کمک می‌کنه، من بار‌ها رفتم، و همیشه نتیجه خوب گرفتم …

  13. 15 ناشناس ژوئن 4, 2016 در 8:02 ق.ظ.

    سلام خرس عزیز
    توی تلگرام ، توی کانال گودر یه نفر یکی از نوشته های مربوط به رفتن مادرتونو به اشتراک گذاشته بود، آخرش نوشته بود» خرس»
    زود اومدم وبلاگتون دیدم درسته، مال شماست😭😭
    خدا به قلب شما و روح مادرتون آرامش عطا کنه🙇🙇
    خوب شد برگشتی، این مدت کنارشون بودی
    خیلی سخته، خیلی طول میکشه، اما امیدوارم حالت بهتر بشه

  14. 16 پگاه ژوئن 4, 2016 در 8:45 ق.ظ.

    همیشه پست هات رو میخونم. از اینو ریدر که اونجا نمیتونم نظری بذارم. همیشه که نه. دوستم تو رو بهم نشون داد. خوشحالم پیدات کردم. من آدمی شبیه تو نیستم. یه دختر دارم و این خیلی چیزها رو تحت تاثیر خودش قرار میده. متاسفم برای نبودن مادرت. تاسف من به هیچ کارت نمیخوره. اون نیست. و با حجم بزرگ نبودنش باید ادامه بدی به زندگی. یواش یواش عادت میکنی. این خاصیت بی رحم زندگیه که به همه چیز عادت میکنیم. نه با کیفیت قبل، اما ادامه میدیم. ازت میخوام هیچوقت نوشتن رو کنار نذار. وقتی مادرت رفت و یه مدت ننوشتی خیلی نگران شدم. فکر کردم شاید بلایی سرت اومده. نمیدونم از این دست نظرها چقدر پایین پست هات نوشته میشه. من هم ممکنه دیگه نظر نذارم. نمیدونم این وی پی ان چقدر جواب بده. اما مراقب خودت باش. یاد بگیر زندگی کنی. ببخش رفتم توی مود نصیحت. خودم از نصحیت متنفرم. مراقب خودت باش. اگه ممکنه بعد از دیدن نظرم منتشرش نکن. دوست ندارم کسی جز تو بخونه

  15. 17 مهدی ژوئن 4, 2016 در 10:13 ق.ظ.

    رفیق جان از سر وظیفه نمی‌نویسم، از روی همدلی است. من هم مشابه اینها رو تجربه کردم. بعدها فهمیدم همه‌ی اینها که نوشتی رو جمع بزنی نامش می‌شود «افسردگی» و درمان دارد. اینکه مرز بین افسردگی و انتخاب شخصی کجاست را نمی‌دانم، برای هرکس فرق می‌کند. من می‌دانستم که دوست ندارم در آن وضع باشم، حالم بدون مراجعه به پزشک بهتر شد، شاید بخاطر آمدن تابستان و بهتر شدن هوا و کمی هم راست و ریس کردن رابطه‌ام. عزت زیاد.

  16. 18 ميترا ژوئن 4, 2016 در 3:13 ب.ظ.

    از زماني كه وبلاگ مهندس خسته رو مي نوشتي خواننده ت بودم و هميشه از نوشته ها لذت بردم اما چون نظر دادن وظيفه نيست يكي دو باري بيشتر نظرم رو ننوشتم . الان اما مي خواستم بگم خيلي از مرگ مادر متاثر شدم درسته كه شخصا نمي شناسمت ولي چون خودم هزاران مايل از مادرم دور هستم قسمت بزرگي از اندوهت رو مي فهمم. آرزو مي كنم اين درد هرچه زودتر جاي خودش رو به آرامش بده خرس عزيز

  17. 19 Eve ژوئن 4, 2016 در 7:04 ب.ظ.

    من خيلي تسليت مي گم. مي دونم دردي دواً نميكنه فقط خوايتم بگم ايت همه سال خواننده خاموش بودم ولي از ناراحتي شما ناراحت شدم. اميدوارم بهتر بشي، خرس عزيز

  18. 20 Ali ژوئن 5, 2016 در 2:41 ب.ظ.

    کتاب رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی محمد قاید رو امتحان کن

  19. 21 عابد ژوئن 6, 2016 در 4:11 ب.ظ.

    امیدوارم حرص آور نباشه حرفم. اما توصیه می کنم این دو جلد از رمان در جستجوی زمان از دست رفته پروست رو بخوانی:
    جلد پنجم، سدوم و عموره، اون بخشی که راوی از مرگ مادربزرگش می گه
    جلد هفتم، گریخته.

    پروست به مادرش به شدت وابسته بود. وقتی مادرش می میره. چندماه توی آسایشگاه روانی بستری می شه. حتی نور هم اذیتش می کرده.

    این فیلم مستند هم خوبه:

  20. 22 مرجان ژوئن 6, 2016 در 6:53 ب.ظ.

    از فقدان هیچ جوره نمی‌شه رد شد.

  21. 23 .... ژوئن 7, 2016 در 7:18 ق.ظ.

    من واقعا برای از دست رفتن مادرت و حال ناخوشت خیلی متأسفم و چون بیشتر وقتها از نوشته هات لذت بردم، خواستم بدونی خواننده هات انقدر هم مجازی نیستند و برای حالت متاسفند. من فکر می کنم یه روزی هم مطمئن بشی که یکی از دلایل برای تکونی به خودت دادن، پدرته. اون تنهاست و تا قبل اینکه بمیرهف منصفانه نیست به حال افسرده و تنهاش رها بشه. در رویکرد سنتیش، بچه دار شده برای همین روزها.

  22. 26 ناشناس ژوئن 25, 2016 در 7:12 ب.ظ.

    حالم از اونایی که برات هی نوشتن افسرده ای برو روانشناس ال و بل بهم می خوره. واقعا چی فکر میکنن پیش خودشون؟که مثلا با گفتن ی کلمه هم تشخیص درد و مشکل دادن هم همزمان خیلی منحصر به فرد و کار بلد راه نجات از بدبختیو گذاشتن تو سینی جلوت که برو حله و خلاص. این مرض بی انگیزگی به زندگی فلج کنندس داغون میکنه.کاشکی میشد ادم جوابی یا منطقی پیدا کنه براش. خوشبحالت که خواستی و تونستی که مهاجرت معکوست عملی کنی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: