قوی‌تر

گربه‌ام بزرگ شده. بخاطر گذشته‌ی نامعلومش دقیقاً نمی‌دانم چند سالش است اما روزی که گرفتمش دامپزشکش حدس می‌زد که یک ساله باشد. الآن تقریباً دو سالش است. جثه‌اش از روز اولی که گرفتم شاید دو برابر شده باشد. مسعود که یکبار یک سالگی‌اش را دیده بود و بعد ندیده بودش تا ۶ ماه بعد با تعجب فریاد می‌زد که امکان نداره، این یه حیوون دیگه‌س. یک نظری است که می‌گوید حیوانات عقیم شده رشد بیشتری می‌کنند. انگار که هر جانداری مقدار مشخصی نیروی زندگی دارد که ممکن است یا صرف تولید نسل بعدی بشود، و یا ممکن است به ماده، به گوشت و پوست و عضله و استخوان در بدن خودش تبدیل شود. بر خلاف بچگی‌اش که خیلی دوست داشت میان جمع باشد، این روزها خیلی دوست دارد که استقلالش را حفظ کند و فضاهای مخصوص به خودش را داشته باشد. روی یکی از صندلی‌ها را پتو انداختیم و زیرش شده خانه‌ی دومینیک. وقتی می‌رود آن زیر نباید مزاحمش شد. اگر پتو را کنار بزنم و دستم را ببرم زیر صندلی گاز می‌گیرد و چنگ می‌زند. به پارکینگ و حیاط ساختمان هم علاقمند شده. گاهی می‌رود دم در، منظورش این است که در آپارتمان را باز کنم تا برود بیرون. می‌رود زیر ماشینها و بعد هم می‌رود گوشه‌ی حیاط. یک بوته‌ی بیجانی آنجا هست که می‌رود زیرش. مثلاً انگار استتار کرد؛ اما فقط مثلاً. بهش می‌گویم یه گربه‌ی گنده و پشمالو نمی‌تونه زیر چهارتا شاخ و برگ خشکیده قایم بشه. از روز اول یکی از ترسهایم این بود که گربه‌ام با گربه‌های دیگر دعوایش بشود. مخصوصاً از گربه‌های ولگرد خیابانی می‌ترسیدم. از خطر تجاوز هم می‌ترسیدم. ساختمان‌مان یکی-دوتا گربه هم دارد: از همین ولگردها که ساختمان را می‌شناسند چون همسایه‌ها به‌شان غذا می‌دهند. یکی‌شان خیلی لاغر و زشت و خال مخالی است. اسمش ادوارد است. گاهی از روی لبه‌ی دیوار می‌آید دم بالکن ما و میو میو می‌کند که بهش غذا بدهیم. من که تا بحال چیزی بهش نداده‌ام چون مطمئنم اگر دومینیک این صحنه را ببیند تا آخر عمر ازم متنفر می‌شود. اما سین گاهی بهش چیزهایی می‌دهد.

داستانهای ترسناک زیادی از دعوای گربه‌ها شنیده‌ام. البته بیشتر در مورد اینکه گربه‌های ولگرد چطوری گربه‌های خانگی را لت و پار می‌کنند. آخرین داستان این بود که یکی ایتالیا زندگی می‌کرده. آمده ایران دیدن خانواده و گربه‌اش را هم آورده. طی اتفاقی که جزییاتش را نمی‌دانم گربه‌های خیابانی به گربه‌ی خارجی حمله می‌کنند و ظرف کمتر از چند ثانیه آنچنان ضربه‌ای به کله‌ی گربه‌ی بدبخت می‌زنند که کله‌اش سوراخ می‌شود. البته ردپای خلاقیت و اغراق همیشگی دوستان را در این داستان می‌بینم اما به عنوان یک آدم گربه‌دار ترجیح می‌دادم افسانه‌ها را باور کنم تا اینکه کله گربه‌ام سوراخ شود. از آن طرف این چیزها را نمی‌شد حالی گربه‌ام کنم. گربه‌ام یواش یواش پارکینگ و حیاط را به عنوان بخشی از قلمرو خودش می‌دید. هر روز باید می‌رفت و گوشه گوشه‌اش را سرکشی می‌کرد و بعد هم می‌رفت زیر همان بوته‌ی بیجان لم می‌داد. حین این سرکشی‌ها من هم دنبالش مي‌رفتم، البته بطور نامحسوس و با حفظ فاصله. معمولاً موبایل یا کتابی می‌بردم و یک ربعی خودم را مشغول می‌کردم و زیرچشمی هم مواظب دومینیک بودم.

بالاخره چند هفته پیش دومینیک و ادوارد توی حیاط رودر رو شدند. دومینیک زیر بوته‌اش بود. ادوارد آن سمت حیاط داشت نگاهش می‌کرد. فاصله‌شان شاید ۱۰ متر بود. جفتشان بی‌حرکت به همدیگر خیره شده بودند. تقریباً یک دقیقه به همین منوال و در سکوت کامل گذشت. بی‌اختیار موبایل را گذاشتم توی جیب شلوار گرمکنم و زیپش را کشیدم که اگر لازم شد بتوانم بدوم و دستم گیر موبایل نباشد. فکر کنم اول دومینیک بود که آرام از جایش بلند شد و چند قدم به سمت ادوارد رفت و یک میوی عجیب هم کشید. قطعاً دوستانه نبود. بعد تا به خودم بیایم دیدم دومینیک مثل فشنگ گذاشته دنبال ادوارد. تا بحال این سرعت دویدنش را ندیده بودم و باورم نمی‌شد با این پاهای کوتاه و این جثه‌ی گنده می‌تواند اینقدر تند بدود. سرعتش بقدری زیاد بود که باد درموهای لخت آویخته‌اش افتاده بود و چیزی شبیه فیلمهای حیات وحش و شکار شیر و پلنگها شده بود. ادوارد هم خیلی تر و فرز فرار کرد و از یکی از دیوارهای ساختمان خودش را بالا کشید و غیب شد. من هم دویدم دنبال دومینیک، بغلش کردم و سرش فریاد می‌کشیدم. خیلی ترسیده بودم. شانه‌هایش را تکان می‌دادم و سرش داد می‌کشیدم که چرا از این گربه دعوایی‌ها شده. طبعاً جوابم را نمی‌داد. باورم هم نمی‌شد که چطور آن گربه‌ی ولگرد از گربه‌ی خانگی و لوس و بی‌عرضه‌ی من ترسیده و فرار کرده. منطقاً آن گربه‌ی خیابانی شکارچی و جنگنده‌ی قابلی است که توانسته تا حالا در کوچه‌های بی‌رحم تهران زنده بماند. گربه‌ی من موجود بی‌مصرفی است که فقط بلد است کله سحر بیاید روی بالش من دراز بکشد تا بیدارم کند و بهش غذا بدهم. فکر نکنم خودش به تنهایی حتی عرضه‌ی پیدا کردن یک وعده غذا را داشته باشد. سخت‌ترین نبردی که داشته با مورچه‌ها و سوسک‌های دور خانه‌مان بوده. تازه از هر سه تا سوسک دوتایشان از دستش فرار می‌کنند ولی علیرغم این همان یک دانه سوسک را هم که شکار می‌کند آنچنان ژست پیروزمندی به خودش می‌گیرد که انگار پشت دیو سپید را به خاک مالیده. اما انگار امروز می‌خواست به خودش، به من و به گربه‌ ولگرد یک مسائلی را ثابت کند. موضع من کماکان تنبیهش بود. می‌گفتم کارش خطرناک بوده و شان او بالاتر از دنبال کردن گربه‌های ولگرد خیابانی است.

ساختمان‌مان علاوه بر گربه‌ی خال مخالی یک گربه‌ی دیگر هم دارد. این یکی از آنهاست که پوزه‌ی دراز دارند و پلشتی از چهره‌شان می‌بارد. اسمش کریستف است. هفته قبل موقعیتی مشابه موقعیت اولی پیش آمد. منتها همه چیز به مراتب سریعتر اتفاق افتاد. یعنی از لحظه‌ای که دومینیک گذاشت دنبال گربه‌ی ولگرد تا وقتی که گربهه فرار کرد زیر پنج ثانیه طول کشید. من میخ سرجایم ایستاده بودم و جم نخورده بودم. سیر اتفاقات سریعتر از سرعت عکس‌العملم بودند. وقتی قضیه را هضم کردم متوجه شدم دچار تضاد ناجوری شده‌ام: متاسفانه از اینکه گربه‌ام اینطور از قلمرواش دفاع می‌کند و اینقدر قوی و قلدر می‌دود دنبال گربه‌های ولگرد و فراری‌شان می‌دهد خوشحال بودم. باید ناراحت می‌بودم اما نبودم. هیجان داشتم. قلبم می‌زد. هیجانم هم از جنس مریض‌گونه‌ای بود؛ درستش این بود که گربه‌ام را تنبیه و سرزنش کنم و نگران باشم از این شرایط خطرناکی که خودش را در آن قرار داده. اما مزه‌ی پیروزی، قدرت و دستاورد رفته بود زیر زبانم. انگار من هم توی پیروزی‌های دومینیک شریک بودم. یاد دوران مدرسه‌ی خودم افتاده بودم. تقریباً هیچ وقت دعوا نکرده بودم و اگر هم کرده بودم همان پسر بچه‌ی یبسی بودم که کتک خورده و باخته. این کارنامه من بود: یکنواختی، صلح و دوستی، شکست، پخمگی. دومینیک همه چیزهایی بود که من نبودم. آدرنالین خالص. جثه‌ی گنده. مغرور. باد در موهایش می‌افتاد و موهای نرم و خاکستری‌اش به یال و کوپال تبدیل می‌شد. وقتی می‌دوید دوربینِ زندگی خود به خود می‌رفت روی دور کند تا بهتر و واضح‌تر از حرکات زیبایش، از حرکات موزون عضلات ورزیده‌اش لذت ببریم. با خودم فکر کردم کاشکی واقعاً از تعقیب و گریزش فیلم گرفته بودم و بارها و بارها می‌دیدمش. فرار کردن خفت‌بار گربه‌ی ولگرد را می‌دیدم؛ بازگشت موقر گربه‌ی خودم را، با سری بالا و سینه‌ی جلو داده و دمی که سیخ ایستاده، به سمت آسمان و خورشید. بعد دوباره یاد آن مهاجر ایتالیا و کله‌ی سوراخ شده‌ی گربه‌اش افتادم. بعد یاد آن یکی داستان افتادم که مشمئزکننده است: دامپزشک چالوسی که تعریف می‌کرد زنی گربه‌اش زده بود به کوچه و انگار سگها یا گربه‌های ولگرد آش و لاشش کرده بودند، جوری که زنه تکه‌های گربه‌اش را ریخته توی کیسه نایلون و آورده دامپزشکی. اینقدر بخیه لازم داشته که دامپزشک با چرخ خیاطی دست بکار شده. نمی‌دانستم موضع درست چیست، از یک طرف بحث عقل و منطق و محافظه‌کاری بود و از طرف دیگر بحث نبرد و پیروزی و دستاورد. شاید هم بهتر است زیادی مداخله نکنم و بگذارم طبیعت روال خودش را داشته و گربه‌ها هم مناسبات خودشان را. فعلاً که گربه‌ام سلطه‌اش را بر پارکینگ و حیاط قطعی کرده. صبحها می‌رود سرکشی پارکینگ و بعد از ظهرها هم می‌رود زیر همان بوته‌ی بیجان لم می‌دهد و با چشمان نیمه بسته اما بیدار قلمرواش را برانداز می‌کند. من هم که طبق معمول منفعل. انگار گربه و اعمال و سکناتش بزرگتر از عقل ناقصم هستند و من در بهترین حالت می‌توانم یادداشتهایی در حاشیه زندگی پر افتخار گربه‌ام بنویسم.

Advertisements

21 Responses to “قوی‌تر”


  1. 1 رضا سپتامبر 18, 2015 در 4:59 ب.ظ.

    سریالی هست به نام
    My cat from hell.
    حتما نگاهش کن. برای کسانی که گربه خانگی دارند. اموزنده هست.

  2. 2 James سپتامبر 19, 2015 در 5:22 ق.ظ.

    خوب مسلما در شان دومینیک نبوده اون حرکت و شاید بهتره کلاس anger management براش بزاری

  3. 3 ناشناس سپتامبر 19, 2015 در 6:33 ق.ظ.

    اول بگم اصلا فاز گربه و این حرفا ندارم من…از اون ایرانی های اصیل طبقه متوسطم که ترسم از طبیعت و اینا رو با قرتی بازی فرنگی نمی پوشونوم! و معتقدم هر کی می گه نمی ترسه داره دروغ می گه!
    لکن یکی از بهترین نوشته ها بود در باب گربه سانان و گربه بودگی و غیره! حاضرم با مخالفها و از اون بدتر با بی تفاوتها سرش دوئل کنم!
    باید خرس باشی که گربه رو بفهمی…(در این حالت اندکی لوس بازی هم آن وسط مسطهای نوشته جایز است!)

  4. 4 یک دختر معمولی! سپتامبر 20, 2015 در 6:53 ق.ظ.

    نمی دونم چرا نمی تونم پست هایی که درباره گربه تون می نویسید رو بخونم ؟!

  5. 6 paresseuse25 سپتامبر 20, 2015 در 8:51 ب.ظ.

    اگه مشکل امنیتی واسه گربه ت نداره، یه عکس ازش بذار.

  6. 7 shoma سپتامبر 20, 2015 در 11:50 ب.ظ.

    گربه, کیم‌ کارداشیان, سین, گربه‌های ولگرد, تخمه, گردو. وای چه زندگی‌ پر تلاطمی!

  7. 8 آزاده سپتامبر 21, 2015 در 3:44 ب.ظ.

    تهور بیجای گربه ت به دو دلیله به نظر من: نژاد پرخاشگر، اینکه تا حالا کتک نخورده.
    گربه من از روزی که کتک مفصلی خورد، تقییر رویه داده.
    اون اول ها، دوربین مدار بسته رشادت های ایشون رو ضبط کرده بود و ما هی فیلم رو عقب جلو می کردیم ((:
    راستی چطور دلت میاد راجع به گربه های خیابونی اینطوری بنویسی، من که باورم نمیشه ازشون بدت بیاد، خواستی داستان رو هیجانی کنی.

  8. 11 س سپتامبر 22, 2015 در 11:32 ق.ظ.

    «البته بیشتر در مورد اینکه گربه‌های ولگرد چطوری گربه‌های خیابانی را لت و پار می‌کنند»
    خیابانی قاعدتا منظورت خانگی بوده ، یا نه ؟

  9. 13 نوشین سپتامبر 22, 2015 در 5:40 ب.ظ.

    بگذار طفلی در توهم شیر بودن به سر ببره و هرگز نفهمه که با لگد یک آدم گربه آزار می توانه از این ور به اون رو بشه. نگذار بره تو کوچه. گربه آزار زیادن. از طرف من زیر گلوش را ناز کن. انگاری حتی با پشم و پیلی قیچی شده هم قدرت سامسونی اش را حفظ کرده باریکلا دومینیک. مرسی خرسی

  10. 14 کیوان سپتامبر 22, 2015 در 6:39 ب.ظ.

    دومین بدی رفتن گربه به خیابان، خوردن زباله و آت و آشغاله. نفهمیدم گربهٔ من چه آشغالی خورد که دچار خونریزی روده شد و عمرش رو داد به دومینیک. تازه خودش هم یه گربهٔ بی‌اصل و نسب خیابون گرد بود که به من پناه آورده‌بود (از سن یک یا دو ماهگی) و باورم نمی‌شد اینقده نازک نارنجی باشه. هنوز برادر خواهراش دوتا کوچه اونورتر با همون آت و آشغال دارن زندگی می‌کنن.

    دو تا گربهٔ نر که فهمیده‌بودند یه نر غریبه توی حوزهٔ استحفاضیشون اومده، با رشادت عجیبی وارد خونه شدن و چنان جیغی سرش کشیدن که گربهٔ نوجوان من بوضوح دچار شوک شد. به دومینیک تبریک می‌گم!

    • 15 Nei Rang سپتامبر 22, 2015 در 10:11 ب.ظ.

      همه چی فقط از رشادت دومینیک و پخمگی حریف آب نمیخوره. حیوونا تا وقتی نیازی حیاتی و موضوع مرگ و زندگی در بین نباشه, در قلمرو کدخدای محل باهاش درگیر نمیشن و احترامش رو نگه مدرن و کوتاه میان. دومینیک اگه در خارج از قلمروش با ادوارد و کریستف درگیر بشه, به احتمال زیاد حکایت سوراخی در سر و چرخ خیاطی به حقیقت می پیونده.

  11. 16 Dimsum سپتامبر 22, 2015 در 9:49 ب.ظ.

    افتضاح بود!
    یعنی میشه تو باز افسرده بشی و بلکه باز خوب بنویسی؟

  12. 17 جــانـان سپتامبر 27, 2015 در 6:33 ب.ظ.

    [اینروی سکه] کار خوبی کردی ک گذاشتی بره بیرون و محیط زندگیش رو بشناسه و احساس آزادی بکنه ولی بهش اجازه نده ک از پارکینگ خارج بشه
    [اون روی سکه] زمستون باهاش مشکل پیدا میکنی چون عادت کرده ک بره بیرون
    همین روش رو ادامه میده تا زمانی ک از یک گردن کلفت تر از خودش کتک بخوره
    خسیس بازی درنیار و ی عکس ازش بزار

  13. 19 someone سپتامبر 29, 2015 در 6:25 ق.ظ.

    ‌خرس جان، به عنوان یک خواننده قدیمیت خواستم بهت توصیه کنم که عکس از گربه ‌ات نذار! چون این کار این وبلاگ رو به یک ورطه لوسی مفرطی می‌کشونه که دیگه کنترلش از دست خودت هم خارج خواهد شد…

  14. 20 از کلی! اکتبر 5, 2015 در 8:49 ب.ظ.

    خرس! من دارم آرشیوتو می خونم. یادم اومد که قبل اینکه برگردی ایده‌های تجاری داشتی واسه عملی کردن تو ایران. خواستم ببینم چقدر موفق بودی؟ اگر نه – حقوق فری لنسری کفاف زندگی رو می‌ده؟‌ قرار بود یه پست مفصل راجع به بازگشتت به ایران (مادی و معنوی) بنویسی. بی صبرانه منتظریم!

  15. 21 Azadeh ژوئن 12, 2016 در 2:28 ق.ظ.

    به جای انداختن پتو رو صندلی واسش یه خونه یا جای خواب مسقف بخرو بذار اونجا احساس امنیت کنه. اگر چند تا اسباب بازی هم داشته باشه این قدر که نوشتی چاق نمی شه.
    فکر کنم اصلا گذرت به پت شاپ نمی افته جز به منظور خریدن غذا !
    من سگ دارم و هر وقت میرم پت شاپ کلی وسایل و خوراکی واسه گربه ها هم می بینم، یه کم واسه دومینیک خرج کنی شاید بد نباشه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: