در مورد بیفایدگی نوشتن

نمی‌دانم چرا این یادداشتها را می‌نویسم. از همان هفته‌ی اول بعد از مرگ مادرم شروع کردم. توی چرکنویس‌های جی‌میل می‌نوشتم. بعد یک روز اشتباهی بجای ذخیره کردن آیکون بغلی‌اش را فشار دادم. آیکون سطل آشغال. کل نوشته‌هایم از بین رفت. چند ساعت دست و پا زدم برای احیای نوشته‌ها. بی‌فایده. بعد فکر کردم حالا فرقی هم نداشت. فکر کردم نکند همین اتفاق خودش معنیی داشته. معنی‌اش این بود که ول کن، ضبط کردن فایده‌ای ندارد. اما از اولش هم دنبال فایده نبودم. نوشتن این یادداشتها کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یک دروغ قدیمی‌ست که نوشتن آرامش می‌دهد. شکسپیر در مکبث می‌گوید به غم کلمه بده. منظورش همین است که درون خودت نریز. اما اینکه آدمها به نوحه‌ی من گوش کنند، یا بخوانندشان تغییری در من ایجاد نمی‌کند. عده‌ی زیادی آمدند. هنوز می‌آیند. به ما تسلیت می‌گویند. آراممان می‌کنند. آنها هم کار دیگری بلد نیستند. همین را بلدند. تسلیت گفتن و همدردی آیین مشخص خودش را دارد. من هم ازشان تشکر می‌کنم. ولی اینهمه آمدند و رفتند و هنوز همه چیز مثل روز اول است. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم از خودم می‌پرسم واقعاً مرده؟ و بعد که مطمئن شدم پا می‌شوم و می‌روم زیر کتری را روشن می‌کنم، چون کار دیگری نمی‌شود کرد. علاوه بر اینکه نوشتنم خاصیت درمانی ندارد، نوشته‌ها هم به خودی خود ارزشی ندارند. ضبط احوالم بعد از مرگ مادرم به چه دردی می‌خورد؟ تا کجا می‌خواهم اینها را کش بدهم؟ احتمالاً برای همین کل نوشته‌های قبلی‌ام از بین رفت. پیغام واضح بود: دست و پا نزن.

Advertisements

25 Responses to “در مورد بیفایدگی نوشتن”


  1. 1 ناشناس مه 22, 2016 در 10:28 ب.ظ.

    همدردم باهات، شایدم نه، چون درد رو نمیشه مقایسه کرد. اما قضیه هامون شبیه و تو یه بازه زمانی و بعد از یک عمل..
    خیام کاری رو میکنه برای من که مولانا برای تو

  2. 2 ناشناس مه 23, 2016 در 3:02 ق.ظ.

    تسلیت میگم.

  3. 3 اناهیتا مه 23, 2016 در 3:25 ق.ظ.

    وای واقعا تسلیت گفتن فایده ای نداره من حالت رو میفهمم چون سه سال بعد توام ؛ امیدوارم تو مثل من نباشی

  4. 4 سياوش مه 23, 2016 در 4:18 ق.ظ.

    تسليت ميگم.

  5. 5 پریسا مه 23, 2016 در 5:18 ق.ظ.

    نمی دونم نوشتنش فایده داره یا نه…دو سه روز بود داشتم آرشیوتو می خوندم.مدام نوشته هات تو ذهنم بود تا این که اخرین نوشته تو دیدم…باورم نمی شه….حالم خرابه… هیچ کس جز خودت نمی دونه چقدر سخته.بهت تسلیت می گم وآرزو می کنم زودتر حالت بهتر شه…

  6. 6 شیدا مه 23, 2016 در 6:05 ق.ظ.

    تسلیت میگم… این غم رو هیچوقت فراموش نمی کنید ولی به زندگی در کنارش عادت می کنید

  7. 7 خواننده قدیمی مه 23, 2016 در 6:09 ق.ظ.

    آقا با اینکه اصلا نمی شناسمت ولی خیلی ساله نوشته ها تو می خونم. غمگین شدم از نوشتت. تسلیت می گم.

  8. 8 نسرین مه 23, 2016 در 6:25 ق.ظ.

    به رفتن عادت نمیکنیم.
    صبور باش

  9. 9 پریا مه 23, 2016 در 6:40 ق.ظ.

    آخ…..من تصوری از خونتون بدون مادرت ندارم…..وای به حال شماها

  10. 10 س مه 23, 2016 در 7:08 ق.ظ.

    همونطور که خودت گفتی ، این غم درونی همیشه باهات میمونه فقط شکل عوض میکنه. عمیق تر میشه. اما قابل تحمل تر میشه. چیزایی رو میبینی که قبلا نمیدیدی. حتی ممکنه در تنهایی بدون توجه با مامانت حرف بزنی ، دردل کنی. و حتی لحظات زندگیت رو با اون شریک بشی.که قبلا نمیشدی. تو با مادرت وارد مراحل جدید زندگی میشی. با او رشد میکنی. و اینها همه تغییر در فاز اندوهت میشه. و خوبه. در واقع تو مادرت رو از دست ندادی. به شکل دیگه ای با اون رشد میکنی. حضورش برای تو شکل دیگه ای پیدا کرده . پس تو مادرت رو از دست ندادی. از دست دادن یعنی : اصلا یک آدم تو حس و ذهنت نباشه.
    بنویس بنویس حس هایت را ثبت کن. نترس. نوشتن بهت کمک میکنه ، این تغییر حس رو بهش آگاه بشی و جلوتر بری.
    تو مادرت را از دست ندادی .

  11. 11 ﻣﺴﺘﻲ مه 23, 2016 در 8:52 ق.ظ.

    اﺻﻼ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻢ و ﻧﻤﻲ ﺗﻮﻧﻢ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ. ﺗﺴﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﮔﻢ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ﺷﺎﺩ.

  12. 12 Moeen (@themoeen) مه 23, 2016 در 1:58 ب.ظ.

    این یک نوشته‌ی طولانی و مرتبطه؛ اگه خوندن تجربه‌ی مشترک کمکت می‌کنه:
    http://www.newyorker.com/magazine/2011/06/13/the-aquarium

  13. 13 ناشناس مه 23, 2016 در 8:37 ب.ظ.

    تسليت ميگم. برات صبر و آرامش آرزو مي كنم.

  14. 14 کریستین مه 24, 2016 در 6:21 ق.ظ.

    بیست ساله با مادرم توی جنگ روانی ام.. نه دوستش دارم نه میتونم نبینمش.. نوشته های شما رو که میخونم حس و حال عجیبی دارم.. میخوام طوری رفتار کنم که بعدا پشیمون نشم.. ولی خودش نمیزاره..بعد میام حال شما رو میبینم… نمیدونم.. گرداب عجیبیه

  15. 16 ناخدا مه 24, 2016 در 5:49 ب.ظ.

    خیلی کم وبلاگ می خونم و خیلی کمتر کامنت میذارم جایی اما مدت زیادی هست که وبلاگ شما رو به خاطر فرم و سبک خاصش میخونم. فرمی که رمانتیک نیست و سبکی که وجه خود ویران گر و نیهیلیستی داره. وظیفه خودم دونستم تسلیت عرض کنم. واقعیت مهیب اینه که همه می میریم دیر یا زود و شاید عجز و لابه ی زیاد مردم هم پشت سرش نوعی فرار از این واقعیت باشه: «دیگری» مرده و من هنوز زنده م ای واااااااااااای. اما واقعیت اینه که دیگری فقط چند لحظه زودتر مرده. پس پیغام این واقعیت مهیب یعنی مرگ برای همه ی ما اینه : «دست و پا نزن.»!

  16. 17 نوشین مه 25, 2016 در 3:48 ق.ظ.

    من به نوشتن تشویق ات نمی کنم چون به دلایلی شبیه به دلیل تو به بیهودگی نوشتن برای تسکین غم پی برده ام. از طرفی می دونم که ننوشتن دائمی نیست و سکوت علاج رنجی که می کشیم نخواهد بود. روزی بر می گردی و برامون تعریف می کنی که عبور از رودخانه چه حال وهوایی داشت. شاید نوشتن تنها در پذیرش واقعیت بهمون کمک کنه. البته واقعیتی که مدام بهمون نیش بزنه که حقیقتی درکار نیست. با نوشتن قهر نکن. خودت هم می دونی که خواننده های ناشناست دوستت دارند. این علاقه هم مثل عدم توانایی رشوه دادن به مرگ، به حساب کارتت کاری نداره. شریک بودن در حال فعلی ات و همراهی با کلمات غمگین ات تنها کاری است که از ما بر میاد.

  17. 18 farshad مه 25, 2016 در 8:48 ق.ظ.

    agha tasliat arz mikonam, man weblog eshomaro kheily doost daram, ingar az ghalbe man minevisi hamisheh…bazam tasliat….

  18. 19 bamdadi مه 25, 2016 در 10:39 ق.ظ.

    من هم مادرم رو از دست دادم. چیزهایی که نوشتی رو حس می‌کنم و دوست دارم. هم به خاطر صداقت‌شون و هم به خاطر هم‌ذات‌پنداری‌یی که باهاشون می‌کنم.

  19. 20 س مه 25, 2016 در 10:48 ق.ظ.

    خرس عزیز من حتما باید این را بگویم:
    من با چند تا دکتر متخصص داخلی صحبت کردم به گفته آنها:
    پس از فوت ، متوفی ، حداقل از نیم ساعت تا چند ساعت ، دنیای بیرون را حس میکند و دریافت میکند. اما بدون عکس العمل. مادرت خداحافظی تو را گرفته. مطمئن باش. حالا اگر فکر میکنی که چرند میگم که تو را دلداری بدم. کاری نداره ، بیا برو با یک متخصص حرف بزن. تحقیق کن. مادرت خداحافظی تو را گرفته.

  20. 21 مری مه 25, 2016 در 6:26 ب.ظ.

    خواهرم یک سال از من کوچیکتر بود.
    ۲۴ سال شب و روزمون با هم بود.
    وقتی که رفت یه حفره تو قلبم به وجود اومد که هیچ وقت پر نشد، یه زخم که هیچ وقت خوب نشد.

    تو همه اتفاقات خوب و بد زندگی ام، کنارم تصورش می کنم و می گم اگه الان بود چی کار می کرد و چی می گفت.

    تصورش می کنم که اگه الان بود چه شکلی بود، زیر چشم اش چروک می اندازم و بعضی از موهاش را سفید می کنم.
    یه جایی تو ذهنم هنوز زنده است و داره زندگی می کنه.

    یادمه وقتی که رفت تا مدتها به تلفن اش زنگ می زدم، تلفن بوق اشغال میزد و من همین طور حرف میزدم.

    تو آخرین تولدش یه خودکار براش گرفته بودم. هر وقت خودکار را می دیدم داغ دلم تازه میشد. یه خودکار بی ارزش هنوز وجود داشت و مریم عزیز من نبود.

  21. 22 Sara مه 26, 2016 در 7:54 ق.ظ.

    ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ
    ﻫﻴﭽﻲ ﻧﺪاﺭﻡ ﻛﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ.

  22. 23 یک دختر معمولی! مه 26, 2016 در 8:41 ق.ظ.

    این داستان برای همه پیش میاد مثلا برای من ،عموی من آدم خوبی بود ،خیلی مهربان بود ،همیشه کار می کرد ،چند تا بچه داشت که هیچ کدوم خوشبخت نشده بودند،ساده بود،همسایه ما بود ،هر روز عروب برای صرف چای به خانه ما میاد برادرانم ادیتش می کردند و پولهایش رو از جیبش در می اوردند و او می خندیدتا اینکه یک روز معمولی من با صدای زنگ تلفن بیدار شدم صدای قران می اومد و صدای گریه و جیغ از خانه همسایه ها می اومد با خودم گفتم حتما پیرزن همسایه مرده و دختر ش دارد مویه سر می دهد گوشی رو برداشتم برادرم بود پرسید برای عمو اتفاقی افتاده ؟ من به صدا دقیق تر شدم صدای دختر عمو ها و زنعمویم بود،توی یک روز معمولی ،مرد خسته ی غیر خوشبخت، بدون خداحافظی ، برای همیشه رفته بود …

    من اون سال از نظر تحصیلی وضع خوبی نداشتم و تصمیم گرفته بودم این سال و ضع رو اصلاح کنم و به وضع قبل بر گردونم ولی این اتفاق یادم آورد بعضی وقت ها دست وحشی زمان رو حس می کنی بعضی وقت ها نمیشه به وضع قبل برگشت

  23. 24 ksdl مه 29, 2016 در 2:21 ب.ظ.

    فقط می تونم بگم متاسفم. با همه وجودم. بعد از مدتها نوشتید و اینطور غمگین. من که با همشون گریه کردم بیچاره خرس ما

  24. 25 غزل مه 30, 2016 در 8:52 ق.ظ.

    دردت رو با همه وجودم حس کردم …..
    به نظرم بی فایده نیست نوشتن…. برای خودت حداقل خوبیش اینه که احتیاج داری به نوشتن … یه جور تخلیه روانی… یکی درد دل می کنه، یکی میره پیش مشاور، یکی هم می نویسه…
    و برای مخاطبینت خیلی بیشتر فایده داره. این نوشته هات در مورد مادرت تلنگر بزرگی بود برای من…. خدا می دونه چقدر فرصت دارم برای بودن کنار مادرم
    ممنونم ازت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,170 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: