دلیجان

چند هفته پیش جایی مهمان بودیم، چیز زیادی از مهمانی یادم نیست اما تخمه کدوهایشان را یادم است، نه خیلی ریز و نه خیلی درشت، درست به اندازه، همه‌شان هم یک قد نبودند، یعنی اگر به کل کاسه‌ی تخمه نگاه می‌کردی مجموعه‌ی یک‌دستی می‌دیدی اما این به این معنی نبود که همه‌شان دقیقن یک اندازه‌اند، هر دانه با بقیه کمی، خیلی کم، فرق داشت و همین به آدم، به خورنده، اطمینان می‌داد که محصول طبیعی‌ست، یعنی آمریکایی‌ها یا چینی‌ها یا ژاپنی‌ها ژن‌های آن تخمه کدو را انگولک نکرده‌اند، چون وقتی آنها دست به کار می‌شوند با دقت میکرون تمامی تخمه کدوها یک اندازه از آب در می‌آیند، یا مثلن من یادم است قدیمترها بحث گوجه‌فرنگی‌های مکعب شکل بود که ژاپنی‌ها درست کرده بودند، همه‌شان اندازه هم و فلسفه‌اش هم این بود که اینطوری بسته‌بندی و حمل گوجه‌ها راحتتر می‌شود و انصافن هم درست می‌گفتند، یعنی یک بچه دبستانی هم می‌فهمد که اگر یک کامیون داشته باشی قطعن تعداد خیلی بیشتری گوجه‌ی مکعبی می‌شود بار زد، اما خب من از این چیزها بدم می‌آید، یعنی کابوس من این است که روزی گوجه‌های مکعبی فراگیر بشوند و این روز خیلی هم دور نیست، همین الآن تقریبن مشابه این بلا سر گردوهایمان آمده، عمده گردوهایی که در بازار پیدا می‌شوند محصول آمریکا هستند، همین سفید درشت‌ها که آجیلی‌ها می‌گذارند پشت ویترین‌شان و پز می‌دهند، همین خوشگلها که بیمزه‌اند، اینها را هم دستکاری کرده‌اند و حالا من بگویم شاید باور نکنید اما من چشم‌بسته اینها را تشخیص می‌دهم، یعنی ملیت گردو را که خیلی خیلی راحت تشخیص می‌دهم، تا بجوم می‌فهمم ایرانی‌ست یا خارجی اما تازگیها ریزه‌کاریهای بیشتری را هم متوجه می‌شوم، مثلن چند وقت پیش مادرم از بیرون آمده بود و یک نایلون کوچک هم گردو خریده بود، حدود ۲۵۰ گرم، یک دانه خوردم و گفتم گردوی آذرشهره و طفلکی خشکش زد، باورش نمی‌شد، فکر کرد به علم غیبگویی دست یافته‌ام، و من هم فهمیدم که ترسیده برای همین کمی خندیدم و گفتم که داستان از این قرار است.

بعضی‌ها اتفاقن مشکلی با این موضوعات ندارند، بعضی‌ها این چیزها را دوست دارند، بعضی‌ها این مدلیش را دوست دارند و بهشان هم نمی‌شود ایراد گرفت، یعنی جوانتر که بودم اتفاقن ایراد هم می‌گرفتم، قضیه را ما و آنهایی می‌دیدم اما خب الآن وقتش را ندارم و راستش دوست ندارم بنزینم را صرف مقابله با آنها بکنم، معنیش تکثر آرا و این چیزها هم نیست، یعنی خیلی پرزورتر از قبل فکر می‌کنم که حقیقت نزد من و هم‌تیمی‌هایم است و خیلی خالصانه فکر می‌کنم که تیم مقابل، تیم‌های مقابل، از عده‌ای خر و گاو و کور و کچل تشکیل شده اما خب رسالت ارشاد برای خودم قائل نیستم، رسالت من چیز دیگریست و خب شاید خیلی نتوانم شفاف توضیح بدهم اما رسالتم وقتی از مرحله‌ی ذهنیات به مرحله‌ی عمل می‌رسد اینطوری می‌شود که دوست دارم گردوهای آذرشهر و تویسرکان و مراغه، همه را برای خودم کنم، بازار را بروبم و آنها بمانند و گردوهای آمریکایی درشت و سفید و بیمزه، آنها بمانند و بازاری پر از گوجه‌های مکعبی و تخمه کدوهای یک اندازه، بمانند و با کاسبهای کلاهبردار اره بدهند و تیشه بگیرند و خوشحال باشند، من هم به نوبه خودم از خوشی درجه دوی آنها خوشحال باشم.

آن شب هم همینطور بود، در آن مهمانی احساس می‌کردم کاسه‌ی تخمه کدو کشف جدید من است، بقیه توی سالنی که بوی بدن گرفته بود با موسیقی تریپی می‌رقصیدند و من خودم را به تمامی وقف کاسه‌ی تخمه کرده بودم، یعنی تقریبن کله‌ام تویش بود، خیلی فکر کردم که محصول کجاست اما هرچی تخمه‌ها را مزه مزه می‌کردم کمتر به جواب می‌رسیدم، ولی حین همین تخمه شکستنها متوجه نکته عجیبی شدم: پوست تخمه‌ها، پوستشان خیلی نازک بود و در عین حال ترد هم بود، یعنی درست به میزان لازم، جوری که با یک فشار ملایم دندانهای نیش تخمه دهان باز می‌کرد و مغزی‌اش می‌پرید بیرون، مستقیم توی دهان، می‌نشست درست وسط زبان، همان‌جایی که آن دسته از غدد چشایی که تخصص‌شان مزه‌های چرب و شور است قرار گرفته‌اند، نازکی پوست جوری نبود که با فشار دندانها خرد شود، چون خیلی از تخمه کدوهای درجه دو و سه این ایراد را دارند، پوستشان خرد می‌شود، یا گاهی پوستشان زیادی سفت است، اینها بزرگترین احساس لذت تخمه را از آدم دریغ می‌کنند، منظورم احساس مهارت و استادی در تخمه شکستن است، وقتی آدم آنطور تند و منظم تخمه‌ها را می‌شکند تقریبن تبدیل به روبات می‌شود، از مرزهای محدویت انسانی‌اش فراتر می‌رود و همین لذت‌بخش است و باعث می‌شود برای دقایقی باور کند چیزهایی امکان‌پذیرند، اما تخمه‌های درجه دو و سه ، این تخمه‌ها را نمی‌شود «شکست»، با دانه دانه‌ی آنها باید مبارزه کرد؛ تخمه‌های ممتاز و سوپر ممتاز، شکستن هر یک دانه‌شان آدم را قوی‌تر و خوشحالتر می‌کند اما برعکس تخمه‌های درجه دو و سه چیزی جز غم و اندوه برای آدم ندارند، مراسم خوردنشان شبیه یکی به دویی طولانی و بی‌انتهاست. آن شب هم به وضوح داشتم یکی از بهترین تخمه کدوهای زندگیم را می‌شکستم، قطعن در رده‌بندی توی سه تای اول بود، دلیل فوق‌العادگیش هم همین پوست نازک و در عین حال تردش بود، چون علاوه بر اینکه مکانیک شکستن تخمه در آن تخمه‌ها به اوج ظرافت رسیده بود نکته دیگری هم داشت، نکته‌اش این بود که خب همه می‌دانند که این تخمه‌ها را در آب نمک بو می‌دهند و در تئوری قرار است پوست این تخمه‌ها شور و نمکی شود و آدم تخمه را که می‌شکند شوری را از جداره می‌گیرد و البته دانه‌ی روغنی داخلش هم که خب اصل ماجراست، یعنی ترکیب این دو می‌شود یک محصول عالی مهندسی شده: چربی + نمک، فرمولی که مثلن تنقلات کارمندی مثل چیپس و پفک به نحو ناجوری سعی در تقلیدش دارند، اما خب طبعن هیچوقت به پای تخمه نمی‌رسند و کسی که کارش تنقلات است، کسی که شورخور است، توی ذهنش هرمی دارد که تخمه آن بالا بالاهایش نشسته و چیپس و پفک و بقیه چیزهای چرب و شور کارخانه‌ای در طبقات پایین‌تر هرمند، اما این تخمه‌های به خصوص فکر کنم به خاطر نازکی و لطافت پوستشان انگار حین بو دادن اتفاق جدیدی برایشان افتاده بود، منظورم این است که انگار نمکها از پوست نازک تخمه عبور کرده بودند و به خود گوشت تخمه هم رسیده بودند و اینطوری بود که من وقتی اینها را می‌شکستم دیگر مزه‌های تفکیک شده نمی‌چشیدم بلکه چیز جدید همگنی را تجربه می‌کردم که همزمان چرب و شور بود و البته آن مزه‌ی منحصر بفرد کدو هم که حاضر بود، این یعنی یک انقلاب در تاریخ تخمه کدوها؛ وقتی چشمهایم را می‌بستم چیزی که می‌دیدم یک مزرعه وسیع کدو بود، کدوهای تپل ردیف روی خاک لمیده بودند و کارگرهای زحمتکش اینها را می‌چیدند و بار گاری دستی‌هایشان می‌کردند و می‌بردند کارگاهی که آن پشت مشتها تاسیس شده بود، کارگاهی برای خالی کردن شکم کدوها و بو دادن تخمه‌ها و شاید باورش سخت باشد، اما در آن لحظات نمی‌دانم از کجا ولی فهمیدم که آن مزرعه و کارگاه دوست‌داشتنی مقرش جایی نمی‌تواند باشد جز دلیجان، بله، مرکز ایران، تهْ بوی خاک دلیجان توی تک تک تخمه‌ها بود، و البته اثر آفتاب تند دلیجان هم قابل تشخیص بود، آفتابی که اینچنین بی‌مزد و منت کدوها را تغذیه کرده بود، و حالا اینهمه تلاش اینهمه زحمت اینهمه فکر محصولش کف دست من بود، یک مشت دیگر تخمه کدو از توی کاسه برداشتم و بو کردم، با چشمهای بسته، بعد بی‌اختیار موبایلم را در آوردم و زدم گوگل مپس و معلوم است که می خواستم ببینم دلیجان کجای ایران است و باورش سخت است، اما دلیجان درست قلب ایران است، یعنی اغراق نمی‌کنم اما مرکز هندسی ایران دلیجان است و این را هر کودکی می‌تواند با گوگل مپس ببیند و وقتی من هم با چشمهای خودم دیدم دلیجان کجاست، مرکز ایران، قلب ایران، خب خیالم راحت شد، به پشتی‌ام تکیه دادم و چندتا تخمه دیگر شکستم و صدای موزیک هم هنوز از آن حفره‌ی بویناک می‌آمد و جنبندگان آن تو مرا هم صدا می‌زدند اما من قصد داشتم بیشتر تخمه بخورم تا قوی‌تر بشوم و خودم را برای نبرد بعدی آماده کنم، برای همین حتی جوابشان را هم نمی‌دادم و سعی می‌کردم با تمام قوای ذهنیم به دلیجان فکر کنم و این کار را هم کردم، خیلی راحت، یک دو سه، خیلی راحت من آنجا بودم، دلیجان، با دوستانم، در کنار کدوها، زیر آفتاب، دقیقن در مرکز هندسی ایران.

Advertisements

64 Responses to “دلیجان”


  1. 1 میمز ژوئن 9, 2015 در 7:10 ب.ظ.

    کاش یه جوری می شد جلو نوشتنت رو گرفت بعضی وقتا. داری حجاب برمی داری. حواست نیست. حکایت خرس و خرسیست.

  2. 2 khodosh ژوئن 9, 2015 در 7:11 ب.ظ.

    آخ پسر… از آذرشهر خندیدم تا حفره‌ی بدبو. وسط خنده‌هام با صدای بلند، شک کردم. گفتم نکنه حالم انقد بده که اینجوری داره بروز پیدا میکنه. بعد دوباره رفتم تو کلمات. توی چه دریای لذتی غرق شده بودم. و چقد اون لحظه که صفحه رو دادم پایین و دیدم آخرای نوشته‌س غمگین شدم
    دوست داشتم بلند می‌بود. بلند…
    بقیه‌شو آروم آروم خوندم. کلمه…به… کلمه..
    آخرش دلیجان بودم…
    گرم بود
    تخمه نمی‌خواستم
    چشمام بسته…
    آفتاب پلکامو گرم کرده بود…

    • 3 KHERS ژوئن 9, 2015 در 7:13 ب.ظ.

      چه خوب كه دوست داشتى چون خودم با اين حساب اينو پست كردم كه كسى دوستش نخواهد داشت.

      • 4 فرناز ژوئن 19, 2015 در 8:40 ق.ظ.

        ا، چرا دوس نداشتتي؟! راس ميگه منم كلي خنديدم تو ي حال زاري كه دارم. خنديدم از اينكه خيلي ساده پرده برميداري از «اصالت» ؛ خرس! اخه از تخم كدو قدم به قدم از كنار جماعتي شنگول و بي توجه و غير عميق به قلب ايران رسيدن رو دوس داشتم. من اينجا در قلب مدرنيته بدنبال اصالت همه جا رو بو ميكشم.

      • 5 فرناز ژوئن 19, 2015 در 8:44 ق.ظ.

        دل تنگ اومد براي ايراني كه دليجان دارد

    • 6 ندومبه ژانویه 27, 2017 در 9:22 ب.ظ.

      سلام و عرض تشكر.
      چه جالب كه من دليجاني ام و وبلاگ شما و اين پست رو خيلي اتفاقي خوندم.
      نمي دونستم تخمه كدوي دليجان اينقدر طرفدار داره.
      :)))
      اما قلب ايران رو خودمون هم كشف كرده بوديم.

  3. 7 سینا ژوئن 9, 2015 در 11:08 ب.ظ.

    به هر حال مرکز هندسی جایی که قطر ها همدیگر رو قطع کنن که خب با دلیجان فاصله زیاد داره
    مرکز هندسی جایی نزدیکیای یزد میافته

  4. 8 سرجوخه ژوئن 9, 2015 در 11:12 ب.ظ.

    آدم فکر میکنه، وقتی میخوردی های بودی، شاید هم بودی، اینها فکرهای سوُبِری نیست.

  5. 9 santamariia ژوئن 10, 2015 در 7:30 ق.ظ.

    برای این همه لذتی که موقع خوندن بردم ممنونم. :)

  6. 10 sooji ژوئن 10, 2015 در 9:00 ق.ظ.

    د بست پست اور

  7. 11 Caspian ژوئن 10, 2015 در 9:27 ق.ظ.

    typical e khers neveshte boodi. «khers» alan khodesh ie maktabe. kheili bahaal bood.,

  8. 13 farzaneh ژوئن 10, 2015 در 10:11 ق.ظ.

    اقا جان خودت يه پست هم واسه گردو بذار و همچنين تفكيك گردوي آذر شهري و آمريكايي. مرديم از بس گردويي امريكايي به نام آذر شهر غالبمون كردن

  9. 15 ناشناس ژوئن 10, 2015 در 10:37 ق.ظ.

    خیلی خوب بود.

  10. 16 میثم ژوئن 10, 2015 در 12:04 ب.ظ.

    چه خرسِ پُست مدرنی!!!

  11. 17 قادر شافعی ژوئن 10, 2015 در 12:43 ب.ظ.

    قدیما «بچه خرس» بودی. پُر انرژی و بازی‌گوش. الان «خرس پیر» و بی‌حالی شدی.
    پیر، با یک تفاوت؛ پیری که رسالتِ «ارشادِ مستقیم» را به‌عهده ندارد.
    نگفتم که ناراحتت کنم؛ خواستم «چیزی» گفته باشم فقط

  12. 18 Nei Rang ژوئن 10, 2015 در 4:18 ب.ظ.

    در تیم‌های مقابل که از عده‌ای خر و گاو و کور و کچل تشکیل شدن, کم نیستن گوساله هایی که فقط بخاطر اینجور پستها که روشون حساب دوست داشته شدن باز نمیکنی به اینجا سر میزنن.
    خواهشا با پستهایی که روشون حساب باز میکنی ایجا رو به گند نکش؛ بفرستشون برای بر سر دوراهی مجلات

    • 19 KHERS ژوئن 10, 2015 در 5:17 ب.ظ.

      بابا من يه چيزى گفتم، شما هي بيا ذهن منو تحليل كن كه در مورد كدوم پست چى فكر ميكنم. خيلي خلاصه بگم اين منطق ساده اى كه بهش رسيدى رو بد نبود بهش نميرسيدى.

  13. 24 Nei Rang ژوئن 10, 2015 در 6:15 ب.ظ.

    :o)
    عجب جوابی !
    یه بار لطفا بخونش ببین آیا چیزی گفتی؟

  14. 25 ناشناس ژوئن 11, 2015 در 12:17 ق.ظ.

    آی گفتی! دلم لک زده واسه تخم آفتاب گردون پرچرب و یه نموره خیسِ یه مغازه کوچولو تو گیشا!

  15. 26 بولکوفسکی ژوئن 11, 2015 در 5:01 ب.ظ.

    من دفعه اوله نظرات زیر مطلب خرس محبوبم رو میخونم و الان متوجه شدم کاملا حق داشته سر در قلمروش بنویسه نظ دادن وظیفه نیست.

  16. 27 سحر ژوئن 11, 2015 در 7:28 ب.ظ.

    واااااای اسی! عاللللی بود عالللی..
    به خط آخر که رسیدم گونه‌هام از حرارت آفتاب مزرعه‌ی کدوی دلیجان گر گرفته بود.

  17. 28 ناشناس ژوئن 12, 2015 در 6:44 ق.ظ.

    استثنائن این نوشته رو دوست نداشتم. من رو مستر بکس و توصیفش از غذاها انداخت. خط به خط.

  18. 29 سالار ژوئن 12, 2015 در 1:45 ب.ظ.

    یه کاسه ی گنده تخمه اینجاس که مدتهاس دست بهش نزده بودم… از پریروز هی دارم مشت مشت میخورم. تاثیر روانی میذاری خرس

  19. 30 roxan ژوئن 12, 2015 در 2:56 ب.ظ.

    you write quit nice..continue please many people are following and enjoy it

    • 31 ناشناس ژوئن 13, 2015 در 1:01 ق.ظ.

      متن فارسیه و شما بالطبع فارسی بلدین که مطالعه اش کردین، انگلیسی کامنت گذاشتن چه صیغه ایه؟

  20. 33 یک دختر معمولی ژوئن 14, 2015 در 12:41 ب.ظ.

    هع! توصیف جالبی بود..

  21. 34 یک دختر معمولی ژوئن 14, 2015 در 12:43 ب.ظ.

    هع! جالب بود

  22. 35 ناشناس ژوئن 14, 2015 در 8:47 ب.ظ.

    کاملا بی ربط به این متن (که یکی از بهترین ها بود) …از قدیم گفتن رنج ناشی از که-که خوری هزاربار کمتر از تردید در آن است. در همین راستا برآن شدم خیلی امل وار از این تریبون استفاده کنم و بپرسم این ایمیلی که اینجا گذاشتین هنوز فعال است؟ (جسارتا صرفا برای این می پرسم که بفهمم که-که خوردم یا نه هنوز)

  23. 36 we are eternal ژوئن 14, 2015 در 9:51 ب.ظ.

    اينكه دارى سنت شكنى ميكنى رو خيلى خيلى خيلى دوست دارم. ايول.

  24. 37 Phoenix ژوئن 16, 2015 در 10:23 ق.ظ.

    خیلی خوبه که میتونی یه پست اینقدر طولانی درباره تخمه کدو بنویسی و اتفاقا خواننده هم هیچ راهی جز تا آخر خوندن نداشته باشه و سعی کنه تمام این چیزهارو مجسم کنه! آخ ککه چقدر دلم تخمه کدوی دلیجان خواست!

  25. 38 سمیه ژوئن 17, 2015 در 12:34 ب.ظ.

    شرمنده ام خرسی جان ، خیلی چرت بود ، ولی مطمئن بودم وقتی کامنتها رو باز میکنم همه اومدن به به چه چه کردن . بعد که مطئن شدم همه گفتن » واااو خرس چه خوب مینویسی و…» دستم شل شد بنویسم چقدر چرت بود ، ولی خب بالاخره عزمم رو جزم کردم و نوشتم . :D

  26. 39 hajitunsin ژوئن 17, 2015 در 3:29 ب.ظ.

    برخلاف رفیق بالایی یکی از بهترین هات بود عالی بود

  27. 40 ﺳﺎﺣﻞ ژوئن 19, 2015 در 1:39 ق.ظ.

    ﻣﻠﺖ ﭼﺮا اﻳﻨﺠﻮﺭﻱ ﺷﺪﻥ?!!! اﻳﻦ ﻛﺠﺎﺵ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ?!!! ﺣﺎﻻ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﮔﺬاﺷﺘﻲ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺩاﺷﺖ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ ﻛﻪ ﺳﻠﻴﻘﻪ ﻣﺨﺎﻃﺒﺖ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ

  28. 41 toseethesun ژوئن 19, 2015 در 3:36 ق.ظ.

    واهاهاهاهای……
    این خیلی خوب بود …عالی بود..
    به نظر من بهترینی که تا حالا تو این وبلاگ خونده بودم.
    (برا من یه جور دیگه هم…وقتی ازلیست وبلاگهام خرس رو انتخاب کردم داشتم ازتون تو ذهنم سوالهایی می پرسیدم و خیلی عجیب بود که جوابشون تو این پست خیلی واضح اومده بود.خیلی خوشحال شدم که دیروز با اینکه اسم وبلاگتون اومده بود بالای ستون انتخابش نکردم و امروز خوندمتون)
    به سهم خودم برای نوشتن این پست هزار بار تشکر می کنم.خیلی …خیلی…
    همچنان ایستاده ام و براتون دست می زنم…

  29. 42 toseethesun ژوئن 19, 2015 در 3:40 ق.ظ.

    و هنوز……..

  30. 43 toseethesun ژوئن 19, 2015 در 4:04 ق.ظ.

    ودوباره ودوباره و دوباره…
    ***
    (شما نمی دونید نوشته ی امروز شما برای من چه قدر خوب و با ارزش بود)

  31. 44 فرناز ژوئن 19, 2015 در 8:27 ق.ظ.

    قلب ايران اي جان

  32. 45 داوود ژوئن 19, 2015 در 10:54 ق.ظ.

    چه خوب كه با وبلاگت و صفحه توييترت آشنا شدم و چه بد كه انقدر دير آشنا شدم

    عالى بود آقا:)

  33. 46 بی تا ژوئن 21, 2015 در 8:07 ق.ظ.

    مگه نبرد با مقابله فرق داره؟

  34. 47 الفبای روابط ژوئن 25, 2015 در 5:57 ق.ظ.

    برام سوپ pumpkin پخته بود. از اینا که یه قاشقش رو که می ذاری تو دهنت ذوب میشی، از بس که خوشمزه است. من عاشقش شدم، همون شبی اولی که یه قاشقش رو چشیده بودم. تخم کدوهاش رو گذاشته بود رو کانتر آشپزخونه. چشمم که افتاد بهشون یاد «خرس» افتادم که یه کاسه کوچولو تخم کدو شکسته و یه عالمه در موردش نوشته. یه عالمه!

  35. 48 A Reader ژوئن 29, 2015 در 5:36 ب.ظ.

    خیلی وقته می خونم نوشته هاتو ولی باید بگم دیگه از اون حالت «جریان» بودن خارج شدی و رسمن داری کوس می گی. شرمنده که اینطوری گفتم!

  36. 49 ناشناس ژوئیه 12, 2015 در 4:28 ق.ظ.

    زودتر باز بنویس لطفا..

  37. 51 لیلا ژوئیه 13, 2015 در 8:56 ب.ظ.

    چقدر خوب مینویسی!

  38. 52 خل ژوئیه 15, 2015 در 2:05 ب.ظ.

    وا، خب پس چرا نمی نویسی دیگه؟
    پیشاپیش جهت پست آینده ممنونم.

  39. 53 ناشناس ژوئیه 18, 2015 در 2:53 ق.ظ.

    آقا چرا پست جدید نمیذاری پس؟؟؟ :( هرروز با امید میام چک میکنم میبینم نه هنوز خبری نیس.. چه وضعشه فکر دل ما هم باش دیگه جناب خرس

  40. 54 solar ژوئیه 23, 2015 در 2:38 ب.ظ.

    so silent dear Khers…

  41. 55 ناشناس ژوئیه 26, 2015 در 3:24 ب.ظ.

    اگه میشه لطفا پست جدید بذارید.

  42. 56 Ana ژوئیه 30, 2015 در 10:38 ب.ظ.

    It’s been more than a month that you haven’t written any new thing!! I am still waiting

  43. 58 ناشناس اوت 5, 2015 در 9:19 ب.ظ.

    آهای خرس! عادت زشت پست جدید گذاشتن رو دیگه ترک کردی؟

  44. 59 ناشناس اوت 6, 2015 در 6:49 ق.ظ.

    وبلاگی که آپدیت نشود وبلاگ نیست. امام ره

  45. 60 آزاده اوت 7, 2015 در 8:25 ب.ظ.

    آهان… اسباب کشی داری. خسته نباشی.

  46. 61 کفشدوزک اوت 7, 2015 در 10:29 ب.ظ.

    شد دو ماه!

  47. 62 کیوان اوت 20, 2015 در 11:24 ق.ظ.

    جالب بود، خیلی خیلی جالب بود. راجع به خود پُست فعلا حرف نمی‌زنم. بازخوردها رو می‌گم. تا زمانی که نوشتهٔ معترضین به این پُست رو نخونده‌بودم داشتم صاف و ساده و ناب با تجربهٔ احساس مرکز هندسی ایران -اونهم برای کسی که یکبار خواسته رویاش رو بیرون از ایران بسازه و بعد منصرف شده- حال می‌کردم، که یهو یادم افتاد من معمولا از خوندن اینقدر ریز شدن در جزئیات و باصطلاح شیمی احساسات و عواطف خوشم نمی‌آد (استثنائات -مثلا پروست- بکنار). این یعنی تو آنچنان اعتماد من رو بخودت جلب کرده‌ای (به عنوان نویسنده) که من اولویت‌های خودم رو پشت در وبلاگت می‌ذارم. ممنون و فوق‌العاده بود. راستش رو بگو از همون اول و تجربهٔ گردوی آذرشهر، در ذهنت آن به آن گرانیگاه لذت‌ها فکر نمی‌کردی؟

  48. 64 خرس قطبي ژانویه 27, 2017 در 9:20 ب.ظ.

    سلام و عرض تشكر.
    چه جالب كه من دليجاني ام و وبلاگ شما و اين پست رو خيلي اتفاقي خوندم.
    نمي دونستم تخمه كدوي دليجان اينقدر طرفدار داره.
    :)))
    اما قلب ايران رو خودمون هم كشف كرده بوديم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: