کوهنوردی روز اربعین

هفته‌ی پیش تولد سین بود. از ماه قبلش کادویش را خریده بودم. یعنی توی سفر انگلیس فکر کردم کادویش را بخرم. وقت هم که نداشتم خیلی، ایده هم نداشتم. کلاً کادو خریدن برایم سخت. کاری است که دوستش دارم اما خب چیزی از سختی‌اش کم نمی‌کند. فکر کردم برایش یک ساعت بخرم. یک چیزی هم پیدا کردم، عکسش را برایش وایبر کردم و خیلی زیرزیرکی نظرش را پرسیدم جوری که نفهمد برای تولدش است. از توی وایبر دهانش را کج کرد، یعنی ساعت ممتنعی است. به نظر من که نبود اما خب نمی‌شود آدم سلیقه‌اش را به مردم زورچپان بکند. بعد خیلی بی‌هوا فکر کردم گوشواره. فکر کنم از این مرد سنتی‌ها هستم که تعریف‌شان از هدیه به زن می‌شود طلا و جواهر. تازه، این‌قدر سنتی هستم که فکر می‌کنم خود متریالش هم باید ارزشمند باشد و در روزگار بی‌پولی زنم طلاهایش را بفروشد و من هم اشک بریزم و روزگار را لعنت کنم و جلوی زن و بچه خوار و خفیف بشوم. این روزها که داستان زیورآلات عوض شده، یعنی همه چیز شده دیزاین، متریال مهم نیست، همه چیز شده بدلی و دیگر بدلی لزوماً بی‌ارزش نیست. مخ آدم که به این راحتی عوض نمی‌شود: من خیلی ناخودآگاه فکر کردم به گوشواره‌ی مروارید. می‌دانستم که مروارید مال پیرزن‌هاست و از مد افتاده اما انگار برایم فرقی نمی‌کرد. الآن که فکرش را می‌کنم می‌دانم چرا روی مروارید قفل کردم: ماجرا بر می‌گردد به اولین خاطره‌ی من از اینکه مادرم را به صورت زنی جذاب دیدم. بچه بودم. مادرم طلا و جواهراتش را توی سامسونیت پدرم نگهداری می‌کرد و می‌گذاشتندش زیر تخت‌شان. قبل از مهمانی بود، من زودتر لباس‌هایم را پوشیده بودم و روی تخت‌شان نشسته بودم. مادرم را نگاه می‌کردم که آرایش می‌کرد، جلوی آینه‌ی قدیمی قاب برنزی‌اش. آرایشش که تمام می‌شد فریاد می‌زد شعبانعلی بیا در سامسونیت رو باز کن و پدرم می‌آمد. مثل یک متخصص، سامسونیت را از زیر تخت بیرون می‌کشید، کلی لفتش می‌داد تا رمز ۴۵۶ را بزند و بعد تق، دو تا شاسی کیف را هم‌زمان باز می‌کرد و من می‌پریدم بالا سرش تا محتویات چمدان را ببینم. کیف مخصوص مادرم را می‌داد دستش. اگر عروسی یا نامزدی بود مادرم گردن‌بند مرواریدش را می‌انداخت و این‌طوری به نظرم فوق‌العاده زیبا می‌شد. این تصویر یک نقطه‌ی عطف است. تا قبل از این مادرم زنی بود که کونم را می‌شست و بهم غذا می‌داد و دستم را می‌گرفت از خیابان ردم می‌کرد و بکن نکن می‌کرد، اما بعد از ثبت تصویرش با گردن‌بند مروارید تبدیل شد به زنی جذاب.

 

روز قبل از تولدش هوای تهران آلوده بود. مثل بیشتر روزهای پاییز. شاخص آلودگی = ۱۲۶، من چشم‌هایم می‌سوخت. برای تولدش قرار بود برویم دماوند. آنجا جا دارند. چند سال پیش یک زمینی خریده‌اند، چاه زده‌اند و چند تا درخت کاشته‌اند و یک ویلا-مانندی هم ساخته‌اند. تولدش را آنجا گرفته بود. من و سین از روز قبل از تولدش رفتیم. قرار بود برویم که بخاری‌ها را روشن کنیم تا خانه هوا بگیرد. پدرش کلی توصیه کرده بود که چطور فلکه اصلی آب را باز کنیم و چطور بخاری‌ها را راه بیندازیم. گفته بود تا قبل از ظهر برویم که توی روشنایی این کارها را بکنیم. ما توی تاریکی‌ها رسیدیم. یعنی زود رسیدیم اما خب هوا این روزها زود تاریک می‌شود. فکر کنم چهار و نیم آفتاب غروب می‌کند. ما پنج رسیدیم. تو روستا هم تاریکی سیاه‌تر از شهر است. آدم وهم برش می‌دارد. باید از جاده‌ی اصلی فیروزکوه می‌رفتیم و بعد از دو تا پل هوایی عابر پیاده یک دوربرگردان می‌زدیم و بعد وارد یک جاده خاکی می‌شدیم. من با ماشین برادرم بودم. نگران بودم توی جاده خاکی ماشین طوریش بشود برای همین خیلی آرام می‌رفتم. بعد توی یک پس کوچه‌ی دیگر پیچیدیم. این یکی جوب داشت و عرضش به زور قدر یک ماشین می‌شد. از وسط‌های پس‌کوچه یک ردیف تبریزی سمت چپ‌مان بود. در پارکینگ‌شان درست دم ردیف تبریزی‌ها بود. توی پاییز که درخت‌ها برگ ندارند اما با این‌حال دوست داشتم که نشانه‌ی خانه‌ی آدم این باشد: اینکه کوچه را بیا و به تبریزی‌ها که رسیدی همان‌جاست. خیلی بهتر از نمره و پلاک است. آدم یاد می‌گیرد دور و بر خانه‌اش را بشناسد. الآن من نمی‌دانم کوچه‌مان توی تهران درخت دارد، ندارد، یا چندتا دارد، فقط دوست دارم زودتر از لای آن همه ماشینی که به زور کنار کوچه جا پارک پیدا کرده‌اند فرار کنم و وارد آپارتمان‌مان بشوم و تا وقتی لازم نشده به کوچه و آدرس‌مان فکر نکنم.
شیر فلکه‌ها ته یک چاهی بودند. باید از پا آویزان می‌شدیم و دو تا از چهار تا فلکه را باز می‌کردیم. آن‌قدرها هم سخت نبود. ماجرای آبگرمکن کمی ترسناک بود چون توی یک مستراحی بود که بوی گه و گاز می‌داد. من اولش جاخالی دادم، یعنی با بردن وسایل از ماشین به ویلا خودم را مشغول نشان دادم. بعد سین فریاد زد که کجایی، بیا. رفتم. گفتم می‌خواستم توی دست و پات نباشم. نور موبایل را انداختم توی مستراح پارکینگ. گفتم ته تهش این است که کبریت می‌زنم تا آبگرمکن روشن شود و بعد هم بوم، همه‌مان می‌رویم هوا. این‌طوری که فکر کردم آرام شدم. اتفاقاً منفجر هم نشدیم و با اینکه آبگرمکنش ظاهر قراضه‌ای داشت اما نزدیک یک هفته‌ای که آنجا بودیم به‌مان آب‌گرم داد، یعنی کارش را درست انجام داد، حداقل از من وظایفش را درست‌تر انجام داد. من که یا وظایفم را نمی‌دانم یا اگر هم بدانم معمولاً خودم را گم و گور می‌کنم پس الآن که فکرش را می‌کنم حتی از آبگرمکن قدیمی ویلای دماوند هم عقب‌ترم، به نوعی بازی را به آن استوانه‌ی سفید فلزی هم باخته‌ام.
چند ساعت اول خانه خیلی سرد بود. سرما مغز من را زایل می‌کند. توی اتاق گرم بود و ما هم دراز کشیدیم که استراحت کنیم اما خب من فکر کردم فردا مهمان‌ها می‌آیند و دیگر فرصت از دست‌مان می‌رود برای همین دست به کار شدم و سکس کردیم. شاید سین هم همین فکر را می‌کرد، نمی‌دانم، این روزها کلاً خیلی فکر نمی‌کنم که بقیه چی فکر می‌کنند و کار خودم را می‌کنم. سکس هم از آن کارهایی است آدم دستورالعملش را به صورت ذاتی توی خودش دارد، همه دارند، یعنی مثل روشن کردن پیلوت آبگرمکن توی تاریکی نیست، مثل پیدا کردن شیر فلکه‌ی اصلی ته یک چاه سرد و خیس نیست. بعدش که از اتاق آمدم بیرون خوشحال بودم اما دیدم هنوز کل خانه یخ است. گشنه‌ام هم بود اما حوصله آشپزی هم نداشتم. چیز خاصی هم نداشتیم. خوراکی‌های مهمانی فردا بود اما توی آن سرما و توی آن بی‌جانی آدم چطور فکر کند با گوشت خورشتی یا گوشت چرخ‌کرده چی درست کند. هیچی به ذهنم نرسید و از آن طرف سرما جوری بود که مطمئن شده بودم اشتباه کردیم و آمدیم دماوند توی این فصل سال. روحیه‌ام را باخته بودم. سین گفت سوسیس پنیری. نمی‌دانم چرا توی آن حالت استیصال داشتم بهش می‌گفتم اگر سوسیس‌ها را حلقه حلقه کنم پنیرشان کثافت می‌زند ته ماهی‌تابه. تازه، ماهی‌تابه‌ها هم تعریفی نداشتند و وضعیت تفلون‌شان ناجور بود. در نهایت سوسیس‌ها را درسته سرخ کردم و بعد حلقه حلقه کردم و با گوجه و تخم‌مرغ یک غذای بی‌ریختی سر هم کردم. از قبلش هم از سوسیس پنیری بدم می‌آمد. یعنی کلاً از چیزهای مخلوط و ترکیبی بدم می آید. سوسیس دوست دارم و پنیر هم دوست دارم اما سوسیس پنیری نه. از ادویه‌های ترکیبی هم بدم می‌آید. مثلاً ادویه سالاد. بی‌معنی است. برای کارمندهاست. آدم باید جزء به جزء مزه‌ها را بفهمد تا به اصل هر کدام برسد. چیزهای ترکیبی آدم را احمق می‌کنند، از اصالت دور می‌کنند.
بعد از شام خانه هوا گرفته بود. من فکر می‌کردم گاز خانه کپسولی است. با خودم می‌گفتم آینده که معلوم نیست، یعنی معلوم نیست کپسول‌ها تا کی جواب گرمای خانه را بدهند، و بعد همین تردید باعث شد که از فرصت استفاده کنیم پس دست به کار شدیم. شاید سین هم همین فکر را کرد، نمی‌دانم، اما بهرحال دوباره سکس کردیم. بعدش که از اتاق رفتم بیرون برای آب یا شاید هم دستشویی، یک نگاهی به بخاری‌ها انداختم. خبری از کپسول نبود. اجاق گاز را نگاه کردم. شلنگ خوراک گازش به لوله‌ای وصل شده بود که از دل دیوار زده بود بیرون. باورم نمی‌شد ولی انگار واقعاً اینجا لوله‌کشی گاز شده بود. همین که خاطرم جمع شد انگار آن ته‌لرز دائمی مغز استخوان‌هایم هم از بین رفت. نصف بطری آب را سر کشیدم، مسواک زدم و برگشتم توی اتاق. کمی همدیگر را بغل کردیم اما چیدمان اتاق دو تا تخت یک نفره بود و سین کمی بعدش رفت توی تخت خودش و من تا خود صبح خوابیدم.
فردا صبحش رفتیم شهر برای خرید. برگشتنه توی کوچه یک سگ دیدیم. سین پیاده شد و رفت سراغش. باهاش بازی کرد. من ده تا تافتون خریده بودم. یک تکه برایش انداخت. انگار نان دوست نداشت. اما بازی بازی‌کنان تا دم خانه آوردش. سگه تو نمی‌آمد. انگار می‌ترسید. در پارکینگ را باز گذاشتیم که اگر خواست بیاید. من پارک کردم و سین رفت از توی فریزر یک قلم برای سگه آورد. قلم را دوست داشت. من نگران بودم یخ‌زده است و بزند دندانش را ناقص کند اما انگار خودشان بهتر بلدند. یواش یواش ترسش ریخت. آمد تو. کلی بو کشیدمان، دست و پا و خشتک و همه چی، البته بیشتر خشتک سین را بو کشید. کمی نازش کردیم. هیچی واق واق نمی‌کرد. انگار سگ گله بود. از ناز کردن خوشش آمده بود و هی کله‌اش را می‌آورد جلو، من بین گوش‌ها و پشت گردنش را ناز می‌کردم. بعد رفت توی باغچه زیر آفتاب خوابید. ناهار دوپیازه داشتیم. دیدم سین نصف غذایش را نخورده. بعد از ناهار برد برای سگه. من بهش می‌گفتم هاشم. بعضی وقتها می‌گفتم هاشم حواسش جمع می‌شد، بعضی وقتها هم انگار نه انگار. روز سوم بهش گفتم از اسمت بدت می‌آد؟ بهم نگاه کرد، با اون چشم‌های فوق‌العاده‌اش، بعد پشم‌های حنایی کتفش را مالیدم و گفتم می‌خوای اسمت رو بذاریم فریبرز؟ باز هم نگاهم کرد. چند بار بهش گفتم فریبرز و انگار این‌طوری بیشتر دوست داشت اما نمی‌دانم چطور شد که باز برگشتم به همان هاشم. ما قرار بود فردای مهمانی تمییز کنیم و برگردیم تهران. مهمان‌ها هم برگشته بودند اما هی فکر کردیم که تهران خبری نیست پس چرا برگردیم. دماوند هم خبری نبود اما خب نمی‌دانم چرا خوش می‌گذشت، یعنی نمی‌دانم چطور می‌گذشت، جسته گریخته یادم است؛ مثلاً ماجرای کوهنوردی روز اربعین. من و سین و هاشم رفتیم کوه. من کفش کوه‌های نارنجی‌ام را پوشیده بودم. این‌ها را پریروزش نیم میلیون خریده بودم. باورش سخت است. آخرین بار ۱۰ سال پیش یک جفت کوهیار خریده بودم ۱۰ هزار تومان. از روستا رد شدیم. من همه‌ش نگران بودم ظاهر ما غیرت مذهبی دهاتی‌ها را آزرده کند. حالا ظاهر خاصی هم نداشتیم. عینک آفتابی زده بودیم و سین هم که روسری‌اش را مدل سمیرا مخملباف بسته بود و البته هاشم هم بود، کفش‌های نارنجی من هم بود. از کنار حسینیه‌ی ده که رد شدیم قلبم ایستاد. گفتم الآن است که دوره‌مان کنند و به‌مان چاقو بزنند. ولی چیزی نشد. یکی دو تا کوچه را اشتباه رفتیم، هاشم می‌دانست که اشتباه هستند، سر کوچه‌ها می‌ایستاد و منتظر می‌شد تا به بن‌بست بخوریم و برگردیم و از مسیری که او می‌گوید برویم. آخرش رسیدیم پای کوه. هاشم همه‌ش جلوتر می‌دوید و بعد بر می‌گشت ببیند ما کجا هستیم. فکر کنم قدر یک ساعت بالا رفتیم، هاشم سه برابر ما رفت و آمد. داشت کیف می‌کرد. احساس اهمیت می‌کرد. فکر می‌کرد مسئول این است که راه را نشان ما بدهد. حق هم داشت. خود من نصف مرضم به خاطر بی‌مسئولیتی‌ام است. مسئولیت به آدم شکل می‌دهد، به سگ هم شکل می‌دهد. همین است که هاشم شکیل بود، عضلانی بود، اما من یک توده‌ی گوشتی بی‌شکلم. وقتی رسیدیم آن بالا خیلی باد می‌آمد. هوا هم سرد بود. رفتیم پشت یک صخره-مانندی که کمتر باد بخوریم. دو قلپ آب خوردم و بعد یادم افتاد چیپس را یادم رفته. سین خیلی ناراحت شد. هاشم خیره شده بود به روبرویش. انگار اولین بار بود که منظره‌ی کوه و بوته‌های خار و آسمان آبی را می‌دید. سین می‌گفت آخه این چیش براش جالبه؟ مگه هر روز این منظره رو نمی‌بینه؟ به نظرم باید برایش جالب باشد، چون طبیعت یک جذابیت اصیل است. ما ۲۰ سال پیش اسباب‌کشی کردیم. آمدیم آپارتمانی در طبقه‌ی بالا. از بالکن‌مان شهر معلوم بود. من فکر می‌کردم این تصویر شهر از بالکن یک عمر برایم جذاب خواهد بود. اما نبود. سر دو هفته تمام شد. الآن سالهاست من فقط توی بالکن رخت پهن می‌کنم. گاهی شهر را نگاه می‌کنم و می‌گویم اوه چه کثیفه هوا. همین. چرا؟ چون جذابیتش اصیل نبود. اما خب مثلاً یک باغچه. گل، درخت، حوض و چیزهای پنیری دیگر، اینها جذاب هستند، یعنی جذابیت‌شان اصیل است. آدم یک عمر می‌تواند عصر به عصر برود توی باغچه‌اش و مثل هاشم خیره بشود به درخت‌ها و بوته‌ها و گل‌ها. اما توی بالکن برج نمی‌شود. بالکن برج فقط به درد رخت پهن کردن و خودکشی می‌خورد. اینجا یک دوربرگردان مفهومی بزنم به سمت سوسیس پنیری و ادویه‌های مخلوط و دیگر چیزهای غیر اصیل. [انتهای دوربرگردان]
فکر کنم دوست‌دخترم فتیش سکس در طبیعت دارد. آن بالا پشت صخره‌ها هم تلاش کردیم سکس کنیم. یک چیزهایی هم شد اما سکس هم مثل بقیه چیزهای دنیا نمره دارد. من توی سکس بالای کوه نمره نیاوردم. مردود شدم. چرا؟ شاید چون باد می‌آمد و کونم یخ زده بود. حالت‌مان هم حالت عجیبی بود. مشکل نوکِ تیز سنگها و صخره‌ها هم بود که هر از گاهی به‌مان فرو می‌رفت. هاشم هم داشت نگاه‌مان می‌کرد. سین می‌گفت هاشم هم راست کرده. یک جایی آمد بالای سرمان. برای اولین بار ازش ترسیدم. یعنی ترسیدم که بخواهد ترتیب‌مان را بدهد. چطوری‌اش را نمی‌دانم اما ترسم از جنس ترسی اصیل بود. شلوارهایمان را که کشیدیم بالا سریع راه افتادیم که برگردیم. من لرز کرده بودم. هاشم باز جلو جلو راه می‌رفت. رسیدیم به ده. چند تا بچه دهاتی‌ها بودند که یک سگ درشت هم داشتند. تا ما و هاشم را دیدند گفتند دعوا بندازیم سگامونو؟ سگ‌شان از حنجره‌اش صدای کلفتی در آورد. هاشم دوید و پشت زانوی من قایم شد. حالم بد شد از فکر اینکه هاشم بخواهد با سگ آن‌ها دعوا کند و بچه دهاتی‌ها بخندند و دست بزنند و سنگ بزنند و اینها. جواب‌شان را ندادم و راهم را کشیدم و رفتم. دوست داشتم هاشم را بغل کنم و زیر کاپشنم قایمش کنم و زودتر برگردیم خانه‌مان. رفتیم بقالی ده. سین بستنی و پسته‌شام و مغز آفتاب‌گردان و سیگار خرید. رفتیم توی امامزاده‌ی ده و بستنی‌مان را خوردیم. هاشم جلو جلو رفته بود و انگار توی ده گم‌مان کرده بود. خواستیم سیگار بکشیم اما یادمان آمد توی حیاط امامزاده نمی‌شود. دوست داشتم بروم توی امامزده اما حوصله نداشتم کفش‌هایم را در بیاورم. نزدیک غروب بود. راه افتادیم سمت خانه. توی جوب ده یک توله سگ مرده افتاده بود. گلویش پاره شده بود. چند متر آن‌طرف‌تر دل و روده افتاده بود وسط کوچه. حالم بد شد. سین را بغل کردم. سرش را گذاشت روی سینه‌ام. کله‌اش را بوسیدم و گفتم چیزی نیست عزیزم و سریع راه افتادیم. هاشم هنوز نیامده بود. هوا داشت سرد می‌شد و رسیدیم خانه دیگر تاریک بود. سین غذا گذاشت توی کوچه، پشت در خانه. در را هم باز گذاشتیم اما خبری از هاشم نبود.
فردایش باید بر می‌گشتیم تهران. روز آخر همیشه سخت است. آدم باید خانه را تمییز کند، مثل اولش. تازه، تمییز کاری بعد از مهمانی هم بود. می‌خواستیم صبح برگردیم اما وقتی کارها تمام شدند دوباره تاریک شده بود. ۲۴ ساعت بود که هاشم نیامده بود. به سین چیزی نمی‌گفتم، ولی فکر می‌کردم بچه دهاتی‌ها هاشم را گیر آورده‌اند و با سگ خودشان دعوا انداخته‌اند. هی یاد جسد توله‌سگ با گلوی چاک خورده‌اش می‌افتادم که توی جوب ده افتاده بود. یواش یواش شروع کردم وسایل را ببرم توی ماشین. سری اول را که می‌بردم دم باغچه صدای خش‌خش آمد. داد زدم هاشم. پرید بیرون. سرش را مالید روی رانم و بعد دستهایش را گذاشت روی شکمم. به روی خودم نیاوردم که چقدر خوشحال شدم از دیدنش و بهش گفتم بشین مؤدب باش. بعد بدو بدو رفتم سین را خبر کردم. ته گوشت‌چرخ‌کرده‌ها مانده بود و دادیم بهش. خیلی گشنه‌اش بود، کم مانده بود ظرف پلاستیکی گوشت‌ها را هم بخورد. دوباره شیر فلکه‌ها را بستیم، آبگرمکن را خاموش کردیم و راه افتادیم. آرام می‌رفتم که ماشین برادرم توی خاکی خراب نشود. هاشم دنبال‌مان آمد. چند بار ایستادیم و برای بار چندم باهاش خداحافظی کردیم. تا دم جاده اصلی آمد. آنجا کامیونها از تریلی‌ها سبقت می‌گرفتند. ما هم از شانه‌ی خاکی راه کشیدیم توی آسفالت، سرعت گرفتیم، هاشم توی آینه گم شد. فکر کنم الآن برگشته پیش غلامعلی، صاحب اصلی‌اش، برگشته سر گله‌اش. من هم برگشته‌ام توی همان آپارتمانی که پلاکش را یادم نیست، توی همان کوچه‌ای که نمی‌دانم درخت دارد یا نه.

 

Advertisements

13 Responses to “کوهنوردی روز اربعین”


  1. 3 ناشناس دسامبر 18, 2014 در 4:03 ب.ظ.

    ای کاش قبل برگشتن هم بک بار دست به کار میشدید. بعدی را باید در دود و دم انجام بدید

  2. 4 مژده دسامبر 18, 2014 در 5:16 ب.ظ.

    ده آیینه ورزان؟ :)
    گفتم بذار اینبار پشتکار به خرج بدم و کامنت بذارم, چیه اینقدر سخته کامنت برات گذاشتن خرس جان, خوب می نویسی خیلی. دوست داشتنی:

  3. 5 undenied دسامبر 18, 2014 در 6:41 ب.ظ.

    رزولوشنم براي ٢٠١٥ اينه كه مسئوليت داشته باشم و شكل بگيرم؛)

  4. 7 a day dreamer دسامبر 20, 2014 در 11:18 ق.ظ.

    همیشه وقتی می خوام ادرس خونه مون رو بدم پلاک نمی گم. می گم اومدی تو کوچه یه خونه هست بلندترین درخت کاج رو داره همون خونه ست. دمم گرم پس.

  5. 8 ناشناس دسامبر 20, 2014 در 11:58 ب.ظ.

    مدتهاست فکر می کنم چه جوری می شه راجع به مشکلات ایران حرف زد بدون اینکه متن سانتیمانتال بشه…با همه ی احترامی که واسه نوشته های قدیمیت قائلم خوندن این متن سوالمو تشدید کرد… نکنه واقعا گرفتیمون و وبلاگ رو دادی دست یکی دیگه؟
    یا شایدم محکومیم به این قضیه وقتی از اینجا حرف می زنیم…
    قصدم اصلا توهین نیست…می دونم که می تونم نخونم و ارث بابابم هم نیست… (از این جا به بعد هرچی بنویسم می شه غزل واژه…انگار واقعا نمی شه از اینجا بدون اشک و آه حرف زد!)
    کوچه تون پر درخت!!!

  6. 9 میت دسامبر 21, 2014 در 6:33 ق.ظ.

    منم می گم یکی دیگه داره می نویسه !

  7. 10 Shaqayeq دسامبر 21, 2014 در 3:09 ب.ظ.

    شین همون سینه؟یا دو نفرن؟خب به هر جهت فرقی نمیکنه،در هر حال محشر بود.

  8. 11 سیب به دست دسامبر 22, 2014 در 1:14 ب.ظ.

    ما در کودکی در هر کدوم از این سامسونیت های قفل دار زیر تخت رو رمز گشایی کردیم توش پر از مجلات پلی بوی بود! هیچ فکر نمی کردم توش گردن بند مروارید هم بشه گذاشت.

  9. 12 sorena87 دسامبر 24, 2014 در 9:30 ق.ظ.

    نمی دونم چطور لذت وصف ناشدنیم رو از خوندن وبلاگت بیان کنم

    همیشه میخواستم تو جایگاهی مثه تو باشم ، برم خارج درس بخونم و دکترا بگیرم و همون جا کار کنم
    البته هنوزم وقت دارم

    ولی با مطالب تو به این نتیجه میرسم که باید معیار رو از زندگی دوباره تعریف کنم

    یعنی شاید زندگی موق از دید ما ، این چیزا نباشه ، این الگویی که تو ذهن همه هست

    جزئیاتت و حرفایی که به خودت میزنی خیلی برام جالبه و با ولع نوشته هات رو میخونم

    دیدگاهت به زندگی رو دوست دارم شاید چون به خودت کلک نمیزنی و روراستی

  10. 13 حسین شیرزادی دسامبر 30, 2014 در 11:37 ق.ظ.

    دمت گرم. متن خیلی خوب بود. خیلی غمگین بود و خاکستری خانه روستا. با هجوم غم چه می کردید؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: