لیموترش

هیچ‌وقت آن‌قدرها سریالی نبودم. آخرین باری که سریالی را دنبال می‌کردم زن داشتم. فکر کنم مربوط به چهار سال پیش می‌شود. سریال دیدن برایم به نوعی معادل این بود که رابطه یکنواخت شده و حوصله‌مان سر رفته. حرفی برای گفتن نداریم و در عین حال باید توی یک آپارتمان کوچک با هم زندگی کنیم، با هم نفس بکشیم، صدای نفس‌های همدیگر را بشنویم، نوبتی توالت برویم، با هم غذا بخوریم، کنار هم بخوابیم، کنار هم خواب‌مان نبرد و همین‌طور که به زور چشم‌های‌مان را بسته‌ایم فکر کنیم کاشکی زندگی‌مان جور دیگری بود. برای فرار از این شرایط، یعنی برای فراموش کردنش زوجها سریال می‌بینند. بعد از جدایی یکی از کارهایی که با خوشحالی ازش دوری کردم همین سریال دیدن بود. در جهان‌بینی‌ام سریال برای زوج‌ها و مرتجع‌ها بود. همیشه ترجیحم فیلم دیدن بوده. فیلم‌های آرت‌هاوس دوست دارم. اما با زندگی تمام وقت، چه کار تمام وقت و چه درس تمام وقت، نیرویی برای فیلم دیدن باقی نمی‌ماند. بعد از یک روز هشت ساعته که بر می‌گشتم خانه فقط می‌توانستم غذا بخورم و جایی ولو بشوم، یا روی تخت یا روی کاناپه. کانادا که بودم برنامه سینمای شهر کوچک‌مان محدود بود به سینمای هالیوود، سینمای جریان اصلی. یک سینمای مخروبه‌ای هم بود که گاهی چیزهای آلترناتیو اکران می‌کرد. فیلم «سال دیگر» مایک لی را آنجا دیدم. تنها رفته بودم سینما. اواخر ازدواجم بود و مشکلات‌مان را ریخته بودیم «آن وسط». واضح بود که باید جدا بشویم و واضح بود که داریم جدا می‌شویم. بعد از دیدن یکنواختی آزاردهنده‌ی زوج توی فیلم، مصمم‌تر شدم که باید جدا بشوم. یک بار هم سینمای اصلی شهر فیلم «درخت زندگی» را گذاشت. جمعیتی به هوای براد پیت و فیلم‌های همیشگی‌اش آمده بودند. فکر کنم نصف سالن دقیقه‌ی ۲۰ بلند شدند و غرغر کنان رفتند. با سطل‌های نیمه‌خالی چس‌فیل. این باعث شد که من حس خوبی داشته باشم، حس کردم آنها عوامند و من از آنها بالاترم.

توی لندن وضع فرق می‌کرد. سینمای بی‌اف‌آی بود. سینمای انستیتو هنرهای معاصر بود که خیلی تعصبی فیلم‌های «غیر جریان اصلی» نشان می‌داد. بعد از نهار سر کار می‌رفتم توی وبسایت سینماها، برنامه‌شان را می‌دیدم. همیشه چیزی برای دیدن بود. ساعت مثلن دوی بعد از ظهر بود، و من هم کارمندی بودم که اصرار داشت به کارمندی تن ندهد و بعد از کارش برود سینما فیلم هنری ببیند. گاهی واقعن می‌رفتم. اما معمولن ساعت نزدیک پنج که می‌شد، نزدیک ساعت فرار که می‌شد دلم مالش می‌رفت و به چیزی جز شام نمی‌توانستم فکر کنم. گاهی هم از پنجره‌ی شرکت به بیرون نگاه می‌کردم. می‌گفتم ای بابا از آسمون داره سنگ و یخ می‌باره. مشخصن اغراق بود. کمی باران که کسی را نکشته. بعد می‌گفتم سینما باشه یه شب دیگه. بیشتر وقتها همین‌طور می‌شد. به دو می‌رفتم خانه. شامی دست و پا می‌کردم و می‌گفتم خب حالا تا آخر شب وقت دارم «کاری» بکنم؛ یا کتاب بخوانم یا توی لپ‌تاپم فیلم ببینم یا وبلاگ بنویسم. معمولن هیچ‌کدام از این کارها عملی نمی‌شد. به جایش توی توییتر می‌چرخیدم. الکی یخچال را باز و بسته می‌کردم. آنلاین دیتینگ می‌کردم. الکی می‌رفتم توالت. همین کارهایی که همه‌ی کارمندها در ساعات آزادی‌شان انجام می‌دهند.‌ یکی از توجیه‌هایم این بود که فیلم را باید روی پرده سینما دید. لپ‌تاپ «هنر سینما» را تلف می‌کند. برای وبلاگ ننوشتن هم که دلیل زیاد داشتم. گاهی می‌گفتم قدر کافی تنها نیستم. گاهی فکر می‌کردم زیادی تنها هستم و اولویتم به جای وبلاگ‌نویسی باید معاشرت باشد. کماکان به سریال دیدن بعد از کار تن نمی‌دادم. آدمهایی را می‌دیدم که می‌گفتند سریال‌ها الآن ارزش هنری پیدا کرده‌اند، مثل سابق نیستند. بعضی‌هایشان حتی سریال‌های آمریکایی را قبول نداشتند و سریال‌های بریتیش می‌دیدند. در هر حال من به این نتیجه رسیده بودم که سریال محصولی است که این سیستم برای آدم‌هایش ساخته، چون آدم‌های این سیستم بعد از روز کاری نمی‌توانند کاری جز سریال دیدن انجام بدهند. دورانی بود که از متفکرین چپ چیزمیز می‌خواندم و «سیستم» ورد زبانم بود. توی ادبیات جدیدم «سیستم» تقریبن چیزی بود معادل «این آخوندا» در ادبیات راننده تاکسی‌ها. یک کلوب فیلم هم عضو بودم. ماهی دو تا فیلم نشان می‌دادند. چند ماه قبل از برگشتنم به ایران زوم کرده بودند روی شانتال آکرمن. می‌خواستند کل فیلم‌هایش را طی ۱-۲ سال نشان بدهند. کرونولوژیکال. من تا فیلم چهارم یا پنجم را دیدم. می‌گفتند یکی از شب‌ها خود آکرمن هم می‌آید. من فکر کردم سر ژان دیلمن می‌آید. هی توی جمعیت را نگاه می‌کردم اما همان کچل‌های همیشگی بودند. آخرین فیلمی که ازش دیدم چند هفته قبل از برگشتنم به ایران بود. شروع فیلم یک ایستگاه قطار توی یکی از شهرهای کوچک اروپای شمالی بود. از همین شهرهای سردی که همه‌شان شبیه همدیگرند. فیلم داستان زنی بود که برای کارش سفر می‌رفت. توی هتل‌های نسبتن لوکس. با یک مردی خوابید. مرده عاشقش شد. داستان زندگیش را برایش تعریف کرد. بهش گفت بمان. زنه بعد از دقایق طولانی سکوت گفت می‌رود. بعد فکر کنم دوربین دشتی را نشان داد، کمی چمن، کمی درخت، یک عالمه مه، تیپیکال اروپای شمالی، تیپکال پوچی مختص اروپای شمالی. زنه برگشت توی اتاق هتلش و به پیغام‌های تلفنش گوش داد. من هم هفته قبلش برای ماموریتی به یکی از همین شهرها رفته بودم. توی یکی از همین هتل‌ها. البته کسی عاشقم نشده بود. بعد از فیلم رفتم مک‌دونالد. نمی‌توانستم از بین این‌همه گزینه موجود برای غذا خوردن انتخاب کنم. دورانی بود که از گزینه‌های متنوع و از حق انتخاب متنفر بودم. توی زندگی، توی همه‌ی ابعاد زندگی‌ام راهروی تنگی می‌خواستم که تویش راه بروم، بدون دورراهی، بدون تردید بین جلو و عقب رفتن، بدون تصمیم‌گیری. چیزبرگر و سیب‌زمینی و کوکا خوردم. خیلی خوشمزه بود. هنوز با کت و شلوار و کراوات کارم بودم. بوی کارمندی می‌دادم و بوی فست‌فود. با اتوبوس برگشتم خانه. فکر کنم چند هفته بعدش استعفا دادم و چند هفته بعدترش برگشتم ایران. آخرش هم که شانتال آکرمن را ندیدم.

الآن یک سال می‌شود که ایرانم. کارم کم شده. هنوز سریال نمی‌بینم. به نظرم زیادی «محصول» هستند. اینکه می‌دانم تیمی نشسته و به سرگرم کردن من، به جذب کردن من فکر کرده آزارم می‌دهد. حتی نقطه مقابلش را بیشتر دوست دارم. اینکه مولف نه تنها تلاش برای جذب کردنم نکند، بلکه آگاهانه تلاش کند تا دفعم کند. مثلن فکر کنم توی فیلم «اسب تورین» بلا تار یک همچین تلاشی می‌کند. روز هفتم زندگی نکبت‌بار آن پدر و دختر را که نشان می‌دهد، با جزییاتی که عین شش روز قبلش بوده‌اند، انگار دارد به آدم اخطار می‌دهد که هی، مردک، از جات بلند شو و از سینما برو بیرون، برو سیب‌زمینی‌تو بخور. دقیقن این‌طوری هم شد. پیارسال که توی سینما فیلم را می‌دیدم، سر روز هفتمش یک نفر بلند شد و زد بیرون. همین‌طور که می‌رفت بیرون گفت اوه مای گاد. ما نُه نفر باقیمانده توی سالن زدیم زیر خنده، ریز.

با اینکه توی ایران وقتم باز شده اما کماکان آن‌قدری فیلم نمی‌بینم. هفته پیش فهمیدم چیزی به نام پردیس قلهک وجود دارد. فیلم‌های «خاص» نمایش می‌دهند. اما انگار کلوپی اختصاصی است. باید عضو بشوی. زنگ زدم و شرایط را پرسیدم. از وقتی پیر و بیکار شده‌ام از «شرایط» می‌ترسم. گوینده‌ای شرایط را می‌گوید و آدم با وحشت می‌بیند «شرایط» را ندارد. مثلن: کارمند پردیس قلهک پرسید دانشجویی؟ گفتم نه، سالهاست که نیستم. گفت جایی کار می‌کنی؟ گفتم نه. پرسش‌هایش را ادامه داد. هر چه بیشتر پیش می‌رفت بیشتر فرو می‌رفتم. آخر سر خسته شدم. واقعیت را بهش گفتم: قربان من هیچی نیستم. ماه قبلش تجربه مشابهی داشتم. دنبال سرپرستی یک گربه‌ی پرشین بودم. صاحبانش وقتی فهمیدند بیکار و مجرد هستم، میانسالم و با والدینم زندگی می‌کنم از دادن گربه منصرف شدند. سربسته عنوان کردند که گربه را به آدم «مستقر» می‌دهند. فاشیسم روزمره. خوشبختانه کارمند پردیس قلهک به سختی و با اغماض قبول کرد که عضو بشوم.

الآن من عضو پردیس قلهک هستم. پریشب‌ها برنامه گذاشتیم لویاتان را ببینیم. من خیلی زودتر از شروع سانس آنجا بودم. هوا بارانی بود و من کفش‌های چرم سبزی که تازگی خریده‌ام را پوشیده بودم. دو ساعت داشتم برای اتلاف. رفتم به سمت رستوران لیموترش، سر خیابان یخچال. قدیم‌ها با زنی می‌رفتیم اینجا. پیتزا و ساندویچ می‌خوردیم. گاهی چیپس و پنیر. یادم نیست در مورد چی حرف می‌زدیم. مال زمانی است که اهداف مشخصی در زندگی داشتیم. آهان، یادم آمد، توی لیموترش در مورد اهداف‌مان حرف می‌زدیم، ادامه تحصیل. کار. دکترا. فاند. ازدواج. ۱۱ سال از آن روزها گذشته. دیدم جلوی لیموترش هستم. باورم نمی‌شد هنوز وجود دارد. خاطرات من از ۱۱ سال پیش کمرنگ هستند. دوست دارم بی‌رنگ بشوند. دوست دارم وجود نداشته باشند. دوست دارم ۱۱ سال پیشم جور دیگری بود، آدم دیگری بودم و کارهای دیگری کرده بودم. واقعیت این است که من فکر می‌کنم یک مقطع ۱۰ ساله از زندگیم را توی توالت انداخته‌ام. خودم را در آن سال‌ها دوست ندارم. نگاهم به زندگی را دوست ندارم. نگاه محدودی بوده، نگاه کارمندی، نگاه مسکینانه. اینها که چرت و پرت است. چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می‌کند این است که آدم خوشحالی نبودم. قدری که می‌توانستم لذت نبردم. از شرایطم، از امکاناتم از هیچی استفاده نکردم. با این حال گذشته عوض نمی‌شود و دیدن لیموترش، این‌طور استوار بعد از این‌همه سال ببیشتر بهم ثابت کرد که گذشته عوض نمی‌شود. رفتم تو. چون یک نفر بودم بدترین میزشان را بهم دادند. گفتم نمی‌شینم. قدیم‌ها می‌نشستم. دفعات زیادی میزم توی رستوران‌ها کنار توالت بوده. اما الآن نه. این روزها به نوعی پاچه پاره هستم. پاچه‌پارگی لازم است و جواب می‌دهد. مثلن توی همین لیموترش سریع میز بهتری بهم دادند. میزهایشان همان قدیمی‌ها بود: فرفورژه، جزو زشت‌ترین مصنوعات ساخت بشر، و خطرناک، همیشه نگرانم حین نشستن و برخاستن از پشت میز و صندلی فرفورژه یکی از آن آهنهای خمیده به بدنم فرو برود. شام سفارش دادم. ساندویچ گوشت تنوری، سالاد فصل، کوکا زیرو. تا غذایم برسد میزهای دور و برم را نگاه می کردم. روبرویم گروهی جوان بودند. چند تا پیتزا گرفته بودند و شراکتی خورده بودند. حالا از هر پیتزایشان یک برش مانده بود. لقمه‌ی شرم و حیا. میز کناری‌ام زوج چاقی نشسته بودند. مشاهدات آماری من می‌گوید که چاق‌ها با هم جفت و جور می‌شوند (اما برعکس این حکم برای لاغرها صادق نیست، لاغرها لزومن با همدیگر زوج خوبی تشکیل نمی‌دهند). آنها نامزد بودند و مشخص بود که مرده خیلی مدل سنتی است. فکر کنم داشتند بی‌اخلاقی در جامعه را محکوم می‌کردند. مرده یک عصا هم به صندلیش تکیه داده بود. وقتی وزن از میزان مشخصی بالاتر می‌رود دیگر دو تا پا برای تحمل وزن بدن کافی نیست: در این مواقع به پای سوم یا عصا نیاز است. گارسنی که مشخص بود رییس لیموترش از دهات آورده و دارد استثمارش می‌کند سالاد و نوشابه‌ام را آورد. دو تا سس مایونز بیژن هم کنار سالادم بود. گوجه فرنگی روی سالاد را برداشتم. واضح بود که خوب شسته نشده اما خوردمش. گوجه‌فرنگی هم برای آقایان خوب است و هم دوست دارم. ادامه‌ی کتابم را خواندم. ساندویچم را آورد. بسیار ضخیم بود. گفتم این را ببر و نصفش کن. نمی‌توانستم چیز به آن درشتی را دستم بگیرم و بهش گاز بزنم، آن هم در ملاء عام. انگار لازم بود نصفش را بخورم تا ثابت کنم با چاق‌های میز کناری فرق دارم. ساندویچم پر از کالباس بود. چیپس هم لابلایش کار کرده بودند. باورم نمی‌شد که هنوز این ساندویچ‌ها وجود دارند، هنوز فروخته می‌شوند، هنوز مردم می‌خورندشان، باورم نمی‌شدم که خودم هم دارم این کثافت را می‌خورم. فکر کردم شاید منو را اشتباه خواندم. ولی حوصله نداشتم غذایم را پس بدهم. هر دو نصفه‌ی ساندویچم را خوردم. کونه‌ی نان باگت را نخوردم تا لاغر بمانم.

تا نزدیک‌های سانس سینما کتاب خواندم و بعد با احتیاط از پشت میز فرفورژه بلند شدم. دوستانم توی حیاط پردیس قلهک سیگار می‌کشیدند. تیتراژ فیلم که شروع شد با آرنج به پهلوی بغل دستی‌ام کوبیدم و گفتم معلومه فیلم خوبیه. همانجا بود که عهد کردم حالا که از غربال فاشیستی پردیس قلهک عبور کرده‌ام و عضویتم را قبول کرده‌اند بیایم و حداقل ماهی دو تا فیلم ببینم. تیتراژ که تمام شد موزیک شروع شد. داد می‌زد که فیلیپ گلس است. یکی از همان سری‌دوزی‌هایش. یک چیز را خوب یاد گرفته. انگار کلن یک آهنگ مادر دارد و با کمی دخل و تصرف در آن گونه‌های مختلفی از آنها را به اسم ساندترک قالب فیلمسازها می‌کند. البته من تحسینش می‌کنم. فیلیپ گلس توی مستندی می‌گفت راننده تاکسی بوده. کم کم خودش را بالا کشیده. (درست برعکس کاری که ما می‌کنیم: کم کم به پایین رفتن.) می‌گفت زندگی خرج دارد. خیلی خاکی‌طور. فیلم هر چه جلوتر رفت من بیشتر توی صندلیم غرق می‌شدم. خانواده مفلوکی بود که مقامات دولتی ظالم انواع بلاها را سرشان می‌آوردند. خیانت هم داشت. مرد اغواگر وسط فیلم از فیلمنامه حذف شد. زن خیانتکار هم از شدت گناه خودش را در دریا غرق کرد. همان همیشگی. جزو گل‌درشت‌ترین فیلمهایی بود که دیده‌ام. شاید زور زدن برای «هنری» بودن آزاردهنده‌ترش کرده بود. ساندویچ کثافت لیموترش توی دلم وول می‌خورد. باورم نمی‌شد همه‌اش را خورده بودم. یک آدامس نیکتوین خوردم تا از لیموترش و از لویاتان فاصله بگیرم. یک هفته است که این آشغال‌ها را می‌خورم تا آن آشغال‌ها را نکشم. جواب هم می‌دهند. جزو معدود اختراعات مدرن هستند که جواب می‌دهند. ساختار کار کردن‌شان هم شبیه غذا خوردن است؛ یعنی آدم سر موقع که وعده‌های غذایی‌اش را بخورد دیگر هی هوس هله هوله نمی کند. این آدامس‌ها هم یک مقدار مشخصی نیکوتین توی بدن آزاد می‌کند و دیگر آدم هوس سیگار نمی‌کند، یا حداقل کمتر هوس می‌کند. فیلم ادامه داشت. بغلی‌ام مشخصن کسر خواب داشت. کله‌اش افتاده بود روی سینه‌اش و به خواب مرغوبی فرو رفته بود. فکر کردم کاشکی جایش بودم و مجبور نبودم سنگینی فیلم، سنگینی ساندویچ و سنگینی خاطرات بازندگی‌ام را تحمل کنم.

Advertisements

30 Responses to “لیموترش”


  1. 1 meursaultknocks مارس 6, 2015 در 9:34 ب.ظ.

    كل حرف متن تو جمله ى آخره ، انگار كه پاراگراف هاي قبلى يكي پشت اون يكى اومدن تا از جمله ى آخر حفاظت كنن
    «خاطرات بازندگى» هم مركز عالم .

  2. 2 نسیم مارس 6, 2015 در 9:57 ب.ظ.

    منم سریال نمی بینم فقط فیلم. دلایلش علاوه بر اونهایی که گفتی یکیش هم اینه که اگه یک قسمتیش از دستم دربره به دلایلی و نبینم زندگی تلخ میشه و چون همه چی به اندازه کافی تلخ هست دیگه تلخی اضافه زیادیه.
    دیگه اینکه اون کم کم پایین رفتنی که نوشتی دقیقا موقعیتیه که توش هستم. از اینجا رونده ازونجا مونده در واقع یا یه چیزی توی همین مایه ها آقای خرس مهندس خسته عزیز.
    راستی حالا که خودت توی نوشته قبلی گفتی منم بگم از افتخاراتم اینه که به خیلیها که فکر میکردند مهندس خسته رو گم کردند نشونی اینجا رو دادم و گفتم که البته رازدار باشند :))
    ارادتمند.

  3. 3 mehrkitchen مارس 6, 2015 در 10:26 ب.ظ.

    ای امان از این جیزایی که مینویسی. خرس. ای امان.

  4. 4 ساحل مارس 6, 2015 در 10:32 ب.ظ.

    فی الواقع رفته بودم که بخوابم. حتی نیم ساعت تمام غلت زدم تا شاید گول بخورم و واقعا بخوابم. بعد گفتم می رم کتاب می خونم تا خوابم ببره. هنوز خط اول رو نخونده نفهمیدم کی نیروی پنهانی در وجودم دستور داد که مثلا بد نیست سرچ کنی فلان اصطلاح توی کتاب دقیقا چیه و کی انگشتم یواشکی پاور لپ تاپ رو زد و قبل از هرچیز ایمیل چک شد و نوشته خرس اومد… یکی از بهترین هاش! حیف که مجبورم برای اینکه به سریال بدلت نکرده باشم برگردم سر کتاب!
    فقط اینکه این فیلم رو دیدی احیانا songs from the second floor ؟
    و اینکه می دونم باید هم بکشم و یه وبلاگی چیزی واسه خودم دست و پا کنم جای اینکه از فضای حاصل از دسترنج مردم برای تخلیه خودم استفاده کنم!

  5. 6 مری مارس 7, 2015 در 4:43 ق.ظ.

    کم کم پایین رفتن
    اوهموم. این چند وقت از موفقیت کم کم پایین رفتم. از کار و مدیریت و تدریس و پژوهش … هزار کوفت و زهرمار دیگه کشیدم بیرون. اما الان از حس خوب، رضایت از زندگی دارم بالا میرم.

  6. 7 مهرک مارس 7, 2015 در 8:41 ق.ظ.

    قشنگ می نویسی خیلی قشنگ :)

  7. 8 سین مارس 7, 2015 در 10:02 ق.ظ.

    من تلویزیون ندارم که سریال یا فیلمش رو ببینم. برنامه ها ی منتخب رو از توی نت میبینم. اجتماعی هم نیستم. علاقه ای هم ندارم که باشم. میخوام اینو بگم:
    من تصادف توی نت به یکی دوتا از سریالها اونم نوع ترکی و کره جنوبیش برخورد کردم. اگر به کسی بگم چی بود، مطمئنا » لینچ » میشم. اما خب نتیجه ای که از همین یکی دوتا سریال گرفتم:
    1- چقدر من از این » مگا کالچر» بیخبرم . و فرهنگ و ارزشهایی که اینا تو زندگی تولید کردن. و همه جا هم غالبه. از شرق تا غرب. و اگر اهلش نیستی ، بهتره بری تو غار خودت.
    2- به دلیل زندگی » غاری » که دارم ، اصلا نمیدونستم ، این آدمها تو دنیای واقع هم وجود دارند با همون مسائل سریالی.
    3- مدتی گیج بودم. آدمهای دنیای واقعی از توی سریال آمدن بیرون یا برعکس. آدمهای سریال رو از رو اینا ساختن.
    4- بحثهای » زیزک » رو اصلا دنبال نمیکردم . چون حوصله اش رو نداشتم. اما میدونستم خیلی حرف میزنه. بعد از این سریالها فکر کردم حتی نیازی به خود » زیزک » نیست. چون اونم با دیدن این سریالها میشینه تئوری » مگا کالچر » و فالان و فیلان بهم میبافه.
    5- و نتیجه ای که گرفتم:
    برای یک دوره کوتاه آموزشی ، برای پیدا کردن جواب به سئوال های فلسفی ات خوب است. و من با این دید ، از این سریالها بسیار زیاد آموختم که به رشد آگاهیم کمک کرد.

  8. 9 محمدرضا جلائی‌پور مارس 7, 2015 در 10:14 ق.ظ.

    این روزمره‌‌نویسی‌های محشر و اعتیادآورت رو به هم وصل کنی خوب‌کتابی می‌شه‌ها! مثلا با همین نام «لیموترش» یا «۱۰ سال در توالت»

  9. 11 a day dreamer مارس 7, 2015 در 12:02 ب.ظ.

    اون اسب تورین رو من تو سینما آزادی دیدم. خیلی هم کم بودیم. یکی هم از سالن رفت بیرون غرغر کرد یه دعوایی هم بیرون سالن شد. یا تو هم توی همون سالن بودی یا روال اتفاق اکران فیلمای بلاتار باید اینجوری باشه.

  10. 13 یک دختر معمولی مارس 7, 2015 در 5:33 ب.ظ.

    اتفاقا من اصلا فیلم دوست ندارم قبلا دوست داشتم قبلا فیلما جذابیت داشتند ،فیلمهای الان رو دوست ندارم مخصوصا از اینا که سر و ته نداره ،نمی دونم شاید الان خیلی معمولی شدم در عوض سریال دوست دارم اگه طنز باشه که خیلی بهتره مثل هو ای مت یور مادر ، کلا فیلم نباید زیاد فکر و زیاد در گیر کنه!

  11. 14 عابر مارس 7, 2015 در 7:01 ب.ظ.

    خرس خیلی با حالی… اندازه زنوی در امتداد شب باحالی

  12. 15 edrism مارس 7, 2015 در 7:11 ب.ظ.

    خرس من آفلاین می خونمت، برای همینه که کامنت نمی ذارم!
    ببخش خلاصه!

  13. 16 گنجشک (@mahdokhtar) مارس 8, 2015 در 5:40 ب.ظ.

    باید خیلی به خودت افتخار کنی که از «مهندس خسته» رسیدی به » خرس». تکاملیه برای خودش!

  14. 17 پالادین مارس 8, 2015 در 7:30 ب.ظ.

    این پست در حد خدا بود.
    کامنت از طرف برنامه نویسی که به زندگی کارمندی بیشتر از همه چیز عادت کرده و تمام زندگیش معطوف، به یک کارمند خوب بودن هست.

  15. 18 مارس 8, 2015 در 11:43 ب.ظ.

    پس این پردیس قلهک که همکارا میگفتن از این قر و اطوارا داره.. همون بهتر گفتم نمیام. اون موقع دلیلم پولی بودنش بود و اینکه مجانی تو فرهنگسرا فیلم دیدنم به راه بود؛ الان که برنامه فیلم فرهنگسرا مضمحل شده نمیدونم چرا نمیرم شاید چون ماتیز ندارم و تهران شلوغه

    پ.ن. نبراسکا رو پشت گوش ننداز، خوبه.

  16. 19 we are eternal مارس 9, 2015 در 2:40 ب.ظ.

    من از ١٧ سالگى دارم دائم بلاگت و ميخونم و الآن ٢٠ سالمه. همونقدرى كه اون موقع ارتباط برقرار ميكردم، هنوزم ميكنم. ينى فك كنم دارم با اين طرزفكر بزرگ ميشم و مشتركات زيادى م باهاش دارم. حتى براى متقاعد كردن مردم از چيزايى كه اين تو مينويسى م مثال ميزنم؛ مثلن جوراب كارمندى. كه البته كسى نميفهمه عمومن.
    اما چيزى كه من رو اذيت كرد امروز، اين بود كه ميترسم همون چيزى بشم كه نميخوام و ازش ميترسم، و مثلن ١٠ سال ديگه درموردش بنويسم. همون چيزى كه تو نوشته بودى. مشتركات.

  17. 20 پیام مارس 9, 2015 در 7:45 ب.ظ.

    امان از این انتخاب‌های سیستم آمریکایی و اطلاعات در مورد هر انتخاب، و خوبی و بدی‌های هر انتخاب، جایگزین‌های مشابه پیشنهادی انتخاب نهایی‌ات، آخرسر نگرانی از اینکه که درست انتخاب کردی یا نه، و فکر اینکه شاید اون گزینه‌ای که انتخاب نکردی انتخاب بهتری بود. آخرش هم هیچ وقت انتخابت، انتخاب خودت نبوده و چیزی که میگیری با چیزی که واقعا میخواستی مطابقت نداره

  18. 21 نوشین مارس 16, 2015 در 3:37 ب.ظ.

    ساندویچ، میانبری است به مرگ که عوض کوتاه کردن راه، رسیدن به مرگ را سخت و ناهموار می سازد. یعنی نه اونجور یک دفعه بالانس بیوشیمی بدنت را به هم می ریزه که سنکوپ کنی نه مثل زهر هلاهل ، نخورده مرخص ات می کنه. در عوض معتاد می کنه به چربی و شوری. به هیدروکربن. طوری که الان که نه دور از جون اما سی سال دیگه بشی اسیر قرص و رژیم. یک زندگی سخت و مشروط. لاکردار حتی اون موقع هم با هوس و نوستالژی گاز زدنش هر از چندی میاد خون به جیگرت می کنه.
    ای بسوزی نفس که اسیر همه خوشمزه های مضر عالمی.
    نفس خودم را عرض می کنم البته.
    ساتدویچ و سریال هر دو مثل هم اند معتاد می کنند و از عرض عمر کم میکنند و طولش را به کابوس تبدیل می کنند. من را ببخش خرس. نمی خواستم اینقدر سیاه و دلگیر کامنت بگذارم. امیدوارم روزگاری دوباره به رژیم ماهی سلمون برگردی. همون موقع ها که می ایستادی کنار رود خروشان. ماهی ها که می پریدند بالا سرانجامی جز دهان و دندان های تو نداشتند.
    خرس تنها موجودی است که به کمک ویتامین سی به جنگ کلسترول بالای خونش می رود.

  19. 22 پريا مارس 16, 2015 در 9:35 ب.ظ.

    تو فوق العاده اي و من عاشقتم.نظر دادن هم وظيفه هست!

  20. 23 رضا مارس 18, 2015 در 10:27 ب.ظ.

    اتفاقی این مطلب رو خوندم … وسطای خوندنش همون حسی رو داشتم که موقع دیدن Turin Horse توصیف کردی .. که آقا جان نخون برو بخواب! ولی خوندم … و درست مثل اسب تورین، در نهایت هم راضی بودم ازش.
    هر آدمی برای خودش یک یا چند لیموترش داره در سطح این تهران لعنتی، و قشگی این نوشته به اینه که حس هایی رو توصیف کرده که خیلی ها (من جمله خودم) درون خودشون دارن ولی برکلام یا بر کاغذ نمیاد
    ممنونم که حس خودم رو بهم نشون دادی

  21. 24 رویا مارس 18, 2015 در 10:58 ب.ظ.

    پستتو خوندم و مثل همیشه لذت بردم ولی فقط می خوام سال نو رو بهت تبریک بگم. سال جدید شادتری داشته باشی.

  22. 25 samin مارس 22, 2015 در 1:28 ق.ظ.

    در تشکر از نوشته های عالیت همین بس که هرشب فقط به امید تو لپتاپو روشن میکنم! میبینی چقد بده دیر به دیر آپ شدنت!؟

  23. 26 احسان مارس 31, 2015 در 8:17 ق.ظ.

    ی فیلمی بود» خیلی دور خیلی نزدیک». میدونی انتخاب اسم خیلی مهمه. یعنی دنبالش خیلی چیزا رو میاره. تو اون فیلمم ستاره ها رو می گفت که تو کویر خیلی دورن ولی خیلی نزدیکن.اونقدری که میشه با دست گرفتشون. تو وبلاگا هم آدما خیلی دورن ولی بعضی وقتا از خود آدم نزدیکتر میشن. نه فقط اینجا خیلی وقتا اتفاق افتاده.

  24. 28 ناشناس آوریل 2, 2015 در 1:02 ق.ظ.

    ﺍﻻﻥ ﺳﺎﻋﺖ ۳ ﺻﺒﺢ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﻬﺮ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎﯼ شماﻟﯿﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ;) ﭼﺮﺍ ﺍﺧﻪ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﻭ ﺑا ﺁﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ؟ﭼﻃﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺗﻮﻧﯽ ﺑﺎ ﺟﻤﻠﻩ هات زندگی ۱۰ ،۱۲ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺁﺩﻡ ﺑﯿﺎﺭﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﺎﺵ ﺑﻌﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﭘﮏ ﺑﮑﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺵ. ﺍﻟﺒﺘﻩ ﮐﻼ ﺗﻮﺍﻧمندی. ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺗﻮﯼ ﺍﮐﺜﺮ ﻧﻮﺷﺘﻬﺎﺕ ﺑﻬﻡ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪﯼ. ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﻧﻤیﮔﺸﺘﻢ ﺧﺮﺱ ﺟﺎﻥ:)

  25. 30 لیمو ترش نوامبر 2, 2015 در 10:15 ب.ظ.

    این فکر مثل زالو می افته به جون آدم که اگر فلان انتخابو کرده بودم الان خوشحال تر بودم! هر انتخابی چالشها و بدبختیهای خودشو داره و آدم هر انتخابی که بکنه درگیر نوع خاصی از مشکلات میشه که تا وقتی تجربش نکردی به نظرت بهتر میان


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: