بلبل

پارسال ایروبیک را شروع کردم. با حسام رفتم، دوست دوران نوجوانی، هم‌محله‌ای. باشگاهی سر کوچه پیدا کرده بود که می‌گفت مربی‌اش خوب است. قبلاً از این مدل ورزشها خوشم نمی‌آمد. کانادا که دانشجو بودم یکبار با همسرم رفته بودیم کلاس زومبا. خیلی چیز منحطی بود. لااقل آن موقع اینطور بنظرم می‌آمد. یک گله آدم میان‌مایه‌ی لبخند به لب که آمده‌اند «سلامت» بشوند. انگلیس هم یک‌بار دیگر زومبا را امتحان کردم. تنها بودم و نیم‌نگاهی به «آشنا شدن» با زنان کلاس ورزش داشتم. از همان اولین جلسه داشتم مزه می‌ریختم. یکی-دو نفر هم خندیدند. رفته بودم توی ژست ناتوانی. نفس نفس می‌زدم. حرکات را اشتباهی انجام می‌دادم. می‌خوردم زمین. بعد از آن دیگر نرفتم. به این نتیجه رسیده بودم که ورزشهای «آرام» مناسب من هستند. پیاده‌روی، شنای آرام، کوهنوردی. هنوز لذت ضربان قلب بالا و ترشح دوپامین و سروتونین را تجربه نکرده بودم.

کلاس ایروبیک‌مان توی باشگاه بدنسازی بود. باشگاه کارش گرفته بود. جوانهای هورمونی شمال شهر با ته‌ریش و شاسی‌بلند مشتری‌های ثابت بدنسازی بودند. همگی عکس‌برگردان باشگاه را هم پشت ماشین‌هایشان چسبانده بودند. انگار همه‌شان عضوی از یک فرقه بودند. رفتارشان هم با ما فرق داشت. مثلاً من ماشینم را دویست متر قبل از باشگاه پارک می‌کردم. بقیه ایروبیکی‌ها هم رفتار و ماشینهای مشابهی داشتند. بدنسازها اصرار داشتند لندکروزشان را «درست مقابل» در باشگاه پارک کنند و برایشان مطلقاً مهم نبود که آنجا عرض خیابان شش متر است و پر از تابلوی پارک ممنوع. کلاس ما اتاقی شیشه‌ای بود که از محیط باشگاه و دستگاههای گنده‌ی بدنسازی جدا بود. ما و بدنسازها همدیگر را می‌دیدیم ولی ربطی به هم نداشتیم.

جلسات اول حرکات ایروبیک برایم سخت بودند. باید روی ترتیب حرکات تمرکز می‌کردم. ذهنم را درگیر می‌کرد. حرکتها از مبنایی ساده شروع می‌شدند و بعد به تدریج هی پیچیده‌تر و کامل‌تر می‌شدند. چیزی شبیه فوگ، شبیه درونمایه‌ای که مدام بسط داده می‌شود، ورز داده می‌شود، عوض می‌شود و باز به شکل اول یا چیزی شبیه آن در می‌آید. همین که ذهن را درگیر می‌کرد برایم جالب بود. یعنی نمی‌شد حین ایروبیک به چیزی خارج از کلاس فکر کرد. تمام تمرکز آدم لازم بود تا روند تکامل حرکات را دنبال کند. مربی‌مان به نام حمید آدم خبره‌ای بود. کارش را بلد بود. نمی‌گذاشت به حرکات عادت کنی و مدام حرکت را انگولک می‌کرد. به خودم می‌آمدم و می‌دیدم ۲۰ دقیقه‌ است بالا و پایین می‌پرم و تی‌شرتم خیس عرق شده. اولین جلسه‌ی ایروبیک که اینطور عرق کردم با خودم فکر کردم آخرین باری که به خاطر ورزش عرق کردم کی بوده؟ یادم نمی‌آمد. احتمالاً زنگ ورزش دوران مدرسه.

موسیقی هم برای حفظ ریتم ایروبیک لازم است. حمید یک آیفون مخصوص موسیقی داشت و هر دفعه چیزهای جدیدی می‌گذاشت. عمدتاً پاپ‌های پنیری. انریکه و اینّا و مدونا و از این قبیل. فکر کنم از سایت مخصوصی موسیقی‌اش را می‌گرفت چون خیلی حرفه‌ای میکس شده بودند. یک بار ریمیکسی از آهنگ «ارتش هفت ملت» وایت‌استرایپس گذاشت که خیلی دوست دارم. آهنگ‌ها همیشه خارجی بودند. بعضی از بی‌سر و پاهای کلاس هر از گاهی تقاضای آهنگ ایرانی می‌کردند اما خوشبختانه روش کار حمید مشخص بود. خودش هم با ما تمرین می‌کرد. ۱۰-۱۵ نفر بودیم، عمدتاً میانسال. من ته کلاس می‌ایستادم. پشت به شیشه. جلسه اول که آمدم احساس غریبگی می‌کردم. انگار بقیه چندین ماه بود که آمده بودند و همدیگر و مربی را می‌شناختند. غیرارادی رفتم ته سالن، گوشه‌ی سمت راست، کنار کیسه بوکسها و استپ‌ها. آدم بعد از مدتی به جایش هم عادت می‌کند. من هم به کنجم عادت کرده بودم و حتی وقتی بعد از چند ماه از لحاظ آمادگی جزو پنج نفر اول کلاس شده بودم باز هم همان گوشه ورزش می‌کردم.

حمید تا دقیقه‌ی آخر کلاسهای یک ساعت و نیمه با ما ورزش می‌کرد. بعد از یک ساعت ما همه بیحال بودیم اما حمید گاهی با تشویق و گاهی با ارعاب تا آخر یک ساعت و نیم ما را می‌کشاند. می‌گفت پولش باید حلال باشد. مذهبی هم نبود. گاهی آرزو می‌کنم مفهوم حلال و حرام دوباره احیا شود. خیال آدم در مواجهه با اینجور آدمها راحت‌تر است. الآنها وقتی یک جوانک کاسب می‌بینم که دور موهایش را ماشین کرده و ابروهایش را مثل کریستیانو رونالدو برداشته سریع می‌روم توی لاک دفاعی؛ منتظرم تا به نحوی کلاهم را بردارد. اما اگر همین آدم حلال‌حرامی باشد خیالم راحت است. ایده‌ی انقلابی: بازگشت دین. دین برای توده‌ها خوب است.

حمید حرکتها را با وان تو تری فور شروع می‌کرد. گاهی وقتها خودش هم سر ذوق می‌آمد، مثلاً یک بار گفت آخ آخ مایکل اومد، کام آن، و بعد با «بیت ایت» آنچنان لنگ‌هایش را توی هوا پرتاب می‌کرد که ما هم خستگی از یادمان رفت. بعد از هفت-هشت جلسه واقعاً فرق کرده بودم. شبها هم شام ورزشکاری می‌خوردم: سالاد با تخم‌مرغ پخته، سالاد سزار، فیله‌مرغ و نخود سبز و این قبیل چیزها. حمید گفته بود سالاد بدون کالری شکم را پر می‌کند و کمی پروتئین هم بهش اضافه کنی تا وقت خواب نگهت می‌دارد. بهترین راه ترک یا کم کردن سیگار هم ورزش است. آدم کلاً میلش کم می‌شود. واقعاً هم جواب گرفته بودم. آدم سالم‌تر و قوی‌تری شده بودم. یک فیلم ازم هست، مال نوروز ۹۴، خانه‌مان هستم، از بارفیکس آویزان شده‌ام و کله‌معلق می‌زنم. شکم و پهلو ندارم. آن موقع حواسم نبود که اینقدر خوب آب شده‌اند. بدون اینکه به فرایندش آگاه باشم انگار «جهش» را انجام داده بودم.

همیشه در زندگیم به خیال خودم تحرک داشته‌ام و ورزش کرده‌ام. اما کارهایی که بهشان می‌گفتم ورزش عملاً چیزی نبودند جز رسوبات تعالیم قدیمی والدینم. مثلاً پیاده‌روی. شنای آرام. داستان مورد علاقه‌ی این مکتب فکری داستان لاک‌پشت و خرگوش است. رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود و همین نوع مزخرفات هم شعارشان است. همین ذهنیت را به شنا کردنم هم بسط داده بودم. مثل جنازه روی آب ولو می‌شدم و خیلی آرام طول می‌زدم. شاید به خاطر همین بود که بعد از این به اصطلاح ورزشها افسرده‌تر هم می‌شدم. توی خانه هم گاهی حرکاتی می‌کردم. یک سیکل حرکت شکم از اینترنت پیدا کرده بودم که قول داده بود با روزی ۱۵ دقیقه طی دو هفته شکمم را آب کند. اما بعد از تمرین زیر نظر حمید بود که فهمیدم همه‌ی این سالها راه را اشتباه رفته‌ام. از آن آدمهایی‌ام که باید مربی بالا سرم باشد تا از حد خودم فراتر بروم. در ورزشهایی که خودم انجام می‌دادم همیشه تعداد یا زمان حرکات را مطابق میل خودم و توانایی خودم تنظیم می‌کردم. طبعاً هیچ وقت «کم» نمی‌آوردم. اما ورزش در مورد نتوانستن است، در مورد کم آوردن و نرسیدن است. در مورد تعریف حدی است که قرار است تلاش کنی و بهش برسی اما نمی‌توانی، شکست می‌خوری و نمی‌رسی و دقیقاً توی همین زمین خوردن و نرسیدن است که اتفاقی که دنبالش بودی می‌افتد. خلاصه‌ی همین را روی دیوار باشگاه هم نوشته بود: «نو پِیْن، نو گِیْن». قرار است همینطور که مربی بالای سرت فریاد می‌کشد سعی کنی ۲۰ تا شنا بروی و سر شنای شانزدهم متلاشی بشوی. این نقطه‌ی مطلوب است. بعد هم بحث ضربان قلب است. چربی‌سوزی در ضربان خاصی اتفاق می‌افتد. آن ورزشهای پیرمردی که من می‌کردم واقعاً ورزش نبودند. ۴۰ دقیقه شنا وقتی ضربان قلبت زیاد نمی‌شود عملاً بی‌فایده است. یعنی برای اندام و فیزیک من بی‌فایده است. صرفاً باعث سایش مفاصلم می‌شد. برای چاق‌های خیلی چاق این کارهای استقامتی خوبند. برای من برعکس است: اتفاقاً باید ورزشم با شدت زیاد و مدت زمان کم باشد. انفجاری. این مدل جدید ورزش قشنگ روی متابولیسمم اثر گذاشته بود: بعد از چند هفته می‌دیدم که دیگر در زمستان همیشه سردم نیست و همیشه قوزکرده در حال لرز نیستم. در «فیلم سوسیالیسم» گدار یک کشتی تفریحی را نشان می‌دهد. در یکی از صحنه‌ها مسافرین را می‌بینیم در کلاس ورزش کشتی مجلل. فکر کنم توی استخر نوعی ورزش دست‌جمعی انجام می‌دهند. پیغام واضح است: مشتی آدم تباه، مشغول دست و پا زدن در تباهی. من از این حرفها عبور کرده بودم. با چند سوال ساده مسیر من مشخص می‌شد: آیا با ورزش نکردن من تبدیل به گدار می‌شوم؟ یا اینکه هر روز زشت‌تر و ضعیف‌تر می‌شوم؟ آیا با ورزش کردن سریعاً تبدیل می‌شوم به یکی از آنها که آنطور رقت‌انگیز توی استخر فیلم گدار دست و پا می‌زدند؟ جوابها واضح بودند.

شکل صحیح حرکات ورزشی هم مهم است. آسیب خوردن، چیزی که اینهمه ازش می‌ترسم بخاطر شکل و هندسه‌ی غلط بدن در حرکات ورزشی است. وقتی بدون مربی ورزش می‌کردم ناخودآگاه بدنم برای انجام حرکات به راحت‌ترین شکل ممکن در می‌آمد، که البته غلط‌ترین شکل ممکن هم است. همان شکلی است که ورزش را بی‌فایده می‌کند و حتی باعث آسیب می‌شود. بدون مربی آدم به غلط عادت می‌کند و تذکرات مکرر است که در نهایت باعث ایجاد فرم درست می‌شود.

قدیمها بوی عرق مردانه‌ی سالنهای ورزش و رختکنها هم اذیتم می‌کرد. الآن هم باشگاهها تمییزتر شده‌اند و هم اینکه خب قبول کرده‌ام همه می‌آییم اینجا و عرق می‌کنیم. کثافتی دست‌جمعی، محصولی مشارکتی. همین دست‌جمعی بودنش را هم دوست دارم. البته خودم هم عوض شده‌ام و قدر سابق از آدمها بدم نمی‌آید و احتمالاً برای همین ورزش کردن در کنار دیگران برایم شدنی‌ست. ورزش گروهی با روحیه‌ام سازگار شده. نگاه کردن به بغل‌دستی‌ای که از تو بهتر می‌رود باعث تحقیر می‌شود و همین باعث می‌شود که بهتر بشوی. همینطور نگاه کردن به چلاق‌هایی که زیر فشار حرکات می‌پکند و به نفس نفس افتاده‌اند و حرکات را غلط غولوط می‌روند. آیینه هم مهم است. آدم مدام باید به خودش نگاه کند و به بقیه. باید از چیزی که توی آیینه دیده می‌شود لذت برد، یا حداقل باید زوایدش را شناخت، باید فهمید با کم کردن کدام اضافات به سمت زیباتر شدن حرکت می‌کنیم و بعد همین باعث ادامه دادن می‌شود. تا وقتی که توی همه چیز زیبایی ببینی همین تپه‌ی گوشتی که هستی باقی خواهی ماند. آن ذهنیتی که هر کسی همانطور که هست زیباست را باید دور ریخت. آن ذهنیت مناسب کارمندها و مهاجرهاست که هر شب با فت‌فود جشن می‌گیرند و با خودشان «خوشحالند».

سر همین کلاس اروبیک بالاخره مشکل قدیمی‌ام با بدنسازی را هم ریشه‌یابی کردم. آن دستگاههای عظیم فلزی در واقع میانبری هستند که بدن را تنبل و ذهن را خنگ می‌کنند. منظورم این است که عملاً دستگاه بدن آدم را «بالاجبار» به شکل و هندسه درست در می‌آورد. آن اهرم‌ها و کابل‌ها و لولاها آدم را به شکل درست در می‌آورند اما همین باعث می‌شود که ورزشکار اصلاً به «شکل درست» حرکت فکر نکند. تلاشی هم برای پیدا کردن آن هندسه‌ی بهینه نمی‌کند. دستگاه نوعی تقلب است و ادامه‌ی این تقلب آدم را خنگ می‌کند. در ورزش بدون دستگاه، نصفی از سختی کار همان پیدا کردن شکل درست بدن و قلق رسیدن به آن است. برای پیدا کردن این هندسه‌ی صحیح، لازم است که آدم بدن خودش، عضلاتش و مفاصلش را بشناسد. اما وقتی می‌روی لای دستگاه نیازی به هیچکدام از اینها نیست. دستگاهها ترسناک هستند. شاید برای مصرف‌کنندگانشان عادی شده باشند اما با کمی فاصله گرفتن تازه تصویر واقعی دیده می‌شود. اینکه آدم خودش را لای آن ماشین وحشتناک بگذارد عین حماقت است: لای آن فنرها و وزنه‌ها و تسمه‌ها که بیشتر شبیه یک هیولای جنگی بی‌اصل و نسبند تا وسیله‌ای برای ورزش و سلامتی. جانورانی که از لای دستگاه بیرون می‌آیند هم زشتند. من توی این بدنهای بادکرده و خشک هیچ ردی از زیبایی نمی‌بینم. بدن انسان برایم فوق‌العاده جذاب است. بار جنسی دارد. تفکیک عضلات. تناسب اندازه‌ی اندامها با یکدیگر. دنبال کردن رد عضلات تا به پی می‌رسند و پی به استخوان می‌رسد. تبدیل تدریجی نرمی به سختی. انعطاف بدن. اما آن توده‌های گوشتی که از شدت خشکی حتی نمی‌توانند گردن‌هایشان را بچرخانند ارتباطی به تعریف من از زیبایی ندارند. زیبایی اندام ورزشی بود که قابلیت نهایت تعالی را داشته اما نمی‌دانم چطوری منحرف شد و تبدیل به این کثافت فعلی شده. صنعت مد و زیبایی هم مقصر است. این توهم را جا انداخته که با اضافات مصنوعی مثل لباس و آرایش و زلم زیمبو می‌شود به زیبایی رسید. باعث شده فراموش کنیم که زیبایی اصیل مربوط به خود بدن انسان است و محصول تربیت درست بدن.

حمید هم توی تیم ما بود. می‌گفت باور کنید شما از اونها سالم‌ترید. وقتی می‌گفت «اونها» سرش را می‌داد بالا و با چانه‌اش به موجودات آن سمت دیوار شیشه‌ای اشاره می‌کرد. انگار ننگش می‌آمد که اسمشان را بگوید. حمید می‌گفت اگه یه تست ورزش استاندارد مثه تست کوپر ازشون بگیریم نصفیاشون ایست قلبی می‌کنند. یا مثلاً می‌گفت این آمپولها و پودرها ماهیچه‌ها را گنده می‌کنند و طرف می‌تواند ۱۰۰ کیلو وزنه بلند کند. اما این وزن در نهایت باید از طریف پی‌ها و مفاصل منتقل شود. پی و مفصل که با آمپول گنده نمی‌شوند. حرفش این بود که اصولاً بدن ما برای بلند کردن چنین وزنهای ساخته نشده. حرفهایش را با اشتیاق ضبط می‌کردم.

گاهی فکر می‌کردم ماها که اینور دیوار شیشه‌ای هستیم، ما اروبیکی‌ها، اگر بخواهیم اسم گنده‌ای بین‌مان باشد آن اسم چیست و خب این سوال جوابهای بدیهی داشت. یعنی حتی بهش فکر نکرده بودم اما همینطور حسی می‌دانستم که سرگروه‌های انتزاعی ما می‌شوند امثال بروسلی و مارادونا و دیگر بزرگان. برهانی دیگر: به لباس ورزشیم اهمیت می‌دهم و حتی به حسام سپرده بودم برایم از دوبی یک شورت ورزشی بیاورد و حسام هم با اینکه زیاد با هم حرف نمی‌زنیم اما مودهای مرا می‌شناسد و برداشته بود برایم از دوبی یک شورت ورزشی کشی آدیداس مشکی با سه تا خط سفید اینور و آنور ران آورده بود و خب من هم اولش شوکه شدم و فکر کردم هرگز نمی‌توانم این چیز چسبان و براق را پایم کنم. خارج هم دیده بودم مردهای دوچرخه‌سوار از این شورتها می‌پوشند. اما خب نمی‌دانم چطور شد که یخم آب شد و البته بخشی‌اش به خاطر رودربایستی بود چون نمی‌توانستم به حسام بگویم که پسش بدهد. شورت چسبان را پوشیدم و تی‌شرتم را هی می‌کشیدم پایین تا آلتم خیلی قلمبه بیرون نزند. جلسه اول که با شورت جدیدم رفتم سر کلاس ایروبیک احساس می‌کردم تمامی نگاهها و تمامی نورافکن‌ها روی من‌اند، مشخصاً روی پایین‌تنه و رانهای من و خب راستش کمی معذب شده بودم اما دقیقه‌ی بیستم کلاس که خوب گرم شده بودم یکهو به خودم آمدم و دیدم اوه اوه چقدر با این شورت جدید بهتر ورزش می‌کنم و چقدر منعطف‌تر شده‌ام و بعد دیدم چقدر هم با جورابهای بدون ساقم خوب به هم می‌آیند و خلاصه همانجا بود که کلی افسوس خوردم چون حسام از دوبی برگشته بود اما اگر می‌شد زمان به عقب برگردد قطعاً فقط یک خواسته داشتم: اینکه برود مغازه آدیداس و برایم یک تی‌شرت شماره ۱۰ مارادونا هم بگیرد. اگر آن تی‌شرت راهراه را هم داشتم بی‌شک وارد مسیر درست شده بودم. منظورم این است که پراندن اسم بروسلی و مارادونا کاملاً حسی است و نه بر اساس منطق. یعنی فضا و روح آن کلاس ایروبیک اینجوری بود که آدم با این بزرگان منسوبش می‌کرد. رفتارهای مربی‌مان حمید هم بی‌تاثیر نبود. مثلاً آن‌باری که عضلات ران پایم را وارسی کرد و گفت چه خوب شدن و خب معلوم است که من خوشحال شدم. حمید استاد بود. خبره بود. کارش را خوب بلد بود. مرد موجه زن‌دار و حلال‌حرامی بود. بده بستانی هم با من نداشت پس وقتی می‌گفت عضلات رانم خوب شده‌اند طبعاً آدم خوشحال می‌شود. یا مثلاً آن بار که حیدر را صدا زد. بحث شکم شش تکه بود و برای همین حیدر را صدا زد. حیدر کارگر افغانی باشگاه بود که وظیفه‌اش جمع و جور کردن وزنه‌های اوباش باشگاه بدنسازی بود. یعنی از صبح تا شب دور باشگاه راه می‌رفت و وزنه‌های آنها را جمع می‌کرد. البته این شغل لازم است چون من دیده‌ام که بدنسازها پس از پایان هر سیکل عربده‌ای می‌کشند و وزنه‌ها را به اطراف پرت می‌کنند. احتمالاً بخاطر اثرات پودرهایی است که توی رختکن می‌خورند و باعث بزرگ شدن عضله و کوچک شدن بافت مغزشان می‌شود. حیدر وزنه‌ها را از اطراف جمع می‌کرد و مرتب می‌چیدشان توی جعبه‌ی مخصوص‌شان تا وقتی بی‌سر و پای بعدی خواست هزار کیلو هالتر بزند راحت بتواند وزنه‌های هزار کیلویی را پیدا کند. کل شغل حیدر همین بود و برای اینکه بلند و کوتاه کردن وزنه‌ها کمرش را داغون نکند یک کمربند چرمی خیلی کلفت هم می‌بست. آن روز وقتی مربی ما صدایش کرد خیلی محجوب آمد توی اتاق شیشه‌ای. مربی‌مان بهش گفت لباسش را بزند بالا و شکمش را سفت کند و نشان ماها بدهد. طفلکی اولش خجالت کشید و احتمالاً اینکه ماها دورش حلقه زده بودیم و به نافش خیره شده بودیم هم بی‌تاثیر نبود اما بالاخره لباسش را داد بالا و خب باورش سخت است، اما انگار خود بروسلی از شانگهای بین ما ظاهر شده بود. شکمش یک گرم چربی اضافه نداشت و بطور طبیعی هم کم مو بود. زیباترین چیزی بود که این اواخر دیده بودم: بدن بی‌نقص مرد. مربی‌مان رد عضلات شش‌تکه‌ی حیدر را آرام انگشت کشید، با انگشت سبابه‌اش، این کاری بود که همه‌ی ما دوست داشتیم انجام دهیم اما خجالت می‌کشیدیم و اینجا بود که حیدر لباسش را سریع داد پایین و گفت آقا ببخشید کار دارم و بعد انگار غیب شد.

این چیزهایی که در مورد «روح» کلاس و همبستگی‌مان می‌گویم واقعیت دارند و آن اواخر حتی به سطحی از تفاهم رسیده بودیم که اشارات سربسته‌ی همدیگر را هم متوجه می‌شدیم. مثلاً همان روزی که آقا حجت سر ذوق بود. آقا حجت مرد جاافتاده‌ی چاق و کوتوله‌ای بود که می‌خورد بازاری باشد و از این پستان‌بندهای کالری‌شمار به خودش می‌بست و خلاصه خیلی جدی قصد کرده بود که دوباره «روبراه » شود. آن روز مربی خیلی سخت گرفته بود و تقریباً بیشتر کلاس وسطهای سیکل دوم بی‌حال شده بودند و بی‌رمق حرکت می‌کردند. مربی سرمان داد زد که آقا بزن، بزن، وای نسّا و اینجا بود که آقا حجت گفت آقا ورزش کنین تا بلبل‌تون بخونه و خب همین را که گفت ما همه دوباره نیرو گرفتیم، انگار همه‌مان تلگراف رمزدارش را فهمیده بودیم، انگار از اول همه‌مان دنبال همین بودیم که بلبل‌مان بخواند و البته اصلاً صلاح نبود که قضیه را بیشتر از این باز کنیم. همان اشاره‌ی سربسته‌ی آقا حجت کاملاً کافی بود تا هدف نهایی‌مان را یادآوری کند.

سر جمع ۴-۵ ماه رفتم کلاس ایروبیک. جلسه‌ی آخر با سه کیلو موز رفتم سر کلاس. نفری یکی-دو تا برداشتند. دنبال حیدر بودم تا بقیه‌اش را بردارد اما گفتند چند هفته‌ای است که رفته. البته ترجمه حرف‌شان این می‌شد که چند هفته‌ای است اخراح شده. انگار قسمت جفت‌مان نبود که ماجرا را تا تهش ادامه بدهیم، اگرچه که تهی ندارد. به مربی گفتم که دارم از این محل می‌روم. شماره هم رد و بدل کردیم اما خب معلوم است که تماسی نگرفتیم. توی محل جدید کلی دنبال کلاس ایروبیک گشتم اما هنوز که چیزی پیدا نکرده‌ام. هر چیزی هم که پیدا کردم مختص بانوان بوده. بعد از سه ماه شکم و پهلویم برگشتند سرجایشان و چهار کیلو هم وزن زیاد کردم. هر از گاهی می‌روم پارک سر کوچه. حافظه‌ام توی این چیزها ضعیف است: از آنهمه حرکت متنوع ایروبیک چیزهای کمی یادم مانده. الکی چهار تا جفتک می‌اندازم و روی نیمکت‌های پارک چندتا شنا می‌روم. خودم هم می‌دانم اینطور ورزش کردن فایده‌ ندارد. نه خبری از مربی است و نه موزیک دوبس دوبسش. نه خبری از دوپامین است، نه خبری از اوباش بدنساز. نه خبری از تعریف مرز و نرسیدن است و نه خبری از چهچه‌ی بلبل. هر از گاهی فقط صدای گوشخراش کلاغهای پارک می‌آید و پیرمردهایی که مدتهاست بلبل‌هایشان مرده‌اند و حالا توی پارک قدم می‌زنند.

Advertisements

26 Responses to “بلبل”


  1. 1 ناشناس ژانویه 14, 2016 در 2:15 ب.ظ.

    آقا خدا حفظت کنه، چقدر خوب می نویسی.

  2. 2 سپیده ژانویه 14, 2016 در 5:46 ب.ظ.

    من همیشه نوشته هاتون رو با ذوق و شوق تا انتها میخونم. نمی دونم چرا حالا دارم روی این مطلب کامنت میذارم و هی می نویسم پاک می کنم چون هی میگم خب اینا که میخوای بگی که چی. ولی خب خیلی وقته میخواستم بگم که خیلی خوبه که می نویسید. من با خیلی از نوشته ها ارتباط برقرار می کنم و حتی یاد میگیرم. فکر کنم 1 ساعت دیگه هم بشینیم این جا نتونم بگم دقیقا چی میخوام بگم. همین فقط که خوبین. دستتون درد نکنه. :)

  3. 3 Caspian ژانویه 14, 2016 در 10:18 ب.ظ.

    iadame migofti tak pack khoobe! hala khoshhalam ke har cheghadr ham kootah be natije residi ke varzesh khoobe. Yoga ro ham tosie mikonam. baraie tanzime form e badan khoobe va hatman kelasesham peida mishe.

  4. 4 A Reader ژانویه 14, 2016 در 11:05 ب.ظ.

    ریمیکس seven nation army که خوشت اومد احتمالا این نبود؟ http://pleer.com/tracks/11063582M0t5

  5. 5 خواننده خبره و قدیمی ژانویه 15, 2016 در 12:33 ق.ظ.

    واقعا با لذت می خونم نوشته ها تو. یه دلیلش شاید این باشه که تو از اینکه برگشتی خوشحالی و هر از گاهی تیکه هایی به مهاجرها میندازی و من از اینکه مهاجرم ناراحت و در فکر برگشت.

  6. 6 Reza ژانویه 15, 2016 در 8:42 ق.ظ.

    مثل همیشه عالی. آدم ناخودآگاه تا انتها می خونه بدون اینه متوجه بشه.
    فقط یک چیزی: کوهنوردی ورزش آرومی هست؟ در تمام یک ساعت نیم راه دربند تا شیر پلا، شاید فقط ۱۰ دقیقه اولش آدم عرق نکنه. حتی کوله ادم هم خیس عرق میشه.

  7. 7 سالار ژانویه 15, 2016 در 1:33 ب.ظ.

    کارمندا… مهاجرا… بدنسازا…:)) مرسی خرس

  8. 8 س ژانویه 15, 2016 در 1:54 ب.ظ.

    1- با فعالیت بدنی و دویدن در هوای باز ، هورمونهای ضد دپرسی در بدن بلافاصله فعال میشوند. این هورمونها در قرصهای آنتی دپرسی هم هست . فقط اگر قرص قورت بدی ، بغیر از عوارض جانبی ، پروسه جذب و عادت بدن به آن ، مدت زمان زیادی طول میکشه. خیلی از روانکاوها در درجه اول ورزش و دویدن را توصیه میکنند.
    2- کارمندا… مهاجرا….. بدنسازا…….!؟
    میدونم که شلخته ذهنی نیستی . اگر هم باشی اشکال نداره تا وقتیکه اونو رو نکردی. به این میگن شلختگی زبانی. دفعه اول ات هم نیست. برای همین حیفم اومد به پسر به این خوبی تذکر ندم. فکر کردم شاید دور و بری ها ، کسی نیست بهش بگه : بچه جلو مردم اینطوری حرف نزن!

  9. 10 لیلا ژانویه 15, 2016 در 7:46 ب.ظ.

    سلام مهندس
    میبینی همه خواننده هات خوشحالن که روحیه ت خوبه. داری از ورزش و زندگی سالم مینویسی. بهم انگیزه دادی از فردا ورزش درستو شروع کنم. مرسی

  10. 12 فرهاد ژانویه 16, 2016 در 5:48 ق.ظ.

    من یه زمانی سوئد دانشجو بودم. از این نژاد اسکاندیناوی یاد گرفتم ورزش چقدر مهمه و بیرون دویدن چقدر خوبه. البته انگیزه اصلی هیکل های داغون پسر و دخترهای ایرانی و هیکل های محشر سوئدی ها بود ( واقعا مقایسه هیکل دختر ایرانی و دختر سوئدی در باشگاه فقط باعث گریه بود ). این دفعه که یکسالی برگشتم اصفهان رفتم یک مرکز سلامت و 17 کیلو وزن کم کردم. تمرکزشون روی تغیر سبک زندگی بود نه رژیم غذایی. و مهم تر اینکه کم خوردن بهتر از ورزش ه. فوق العاده بود. این خانمی که اونجا متخصص تربیت بدنی بود بهم گفت برو بدو بعد از کارت. منم شب ها دور پارک های زاینده رود از سی و سه پل می دویدم تا پل مارنون. جالب اینکه توی این چند ماه حتی یکبار ندیدم کسی بدوه. همه یا با سرعت لاک پشت راه می رفتن یا اکثرشون یه فست فود خریده بودن و داشتن می خوردن. صبح ها وضعیت بهتر بود. ولی کسی زیاد نمی دوید. ماکزیمم پیاده روی. نمی دونم ایران چرا کسی نمی دوه بیرون خونه؟ ( درسته واسه خانم ها سخته ولی چرا مردها نمی دون؟)

    ولی ورزش فوق العاده است. البته دویدن زیاد نمی سوزونه چربی. چون عضلات پا خیلی لاغرن و زیاد کابری نمی سوزونن. یه بابایی هست به اسم mike توی یوتیوب. اون خیلی حرکات خوبی گذاشته. با یه دمبل همشو میشه انجام داد. پیشنهاد می کنم بری ببینی. منم مثل خودتم. تنهایی حال نمی کنم ورزش. ولی انگیزه بالا باشه انجام می دی. البته اینکه به اون زیبایی بدن انسان برسی و صد البته دخترها را هم تحت تاثیر قرار بدی هم که هست همیشه!!

  11. 13 ali ژانویه 17, 2016 در 4:33 ق.ظ.

    خیلی خوب نوشتی، دمت گرم.
    من به هردو ورزش علاقه مندم (هوازی و وزنه/دستگاه)، 10 ساله مرتب ورزش میکنم، به نظرم هردو خوبن اگر اصولی کار کنی و ترکیبشون هم خیلی خوبه، بسته به اینکه دنبال چی باشی، فرم بدنت و آمادگیت چطور باشه، سنت چقدره و غیره … خیلی با نظریه های کلی که این خیلی بیخوده یا اون معجزه موافق نیستم. موفق باشی

  12. 14 ناشناس ژانویه 17, 2016 در 7:13 ب.ظ.

    فضای جالبی داره این داستان. ورزش و بدنسازی و حرکت و موسیقی… دیوار شیشه ای، دو گروه متفاوت که بسیار خوب توصیف شده اند (مخصوصاً اون «پودری»ها)، یک مربی که انسان شریف و خوبیست و کارش را حرفه ای انجام میدهد به اضافه حیدر زحمتکش و محجوب… یهو یادمان میاد که انسانها همه دوست داشتنی هستند، مخصوصاً موقعیکه با هم «دعوا» نمی کنند و در این دوره کوتاهی بنام زندگی یکجایی (ظاهراً هیچ فرقی نمی کند کجا) دور هم جمع شده و یک کار مشترک با هم انجام می دهند. همه آن چیزهایی که در این داستان بسیار صمیمی بیان میشود درست نیست، اما چون صمیمی هست به دل می نشیند و پایان نوستالژیک آن هم بقول معروف مربای روی خامه است که مزه داستان را شیرینتر میکند. ممنون.

  13. 15 آزاده ژانویه 18, 2016 در 7:42 ق.ظ.

    خرس جان، روزمو میسازی با نوشتنت.

  14. 16 کامشین ژانویه 19, 2016 در 6:02 ب.ظ.

    از اینکه دوباره احساس می کنی به موقعیت قبل از اروبیک برگشته ای متاسفم.
    سابقه ای که در ایروبیک دارم هفت ساله است. فقط پاهای قوی ای پیدا کردم که به درد دوچرخه سواری و پیاده روی های جنون آسا می خوره. در جایی که هستم می خوره. می توانم بپرم روی دوچرخه و اگر برف و سرما نباشه، بدون توقف بیست کیلومتر رکاب بزنم و از اینکه ماشین ندارم ناراحت نباشم.
    لاغری و تناسب اندام به یک پکیج سلامتی و تغییر رویه زندگی بستگی داره.
    غصه نخور دوباره درست می شه.

  15. 17 یک دختر معمولی! ژانویه 22, 2016 در 10:54 ق.ظ.

    منم هیچ وقت نتونستم با بدن سازی ارتباط برقرار کنم ، ورزش فقط ایروبیک..خیلی نششاط آور و خوب

  16. 18 Nei Rang ژانویه 24, 2016 در 11:57 ب.ظ.

    این پست تون باعث شد تصمیمم به ورزش کردن قطعی بشه و تا پایان نوشته تون دوام بیاره.

  17. 19 amid ژانویه 31, 2016 در 8:49 ب.ظ.

    چه طنز زیبایی.

  18. 20 Foroogh (@for4dina) فوریه 1, 2016 در 8:01 ب.ظ.

    قبلا یه جور دیگه می نوشتی. تو هم عوض میشی.

  19. 21 ناشناس فوریه 3, 2016 در 4:55 ق.ظ.

    از اینکه زیستم تو این جهان با تو همزمان شده خوشحالم.متشکرم.

  20. 22 امید فوریه 12, 2016 در 2:37 ب.ظ.

    سلام
    کجایی؟ چرا نمی نویسی؟ خسته شدم از بس سر زدم نوشنه جدیدی نبود.

  21. 24 عابد آوریل 18, 2016 در 1:40 ب.ظ.

    آقا بنویس وگرنه پتیشن می نویسیم امضا جمع می کنیم ها

  22. 25 حامد مه 20, 2016 در 8:26 ق.ظ.

    خوب بود.من ورزش هوازی میرم ولی اخیرا نیاز به بدنسازی رو حس کردم. ما بدنمون خالی از ماهیچه است. فقط میریم که کج و معوج(انشالله که درست نوشتم)نباشیم. بدون پودر بدون آمپول.

  23. 26 ناشناس مه 27, 2016 در 7:09 ق.ظ.

    در اینترنت P90X یا P90X3 را سرچ کنید. ویدیوهای خانگی اروبیک است که من خودم با لذت از آن استفاده کردم و جواب گرفتم. با روزی نیم ساعت الی ۴۵ دقیقه در منزل می‌شود مشابه حس باشگاه را تجربه کرد. یک کلمه فارسی هم در سرچتان داشته باشید، لینک‌های دانلودش را هم خواهید یافت. توضیه می‌کنم استفاده کنید، برای بیرون آمدن از حس این روزهایتان هم خوب است…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: