چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۳

شب قبلش دیر از مهمانی برگشتیم. ساعت از سه گذشته بود که خوابیدیم. خانواده، یعنی والدین و برادرم و همسرش دیروز صبح زود رفتند شمال. گربه‌ام را هم با آنها فرستادم تا خودم با کرایه بروم. بعد از مدتها خانه «خالی» است. دیر از خواب بیدار شدیم. فکر کنم نزدیک ظهر. قرار بود صبح زود با کرایه بروم شمال، بپیوندم به خانواده. ولی نشد که بیدار بشوم، انگار چیزی جلویم را می‌گرفت. یعنی صبح زود بیدار شدم اما حوصله‌ی جاده را نداشتم. به جایش چرخیدم و سین را بغل کردم و دوباره خوابم برد. کلن حوصله‌ی عید خانوادگی را نداشتم. از طرفی مجبور هم بودم. بعد از ۷ سال این اولین سالی بود که می‌شد عید را کنار خانواده باشم و حالا اگر می‌پیچیدم یک «جوری» بود. دوست داشتم پیش دوست‌دخترم باشم. اما او هم به همراه خانواده‌اش و خاله و عمه می‌رفتند استانبول. به من هم گفته بود بروم. اما حوصله‌ی آن برنامه را هم نداشتم. آدم معذبی هستم. احساس می‌کردم از آن سفرهایی می‌شود که باید از صبح تا شب الکی لبخند بزنم. ترجیحم این بود که بمانم تهران، خانه‌ی خودم، با دوست‌دخترم. شب عید برویم تجریش. مهمانی‌های کوچک بگیریم و برویم، بعضی روزها برویم کلکچال. اما خب هنوز خانه‌ی خودم را ندارم. این مرا مریض کرده. ۳۴ سالم است و دارم با پدر و مادرم زندگی می‌کنم. می‌توانم جایی را اجاره کنم اما با خودم عهد کرده‌ام دیگر اجاره‌نشینی نکنم. بهم نمی‌سازد. پیر و مریضم می‌کند و مدام به قتل صاحبخانه‌ام فکر می‌کنم. امیدوارم این دوران زندگی با خانواده موقتی باشد. بهرحال الآن مجبورم مثل دوران نوجوانیم با آنها به سفر شمال بروم. از صبح با هم بیدار بشویم. دعواهای رقت‌انگیزشان را بشنوم. همین الآن دارند در مورد چگونگی درست کردن سبزی‌پلو با هم دعوا می‌کنند. آنها خوشحالند که فرزندان‌شان همراه‌شان سفر می‌روند. همین الآن که دارم این دو خط را می‌نویسم پدرم با فریاد از مادرم پرسید اسفندیار کجاست؟ کاری هم با من ندارد اما هر از گاهی می‌پرسد اسفندیار کجاست. تازگی‌ها که گربه هم اضافه شده. می‌پرسد گربه کجاست. انگار همه می‌خواهند از دستش فرار کنند و او پنج دقیقه یک‌بار حاضر و غایب می‌کند. من اینجا هستم، حاضر، توی اتاق، با لپ‌تاپ و گربه‌ام و دارم تلاش می‌کنم بعد از چند روز فشار خانواده کمی تنها باشم. اما انگار نمی‌شود. همه باید جلو ی چشم همدیگر باشیم و با همدیگر به صدای بلند تلویزیون گوش بدهیم. همین الآن مادرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد. من چای نخواسته بودم. اما مادرم همیشه با چای پشت در اتاقم هست. چرا پرت و پلا شدم؟ داشتم چهارشنبه را می‌گفتم، تهران، لنگ ظهر با دوست‌دخترم از خواب بیدار شدیم. زنگ زدم دریانی نان و تخم‌مرغ بیاورد. گفت فقط تخم‌مرغ ۱۲ تایی دارد. پنج دقیقه منتظر شدم و خبری از سفارش‌هایم نبود. لباس پوشیدم و رفتم سراغ‌شان. تا مرا دید معذرت‌خواهی کرد. اسکناس. جریان اسکناس همیشه از طرف من به سمت دریانی بوده و همین باعث می‌شود که او همیشه از من معذرت‌خواهی کند. دلیل دیگری هم برای عذرخواهی داشت: شانه‌های تخم‌مرغ را دیدم. گفت آقا مهندس ببخشید تخم‌مرغ دانه‌ای هم داریم اما بسته‌ای فقط ۱۲تایی مونده، ۶ تایی تموم شده. چرا دریانی همیشه به من دروغ می‌گوید؟ شیر دم به گند و بسته ۱۲ تخم‌مرغ بهم قالب می‌کند، بعد هم که مچش را می‌گیرم معذرت‌خواهی می‌کند. چرا به کلانتری زنگ نمی‌زنم تا دریانی را زندانی کنند؟ دریانی موجود نامهمی در زندگیم است اما همین چیزهای کوچک مرا به هم می‌ریزند. انگار دریانی و حقارت‌های ریزش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. مادرم و مادرانگی‌های حقیرش مرا به این دنیا زنجیر کرده‌اند. پدرم و سوال و جواب‌های بی‌ربطش هم همین‌طور. نمی‌توانم هیچ کاری بکنم چون همه‌اش دارم به حقارت‌های آدم‌های حقیر فکر می‌کنم. توی ذهنم جواب در خوری به‌شان می‌دهم. برگشتم خانه و سوسیس تخم‌مرغ درست کردم. سین سوسیس نمی‌خورد. من هم سوسیس‌خوار نیستم اما آن روز به خصوص بدم نمی‌آمد. فکر کردم تجلی میل به زوالم است. چون نمی توانم حقم را از دریانی بگیرم، چون نمی‌توانم به شمال‌های خانوادگی نروم به طور ناخودآگاه تصمیم گرفته‌ام با سوسیس‌خواری خودم را نابود کنم. فکر کردم سال ۹۴‌ از همه‌ی این مسائل عبور می‌کنم. خانه‌ی خودم را می‌گیرم، دریانی را تحریم می‌کنم، والدینم را هفته‌ای یک شب می‌بینم و احساس عذاب وجدان هم نمی‌کنم. صبحانه‌مان تمام شده بود. باورم نمی‌شد، یک سوسیس آردی ۲۵ سانتیمتری خورده بودم و حالا داشتم به ضرب چایی دوم می‌شستمش که برود پایین. با سین رفتیم توی اتاق. کمی آهنگ گوش کردیم. وسط‌هایش من با بارفیکس بالانس زدم و سین ازم فیلم گرفت.

Advertisements

3 Responses to “چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۳”


  1. 1 سحر مارس 23, 2015 در 10:12 ب.ظ.

    اینکه توی یکی از پست‌های قبلی «کامی» صدات زده بودن و یهو اسفندیار شدی یه جوری بود.
    کاش این کامنته حرص‌ت رو درنیاره و توی توییتر بهم فحش ندی.

  2. 2 امید مارس 26, 2015 در 6:02 ب.ظ.

    سلام.
    عالی بود. کیف کردم. مخصوصا دریانی و حقارت خیلی زیبا بیان شده بود.
    مرسی
    سال خوبی برات آرزو میکنم. امیدوارم خونه دار بشی.

  3. 3 لیمو ترش نوامبر 2, 2015 در 9:58 ب.ظ.

    n ساله باهاشون زندگی نمی کنم ولی هروقت زنگ میزنم حالشونو بپرسم میگن از احوال پرسی شماااااا!!!!!
    اون موقع هم یه جور دیگه آدمو دق میدن!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: