ساحل

الآن که به عقب سر نگاه می‌کنم انگار خیلی واضح می‌بینم هدف زندگی‌ام چی بوده. هدف کلمه‌ی بزرگی است. نقطه‌ی مشخصی است که وقتی به آن می‌رسی نورافکن‌ها را می‌اندازند رویت، تشویقت می‌کنند، مدالهایت را می‌آورند. پس شاید منظورم هدف نبود. منظورم اصل ساده‌ای بود که بر اساسش زندگی می‌کنم. زندگی‌ام تا اینجا انگار یک تلاش دائمی بوده برای جمع کردن خوشی‌ها و لذتها. اینها می‌توانند مادی باشند، مثل پول و خرید و خانه و ماشین و لباس و بعضی‌هایشان هم لذتهای ذهنی‌اند، مثلاً مطالعه یا موسیقی یا همین وبلاگ نوشتن. مسیر زندگی‌ام مشخص بوده. وضعیتم شبیه یابویی بود که دو طرفش پالان آویزان است، مسیرش را می‌رود و در طول مسیر این خوشی‌ها را جمع می‌کند و می‌ریزد توی پالانهایش. از آن طرف، روی دیگر همین روش می‌شود پرهیز از ناخوشی‌ها، فرار از بی‌پولی، فرار از پوچی و بی‌انگیزگی، فرار از ترافیک و آلودگی هوا. بعد از مرگ مادرم مشکلی که ایجاد شده این است که این نظام ذهنی بی‌معنی شده. چیزهایی که لذت می‌دادند دیگر نمی‌دهند و چیزهایی که آزار می‌دادند هم همینطور. همه چیز خنثی شده. نمی‌خواهم بگویم به پوچ بودن روش قبلی زندگی‌ام واقف شده‌ام، نه، بیشتر بحث نوعی بهت‌زدگی است. نزدیکترین مثالش می‌شود ماجرای پسربچه‌ای که نشسته بوده لب ساحل، تابستان بوده، ماسه بازی می‌کرده، گاهی می‌رفته توی دریا و دست و پا می‌زده. بعد برمی‌گشته و خودش را روی ماسه‌ها گرم می‌کرده، با بیل پلاستیکی و سطلش که رویش عکس‌برگردانهای کارتونی داشته بازی می‌کرده، قلعه شنی می‌ساخته، نسیمی هم بوده، آفتاب هم همه چیز را طلایی‌رنگ کرده، بعد در همین حین و بین موج وحشتناکی بدون هیچ اخطاری سر می‌رسد، ساحل را می‌کوبد، قلعه شنی و زیلو و سطل و بیل پسربچه را می‌بلعد، ساحل را به شکل دیگری در می‌آورد، بوته‌ها را از جا می‌کند، بعد که طوفان پس می‌کشد پسربچه خیس و خالی و هاج و واج هنوز لب ساحل ایستاده اما هیچ چیزی نمی‌فهمد. قطعاً نمی‌توان دوباره نشاندش سرجایش و گفت خب عزیزم یه قلعه شنی دیگه بساز. چون بازی لب ساحل معنی‌اش را از بیخ از دست داده. وضعیت من هم همین است. زندگی سابقم برایم مشابه بازی‌های آن پسربچه است. اتفاقی که افتاده اینقدر گنده است که همه چیز در مقابلش غیرقابل مقایسه شده. لذتها جلویش رنگ می بازند، ناخوشی‌ها هم جلویش رنگ می‌بازند. نمی‌توانم و نمی‌خواهم برگردم به زندگی قبلی‌ام. بدی این ماجرا همین است، اتفاقی بوده که اثراتش هم به آینده منتشر می‌شوند و هم به گذشته، احمقانه بودن زندگی گذشته‌ام را هم نشانم می‌دهند و در عین حال آینده را خالی از معنی کرده. گاهی وقتها بهتم بیشتر شبیه بی‌تفاوتی می‌شود. دیگر انتخاب کردن بین گزینه‌ی شماره یک و شماره دو برایم فرقی ندارد. هر انتخابی پشتش یک ترجیح است و من الآن هیچ چیزی را به چیز دیگری ترجیح نمی‌دهم. همه‌شان علی السویه هستند. چه فرقی دارد که الآن یک غذای خوشمزه بخورم یا یک غذای بدمزه. چه فرقی دارد که بروم یک مسافرت هیجان‌انگیز یا یک مسافرت کسالت‌بار. چه فرقی دارد که پول در بیاورم یا نه. روش قبلی‌ام در زندگی، همانی که در آن مشغول تلنبار کردن خوشی‌ها بودم، پیش‌فرض آن روش یک ثبات نسبی است، یک نوع قطعیت نسبت دنیا، آدم باید مطمئن باشد که تا نفس بعدی زنده است و بعد فکر خوشگذرانی باشد، بعد فکر پول جمع کردن باشد. یک نوع آرامش لازم‌ست که در آن با خیال راحت بشود بو کشید و کارهای خوب و مفید و لذتبخش را پیدا کرد و انجامشان داد. مثل آرامش همان کودکی که کل دنیایش ساحل امنی بود که در آن مشغول بازی بود. من هم مشغول بازی بودم. متاسفانه بعد از این اتفاق به جهان‌بینی جدیدتری هم نرسیدم. مرگ مادرم فقط جهان بینی قبلی را بالکل بی‌معنی کرد اما چیز جدیدی برایم بجا نگذاشته. سرخوشی جدیدی بهم معرفی نکرده. فقط خیلی خشن و بدون اخطار قبلی آمده، همه چیز را با خاک یکسان کرده و رفته. خودش رفته، من خیس و سرد و مبهوت لب ساحلی که اصلاً شبیه آن ساحل قبلی نیست مانده‌ام.

Advertisements

10 Responses to “ساحل”


  1. 1 سعید ژوئن 2, 2016 در 7:11 ب.ظ.

    شاید این حال نتیجه اون چیزی باشه که بهش میگن گذاشتن همه تخم مرغها تو یک سبد. وقتی همشون تو یک سبد باشن، حتما یکی پیدا میشه که جفتکی بهش بزنه و حتما همه تخم مرغها با هم به فنا میرن… بدبختی اینه که حتی اگر از»نتیجه» هم آگاه باشی هم کمکی بهت نمیکنه که این کارو نکنی، چون اینکه آگاهانه عشق و محبتتو از اونی که دوست داری دریغ کنی که اگه یک وقت همه تخم مرغها به گا رفت بدبخت نشی، عین بدبختیه.

  2. 2 خواننده قديمى ژوئن 2, 2016 در 7:21 ب.ظ.

    خرس به بچه دار شدن فكر كردى؟ جاي خالي يه عشق بزرگ از دست رفته رو فقط مى شه با يه عشق مشابه اش پر كرد…

  3. 3 ناشناس ژوئن 3, 2016 در 2:57 ق.ظ.

    خیلی مثال عجیب و عالی ای زدی.. یاد اول کتاب چاه بابل رضا قاسمی افتادم.. یه جا میگه از دردهای کوچیک هستش که آدم می‌ناله، وقتی ضربه سهمگین باشه لال می‌شه آدم

  4. 4 ﻣﻴﻢ. ﻣﻴﻢ ژوئن 3, 2016 در 1:02 ب.ظ.

    (اتفاقی بوده که اثراتش هم به آینده منتشر می‌شوند و هم به گذشته)
    ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻲ…

  5. 5 Mahi ژوئن 3, 2016 در 10:06 ب.ظ.

    پرده پندار دريدند! .. خيلي متاسفم براي از دست دادن مادرت. اما اين پستت من رو ياد اين نصف مصرع انداخت، كل بيت زياد صدق نمي كنه. اما انگار به دركي رسيدي كه راه بازگشتي ازش نيست. همه چيز تغيير مي كنه و هيچ ثباتي تضميني نيست اما ما كه در ساحل امن ذهني نشستيم دركش نكرديم و طوطي وار تكرارش مي كنيم . ضربه اي بزرگ عاطفي تو. اين كه پرده پندار رو دريده.. اين شايد شروع باشه شايد ..

  6. 6 درویش ژوئن 4, 2016 در 5:45 ق.ظ.

    ونگوگ آخرین جمله ایه که قبل مرگ میگه اینه: غم تا ابد میماند.
    واقعا هم همینطوره

  7. 7 ناشناس ژوئن 4, 2016 در 9:58 ق.ظ.

    🍁🍁🍁در بحث «یاد مرگ» توضیحی در باب«وضعیت های مرزی» از دید اگزیستانسیالیستها ضروری و نیکوست، آنها مرگ را یکی از وضعیتهای مرزی میدانند. اگزیستانسیالیستها قایلند که ما وضعیتهایی در زندگی خود داریم به نام وضعیتهای مرزی، آن چیزی که این وضعیتهای مرزی را در نظر آنها ممتاز کرده این است که ما در آن وضعیتها خود واقعیمان را مییابیم. ما در واقع چند من داریم:
    – من آن موجودی هستم که واقعا هستم.
    – آن منی که می پندارم هستم.
    – آن منی که دیگران میپندارند که من هستم.
    – منی که من می پندارم که دیگران مرا آن چنان می پندارد.
    – من پنجمی هم هست که فهمش دشوار است.

    مثلاً فرض کنید من فی الواقع انسان خشنی باشم این « من اول » است اما ممکن است گمان کنم انسان نرم و لیّنی هستم، این یکی از خصوصیات « من دوم » است. ممکن است شما گمان کنید من انسان لجوجی هستم این یکی از خصوصیات «من سوم» است. بعد ممکن است من گمان کنم که شما مرا خشن میدانید این از خصوصیات « من چهارم » است.البته من پنجمی هم هست که خیلی عجیب و غریب است و ما راه به آن نمی بریم.

    موقعیتهای مرزی موقعیتهایی هستند که « من اول » را به ما نشان میدهند. از این نظر، اگر این موقعیتها در زندگی ما پیش نیاید ممکن است تا آخر زندگی خود در توهم زندگی کنیم. یعنی خود را به گونه ای بینگاریم که در واقع آنگونه نیستیم. مثلاً فرض کنید من فکر میکنم انسان پولدوستی نیستم. صحبت این ادعا زمانی معلوم میشود که کسی ده میلیون رشوه به من پیشنهاد کند و من نپذیرم. تا وقتی آن موقعیت برایم پیش نیاید چه بسا جوهره من بر خودم معلوم نشود. البته اگزیستانسیالیستها این موقعیت را مرزی نمیدانند اما میخواهم بگویم این نظیر موقعیت مرزی آنان است. انسانی ممکن است تا 40 سال جوهره خود را نشناسند اما وقتی چنین موقعیتهایی برای او پیش آمد خود را میشناسد. مثال دیگر اینکه،ممکن است احساس کنم که هیچگاه به دوستان خود خیانت نمیکنم و در عالم دوستی وفادار هستم. اما موقعیتی برایم پیش میآید که اگر خیانتی به دوستی بکنم به نامی و نانی و مقامی و قدرتی جذاب میرسم. اینجاست که خود واقعیام را میشناسم.

    امام علی(ع) فرموده اند: فی تقلّب الاحوال تعریف جواهر الرجال، یعنی وقتی زندگی فراز و نشیب پیدا میکند، انسانها خود را میشناسند. تا زندگی فراز و نشیب ندارد ما با موقعیتهای مرزی روبرو نیستیم. در موقعیتهای مرزی است که جوهر هر انسانی شناخته میشود. البته چنین نیست که اگزیستانسیالیستها هر فراز و نشیبی را موقعیت مرزی بدانند. بلکه موقعیتهای مرزی از نظر آنان، فراز و نشیبهای عظیم زندگی است.

    پس حسن موقعیتهای مرزی به این است که به « من اول » ما میشناساند. در این که موقعیتهای مرزی چندتاست بین اگزیستانسیالیستها اختلاف نظر است نظر«کرکگور»،«یاسپرس»،«هایدگر»،«سارتر»،«گابریل مارسل» در مورد تعداد موقعیتهای مرزی متفاوت است. اما آنچه که عجیب و جالب است این است که همه آنها مرگ را یک موقعیت مرزی میدانند. منتها اگر بخواهد مرگ موقعیت مرزی تلقی شود، باید « نزدیک شدن مرگ » موقعیت مرزی باشد، چون با فرا رسیدن مرگ دیگر در دنیا نیستیم تا بتوانیم خودمان را دریابیم. انسان وقتی مرگ را جلوی چشمش میبیند خود را واقعا میشناسد چون آن وقت است که میفهمد چه عکسالعملی نشان میدهد ومی فهمد زندگیش چگونه است.
    پس اگزیستانسیالیستها به مرگ به عنوان یک موقعیت مرزی نظر میکنند و همه آنها در این اجماع دارند. به این مطلب یکباراز دید اگزیستانسیالیستی میشود نگریست و یک بار از دید« خاطرات مردگان » یعنی کسانی که به مرگ نزدیک شدهاند.اینان وقتی به زندگی عادی خود بر میگردند دیگر زندگی سابق خود را ادامه نمیدهند.

  8. 8 مومو ژوئن 8, 2016 در 8:15 ق.ظ.

    نکته شاید غم‌انگیزش اینه که کنار میای.
    یعنی راه دیگه‌ای نداری. مجبوری عادت کنی و کنار بیای.

  9. 9 رویا ژوئیه 25, 2016 در 5:03 ق.ظ.

    من هم پارسال دقیقا تو موقعیت مشابه بودم. یکی دوماه بعد مرگ مادرم یهو همه چی برام خالی از معنی شد. نه اینکه قبلش خیلی حالم خوب بوده باشه یا هدفمند باشم ولی تو اون لحظه خیلی ناگهانی همه چی تو ذهنم به هم ریخت و دقیقا به همین شکلی که شما توصیف کردین هیچ کاری ابدا مفهوم خاصی برام نداشت چه غذا خوردن باشه چه کتاب خواندن باشه چه عکس گرفتن و….حتی به قدری از کتابهایی که می خوندم و کتابهایی که ماه قبل یا چند روز قبلش خریده بودم بیزار بودم که دوست داشتم همشونو بسوزونم و احساس می کردم که همگی به درد نخورن و هیچکدوم هیچ پاسخی برای دردهای بزرگ آدم ندارند.
    بالاخره وقتی دیدم حالم خیلی بده رفتم پیش دکتر روانشناس، می تونم بگم راهکار خاص یا حرفی که واقعا کمکم کنه نزد و اونهایی هم که گفت خیلی به دردم نخورد اما یه حسن بزرگ داشت و اون هم اینکه اونجا می تونستم حرفها و گله ها و احساس هایی که به دوستانم و همسرم هم نمی تونستم بگم می گفتم چون اساسا اونقدر دیگران دور از این مساله بودن و درکش براشون سخت بود که گوش شنوایی برای شنیدن نداشتن و بیشتر دنبال توصیه بودن و این حرفها رو با برادر خواهرها هم نمیشه زد چون اونها خوشون هم کاملا تو بطن اتفاقن و به یه گوش شنوا احتیاج دارن.
    به نظرم این اتفاق اونقدر بزرگه و اثراتش تا اون حد ادامه دار هست که واقعا نیاز هست هست که آدم بتونه حرفهاش رو بگه و از مادرش تا میتونه یاد کنه چون ترس فراموش کردن مادر خودش یه بخش بزرگی از ناراحتی آدمه. حتی من به این فکر می کردم که کاش جایی بود که اونهایی که مادرشون رو ازدست دادن جمع می شدن و باهم حرف می زدناز مادرهاشون یاد می کردن هرچند می دونم که به نظر خیلیها خیلی ایده مسخره ایه ولی اگه همچین جایی بود من حاضر بودم به خاطرش بیام ایران همونطور که شما به خاطر مادرتون اونموقعی که در قید حیات بودن برگشتین. مادرها چه زنده شون چه یادشون قلاب می اندازه تو روح آدم هرجای دنیا که باشی

  10. 10 ناشناس ژوئیه 26, 2016 در 4:46 ق.ظ.

    خودش رفته، من خیس و سرد و مبهوت لب ساحلی که اصلاً شبیه آن ساحل قبلی نیست مانده‌ام.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: