مرگ آرام آقا رجب

ظهر جمعه خانه‌ی دوستی بودیم. تولدش بود. از شب قبلش آبگوشت بار گذاشته بود، توی یک دیزی سفالی که انگار مخصوص این کار بود. دیزی را از نصفه‌شب گذاشته بود روی شعله‌ی کم که تا ظهر جمعه خوب جا بیفتد. من که به مفهوم جا افتادن عقیده دارم. یعنی به پارامتر «سرعت» عقیده دارم. یک روندی، یا یک فرایندی منجر به یک اتفاقی می‌شود، منجر به یک محصولی می‌شود. حالا این فرایند ممکن است کند یا تند باشد. روی کاغذ که حساب کنی تند یا کند بودنش تفاوتی در محصول نهایی ایجاد نمی‌کند، یعنی سرعت فرایند هر چه باشد باید به محصول یکسانی برسی. اما به نظرم نمی‌رسی. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر اینرسی. چون بعضی فرایندها دینامیک هستند «سرعت» رسیدن مهم می‌شود. مثلن همین دیزی سفالی که پر از گوشت و پیاز و دمبه و سیب‌زمینی و حبوبات است، فرق دارد که شعله زیرش زبانه بکشد، آبگوشت قُل بزند، یا اینکه شعله کم باشد، حتی در آستانه‌ی خاموشی باشد اما هنوز باشد، فقط این‌قدری باشد که هر از گاهی یک حباب قُل بزند و به سطح آبگوشت برسد و آزاد بشود. این‌طوری وقت می‌شود که اجزای توی دیزی با همدیگر آشنا بشوند. یعنی چیزهای آن تو حتی نمی‌فهمند که در حال پختن هستند، در حال ممزوج شدن هستند، چون همه چیز آرام است. با آرامش می‌شود همه چیز را پخت، همه چیز را عوض کرد. می‌شود از چیزهای بالذات بی‌ارزش محصول ارزشمندی ساخت: هویت جدیدی که حاصل جمع اجزای تشکیل‌دهنده‌اش نیست. با شعله‌ی تند هم فرایند پخت انجام می‌شود، اما فرایند ممزوج شدن، فرایند یکی شدن چی؟ پخت تعریفی فیزیکی دارد. یکی شدن تعریف فیزیکی ندارد. یعنی دارد، اما ما بلد نیستیم تعریفش کنیم. یک مفهوم است. خیلی‌ها حتی از وجود چنین مفهومی غافلند. یکی شدن را نمی‌شود روی کاغذ تعریف کرد. برای همین وقتی فرمول آبگوشت را روی کاغذ بنویسی، شعله‌ی تند یا کند جایی در معادله پیدا نمی‌کند. فرمول‌های ما ناقص و به درد نخور هستند. چیزهایی که نمی‌فهمیم را به سادگی از فرمول حذف کرده‌ایم. از نصفه شب تا ظهر فردایش که ۱۲ ساعت می‌شود، توی آن دیزی سفالی پیوندی صورت می‌گیرد که از جنس پخته شدن نیست. ما این را نمی‌فهمیم، اتفاقات و اتصالات توی دیزی سفالی را نمی‌فهمیم. ما حرارت، دما و فشار را می‌فهمیم. همین را فرموله کردیم و مثلن محصولش شده زودپز. محصول فهم ناقص ما شده زودپز. برای نفهمی‌مان هم غصه نمی‌خوریم، به جایش فهم ناقص‌مان، زودپز و چیزهایی شبیه آن را بزرگ می‌کنیم، برای‌شان جشن می‌گیریم و خودمان را تشویق می‌کنیم. اما در زودپز را که باز می‌کنی بوی فاضلاب می‌زند بالا. در دیزی سفالی را که باز می‌کنی بوی دیگری می‌آید. مطبوع است و اسرارآمیز. حتی نمی‌فهمی بو است. فقط می‌فهمی اتفاقی افتاده که حالت را خوب کرده و شروع کرده‌ای بشکن بزنی. نمی‌دانی چرا حالت خوب است. چون نمی‌فهمی که آن بو شامل ملوکول‌های پیوند ماوراءالطبیعی گوشت و پیاز و دمبه است. قدیمی‌ها می‌فهمیدند. ما نمی‌فهمیم. آقا رجب می‌فهمید. آقا رجب سال‌هاست مُرده. آقا رجب شوهر پوران خانم بود. پوران خانم سالها کارگر بود. خانه تمییز می‌کرد. هفته‌ای یک بار خانه‌ی ما را هم تمییز می‌کرد. زنجانی بود و چشمهای آبی روشنی داشت. الآن سالهاست پیر شده. چشم‌هایش کدر شده‌اند و من می‌ترسم توی چشمهایش نگاه کنم چون این روزها چشمهایش حال زوال، حال مرگ بهم می‌دهند. الآن سالهاست کار نمی‌کند. آن اواخر دیگر مناسبتی می‌آمد خانه‌مان. مثلن وقتی مهمانی بزرگ داشتیم. می‌آمد آشپزی و کلن رتق و فتق امور آشپزخانه را دست می‌گرفت. تخصصش کوفته تبریزی بود. کوفته‌های بزرگی درست می‌کرد که گاهی توی‌شان تخم‌مرغ پخته کار می‌گذاشت. وقتی سر حال بود و مایه‌ی کوفته‌اش خوب عمل آمده بود به جای تخم‌مرغ تویش یک مرغ درسته کار می‌گذاشت. حالا مرغ که اغراق است، یک جوجه کار می‌گذاشت. کوفته‌اش قدر یک توپ بسکتبال می‌شد. می‌پیچیدش توی پارچه تنظیف و می‌گذاشت کف دیگ آرام بپزد. ساعتها طول می‌کشید. سر شام پارچه را باز می‌کرد. خیلی مواظب بود. باز کردن پارچه‌ی توری پاشنه آشیل ماجرا بود. کنکور آشپز همین جا بود. هر کسی بلد است با پارچه توری کوفته را گردالی نگه دارد اما جایی باید پارچه را باز کرد. جایی است که بچه کبوتر باید بدون مادرش پرواز کند. اینجا استرس دارد. پوران هم استرس داشت. به روی خودش نمی‌آورد که نگران است اما توی پذیرایی ۲۰ تا مهمان منتظر نشسته بودند و پوران نفس‌های سنگین و منتظر مهمان‌ها را می‌شنید. هیچ چیزی بدتر از یک کوفته شکسته و وارفته برای یک زن خانه‌دار زنجانی نیست. کل هویت آدم به سالم در آمدن کوفته وصل است. آزمون الهی است. هر کی به نوعی. سیاوش از آتش رد شد. موسی از نیل رد شد. پوران هم پارچه تنظیف را باز می‌کرد، نفسش را حبس می‌کرد و کوفته را گرد و شکیل در می‌آورد، آزمونش همین بود. بعد وقتی پرنده‌اش پرواز می‌کرد لبخند می‌زد. آن موقع هنوز چشم‌های آبی‌اش برق می‌زد. شعبده‌بازی‌اش که با موفقیت انجام می‌شد چشمهایش بیشتر هم برق می‌زد. فکر کنم چیزی هم به ترکی می‌گفت. لابد خودش را تشویق می‌کرد، ما که نمی‌فهمیدیم. یک بار کوفته که آمد سر میز همه دست زدند. بعد وقتی کوفته سرو شد و مرغ وسطش را دیدند، مرغ بال در آورد و پرواز کرد، نعره‌ها شروع شد. مهمانان شروع کردند به رقصیدن و پرنده‌ی پوران بالای سرشان پرواز می‌کرد و آواز می‌خواند. پوران توی چارچوب در آشپزخانه بود و با رضایت و غرور نگاه می کرد. خودش غذا نمی‌خورد. معلوم بود که نباید چیزی بخورد. کدام احمقی لذت آن‌چنان دستاوردی را با لذت پر کردن شکم زایل می‌کند؟ اما آخرین باری که پوران آمد گند زد. فکر کنم تازه چشمهایش داشتند کدر می‌شدند. باز هم کوفته تبریزی درست کرد، تازه، بدون جوجه، با تخم‌مرغ. اما وقتی تنظیف را باز کرد کوفته هزار تکه شد. نشست کف آشپزخانه، روی کاشی‌های سرد. مادرم زیر بغلش را گرفت. می‌گفت پوران خانوم اشکالی نداره. اما دیگر فلج شده بود. حرف نمی‌زد. بعد از چند دقیقه چیزی گفت. باز هم به ترکی. انگار توی شرایط بحرانی آدمها به زبان مادری سوییچ می‌کنند. معلوم بود دارد فحش می‌دهد. یا به شانسش فحش می‌داد یا به خدا، نمی‌دانم. همه هم تعریف می‌کردند. می‌گفتند مزه‌اش عالی شده. معلوم بود هر تعریفی پوران را بیشتر آزار می‌دهد. آدم توی این شرایط دوست دارد تحقیر بشود. چون حقارتِ شکست با زبان‌بازی و دلداری جبران نمی‌شود. با‌ گذشت زمان هم جبران نمی‌شود. این مداواها آبکی هستند. اختراع مرتجع‌هاست. شکست مترداف حقارت است، حقارت هم صرفن به زخم تبدیل می‌شود، جای زخم هم می‌ماند و آدم باید یاد بگیرد با زخم‌هایش زندگی کند. پوران هم کهنه‌کارتر از این بود که دلداری‌های مهمانان برایش ارزشی داشته باشد. اگر به پوران بود دوست داشت خودش را با خرده کوفته‌ها بریزد توی شوت زباله. من هم همین‌طورم. بعد از شکست دوست دارم ناپدید بشوم. هم خودم و هم آثار شکستم. حتی دوست دارم آدمهایی که شکستم را دیده‌اند هم نابود کنم. یا زبان‌شان را ببُرم که نتوانند داستانم را بعدن جایی تعریف کنند. این آخرین باری بود که پوران به صورت رسمی آمد خانه‌مان. منظورم از رسمی این است که بیاید کاری کند و پولی بگیرد. بعدش بازنشسته شد. از قبلش هم دیگر پیر شده بود و جانی نداشت. پول و بیمه هم نداشت. هر از گاهی می‌آمد و پولها و خرده‌ریزهایی که مادرم برایش صدقه جمع کرده بود می‌گرفت و می‌رفت. بر می‌گشت منیریه. پیش رجب آقا، شوهرش. آقا رجب سالها قبل از خودش پنچر شده بود. کنار خانه بود. من آقا رجب را یک بار دیده بودم. زمانی بود که مادرم درویش شده بود و ما به صورت برنامه‌ریزی شده با طبقات فرودست حشر و نشر می‌کردم. یعنی از شمال‌شهر سوار ماشین می‌شدیم و می‌رفتیم ته منیریه، مهمانی خانه‌ی رجب و پوران. آقا رجب با پیژامه کنار یک علاءالدین دودزده نشسته بود. آنجا بود که داستان آبگوشتش را شنیدیم. تنها هنر آقا رجب دیزی‌اش بود. روی سه فتیله بار می‌گذاشت. می‌گفت دو روز طول می‌کشد تا حاضر شود. توی این دو روز آقا رجب به فتیله‌های مردنی زیر دیزی‌اش نگاه می‌کرد. درش را که باز نمی‌کرد. باز کردن در غذا مال آدمهای عجول و نامطمئن است. فقط شعله‌ها را نگاه می‌کرد. بعد از دو روز انتظار دیزی‌اش را می‌خورد، با پوران خانم. آن شب راجع به همین حرف زدیم. بعد چون حرف دیگری نداشتیم پاشدیم و برگشتیم خانه‌مان. پدرم سه تا قفل به ماشینش زده بود تا توی جنوب شهر دزدیده نشود. باز کردن قفلها یک ربع طول کشید. هوا سرد بود. توی ماشین هم در مورد دیزی آقا رجب حرف زدیم. این گذشت تا چند سال پیش که آقا رجب مُرد. من کانادا بودم و داشتم دکترا می‌گرفتم. مادرم پای تلفن بهم گفت. اولش نفهمیدم از چی و کی حرف می‌زند. بعد هم که فهمیدم چیزی نداشتم بگویم. برای هیچ کسی مهم نبود که آقا رجب مُرده. اما الآن می‌دانم که آقا رجب خامه‌ی خرد جمعی ایرانی بوده، حداقل در زمینه دیزی. بدون اینکه چیزی از فرایند و سرعت و اینرسی و فرق تعاریف فیزیکی و غیرفیزیکی بداند، عالی‌ترین دیزی دنیا را درست می‌کرد. چطوری؟ با اعتماد به روشی که قبلی‌ها بهش گفته‌اند و بدون عجله. می‌دانست که بعد از دیزی خواب است و بعد از چند روز خواب دوباره مرحله‌ی بعدی زندگی، یعنی خیره شدن به شعله‌ی سه فتیله‌اش برای مدت دو روز شروع می‌شود. وقتی هم مرد آرام و خوشحال و بی‌اثر مرد. یعنی عالی‌ترین شکل مرگ که حالا اختتامیه‌ی عالی‌ترین شکل زندگی شده. روحش شاد.

Advertisements

31 Responses to “مرگ آرام آقا رجب”


  1. 1 ناشناس ژانویه 5, 2015 در 2:39 ب.ظ.

    چقدر خوب مینویسی، آورین

  2. 2 سین ژانویه 5, 2015 در 2:44 ب.ظ.

    از این نوشته خیلی خوشم آمد. برای من پر از نکته هایی بود که ذهنم باهاش مشغوله. اما حیف اگر نکته ها رو بگم ، از نوشته تو طولانی تر میشه. فقط خیلی کوتاه:
    1- باهات کاملا موافقم. یکی شدن پروسه » شهودی » است. فرمول نداره. خودت بهش یا میرسی یا نمیرسی.
    ایمان به » خدا » هم فکر میکنم طی همون پروسه باشه.
    2- آبگوشت » آقا رجب » محصولی از صبر و ایمان او به پروسه یکی شدنه به اضافه عشق و روح خود آقا رجب به تولیدش. خیره شدنش رو به شعله فیتله میفهمم. من هم موقع » یوگا » سعی میکنم مثل آقا رجب تمرکز کنم روی قوه نامریی که هست ، اما خب نمیشه.
    3- فکر میکنم ( مطمئن نیستم ) هنوز معتقد به تعاریف قدیمی » بازنده » و برنده هستی. طبیعیه. اما من حس میکنم یک نسل جوان ( 20 ساله های الان ) دارند این تعریف رو تغییر میدن.
    4- در پایان : زمان و زوال ما ، رو خیلی خوب نوشته بودی. خصوصا در کاراکتر » پوران خانم». یاد فیلم » درسو اوزالا » افتادم. .

  3. 3 شیرین ژانویه 5, 2015 در 2:45 ب.ظ.

    خوبه که تند تند و زود زود می نویسید . تنها وبلاگی هست که می خونم و شکل آدمهایی رو که توصیف میکنید توی ذهنم مجسم می کنم .

  4. 5 ژیان ژانویه 5, 2015 در 6:27 ب.ظ.

    اصل جنس بود. تیپیکالِ خرس.

  5. 6 مرتیکه ژانویه 6, 2015 در 11:55 ق.ظ.

    لعنتی حسودیم میشه به نثرت و نگاهت

  6. 7 مش ویزا! ژانویه 6, 2015 در 3:24 ب.ظ.

    آقا ما همونی هستیم که هی اومدیم زنجموره کردیم که جمع کن برو غربت تا باز نوشته هات خوب شه. الان هم اومدیم کلاهمون رو به افتخار این نوشته تون برداریم و بگیم اگه دوست داری می تونی همین جا بمونی! فقط این آخرش که خواستی گردش کنی و «خامه خرد ایرانی» رو بچپونی یه کم به سانتیمانتال وطنی پهلو زدی که خوب طبیعیه دیگه.

  7. 8 Fatemeh Moradi ژانویه 6, 2015 در 3:25 ب.ظ.

    چیزهایی که نمی‌فهمیم را به سادگی از فرمول حذف کرده‌ایم… عالی

  8. 9 caspiansea ژانویه 6, 2015 در 4:38 ب.ظ.

    in jaa oftadan ro kheili aa nemifahman. manam vaghti ordak doros mikonam ie 7-8 saat baaiad tooie fer bashe baa shole ie kam. vali har kasi nemifahme, to khoob fahmidi. to hamishe khoob mifahmi.

  9. 10 marziii ژانویه 6, 2015 در 8:43 ب.ظ.

    عالی بود مثل همیشه

  10. 11 شهرزاد ژانویه 7, 2015 در 2:12 ق.ظ.

    ترکیب اجزای نوشته ات در این متن، آدم ها ، خصوصیات و فرهنگشون، جامعه، غذاها و پخت و فرمول و فیزیک … این ها همه در نوشته ات مثل مواد دیزی سنگی چنان ممزوج شدند باهم که نه میشه گفت چرا عالی هستند نه میشه مثل تو نوشت، فقط میشه لذتش رو حظ برد. مرسی برای جادوی نوشته ات.

  11. 12 afrooz ژانویه 7, 2015 در 5:15 ق.ظ.

    چه جالبه که ما اینقدر به مزه‌های ترکیبی‌ علاقه‌مندیم و مثلا ایتالیا یی‌ها به مزه اینگدینت‌های منفرد. براش مزه پنیر خاصه. مزه پنیر این منطقه با پنیر اون منطقه فرق داره. هر چند هر دوش موزارلا باشه. پیتزا براش نون و پنیره. با قارچ و گوشت روی پیتزا حال نمی‌کنه. ترکیب مزه‌ها رو دوست نداره. مزه خاص هر اینگردینت براش لذت بیشتری داره تا مزه ترکیبی‌ اونا. به راستی‌ حق با کدوم ماست؟ ما که پیتزا و لازانیا رو از ایتالیا میگیریم و با همه چی‌ ترکیبش می‌کنیم؟ ولی‌ چرا وقتی‌ به ایتالیا یی یه میگیم بیا اینو بخور باهاش حال نمی‌کنه؟ چرا همون پیتزای نون و پنیر با پنیر خاص خودشو بیشتر دوست داره؟

  12. 13 farzaneh ژانویه 7, 2015 در 9:55 ق.ظ.

    آقا رجب خامه‌ی خرد جمعی ایرانی بوده

  13. 14 ناشناس ژانویه 7, 2015 در 8:51 ب.ظ.

    نوشته ی خیلی خوبی بود. اما ضمن عرض احترام باید بگم درک شما از فیزیک و آشپزی بسیار محدود به نظر میرسه. یه قدری جست و جو کنین میتونین تفاوت سریع پختن و جا افتادن رو از نظر فیزیکی بفهمین. بخش مربوط به زودپز هم از اساس نادرسته. البته متوجه هستم که توصیف جاافتادن آبگوشت حرف اصلی نوشته نیست اما این هم خوب نیست که آدم در مورد یک موضوع نسبتا ساده، با بیان محکم حرف غلطی بزنه، حتی اگر این کار در مقام تمثیل باشه. علی رغم روحیه ی عددگریز خیلی از ایرانی ها، همه ی اون چیزی که اطرافمون میبینم، با عدد، فیزیک و فرمول قابل توصیف هست.

  14. 15 Leni ژانویه 16, 2015 در 10:46 ق.ظ.

    خیلی خوب نوشته بودی، هم این پست و هم قبلی رو.

  15. 16 کیوان ژانویه 16, 2015 در 5:37 ب.ظ.

    شما چند نفر هستین که وبلاگ نویسی رو به عنوان یه ژانر (یا مدیوم) با هر نوشته به مرزهای جدیدی می‌رسونید. امیدوارم بازهم بنویسی و همیشه همینقدر خوب.

  16. 18 مهاجر ژانویه 17, 2015 در 6:01 ب.ظ.

    سلام خرس عزیز
    به گمانم الان نزدیک یک سال شده که مهاجرت معکوس کردی. جالبه بنویسی که چقدر ترسها و آرزوهات در برگشتن به ایران نزدیک به واقعیت داشته. شناخته ناچیزی ازت دارم ولی فکر نمی کنم دوباره تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور داشته باشی. درست حدس زدم؟

    • 19 KHERS ژانویه 17, 2015 در 7:18 ب.ظ.

      مممم، نه تصمیم ندارم. خیلی وقته می‌خوام یه پست در مورد برگشتنم بنویسم. نمی‌دونم چرا هی پا نداده. البته بد هم نشده، چون یه کم از موضوع فاصله بگیرم بهتره، پیچ احساسات میاد پایین و نوشته‌ی درست‌تری می‌شه.

  17. 21 سارا ژانویه 17, 2015 در 7:22 ب.ظ.

    سلام،همه ی نوشته هاتون جمع شد تو میلم،یهو همشونو خوندم امروز…خیلی حال داد! مرسی !

  18. 23 سین ژانویه 20, 2015 در 11:17 ق.ظ.

    فیلم » خواب زمستانی » را اگر ندیدی ، حتما برو ببین. اگر زبان اصلی رو بفهمی که چه بهتر.
    شاید اگر فیلم رو ببینی ، در مورد شیوه بیان مطالبت ، به ایده هایی برسی. فیلم شاهکار بود. فیلمی بود که رمان شده بود. یعنی از روی فیلم میتونی رمان بنویسی.
    راستش این کامنت رو برای این گذاشتم که بگم: شاید جرئت نمیکنی ، تمرینی کنی ، برای پیدا کردن ، زبانی جدی تر. این زبان طنز خوبه. اما همه دارند همینطوری مینویسند. برای وب لوگ نویسی خوبه. اما محدوده .

  19. 25 نوشین ژانویه 20, 2015 در 8:37 ب.ظ.

    چگونه می توان با خرس دوست شد؟
    سه سال صبر کردم که این سوال را بپرسم.
    و منظور از دوست آن هویت مجازی ماتریکسی وار است و گرنه که ما تبارمان نه به گرگ برده نه خرس. ما راکون همه چیز خوار با قابلیت انطباق عالی هستیم فقط مثل شما کشف نشده ایم

  20. 27 سین ژانویه 21, 2015 در 10:26 ق.ظ.

    پیدا کردن فیلم اونجا سخت نیست. اما اگر نتوانستی پیدا کنی ، بگو لینکش رو بفرستم، آنلاین ببین.

  21. 29 چرکنویس ژانویه 22, 2015 در 4:44 ب.ظ.

    خرس جان
    وقتی کوفته از هم وارفت یاد درسوزولا افتادم .زمانی که تیرش ببر را از پای نینداخت و تنها زخمیش کرد . هراس او از پایان یافتن دنیای آشنایش ، رفتن به شهر و رنگ پریدگی مفاهیمی که یک عمر در طبیعت با آنها خو گرفته بود . چیزهایی که ما هم می دانیم ، اما شاید ترجیح می دهیم در مواجهه با سرعت رویدادها آن را از یاد ببریم ، در آخر نه دنیای جدید را می فهمیم و نه از دانسته های بجا اما قدیمی رهایی می یابیم .
    خیلی لذت بردم از نوشته ات .همیشه، یا تا جایی که میتوانی ، بنویس

  22. 30 نسرین ژانویه 28, 2015 در 12:28 ب.ظ.

    این نوشته ات فلسفه قشنگی داشت مثل بعضی نوشته های قبلیت. آدم احساس می کرد داره صادق هدایت می خونه خیلی لذت بردم .برگشتی به دوران اوج حاج آقا !! خیلی پخته تر مینویسی درست مثا آبگوشت آقا رجب :)


  1. 1 تست دنبالک در سپتامبر 29, 2017 در 10:27 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: