یکی از روزهای گرم تابستان

امروز دم غروب قهوه و شکلات مرسی خوردیم. کمی فکر کردیم که چطور شد که شکلات مرسی شد کادوی استاندارد وقتی که آدم‌ها می‌روند خانه‌ی همدیگر. یعنی چی شد که مرسی بقیه‌ی برندها را کنار زد و شد «تنها» گزینه. دوست‌دخترم دارد چند تکه ظرف می‌شوید. من با یک شرت و تی‌شرت نشسته‌ام. حس به خصوصی ندارم؛ شاید آرامش. به جوابی در مورد شکلات مرسی نرسیدیم. به جعبه‌شان نگاه می‌کنم و تقریباً نصف بیشتر شکلات‌ها را خورده‌ایم. آن طرف‌تر روی میز ته خانه چند گلدان چیده‌ایدم. گل‌های سوسنی که هفته پیش خریده بودم امروز پژمرده شدند، یعنی امروز دیگر از گلدان درشان آوردیم.

هر سال ۵۲ هفته است و تنها توی دو یا سه هفته‌ی سال گل سوسن داریم. این را فروشنده دکه‌ی گل‌فروشی بالای میدان محمدی بهم گفت. از وقتی این را فهمیدم احساس متفاوتی به آن سه شاخه گل سوسن پیدا کرده بودم. آنها را چیزهایی خاص و اشرافی می‌دیدم. ناخودآگاه روزی چند بار نظرم به‌شان جلب می‌شد و نکته‌ای در مورد زیبایی و ظرافت‌شان به نظرم می‌رسید. یک دسته میخک سفید هم همراه با سوسن‌ها خریده بودم. بعد از ارج و قرب گرفتن سوسن‌ها، دیگر میخک‌ها را خوار و ذلیل می‌دیدم. به‌شان می‌گفتم گل‌های کارمندی. انگار واقعن جان‌سخت‌تر هم بودند. گلبرگ‌های سوسن‌ها با کوچکترین تکانی می‌افتادند اما میخک‌ها محکم سرجای‌شان ایستاده بودند و هر روز که می‌گذشت یک شکل بودند، جوری که حتی بعضی روزها فکر می‌کردم گل پلاستیکی هستند. در حالی که سوسن‌ها پژمرده شده‌اند، تجزیه شده‌اند، به خاک و عناصر آلی اولیه تبدیل شده‌اند میخک‌ها با همان زشتی روز اول‌شان توی گلدان‌ها سیخ نشسته‌اند.

گل‌فروش ساقه‌ی سوسن‌ها را بلندتر بریده بود، به این بهانه که «خودشون رو نشون بدن». ازش پرسیده بودم که «سوسن به میخک می‌آد؟» و او هم گفته بود «آره، بنفش و سفید به هم می‌آن.» اما وقتی اینها را می‌گفت اسکناس‌های سبز را توی دست من می‌دید که تا چند لحظه بعد قرار بود به او منتقل شوند و برای همین هر ترکیب رنگی که من پیشنهاد می‌دادم را مطمئناً تایید می‌کرد، چون این‌طوری فکر می‌کرد که دارد طبع زیبایی‌شناسی مرا ماساژ می‌دهد و من سریع‌تر مشتم را از دور اسکناس‌ها شُل می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم واقعاً سوسن‌ها به میخک‌ها می‌آمدند. حداقل وقتی هنوز سوسن‌ها با بنفش ملایم‌شان زنده بودند زمختی میخک‌ها هم قابل‌تحمل‌تر بود. اما حالا که سوسن‌ها مرده‌اند دلم می‌خواهد به میخک‌ها حمله کنم، با قیچی یا چاقو اما تقریباً مطمئنم آنها فهمیده‌اند و تا به‌شان نزدیک شوم به من حمله می‌کنند، عین موشک از توی گلدان‌شان شلیک می‌شوند به سمت صورتم. من قیچی به دست و نیمه لخت کف هال خانه‌ی دوست‌دخترم هلاک می‌شوم.

Advertisements

7 Responses to “یکی از روزهای گرم تابستان”


  1. 1 نوشین مه 6, 2015 در 2:33 ب.ظ.

    هلاک شدن با شلیک میخک خیلی شاعرانه است.
    شهادتت را تبریک می گم سنت سباستین

  2. 2 یک دختر معمولی! مه 7, 2015 در 2:23 ق.ظ.

    تابستان؟! گرم؟!

  3. 4 caspiansea مه 7, 2015 در 1:03 ب.ظ.

    in iekio kam kaari kardi aa! vali akharesh kheili bahal bood.

    • 5 KHERS مه 8, 2015 در 9:30 ق.ظ.

      اره اينو پارسال همينطورى نوشته بودم بعد خوندمش و ياد اون روز به خصوص افتادم، گفتم پستش كنم ولى خب آره هيچ چيز خاصى نيست.

  4. 6 مومو مه 18, 2015 در 7:51 ق.ظ.

    همین چیزای غیرخاص کوچیک خوبن دیگه. :)

  5. 7 we are eternal مه 23, 2015 در 6:54 ب.ظ.

    فك كردم دارى تغيير فرم نوشتار ميدى كم كم. يعنى اين شروعى براى قضيه س.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: