نشت ملال مرداد ماه به شهریور

بعد از ظهرها طولانی هستند. کشدار. مثل عسل. اما مثل عسل بدکیفیت، مثل همین‌هایی که نمی‌دانی عسلند یا مایع شیرین غلیظ شبه‌عسلی که شیمیدانی زرنگ در انباری خانه‌اش درست می‌کند و قالب ما شهروندان خنگ می‌کند. گاهی وقتها همین ساده‌ترین مسائل رشد می‌کنند و بزرگ می‌شوند کل زندگی آدم را فرا می‌گیرند. مثلاً حتی توی وایبر و تلگرام هم پیامهایی رد و بدل می‌شود که چگونه عسل اصل را تشخیص بدهیم. روشهای تشخیص هم دشوار هستند. طاقت‌فرسا. اینقدر سخت و طاقت‌فرسا که آدم بی‌خیال تشخیص اصالت عسل می‌شود. آدم ترجیح می‌دهد همین عسلهایی که پیشینه‌ای گنگ و پر از علامت سوال دارند را بخورد و سعی کند که راضی باشد. باز زیادی ور زدم. این هم بیماری جدیدم است: عدم تمرکز. هر یک کلمه تبدیل به یک جمله می‌شود و بعد تا به خودت می‌آیی می‌بینی آن جمله کش آمده و کش آمده و تبدیل به یک دریا شده. دریا نه، چون دریا چیز خوبی است. دریا همان چیزی است که من الآن ندارم و کمبودش زندگیم را فلج کرده. دریا نه. باتلاق. می‌بینی وراجی‌هایت تبدیل به باتلاق شده. بویناک و بی‌معنی. همین شده که نمی‌نویسی. یعنی دلت می‌خواهد بنویسی و حتی شروع هم می‌کنی اما مزخرف تولید می‌کنی. مزخرفهای بی‌سرو ته که حتی خودت، یعنی پر و پاقرص‌ترین مشتری وبلاگت هم دوستش ندارد، پس وای بحال بقیه. اما امروز آمده‌ام تا درست و منسجم بنویسم یعنی هدف را برای خودم ترسیم کرده‌ام، هدف یک سیبل است و نوشته من تند و پرزور و بدون ترس پیش می‌رود و درست حدس زدید، می‌خورد وسط سیبل و سیبل و پایه‌اش را با هم می‌اندازد زمین. امروز می‌خواستم در مورد این بعدازظهری بنویسم که البته با دیروزی فرقی ندارد اما نکته‌اش این است که امروز واقعاً کلافه شده‌ام، از دست این بعد از ظهرهای طولانی کشدار که مثل عسل بدکیفیت هم هستند. امروز متوجه شدم حتی با همان حربه تاریخی هم نمی‌توان بر این بعد از ظهرها غلبه کرد. منظورم چرت است. یا اگر مثل من باتجربه نباشی خواب. بر خلاف چرت که آدم را قوی و بانشاط می‌کند، خواب بعد از ظهر سم است. بدن را مسموم می‌کند. شخص خواب‌آلود، همانی که پیژامه پوشیده و بازویش را می‌خاراند و دور خانه راه می‌رود فکر می‌کند کلید را پیدا کرده و معما را حل کرده، یک تنه، بعد از اینهمه قرن تفکر و آزمون و خطا و دوباره و صدباره تفکر و آزمون و خطا بالاخره این اوست که توانسته در این بعد از ظهر کشدار معمای قدیمی بشریت، معمای چگونگی فائق آمدن بر ملال بعد از ظهر را حل کند: چرت. می‌رود و می‌خوابد. کولر را کم می‌کند، بالشهای محبوبش را بغل می‌کند و به پهلوی راست می‌چرخد، با بالشی لوله شده زیر بغلش، و بعد که خواب آمد آرام به پهلوی چپ می‌چرخد. وقتی از راست به چپ می‌چرخد نیمه خواب نیمه بیدار است، یعنی بیشتر خواب است اما اینقدر بیدار است که ته نهار ظهر را توی شکمش «احساس» کند. جور بدی نه، یعنی هضم انجام شده و اواخر ماجراست. بعد همین آدم چون تازه‌کار است و چون مغرور است زیادی چرت می‌زند. یعنی جوری که چرتش دیگر به خواب تبدیل می‌شود. حتی خواب می‌بیند. آدم چرتو هم خواب می‌بیند منتها در لحظه لحظه خوابش انگار یک جورهایی حواسش است که اینها همه رویاست و اراده کند با یک پهلو به پهلو می‌تواند برگردد به همان بعد از ظهر کشدار همیشگی‌اش. اما آن آدم گمراه، آن جوان جویای نام، او جوری می‌خوابد که خوابهای آنچنانی می‌بیند، جوری که اگر آدم بیداری لشش را آنطور مچاله لای لحاف و ملافه‌ها ببیند با لبخندی می‌گوید «دوست عزیزمون رفته…» کجا رفته؟ کسی نمی‌داند. من هم امروز از چرت بعد از ظهرم بیدار شدم و زیاد هم نخوابیده بودم، واضح بود که به اندازه خوابیده بودم. چرا؟ از کجا می‌دانم؟ چون مگسی نبودم، چون دیوارها را گاز گاز نمی‌زدم و به در توالت لگد نمی‌کوبیدم، آرام بودم و شکمم را می‌مالیدم. اما با اینهمه آرامش باز می‌دیدم مشکلی هست و خوب که نگاه کردم مشکل همانجا بود، آنجا، پشت پنجره، با چشمهای باز داشت بهم نگاه می‌کرد: ملال بعد از ظهر، هنوز آنجا بود و خیال رفتن هم نداشت. با خودم فکر کردم لابد هنوز مرداد است و با خودم گفتم حاضرم ده سال از عمرم کم شود ولی این مرداد لعنتی امسال زودتر تمام شود. اما هنوز وسطهای آرزویم بودم که یادم افتاد ای بابا اول برج است و شهریور آمده و این بعد از ظهرهای کشدار، کشدار مثل عسل بدکیفیت هنوز اینجا هستند و انگار قصد رفتن ندارند. کاری هم نمی‌شود کرد. باید زندگی کرد. باید سعی کرد و عبور کرد یا حداقل کمتر دید. ساعت پنج بعد از ظهر بود. کارها آنجا بودند. آنجا توی کامپیوتر توی مانیتور. من رفتم توی آشپزخانه. همیشه بعد از خواب می‌روم توی آشپزخانه. کاملاً گشنه بودم و این اصلاً عجیب نبود چون نهار سوپ جو خورده بودم. این هم از آن چیزهایی که انگار درس نمی‌شود: سوپ جای نهار را نمی‌گیرد. یک کاسه ماست و مربای آلبالو خوردم. کمی بهتر شدم. ولی می‌دانستم تا شب که برویم عروسی کلی راه مانده و دوام نمی‌آورم. تازه شام عروسی هم که دیر است. یازده یا دوازده شب. رسوم غلط. با انگشتهایم ساعتهای مانده تا شام را شمردم و وقتی انگشتهای دست اولم تمام شدند و هنوز به ساعت شام نرسیده بودیم صدایی توی سرم پیچید. صدای استاد ارجمند بود که بهم می‌گفت «دوست عزیز، خودتو گول نزن…» او همیشه همینطور کدگذاری شده حرف می‌زند اما جالب اینجاست که من معنی این تلگرافهای گاه و بیگاهش را خوب درک می‌کنم و الآن هم اصلاً شک نکردم و به روشنی می‌دانستم که معنی حرفش چیست: رفتم سراغ قوطی خامه. یک لیوان شیر هم برای خودم ریختم. شیشه عسل را هم برداشتم و مقدمات عصرانه را فراهم کردم. این عسلها را سین از دماوند خریده. موم دارند. کلی پولش را داده بود. عقل ما به چشممان است. اگر عسلها لای موم باشند یعنی اصیلند. اما توی این جامعه‌ی سرشار از دوز و کلک من هر چیزی را باور می‌کنم. یعنی اگر همین الآن یک وایبر بیاید که نوشته «خبر!! خبر!! فوری!! فوری!! لطفاً برای هر کی می‌تونید بفرستید،» و بعد در ادامه‌ی خبر نوشته حتی همین عسلهای مومدار هم تقلبی هستند، خب راستش من توی تیم آنهایی هستم که باور می‌کنند. من باور می‌کنم که تقلبی هستند، یعنی این درسی است که توی این جامعه گرفتم و خب مخاطب انتظار دارد الآن خامه‌ی درسی که توی این جامعه گرفته‌ام را برایش بگویم و گرچه کار سختی است اما تلاشم را می‌کنم، تلاشم هم توی یک جمله خلاصه می‌شود، سربسته و پرمغز: «دوست عزیز توی این جامعه دو دستی شلوارتو بچسب.» همان روزی که سین عسلهای مومدار را از یکی از همین «بقالی دهاتی‌ها» خریده بود شک و تردیدم را بهش اعلام کردم. یعنی اینطوری بود که اول قیمت را پرسیدم و گفت فلان قدر و من شیهه کشیدم، درست مثل مادرم وقتی قیمتهای زیاد را می‌شنود و بعد سعی کردم چشمهایم را گرد کنم، یعنی ماتم برده. از چی ماتم برده؟ از ساده‌لوحی خریدار و زرنگی فروشنده. بعد که شیهه‌ام تمام شد به سین گفتم عزیزم بهت عسل نفروخته، بهت نوستالژی اصالت فروخته. موتورم تازه روشن شده بود. به کندوی حاوی عسلها انگشت زدم و گفتم «همه‌ش پارافینه.» سین سکوت کرد تا قضیه ختم شود. این اختلاف نظرها همیشه هست و علی‌رغم اینها امروز، توی همین بعد از ظهر کشدار من تصمیم گرفته بودم خامه عسل بخورم، آنهم با همان عسلهای مومدار دماوند. یا کندویی. یا عسل نوستالژیک. نمی‌دانم اسمش درستش چیست. راستش خیلی هم خوشمزه بود. یاد توصیه بوعلی افتادم که می‌گوید آدم نباید خودش را گرسنه نگه دارد. بعدش هم توضیح می‌دهد که این کار باعث کرم گذاشتن معده می‌شود. من هم حین خوردن عصرانه‌ام همه‌اش به این فکر می‌کردم چه خوب شد الکی تا نصف شب منتظر باقالی پلوی بیات عروسی نماندم، اصلاً به نوعی همین عصرانه‌‌ی به موقع بهترین تصمیم روزم بود، همین که عصرانه بخورم و تا شب خودم را گشنه نگه ندارم و معده‌ام کرم نگذارد. بعد از همه‌ی این فکرها دیدم اتفاقاً ملال بعد از ظهرم هم کمتر شده، یعنی بود اما داشت می‌رفت، آنجا، داشت از پنجره می‌رفت بیرون، تقریباً رفته بود و فقط دُم کثیفش را می‌دیدم که آن هم بزودی ناپدید می‌شد. رفتم پشت کامپیوتر سر کارم. هوا کمی خنک شده بود. تقویم را نگاه کردم. واقعاً اول شهریور بود و همه نشانه‌ها هم به همین گواهی می‌دادند.

Advertisements

16 Responses to “نشت ملال مرداد ماه به شهریور”


  1. 1 سین اوت 23, 2015 در 3:33 ب.ظ.

    معده را تصحیح کن. حتما منظورت روده بوده. و کامنت منو هم سریعا حذف کن. چون این کامنت نیست.

  2. 2 یک دختر معمولی! اوت 25, 2015 در 6:33 ق.ظ.

    برعکس در اینجا ( شمال ) نه تنها مرداد به شهریور نشت نکرده بلکه حتی چنان بقچه شو بسته و رفته که انگار اصلا مردادی نبوده … :D

  3. 3 ناشناس اوت 25, 2015 در 4:21 ب.ظ.

    سیبل رو سیبیل خوندم و جالبه فکر کردم می خوای یک سیبیلی رو سیبل کنی! چنان در پی این بودم ببینم سیبیل از کجا وارد داستان می شه که کل فاز پروستی نوشته را با دید آگاتا کریستی دنبال کردم! خیلی حس مریضی بود…

  4. 5 آزاده اوت 26, 2015 در 3:32 ق.ظ.

    یاد بامزی افتادم

  5. 6 ناشناس اوت 27, 2015 در 12:59 ق.ظ.

    یه سوال ازت دارم که چند وقته می خوام بپرسم. آشناهات (دوست دخترت یا دوستای نزدیکت) میدونن که خرس تو هستی و مطالب وبلاگتو می خونن؟ ممنون میشم جواب بدی :)

  6. 13 ناشناس اوت 28, 2015 در 8:22 ق.ظ.

    نطراتت را بالا بستی؟ سوال کردی جوابش را نمی خواهی؟

    تیرامیسو، ژیمناستیک و چند اتفاق دیگر که باعث بخار شدنش شد – اپریل ۲۰۱۳
    پیدا کردنش سخت بود شانسی پیدا شد :)

  7. 16 tabi اوت 28, 2015 در 6:40 ب.ظ.

    خرس اولین پستی که ازت خوندم،اونی بود که کنار همسر سابق و دوست دختر اون دوران توو سایت دانشگاه یواشکی مینوشتی و من تقریبا 22 ساله بودم و مهندس هم بودم و خسته . هی میخوندم و هی میخوندم و هی میخوندم تا اون روزی که با یه همکار میانسالت سفر چند روزه روو دریا داشتی .دیگه نخوندمت تا امروز.تعجب میکنم از خودم.از کرم وبلاگ بودن اون دورانم یا از ملال زدگی ِ این دورانم،که اصلا حال نداشتم حتی یه پستت رو تا آخر بخونم.
    اما همه ی این سالها دوستت داشتم.از مدل دوست داشتنهای خیال پردازانه ی دخترانه.
    الان؟الان نمیدونم واقعا.شاید بیشتر حس دیدن یه آشنای قدیمی بعد از سالها.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: