سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۳

چهارشنبه سوری است. ساعت یازده صبح با دوست‌دخترم قرار می‌گذاریم. تجریش. دم کفش ملی. تا حالا دو بار تجریش قرار گذاشته‌ایم و هر دو بار همین‌جا. جای دیگری به ذهنم نمی‌رسد. مدل‌های کفش ملی عوض شده‌اند. شبیه کفش‌های خارجی شده‌اند. این برند دیگر ربطی به کفش ملی دوران کودکی من ندارد. می‌نشینم روی نیمکت روبروی فروشگاه و به فیل کفش ملی نگاه می‌کنم. این فیل را خوب می‌شناسم. خواهی نخواهی بخشی از من است. با قدیم‌هایش هیچ فرقی نکرده. چیزهایی که عوض نمی‌شوند را دوست دارم. بالاخره توی زندگی چهار تا چیز هم باید باشد که عوض نشوند، همان‌طور که بودند بمانند، چهار تا چیز که آدم به‌شان چنگ بزند. اما چقدر بد که باید به فیل کفش ملی چنگ زد. انتظارم چیزهای والاتری بود. عقاید متعالی، خاطرات فان، سفرهای آنچنانی، صعود به قلل مرتفع. اما هیچی، فقط فیل کفش ملی هست که مانده. سین هنوز نرسیده. مسج می‌دهد که ۱۰ دقیقه دیرتر می‌رسد. می‌روم صرافی و ۲۰۰ لیر می‌خرم. می‌خواهم بدهم به سین برایم از استانبول چیزمیز بخرد؛ مایو، جوراب، ادکلن.

ورودی بازار تجریش خیلی شلوغ است. سین غر می‌زند. دستش را می‌گیرم و از لای جمعیت راه باز می‌کنیم. به تکیه بالا که می‌رسیم و بساط میوه و سبزی و گل‌های وسط تکیه را که می‌بیند حالش خوب می‌شود. چند جوان، از همین‌ها که ریش دارند و پارچه دور مچ دست‌شان می‌بندند با دوربین‌های حرفه‌ای از کاسب‌های تجریش و بساط‌شان عکس می‌گیرند. یکی باید از خود این جوان‌ها و لباس فرم‌شان عکس بگیرد، همه شکل هم، با تجهیزاتی شبیه هم. الآن اینها اگزوتیک‌تر از تجریش هستند. ما می‌رویم توی حیاط امامزاده صالح. نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم اگر مادرم این صحنه را می‌دید اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت اسفندیار بالاخره «درست» شد. دلم چایی می‌خواهد و درست همین موقع آدمی که یک کتری بزرگ دارد و فریاد می‌زند چایی چایی مقابلم ظاهر می‌شود. ازش چایی و نبات می‌خرم. می‌گوید ۲۰ تا چایی بخر خیرات کن، شب عیده. جوابش را نمی‌دهم، چون جوابی ندارم. انتظارم این است آدم‌ها با دیدن سر تا پایم یک سری مسائل را با من عنوان نکنند. اما می‌کنند. صبح شیر قهوه خورده‌ام و یکی از امراض دهه چهارم زندگیم این است باید صبحم را با چایی شیرین پر رنگ شروع کنم، اگر نکنم تا دم غروب مگسی هستم. می‌رویم لب حوض امامزاده. اما هنوز صدای ترافیک تجریش می‌آید. از دست صداها کجا می‌شود فرار کرد؟ آیا اصلن امکانش هست؟ آن هم وقتی که سرعت صوت ۳۵۶ متر بر ثانیه است؟ وقتی که صوت به صورت امواج کروی در «تمامی» جهات منتشر می‌شود؟ رفتیم حیاط پشتی امامزاده. روی پله‌ی کوتاهی نشستیم. چایی‌ام را هورت می‌کشیدم. صدای فرز آمد. انگار داشتند توالت‌های امامزاده را نوسازی می‌کردند. بلند شدیم. سین چادر امانتی‌اش را پس داد و برگشتیم توی بازار.

بی‌هدف توی بازار راه رفتیم. همه همین هستند. حتی آنهایی که کار خاصی دارند هم کارشان در حقیقت بهانه است. فقط نیاز دارند لای آدم‌های دیگر، لای سر و صدایشان و لای بوها و رنگ‌های عجیب و غریب بازار بلولند. توی همین بی‌هدفی سر از ساعت فروشی‌ای در آوردیم که ردیفی ساعت‌های تقلبی و آشغال دارد. اما آن پشت، جایی که تقریبن پنهان است، چند تا ساعت قدیمی هم گذاشته بود. باورش سخت است اما یک ساعتی داشت، مال ۴۰ سال پیش و فوق‌العاده تمییز مانده بود، روکش طلای ۲۰ میکرون داشت و گذشت این همه سال باعث شده بود که طلایی‌اش دیگر ندرخشد، صرفن زردی کهنه و پخته باشد، توی چشم نزند اما وقتی هم چشمت بهش می‌افتاد از دیدنش بی‌دلیل خوشحال می‌شدی. زنانه، با صفحه‌ای کوچک و تقریبن مستطیلی که وقتی از نزدیک نگاهش می‌کردی متوجه می‌شدی شش‌ضلعی است. تناسبات صفحه‌ی ساعت بی‌نقص بود. انگار داوینچی یا یکی از همین آدم‌هایی که مرض تناسبات هندسی داشته شخصن تک تک اجزای ساعت را طراحی کرده. ساعت کوکی بود با موتوری سر پا. فروشنده می‌گفت تا کوکش می‌کنی «جیک‌جیکش» شروع می‌شود. درست می‌گفت. واقعن پرنده‌ای توی ساعت بود که با چرخاندن غربیلک شروع به خواندن می‌کرد، با من هم حرف زد، گفت مرا بخر، مرا ببر. ما گیر افتادیم. چند بار رفتیم و آمدیم. فروشنده فهمیده بود ما گیر افتاده‌ایم. با این حال سفت روی قیمتش نایستاده بود. کمی تا شد و به اصطلاح با ما راه آمد، جوری که ما هم احساس کنیم «چانه» زده‌ایم. کاسب خوب این‌طوری است. فکر جیبش است اما روحیات مشتری را هم می‌فهمد. قیمت مقطوع. پیف‌پیف. این هم از مفاهیم منحطی است که باب شده. یک مشت آدم‌آهنی با هم تعامل می‌کنند، اسکناس و جنس رد و بدل می‌کنند، با قیمت‌های مقطوع. توی تعامل آدم‌آهنی‌ها هیچ پرنده‌ای جیک جیک نمی‌کند. این‌طوری شد که کادوی عید سین را هم خریدم. تا چند ساعت قبلش ایده‌ای نداشتم که عیدی چی می‌خواهم بهش بدهم. اما بعد از دیدن و خریدن ساعت شش‌ضلعی جوری نسبت به کادویم اطمینان داشتم که انگار سال‌ها بود راجع بهش فکر کرده بودم. بازار همین‌طور است، چیزها آنجا هستند، مخلوط، خوب‌ها لای بدها، فوق‌العاده‌ها لای تاپاله‌ها، فقط آدم باید ببیند، بو بکشد، بعد ناگهان پرده‌ها می‌افتند، نگاه آدم باز می‌شود، شلوغی‌ها ساکت می‌شوند، تصویری مقابل چشم‌هایمان شکل می‌گیرد و آدم به چیزی که قرار بوده برسد می‌رسد. حداقل من که این‌طوری فکر می‌کنم.

بعدش رفتیم نهار. اطمینان کباب خوردیم. برگشتنه دو جعبه نان خرمایی کرمانشاهی خریدم. یکی برای پدرم، یکی هم برای ه و م که شب خانه‌شان مهمان بودیم؛ دو جوان مجردی که هر دو به نان خرمایی علاقه به‌خصوصی دارند. شماره‌ی آخر بخارا را هم برای پدرم خریدم. فکر کردم توی تعطیلات کمی این را بخواند، کمی کله‌اش را از توی آن جعبه‌ی کثافت بیرون بکشد. منظورم تلویزیون است و نکبتی که تویش جریان دارد. واقعیت این است بی‌بی‌سی فارسی و من و تو پدرم را گروگان گرفته‌اند. مسخش کرده‌اند. گاهی فکر می‌کنم رابطه پدرم با تلویزیون مثل رابطه من با اینترنت و وبلاگ و توییتر است. شاید هست، ولی حداقلش این است که اینترنت صدا ندارد. تلویزیون صدا می‌دهد. صدایش باعث شده که ما همه‌ی درها را ببندیم. پدر و مادرم توی هال هستند با تلویزیونی که بلند بلند دارد در مورد مسائلی که به ما ربطی ندارند فریاد می‌زند، ما هم توی اتاق‌هایمان. چند در چوبی ضخیم بین ما فاصله است. نمی‌دانم چرا نمی‌فهمند همین صدای آزاردهنده باعث دوری‌مان شده.

Advertisements

10 Responses to “سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۹۳”


  1. 1 babbleress مارس 23, 2015 در 6:50 ب.ظ.

    این اولین باره که چیزی ازت میخونم که توش توصیف خوشگلیا بیشتر از توصیف کثافت کاریاس! :))

  2. 2 محمدرضا جلائی‌پور مارس 23, 2015 در 7:19 ب.ظ.

    برا بابات عیدی از این گوشی‌های وایرلس با کیفیت بگیری (مثلا Sony SBH-80 Stereo Bluetooth Headset) شاید از شر صدای تلویزیون راحت شی

  3. 4 سحر مارس 23, 2015 در 9:59 ب.ظ.

    ولی سه شنبه ۲۶ اسفند بود :)
    عیدت مبارک

  4. 6 سحر مارس 23, 2015 در 10:02 ب.ظ.

    ما برای بابا از همین گوشی‌های وایرلس با کیفیت گرفتیم. انقد خوشحال شد که می‌تونه بدون عذاب وجدان تلویزیون ببینه که هی صدای گوشی رو بیشتر کرد و شنوایی‌ش ضعیف شد. بعد اوضاع از قبل بدتر شد.

  5. 7 رابین هود مارس 24, 2015 در 1:35 ب.ظ.

    قبل یه بار از یه ساعت روکش طلای عتیقه گفته بودی که از تجریش گرفتی ولی به دست دوست دخترت شکسته میشه! دژاوو که نیست؟ گفته بودی نه؟

    • 8 KHERS مارس 24, 2015 در 2:10 ب.ظ.

      اره، اونو از ايسام خريده بودم، برده بودم. تجريش براى تعمير. بعد شكست، بردش سهروردى براى تعمير الآن سالمه :)

  6. 9 ناشناس مارس 29, 2015 در 6:32 ب.ظ.

    ولی از چهارشنبه سوری استفاده نکرده بودی با اینکه اول داستان با این مطلب آغاز می شه که چهارشنبه سوری است! مخاطب درگیر اینه که خب نویشنده یک استفاده از این روز بکنه روزی که خیلی ماجرا ها می تونه رقم بزنه و داستان بهتری رو شکل بده ولی در کل قلم خیلی خوبه نثر روان و بدون سکته است توصیفات هم بد نیست مخصوصا توصیف ساعت و در کل خوشم اومد

  7. 10 ناشناس آوریل 5, 2015 در 11:27 ق.ظ.

    این چقدر خوب بود. اون پاراگراف درهمی بازار خیلی رسم و مقطوع شاهکار بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: