در مورد ناتوانی

باید در مورد ناتوانی بنویسم. این همان احساسی است که از اولش به سراغم آمده. منظورم از همان صبح جمعه است، همان موقعی که پشت در اتاقش منتظر بودم، دکتر و تیم پرستاران با دستگاه‌هایشان توی اتاق بودند و از آن تو صدای بوق بوق می‌آمد.
در زندگی راجع به بعضی مسائل فکر کرده‌ام و نظر مشخصی دارم. مثلاً در مورد کار. می‌دانم که دوست ندارم زیاد کار کنم، دوست ندارم کارمندی کنم؛ کار برایم ابزار پول در آوردن است، همین و بس. یا مثلاً در مورد معاشرتهایم. فکرهایم را کرده‌ام. می‌دانم چه معاشرینی را می‌پسندم و از دست کدامها باید فرار کنم. می‌دانم چقدر از وقتم را به معاشرت بگذرانم. اما یک سری موضوعات دیگرند که بطور مشخص راجع بهشان فکر نکرده‌ام ولی انگار ناخودآگاه و به مرور زمان نظر قاطعی در موردشان توی ذهنم شکل گرفته. مثلاً اینکه تمام مشکلات را می‌شود با پول حل کرد. وقتی اینطوری بیان می‌شود خیلی پیش پا افتاده بنظر می‌رسد ولی واقعاً انگار نگاهم اینطوری بوده. شاید بخاطر شرایط خانوادگی‌ام هم باشد. خانواده‌ای متوسط و تحصیل‌کرده. هیچوقت فقیر نبودیم. خودم هم در رشته‌ای درس خواندم و الآن می‌توانم پول در بیاورم. روش برخوردم با مشکلات مشخص بود: اگر از کارم بدم می‌آمد استعفا می‌دادم، اگر از کارمندی بدم می‌آمد شکل دیگری از پول در آوردن پیدا می‌کردم، اگر از زنم بدم می‌آمد طلاقش می‌دادم، اگر از ایران بدم می‌آمد مهاجرت می‌کردم و اگر مهاجرت هم بهم نمی‌ساخت برمی‌گشتم ایران. همه چیز ممکن بود، صرفاً با کمی هزینه و مقداری جسارت. یا مثلاً پارسال که پدرم پروستات گرفت، پیش دو تا متخصص خوب بردیمش، جفت‌شان گفتند جراحی، ما هم بردیمش یک بیمارستان نسبتاً خوب. درست است که بیمه فقط ۳۰ درصد هزینه‌ها را داد اما مهم این بود که مشکل را حل کرده بودیم. نقاهتش چند هفته طول کشید و بعدش کل ماجرا، کلاً تصویر پیرمردی که از درد به خودش می‌پیچد و با سوند خونابه ازش دفع می‌شود و می‌خواهد با چاقو خودش را بکشد تا راحت شود از یادمان رفت. با خونسردی و مدیریت بحران و البته پول، ماجرا به خیر و خوشی تمام شد. انگار بدون اینکه بدانم به این تثلیث معتقد بودم: پول و عقل = امکان خرید خدمات پزشکی مناسب = سلامتی دائمی یا همان جاودانگی. من مسلح به اینها بودم. اینها به آدم اعتماد به نفس می‌دهند. گردن صاف، توانمد، خونسرد، مسلط. سری اولی که مادرم بخاطر صفرایش بستری شد حال و هوایم همین بود. بیمارستان قدیمی و خوشنامی بود و دکترش هم مسلط بود و هیئت علمی دانشگاه. یعنی بنظر می‌رسید انتخاب درستی کرده‌ایم. وقتی توی حسابداری بیمارستان برای صورت حسابهای میلیونی کارت می‌کشیدم یک احساس رضایتی داشتم، از اینکه ما می‌توانیم، هر مشکلی را می‌توانیم حل می‌کنیم. صاف می‌ایستادم، با صدای رسا رمز کارتم را به متصدی بیمارستان می‌گفتم جوری که امکان نداشت نشنود، امکان نداشت بپرسد چند؟ انگار رمز کارتم را بلند بلند برای همه می‌گفتم، تا همه بفهمند ما چقدر خوب و موفقیم و در مواقع مقتضی خیلی راحت خرج می‌کنیم. اینها گذشت تا رسیدیم به سری دوم بیمارستانش. اینجا هم وضعیت همان بود، فرایند درمان مطابق انتظار پیش می‌رفت، بیمارستان خوب، دکترش هم همان بود، تا آنجای مسیر درمان خوب پیش رفته بود، دکتر مسلط به اوضاع بیمار، خرجها میلیونی. استنت‌ها را از مجاری صفراوی مادرم در آورده بودند و قرار بود ظرف یک شب مرخص شود اما چون تبش پایین نمی‌آمد یک شب شد دو شب، شد سه شب و هی ادامه پیدا کرد و آخر هم که روز ششم سکته قلبی وحشتناکی کرد. این مشکلی جدید و ناشناخته بود. پشت در اتاقش منتظر بودم. گاهی که در باز می شد از آن لا تختش را می‌دیدم که یک وری رویش افتاده و دکتر و پرستارها بالای سرش بال بال می‌زدند. صدای بوق بوق می‌آمد. نمی‌دانستم با این مشکل جدید چکار کنم. هنوز کارت بانکم با یک عالم پول داشتم که به هیچ دردی نمی‌خورد. تا قبلش داشتم مدیریت می‌کردم، با عقل و منطق. حالا در عرض چهار ثانیه از آن اوج توانمندی و تسلط به حالتی رسیده بودم که همه چیز به شانس بستگی داشت. ممکن بود بوق بوقها قطع شوند و قلبش راه بیفتد و ممکن هم بود بوق بوق‌ها به یک بوق ممتد کشیده تبدیل بشوند و بمیرد و من مطلقاً هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد: ناتوانی مطلق. حتی نمی‌توانستم پدرم را که نشسته بود کف راهروی بیمارستان و عربده می‌زد را آرام کنم. یعنی یک بار رفتم و زیر بغلهایش را گرفتم و نشاندمش روی مبل ولی خب فرقی نداشت. هی می‌پرسید چرا اینطوری شد؟ این که داشت حرف می‌زد؟ چرا یهو اینطوری شد؟ هنوز هیچ کداممان از کلمه‌ی مردن استفاده نکرده بودیم. در جواب اینکه چرا «اینطوری» شد بهش می‌گفتم هنوز که «طوری» نشده، بذار ببینیم دکترش چیکار می‌کنه. بعدش هم دوباره برگشتم پشت در اتاق مادرم. هنوز صدای بوق بوق می‌آمد. اگر مرد چی؟ این سوالی‌ست که از خودم می‌پرسیدم. جوابی هم نداشت. کاری هم نمی‌شد کرد. این شکل از ناتوانی آدم را ترسو می‌کند. ترسش هم برایم جور جدیدی بود. ترسی حیوانی. مثل ترس حیوانی که توی تله افتاده. دست و پا می‌زند اما مردن یا نمردنش ربطی به دست و پا زدنش ندارد. وضعیت من هم همین بود. مردن یا زنده ماندن مادرم از دست من خارج شده بود. این احساس ناتوانی در قبال آنچه که دور و برم در جریان است از همان روز با من مانده و بنظرم تا ابد هم خواهد ماند. شاید با کلماتی مثل تقدیر و قسمت بشود قابل تحمل‌ترش کرد اما واقعیت این است که من هنوز به آن مرحله‌ی ذهنی نرسیده‌ام. هنوز در ترس و ناتوانی مانده‌ام. انگار مهار هیچ اتفاقی برایم ممکن نیست. جریان زندگی از دور و برم می‌گذرد و من فقط می‌توانم خودم را جایی قایم کنم و نگاه کنم، بدون کوچکترین توانایی برای تغییر چیزی. خب واقعیت زندگی‌ام هم همین شده، مثلاً همین چند هفته پیش که باید برایش سنگ قبر انتخاب می‌کردیم، این لحظه‌ای است که باید برای چاله‌ای که کنده شده یک درپوش سنگی هم انتخاب کنی، یعنی کلیه امکاناتی که داشتی ته می‌کشند و فقط همین یکی می‌ماند، باید تصمیم بگیری اسمش را چطوری بنویسند، نستعلیق ساده، نستعلیق با دمهای کشیده و پرّان، کوفی، یا چی؟ بالاخره باید اسمش رو روی سنگ نوشت. بعدش هم تاریخ تولد و مرگ و بعد هم یک بیت شعر. قرار بود حکاکی‌هابه رنگ سیاه باشد اما سنگ‌فروش احمق نوشته‌ها را طلایی کرده بود و من ازش خواستم که سیاهش بکند، آماده بودم اگر دبه در آورد پار پاره‌اش بکنم اما خیلی متمدنانه قبول کرد و اصلاً منظورم این حرفها نیست، بیشتر منظورم این است که دایره انتخابات آدم این شکلی محدود می‌شود؛ تا چند هفته قبلش تمامی امور زیر شستم بود، مادرم داشت با امکانات پزشکی مدرن درمان می‌شد و همه‌مان فکر تعطیلات نوروز بودیم و بعد هم سفرهای تابستان. بعد خیلی ناگهانی تنها گزینه‌ات، تنها امکانت می‌شود جر و بحث کردن راجع به رنگ حکاکی های سنگ قبر و خب اگر این ناتوانی نیست پس چیست؟

Advertisements

10 Responses to “در مورد ناتوانی”


  1. 1 خواننده قدیمی مه 22, 2016 در 8:40 ب.ظ.

    لال شدم!

  2. 2 رامین مه 22, 2016 در 9:12 ب.ظ.

    تسلیت میگم. :( غم عزیز از دست رفته به این راحتیا فراموش نمیشه

  3. 3 اناهیتا مه 23, 2016 در 3:45 ق.ظ.

    من که مدتها انتظار این یک طوری شدن رو میکشیدم حالم اون بود وای به حال اون روز شما

  4. 4 ساناز مه 24, 2016 در 2:39 ق.ظ.

    تسلیت میگم خرس مهربون، از ناراحتیت ناراحت شدم، امیدوارم اروم بشی، سعی کن

  5. 5 ژیان مه 25, 2016 در 11:34 ق.ظ.

    تازه دیروز فهمیدم. توی مسافرخونه. قبلِ حرکت لپ تاپو واز کردم ببینم چه خبره، دیدم چیزایی نوشتی، چار پنش تا پش سر هم. خوشحال شدم. البته توی این دو سه ماهه یه حدسایی زده بودم. این بود که خیلی هم خوشحال نشدم. با کمی ترس و احتیاط، از هر پستی یکی دو جمله که خوندم دستم اومد که حدسم تو این مدت درست بود، ولی خب با ناامیدی هی اسکرول بالا هی پایین، هی بالا هی پایین. گفتم شاید اگه اینجوری اسکرول کنم صفحه بره بالا بیاد پایین وضعیت عوض بشه. ینی مثلاً یه پستی بیاد که من ندیده باشم و توش بگی اون چارتای قبلی از اون داستانا بود که گاهی می نویسی. ولی عوض نشد. متنا همونجوری تکرار می شدند.
    صب که رسیدیم ترمینال هنوز هوا تاریک بود. نیم ساعت بعد تو اتوبوس واحد، اون وسط نشسته بودم. تو قسمت زنها، یه نفر صدای گوشی موبایلشو روشن کرده بود، داشت قرآن می خوند. یه دفه یاد مامانت افتادم. گریه ام گرفت، یه چند قطره ای رو خودم حس کردم. کسی ندید. خیابونا خلوت بود، زود رسیدیم. چشمامو پاک کردم. پیاده شدم رفتم از اون دکه، کارت اتوبوسو شارژ کنم. زنه از پشت شیشه یه جوری با غصه نگام می کرد نگو. خجالت کشیدم. با خودم گفتم یعنی اینقد قیافه ام تغییر کرده؟
    نمی دونم کدوم نوشتتو اول خوندم کدومو آخر و با چه ترتیبی، ولی تا همین چند دقیقه پیش هنوز تو این فکر بودم که سرچ کنم ببینم «اسنتنت ها در کیسۀ صفرا» یعنی چی؟ غیر از اینا، دیگه چجوری درمان میشه؟ و باید چیکار کرد؟ میشه کاری کرد؟ اگه میشه سریع بیام اینجا بنویسم، ولی خب بعدش … بعدش هیچ چی…. همینجوری خیره موندم به مونیتور…. و یه آه بلند. آخرشم ورداشتم اینا رو نوشتم.
    خدا رحمتشون کنه، ولی من برای تسکینت چیزی بهت نمیگم. یاد پدرم افتادم. اینجور وختا ، آدم بر عکس می خواد اونقد تو غصه غرق بشه، که اون از دست رفته ش بر گرده بگه: «اینقد خودت رو بخاطر من ناراحت نکن».
    توی این «ناتوانی» که گفتی، شنیدن همین یه جمله هم یه آرزوی بزرگه.

  6. 6 مری مه 25, 2016 در 6:40 ب.ظ.

    خرس این ناتوانی را با رگ و استخوانم درک کردم.
    می دونستم، مریم، خواهرم، رفته
    تو ماشین، تا برسیم بیمارستان، فرآن را بغل کرده بودم و خدا را به همه مقدسات اش قسم دادم.
    به هر مقدسی که می شناختم التماس کردم. به هر مقدسی
    هر چی آیه و دعا بود.
    هر چی نذر و نیاز بود.
    هر چی بلد بودم.
    هر چی شنیده بود.
    خیلی خیلی خیلییییییی…. التماس کردم خیلی خیلی خیلیییی…. خواستم.

    اما نشد
    نمیشد
    دست من نبود
    نمی تونستم
    نتونستم

    دنیای فانتزی دخترونه ام به کل خراب شد.

    اتفاق بدتر اینه که اون ترس و ضعف همیشه باهام هست.

    هر وقت که عزیزی پاش را از در خونه بیرون میذاره، یادم می افته که من چقدر تو نگه داشتن اش ضعیف ام.

  7. 7 چرکنویس ژوئن 6, 2016 در 12:02 ب.ظ.

    من مرگ را دیدم
    در فاصله ی سکوت بین دو واژه
    در فاصله ی دو پُک به یک سیگار !
    :(

  8. 8 فرزانه ژوئن 11, 2016 در 10:48 ق.ظ.

    همش چند ماه طول کشید. چند ماه از آخرین پست وبلاگی ات که موضوع سفر به شمال بود با خانواده و تو تمایل نداشتی بری نمی دونم تیترش چی بود اما یه آش فکر کنم توش بود. همش چند ماه طول کشید از خوندن اخرین پست ات و حالا بعد از چند ماه ……. .خدا صبرت دهد صبر صبر

  9. 9 دکتر پرنسس ژوئن 18, 2016 در 10:21 ب.ظ.

    خرس اون قدیمها که بچه ما مرد من دقیقا همین حس رو داشتم. این حس ناتوانی خیلی دردناکه . اصلا نمیشه باورش کرد. بدتر از همه اینه که آدم دور و برش میبینه ولی فکر میکنه خودش و خانواده ش مستثنان تا ناغافل یقه خود آدم رو میگیره.

  10. 10 mohamad ژوئیه 25, 2016 در 1:51 ب.ظ.

    تسلیت میگم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,170 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: