دلایل نامتعالی وبلاگ‌نویسی‌ام

فکر کنم آخرین باری که توی بازی وبلاگی شرکت کردم این وبلاگ را نداشتم. وبلاگ قبلی‌ام را داشتم. اسمش «یک مهندس خسته» بود. به دلایلی که دیگر مهم نیستند مجبور شدم ناگهانی ببندمش. آن موقع وبلاگ نسبتن معروفی بود. توی گودر لایک می‌خورد. من هم از درس و مهاجرت و زندگی با همسر سابقم می‌نوشتم. الآن که به نوشته‌های آن دورانم نگاه می‌کنم یک جوگیری زیرپوستی توی‌شان می‌بینم که حالم را به هم می‌زند. آدمهایی بودند، بیشتر دانشجوهای سراسری، رفته بودند خارج، آنجا از یک دانشگاهی کمک‌خرج می‌گرفتند و یک فوق‌لیسانس یا دکترای زپرتی می‌خواندند. بعد هم یواش یواش مهاجرت می‌کردند، یواش یواش «دوست خارجی» پیدا می‌کردند. آداب و رسوم یک مثلث مقدس را هم یاد می‌گرفتند: قهوه، شراب، پنیر. من هم جزو همان‌ها بودم و به نظرم همه‌مان مریض بودیم. مریضی‌مان ناشی از این بود که هیچی نبودیم اما فکر می‌کردیم ابرهای آسمان باز شده‌اند و ما از آن لا تحویل «مردم» شده‌ایم و حالا رسالت داریم روشن‌شان کنیم. البته این کُنه قضیه است. در ظاهر زندگی عادی‌مان را می‌کردیم و وبلاگ عادی‌مان را می‌نوشتیم، اما الآن که از آن دوران فاصله گرفته‌ام ازش خجالت می‌کشم. دقیقن همان چیزی بودم که همیشه ازش فرار می‌کردم: یک آدم جوگیر منتها از گونه‌ی زیرپوستی‌اش.

وقتی «یک مهندس خسته» را بستم ازش توی وردپرس آرشیو گرفتم. اسمش را گذاشتم خرس، با پینگلیش. نمی‌دانم چرا. چند روز بعدش فکر کردم اتفاقن اسم باحالی است. به‌هرحال همیشه حیوانات را دوست داشته‌ام، حداقل ورژن کارتونی‌شان را. بعد فکر کردم خیلی بیشتر از اینکه یک مهندس خسته باشم یک خرس پینگلیش هستم. طبعن حین این تعویض وبلاگ، مخاطب‌هایم را از دست دادم. بعضی‌های‌شان یواش یواش فهمیدند که دکانم عوض شده، بعضی‌ها هم نه. اما همین از دست دادن مخاطب خوب بود. چون توی مهندس خسته نوشته‌هایم یک شکل ثابتی پیدا کرده بودند که باب طبع خواننده‌هایم بود. پست‌هایی در ۸۰۰ کلمه و سه پاراگراف که فراز و فرود مشخصی داشت، با ادبیات ثابت. توی خرس دیدم لازم نیست بچسبم به این فرم چون خوانده نمی‌شدم پس می‌شد هر جوری که دوست دارم بنویسم. یواش یواش شده همین جوری که می‌بینید. الآن از این هم بدم می‌آید. چون باز هم «شکل» گرفته، سفت شده. زمانی برایم جالب بود که به این استایل برسم، چیزی که مال خودم باشد (البته با دزدی از این‌ور و آن‌ور) و بتوانم جوری بنویسم که لحن و استایل خودم باشد و خوانده هم بشوم. اما الآن تکراری شده. مثل هر چیز دیگری، تا بهش می‌رسی لذتش را از دست می‌دهد. شاید برای همین است که کمتر می‌نویسم. چون دارم یک چیز ثابت می‌نویسم، دارم خودم را تکرار می‌کنم.

الآن فکر کنم به یک تکان نیاز دارم تا دوباره وبلاگ نوشتنم را دوست داشته باشم. ولی چنین تکانی یعنی خرس را ببندم و گمنام و بدون قید و بند بنویسم. این کار را نمی‌کنم چون فاحشه‌ی توجهم. چون دوست دارم که خوانده شوم و واقعیتش این است که تنها چیزی که این وبلاگ را سر پا نگه داشته همین حسی است که از «خوانده شدن» دریافت می‌کنم. نوعی دستاورد است؛ اینکه روزمره‌هایت را جوری قالب یک سری آدم بکنی که جذب بشوند و تا ته مهملاتت را بخوانند. انگار اگر بتوانم این کار را بکنم روزمره‌هایم کیفیت دیگری می‌گیرند، کیفیتی متعالی. انگار خودم هم دیگر آدم عادی‌ای نیستم که آن زندگی روزمره را داشته و ازش نوشته، آدم دیگری هستم که خاص و متفاوت است. انگار از خود روزمرگی بر علیه‌اش استفاده کرده‌ام و شکستش داده‌ام. البته می‌دانم این نگاه درستی نیست، فروتنانه نیست، خاضعانه نیست، ولی الآن که پیر و فرتوت هستم می‌دانم که ماجرا را این‌طوری می‌بینم. بنزین من توجه دیگران است. غم‌انگیز است.

(نکته‌ی غم‌انگیز شماره ۲: وبلاگم از دکترایم بیشتر بهم احساس «دستاورد» می‌دهد.)

البته، گاهی تلاش‌هایی می‌کنم برای اینکه کاملن خودم را به «توجه دیگران» نفروشم. چه تلاشی؟ مثلن همین که خواننده انتظار خواندن «همان همیشگی» را دارد و من حداقل این‌قدر از «خواننده» عبور کرده‌ام که برایم مهم نیست «همان همیشگی» را تحویلش بدهم. این هم بر می‌گردد به نگاهم به وبلاگ‌نویسی روزمره؛ اسمش همه چیز را توضیح می‌دهد: روزمره. قرار نیست امسال مثل پارسال باشم چون زندگیم عوض شده، شاید هم مثل پارسال باشم ولی از قضا مثلن الآن با دو سال پیشم فرق کرده‌ام، خوشحالم که فرق کرده‌ام و قصد هم ندارم به خاطر خواننده برگردم به دو سال قبل و توی همان سیاهی‌ها دست و پا بزنم. یعنی در این حد استقلال خودم را حفظ کرده‌ام. ولی خب با این‌حال هنوز در قید و بند خوانده شدن هستم.

اصرارم به روزمره‌نویسی هم نکته‌ی به خصوصی ندارد. راستش دوست دارم چیزهای دیگری هم بنویسم. اما یک مانع جدی سر راهم هست: بی‌سوادی. فکر کنم تنها چیزی که صلاحیت نوشتن در موردش را دارم زندگی خودم است. شاید هم این حالتم به خاطر وفور متفکرین مجازی است. همین درب و داغون‌هایی که توی فیسبوک نقد و تحلیل می‌نویسند. اینها ترسناک هستند. از طرفی وجودشان خوب است. آدم دائمن یادش می‌افتد که چنین گزینه‌ای هم هست؛ اگر بروی بالای منبر و پایین نیایی اتفاق‌های ترسناکی در انتظارت است.

یک چیز دیگر هم هست. آدم خودش می‌داند کی خوب می‌نویسد، یا کی چیز خوبی تولید کرده. حتی گاهی وقتی حین تولیدش است هم آگاه است که دارد یک «حرکتی» می‌کند. این هم عامل محرک است. گاهی بر می‌گردم به آرشیوم و چیزی می‌خوانم و زیر لب می‌گویم «عه این چه خوبه». می‌دانم که اینها هم حس‌های بدی هستند، خودشیفتگی بیمارگونه. ولی خب این مرض را هم دارم. این چیزهایی هم که می‌گویم دستاوردهای ۳۰ سالگی به بعدم هستم. قبل از ۳۰ من نسبت به خودم نابینا بودم. هیچ چیزی در مورد خودم نمی‌دانستم. فقط می‌خوردم و می‌خوابیدم و کار می‌کردم. الآن آب می‌خورم برایش یک تحلیل روحی-روانی دست و پا می‌کنم. خواسته‌هایم و امیالم را موشکافی می‌کنم، چیزهایی که خوشحالم می‌کنند و چیزهایی که ناراحتم می‌کنند. بعد از ۳۰ سالگی مسلح به ذره‌بینی شدم که با آن می‌توانم زیر پوستم، زیر گوشتم، و داخل سلول‌هایم را ببینم. داخل هر سلول یک دوقطبی با فرکانس بالا در حالا نوسان است. خوب-بد. بالا-پایین. حرکت-سکون. گرم-سرد. چه می‌دانم.

شروع مهندس خسته با سایت «قطار» بود. یک چیز کثافتی که گونه‌ی پیش از تاریخ بالاترین بود. شاید هم گونه‌ی متعالی‌تری بود چون توی سایت قطار امکان رای دادن برای «توده‌ها» پیش‌بینی نشده بود و صرفن «اعضا» لینک پست می‌کردند تا «توده‌ها» مطالعه‌شان کنند. آنجا بود که اولین بار یک وبلاگ دیدم. بعد چندتای دیگر هم دیدم. همه‌شان بلاگفا. با خودم گفتم اینها آشغال هستند، الآن من وبلاگ می‌زنم تا اینها درستش را یاد بگیرند. فکر کنم سال ۸۵ بود. خوشبختانه کمی بعدش این احساس رسالت را در خودم سرکوب کردم. شاید هم خود به خود سرکوب شد، چون وبلاگ‌هایی دیدم که به نظرم خوب می‌نوشتند.

بحث آدم‌ها هم هست. از یک زمانی به بعد تفکیک آدم‌های واقعی/آدم‌های مجازی را گذاشتم کنار. الآن فکر کنم بیشتر ارتباطاتم با آدم‌هایی است که آشنایی‌مان یک جورهایی به واسطه فضای مجازی بوده. بد هم نیست. و گرنه لابد داشتم با م.م.ک معاشرت می‌کردم. منظورم مهندس‌های مهاجر کارمند است. الآن با هیچ‌کدام از همکلاسی‌های لیسانسم ارتباط ندارم. ناراحت هم نیستم. اینها همان‌هایی هستند که شماره دانشجویی همه را حفظ می‌کردند و نمره آدم را از روی تابلو اعلانات می‌خواندند. همان‌هایی که الآن آمریکا و استرالیا و کانادا هستند. یکی‌شان بود، سر رتبه‌های کنکور فوق‌لیسانس به من حمله کرد. منظورم این است که یک روز صبح آمد دانشگاه و لای کلاسورش یک چاقو گذاشته بود. تا مرا دید صدایم کرد و با چاقو پهلویم را پاره کرد. گفت کسی نباید رتبه‌ش از من بهتر بشه. بعد هم مهاجرت کرد رفت کانادا. انگار نه من اصراری به معاشرت با آنها دارم و نه آنها با من. فقط توی لینکدین همدیگر را دنبال می‌کنیم. البته قانونش این است که بین یک تپه تاپاله همیشه الماس هم پیدا می‌شود. بین تاپاله‌های هم‌کلاسی من هم یک مورد بود. تازه کشفش کردم، آن هم به کمک لینکدین. پسری بود اهل ملایر. تهران قبول شد و آمد درسش را خواند. بعد چیکار کرد؟ باورتان نمی‌شود ولی توی لینکدین دیدم زده که توی شهرداری ملایر کار می‌کند. وقتی این را خواندم کله‌ام را به میز کوبیدم. چند بار. خون همه جا را فرا گرفته بود. بعد به چهره‌اش از توی مانیتور بوسه زدم. چندین و چند بار. مانتیور هم خونی شد بود. تصویر درستی بود. عشق بدون خون بی‌معنی است. عکسش را پرینت گرفته‌ام و الآن قاب کرده‌ام بالای دیوار. او امام من است. به من نگاه می‌کند. من قطعن کوچکتر از آنم که به او نگاه کنم. این هم از این. فکر کنم همه‌ی دلایل را وبلاگ نوشتنم را گفتم، یا حداقل چیزهایی که راحت می‌شد نوشت‌شان. این هم بازی وبلاگی بود که وبلاگ در انتهای شب من را بهش دعوت کرد. زنو. وبلاگش را دوست دارم، خیلی زیاد. قرار بود در مورد این بنویسیم که چرا وبلاگ می‌نویسیم. گرچه تقریبن مطمئنم نمی‌نویسند، یعنی یا به نظرشان کار لوسی است و یا دوره‌اش گذشته (به درستی)، من هم وبلاگ‌هایی که دوست دارم را دعوت می‌کنم بنویسند:
تاملاتی زیر دوش حمام
ملالی نیست جز دوری شما
کوتاه
ناپیدا
پیاده‌رو
چاغر
بریف اینکانتر
لبه‌های من
ماجرا
شاخ و دم

Advertisements

38 Responses to “دلایل نامتعالی وبلاگ‌نویسی‌ام”


  1. 1 haj hassan مارس 4, 2015 در 1:27 ب.ظ.

    هر نظر مساعد یا بعبارت ادبا «تقریظ » بر نوشته هاتون از ناحیه خوانندگان معمولی مثل ما به نظر شاید زائد بیاد ، ولی خوب از اینکه حس و حال و در واقع جنگ با ملال زندگی رو با ما به اشتراک میذاری ممنونیم .

  2. 2 ahkeintor مارس 4, 2015 در 1:34 ب.ظ.

    مسابقه تهش برنده دارد ! اینجا برنده چطور مشخص میشود ؟ :/

  3. 3 khors مارس 4, 2015 در 6:25 ب.ظ.

    اﻳﻦ ﻓﺎﺭﻍ اﻟﺘﺤﺼﻴﻞ ﻫﺎﻱ ﺳﺮاﺳﺮﻱ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ اﻭﻣﺪﻱ. ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻌﺪ اﺯ 5-6 ﺳﺎل ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺮاﻱ ﺩﻛﺘﺮﻱ ﻣﻴﻔﻬﻤﻦ ﻛﻪ ﺣﻘﻮﻗﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ اﺯ ﺩاﻧﺸﮕﺎﻩ ﺁﺯاﺩ ﺩاﻟﻘﻮﺯ ﺁﺑﺎﺩ ﻣﺪﺭﻙ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻳﻜﻴﻪ ﻳﺎ اﺧﺘﻼﻓﺶ ﺩﺭ ﺣﺪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰاﺭ ﺩﻻﺭ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﻓﺸﺎﺭﻱ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻧﻴﻪ. ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻴﺒﻴﻨﻦ ﻛﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺑﺖ ﻣﺪﺭﻙ ﺳﺮاﺳﺮﻱ ﻳﺎ ﺩﻛﺘﺮاﺷﻮﻥ ﮔﻨﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﻧﻤﻴﺪﻥ. اﻛﺜﺮﺷﻮﻧﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺳﺮﻱ ﺁﺩﻡ ﻧﭽﺴﺐ و ﺗﻚ ﺑﻌﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺭﻗﺎﺑﺘﻦ. اﻧﮕﺎﺭ ﺩاﺭﻥ ﺩﺳﺖ و ﭘﺎ ﻣﻴﺰﻧﻦ ﻛﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ اﻳﺮاﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﻣﻮﻓﻘﻲ ﺑﻨﻆﺮ ﺑﻴﺎﻥ و ﺗﺤﻮﻳﻠﺸﻮﻥ ﺑﮕﻴﺮﻥ. ﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺷﺒﻴﻪ ﻛﺎﺭﻳﻜﺎﺗﻮﺭﻱ.

    • 4 داکوتا مارس 4, 2015 در 9:36 ب.ظ.

      دوست عزیز من جات بودم انقدر همذات پنداری نمی کردم با متن:) خرس هم خودش یکی از همین فارغ التحصیلانه. همون طور که خودش هم خیلی وقتها اشاره می کنه خیلی ها رو کلا اصلا آدم حساب نمی کنه، چه تو علم چه تو زندگی. البته عیبی هم نداره، بیشتر آدم ها همین طورند.

      • 5 آرین مارس 5, 2015 در 5:30 ب.ظ.

        چه ربطی داره به همزاد پنداریِ من حالا؟ شوما خیلی تعصبی نشو حالا.

      • 6 khors مارس 5, 2015 در 9:56 ب.ظ.

        ﻫﻤﺬاﺕ ﭘﻨﺪاﺭﻳﻪ اﻧﻪ. ﻣﻦ ﺩاﻧﺸﮕﺎﻩ ﺳﺮاﺳﺮﻱ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻤﻢ. Lol

  4. 7 روشا مارس 4, 2015 در 7:47 ب.ظ.

    — خوشحالم که قصد نداری از اینجا اثاث‌کشی کنی.
    —روزمره‌نویسی به خودی خود بد نیست. روزمره‌هات خوندنی هستن. البته با اینکه تحولی توی نوشتن به وجود بیاری موافقم.
    —اصلا یکی از دلایل محبوبیت‌ت همینه که نه تنها نمی‌ری بالای منبر مانیفست بدی که مانیفست دهنده‌ها رو مسخره می‌کنی گاهی.
    — اونایی که کد دلنشجویی رو حفظ می‌کردن رو یادم رفته بود :))

  5. 8 زیتا مارس 4, 2015 در 7:49 ب.ظ.

    خیر ببینی که همچنان می نویسی. تا این پست تموم شد صد بار قلبم اومد توی حلقم که الان می ری سر اصل مطلب که دیگه وقتشه در این دوکون رو هم تخته کرد. خداییش هر بار که ریفرش می کنم ویه تیتر جدید می بینم تا چند دقیقه در حالت ذوق مرگی فقط ذل می زنم بهش بدون اینکه متن رو بخونم. حیفم می یاد که زود بخونمش و تموم شه. می بینی که همه مون یه جورهایی مریضیم اینجا. من یکی خیلی راضی ام اما.

  6. 9 ناشناس مارس 4, 2015 در 8:07 ب.ظ.

    چند وبلاگ از اینهایی که به اشتراک گذاشته ای خیلی وقته نمی نویسن. جای ناراحتی داره چون مورد علاقه من هم هستن. موفق باشی دکتر. از طرف یه ارشد سراسری خارج از وطن که شهرداری ملایر رو به علاقه مندیاش اضافه کردی. م.ش

  7. 10 ناشناس مارس 4, 2015 در 8:38 ب.ظ.

    ممنون بابت معرفی وبلاگ ماجرا… از بین اینایی که معرفی کردی این یکی یه شهرداری ملایری توش بود که به دل بد می نشست.

  8. 11 سین مارس 4, 2015 در 9:13 ب.ظ.

    نوشتن وب لوگ خوبه اگر اجبار برای جلب مشتری یا مخاطب خاص نباشه. یعنی فکر و حس خالص خودت که در پروسه اون رشد میکنی. بعد از مدتی که بهش نگاه میکنی ، بهر صورت خودت رو توش پیدا میکنی. گاهی حالت از خودت بهم میخوره و گاهی نه.
    اما اتفاقا موضوعی که یکبار در یکی از کامنتهام به اون اشاره کردم ، همون لحن یا » زبان » نوشتن ات است. که بنظر اصرار برای نرفتن بالای منبر در اون رو من حس میکنم. و این قضیه نوشته ات رو به طرف یک طنز میبره که شبیه اونو تو هر وب لوگ دیگه ای میبینی. یکبار در یک کامنتم برات نوشتم : مثل ترس از جدی شدن مطلب ات میمونه. یا ترس برای پیدا کردن زبانی جدی تر برای بیان مطلبت. من بر خلاف دیگران زیاد طرفدارلحن یکنواخت و ثابت این وب لوگ نیستم. اگر موضوعی برایت جدی است خب چرا زبان مناسب اونو سعی نمیکنی تمرین کنی.یا لحن رو عوض کنی.مثلا وب لوگ » در انتهای شب » این کار را خوب میتونه انجام بده. حتی احساساتی بشه و راحت اونو بیان کنه. بجز در انتهای شب » تاملاتی زیر دوش » هم اینکار رو میتونه . به هر صورت از میان وب لوگ هایی که گفته بودی مشتری ثابت اشون هستم. » ماجرا » رو خیلی دوست دارم. خودگویی های جالبی داره.

  9. 12 آرین مارس 5, 2015 در 2:56 ق.ظ.

    تو منی؟ یا من تو ام؟ چرا اینقدر احساس همزاد پنداری باهات دارم؟

    خیلی خوب مینویسی.

  10. 13 یک دختر معمولی! مارس 5, 2015 در 9:07 ق.ظ.

    من هنوز دارم فکر می کنم که چه اشکالی کسی توی شهرداری ملایر کار کنه ؟! به نظر من که اینقدرها عجیب نیست که ، هست؟!

  11. 15 آزاده مارس 6, 2015 در 5:06 ق.ظ.

    ممنون از نوشتنت.

  12. 16 زهرا مارس 6, 2015 در 10:02 ق.ظ.

    عالی بود! خود من بود اصن یه جورایی!

  13. 17 taraneh مارس 6, 2015 در 10:19 ق.ظ.

    من الان تو شوکم که تو همون مهندس خسته هستی‌، اصلا باورم نمیشه راست میگی‌ خیلی‌ عوض شودی ، مطمئنم خوانندهات هم عوض شدن، این ۳۰ سالگی نمیدونم چه میکنه که مثل یه ورق تو زندگی‌. الان مثل یه کارمند وظیفه شناس سر کار هستم، سر فرصت یک نظر دیگه برای این پست می‌گذارم.

  14. 18 علیرضا مارس 6, 2015 در 10:19 ق.ظ.

    عباس نگفته بودی اینقد خوب می نویسی؟

  15. 19 سارا مارس 6, 2015 در 5:35 ب.ظ.

    خرس گریزلی بخوردت خرس! تو لعنتی مهندس خسته ای؟؟؟!!! من مهندس خسته را خیلی دوست داشتم البته خرس را هم دوست دارم و نوشته ای ازت نخونده نمی مونه اما مهندس خسته خودمونی تر بود… فهمیدنی تر بود ….نرمال تر بود… خرس را همیشه نمی شه فهمید ش چون از جنس ادم نیست می فهمی «خرسه» البته از وقتی برگشته ایران به ادم ها شبیه تر شده اما خرس مثل خرسه خیلی نمیشه بهش نزدیک شد باید دور وایستاد و یواشکی با دوربین نگاش کرد البته اونم حواسش هست که زیر نظره همچین یه نموره گاهی فیلم بازی می کنه تا دوربین به دست خسته نشی ;-)

  16. 21 مگنا قرمز مارس 6, 2015 در 9:02 ب.ظ.

    من هفته ی گذشته برای دومین بار وبلاگت رو کامل خوندم.از روز اول تا همین پست روبوکاپ.با اختلاف خیلی زیادی بهترین وبلاگ نویس فارسی هستی.پیروز باشی

  17. 23 لیلا مارس 6, 2015 در 9:36 ب.ظ.

    آقای مهندس.. آقا اسفندیار …خیلی مهربونی، انقدر این چند ساله خلاصه وبلاگتو برای خانواده و فامیل و … تعریف کردم که اونا فکر میکنن تو یکی از دوستامی و من خیلی بی ادبم که تو رو خرس صدا میکنم.
    بنظرم تو واقعا ویژگی انسان فرارونده در تعریف مزلو رو داری، خیلی نوشته هاتُ دوست دارم.
    مراقب خودت باش.

  18. 24 رایانشانی؟! مارس 9, 2015 در 2:37 ب.ظ.

    من نمی‌تونم نوشته‌های وبلاگ‌های آدمایی که ایران نیستن رو تا آخر بخونم، تا شروع می‌کنم احساس می‌کنم تا تهش رو می‌تونم حدس بزنم. انگار فقط راجع به سه چهار تا چیز می‌تونن بنویسن. توهم هم نیست، فکر کنم واقعاً همین جوریه. پست‌های تو رو هم قبل از این که بیای ایران تا آخر نمی‌خوندم!

  19. 25 راحله مارس 9, 2015 در 9:04 ب.ظ.

    خیلی ممنون که من رو هم دعوت کردی چون همیشه دوست داشتم یکی تو این بازیا-هرچند شاید پوچ- دعوتم کنه و اونی نباشم که فقط از دور نگاه میکنه.
    من وقتی رفتم ایتالیا وبلاگ رو راه انداختم و فکر کردم که باید یه خلائی رو برای خودم پر کنم و ارتباطم رو با بقیه از راه نوشتن حفظ کنم. فکر می کردم فراموش میشم و دیگه نمی تونم همه حرفام رو بهشون بگم و شاید از راه وبلاگ نوشتن بتونم همه اون چیزی که داشتم از دست میدادم رو- چون با رفتنم همه چیز رو از دست رفته می دیدم- بتونم جبران کنم و کاری کنم که بقیه ببیننم هرچند وقتی برگشتم دیگه دلم نمی خواست اون ادمایی که قبلا براشون یا به خاطرشون می نوشتم وبلاگم رو بخونن چون راحت نبودم که یه چیزهایی رو بنویسم.
    الان هم بیشتر وقتایی که حالم بده احساس می کنم باید یه چیزی حتما بنویسم و شاید به خاطر همین هم هست که بعضیا میگن وبلاگم لوزریه ولی خب من هم کسی رو دعوت نکردم که حتما وبلاگ من رو بخونه و وبلاگ برام یه جاییه که می تونم از طریق نوشتن بهش پناه ببرم.

  20. 26 شراره مارس 10, 2015 در 4:14 ب.ظ.

    امیدوارم از حرفم ناراحت نشی ولی نمیدونم انسانها چقدر از تاثیر کلام و درکل شخصیتشون بر دیگران آگاهند.من خودم به عینه شاهد بودم که اون دوران سرکشی و بقول خودتون جوگیری زرپوستی شما چقدر روی چند تا از خواننده هاتون تاثیر گذاشته بود. باورتون نمیشه که بگم چند تا از خواننده هاتون سرمست از کشف لایف استایل و ایدیولوژی جدید مهندس خسته ای آنچنان لگدی به زندگی های مشترک خودشون زدن که خودشونم باورشون نمیشد! یاد این حرف عوام افتادم که میگفتن معتاد شدن نصفی از جوونای مملکت تقصیر همین داریوش اسطوره بوده!

  21. 28 Sahel مارس 12, 2015 در 6:37 ق.ظ.

    ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺩﺭ ﻛﻞ دﻭﺭاﻥ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﻭﺑﻼﮒ ﻧﻮﻳﺴﻴﺖ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﭘﺴﺘﻬﺎﺕ ﻳﻜﻲ اﻭﻟﮕﺎ ﺑﻮﺩ و ﻳﻜﻲ اﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﺭاﺟﻊ ﺑﻪ ﻓﻮﺕ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ اﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ «ﺑﺎﻗﻲ ﻫﻤﻪ ﺑﻴﺤﺎﺻﻠﻲ و ﺑﻴﺨﺒﺮﻱ ﺑﻮﺩ»… ﻧﻪ ﺣﺎﻻ ﺟﺪاﻱ ﺷﻮﺧﻲ ﺑﺎﻗﻴﺶ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ اﻭﻥ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮد. ﺑﻪ اﻣﻴﺪ ﺗﺪاﻭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻲ اﺯ اﻭﻥ ﺩﺳﺖ…

  22. 30 Cara مارس 12, 2015 در 8:18 ب.ظ.

    هاها! چه خوب که این همه تغییر کردی! اونی که وبلاگ مهندس خسته رو مینوشت رو دیگه دوس نداشتم یه جایی دیگه ول کردم خوندنشو. الان خوبی! :)

  23. 32 س مارس 15, 2015 در 10:46 ب.ظ.

    22 بودم شاید میخوندمت …مهندس خسته
    یادمه دوس دخترت عرقچین سفید بهش میومد یه همچین چیزی …

    گمونم اون روزا سرحال بودی …حالا فوبیای 30 سالگی گرفتی چرا …چی شده مگه !! خوش بگذرون بازم

    چن ساله سرم شولوغه … الان بیکار شدم … یه چرخی زدم رسیدم اینجا !!

    خرس تنبل.. مهندس خسته …کارت درسته !

  24. 33 نازنین مارس 17, 2015 در 5:06 ب.ظ.

    اتفاقا الانم همون جوگیر زیرپوستی هستی که بودی منتها الان زیر پوستی دوست داری مردمو روشن کنی که ازدواج و کارمندی و خارج عجب چیزای بیخود و مبتذلی هستن. چیزای مین استریم رو می کوبی که خودتو متفاوت جلوه بدی. این داستان ملایر و اینا هم حاضرم شرط ببندم که اصلا نمی دونی ملایر کجا هست و فکر می کنی ملایر یه دهکوره ایه که باید رفت و به بچه هاش درس داد و اگه کسی بره اونجا زندگی کنه خیلی کار سانتی مانتال و خلاف جریان آبی کرده. دلم می خواد بیشتر بنویسم اما چون نوشته هاتو دوست دارم و همین جا تمومش می کنم.

    • 34 KHERS مارس 19, 2015 در 7:10 ب.ظ.

      مثه اینایی که میگن بی دینی خودش یه جور دینه :ی

      • 35 نازنین مارس 23, 2015 در 4:06 ب.ظ.

        بی دینی خودش یه دین نیست اما کسی که واسه خودش رسالت قائل باشه دیندار باشه دینشو می کنه تو چشم مردم بی دین باشه بی دینیشو.

      • 36 KHERS مارس 23, 2015 در 5:26 ب.ظ.

        ی با این حساب هر نوشتنی توی فضای عمومی ینی من دارم یه چیزی رو میکنم توی چشم شما. ولی آیا من به شما گفتم بیای اینا رو بخونی؟ شما رو مجبور کردم اینجا رو بخونی؟ به نظرم میاد شما چشمت رو کردی توی انگشت من و بعد داری می گی آی چشمم. راستش نمی فهمم من چطوری دارم چیزی رو توی چشم شما فرو می کنم. من اصلن شما رو نمیشناسم. منم رسالت ندارم شما رو به هیچ مسیری هدایت کنم. خودم هم توی مسیر خاصی نیستم.

  25. 37 عماد مارس 18, 2015 در 5:33 ب.ظ.

    چه جالب. وبلاگ مهندس خسته رو می خوندم. اتفاقی پیداش کرده بودم. بعدترش اتفاقی وبلاگ خرس رو پیدا کردم و جزو معدود وبلاگ هاییه که دنبال می کنم … تا همین الان که خوندم، نمی دونستم که نویسنده این دو وبلاگ یکی بوده. همش فکر می کرده که این وبلاگ خرس خیلی قدیمی تر و به قولی اصیل تره :)

  26. 38 سنا مارس 19, 2015 در 10:20 ق.ظ.

    من همیشه از سریال دیدن که خسته میشم منزجر و بیزار میشم برای دلخوشی میگم برم وبلاگ بخونم. خوب هم هست جواب میده . این نوشته ات درباره بازی وبلاگی بیشتر شبیه شرحِ دست تو دماغ کردنهای آدم در خلوت است. رفت و برگشت زیاد داره و رو مخه ولی خب اینکه دست تو دماغ کردنت رو بنویسی کول ه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • دمپایی لاانگشتی نوعی ابزار شکنجه‌س. 5 hours ago
  • خیلی ناگهانی تگرگ شروع شد. اینقدر غیرارادی زمزمه‌م رو شروع کردم که وقتی متوجه شدم وسطاش بودم: قصه‌ی من و غم تو، قصه‌ی گل و تگرگه... 8 hours ago
  • از همون اولين بارى كه كفپوش "لمينت" ديدم چيزى درونم "مچاله" شد. 19 hours ago
  • فكر كنم اولين بار ٥ سالگى خونه داييم با پاركت چوبى مواجه شدم و هنوز عاشقشم. 19 hours ago
  • @alborz_z برو، آدم كارو سر كار ياد ميگيره. 19 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,084,071 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: