کلوب میانسال‌های جوگندمی

دیروز عروسی عماد بود. دوست زمان نوجوانی. من ساقدوش بودم به همراه سه نفر دیگر. همه‌مان کت و شلوار مشکی و پیراهن‌های سفید پوشیده بودیم و کراوات‌های قرمز زده بودیم. شاید هم زرشکی. کراوات‌ها را خود عماد برای‌مان خریده بود. هوگو باس های‌کپی. رسم قدیمی‌اش این است که داماد لباس ساقدوش‌ها را می‌خرد. ولی با این قیمت‌ها که نمی‌شود انتظار داشت داماد پول کت و شلوارمان را هم بدهد. عروس هم چهار تا ساقدوش داشت. آنها لباس‌های قرمز چین‌دار پوشیده بودند. دیروز از صبح گیر مراسم عماد بودم. گفته بود ۱۰ صبح بیایید خانه‌مان. اما خودشان ۱۰ صبح نیامدند. مجید هم آمده بود. آن یکی دوست‌مان. مجید مهندسی صنایع دانشگاه آزاد خوانده و الآن بوتیک لباس زنانه دارد. عماد توی آرایشگاه عروس گیر افتاده بود و ما دو ساعت وقت داشتیم برای تلف کردن. رفتیم بوتیک مجید. توی راه مجید بهم گفت چرا ریشت رو کوتاه نکردی؟ گفتم کوتاه کردم اما این‌قدر تُنک هستن که بیشتر کوتاه می‌کردم چیزی ازشون نمی‌موند. گفت چرا داروی گیاهی نمی‌زنی ریشات پُر بشن؟ جوابی نداشتم. الکی گفتم از زندگی بریدم و پُر بودن ریش‌هایم اولویتم نیست. پرسید چرا؟ زندگیت که خوبه فقط باید داروی گیاهی بزنی.

رسیدیم مغازه‌اش. شاگرد‌هایش برای‌مان چایی کمرنگی آوردند. اینترنت هم نداشتند. حوصله‌ام سر رفته بود. رفتم بیرون کفش‌هایم را واکس بزنم. یک واکسی پیدا کردم. آدم داغونی بود. دور سرش کچل بود. ابرو و ریش هم نداشت. آستین‌کوتاه پوشیده بود و ساعد‌هایش هم مو نداشت. درست حرف نمی‌زد. زبانش لای دندان‌هایش گیر می‌کرد و تف می‌پرید بیرون. دمپایی‌های کثافتی که بهم داد را پوشیدم و شروع کرد کار روی کفش‌هایم. می‌خواستم ازش فیلم یا عکس بگیرم. یک عکس گرفتم اما نکته‌ای نداشت، مثل بقیه عکس‌هایم. کمی الکی انگشتم را روی موبایلم سُراندم و بعد گذاشتمش توی کیفم. این کار به نوعی بیماری تبدیل شده. از کفاش پرسیدم کفشام چقد دیگه کار می‌کنن؟ گفت اینا خوبن، خارجی‌ان، ترک. پرسیدم اینا دورش دوختیه یا پِرسی؟ گفت پرسی اما چسبش خوبه.

این کفش‌ها را از انگلیس خریده بودم. کلارکس. کفش کارمندی‌ام بود. مشکی ساده. وقتی استعفا دادم و برگشتم ایران ازشان برای عقد و عروسی و اینها استفاده می‌کنم. آخرین بار سر عقد برادرم پوشیدم‌شان. حالا هم که برای عروسی عماد. هر وقت از کمد درشان می‌آورم یاد کارمندی توی انگلیس می‌افتم. یاد باران، و اینکه کفش‌هایم علیرغم ظاهر مردانه‌شان ضدآب هستند. گورتکس. کفاش پرسید سیگار داری؟ داشتم اما نمی‌خواستم خودش بردارد. انگشت‌هایش کثیف بودند و فکر کردم اگر خودش بردارد موقع برداشتن سر انگشتانش می‌خوردند به فیلتر بقیه سیگارها. خودم یک نخ در آوردم و بهش دادم. فکر کردم ممکن است بهش بر بخورد اما به جایش سیگار را روشن کرد، دو پک زد و گذاشت روی جعبه‌ی چوبی کفاشی‌اش. آنجای جعبه‌اش چند نقطه سوختگی داشت. داشتم تلاش می‌کردم با ذره‌بین جزییات زندگی کفاش را ببینم، بفهممش. اما واقعیت این است که من کوچکترین درکی از کفاش بودن ندارم. بهش گفتم سیگار خوبیه، تازه‌س، دیشب خریدم. گفت آره، این فیلتر سفیدا بهترن، هوا گرم شده نمی‌شه ازون فیلتر قرمزا کشید. سرنخ را گرفتم و ادامه دادم، گفتم آره، اونا زمستون می‌چسبن، اینا تابستون. این تئوری جدیدم است: تنظیم نیازهای بدن با فصول سال، با طبیعت. ایده‌اش را خودم داشتم اما از این‌ور و آن‌ور هم الهام گرفته‌ام. مثلن فکر کنم دریابندری نوشته که بهار بهتر است مصرف گوشت کم شود و به جایش سبزیجات بیشتر خورد. مثلن آش رشته غذای خوبی برای بهار است. شاید هم رادیو این را گفته بود، درست یادم نیست. یا مثلن توی فیلم «مردی که زنها را دوست داشت» قهرمان فیلم می‌گوید زمستان‌ها زنانی با سینه‌های بزرگ دوست دارد اما تابستان‌ها زنانی با سینه‌های کوچک را می‌پسندد. به نظرم ایده درستی است. نمی‌شود که آدم سلیقه‌اش را توی یک کلیدواژه محدود کند. امیال به مثابه تابعی از فصول، تابع موقعیت ماه، تابعی از موقعیت نسبی زمین و ماه و خورشید و جزر و مد، تابع شرایط جوی و رطوبت هوا، تابع فشار هوا و ارتفاع از سطح آب‌های آزاد، تابع همه چی. دوست داشتم با کفاش در مورد پدیده‌ی واکس فوری حرف بزنم. در مورد اینکه آدم‌ها از سوپرمارکت واکس فوری می‌خرند و ۳۰ ثانیه‌ای کفش‌شان را واکس می‌زنند. واکس واقعی غذای چرم است اما واکس فوری مثل انگل زندگی را از بافت چرم می‌مکد، چرم را خشک و خراب و شکننده می‌کند. این‌طوری هم کفش‌ها خراب می‌شوند و هم کار و کسب کفاش‌ها از رونق افتاده. انگار دیگر به رسمت نمی‌شناسیم که واکسی هم یک شغل است. ازش پرسیدم وضع کار خوب نیست، نه؟ گفت چرا خوبه اما نمی‌ذارن کار کنم. پرسیدم کیا؟ می‌خوان نونتو آجر کنن؟ گفت آره ولی حواسم جمعه، براشون دارم. دوردست‌ها را نگاه کرد. انگار دشمنانش آن بالا توی آسمان‌ها بودند. مشخصن بحث‌مان به جای واکس فوری به سمت دیگری رفته بود، به سمت دشمنان فرضی که هرکسی در ذهنش با آنها مشغول جنگ است. فکر کردم دشمن شماره یک من مجید است. با آن مرسدس بنز ۴۰۰ میلیونی‌اش که با ارث بابایش خریده. دیگر می‌دانم که از من متنفر است. حسد. چند وقت پیش ازم پرسیده بودند چقدر در میاری. نمی‌دانم چرا هیچ کی خجالت نمی‌کشد از من در مورد حقوقم بپرسد. بهش گفته بودم و پغی زده بود زیر خنده. من هم خندیده بودم. بعد هم برایش خوانده بودم «ما صلاح خویشتن در بینوایی دیده‌ایم». البته منظورم این نبود. منظور اصلی‌ام را توی دلم گفتم: تو خوبی که تی‌شرت زنونه تقلبی می‌فروشی و تازه پولی هم در نمیاری، پولا را پدرت یادگاری گذاشته و تو فقط خوردنش رو بلدی. آره، دشمن فرضی و غیر فرضی من مجید است. برگشتم به گپ زدن با کفاش. پرسیدم شهرداری بهت گیر می‌ده؟ گفت نه، همین نامردا و با دستش به فضای پیاده‌رو اشاره کرد. متوجه شدم که احتمالن دشمنانش کسبه‌ی دیگر محل هستند. بهش گفتم اما تو می‌تونی. گفت معلومه می‌تونم، اینجا مال منه و بعد کمرش را به جعبه برق پشت سرش تکیه داد و محکم‌تر به واکس زدن کفش‌هایم ادامه داد.

مشخص بود کفاش آدمی است که معتقد است هر مهره‌ای در جامعه کار خودش را درست انجام دهد تا جامعه درست شود. این تئوری رضا کیانیان هم است. من که طرفدار رضا کیانیان نیستم. خال گوشتی روی صورتش حالم را به هم می‌زند. اما رضا کیانیان هم مثل دیگر مردهایی که موهای جوگندمی دارند فکر می‌کند درمان کلیه بیماری‌ها را بلد است. همین چیزی که گفتم را سالها پیش رضا کیانیان در سخنرانی برکلی گفته. من که سخنرانی‌های رضا کیانیان را دنبال نمی‌کنم و اگر دست من بود اصلن اجازه نمی‌دادم سخنرانی کند، نه ایران و نه برکلی، اما هنوز تا پادشاهی من مدتی مانده. پسرخاله‌ی مرحومم طرفدار سرسختش بود و او برایم تعریف کرده بود که کیانیان چنین نسخه‌ای برای جامعه پیچیده و می‌گفت می‌بینی؟ می‌بینی چقدر عاقله؟ پسرخاله‌ام که سالهاست مرده. من و رضا کیانیان ولی زنده‌ایم و حالا من کنار خیابان استاد نجات‌اللهی ایستاده‌ام، با دمپایی‌هایی چرک و پاره و روبرویم کفاشی است که مشخصن به تخصص عقیده دارد. حتی نحوه کارش با بقیه کفاش‌هایی که زمانی مشتری‌شان بوده‌ام فرق داشت. اول کفش‌هایم را شست. بعد واکس زد. بعد برس زد. بعد یک چیزی زد که خیلی برق افتادند. چهار مرحله. باورم نمی‌شد روی کفش‌های کارمندی‌ام این‌همه وقت می‌گذارد. آخرش گفت سه تومن. بهش ۱۰ تومن دادم. این‌طوری احساس خوبی داشتم و جایگاه طبقاتی‌مان هم خوب تثبیت می‌شد. در عین‌حال به حفظ کسبه‌ی خرده‌پا هم کمک کرده بودم. ازم خیلی تشکر کرد.

برگشتم بوتیک مجید. شاگردهایش دوباره برایم چایی آوردند + یک کلوچه نوشین. سه تا شاگرد داشت که هر سه دور موهای‌شان را ماشین کرده بودند ولی روی موهای‌شان بلند بود و با ماده‌ای شیمیایی موها را به یک سمت خوابانده بودند. همین مدلی که حسین تهی و فکر کنم علیشمس و خیلی‌های دیگر هم می‌زنند. اما قدیمی‌ترها هنوز همان مدل موهای قدیمی را دارند. مثلن اندی مددیان هنوز پشت مو دارد و از پشت مویش خجالت هم نمی‌کشد. هر روز از خودش و شانی و طرفدارانش عکس توی اینستا و توییتر می‌گذارد و قشنگ معلوم است که پشت موهایش پُر و نمدی است. من از پشت مو بدم می‌آید اما تمامی آرایشگرانم در ایران و خارج فکر می‌کنند من پشت مو دوست دارم. آخرین آرایشگرم نامش حبیب است. پریروز برای همین عروسی عماد رفته بودم پیشش و جلو و بالا را فوق‌العاده کار کرده، یعنی خوب می‌فهمد که وقتی می‌گویم نمی‌خوام فرهاشو بگیری و نمی‌خوام بغلا رو خالی کنی دقیقن منظورم همین است. اما متاسفانه وقتی می‌گویم ولی پشتش کمی خلوت‌تر، این یکی را نمی‌فهمد. شاید چون گردنم دراز است همه‌شان تمایل دارند برایم پشت مو بگذارند؟ نمی‌دانم.

مجید داشت از مشتری‌ها پول می‌گرفت. لباس‌هایی را می‌گذاشت توی کیسه‌هایی که رویش نوشته بود بوتیک مجید و با گردنی کج می‌داد دست مشتری‌ها. کیسه‌ها را می‌داد و اسکناس می‌گرفت. نزدیک‌های ظهر عماد زنگ زد که با عروس برگشته خانه. من و مجید هم رفتیم، با بنز خوشگل مجید. توی خانه‌شان گروهی عکاس و فیلمبردار بودند. از ما ساقدوش‌ها هم فیلم می‌گرفتند. به‌مان می‌گفتند چکار کنیم. مثلن صحنه‌ای بود که من باید پاپیون داماد را مرتب می‌کردم. یا مثلن صحنه‌ی دیگری بود که ما ساقدوش‌های مرد داماد را گرفته بودیم، داماد می‌خواست بکَند و برود، برود پیش عروس اما ساقدوش‌های زن هم عروس را گرفته بودند. به نوعی ما ساقدوش‌ها مانع عشق‌شان شده بودیم و عکاس و فیلمبردار با چیره‌دستی این را به تصویر کشیده بودند. صحنه‌های کلاسیک‌تری مثل حلقه انگشت کردن هم بود. عماد خیلی عرق می‌ریخت. اضطراب داشت. چند تا ردبول هم خورده بود اما فایده‌ای نداشت. من نگران بودم که ردبول‌ها باعث تپش قلب بشوند و عماد بمیرد. اما عماد نمرد. مجید هم نمرد (با اینکه خیلی گرمش بود و ردبول هم خورده بود). زنده ماندند و بعد رفتیم باغی که همان نزدیکی‌ها بود. اینجا هم باز فیلم و عکس گرفتیم. آلاچیق چوبی داشت و برکه و پل چوبی. یک جایش بود که ساقدوش‌های زن دسته گل‌هایشان را پرتاب می‌کردند هوا. ما می‌گرفتیم. سر این حرکت خیلی تمرین کردیم. چندین برداشت لازم بود ولی با این‌حال فیلمبردار راضی نمی‌شد. حق هم داشت. چون دسته گل‌ها کج و معوج پرتاب می‌شدند و می‌خوردند توی سر و کله‌ی ما. سر همین ساقدوش‌های مرد تیم مقابل را مسخره می‌کردند. می‌گفتتند یک پرتاب ساده بلد نیستید. شوخی از همان جنس زنها رانندگی بلد نیستند. من هم می‌خندیدم. یعنی نمی‌شد نخندید. دوست داشتم مرخصی بگیرم و بروم خانه چرتی بزنم. اما نمی‌شد. چون عماد گفت سر عقد هم بیاین، دوست دارم که باشین. داشت از پوئن رفاقت استفاده می‌کرد و این‌جور وقت‌ها نمی‌شود «روی رفیق را زمین انداخت».

عقد و عروسی توی باغی توی شهریار بود. سر عقد آن پشت‌ها ایستاده بودم. فکر کردم ردیف جلو مال خانواده درجه یک است. بعد برای اینکه رفیق سردی به نظرم نیاید موبایلم را در آوردم و چند تا عکس گرفتم. هیچ کدام از عکس‌های موبایلم را هیچ‌وقت نگاه نمی‌کنم. معمولن این‌قدر می‌گیرم تا حافظه‌ی موبایلم پر شود و بعد همه را با هم پاک می‌کنم. البته این آخرین باری که موبایل خریدم یک آیفون ۶۴ گیگی خریدم و برای همین به این سادگی‌ها پر نمی‌شود. این اولین اسمارت‌فون زندگیم بود. فکر کردم من الآن مهندس لوله‌ای میانسال و موفق هستم، چیزی مثل کیانیان دهه‌ی هفتاد و الآن وقتش است که از پولم استفاده کنم. برای همین آیفون خریدم. دلیل دیگری هم داشت. اینکه می‌دیدم در تئوری با آیفون و اسمارت‌فون مخالفم اما در واقعیت تقریبن هر روز به آیفون فکر می‌کردم و اینکه چطور آيفون بسیاری از مشکلاتم را حل خواهد کرد. در نهایت تصمیم گرفتم کمونیسم نظری و عملی را کنار بگذارم و آیفون خریدم. مضاف بر اینکه مدتی قبل‌ترش فهمیده بودم که دیگر اپل نداشتن نماد مبارزه با هیچی نیست، صرفن نماد فقر است. الآن آیفونم پر از عکس است. جنگلی بی‌نظم و ترتیب. نمی‌شود نگاه‌شان کرد. اصلن نمی‌دانم چه الزامی است که این‌قدر آدم به عکس، به عکس‌های خودش و عکس‌های دیگران نگاه کند. ولی بهرحال تجهیزاتی که در شان یک مهندس موفق و مدرن است را دارم. آیفون، مک‌بوک و چیزهای خوب دیگر. با تکیه بر همین‌ها روبروی آلاچیق ایستادم. زیر آلاچیق عماد و زنش نشسته بودند. زن عماد هنوز بله را نگفته بود. عماد سرخ و عرقی بود. چندتا عکس گرفتم. بعد نوبت کادوها شد. خواهر عروس کادوها را باز می‌کرد و اعلام می‌کرد. باورم نمی‌شد این سنت هنوز پابرجاست. سر عقد برادرم ما فقط کادوها را ریختیم توی یک کیسه. شاید خجالت کشیدیم که مبالغ و اسامی را بخوانیم. شاید باید می‌خواندیم. اما اینجا خواهر عروس با صدای بلند همه چیز را می‌خواند. حتی اسکناس‌ها و تراول‌ها را از پاکت در می‌آورد. با آنها بادبزن درست می‌کرد و مثلن می‌گفت ۱۵۰ هزار تومان و ماها کف می‌زدیم. بعد نوبت من شد. من نیم سکه خریده بودم. ناراضی بودم که اینقدر زیاد پیاده شده‌ام اما چاره‌ای نبود. باز هم بحث رفیق و رفاقت و کمک به شروع زندگی و مفاهیمی از این دست بود. اما در آن لحظه‌ای که زیر آلاچیق قدم می‌زدم به سمت عروس و داماد خوشحال بودم و وقتی گفتند اسفندیار، دوست داماد، نیم سکه، من لبخند متینی زدم، لبخند یک مهندس میانسال که موفق و پولدار است، کت و شلوار مرتبی پوشیده و بعد که تشویق شروع شد احساس کردم لیاقتش را دارم. توی راه برگشت از آلاچیق بعضی‌ها ازم تشکر می‌کردند. به آنها هم لبخند می‌زدم و احساسم شبیه احساس رضا کیانیان بود.

یواش یواش مراسم داشت گرم می‌شد. دی‌جی بود و ما جوانان را به رقص تشویق می‌کرد. من مثل همیشه بدنم نیمه فلج شده بود اما پس از چند دقیقه مقاومت بالاخره دی‌جی ما را، یعنی تیم ساقدوش‌ها را صدا کرد. من رفتم دور پیست رقص و آنجا به دست زدنم ادامه دادم. فکر کنم باید دست یکی از ساقدوش‌های زن را می گرفتم و می‌رقصیدیم. اما همه‌شان زشت بودند. زشت و چرب. مثل بقیه زنان جوان ایرانی که توی مهمانی‌های این مدلی چرب هستند. یعنی صورت و مخصوصن دماغ‌شان چرب است. همه‌شان را نگاه می‌کردم و مثل بقیه‌ی هم‌جنس‌هایم به سینه و باسن و ساق پای‌شان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم تجسم کنم بدون لباس چه شکلی هستند، سعی می‌کردم بررسی کنم که واکنشی شهوانی در من ایجاد می کنند یا نه اما واقعیت این است که پوست چرب‌شان مانع درگیری ذهنی می‌شد. وسط‌های عروسی مامور هم آمد. صداها قطع شد و چند نفر دوان دوان رفتند دم در. من هم رفتم. کنجکاو بودم. دم در پرایدی بود که سه سرنشین داشت. شیشه پشتش عکس‌برگردان یا مهدی ادرکنی داشت و مردها همه کاپشن بهاره داشتند و ته‌ریش. وقتی من رسیدم با لبخند داشتند سوار پرایدشان می‌شدند. من هم برگشتم تو. به شدت خسته بودم. از هفت صبح بیدار و سر پا بودم و هنوز شب و شادی ادامه داشت. بدون دلیل خاصی الکل و سیگار زیادی مصرف کرده بودم و سرم سنگین بود. احساس می‌کردم نسوج بدنم مسموم شده‌اند. مشخصن فاز اول شب را نداشتم. نیم سکه هم که رفته بود و حالا فقط جای خالی‌اش توی حساب بانکی‌ام حس می‌شد. دوستانم همگی با هم رفته بودند توی فاز نمک و خنده. توی گوشه‌های تاریک باغ پرسه می‌زدم اما هر از گاهی پیدایم می‌کردند. مزه‌ای می‌پراندند و بلند می‌خندیدند. خیلی بلند. من هم خیلی سختم بود که بخندم. یعنی می‌خندیدم اما انگار به قدر کافی برای‌شان بلند نبود. رفتم دستشویی. سعی کردم بالا بیاورم اما حالم بد نبود. نمی‌دانم چرا دوست داشتم بالا بیاورم. یاد یکی از کاراکترهای میشل ولبک افتاده بودم. او یکی از به یاد ماندنی‌ترین تهوع‌های داستانی را انجام داده بود. روی نخل کوتوله‌ی باغ مهمانی. از سر همان شد که احساس می‌کنم حوصله سررفتگی توی مهمانی باید به یک تهوع نمادین ختم شود. از دستشویی که آمدم بیرون با پدر عماد رو در رو شدم. بهش گفتم حاج آقا سنگ تموم گذاشتینا. این پنجمین دیدارمان از سر شب بود و واقعن نمی‌دانستم اگر بار دیگری ببینمش چی باید بهش بگویم. خندید و دستم را محکم فشرد و رفت توی توالت. صدای زیپ شلوارش آمد. دیگر احساس نمی‌کردم که میانسال موفقی هستم. میلیون‌ها کیلومتر با رضا کیانیان و جرج کلونی و کلوب میانسال‌های جوگندمی فاصله داشتم و دوست داشتم هر چه سریع‌تر برگردم خانه، آرام کلید بیندازم تا والدینم بیدار نشوند، بروم سراغ گربه‌ام و با هم برویم توی اتاقم، زیر پتو و تا ۴۸ ساعت آینده بیرون نیاییم.

Advertisements

50 Responses to “کلوب میانسال‌های جوگندمی”


  1. 1 بالتازار آوریل 10, 2015 در 4:55 ب.ظ.

    برگرد انگلیس

  2. 5 یک دختر معمولی آوریل 10, 2015 در 5:24 ب.ظ.

    درسته که نوشتی نظر دادن وظیفه نیست ولی من جدا وظیفه خودم دونستم بنویسم خیلی جالب بود ،
    من هم یکبار با یه واکسی در مورد کارش حرف زدم از کارش راضی بود 25 سال تو این حرفه بود و دخترشو شوهر داده بود حتی من یه لحظه فکر کردم آیا من با این شغلی که دارم می تونم 25 سال دیگه دخترمو شوهر بدم؟

  3. 7 ناشناس آوریل 10, 2015 در 6:28 ب.ظ.

    به زندگی امیدوار میشم نوشته هاتو می خونم.

  4. 8 سین آوریل 10, 2015 در 7:30 ب.ظ.

    خیلی خوب بود. بنظر من یکی از بهترین داستانهایت حتی. اگر ضمیر اول شخص نمینوشتی ، شبیه داستانهای » چخوف » میشد.

  5. 9 نوشین آوریل 10, 2015 در 10:27 ب.ظ.

    این نوشته خیلی هولدن کالفیلدی بود.
    باعث ایجاد شبهه می شه. باید یک جورائی تعدیلش کنی

  6. 11 farzaneh آوریل 11, 2015 در 7:11 ق.ظ.

    فكر نمي كردم اهل ساقدوش بازي و اينجور حرفها باشي!

  7. 13 hv آوریل 11, 2015 در 8:08 ق.ظ.

    مثل همیشه عالی نوشتی ولی همین الان میرم توی توئیتر آنفالوت میکنم. چون از این مطلب قبلا ده تا توئیت درآورده بودی که خوندن دوباره اونا لطفی نداشت. مثل این کاسبا شدی هم وبلاگ هم توئیتر

  8. 15 سین آوریل 11, 2015 در 9:23 ق.ظ.

    ببخشید که فضولی میکنم ، اما چون این نوشته رو دوست داشتم میخوام این کامنت رو بگذارم:
    قسمتهای توییتی ، همون قسمتهای بیخود و وصله پینه ای داستان بود. یعنی : اگر نبود بنظر من بهتر بود.

  9. 16 پریسا آوریل 11, 2015 در 9:39 ق.ظ.

    میتونم آدرس اینستاگرامت رو داشته باشم؟

  10. 17 فیل خاکستری آوریل 11, 2015 در 1:59 ب.ظ.

    همرنگ محیط شدن واس روحیه آدما خوبه :))

  11. 18 ناشناس آوریل 11, 2015 در 3:32 ب.ظ.

    آیفون و چرب بودن دخترا عاااالی
    فقط رفت رو مخم که بدون دوس دخترت رفتی.

  12. 19 آقا آوریل 11, 2015 در 7:52 ب.ظ.

    پسرخالت قبل مرگ سخنرانی رضا کیانیان رو تو برکلی شنیده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  13. 23 we are eternal آوریل 11, 2015 در 10:21 ب.ظ.

    من نگران تأهل ِت شدم. لطفن شفاف سازى كن.

  14. 24 سايه آوریل 12, 2015 در 6:32 ق.ظ.

    خب با سين ميرفتي
    من استراليا زندگي ميكنم و هرازگاهي كه دلم براي وطن تنگ ميشه دقيقا چندتا صحنه رو براي خودم يادآوري ميكنم و دلتنگيم در جا درمان ميشه،يكيش سلسله مراتب احترام گذاشتن و مسئوليته
    انگليس هرچي نداشته باشه هر لحظه هرجا باشي ميتوني پاشي و بري و براي كسي نقش بازي نكني
    نميدونم…اين نظر منه

  15. 25 akharesham آوریل 12, 2015 در 7:25 ق.ظ.

    به خاطره توييتات اومدم و بلاگت رو ديدم، مثه توييتات عاليه
    منم يه وبلاگ دارم و تووش مينويسم
    دوست داشتم ببينيدش و اينكه چكار كنم كه بازديد كننده داشته باشم
    akharesham.wordpress.com

  16. 26 Maryam آوریل 12, 2015 در 9:33 ق.ظ.

    baba pooste irania charbe, arayesh k dashte bashi nemitooni soorateto beshoori. bargh miofte roo damagh va pishooni o ina. chi kar konim!!!! bayad injoory be roomon biari???

  17. 28 آزاده آوریل 12, 2015 در 9:37 ق.ظ.

    گربه ت صبح ها ميذاره بخوابي؟ خيلي سحر خيزن!

  18. 30 ناشناس آوریل 12, 2015 در 8:23 ب.ظ.

    «گاهی هم ایمیل‌هایم را به اجزای تشکیل‌دهنده‌اش تقسیم می‌کنم و توییت‌شان می‌کنم. بعد هم توییت‌ها را دوباره گِل هم می‌کنم می‌شود پست وبلاگ.»

  19. 32 yaftay آوریل 12, 2015 در 9:06 ب.ظ.

    خوبه ها،
    ولی اینکه نهایتا به شکل ناخوداگاهی خودتو ملزم به رعایت همون اصول و مرام‌هایی که از مهندس خسته تا حالا همراهت بودن، میبینی، خرابش میکنه.
    خود بودن، شاید نیاز به بازنگری‌های بیشتری داشته باشه. فقط تشخیص درد و گاهی سخیف کردنش، درمان نیست.
    روشنه؟ یا برم چراغ قوه بیارم؟

  20. 34 ناشناس آوریل 13, 2015 در 6:00 ق.ظ.

    دکترجان خواستی فراخوان دانشگاه آزاد رو ببین

  21. 36 کیوان آوریل 14, 2015 در 4:01 ب.ظ.

    ای داد بیداد! ما اینقده یقه برادرمون رو گرفتیم آخرش ناچار شد یه جا بره درس بده، اونهم کم و بیش حرف‌های تو رو می‌زد -گرچه نه به این فصاحت!- حالا می‌فهمم صرفا از روی کون گشادی نمی‌گفت!
    مگه اینکه از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنیم و بگیم این جزئیات رو صرفا آدم‌های … تنبل متوجهش می‌شن!
    با اینهمه هروقت فکر می‌کنم تو اروپا رو ول کردی و اومدی، دعا می‌کنم پشیمون نشی.

  22. 38 ناشناس آوریل 14, 2015 در 9:37 ب.ظ.

    همیشه عنه قضیه رو در میاری , یه بارم از یه مراسم لذت ببر و حال کن
    خرسک گوزو !
    دوسِت دارم که اینا رو بارت کردما وگرنه به تخمم نبودی

  23. 39 اردك آوریل 14, 2015 در 10:17 ب.ظ.

    نميشهً حالا كه گربه داري و اخلاق گربه ها هم يه جوراي داري اين وبلاگ رو ببندي و يه وبلاگ ديگه به نام گربه راه بندازي !بعد از اينكه ايران برگشتي ديگه اصلا نوشته هات فاز نميده واسه ما اوارگان خارج نشين!بذار خرس ، خرس بمونه !خرابش نكن!

  24. 40 سالار آوریل 15, 2015 در 9:01 ق.ظ.

    سه روز پیش که اینجا رو خوندم قرار نبود کامنتی برای متنت بذارم برادر. اما بعد از این چند روز هنوز ناخوداگاه لحظه های مختلف متنت توی ذهنم مرور میشه. توی لحظه های مختلف روز برای ماجراهای مختلف روزمره زندگیم. فکر میکنم دلیلش «روایت» بسیار خوبت هست. به نظرم متنهایی مثل این متن به آدم میفهمونه تا چه حد صِرف روایت، بدون هیچ هدف خاصی یا هیچ نخ تسبیح آنچنانی میتونه ذهن یه خواننده رو باز کنه نسبت به زندگیش و کارهایی که داره انجام میشده… روایت کردن اونچه که روایت کردنی نبوده تا حالا. دم شما گرم فی الواقع.

  25. 41 سالار آوریل 15, 2015 در 9:03 ق.ظ.

    *به زندگیش و کارهایی که داره انجام میده…

  26. 42 ناشناس آوریل 15, 2015 در 9:58 ب.ظ.

    جدى تو ايران خوشحال ترى؟

  27. 43 یک دختر معمولی! آوریل 17, 2015 در 2:11 ب.ظ.

    قدیما که ما عروسی می گرفتیم داماد می رفت حموم عمومی محل ،دنبال عروس ،ما مجمع های مسی می ذاشتیم رو سرمون دورشون می چرخیدیم،قبلش هم داماد طی یک مراسمی لباس خودشو عوض می کرد خانوادش لوازم آرایشیو داخل مجمع های مسی به صورت کادوپیچ شده می آوردند و می رقصیدند و بعد یکی از دوستاش کادو ها رو یکی باز می کرد و با اون داماد رو اصلاح و لباس دامادی واسش می پوشیدند و بعد می رفتند دنبال عروس ،حتی تو یه بخشهایی از مراسم ادکلن داماد و می زدند و کفششو قائم می کردند و به خاطرش شاباش می گرفتند و برای گوسفندی که زیر پاش می کشتند چه دعواهایی میشد ! :دی، خبری این قرتی بازی های (:p) ساقدوش و ژشتهای الکی کپی شده از خارج نبود ! به نظرم کار خدا وکیلی کار اون عکاسه خنده دار تره
    لازم دونستم که دوباره نظر بدم !

  28. 44 امید آوریل 17, 2015 در 4:28 ب.ظ.

    سلام. عالی بود مثل همیشه. از توصیف واکسی خیلی لذت بردم. فقط بعد عید کم مینویسی. بیتشر بنویس لطفا.

  29. 45 ناشناس آوریل 18, 2015 در 7:41 ق.ظ.

    خب دخترا کلی آرایش میکنن و برق میزنن، پسرا هم پشت گردنشون مو داره و دلشون نمیاد بزنن که تمیز بشه :)

  30. 46 nadaram@nadaram.com آوریل 18, 2015 در 7:00 ب.ظ.

    ما یه رفیقی داریم ، باباش لوله کش است ، بهش میگیم حسینی لوله. فکر کنم باید به شما هم بگیم !.

  31. 47 ahkeintor آوریل 21, 2015 در 4:39 ق.ظ.

    عجیب خوب بود ! تو ی پست دیگه هم دیده بودم ! اسمتون جدا اسفندیار ه ؟

  32. 49 ساحره آوریل 21, 2015 در 9:19 ق.ظ.

    خوبه که تو ایران بهتری. نه به خاطر ایران بودنش ها بلکه واسه بهتر بودنش

  33. 50 ناشناس مه 1, 2015 در 2:03 ب.ظ.

    بیا و حساب توئیترت رو ببند و به جاش واسه ما یه پشت بذار، توئیتر نامرد از پست نوشتن انداخت شما رو، به ما رحم کن، استخوون درد گرفتیم، فقط یه پست برسون، یه کوتاه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: