این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست

شنبه، اواسط فروردین. صبحش رفتم جاده‌ی قم سراغ مغازه‌ای که سنگ قبر مادرم را بهشان سفارش دادیم. بعدش رفتم بهشت زهرا. سر خاک. یک زیرانداز پهن کردم جلوی خاک. کفش‌هایم را در آوردم و نشستم. باید کاری کرد، یعنی می‌شود چند دقیقه به کپه‌ی خاک نگاه کرد؛ به گل‌های در حال پوسیدن، به مورچه‌ها که لای ترکهای خاک حرکت می‌کنند. اما بعدش باید کاری کرد. تکلیف مذهبی‌ها روشن است: با انگشت به قبر می‌زنند و زیر لب فاتحه می‌خوانند. اگر جدی‌تر باشند دعا و قرآن می‌خوانند یا نماز. نگاه مشخصی دارند، معلوم است متوفی کجاست و در کدام مرحله‌ی دنیای پس از مرگ است و منتاظر آن اعمالی انجام می‌دهند. کاشکی تکلیف من هم همینقدر مشخص بود. چندتا از غزلیات شمس را می‌خوانم. اول زیر لب، بعد بلند بلند. بهشت زهرا خلوت است. خواندن غزلیات شمس را از بعد از مرگ مادرم شروع کردم. اولش به بهانه‌ی پیدا کردن بیتی مناسب برای سنگ قبرش.

گر قالبت در خاک شد، جان تو بر افلاک شد

گر خرقه‌ی تو چاک شد، جان تو را نبود فنا

بعد از انتخاب شعر، کماکان به خواندن غزلیات شمس ادامه دادم. جوری که با کلمات بازی می‌کند و جنونی که لابلای‌شان ول می‌دهد برایم جالب است. خواهرم می‌گفت نخوان، شعرهایش قشنگند، خل و مذهبی می‌شوی. جان تو را نبود فنا. این حرف که برایم چندان بیراه نیست. جوهر زندگی ازلی‌ست، بدون زمان و مکان. ما و کل کائنات جلوه‌های مختلفی از آن هستیم. گذرا. ما می‌میریم، ما صرفاً نمودهای جوهر زندگی‌ایم و می‌میریم، اما خود زندگی نمی‌میرد، جانْ فنا ندارد، درختی‌ست که -متاسفانه- مدام و هر سال بار می‌دهد. اولویتم برای سنگ قبر شعر دیگری بود. ولی گفتند زیادی غمگین است. خب باشد. شعر روی سنگ قبر باید غمگین باشد:

این‌چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست / ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن

گر جهان پر نور خواهی دست از رو باز گیر / ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن

این یکی بیشتر به دلم می‌نشیند و البته بدون گریه نمی‌توانم بخوانمش. نسخه‌ای برای گردش روح در کائنات نپیچیده و بجایش در مورد عجز و درماندگی حرف می‌زند. در مورد اینکه اینطوری انصاف نیست. به حداقل‌ها قانع است، به اینکه فقط یک ساعت ابر کنار برود. با یک ساعت خیلی کارها می‌شود کرد. در زنده بودنش آخرین باری که همدیگر را بغل کردیم و بوسیدمش را یادم نیست. اما وقتی مرد، درست چند دقیقه بعد از اینکه دکتر گفت متاسفم، وقتی که بدنش هنوز گرم بود رفتم توی اتاقش. گفتند نرو ولی بهشان اطمینان دادم که حالم خوب است. چشمهایش هنوز باز بود و هنوز به ناکجا خیره بود. دهانش باز مانده بود. یکی از دندانهایش خونی بود، انگار شکسته. مطمئن نیستم، شاید بخشی از تلاش پزشکی برای احیایش این بوده که دندانی را بشکنند؟ یک پارچه هم توی دهانش و دور گردنش بسته بودند. انگار بخواهند دهانش را باز نگه دارند. آخرش هم که زنده نماند. کاش حداقل دندانش را نشکسته بودند و کمتر درد کشیده بود. خلاصه در این وضعیت بود که آخرین خداحافظی را انجام دادم. پیشانی‌اش را بوسیدم. لبهایش را بوسیدم و به صورتش دست کشیدم. البته که این خداحافظی نیست. خداحافظی دو طرفه است. وقتی یکی رفته و دیگری خداحافظی می‌کند اسمش چیست؟ خب با این وضعیت معلوم است که اگر یک ساعت به من بدهند و بتوانم عین آدم با مادرم خداحافظی کنم، انگار همه‌ی دنیا را بهم داده‌اند. شعر هم همین را می‌گوید. لنگ یک ساعت است. دلش گرفته و می‌داند در همان یک ساعت چه کارها می‌توان کرد.

سر خاک چند تا غزل خواندم. بعد سیگار. بعد کمی سوییت‌های ویولنسل باخ از توی موبایل. بعد دوباره از اول. قبر مادرم این دست خیابان است. آن دست خیابان هم کسی تازگی مرده. هر وقت که رفتم سر خاک آنطرف خیابان هم مشغول عزاداری بودند. آن روز هم یکی آمد. با پژوی ۲۰۶. صدای بسته شدن در ماشین آمد و بعد صدای زنی که داد می‌زد می‌گم سلام. چند بار تکرار کرد و البته صدایی از توی قبر مورد نظرش در نیامد. بقیه‌ی مردگان هم ساکت بودند. قاعده‌ی مردن اینطوری‌ست. آدم انتظار اولیه‌ها را دارد، انتظار شنیدن جواب سلام، اما واقعیت این است که یک تل خاک به آدم جواب سلام پس نمی‌دهد. آدم عزادار منتظر بهانه است برای گریه. از آنطرف خیابان زنی وسط هق هق، داد و بیداد می‌کرد که می‌گم سلام و من این طرف خیابان، بدون اینکه بدانم داستان‌شان چی بوده و این زن چه ربطی به متوفی دارد داشتم برایشان گریه می‌کردم، یا شاید برای خودم و مادرم. وسط غزل دیگری که بودم زن آمد بالای سرم. گفت خیلی سخته؟ سرم را تکان دادم. اینجور مواقع آدمها علت عزاداری‌شان را برای همدیگر تعریف می‌کنند. انگار مسابقه‌ی سنجش غم است، کی ناراحت‌تر است. بهش گفتم مادرم مرده. او نامزدش مرده بود. ذهنیات: حاضرم دویست بار طلاق بگیرم یا اصلاً چرا طلاق، حاضرم دویست بار نامزدم بمیرد ولی مادرم زنده باشد. چون نامزد فراوان است. سر هر کوچه، کنار خیابان، توی پارکها، توی سوپرمارکتها پر از نامزد است. فقط کافی‌ست آدم انتخاب کند و پول نامزدبازی را هم داشته باشد. روزی می‌رسد که زنِ ناراحت به آدم دیگری سلام می‌کند، به آقای کامران و او هم جواب سلامش را می‌دهد. اما جواب سلام من تا ابد به همین کپه‌ی خاک برخورد می‌کند، مستهلک می‌شود، دفع می‌شود، می‌رود زیر خاک، کنار جنازه‌ای که در حال پوسیدن است دراز می‌کشد و همانجا می‌میرد.

Advertisements

17 Responses to “این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست”


  1. 1 سارا مه 22, 2016 در 10:53 ب.ظ.

    آن یار کزو خانه ما جای پری بود/ سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش/ بیچاره ندانست که یارش سفری بود

    تسلیت می گم.

  2. 2 اناهیتا مه 23, 2016 در 3:34 ق.ظ.

    متاسفم سالها منو خوندی و من خیلی دوستت دارم با اینکه فقط میدونم که خرس هستی همین و بس ؛ این نوشته ت رو سر قبر مامانم تجربه کردم اما هیچ وقت نتونستم اینقدر شفاف که نوشتی بگم ش ؛ متاسفم و چیزی هم برای تسلی دادن بهت ندارم

  3. 3 نيلي مه 23, 2016 در 4:03 ق.ظ.

    خيلي تسليت مي گم خرس جان، واقعا غم بزرگيه و جاي خالي وحشتناك. خيلي خيلي متاسفم، روحشون شاد

  4. 4 خرابات نشین مه 23, 2016 در 1:39 ب.ظ.

    خیلی خیلی متاسفم. این مدت که نبودید خیلی نگران بودم، اما فکر نمیکردم همچین اتفاق تلخی افتاده باشه :( از صمیم قلب براشون از خدا طلب آرامش دارم :(

  5. 5 سحر مه 23, 2016 در 3:02 ب.ظ.

    مردم برات. مردم براى خونه بدون مامان. مردم براى گذشته و حال تو و آينده خودم.
    آرزو مى كنم دلت زودتر آروم بگيره…

  6. 6 ص مه 23, 2016 در 3:12 ب.ظ.

    سالهاست اینجارو میخونم. اولین باره مینویسم برات. «تکان دهنده» بود… «تکان دهنده»…
    کاش زودتر این روزا بگذرن و میدونم چیز بیشتری برای گفتن نیست.

  7. 7 زیتا مه 24, 2016 در 3:50 ق.ظ.

    ای تف به این رسم مزخرفی که بهش می گن زندگی. دلمون رو خوش کردیم به چهار تا اتفاق خوبی که توش اتفاق می افته که حجمشون روی هم ذره ای هم نیست در برابر غم سلامی که تا ابد به یه کپه خاک برخورد می کنه.

  8. 8 ریس مه 24, 2016 در 7:08 ق.ظ.

    با این نوشته خیلی گریه کردم. سر کار هستم و درب اتاق و از پشت قفل کردم و حسابی گریه کردم با هر سطرش.
    من پدر و مادرم رو از دست ندادم. اما می‌دونم «از دست دادن» یعنی چی. وقتی پدربزرگم مرد، توی خیابون داشتم رانندگی می‌کردم به سمت خونه‌شون. گیج بودم. حتی یادم نبود که می‌تونم مرخصی بگیرم. رئیسم بهم گفت برو مرخصی. اگرنه داشتم میرفتم سراغ بقیه ی کارم، از بس گیج و منگ بودم. بعد پشت فرمون با خودم بلند می‌گفتم: یعنی چی مُرد؟ یعنی چی که رفت زیر خاک؟ یعنی چشمای آبیش دیگه برای همیشه رفت زیر خاک؟ یعنی چی که میگین «مُرد»؟
    بعد صدای بوق می‌شنیدیم. می‌دیدم رفتم سمت راست خیابون. برمی‌گشتم توی لاین خودم. ولی باز می‌گفتم و تکرار می‌کردم و باز صدای بوق می‌شنیدم.
    مرگ، هرگز برای من معنایی پیدا نکرده. هرگز نفهمیدم «مُرد» یعنی چی.

  9. 9 فریبا مه 24, 2016 در 1:28 ب.ظ.

    خیلی متاسفم بابت درگذشت مادر نازنین ، خدا صبرتون بده
    چند وقت پیش که داییم رو از دست دادم این شعر خیلی آرومم کرد برای شما هم میگذارمش
    به‌روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد
    برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» به دام دیو دراُفتی؛ دریغ آن باشد
    جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!» مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
    مرا به گور سپاری، مگو: «وداع! وداع!» که گور، پردهٔ جمعیتِ جنان باشد
    فروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
    تو را غروب نماید، ولی شروق بُوَد لَحَد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
    کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟ چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!
    کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟ زِ چاه، یوسفِ جان را چرا فَغان باشد؟
    دهان چو بستی از این‌سوی، آن‌طرف بگشا که های‌هویِ تو در جوّ لامکان باشد
    تو را چنین بنماید که من به خاک شدم به زیرِ پایِ من این هفت‌آسمان باشد
    (مولانا)

  10. 10 ahkeintor مه 24, 2016 در 5:13 ب.ظ.

    بردي از يادم … دادي بر بادم

  11. 11 سمیه مه 24, 2016 در 5:41 ب.ظ.

    روانش شاد ، غم بزرگیه ، امیدوارم زودتربه آرامش برسی.

  12. 12 یک دختر معمولی! مه 25, 2016 در 11:40 ق.ظ.

    تسلیت میگم ،غم آخرتون باشه

  13. 13 زنجبيل دارچيني مه 26, 2016 در 7:10 ق.ظ.

    راست مي گوييد،خداحافظي دو طرفه اس وقتي يك طرف نيست چه مي گوييم؟ديدار به قيامت؟باز اينجوري اميدي هست.اگه خداحافظي دو طرفه اس و اينجا كاربرد نداره،چه خوب كه مي گيم ديدار به قيامت،خوبه وعده ديدار رو بهم ميديم!با اينكه ميدونم قيامت وجود نداره ولي بالاخره يه روز هم شما ميري پيش مادر و ديدارها تازه خواهد شد،يا بدترين حالتش اين باشه كه مرده ها همه يه جا نرن.مثلا من كه فارسي حرف ميزنم برم با مرده هاي گواتمالا دورهمي. اينجوري ديگه بايد بگيم بدرود كه نيستي و ديگه نمي بينمت و باس زندگيمو بي تو بگذرونم!خرس ها قوي اند،تو هم قوي باش خرس بزرگ!راست گفتي كه خداحافظي دو طرفه اس.

  14. 14 ناشناس مه 28, 2016 در 6:43 ق.ظ.

    صفا یه روز حرف خوبی به من زد گفت: آدم افتاده باشه زیر تپه. با گلوی پاره پاره و همینطور ذره ذره خون ازش بره تا تموم کنه؛ و اگه چندتا زن و بچه دهاتی با کوزه ی رو سرشون بیان رد شن. آدم باید بتونه نیم خیز بشه سرشو برگردونه تا ببینه چطوری زنها کوزه ها رو سالم به بالای تپه می رسونن…

  15. 15 Saeedeh مه 29, 2016 در 4:10 ق.ظ.

    خیلی متاسفم
    بعد از شش سال هنوز اشک و تاسف برای از دست دادن جبران ناپذیر عشقی که فقط مختص مادرم بود و خواهد بود, این درد یا داغ برای همیشه میمونه اما قابل تحمل تر از امروز

  16. 16 Masoumah ژوئن 2, 2016 در 12:44 ب.ظ.

    این مدت هی سر زدم به وبلاگ، هفته ای یکبار… ده روز یکبار… اما هی برمیخوردم به بیحوصله گی! گفتم لابد واقعا حوصله نوشتنت هم ته کشیده و پنهانی آرزو میکردم همیشگی نباشد.
    هفته پیش آخر شب چک کردم و دیدم نوشته تازه داری، چک کردم ببینم اگر خیلی طولانی است نخوانمش. نمیخواستم با خستگی آخر شبم حیف و میل بشود! اما دیدم یکی دیگه هم هست و باز چند چند نوشته… آخری را خواندم و بستم موبایلم را! باید یکی یکی و سر فرصت میخواندمشان تا هدر نروند احساسات تو…

    فکر کنم ده سالی میشود به این نتیجه رسیده ام که هیشکی مادر نمیشود! به همین دلیل که تو نوشتی… اینکه فرقی نمیکند چقدر رابطه ات عمیق باشد اما اگر بده بستانت خوب نبود طرف ولت میکند و میرود دنبال یکی دیگر! یک دوست بهتر، یک همسر بهتر، یک کارمند بهتر و یا شده بکل قید داشتن خواهر و برادر را میزند…
    ولی فرق نمیکند که تو حتی در نهایت وقاحت جلوی مادرت بایستی و بر سرش فریاد بزنی: تو گه خوردی که این کار را کردی!
    مادرت با چشمان درشت شده از درد و حیرت نگاهت میکند، تا ته قلبش تیر میکشد اما نمیرود یک دختر بهتر! برای خودش پیدا کند… اینرا همان وقتها بود که فهمیدم. مرده شورم را ببرند با مادر داری ام…

    پنج شش سال پیش نمیدانم از طریق فهیم (گپ و چای ) یافتمت یا لنگ دراز، زیادی سفسطه میکردی و برایم دور از تصور بودی اما کم کم عادت کردم به احوالاتت.
    یادم هست هنوز سر کفشهایی که برای مادربزرگت فکر کنم سوغات آورده بودی اما مادرت برشان داشته بود چطور مادرت را توصیف کرده بودی و من با اینکه میشناختمت (فکر میکردم) ابروهایم بالا رفت…

    ولی اولین بار از خلال سفرنامه ات با مادر و مادربزرگت بود و نقب غیرمستقیم به احساست وقتی که درباره نرفتن به کنسرت و قوز بودنش نوشته بودی که فهمیدم چقدر حساسی و حالا این دل نازکی به اوج رسیده…

    خیلی مسخره است بخواهم تسلیت بگویم!
    من مادرم هنوز زنده است، گرچه دیگر سالهاست در عین زنده بودن از زندگی مان حذف شده و بارها شده حتی جلوی خودش نشسته ام و برای نبودنش زااااار زده ام و او بی آنکه درک کند چرا دست بسرم کشیده و گفته گریه نکنین، درست میشه انشاالله…
    اگرچه اینبار بروم دیدنش شاید همین را هم نتواند دیگر درک کند و بگوید.
    ولی در تمام این مدت داغ نبودنش از زندگی ام کم نشده…
    راه میروم، کار میکنم، میخندم، زندگی میکنم، اما درد نبود مادرم عین بادام تلخ داخل شیرینی همیشه و همه جا کامم را تلخ میکند!
    بعد از بین رفتن پوسته اول عزاداری و ته نشین شدن این غم لعنتی، دُرد اش برای همیشه تهِ تنگِ دلت باقی میماند. آخ!
    ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن…

  17. 17 Elahe Farjad اوت 9, 2016 در 7:15 ب.ظ.

    ویرانم کرد کلماتت.. و آخ…هیچوقت ازحیرت و بهت آن دره عظیم لبریز از درد لحظه خداحافظی کم نمی شود.. همیشه ..هم جا همراهم هست و آن لحظه گذاشتنش و سپردنش به خاک…هیچوقت تا لحظه ای که نفس میکشم فراموش نمی کنم.. این دو لحظه برای من،صبح ،شب، عصربعد از نهار،قبل ازنهار،در سکوت ،دررقص،در قهقهه های از ته دلم..وسط نطقم در یک جلسه رسمی حتی.. همیشه هست. همه جا

    مرسی از کلمه هات.. و اینکه سبک تر می شود وعمیق تر،شخصی تر و جانگداز تر


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,075,535 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: