معضلات مقاطعه‌کاری

جمعه بعد از ظهرها به هر حال کمی دلگیر هستند. البته برای من شدتش مثل سابق نیست. چون شنبه‌ها نباید بروم سر کار. حتی به شوخی می‌گویم شنبه و یک‌شنبه ویکند است. واقعن هم هست. چون همین یک کم کاری که پروژه‌ای انجام می‌دهم را از شرکت سابقم می‌گیرم. خارج هم شنبه و یک‌شنبه ویکند است. برای همین احتمالن این دو روز ایمیل و پروژه‌ای برایم نمی‌آید. از آن‌طرف هم پنج‌شنبه و جمعه که ویکند ایرانی است. به نوعی انگار هفته سه روز کاری دارد. البته توی این سه روز باقیمانده هم لزومن کاری نمی‌کنم چون ممکن است کاری برایم نیامده باشد. به قول خارجی‌ها فری‌لنسر هستم. دوست دارم فکر کنم ترجمه‌اش به فارسی می‌شود مقاطعه‌کار. یعنی عنوان رسمی‌ام می‌شود «مهندس لوله مقاطعه‌کار». این هم یک نوعش است. برای منی که سالها کارمند تمام‌وقت یا دانشجوی تمام‌وقت بودم کمی سخت است. مدل زندگی آدم عوض می‌شود. قطعیتی نسبت به درآمدم ندارم. گاهی خیلی خوب است، گاهی متوسط است و گاهی هیچی نیست. بعض وقتها چند هفته بیکارم. این‌جور وقت‌ها به سرم می‌زند که بروم دنبال یک کار جدی‌تر. اما کار جدی‌تر انگار خواهی نخواهی به نوعی کارمندی تمام‌وقت، به نوعی پشت‌میز‌نشینی دائمی و رفت و آمد دائمی بین خانه و محل کار تبدیل می‌شود. از این‌ها فراری‌ام. یعنی پارسال که استعفا دادم به خودم قول دادم که من دیگر کارمندی نخواهم کرد. حتی به اطرافیانم سپردم که اگر لغزیدم و کارمند شدم نیزه و شمشیر به شکمم فرو کنند. هنوز هم سر قولم مانده‌ام. اما واقعیت این است هنوز کامل به شرایط جدیدم خو نکرده‌ام. انگار هنوز که هنوز است بعضی شعارها پس ذهنم هستند. مثلن اینکه آدم باید با زندگی‌اش کاری بکند. وقتی کارمندی، داری «کاری» می‌کنی. این کار دیده می‌شود و توسط خودت و اطرافیانت لمس می‌شود. وقتی مرخصی می‌گیری یعنی موقتن از آن کار، از زندگی و از پیشرفت مرخصی می‌گیری، اما موقتن، مرخصی می‌گیری تا دوباره با قدرت دو چندان به «کاری» کردن در زندگی‌ات ادامه بدهی. ولی در شرایط من این واقعیت که «توی زندگی هیچی نشدم» بیشتر به چشمم می‌آید. توی سیستم کارمندی نردبانی تعریف شده که کارمندها ریز ریز ازش بالا می‌روند. آرام آرام حقوق‌شان زیادتر می‌شود و پاداش بیشتری می‌گیرند؛ ماموریت‌های بهتر می‌روند و مسئولیت‌های مهم‌تر می‌گیرند. مثلن توی صنف ما عنوان «مدیر پروژه» هست. من یک روزی از سمت مهندس پروژه ارتقا یافتم و مدیر پروژه شدم. شرکت برایم کف زد. بهم گفتند آدم مهمی شده‌ام. خودم هم گاهی فکر می‌کردم مهم شده‌ام. بهرحال همین سیستم، با القاب و عناوین و کادوهای کوچکی که به آدم می‌دهد برای کارمندش هدف تعریف می‌کند. آدم توی اتوبوس که به سمت محل کار می‌رود فکر می‌کند دارد توی زندگیش کاری می‌کند. اما من الآن این حس را ندارم. پول زیاد شاید این حس را بهم بدهد. شاید هم حس دیگری بهم بدهد: احساس دستاورد.

توی این چند ماهی که مقاطعه‌کاری کرده‌ام زمان‌هایی بوده که احساس پول‌دار شدن کرده‌ام. یعنی در شرکت سابقم دری به تخته خورده و نیرو کم آورده‌اند، شاید همکاران سابقم مریض شده‌اند یا مرخصی رفته‌اند یا فلج شده‌اند، چگونگی‌اش برایم مهم نیست اما در نهایت محصولش این شده که چند تا مدرک فرستاده‌اند برای من تا بررسی و تأیید کنم. اصطلاحن کمی استخوان که بهش گوشت هم وصل است انداخته‌اند جلویم. ترجمه فیزیکی این حس موقتی پولداری چیست؟ این است که بعد از اینکه شرکت دستمزدم را به حسابم واریز می‌کند حسابم را چک می‌کنم. عدد روی مانیتور را در نرخ تبدیل ارز به ریال ضرب می‌کنم و بعد دستهایم را به هم می‌مالم. معمولن در فاصله‌ی چند ساعت چندین بار حسابم را چک می‌کنم. از ترس اینکه ممکن است پول را پس گرفته باشند. من که ساز و کار بانکها را نمی‌فهمم اما مثلن ممکن است ماشینی مکنده -مثلن یک جاروبرقی نوترونی- داشته باشند که شروع به مکیدن کابلهای مخابراتی بکند و پولها را از حساب من خارج کند. وقتی مطمئن شدم که پول‌ها سر جایشان هستند می‌روم توی سایت کهنه‌فروشی ایرانی. اسمش ایسام است. اینجا دنبال ساعت مچی قدیمی می‌گردم. ساعتهایی گرد با شیشه‌هایی محدب. گاهی چیزهای خوبی پیدا کرده‌ام. مثلن چند ماه پیش یک ساعت کوکی روکش طلا خریدم. مفت. مال زمان هیتلر. البته کلی نیاز به تعمیر داشت. برای تعمیر بردمش بازار تجریش. وسط بازار یک پاساژ کوچکی است. توی زیرزمین پاساژ یک دکان کوچک است که مرد سیبیلویی درش نشسته، ذره‌بین زده و ساعت قدیمی تعمیر می‌کند. ساعتم را نشانش دادم و گفتم چند می‌ارزد؟ منتظر بودم بگوید مفت خریدی. اما هیچ‌وقت چنین حرفی نمی‌زند. چون اعتبارش زیر سؤال می‌رود. به جایش بهم گفت ای ای… بد نخریدی، خود طلای روکشش ارزشمنده. البته این‌ها که امور ذهنی هستند، یعنی آدم که هیچ‌وقت ساعت را آب نمی‌کند تا طلایش را بفرشد. منطقن امکانش هست، اما آخرین باری که این کار انجام شده زمان حضرت موسی بوده، زمانی که زنان بت‌پرست النگوهایشان را آب کردند و با طلاها بت ساختند و آن را پرستیدند. این دوران کسی از این کارها نمی‌کند. با این‌حال دانستن اینکه ساعتم پتانسیل آب شدن دارد و ممکن است معادل قیمت دو کیلو گردو ازش طلا در آورم بهم حس خوبی می‌دهد. بماند. ساعت را بعد از تعمیر به دوست‌دخترم هدیه دادم. همین چند وقت پیش از دستش افتاد و خرد شد.

بعد از گرفتن دستمزدم معمولن می‌روم توی همین وبسایت کهنه‌فروشی. البته روزهای عادی هم می‌روم اما وقتی حسابم پر است به چشم خریدار می‌روم. اما همه‌ی این‌ها مقطعی هستند. کار مقاطعه‌کاری امنیت خاطر ندارد. بازه‌هایی از بیکاری دارد. و بهر حال احساسی که آدم توی سیستم کارمندی دارد، احساس بالا رفتن از نردبان را به آدم منتقل نمی‌کند. برای همین گاهی احساس پوچی به آدم حمله می‌کند. این‌طور مواقع به رودهن و یا بومهن فکر می‌کنم. یعنی به دانشگاه آزادشان. به اینکه بروم آنجا درس بدهم. والدینم خیلی خوشحال می‌شوند که این اتفاق بیفتد. اما خاطراتم پشت سرم هستند و تا حالا که مانع این شده‌اند که راهی رودهن بشوم. به دانشجوهای خنگ آنجا هم فکر می‌کنم. یک گله کودن که نشسته‌اند روبروی آدم و دارند جلوی روی آدم فیسبوک می‌کنند یا ابرار ورزشی می‌خوانند یا دست توی دماغ‌شان می‌کنند. آیا ایستادن جلوی این طویله و توضیح مکانیک سازه به‌شان به من این احساس را می‌دهد که دارم با زندگیم «کاری» می‌کنم؟ اگر این‌طور است شاید باید تعریفم از «کاری کردن» را عوض کنم، شاید هم تعریفم از «زندگی» را. فقط هم بحث خنگی دانشجوهای دانشگاه آزاد نیست. خاطره‌ای قدیمی از دانشگاهی قدیمی: سال سوم دانشگاه ما یک درسی داشتیم به نام تحلیل ماتریسی سازه‌ها. کلاس دو تا تخته سیاه به هم چسبیده داشت. استاد اول کلاس شروع می‌کرد و جفت تخته‌ها پر از فرمول و ماتریس‌های گنده می‌شد. تا آخر کلاس چند بار باید تخته را پاک می‌کرد. یک بار یک ماتریس خیلی هیولا نوشته بود. مثلن هشت در هشت. می‌شود ۶۴ تا عدد با کلی رقم اعشار. تخته پر شد و ماتریس را پاک کرد. داشت بقیه‌ی درس را می‌نوشت. متوجه شد که به ماتریسه نیاز دارد. نباید پاکش می‌کرد. چیکار کرد؟ هیچی، کمی چانه‌اش را خاراند و بعد کل ماتریس را کنار تخته نوشت، بدون نگاه به جزوه. ماها جوان بودیم. فکر کردیم استاد نابغه است. بدون ارجاع به کاغذهایش کل ماتریس را حساب کرده و نوشته. دورانی بود که به علم خیلی عقیده داشتم. دانشگاه و پیرمردهای تویش هم برایم تجلی علم بودند. بعد از کلاس دور استاد حلقه زدیم و به افتخار نبوغش برایش عمو زنجیرباف خواندیم و به صورتش برف شادی پاشیدیم. اما یواش یواش متوجه نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا شدم: اینکه استادمان نابغه نبوده، صرفن کارمندی بوده که ۲۵ سال یک کار ثابت را تکرار کرده، یک چیز را گفته و نوشته و حالا بعد از ۲۵ سال کل جزوه‌اش را حفظ است. همانجا نتیجه را گرفتم: استادی = نوعی کارمندی مخفی.

گاهی وقتها فکر می‌کنم بعضی از این مشکلاتم به خاطر حضور سنگین پدر و مادرم است. یعنی من خودم شکل جدید زندگیم را پذیرفته‌ام و آن‌قدرها هم احساس پوچی نمی‌کنم، انتخاب خودم بوده؛ اما آن‌ها هنوز منتظرند من پس از بازگشتم از انگلیس سر کاری آبرومند بروم. اوایلی که برگشته بودم مشکلی نداشتند. اما فکر کنم هفته سوم بود که پدرم از سر کار آمد و یک صفحه همشهری را گذاشت روی میزم و گفت فکر کردم به دردت بخوره. پایین صفحه یک آگهی گنده استخدام مهندس پایپینگ بود. شاید ترسیده بود نفهمم منظورش کدام بخش روزنامه است برای همین دور آگهی را با خودکار آبی خط کشیده بود. بهش گفتم من مهندس پاپینگ نیستم، دنبال کارمندی هم نیستم. بارها به‌شان توضیح داده‌ام که پروژه‌ای برای شرکت سابقم کار می‌کنم. اما انگار باور نمی‌کنند. انگار تا سوار تاکسی نشوی، تا ۱۲ ساعت توی این زباله‌دانی که اسمش تهران است یورتمه نروی، تا بوی عرق ندهی، کار نمی‌کنی. وقتهایی که خانه نیستند راحت‌ترم. کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم. چرت می‌زنم. ورزش می‌کنم. اما وقتی هستند انگار باید وانمود کنم که دارم کاری می‌کنم. مواقع معدودی که واقعن پروژه‌ای دارم نهایت استفاده را می‌برم: تصویری که دوست دارند را برایشان می‌سازم. مدارک فنی را پرینت می‌گیرم. با چند رنگ ماژیک فسفری روی‌شان کار می‌کنم و بعد پخش‌شان می‌کنم کف اتاق. عینک می‌زنم و فقط برای آب و چایی از اتاق بیرون می‌روم. حواسم است در اتاق را باز بگذارم تا تصویر دلخواه‌شان را ببینند. یک بار یادم است مادرم پای تلفن داشت با غصه می‌گفت کامی این‌قدر کار داره که چند روزه از اتاق بیرون نیومده، همه کف اتاقش پر کاغذه. این‌جور وقتها مادرم با ماهیچه خورشت درست می‌کند و سر گل غذا را برای من می‌کشد تا تقویت بشوم. اما خب وقتهای بیکاری‌ام عذاب می‌کشند. چیزی نمی‌گویند ولی نارضایتی‌شان معلوم است. مثلن، همین چند هفته پیش، وسط هفته بود. نه ویکند خارجی بود و نه ویکند ایرانی. بعد از ناهار رمان خوانده بودم و چشمانم گرم شده بودند. لای در اتاقم را پیش کردم تا چرتی بزنم. مادرم هم خانه بود. همه‌اش ترس این را داشتم که بیاید توی اتاق و ببیند خواب هستم. تا چشمانم بسته می‌شدند با اضطراب از خواب می‌پریدم. چند بار توی جایم غلت زدم. بالاخره خوابم برد. دقیق نمی‌دانم، شاید خوابش را دیدم که مادرم آرام لای در را باز کرده و سرک می‌کشد ببیند مشغول «پیشرفت» هستم یا نه، شاید هم واقعن آمده بود توی اتاقم، بهرحال من صدای خش‌خش‌اش را شنیدم. صدای اختصاصی مادرم است، ترکیبی از صدای دمپایی‌هایش و تنفس سنگین و نگرانش. با همین صدای ویژه از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخانه، با عجله زیر کتری را روشن کردم. مادرم داشت روی کابینتها حوله‌ای چرک می‌کشید. خودم را کلافه نشان دادم و گفتم تا میام دو روز استراحت کنم نمی‌شه، سریع از «اون‌ور» پروژه فرستادن. نگاهش نکردم. می‌دانستم که دارد لبخند می‌زند و زیر لب می‌گوید خدایا شکرت. شاید هم ذکر سبحان الله گرفته بود. برگشتم توی اتاق. کامپیوتر را روشن کردم و توی آدرس بار تایپ کردم توییتر دات کام.

Advertisements

55 Responses to “معضلات مقاطعه‌کاری”


  1. 1 ناشناس ژانویه 30, 2015 در 3:22 ب.ظ.

    برای من زندگی با پدر و مادر در یک مکان قابل تحمل نیست.

  2. 3 meursaultknocks ژانویه 30, 2015 در 3:42 ب.ظ.

    مثل اين مى مونه كه از بدو تولد خودمون رو براي لوزر بودن آماده كنيم ؛ پدر و مادرم به شدت مشتاق‌اند تا فارغ‌التحصيل شدنم از دانشگاه رو ببينن ولي حتي يه لحظه به اين فكر نمى كنن كه بعدش قراره چي بشه چيزي كه من به وضوح مى بينمش

  3. 4 undenied ژانویه 30, 2015 در 4:01 ب.ظ.

    من كه حاضرم صد تا معلق واسه رئيس و همكارام بزنم ولي شاهد چنين صحنه هايي از طرف والدينم نباشم:))

  4. 6 Sina ژانویه 30, 2015 در 4:18 ب.ظ.

    1
    نوشته هات دارن دوباره شبیه زمانی میشن که انگلیس بودی. به نظر میاد هیجان تغییر زندگیت دوباره خوابیده.
    2
    من به شخصه در هیچ ادبیات جای دیگه ندیدم که اینقدر روزمرگی تحقیر شده باشه که در فارسی. خیلی جالیه.

  5. 7 مریم ژانویه 30, 2015 در 6:30 ب.ظ.

    فکر کنم کل آرشیوت دو باری خونده باشم. یه جور خوبی همه واقعیات و ترسای زندگی مینوسی.

  6. 9 سین ژانویه 30, 2015 در 7:49 ب.ظ.

    هفته ای 3 روز کار کردن برای کسی که دکترا داره بنظر من کافیه. فقط اگر در آمد کافی برای زندگی مستقل داشته باشه. دوست من دندانپزشک است. فقط هفته ای 3 روز کار میکنه. نمونه زیاد در فامیل و دوستان دارم که هفته ای 3 روز کار میکنند. البته خواهر زاده ام که دندانپزشک است هر وقت که دلش بخواهد!.
    مسئله ساعات کار یا روتین کارمندی نیست. مسئله همان پول است. تو پول داشته باش ، هر وقت که دلت خواست یک پروزه بگیر تا از تخصص ات دور نیافتی.مشکل اساسی تو من فکر میکنم یک خانه و زندگی مستقل است.

  7. 11 زیتا ژانویه 30, 2015 در 10:42 ب.ظ.

    آقای خرس یه خونه ای اتاقی چیزی گیر بیار تا هم خودت راحت بشی هم اون بیچاره ها رو کمتر حرص بدی. کهیر زدم وقتی جریان از خواب پریدنت رو تعریف کردی.

  8. 14 ahkeintor ژانویه 31, 2015 در 2:01 ق.ظ.

    من هم وقتی صدای خش خش پدر را میشنوم شروع میکنم به درس خواندن حتی اگر درسی نباشد … روی موبایل اما توییتر باز میکنم !

  9. 16 لام ژانویه 31, 2015 در 2:35 ق.ظ.

    منم یه چهار سالی هست که مقاطعه کارم و باید بگم از این که روی نحس تهران، ترافیک و آدم هاش رو نمی بینم و از همه مهمتر هر وقت که عشقم بکشه از خواب پا میشم اصن یه وضعیم!

    با این که با خیلی از نوشته هات حال نمی کنم اما چون مقاطعه باز شدی بهت اخطار می کنم که مواظب یه سری مسائل ویژه فریلنسی باشی:

    اول – وضعیت جسمانی و بهداشتی: من تو این چهار سال یه سی کیلویی اضافه کردم و بعضی وقت ها از شدت حموم نرفتن و اصلاح نکردن و این جور چیزها اهالی خونه بهم کارت زرد و بعضا قرمز نشون دادن. البته نگران وزنم نیستم چون یه دو مرتبه ای همین حدودها رو کم کردم و کلا فیزیکی آدم ضعیفی نیستم.

    دوم – مواظب باش نامرئی نشی: بعد از سه الی چهار ماه کم کم شروع میکنی به فید شدن یعنی اهالی خونه میبیننت اما متوجه ات نمیشن. کلا یعنی مثل وقت هایی که از سرکار میای خونه انتظارت رو نمیکشن. چاره اش برای من بستن اطاق، یه بند کار کردن و بیرون اومدن در وقت های اضطرار بوده. البته الان یه خونه ای اجاره کردم که اتاقم رو به حیاط باز میشه و از سرویس حیاط استفاده می کنم و فقط موقع شام بیرون میام چون موقع نهار اکثرا خوابم و صبحانه بعضی وقت ها تنهایی وقتی همه خوابن میزنم.

    البته ساعت خواب و بیداری رو هم میتونی عوض کنی که اینجوری خیلی کمتر ببیننت اما خوب یه سری چیزها رو از دست میدی و یه سری چیزهای جالبی مثل سکوت شب و سرعت خوب نت هم بدست میاری.

    سوم – کار نچسب بر ندار: اگر آدمای کار، خود پروژه یا پولش به دلت نشست راضی نشو انجامش بدی و به کل بزن زیرش. اینجوری کار کم سراغت میاد اما تجربه من میگه پروژه ای که خودت دوستش داشتی پولشم یواش یواش بیشترم میشه. اما اگر کاری که خیلی پول خوب داشت اما حال نمی کنی باهاش برداشتی این کار یواش یواش شروع میکنه به ریش ریش کردن روحت و جویدن اعصابت.

    چهارم – اگر حال و هواش رو داشتی بذار برو و یه شهر دیگه (ترجیحا شهرهای کوچک شمالی) یه مدت زندگی کن درسته شمرون و درکه و کلک چال و این کس کلک بازیای هیپسترپسند رو نداره اما این جاها هم هنوز خوشگلیاش رو داره. به شخصه یه عرق ازون برون آستارا، قلاب انداختن سر پل غازیان یا دویدن توی جنگل های گیلان (کسشر) رو با صد تا از اون قرتی بازیای جهان سومی عوض نمی کنم.

  10. 18 ناشناس ژانویه 31, 2015 در 12:47 ب.ظ.

    چقدر خوب بود این متن. وسطاش چند بار پاشدم رفتم دور خونه قدم زدم که خوندنش زود تموم نشه.

  11. 20 sara.s ژانویه 31, 2015 در 5:49 ب.ظ.

    منم کارم همینجوریه به قول تو مقاطعه کار.هروقت پول میگیرم میشینم تمام درآمد سال جاریم رو حساب میکنم تقسیم بر تعداد ماهها میکنم بعد مقایسه میکنم که اگه کارمند بودم اینقدر حقوق میگرفتم یا نه. اگه بیشتر از حقوق متوسط بود مثل مریضا هزینه ها و بیمه و اینا هم کم میکنم. اگرم کمتر از حقوق فرضی بود میرم زیر پتوم.

  12. 22 moon فوریه 1, 2015 در 8:30 ق.ظ.

    اینقدر ناسپاس نباش خرس! وقتی ادم از سی رد می کنه و پدر و مادرش انقدر سخاوتمند هستن که اجازه می دن بچه شون همچنان تو خونه شون زندگی کنه جای سپاس داره نه شکایت.

  13. 23 بهزاد فوریه 1, 2015 در 9:11 ق.ظ.

    خیلی خوبه که نوشتن بلدی و اینقد خوب فضای زندگیتو تو کلمات جا میدی
    واقعاً خوبه

  14. 24 رولت روسی فوریه 1, 2015 در 11:06 ق.ظ.

    اداره چی که هستی، پدرومادر کلیشه شده ی ایرانی راضی ترن. مطمئن شدن که پشتت قرصه و اگه بری بانک 5 میلیون وام بگیری که با یه کلک نیست اندرجهانی ظرف یه سال دوبرابرش کنی، کسی هست که با دوخطر نامه روی یه سربرگ شفاعتت رو بکنه و اینجوری خوشبختی در دسترس تره. حالا واقعا کی بیشتر خوشه؟ اونی که یه لیسانس خوب داره و حجم کاریش هم کمه و با نصف روز کار کردن پول معقول در میاره یا اون سگ پاسوخته ای که با یه فوق لیسانس و تز دکترای در حال نوشته شدن و یه بچه ی شیش ماهه، عصر زودتر از 8 به خونه برنمیگرده و ننه باباش هی دکتر دکتر میبندن به کیونش تو جمع و خفا؟
    یه مهندس پایپینگ رمان خون و اجتماعی، از دل 11 ساعت کار روزانه و کارمندی بیرون نمیاد. البته ناگفته نماند که به نظر من، مهندسا ناشکری میکنن که خودشون رو با ما کارمندای غیرفنی جمع میبندن.

  15. 25 مری فوریه 2, 2015 در 4:49 ق.ظ.

    خرس فوق العاده ای……..
    من هم پارسال از کارمندی استعفا دادم، الان با پدر و مادرم زندگی می کنم و پروژه ای کار می کنم. امروز با کلی حال بد و حس بد بیدار شدم؟ چرا؟ نمی دونستم. فقط حس بد بود. الان که این پست تو را خواندم، کلی حالم خوب شد. انگار صاف اومدی حس های من را ترجمه کردی به کلمه و جمله گذاشتی اینجا. حالم خوب شد چون نوشته فوق العاده حالم را خوب می کنه به علاوه این که اون نوشته ترجمه حس ام به کلمه و جمله فارسی بود و با کمی بدجنسی این که دیدم من تنها نیستم و آدم های دیگه هم تو شرایط من احساس های شبیه به من دارن
    و در قامت یک آدم سو استفاده چی، میشه حالا که کارمند نیستی و وقت ات آزادتر بیشتر بنویسی؟ باور کن کلی آدم را کلیییییی… خوشحال می کنی…..
    و در قامت یک آدم حسود، دوست داشتم اینا را خودم می نوشتم

  16. 27 مری فوریه 2, 2015 در 5:03 ق.ظ.

    یه چیز دیگه
    اگه کلاس کندخوانی بود، فقط به خاطر نوشته های تو می رفتم. جایی که به آدم یاد بدن چطور نوشته های تو را بخونه تا دیرتر تموم بشه

  17. 28 سین فوریه 2, 2015 در 9:32 ق.ظ.

    دلم خواست این کامنت رو بخاطر تجربه و نمونه های زیادی که دیدم بگذارم.
    احساس ناراحتی و بازنده بودن بخاطر اعتیاد به » ذهنیت کارمندی » است. چه خوب که این تابو داره توسط » فری لانسر » ها میشکند. امیدوارم روزی برسد که کلا سیستم اداری تغییر کند و به متخصصین با کار مفید 10 یا 12 ساعت کار در هفته حقوق کامل داده شود. خیلی عالی میشد اگر » فری لانسر » ها حتی همین چند ساعت کار را نمیکردند و اجازه میدادند تمام پروزه ها بخوابد. اما متاسفانه بچه های متخصص جهان سوم اینقدر برای چندر غاز توی دانشگاهها خر حمالی کردند که این سیستم حالا حالاها پا برجاست.
    اما باید خوش بین بود. یه روزی میاد که کارمندی 40 ساعت کار در هفته برای متخصص ها برداشته بشه.
    یکی از بچه های فامیل تخصص را گذاشت در جیب اش. حوصله دردسرهای سرمایه گذاری هم نداشت. هفته ای 8 ساعت مشاور شرکت است که تخصص اش یادش نره. بقیه وقتش رو، ماشین سواری خرید و فروش میکنه و وضعش خیلی خوبه.

    • 29 KHERS فوریه 2, 2015 در 10:03 ق.ظ.

      درسته. منم تلاش كردم كنار كارم يكم تجارت كنم. ولى هنوز كامل خودمو متقاعد نكردم. تنبل هم هستم. سرمايه م هم كمه. ولى واقعن هنوز بهش فكر ميكنم :)

  18. 30 نوشین فوریه 2, 2015 در 5:07 ب.ظ.

    مفهوم برتری شغلی اداره جاتی به زمانی برمی گرده که شهرنشینی مدرن تازه دهن گنده اش را برای بلعیدن روستاها باز کرده بود و همه دچار این شده بودند که علی آبادشون شهر شده و عوض بیل زدن و نگاه کردن به آسمون می توانند بشینند و پول دولت را بخورند و دیگه در خدمت ارباب نباشند ولی اشتباه می کردند چر که در واقع دولت همون اربابی بود که تو زمینش بیل می زدند، حالا گیرم عوض بیل قلم دستشون داده بود و میز و صندلی براشون چیده بود. گذشت تا حتی مفهوم حقوقی دولت دوباره جاش را با اربابی حقیقی عوض کرد و عوض قلم و میز هم بند و بساط دیگری جلوی کارمند جماعت پهن شد. زندگی همینه ….. ایراد از ما است که میخواهیم Serf نباشیم و Lord باشیم و گرنه بیل زدن و تایپ کردن هر دوتاش هر جائی که باشند عملگی به حساب می اد. هنوز روانمون در اندیشه پیدا کردن استقلاله. غافل از اینکه استقلال هم مثل بقیه امور نسبی، یک توهم شیرینیه.
    عیب نداره خرس. تو کارمند نباش و نسبیت استقلالت را از توهم به رویای شیرین تبدیل کن. اگر هم دوست داشتی از زندگی کارمندی به طور کل بیزار بشی فیلم گزارش کیارستمی را ببین. اضافه وزن بعد از سی سالگی هم مثل دوالپا می مونه. اگر اومد سراغت دیگه رفتنی نیست.
    بابت دادن ادرس پیرمرد ساعت درست کن هم ممنون. یک ساعت داماس ناوزر روکش طلا دارم بیست ساله خرابه.

  19. 32 ميلوش فوریه 3, 2015 در 12:13 ق.ظ.

    من براى يه دوره كلاس آموزشى ميخواستم سه ماه ايران پيش پدر مادرم بمونم كارم به دو هفته نكشيد تمام حركاتم روي ذره بين بود و مرتب بايد جواب پس ميدادم احساس ميكردم تو قفسم…تا اعصابم بهم نريخته بود زودي در رفتم

  20. 34 sherry فوریه 3, 2015 در 12:27 ق.ظ.

    من راجع به نوشته ی خرس حرفی ندارم، چون همه گفتن خوب می نویسه و خودش هم می دونه و من هم بارها گفتم، کل کامنت ها رو هم خوندم ولی فقط به نوشین عزیز می خوام بگم نظر و تجربه ی شخصی ام راجع به وزن بالای 30 سالگی، با فرمایش شما جور در نمیاد، البته من هیچوقت وزنم خیلی زیاد نبوده و ترکه هم نبودم، اما یک وقتی توو 34 سالگی شدم 63 کیلو، که ده کیلو بیشتر از 24 سالگیم بود اما فقط با کمی غذاهای تفریحی بد و به قول ایرانی ها هله هوله، مثل چیپس و این ها، وزنم شد 57، خیلی هم در مورد ورزش کردن تنبل هستم و فعالیتم کارم که البته خیلی سبک نیست. به هر شکل با این نظر که دیگه ممکن نیست خیلی مخالفم، اصولا هر کاری آدم بخواد ممکن است. موفق باشید.

  21. 35 sherry فوریه 3, 2015 در 12:30 ق.ظ.

    تصحیح:
    در میانه ی نوشته ام «فقط با کنار گذاشتن هله هوله»

  22. 37 Leni فوریه 3, 2015 در 12:13 ب.ظ.

    کارمندی خیلی هم خوبه. اصلن روزمرگی خوبه. من چون میدونم هیچ گهی قرار نیست بشم با روزمرگی هیچ مشکلی ندارم.

  23. 38 بهار فوریه 5, 2015 در 5:27 ق.ظ.

    سلام آقاى خرس.
    من ٣ ساله دارم وبلاگ شما رو ميخونم، اما چون گفتين نظر دادن وظيفه نيست. تا حالا نظرى ننوشتم ؛)
    راستش من الان چند ساله از ايران اومدم بيرون، اما هميشه برگشتن توى ذهنم بوده. ميتونين بگين كه بزرگترين پشيمونى شما از برگشتن به ايران (كه البته تمايل داشته باشين با بقيه در ميون بذارين) چى بوده؟ خيلى كمك بزرگيه به من.
    مرسى كه مينويسين.

  24. 41 nadaram@nadaram.com فوریه 5, 2015 در 1:50 ب.ظ.

    این کار کردن رو ، حتی اگه نیست ، براشون شبیه سازی کن . خوب گناه دارند. پدر و مادرن.

  25. 42 hafezvahedi فوریه 5, 2015 در 7:13 ب.ظ.

    دوست ندارم این کامنت رو بذارم ولی :
    تهران رو دوست داری؟ تا الان فکر کردی بیای شهرستان زندگی کنی؟ به نظرم از تهران خارج بشی 63 درصد مشکلاتت حل میشه.

    • 43 KHERS فوریه 7, 2015 در 8:00 ب.ظ.

      همش بهش فك ميكنم. به شمال. به نظرم ممكنه :)

      • 44 hajitunsin مه 1, 2015 در 8:14 ق.ظ.

        به عنوان کسی که این گزینه رو امتحان کرده میگم به امتحانش می ارزه ولی من به شخصه دووم نیاوردم بدترین قسمتش رفتن زیر ذره بین شهروندای محترم تو شهرای کوچیکه…بعد آدم میگه بابا صد رحمت به ننه بابای خودم

  26. 45 سحر فوریه 9, 2015 در 12:10 ب.ظ.

    خیـــــــلی خووووبیـــــــ.. کاش خودت هم از خودت راضی باشی

  27. 47 ژیان فوریه 10, 2015 در 6:51 ب.ظ.

    بدیش اینه که این کارها دائمی نیست. هیچکس از بود و نبود این مدل کارای پروژه ای خیلی مطمئن نیست. کارمندی تا اون تهش پیداست که می خواد چی بشه. اما این پروژه هایی که شما میگی، یه روز هست یه روز نیست. شرکتی که اینجوری برات کار میفرسته تضمین نکرده که تا بیست سال دیگه به همین نحوه از «دورکاری» با شما ادامه بده. اصن گیرم تو نخوای و اونا بخوان که تا بیست سال همینجوری با شما ادامه بدن، آیا دخل تو از این طریق با خرجت توی همین ایرانش میخونه؟ اینجام بخوای یه کاری رو شروع کنی الان وضع یه طوریه که روی هیچ چی نمیشه حساب کرد. کار کمه و دست زیاد شده. قدم به قدم خلیج ملیجم نداره که یکیش به شما برسه بخوای کفش لوله کار بذاری. بلکه اگه اینجوری هم می شد الان شونصدتا شرکت مقاطعه کار صف وایساده بودند که کار مقاطعه کاری رو از اول تا آخرش وردارن (از پی تا بام! همه فن حریف). نه فک کنی همشون دکتری دارن، نه. چارتا عمله هستند با ده پونزده سال سابقه کار، یه فوق دیپلم که از حساب و کتابو جوشکاری موشکاری یا بتن ریزی و آرماتور بندی سر در میاره هم کنارشون (معمولاً با شلوار جین یا کتان)، اسم خودشم گذاشته مثلاً فورمن، دوتا از همون مهندسای آزاد رودهن رو هم اسمشونو آوردن تو شرکت که رتبه بگیرن. اونوخ فرت و فرت کار می گیرن. الان این سانتافه جدیدا و اسپورتیجا رو همینا سوار میشن، همین تیپ آدما، همین اوستاکارایی که عمله های سابق باشن. مسابقه ست. یک مسابقۀ بی رحمانه سر قاپیدن کار و جنون «پولدار شدن با کمترین سواد». هر پروژه ای که اینجا ساخته میشه یا نقشه اش مستقیم از خارج اومده یا دفۀ هزارمه که از روی یه پروژۀ دیگه داره کپی میشه. کارا روتینه، فکر نمی خواد، فکراش قبلاً شده، چیز جدیدی توش نیست. بطور خلاصه داریم به سمتی پیش میریم که همۀ پروژه ها (و تو اصن بگو هر کاری) میافته دست همین رده های میانی از «صنف اجراکارها». یعنی قطب کارگر ساده و نگهبان و راننده نیسان که ما باشیم از پایین و قطب دکتر، مهندس و کارشناس هم که شما باشین از بالا داریم به سمت فقز مطلق پیش میریم. راستش من وقتی یکی از این کارمندای بانکا رو تو پیاده رو می بینم که پلاک براق بانکش رو به یقۀ کتش زده و با همون ذوق می کنه باز دوباره از فکر کارمند شدن میام بیرون، ولی خب از طرفی ام دیگه مطمئن شده م به این سادگیا که ما و شما انتظار داشتیم (و یا هنوز داریم) نیست و اینام یه چیزی از کارمندی فهمیدن که محکم چسبیدن به همون.

  28. 50 وبلاگ خون قدیمی فوریه 12, 2015 در 7:48 ب.ظ.

    فوق العاده مینویسید

  29. 51 Amin Movahed فوریه 15, 2015 در 7:47 ق.ظ.

    چند چیز به صورتی تحلیل شده بود
    یکی رفتن به شمال و اصلا زدن از تهران بیرون – من اینکار کردم و زدم بیرون اودم یک شهر شمال خوب و آروم وزیبا یک خونه گرفتم و یک کابل اینترنت، همه چی خوبه و توقعاتت باید در حد شهر کوچیک ببری (البته کلا از اون دسته ام که هیچ وابستگی به مسایل بشری بنیادین ندارم و دلتنگی نداشتم !)
    دومی ژیان اومده میگه شاید باشه و نباشه–توی زمینه کاری متفاوته اما این روزها میشه سبد کاری متنوع کرد سایت های زیادی از 100 کشور وجود دارن که در همین راه ها فعالن اگر به احتمالی از بسیار کم نگاه کنیم هم باز احتمالا پروژه ای حتی به صرف یکماه اجاره خونه خواهد اومد که البت بیشتر خواهد بود
    دوم تخصصم یادم نره– اوایل یک تضادی با ایده آل ها داشتم اما بعد مدتی اونها رنگ طلایی خودشون به قهوی ای کم رنگ تغییر دادن، فقط گذروندن مونده همین و همین
    زمانم متغییر میشه –بعد از مدتی زمان صرفا انتزاعی و تصنعی میشه حالا مهمش کلا روزها و ساعت های مهم به ددلاین مشتری هست و بس
    فریلنسر بود یک اعتیادی ایجاد می کند به لحاف و خواب !

  30. 52 یک دختر معمولی فوریه 20, 2015 در 5:31 ب.ظ.

    مقاطعه کار تفلفظش جالبه! امیدوارم کارش برای شما همین طور باشه !

  31. 53 امید فوریه 27, 2015 در 11:28 ق.ظ.

    سلام
    متن زیبایی بود مثل اکثر متن های این سایت
    من مدتی هست که به فکر ترک کارم هستم. هم دانشگاه دولتی درس میدم هم به قول شما به یه مشت گاگول در دانشگاه های خصوصی و هم کلی پروژه تو شرکت ها انجام میدم. از هر دو محیط دانشگاهی متنفرم. در دانشگاه دولتی باید یه عده همکار رو تحمل کنی که تو عقل و مدرکشون در شکی. بعضی ها شون سوار هواپیما نمیشن تا از وابستگی به استکبار کم کنن و بعد این آدم ها باید برا ترفیع من تصمیم بگیرن. حتی تصورش هم تهوع آوره. وضع دانشگاه خصوصی رو هم اونقدر خودت زیبا نوشته بودی که جانا سخن از دل ما میگویی.
    فرقم با شما اینه که اونقدر پول دارم که تا آخر عمر نیازی به کار کردن ندارم ولی متاسفانه هنوز جرات ترک کار و ندارم. مطالبت به هم کلی روحیه داد ولی ترس از بی هویتی بعد از ترک کار ناراحتم میکنه. نمیدونم یه روز رو با بیکاری چه جور میشه به شب ختم کرد. انگار وحی منزله که روزی 3 ساعت تو ترافیک تهران برم سرکار و برگردم. پدر ومادر و بقیه که براشون یه الگوی موفق هستم چه جور فکر خواهند کرد؟ جوانهای تن پرور خانواده کلی خوش به حالشون میشه که یه توجیه برا کاراشون پیدا میکنن و هزار تا فکر دیگه.
    ولی خداییش دیگه از کار کردن بریدم.
    موفق باشی

  32. 55 hajitunsin مه 1, 2015 در 8:16 ق.ظ.

    شانس آوردی جامعه دانشگاه آزادیای رودهن و بومهن تحریمت نکردن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 32 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 33 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 34 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 39 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: