برونشیت التهابی-انسدادی

دوشنبه رفتیم متخصص ریه. سین چندین هفته است که برونشیت گرفته. اولش فکر کردیم سرماخوردگی است اما هی خوب نشد. متخصص ریه دکتر سیبیلویی بود، علاقمند به ادبیات و فلسفه. توی مطبش دو تا کتابخانه پر از رمان و فلسفه داشت. خودش هم اصرار داشت که این علایقش را به بیمارانش بفهماند. نوبت ما شده بود و توی اتاقش نشسته بودیم. سرش پایین و مشغول نوشتن چیزی بود. احتمالاً نسخه‌ی بیمار قبلی. چند زن خوشگل و لاغر هم توی مطبش می‌رفتند و می‌آمدند. فکر کنم منشی‌هایش بودند. به یکی‌شان گفت خانوم اون فاوست گوته رو بذار توی قفسه. بعد احساس کرد کافی نیست و ادامه داد: اون ویرجینیا وولف رو اگه خواستی بردار. شاید هم واقعاً این قمپزهایش برای ما نبود چون باز هم ادامه داد: اون تنهایی پر هیاهو هم کتاب خوبیه. بعد سرش را آورد بالا و به ما نگاه کرد. ما، با گردنهای کج که دو ورقه کاغذ منگنه شده به هم را دراز کرده بودیم سمتش. اینها جواب آزمایشهای سین بود. صبح رفته بودیم کلینیک ریه بیمارستان آسیا. این همان دوشنبه‌ای بود که آسمان تهران از شدت آلودگی سیاه بود. معیار آلودگی ۱۴۷ بود، یعنی ناسالم برای افراد حساس، یعنی لب مرز ناسالم برای همه. اگر از ۲۰۰ بزند بالا می‌شود خطرناک. یعنی فکر کنم باید شهر را تخلیه کنیم. گاهی به اين فکر می‌کنم که آلودگی ۲۰۰ شده و ما مشغول تخلیه‌ی شهریم.

دکتر آزمایشها را دید. خیلی سریع. روی دیوار اتاقش مدرکی بود از دانشگاه تورنتو. ولی فکر نکنم دانشنامه‌ی دکترا بود چون قطعش کوچک بود. یعنی حداقل از دانشنامه‌ی من کوچکتر بود. شاید دانشگاه من چون قدر تورنتو معروف نیست دانشنامه قطع بزرگ می‌داد تا اینجوری قضیه را جبران کند؟ فکر کردم چرا من نمی‌توانم یک دفتر مهندسی بزنم و مردم پشت درم صف بکشند، با گردنهای کج. کلی آدم درب و داغون از شهرستان بیایند سراغم. مثل مطب همین دکتره. راهنمایی‌مان کرد به اتاق بغلی. به سین می‌گفت نفس بکش و گوشی را می‌گذاشت نقاط مختلف پشتش. گفت برونشیت انسدادی-التهابی. مسلسل‌وار چیزهایی راجع به روش معالجه می‌گفت. می‌گفت دو هفته در معرض هیچ بویی نباشد. وایتکس، شوینده، سیگار، اسفند و غیره و ذلک. بعد سین خیلی ترسان ازش در مورد گربه پرسید. گفت مطلقاً نه. گفت هر نوع حیوان خانگی قدغن. بعد مثال زد تا روشن هم بشویم: گربه، سگ، مرغ، خروس، حتی ماهی. بعنوان موخره نمک پزشکی هم ریخت: تنها جانور خانگی مجاز شوهره. پرسیدیم اگه گربه توی اتاق خواب نیاد چی؟ گفت نه. البته خودمان هم می‌دانستیم گربه را نمی‌شود محدود کرد که مثلاً توی اتاق خواب نیاید. منش گربه عبور از خط قرمزهاست، تلاش برای جابجایی حدود. روش کارش هم استمرار است و با غریزه‌ی حیوانی‌اش صرفاً کار مورد نظرش را تکرار می‌کند. با همین روش ساده جواب می‌گیرد و در نهایت صاحبش به خواسته‌های گربه تن می‌دهد. این الگویی است که خیلی از صاحبان گربه‌ها تاییدش می‌کنند. اینطور که فهمیدیم گربه باعث برونشیت نمی‌شود اما اگر برونشیت داشته باشی تحریکش می‌کند و سین هم مشخصاً به گربه حساسیت دارد. کمی توی راهروی مطب گریه کردیم. البته من سعی می‌کردم «آرامشم را حفظ کنم».

واقعیتش این است که بنظرم ما آدمهای بی‌مبالاتی هستیم. قبل از گرفتن گربه می‌دانستیم سین حساسیتی است اما جفت‌مان حیوان دوست داشتیم. باید قبل از گربه گرفتن می‌آمدیم پیش همین متخصص ریه. اما آن موقع جور دیگری به قضيه نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم خب اگر نشد پسش می‌دهم، ردش می‌کنم. ولی بعد از ۱۰ ماه که با هم بوده‌ایم فکر رد کردنش وحشتناک است، سخت‌ترین کار دنیاست. قرار است یکی دو تا متخصص دیگر هم برویم. ولی تقریباً مطمئنم همه‌شان همین جواب را می‌دهند. سین می‌گفت این یکی دکتر حیوان‌دوستی نبود. نمی‌دانم. من گفتم برویم خارج پیش دکتر. شاید دکترهای خارج این مرض را نداشته باشند و حیوان‌دوست باشند. ولی خب این هم احتمالاً در حد حرف می‌ماند و شدنی نیست.

دیروز گربه را بردم خانه پدر و مادرم. سپردمش به برادرم. آنها را هم دوست دارد اما خب مشخصاً خودش را بخشی از خانواده‌ی ما می‌داند. خانه‌اش اینجاست، ظرف غذایش اینجاست، صاحب اصلی‌اش منم. فعلاً قرار شده دو هفته آنجا باشد تا دوره اولیه درمان برونشیت تمام شود. در این مدت ما متخصص‌های دیگر هم ببینیم، کلینیک آلرژی هم برویم. ولی پروسه‌ی کوفتی است. دست و پا زدنی رقت‌انگیز است. دکترها هم قشر ازگلی هستند. یعنی با آدم درست حرف نمی‌زنند. صورت مسئله سلامتی بیمار است اما کوچکترین احساس وظیفه‌ای نمی‌کنند که در مورد تشخیص‌شان و فرایند درمان حرف بزنند. ویزیت‌هایشان معمولاً ۱ یا ۲ دقیقه طول می‌کشد و بعد با یک کیسه فریزی دارو روانه خانه می‌کنندت. انگار نه انگار این یک موجود زنده است. منش‌شان مثل عمله‌ای است که آمده دیوار خرابی را تعمیر کند و خب طبعاً تعمیرش که تمام شد می‌رود پی کارش. وارد اندرکنشی با دیوار نمی‌شود و بهش توضیح نمی دهد که چرا طبله کرده و چرا رنگش پوسته پوسته شده و ریخته. دکترها هم روش‌شان همین است. یا حداقل اینهایی که من دیده‌ام. البته خب مشخصاً این روش برای‌شان منفعت پولی دارد. اگر دکتر با هر مریض نیم ساعت سر و کله بزند و حرفهایش را بشنود، سوال کند، توضیح بدهد، تشخیصش و روش درمانش را بگوید، کارکرد داروها و عوارض احتمالى را بگوید که خب راندمان پذیرشش پایین می‌آید. عملاً نگاه‌شان با بقالی دریانی یکی است منتها چهار کلاس بیشتر درس خوانده‌اند، تخصص دریانی پنیر لیقوان و چای چکش سبز است اما دکتر چهار پله بالاتر رفته و در مورد اسهال خونی و برونشیت چیزهایی می‌داند اما جفت‌شان دنبال بالا بردن راندمان هستند، دنبال سری‌دوزی. کلک‌هایشان هم همان کلک‌های قدیمی کسبه است. با داروخانه‌چی‌ها لینک می‌شوند. با آزمایشگاه‌ها ساخت و پاخت می‌کنند. زیر هر ساختمان پزشکانی داروخانه‌ی معتمد خودشان هست که دکتر تاکید می‌کند از همانجا خرید کنید. سر پروستات پدرم یکی از همین دکتر معروفها که مردم از دهات می‌آیند سراغش ما را فرستاد داروخانه معتمدش که از قضا طبقه پایین مطب خودش بود. بعد هم دستور داد وقتی نسخه را خریدید بیارید روش مصرف را توضیح بدهم. البته می‌خواست مطمئن بشود همان ویتامین خارجی‌های گرانی که سفارش داده را خریده‌ایم و احیاناً زیرآبی نرفته‌ایم و مبادا جنس ارزانتر از اغیار خریده باشیم. هر احمقی رابطه‌ی دوزاری مافیای پزشکان-داروخانه‌ها-آزمایشگاه‌ها را می‌فهمد. با عده‌ای کاسب طرفی که قصد دارند در وقت بدبختی کالایی را بهت بفروشند. یکی می‌خواهد ۱۰ جلسه فیزیوتراپی بهت بفروشد، دیگری جراحی، آن یکی برای تشخیصش نیاز به یک آلبوم عکس رنگی از سرتاپایت دارد، و خلاصه همین داستان‌های نخ‌نمای همیشگی. برای همین امیدی ندارم با دیدن دکترهای دیگر اتفاق خاصی بیفتد.

برادرم و زنش هم جفتشان عاشق گربه هستند. فقط مشکل این است که آنها هم مثل همه در حال مهاجرتند. پدر و مادرم هم تنهایی از پس گربه بر نمی‌آیند. گاهی فکر می‌کنم خودم به سختی اما بعد از مدتی عادت می‌کنم. توی این ۳۴ سال زندگی کمتر از یک سالش را حیوان داشته‌ام که خب خیلی بهم خوش گذشته، اما احتمالاً بعد از ۱-۲ ماه به نبودنش عادت می‌کنم. نگرانم گربه نفهمد. مثلاً فکر کند مثل دفعه‌های قبل ما رفته‌ایم مسافرت و روزی می‌رویم دنبالش و بر می‌گردیم خانه. هی فکر می‌کنم کی و چطوری قرار است بفهمد که ما دیگر صاحبش نیستیم. اگر زبان می‌فهمید خیلی راحتتر بود. به بچه‌ی آدم می‌شود توضیح داد. ممکن است جور دیگری بفهمد اما بهرحال فهمی از کلیت این رفتن دارد. الآن من چطوری باید به گربه بفهمانم که ما آمده‌ایم به پدر و مادرم سر بزنیم و برگردیم، قرار نیست با ما برگردد خانه؟ یا مثلاً نگرانم فکر کند چون کار بدی کرده ما ردش کرده‌ایم. نمی‌دانم آلرژی و برونشیت انسدادی-التهابی به زبان گربه‌ها چی می‌شود.

دیشب به برادرم تلگرام زدم، پرسیدم گربه چطوره؟ گفت خوبه، فقط شب آیفون زنگ خورد دویید رفت دم جعبه‌ش. دومینیک از جعبه‌اش متنفر است. تنها باری که به دلخواه و بدون زور یا حقه رفته توی جعبه‌اش همان بار بود که موهایش گره خورده بود و دامپزشک مجبور شد کل شکمش را ماشین کند. وقتی دامپزشک کارش تمام شد و ماشین را خاموش کرد و دستیارش دست و پای دومینیک را ول کرد خودش تندی دوید و رفت توی جعبه‌اش. داشت به زبان خودش می‌گفت که باید از اینجا برویم. حالا دیشب هم همین کار را کرده. انگار فکر کرده من زنگ زده‌ام و رفته‌ام دنبالش و پیشاپیش خودش رفته سراغ جعبه‌اش. خودم هم که فعلاً خل و چل شده‌ام. مدتهای طولانی گربه‌های خیابان و پارک را نگاه می‌کنم. یا مثلاً دیشب جایی بودیم و صحبت ماست شده بود و گفتم آره دومینیک هم ماست خیلی دوست داشت و اصلاً صحبتی از گربه نبود اما کسی به رویم نیاورد.

فردا قرار است برویم خانه والدینم. نمی‌دانم موقعی که بخواهیم برگردیم گربه چکار می‌کند. سین می‌گوید اگر سر خود برود توی جعبه‌اش نمی‌تواند تحمل کند و برش می‌گرداند. بهش می گویم گربه زرنگ است، بعید نیست اخاذی عاطفی کند، بعید نیست دقیقاً همین کار را بکند و ما که داریم کفش می‌پوشیم برود توی جعبه‌اش اما ما باید محکم باشیم. نمی‌دانم. احتمالاتی‌اش این است: فکر کنم بالای نود درصد باید ردش کنیم. برونشیت و آلرژی سین مورد عجیب و غریبی نیست. منطقاً دو یا سه متخصص هم یک حرف مشخص را تکرار کنند آدم به اجماع می‌رسد. فکر کنم هم ما بدشانسیم هم گربه. اگر مطمئن بودم گربه سختش نیست و قضیه را می‌فهمد و صاحب خوبی نصیبش می‌شود اینقدر ناراحت نبودم. ولی اگر برادرم رفتنی بشود، باید برایش دنبال صاحب غریبه بگردیم. یک شب به این ماجرا فکر کردم. گربه‌ام بی تربیت و بدقلق است. اگر صاحب جدیدش کتکش بزند چی؟ خود من آن روز که مبل چرم گران‌مان را چنگ زد بهش اردنگی زدم. البته بعدش عین سگ پشیمان شدم. هی به خودم گفتم خب حیوان که مفهوم پول را نمی‌فهمد. مبل چند میلیونی با جعبه میوه برایش علی‌السویه است. هی به اردنگی‌ام فکر می کردم و دوست داشتم پایم می‌شکست. یعنی احساس می‌کردم لیاقتم این است که پایم خرد بشود. حالا اگر صاحب جدیدش تقی به توقی بخورد حیوان را بزند من چه غلطی بکنم؟ حتی به این هم فکر کردم که ترجیح می‌دهم حیوانم به نحوی بمیرد اما من مجبور نشوم این پروسه‌ی رد کردن را انجام دهم. این همه گربه از بالکن می‌افتند یا سرطان می‌گیرند و می‌میرند، خب این هم یکیش. ولی بعد دیدم این نقض غرض است. بهرحال خود دومینیک حتماً زندگی را به مرگ ترجیح می دهد، حالا گیریم با صاحبی عوضی. افکار مریضی بود. بعد هم طبق معمول مربوط شد به بچه. با خودم فکر کردم اگر دختر داشته باشم و پس فردا دست یک نره‌خر را بگیرد و بخواهد «برود،» بگوید بابا این دوست‌پسر من است، خب من چه غلطی بکنم؟ یعنی چه غلطی می‌توانم بکنم جز اینکه به اشرار و اوباش پول بدهم تا پسره را سر به نیست کنند یا فراری بدهندش؟ تصور اینکه مردک حمال با دودول درازش بیفتد به جان دخترم وحشتناک است. بعد فکر کردم با پسرم این دغدغه‌ها را ندارم. باورم نمی‌شد اینقدر عقب‌مانده و ازگل هستم، اما متاسفانه انگار هستم. حالا که بچه ندارم و برگردم به ماجرای گربه. امروز دومین روز از دو هفته دوری کذایی است. تا الآنش سخت گذشته. امروز رفتم پارک یک ساعت ورزش کردم تا یادم برود. ولی فایده ندارد. تازه، دوباره توی پارک هم چند تا گربه دیدم. گربه‌ها انگار بیشتر می‌آیند طرفم. بی‌شرف‌ها موجودات زرنگی هستند، انگار فهمیده‌اند زخم‌خورده‌ام و می‌آیند پیش پایم کش و قوس می‌آیند و میو می‌کنند شاید خبری از غذا بشود. الکی با دویدن خودم را خسته کردم و البته عین حماقت است که آدم فکر کند با یک ساعت جفتک انداختن توی پارک بدبختی‌هایش یادش می‌رود. شبها سخت‌تر هم می‌شود. مثلاً فکر می‌کنم خب ترافیک که خوابید بروم یک سر به گربه بزنم. اما خب حالا گیریم یک شب هم بروم، فردا چی، پس‌فردا چی؟ برنامه‌ی ما آینده بود، ابدیت بود، وقتی بغلش می‌کردم، دستهایش روی دوشم، دور خانه می‌گشتیم و برایش قصه تعریف می‌کردم و پشت گردنش را می‌مالیدم احساس می‌کردم که ما شکست‌ناپذیریم، ما تمام‌نشدنی هستیم و بعد حالا اینطوری، به این وضعیت رقت‌انگیز افتاده‌ایم، شده‌ایم عین پیر و پاتال‌هایی که بچه‌هایشان مهاجرت کرده‌اند، خاطره می‌گوییم و نگران آینده‌اش هستیم و گربه‌های خیابان را می بینیم یاد بامزه‌بازی‌هایش می‌افتیم و فلان و بیسار. طبق معمول درسم را دیر گرفتم: اگر بهر دلیل نمی‌توانی تا ابد از حیوانت نگهداری کنی اصلاً از اول سراغش نرو چون بعداً بدبخت می‌شوی.

Advertisements

45 Responses to “برونشیت التهابی-انسدادی”


  1. 1 سولماز نوامبر 12, 2015 در 6:59 ب.ظ.

    جالبه که این مطلب رو همین امروز پست کردید. همین امروز که گربه دوستمون واسه بار سوم اومده خونه ما مهمونی تا صاحبش از سفر برگرده. هردفعه که میره تا چند روز جاش خالیه و هر دفعه که میخاد بیاد از چند روز قبلش ذوق مرگ. حالا خوبه من سگ ها رو دوست داشتم نه گربه ها. اما گربه ها بلدن چجوری خودشونو بندازن دو دستی واسط دلت!

    • 3 ناشناس فوریه 17, 2016 در 1:13 ب.ظ.

      سلام
      دلم سوخت برای گربه ت. نشستم فکر کردم یادم اومد یه بار پیش ناخنکارم یه خانم دیگه ای که اونم مشتری بود، له له میزد واسه داشتن گربه. البته پرژن. شماره شو گرفتم که اگه پیدا کردم بهش برسونم. این خیلی سینه چاک بود.

  2. 4 اون نوامبر 12, 2015 در 7:58 ب.ظ.

    همینطوری که داشتم میخوندم داشتم فکر میکردم: اَاَاَ….این کی خونه گرفت برامون نگفت اصن!

  3. 6 خواننده قدیمی نوامبر 12, 2015 در 11:40 ب.ظ.

    از وقتی مهندس خسته بودی و توصیفت از خودت یک دانشجوی مهندسی خیلی معمولی و البته خوش شانس بود که رفت فرنگستون و اونجا دکتر شد و نصفه نیمه از معمولی بودن درومد و کمی عمیق میزد تا اینکه طلاق گرفت و افسردگی رسیدیم به اینکه فرنگستونت عوض کردی و کارمند افسرده معمولی شدی و خیال برگشت به سرت زد. خیلی تیریپ افسرده برداشته بودی و منتقد همه چی بودی. حتی چیزایی که دوستای وبلاگنویس دیگه ات (که از قضا خودشون خیلی خودشون قبول دارن) میپسندیدن. تازگیها هم شروع کردی به نوشتن و لو دادن اینکه اون تیریپ افسردگی خیلی هم جدی نبوده و نیست و زندگیتم کم لوکس و شیک و پیک و مدل تازه از فرنگ برگشته ها نیست. و خب داره لوس میشه. زندگیتو نمیگم ها توصیفت و پستایی که از این مدل زندگی میزاری میگم.

  4. 9 ناشناس نوامبر 13, 2015 در 1:29 ق.ظ.

    من نميدونم ايران كلينيك حساسيت زدايي وجود داره يا نه ، اما اين ميتونه يه راه حل باشه . الرژن رو پيدا مي كنند ودر طول زمان به فرد تزريق مي كنند و بدن را به الرژن عادت مي دهند .

  5. 10 ناشناس نوامبر 13, 2015 در 12:42 ب.ظ.

    Please don’t let her go :-( would you consider getting rid of your child? Delam misooze it is not fair

  6. 11 سمیه نوامبر 13, 2015 در 2:18 ب.ظ.

    «کلی آدم درب و داغون از شهرستان» ، «مردم از دهات می‌آیند سراغش » ! چه از خودراضی !

    • 12 KHERS نوامبر 13, 2015 در 3:13 ب.ظ.

      مردم از دهات ميرن سراغ يه دكترى ينى من از خودراضيم؟ :)))

      • 13 سمیه نوامبر 17, 2015 در 1:14 ب.ظ.

        اون درب و داغون گفتنت به بقیه بالاخره از یه حسی نشات میگیره دیگه. از نظر من میشه از خود راضی . به هر حال تو نوشته های دیگه ات هم این نگاه از بالا بوده.

      • 14 KHERS نوامبر 17, 2015 در 1:18 ب.ظ.

        يني آدم درب و داغون نداريم؟ اگه من يه آدم دري ى داغون ببينم و توى وبلاگم بنويسم يه آدم درب و داغون ديدم يني نگاه از بالا دارم؟ يه كم (شايدم بيشتر از يه كم) حرفات خنده داره.

      • 15 سمیه نوامبر 17, 2015 در 2:52 ب.ظ.

        من فکر میکنم لابد یه حس خودبرتربینی باید در آدم باشه که» بی دلیل» به بعضی آدمهای نشسته در یک مطب بگه درب و داغون یعنی نمیفهمم چه جوری به این نتیجه میرسی که اونا درب و داغون هستن ! از ظاهرشون ؟ از لهجه شون ؟ از …. نظر من به عنوان خواننده اینه . حالا اگر تو فکر میکنی خنده داره که خب هیچی.

      • 16 KHERS نوامبر 17, 2015 در 4:10 ب.ظ.

        از چى به اين نتيجه ميرسم؟ از مجموعه قضاوتهام. كاريه كه همه مون مدام در حال انجامش هستيم. قضاوت، انتخاب. لحظه به لحظه زندگى آدم همينه. بيدليل نيست. چرا فكر ميكنى بيدليل به يكي ميگم درب و داغون؟ اين پيشداورى شماست كه بدون اطلاع دارى ميگى من از روى لهجه به آدما ميگم درب و داغون. الآن مثلن همين كه شما اينطور به من نگاه ميكني توى طبقه بندى من ميشى درب و داغون. همونطور كه توى سيستم اخلاقي/قضاوتى شما من نگاه از بالا دارم. چارچوب ذهن شما اينه كه به يه سرى كلمه حساسيت داره. بوق ميزنه. مال من توى اين مورد خاص اينه كه اين آدماى «حساس» كه عمومن حس برترى اخلاقي دارن رو شناسايي كنم و ازشون دورى كنم.

  7. 17 س نوامبر 13, 2015 در 4:28 ب.ظ.

    مسئله از خود راضی بودن نیست. شهرستان یا دهات اونطور که شما داری تصورمیکنی نیست. بقول یک کامنت گذار : ترو خدا اینقدر با دید لوس آنجلسی داستان ننویسید. دهات؟ کدوم دهات؟ خود تو چند ساله که یک شهرستان یا دهات درست و حسابی نرفتی تا ببینی که تصوراتت در مورد همون آدمهاییی که میبینی خیالیه.شاید دکتر تورنتویی هم میخواست یه طورایی ، بفهمونه که دکترا هم دیگه اون دکترای خیالی شما نیستن.همونطور که من داستان شما رو که میخونم، با خودم میگم: ای بابا دغدغه ها و حسیات یک خاورمیانه ای رو باش.!خب منهم در اینصورت دارم اشتباه میکنم .

    • 18 KHERS نوامبر 13, 2015 در 5:09 ب.ظ.

      از كجا ميدونى دهات و شهرستان درست و حسابي نرفتم؟ از كجا ميدونى ديد من چيه نسبت به شهرستان و دهات؟ منم داستان ننوشتم. واقعيته. وقتى توى مطب دكتر آدمايي ميبينم كه ميخوره از دهات كوبيده اومده صرفن براي ديدن اين متخصص به خصوص خب مينويسم دهاتيه توى مطب بود. اين كجاش بده يا اهانت آميزه يا از كجاش اينطور بر مياد كه من دهات نرفتم؟

      • 19 ناشناس نوامبر 14, 2015 در 8:35 ق.ظ.

        منم آدم های از دهات آمده با ساک و بند و بساط را در مطب دکترها زیاد دیده ام. نه واقعا هستن شاید ندیده باشید ولی هستن.

  8. 20 O. Shifer نوامبر 14, 2015 در 10:08 ق.ظ.

    دهاتی و شهرستانی اصلا صفت‌های نسبی هستند. مثلا می‌گیم طرف مشهدی بود تو مطب، یا شیرازی. عنوان تحمیرآمیزی نداره. خیلی ساده‌ست. حالا اینکه این‌ها امروزه به عنوان صفات سماعی و قیاسی هم استفاده می‌شند، درسته باز هم. بهرحال.
    اما گربه. یکی از دلالیل اصلی مستقل شدنم قدرت نگهداری سگ و گربه است. ولی به خونواده گفتم چون سنم زیاد شده می‌خوام اینکارو بکنم. امیدوارم بتونی راه‌حل پیدا کنی براش.

  9. 22 مریم نوامبر 14, 2015 در 10:11 ق.ظ.

    اقا اونجا که گفتی زنگ ایفون خورده دویده رفته جلوی جعبه اش له له شدم کاشکی اگه رفتی دیدیش اصلا تحویلت نگیره یه جوری نشون بده از جای جدید،خیلی هم راضیه و نمی خواد برگرده

  10. 23 ناشناس نوامبر 15, 2015 در 1:18 ق.ظ.

    خيلى دراماتيك بود. يك گزينش براى اطرافيانت بگذار يك صاحب خوب براش پيدا كنى.

  11. 24 مومو نوامبر 15, 2015 در 12:28 ب.ظ.

    این پناه‌گاه‌ها چی؟ گله‌ای زندگی می‌کنن ولی صاحباشون معمولا مهربونن.

  12. 25 نوشین نوامبر 15, 2015 در 9:50 ب.ظ.

    ببر در دامان طبیعت رهاش کن. شاید قطره ای روح پرشین بزرگ در وجودش باشه و در اثر ممارست پلنگی، یوزی شیری ازآب در آمد

  13. 26 آزاده نوامبر 17, 2015 در 2:11 ق.ظ.

    آخی… امیدوارم صاحب خیلی مهربونی براش پیدا بشه.

  14. 27 ناشناس نوامبر 17, 2015 در 11:30 ق.ظ.

    خب به سین بگو بره هر وقت حالش خوب شد برگرده. سین می فعمه اما گربه که نمی فهمه. تو رو خدا اینکار رو با دومینیک نکن. یعنی انقدر عاشقی سین هستی!

  15. 29 ModernAli نوامبر 18, 2015 در 2:56 ب.ظ.

    سر همین باش بهم می زنی

  16. 30 تاتا نوامبر 18, 2015 در 8:25 ب.ظ.

    ما خونه حیاط دار قدیمی مون عوض کردیم و خیلی هم پشیمون هستیم ، من و خواهرم البته، نه پدر و مادرم. کلی با گربه ها خاطره داشتیم چند روز پیش داشتیم اسماشون و کارهاشون با خواهرم مرور می کردیم. یک عمر حیوون داشتیم هر سالی جوجه و مرغ می خریدیم و بعدش پشیمون می شدم بخاطر سر و صداش و سختی هاش بعد مامانمون تو گوشمون می خوند اگه این حیوونها رو بدیم برن تو جایی بهتری هستند ما هم گول می خوردیم و می دادیم بعد پشیمون می شدیم اما دوباره بعد مدتی یادمون می رفت دوباره می رفتیم می خریدیم. هی هی هی یعنی الان این کمبودش تو زندگی ام حس می کنم. آخریها چند تا مرغ خریده بودیم بزرگ شده بودند و یکی شون کرچ شد براش تخم مرغ نطفه دار گرفتیم جوجه ها بدنیا اومدن چند تا خروس و مرغ اضافه شد. من ۵ صبح می رفتم می شستم کنار خروسه که وقتی می خواد بخونه نذارم یا بدو ام دنبالش که همسایه ها اعتراض نکنند. با گندم اینا هم که دیگه سیر نمی شدن می رفتم میوه فروشی ها جعبه جعبه آشغال کاهو جمع می کردم یکبار یک میوه فروشی بهم گفت شما گوسفند دارید؟ نمی دونست بیچاره مرغ ها به این سادگی ها سیر نمی شن!

  17. 32 شادی نوامبر 19, 2015 در 11:54 ق.ظ.

    سلام خرس عزیز.گوشی من چون فیلترشکن نداره نمیتونستم به اینجا سر بزنم.اینقد دلم واست تنگ شده بود که اومدم نشستم پای لبتاب که فقط نوشته های تورو بخونم.مثل همیشه عالی.تمام مدت نیشم بازه از خوندن این نوشته های هوشمندانه و تو دلم تحسینت میکنم.

  18. 36 جــانـان نوامبر 19, 2015 در 9:29 ب.ظ.

    حیونکی دومینیک :( ای زن ذلیل [آیکن زبون] نکنی اینکار رو ک نفرینت میکنم واقعن خرس بشی هااااا
    خب سین رو رد کن بره :) بزار دومنیک بیچاره تو خونه اش بمونه
    خارج از شوخی ـ اگر خواستی ک دومنیک رو آواره اش بکنی ـ لطفن ـ بالا غیرتن خوب بگرد و یک انسان حیوان دوست پیدا کن ک حداقل تجربه ی نگهداری از گربه ی ایرانی رو داشته باشه
    من ک همیجوری حال و روزم خراب هست تو هم با این پست ات ریدی ب حالم :(

  19. 37 مینو نوامبر 21, 2015 در 6:10 ب.ظ.

    کلی آدم درب و داغون از شهرستان بیایند سراغم…

    راننده مثل هر دهاتی دیگری داشت از زیباییهای شهرش برای ما می‌گفت….

    این ها مشعشعات تابانی هستند که شما در دو پست اخیرتان نوشته اید جناب شهریِ اصیلِ غیر درب و داغون تیرونی!

    شما تخم و ترکه ی تهران هستید؟! و پیری هایتان و پیرِ پیری هایتان کاریده و زاییده تهران بوده اند که این چنین شهرستانی ها را درب و داغون خطاب می کنید؟! یعنی جز آن اصیل اصیل ها هستید و به هیچ وجه پدر پدر پدرتان از زور بی پولی و بی چارگی به تیرون مهاجرت نکرده که حالا نوه دکترش خود را شهری تیرونی بنامند و بقیه را شهرستانی و دهاتی؟!!!

    بر فرض هم تهرونی اصل با برگ و ریشه باشید به چه حقی به مردم شهرهای دیگر ایران درب و داغون شهرستانی می گویید؟! به چه حقی بقیه مردم را با لفط دهاتی خطاب می کنید؟ کلا عقاید متحجرانه شمای شهری باکلاس، بی شباهت به اعراب جاهلیت نیست حضرت دکتر که از شهرستان برایتان صف نمی کشند …

  20. 39 خواننده قدیمی نوامبر 22, 2015 در 5:27 ب.ظ.

    اونی که به اسم ناشناس برا من نظر گذاشته خودتی خرس، نه؟

  21. 42 راشییتیسم نوامبر 23, 2015 در 5:57 ب.ظ.

    خیلی از جوونا و نوجوونای جنوب شهری دوست دارن بدونن خرس مسی رو بیشتر دوست یا رونالدو رو

  22. 44 رها دسامبر 1, 2015 در 9:13 ب.ظ.

    با خوندن این چه همزاد پنداری ای کردم با سین برای برونشیتی که گرفتم خیلی اتفاقی
    با خودت و حست برای دومینیک وقتی میخواستم بدمش دوستم ببرش شیراز 2سال پیش :'(
    مرسی که سین رو دوست داری
    امیدوارم زود خوب شه و مجبور نشی دومینیک رو از خودت جدا کنی

  23. 45 یلدا صادقی دسامبر 18, 2015 در 5:47 ب.ظ.

    دکترها حتی اگه کاملا بر عکس انچه الان هستند هم عمل کنن باز شما ازشون متنفر خواهی ماند.زیاد توضیح دادن راجع به مکانیسم بیماری به ضرر بیمار هست درست مثل حضرت سلیمان که یاد گرفتن زبان حیوانات به ضررش تمام شد.ادرس دادن راجع به رادیولوژی خاص هم معمولا دلیل داره چون اگه بیمار جای درست ودقیقی نره نیاز به تکرار رادیوگرافی پیدا میشه یعنی اشعه غیر ضروری وهزینه بیخود.اینکه دکتر بخواد داروها رو چک کنه هم فقط نشوندهنده دقتش هست.این مچگیریها که ببینید من چقدر باهوشم وچقدر خوب مچ میگیرم هم یک مقدار من رو یاد صحبتهای حماسی تو تاکسیها میندازه.اگه داروی مرغوب گرون هست یا فقط تو داروخانه خاصی پیدا میشه تقصیر دکتر نیست.دکتر مثل سوپ میمونه.خوشمزه است ولی چون فقط تو بیماری وعصبانیت وکلافگی باهاش سر وکار داری دوست داشتنی نیست.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 41 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: