آش ماش، با شلغم‌های ریز

هفته‌ی پیش رفتیم شمال. بیشتر برای فرار از آلودگی تهران. هنوز ماشین نخریدم. ماتیز هم در وضعیتی نیست که بشود زمستان باهاش رفت جاده چالوس. آب کم می‌کند. روغن‌ریزی شدید دارد. نفس ندارد. علاوه بر همه‌ی این ایرادات فنی چند هفته پیش که توی کوچه پارک بود دزد هم بهش دستبرد زده. صبحش رفتم دیدم لای درِ سمت شاگرد را دیلم انداخته و باز کرده. چیزی هم نبرده بود. محتویات داشبورد را پخش و پلا کرده بود روی صندلی ماشین. ضبط را هم نبرده بود. فقط انگاری یک کابل آکس برده بود. البته کابلم اوریجینال بود. بلکین. دیگر نمی‌توانستم توی ماشین آهنگ گوش کنم. هفته‌ها هم می‌گذشت و هی جور نمی‌شد بروم کابل آکس جدید بخرم. خواستم از دیجی‌کالا بخرم که زده بود ناموجود. البته از دیجی‌کالا بدم می‌آید. از توضیحاتی که برای کالاها می‌نویسند بالا می‌آورم؛ از این تلاش‌شان برای «خودمونی» و «امروزی» بودن. اصلاً از کل موجودیتش متنفرم. از اینکه در دورانی زندگی می‌کنم که دیجی‌کالا نماد هوش و موفقیت است ناراحتم. چرا؟ چرا باید دیجی‌کالا الگو باشد؟ دلالی و دولا پهنا چپاندن به مردم از کی تا حالا اینقدر ارزشمند شده؟

ماتیز بدون موزیک و با دری که خوب چفت نمی‌شود، با روغن‌ریزی و خون‌ریزی قطعاً برای جاده مناسب نبود. قرار شد ماشین پدرم را بگیرم. چهارشنبه صبح زود رفتم خانه پدر و مادرم. می‌خواستم جوری برسم که شش صبح بزنیم بیرون. اما تازه ساعت هفت رسیدم خانه‌شان. شب قبلش خوب نخوابیدم. استرس سفر گرفته بودم. الآن چند سال است که اینطوری شده‌ام. فکر سفر از شدت اضطراب فلجم می‌کند. دویست بار غلت زدم. فکر کنم سر جمع دو-سه ساعت خوابیدم. برای همین وقتی صبح رفتم خانه پدر و مادرم تصمیم گرفتم که دیرتر راه بیفتیم. یعنی فکر کردم خطرناک است با کم‌خوابی بزنم به جاده. بدن من هم به خواب حساس است. خوابم از روزی ۱۰ ساعت کمتر بشود راندمانم به شدت افت می‌کند. مثلاً می‌شود ۲۰ درصد. تازه، همینطوری هم با نصف باطری‌هایم کار می‌کنم. البته این یکی استراتژی‌ام است: نصف نیرویم را نگه داشته‌ام برای روز مبادا. احساس می‌کنم روزی می‌آید که لازم است آن روز بدرخشم. دقیقاً نمي‌دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد اما بهرحال نیمی از نیروی زندگی‌ام را رزرو نگه داشته‌ام برای آن دوران. یعنی به نوعی می‌شود گفت راندمانم می‌شود ۵۰ ضربدر ۲۰ درصد. یعنی هیچی.

رفتم خوابیدم. به مادرم گفتم ساعت ۹ حرکت می‌کنیم. اما معلوم بود دروغ می‌گویم. تا ۱۰ خواب بودم. بعدش گربه را گذاشتم توی جعبه‌اش و وسایل را بردم توی ماشین. مادرم یک عالم کیسه داشت. نمي‌دانم چرا کل وسایلش را نمی‌کند توی یک ساک بزرگ. به جایش چهار تا کیسه نایلون و سه تا کیف کوچک داشت. جمعاً هفت تا. هی با انگشت می‌شمردشان. یک بار دم در شمردشان. بعد دم آسانسور شمردشان. یکی کم بود. هی ازم می‌پرسید اون یکی چی شد؟ من نمی‌دانستم. اما می‌دانستم چیز مهمی تویش نیست؛ احتمالاً یک مشت پارچه یا مثلاً چند تا پرتقال. بالاخره راه افتادیم. من و مادرم و گربه. ترکیب عجیبی بود. توی راه همان حرفهای همیشگی را می‌زدیم. من تاییدش می‌کردم. گاهی کمی حرفش را نقض می‌کردم تا بحث نمیرد، تا دلیلی برای ادامه‌ی حرف زدنش باشد. به همان نتایج همیشگی می‌رسیدیم: اینکه برادرهایش فوق‌العاده‌اند و زن‌برادرهایش پلیدند و پولهای برادرانش را بالا می‌کشند. اینکه دایی‌اش با اینکه کاسب است اما خیلی بافرهنگ است. نکاتی کلی در مورد خوبی‌های درس خواندن و دانشگاه رفتن و کارمندی. همین چیزهای همیشگی. اوایل جاده چالوس دم سد کرج چند تا تونل پشت سر هم است. تونل‌ها را که یکی یکی رد می‌کردیم آسمان پرده پرده روشن‌تر می‌شد: از خاکستری چرک شروع شد و آخرین تونل را که رد کردیم آسمان آبی بود. براق و تقریباً نیلی. کل این تغییر رنگ ظرف دو دقیقه اتفاق افتاد. مادرم مدام ازم تشکر می‌کرد که با خودم آوردمش سفر.

وسط جاده لبنیاتی «دهاتی» ایستادیم. عسل و نان و تخم‌مرغ و بستنی خریدیم. بعد کنار جاده زیر آفتاب روی نیمکتی نشستیم و بستنی‌هایمان را خوردیم. لبنیاتی دهاتی همانطور که از اسمش پیداست چیزهای ارگانیک و دهاتی دست مشتری می‌دهد. به تخم‌مرغهایش فضله چسبیده و لابلای تخم‌مرغها یونجه می‌گذارد تا نکشنند. در عوض قیمتها تیزند. اما کارش تمییز است. تصویری که مشتری شهری دوست دارد را برایش می‌سازد، بسته‌بندی می‌کند و به قیمتی خوب بهش قالب می‌کند. انتخاب اسمش هم جوری‌ست که مبادا کسی اشتباه کند، و البته فوق‌العاده خلاق، بی‌نهایت خلاق: «دهاتی». الآن بحث ارگانیک و طبیعی و دهاتی مد است. ایران هم مثل بقیه‌ی دنیا. الگوها یکی‌اند و با چند سال تاخیر از «آنور» به «اینور» می‌رسند. باهوشها و خلاقها از فهم همین نکته پول در می‌آورند. می‌روند دنبال کسب و کاری که آنطرف اقبال دارد و بعد همان را کپی می‌کنند و می‌آورند اینور. بعد پولدار می‌شوند. همه در حال پولدار شدن هستند، الّا من که با مادرم و گربه دارم می‌روم شمال. همه در حال صدور ایده‌های انقلابی کسب و کار، پول در آوردن از اینترنت، از اینستاگرام، از تلگرام، از باد هوا. البته خودم هم دنبال همین ایده‌های طلایی بودم. من هم مدتی تیز کرده بودم که پولدار شوم. بعد نمی‌دانم چرا بی‌خیال شدم. احساس کردم پول مهندسی لوله برکت دارد. ته تهش هنوز تعالیم خانواده را قبول دارم: پول در آوردن از رشته‌ای که درسش را خوانده‌ام خیلی شرف دارد به کاسبی و دلالی. در تئوری این حرف را قبول ندارم و بنظرم هر جوری که بشود زندگی راحتتری داشت و کمتر کار کرد همان راه درست‌ترین است. اما در عمل بی‌خیال میلیاردر شدن شدم. شاید هم چون سخت بود. اما بهرحال تصمیم گرفتم همان روش قدیمی را ادامه بدهم: مسخره کردن کاسبها به جرم ازگلی و بی‌فرهنگی و تازه به دوران رسیدگی و حلوا حلوا کردن فقرای بافرهنگ (مثل خودم). اما باید قبول کرد: بستنی دهاتی خوشمزه بود. باید قبول کرد: من ناموفقم و دیجی‌کالا و دهاتی و ساندویچ کلانا موفقند. بچه‌های من در نهایت می‌شوند رعیت بچه‌های دیجی‌کالا و کلانا. آنها اربابند. از این ماجرا ناراحتم اما کاری نمی‌توانم بکنم. این رسالت نسل بعدی، رسالت بچه‌هایم است که کاری بکنند. من رعیت تحویل جامعه می‌دهم و آنها خودشان فکری به حال زندگی نکبت‌شان بکنند. یک راه هم این است که خودم را از لذت زاد و رود محروم کنم و اینطوری کل مشکل را پاک کرده‌ام. یا شاید بهتر است بگویم پیشاپیش تسلیم دیجی‌کالا و دهاتی و ساندویچی کلانا شده‌ام.

هوای شمال عالی بود. عصرها می‌رفتم دم دریا ورزش می‌کردم. کمی کششی، کمی یوگا. بعد هم ۲۰ دقیقه می‌دویدم. بیشتر از این نمی‌کشم. سر جمع می‌شد مثلاً یک ساعت. شب اول زنگ زدیم تهران. با پدرم حرف زدیم. من شماره‌اش را گرفته بودم و گذاشته بودم روی پخش تا مادرم هم بشنود. می‌دانم کار غلطی است چون آن طرف خط که نمی‌داند صدایش را همه می‌شنوند. اما فکر کردم این دو تا پیری که حرفی ندارند و بگذار دور هم حرف بزنیم و یکهو دیدی چیز ارزشمند یا بامزه‌ای ازش در آمد. مادرم هم به پدرم گفت پاشو بیا شمال هوا عالیه. پدرم صدایش را لرزاند و گفت زهرا جون من یه مشکلی دارم. من کمی وا رفتم. جوری گفت «مشکل» که فکر کردم می‌خواهد خبر سرطان یا چیزی از این جنس را بدهد. گفت ببین من خیلی مشکل مالی دارم. احتمالاً نمی‌فهمید صدایش را من هم مي‌شنوم. اما دیگر دیر شده بود که کاری بکنم. بعد گفت برا همینه که این مدت کاری نمی‌کنم و جایی نمی‌رم. مادرم زد زیر خنده. من هم لبخند زدم. مادرم پرسید ینی پول یه بلیط اتوبوس نداری؟ البته من منظور پدرم را می‌فهمیدم. بالاخره توی سفر دو تا رستوران و چهار تا بازار بروی خودش عددی می‌شود و لابد همین سختش بود. ناراحت شدم که چرا توی این سن پدرم هنوز نمی‌تواند راحت زندگی کند. من و مادرم قضیه را به خنده و شوخی برگزار کردیم.

روز دوم سفر سین هم به ما پیوست. ترکیب جمعیتی‌مان متعادل‌تر شد. با کرایه‌های آزادی-چالوس آمد. از توی جاده مسج داده بود که تا کرج ترافیک افتضاح بوده. من عذاب وجدان گرفته بودم. نمی‌دانم چرا اینطوری می‌شوم. در مورد اموراتی که به من مربوط نیست زیادی فکر می‌کنم. سین دیر راه افتاده و به ترافیک خورده. من هم از این عذاب وجدان گرفته بودم و از آنور توی دلم فحشش می‌دادم که خب به موقع راه می‌افتادی زن. وقتی رسید شب بود. رفتم سر جاده چالوس برش داشتم. توی ماشین برایش گفتم که مادرم دارد خلم می‌کند از زور وراجی، از زور انرژی گرفتن. مشکلش صرفاً حرف زدن نیست، مشکل این است که مرا، مخاطبش را هم درگیر می‌کند. کلماتش باتلاقی تشکیل می‌دهند که مخاطب را چه بخواهد و چه نخواهد می‌کشند داخل خودشان. آدم انرژی‌بری است. یک هفته زندگی با مادرم سه هفته از عمر کم می‌کند. اینها را برایش گفتم و بعد گفتم که البته قلقش را هم بلدم. یعنی بلدم چکار کنم که ویرانم نکند. نمی‌توانم بگویم رویم تاثیر نمی‌گذارد اما سازمانم را بهم نمی‌ریزد.

روز سوم که بیدار شدم دیدم سین لگن پی‌پی گربه را از توی دستشویی برداشته گذاشته توی راهرو. برش گرداندم همان جا توی توالت. گفت آنجا نفسش می‌گیرد. همین شد یک اصطکاک کوچک. به دوره‌ای رسیده‌ایم که اتفاقات کوچک باعث تاثیرات گنده و وحشتناک می‌شوند. گفتم نمی‌شه، گربه به اونجا عادت کرده. البته می‌دانستم مادرم هم به جای جدید لگن توی راهرو گیر خواهد داد. بحثمان کمتر از یک دقیقه طول کشید اما تا ۲۴ ساعت توی قیافه بودیم. مسخره است. نمی‌دانم چرا رابطه‌ها اینطوری می‌شوند. هر کسی منطق خودش را دارد و منطقش برای خودش کاملاً صحیح است. مثلاً من فکر می‌کردم که خب من بخاطر آلرژی سین کلاً گربه را داده‌ام رفته. الآن هفته‌هاست که گربه پیش پدر و مادر و برادرم است. توی جهان‌بینی من کار بزرگی است. حالا بعد از مدتها که با گربه هستم اولویتم این است که بیخودی اذیتش نکنم. او هم لابد منطق خودش را دارد. منتها الآن در حالتی هستم که خیلی برایم مهم نیست درست و غلط چیست. بیشتر دوست دارم جریان زندگی‌ام آرام باشد، تلاطمی نباشد، حالا حقیقت هرچه می‌خواهد باشد.

کل سفر مادرم آشپزی کرد. نمی‌گذارد کس دیگری غذا بپزد. در ظاهر استقبال می‌کند اما باطناً احساس می‌کند به حریمش تجاوز شده. او مادر مهربان است که به بقیه غذا می‌دهد. این یک اصل است. مثلاً چند هفته پیش هم که به هوای پدرم آش جو با گوشت گردن درست کردم برداشت نصف بیشترش را داد به در و همسایه. به دوستانش. من خیلی ناراحت شدم. توی بقیه آشم هم آب ریخته بود تا به همه برسد. اما دیگر این را می‌دانم: مادرم رییس آشپزخانه است و نباید در کارش دخالت کرد. شمال هم غذاهای مزخرفی درست می‌کرد. برای من هم زیاد می‌کشد. این عادت قدیمی‌اش است. من کمی می‌خوردم و بقیه را هل می‌دادم کنار بشقابم. می‌دانستم که از این کار اعصابش خرد می‌شود. اسراف نقطه ضعفش است. آنها، منظورش خودش و خواهر و برادر و مادر و پدر خدابیامرزش است، «چیز دور نمی‌ریزند.» این را هزاران بار برایمان با افتخار گفته. یک روز که مرغ درست کرده بودند تقریباً به غذایم دست نزدم. مرغهای له و په را هل داده بودم گوشه بشقاب. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با دست چند تکه گوشت از لای آشغال مرغهای کنار بشقابم برداشت. فکر کنم اگر رویش می‌شد دوست داشت کل بشقابم را بکشد جلویش و گوشتها را سوا کند. اما می‌دانست که شر می‌شود و نکرد. پا شدم و ته بشقابم را ریختم توی سطل آشغال. لذت می‌بردم. صدای نفسهای ناراحتش را پشت سرم می‌شنیدم. من هم آرام بشقابم را خالی می‌کردم. گیر دیگرش آش ماش بود. فکر کنم توی شش روز سفرمان چهار وعده آش ماش با شلغم درست کرد. من مشکلی با آش ندارم. یعنی حتی دوست دارم. خودم هم خیلی درست می‌کنم. سنم هم که بیشتر شده بیشتر هم از آش خوشم آمده. اما مادرم هی معذرتخواهی که می‌کرد که برایمان غذای محقر درست می‌کند. هی تکرار می‌کرد. منتظر بود من برآشفته بشوم و داد و بیداد کنم و بروم بیرون کباب و کنتاکی بخرم. چند بار حتی خودش هم گفت: نمی‌خوای بری ال‌بیگ کنتاکی بخری؟ با لبخندی کج و موذی. بعد با هیجان داستان آش ماش را پای تلفن برای مادربزرگم تعریف می‌کرد. مادربزرگم از آنور خط می‌گفت به این جوونا غذای خوب بده… بعد از تلفنش از من می‌پرسید حق با مامان‌جون نیست؟ خسته نشدین از آش ماش؟ بهش می‌گفتم غذا برام اونقدری مهم نیست. چیز خوبی گیرم بیاد می‌خورم و گیرم نیاد در حد رفع گرسنگی می‌خورم. جوابی که دنبالش بود را نمی‌گرفت. دوست داشت من بشوم همان پسرک ۱۴ ساله که سوپ و آش دوست ندارد و قهر می‌کند و بدخلقی می‌کند و دلش همبرگر و پیتزا می‌خواهد.

سفرهای شمالم هیچوقت آنطور که دوست دارم نمی‌شوند. همیشه فکر می‌کنم می‌روم و به آرامش مطلق می‌رسم، کنار دریا. اما تا حالا که نشده. از طرفی دلم هم نمی‌آید مثلاً مادرم یا پدرم را نبرم. مخصوصاً با این آلودگی هوای تهران. اما وسطش همیشه پشیمان می‌شوم. دور و بری‌هایم را می‌بینم که در حد حداقل‌ها با خانواده ارتباط دارند. بهشان حسودی‌ام می‌شود. دوست دارم من هم اینقدر «درگیر» با اینها نبودم. مدام هم والدینم را تشویق می‌کنم با دوستان‌شان و خانواده‌شان رفت و آمد کنند. اما همه‌ی رابطه‌هایشان داغون شده. خبری از دوره‌های دوستی و خانوادگی نیست. خبری از آن مهمانی‌های سی-چهل نفره که بامزه‌ها نوبتی جوک می‌گفتند نیست. چند هفته پیش اتفاقاً یکی از همان «بامزه‌ها» که آرشیوی از جوک بود مُرد. بشدت چاق بود و مرض قند داشت. کبد یا شاید هم کلیه‌هایش از کار افتاده بود. واقعیت این است که والدینم دو تا آدم پیر و تنها هستند. فامیل بازی و دوست‌بازی‌شان هم مال دوران نوجوانی ماها بود. احتمالاً به هدف خرد کردن اعصاب ما. الآن در روزگار پیری که آن روابط به درد می‌خورند همه‌شان نابود شده‌اند. کل فامیل با هم قهرند. هر کسی قبیله‌ی خودش را تشکیل داده. خاله‌ها و عموها و دایی‌ها هر کدام با بچه‌ها و عروسها و دامادها و نوه‌های خودشان می‌روند مسافرت. پدر و مادر من مانده‌اند بی‌کلاه. نصف بچه‌هایشان که مهاجرت کرده‌اند، یک سری دیگرشان در حال مهاجرتند. همین است دیگر: انگار فقط من مانده‌ام، بیخ ریش هم گیر کرده‌ایم و سر آش ماش روان همدیگر را خراش می‌دهیم.

Advertisements

14 Responses to “آش ماش، با شلغم‌های ریز”


  1. 1 ترانه دسامبر 30, 2015 در 6:59 ب.ظ.

    پاراگراف آخر قشنگ بود و ملموس. مثل زندگی خیلی از ماها …

  2. 2 ابان دسامبر 30, 2015 در 9:55 ب.ظ.

    خيلى مامانت شبيه مامان منه. امروز اومدم خونه كه وسايل جمع كنم برم بيمارستان برا زاييدن، بعد مامانم توضيح و ناراحتى كه برنج نهار نرم شده. چرا در مورد غذا انقدر توضيح ميدن و هيچوقت نفهميدم

  3. 3 کفشدوزک دسامبر 30, 2015 در 11:06 ب.ظ.

    بعضیا عشقشون رو با خدمت کردن نشون میدان، الان که سرشون خلوت شده و خونه خالی‌، بلد نیستن جورِ دیگه‌ای ابراز محبت کنن، همین می‌شه که تنها حرفشون غذا!

  4. 4 سايه دسامبر 31, 2015 در 8:20 ب.ظ.

    اي خدا ما هم يه روزي كپي مامان باباها ميشيم چيزي كه من كل زندگيم تلاش كردم ازش فاصله بگيرم
    من از اينور كره زمين زنگ ميزنم به مادرم اونوقت اون در مورد چي حرف ميزنه بهتره نگم.تو كه مزدوج بودي ميدوني اين عادي شدن ها و گير ها جز رابطه است بايد ياد بگيري ازشون عبور كني

  5. 5 یکی ژانویه 1, 2016 در 2:02 ق.ظ.

    چقدر خوب و درست و تاثیرگذار بود نوشته ات. خیلی با آن تکه ارباب رعیتی و پاراگراف آخرت همذات پنداری کردم.

  6. 6 mrssmith361 ژانویه 1, 2016 در 3:18 ب.ظ.

    کامنت های پایین نوشته هات مثل توضیحات دی جی کالا برای کالاهاش… تلاش رقت بار برای نشون دادن درک متقابل و شباهتی که ردخور نداره… چند برابر کردن سطح غرغر…. جوری که انگار جا داشت آب آش رو بیشتر کنی و عمدا نکردی و یه جایی لا به لای توضیحاتت نوشتی هر کی خواست بیاد آب بریزه توش…

  7. 7 ناشناس ژانویه 1, 2016 در 3:30 ب.ظ.

    جا داره بگم مرری کریسمس و ما که از طعم مبتذل این آش بد شلغم بی حاصل نماندیم.

  8. 8 afra ژانویه 2, 2016 در 11:45 ق.ظ.

    فكر مي كنم
    گاهي اوقات بايد خودمون جاي اونا بذاريم با اين تنهايي ها

  9. 9 ahkeintor ژانویه 6, 2016 در 3:23 ب.ظ.

    اسم اون فست فود البیک ـه نه ال بیگ !
    و میشه نتیجه گرفت یا چالوسی یا رویان … ؟! فک کنم همین دو تا شعبه شمال بود !

  10. 10 ناشناس ژانویه 6, 2016 در 11:30 ب.ظ.

    سلام، مرسی خوب بود، بیان فطت فودی و در دسترس، تمیز و سریع و بدون جزییات صادق هدایتی، مرسی و مرسی و مرسی…

  11. 13 ممد ژانویه 8, 2016 در 8:28 ق.ظ.

    چقدر دپرسانه بود…

  12. 14 اردك فوریه 1, 2016 در 11:20 ب.ظ.

    وقتي كه به انتهاي نوشته هايت ميرسم باورم نميشه چنين متن طولاني رو خونده باشم !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 30 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 31 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 32 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 36 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: