تونل

امروز آلودگی ۱۳۰ بود. اجلاس مهمی هم برقرار بود. فکر کنم اجلاس کشورهای تولیدکننده‌ی گاز. برای همین شهر به حالت حکومت نظامی درآمده بود. با اینحال آلودگی ذره‌ای کم نشده بود. چون هوا سرد است، باد و باران هم نمی‌آید. یعنی تمامی آلودگی‌ها مثل یک کلاهک روی سر شهر جمع شده. انگار یک دم‌کنی روی تهران است. با این تفاوت که زیر این دم‌کنی هوا گرم نیست، هوا سرد و آلوده است. صبح دیر بیدار شدم. یعنی ساعت یازده و نیم. شبش سه و نیم خوابیده بودم. نمی‌خواهم خودم را توجیه کنم اما این چیزی بود که به مادرم هم پای تلفن گفتم. گفتم دیشب دیر خوابیدم. هی معذرت‌خواهی می‌کرد که از خواب بیدارم کرده و من می‌گفتم بیدارم نکرده چون وقتی خوابم موبایلم سایلنت است اما هی به معذرت‌خواهی‌اش ادامه می‌داد و خب واضح بود که این معذرت‌خواهی در حقیقت معنی عکسش را می‌دهد، معنی‌اش بیشتر سرکوفت است. حق هم دارد. من هم اگر پسری ۳۸ ساله داشته باشم که وسط هفته تا یازده و نیم صبح خواب باشد ناراحت می‌شوم. بهش توضیح دادم که کار برایم آمده و باید تحویل می‌دادم و دیشب تا سه داشتم کار می‌کردم. به اینجا که رسیدم دست از معذرت‌خواهی برداشت. اصرار داشت بداند برای نهار می‌روم یا نه. قرار بود بروم. اما بعد از شنیدن خبر حکومت نظامی گفته بودم صبح باید ترافیک را چک کنم. سناریوی ترسناک: با اینکه مدارس مناطق ۱ و ۲ و۳ تعطیل بود اما فکر کردم همان مادرها با همان لندکروزهای درشت هشت سیلندرشان کماکان توی خیابانها هستند، دور می‌زنند، شیشه‌های دودی‌شان بالا، همینطور توی اتوبان‌ها دور می‌زنند، بدون هدف، یا شاید با هدف ساقط کردن من. به مادرم گفتم تا نیم ساعت دیگر خبرش می‌کنم. از گوگل مپس وضع ترافیک را چک کردم. به نحو عجیبی همه‌ی اتوبانهای مسیرم سبز بود. صبحانه را خوردم و راه افتادم. وقتی رسیدم فقط مادرم و گربه بودند. گربه هنوز وضعیت را درست نفهمیده. ۱۲ روز شده که از پیش ما رفته. گذاشته‌ایمش خانه‌ی مادرم اینها. رفتارش عوض شده. محتاط و محافظه‌کار. هنوز دوستم دارد ولی بغلم خرخر نمی‌کند. به هیچ وجه. خودم را می‌کشم ولی خرخر نمی‌کند. ته حرفش این است که محبتم قیمت دارد. کاملاً می‌فهممش. به نظر من هم هر چیزی حساب و کتابی دارد. از پنجره‌های خانه بیرون را نگاه می‌کنم. همه جا کدر است. می‌روم توی اتاق سابقم. گربه هم دنبالم می‌آید. بعد از ظهر خواهرم از کانادا وایبر می‌زند. می‌گوید کادوی تولد خواهرزاده‌ام رسیده. از آمازون برایش یک کوله خریده‌ام. خودم حتی کادو را ندیده‌ام. یعنی فقط عکسش را توی مانیتور دیده‌ام. کامنتهای خریداران دیگر را هم زیرش خوانده‌ام که گفته‌اند کوله‌ی خوبی‌ست. دوست داشتم پیشش بودم. می‌توانستم ببرمش سینما و بعد شام همبرگر بخوریم. خواهرم گفت کارت‌پستالی که سالها پیش برای خواهرزاده‌ام فرستاده بودم روی دیوار است. اصلاً یادم نبود. می‌گفت روی کارت زرافه دارد. موقعی که فرستاده بودم خواهرزاده‌ام هنوز سواد خواندن نداشت. اما انگار تازگی‌ها توی کارت‌پستال را خوانده و بعد گفته چرا دایی باز هم کارت‌پستال نمی‌فرستد. قدیمها از این کارها می‌کردم. برای آدمهایی که دوست داشتم کارت‌پستال می‌فرستادم. تویش را هم معمولاً کلی چیزمیز می‌نوشتم. وضعیت مسخر‌ه‌ای است. فقط پوسته‌ای از چیزها مانده. گاهی به آن سالهایی که کانادا بودم فکر می‌کنم و همیشه به این نتیجه می‌رسم که کم با خواهرزاده‌هایم وقت گذاشتم. اگر دوباره آن سالها تکرار بشود این‌بار قدرش را می‌دانم. دم غروب می‌رویم اتاق برادرم. شرابهای امسالم عالی شده‌اند. شراب می‌خوریم و در مورد ساعت حرف می‌زنیم. عکس ساعتهایی که دوست داریم را از توی گوشی‌هایمان به هم نشان می‌دهیم. بعد در مورد پولدار شدن و کسب و کار حرف می‌زنیم. در مورد موفقیت. زمان می‌گذرد. گربه هم روی تخت ولو شده. هنوز مرا نبخشیده ولی آرام است. شانه‌اش می‌کنم و سعی می‌کنم چند تا دیگر از گره‌هایش را باز کنم. صدای ماهواره می‌آید. می‌روم توی هال. کانال منو تو. در دانشگاه شیراز غذای سلف بد بوده و دانشجوها سینی‌هایشان را چیده‌اند وسط محوطه دانشگاه. اعتراض. یکی‌شان با گوشی‌ای قراضه و دستی لرزان فیلم گرفته و فرستاده منو تو. مجری لبخند تلخی می‌زند. انگار خوشحال است. انگار می‌گوید هی تو، تویی که نشستی روی مبل و داری انار می‌خوری، یا پاشو انقلاب کن یا مهاجرت. اما من فقط توانایی این را دارم که به انار خوردنم ادامه بدهم و هر از گاهی چشم بیندازم و ببینم گربه کدام گوشه‌ی خانه چرت می‌زند. نمی‌فهمم غذای بد سلف دانشگاه شیراز چه ربطی به من دارد. نمی‌فهمم چه ربطی به بقیه بینندگان دارد. نمی‌دانم باید در قبال اخبار چه کار کنم. دنیای من خیلی خیلی کوچکتر از این حرفهاست. کلاً شامل خودم و ۴-۵ موجود زنده‌ی دیگر می‌شود. برای دانشجوهای مظلوم شیرازی که غذای بد خورده‌اند و اسهال شده‌اند جایی ندارد. یعنی واقعیتش این است که جایی برای هیچی و هیچ کسی ندارد. همین محتویات فعلی‌اش هم اضافه هستند و مدام در حال هرس‌شان هستم. گاهی از این همه بی‌تفاوتی‌ام ناراحت می‌شوم. فکر می‌کنم باید در قبال اخبار پاریس و آدمکشی ناراحت بشوم. اما نمی‌شوم. دوست دارم بشوم. گاهی اخبار را دنبال می‌کنم ولی در نهایت بر می‌گردم توی خودم. به غذا فکر می‌کنم. به کارت پستال‌هایی فرستاده‌ام و آنهایی که نفرستاده‌ام. به پول و بی‌پولی. به آلودگی هوا. مدام به آلودگی هوا فکر می‌کنم. کانال آلودگی هوا را در تلگرام دنبال می‌کنم. اکانت توییترشان را هم دنبال می‌کنم. اپ‌شان را هم روی گوشی‌ام نصب کرده‌ام. گاهی که دیر به روز می‌کنند می‌روم توی وبسایت‌شان تا اطلاعات موثق‌تری از آلودگی هوا داشته باشم. سینی انار را می‌برم توی آشپزخانه و آب می‌کشم. باید برگردم خانه خودم. برای برگشتن صبر می‌کنم ساعت ۱۰ بگذرد تا اوباش حشری شمال‌شهر کمی آرام بگیرند. بقایای‌شان هنوز دور بلوار اندرزگو می‌چرخند، آبمیوه و جگر می‌خورند، اما خب ترافیک روان است. تونل نیایش خلوت است. آیا می‌شود توی تونل نیایشِ خلوت راند و به سولاریس فکر نکرد؟ به مسیر غلط فکر نکرد؟ به سلفی‌ام با گربه فکر می‌کنم. من و او. توی اتاق قدیمی. صورت جفت‌مان جوری است که انگار توی یک خاطره‌ی قدیمی هستیم. اما خودمان را زده‌ایم به آن راه و وانمود کرده‌ایم تا ابد توی همین خاطره‌ی قدیمی باقی خواهیم ماند. آخرهای تونل نیایش است. موبایلم توی حفره‌ی دستگیره‌ی ماشین است تا صدا را بهتر پخش کند. صدای هوهوی تونل هم می‌آید. تا از تونل خارج می‌شوم یک حمالی که خیالش از دوربین‌های ثبت تخلف راحت شده ازم سبقت می‌گیرد. من دوست دارم تا ابد با محدودیت سرعت ۶۰ کیلومتر برانم. با موبایلم توی دستگیره‌ی در ماشین. در مسیر غلط.

Advertisements

25 Responses to “تونل”


  1. 1 ناشناس نوامبر 23, 2015 در 9:06 ب.ظ.

    جالب بود

  2. 2 یک دختر معمولی! نوامبر 25, 2015 در 8:01 ق.ظ.

    درک می کنم :)

  3. 3 O. Shifer نوامبر 25, 2015 در 9:58 ق.ظ.

    همین آخری‌ها که تهران بودم، تست روانشناسی دادم گفتند نارسیسیستی. مگر بد است؟ همین قلمرو کوچک دنیا که برای خودت ساخته‌ای. مگر پدرم من را خلق کرده تا دیگران را نوازش کنم؟ گور پدر همه، خودم را بتوانم سر پا نگه دارم، هنر کرده‌ام.

  4. 5 Caspian نوامبر 25, 2015 در 10:34 ب.ظ.

    akharin jomle ash ieki az ghashangtarin jomle haa ee bood ke ta alan neveshte boodi.

  5. 7 Nei Rang نوامبر 26, 2015 در 4:11 ق.ظ.

    این یه پست و نصفی از پست قبلی تون که گربه دور و برتون نبوده, ثابت میکنه که حضورش گند میزده به نوشته هاتون.

  6. 9 James نوامبر 26, 2015 در 8:12 ق.ظ.

    الان دیگه یه خرس واقعی ای

  7. 10 پویروت نوامبر 27, 2015 در 12:06 ب.ظ.

    بر طبق مشاهدات چند ساله من تو الان باد ۳۳ نهایتا ۳۴ باشی ۳۸ رو از کجات در آوردی؟

  8. 13 Nothingamigo نوامبر 27, 2015 در 8:13 ب.ظ.

    منم از یک ده کوچیک تو ماساچوست دستتو به گرمی فشار میدم…! سالهاست میخونمت و این پستت از بهترینا بود..باریکلا!

  9. 15 خواننده قدیمی نوامبر 29, 2015 در 10:15 ب.ظ.

    خوب بود.

  10. 16 رها دسامبر 1, 2015 در 9:04 ب.ظ.

    حضور و سایه فصل پاییز روی نوشته ها شدیدا حس میشه
    حالم خوبه وقتی میخونمت
    مرسی ♥

  11. 17 Bijan دسامبر 2, 2015 در 3:22 ق.ظ.

    Shoma khosrow naderi nistid ehyanan?

  12. 19 خواننده دسامبر 2, 2015 در 4:18 ب.ظ.

    من تا الان فکر میکردم تو پارسا بختیاری هستی

  13. 20 آزاده دسامبر 7, 2015 در 3:55 ق.ظ.

    خوشحال شدم شنیدم بارندگیه و برف اومده.

  14. 21 امید دسامبر 11, 2015 در 9:17 ب.ظ.

    سلام. خوشحالم گربه ات دیگر نیست تا ازش بنویسی. واقعا وقتی ازش مینویسی به پرحرفی می افتی.
    راجب بی تفاوتی به دیگران خیلی عالی گفتی. تقریبا زندگی اکثر ما عین همین متنی هست که نوشتی.
    در کل خوب بود. ممنون از این که مینویسی

    • 22 KHERS دسامبر 12, 2015 در 6:52 ق.ظ.

      ميتونى چيزى رو كه دوست ندارى نخونى. اما اينكه گربم نيست و من ناراحتم و شما اينو ميدونى و در عين حال خوشحالى، اين ينى آدم داغونى هستى.

  15. 23 Fereshteh دسامبر 16, 2015 در 1:50 ق.ظ.

    Neveshtehat hale adamo khoub mikoneh, omidvaram halet khoub bashe hamishe

  16. 24 ناشناس دسامبر 26, 2015 در 11:09 ق.ظ.

    مُردن- با گربه این کار را نمی کنند.
    چون گربه در خانه ای خالی
    چه کار می تواند بکند.
    از دیوار بالا رفتن.
    خود را به مبل ها مالیدن.
    انگار اینجا چیزی عوض نشده
    اما چیزها جای خود نیستند.
    انگار از سرِ جایِ خود تکان نخورده اند
    اما از هم جدا شده اند.
    و شب ها، چراغ خواب دیگر روشن نیست.
    صدای گام هایی روی پله به گوش می رسد
    اما همان گام ها نیست.
    دستی هم که ماهی را در بشقاب می گذارد
    همان دست نیست.
    و مدام، نیست.
    همه یِ کمدها را گشتن.
    قفسه ها را دیدن.
    سر به زیر قالی ها کردن وارسی کردن.
    حتا ممنوعیتی را نقض کردن
    و کاغذها را پخش و پلا کردن.
    کاردیگری ماند که نکنیم؟
    خوابیدن و صبر کردن.
    اگر برگردد. اگر پیدایش شود.
    من دیگر به او خواهم گفت،
    که با گربه این کار را نمی کنند.
    به طرفش طوری خواهم رفت
    که انگار هیچ چیز نمی خواهم
    یواش یواش
    با پاهای رنجیده خواهم رفت.
    و در ابتدا از لوس شدن ها و جست و خیزها خبری نخواهد بود.

  17. 25 کامشین دسامبر 26, 2015 در 2:37 ب.ظ.

    گریزلی! نکنه شکار شده باشی؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: