قطار حیوانات

پارسال زمستان رفتیم گرگان. سین کنسرت داشت. البته تکنوازی نبود، گروه‌نوازی بود که خیلی علاقه‌ای بهش ندارم. اما با اینحال برنامه ریختم که بروم. سین با مینی‌بوس گروهش می‌رفت. من هم به پدر و مادرم گفتم و آنها هم آمدند. چون زمستان بود تصمیم گرفتیم با قطار برویم که امن‌تر باشد. پدرم می‌گفت این فصل سال گردنه‌ی فیروزکوه بوران است و گیر می‌افتیم. وقتی می‌گفت بوران چشمهایش را جور ترسناکی می‌کرد. داشت از کارت تجربه‌ی پیری‌اش هم استفاده می‌کرد و نمی‌شد روی حرفش چیزی گفت. او عاشق سفر با قطار است. یک کوپه گرفتیم که شش تخت داشت. به مادربزرگم هم گفتیم. معمولاً ما را همراهی نمی‌کند اما نمی‌دانم چطور شد که رضایت داد و خلاصه انجیر هم با ما همسفر شد. به دایی‌ام هم زنگ زدیم و گفتیم که کوپه دربست است و جای خالی داریم و پاشو بیا. یک بهانه‌ی مسخره‌ای آورد و نیامد. البته معلوم بود که نمی‌آید. فقط حرف مادرداری و مراقبت از انجیر را می‌زند اما ایده‌آلش این است که معادل پولی وظایف فرزندی را پرداخت کند و وقت نگذارد.

من و مادرم و انجیر آژانس گرفتیم برای راه‌آهن. پدرم هم از سر کار یکراست می‌آمد. ترافیک مثل همیشه سنگین بود و تقریباً دو ساعت طول کشید تا به راه‌آهن رسیدیم. چند دقیقه یکبار به کنتور تاکسی‌متر نگاه می‌کردم ببینم چقدر انداخته. تاکسی‌متر اختراع بدی است. روی مخم است. هر چقدر هم که پولدار باشم اعصابم را بهم می‌ریزد. بعضی وقتها خودم را مقید می‌کنم که نگاهش نکنم اما باز زیر چشمی و «بی‌هوا» نگاهش می‌کنم، انگار اتفاقی چشمم بهش افتاده. شاید تاکسی‌متر در حقیقت «طبقه‌سنج» باشد. یک متوسط هر چقدر هم که پولدار باشد باز به تاکسیمتر نگاه می‌کند و یک اعیان هر چقدر هم بی‌پول باشد دون شانش است که وجود آن کنتور بی‌معنی را در روانش ضبط کند؛ کارگر هم که اصولاً با شنیدن اسم تاکسی و آژانس اسهال می‌شود. بعد از مدتی انگار کنتور هم خسته شده بود و دیگر عدد نمی‌انداخت، ثابت مانده بود.

پدرم زودتر از ما رسیده بود و معلوم بود که خوشحال است. ساک مشکی‌اش را انداخته بود دوشش و اینور آنور پرسه می‌زد. با اشتیاق مسیر نمازخانه‌ی راه‌آهن را نشان انجیر و مادرم می‌داد. انگار نه انگار که هفتاد و خرده‌ای سالش است و چهار ماه قبل جراحی سنگین داشته. نمی‌فهمم چرا توی سفر اینقدر روحیه‌اش خوب می‌شود. من برعکسم. استرس سفر فلجم می‌کند. از چند سال پیش اینطوری شدم. استرس می‌زند به معده‌ام. توی ایستگاه راه‌آهن هم همه‌اش فکر می‌کردم حالا چه کاری بود که ما خانوادگی بکوبیم برویم گرگان برای کنسرت سین. من طرفدار سکونم.
قطارمان کثافت بود. قطار حیوانات. قطارهای خط تهران-مشهد را نو نوار کرده‌اند اما قطارهای خط گرگان انگار یادگار زمان شاه‌بابا بود؛ کند و لاق‌لاقو و کثیف. روکش صندلی‌ها چرک‌مرد شده بودند. منظورم این است که مخمل بدکیفیتش تبدیل به نوعی چرم مصنوعی شده بود که اگر رویش انگشت فشار می‌دادی اثرش باقی می‌ماند. جا هم قدر کافی نبود. یعنی کوپه اسماً شش نفره بود اما جا برای سه نفر هم به زور داشت. توی کوپه که مستقر شدیم یک عکس از خودمان چهار تا گرفتم و فرستادمش برای خواهرم که کاناداست. فکر کنم اینستاگرام هم گذاشتمش. میانگین سنی کوپه‌مان ۶۵ سال بود. تازه اول سفر بودیم و احساس خوبی نداشتم. انگار اینقدر علافم که وظیفه‌ام شده سرگرم کردن سالخوردگان فامیل. یک ساعت بعد از راه افتادن مادرم ظرف کاری مرغ را در آورد و با نان خوردیم. کمی حرف زدیم و بعدش پدرم یواش یواش آماده‌ی مراسم خواب شد. عاشق خوابیدن روی طبقه‌ی بالای تختخوابها بود. با آن سنش خیلی تر و فرز خودش را بالا کشید، شلوارش را در آورد، چپید زیر ملافه و گفت من می‌خوابم. پدرم از این مردهاست که خیلی تعصبی فقط با شرت می‌خوابند. نمی‌دانم چطور توی آن فضای کوچک خجالت نکشید جلوی مادربزرگم با شرت بخوابد. البته انجیر سرش توی کتاب دعایش بود. قطار آرام می‌رفت. هنوز خیلی تا ساعت خوابم مانده بود. تازه ساعت ۹ شب بود. از کوپه بغلی هم صدای عرعر بچه می‌آمد. با کتابم رفتم بیرون.
هرچی جلوتر می‌رفتیم هوا خنکتر می‌شد. فکر کنم از فیروزکوه که رد شدیم روی کوهها برف هم نشسته بود. پنجره‌های واگن‌ها باز بودند و وقتی قطار وارد تونلها می‌شد کل واگن پر از دود گازوییل می‌شد. چند بار رفتم و به کوپه‌مان سر زدم. مردها بین واگن‌ها یواشکی سیگار می‌کشیدند. بعضی‌هایشان هم نه چندان یواشکی. کل قطار بوی مخلوطی از دود گازوییل و سیگار می‌داد. راهروهای قطار شلوغ بودند. رفت و آمد، بازی بچه‌ها، آدمهایی که با هم بلند بلند حرف می‌زدند. با اینحال توی کوپه ما همه خواب بودند. منتظر بودم از روی پل ورسک رد شویم. فکر کنم طرفهای نصف شب به ورسک رسیدیم. خیلی‌های دیگر هم آمده بودند توی راهرو و سعی می‌کردند پل را ببینند. قبل از پل قطار کاملاً توقف کرد. یکی می‌گفت یکبار قطار درست وسط پل خراب شده و گیر کرده. تصورش این بود که باید سریع از روی پل رد شوی چون خطرناک است و زیاد رویش بمانی امکان ریزش دارد. یکی دیگر خواب‌آلود از کوپه‌ای آمد بیرون و پرسید آقا پل پرسک کدومه؟ انگار کل احمق‌های کشور همگی مسافر قطار تهران-گرگان بودند. موقع طراحی سفر با قطار تصویر و سفر دیگری در ذهن داشتم: سفری آرام با والدین با پس‌زمینه‌ی طبیعت زیبای گردنه‌های البرز و دشتهای گرگان. از اینهایی که به هم «نزدیک» می‌شویم و گه گاه آنها خاطرات قدیمی می‌گویند که معانی عمیقی دارند. تصویری سراسر غلط. آخرین سفرم با قطار مربوط به دوران کارمندی‌ام در انگلیس بود. برای ماموریتهای فرانسه با قطار ژیگولوی یورو استار می‌رفتیم. لندن به پاریس را دو ساعته می‌رفت. قیاس بی‌جایی بود. فکر کنم نوعی بیماری است. تمایلی به برگشتن ندارم اما انگار لازم داشتم کسی تایید کند که این مسافر به‌خصوص قطار حیوانات سابقاً مسافر کارت سفیدِ یورو استار بوده. انگار انتظار دارم برای برگشتم نشان شوالیه بگیرم. اما خبری از جایزه نیست. به جای جایزه بیضه‌های آویزان پدرم از لای شرت گشادش را می‌بینم وقتی که بین تختهای قطار بالانس می‌زند، انگار دارد به من تقدیم‌شان می‌کند، صدای خر و پف انجیر را می‌شنوم با دهانی کج شبیه سکته‌ایها، مادرم که آن گوشه افتاده، پیچیده لای ملافه، بیهوش و بی‌‌حرکت، عین اموات، و گهگاه هم که بوی دود گازوییل و خنده و عربده اوباش بیرون کوپه.
بالاخره خوابم برد. شاید ساعت دو یا سه بود. لباسهایم را در نیاورده بودم. بدم می‌آمد تنم با تخت و پتو و ملافه‌های قطار تماس پیدا کند. خوابم سنگین نمی‌شد و مدام از خواب می‌پریدم: گاهی از سر و صدای مردم و گاهی هم وقتی قطار وارد تونل می‌شد از بوی دود. آخرین بار نزدیکهای سحر بود که پریدم. فکر کنم قطار در دهکوره‌ای قبل از گرگان نگه داشته بود و یک عده ترکمن با بزها و گوسفندهایشان سوار قطار شده بودند. انگار مامور قطار می‌خواست مانع ورود حیوانات بشود اما آنها اصرار می‌کردند. تعدادشان هم زیاد بود و چوبدستی چوپانی هم داشتند.
تازه خوابم برده بود که پدرم بیدارم کرد. حتی از شب قبلش هم بشاش‌تر بود. انگار قشنگ هشت ساعتش را خوابیده بود. خانه‌ی خودمان اینطور راحت نمی‌خوابد و چندین بار نصف شبها بیدار می‌شود. داشت شلوارش را بالا می‌کشید و هی می‌گفت عجله کنید باید ملافه‌ها و پتوها را جمع کنیم. مامور جمع‌آوری ملافه‌ها هم دو دقیقه یکبار از پشت در کوپه رد می‌شد و جور عجیبی فریاد می‌زد «ملافه،» با کشش کاملاً اضافی و آزاردهنده روی الف ملافه. منظورش این بود که ملافه‌ها را جمع کنیم و تحویل بدهیم. مشخصاً از شغلش و از اینکه اینطوری مردم‌آزاری می‌کرد خوشحال بود. همین حس را در مورد موذنهای اذان صبح و خروسهایی که توی دهات کله‌ی سحر قوقولی‌قوقو می‌کنند هم دارم. ته صدای همه‌شان نوعی خوشحالی پلید است. پدرم اصرار داشت که ملافه‌ها را درست و منظم تا کنیم. انجیر هم بیدار شده بود و داشت با پشت دست تفهای ماسیده روی صورتش را پاک می‌کرد. مادرم نمی‌توانست بیدار شود، مست خواب بود. پدرم با حرکاتی شبیه آکروبات از تختها بالا و پایین می‌رفت. خوشبختانه شلوار پایش بود. آخر سر مادرم داد زد امرالله بس کن و اینجا بود که پدرم زد زیر خنده. یک قرن هم که از عمر زناشویی بگذرد الگوهای بامزه‌بازی همان است: مرد اینقدر شیطنت می‌کند تا صدای زنش در بیاید اما جفتشان می‌دانند که جدی نیست و دارند نقش بازی می‌کنند: مرد می‌رود در نقش پسربچه شیطان و همسرش برای لحظاتی می‌شود مادری که پسرش را تنبیه می‌کند.
هتل جهانگردی در نهارخوران گرگان جا گرفته بودیم. پدرم اصرار دارد که فقط در هتلهای جهانگردی بمانیم. خودش کارمند دولت است و به خدمات دولتی عقیده ویژه‌ای دارد. من هم همینطورم، البته نه به آن تعصب. نهارخوران جنگلی در حومه گرگان است. ما فصل اشتباهی آمده بودیم: جنگل در زمستان لخت بود. هشت صبح رسیدیم. هتل هم خالی بود. اما با اینحال سوییتمان را زودتر از وقت مقرر تحویل نمی‌دادند. وقت صبحانه بود. مادرم بهم گفت مامان جون رنگ و روت مثه گچ شده بریم یه چیزی بخور. هتلهای جهانگردی سالهاست همین صبحانه را می‌دهند: تخم‌مرغ آب‌پز و نیمرو، عدسی، سوسیس، کره و پنیر و مربا، همگی در ظرفهای پلاستیکی یک‌نفره. چیز خاصی نبود اما بعد از سیر شدن، همه‌مان پدرم را تایید کردیم که صبحانه‌اش سالم است. این مهم است، چون خارج ازخانه بیشتر غذاها بدکیفیت و سمی هستند و لذا پیدا کردن جایی که غذای سالم و تازه می‌دهد کار بزرگی‌ست، یا حداقل پدرم اینطور فکر می‌کند و افکارش را بلند عنوان می‌کند و ما هم تایید می کنیم. تایید حقایق مسلم و قدیمی، حقایقی که بارها و بارها حقانیت‌شان در سفرهای خانگی اثبات شده‌اند.
تا ظهر که سوییت‌مان را می‌دادند باید وقت‌کشی می‌کردیم. گفتیم برویم روستای زیارت که همان نزدیکی بود. ماشین نداشتیم. انجیر دست بکار شد و از وسط جاده یک پراید را نگه داشت؛ انگار توافق کرده بودند که با چس تومان ما را ببرد روستای زیارت. راننده مثل هر دهاتی دیگری داشت از زیباییهای شهرش برای ما می‌گفت. از دهانش در رفت و چیزی در مورد آبشاری گفت که دو کیلومتر بعد از روستای زیارت بود. انجیر خفتش کرد که تا آبشار هم ما را ببرد، با همان کرایه‌ی چس تومان. پدرم ناراحت شده بود که مبادا الآن حق راننده‌‌ی دهاتی زایل شود. به من سقلمه می‌زد و می‌فهمیدم منظورش این است که به راننده بیشتر کرایه بدهیم. با لبخند متینم، همانی که مخصوص پسر ارشد خانواده است بهش اطمینان می‌دادم که نگران نباشد و همه چیز تحت کنترل است. از آن طرف انجیر و مادرم نگران بودند که مبادا راننده زیادی گفته باشد و مصمم بودند تا قران آخر کرایه‌شان را سواری بگیرند. آخر جاده‌ی آبشار خاکی شد. پدرم سریع گفت پیاده شویم و بقیه راه را پیاده برویم تا ماشین آقا خراب نشود. انجیر و مادرم انگار کر شده‌اند. بعد هم مادرم گفت مامان پاش ورم داره. پدرم دوباره به من سقلمه زد.
دم آبشار هر سه‌تایشان را به صف کردم و با دوربین آنالوگ پدرم که بهم ارث رسیده ازشان عکس گرفتم. پدرم خندان است، با کلاه پشمی سیاه که مثل کلاه بوقی سرش گذاشته تا گوشهایش دم نکنند، مادرم صورتش را کشیده تا چروکهایش معلوم نشوند، انجیر هم کوتوله‌تر و قوزوتر از همیشه به دوردست خیره شده. می‌دانم که او «چیزهایی» می‌بیند و هر از گاهی از دهانش هم در می‌رود. عکس قشنگی از آب در آمد و بعدها گذاشتمش اینستاگرام.
سفر گرگان همزمان شده بود با سقوط قیمت نفت. من هم کاری برایم نمی‌آمد. در حقیقت هفته‌ها بود که بیکار بودم. نمی‌دانم شانس گه من بود یا علتش قیمت نفت و خوابیدن پروژه‌های نفت و گاز بود. تصویر جالبی نبود: بیکار، آنقدر بیکار که انگار حتی از دایی بیکارم هم بیکارتر بودم، با این سه تا پیری آمده‌ام گرگان، در فصل اشتباه زمستان، با قطار حیوانات، مستقر در هتل جهانگردی با آن طراحی مسکینانه‌اش. سین هم سرش به کار خودش گرم بود. استرس اجرا داشت. روزی دو دقیقه به زور حرف می‌زدیم و همین فکر کنم ناراحتی‌ام را تشدید می‌کرد. در ظاهر می‌گفتم که عزیزم تو فقط به کار خودت برس و می‌فهمم که اجرا داری و استرس داری و تمرین داری، اما در باطن انتظار داشتم آنها را ول کند و با ما بیاید و برویم موزه صنایع دستی و مسجد جامع گرگان. اینطور مواقع همه چیز را پررنگتر هم می‌بینم: سین راک‌استاری شده بود که قرار است برود روی سن، چندین دقیقه سولو بزند، هد بزند، عرق بریزد و ساز در دست بيهوش بشود، جماعت تشویقش کنند. من هم که هیچی، میانسال بیکاری که با بلیط افتخاری به همراه والدینش آمده اجرا را ببیند، آن ردیف عقب نشسته، دوربین به دست منتظر است تا از هنرنمایی روی سن عکس بگیرد. حالم از خودم به هم می‌خورد. روزی ده بار ایمیل کاری‌ام را چک می‌کردم اما هیچی. قیمت نفت هم که هی پایین و پایین‌تر می‌رفت. فقط یک روز ایمیلی از مجتبی آمد. زمانی همکار بودیم و حالا خارج کار می‌کند. نوشته بود حاجی وضع خرابه شرکت داره عذرمون رو می‌خواد. دو سال است که چند ماه یکبار مجتبی از این ایمیلهای کوتاه دراماتیک برایم می‌فرستد، همه‌شان هم به پینگلیش. هنوز که عذرش را نخواسته‌اند و امیدوارم تا سالیان سال هم همانجا کارمندی کند اما آن روز به خصوص ایمیلش کمی برایم زیادی بود. بعد از خواندنش از سوییت رفتم بیرون، رفتم کمی توی جنگل راه رفتم، لای درختهای لخت. یکی‌شان را بغل کردم و خودم را بهش مالیدم.

بعد از اجرا هم خانوادگی شام رفتیم بیرون. به انجیر هم گفتیم بیاید. گفت ننه جون من با این سن زشته بیام. گفتم مامان‌جون عمر شما برکت کل فامیل ماست. خالی‌بندی. لفاظی. اینها را بدون خنده و جدی بهش می‌گفتم. این توانایی من است: گفتن مهمل‌ترین حرفها بدون خنده. انجیر کماکان رضایت نمی‌داد. آخر سر گفت با این نمی‌تونم بیام. پرسیدم با کی؟ با انگشتش پشتش را نشان داد. منظورش را نمی‌فهمدیم. دوباره پرسیدم با کی؟ گفت این دیگه… با این قوزم. لال شدم.

امیدوار بودم شام خانوادگی‌مان کمکی بکند اما فرق به‌خصوصی ایجاد نشد. من کماکان لبخندهای سفت می‌زدم و سین هم با اشتیاق در مورد جزییات اجرایشان و صدابرداری و کیفیت کار بقیه نوازنده‌ها حرف می‌زد.

خودم را سرکوفت هم می‌زدم: می‌گفتم بدبخت، سنتی، متحجر، نمی‌توانی تحمل کنی دوست‌دخترت از تو بالاتر برود. اما فایده نداشت، ته تهش او روی سن بود و من مقابل سن، یکی از صدها بیننده، یکی از همه، یکی از توده‌ها. از شدت حسادت داشتم کور می‌شدم اما خب نمی‌توانستم این را بپذیرم و به جایش همان ایراد نخ‌نمای مردهای بازنده را می‌گرفتم: چرا کم به من توجه می‌کنی؟ چرا تلفن نمی‌زنی؟ چرا وقتی تلفن می‌زنی زود قطع می‌کنی؟ چرا کوفت، چرا مرگ، چرا زهرمار. از این موضع متنفرم. بدیش این بود که توی آن دهکوره اسیر شده بودم، با پیر‌ی‌ها. باید سر آنها را گرم می‌کردم. همین باعث می‌شد تحمل همه چیز سخت‌تر باشد. مطمئنم اگر تهران بودم سرم به زندگیم گرم بود و خیلی راحت می‌توانستم در همان موضع بی‌خیال و خنک همیشگی‌ام باشم. یا شاید بهتر است بگویم راحتتر می‌توانم آن خودِ داغون زن‌هراس و زن‌ستیزم را پنهان کنم.

از روز اول سفر معلوم بود دعوایمان می‌شود. تا روز آخر توی خودم جمع کردم و بالاخره روز آخر همه چیز پکید. مینی‌بوس گروهشان برگشته بود تهران. سین با آنها نرفته بود و قرار بود با قطار ما برگردد. صبح جمعه همدیگر را دیدیم. دعوایمان شد. یعنی من دعوا کردم. بعد پیاده راه افتادیم توی گرگان، کوله به دوش. هوا هم سرد بود. هی سردمان می‌شد و باید به بهانه‌ای می‌رفتیم جایی خودمان را گرم می‌کردیم. امامزاده رفتیم. بعد آمدیم بیرون. رفتیم نهار. یک کبابی توی بازار بود که کبابهای خوشمزه‌ای داشت. سین به غذایش دست نزد. من کامل کباب برگم را خوردم و هی قوی‌تر می‌شدم و بیشتر حمله می‌کردم. اینجور مواقع شگردم این است که کل زندگیم را مسیری منتهی به شکست تصویر می‌کنم و یکی یکی ناکامی‌هایم را تعریف می‌کنم تا می‌رسم به آخرین مورد و اینکه چگونه این آخرین مورد هم بخشی از یک کل است، بخشی از یک مسیر نزولی، منتهی به جهنم، و همه‌ی این اتفاقات همان الگوی قدیمی را تکرار می‌کنند. بعد از سنی دعواهای آدم هم تکراری و لوس می‌شوند. هر چیزی مهمتر از آن مهملاتی است که آدمها حین دعوا به هم می‌گویند. خود من هم بطور درونی به این بی‌اهمیتی معتقدم و احتمالاً برای همین تا لقمه‌ی آخر غذایم را خوردم. البته استدلالم این است که وقتی عصبی می‌شوم اشتهایم تیز می‌شود اما این دروغ است، اشتهایم همیشه تیز است و تا بحال هیچ دعوا و کدورتی باعث نشده حتی یکی از وعده‌های غذاییم را نخورم. بعد از نهار رفتیم سینما. یکی از فیلمهای شریفی‌نیا بود که در آن زنی صیغه‌ای داشت و به زن خودش دروغ می‌گفت. به هوای ماموریت زیرآبی می‌رفت و چند روزی با زن صیغه‌ایش خلوت می‌کرد. در آخر فیلم هم می‌دیدیم که دختر شریفی‌نیا صیغه‌ی یک پیرمرد شده. منطقی. جنایت و مکافات. عمل و عکس‌العمل. درس زندگی. همه چیز ساده‌تر از چیزی است که بنظر می‌آید. فرمول موفقیت هم ساده‌تر از چیزی است که ما فکرش را می‌کنیم.

قطار برگشتنه به کثافتی همان قطار رفتنه بود. خوبیش این بود که با سین بودم. پدرم همان آکروباتهای رفتنه را تکرار کرد. مادرم هم همان حرفهای همیشگی. دعوای ما هم همانقدر همیشگی به نظر می‌آمد. بدون هیچ نکته‌ی خاصی. هی فکر می‌کردم کاشکی این سفر را نیامده بودم، یا مثلاً آمده بودم ولی لال می‌شدم و نق نمی‌زدم، یا مثلاً هر بار که آزرده می‌شدم برای تربیت نفس می‌نشستم و بالاجبار یکی از کارهای شریفی‌نیا را از اول تا آخر می‌دیدم و خشمم را سر او خالی می‌کردم. اما خب نشده بود. به جایش آزردگی‌ام را به بدوی‌ترین شکل ممکن سرش خالی کرده بودم. رفتاری در شان عشاق دبیرستانی. و به همین سادگی اتفاقی که قرار بود خیلی برایم بزرگ باشد -دیدن اجرای زنده‌ی دوست‌دخترم- تبدیل شده بود به خاطره‌ای خجالت‌آور. ترجیح می‌دادم فکرش را نکنم. پیری‌ها زود خوابیدند. ما هم کمی با هم حرف زدیم. آرام شده بودیم. انگار دوست داشتم خاطرات بد را همانجا توی گرگان جا بگذارم و برگردم تهران. تقریباً هم همینطور شد. شاید هم نه. دوست دارم فکر کنم این چیزها فراموش می‌شوند و انگار واقعاً هم می‌شوند ولی بعد بی‌مقدمه آدم یادشان می‌افتد. کاشکی شریفی‌نیا جواب این یکی را هم می‌دانست.

Advertisements

22 Responses to “قطار حیوانات”


  1. 1 شیوا اکتبر 20, 2015 در 6:43 ب.ظ.

    » زن‌هراس و زن‌ستیز» نه. پارتنر هراس و پارتنر ستیز.
    اصن ریشه های چند همسری لابد همینجاست دیگه. که مثلن من همزمان که تحمل ندارم پارتنرم خیییلیییی از من بهتر باشه و روی سن بره همه غش و ضعف کنن براش و من همینطوری تماشا کنم ها، به همون نسبت از هممممه ی روزایی که من مرکز توجه بودم و باشم و اون قاطی خیل تماشاچیا اون پایین باشه منو نگا کنه و دست تکون بده، از حرص له و لورده بشم.
    اینجا بود که معلوم شد من دو تا شوهر لازم دارم لابد.

  2. 2 سینا اکتبر 20, 2015 در 7:12 ب.ظ.

    mesle hamishe ali.

  3. 4 دلفین اکتبر 21, 2015 در 6:13 ق.ظ.

    وااای فضا فضای مرشد و مارگاریتا بود… همیشه از فیدلی توی موبایل میخونمتون

  4. 5 A Reader اکتبر 21, 2015 در 8:13 ب.ظ.

    آقا با نوشتنت تو این وبلاگ داری وبلاگ نویسی رو وارد یه عصر جدید می کنی. عصر پس از مرگ یا پس از یخبندان مثلا!

  5. 7 خواننده قدیمی اکتبر 21, 2015 در 10:42 ب.ظ.

    خوب نبود. غروری تو این نوشته بود که توی نوشته های قبلیت تا حالا ندیده بودم. شاید به خاطر به کار بردن تحقیرآمیر کلماتی مثل دهاتی و یا پیری بود. نمیدونم هر چی که بود سابقه نداشت.

  6. 8 نیکی اکتبر 22, 2015 در 1:21 ق.ظ.

    موقع برگشت ؛ پدرتون باز بدون شلوار خوابیدن؟:ی

  7. 9 لنا اکتبر 22, 2015 در 1:54 ق.ظ.

    قشنگ می نویسی. نوشته هات چند بعدی ان. آدم را می برن در همون بعد زمان و مکان. فقط کمی با شخصیت ها مهربون تر باش. یعنی چی که به مامان بزرگت می گی انجیر پسر خوب؟

  8. 10 سیاوش اکتبر 22, 2015 در 2:52 ق.ظ.

    بسیار نوشته ی خوبی بود

  9. 11 مجید اکتبر 22, 2015 در 8:52 ق.ظ.

    متشکرم
    روان و درگیر کننده

  10. 12 بی تا اکتبر 22, 2015 در 9:13 ق.ظ.

    اگه می دونستم می گفتم چیکار کنید که اینهمه بد نباشه.
    گرگان یکی از بهترین شهرای ایرانه.بگذریم که زیاد هنری هم نیست که تو ایران از بهترینا باشی(:
    اما میشد خاطره ی خوبی بمونه.اگه می دونستم حتما منصرفتون می کردم از قطار…شانس آوردین که خراب نشده و وسط راه پیاده تون نکرده.
    نمی تونستم برای زمستون فکری بکنم ولی حداقل مهمونتون میکردم به یه چایی تو جنگل (یه جنگل خوب تمیز دیگه داریم) که بیشتر از همیشه زمستونا می چسبه….
    خیلی دلم سوخت که همه چی اینهمه بد بوده :(

  11. 13 مریم اکتبر 22, 2015 در 12:01 ب.ظ.

    حالا من چطور ادرس اینستاگرام رو پیدا کنم خو؟دفعه قبل یه روز صبح اومدیم دو تا تخته ضربدری کوبیده شده در وبلاگ ما موندیم بی یه متخصص خسته و اینجا رو هم اتفاقی پیدا کردم و خسته شناسی بودمو فریادی سر دادم از شوق که همسر بیا خسته جان رو یافتم و خلاصه که اولش گفت کی میگه این همون نویسنده هست و فلان و…
    همه اینها رو گفتم اقا اگر رفتی اینستا اونجا تو اون شلوغ پلوغی چطور پیدا کنم(نیست یه عده دیگه کلا اونجا وبلاگ مینویسن)

  12. 14 Caspian اکتبر 23, 2015 در 7:49 ق.ظ.

    man kheili baa in ghatar raftam shomal. barashtesh mamoolan eftezah tar bood. khaterat e mozakhrafi ro zende kardi. dastet dard nakone .;)

  13. 15 O. Shifer اکتبر 23, 2015 در 3:37 ب.ظ.

    با دوربین آنالوگ عکس گرفته شد و در اینستاگرام گذاشته شد. و تمام چیزهای دیگر. خیلی خوب :)

  14. 16 James اکتبر 23, 2015 در 9:46 ب.ظ.

    درگیری درگیر! مثله من :)

  15. 17 خسته اکتبر 27, 2015 در 6:14 ق.ظ.

    مي دونم كه وظيفه نيست. اما اينقدر روان و خوب مي نويسي كه بايد كامنت بذارم. بايد

  16. 18 امید اکتبر 27, 2015 در 10:45 ب.ظ.

    نمرت بیست بیسته
    خیلی عالی بود
    فقط از قسمت مالیدن به درخت لخت خوشم نیومد. احنمالا اختراعش کردی براییه داستان دیگه که اینجا بیخودی مصرف شد
    شادکام باشی

  17. 20 بشیر نوامبر 1, 2015 در 8:57 ق.ظ.

    چقدر خوب بود این روایت، چند بعدی بود و آدم رو درگیر می کرد. مرسی.

  18. 21 تاتا نوامبر 18, 2015 در 8:46 ب.ظ.

    کلی خندیدم با صدای بلند. یک نکته: آدم ایده آل نگری هستی و تا همه چیز در کمال نباشه لذت نمی بری من خودم همیشه به این علت تو مسافرت ها اخلاقم گند می شه چون توقع دارم همه چیز به بهترین شکل ممکن باشه خوب برنامه ریزی کنم اون طور که می خواهم ،‌اما نمی شه همیشه مشکلاتی هست بنظرم مشکل تو دیدگاه ما هست


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: