شنا در آب سرد

هر چیزی موقعیتی دارد، موقعیتی جغرافیایی و موقعیتی زمانی. با ابزار فضا و زمان وجود چیزها را ضبط می‌کنیم. مثلاً من می‌دانم که الآن ماشینم را کنار کوچه پارک کرده‌ام. یا پدرم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و پاهایش را روی میز جلویش دراز کرده. یا مثلاً قاشق و چنگالها، آنها در آشپزخانه‌اند، توی کشوی اول، بغل اجاق گاز. وقتی چیزی را لازم دارم می‌دانم کجا بروم سراغش. حتی اگر فاصله‌شان خیلی دور باشد، مثلاً خواهرهایم که خارج زندگی می‌کنند، باز همین که اطلاعاتی در مورد موقعیت‌شان داشته باشم کافی‌ست. من نمی‌بینم‌شان اما می‌دانم که هستند و در تئوری اگر بخواهم می‌توانم سوار هواپیما بشوم و بروم دیدن‌شان. اولین سوال بعد از مرگ مادرم همین بود. کجا می‌توانم ببینمش؟ و اولین جواب هم بهشت زهرا. اما خیلی زود یعنی همان اولین باری که بعد از خاکسپاری رفتم بهشت زهرا برایم مسجل شد که مادرم اینجا نیست. آنجا یک کپه خاک بود و یک تابلوی کوچک فلزی هم بالای کپه‌ی خاک فرو کرده بودند و اسم و تاریخ مرگش را رویش نوشته بودند. اما با اینحال واضح بود که مادرم آنجا نبود. روی کپه‌ی خاک کمی نمناک بود. این عادتی‌ست که مردم دارند: روی قبر آب می‌ریزند، سنگ آن را می شویند. مادرم هنوز سنگ نداشت اما با اینحال روی کپه‌ی خاکش نمناک بود. چند دسته گل هم بود. بغلهای کپه‌ی خاک که خشک مانده بود می‌شد مورچه‌ها را دید. مورچه‌ها مطابق روال همیشگی‌شان حرکت می‌کردند، می‌رفتند لای شکافهای خاک خشک شده، بیرون می‌آمدند، زندگی می‌کردند، واضح بود اگر هم اینجا خانه‌ی کسی باشد خانه‌ی مورچه‌هاست و نه مادر من. البته یادم نرفته بود که چند روز قبلش جسد مادرم را در همین نقطه دفن کردیم. خودم کارهایش را انجام دادم. چندان قوی نبودم اما آدمی کنارم بود که یادم نیست کیست و مراقبم بود که از حال نروم. سرش داد زدم که خودم باید مادرم بگذارم داخل قبر. اینجور آدم دلش می‌خواهد کاری بکند و این کمترین کارهاست. وقتی دست آدم به جایی بند نیست و کار دیگری نمی‌تواند بکند، تنها کار شدنی همین است که بپری توی گودال، همین که سر جنازه‌ی مادرت را که داخل یک ملافه‌ی سفید بدبو پیچیده شده بگیری و آرام بگذاری کف قبر. بعد هم آدم باید بیاید بیرون. تا ابد که نمی‌شود آن تو ماند. آدم باید بیاید بیرون و من هم آمدم بیرون، یعنی یکی دستش را دراز کرد و مرا کشید بالا. علاقه‌ای به این جزییات ندارم. صرفاً یادآوری کردم که دقیقاً می‌دانم آنجا خاکش کرده‌ایم اما خانه‌اش آنجا نیست. آنجا پیدایش نمی‌کنم. باید فهرستی درست کنم، از جاهایی که ممکن است باشد، فهرستی از موقعیت‌های جغرافیایی احتمالی مادرم. بعد گزینه‌ها را یکی یکی بررسی کنم. گزینه‌ی بهشت زهرا منتفی شد.

گزینه‌ی بعدی آشپزخانه‌اش است. همینی که همیشه به هم ریخته بود. الان ۲۰ سال می‌شود که آمده‌ایم این خانه و آشپزخانه همیشه همین شکلی بوده، شلخته و نامرتب. اما آشپزخانه با بقیه‌ی جاها فرق دارد. زیادی «وصل» است به مادرم و برای همین است که ورود به آشپزخانه غیرممکن بود. این همه بار پشت همین میز آشپزخانه نهار و شام خوردیم. پلو و خورشت بار می‌کرد. چایی دم می‌گذاشت. قهوه درست می‌کرد. آشپزخانه بیشتر از هر جای دیگری پر از تصویر است و از همان اولین ورودم به آنجا متوجه شدم که باید حقه‌ای بزنم. ماجرا اینطوری بود که صبح جمعه که بیمارستان بودیم رسیدیم به جایی که گفتند برویم خانه. گفتند اینجا دیگر خبری نیست. راست هم می‌گفتند. اتاقش را خالی کرده بودند. اتاق شماره‌ی ۳۰۷. ملافه را کشیده بودند روی سرش و بردندش بیرون. بعد مرا صدا زدند. یک کیسه زباله‌ی مشکی دادند دستم و گفتند وسایلش را لطفاً جمع کنید. پرستارها بهم کمک هم کردند. یعنی دهان کیسه را باز گرفته بودند تا من وسایل را جمع کنم. شلوارش، پیراهنش. کیف و کفشش. همه را خیلی زود جمع کردم. انگار آنها هم عجله داشتند. بیرون، پشت پنجره‌های اتاق هوا بهاری شده بود و این تو بوی مردگی می‌آمد. باید وسایل را زودتر جمع می‌کردیم. این دستور بود، نمی‌دانم از جانب کی، اما بهرحال روال ماجرا اینطور بود: باید وسایل مرده را جمع کرد. من هم تلاشم را کردم که سریع کار را تمام کنم. حوصله‌ی جر و بحث هم نداشتم. یعنی فرقی نداشت. دورانی بود که هنوز از خودم می‌پرسیدم الآن این کارو بکنم زنده می‌شه؟ الآن لباساش رو زود جمع کنم زنده می‌شه؟ یا اگه جمع نکنم و سر پرستارها داد بزنم بگم برش گردونین اینجا زنده می‌شه؟ با کیسه زباله روی کولم از اتاق شماره ۳۰۷ آمدم بیرون. برادرم رفته بود سردخانه‌ی بیمارستان. من هم نشانی سردخانه را گرفتم. ساختمانی است بیرون از ساختمان اصلی بیمارستان ولی چسبیده به آن. دور از دید است. باید از بیمارستان خارج می‌شدم، پارکینگ را دور می‌زدم تا می‌رسیدم آنجا. متصدی پارکینگ می‌گفت کسی اونجا نیست. البته مادرم آنجا بود. می‌دانستم. اما انگار به همین زودی مادرم از «کسی» بودن ساقط شده بود. از کسی تبدیل به چیزی شده بود، چیزی که باید هر چه سریعتر آثار وجودش را پاک کرد تا بقیه را نترساند. باید منتقلش کرد به ساختمان متروکی بنام سردخانه. باید اتاقش را تمیز کرد، وسایلش را جمع کرد، ریخت توی کیسه‌ی سیاه، کیسه هم حتماً باید سیاه باشد تا محتویاتش معلوم نشود. آدمها اینطوری بیشتر می‌پسندند: ندیدن چیزهای ناجور. من هم یکی مثل بقیه. آدم چاره‌ای ندارد جز انجام این مناسبات و مناسک مطابق همان روالی که به آدم می‌گویند. جانش را هم نداشتم که کار دیگری بکنم. خلاصه اینکه اتاقش بیمارستانش را تخلیه کردیم. چندتا هم فرم امضا کردم. اینجا بود که گفتند برگردیم خانه. راست هم می‌گفتند، بیمارستان دیگر خبری نبود. کیسه‌ی زباله‌ی مشکی را هم انداختم صندوق عقب ماشین. با این وضعیت برگشتم خانه، و خب نمی‌دانم چرا، اما دیدن آشپزخانه‌اش، ورود به آشپزخانه‌اش غیرممکن بود. آشپزخانه اش همانجای همیشگی بود. زنها واردش می‌شدند، کار می‌کردند. کتری‌اش روی گاز بود. زنها به وسایل آشپزخانه‌اش دست می‌زدند، مرتب می‌کردند. درست‌ترین کار این بود که همه‌شان را بیرون می‌کردم و محترمانه ازشان خواهش می‌کردم دستهای کثیفشان را به وسایل مادرم نزنند، و بعد آنجا را به عنوان موقعیت مکانی مادرم برای ابد پلمب می‌کردم. اما خب نمی‌شد. به جایش همان حقه‌ای که گفتم را زدم. نمی‌دانم چطوری، اما با یک حرکت سریع ذهنی به خودم قبولاندم که اینجا را، این آشپزخانه را نمی‌شناسم. واقعیت را جعل نکردم، یعنی کماکان آن آشپزخانه را مثل کف دستم بلدم، می‌توانم چشم‌بسته بروم داخلش و یک چایی دم کنم و بعد بنشینم پشت میز آشپزخانه و حتی می‌توانم چشم‌بسته با مادرم هم صحبت کنم و ببینمش، آنجا روی صندلی مقابلم نشسته و مثل همیشه از در و دیوار حرف می‌زند. اینجا را می‌شناسم اما در عین حال اینجا دیگر برایم آن جای سابق نیست. ارتباطی با مادرم ندارد. اینجا آدمهایی بوده‌اند، زندگی کرده‌اند و رفته‌اند پی کارشان و به من هم ربطی ندارد. فقط اینطوری ممکن است به زندگی در آنجا ادامه دهم، یا حالا شکل کج و کوله ای از زندگی. برای همین بعد از گزینه‌ی بهشت‌زهرا، آشپزخانه هم خیلی زود از فهرستم حذف شد. هنوز تلاش می‌کنم که جایش را پیدا کنم. خلاصه کردن آدمی که تا همین اواخر وجود داشته، خلاصه کردنش به چندتا عکس و چندتا خاطره کار عجیبی‌ست. گاهی شیرین است. گاهی آدم گریه‌اش می‌‌گیرد. اما در نهایت باعث دیوانگی می‌شود. نمی‌شود آدمها را زیر دو متر خاک دفن کرد و بعد مدام بهشان فکر کرد. باعث کلافگی می‌شود. تصاویر ذهنی صامت به هیچ دردی نمی‌خورند. ورق زدن خاطراتِ آدمی که مرده شبیه شنا کردن در آب سرد است. با ادامه دادن، با تقلای بیشتر سرما از بین نمی‌رود؛ آب سرد دور تا دور را فرا گرفته.

Advertisements

26 Responses to “شنا در آب سرد”


  1. 1 خواننده قدیمی مه 22, 2016 در 8:39 ب.ظ.

    متاسفم! خیلی…..

  2. 2 Nozhan مه 22, 2016 در 8:48 ب.ظ.

    خیلی‌ تلخ بود، متاسفم :(

  3. 3 پویا مه 23, 2016 در 1:29 ق.ظ.

    رفیق خداصبر بده…

  4. 4 مینروا مه 23, 2016 در 2:18 ق.ظ.

    خوشحال بودم که بعد یه مدت طولانی نوشتی …. اما حالا با یه لبخند خشکیده رو لب ام با اشک هایی که همینجور تو کنج غربتم میاد … سخت بود که یه باره اینقدر لخت و بی پرده بشینم روبروی واقعیت تلخ مرگ. نمیدونم چی بگم …. متاسف بودن کافی نیست.

  5. 5 پریا مه 23, 2016 در 6:22 ق.ظ.

    خرس عزیزم، به واسطه دوستی با خواهرت مادرتو چندین بار دیده بودم. یکی از نازنین ترین و دوست داشتنی تریش خانومایی که تو عمرم دیدم، و یکی از مرگهایی که به شدت شوکه ام کرد، چون هیچ جوری نتونستم خودمو تخلیه کنم قلبم به خاطرش سنگینه، ولی هر چی خاطره ازش دارم خوبه و آرامش بخش، حیف که دیگه نمی تونم ببینمش 😣😢

  6. 6 ناشناس مه 23, 2016 در 10:39 ق.ظ.

    تسلیت میگم :(

  7. 7 semira000 مه 23, 2016 در 10:43 ق.ظ.

    تسلیت میگم :(

  8. 8 نسیم مه 23, 2016 در 11:01 ق.ظ.

    همین دیشب یهو با خودم گفتم مدتیه به وبلاگ خرس سر نزدم، تو تویتر هم که دیگه نیست، یه سر امروز به وبلاگش بزنم، بعد یهو توییت فروغ رو دیدم و شوکه شدم. خیلی متاسفم، خیلی سخته :(((

  9. 9 sina مه 23, 2016 در 1:22 ب.ظ.

    kheili motasefam… khundane postet kheili narahatam kard….

  10. 10 لیلا مه 23, 2016 در 5:34 ب.ظ.

    سلام
    مدتی بود که هر بار سر میزدم توییتر و وبلاگ پست جدید نبود.الان که این همه پست جدید دیدم خیلی زیاد خوشحال شدم ترجیح دادم از اولیش بخونم شاید یه داستان دنباله دار باشه …
    تا پاراگراف اول بیشتر نتونستم بخونم حتی نمیدونم چرا این اتفاق افتاده و اولین باریه که نمیخوام بخونمت
    خیلی متاسفم خیلی
    درسته من تو هیچوقت ندیدمتون اما سالهاست با نوشته های زندگیت خندیدم و گریه کردم . امیدوارم باور کنی خیلی ناراحت شدم براتون
    تسلیت میگم امیدوارم خدا بهتون صبر بده …

  11. 11 امیر اکبریان مه 23, 2016 در 5:41 ب.ظ.

    دوست عزیز. متاسف شدم. امیدوارم این روزهای سخت زودتر بگذرند. تسلیت میگم.

  12. 12 ناشناس مه 24, 2016 در 12:48 ق.ظ.

    اوه. وقتی نوشتم از تو فبس بوک خوندم رفتم ببینم کی نوشته باورم نشد که خرس تو هستی. هیچ شبیه لحن همیشگی ات نبود. متاسفم.

  13. 13 زیتا مه 24, 2016 در 3:13 ق.ظ.

    امشب با خوندن این پست احساس کردم که منم از این غم بزرگ سهمی دارم. هر چند که دردی رو دوا نمی کنه ولی بدون که کسایی هستن که سال هاست می خوننت و باهات زندگی می کنن و الان با خوندن این پست دلشون حسابی خونه برات.

  14. 14 نار مه 24, 2016 در 4:12 ق.ظ.

    تسلیت میگم، خیلی متاسفم…

  15. 16 ahkeintor مه 24, 2016 در 4:07 ب.ظ.

    اي واي اي واي …

  16. 17 bahar مه 24, 2016 در 10:33 ب.ظ.

    I’m so sorry for your loss. :(
    Her place is inside your heart now…

  17. 18 آقاشیخ مه 25, 2016 در 2:00 ب.ظ.

    بد از مدتی که نمی‌نوشتی، این خبر واقعن شوکه‌ام کرد. روحش شاد باشه.

  18. 19 ناشناس مه 28, 2016 در 3:00 ق.ظ.

    سلام، تسلیت عرض می کنم، روحشان شاد.

  19. 20 آزاده مه 28, 2016 در 3:23 ق.ظ.

    خدایا از اومدنت خوشحال شدم اول…. عزیز دل، روح پاکشون شاد و سبک بال.

  20. 21 vahide مه 30, 2016 در 5:36 ق.ظ.

    بعد از اين همه روز نوشتي و غم انگيز . . . متاسفم . روحشون شاد

  21. 22 ترانه ژوئن 2, 2016 در 4:23 ب.ظ.

    از دیشب تا حالا تو شوک ام هرچند هیچ وقت ندیدمت. تسلیت می گم دوست عزیز. روحشون شاد …

  22. 23 binam ژوئن 10, 2016 در 12:05 ق.ظ.

    akhey, chera intori shod akhe?

  23. 24 دکتر پرنسس ژوئن 18, 2016 در 10:07 ب.ظ.

    خرس عزیز تسلیت میگم. قلبم درد گرفت از غصه

  24. 25 ناشناس ژوئن 29, 2016 در 3:36 ق.ظ.

    خرس . مثل خر به گریه افتادم. از صدای گریه ام رییسم اومد تو اتاقم . فکرمیکردم دیگه نمینویسی . اون سایت لعنتی که برام نوتیفیکیشن میداد ظاهرا قاطی کرده. امروز شانسی مستقیم اومدم اینجا. خرس من ، نمیدونم چرا از ترس ریدم به خودم . مادرت حالش خوب . آخه یهوچی شد .
    :((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

    قربانت – یک نقطه

  25. 26 toseethesun ژوئیه 23, 2016 در 12:44 ب.ظ.

    برام خیلی عجیب بود.آخرین پست که خونده بودم و هنوز داشتم برا دوستام ازش تعریف می کردم بی حوصلگی بود و بعد از مدتی همین پست که توش برای روح مادرتون آرزوی شادی کرده بودم.الان یه دفعه یه عالمه بین این دو تا نوشته دیدم.میرفتم سراغ پست قبلی و بازم در باره ی اون بود….خیلی عجیب بود…خیلی…مگه چقدر وقت از بی حوصلگی گذشته بود؟مگه مادرتون …؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,044,357 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: