بی‌حوصلگی

کشف جدیدی کردم. اینکه بی‌حوصله‌ام. توی همه چی. مثلاً ماشینم. تا وقتی خوبه منم خوبم. می‌گم بابا مردم دیوونه‌ن، واسه چی برم یه ماشین فلان میلیونی بخرم وقتی همین قارقارک داره کارم رو راه می‌ندازه. اما وقتی خراب می‌شه موضعم عوض می‌شه. حوصله ندارم درستش کنم. ۱۴ سال از عمرش می‌گذره. خب خرجهای خاص خودش رو داره. یه سری قطعات که اسمشون رو هم بلد نیستم خراب می‌شن و باید تعویض بشن. تازه اگه اسمشون رو هم بلد باشم کارکردشون رو نمی‌دونم. مثلاً کاسه نمد.
چند وقت پیش کاسه نمد ماشینم رو عوض کردم. چرا؟ چون روغن‌ریزی داشت. گند زده بود کف پارکینگ. یه چند روزی شمال بودم. وقتی برگشتم دیدم پشت در آپارتمان‌مون یه نامه چسبوندن. یه کپی هم ازش توی برد ساختمون گذاشته بودن.«محترماً» ازم خواسته بودن زیر ماشینم رو «مستور» کنم. بعد یادآوری کردن که پارسال ۲۰ میلیون تومن صرف موزاییکای کف حیاط شده و حالا ماشین من داره گند می‌زنه به همه‌ش. زیر نامه دو تا اسم بود. یکی آقای مظلومی و یکی هم با عنوان کلی «نماینده ساختمان». این مظلومی همونیه که به دخترش گفتم فرهنگ آپارتمان‌نشینی ندارین. قضیه مال چند ماه پیشه. جلوی ماشین من پارک کرده بود. جایی که اصلاً جای پارک نیست. نمی‌تونستم در بیام. مجبور شدم زنگ کل ساختمون رو بزنم تا ببینم ماشین کیه. بعد از ۱۰ دقیقه اومد پایین. داشت با موبایل صحبت می‌کرد و آدامس می‌جوید. همونطور پای موبایل یه ادایی در آورد که فکر کنم معنیش می‌شد ببخشید. تلفنش که تموم شد گفتم دفعه دیگه چهار چرختون رو سوراخ می‌کنم. با همون لحن خنک همیشگی‌م، همونی که انگار رفتم دکه‌ی سر کوچه می‌گم آقا یه بسته آدامس اوربیت نعنایی. دختره باورش نمی‌شد. نمی‌دونم چرا تا این رو گفتم جلوی مانتوش رو بست. بعد هم گفتم رعایت جای پارک دیگه حداقلهای فرهنگ آپارتمان‌نشینیه.
فرداش باباش رو توی حیاط دیدم. همین مظلومی. گفت آقا حق با شماست ولی شما خیلی تند و تیز حرف زدید. از این پیرمرد کوچولوها بود. صداش می‌لرزید. هم می‌خواست انتقام دخترش رو بگیره و هم دلیل قابل عرضی نداشت. برای همین زده بود توی وادی شما جوونا خیلی آتیشی هستین و یه کم ملایمت کنین و از این حرفها. بهش گفتم چشم پدر جان، ولی ماشین‌تون را جای من نذارین. بعد از اون با مظلومی دوست شده بودیم. یا لااقل من فکر می‌کردم دوست شدیم. تا این سری سر روغن‌ریزی زخمش رو زده بود. متوجه شدم کل این چند ماه جای زخم «فرهنگ آپارتمان‌نشینی» رو با خودش حمل می‌کرده. من هم یه نامه نوشتم، حمله، این روش منه، با این اوباش نمی‌شه نرم بود. نوشتم به چه حقی پشت در آپارتمانم نامه چسبوندین؟ نامه رو تا می‌کردین می‌ذاشتین لای در. نوشتم شما نامه رو برای من ننوشتین، برای همه نوشتین، با انگشت دارین آدم بده رو نشون همه می‌دین. نوشتم روش‌تون من رو یاد تبلیغات رنگ و وارنگ پیتزا و چلوکباب و تخلیه چاه می‌اندازه. اونا می‌چسبونن پشت در. جوابیه‌م رو گذاشتم توی برد ساختمون. بعد از اون مظلومی باهام قهر کرد. بهتر. یه سلام علیک بی‌معنی کمتر.
بیراهه رفتم. موضوعم تعمیر ماشین بود. سر همون روغن‌ریزی مجبور شدم کاسه نمد ماشینم رو عوض کنم. سه بار رفتم مکانیکی. کلی خرجش کردم آخرش هم درست نشد. شاید ماشینه به زبان خودش داره می‌گه بابا من رو ولم کن، بذار آروم تموم شم.ماشینم از من بدش میاد. منم از ماشینم بدم میاد. یعنی بدم نمیاد، حوصله‌ش رو ندارم. زیرش مقوا گذاشتم. به قول اون حمالها «مستور» کردم. اما سخته همیشه جوری پارک کنم که روغنا روی مقوا بریزن. باز هم هر از گاهی روغنی می‌ریزه روی موزاییکای ۲۰ میلیونی. توی این سرما باید با کهنه و بنزین برم پاکش کنم.
دوست دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم این آهن‌پاره‌ی قراضه نباشه و جاش یه بی‌ام‌و سری ۳ باشه. رنگش هم مهم نیست، اما ترجیحاً نقرآبی. از همینا که جوونا دارن باهاش می‌رن اندرزگو دور دور. می‌رن آبمیوه می‌خورن. بستنی می‌خورن. می‌رن جگرکی شبزدگان. ماشیناشون رو کجکی پارک می‌کنن تا تعداد بیشتری جا بشن. منم از همون ماشینا می‌خوام. اما پولش رو ندارم. قسمت من همین ماتیز بوده. با این رنگ کثافتش. اناری. اناری متالیک. مگه من زنم سوار ماتیز اناری بشم؟ آخه چرا ماشین من اینه؟ تعمیر هم که نمی‌شه. هر بار می‌برمش پیش ممد خوشحال می‌شه. توی دلش می‌گه آخجون باز این گاگوله با ماشین قراضه‌ش اومد الآن الکی اسم یه قطعه یدکی رو می‌پرونم که باید عوض بشه و ۲۰۰ تومن ازش تیغ می‌زنم. مطمئنم کل دخل و خرج اون مغازه‌ی کثافتش رو از قِبل من در می‌آرن. خودش و اون دو تا نوچه‌ی چرکش خون من رو می‌مکن و زندگی می‌کنن. هر چی در می‌آرم رو دودستی تقدیم ممد می‌کنم. کار هم کم شده. دیگه کسی به فکر مهندسی لوله نیست. بازار نفت و گاز راکده. همه به فکر انتخابات آمریکان. همون یه کم مهندسی لوله که می‌کنم رو باید پولاش رو ببرم بدم ممد.
مگه یه روغن‌ریزی چیه که بعد از سه بار تعمیر نتونسته درستش کنن؟ دفعه اول گفت کارتل باید دوباره آب‌بندی بشه. بهم گفت برو چسب آب‌بندی بخر. موقع تعمیر بالا سرش وایساده بودم. به خیال خودم اینکه ببینه «من هستم» حواسش رو جمع می‌کنه. دیدم اون چسبی که خریدم رو استفاده نمی‌کنه. از یه چسب دیگه که کهنه بود استفاده کرد. فکر می‌کنن آدم کوره. من کور نیستم اما نمی‌دونم چی بگم. بگم بی‌شرف دیدم چسب من رو قایم کردی؟ نمی‌گم. به جاش هی از ممد تشکر می‌کنم. می‌گم ممد جون مطمئنه؟ برم؟ اینقدر خرم که فکر می‌کنم بگم «ممد جون» اون فکر می‌کنه منم از این باحالام، از اینا که زود با همه رفیق می‌شن و همه جا آشنا دارن. از اینا که سرشون کلاه نمی‌ره. اما من، ماها، ماها علامت مشخصه داریم. کله‌مون یه شکلیه که اینا تا ما رو می‌بینن می‌فهمن. می‌گن این کله‌ش خوش‌فرمه، می‌شه سرش کلاه گذاشت. بعدم می‌ذارن. نرم و راحت. همونطور که می‌گه آره عمو برو خیالت راحت دیگه یه قطره هم روغن نمیاد، خودش می‌دونه که من دوباره بر می‌گردم. با گردن کج، با دمب لای پا برمی‌گردم پیشش. چون جایی رو ندارم برم. کجا رو دارم برم غیر از ممد؟ مغازه‌ش توی شیخ بهاییه. اولین بار که پیداش کردم پرسیدم کار ماتیز می‌کنین؟ گفت آره، معلومه که می‌کنیم. جوری آره‌ش رو کشید که معلوم بود دروغ می‌گه. از همون اولش همه چی معلوم بود اما چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.
فکر کردن به این چیزا من رو به هم می‌ریزه. برای همینه هی گریز می‌زنم. موضوع ماشین نکبتی‌م نبود. اون که موضوع همیشگیه، اون ۱۴ ساله که مشکل منه و ۱۴ سال دیگه هم خواهد بود، تا وقتی جفت‌مون با هم سقوط کنیم ته یه دره. فقط اینجوری مشکل حل می‌شه. با نابودی. مثل بقیه مشکلات؛ نابودی درمان قطعی تمامی مشکلاته. می‌خواستم از ماشین شروع کنم بگم بی‌حوصله‌م. حوصله تعمیر ندارم. نه حوصله تعمیر ماشینم رو دارم و نه روابطم رو. تا وقتی خوبه و کار می‌کنن که خب عالیه. منم خوشحالم. اما وقتی یه چیزی معیوب می‌شه، به هر دلیل، یه رفتاری مطابق میلم نیست، اصلاً و ابداً حوصله بحث سازنده و حک و اصلاح ندارم. حوصله‌ی تعمیر ندارم. دوست دارم یه جایی باشه، قبرستون، بشه رفت چیزهای اسقاطی رو گذاشت توش و برگشت. بعد هم که بر می‌گردی همون دم درش یه دونه نو و سالمش رو بهت بدن، بدون هزینه اضافه. اما نمي‌شه. یعنی می‌شه، اتفاقاً یه قبرستونی هست که می‌شه رفت اسقاطی‌ها رو توش گذاشت منتها دم اون قبرستون یه نگهبان گنده وایساده که خودت رو هم نگه می‌داره. نمی‌شه در رفت. نمی‌شه دو تایی برین توش و تکی برگردین. خودت هم می‌مونی چون خودت هم اسقاط شدی. منظورم اینه که من خودم رو نمیبینم. ماتیز من رو می‌بینه. اونم از دست من ذله شده. اونم دوست نداره من با این لنگای پرانتزی‌ام بشینم پشتش. صندلیش گود شده. گودی کون من. حالش از من و از کون من به هم می خوره. از اینکه صندلیش به شکل کون من در اومده حالش بد می‌شه. اون هم آرزوش اینه یه روز دیگه من نباشم. یکی دیگه باشه. یکی که پاهاش پانتزی نیست، موهاش فر نیست، چشم راستش افتادگی نداره. یه صاحاب دیگه که بهش می‌رسه و دست اوباشی مثل ممد نمی‌سپاردش. یکی که ماشین می‌فهمه. یکی که «دکترای مهندسی»اش فقط یه اسم نیست، به چیزای کاربردی روزمره هم تبدیل می‌شه. البته حق داره. خودم هم از این موضوع راضی نیستم. اون یکی همسایه، مظلومی نه، یکی دیگه، همین که بی‌سواده و «کار آزاد» می‌کنه، شاسی‌بلند داره، الآن همین این بیشتر از من از مکانیک ماشین سر در می‌آره. خب این غلطه. بابا من خیلی ریاضی و فیزیک و مکانیک خوندم. استاتیک. دینامیک. باسوادم. اما کاپوت رو که می‌زنم بالا هیچی، مطلقاً هیچی نمی‌فهمم. گاهی می‌زنم بالا، با یه کهنه خاکای روی موتور رو می‌گیرم. بعد فکر می‌کنم اگه یه برس دسته‌دار یا یه مسواک گنده داشتم می‌شد خاکای اون نقاط دور از دسترس رو هم بگیرم. ذهنیتم مال یه دکترمهندس نیست، مال غبارروب‌های حرم اما‌م رضاست. بعد که یه کم گردگیری می‌کنم در کاپوت رو می‌بندم. همین. اما اون همسایه‌مون، همون که بی‌سواده، اون بلده، ماشین رو می‌فهمه. اون بار ماشینم روشن نمی‌شد و اومد، نمی‌دونم چیکار کرد، دو دقیقه هم نشد، یه دست زد، بعد ماشینه زرت روشن شد. استارت خورد، خیلی هم سرحال. انگار فقط می‌خواست من رو خیط کنه. می‌خواست بگه اون مدرکت به هیچ دردی نمی‌خوره. از همسایه خیلی تشکر کردم. گفت خواهش می‌کنم داداش. همون پالتو سورمه‌ایم رو پوشیده بودم. همونی که فکر می‌کنم باهاش خوش‌تیپ می‌شم. یقه‌هام رو هم داه بودم بالا. تا دم گوشام. دوست داشتم بالاتر هم بکشم. هم سرد بود و هم دوست داشتم همسایه کله‌ام رو نبینه. منظورم اینه که چشم تو چشم نشیم. همسایه که رفت یه لگد زدم به ماتیز. خودش فهمید چرا. بعد هم نشستم توی همون گودی صندلی و زدم بیرون.

Advertisements

48 Responses to “بی‌حوصلگی”


  1. 1 Jamaaa فوریه 15, 2016 در 1:34 ب.ظ.

    فاک دیس شت من!
    تستسترون بزن سری میشی…

  2. 3 نیکیتا فوریه 15, 2016 در 5:16 ب.ظ.

    اتفاقا به نظر من خیلی پست خوبی بود. یک جاهاییش حتی با صدای بلند خندیدم. ولی اونجایی که نوشتی این حس به رابطه هم مربوط میشه حس کردم این پست رو در یک مینیمم مقطعی احساسی نوشتی. حتی شاید همین الان اون طوری فکر نکنی.

  3. 4 س فوریه 15, 2016 در 6:01 ب.ظ.

    من هم خیلی خندیدم. نه بخاطر لوده گی و مسخره گی یا تصاویر خنده دار متن. بخاطر واقعیتی که همه جای دنیا میبینی. اما نسل جوون که یک کم باهوش تره اینو فهمیده. یکنفر رو میشناسم که وسط ماستر توی یک دانشگاه معتبر خارجی درس رو ول کرد. پیتزا فروشی باز کرد. الان سه تا شعبه زده.
    واقعیت همینه. درس برای سرگرمی و افتخار و پز خانواده به درد میخوره. البته به گفته یکی از همین درس خونده ها که فست فود باز کرده زحمتش فرق نداره. تا چند سال شب تا صبح با کار مشغولی. ولی اگر کارت بگیره از درس خوندن بهتره.

  4. 6 سعید فوریه 15, 2016 در 8:06 ب.ظ.

    اونجایی که تو برگشتی ماشینا هم مثل آدما خیلی زود داغون و اسقاط میشن. ماشینا رو میشه عوض کرد و نوشو خرید، حالا یه دو سه برابر گرونتر، اما آدما…

  5. 7 ناشناس فوریه 15, 2016 در 8:32 ب.ظ.

    تو دزاشیب خیابون بوعلی یه مکانیکی هست کارش دوئه و خوبه

    • 8 KHERS فوریه 16, 2016 در 9:59 ق.ظ.

      آره، حسن. باید کله سحر بره آدم وقت داشته باشه. الآن بهم دوره. ولی کلاً آخرین بار که رفتم ناامیدم کرد: ماشینم آب کم می‌کنه، مخصوصاً تابستونا ولی زمستون هم کم می‌کنه. حسن یه روز ماشینو نگه داشت آخرشم گفت هیچیش نیست، در صورتی که خب چیزیش هست، هنوزم هست. حالا می‌خوام نمایندگی‌ها رو امتحان کنم :|

  6. 9 sina فوریه 16, 2016 در 9:29 ق.ظ.

    والله منم لیسانس مکانیک خوندم بعد که دیدم تو کاپوت ماشین چیزی جز گرد و غبار نمی بینم، انداختم توعلوم سیاسی و اقتصاد. حالا د‍یگه با وجدان راحت میشنیم پشت کامپیوتر. یه بارم یادمه تو مهندس خسته گفته بودی عشق پشت کامپیوتری دیگه چه انتظاری داری از کاپوت!

  7. 10 ناشناس فوریه 17, 2016 در 2:44 ق.ظ.

    توتوریال تو یوتیوب دیگه

  8. 11 ژیان فوریه 17, 2016 در 3:50 ق.ظ.

    ولی گاهی پیش میاد، توی تعمیر روابط البته، که آدم آرزو می کنه ای کاش یه کسی حتی در حد همون ممد پیدا می شد میومد فقط یه دستی به رابطه می زد که دوباره راه بیافته بقیه ش با خودمون. ولی حیف که توی همچین موقعیتایی گاهی تا کیلومترها هیچ تعمیرگاهی پیدا نمی کنی. هیشکی نیست. هر چند که میگن قدیم، بودن تعمیرکارایی که آچار بدست لابلای مردم می گشتن مجانی رابطه تعمیر میکردن. اما الان، هه!

  9. 13 شیدا فوریه 17, 2016 در 6:11 ق.ظ.

    یاد یکی از نوشته های «در قند قزل آلا» افتادم

  10. 14 یکی فوریه 17, 2016 در 8:05 ب.ظ.

    خدا اجدادت را بیامرزه. خیلی خندیدم.

  11. 15 آیین فوریه 18, 2016 در 5:26 ب.ظ.

    منم ماتیز دارم، مدل هشتاد و چند سالی هم هست که این وبلاگ رو میخونم. یه تعمیرگاه توی نظام آباد هست کنار بیمارستان امام حسین. یه مرد چاق سیبیلو اونجاست به اسم حسین کویتی که از همون لحظه ی اول که دیدمش حس کردم آدم خوبیه. پمپ ماشینم رو عوض کرد، یه بار هم انقدر آب کم کرده بود و نفهمیده بودم که «واشر سرسیلندر سوزوند». هربار که رفتم راضی بودم و حس نکردم که سرم کلاه گذاشته. نمایندگی ها واقعا خوب نیستن. ارادتمند.

  12. 18 زیتا فوریه 19, 2016 در 11:18 ب.ظ.

    «ذهنیتم مال یه دکترمهندس نیست، مال غبارروب‌های حرم اما‌م رضاست.» این رو خیلی خوب اومدی. قلمت طلا. خیلی پست خوبی بود. بهت تبریک می گم :)

  13. 19 ناشناس فوریه 20, 2016 در 9:43 ق.ظ.

    من مطلقا داستان و رمان و وبلاگ و … نمیخونم ولی به سفارش آیدا خوندم و تا آخرش رو هم خوندم، عالی بود

  14. 20 nazanin فوریه 20, 2016 در 10:53 ق.ظ.

    اون چار تا چرختو پنچر میکنمو به ممد میگفتی بیشتر دلت خنک میشد،البته بعد اینکه یه جای دیگه پیدا کردی

  15. 21 saba فوریه 20, 2016 در 11:57 ق.ظ.

    خرس جان کتاب فارسی چی بگم برام بیارن خارج به نظرت؟

  16. 22 ناشناس فوریه 21, 2016 در 5:21 ق.ظ.

    ناراحت نشی ولی اگه داستان جزییاتش واقعی باشه…به اون دختره پریدی چون دختر بوده و معمولا زود مرعوب میشن دخترای جوون ایرانی و خطری نداشته. ولی مکانیکه علنا دزدی می کنه و ممد جون ممد جون میکنی. چون تند بشی خطرناکه. کلا هم یادم نمیاد تو وبلاگت خونده باشم جلو ادمی که زورفیزیکیش بهت میرسه واستاده باشی و حرف حقو بزنی.

    • 23 KHERS فوریه 21, 2016 در 6:13 ق.ظ.

      كاملاً درست و بديهى :)

      • 24 Nei Rang فوریه 22, 2016 در 3:02 ق.ظ.

        این کاملا درست و بدیهی ای که گفتین از همه این پست آخرتون بیشتر مزه داد.

      • 25 ناشناس فوریه 26, 2016 در 1:22 ق.ظ.

        مزه چیه. این رفتار یک رفتاره ضد زن و مطابق با قانون جنگله. چون با یک زن طرفین و اون هم پدر یا شوهر یا برادره گردن کلفتی نداره حرف حقو میزنین ولی اگه به جای همین خانم یکی بود که زور خودش یا (مردش!) به شما میرسید سکوت میکردین؟؟

  17. 26 بابک فوریه 22, 2016 در 2:46 ب.ظ.

    1. یک لیوان نوشیدنی (قهوه ، چای، آبجو یا هر چیزی که حال میکنی باهاش)
    2. یک لیست از ابتدایی ترین چیزهایی که میخواهی در مورد موضوع مورد نظر بدانی تهیه کن (شامل مواردی که واقعن سئوالت رو جواب میده).
    3. لیست را برای حذف موارد اضافه بررسی کن (نیازی به دانستن همه چی نیست).
    4. ساده ترین مورد در لیست رو انتخاب کن و برو سراغ گوگل، یوتیوب یا چیزی شبیه به اینها برای پیدا کردن ویدیوو منابع آموزشی و توضیحات مربوطه.
    5. از بین منابع اونی که بیشترین توصیه یا لایک داره انتخاب کن و دنبال کن.
    6. بعد از مطالعه و تماشا ببین آیا سئوالت در مورد اون موضوع جواب داده شده یانه. آگر که نه اول سئوال رو بررسی کن و درصورت منطقی بودن سئوال سعی کن منبع دیگه ای پیدا کنی.
    7. در صورتی که جواب نداد برو سراغ موضوع بعدی در لیست (موارد مشکل ساز رو به آخر موکول کن برای بررسی دوباره).
    8. بعد از پایان هرلیست کوتاه دانسته های خودت رو امتحان کن. (مثلن سیستم توزیع برق به شمعهای ماشین خودت رو اول سعی کن به صورت کلی ترسیم کنی و بعد با اطلاعات فنی تولید کننده ماشین یا اون نوع سیستم برق تطبیق بده)
    9. برای انجام دادن مراحل بالا احتیاج به مدرک دانشگاهی یا تخصص علمی نیست.

  18. 27 دل فوریه 26, 2016 در 5:55 ب.ظ.

    با ماشینت انتحاری بزن…

  19. 28 Nei Rang فوریه 27, 2016 در 4:33 ق.ظ.

    پاسخ به :

    «ناشناس
    فوریه 26, 2016 در 1:22 ق.ظ.

    «مزه چیه. این رفتار یک رفتاره ضد زن و مطابق با قانون جنگله. چون با یک زن طرفین و اون هم پدر یا شوهر یا برادره گردن کلفتی نداره حرف حقو میزنین ولی اگه به جای همین خانم یکی بود که زور خودش یا (مردش!) به شما میرسید سکوت میکردین؟؟»

    پاسخ:
    منظورم صداقت گفتار خرس بود, نه تایید رفتار ایشون.

  20. 29 اردوان مارس 10, 2016 در 4:40 ق.ظ.

    دو يا سه بار آدرس رو چك كردم كه آيا خرس رو ميخونم يا قند قزل الا!

  21. 30 امید مارس 18, 2016 در 10:09 ق.ظ.

    سلام
    حداقل عیدی رو چیزی بنویس. خسته شدم از بس سر زدم وچیز جدیدی ننوشته بودی.
    سال نو مبارک

  22. 31 یکی مارس 22, 2016 در 6:53 ب.ظ.

    تسلیت می گم. برایت آرزوی صبر و سلامتی دارم. خوب شد که ایران برگشته بودی.

  23. 33 آزاده مارس 25, 2016 در 4:35 ب.ظ.

    شما رو که از نزدیک نمی شناسم، دورادور برام عزیزی و امیدوارم خوب باشی. کاش فایده ای داشت، اینکه آدم نگران کسی باشه.

  24. 34 رفیق سابق آوریل 12, 2016 در 2:12 ق.ظ.

    این سکوت طولانی با این کامنت بالا حس خوبی نداره
    یه خبری از خودت بده

  25. 35 یک دختر معمولی! آوریل 14, 2016 در 12:38 ب.ظ.

    ای بابا چرا نیستید ؟!

  26. 36 امید آوریل 14, 2016 در 9:19 ب.ظ.

    ترو خدا اگه هم نمینویسی لااقل یه خبری از خودت بده.

  27. 37 آزاده آوریل 17, 2016 در 9:03 ب.ظ.

    اینجا سر میزنم، برای احوال پرسی، انشالله که خوب باشی.

  28. 38 Nothingamigo آوریل 18, 2016 در 3:00 ق.ظ.

    دیشب خوابتو دیدم

  29. 39 ترانه آوریل 21, 2016 در 8:18 ق.ظ.

    خرس کجایی بابا؟ چرا دیگه نمی نویسی؟ توییت هم نمی کنی؟ یه خبری بده از خودت …

  30. 40 ناشناس آوریل 22, 2016 در 9:39 ق.ظ.

    باورم نمی شه نگران یکی باشم که فقط نوشته هاشو می خونم امیدوارم خودت و خانواده و دوست دخترت همگی خوب باشین و سلامت

  31. 41 ناشناس آوریل 23, 2016 در 5:41 ب.ظ.

    کجایی اسفند

  32. 42 Mazdak آوریل 26, 2016 در 9:43 ب.ظ.

    چرا نمی نویسی؟ اتفاقی افتاده؟

  33. 43 ناشناس مه 10, 2016 در 11:04 ق.ظ.

    خرس؟ کجایی؟؟؟ چی شده؟ :-/

  34. 44 افتابه مه 17, 2016 در 11:06 ب.ظ.

    خيلي باحالي. منم يكي از اين دكتراها تو جسبمه ولي بيسوادم 😀

  35. 45 قبلي مه 17, 2016 در 11:10 ب.ظ.

    مراقب خودت باش. يه خبر بده لطفا از خودت

  36. 46 امید مه 19, 2016 در 3:12 ب.ظ.

    دعا میکنم سالم باشی. دلم برا نوشته هات تنگ شده.

  37. 47 ساموئل آذر مه 22, 2016 در 5:21 ب.ظ.

    خیلی بی مرامید! یعنی هیچکی نیست که این رفیقمون رو از نزدیک بشناسه، تصادفا!!!! بلاگشم بخونه؟! خب یه آپدیتی چیزی از احوال و استاتوس این رفیقمون به بقیه بدید! چی میشود مگر؟!

  38. 48 مازیار مه 26, 2016 در 8:55 ب.ظ.

    واسه یه لامپ خراب خونه رو نمیفروشن. منظورم اینه اگه تا یجایی خوشحالی بعد ی مشکل کوچیک پیش میاد کلا بیخیال نمیشن درست میکنن, ولی یه چیزایی از اول اشتباهه, ماتیز اشتباه بود, حالا ماتیز نوعی. شاید ی چیز بهتر تو همون رونج قیمت شاید یه مکانیکی دیگه. نوعی منظورمه منظورم خرده چیزایی مثل ماشین و آشغالایی مثل ممد نیست.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: