ساعت نهار (و نماز)

جمعه‌ها با همکارا می‌ریم ناهار بیرون. معمولن می‌ریم پاب نزدیک شرکت و همبرگر و آبجو می‌خوریم. من هر هفته می‌خوام که نرم ولی نمی‌دونم چطور می‌شه که وقتی یکی از همکارا میاد بالای میزم و می‌پرسه میای؟ نمی‌تونم جواب رد بدم، احتمالن چون ذهنم یواشه و نمی‌تونم توی زمان مقتضی برای جواب دادن یه دروغ خوب بسازم. حالا اصلن چرا باید دروغ بگم؟ چرا باید دروغکی بگم سرم شلوغه یا جای دیگه ای قرار دارم؟ خب خیلی ساده می‌تونم بگم نه نمیام. یه سری آدمای دنیا هستن که انگار هیچ مساله‌ای براشون ساده نیست و منم فهمیدم از اونام. انگار یه نه گفتن سرراست برام خیلی سخته. مثال دیگه‌ش مهندس ساعدیه که چند روز پیش زنگ زد گفت بریم کنسرت شادمهر و من تلویحن گفتم نه ولی انگار نه‌ای که گفتم خیلی محکم نبود و خلاصه قرار شد بعدن زنگ بزنم تا بیشتر «بررسی» کنیم. طبعن من هنوز زنگ نزدم که در مورد کنسرت شادمهر حرف بزنیم و هی همه‌ش خودخوری می‌کنم که چرا بهش زنگ نمی‌زنم و زشت شد مهندس هنوز منتظره و از این حرفا ولی خب هر بار می‌خوام بهش زنگ بزنم یا دستم به تیرآهن تبدیل می‌شه (یه تیرآهن سفت بدون قابلیت حرکت و بدون قابلیت شماره‌گیری روی موبایل)، یا اینکه به خودم می‌گم اصلن چرا باید به مهندس ساعدی زنگ بزنم؟ چرا به جاش به آدمهایی که دوست دارم زنگ نزنم؟ حالا بماند، امروز پنج دقیقه قبل از اینکه  تیم مهندس‌ها برای مراسم نهار هفتگی بیاد سراغم از شرکت زدم بیرون. هوا عالی بود. یه سیگار کشیدم. یه دفتر و خودکار هم برده بودم که نامه بنویسم. هی فکر می‌کردم شاید آخرین نامه دستی‌ای باشه که دارم می‌نویسم. بعد ترسیدم گفتم خب اگه آخریشه باید یه چیز خاصی باشه، نمی‌شه که هی از در و دیوار بنویسم و بعد هی «اهمیت» به ماجرا تزریق کنم. سیگارم تموم شده بود و من بی‌هدف راه می‌رفتم. ویترین یه ساندویچ و سوشی فروشی رو نگاه کردم. مغازهه یه ردیف صندلی بلند رو به پنجره گذاشته بود برای مشتریاش که وقتی ساندویچ می‌خورن کارمندهای توی پیاده‌رو رو ببینن. یه مردی نشسته بود داشت غذا می‌خورد. فکر کنم من رو دید که اون‌طور خشک از پشت شیشه دارم توی مغازه رو نگاه می‌کنم، فکر کنم یه جوریش شد. نرفتم تو. پونزده متر اون طرف‌تر یه ساندویچ فروشی دیگه بود. این یکی بزرگه و یه عالمه میز صندلی داره. رفتم تو. یکم ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. سوپ‌ها. سالادها. تقریبن گشنه‌م بود ولی احساس کردم نمی‌تونم دهنم رو باز کنم. دوباره برگشتم از اول ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. پنیر داشتن بعضی‌هاشون. فکر کردم الآن پنیر بخورم می‌ریزم به هم، پخش می‌شم کف رستوران و غلت می‌زنم و رعشه می‌گیرم و بالا می‌آرم. دیدم نمی‌شه. زدم بیرون. یه سیگار دیگه روشن کردم. به دوست‌دخترم فکر کردم. از صبح بهش فکر می‌کردم. ینی چیز به خصوصی به ذهنم نمی‌رسید در موردش. هی اسمش رو می‌گفتم و بعد به ساختمونا و ابرا خیره می‌شدم. گفتم یه زنگ بزنم. رفتم توی یه کوچه خلوت. یه عالمه آفتاب بود. کنارش یه دبستان بود. فکر کنم اونجا بهش زنگ زدم. تا زنگ زدم گوشی رو زودی برداشت. گفت «جون» و نونش رو این‌قدر کشید که من دیگه آخراش کل غم و غصه‌هام یادم رفت. به قول اون شاعره نونی که داشت می‌کشید مثل عسل داشت از دهنش می‌ریخت. تلفن‌مون دو دقیقه و سی و شش ثانیه طول کشید. انگار توی ماشین بود. شاید داشت رانندگی می‌کرد. فکر کنم اولین باری بود که در راستای رفع دلتنگی کاری کردم و واقعن هم جواب گرفتم، چون بعدش که قطع کردم هم خودم بهتر و گرمتر شده بودم و هم انگار آفتاب خوشگل‌تر شده بود. رفتم دم یه مدرسه‌ای که اون دور و برا بود. بچه‌ها توی حیاط بودن. دختر و پسر. توی آفتاب جیغ جیغ می‌زدن و بازی می‌کردن. لباسای فرم سورمه‌ای داشتن و کراواتای قرمز. دخترا دامن پوشیده بود. می‌دویدن. مسابقه می‌دادن. دور حیاط مدرسه حفاظ بود. یه لایه توری مرغی کار کرده بودن و بعد یه کم چمن بود و بعد یه ردیف نرده. نوک نرده‌ها تیز بود. من پشت نرده‌ها وایساده بودم. دوست داشتم دستمو دور نرده‌ها مشت کنم و سرم رو بچسبونم به‌شون، دو تا میله چپ و راست صورتم، روی گونه‌هام بغل چشمام. ولی فکر کردم ضایعه. حتی می‌ترسیدم بهم گیر بدن که رک زدم به بچه‌ها؛ چه می‌دونم، بگن این بچه‌بازه یا هرچی. گفتم بذار به پسرا بیشتر نگاه کنم که حساس نشن. بعد یادم افتاد فرقی نداره چون بچه‌بازا روی هر دو جنس کار می‌کنن. دو تا دختر از این‌ور حیاط می‌دویدن اون‌ور. فکر کنم مسابقه گذاشته بودن. تقریبن با هم رسیدن به ضلع مقابل حیاط و خودشون رو کوبوندن به توری مرغی و خندیدن. من باورم نمی‌شد که اینا این‌قدر پر از زندگی هستن. هی می‌گفتم دقیقن چی شد که ما این‌طوری شدیم؟ دقیقن کی این همه انرژی توی آدم تبدیل به این‌همه سکون می‌شه؟ فکر کردم کار با کامپیوتر آدم رو مریض می‌کنه و به خودم گفتم من باید معلم مدرسه بشم. معلم دبستان، نه بزرگترا. آدم با این بچه‌ها سر و کله بزنه یاد زندگی می‌افته، یا حداقل آدم جریان زندگی رو جلوی چشماش می‌بینه. دیگه گشنه‌م شده بود ولی بیشتر از همیشه دهنم قفل بود. باز راه رفتم. توی همون کوچه آفتابی. برگشتم سمت شرکت. هی حواسم بود از دم رستورانایی که ممکنه همکارام توش باشن رد نشم. می‌ترسیدم من رو ببینن و بگن عه تو که تنها داری راه می‌ری چرا با ما نیومدی مراسم ناهار هفتگی؟ هر چی گشنه‌تر می‌شدم برام واضح‌تر می‌شد که نمی‌تونم غذا بخورم. آفتاب هم هی بهتر می‌شد. ولی بعضی کوچه‌ها توی سایه‌ی ساختمونای بلند بودن. دور و برم یه سری ساختمون هم در حال ساخت بودن. دو تاشون رو یادمه: دو سال پیش که تازه اومده بودم لندن تازه داشتن گودبرداری می‌کردن و فونداسیون رو می‌ریختن. امروز ولی رفته بودن بالا. چندین و چند طبقه؛ جرثقیل‌های دراز هم بالاسرشون کار می‌کردن. جفت‌شون نمای شیشه‌ای داشتن. شیشه‌ها شون توی آفتاب برق می‌زد. فکر کردم همه اینا که ساخته بشن دیگه همه‌ی کوچه‌ها سایه می‌شن. سرد. دیگه فقط می‌شه خورشید رو از لابلاشون دید ولی نمی‌شه بهش دست زد، یا بهتره بگم خورشید دیگه نمی‌تونه به آدم دست بزنه. فقط می‌تونی عکسش رو ببینی، مثل هزار تا چیز دیگه که می‌دونی هست می‌دونی وجود داره اما فقط عکسش رو می‌بینی یا فیلمش رو می‌بینی یا کتابش رو می‌خونی. خورشید هم همون‌طوری می‌شه، برای همدیگه داستاناشو تعریف می‌کنیم و گاهی، صد سال یه بار، از لای ساختمونای دراز شیشه‌ای یه لحظه می‌بینیمش، بعدم لابد می‌ریم توی ساختمونای کثافت خودمون. من که یه راست برنگشتم سر کار. رفتم پارک. گفتم بشینم روی نیمکت یه سیگار دیگه بکشم. خیلی آهسته راه می‌رفتم، شاید تندتر نمی‌تونستم و شایدم نمی‌خواستم. داشت گرمم می‌شد چون با پالتو و شال‌گردن بودم و دستام ته جیب. یه سری کارمندا توی پارک بودن. نشسته بودن و غذا می‌خوردن. ساندویچ از توی قوطی‌های مقوایی، یا غذا از توی ظرفهای پلاستیکی یه بار مصرف. یکی‌شون داشت سالاد می‌خورد. کف ظرفش مایونز پخش شده بود. نگاه کردن به ظرفش سخت بود، حال تهوع بهم می‌داد، اما نمی‌شد جای دیگه‌ای رو هم نگاه کنم. فکر کردم فقط همین غذاها رو داریم؟ چرا چیز دیگه‌ای نداریم؟ دلم می‌خواست نون بخورم. نون خالی. نون بیات. فکر کردم برگردم شرکت یه لیوان شیر بخورم. یا شایدم یه شیرقهوه. یه چیز مایع. یه مردی با سگش وسط میدون پارک بود. سگش عالی بود: حنایی با یه عالم موهای لخت. مرده براش توپ ماهوتی پرت می‌کرد و سگه می‌دویید دنبالش. توپ یه بار می‌خورد زمین و بعد که برمی‌گشت هوا سگه می‌پرید و می‌گرفتش. خیلی نمایشی اون پرش آخر رو انجام می‌داد. لابد سگه هم توی تلویزیون دیده بود که پرش ایده‌آل این‌طوری تعریف می‌شه. بعد با افتخار می‌اومد پیش صاحابه . توپ رو تحویل می‌داد. عجیب بود چون این پارکه کارمندیه و کسی با سگ نمی‌آد معمولن. صاحابش داشت با یه پیرزنی حرف می‌زد. سگه آروم منتظر می‌شد تا حرف‌شون تموم شه و صاحابش دوباره توپ رو براش پرت کنه. من یه نیمکت نیمه‌خالی پیدا کردم، ینی یه نفر روش نشسته بود ولی جا برای دو نفر دیگه داشت. با همون قدم آرومم رفتم سمتش. ولی یه کارمند دیگه‌ای ازم سبقت گرفت و رفت روش نشست.  من اینقدر کند بودم که اصلن شبیه آدمایی که دنبال نیمکت هستن نبودم. ینی حق داشت ولی با این‌حال ازش بدم اومد. می‌شد بین‌شون بشینم. ولی سختم بود. فکر کردم له می‌شم بین این دو تا. رفتم بیرون پارک. یه محوطه‌ای بود که دورش نیمکت سنگی کار کرده بودن و وسطش یه ساعت آفتابی بود. یه کم نگاه کردم ببینم از روش می‌تونم ساعت رو بخونم، اما دیدم خیلی سخته، انگار هر کاری سخت بود. نشستم روی یکی از نیمکت سنگیا و سیگار کشیدم. به ساعت خودم نگاه کردم دیدم یک ساعت وقت نهارم رو رد کردم. برگشتم سمت شرکت، کماکان آروم.

Advertisements

18 Responses to “ساعت نهار (و نماز)”


  1. 1 Nozhan دسامبر 8, 2014 در 7:20 ق.ظ.

    خیلی‌ هولدن کالفیلدی شده این نوشتت! عالی

  2. 2 ناشناس دسامبر 8, 2014 در 10:31 ق.ظ.

    بعد مدتها یه نوشته ی خوب دیگه… کاش بمونی همون جا بلکه دلتنگی بدعنقت کنه و خوب بنویسی :)

  3. 5 شیرین دسامبر 8, 2014 در 3:09 ب.ظ.

    خیلی قشنگ می نویسی . من هم این حسی رو که توی این نوشته داشتی تجربه کردم همه اش رو حتی قسمت درخشیدن آفتاب بعد از تلفن . اما مال گذشته ها بود . مال وقتی که خر بودم . الان فکر کنم یه پله بالاتر اومدم و از خر به خرس تبدیل میشم . یه خرس خاکستری ماده :)

  4. 7 ناشناس دسامبر 8, 2014 در 4:22 ب.ظ.

    goshnam shod!

  5. 8 London from London دسامبر 8, 2014 در 5:01 ب.ظ.

    برگشتی لندن؟ یه قرار بزار ببینیمت

  6. 10 boroba دسامبر 9, 2014 در 2:51 ب.ظ.

    خرسی تو مطمئنی که نون جون رو کشید؟
    ببین مثلا وقتی یکی داره میگه جون و یه مشت محکم بزنی توی شکمش اون وقت نون جونش کش میاد میشه جونننننننننننننننننننننن
    ولی فکر کنم اون واو جون رو کشیده اینجوری جووووووووووووووووووون
    آره اینجوری بوده احتمالا
    من اگه یه دوست دختر داشتم که بهم میگفت جوووووووووووون خیلی خوشحال میدشم اما اگه میگفت جوننننننننن بازم شاید خوشحال میشدم نمیدونم

  7. 11 آمیتیس دسامبر 9, 2014 در 7:45 ب.ظ.

    خرسی جووووون، تو ذهنم اسمت رو گذاشته بودم «سالینجر ایرانی». این کامنت اولیه رو که دیدم فهمیدم تنها نیستم.

  8. 12 ژیان دسامبر 10, 2014 در 8:36 ق.ظ.

    اینجور وختا من بیشتر ترجیح میدم دراز بکشم و تنها باشم و چرت بزنم یا فکر کنم یا آروم به زمزمۀ رادیو گوش بدم و اون یکساعت بگذره،… تا اینکه بچرخم. پرسه زدن توی خیابون تازه بدتر به آدم یادآوری میکنه که صب تا اون موقع توی چه قفسی بوده و بیرون چه خبرا بوده و اون ساعتایی که ما مشغول تولید تدریجی و لاک پشتی درآمد هستیم چه درآمدهایی به سرعت برق و باد تولید می شند.
    کارمندی یعنی همین. حتی ناهارتم زوریه. باید طوری شام بخوری که مجبور بشی طوری صبحانه بخوری که سر ساعت دوازده و نیم، هم گرسنه باشی همین میل ناهار داشته باشی.
    گاهی گذارم به یک دفتر کار یا شرکت خصوصی که می افتاد می دیدم صاحبش ساعت چهار و نیم تازه داره ناهار می خوره ولی همون یک کارگاه یا دفتر کوچیکش که مال خود خودش بود ابهتی داشت که غذا خوردن توی اون ساعت براش یه جور نشونۀ پرستیژ و ژست بود تا علامت ناهارِ بی موقع و من تا مدت ها فکر می کردم یکی از علامت های استقلال مالی و درآمد بالا و برده نبودن و آی ورک این مای آفیس و یا آی ورک این مای آون کامپنی اینه که دیروقت ناهار بخورم و حتی همون ناهار رو هم به بهانۀ مشغله یا یه تلفن طولانی با یه مشتری پولدار، نصفشو نخورم و برای ملاقات کاری، بذارم برم سر یک قراری، ولی خب هیچوقت پیش نیومد. بلکه وقتی میدیدم بقیۀ کارمندا توی اتوبوسا و مینی بوسای سرویس، زودتر از من سوار شدن و جای خوب جلوی بخاری رو گرفتن همۀ این رویاها بر باد می رفت و تنها دلخوشیم این بود که اگه ناهار امروز رو خودم خریده بودم هزینش اینقدر می شد و چه خوب که فعلاً یک روز ناهار دستم جلو افتاده و توی سرویس فکر می کردم که امروزم چه فرق هایی با یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ داشته و سعی می کردم به نکات مثبتی مثل تقاضای ته دیگ، یا آبِ گوشت، یا ریختن روغن کباب کوبیده روی برنج، و یا به خورده های رقم حقوقم که تا روند شدن رقم باقیماندش می تونستم راحت خرج کنم، یا حتی به سررسیدی که قبل از پایان سال قرار بود بدن امتیاز بیشتری بدم، اما آخر شب همیشه با این فکر بخواب می رفتم که چرا هویت من باید با این چیزها تعریف بشه و آیا نمی تونم در برابر کار کردن و جون کندن، توقع پاداش و سورپریزی بیشتر از ته دیگِ سلف سرویس یا تقویم سر رسید داشته باشم؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: